90/07/21
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی حد طلب ماء و نفی حرج در آیه 6 سوره مائده/طهارات /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/طهارات /بررسی حد طلب ماء و نفی حرج در آیه 6 سوره مائده
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی دلالت آیه بر مقدار طلب آب
صفحه 45، سطر هجده: «وقد استدلّ بقوله ﴿فَلَمْ تَجِدُوا ماءً﴾[1] على طلب الماء غلوة سهم في الحزنة ، وغلوتين في السهلة ولا دلالة عليه فيها ، ولا في الخبر»[2]
بحث در آیه طهارت داشتیم. بعد از این که بحث در وضوء و غسل تمام شد به تیمم رسیدیم. و در جمله شرایط تیمم ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[3] را دیدیم. بعضی ها به این جمله ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾ استدلال کردند و خواستند حکمی از احکام تیمم را استخراج کنند. البته استخراج حکم مشکل ندارد ولی تعیینی که آن ها از این آیه استفاده کرده اند، بیان می کنیم که مشکل دارد. از این آیه استفاده می شود که طلبِ آب لازم است. چون می فرماید نیافتید، نیافتید معنایش این است که گشتید و نیافتید، و الا میفرمود «نداشتید». اینکه فرموده «نیافتید»، خودش نشان میدهد که طلبی بوده ولی این طلب به نتیجه نرسیده و ما نیافتیم. خب پس از این آیه استفاده میشود که طلبِ آب لازم است.
اما علما اینطور تعیین کردند که چه مقدار لازم است؟ مقدارش را هم تعیین کردند. خواستند این مقدار را هم از آیه استفاده کنند. ایشان میفرماید از آیه استفاده نمیشود، از خبر هم استفاده نمیشود. گفتند اندازه جستجوی آب در زمینِ پست و بلند با زمینِ هموار یکسان نیست. در زمینِ پست و بلند ما باید به اندازه یک تیر که پرتاب میشود جستجو کنیم، در زمینِ هموار به اندازه پرتابِ دو تیر. تیر پرتاب کردن را بعضی ها هم تعیین کردند، گفتند یک پنجم کیلومتر است یعنی دویست متر. در زمینِ پست و بلند دویست متر، در زمینِ هموار ۴۰۰ متر. حالا این تعیینی است که شده، البته همه نگفتند تیر پرتاب کردن، یک پنجم کیلومتر است، حالا تعیین ها همه تخمینی است. مهم این است که بعضیها گفتند به اندازه یک تیر پرتاب کردن باید در زمینِ پست و بلند و دو تیر پرتاب کردن در زمینِ هموار جستجو کنیم. علت اینکه فرق گذاشتند این است که خواستند حرجی نباشد. در زمینِ هموار به اندازه دو تیر پرتاب کردن آدم جستجو کند، خیلی مشکل نیست. اما اگر در زمین پست و بلند بخواهد به اندازه دو تیر پرتاب کردن جستجو بکند، خب مشکل است؛ باید برود بالا، بیاید پایین، برایش سخت است. علی الخصوص که هر چهار طرف باید جستجو شود، حالا چهار طرف نه به صورتِ دایره که همه نقاط ملاحظه شود، به صورتِ رایج و عرفی. این گفته شده است.
مرحوم محقق میفرماید که آیه دلالت بر این قسمت نمیکند. دلالت بر اصلِ طلب میکند به همان بیانی که گفتم، ولی دلالت بر این نمیکند که مقدارِ طلب چقدر باشد. خبر هم دلالتی بر این تعیین ندارد. اصل هم این تعیین را نفی میکند، چون اصلِ عدم ما داریم. هر چیزی که بخواهد بر عهده ما گذاشته شود، چون مسبوق به عدم است، میتوانیم استصحاب کنیم عدمش را و به این اصل گفته می شود. پس هم آیه دلالت ندارد، هم روایت دلالت ندارد، هم اصل مخالف است. پس بنابراین ما باید طوری دیگر فتوا دهیم. چون اصلِ طلب در آیه هست و از آیه استفاده میشود، باید بگوییم طلب باید انجام بشود تا وقتی که عدمِ وجدانِ الماء صدق کند عرفاً. ما دائر مدار عدم وجدان ماء هستیم. حالا آب را در آن اساسِ سفرمان میگردیم پیدا نمیکنیم، در اطرافِ خودمان هم میگردیم پیدا نمیکنیم. آنوقت که صدقِ عرفی کرد که آب یافت نشد، ما به وظیفه عمل کردیم و دیگر وضو از ما ساقط است، غسل از ما ساقط است و باید تیمم کنیم.
پس توجه کردید از آیه ایشان میفرماید اصلِ طلب استفاده میشود و عدمِ وجدانِ ماء هم معتبر است. اما عدمِ وجدانی که عرف آن را عدم وجدان ببیند. این تعیینی که فقها گفتند، این تعیین تعیینِ عرفی نیست، تعیینِ تخمینی است و دلیلی بر آن نداریم. حالا ممکن است در یک زمینی عرف زودتر بگوید آب یافت نشد، در یک زمینی ممکن است که دیرتر بگوید آب یافت نشد. علی ای حال ما دایرمدار این هستیم که عرف عدمِ وجدان را اطلاق کند. پس هم طلب لازم است، هم این طلب تا وقتی که عدم وجدان صدق کند باید مستمر باشد. این نظرِ مرحوم محقق است.
تحلیل عبارت محقق: رد تحدید شرعی طلب
صفحه ۴۵ هستیم، سطر هجدهم: «وقد استدلّ بقوله ﴿فَلَمْ تَجِدُوا ماءً﴾ على طلب الماء»[4] ؛ استدلال شده بر طلبِ آب. تا اینجا خوب است، ما هم قبول داریم. چون وقتی میفرماید نیافتید، معلوم میشود گشتید و نیافتید. پس طلب از آیه استفاده میشود.
ولی بعدا گفته اند «غلوة سهم في الحزنة»؛ «غلوة» یعنی تیررس. یعنی به اندازه پرتاب کردنِ یک تیر. «غلوة سهم» پرتابِ یک تیر. «حزنة» زمینِ پست و بلند است که پیمودنش یک مقدار دشوار است). «وغلوتين في السهلة»؛ یعنی به اندازه دو تیر پرتاب کردن «في السهلة» دشت را میگویند جلگه را می گویند که زمین هموار و صاف است، پستی و بلندی در آن نیست. این کلامی است که بعضیها گفتند.
ولی مرحوم محقق میفرماید: «و لا دلالة علیه فیها»؛ ضمیر «علیه» را به «تعیین» برمیگردانیم، نه به «طلب الماء». یا اگر هم به «طلب الماء» برگردانید، به طلبِ مائی که مقید به این مقدار باشد برگردانید. «لا دلالة» بر این تعیین «فیها» در این آیه و نه در خبر ؛ نه خبر دلالتی بر این تعیین دارد، و نه هم آیه. «و الاصل ینفیه»؛ اصل هم که عرض کردم استصحابِ عدم است، نفی میکند این تعیین را.
