« فهرست دروس
درس زبدة البیان -استاد محمدحسین حشمت‌پور

90/08/01

بسم الله الرحمن الرحیم

ممدوح بودن مقدمات عبادات /طهارت /احکام القرآن

 

موضوع: احکام القرآن /طهارت /ممدوح بودن مقدمات عبادات

 

ادامه بررسی آیه پنجم، ممدوح بودن مقدمات عبادات و استشهاد به آیه صدوبیست‌وسوم سوره توبه

صفحه ۵۸، سطر چهاردهم: «فطابت نفوسهم علی محبتهم و حرصهم علی التطهیر من النجاسات و محبة الله ایاهم»[1] بحث در آیه پنجم داشتیم که بیان می‌کرد، یعنی از آن استفاده می‌کردیم استحباب جمع بین احجار و ماء را برای استنجاء. گفتیم خود آیه دلالتی بر این مطلب ندارد، ولی با توجه به شأن نزولش این مطلب از آن استخراج می‌شود و شأن نزول را داشتیم توضیح می‌دادیم.

گفتیم که در مسجد قبا بودند و این آیه نازل شد؛ پیغمبر از آن‌ها سؤال کردند که چه کردید؟ آیه درباره‌تان نازل شده. آن‌ها ترسیدند که مبادا کار بدی کرده باشند، آیه آن کار بد را خبر داده باشد، ولی گفتند ما هم از سنگ استفاده کردیم برای استنجائمان، هم از آب استفاده کردیم تا تطهیر را کامل کنیم. حالا پیش خودشان فکر می‌کردند که شاید اضافه عمل کرده باشیم، کار خوبی نبوده این کار. بعد حضرت فرمودند که این آیه درباره شما نازل شده: ﴿ فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهَّرُواْ﴾،[2] تا آخر، یعنی همین آیه مورد بحث ما؛ یعنی خدا بر شما ثنا کرده، کارتان را امضا کرده و پسندیده.

«فطابت نفوسهم»،[3] این اول بحث امروزمان است که من از رو می‌خوانم. «فطابت نفوسهم» بر دو چیز: یکی «علی محبتهم و حرصهم علی التطهیر من النجاسات»، دوم «علی المحبوب و محبة الله ایاهم». خوشحال شدند، دیدند که این آیه دو تا مطلب دارد: یکی این‌که کارشان امضا شده و دیگر این‌که خدا از آن‌ها راضی شده و رضایت خدا یعنی احسان خدا، و ما هم که محتاج به احسانیم، یعنی رفع نیاز کردن و برآوردن حاجات؛ بالاخره از این دو جهت خوشحال شدند که کارشان امضا شده و خدا هم از آن‌ها راضی است.

«فطابت نفوسهم»، یعنی دلشان خوش شد بر دو چیز: یکی «علی محبتهم و حرصهم علی التطهیر من النجاسات»؛ دیدند که خوب شد که دوست داشتند تطهیر من النجاسات را و خوب شد که حرص زدند بر تطهیر من النجاسات، زیرا که این کارشان مورد رضایت خدا و امضای خدا قرار گرفت. این «علی التطهیر» متعلق هم به «محبتهم» است و هم به «حرصهم»؛ یعنی محبت داشتن علی التطهیر و حرصشان علی التطهیر. البته چون با «علی» متعدی شده به «حرص» متعلقش می‌کنیم، ولی به «محبت» هم تعلقش بدهید خوب است. «کحرص المحب علی المحبوب»؛ چطور محب بر محبوب حرص دارد و سعی می‌کند که حتماً خودش را به محبوب برساند، این‌ها هم به تطهیر حرص داشتند و سعی داشتند خودشان را به تطهیر برسانند. محبت چنینی دلشان را خوش کرد.

«و محبة الله ایاهم»، این «محبة الله ایاهم» را من عطف می‌گیرم بر «محبتهم»، همان‌طور که در وقتی که داشتم می‌خواندم بیان کردم. آن وقت «انه یرضی عنهم» را بدل می‌گیرم برای «محبة». عیبی هم ندارد که شما «محبة الله» را مبتدا بگیرید، «انه یرضی عنهم» را خبر بگیرید، آن وقت مجموعه را عطف بگیرید بر «محبتهم»: طابت نفوسهم علی محبتهم و محبة الله ایاهم، یا محبةُ الله ایاهم که مبتدا قرار داده شد.

محبت خدا نسبت به این‌ها که عبارت از این است که خدا از آن‌ها راضی می‌شود «و یحسن الیهم»، به آن‌ها احسان می‌کند، «کما یفعل المحب بمحبوبه»؛ محب نسبت به محبوبش همین‌طور است که احسان می‌کند. حرص محب بر محبوب و عمل محب نسبت به محبوب، هر دو در این‌جا مطرح شد.

حرص محب بر محبوب این است که محب خودش را به محبوب برساند و از این محبوب جدا نشود؛ فعل محب به محبوب این است که احسان کند به محبوب، رضایت داشته باشد از محبوب. آن‌ها حرص بر تطهیر داشتند مثل حرص محب بر محبوب، خدا به آن‌ها احسان می‌کرد مثل احسان محب به محبوب.

خب، «و هی»، یعنی این آیه با این شأن نزولی که برایش گفته شده، اشعار به این دارد که خداوند نسبت به مقدمات عبادات محبت دارد. اگر عبادت واجب باشد، محبت خدا نسبت به مقدمه، محبت وجوبی است و اگر عبادت مستحب باشد، محبت خدا نسبت به مقدمه، محبت استحبابی است؛ پس از این آیه استفاده می‌شود که مقدمه واجب، واجب است و مقدمه مستحب، مستحب است.

«و هی»، یعنی این آیه با توجه به شأن نزولش، «تشعر بالمدح علی فعل مقدمات العبادات»؛ یعنی اگر کسی مقدمات عبادات را انجام بدهد ممدوح است. آن وقت هر نوع عبادت باشد، مقدماتش هم همان نوع است. این‌جا این مطلب را اشاره نکرده‌اند که اگر عبادت واجب باشد، یعنی به عبادت خداوند محبت وجوبی داشته باشد، به مقدمه‌اش هم محبت وجوبی دارد و اگر عبادت مستحب باشد، یعنی خدا به این عبادت محبت استحبابی داشته باشد، به مقدمه‌اش هم محبت استحبابی دارد؛ این‌جا اشاره نکرده‌اند، به طور کلی گفته‌اند، ولی فهمیده شد از این عبارت.

