90/08/03
بسم الله الرحمن الرحیم
اباحه انتفاع از انعام/طهارت /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن /طهارت /اباحه انتفاع از انعام
تکمیل بررسی آیات مؤید در ذیل آیه ششم: اباحه انتفاع از انعام، جواز سوار شدن بر کشتی و ادعیه مربوط به آن
صفحه ۶۰، سطر یازدهم. «و فی قوله تعالی: ﴿وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُّسقِيكُم مِّمَّا فِي بُطُونِهَا وَ لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ كَثِيرَةٌ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾،[1] ﴿وَ عَلَيْهَا وَعَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ﴾[2] دلالة».[3] بحث در آیه ششم داشتیم که در آن آیه بیان شده بود که آب طاهر است و مطهر؛ و ما از آن آیه استفاده کردیم که مباح هم هست.
بعد به مناسبت این آیه، آیات دیگری را که قریب الدلالة هستند با این آیه اول ذکر کردیم، بعضیهایشان را ذکر کردیم. دو تا از آن آیات را گفتیم، حالا آیه سوم را میخواهیم بگوییم که آن آیه دلالت بر... این آیهای که میخواهیم بخوانیم مربوط به آب نیست، ولی حکم اباحه را افاده میکند و به همین جهت مناسب است با آیاتی که ما قبلاً خواندیم. در آیات قبلی استفاده از آب اباحه شده بود، در این آیهای که میخواهیم بخوانیم استفاده از انعام اباحه شده؛ هر دو اباحه فایده است، لذا با هم مناسباند.
ولو آن قبلی مربوط به آب بود، این یکی مربوط به آب نیست، ولی بالاخره هر دو مربوط به اباحه فایده هستند؛ آن هم فایده آب را مباح میکرد برای ما، یا استفاده از آب را، این هم استفاده را برای ما مباح میکند، منتها استفاده از انعام را و در ذیلش استفاده از سفینه را، که اینها را برای ما مباح میکند. ایشان به مناسبت دارند آن آیات را هم ذکر میکنند، که این دیگر خارج گفتن لازم ندارد، من از رو میخوانم.
اباحه انتفاع از انعام
«و فی قوله تعالی» خبر مقدم است، «دلالة علی الانتفاع بالانعام» مبتدای مؤخر است. در قول خداوند که فرموده: ﴿وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً﴾،[4] یعنی برای شما در چهارپایان پندی است که از طریق این چهارپایان متوجه نعمتهایی که من به شما دادم بشوید، پند بگیرید و متوجه بشوید که خدایی دارید که او منعم به شماست.
﴿نُّسقِيكُم مِّمَّا فِي بُطُونِهَا﴾، ﴿مَا﴾ کنایه از لبن است؛ ﴿نُّسقِيكُم مِّمَّا فِي بُطُونِهَا﴾ یعنی شما را سیراب میکنیم از شیری که در شکم اینهاست. چون انعام عبارتاند از حیواناتی، چهارپایانی که قابل سواری هستند و یا قابل منافع دیگر؛ مثلاً شتر، گاو، گوسفند و بز، که اینها خب معلوم است، اینها استفادههای دیگری غیر از سواری، بله، استفادههای غیر سواری دارند و بعضیهایشان استفاده سواری هم دارند، مثل مثلاً شتر.
اما مثل حمار و اسب و اینها هم، هم استفاده سواری دارند هم استفاده شیرشان هست، منتها خب از شیرشان غالباً استفاده نمیشود، ولی بالاخره حلال است شیرشان، مباح است. استفاده کردن و نکردن ما مهم نیست، الان بحث ما در حلیت و اباحه این شیرهاست، حالا ما میخواهیم استفاده کنیم یا نکنیم.
﴿ وَ لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ كَثِيرَةٌ﴾ نوشتهاند: «فی اصوافها و اوبارها»؛ در پشمشان، در کرکشان منافع بسیاری است برای شما، لباس میدوزید، لباس میبافید، فرش درست میکنید، بالاخره استفادههای فراوان میبرید.
﴿ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾ این استفاده سوم است؛ بالاخره آخر سر هم ممکن است ذبحشان کنید و از گوشتشان استفاده کنید.
استفاده چهارم: ﴿وَ عَلَيْهَا وَعَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ﴾؛[5] هم بر انعام هم بر کشتی سوار میشوید، ﴿فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ﴾.[6] ﴿عَلَيْهَا﴾،[7] یعنی بر انعام سوار میشوید فی البر؛ «علی الفلک» سوار میشوید فی البحر. پس ﴿تُحْمَلُونَ﴾ را عام میگیریم، میگوییم: تحملون فی البر و البحر. در این آیه دلالت است بر استفاده به انعام مثل ابل و بقر، «یحل اکل»[8] این انعام و سایر انتفاعات، «و کذا»، یعنی و کذا یحل «الجلوس فی السفینة»،[9] که از این آیه اباحه این اعمال استفاده میشود.
«و یدل علیه»، علیه یعنی بر این حلالیت جلوس فی السفینه، به آن قبلیها کار نداریم. «یدل علیه ایضاً»، یعنی علاوه بر این آیهای که خواندیم، دلالت میکند این آیه: ﴿فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنتَ وَمَن مَّعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ﴾[10] وقتی تو و دیگران که با تو هستند بر کشتی مستقر شدید، بگویید: ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ﴾
یعنی شما که حضرت نوح هستید با افرادی که با شما هستند، وقتی سوار کشتی شدید این را بگویید. معلوم میشود سوار شدن بر کشتی جایز است، این یک. همچنین گفتن ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ﴾ تا آخری که در این آیه آمده راجح است. لااقلش این است که راجح است؛ چون ﴿قُلِ﴾ دارد، ﴿قُلِ﴾ امر است، یا دلالت بر وجوب میکند یا دلالت بر استحباب میکند، بالاخره حداقلش استحباب است. ما به طور کلی میگوییم راجح است، حالا دیگر تعیین نمیکنیم استحباب و وجوب را. وجوب را کسی فتوا نداده، ولی لااقلش استحباب از این آیه استفاده میشود.
﴿وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَأَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ﴾؛[11] «منزل» را بعداً خواهیم گفت مصدر میمی است. اگر «مَنزِل» بخوانیم اسم مکان است، اگر «مُنزَل» بخوانیم مصدر میمی است؛ الان «مُنزَلاً» خوانده شده، لذا مصدر میمی میگیریم، یعنی انزالاً. ما را فرود بیاور از این کشتی یک فرود آوردن مبارک، زیرا که تو بهترین منزلی، بهترین فرودآورنده هستی.