فقط میتوانیم بگوییم چون آیه ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ﴾[5] دارد، ما باید صدق عرفیِ ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ﴾ را درست کنیم. هر وقت این صدق عرفی درست شد، میفهمیم که دیگر وظیفه ما نسبت به وضو و غسل تمام است و وظیفه جدیدی که تیمم است پیدا کردیم. «نعم ينبغي»[6] ؛ که طلب کنیم چه اندازه؟ به این اندازه، «حتّى يتحقّق عدم الماء عنده» یعنی عند آن طالب، عند آن مکلف، «عرفاً» این عرفا قید تحقق است. تا این که عدم الماء عرفا محقق شود. یعنی عرف به ما بگوید آب دیگر نیافتی، گشتی و نیافتی.
خب کجاها را جستجو کنیم؟ مثال میزند: «مثل رحله و حوالیه»؛ مثلاً رحل یعنی گوشه مسافرت، آن باری که برای مسافرت بسته، نگاه میکند میگوید در آن آب نگذاشته است. مثلاً یادش رفته است. «و حوالیه»؛ یعنی اطرافِ خودش را میگردد به اندازهای که عرف بگوید که تو آب نیافتی، کافی است. یک وقت ممکن است بیشتر لازم باشد، بیشتر میگردد؛ یک وقت کمتر، کمتر می گردد. اما «مع الاحتمال» این که ما میگوییم اطرافِ خودش را بگردد ببیند آب نیست. در صورتی است که احتمالِ آب بدهد. مثلا فرض کنید در یک کویر خشک واقع شده است، خب پیداست که آب نیست. این احتیاج ندارد که برود بگردد. اما آنجایی که احتمالِ آب را میدهد باید بگردد، به اندازهای بگردد که اگر آب را نیافت، در همان اندازه عرف بگوید که عدم الوجدان حاصل است.
نفی حرج در تشریع وضو و تیمم
﴿ما يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ﴾[7] ؛ درباره مفعولِ ﴿ما يُرِيدُ اللهُ﴾ اختلاف است. که آیا مفعولش ﴿لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ﴾ است یا مفعولش آن امری است که خدا نسبت به وضو و تیمم و امثال ذلک دارد. اگر «لام» را لام زائده بگیریم، این بحثش بعداً در یک صفحه دیگر میآید. الان اینجا ناچار هستم عرض کنم، به خاطر اینکه ایشان عبارت را دو جور معنا کرده است، ناظر به همان اختلافی است که بعدا میآید. اگر «لام» را لامِ علت بگیریم، دیگر ﴿لِيَجْعَلَ﴾ نمیتواند مفعولبه باشد، میشود مفعولله. آنوقت ما باید مفعولبه را تقدیر بگیریم، بگوییم «ما یرید الله الامر لیجعل علیکم من حرج». اما اگر «لام» را لام زائده بگیریم و پشت سرش «أن» تقدیر گرفته بشود «ما یرید الله جعل حرجا علیکم»، میشود. خودِ «جعل» میشود مفعولبه. پس در یک حالت ما «جعل» را مفعولبه می گیریم، در یک حالت امر به وضو و غسل و تیمم و امثال ذلک را مفعولبه می گیریم. خداوند امر نکرده به شما تا شما را به حرج بیندازد. مفعول له ای است که مدخول ﴿ما﴾ی نافیه است. نمیگوییم خدا شما را امر نکرده تا به حرج بیندازدتان، میگوییم امرتان نکرده تا از این امر به حرج بیفتید. که ما روی آن ﴿لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ﴾ هم در می آید. یعنی این طور میشود: امرِ حرجی بر شما نکرده، نه اینکه امر نکرده است، امر حرجی نکرده است. این در صورتی است که امر را در تقدیر بگیرید. اما اگر لام را زائده بگیریم، می گوییم خداوند بر شما جعلِ حرج را نخواسته. که مفاد یکی است، منتها از نظر ادبی فرق میکند.
ایشان دو تفسیر میکند: در یک تفسیر «امر» را تقدیر میگیرد، در یک تفسیر ﴿لیجعل﴾ را به تعبیر جعل می برد و جعل را فاعل قرار می دهد. ولی فرق بین دو تفسیر فقط همین که عرض میکنم نیست که در یک تفسیر امر را تقدیر میگیرد و در یک تفسیر جعل را تقدیر می گیرد. بلکه علاوه بر این یک فرقِ دیگری هم بین دو تفسیر هست و آن این که در تفسیر اول میگوید امری که به وضو کردیم و امری که به تیمم کردیم، تضییق و حرجی بر شما نیست. در دوم میگوید حالا که امر به تیمم کردیم، ببینید ما شما را به حرج ننداختیم. گفتیم به اندازهای که آب پیدا بکنید جستجو کنید. و هرگاه روشن شد که آب پیدا نمیشود، رها کنید. ما به شما نگفتیم آنقدر بگردید که آب پیدا کنید. می توانستیم بگوییم. می توانستیم بگوییم آنقدر بگردید که آب پیدا کنید ولو صدها فرسخ بروید. این حرج را بر شما نگذاشتیم. همچنین به شما نگفتیم که زمین را بکنید بروید شاید به بسترِ آب برسید و به سطحِ آنجایی که سفره آب هست واصل شوید و آب را از آنجا استخراج کنید. این مشقتها را بر شما وارد نکردیم. گذشته از این، حالا که به شما گفتیم تیمم کنید، نگفتیم همه بدنتان را به خاک بمالید. فقط گفتیم قسمتی، تازه در آن قسمت هم تجزیه کردیم، نگفتیم همه صورت، نگفتیم همه دست، نگفتیم حتماً دنبالِ خاک باشید، گفتیم هرچی که وجهِ الارض است برایتان کافی است. این همه آسان گرفتیم بر شما، زیرا خدا ﴿مَا يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَجٍ﴾ دو تفسیر کرد:
یک: این که در امر به وضو و تیمم برای شما حرج نیست.
دوم: اینکه حالا که تیمم بر شما واجب شده، نحوه تیمم را برایتان حرجی قرار ندادیم که اولا بگوییم بگردید زیاد دنبالِ آب، تا آب پیدا کنید. بعد هم بگوییم حالا که اگر هیچجور آب هیچ جا پیدا نکردید و وظیفه ی شما تیمم شد، تمامِ بدنتان را به خاک بمالید. یا آنجایی هم که اجازه دادیم بعض را بمالید، بگوییم بروید دنبالِ خاک، سنگ کافی نیست. هیچ این قیودی که باعثِ حرج میشود بر شما وارد نکردیم.