بعداً به این مطلب تصریح هم می‌کند؛ در ذیل آیه‌ای که بعداً می‌خوانیم تصریح می‌شود به این مطلب. این‌جا تصریح نشده، مجمل گذاشته شده، مطلق گذاشته شده؛ ما با آن مبینی که بعداً می‌آید این مجمل را مبین کردیم.

«و تدل علی حصول الاجر... قوله تعالی»؛ «تدل» را مبتدا، «تدل» را صدر جمله می‌گیریم، «قوله تعالی» را خبر قرار می‌دهیم، منتها چون «قوله تعالی» آیه است، اشکالی ندارد که «تدل» را مؤنث بیاوریم. یعنی تدل بر این مطلب این آیه قرآن هم، «مع بعض الاخبار»؛ یعنی علاوه بر بعض اخبار، این آیه دلالت دارد که آیه را می‌خوانیم.

اگر انسان در عمل خیر مقدمات قریب و بعید را انجام دهد، ثواب آن مقدمات را خدا به او عطا می‌کند، همان‌طور که ثواب آن عمل خیر را به او عطا می‌کند. حتی اگر می‌خواهد حج انجام بدهد، قدم‌هایی که برای حج برمی‌دارد چون مقدمات‌اند، حالا چه مقدمات بعیده چه مقدمات قریبه، خداوند نسبت به آن‌ها هم ثواب می‌دهد؛ لذا گفته شده اگر به سمت عبادتی رفتید قدم را کوتاه بردارید تا بیشتر بشود و نتیجتاً ثواب بیشتری عایدتان بشود.

دلالت می‌کند بر «حصول الاجر بالتسبیب فی الخیر من المقدمات»؛ «من المقدمات» متعلق به «حصول» است، یعنی از مقدمات قریبه و بعیده اجر حاصل می‌شود، به شرطی که شما این مقدمات را برای عمل خیر انجام بدهید. «حتی الخطوات» و قدم‌هایی که «فی تحصیل الحج و غیره» برداشته می‌شود باز هم اجر دارد.

دلالت می‌کند بر حصول چنین اجری، علاوه بر بعض اخبار، دلالت می‌کند «قوله تعالی» که فرمود: ﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ لاَ يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلاَ نَصَبٌ وَلاَ مَخْمَصَةٌ﴾[4] تا آخر، که آیه دلالت، مفادش این است: ما به شما می‌گوییم که از پیغمبر تخلف نکنید، همراه او بروید، پس شما را نهی از تخلف می‌کنیم. این نهی از تخلف به خاطر آن امتیازاتی است که در انتظار شماست؛ ما شما را نهی می‌کنیم زیرا که می‌دانیم که در آینده چه امتیازی و چه اجری به شما خواهیم داد.

هیچ تشنگی، گرسنگی، تعب نصیب شما نمی‌شود مگر این‌که اجر دارد؛ هیچ وادی را قدم نمی‌گذارید، هیچ محرومیتی از ناحیه دشمن بر شما وارد نمی‌شود مگر این‌که اجرتان حساب خواهد شد. یعنی فکر نکنید فقط همان جهاد شما اجر دارد، تمام این مقدمات قریبه و بعیده را برایتان حساب می‌کنیم و می‌نویسیم.

این آیه نشان می‌دهد که مقدمات قریبه و بعیده عمل، اجر و ثواب دارد؛ اگر آن عمل به عنوان خیر انجام شود، مقدماتش هم خیر است. پس اگر آن خیر، خیر واجب باشد، مقدمات واجب‌اند و اگر آن خیر، خیر مستحب باشد، مقدمات مستحب است. مطلب مجملی را که آن‌جا گفته بود این‌جا به تفصیل بیان می‌کند.

﴿ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ﴾ یعنی ذلک یعنی نهی از تخلف؛ نهی از تخلف به سبب این است که، باء، باء سببیه است، به سبب این است که ﴿أَنَّهُمْ﴾ یعنی مسلمین مجاهدین، ﴿لاَ يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ﴾ ظمأ یعنی تشنگی، ﴿وَلاَ نَصَبٌ﴾، نصب یعنی خستگی، ﴿وَلاَ مَخْمَصَةٌ﴾، یعنی گرسنگی، ﴿فِي سَبِيلِ اللّهِ﴾؛ همچنین ﴿وَلاَ يَطَؤُونَ مَوْطِئًا يَغِيظُ الْكُفَّارَ﴾، قدم بر جایی نمی‌گذارند که مورد خشم کفار باشد، و لا، همچنین ﴿وَلاَ يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّيْلًا﴾، از دشمن به آن‌ها قتلی یا قهر و غلبه‌ای نمی‌رسد، ﴿إِلاَّ كُتِبَ﴾.

﴿إِلاَّ كُتِبَ﴾ مربوط به همه است: لا یصیبهم ظمأ و لا نصب و لا مخمصة الا کتب لهم، و لا یطؤون موطئاً یغیظ الکفار الا کتب لهم، و لا ینالون من عدو نیلاً الا کتب لهم.

﴿نیلاً﴾ را مطلق گذاشته خداوند: ﴿وَلاَ يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّيْلًا﴾؛ چیزی از دشمن به آن‌ها نمی‌رسد؛ مفسرین تفسیر کرده‌اند یعنی قتل، یعنی قهر و غلبه کفار.

﴿إِلاَّ كُتِبَ لَهُم﴾، یعنی للمسلمین المجاهدین، ﴿بِهِ﴾؛ ﴿بِهِ﴾ را برمی‌گردانیم به تمام ما ذکر، یعنی «بما اصابهم». ما اصابهم ندارد، ﴿لاَ يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ﴾ دارد، ولی ما از این‌جا «ما اصابهم» می‌فهمیم، ضمیر ﴿بِهِ﴾ را برمی‌گردانیم به «ما اصابهم»: الا کتب لهم بما اصابهم ﴿عَمَلٌ صَالِحٌ﴾. ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ﴾؛ اگر کسی کار نیک بکند، حالا چه آن کار نیک خود کار خیر باشد چه مقدمه‌اش، ما ضایع نمی‌کنیم، ریز و درشتش را حساب می‌کنیم. همان‌طور که ریز و درشت گناهان را حساب می‌کنیم، منتها گناهان را با کرممان اگر بخواهیم ندیده می‌گیریم، ثواب‌ها را ندیده نمی‌گیریم، همه را عطا می‌کنیم.

