90/07/20
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی معنای صعید و طیب و کیفیت مسح در آیه 6 سوره مائده/طهارات /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/طهارات /بررسی معنای صعید و طیب و کیفیت مسح در آیه 6 سوره مائده
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی معنای «صعید» و «طیب» در آیه تیمم
صفحه 44، سطر چهارم: «﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾[1] أي اقصدوا أرضا طاهرة مباحة فامسحوا بأيديكم بعض وجوهكم وبعض أيديكم»[2]
بحث در آیه وضو و غسل و تیمم داریم. بعد از اینکه دربارهی وضو و غسل بحث کردیم، حالا میخواهیم دربارهی تیممی که بدل از وضو و بدل از غسل است بحث کنیم. چند تا شرط ذکر شد ﴿إِن كُنتُم مَّرْضَى﴾[3] ، ﴿أَوْ جَاء أَحَدٌ مَّنكُم مِّنَ الْغَائِطِ﴾، ﴿أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاء﴾. حالا جواب این شرط ها را داریم ذکر میکنیم که ﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾.
﴿تَيَمَّمُواْ﴾ در اینجا به معنای لغویاش به کار رفته است: یعنی «اقصدوا»[4] ؛ نه به معنی اصطلاحی. چون اگر تیمم به معنای اصطلاحی و شرعی باشد، گفته میشود ﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾[5] نه فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً تیمم کنید صعید را درست نیست (قصد کنید صعید را) یا «تَیَمَّمُوا بِصَعِیدٍ» یا «تَیَمَّمُوا من الصَعِید». اگر اینطور بود، میتوانستید تیمم را به معنای اصطلاحی قرار بدهید. ولی چون ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا﴾ هست، ﴿تَيَمَّمُواْ﴾ را به معنی «اقصدوا» یعنی به معنای لغوی میگیریم.
بعضیها خواستند از این ﴿تَيَمَّمُواْ﴾ استفاده کنند که تیمم باید همراه با نیت باشد، واجب تعبدی است و احتیاج به نیت دارد، زیرا خداوند فرموده ﴿فَتَيَمَّمُواْ﴾ یعنی «اقصدوا»؛ که اولین عملی که خداوند در این آیه برای تیمم ذکر کرده قصد و نیت است، بعضی این طور گفته اند و بعد هم مالیدن دست به صورت است که اولین کاری که در تیمم بعد از نیت داریم، تیمم وجه است.
در ﴿صَعِيدًا﴾ دو تفسیر است: بعضیها گفتند صعید یعنی مطلقِ وجهِ الارض است؛ چه خاک باشد، چه سنگ باشد، هرچی که بالاخره از زمین به حساب بیاید، میتواند وسیله تیمم قرار بگیرد. ولی بعضی گفتند صعید به معنای تراب است و به سنگ تیمم کردن کافی نیست، بلکه باید فقط به تراب تیمم بشود. آن وقت متفرع کردند بر این قولشان اینکه باید چیزی به دست بچسبد (غباری). حالا اصل خاک اگر نچسبد، بالاخره غبارِ خاک باید به دستش بچسبد و سنگ تنها غباری در آن نیست که به دست بچسبد. این را متفرعا گفتند که این ها همه اش بحث می شود ان شاء الله.
﴿طَيِّبًا﴾ دو معنا دارد (طیب به معنای طهارت است منتها دو مصداق دارد): یکی طهارت من الخبث (یعنی آن سنگ یا آن خاکی که میخواهد ازش تیمم کنید نجس نباشد)، دوم طهارت من الحرمة یعنی غصبی نباشد، مباح باشد. پس هم خاکی یا سنگی که میخواهیم استفاده کنیم باید طاهر باشد، هم باید مباح باشد. آیه همه این چیزها را فهمانده، همه این شرایط را در همین جملهی کوتاه فهمانده. مرحوم محقق هم تفسیری که میکنند ﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾ را، تمام این مفرداتِ این جمله را دارند تفسیر میکنند.
عبارت را توجه کنید صفحه ۴۴ هستیم، سطر چهارم: ﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾؛ «أي اقصدوا أرضا طاهرة مباحة»[6] . «اقصدوا» بیان برای ﴿تَيَمَّمُواْ﴾[7] است، «أرضا»[8] بیان برای ﴿صَعِيدًا﴾[9] است، «طاهرة مباحة»[10] دوتایی با هم تفسیرِ ﴿طَيِّبًا﴾[11] است. و از اینجا معلوم میشود که ایشان صعید را به معنای مطلقِ وجهِ ارض گرفته است، لذا صعید را به معنای «أرضا»[12] گرفته، نگفته «اقصدوا تراباً» و گفته است «اقصدوا ارضاً».
کیفیت مسح در تیمم و معنای «باء» در «بوجوهکم»
بعد «فامسحوا بأيديكم» «بأيديكم» را ایشان دارد اضافه میکند. البته در آیه ندارد. ما ظاهر آیه را که نگاه کنیم، شامل این میشود که دستتان را رو زمین بگذارید بعد به صورتتان بکشید، یا نه اصلاً خم بشوید صورتتان را رو زمین بمالید. هر دو را شامل میشود. ﴿فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ﴾[13] ؛ یعنی بالاخره مالیده بشود این زمین به وجه شما، صعید با وجه شما تماس داشته باشد. حالا تماس مستقیم که صورت را به سنگ یا خاک بمالیم، یا اینکه دست بزنیم و دستمان را به آن بمالیم؛ هر دو را آیه شامل میشود. چون از روایات و نحوههایی که در روایات گفته شده استفاده کردیم، «بأيديكم»[14] را اینجا اضافه کردیم، «فامسحوا بأيديكم». بعد آیه دارد «وُجُوهَکُمْ» یا ﴿بِوُجُوهِكُمْ﴾[15] دارد؟ ﴿فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ﴾. ما به جای ﴿بِوُجُوهِكُمْ﴾ گذاشتیم. «بعض وجوهكم»[16] که «باء» را تبعیضیه گرفتیم، مثل «مِن» تبعیضیه باهاش معامله کردیم. علتش هم این است که «باء» تبعیضیه ما در کلام عرب داریم که «باء» به معنای «مِن» باشد؛ مثل ﴿عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ﴾[17] یعنی ﴿عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ﴾ که «باء» به معنای «مِن» در کلام عرب آمده است. پس اشکالی ندارد که ما در اینجا «باء» را به معنای «مِن» بگیریم، و «مِن» هم چون تبعیضیه است به جای آن «بعض وجوهكم»[18] بگوییم. و چون این «أيديكم» عطف بر «وجوهكم» است و «باء»ی که بر سر «وجوهكم» درآمده بود بر سر «أيديكم» در میآید، و آن بعضی را که بر سر «وجوهكم» داخل کردیم، بر سر «أيديكم» هم داخل میکنیم؛ بعض را بر سر آن هم داخل میکنیم. لذا میگوییم «بعض وجوهكم» و «بعض أيديكم». اینجا دیگر اختلافی نیست. در ﴿أَرْجُلَكُمْ﴾[19] یادتان هست در بحث وضو اختلاف بود که ﴿أَرْجُلَكُمْ﴾ را عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ میگیریم یا عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ میگیریم؟ این اختلاف را داشتیم، ولی در اینجا دیگر اختلاف نیست؛ ﴿أَيْدِيَكُمْ﴾ حتماً عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ است و قهراً «باء»ی که بر سر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ داخل میشود، بر سر ﴿أَيْدِيَكُمْ﴾ داخل میشود. آنجا به معنای «بعض»، اینجا هم به معنای «بعض» است.
بررسی کلمه «منه» و دلالت بر اشتراط تراب
بعد در آیه داریم ﴿مِنْهُ﴾. این ﴿مِنْهُ﴾ را میخواهیم معنا کنیم: «مبتدئا من الصّعيد أو ببعض الصّعيد»[20] . تفسیر ﴿مِنْهُ﴾[21] هست. درباره ﴿مِنْهُ﴾ درباره ﴿مِنْ﴾ دو تا احتمال داریم، درباره ضمیرش هم دو تا احتمال داریم.