یعنی حالا که سوار شدیم تو را شکر میکنیم که ما را از قوم ظالم نجات دادی؛ وقتی میخواهیم پیاده بشویم از تو درخواست میکنیم و دعا میکنیم که با برکت پیاده بشویم، بالاخره میخواهیم زندگی نویی را فعلاً روی زمین آبدیده شروع کنیم، پس تو بر ما برکت وارد کن و برکت بده.
«و یدل علیه»،[12] گفتیم یعنی بر اینکه جلوس در سفینه مباح است، «و تدل علی رجحان قول ذلک بعد الجلوس فی الفلک»؛ علاوه بر این اباحه، این آیه دلالت میکند بر اینکه راجح است گفتن اینچنین مطلبی بعد از جلوس فی السفینه: اول که نشستیم، مستقر شدیم بگوییم: ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ﴾،[13] بعد هم یک خرده که گذشت یا همان وقت بگوییم: ﴿رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَ أَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ﴾[14] قول این مطلب بعد از جلوس فی السفینه راجح است.
«و قوله ﴿مُنزَلاً﴾ اما اسم مکان ای محل النزول او مصدر میمی ای انزالاً».[15] منزلاً را میفرمایند که یکی از دو توجیه برایش میتوانیم داشته باشیم: یکی اینکه اسم مکان باشد، یکی اینکه مصدر میمی باشد. اگر مصدر میمی باشد به معنای انزال است و به ضم میم و فتح زاء خوانده میشود: ﴿مُنزَلاً﴾.﴾
اما اگر اسم مکان باشد به معنای محل نزول است، آن وقت اگر از ثلاثی مجرد گرفته بشود «مَنزِلاً» خوانده میشود؛ اسم مکان باشد مَنزِلاً خوانده میشود به فتح میم و کسر زاء. و اگر از ثلاثی مزید باشد به ضم میم و فتح زاء خوانده میشود، یعنی مُنزَلاً، با مصدر میمی آن وقت یکسان میشود.
چون در اینجا ﴿رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا﴾[16] داریم، «انزلنی» شاهد میشود بر اینکه «منزلاً» باید از ثلاثی مزید باشد؛ بنابراین چه اسم مکان باشد چه مصدر میمی باشد، در این آیه «مُنزَلاً» میخوانیم، ولو در جای دیگر اگر اسم مکان باشد «مَنزِلاً» بخوانیم.
البته اینجا هم اگر کسی بخواهد به قرینه «انزلنی» توجه نکند، میتواند از ثلاثی مجرد بگیرد و «مَنزِلاً» بخواند، ولی خب «انزلنی» قرینهای است بر اینکه «مُنزَلاً» خوانده بشود، شاید مناسبتر باشد. و قولش که فرمود «منزلاً» یا اسم مکان است، «محل النزول»،[17] این محل النزول معنای اسم مکان است، یعنی در صورتی که اسم مکان باشد معنایش محل النزول است؛ اصلاً مثل اینکه اینجا گفته: «اما اسم مکان ای محل النزول». بعد میفرماید: «او مصدر میمی ای انزالاً». البته «ای انزالاً مبارکاً» تفسیر فقط ﴿مُنزَلاً﴾[18] نیست، تفسیر ﴿مُنزَلًا مُّبَارَكًا﴾ است: ای انزالاً مبارکاً،[19] «کثیر الخیر و البرکة». «کثیر الخیر و البرکة» را میتوانید عطف بیان بر ﴿مُّبَارَكًا﴾[20] بگیرید، یا حتی تفسیر، عطف بیان بگیریم تفسیر هم هست، تفسیر ﴿مُّبَارَكًا﴾ بگیرید.
«و الظاهر استحبابه»،[21] ضمیر «استحبابه» برمیگردد به «قول ذلک». قول ذلک در، بعد از جلوس فی السفینه گفتیم رجحان دارد. میفرماید: و ظاهر این است که این قول استحباب دارد در مطلق منزل، «کما ورد فی الروایة»؛ هر جا خواستیم نازل بشویم خوب است بگوییم: ﴿رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَ أَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ﴾،[22] حالا ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ﴾[23] هم شاید جزوش باشد؛ بالاخره در هر منزلی آن آیه ﴿رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا﴾[24] مناسب است و مستحب است.
آن قبلیاش را هم اگر ضمیمه کنیم، ظاهر کلام مرحوم محقق این است که آن قبلیاش هم مستحب است، یعنی ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ﴾[25] هم مستحب است؛ چون آنجا گفت «قول ذلک»، یعنی مجموع را گفت، اینجا هم میگوید استحباب این قول، یعنی مجموع.
استحباب دعا هنگام سوار شدن بر مرکب، نکات عرفانی و کلامی درباره رجوع الی الله و آغاز بررسی آیه حیض
«و یستحب بعد رکوب الدابة»،[26] این که مال کشتی بود، مال رکوب کشتی بود، گفتیم در هر منزلی هم این مستحب است؛ اما بعد از رکوب دابه مستحب است تلاوت قول خداوند که فرموده: ﴿سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ﴾[27] ﴿وَإِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ﴾[28] منزه است خدایی که برای ما این را مسخر کرد و ما قادر بر این کار نبودیم؛ یعنی اگر خدا مسخر نمیکرد ما قدرتی نداشتیم.
﴿مُقْرِنِينَ﴾[29] یعنی قادرین؛ البته اگر با «عن» متعدی بشود یعنی عاجزین، اما اینجا کلمه «عن» نیامده، لذا به معنای قادرین میگیریم: ﴿وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ﴾، یعنی ما قادر بر این امر نبودیم اگر خدا برای ما مسخر نمیکرد؛ اگر خدا برای ما مسخر نمیکرد برای ما امکانش نبود.
﴿وَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ﴾،[30] ما به سمت پروردگارمان رجوع میکنیم. این انقلاب را باید ببینیم دست که میدهیم: دست مفسر و محدث بدهیم، انقلاب را راجع معنا میکند؛ نحن الی ربنا منقلبون یعنی نحن الی ربنا راجعون، مفسرین اینطوری معنا کردهاند. ولی اگر دست کسانی که عارفاند یا حکمت متعالیه را دارند بدهیم، ﴿إِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ﴾ را اینطور معنا میکنند: ما به سمت این میرویم که در خدا فانی بشویم و بالاخره محاط بشویم، به هر صورت که بیان میکنند که منقلب را به معنای راجع میگیرند، ولی رجوع را یک رجوع خاص قرار میدهند.