﴿وَلاَ يُنفِقُونَ﴾[5] عطف بر آن ﴿لاَ يُصِيبُهُمْ﴾ است؛ یعنی دو مرتبه هنوز چیزهایی باقی مانده که خدا در این آیه ذکر می‌کند: ﴿وَلاَ يُنفِقُونَ نَفَقَةً﴾، هیچ خرجی برای جنگ نمی‌کنند، چه ﴿صَغِيرَةً﴾ یعنی قلیل، چه ﴿كَبِيرَةً﴾ یعنی کثیر؛ ﴿وَلاَ يَقْطَعُونَ وَادِيًا﴾، وادی را طی نمی‌کنند. وادی محل عبور آب باران است که آن قسمت یک خرده گود می‌شود به توسط جریان آب، وقتی خشک می‌شود، می‌شود وادی. حالا در اصطلاح، وادی بر دره هم اطلاق می‌شود. می‌دانید طی وادی و طی دره یک مقدار مشکل‌تر است از طی زمین صاف. می‌فرماید: ﴿وَلاَ يَقْطَعُونَ وَادِيًا إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ﴾؛ ﴿كُتِبَ لَهُمْ﴾ این‌جا ﴿عَمَلٌ صَالِحٌ﴾[6] دیگر ندارد. قبل داشت: ﴿إِلاَّ كُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ﴾، این‌جا دیگر ﴿عَمَلٌ صَالِحٌ﴾ ندارد. لذا دو جور معنا می‌کنند: ﴿كُتِبَ لَهُمْ﴾[7] یعنی اثبت لهم، کارهایی که کردند نوشته می‌شود، اثبات می‌شود، دیگر بقیه‌اش را نفرموده؛ یا کتب لهم عمل صالح، یعنی عمل صالح برایشان می‌نویسیم.

هر دویش هست، چون نایب فاعل «کتب» ذکر نشده، هر دو احتمال در این‌جا هست. ﴿إِلاَّ كُتِبَ لَهُم﴾، چرا می‌نویسیم؟ ﴿لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ﴾، خدا به آن‌ها جزا بدهد. توجه کنید جزایتان مطابق عملتان نیست، بلکه ﴿أَحْسَنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ﴾ است. این ﴿أَحْسَنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ﴾، نفرموده احسن مما کانوا یعملون، ﴿أَحْسَنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ﴾ هم هست؛ یعنی کارشان را پرورش می‌دهیم، احسن ما کانوا یعملونشان می‌کنیم، بعد هم پاداش می‌دهیم.

که خود همان ما کانوا یعملون را احسن کنیم، یعنی بهترین فرد بشود، آن وقت پاداشش را بدهیم. فرق نمی‌کند چه بگوییم ده برابر پاداش می‌دهیم، چه بگوییم عمل شما را رشد می‌دهیم بعد پاداش می‌دهیم، بالاخره اضافه به شما داده می‌شود. «ای کتب لهم ذلک العمل»،[8] این به تفسیر اول است؛ عرض کردم چون «کتب لهم» نایب فاعلش ذکر نمی‌شود دو جور تفسیر می‌کنند: «ای کتب لهم ذلک العمل من الانفاق و قطع الوادی، او کتب لهم به»، یعنی بذلک العمل، «عمل صالح». یا این عمل را ثبت می‌کنیم برایشان که مقابلش جزا بدهیم، یا به جای این، عمل صالح می‌نویسیم و در آینده می‌گوییم عمل صالح انجام دادید.

خب، «فیدل» این آیه، یا فیدل این قول خدا بر استحباب مقدمه مستحب و وجوب مقدمه واجب. «فیدل علی استحباب» عملی که «یتوقف» بر آن عمل «المستحب»، بلکه بر «وجوب» عملی که یتوقف بر آن عمل «الواجب». یعنی عملی که مقدمه‌ای است، مستحب بر او توقف دارد یا واجب بر او توقف دارد، آن عمل مطلوب است؛ یا مطلوب استحبابی است یا مطلوب وجوبی. «فتأمل».

آیه پنجم تمام شد و از آن استفاده کردیم استحباب جمع بین احجار و ماء را، و بلکه استحباب کردیم، استفاده کردیم استحباب مبالغه در اجتناب از تمام نجاسات را، که این‌ها را در جلسه گذشته اشاره کردیم.

 

تفسیر آیه یازدهم سوره انفال و بررسی دلالت آن بر طهارت و مطهریت آب

مربوط به جنگ بدر است که در جنگ بدر کفار قبل از مسلمین وارد آن منطقه شده بودند و جاهای خوب را اشغال کرده بودند، حتی قسمتی را که آب بود در اختیار داشتند. یک تلی از ریگ سرخ در اختیار مسلمین قرار گرفت که حیواناتشان و خودشان نمی‌توانستند در آن قسمت جولان بدهند، راه رفتن برایشان سخت بود، برای یک تلی از ریگ، یک توده‌ای از ریگ است. گذشته از این، خشک هم بود، آب هم در اختیار نداشتند.

شیطان شروع کرد وسوسه کردن که حالا فردا می‌شود، خستگی بر شما عارض می‌شود، تشنه هم که می‌مانید، نمی‌توانید خستگی‌تان را با نوشیدن آب برطرف کنید؛ وقتی خوب خسته شدید، کفار شما را محاصره می‌کنند، گروهی‌تان را می‌کشند و گروهی‌تان را هم می‌برند در مکه. ترس بر این‌ها عارض شد و این ترس از ناحیه آن تسویلات شیطان بود که شیطان در این‌ها ایجاد کرد.

خداوند بارانی فرستاد که آب جریان پیدا کرد، آن‌ها حوضچه‌ها درست کردند، حوضچه‌ها را پر از آب کردند و زمین قسمت‌هایش که شل بود به هم چسبید، تلاصق پیدا کرد، محکم شد، توانستند روی آن قسمت پا بگذارند. مازاد آب رفت طرف کفار، بعد کفار محلشان لیز شد، درست قضیه برعکس شد.

اتفاقاً شب هم که خوابیدند همه محتاج به غسل شدند، همه نه، بیشتر محتاج به غسل شدند، یا خیلی‌هایشان. آن وقت این مشکلات خیلی ناراحتشان کرده بود، این آب که آمد و دیگر بالاخره هم عطش برطرف شد هم طهارت حاصل شد، خوشحال شدند.