احتمال اول که درباره ﴿مِنْ﴾ داریم این است که ﴿مِنْ﴾ ابتداییه باشد. احتمال دوم این است که ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه باشد.
احتمال اول در ضمیر این است که به ﴿صَعِيد﴾ برگردد. احتمال دوم در ضمیر این است که به «تیمم» برگردد. تیممی که از ﴿تَيَمَّمُواْ﴾ فهمیده میشود، ولی خب برگشت ضمیر به تیمم معنا ندارد مگر اینکه تیمم را به معنای «ما یتیمم به» بگیریم و «ما یتیمم به» همان صعید است. پس ضمیر را اگر به تیمم برگردانیم مثل این است که به صعید برگردانیم؛ از نظر ظاهر فرق میکند یک وقت به تیمم برمیگردد، یک وقت به صعید برمیگردد ولی باطناً و در مآل فرقی نمیکند، هر دو مثل این است که ضمیر به صعید برگشته است.
خب حالا ما ضمیر را چه به صعید برگردانیم، چه به تیمم، چون فرقی نمیکند، بحث را روی ﴿مِنْ﴾ میبریم که ﴿مِنْ﴾ ابتدایی است یا تبعیضی است؟
اگر ابتدایی باشد، معنایش این است که تیممتان را از صعید شروع کنید. چون تیمم همین طور است دیگر از صعید شروع میشود از روی زمین یا از روی خاک شروع میشود. ما دستمان را روی زمین میزنیم و یا روی خاک میزنیم، بعد هم به صورت میکشیم تا آخر. پس کاری که ما شروع میکنیم، از زمین شروع میکنیم. بنابراین اگر ﴿مِنْ﴾ ابتداییه باشد اشکالی ندارد.
اگر ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه باشد، مفادش چیست؟ این را باید الان بحث کنیم. والا ابتداییه مسئلهای ندارد. اگر بخواهد ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه باشد، دو جور معنا میشود:
یکی این است که دستتان را به زمین بزنید، با بعضِ زمین تیمم کنید. تیمم اولین کارش مسحِ صورت است، چنانچه آیه گفته است. یعنی با بعضِ زمین مسحِ صورت کنید. خب با بعضِ زمین مسحِ صورت کنید، باید این بعض زمین به دست من بچسبد تا من مسحِ صورت کنم. اینکه میگوید با بعضِ زمین مسحِ صورت کنید، با بعضِ صعید تیمم کنید، مفادش این است که باید دستتان بچسبد که بعضِ زمین باشد، بعد بیایید به صورت بکشید. از اینجا ما استفاده میکنیم که باید به خاک تیمم کنیم، چون به سنگ تیمم کنید چیزی به دستت نمیچسبد. باید با خاک تیمم کنی تا چیزی به دستت بچسبد و صدق کند که با بعضِ زمین تیمم کردی ولو بعض خیلی نادر، غبار، بالاخره بعضِ زمین است ولو خیلی بعضِ کم، ولی بالاخره بعض هست. از تبعیضیه این استفاده را کردند که باید چیزی به دستت بچسبد که آن بشود بعضِ زمین، بعد آن بعضِ زمین را به صورت بکشید. از اینجا نتیجه گرفته میشود که حتماً باید تیمم با خاک باشد که چیزی به دست بچسبد؛ تیمم به سنگ کافی نیست. ولو صعید را مطلق گرفتند، ولی از طریق ﴿مِنْه﴾ تراب را اعتبار کردند. چون در سنگ گفتند چیزی به دست نمیچسبد. اگر شما دست را به سنگ بزنید و بعد هم به صورت بکشید، چیزی از زمین به صورت شما کشیده نشده، بعض زمین حتی بعضِ کم هم به صورت کشیده نشده است. بنابراین این تیمم کافی نیست. پس درست است که صعید به معنای مطلقِ وجهِ ارض است، ولی ما با کلمه ﴿مِنْه﴾ که ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه است با این برداشتی که کردیم، نتیجه میگیریم که باید با خاک تیمم بشود. پس کسانی که صعید را به معنای تراب گرفتند، تیمم به خاک را اعتبار کردند، کسانی هم که مثل این گروه دارند فکر میکنند، تیمم به خاک را اعتبار کردند. این معنای اول بود برای ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه که از این معنا استفاده میشود که باید تیمم به تراب باشد.
معنای دوم برای ﴿مِنْ﴾ تبعیضیه این است که دست را به بعضِ زمین بزن، نه با بعضِ زمین تیمم کن که نشان بدهد حتماً باید این بعض به دستت چسبیده باشد و به صورت کشیده بشود. ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾؛ آن وقت آن صعید طیب (بعضی از آن صعیدِ طیب را) قصد کنید. یعنی دست را به بعض بزنید. هیچوقت ما دست را به کلِ زمین نمیتوانیم بزنیم، دست به بعض میزنیم. ولو آن سنگی که پیش ما هست، به بعضش دست بزنیم. کلِ زمین که مسلم است نمیتوانیم دست بزنیم، اصلا گفتن ندارد. پس ﴿منه﴾ یعنی مثلاً این قسمتی که جلوی تو هست، این هم کاملش لازم نیست دست بزنی، به بعضش دست بزن کافی است. یک سنگِ بزرگ مثلاً جلوی ما هست، این هم لازم نیست که به تمامش دست بکشی، فقط کافی است که به بعضش دست بزنی و به صورت بکشی. پس تبعیض را اینطوری معنا میکنیم که بر بعضِ این زمین ید بگذار، نه به بعضِ زمین مسح کن. هر دو تصور میشود که به بعضِ زمین مسح کن یا بر بعضِ زمین دست بگذار. آیه هیچ کدام را توضیح نداده است، بنابراین هر دو محتمل است.
بعد مرحوم محقق میفرماید چون دومی هم محتمل است و اولی متعین نیست، ما نمیتوانیم از آیه آن برداشتی را که آن گروه کردند بکنیم. در صورتی ما میتوانیم از آیه برداشت کنیم که آن احتمال اول احتمالِ متعین باشد. ولی وقتی احتمال دیگر در کار است، ما نمیتوانیم آن برداشت را بکنیم. پس تبعیض را اگر موظف بودیم به این معنا بگیریم که با بعض زمین تیمم کن، آن برداشت را میکردیم که باید تیمم به وسیله خاک باشد. اما چون یک راه دیگر هم برای معنا کردنِ تبعیض داریم و احتمال دیگری در اینجا موجود است، آن برداشت دوم متعین نمیشود و لذا ما نمیتوانیم طبقِ برداشت دوم فتوا بدهیم. پس فتوای دوم که بعضیها گفتند ایشان قبول نمی کند. توجه کردید مطلب چی شد؟
پس درباره ﴿مِن﴾ بحث کردیم، درباره ضمیر ﴿مِن﴾ خیلی بحث نداریم. ضمیر ﴿مِنه﴾ چون اگر برگردد به صعید یا برگردد به تیمم نتیجهاش یکی میشود. درباره ابتدا و تبعیض بحث داریم. اگر ابتدا باشد این استفاده ای که کردیم اصلا نمیشود یعنی ابتدا بکن از زمین. ولی اگر تبعیض باشد دو جور استفاده میشود. آن وقت یک استفاده مفید این است که تیمم باید به خاک باشد، یک استفاده مفید این مطلب نیست. مرحوم محقق میفرماید چون استفاده اول متعین نیست، ما نمیتوانیم فتوا بدهیم که تبعیض مستلزم این است که ما به خاک تیمم کنیم، بلکه تبعیض با تیمم به سنگ هم میسازد. کل مطلبی است که ایشان بیان می کند.