«﴿مَا يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَجٍ﴾ قيل : أي ما يريد الله الأمر بالوضوء للصلاة أو بالتيمّم تضييقا عليكم»[8] ؛ حقیقتاً خدا آن امری را که به وضو (وضو للصلاة) یا به تیمم (تیمم للصلاة) بر شما وارد کرده و به شما تعلق داده، به خاطرِ تضییق بر شما نبوده. بالاخره درست است که وضوء یک مقدار سخت است، تیمم یک مقدار سخت است. ولی نخواسته بر شما تضییق کند، بلکه خواسته مصالحی را از طریقِ این وضو و تیمم در اختیارِ شما قرار بدهد. نظرش جعلِ حرج نبوده. این را بعضی گفته اند. و ایشان می فرمایند «ويحتمل أن يكون المراد» مراد تفسیرِ دوم که ﴿مَا يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَجٍ﴾[9] را به کلِ آیه مربوط نکنید. چون مفسرِ قبلی به کلِ آیه مربوط کرد که وضوء و تیمم را بر شما حرجی قرار نداد. این تفسیرِ دوم میخواهد این قسمت از آیه را به آن بخشِ اخیرِ آیه که فقط تیمم است، مرتبط کند، به وضو و غسل کاری ندارد. میگوید در تیمم بر شما حرج قائل نشد.
«ويحتمل أن يكون المراد ما يريد الله جعل الحرج عليكم»[10] ؛ دقت کنید در تفسیرِ قبلی «الامر بالوضو» را گفت، در این تفسیر «جعل الحرج علیکم» گفت که اشاره به آن اختلافی که بعداً میآید نیز دارد. در یک تفسیر امر را تقدیر میگیرد، در یک تفسیر جعل را تقدیر میگیرد. اما علاوه بر این عرض کردم آن تفسیر اول ﴿مَا يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَجٍ﴾[11] را مربوط به کلِ آیه قرار میدهد، این تفسیر دوم این قسمت از آیه را مربوط به بحثِ تیمم تنها قرار میدهد. این اختلافِ دوم هم در این دو تفسیر هست.
و احتمال دارد تکلیف این باشد که «ما يريد الله جعل الحرج عليكم بالتكاليف الشاقّة»[12] ؛ با تکالیفِ شاقه بر شما حرج وارد نکردیم. «و لا بطلب الشاقّ»؛ این «به طلبِ شاق» که یک خط بعد می آید عطف بر «تكاليف الشاقّة» است. نه تکالیف را بر شما مشقتدار کرد، نه گفتش که در تیمم که وظیفهتان طلب است، طلبتان شاق است. که الان همه را عرض میکنیم. بر شما تکلیفِ شاق نیاورد نسبت به تیمم، مثل اینکه واجب کند آب را «على كلّ وجه ممكن». «على كلّ وجه ممكن» مثلاً این مثالی که من گفتم، مثلاً ۱0۰ فرسخ بروید دنبالِ آب. خب ۱0۰ فرسخ دنبالِ آب بروید حتماً آب پیدا میشود، ولی این عملاً ممکن نیست به خاطر اینکه فرض کنید وقتِ نمازِ صبح است. خب وقتِ نمازِ صبح که محدود است. ما که نمی توانیم 100 فرسخ در این وقت محدود برویم. ممکن است یک فرسخ هم نتوانیم برویم علی ای حال به اندازهای که ممکن است، ممکن است به ما بگوید آنقدر بگردید تا وقتی که دیگر یقین کنید آبی پیدا نمیکنید یا وقتتان دارد تمام میشود. این طور به ما نفرمود. فرمود به اندازه ای جستجو کنید که عرف بگوید دیگر آب گیرتان نیامده، آب پیدا نکردید. البته این هم نفرموده است. ولی خب چون خطاب، خطاب به عرف است، ما داریم بیان میکنیم که عدمِ وجدان باید عرفا صادق باشد.
«ما يريد الله جعل الحرج عليكم بالتكاليف الشاقّة»؛ مثل اینکه بفرماید واجب است بر شما «تحصیل الماء علی کل وجه ممکن»؛ در حالی که آب حاضر نباشد، میتوانست بفرماید در صورتی که آب حاضر نیست ماء را تحصیل کنید «علی کل وجه ممکن». اینطور نفرموده است. «و ان کان ممکناً فی نفس الامر»؛ یعنی ولو اینکه این تکلیف که همان تحصیلِ آب ممکن باشد، ولی از ما نخواسته است. ولو این تکلیفِ شاق فی نفس الامر ممکن باشد، از تحت قدرتِ ما بیرون نباشد. «تکلیف الشاقّة» یعنی «تحصیل الماء علی کلِ وجهِ ممکن». ولو این فی نفس الامر ممکن است، ولی چون شاق است از ما نخواسته است. ضمیر «کان» را به «تکلیفِ الشاقّة» یا به «تحصیل الماء» هر دو می توانید برگردانید، چون فرق نمیکند. تکلیف شاق در اینجا همان «تحصیل الماء علی کل وجه ممکن» است.
پرسش: به حرج؟
پاسخ: به حرج هم می توانید ولی خب بهتر است که به همان تکلیفِ شاق یا به تحصیلِ ماء برگردانید، به حرج هم برگردانید شاید بتوانید یک جوری معنایش کنید.
«و لا بطلب الشاقّ»؛ عرض کردم عطف به «بالتكاليف الشاقّة» است. «ما یرید الله جعل علیکم» اولاً «بالتكاليف الشاقّة» ، ثانیاً «ولا بالطلب الشاقّ». «کالحفر و غیر الحفر»؛ که بفرماید زمین حفر کنید تا به آب برسید، این را از شما نخواست. یا غیرِ حفر، کارهای دیگری که مثلاً ممکن است انجام بشود. فرض کنید خریدِ خیلی سنگینی، پول خیلی سنگینی بدهید تا این آب را از کسی بخرید. احتیاج به حفر کردنِ زمین نیست، کسی آب در کنارش هست ولی میخواهد بفروشد با قیمتِ خیلی گزاف. باز هم ما طلبِ شاق را واجب نکردیم که قرض کنید، با مشقتِ زیادی این آب را طلب کنید. حتی این طلب را از شما نخواسته است.
«بل بنی علی الظاهر فقبل التيمّم»[13] ؛ بلکه خداوند بنا بر ظاهر گذاشته است. گفته است اگر ظاهراً فکر میکنید که آب دیگر پیدا نمیکنید، بس است و بیشتر از این دیگر نمی خواهد بگردید یعنی همین اندازه که ظاهراً نیافتید، چون عرف به تو میگوید که واجدِ ماء نیستی، دیگر طلب لازم نیست ادامه پیدا کند.
پرسش: بنا را بر نفسالامر نگذاشتیم؟
پاسخ: بنا را بر نفسالامر نگذاشتیم، بنا را بر ظاهر گذاشتیم. بله. «فقبل التيمّم» خداوند بنا بر ظاهر گذاشت و تیمم را قبول کرد. این یک مطلب که در وجوبِ تیمم این همه سختگیری نکرد.