از این آیه که ﴿وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء﴾[9] به دست می‌آید که آب مطهر است؛ خودش طاهر است و مطهر است، هم مطهر من الخبث است هم مطهر من الحدث، در این‌جا مطهر من الحدث شد دیگر، غسل کردند. از آیه پس استفاده می‌کنیم طهارت آب و مطهریت آب را.

«السادسة:[10] ﴿وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّن السَّمَاء مَاء﴾[11] از آسمان آب بر شما نازل می‌کند، ﴿لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ﴾. این‌جا ﴿لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ﴾ مهم است که ما از این می‌خواهیم استفاده کنیم: تا شما را به وسیله آب پاک کند. پس معلوم می‌شود آب اولاً طاهر است، ثانیاً مطهر است. از این آیه هر دو درمی‌آید، هم طاهر بودن آب هم مطهر بودنش؛ چون اگر مطهر، اگر طاهر نباشد مطهر نخواهد بود.

﴿وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ﴾، از شما آن رجس شیطان را ببرد. رجس شیطان را اختلاف کرده‌اند چیست؛ بعضی گفته‌اند همان احتلامی است که برای خیلی از این‌ها پیدا شده بود، آن را رجس شیطان گرفته‌اند؛ چون احتلام بر اثر وسوسه شیطان درست می‌شود، در تخیل انسان تسویل می‌کند و تخیل انسان را تحریک می‌کند، انسان آن حالت برایش پیش می‌آید.

بعضی گفته‌اند مراد از رجس شیطان آن وسوسه‌هایی بود که توضیح دادم، که شما، کفار فردا شما را خسته خواهند کرد، آب نخواهید داشت، شکست خواهید خورد و بالاخره یا کشته خواهید شد یا به مکه منتقل خواهید شد؛ این هم رجس شیطان بود، بعضی این‌جوری گفته‌اند.

﴿وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ﴾، یعنی آب نازل کرد. ﴿وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ﴾ تا دل شما را از آن آشفتگی دربیاورد و پیوندی بین دل‌هایتان بدهد. این‌جا مفسرین نوشته‌اند: لیربط علی قلوبکم بالیقین و الثقة بالنصر؛ یعنی در شما خواست ایجاد یقین و اطمینان کند به این‌که پیروز خواهید شد.

شاهدش هم همین است که الان وضع جنگ را به نفع شما داریم تغییر می‌دهیم، این نشانه پیروزی شماست؛ با این آبی که فرستادم یقین و اطمینان به نصر برای شما پیدا شد و دلتان به هم پیوند پیدا کرد، یا این‌که نه، به همدیگر پیوند پیدا نکنید، خودتان دلتان جمع شد، آن حالت آشفتگی و پراکندگی از دلتان بیرون رفت، یک حالت جمعی به دست، بهتان دست داد. حالت جمع یعنی دل جمع شد به این معنا که اطمینان پیدا کرد. آن تفرق دل خودش ترس و ضعف می‌آورد؛ وقتی دل جمع شد مثل این‌که اصلاً یک عزم محکم راسخی برای آدم پیدا می‌شود.

حالا ﴿وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ﴾ یعنی هر کدام جدا جدا دلتان جمع بشود، پیوند پیدا کند، یا با همدیگر الفت پیدا کنید و بدانید که بالاخره همدست شدن با هم نتیجه‌اش نصر است، نتیجه‌اش پیروزی است. ﴿وَيُثَبِّتَ بِهِ الأَقْدَامَ﴾، تا به توسط این آبی که نازل کردیم قدم‌های شما را ثابت نگه دارد.

﴿وَيُثَبِّتَ بِهِ الأَقْدَامَ﴾ هم معنای کنایی‌اش می‌تواند مراد باشد هم معنای ظاهری‌اش. معنای کنایی‌اش این است که نسبت به جنگ ثبات قدم داشته باشید، تزلزلی به دلتان راه ندهید. معنای ظاهری‌اش هم این است که جاپایتان قرص شد؛ این همه رمل بود، شل بود، درست نمی‌توانستید حرکت کنید، حالا جای پایتان ثبات پیدا کرد و توانستید به توسط این آبی که آمد جولان در میدان جنگ بدهید. هر دو معنا را می‌توانید از این قسمت اراده کنید.

«فیها»،[12] در این آیه ششم دلالت است بر این‌که آب «طاهر» است اولاً و مطهر است ثانیاً.

مطهر چیست؟ مطهر خبث هست، مطهر حدث هم هست؛ البته مطهر من الخبث در این آیه مطرح نشده، ولی طهارت من الحدث مطرح شده: «و یتطهر به و یرفع حدث الجنابة به»؛ به وسیله آب تطهیر انجام می‌شود و حدث جنابت «به»، به توسط آب رفع می‌شود. این یک دلالت، که آیه دلالت کرد بر این‌که آب طاهر است و مطهر من الحدث است.

دلالت دوم: دلالت کرد «ان الاحتلام من الشیطان»، احتلام از ناحیه شیطان است؛ چون ﴿وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ﴾،[13] رجز را اسناد دارد می‌دهد به شیطان، اضافه می‌کند به شیطان و مراد از رجز هم بنابر یک تفسیر احتلام است؛ پس احتلام من الشیطان است، به همین جهت اضافه شد.

«و یحتمل ان یراد»[14] من رجز الشیطان «المنی»؛ اگر این اراده شده باشد آن وقت «یدل علی نجاسة المنی»، آیه اضافه‌ای هم پیدا می‌کند، یک دلالت اضافه‌ای هم پیدا می‌کند؛ چون شیطان نجس است و رجز شیطان هم از نجس است، آن هم رجز است، رجز یعنی رجس، اصلاً خود رجز یعنی نجاست، نجسی شیطان.

خودش دارد دلالت می‌کند بر این‌که آن چه که از ناحیه شیطان می‌آید نجس است، پس رجز الشیطان را تمامش را کنایه گرفته از منی و رجس شیطان اسمش را گذاشته، یعنی نجاست؛ خب پس معلوم می‌شود منی نجس است. نه رجز منی باشد، رجز الشیطان منی است، یعنی کلش با هم.

حالا از کشاف مطلبی نقل می‌شود که رجز را دو جور معنا می‌کند: یکی همین جنابت که گفتیم یا منی، یکی دیگر هم همان وسوسه‌هایی که به مجاهدین در شب هفده رمضان که شب بدر بود وارد کرد. «قال فی الکشاف: رجز الشیطان و رجس الشیطان»، فرق نمی‌کند چه بگویید رجز چه بگویید رجس، هر دو به معنای پلیدی است، هر دو به معنای نجاست است، عبارت است از «تخییله»، تخییله یعنی تصرف در خیال، «و وسوسته الیهم»، یعنی الهام؛ وسوسه همان الهام است منتها از جانب شیطان است، به آن می‌گویند وسوسه، نمی‌گویند الهام.