پاسخ به سوالات و اشکالات
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله این را من اشاره کردم. اگر کلِ زمین را ما احتمال میدادیم، بعد خدا میفرمود از بعضِ زمین تیمم کنید، میگفتیم این لازم به ذکر نیست، گفتن ندارد، خود معلوم است شما از کلِ زمین نمیتوانید تیمم کنید، ما به بعض تیمم میکنیم. ولی ما اینطور گفتیم: گفتیم که همان سنگی که جلوی ما هست، همان خاکی که جلوی ما هست، همان هم لازم نیست به کلش دست بزنیم، به بعضش دست بزنیم، کافی است.
پرسش: مگر فرض میشود که به کلش دست بزنیم؟
پاسخ: بله به کل این سنگ دست بمالید بعد به صورت بکشید. فرضش که میشود منتها واجب نیست. یک سنگی مثلاً فرض کنید به اندازه دو برابرِ دستِ من است، حالا نه سنگِ بزرگ مثل یک کوه، سنگی به اندازه دو برابرِ دستِ من است. خب اینجا احتمال دارد که من تمام این را باید لمس کنم، بعد باید به صورت بکشم. احتمال دارد اینطوری بشود دیگر. بالاخره بر این سنگ صعید صدق میکند، بر کلِ این سنگ صعید صدق میکند. آیا بر همین صعید من باید تیمم بکنم یا در مورد بعضش کافی است؟ یک سنگ جلوی من است به اندازه دو برابرِ دستِ من است، این را بهش صعید میگوییم دیگر. ﴿تَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا﴾، یعنی این را قصد کن. حالا کلِ این را دست بمالم یا بعض آن را، هر دو محتمل است. خدا می فرماید بعض این را دست بمال. پس معنای دوم هم...
پرسش: روی همان جزء هم دست بگذاریم، باز هم این صعید محسوب میشود و مصداق صعید است یا نه صعید نیست
پاسخ: آن صعید نیست، بعضِ صعید است. شما یک سنگ جلوی شماست، بر این صعید صدق میکند، چون بالاخره وجه الارض است.
پرسش: و مسح شما مسح بر صعید میشود.
پاسخ: مسح شما مسح بر صعید میشود، ولی بر بعض میشود دیگر. مسح بر صعید میشود ولی مسح بر بعضِ صعید میشود. ظاهراً غلط نیست. حالا شما میخواهید آن دومی را ترجیح بدهید مشکلی ندارد. ما نمیخواهیم بگوییم حتماً این اولی درست است، ما نمیخواهیم بگوییم حتماً این تفسیر ما درست است. میخواهیم بگوییم این تفسیر ما محتمل است. اگر محتمل بود، جلوی تعینِ آن احتمال بعدی را میگیرد.
پرسش: همین چون احتمالش خیلی بالا نیست.
پاسخ: احتمالش بالا نیست ولی میتوانیم ما با همین احتمال آن تعینمان را از بین ببریم، همین برایمان کافی است. ولو به قول شما آن احتمالش قویتر است، آن یکی احتمالش قویتر است، این احتمالش ضعیف است. ولی بالاخره احتمال ضعیف این مقدار کارایی دارد که تعینِ آن احتمال قوی را از کار بیاندازد. همین اندازه که تعین را از کار انداخت کافی است.
پرسش: در این جا با اهل سنت اختلاف داریم در برداشت؟
پاسخ: من مراجعه نکردم حرف اهل سنت را، ولی اهل سنت اینطور میگویند: درباره سنگ و تراب با آن ها اختلاف داریم. شافعی میگوید که باید تراب باشد، ابوحنیفه میگوید کلِ وجهِ الارض کافی است. این که در ذهن من است این ها است ولی به نظرم میرسد که ابوحنیفه هم بعض را اجازه میدهد، همین برداشتی که ما داریم می کنیم. شافعی بعض را اجازه نمیدهد و بعض را طوری معنا میکند که با آن احتمال دوم بسازد. اختلافات در آنها هم هست. این اختلاف اولی که عرض کردم یقین دارم که بین آن ها هست که آیا وجهِ الارض تنها کافی است یا تراب؟ ابوحنیفه وجهِ الارض را کافی می داند، شافعی تراب را لازم میداند. ولی این اختلاف که حالا بعض به آن معناست، بعض به این معناست، این هم ظاهرا اختلاف دارند. الان من دقیق یادم نیست ولی در این هم اختلاف دارند، حالا باید مراجعه بشود.
ادامه تفسیر آیه و جمعبندی
«مبتدئا من الصّعيد»[22] ؛ ﴿مِنْهُ﴾[23] را دارد معنا میکند. ضمیرش را هم به صعید دارد برمیگرداند. «من» را هم ابتدایی گرفته، «مبتدئا من الصّعيد أو ببعض الصّعيد»[24] اینجا «من» را تبعیضی گرفته، بعض صعید را دارد معنا میکند و این مهم است برایش. «بأن تضعوا» دارد «بعض» را معنا میکند، نه «مبتدئاً من الصعید». «مبتدئاً من الصعید» تمام شد. «بعض الصعید» اینطور معنا میکند: «بأن تضعوا أيديكم على بعضه ثمّ تمسحوا الوجه واليد»؛ با همین بعضی که دست روی آن گذاشتید. پس «ببعض الصعید» یعنی «تضعوا أيديكم علی بعض الصعید»، نه اینکه بعضِ صعید را بردارید به صورت بمالید، که دلیل بشود بر اینکه تیمم باید به خاک باشد. این در صورتی است که ما ضمیر را به صعید برگردانیم، که «من» تبعیضیه را هم بیان کردیم. اما ممکن است بگویید «أو من بعض التيمّم»؛ که ضمیر به تیمم برگردد «كما ورد في الرواية». تیمم در اینجا به معنای خودِ تیمم نیست، به معنای «ما یتیمم به» و «ما یتیمم به وهو الصعید» همان صعید است. بنابراین مرجع ضمیر تیمم باشد به معنای «ما یتیمم به» یا مرجع ضمیر صعید باشد، فرقی نمیکند.
این «فلا دلالة» را دقت کنید. تفریع بر تفسیر تیمم به «ما یتیمم به» یا تفسیر «ما یتیمم به» به صعید نیست؛ تفریع بر آن نیست. تفریع بر آن «بأن تضعوا أيديكم على بعضه» است. این مهم است که بدانیم تفریع بر کجاست. چون تبعیض به آن معنای «بأن تضعوا أيديكم على بعضه» است، «فلا دلالة» برای آیه على تقدير كون «من» تبعيضيّة» «لا دلالة» بر اینکه واجب است چیزی از صعید به دست بچسبد «فیجبَ» یعنی حتی أن یجبَ. «فیجبَ» بخوانید، «فیجبُ» نخوانید. دنباله آن قبل است. تا واجب باشد که صعید ترابی باشد که «يلصق». بعضیها از تبعیض خواستند استفاده کنند که چیزی باید به دست بچسبد و گفتند سنگ اینچنین است که چیزی به دست نمیچسبد، پس باید خاک باشد. از اینجا نتیجه گرفتند که تیمم باید به خاک باشد، حتی اگرچه که صعید به معنای مطلقِ وجهِ الارض باشد. «کما توهم»؛ بعضی ها این طور توهم کردند که بر فرضِ اینکه «من» تبعیض باشد، تبعیض به معنای این است که چیزی از صعید به دست بچسبد و آنوقت در نتیجه واجب میشود که صعید تراب باشد و تیمم به وسیله تراب انجام بشود که به دست بچسبد. ایشان میفرماید با آن توضیحی که ما برای «مِن» تبعیضیه گفتیم و گفتیم «بأن تضعوا أيديكم على بعضه»، نتیجه گرفته میشود که آیه دلالت بر این برداشتِ آقایان ندارد. تمام شد.