مثل ﴿أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ﴾،[31] تصیر با صاد؛ بعضیها تصیر با صاد را به معنای سین قرار میدهند، تسیر یعنی سیر میکند، خیلیها اینطوری قرار میدهند، محدثین و مفسرین تصیر با صاد را به معنای تسیر با سین قرار میدهند؛ ولی بعضی فلاسفه تصیر با صاد را همان روی صاد نگه میدارند، تصیر یعنی تنقلب، یعنی یبدل. ﴿أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ﴾ یعنی همه میروند به سمت خدا.
حالا این را من چون طرح کردم بد نیست یک توضیح مختصری هم بدهم، ولو شاید خارج از بحث بشود. ببینید ما خودمان را تصور کنید که چه عملی میکنیم؛ ما شروع میکنیم به تصویر صُور و این صُور را در نفس خودمان خلق میکنیم. اگر قدرت بیشتر داشته باشیم، مثل بعضی عرفا، مثل ائمه (علیهمالسلام)، همین صورتهای تصور شده را بیرون خودمان هم خلق میکنیم؛ ولی اگر قدرت نداشته باشیم، همین انسان معمولی باشیم، لااقل در باطن خودمان و در صفحه نفسمان، در عالم خودمان صوری را خلق میکنیم.
عالم خودمان یعنی همین عالمی که ذات خودمان را تشکیل میدهد، نه بیرون. صوری را خلق میکنیم و شروع میکنیم این صور را ردیف کردن؛ همه اینها به تفصیل در ذات ما الان موجود میشوند، در صفحه نفس ما موجود میشوند. بعد اتفاقی میافتد که مثلاً ما دیگر از تصویر این صور فارغ میشویم و دیگر ادامه نمیدهیم، حواسمان جمع آن اتفاق میشود؛ دقت میکنید که تمام صوری که ما در صفحه نفس پخش کرده بودیم همه جمع میشوند، به خود ما برمیگردند. همه برمیگردند به خود ما، جمع میشوند، یعنی دوباره میشود همان اصلی که بوده.این را میگوییم این صُور منقلب شدند به ما، راجع شدند به ما، دوباره شد همان وضع اولی که بود.
همین را در مورد خداوند میگویند؛ میگویند خداوند عالم به جهان است، علمش تعلق میگیرد به مخلوقات و مخلوقات موجود میشوند. او احتیاج ندارد که مخلوقات را با ابزار موجود کند، فقط با همان ارادهاش که عین علمش است اشیاء را موجود میکند. اشیاء موجود میشوند، بعد همه اینها دو مرتبه جمع میشوند، برمیگردند به خودش، درست مثل همان بازگشتی که در صور علمیه داشتیم، در صوری که مخلوق خودمان بودند داشتیم.
برمیگردند دیگر چیزی نمیماند جز خدا؛ آن وقت بعد میگوید: ﴿ لِمَنِ الْمُلْكُ؟﴾،[32] کسی نیست جواب بدهد، خودش جواب میدهد: ﴿لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾. مثل همین صور که برمیگردند؛ ما هستیم و این صور، بعد که صور برمیگردند دیگر چیزی نیست جز ما. این را فلاسفه و عرفا میگویند، که غیر از آن معنای راجعونی است که محدثین میگویند.
هر دو یک نوع رجوع میگویند، هر دو منقلبون را به معنای رجوع میگیرند، منتها محدث یک رجوعی میگوید که پیداست، همین رجوعی که ما عرفیها میفهمیم، ما اهل عرف میفهمیم. فلاسفه و عرفا یک جور دیگر رجوع میگویند، همان بیانی که عرض کردم که مثل رجوع صور علمیه به خود ما، که بعد از اینکه رجوع کردند دیگر چیزی باقی نمیماند جز خودمان.
ما در عالم خودمان خلق کردیم صور را، بعد همه این صور را هم به خودمان رجوع دادیم؛ خدا هم در عالم خودش خلق میکند این صور را، این موجودات را، بعد هم همه را دوباره به خودش رجوع میدهد. برمیگردند هیچچیز باقی نمیماند جز خودش، دو مرتبه در قیامت دوباره پخش میکند، باز هم این صور را پخش میکند. این تفسیری است که آقایان کردهاند، حالا تفسیر درست و غلط کار ندارم، دارم توضیح بحث را عرض میکنم.
«و قوله تعالی»،[33] یعنی و باز یستحب بعد از رکوب دابه که این تلاوت شود، قول خداوند متعال: ﴿الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾[34] گفته شده یکی از شکرهایی که جزو بهترینها به حساب میآید همین جمله است: ﴿الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾. ﴿الْحَمْدُ للّهِ﴾ شکر خیلی بالایی است، با ﴿رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ هم که اضافه بشود بهتر است؛ چون ﴿الْحَمْدُ للّهِ﴾ الف و لامش الف و لام جنس است، لامش هم لام اختصاص است، یعنی جنس حمد مختص خداست.
معنایش این است که حمد به هیچکس مربوط نیست و اگر کسی را حمد کردید در واقع دارید خدا را حمد میکنید؛ چون اگر او به شما نعمتی داده و مستحق حمد شده، این نعمت مال او نبوده، اصلش مال خداست، این فقط در اختیار شما گذاشته. بنابراین شما وقتی این را دارید حمد میکنید در واقع صاحب نعمت را حمد میکنید و وقتی ادامه بدهید، میبینید، بگردید، تعقیب کنید، میبینید که بالاخره به خدا منتهی شدید؛ این نعمت را تعقیب کنید که از کجا آمده، آخر سر میبینید به خدا منتهی شدید.
لذا میگویند: لله عواقب الحمد؛ کلمه «عواقب» را توجه کنید، یعنی اگر حمد را تعقیب کنی این حمدها در عاقبت به خدا منتهی میشود، لله عواقب الحمد. گاهی مستقیماً خدا را حمد میکنی، گاهی هم حمد که تعقیب بشود به خدا منتهی میشود؛ پس کل حمدها چه مباشرتاً انجام شود چه با واسطه انجام شود بالاخره مال خداست.
﴿الْحَمْدُ للّهِ﴾ یعنی جنس حمد مختص به خداست، کسی دیگر حمد ندارد. این آیه اینطور دارد میفرماید، حصر را افاده میکند با این بیانی که عرض کردم. البته نه اینکه دیگران را نمیشود حمد کرد؛ دیگران را میتوانیم حمد کنیم، ولی حمدی که بالاخره آخرش منتهی به خدا میشود، بنابراین همه حمدها مال خداست دیگر.