«و تخویفه ایاهم من العطش»، «ایاهم» یعنی مسلمین را، مسلمین را از عطش ترسانید؛ این کل این‌ها می‌شود رجس شیطان و رجز شیطان. «و قیل الجنابة»، بعضی‌ها هم گفته‌اند که مراد از رجس، رجز شیطان جنابت است، «لانها من تخییله»؛ یعنی چون رجز شیطان، یعنی جنابت، «لانها» یعنی جنابت از تصرف شیطان در خیال انسان است، تخیل یعنی تصرف.

چون رجز شیطان یعنی جنابت از تخیل شیطان، یعنی از تحریک خیالی است که شیطان انجام می‌دهد، لذا اسم جنابت را رجز شیطان گذاشته. «لانها من تخییله» را مصحح کتاب ما آورده، حالا مشخص هم نکرده از کجا آورده، احتمالا در نسخه اصل، یعنی نسخه کشاف موجود بوده، آن وقت از نسخه کشاف این‌جا اضافه کرده.

 

ادامه نقل تفسیر کشاف درباره شأن نزول آیه یازدهم سوره انفال و بررسی آیات مؤید طهارت و اباحه آب

«و ذلک»، یعنی بیان این مطلب که رجز شیطان معنایش همان تصرف در خیال و وسوسه و تخویف مسلمین بوده، بیان مطلب این است. این «قیل الجنابة لانها من تخییله» یک جمله معترضه است، این را ندیده بگیرید؛ «و ذلک» اشاره به قبل از این «قیل» دارد. یعنی رجز الشیطان و رجس الشیطان تخییله تا آخر، «و ذلک»، این‌که می‌گوییم رجز شیطان تخیل اوست، بیانش این است که «ابلیس تمثل لهم»...

 

پرسش: شأن نزول آیه را می‌فرمایند؟

پاسخ: چرا، دیگر شأن نزول آیه همین می‌شود تقریباً، عیب...

 

پرسش:آن آیه که این‌جوری، اما اینکه فرمودند شأن نزول را، خب نقل مؤلف آیه می‌خورد به شأن نزول...

پاسخ: بله، «و ذلک» را شأن نزول هم بگیرید اشکال ندارد، همین مطلبی است که عرض می‌کنم؛ فرقی نمی‌کند، آن وقت عبارت را عوض می‌کنیم: «ذلک» یعنی این‌که رجز شیطان به معنای تخیل و وسوسه باشد یا شأن نزول این‌طور بوده. البته به شأن نزول اشاره صریح ندارد، ولی عیبی ندارد شما «ذلک» را اشاره بگیرید به شأن نزول؛ یعنی بیان آیه، این‌طور بگویم: بیان آیه به این معنا، بیان نزول آیه.

«ذلک» این است که «ابلیس تمثل لهم»، یعنی متمثل شد بر آن‌ها. متمثل شدن، اصلاً تمثل به معنای قیام منتصباً است؛ تمثل یعنی قیام منتصباً، تمثل یعنی قام منتصباً. منتصب با صاد نوشته می‌شود، یعنی صاف. انسان وقتی، یا هر چیزی، پارچه‌ای مثلاً فرض کنید وقتی صاف در مقابل انسان بایستد تمامش مشهود است، اما اگر یک خرده چروک داشته باشد آن چروک‌ها یک مقدار لابه‌لایش قسمتی مخفی می‌ماند.

قام منتصباً که می‌گویند یا تمثل که می‌گویند یعنی صاف ایستاد، به طوری که هیچ ابهامی، خفایی در آن نبود. صورت علمیه را هم که می‌گویند متمثل شد به همین مناسبت می‌گویند؛ چون کاملاً در ذهن آدم می‌آید و همه‌چیزش برای آدم مشهود است، جایی که مخفی باشد و مبهم باشد ندارد.

این‌جا هم شیطان متمثل شد یعنی به صورت یک انسانی که کاملاً دیده بشود، هیچ خفایی در آن نباشد درآمد. گاهی از اوقات ممکن است شما مثلاً فرض کنید شیطان را به صورتی ببینید که دیگری نمی‌بیند، این را تمثل نمی‌گویند؛ تمثل آن‌جوری است که آن‌قدر ظاهر بشود و صاف در مقابل قرار بگیرد که هر کسی چشم به او دارد همه می‌بینندش.

«تمثل لهم و کان»، واوش حالیه است، در حالی که «المشرکون قد سبقوهم»، یعنی قد سبقوا المسلمین را «الی الماء». آن‌ها قبلاً رفته بودند طرف آب و آب را در اختیار گرفته بودند، مسلمین در قسمت خشکی قرار گرفته بودند، قرار داشتند. «و نزل المؤمنون فی کثیب اعفر تسوخ فیه الاقدام»؛ مؤمنین از رکاب‌هایشان و از شترهایشان پیاده شدند.

«فی کثیب» کثیب توده ریگ را می‌گویند، تل ریگ، توده ریگ. «اعفر» یعنی سرخ، یعنی ریگ سرخ. خود اعفر یعنی ریگ سرخ، کثیب هم یعنی توده ریگ، حالا ریگ تکرار می‌شود، تأکید می‌شود؛ پس «کثیب اعفر» یعنی ریگ، یعنی یک تلی که از ریگ‌های سرخ درست شده بود، که «تسوخ فیه الاقدام» یعنی اقدام در آن فرو می‌رفت.

 

پرسش: از آن رمل‌ها است؟

پاسخ: ریگ خالی نبود، مخلوط با خاک بود و به همین جهت هم که وقتی آب آمد، وقتی باران آمد چسبنده شد، کاملاً محکم شد. «علی غیر ماء»؛ «علی غیر ماء» مربوط به این «کثیب اعفر» است، یعنی آب هم در آن نبود؛ ریگزار بود، خشک هم بود، بی‌آب بود.

می‌توانید «علی غیر ماء» را مربوط به «نزل» کنید: نزل المؤمنون فی کثیب اعفر علی غیر ماء، یعنی آب هم نداشتند. البته گمان می‌کنم آن اولی بهتر باشد، یعنی خود آن زمین آب نداشت، نه این‌ها همراه خودشان آب نداشتند.