مطلب بعدی: حالا که تیمم را واجب کرد، در خودِ تیمم هم سختگیری نکرد. «ولا كلّف في التيمّم أيضا بأن يوصل الأرض إلى جميع البدن»؛ اگر ضمیر را برگردانیم به «مکلف»، «یوصِل» بخوانیم، مجهول هم می توانید بگیرید و «یوصَل» بگویید. مکلف نکرد در تیمم ایضاً یعنی همانطور که در اصلِ وجوبِ تیمم تکلیفِ شاق نیاورد، در خودِ تیمم «فی التیمم»، یعنی در درونِ تیمم هم تکلیفِ شاق نیاورد. مکلف نکرد ما را به اینکه برسانیم زمین را به جمیع بدن، یا حداقل به اعضای وضو. «بل التيمّم أيضا»؛ یعنی بل و لا کلف ان یوصل الارض الی اجزاء التیمم ایضا یعنی نه تنها واجب نکرد به کلِ بدن، نه تنها واجب نکرد به اعضای وضو، بلکه واجب نکرد به اعضای تیمم هم. یعنی به تمامِ اعضای تیمم واجب نکرد. اعضای تیمم صورت و دست است، نفرمود همه صورت را تیمم کنید، یا همه دست را. فرمود که «بعض وجوهكم»[14] (البته فرمود ﴿بِوُجُوهِكُمْ﴾[15] ما معنا کردیم «بعض وجوهكم»[16] . «بعض وجوهكم وبعض أيديكم». پس این همه بر ما آسان گرفت که حتی در اعضای تیمم هم استیعاب لازم نکرد.
«و ان یطلب ما یمکن ایصاله»[17] ؛ یعنی «و لا کلف فی التیمم ایضاً بان یطلب» این «ان یطلب» عطف بر «یوصل الارض» است. عبارت همان طور که خواندم «ولا كلّف في التيمّم أيضا» به این که طلب کند ترابی را که «يمكن إيصاله» بان یطلب آن عبد ترابی را که ممکن است ایصالش، یعنی واجب نکرد که از تراب استفاده کن و تیمم کن، بلکه گفت مطلقِ وجه الارض کافی است.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: ببینید شما دارید این طور معنا میکنید که آنوقت در اجزای تیمم دیگر تسامحش روشن نیست. میفرماید «بل التيمّم أيضا» (یعنی بل قبل از تیمم ایضا، یعنی قبل در تقدیر می گیرید، که عطف کنید بر آن «قبل از تیمم» قبلی. «بل قبل التيمّم أيضا» یعنی در درونش هم بدون سخت گیری قبول کرد. در اصلش بدون سخت گیری قبول کرد، در درونش هم بدون سخت گیری قبول کرد. شما این را میخواهید بگویید «فقبل التیمم» یعنی در اصلش سختگیری نکرد، در «بل التيمّم أيضا» در درونش هم سختگیری نکرد. این عیبی ندارد، البته یک تقدیر دارید می گیرید ولی مهم این است که الان شما دارید یکی از چیزهایی که مفید بوده در کلام، حذفش میکنید. ایشان میگوید در اجزای تیمم هم سختگیری نکرد، نگفت همه اجزای تیمم را شما استفاده کنید. اجزای تیمم صورت است و دست. همه صورت و دست را نگفت خاک را به همه برسانید. پس در خودِ اجزای تیمم هم سختگیری نکرد. این طور که من معنا میکنم این مطلب از عبارت فهمیده می شود. آن طور که شما معنا میکنید این مطلب فهمیده نمیشود. خب خوب است که ما مطلب را طوری معنا کنیم، که آن مطلب اضافه فهمیده شود. علی الخصوص که احتیاج به تقدیر آن چنانی هم ندارد. آن وقت تقدیر شما خیلی دور از ذهن است. «فقبل التیمم» نسبت به اصل بعد هم «بل التيمّم» نسبت به خودِ اجزا.
پرسش: «بل» را عطف بر کجا می گیرید؟
پاسخ: بله، عطف می گیریم بر اعضای وضوء. این طور است «لا کلف یوصل الارض الی جمیع البدن أو الی اعضاء الوضوء بل الی اعضاء التیمم»؛ یعنی بلکه حتی واجب نکرد ایصالِ ارض را به اعضای تیمم (به همه اعضای تیمم). ایضال به جمیعِ بدن واجب نکرد، ایصال به اعضای وضو واجب نکرد، حتی ایصال به اعضای تیمم را هم واجب نکرد. آن طور که من الان معنا میکنم، یک مقدار معنا وسیعتر و بهتر است.
«و أن یطلب»؛ را عرض کردم عطف هست بر «أن یوصل» لذا عبارت این طور میشود «لا کلف بالتیمم ایضا بان یطلب العبد ما یمکن یعنی ترابی را که یمکن ایصالها» بلکه کافی دانست مجردِ وجه الارض را. «و هو مقتضی الشریعة السمحة»؛ این «وهو» به همه مطلب برمیگردد. به همه مطلبی که در این تفسیر دوم گفتیم یا بفرمایید در تفسیر دوم اول. بالاخره این سختگیری نکردن، این «ما جعل علیکم من حرج» این مقتضای شریعتِ سمحه است یعنی شریعتی است که با تسامح و آسانگیری همراه است.
تفسیر «یرید لیطهرکم» و بحث کفاره بودن وضو
﴿وَلَكِن يُرِيدُ لِيُطَهَّرَكُمْ﴾[18] ؛ در این ﴿يُرِيدُ﴾ هم باز اختلاف است. آیا ﴿يُرِيدُ﴾ امر را یعنی امر گفت تا شما را تطهیر کند؟ یا ﴿يُرِيدُ لِيُطَهَّرَكُمْ﴾؟ لام را یا زائده میگیرید، آنوقت یطهرکم با «أن» که بعد از لامِ زائده در تقدیر گرفته میشود، به تأویلِ مصدر می رود و میشود «طهارتکم». ﴿َلَكِن يُرِيدُ لِيُطَهَّرَكُمْ﴾، یا اینکه لام را لامِ تعلیل میگیرید، امر را در تقدیر میگیرید. «لکن یرید الامر لیطهرکم» امر به صلاة و امر به وضوء و غسل و تیمم که کرد نه به خاطرِ حرج بود، نخواست بر شما تنگ بگیرد، خواست آن مصالحی که برای وضو هست برای تیمم هست برای غسل هست در اختیار شما قرار داده شود. طهارت را معنا میکنند. طهارت را دو جور معنا میکنند: یکی طهارت از ذنوب که خب بالاخره مقتضای وضو گرفتن و تیمم کردن و غسل کردن است. یا طهارت منظور طهارت از حدث است. که بالاخره اصلاً این سه کار برای طهارت از حدث انجام می شود. تیمم و وضو و غسل برای رفع حدث انجام می شوند. برای طهارت از حدث انجام میشوند. آن وقت در طی هم دارند طهارت از ذنوب را. طهارت از ذنوب نه یعنی بعد از این گناه نمیکنید، گناهانی که بر شما آلودگی وارد کردند و نفس را نجس کردند، ما پاک میکنیم یعنی آن نفس را از این گناه پاک میکنیم و آلودگی نفس را برطرف می سازیم. پس مراد ذنوبِ گذشته است، نه اینکه مراد عصمت از ذنوب نسبت به آینده باشد.