حالا اگر به کسان دیگر نسبت دادیم، این نسبت الی غیر ما هو له ممکن است نباشد، ولی وقتی بشکافید میبینید که اینی که دارید حمد میکنید خود این هم مال خداست تا چه رسد به نعمتهایی که در اختیار شما گذاشته؛ پس در واقع دارید خدا را در این موطن حمد میکنید، اگرچه به ظاهر این شخص را که بنده خداست دارید حمد میکنید، ولی خب بنده خدا بالاخره نعمتی از نعمتهای خداست، وقتی این را حمد کنید دارید نعمت خدا را حمد میکنید، بالاخره آخر سر حمد منتهی میشود به خدا. این لله عواقب الحمد معنایش، شاید یکی از معانیاش همین باشد.
«السابعة»،[35] آیه هفتم: ﴿وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذًى فَاعْتَزِلُواْ النِّسَاء فِي الْمَحِيضِ وَ لاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّىَ يَطْهُرْنَ فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ﴾؛[36] از شما سؤال میکنند درباره حیض، محیض در اینجا میگویند مصدر میمی است به معنای حیض. ﴿قُلْ هُوَ أَذًى﴾، بگو این یک اذیتی است. اذیت را بعداً معنا میکنیم، یعنی پلیدی است...
پرسش: استاد، ببخشید این همه آیات که خواندیم، یک سؤالی در ذهنم است که چرا این بیان را داده؟ ما آمدیم یک آیه آوردیم در بحث السادسه، بعد بقیه آیات را به عنوان مؤید داریم میآوریم، خب چرا از خود این آیات به عنوان یک دلیل متفرقه و جداگانه استفاده نکرده؟ یعنی اینها هم الان چندین آیه است که آوردیم، همه را به عنوان مؤید داریم بیان میکنیم، به عنوان یک دلیل جداگانه به ایشان نگاه نمیکند، چرا؟
پاسخ: ببینید، اینها میتوانند، اینها میتوانند این آیاتی که ما آوردیم مستقل قرار داده بشوند، چنانچه شاید هم بعداً مستقل قرار داده بشوند یا در بعضی آیات الاحکام مستقلاً از آنها استفاده بشود؛ ولی اشکال ندارد که در عینی که استفاده استقلالی میبریم استفاده تأییدی هم ببریم.
در اینجور جا ما استفاده تأییدی میبریم، چون ببینید بحث ما در طهارت است؛ نمیتوانیم در این کتاب بحث در انعام و استفاده از انعام و استفاده در فلک را طرح کنیم به طور مستقیم، این باید در جای خودش بحث بشود، مثلاً در کتاب اطعمه و اشربه ما باید از اینها بحث کنیم، آنجا میتوانیم این را دلیل مستقل قرار بدهیم. اینجا که بحث طهارت است، این آیاتی که داریم میخوانیم، اینها را نمیتوانیم دلیل مستقل قرار بدهیم، مگر مؤید بشود.
البته بعضیاش که مربوط به آب است و طهارت آب از آن استفاده میشود، آن میتواند دلیل مستقیم باشد؛ ولی بقیهاش را در اینجا نمیتوانیم دلیل مستقل قرار بدهیم، ولو در جای دیگر بتوانیم. مثلاً این استحباب رکوب دابه، استحباب این قول در وقت رکوب دابه، خب استحباب یک حکم شرعی است، چون حکم شرعی است آیهاش میشود یکی از آیات الاحکام، میشود در وقتی که ما درباره مستحبات یا درباره فرض کنید رکوب دابه بحث میکنیم این آیه را بیاوریم، ولی در باب طهارت نه. اینها بالاخره به همین صورت که اینجا آمده از باب الکلام یجر الکلام آمده.
پرسش: بله، بعضی آیات، مثلاً آن آیه اولی که بعد از السادسه خواندیم، مثلاً آیه فرقان، در اول آیه مثلاً تصریح دارد: ﴿مَاءً طَهُورًا﴾،[37] بعد آیه بعدی هم استنباط میکردند که برای اباحه ماء را پیش میآورند...
پاسخ: بله، در آن اولی، آیه اول که گفتیم «یؤید هذه الآیة آیات اخر»[38] که آیه اول هم ﴿وَ أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا﴾[39] بود، این را ما مؤید گرفتیم، هیچ عیبی ندارد که دلیل مستقل هم قرارش بدهیم؛ ولی چون این دومی با اولی دلالتشان یکی است، ما دیگر به صورت دلیل مستقل نیاوردیم، یکی را مؤید دیگری قرار دادیم. ممکن بود این اولی را بگوییم، دومی را مؤید قرار بدهیم؛ ممکن بود این «انزلنا» را میگفتیم دلیل قرار میدادیم، آنی که بعد از السادسه ذکر کردیم آن را مؤید قرار میدادیم، هر دویش درست بود.
پرسش: خب، مثلاً با هم جمع بشوند دلیل هم...
پاسخ: خب ببینید معنا ندارد، یعنی درست نیست که ما فرض کنید سه چهار تا آیه را که مفادشان یکی است جدا جدا مطرح کنیم، هر کدام را دلیل قرار بدهیم. خب آن هم میگوید ﴿مَاءً طَهُورًا﴾ است، این هم میگوید ماء طهور است، مطهر است؛ خب این دیگر احتیاج ندارد که ما جدا قرارشان بدهیم. چون همه مثل هماند، چند تا آیه مثل هماند، خب یکی را مؤید دیگری قرار میدهیم، حالا یا دومی را مؤید اولی یا اولی را مؤید دومی. جدا معنا و طرح کردنش اشکال ندارد، ولی خب یک نوع تکرار است. بله؟
پرسش: نه، ما منظورمان این است که اگر دلیل بشود...
پاسخ: حالا آن به فرمایش شما دیگر، به فرمایش شما تکرار میشود دیگر. یک آیه آمده ﴿وَ أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا﴾، یکی دیگر هم آمده همین مفاد را دارد...
پرسش: ما بگوییم السادسه فلان آیه، السابعه فلان آیه و هر کدامش یک...