استفادههای فقهی از آیه تیمم
این بحثی بود که در آیه کردیم، حالا میخواهیم جمع کنیم. از آیه چند تا استفاده کردیم؟ استفاده کردیم که اگر موجباتِ وضو انجام شد و تحقق یافت، وضو واجب است. اگر موجب غسل که جنابت هست انجام شد، غسل واجب است. و در صورتی که مریض باشیم و مسافر باشیم یا به آب دسترسی نداشته باشیم (عذری داشته باشیم)، غسل یا وضو تبدیل میشود به تیمم که تیمم واجب میشود بدل من الغسل و الوضوء. پس سه تا وظیفه را آیه دارد بیان میکند. در صورتی که عاملِ این سه وظیفه اتفاق بیفتد: عاملِ وضو آن محدث شدن به حدثِ اصغر است، عاملِ غسل جنابت است، عاملِ تیمم آن دو تاست به شرط اینکه علی سفرٍ باشیم، یا آب برای ما ضرر داشته باشد، قادر بر استعمالِ آب و به دست آوردن آب نباشیم و هکذا، یا آب وجود ندارد یا اگر وجود دارد خیلی دور است و ما به آن قدرت نداریم یا به قول بعضی ها آن قدر گران میفروشند که ما نمیتوانیم بخریم، اینها میشود قدرت نداشتن بر آب. یک وقت هم میگوییم اصلاً آب وجود ندارد، هرچی گشتیم پیدایش نکردیم. آن طرف وجود دارد ولی خب تا ما برویم نماز قضا میشود. پس گاهی آب وجود ندارد، گاهی آب مقدور نیست. علیایحال در این حالت نوبت به تیمم می رسد. در تیمم عواملِ غسل یا عواملِ وضو هستند و یک شرط هم اضافه میشود که آب نداشته باشیم یا قدرت بر خریدِ آب یا قدرت بر استعمالِ آب نداشته باشیم. در این صورت تیمم به جای غسل و وضو لازم میشود.
آیه در بخش تیمم تصریح کرد به اینکه باید از طاهر و مباح در تیمم استفاده کنیم. در مورد وضو و غسل این شرط را نکرد. ولی ما با توجه به اینکه تیمم بدل از وضو و غسل است، اگر شرط را در تیمم داریم استفاده میکنیم که در اصل هم این شرط را داریم. در فرع و بدل این شرط اگر وجود داشته باشد، در اصل هم هست. منتها خداوند اکتفا کرد به این بیان در فرع. چون اگر بیان در فرع جاری بشود، در اصل به طریق أولی حاصل است. اگر بیان در اصل حاصل بشود، ممکن است کسی بگوید در فرع لازم نیست. در هر دو هم بخواهد بیان کند، خب تفسیر و توضیح و اطالهی کلام است. نخواسته در هر دو بیان کند، در یکی بیان کرد و اکتفا کرد. اگر در اصل بیان میکرد، در فرع اکتفا نمیشد بکنیم، چون اصل ممکن است یک چیزی داشته باشد به خاطرِ اصل بودن، یک ویژگی و اختصاصی داشته باشد که در فرع جاری نیست. ولی اگر در فرع یک حکمی و یا شرطی داشته باشیم، در اصل به طریق أولی داریم. بنابراین وقتی در فرع خداوند حکم کرد، ما استفاده میکنیم که آبِ وضو و غسل هم باید طاهر باشد و هم باید مباح باشد. پس میتوانیم بگوییم در آیه استفاده میشود که وسیله تیمم و همچنین وضو و غسل باید طاهر باشد و مباح باشد. این استفاده دومی است که کردیم.
پس استفاده اول این بود که وظایفمان را تشخیص دادیم. وضوء و غسل و تیمم. استفاده دوم این که وسیلهای که ما ازش استفاده میکنیم (چه در وضو، چه در غسل، چه در تیمم) وسیلهای است که اولاً باید طاهر باشد، ثانیا باید مباح باشد.
بعد آیه در مورد وضو مقداری کیفیت را بیان کرد. در غسل که کیفیت بیان نشد. در وضو، یک مقدار از کیفیت بیان شد، بعضی چیزهای دیگر را ما از روایت استفاده کردیم. در تیمم هم آیه افعال تیمم را بیان کرد. اولاً بیان کرد که کیفیتِ تیمم چگونه است. ثانیاً با آوردنِ «باء» در ﴿بِوُجُوهِكُمْ﴾[25] بیان کرد که همه صورت یا همه دست لازم نیست تیمم شود، همه لازم نیست مسح شود، بلکه بعضِ صورت مسح میشود، که گفتند از پیشانی تا ابرو هست. تا نوک بینی هم هست و دست هم همش نیست، پشتِ دست است. همه دست لازم نیست تیمم بشود. همچنین تخلیل لازم نیست. اگر موی روی دستِ ما هست. بعضی کسانی هستند که پشتِ دستشان که باید تیمم کنند خیلی مو دارد، تخلیل لازم نیست؛ لازم نیست که آن متیمم به را به پوست برسانیم، بلکه کافی است روی دست بکشیم. این ها معلوم شد. و معلوم شد از آیه که اول فعلِ تیمم مسحِ وجه هست. این یک بحث اختلافی است که وقتی رسیدم عرض میکنم که این را ایشان چرا تذکر می دهد، خب روشن است دیگر اول چیزی که در آیه آمد مسح وجه بود ﴿فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ﴾، این را ایشان چرا تذکر میدهد. حالا چون اختلافی است مسئله وقتی رسیدیم عرض می کنم.
دلالتهای آیه بر احکام غسل و تیمم
«فالآية تدلّ على»[26] ؛ بر چند چیز «على وجوب الغسل» (این یکی) «وأنّ الجنابة موجبة للغسل» (این دو تا). سوم «وأنّ الغائط بل البول والريح أيضا»؛ کلمه «الغائط» در آیه بود، اگرچه غائط در آنجا به معنای مدفوع نبود، به معنای گودال بود. ولی چون این عمل غالباً در گودال انجام میشد، ما غائط در آنجا را حمل کردیم بر همان مدفوع، یعنی اشاره گرفتیم، کنایه گرفتیم، حمل نکردیم، کنایه گرفتیم. بعد هم «بول» را اضافه کردیم، الان هم میخواهیم بول و ریح را اضافه کنیم. لذا میگوییم «بل البول والريح» چون در بول کردن احتیاج به آن گودال نبوده، در مدفوع احتیاج بوده، به این جهت غایت را کنایه از آن میگیریم. پس میشود گفت که غایت در آیه به کنایه ذکر شده، آن دو تای دیگر را ملحق میکنیم. لذا به بل میگوییم «أنّ الغائط بل البول والريح أيضا أحداث موجبة للوضوء» که ایشان فقط از آیه عامل بودن غائط را برای وجوب وضو در میآورد، آن دو تای دیگر را ملحق میکند. لذا میگوید «بل البول والريح أيضا أحداث موجبة للوضوء» این استفاده بعدی. استفاده بعدتر این است که «وأنّ المرض والسفر مع عدم القدرة على الماء» این «عدم القدرة على الماء» را توجه کنید دارد اضافه میکند. آیه نداشت ﴿وَإِن كُنتُم مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَرٍ أَوْ جَاء أَحَدٌ مَّنكُم مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاء﴾[27] ؛ هر چهار تا را گفت، ولی نگفت قدرت نداشته باشید، قدرت نداشته باشید را ما داریم اضافه میکنیم و قبلا هم در تقدیراتی که میگرفتیم اضافه میکردیم، یادتان هست. بله «وأنّ المرض والسفر مع عدم القدرة على الماء موجب للتيمّم بدلهما»[28] «بدلهما» یعنی اینکه عواملی که در وضو بود در تیمم هم هست، عواملی که در غسل بود یا عاملی که در غسل بود، در تیمم هم هست. چون تیمم بدل آنها میخواهد قرار بگیرد، پس عوامل آنها را دارد و شرطِ بدلیت هم در آن هست. شرطِ بدلیت عجز است: اگر عاجز بودید، حالا به هر صورت عاجز بودید از آب، آن وقت تیمم کنید. پس چون تیمم بدل از وضوست، بدل از غسل است، پس عواملِ وضو و عواملِ غسل در تیمم باید باشد. و چون بدل است و بدل هم در وقتی است که از مبدلمنه نتوانیم استفاده کنیم، پس عجز هم در تیمم شرط هست. توجه می کنید که کلمه «بدلهما» خیلی چیزها را میرساند؛ هم میرساند که باید عواملِ وضو و غسل اتفاق بیفتد تا تیمم واجب باشد، هم میرساند اینکه باید ما از وضو و غسل عاجز بشویم تا تیمم بدل آنها انجام بشود.