﴿وَلَكِن يُرِيدُ لِيُطَهَّرَكُمْ﴾؛ یعنی «من الذنوب»[19] . میگوییم مگر وضو میتواند ما را طاهر از گناه کند؟ میفرماید بله، وضو مثلِ بقیه عبادات بالاخره کفاره گناه میشود. همه عبادات این چنین هستند، گناه را پاک می کنند یعنی کفاره از گناه می شوند. آن جا هم که عبادت است، پس کفاره میشود برای گناه. «کفر» یعنی پوشاندن. کفاره یعنی بسیار پوشاننده. این عبادات گناهها را میپوشانند، خوب هم میپوشانند. ببینید هیچ جا ندارد که گناه از بین میرود، گناه را میپوشاند. یا غفران، غفران هم همان پوشاندن است، گناه از بین نمیرود. لذا قیامت ما آن را میبینیم، ﴿مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا﴾[20] ؛ موجود هستند که ما آن ها را می بینیم. پس از بین نرفته است. اگر یک جایی گفته شود که گناه از بین رفته، یعنی از نفسِ ما از بین رفته، نه در کلِ عالم محو شده باشد. در کلِ عالم محفوظ است. آدم اگر این مسئله را بداند، سعی میکند گناه نکند، چون بالاخره میداند که در محفظههای خاصی این گناهِ محفوظ می ماند تا آخر. حالا ولو اینکه خداوند به کرمش، به تفضلش از نفسِ ما پاکش کند و دیگر آلودگی در نفسِ ما نباشد، ولی این گناه جای دیگر انبار میشود و ذخیره میشود، فردا هم به ما نشان می دهند و آن وقت انسان مواظبت میکند که کمتر گناه کند یا اصلا نکند.
منظورم در کفاره است. ایشان میفرماید عبادت کفاره ذنوب است یعنی ذنوب را میپوشاند. و نمی گذارد نمودی داشته باشد. این جا هم از همین قبیل است. پس ﴿لِيُطَهَّرَكُمْ﴾[21] معنایش این است که شما را پاک کنیم. شما را پاک کنیم دو جور میشود یا گناه شما را بپوشانیم یا گناه را فقط از صفحه نفستان پاک کنیم. حالا بعد از اینکه بساطِ دنیا جمع شد، کلِ عالم زیر و رو شد و آخرت آمد و همه حساب ها رسیدگی شد، گناهان ما که در محفظههای ذخیره شده هستند از بین میروند یا نمیروند، دیگر این را ما نمی دانیم. چه وضعی پیش می آید هیچ برای ما معلوم نیست. ولی فعلاً میدانیم خداوند گناه را از نفسِ ما پاک میکند و در محفظه های دیگر محفوظ نگه میدارد که فردای قیامت آنها را به ما نشان بدهد. کسانی هم که بخشیده شدند در قیامت گناهشان را میبینند، چون ﴿مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا﴾[22] یعنی لا یترک. این را نشان میدهد که همه، همه چیز را میبینند، همه کارها را میبینند، از صغیر و کبیرشان همه معلوم است. پس بنابراین اصلِ مطلب پاک نمی شود ولو از نفس ما پاک شود.
«فإنّ العبادة مثل الوضوء كفّارة للذنوب»[23] ؛ دقت کنید این عبارت را دو جور می شود معنا کرد. عبادت مثل وضو است که همانطور که وضو کفاره ذنوب است، عبادت هم که مثل وضو است، کفاره ذنوب است. این جور معنا کردن خوب نیست. خب وضو خودش یکی از عبادات است. نباید بگوییم عبادت مثلِ وضو هست کانه وضو خارج از عبادات است، ما داریم عبادت را به وضو تشبیه میکنیم. این درست نیست، یا حداقل خوب نیست. اینطور باید بگوییم: هر عبادتی مثلاً وضو که این هم از اقسامِ عبادت حساب کنیم، هر عبادتی مانندِ وضو کفاره ذنوب است که وضو هم یک عبادات است. این دومی مراد است نه آن اولی.
تیمم: مبیح یا رافع حدث؟
خب ﴿لِيُطَهَّرَكُمْ﴾[24] را معنا کردیم لیطهرکم من الذنوب. حالا میخواهیم طور دیگر معنایش کنیم: «أو لينظفكم عن الأحداث»[25] که شما را تنظیف کند و از احداث پاک کند. که شما پاک از حدث شوید. چون میگویند وضو و غسل رافع حدث هستند. این طور گفته شده است. خب بعد از اینکه ما از احداث پاک شدیم، نتیجهاش چیست؟ نتیجهاش این است که به شما اجازه داده میشود که با تیمم داخل شوید در همان چیزی که با وضو و غسل داخل میشدید. چون وضو و غسل رفعِ حدث کرد، به شما اجازه ورود در بعضی کارها را داد. تیمم هم همین کار را میکند. پس اجازه ورود به شما می دهد.
«أو لينظفكم عن الأحداث»؛ شما را تمیز کند از احداث و زائل کند منع از دخول در چیزی را که «شرط فيه الطهارة عليكم» «علیکم» متعلق به «شرط» است. در چیزی که بر شما در آن چیز شرطِ طهارت شده، منع از دخول در آن چیز را زائل کند و اجازه دخول در آن چیز را بدهد. مثلا یکی از چیزهایی که شرط شده در آن طهارت، نماز است. خب وقتی ما محدث باشیم، ممنوع از ورود در نماز هستیم. وضو این منع را برطرف میکند، تیمم هم که جانشین وضو است این منع را برطرف میکند.
«فيطهّركم بالماء عند وجوده وعند الإعواز بالتراب»؛ عبارت را اگر میخواهیم روان کنیم اینطور میشود: فيطهّركم بالماء عند وجوده وبالتراب عند الإعواز. اینطوری بگوییم هماهنگتر است. البته این هم که ایشان گفته خوب است. پس شما را با آب تطهیر کرد آن وقتی که آب بود گفت می توانید وضو بگیرید یا غسل کنید. و به خاک تطهیر کرد «عند الإعواز»، «اعواز» یعنی نایافتن، نایابی، نایاب بودن. در وقتی که آب نایاب شد، شما را به تراب تطهیر کرد. «اعواز» به معنای کم یابی نیست، به معنی نایابی است.