پاسخ: عیبی ندارد، نه، اصلاً جایز است آقا. ولی اگر کسی بر شما اشکال کرد که تکرار کردید، باید جواب بدهید که من مثلاً خواستم مفصلتر بحث کنم. ایشان که میخواهد مختصر بحث کند این دلایل را جدا جدا قرار نمیدهد، یکی را مؤید دیگری قرار میدهد. هیچ اشکال ندارد، اگر اشکال داشت شما میتوانستید بر او اشکال کنید، ولی این اشکال ندارد که یا یکی را مؤید دیگری قرار بدهی یا دو تا را مستقل قرار بدهی، هر دو جور ممکن است. آن قسمتهای بعدی که خب اصلاً ربطی به آب ندارد، عرض کردم آنها را در باب خودش باید طرح کند.
این قسمتهای اول که مربوط به آب است، چون دلالتشان با آن قبلیه یکی است یا ضعیفتر است، اینها را مؤید قرار داده؛ میتوانست مستقل هم قرار بدهد، اشکالی نداشت مستقل قرار میداد و از آنها استفاده میکرد، ولی خب یک حالت تکرار میداشت.
«السابعة:[40] ﴿وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ﴾،[41] عرض کردم که محیض مصدر میمی است به معنای حیض. ﴿ قُلْ هُوَ أَذًى﴾، اذی را بعداً معنا میکنیم یعنی اذیت است، یعنی پلیدی است، یعنی نجس است که اگر کسی به سمتش بیاید چون تنفر پیدا میکند یک نوع رنج و اذیتی برایش هست؛ چون باعث نفرت است از این جهت میشود اذی.
﴿فَاعْتَزِلُواْ النِّسَاء﴾، کناره بگیرید از زنها در محیض؛ حالا کناره بگیرید یعنی چه عملی را انجام ندهید، این باید بحث بشود. ﴿وَ لاَ تَقْرَبُوهُنَّ ﴾، نزدیکشان نشوید؛ حالا نزدیک نشوید یعنی چه؟ این هم باید بحث بشود. ﴿حَتَّىَ يَطْهُرْنَ﴾، حالا «یطهُرن» هست یا «یطَّهَّرن» هست، هر دو جور قرائت شده، باید بعداً ببینیم که فرقشان چیست، اینها همه مطرح میشود انشاءالله.
﴿فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ﴾، بعد از اینکه اینها پاک شدند شما میتوانید از ایشان استفاده ببرید همانطور که خدا بهتان امر کرده، ﴿إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ﴾.
شأن نزول آیه
شأن نزول آیه را ابتدا بیان میکنند، میفرمایند: «قیل کانوا فی الجاهلیة»،[42] در جاهلیت عرب اینچنین بود که امتناع داشتند از همخوراک شدن با حیض؛ حیض جمع حائض است، یعنی با زنانی که حیض بودند سر یک سفره نمینشستند. «و مشاربتهن»، مشاربتهن، از مشاربت و نوشیدن مایعات با آنها ابا داشتند. «و مجالستهن»، با آنها جلوس هم نداشتند؛ بالاخره تقریباً گویا که اینها را از خیمه یا از خانه بیرون میکردند، یا اگر بیرون نمیکردند در اتاقی که خودشان بودند اینها را راه نمیدادند، با آنها همنشینی نداشتند، سر یک سفره حاضر نمیشدند.
این قضیه در جاهلیت برای عرب بود، «فسألوا عن ذلک»، مسلمین سؤال کردند که این رسم جاهلی رسم درستی است ادامهاش بدهیم یا ترکش کنیم؟ «فنزلت»، این آیه نازل شد که نه، لزومی ندارد از زنها جدا بشوید، فقط با آنها مقاربت نداشته باشید، طبق برداشتی که ما از آیه میکنیم؛ چون ممکن است بعضیها بیش از این برداشت کنند، ولی برداشتی که ما الان توضیح میدهیم این است که ما از آیه برداشت میکنیم که با آنها مقاربت نداشته باشید، یعنی استفاده جنسی از آنها نکنید، ولی استفادههای ملاعبتی اشکال ندارد.
«و المحیض مصدر» است «مثل المجیء و المبیت» «یعنی»، تفسیر کل آیه است، تفسیر قسمت ابتدایی آیه است، تفسیر محیض نیست: «یعنی یسألونک یا محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عن الحیض و احکامه»، بعد «قل یا محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) انه اذی». اذی را معنا میکند: «ای قذر»، یعنی پلیدی «و نجس».
فرق قذر و نجس
فرق قذر و نجس: هر دو نجساند، هر دو به معنای نجساند، ولی قذر یک نفرت عرفی هم در آن هست. ممکن است چیزی منفور عرف باشد و نجس نباشد، مثل مثلاً آب بینی؛ منفور عرف هست ولی نجس نیست. این را میگوییم قذر است، قذر عرفی نه قذر شرعی، ولی نجس نیست.
البته قذر شرعی با نجس یکی است، اما قذر عرفی را دارم عرض میکنم، قذر عرفی اعم است. البته شاید بتوانیم بگوییم بعضی نجسهای شرعی قذر عرفی نیستند، مثل خون مثلاً. شاید بتوانیم بگوییم؛ چون ظاهراً همه عرف از خون اجتناب نمیکنند، مگر اینکه یک روحیه شرعی داشته باشند، آن وقت از خون اجتناب میکنند؛ والا آنهایی که شریعت را قبول ندارند از خون اجتنابی ندارند. پس میشود گفت بین قذر عرفی و نجس شرعی عموم و خصوص من وجه است.
«و مؤذ لمن یقربه للنفرة منه»؛ این حیض اذیتکننده است کسی را که نزدیکش شود، حالا نزدیک شود یعنی خود همان زن یا دیگری. چرا اذیت میکند؟ «للنفرة منه»، چون از این حیض نفرت حاصل است. این چون امر منفوری است، اگر کسی به او نزدیک شود اذیت میشود؛ یعنی حالت نفرت پیدا میکند پس اذیت میشود.
مفهوم کنارهگیری از زنان
﴿فَاعْتَزِلُواْ النِّسَاء فِي الْمَحِيضِ﴾،[43] این جمله باید توضیح داده بشود: شما کناره بگیرید از زنها در وقتی که این حالت را دارند. کناره بگیرید یعنی چه؟ ظاهرش عام است، یعنی هیچ ارتباطی با آنها برقرار نکنید، حتی لمس هم نکنید آنها را و بقیه کارهایی که بیشتر از لمساند انجام ندهید. ولی ایشان برداشت میکند که فقط با آنها همبستر نشوید، همین، بقیهاش مجاز است. آن وقت از کجا این درمیآید؟ از خود آیه که درنمیآید؛ شروع میکند به ذکر روایات، اجماع، اصل، استصحاب و امثال ذلک، از این طریق ثابت میکند که مراد از اعتزال در اینجا ترک جماع است.