«ومشعرة بأنّه يبيح به ما يبيح بهما». آیه اشعار دارد (اشعار دارد، تصریح ندارد) به اینکه به توسطِ تیمم مباح میشود هر عملی که به وسیله وضو و غسل مباح می شد. یعنی تمام کارهایی که میتوانستید با وضو و غسل انجام بدهید، میتوانید با تیمم انجام بدهید. تصریحی در آیه ما نداشتیم، ولی از ظاهر آیه به دست میآید که یکی را بدلِ دیگری قرار داده است. معنایِ بدلیت همین است که این جانشینِ او میشود. البته تصریح به بدلیت هم نکرده، ولی با شرطی که آورده و آن تقدیرِ عجزی که ما گرفتیم، بدلیت استفاده میشود. و اگر بدلیت استفاده شد، اشعار به این است که همانطور که آنها مبیح هستند، این هم مبیح است.
خب رافعِ حدث بودن به چی؟ رافع
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله یا «یُبیح»؛ «یَبیح»؟ شاید هم «یَبیح». مباح می شود. اباحه می شود. «یَبیح» شاید درست باشد. «یَبیح به ما یَبیح بهم». «یُبیح» هم درست است. چرا اشعار به اباحه دارد؟ که میگویند «مبیح للصلاة» است این که من «یُبیح» خواندم به خاطر همین که میگویند این وضو مبیح للصلاة یا رافعِ حدث است. مبیح به کار میبرند یعنی صیغه باب افعال به کار می برند. لذا من «یُبیح» خواندم حالا اگه «یَبیح» هم بتوانید بخوانید اشکالی ندارد. بله وضو را میگویند که مبیح للصلاة است و رافعِ حدث و همچنین غسل را میگویند که مبیح للصلاة است و رافعِ حدث. الان ببینید مبیح بودن را مرحوم محقق از آیه استخراج کرد، رافعِ حدث بودن را استخراج نکرد. چرا؟ چون آیه هیچ اشارهای به رفع حدث نکرده، ولی اشاره به مبیح کردن کرده است ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾[29] (تا آخر)؛ یعنی این کارهایی که من میگویم بکنید، مباح میشود که واردِ صلاة شوید. مبیح بودنِ لصلاة را آیه بیان کرده، اگرچه تصریح نکرده به اینکه تیمم جانشینِ وضو و غسل است، ولی به اباحه لصلاة تصریح کرده. و غسل و وضو را گفته، تیمم را هم اشعار کرده است. اما برای رفعِ حدث اصلاً اشعاری نیست و تصریح هم نیست، به این جهت است که مرحوم محقق اصلاً به رفعِ حدث اشاره ای نکرده چون از آیه رفع حدث در نمی آید.
«وعلى»[30] یعنی «و تدل الآیة على»؛ این متعلق به اشعار نیست، متعلق به «تدل» است «فالآية تدلّ على وجوب الغسل... وعلى اشتراط طاهرية ما يتيمّم به، بل إباحته أيضا». دلالت میکند بر اشتراط، نه اشعار دارد. چرا؟ چون کلمه ﴿طیباً﴾[31] را تصریح کرده. وقتی کلمه ﴿طیباً﴾ را تصریح کرده، دلالت است و اشعار نیست، بالاتر از اشعار است. منتها ایشان میگوید دلالت میکند بر اشتراطِ طاهریت، بلکه دلالت میکند بر اشتراطِ اباحه. این نشان میدهد که ایشان طاهریت را به قطع و یقین از ﴿طیباً﴾ استفاده میکند، ولی اباحه را به آن قطع و یقین استفاده نمیکند. چون «طیب» در لغت به معنای پاکی است. اگر بخواهد بر اباحه حمل بشود، معونه میخواهد. پس حملش بر طهارت هیچ مشکل ندارد، حملش بر اباحه یک مقدار معونه میخواهد. لذا اباحه را با بل گفته است. اول گفته دلالت بر طهارت میکند، خب این واضح است که دلالت بر طهارت میکند. بلکه اگر «طیب» را در اینجا عام بگیرید، میتوانید بگویید دلالت بر اباحه هم میکند. «وعلى اشتراط طاهرية ما يتيمّم به، بل إباحته أيضا»[32] ؛ اباحه ما یتیمم به یعنی علاوه بر طاهریت.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: نه اباحه، اباحه خاک. آن تیمم باید اباحه داشته باشد یعنی غصبی نباشد. اباحه در اینجا به این معنا است که آن صعیدی که ما ازش میخواهیم تیمم بکنیم، غصبی نباشد. نه اباحه صلاة، به آن کار نداریم، اباحه صلاة را قبلاً گفتیم. خب پس طهارت و اباحه صعید را دلالت کرد. اما آیا بر اباحه و طهارتِ آن آبی هم که باهاش وضو میگیریم یا غسل میکنیم بر آن هم دلالت میکند؟ میفرماید: «بل». این «بل» نشان میدهد که با معونه دارد این را استفاده میکند. معونه را از خارج گفتم: چون تیمم بدلِ آن دو تاست و آن دو تا اصلا هستند. پس اگر در این بدل چیزی اعتبار باشد، در آن اصل به طریق أولی اعتبار میشود. در تیمم اعتبار میشود طهارت و اباحه، پس در وضو هم اعتبار می شود طهارت و اباحه. اما چون صریح نبوده، دارد با معونه استفاده میکند. کلمه «بل» را به کار می برد؛ یعنی نه تنها آیه دلالت میکند بر طاهریت و اباحه «ما یتیمم به»، بلکه حتی اضافه بر این دلالت میکند بر اینکه شرط میشود «طهارتِ ماء و اباحه ماء ایضاً فی الوضوء و الغسل». یعنی همانطور که در تیمم شرط میشود در صعیدی که تیمم از او گرفته میشود شرط میشود، همچنین در آبی هم که وضو و غسل ازش گرفته میشود شرط میشود.
«وأنّ»؛ (عطف بر مدخولِ «علی» است) یعنی بر آیه تدل علی «أنّ كيفية التيمّم» این است که مسح کافی باشد «ببعض الوجه مطلقاً». خب اینکه به بعض الوجه دلالت میکند روشن است، چون «باء» دارد و «باء» را هم ما به معنای «مِن» تبعیضیه گرفتیم. پس دلالت میکند که بر بعضِ وجه باشد. این «مطلقاً» یعنی چه؟ «مطلقاً» یعنی از بالا بکشید، یا از پایین بکشید، از پیشانی باشد، یا این طرف گونه باشد، یا این طرف گونه باشد، یا چانه باشد، ذقن باشد؛ همه را بعض می گوید. تعیین نکرده که بعض، کدام بعض است. روایات تعیین کردند. پس آیه فقط میگوید «ببعضِ الوجه مطلقاً» تیمم انجام میشود. اما آن بعض چهجوری است و ما از بالا باید این مسح را انجام بدهیم یا از پایین، هیچ مشخص نکرده است.