خب پس توجه کنید این قسمتِ اخیری که ما گفتیم این بود که اگر تیمم کردیم، به ما اجازه داده میشود داخل در عملی که باید با طهارت واردِ آن عمل شوید. این معنایش این است که تیمم رافعِ حدث است، نه فقط مبیح باشد، رافعِ حدث است. چون ما را دارد تنظیف میکند، نه فقط این آلودگی را نگه دارد و به ما اجازه ورود در صلات بدهد که بشود مبیح للصلاة. بلکه نظافت دارد ایجاد میکند، نظافت ایجاد میکند یعنی رفع حدث می کند. این کار را وضو میکند، غسل میکند، تیمم هم میتواند این کار را بکند. آخر اختلاف است که تیمم فقط مبیح للصلاة است یا رافع حدث هم هست. ایشان دارد برداشت میکند که رافعِ حدث هم هست. دلیلش هم این است که فرموده ﴿لِيُطَهَّرَكُمْ﴾[26] شما را پاک کند، تنظیف کند. از چی تنظیف کند؟ از حدث. خب در این آیه دارد که این سه تا کار شما را تنظیف میکند. یکی غسل، یکی وضو و یکی هم تیمم. پس تیمم هم قدرت تنظیف دارد. قدرت تنظیف دارد یعنی قدرتِ رفعِ حدث دارد. پس نمیشود گفت تیمم فقط مبیح للصلاة است، بلکه باید گفت رافع حدث هم هست.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله از ﴿لِيُطَهَّرَكُمْ﴾ استفاده می کنیم. اگر به معنای دوم بگیرید، نه اینکه ﴿لِيُطَهَّرَكُمْ﴾ به معنای لیطهرکم من الذنوب باشد. اگه آن باشد این استفاده را نمی کنیم، اگر ﴿لِيُطَهَّرَكُمْ﴾ به معنای «لینظفکم عن الاحداث»[27] باشد این استفاده را می کنیم. «فالآية تدلّ» بر اینکه تیمم رافع است «فی الجملة». «فی الجملة» یعنی چی؟ اگه انسان تیممش را نگه دارد تا دو سال هم نگه دارد، برایش کافی است. مثلِ وضو. وضو هم همین طور است. ده سال هم بتوانید نگه دارید کافی است و لازم نیست تجدیدش کنید. منتها چون عواملِ حدث به وجود میآید، عواملِ محدث شدن به وجود میآید، وضو باطل میشود. در تیمم هم همینطور است. تیمم هم تا وقتی آدم بتواند نگه دارد باقی می ماند، مگر عواملی که وضو را واجب میکنند یعنی حدث پیش بیاید. در تیمم یک عاملِ دیگر هم اضافه هست و آن عاملِ یافت شدنِ آب است. اگر آب یافت شد، معلوم میشود که تیمم باطل شده است. دیگر احتیاج به این نیست که آدم محدث بشود تا تیممش باطل بشود. پس با یافت شدنِ آب، تیمم باطل میشود. بنابراین تیمم دوامش «فی الجملة» است، «فی الجملة» یعنی تا وقتی آب یافت نشده، بعد از اینکه آب یافت شد دیگر تیمم باقی نیست. برخلافِ بقیه طهارات که این مشکل را ندارند. پس تیمم رافع است «فی الجملة» تا وقتی آب یافت نشده است. وقتی آب یافت شد، دیگر تیمم رافع نیست، حدث برمیگردد و انسان برای رفع حدث باید وضو بگیرد و غسل کند.
«فالآية تدلّ على أنّ التيمّم رافع في الجملة وطهارة»؛ تیمم رافعِ حدث است و طهارت است اما «فی الجملة». «فيباح به ما يباح بالماء»؛ پس مباح میشود به تیمم آنچه که مباح می شد به ماء، یعنی به وضو و غسل. و «یؤید» رافعِ حدث بودنِ تیمم را. (ضمیر «یؤید» را توجه کنید) «یؤید» رافع بودنِ تیمم را «ما فی الاخبار» که فرمودند «و یکفیک الصعید عشر سنین»؛ تا ۱۰ سال اگر آب پیدا نشد تیمم برای تو کافی است. معلوم می شود حدث را رفع کرده دیگر و مثل وضو شده است. و یا فرموده «التراب احد الطهورین»؛ یعنی آب یک طهور، تراب هم یک طهور. این دو را عدل همدیگر قرار داده و همسانِ یکدیگر قرار داده است. خب پس همانطور که آب رافع است، خاک هم رافع است. یا فرموده «رب الماء و رب التراب واحد»[28] ؛ اینجا هم همینطور تراب و آب را با هم در یک درجه قرار داده. بنابراین اگه آب بتواند کاری انجام دهد، تراب هم میتواند همان کار را انجام دهد. آب می تواند رفع حدث کند، پس تراب هم می تواند رفع حدث کند.
«فیبعد منع اباحة التیمم ما یبیحه الماء»[29] ؛ در این مسئله احتمالی هست یا شاید هم قولی باشد. (من تفحص نکردم) که تیمم نمیتواند همه آنچه را که آب اباحه کرده، اباحه کند. مثلاً فرض کنید ما ضرورت پیدا کردیم به خاطرِ نمازمان که تیمم کنیم، اما ضرورتی به خواندنِ قرآن یا دست روی آیاتِ قرآن کشیدن نداریم. آیا ما با این تیمم فقط میتوانیم نماز بخوانیم یا حتی میتوانیم واردِ مسجد هم بشویم با این که ضرورتی ندارد وارد بشویم؟ میتوانیم دست روی آیاتِ قرآن بکشیم و کارهای دیگری که با وضو میتوانیم انجام بدهیم؟ بعضی گفتند نه، این تیمم را کردی برای اینکه به تو اجازه بدهد که این کاری را که ضرورت ایجاد کرده انجام بدهی. وقت تنگ شده، آب پیدا نکردی، باید تیمم کنی نماز بخوانی. خب الان برای این نماز داری تیمم میکنی، فقط همین برای شما مباح است و چیزهای دیگر مباح نیست. ایشان میفرماید این درست نیست. اگر تیمم رافعِ حدث شد ولو «فی الجملة»، میتواند مباح کند بر ما آنچه را که آب مباح میکند. اختصاص به آن موردِ ضرورت ندارد. بنابراین بعید است که ما منع کنیم اباحه تیمم، آنچه را که آب اباحه میکند. آخر اباحه می کند تیمم آنچه را که ضرورت اقتضا میکند. ولی آیا اباحه میکند تیمم آنچه را که آب اباحه میکند؟ این اختلافی است. یا لااقل احتمالی مقابلش هست. ایشان میفرماید بعید است که ما بگوییم تیمم اباحه میکند فقط آنچه را که ضرورت اقتضا کرده، بلکه باید بگوییم تیمم اباحه میکند آنچه را که آب اباحه کرده، ولو مافوق ضرورت هم باشد.