«و ناموا فاحتلم اکثرهم»، بیشترشان احتیاج به حمام پیدا کردند. «فقال لهم»، آن وقت شیطان به این‌ها گفت: «انتم یا اصحاب محمد صلی الله علیه و آله و سلم تزعمون انکم علی الحق؟»، خیال می‌کنید حقید؟ حالا ببینید نتیجه خیالتان به کجا منتهی می‌شود. «و انکم»، تزعمون دیگر نیست، این جمله مستأنفه است: «و انکم تصلون علی غیر الوضوء و علی الجنابة». می‌توانید واو را هم حالیه بگیرید، جمله را مستأنفه قرار ندهید، حالیه قرار بدهیم بهتر است: شما گمان می‌کنید بر حقید در حالی که نماز را بدون وضو می‌خوانید؟ نماز را با جنابت می‌خوانید؟ این چطور نمازی است و چطور حقی است؟ الان آب ندارید، جنب هم هستید، دارید نماز با جنابت می‌خوانید، خیال می‌کنید بر حقید.

«و قد عطشتم»، تشنگی هم کشیدید، آب هم در اختیارتان نیست. «و لو کنتم علی الحق»، اگر بر حق بودید، «ما سبق علیکم هؤلاء علی الماء»، این‌ها قبل از شما بر آب وارد نمی‌شدند، خدا کمکتان می‌کرد، قبل از آن‌ها وارد آبتان می‌کرد؛ از این‌که رهایتان کرده معلوم می‌شود بر حق نیستید.

«و ما ینتظرون بکم»؛ تا این‌جا بیان کرد که رابطه این‌ها با خدا و رابطه خدا با این‌ها چیست. گفت شما بر حق نیستید، چون اولاً رابطه شما درست نیست، نماز بی‌وضو می‌خوانید، نماز با جنابت می‌خوانید؛ ثانیاً رابطه خدا با شما این‌طور بود که کمکتان نکرد، رهایتان کرد دست، یعنی رها کرد که جای خوب گیر نیاورید، مشرکین جای خوب گیر بیاورند. این رابطه این‌ها با خدا و خدا با این‌ها.

حالا رابطه مشرکین با این‌ها را دارد بیان می‌کند، می‌گوید فردا که تشنه شدید، خسته شدید، مشرکین تازه ‌نفسی که سیراب‌اند به شما حمله می‌کنند، شما را می‌کشند و بخشی از شما را که زنده نگه دارند به مکه منتقل می‌کنند برای اسارت.

«و ما ینتظرون بکم، الا ان یجهدکم العطش»، مشرکین انتظار نمی‌کشند جز اینکه خسته کند شما را عطش و از پا دربیاورد. اجهاد به معنای زورورزی کردن است؛ یعنی شما با عطش درگیر بشوید، او با شما درگیر بشود، او شما را زمین بزند. چون همین‌طور است دیگر، انسان با عطش نمی‌تواند مقابله کند، تا یک حدی مقابله می‌کند ولی بالاخره شکست می‌خورد.

یعنی تا «یجهدکم العطش»، یعنی با شما زورورزی کند عطش و شما را شکست بدهد و خسته کند؛ آن وقت «فاذا قطع العطش اعناقکم مشوا الیکم»، وقتی گردن شما را عطش قطع کرد دیگر احتیاج نیست که شمشیر بیاید قطعتان کند، گردنتان را عطش قطع می‌کند، آن‌ها به سمت شما می‌آیند «فقتلوا من احبوا»، هر کسی را دلشان بخواهد می‌کشند، «و ساقوا بقیتکم الی المکة»، بقیه‌تان را هم می‌رانند به سمت مکه، آن هم با توهین.

«فحزنوا حزناً شدیداً»، مسلمین از این حرف‌هایی که شنیدند، وسوسه دیگر نبود، خود این آدم را دیدند که آمده دارد حرف می‌زند با آن‌ها و حالت ظاهراً دلسوزی هم دارد دیگر، وقتی می‌خواهد وسوسه کند دلسوزی هم می‌کند. «فحزنوا حزناً شدیداً و اشفقوا»؛ «اشفقوا» یعنی خافوا و حذروا، ترسیدند و خودشان را بر حذر گرفتند.

خب این وضع برایشان بود، «فانزل الله مطراً»، خدا باران فرستاد، «فمطروا لیلاً»، شب باران بر آن‌ها وارد شد، «حتی جری الوادی»، «جری الوادی» یعنی جری الماء فی الوادی، اما گفته شده به خاطر مبالغه مجاز در اسناد می‌آورند: «جری الوادی»؛ یعنی آن‌قدر آب زیاد شد که گویا وادی دارد حرکت می‌کند و جریان پیدا می‌کند، نه این‌که آب در وادی حرکت کند و جریان پیدا کند.

وادی همان محلی است که سیل رفت‌وآمد می‌کند یا عرض کردم دره. «و اتخذ رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اصحابه الحیاض علی عدوة الوادی»، حوض‌هایی درست کردند در اطراف وادی. «عدوة» به معنای مکان متباعد است؛ یعنی یک خرده دورتر از وادی حوض درست کردند که این آب‌ها هدایت شد به سمت آن حوض‌ها و حوض‌ها پر از آب شد، که اگر این وادی آبش رفت و تمام شد حوض‌ها آب داشته باشند.

«و سقوا الرکاب»؛ رکاب گاهی جمع رکب است، رکب یعنی سواران، آن وقت رکاب جمع آن‌هاست. گاهی هم رکاب به معنای، مفرد است به معنای شتر، آن وقت جمعش می‌شود رکب، رکائب، رکابات، سه جور جمع برایش ذکر کرده‌اند.

 

پرسش: جمع راکب است؟

پاسخ: جمع راکب همان اولش است. البته رکاب به معنای آن جایی هم که پا می‌گذارند هست، آن این‌جا مناسب نیست؛ چون آن را که آب نمی‌دهند. «سقوا الرکاب» یعنی آب دادند شتر را، شترهایشان را هم سیراب کردند؛ یا اگر لازم بخوانیم، خود این سواره‌ها آب خوردند. ولی ظاهراً مراد این است که به شتران آب دادند، خودشان که آب خوردند گفته نشده.