«وكذا ببعض اليد»؛ در بعض ید هم مشخص نکرده کجاست؟ پشتِ دست است؟ توی دست است؟ آیا آرنج رو به پایین هم میگیرد؟ بازو به آرنج را هم میگیرد؟ یا ید فقط همان پایین است؟ هیچی مشخص نکرده است. البته این که ید دیگر چه قسمتی است، به آیه ربطی ندارد. باید برویم به لغت مراجعه کنیم. چون درباره ید اختلاف است: بعضی گفتند از بازو تا سرانگشتان است، بعضی گفتند از آرنج تا سرانگشتان، بعضی گفتند از مچ تا سرانگشت است. درباره ید اختلاف است که بر چی صدق می کند. خب این را باید لغت حل کند. اما آیه مشخص نکرده که بعض ید مثلاً پشتِ دست است یا روی دست را هم شامل میشود. حالا دست هرچی هست، از آن بالا تا پایین یا کمتر است. ولی بالاخره پشتِ دست را مسح کنیم، روی دست را مسح کنیم، جانبِ دست را مسح کنیم؟ هیچ مشخص نیست. فقط گفته بعضِ دست. بعض چقدر است، معلوم نیست. پس «و کذا»؛ یعنی باز هم بعض ید مطلقاً، کیفیت تیمم را به این گرفته که بعض ید مطلقاً مسح شود. «وأنّه»؛ یعنی و یدل علی انه که «لا يحتاج إلى الاستيعاب والتخليل»[33] ؛ که لازم نیست که ما استیعاب کنیم تمامِ صورت را، که این از همان کلمه «بعض» استفاده میشود، از کلمه «باء» استفاده میشود. تخلیل هم لازم نیست یعنی در خلالهای موی بلند ما این خاک را وارد کنیم تا خاک به پوست برسد. تخلیل لازم نیست. همان طور که در وضو گفتیم تخلیل لازم نیست. در غسل تخلیل را از خارج واجب می دانیم. در غسل میگوییم آب باید هم به بشره برسد هم به موها برسد. ولی در وضوء میگوییم آب به مو برسد کافی است، بشره لازم نیست. اینها دیگر چیزهایی است که از خارج ما می دانیم والا در آیه تخلیل هیچ جا وارد نشده است، نه در وضو، نه در غسل، نه در تیمم.
«وأنّ»؛ یعنی و تدل الآیة بر اینکه اولِ افعالِ تیمم مسح وجه است. این را عرض کردم اختلافی است. اختلافش را قرار شد توضیح دهم. الان میخواهم توضیح بدهم. بعد از نیتِ تیمم، اولین کاری که ما میکنیم گذاشتنِ دست روی صعید است. حالا صعید تراب است یا مطلق وجه الارض است کار نداریم، ولی بالاخره گذاشتنِ دست روی صعید یا زدنِ دست به صعید. بعضی گفتند گذاشتن، بعضی گفتند زدن. هر دو گفته شده است. بعضی اصلی گذاشتن را کافی دانستند، بعضی گفتند نه این کافی نیست، باید زده بشود. خب پس اولِ فعلِ تیمم میشود زدنِ دست بر زمین، نه مسحِ صورت. مسح صورت میشود دوم. ولی بعضی گفتند مسح صورت اول است، دوم نیست. زدنِ دستِ به زمین را به معنای مثلِ گرفتنِ آب از حوض برای ریختنِ به صورت قرار دادند. همانطور که ما در افعال وضو نمیگوییم اولین کار این است که دستت را زیرِ آب کنی و مشتت را پر آب کنی، دومین کار این است که به صورتت بریزی؛ این را ما نمیگوییم. ما میگوییم اولین کار این است که آب را به صورت به صورت بریزی و صورت را غسل کنی، حتی ریختن به صورت را نمیگوییم، غسل صورت را میگوییم اولین کار. دیگر بقیهاش مقدمهی غسل است و جزء افعال وضوء به حساب نمی آوریم. در تیمم هم همینطور. اولین کار مسح کردنِ صورت به وسیله تراب یا به وسیله صعید، مطلق وجه الارض است. اولین کار زدنِ دست به زمین نیست. زدنِ دست به زمین به وزان برداشتنِ آب از حوض است برای وضو که جزء کارهای وضو قرار داده نمیشود، این هم جزء کارهای تیمم قرار داده نمیشود. ایشان قولِ دوم را دارد انتخاب میکند که آیه دلالت میکند بر اینکه اولین کاری که در تیمم واجب است «مسح الوجه» است. اولش هم همین طور بود دیگر. ﴿فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِكُمْ﴾[34] اصلا زدن دست به زمین را نگفت. پس اولین فعل زدن دست به وجه است، از آیه این طور استفاده می شود. «وأنّ أوّل أفعال التيمّم مسح الوجه»[35] .
پرسش: محقق این را قبول ندارد.
پاسخ: نه آن را از آیه استفاده نمیکند. چرا؟ نه این میخواهد بگوید آیه دلالت میکند بر اینکه این کار اینطوری شروع میشود. ولی حالا تیمم چگونه است؟ ما بحث در وظیفه فعلا نداریم، بحث در مستفاد من الآیه داریم. جاهای دیگر هم همینطور بود. وظیفه را گاهی از اوقات تذکر میدادیم، ولی لنگر بحث ما این بود که مستفاد از آیه چیست. ما الان داریم مستفاد از آیه را بیان میکنیم. ولی وظیفه این است که دست را زمین بزنیم یا وصل کنیم. این را اگر دلیلِ دیگر نداشتیم، به اطلاقِ آیه تمسک میکردیم، میگفتیم فرقی نمیکند. اما اگر دلیلِ دیگر داشته باشیم، با دلیلِ دیگر تعیین میکنیم که باید ضرب باشد یا وضع باشد.
ارجاع به کتب فقهی و مشکلات فهم آیه
خب آیا به همین مقدار بحثی که شما در این آیه کردید برای وضو و تیمم و غسل می توان اکتفا کرد؟ میفرمایند نه، کتابهای فقهی با تفصیل در این زمینه بحث کردند، ما به همانها اکتفا میکنیم. ما در اینجا نمیخواهیم بحث در وضو کنیم یا بحث در غسل و تیمم، و الا بحث خیلی وسیعتر از اینها در کتب بیان شده است و به آنجا باید رجوع کرد.
«والوضوء والغسل والتيمّم مبيّنات في كتاب الفروع»؛ یعنی در کتبِ فقه بیان شدند «مع أحكامها» خودشان بیان شدند که چی هستند، احکامشان بیان شده و جمیعِ واجباتشان و جمیعِ موجباتشان که عواملی که این ها را باعث می شوند چی هست، خللهایی که دارد و فروعاتِ کثیری که در اینجا هست، همه اینها در کتبِ فقه و فروع بیان شده که «ليس هذا محلّها»؛ اینجا محلِ آن مباحث و فروعات و آن احکام نیست. زیرا «لمقصود هنا» یعنی در این کتاب ما «ما يمكن فهمه من الآيات الكريمة» است، نه اینکه بخواهیم وظیفه را بیان کنیم.
بعد میفرمایند آیه مشکل ندارد، چون آیه از جانب خداست و چیزی که از جانب خدا باشد مشکل ندارد. فهمِ ما نسبت به این آیه مشکل دارد. ما در این آیه خیلی به سختی مطالب را میفهمیم و آیه برای فهمِ ما دشوار است. زیرا اموری در این آیه هست که ما نمیتوانیم حلش کنیم مگر با تقدیر گرفتن والا ما باشیم و این آیه، آن امور حل نمیشود. ولی خب تقدیر میگیریم، از طریقِ روایاتِ دیگر استفاده میکنیم، اینها را قرینه قرار میدهیم، آیه را حل میکنیم. ولی این حلِ آیه از قرائنِ بیرونی است، خودِ آیه برای ما مشکل است. مشکلاتی دارد که مشکلاتش را ذکر میکنند احتیاج ندارد ظاهرا از خارج بگویم، کافی است از رو بخوانم.