﴿فَاعْتَزِلُواْ النِّسَاء فِي الْمَحِيضِ﴾، ﴿اعْتَزِلُواْ النِّسَاء﴾ را متعلقش را ذکر میکند: «ای مجامعتهن»،[44] آن هم «فی الفرج»، نه هر جماعی ممنوع است، جماع در قبل ممنوع است. «زمان الحیض»، زمان الحیض تفسیر ﴿فِي الْمَحِيضِ﴾[45] است.
﴿اعْتَزِلُواْ النِّسَاء﴾ متعلق اعتزلوا، متعلقش ذکر نشده، مرحوم محقق با «ای مجامعتهن فی الفرج»[46] متعلق را ذکر میکند. بعد عبارت ﴿فِي الْمَحِيضِ﴾[47] در آیه آمده، او را تفسیر میکند به «زمان الحیض».[48] این دارد آیه را تفسیر میکند، این «زمان الحیض»اش جای ﴿فِي الْمَحِيضِ﴾[49] است که در آیه آمده بود.
«و هو»،[50] یعنی این تفسیر اعتزال به این تفسیری که ما گفتیم، از ابنعباس، عایشه، حسن، قتاده، مجاهد و محمد که رفیق ابویوسف است نقل شده؛ گاهی گفته میشود محمد رفیق ابویوسف، گاهی گفته میشود محمد صاحب ابویوسف. «و هو»، این که اعتزال به معنای این باشد که گفتیم، «مذهب الاکثر» اصحاب ماست.
«و یدل علیه»، خود آیه دلالتی ندارد همانطور که گفتیم، اما «یدل علیه» چند تا مطلب، چند تا دلیل: دلیل اول: «انه المتبادر من اعتزالهن» وقتی گفته شود که از زنها کناره بگیرید، عرف اینچنین به ذهنش تبادر میکند که این عمل را انجام ندهید، نه اینکه کلاً از آنها کناره بگیرید، این مطلب اول.
پرسش: متبادر در نزد عقلا یا عرف؟
پاسخ: عقلا، عرف، متشرعه، هر کدام گفتید؛ متبادر در ذهن عقلا یا عرف یا متشرعه. عرفی که میگوییم منظور عرف خاص است، به عرف مطلق کار نداریم.
چرا این تبادر میکند؟ زیرا مقصود از «معاشرتهن»، جماع فی الفرج است، پس مقصود از اعتزال هم که مقابل معاشرت است ترک این جماع است. اگر معاشرت به معنای این کار باشد، اعتزال که مقابل این کار است به معنای ترک این کار است.
توجه میکنید از طریق کلمه معاشرت میخواهد معنای اعتزال را بیان کند، که معاشرت در عرف و در تبادر معنایش این است؛ با اینکه معاشرت یعنی محشور بودن، با هم بودن، ولی مراد از معاشرت در اینجا معنای خاصش است، یعنی تبادر میکند معنای خاصش. چون معنای خاص از معاشرت تبادر میکند، یعنی مقابل این معنای خاص هم از مقابل معاشرت که اعتزال است تبادر میکند.
«و الاصل»،[51] یعنی اصل اباحه؛ چون این زن برای این مرد مباح بوده، الان این عمل حرام شده، شک میکند که باقی اعمال مباحاند یا نه؟ میگوید مباحاند. نه که بر اباحه باقی بگذارد، آن استصحاب است که بعداً میگوییم؛ بلکه میگوید مباح است، یعنی کل شیء لک مثلاً مباح، همهچیز مباح است مگر اینکه منعی از آن برسد. این اصل اباحه را ما در همهجا داریم.
خب، ما منع از این عمل را در مورد چنین زنی به دلیل ثابت کردیم، مابقیاش را شک داریم، اصل اباحه میگوید جایز است. استصحاب هم یعنی استصحاب اباحه.
پرسش: به چه دلیل؟ دلیل ما عام است دیگر، ما گفتیم ما و این آیه، دیگر دلایل دیگر را مطرح نکنیم، اصل...
پاسخ: ما داریم دلیل دیگر میآوریم دیگر، عرض کردیم: «یدل علیه المتبادر، الاصل، الاستصحاب و بعض الروایات»، داریم دلیل دیگر میآوریم، به آیه فعلاً توجهی نمیکنیم؛ چون آیه را که توجه کنید عرض کردیم...
پرسش: نه، خود اصل را، نه، از طریق اصل که داریم وارد میشویم یعنی اصلاً با روایات، استصحاب و هیچچیزها کار نداریم، میگوییم که...
پاسخ: بله دیگر، اصل یعنی برائت، یعنی اباحه.
پرسش: خب خود این آیه، شما مثلاً میفرمایید آیه عام است، پس این اعتزال از مجامعت را با یک دلیل خارج، یعنی آن قائل الان با این آیه است، میخواهد از چه چیزی، میخواهد اثبات کند فقط منظور جماع است و چیزهای دیگر نیست؟
پاسخ: ما در چیزهای دیگر اباحه جاری میکنیم دیگر، چون شک داریم.
پرسش: خب چطور شما در مورد جماع اینجور میفرمایید؟ خب اصل را در مورد جماع هم...
پاسخ: آن قدر متیقن است، میگویید در مورد آن عمل، آن عمل قدر متیقن از اعتزال است، در مازاد بر قدر متیقن شک داریم؛ وقتی شک داریم اصل اباحه جاری میکنیم. استصحاب را هم جاری میکنیم، منتها استصحاب توجه به حالت سابقه کردن است، اصل اباحه احتیاج به این توجه ندارد.
در هر دو بالاخره اباحه دارد استصحاب میشود، در هر دو اباحه دارد اجرا میشود؛ منتها در یکی که اصل است توجه به حالت سابقه نمیکنیم، بلکه میگوییم اصلاً به طور کلی همه اشیاء مباحاند مگر اینکه ثابت بشود خلافش، از جمله اشیاء این اعمالی است که ما انجام میدهیم بدون آن عمل خاص، اینها را میگوییم مباح است. اما استصحاب این است که نه، بگوییم این زن قبل از اینکه این وضع برایش پیش بیاید همهچیزش مباح بود، حالا آن کار خاص ممنوع شده، شک میکنیم که باقی هم ممنوع شده یا نه، آن اباحهای که قبلاً بود استصحاب میکنیم.