«فیبعد»؛ که منع کنیم اباحه کردنِ تیمم آنچه را که آب اباحه میکنند. «اباحه» مصدر است. «التیمم» فاعلش، «ما یبیحه الماء» مفعول است. «وأنه يجب لما يجب له»؛ این عطف بر «أنّ التیمم رافع فی الجملة» است. این طور است: «فالآية تدلّ على أنّ التيمّم رافع في الجملة و علی أنه يجب لما يجب له». آیه دلالت میکند که تیمم واجب است برای آنچه که آن آب واجب است. ضمیر «یجب» را برگردانده به آب، ولی ما منظور از آب را وضو یا غسل قرار میدهیم و ضمیر را برمیگردانیم به وضو و غسل. چون این جا وضو و غسل به این شکل ذکر نشده، آب ذکر شده. بنابراین ضمیر «یجب» رو برمیگردانیم به آب. ضمیر «یجب» دوم را. ضمیر «یجب» اول را که به «تیمم» برگرداندیم. «انه» (یعنی تیمم) واجب است برای هر عملی که آب برای آن عمل واجب است. یعنی وضو و غسل بر آن واجب است. این را آیه دلالت میکند. چرا دلالت میکند؟ چون بدل قرار داده. معنای بدل قرار دادن همین است. وقتی میگوید وضو بگیرید و غسل بکنید، اگر نشد تیمم کنید، معنایش این است که تیمم جانشینِ وضو و غسل است. اگر جانشینِ وضو و غسل است، هر کاری که ما با غسل انجام میدهیم، با وضو انجام میدهیم، با تیمم می توانیم انجام میدهیم. یا هر کاری که براش وضو و غسل واجب است، براش تیمم هم واجب است.
زوال تیمم با زوال عذر
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله ببینید چون آیه تیمم را مشروط کرده به عدم وجدان ماء ولی وضو و غسل را مشروط نکرده، یعنی تیمم را بدل قرار داده. منتها اصلِ تیمم که بدل میشود مشروط است بر عدم وجدان ماء. وقتی وجدانِ ما حاصل شد، این بدل باطل میشود. چرا؟ چون بدل مشروط به نبودِ آب است. وقتی ما این شرط را از دست دادیم، این مشروط از بین می رود.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: نه ایجادش مشروط است، ایجاد را بدل قرار نداده، تیمم بدل قرار داده. دقت کنید تیمم را بدل قرار داده. وقتی تیمم بدل قرار داده بشود، تیمم هم مشروط به عدمِ وجدان است یعنی اصلا اصلِ بدلیت مشروط به عدمِ وجدان است. به محضی که وجدان حاصل شد، بدلیت باطل میشود. وقتی بدلیت باطل شد، دیگر به حدوث و بقای تیمم کار نداریم. بدل باطل شد، تیمم هم از بین میرود. چه در زمانِ حدوث باشد چه در زمانِ بقا باشد. در حینی که دارد تیمم میکند اگر آب پیدا کرد، این مقدار تیممی که کرده باطل است. بعد از مدتی هم اگر آب پیدا کرد تیممی که کرده باطل است. توجه کنید این شرط، شرطِ بدلیت است. عدمِ وجدانِ ماء شرطِ بدلیتِ تیمم است. پس اگر وجدانِ ما حاصل شد، این شرط باطل شده. وقتی شرط باطل شد، مشروط هم که تیمم است باطل می شود.
این مطلبی است که من تا حالا توضیح داده بودم. ایشان الان دارد تصحیح میکند. آیا اگر مانع زائل شد (مانع چی بود؟ فقدان آب. مانع زائل شد، و وجدان حاصل شد. یا مانع مرض و ضرر بود، حالا مرض از بین رفت، ضرر هم از بین رفت. بالاخره مانعِ وضو برطرف شد، میفرماید که باید گفت تیمم باطل میشود. چه مانع عبارت از فقدانِ الماء باشد، چه مانع عبارت از ضرر داشتن آب باشد. در هر دو حال اگر مانع برطرف شد، تیمم باطل میشود. چرا؟ چون تیمم رافعِ حدث بود، اما رافعِ حدث بود «فی الجملة» نه «بالكلّية». معنای «فی الجملة» و «بالكلّية» روشن است با توضیحی که عرض کردم. تیمم رافعِ حدث است «فی الجملة» یعنی تا وقتی مانع هست، نه «بالکلیه» یعنی هم قبل از زوالِ مانع و هم بعد از زوال. هم وقتی مانع هست، هم وقتی که مانع برطرف میشود. پس تیمم بدل نبود مطلقاً، بلکه بدل بود با این شرایط. بنابراین بعد از اینکه این شرایط از بین رفتند، فقدانِ ماء از بین رفت، ضرر آب از بین رفت، آن تیمم هم باطل میشود. چون بدلیتش مشروط بود، رفع حدثش مشروط بود. بعد میفرماید که عیبی ندارد که شارع حکمی را موقتاً جعل کند. بالاخره جعل دست اوست. میتواند دائمی جعل کند، مثل وضو که دائما جعل کرده است ، میتواند موقت جعل کند کالتیمم. پس اشکالی ندارد که شارع یک جعلی را از اول محدود قرار بدهد. در تیمم هم همین طور شده است و جعل را محدود قرار داده است. «ثمّ إنّه يزول التيمّم بزوال المانع» مانع عرض کردم فقدان الماء است. این زائل بشود و تبدیل شود به وجدان الماء. مانع ضرر است، این زائل بشود، ضرری و مرضی دیگر نباشد.
«لأنّه»؛ چرا زائل میشود تیمم؟ «لأنّه لا يرفع الحدث بالكلّية» دقت کنید چهطوری میکنیم. ضمیر «لأنّه» برمیگردد به «تیمم». فاعلِ «لا یرفع» هم «تیمم» است، «الحدث» مفعول است. «حدثَ» باید بخوانید نه «حدثُ». «لأنّ» تیمم رفعِ حدث نمیکند «بالكلّية» بلکه رفعِ حدث می کند «فی الجملة» که بیان شد. «نعم يحتمل رفعه إلى أن يتحقّق الماء أو توجد القدرة على استعماله» این همان مطلبی است که از خارج عرض کردم. ممکن است تیمم رافعِ حدث باشد موقتاً و «الی مدة» یعنی الی مدة یعنی الی أن یتحقق الماء. «نعم یَحتمل» یا «یُحتمل رفعه» ضمیر «رفعه» به «حدث» برمیگردد. اضافه رفع به این ضمیر اضافه مفعولی است. پس فاعلِ محذوف است. یعنی رفع التیمم له یعنی للحدث. این رفع حاصل باشد «الی أن یتحقق» «إلى أن يتحقّق الماء أو توجد القدرة على استعماله» تا اینکه مانع برطرف بشود. مانع برطرف شود یعنی «يتحقّق الماء» یا مانع برطرف شود «توجد القدرة على استعماله».