«ثمّ لا يخفى»؛ که نظمِ این آیه مثل آیهای که بعداً میآید «لا یخلو عن اشکال»؛ اشکال دارد. ولی اشکالش برای خودِ آیه است؟ نه، «على حسب فهمنا» به حسب فهمِ ما اشکال دارد. واقعاً که اشکال ندارد. «علی حسب فهمنا»؛ یعنی ما سؤال داریم. اگه بخواهیم بگوییم اشکال دارد «علی حسب فهمنا»، یعنی ما سؤال داریم که چرا خدا اینجا این چنین کرد؟ چرا هم، چرای اعتراض نیست، چرای استفهام است. میخواهیم بفهمیم. اگر گفته شود می فهمیم؛ گفته هم نشود، این اشکال برای ما باقی می ماند که همین هم باقی است. مگر با کمکِ روایتِ دیگر حل کنیم، عرض کردم.
یک: «ترك الحدث في أوّلها»؛ اول فرمود ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾[36] وضو بگیرید غسل کنید. خب هرکی میخواهد نماز بخواند وضو بگیرد و غسل کند. حتی آن کسانی که وضو دارند و محدث نیستند. این ها هم وضو بگیرند؟ ظاهر آیه همین است دیگر، قبلاً گفتیم اگر قیام الی الصلاة کردید وضو بگیرید، معلوم میشود قیامِ الی الصلاة عاملِ وضو گرفتن است، در حالی که در جای خودش بیان شده است که حدث عامل است، پس آیه آن عاملِ اصلی را بیان نکرده است و برای ما روشن نیست چرا؟ تقدیر بگیریم حل میشود، به روایت مراجعه کنیم حل میشود، خودِ آیه را ملاحظه کنیم این حل نمیشود. «ترك الحدث في أوّلها»[37] .
پرسش: آیه در مقام تشریع است
پاسخ: در مقامِ تشریع است باید همه این را بگوید، باید این را بیان کند. بالاخره این یکی از اساس وضوء در وقتی که انسان محدث باشد واجب است، نه مطلقاً. آیه دارد مطلقاً واجب میکند. این بالاخره برای ما سؤال است، دارد تشریع میکند مطلقاً هم واجب میکند، در حالی که ما میدانیم واقعاً مطلق واجب نیست و مقیدا واجب است. آیه قید را ذکر نکرده است، چرا ذکر نکرده است؟ در مقامِ تشریع هم هست به قول شما، حالا در مقامِ بیان هم نباشد، در مقامِ تشریع که هست. عاملِ وجوب وضو باید ذکر شود، ذکر نشده است. «و ذکر الجنابة فقط بعده»؛ بعدش هم فقط ذکر جنابت کرده است. مگر عوامل غسل فقط جنابت است؟ ما غسل های واجب دیگر هم داریم: مس میت هست، حیض و نفاس هست، اینها همه هستند، چرا فقط جنابت ذکر شده است؟ «والإجمال الّذي لم يفهم أنّ الغسل بعد القيام إلى الصلاة أم لا»؛ این همان اجمالی است که در وضو داریم، در غسل دارد تکرارش میکند. در وضو گفت «ترك الحدث في أوّلها» باعثِ اجمال شد، همین هم در غسل باعثِ اجمال میشود. البته به صورتِ دیگر در غسل باعث اجمال میشود. در وضو نمیدانیم که قیام الی الصلاة کافی است یا محدث بودن هم لازم است که ما از دلایلِ خارجی فهمیدیم محدث بودن هم لازم است. درباره غسل نمیدانیم که قیامِ الی الصلاة لازم است یا غسل مطلقاً لازم است؟ قبلا داشتیم غسل مستحب یا واجبِ نفسی است یا مستحب و واجبِ است للصلاة؟ آیه اینجا را مجمل گذاشته. اجمالی که در وضو داشتیم این بود که قیامِ الی الصلاة را شرط کرد، محدث بودن را نیاورد. اما اجمالی که در بابِ غسل داریم این است که آیه نفهمانده که بعد از قیامِ الی الصلاة غسل واجب یا مستحب است، یا مطلقاً واجب و مستحب است. البته بعد القیام که مستحب نیست. آیا مطلقاً مستحب و واجب است یا بعد القیام واجب است؟ هیچی را مشخص نکرد. که ما این را قبلاً بحث کردیم که آیا غسلِ ما وجوب و استحبابِ نفسی دارد یا وجوب و استحبابِ غیری دارد؟ از آیه نتوانستیم چیزی استنباط کنیم.
چهارم: «و ترک تقیید المرضی»؛ گفت اگر مریض بودید تیمم کنید. خب مریضی باشیم که آب برای ما ضرر ندارد، اطلاق آیه می گوید تیمم کن. درحالی که باید قید بیاید، مریض باشیم و قدرت بر آب نداشته باشیم. آب برای ما ضرر داشته باشد. این قید را نیاورده است. «وترك تقييد المرضى»
پرسش: قرینه هست
پاسخ: قرینه چی؟ در ذهنِ من و شما. بله آیه چی؟ ببینید آیه برای من و شما نازل نشده، برای کسانی نازل شده هیچی از نماز نمیدانستند، هیچی از وضو نمیدانستند. آیه برای آنها نازل شده، به آنها دارد میگوید این کارها را بکنید. بعداً هم برای ما، خب برای ما که خب در ذهنمان همه چی حل شده است دیگر. الان در ذهنِ ما انصراف هست به اینکه این کارها را بکنید با این شرایط. ولی در آن اولی ها که این انصراف نبود، خالی الذهن بودند، قرینه در خود آیه که نیست، بیرون آیه هست. پس اشکال هست، یعنی جای سؤال هست، اشکال که می گوییم یعنی جای سؤال.
«و ترک تقیید المرضی»؛ مرضی را مقید نکرده به اینکه آب برایشان ضرر داشته باشد. بهطور مطلق گفته اگر مریض بودید تیمم کنید، در حالی که وظیفه این است که اگر مریض بودید و تواناییِ استفاده از آب نداشتید تیمم کنید. ولی این قید را نیاورده. «وتأخير فلم تجدوا عن قوله أو جاء»؛ اول فرموده «وذكر جاء أحد منكم من الغائط أو لامستم» بعد فرموده ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾[38] . این را بعد از مرضی ذکر نکرده، بلکه تأخیر انداخته است. اگر تأخیر نمی انداخت، خب این قیدی میشد برای مرضی. ولی چون تأخیر انداخته، قیدِ مرضی گرفتنش مشکل است. مگر اینکه بگوییم قیدِ همه است که گاهی از اوقات این کار را هم ممکن است بکنیم.