پرسش: پس با این بیان در مقام اصل و استصحاب آن قدر متیقن را لحاظ میکنیم، بعد در موارد دیگر.
پاسخ: آنجا که شک میکنیم استصحاب؛ اول قدر متیقن را میآوریم، در مازاد بر قدر متیقن شک داریم، در آنجا که شک کردیم یک بار اصل را جاری میکنیم، یک بار استصحاب جاری میکنیم، هر دو مجرا دارند. اصل که چون حالت سابقه نمیخواهد به بیشتر جاها مجرا دارد؛ آن استصحاب چون حالت سابقه میخواهد در جایی که حالت سابقه هست مجرا دارد، ولی در اینجا ما حالت سابقه را داریم، چون حالت سابقه را داریم هم از اصل میتوانیم استفاده کنیم هم از استصحاب.
«و بعض الروایات»، روایات دیگری هم داریم که تصریح میکنند به اینکه مراد از اعتزال این است که آن عمل خاص انجام نگیرد.
«و الشهرة» هم همین است؛ شهرت هم همین است یعنی شهرت فتوایی داریم، فتوای بسیاری از علما اینچنین است، به طوری که این فتوا مشهور هم شده؛ یعنی از مشهور سؤال کنیم آنها هم همین را میگویند، میگویند مراد از اعتزال این است که این عمل خاص ترک بشود.
«و الکثرة»، یعنی نه تنها شهرت فتوایی داریم، کثرت روایی هم داریم؛ روایات این طرف خیلی زیادند. البته بعضی روایات هم آن طرف شاید داشته باشیم، ولی روایات این طرف بسیار زیاد است که مراد از اعتزال ترک همین عمل خاص است. پس شهرت یعنی کثرت فتوا، کثرت هم یعنی کثرت روایت.
«و سهولة الجمع بینها و بین ما ینافیها بالحمل علی الاستحباب». یکی از چیزهایی که تأیید میکند این برداشت ما را این است که اگر اینچنین برداشت بکنید از روایات و آیات، میتوانید راحت این آیات و روایات را با آیات و با روایات مخالف جمع کنید، اگر این برداشت ما را بکنید. که اینطور بگویید، که فقط جماع فی الفرج حرام است، بقیه جایز است؛ یا به عبارت دیگر از این عمل خاص باید پرهیز کرد و در باقی اعمال پرهیز لازم نیست.
بعضی دلایل داریم که پرهیز لازم است؛ آنها را میتوانیم حمل بر استحباب کنیم، بگوییم پرهیز از اعمال دیگر مستحب است، پرهیز از این عمل واجب و لازم است، پرهیز از بقیه مستحب است.
پس آن روایات دیگر را که مخالف ما هستند میتوانیم حمل بر استحباب کنیم و بنابراین اینچنین فتوایی که مقابلش را میتوان حمل بر استحباب کرد و به این آسانی میتوان بین این فتوا و مقابلش جمع کرد، این فتوا میشود فتوای راجح، به خاطر اینکه مقابلش راحت جمع میشود. اما اگر ما بگوییم همه کارها ممنوع است، آن روایتی که منافات دارد، منافیها را دیگر نمیشود حمل بر استحباب کنیم.
اگر ممنوع را درست کردیم منافی را نمیشود حمل بر استحباب کنیم؛ اگر ما کارهای دیگر را مجاز کردیم، آن وقت میتوانیم آنهایی که منع میکنند حملشان کنیم بر استحباب، بگوییم ترک این کارها مستحب است ولو انجامش هم جایز است. اما اگر نه، ما از این آیه استفاده کنیم ممنوعیت همه کارها را، آن وقت دیگر چیزی را نمیتوانیم، اگر خبر مخالفی داشتیم نمیتوانیم حملش کنیم بر استحباب.
توجه کنید دوباره عرض کنم: اگر ما آیه را اختصاص بدهیم به جماع فی الفرج، معنایش این است که این عمل خاص ممنوع است؛ آن وقت روایاتی هم داشتیم که، بعض الروایات اشاره کردیم، آنها هم دلالت میکنند بر اینکه این عمل خاص ممنوع است. آن وقت بعضی روایات در مقابل داریم که آنها میگویند همه ممنوع است، میگویند همه را ترک کن؛ تصریح به حرمت ندارند، میگویند همه را ترک کن.
خب ما که فقط از آیه و بعضی روایات استفاده کردیم که این عمل خاص ممنوع است، میتوانیم آن روایاتی که میگوید بقیه را ترک کن، بگوییم ترک، ترک واجبی نیست، ترک، ترک استحبابی است؛ راحت حمل میکنیم، آن توجیهی برایش میکنیم و جمع میکنیم.
اما اگر ما این آیه را ناظر بگیریم و مفید حرمت تمام کارها قرار بدهیم، آیه را مفید حرمت همه کارها قرار بدهیم نه تنها آن کار خاص، با این بعض الروایات که اختصاصاً میگویند این عمل ممنوع است تعارض پیدا میکند و راه حل و راه جمع نداریم؛ چون این آیه میگوید همه کارها ممنوع است، آن روایات میگوید فقط جماع فی الفرج ممنوع است، یعنی بقیهاش جایز است.
دیگر اینجا نمیتوانیم حمل بر استحباب کنیم، حمل بر کراهت هم نمیتوانیم بکنیم؛ حمل بر استحباب نمیتوانیم بکنیم، حمل بر کراهت هم... استحباب ترک یا کراهت فعل. آیه دارد منع میکند، میگوید: ﴿فَاعْتَزِلُواْ النِّسَاء﴾،[52] امر میکند، امرش امر وجوبی است، یعنی ما را منع میکند از هر کاری؛ خب اگر از هر کاری منع کرد، روایات جواز را دیگر نمیشود کارش کرد، معارضه درست میشود، تمام میشود، قابل جمع نیست.
ولی اگر آیه را اختصاص بدهیم به جماع فی الفرج، منع مختص میشود به این عمل، مابقی ممنوع نمیشوند؛ آن وقت روایاتی که مابقی را گفتند ترک کنیم حمل میکنیم بر اینکه ترک مابقی مستحب است. میبینید که تعارض بین آیه و روایات دیگر وارد نمیشود.