«و اغتسلوا و توضؤوا»، غسل کردند و وضو گرفتند، خب دیگر کامل شد، حالا می‌خواهند وارد نماز بشوند دیگر نمازشان بی‌وضو و با جنابت نماند. «و تلبد الرمل الذی کان بینهم و بین العدو»؛ تلبدت الارض بالمطر یعنی تجمعت و لصق بعضها ببعض. تلبد زمین یعنی جمع شدن زمین، یعنی چسبیدن قسمتی به قسمتی دیگر؛ یعنی زمین جمع شد و چسبید، این رمل‌هایی که زیر پا بودند و پا در آن‌ها فرو می‌رفت حالا محکم شدند، پا رویشان استوار قرار می‌گیرد.

«تلبد الرمل»ی که، رمل یعنی سنگ‌ریزه‌ای که بین این مسلمین و بین عدو بود. معلوم بود که اینجایی که این‌ها ایستادند سنگ‌ریزه است، بینشان هم همین‌طور. طوری باران آمد، طوری زمین چسبید «حتی ثبتت علیه الاقدام»، یعنی بر این رمل اقدام ثابت شد. «و زالت وسوسة الشیطان»، دیگر وسوسه شیطان از ذهن این‌ها رفت «و طابت النفوس»، دلشان خوش شد، خوشحال شدند که دیگر بالاخره ما پیروزیم، همان ﴿وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ﴾[15] به کار آمد.

خب توجه کردید تا اینجا آیه را بیان کردیم و از آیه استفاده کردیم که آب طاهر است و علاوه بر طاهر بودن، مطهر هم هست، آن هم مطهر من الحدث. حالا می‌فرماید: «یؤید هذه الآیة آیات اخری»،[16] آیاتی دیگر داریم که این آیه را تأیید می‌کنند و همچنین اثبات می‌کنند که آب طاهر است. «آیات اخر» یا «اخری»؟ من «اخری» خواندم...

 

پرسش: عبارت ما که «اخر» است استاد.

پاسخ: من «اخری» خواندم، من «اخر» است، کتابم «اخر» است. «مثل قوله تعالی: ﴿وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا﴾[17] ﴿لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا وَنُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَامًا وَأَنَاسِيَّ كَثِيرًا﴾.[18] ما از آسمان آب طهور نازل کردیم، ببینید: ﴿مَاءً طَهُورًا﴾.[19] نشان می‌دهد که آب، لااقل آب باران طاهر است؛ آب‌های دیگر هم از باران است دیگر، آب از چاه بکشید ذخیره شده از باران است، آب چشمه باشد ذخیره شده از باران است، آب رودخانه باشد ذخیره شده از باران، برف و امثال ذلک است.

پس دلالت بر طهارت آب دارد می‌کند. بعد﴿لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا﴾،[20] تا یک زمین مرده و شهر مرده را به وسیله آب زنده کنیم. زنده کنیم به چه؟ به نبات. مفسرین گفته‌اند: لنحیی به بلدة میتاً بالنبات، یعنی به نبات زنده کنیم، نه زنده کنیم یعنی آدم زنده کنیم؛ نبات یعنی این آب وقتی که می‌آید زمین شاداب می‌شود و نباتات از آن روییده می‌شوند.

خب این محل شاهد ما نیست، ﴿لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا﴾ محل شاهد ما نیست. فقط باید عرض بشود چرا ﴿مَّيْتًا﴾ فرموده با این‌که «بلدة» داشتیم؟ گفته‌اند مفسرین به تأویل بلد؛ ﴿بَلْدَةً﴾ را به تأویل بلد برده، مذکر شده، بعد ﴿مَّيْتًا﴾ را مذکر آورده.

مهم این قسمت بعدی است: ﴿وَنُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَامًا وَأَنَاسِيَّ كَثِيرًا﴾. ﴿وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا﴾[21] دلالت بر طهارت می‌کرد، این ﴿وَنُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَامًا وَأَنَاسِيَّ كَثِيرًا﴾[22] دلالت بر اباحه می‌کند. دلالت می‌کند بر این‌که آب مباح است؛ چون ﴿وَنُسْقِيَهُ﴾، ما می‌خواهیم این آب را به خورد انعام و اناسی بدهیم، اناسی جمع انسان است، می‌خواهیم به انسان‌ها بدهیم؛ یعنی این آب را فرستادیم برای انسان‌ها.

این آب را فرستادیم برای انسان‌ها تا انسان‌ها و مخلوقات دیگر ما که انعام‌اند استفاده کنند؛ خب وقتی برای استفاده فرستادیم معنایش این است که مباح است دیگر. «و هی تدل علی اباحة الماء»،[23] این آیه دلالت می‌کند بر اباحه آب «و جواز التصرف» فی الماء «ای تصرف کان»، هر تصرفی باشد جایز است، «حتی یثبت المانع».

«حتی یثبت المانع» مربوط به اباحه است؛ دلالت بر اباحه آب دارد تا وقتی مانع ثابت بشود، که هر گاه مانع ثابت شد دیگر اباحه‌ای نیست. مثلاً یک جا فرض کنید این آب ملک کسی بود، خب آن‌جا مانع وجود دارد، اباحه نیست. یا یک جا دیگر مثلاً فرض کنید که آب مسموم شده بود، خب آن‌جا ضرر وجود دارد، اباحه نیست. آن جاهایی که مانع وجود دارد حرفی نیست، آن‌جا اباحه نیست؛ ولی آن‌جایی که مانع نیست اباحه است. پس اباحه هست «حتی یثبت المانع».

«و قریب منه»، و قریب منه قول خداوند است: ﴿وَأَنزَلْنَا﴾،[24] یعنی نزدیک به آن آیه قبلی قول خداوند است که تصریح به طهارت نکرده، تصریح به اباحه نکرده، ولی قریب به آن است، یعنی کم ‌تصریح است. آن قبلی تصریح داشت؛ هم ﴿طَهُورًا﴾ فرموده بود هم ﴿نُسْقِيَهُ﴾[25] فرموده بود، که تصریح می‌کرد با ﴿طَهُورًا﴾[26] به طهارت و با ﴿نُسْقِيَهُ﴾ به اباحه. اما این‌جا آن‌طور نیست، یک خرده مخفی‌تر است، ولی بالاخره این هم دلالت دارد، لذا فرمود: «و قریب منه».[27] نزدیک به این قول قبلی خداست قولش که فرمود: ﴿وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ﴾.[28]

﴿بِقَدَرٍ﴾ یعنی چه؟ دو جور معنا کرده‌اند: یعنی «بمقدار یوافق المصلحة»، این‌طور نیست که ما آب را ول کنیم هر چه شد شد، هر چقدر آمد؛ به قدر نازل می‌کنیم، به قدر یعنی به مقدار یوافق المصلحة، آن مقداری که مصلحت است. اگر خواستیم عذاب کنیم، خواستیم تهدید کنیم، ممکن است حالا تبدیلش کنیم به سیل، یک جاهایی را هم خراب بکنیم؛ ولی در حالت عادی به قدر نازلش می‌کنیم، آن‌جا هم که خواستیم عذاب کنیم آن‌جا هم به قدر نازل می‌کنیم، آن‌جا هم به مقدار لازم نازل می‌کنیم. این یک معنا.