«وذكر جاء أحد منكم من الغائط أو لامستم»[39] ؛ این را ذکر کرده که اگر یکی از شما از آن گودال آمدید یا با زن برخوردی داشتید، این را ذکر کرده در حالی که حاجتی به این دو تا نبود. «من الغائط» آمدن یا «لمس» حاجتی نبود. «إذ يمكن الفهم عمّا سبق» از ما سبق فهمیده میشد. یعنی اگر مریض بودید یا ﴿عَلَى سَفَرٍ﴾[40] بودید ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾. ببینید ﴿لاَمَسْتُمُ﴾ که از ماسبق معلوم میشود ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾. این ﴿لاَمَسْتُمُ﴾ هم همان ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ را افاده میکند. پس میشود تکرار. آن ﴿جَاء أَحَدٌ مَّنكُم مِّنَ الْغَائِطِ﴾ وقتی که ﴿قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾ فرمود و ما تقدیر گرفتیم «ان کنتم محدثین» را، در «ان کنتم محدثین» ﴿أَوْ جَاء أَحَدٌ مَّنكُم مِّنَ الْغَائِطِ﴾ آمده است. اگه تقدیر نگیریم که آنجا مشکل داریم، اگه تقدیر بگیریم اینجا مشکلِ تکرار پیدا میکند. پس ﴿أَوْ جَاء أَحَدٌ مَّنكُم مِّنَ الْغَائِطِ﴾ با آن تقدیری که ما گرفتیم، تکراری میشود و ما از آن بینیاز هستیم. ﴿أَوْ لاَمَسْتُمُ﴾ هم با آن ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ تکراری میشود. بنابراین هر دو از ماسبق ممکن بود فهمیده شوند. نمیگوید فهمیده میشود، میگوید «يمكن الفهم عمّا سبق»[41] چون احتیاج دارد به اینکه ما تحلیل کنیم. همانطور که الان تحلیل کردیم که مثلاً «ان کنتم محدثین» را تقدیر بگیریم. «والعطف بأو» در ﴿أَوْ جَاء أَحَدٌ مَّنكُم مِّنَ الْغَائِطِ﴾[42] عطف به «أو» گرفته، در حالی که مناسب هست که با «واو» عطف بگیرد. چرا مناسب است؟ چون اینطور است: اگر مریض بودید و مسافر بودید و محدث شدید، چه محدث به حدثِ اصغر یا ﴿لاَمَسْتُمُ﴾ محدث به حدث اکبر. اینطوری باید بگوید که اول ﴿عَلَى سَفَرٍ﴾ بودید، مریض بودید و یکی از این دو هم اتفاق افتاد یا محدث به حدث اصغر ﴿أَوْ لاَمَسْتُمُ﴾ محدث به حدث اکبر آن وقت ﴿فَتَيَمَّمُواْ﴾. اگر «واو» بود، ما عبارت را به این صورت روان معنا میکردیم. اما حالا «أو» هست، معنا این است که اگه مریض بودید مطلقاً تیمم کنید، اگر ﴿عَلَى سَفَرٍ﴾ بودید مطلقاً تیمم کنید، اگر ﴿مِّنَ الْغَائِطِ﴾ آمدید یا ﴿لاَمَسْتُمُ﴾ داشتید باز هم تیمم کنید. حالا این دو تا عیبی ندارد که از محدث باشید و لمس کرده باشید، ﴿فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء﴾ تیمم کنید. ولی آن دو تا قبلی مطلق میشود. اگر ﴿أَوْ جَاء﴾ بگیریم، دو تای قبلی مطلق میشود. اما اگر «و جاء احد منکم» بگیریم، دو تای قبلی مقید میشوند به این «و جاء احد منکم» آن وقت مشکل حل می شود. پس عطف به «أو» گرفته در حالی که مناسب عطف با «واو» است. عرض میکنیم این سؤال هایی که میکنیم به حسب ذهنِ خودمان است، ما با آیه کار نداریم، آیه مبرای از اشکال است. ما ذهنمان کشش ندارد و درست نمی توانیم معنا کنیم این سؤال ها برای ما پیش میآید.
«وغير ذلك»[43] ؛ مثل اینکه اختصار، اقتصار دارید یا اختصار؟ اختصار، فرقی نمیکند. البته اقتصار بود مقداری بهتر بود. اقتصار یعنی اکتفا. اختصار هم الان در اینجا همان معنای اکتفا را میدهد. مختصراً اکتفا کرد در بیانِ حدثِ اصغر به غائط. در آیه نگاه کنید هیچ عاملی برای حدثِ اصغر ذکر نشده به جز غائط. آن هم تازه غائط را به کنایه ذکر کرده است نه به صراحت. بقیه عوامل خواب هست، ریح هست، بول هست، ولی هیچ کدام ذکر نشده. و تازه همین هم که ذکر کرده، تعبیر کرده از این یکی هم که ذکر کرده به «جاء احد منکم من الغائط» که خودِ همین هم کنایه است. «و الاکبر»؛ یعنی «مثل الاختصار في بيان الحدث الأصغر على الغائط والتعبير عنه بجاء أحد منكم من الغائط والأكبر على لامستم»؛ اکتفا به «لامستم» کرده در حالی که عواملِ دیگری هم ما برای غسل داریم غیر از لمس زن ها، مثل غسلِ مسِ میت یا غسلِ حیض و نفاس، اینها دیگر به «لامستم» کار ندارد. تازه «والتعبير عن الجنابة به»؛ مشکلِ دیگر ما این است که همین «لامستم» که ذکر کرده و بقیهاش را نیاورده، همین هم کنایه قرار داده، نگفته «ان کنتم جنباً»، فرموده ﴿أَوْ لاَمَسْتُمُ﴾[44] و تعبیر کرده از جنابت به این ﴿لاَمَسْتُمُ﴾ البته بعضیهاش مجاز است، بعضیهاش کنایه است. اینها را ما کار نداریم، میخواهیم بگوییم این سؤالها را در مورد آیه داریم که چرا این چنین کرده است. البته بعضی ها قابلِ جواب است. خدا ﴿لاَمَسْتُمُ﴾ گفته، ﴿مِّنَ الْغَائِطِ﴾ گفته، چون اصلا تعبیر، تعبیرِ مؤدبانه است، تعبیرِ قرآن. کنایه آورده است چون اینجور جاها تصریح خوب نبوده، خواسته کنایه بیاورد. بعضی ها توجیه میشود. ایشان هم نمیخواهد بگوید ما این سؤالها را جوابش را نداریم، میخواهد بگوید ما این سئوال ها را در مورد آیه داریم. جوابش هم که گفتیم ما تقدیر میگیریم جوابش درست میشود، یا میگوییم ادباً این گفته شده جواب درست میشود. ولی همینطوری نگاه کنید این مشکل هست «وكأنّه لذلك»[45] گویا شأن این است به خاطر این همه سؤالاتی که ما در مورد این آیه داریم.
«قال في كشف الكشّاف»؛ در کشف الکشافی که حاشیه بر کشاف است مؤلف اینچنین گفته «ونعم ما قال»؛ خوب هم گفته است. گفته : «والآية من معضلات القرآن» این آیه از معضلات قرآن است. «ثمّ طوّل الكلام في توجيه «أو» في قوله او جاء احد منکم» کلام را طولانی کرده که چرا «او» آورده. ما دیگر کلام ایشان را نقل نمیکنیم، بهطور کلی بیان میکنیم چرا خدا اینچنین گفته. «ولعلّ السرّ في ذلك»؛ شاید سر در اینکه خدا مجمل گذاشته و توضیح نداده «الترغيب»، «الترغيب» خبر «لعلّ» است، مشارالیه «ذلک» نیست. «لعلّ السرّ في ذلك» یعنی در آن سخت گذاشتن و مجمل گذاشتنِ آیه سر این بوده که ما را ترغیب کند به اجتهاد و تحصیلِ علوم «لتظفير السعادات الدائمة»، تا ما ظفر پیدا کنیم به سعادتِ دائمه، تا ما را مظفر کند به سعادتِ دائمی که سعادتِ دائمه علم است. عمل هم هست، ولی علم اساس است چون عمل از علم ناشی میشود. اگر من اعتقادِ خوب داشته باشم، عملِ خوب صادر می کنم. اعتقادِ بد داشته باشم، عملِ بد صادر می کنم را اول داده میکنند. پس علم اساس است و عمل فرع. همیشه اعتقاد اساس است و عمل فرع. لذا در اسلام به اعتقاد اهمیت بیشتری داده شده و عمل فرع گرفته شده است. در فلسفه هم همین کار را کردند، علم را اصل قرار دادند، عمل را فرع قرار دادند. البته بعضی مشاء چشمشان را بستند، فقط علم را دیدند، عمل را ندیدند. آنها اشتباه کردند، آن هم در بین فلاسفه مشاء اسلامی ظاهراً نداشته باشیم. فلاسفه مشاء اسلامی همهشان اعتقاد و عمل را با هم آوردند، منتها اعتقاد یعنی علم را اصل گرفتند، عمل را فرع گرفته اند.
«ثمّ في الآية احتمالات وأبحاث أخر»؛ که «ستجيء في الثانية إنشاء الله تعالى».