توجه کنید در این مسئله که عرض کردم در یک فرض آیه را با روایاتی که ترک را دستور میدهند میسنجیم؛ در فرضی که آیه بخواهد دلالت کند بر اینکه فقط جماع فی الفرج ممنوع است و بقیهاش را اجازه بدهد، آیه را با آن روایاتی که همه را میگوید ترک کنید میسنجیم، دو تا مخالف میشوند، یکی را حمل بر استحباب میکنیم، مخالفت برطرف میشود.
ولی آن وقتی که از آیه برداشت کنیم که همه کارها ممنوع است، این آیه را با آن روایاتی که فقط جماع فی الفرج را ممنوع میدانند، بقیه را مجاز میدانند میسنجیم؛ اینجا هم باز تعارض درست میشود، نمیتوانیم حملش کنیم، نمیتوانیم جمع کنیم. توجه کردید؟ در یک صورت آیه را با گروهی از روایات معارض میکنیم، در یک صورت آیه را با گروه دیگر از روایات معارض میکنیم؛ در وقتی که آیه با یک روایاتی معارض شد قابل جمع میشود، در یک، با یک روایات دیگر که معارض شد قابل جمع نمیشود. آن وقت چون در وقتی که آیه به این معنا باشد که فقط جماع فی الفرج ممنوع است قابل جمع با روایات میشود، ما آیه را به همین معنا میگیریم. روشن شد چه عرض کردم؟
پرسش: ضمیر «بینها»[53] به روایات برمیگردد؟
پاسخ: بله؟
پرسش: مرجع ضمیر در «بینها» به روایات برمیگردد؟
پاسخ: جمع بین روایات، دیگر آیه را نیاوریم؟ عیبی ندارد، بعض الآیات را با ما ینافیها. البته آیه دخالت دارد، روایت را با روایت درست است معارض است، ولی فقط ما نمیخواهیم جمع بین روایت و روایت کنیم، بین آیه و روایت میخواهیم جمع کنیم.
خب یکی از دلایل دیگر بر اینکه آیه را باید ناظر به عمل خاص قرار بدهیم تا از آن ممنوعیت این عمل خاص استفاده بشود، یکی از دلایل این است که آسان است جمع بین این آیه و بین ما ینافی الآیه؛ جمع میکنیم «بالحمل علی الاستحباب». این «بالحمل» متعلق به «الجمع» است و منظور از حمل هم یعنی حمل ما ینافیها علی الاستحباب، نه حمل آیه؛ آیه را حمل بر استحباب نمیکنیم، حمل ما ینافیها را که میگوید ترک کن همه کارها را، حمل بر استحباب میکنیم و میگوییم که ترک کارها مستحب است، ولی ترک این کار خاص واجب است.
آن وقت به این ترتیب جمع میشود؛ هم آیه، به آیه عمل کردیم که گفته ترک این کار خاص واجب است، هم به آن روایات عمل کردیم که گفت ترک کار خاص، ترک همه کار بکنید، به آن هم عمل کردیم.
بعد که مطلب تمام شد فتوا میدهد، میگوید که ما گفتیم فقط از دخول در فرج باید امتناع کرد، حالا میگوییم اگر کسی از کل دخول امتناع کند، چه در قبل چه در دبر، مطابق احتیاط است. بعد بالاتر میرویم، میگوییم اگر از مطلق استفادهها و انتفاعاتی که از زن میتوان برد امتناع کند بهتر است.
«و الامتناع عن مطلق الدخول، بل» امتناع از «مطلق الانتفاع منهن»، یعنی زنها، «حینئذ»، یعنی در این هنگامی که این زنها در این حالت خاصاند، این امتناع «حسن».
«و عدم المقاربة بالتعانق و التقبیل احوط»؛ که نزدیک زن نشو از این طریق که با او معانقه نکن یا او را نبوس، این دو تا را اگر منع کنیم این احوط است، یعنی طبق احتیاط است. که حالا اگر همه کارها را بگوییم ترک بکن، حسن است؛ این دو تا را بگوییم ترک بکن، احوط است.
یعنی نسبت به این دو تا میخواهد بگوید که حسن بیشتر است، لذا به اندازهای است که ما فتوا به احوط میدهیم که این دو تا کار ترک بشود در آن حالت خاصی که زنان دارند. ببینید از مطلق امتناع کردن حسن است، از این کار خاص امتناع کردن احوط است.
پرسش: احوط استحبابی است؟
پاسخ: احتمال، ممکن است احتیاط استحبابی باشد؛ ما نمیدانیم حالا احتیاط، نگفته، ولی ظاهرش احتیاط وجوبی است. شاید هم احتیاط استحبابی باشد. احتیاط استحبابی یک قید میخواهد، احتیاط وجوبی دیگر همین گفته میشود احوط است.
پرسش: نه، با اینکه خب مابعد حسن است...
پاسخ: مابعد حسن است درست است، ولی آن حسن مال مطلق انتفاع بود، این مال انتفاع بالاتر است؛ مطلق انتفاع یعنی حتی دست زدن، این میگوید معانقه و تقبیل است که بالاتر از دست زدن است. آن وقت میشود گفت دست زدن حسن است، یعنی فرض کنید احتیاط واجب است ترکش، بعد تقبیلی که بالاتر است احتیاط مستحب است؟ حسن را شما چطور معنا میکنید؟ حسن به معنای احتیاط واجب که نیست، یک چیز دیگری است، مطلقاً حسن است.
والا اگر حسن را بخواهید به معنای احتیاط واجب بگیرید، آن ضعیف میشود احتیاط واجب، این که قویتر است میشود احتیاط مستحب؛ ترک ضعیف میشود احتیاط واجب، ترک این قویها میشود احتیاط مستحب، این نمیشود.
حسن را به معنای مطلقش بگذارید، از آن هیچ استفاده نکنید احتیاط را، بگویید این کار خوبی است؛ بعد آن وقت مستقلاً دارد میگوید این دو تا کار احوط است که ترک بشوند. شما از حسن میخواهید استفاده کنید که این احوط چون بعد از حسن آمده پس احتیاط مستحب است؛ حسن را شما مطلق بگیرید، احوط را هم یک مطلب مستقل بگیرید، دیگر هیچ ربطی به احتیاط استحبابی ندارد. هرچند ایشان تصریح نکرده، شاید نظرش احتیاط استحبابی بوده، تصریح به هیچکدام طرف نکرده، ولی به ظاهر به نظر میرسد که مراد احتیاط وجوبی است نه احتیاط استحبابی. خب قول مخالف هم داریم که انشاءالله وقتی رسیدیم عرض میکنیم.