این چه فرقی کرد با آن قبلی؟ فرقش واضح است. در اولی گفت به زوال المانع، در دومی مانع را توضیح داد، گفت تحقق الماء و وجدان «القدرة على استعماله». ولی این فرق نیست، این فرق، فرق هست ولی فرقِ مهمی نیست. فرقِ دیگری باید بین این دو عبارت جستجو کرد. بهطورِ مجمل ذکر شد در عبارتِ اول و همین مانع در عبارتِ دوم تفصیل داده شد و معلوم شد که این مانع چیست. این فرق بین این دو عبارت است، ولی عرض میکنم این فرق کافی نیست. بیش از این ما انتظار داریم بین این دو عبارت فرق باشد. فرقی که هست و ایشان ناظر به همان فرق است این است که: بنابر عبارتِ اول تیمم بعد از زوالِ مانع هست ولی زائل میشود. یعنی تیمم را جعل کرد، وقتی مانع آمد این تیمم بریده میشود، هست و برش می داریم. ولی بنابر عبارتِ دوم اصلاً تیمم تا وقتِ زوالِ مانع هست، دیگر بعدش نیست که بخواهیم آن را برداریم. خلاصه بعد از زوالِ مانع با توجه به عبارتِ اول باید تیمم را زائل کرد، ولی با توجه عبارتِ دوم اصلاً تیمم از آن به بعد نمیآید که بخواهیم زائلش کنیم. مثل همان فرقی که بین رفع و دفع می گذارند. میگویند که دفع یعنی جلوگیری کردن و نگذاریم که شیء بیاید، رفع این است که بگذاریم بیاید و بعد آن را برداریم. اینجا هم همینطور است. ما بعدِ زوالِ مانع اگر تیمم آمد و رفع شد، میشود زوال. اگر تیمم در همان جا اصلاً تمام شد نیامد تا رفعش کنیم، میشود مثلاً به منزله دفع. عبارتِ دوم این دومی را میگوید. میگوید اصلاً رافعِ حدث بودنِ تیمم تا وقتی است که مانع برطرف بشود. وقتی مانع برطرف شد، دیگر اصلاً تیمم رافعِ حدث نیست که بخواهد باشد و ما بگوییم حکمش را نداریم. روشن است عبارت دیگر. دو تا فرقش معلوم است.
«إذ لا استبعاد»؛ چرا این دومی را احتمال میدهید که اصلا طهارت تیمم موقت باشد؟ چرا این را احتمال میدهید؟ زیرا بعید نیست شارع حکم کند به زوالِ حدث تا مدتی. یعنی اصلاً آن طهارت را موقت قرار بدهد. نه اینکه مطلق قرار بدهد و بعد که مانع درست شد، این مطلق را پاره کند و زائل کند. بلکه از اول مقید کند. مثلا نسخ را بعضی این طور می گویند. یادتان باشد در نسخ اختلاف بود. بعضی میگفتند ازاله حکم است، بعضی میگفتند نه بیان این است که مدتش تمام شده است. مدتِ حکمش تمام شد. اگر ازاله حکم باشد، این حکم دارد میآید میبرمش. از این به بعد نمی گذارم بیاید. اگر بیانِ امد و نهایتِ مدت باشد، معنایش این است که تا اینجا حکم بوده، از این به بعد دیگر اصلاً حکم نیست. از اول هم حکم موقت جعل شده تا آن وقت، نه اینکه حالا که این وقت درست شده، داریم آن حکم را پاره میکنیم. این دو تا عبارت دارند اشاره میکنند به همان دو مبنایی که در نسخ هست که یک عبارت میگوید تیمم هست و زائل میشود، یک عبارت میگوید نه، تیمم از اول موقت است. وقتی که این مانع زائل شد، از این به بعد دیگر تیمم اصلاً نمیآید که بخواهد قطع بشود.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: رافعِ حدث هست «فی الجمله»، قید «فی الجمله» را هم دقت کنید. بله واقعاً رافع است، اعتباراً رافع حدث نیست، واقعاً رافع حدث است ولی «فی الجمله» نه «بالکلیه». مهم «فی الجمله» بودن آن است. «إذ لا استبعاد في حكم الشارع بزوال الحدث إلى مدّة فإنّه» یعنی زوال حدث، مجردِ حکمِ شارع است. یعنی هر طور اعتبار کرد همان طور اعتبار می شود. یک وقت ممکن است اعتبارش کند دائمی، بعد وقتی مانع برطرف شد زائلش کند. یک وقت ممکن است اعتبارش کند موقت، که وقتی اصلاً مانع آمد دیگر آن نیاید که بخواهد زائل بشود. آن تیمم دیگر نیاید که بخواهد زائل بشود.
نزاع لفظی در مسئلهی زوال یا انتهای تیمم
«فلعلّ البحث يرجع إلى اللّفظيّ»؛ با این توضیحی که دادیم، معلوم شد که بحث را می شود لفظی گرفت. بحث یعنی اختلافی که در مسئله هست. که من اختلاف در مسئله را به صورتِ اشارهای عرض کردم. که گروهی این طور می گویند که زوالِ مانع، مزیل تیمم است؛ و گروهی دیگر میگویند خیر، مزیل تیمم نیست، بلکه انتهای امد تیمم است، انتهای زمانِ تیمم است. این دو گروه اینگونه نظر دادهاند.
ایشان میفرماید نزاع در اینجا «لفظی» است. زیرا آن گروهی که قائلاند مانع مزبل تیمم است، تیمم را تا بعد از حصول مانع موجود دیده و ازاله کرده است. اما آن گروهی که میگویند مانع مزیل تیمم نیست، اینها تیمم را تا هنگامِ وجودِ مانع ممتد دیدند و بعد از آن دیگر قائل به امتداد نبودند تا گفته شود که این تیمم ممتد ازاله شده است. پس نزاع میشود لفظی؛ یعنی خودِ این مطلب موردِ نزاع نیست، بلکه ریشهی آن موردِ نزاع است.
نزاع لفظی این است دیگر: نزاع لفظی آن جایی است که در یک جای دیگری نزاع داشته باشیم در اینجا نزاع ظاهر شده باشد. این نزاع را «نزاعِ لفظی» می گویند؛ زیرا در اینجا نباید نزاع را حل کرد، بلکه باید به آن جایگاهِ نخستین که نزاع در آنجا مطرح شده بود رجوع کرد و نزاع را در آنجا حل نمود. ایشان میفرماید «فلعلّ البحث يرجع إلى اللّفظيّ» بحث و نزاع، بحث و نزاع لفظی است. چون اینجا اختلاف نیست. اختلاف در این است که آیا تیمم باقی میماند یا نمی ماند؟ درست گفتم ولی بهتر است این طور بگویم: اختلاف در این است که آیا امد تیمم موقت است یا امد آن موقت نیست؟
اگر قائل شدیم که امد تیمم موقت نیست، پس از زوالِ مانع، زائل میشود. و اگر قائل شدیم که امد تیمم موقت است، پس از زوالِ مانع، زمانش تمام میشود، نه اینکه ازاله شود. این اختلاف که آیا تیمم زائل میشود یا تمام میشود، مستند به این است که تیمم چگونه جعل شده است؟ آیا امدش دائمی جعل شده یا امد موقت جعل شده است؟ پس نزاع در این مسئله نیست، بلکه نزاع در ریشهی مسئله است؛ که در جای دیگر است، این چنین نزاعی که ریشه اش در جای دیگر است «نزاعِ لفظی» گفته می شود. پس در ما نحن فیه نزاع، نزاع لفظی است.