یک معنای دیگر: ﴿بِقَدَرٍ﴾ یعنی «بتقدیر یعم نفعه و یؤمن ضرره»؛ به مقداری نازل می‌کنیم، اندازه‌گیری می‌کنیم، تقدیر یعنی اندازه‌گیری، اندازه‌گیری می‌کنیم که نفعش عام باشد و ضررش مورد امنیت و اطمینان باشد، یعنی ضرری هم نداشته باشد، فقط نفع داشته باشد، خالی از ضرر.

﴿فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ﴾؛ ﴿فَأَسْكَنَّاهُ﴾ یعنی اثبتناه، آن آب را که ساکن نمی‌کنند که، انسان است که ساکن می‌شود؛ آب که اسکناه باشد یعنی اثبتناه، در زمین اثباتش می‌کنیم، ذخیره‌اش می‌کنیم. ذخیره‌اش می‌کنیم برای چه؟ «مدداً للینابیع و الآبار»، تا کمکی باشد برای چشمه‌ها و چاه‌ها؛ چون اگر این آب‌ها ذخیره نشود چشمه و چاه خشک می‌شود. پس « ﴿فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ﴾ مدداً للینابیع و الآبار».

﴿وَإِنَّا عَلى ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ﴾، با این‌که آوردیمش در زمین حبسش کردیم، می‌توانیم از بین ببریمش؛ یک شکافی بر زمین بدهیم، حرارت خورشید را بفرستیم، بخارش کنیم برود. این یک راه است، راه‌های دیگر هم داریم، حالا این یک راه را ما شناختیم، والا خدا راه‌های زیاد دارد. ﴿فَأَنشَأْنَا لَكُم بِهِ﴾[29] یعنی به وسیله این آب، ﴿جَنَّاتٍ﴾ ما بهشت‌هایی را، باغ‌هایی را برای شما انشا کردیم، باغ‌هایی که از درخت‌های خرما و درخت‌های اعناب یعنی انگور درست شدند.

﴿لَّكُمْ فِيهَا﴾، ﴿فِيهَا﴾ به جنات برمی‌گردد، ﴿لَّكُمْ فِيهَا فَوَاكِهُ كَثِيرَةٌ﴾، میوه‌های زیاد، ﴿وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ﴾؛ ﴿مِنْهَا﴾ یعنی من الجنات، یا من نخیل و اعنابی که در جنات است، یعنی من ثمرات الجنات و من زرع الجنات. پس اگر به نخیل و اعناب ﴿مِنْهَا﴾ را برگردانید، ﴿مِنْهَا﴾ یعنی نخیل و اعناب، از آن نخیل و اعناب می‌خورید، خب روشن است؛ اگر به جنات برگردانید، یعنی من ثمرات و زرع جنات تأکلون.

 

پرسش: فواکه کثیرة؟

پاسخ: فواکه هم برگردانید همانی است. ﴿وَشَجَرَةً﴾[30] عطف بر ﴿جَنَّاتٍ﴾[31] است: فانشأنا لکم به شجرة ﴿تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاء﴾[32] جناتی را انشا می‌کنیم، شجره‌ای را انشا می‌کنیم که منظور از شجره، شجره زیتون است. ﴿تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاء﴾؛ طور یعنی کوه، آن وقت سینا بقعه‌ای است که این کوه به آن نسبت دارد، یا اصلاً طور سینا مجموعاً علم برای یک جا است.

﴿تَنبُتُ بِالدُّهْنِ﴾؛ باءاش برای مصاحبت است و به معنای این‌که تنبت آن شجره متلبسة بالدهن. می‌تواند برای تعدیه هم باشد: ﴿تَنبُتُ بِالدُّهْنِ﴾ یعنی دهن را می‌رویاند، روغن را می‌رویاند. ﴿وَصِبْغٍ لِّلْآكِلِينَ﴾؛ ﴿وَصِبْغٍ﴾ عطف بر ﴿بِالدُّهْنِ﴾ است، یعنی روغن و رنگ از این شجره ظاهر می‌شود.

خب توجه کردید این تصریح نداشت که آب طهور است، تصریح نداشت که آب مباح است؛ فرمود ما این آب را نازل می‌کنیم تا باغ‌ها به وجود بیاید و وقتی باغ به وجود آمد شما از باغ استفاده کنید. معلوم می‌شود اگر ما اجازه استفاده از باغ داریم، استفاده از آب هم برای ما جایز است دیگر؛ چون همان آب باعث این باغ شده.

بنابراین «فیه دلالة علی اباحة الماء»،[33] علاوه بر این، نخل و عنب و زیتون؛ نخلش را فرمود «نخیل»، عنب را فرمود «اعناب»، زیتون را هم فرمود ﴿ وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاء﴾[34] بر هر چهار تا دلالت دارد: اباحه آب یک، اباحه این سه تا میوه نخل و عنب و زیتون هم دو. و در «فی قوله»[35] دیگر نمی‌رسیم بخوانیم، ان‌شاءالله باشد برای بعد.

 

پرسش: ببخشید استاد، اینجا که فرموده بود «یؤید هذه الآیة آیات اخر»، این تأییدش از باب طهارتش است دیگر، درست است؟

پاسخ: بله، طهارت و اباحه، هر دو.

 

پرسش: اباحه...

پاسخ: اباحه یک چیز اضافه است، البته از آیه اول هم که آیه ششم قرار دادیم، از آن هم طهارت و اباحه هر دو حاصل می‌شود، از آن هم اباحه حاصل می‌شود، هم طهارت هم اباحه؛ از این آیات بعدی هم که مؤیدند همچنین طهارت و اباحه هر دو ظاهر می‌شود. آن آیه مربوط به جنگ بدر اختصاص به طهارت نداشت، اباحه هم از آن استفاده می‌شد، ولی ما اباحه را نگفتیم.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo