90/07/18
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی آیه 6 سوره مائده در اشتراط عدم غسل در مسح و نوع وجوب وضوء و غسل/طهارات /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/طهارات /بررسی آیه 6 سوره مائده در اشتراط عدم غسل در مسح و نوع وجوب وضوء و غسل
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
عدم اشتراط عدم تحقق غسل در مسح
صفحه 42، سطر سیزدهم: «والظاهر أنّه لا يشترط في المسح عدم تحقّق أقلّ الغسل»[1]
بحث از مسحِ رجلین داشتیم. آخرین مطلبی که در جلسهی قبل گفته شد این بود که دربارهی پا سه تا احتمال هست: یکی اینکه شسته شود به غسلِ کثیر، یکی اینکه شسته شود به غسلِ قلیل (که این غسلِ قلیل هم نوعی مسح حساب میشود)، و سوم اینکه فقط مسح شود بهطوری که آب بر او ظاهر نشود، نه آب از روی آن جریان پیدا کند (چنانکه در غسل کثیر هست) و نه آب بر روی او ظاهر شود (چنانکه در غسل قلیل هست)، بلکه فقط معلوم شود که این قسمت از پا با قسمتِ خشک فرق دارد؛ مثل روغنمالی کردن که چیزی از روغن روی بدن باقی نمیماند ولی بدن با بدنِ خشک بعد از روغن مالی فرق میکند.
این سه تا احتمال را ما در مورد پا داریم: که آیا با غسلِ کثیر شسته بشود، یا با غسلِ قلیل شسته بشود،یا به تعبیر دیگر مسح شود یا این که فقط مسح بشود به طوری که نه غسل کثیر داشته باشد و نه غسل قلیل؟ اینکه غسلِ کثیر کافی باشد، این را ما نفی میکنیم. معتقدیم که غسل کثیر در مورد پا کافی نیست. این که مسح کافی باشد، این را اثبات میکنیم. معتقدیم که مسح دربارهی پا کافی است. دربارهی مسحی که به صورتِ غسلِ قلیل باشد اختلاف داریم. الان بحث داریم که آیا این هم کافی است یا کافی نیست؟ یعنی آیا ما موظفیم که مسحمان را طوری بکشیم که غسلِ قلیل نشود، یا حتی اگر به صورتِ غسل قلیل هم درآمد مشکل ندارد؟ به عبارت دیگر مسحِ ما مشروط است به اینکه غسلِ کثیر نباشد. آیا مشروط هم هست به اینکه غسلِ قلیل نباشد یا چنین شرطی درباره اش نیست؟ الان بحث ما این است.
میفرماید مشروط نیست؛ مشروط نیست به اینکه غسلِ قلیل نباشد. بنابراین اگر غسلِ قلیل هم بود اشکالی ندارد و اینچنین مسحی کافی است. بر این مطلب و بر این عدم اشتراط دلیل اقامه میکنند.
دلیل اول: دفع توهم اشتراط به استناد مقابله
یک دلیل، دفعِ توهمِ کسانی است که این شرط را اعتبار کردند. شاید هم نتوانیم این دفعِ توهم را دلیل حساب کنیم، اگر هم دلیل حساب کردیم اشکالی ندارد. بعضیها گفتند باید غسلِ قلیل نشود؛ به این دلیل ما داریم دلیلشان را رد میکنیم. دلیل آنها این است که مسح را خدا مقابلِ غسل قرار داده است، پس ما باید عمل را آنطور انجام بدهیم که به غسل منتهی نشود و الا مقابله رعایت نشده است. خداوند بعضی اعضا را فرموده غسل، بعضی اجزا را فرموده مسح. اگر در آن بعضِ اجزایی که مسح فرمود، غسل کافی بود، مقابله نمیانداخت. همه را میگفت بشویید. از اینکه یکی را گفته بشویید، یکی را گفته مسح کنید، معلوم میشود که غسل مقابلِ مسح است و ما آنجایی که مسح است نباید غسل کنیم، آنجایی که غسل است نباید مسح کنیم. مقابله این اقتضا را دارد و این مقابله اقتضا میکند که مسح را طوری انجام بدهیم که به حد غسل قلیل نرسد. این دلیلِ اینهاست که مقابله در آیه واجب شده یعنی تذکر داده شده و مقابله هم به این حاصل میشود که مسح را در حدِ مسح بودن انجام بدهیم و نگذاریم به حدِ غسل برسد. پس این مسح را در حدِ مسح بودن انجام دادن که مقتضای مقابله است، لازم است.
این نظر را ما میخواهیم رد کنیم. رد کردنِ این نظر شاید بتواند دلیلی بر عدم اشتراط به حساب بیاید. چون این اشتراطی که اینها گفتند را داریم نفی میکنیم، پس شاید این را دلیل بگیریم بر عدم اشتراط. ممکن هم هست که بگوییم دلیل بر عدم اشتراط نیست، بلکه داریم کلامِ آنها را رد میکنیم. حالا این مهم نیست که دفعِ اشکالِ آنها باشد یا استدلالی بر مرامِ خودمان باشد. این را بعداً ازش میخواهم استفاده کنم از این تردیدی که میآورم.
ایشان جواب میدهند میگویند که مقابله در اینجا از طریقِ دیگر هم حاصل میشود؛ از سه طریق دیگر مقابله حاصل میشود. بنابراین ما ملزم نیستیم مقابله را اینطور که شما گفتید رعایت کنیم. شما گفتید مقابله به این صورت است که مسح را طوری انجام بدهیم که به حدِ غسل نرسد؛ به این ترتیب مقابله را تصویر کردید. ما مقابله را سه جور دیگر هم میتوانیم تصویر کنیم. خب ممکن است مقابلهای که در اینجا تذکر داده شده با یکی از آن سه امتثال شود و احتیاجی به آن که شما گفتید نباشد. پس وقتی ما سه راهِ دیگر برای رعایت مقابله داریم، نمیتوانید بگویید این راه واجب است؛ ممکن است راههای دیگر واجب باشد. بله مقابله در آیه اعتبار شده، ولی ما این مقابلهی معتبر را از سه راهِ دیگر میتوانیم تأمین کنیم. لزومی ندارد که حتما از راهی که شما گفتید تأمین بکنیم. آن سه راهِ دیگر چیست؟
وجوه سهگانه تحقق مقابله
یک راه مقابلهی با نیت است. یعنی من در وقتی که دارم غسل میکنم نیتِ غسل دارم، در وقتی که مسح میکنم نیتِ مسح دارم. ولو این عملاً به غسل منتهی بشود، ولی نیتاً من دارم مسح میکنم. حالا آبِ دستم اتفاقاً زیاد است و تبدیل میشود به غسل، اینجا اشکالی ندارد به خاطر اینکه من مقابله را با نیت درست کردم. در یکی نیتِ غسل کردم، در یکی نیتِ مسح کردم و این در نیتِ من، مقابله رعایت شد. این یک راه برای رعایتِ مقابله است.
راه دوم برای رعایتِ مقابله این است: مقابله درست است طرفینی است، ولی ما اگر در یک طرف عمل را طوری انجام بدهیم که با طرفِ دیگر خلط نشود، مقابله صدق میکند. لازم نیست از هر دو طرف عمل را طوری انجام بدهیم که خلط نشود. ما در غسل کاری میکنیم که مسح نشود. حالا اگر در طرف مسح اگر غسل شد عیبی ندارد. بالاخره این مقابله رعایت شده چون در غسلِ ما این مقابله را رعایت کردیم و همین کافی است. پس مقابله این است که ما نگذاریم یک طرف با طرفِ دیگر خلط بشود. اگر هر دو با هم خلط شدند مقابله از بین رفته است، اما اگر یکی با دیگری خلط نشد، از یک طرف مقابله رعایت شد، بالاخره رعایت شده است. ما در غسل مقابله را رعایت میکنیم، نمیگذاریم به حدِ مسح برسد، ولی عیبی ندارد که در مسح مقابله را رعایت نکنیم و بگذاریم به حدِ غسل برسد. این هم دو بیان که رعایتِ مقابله گفته شد.
بیان سوم: بعضی از اقسامِ غسل را در مسح نمیآوریم. در غسل اصلاً مسح را نمیآوریم، در مسح هم بعضی افرادِ غسل را نمیآوریم. این می شود مقابله. بعضی افرادِ غسل مثل غسل به دلک. مثلاً چند دفعه دست میکشیم یا بالاخره یک بار چقدر دست میکشیم تا آب برسد و در مسح این کارها را نمی کنیم. دست مالیدن و اینها نیست، کشیدن و دست مالیدن نیست. پس بعضی افرادِ غسل را در مسح انجام نمیدهیم؛ غسلِ کثیر نمیکنیم، غسل با دلک نمیکنیم، و امثال ذلک. غسل با تخلیل مثلاً نمیکنیم. اگر روی پای ما مویی هست، موها را این طرف و آن طرف نمیکنیم. بالاخره آن چه که که بعضی یا همهاش را در غسل رعایت میکنیم، در اینجا رعایت نمیکنیم. توجه کردید که در طرفِ غسل مقابله رعایت میشود و مسح نفی میشود، در طرفِ مسح هم مقابله رعایت میشود؛ نه کاملاً غسل نفی بشود، بلکه بعضی از افرادِ غسل نفی میشود و همین کافی است. پس توجه شد که سه طور ما میتوانیم مقابله را رعایت کنیم. این نحوه چهارم که شما گفتید لازم الرعایه دیگر نمیشود.
این جوابی است که ایشان می دهد. حالا این را میتوانید جوابِ اشکال (جوابِ دلیلِ خصم) قرار بدهید، میتوانید دلیلِ خودمان قرار بدهید؛ دیگر مهم نیست. ظاهرش این است که به عنوانِ جواب دلیلِ خصم قرار دهید بهتر از این است که دلیل برای خودمان قرار بدهید. حالا از این مطلبی که عرض کردم میخواهم استفاده کنم، یعدا می رسیم و استفاده میکنم.
متن محقق: عدم اشتراط عدم تحقق غسل
صفجه 42 هستیم. سطر سیزدهم: «و الظاهر»؛ و ظاهر این است که شرط نمیشود در مسح اینکه اقلِ غسل محقق نشود (یعنی غسلِ قلیل محقق نشود). بلکه اگر غسلِ قلیل هم محقق شد اشکالی پیش نمی آید. «إذ قد يكون المقابلة»؛ مقابله را عرض کردم جوابِ استدلال خصم است، زیرا آن مقابله ای که در آیه اعتبار شده که مقابله بین غسل و مسح است «یکون»؛ یعنی تحقق پیدا میکند (نه از این طریق که شما گفتید، بلکه از طریقِ اعتبارِ نیت). «باعتبار النیة»؛ یعنی به اعتبارِ نیت. آنجا که غسل میکنیم نیتِ غسل داریم، آنجا که مسح میکنیم نیتِ مسح داریم. بین دو تا نیتها مقابله است، کافی است. ولو عمل ما در آنجایی که مسح میکنیم منتهی به غسل بشود، مقابله را بین دو نیت قرار دادیم، نه مقابله بین دو عمل. این کافی می شود. این جواب اولی که ما از خصم میدهیم.
جواب دوم: «أو باعتبار عدم جواز المسح في المغسول»؛ یعنی میگوییم که در طرفِ مغسول، مسح کافی نیست و معتبر نیست. در طرف ممسوح اگر غسلی شد عیبی ندارد که مقابله را به این صورت رعایت میکنیم که در طرف غسل نمیگذاریم به مسح منتهی بشود. در طرفِ مسح کاری نداریم چه به غسل منتهی شود چه نشود، می گوییم اشکالی ندارد چون مقابله از طرف غسل درست شد. «أو باعتبار عدم جواز المسح في المغسول»؛ یعنی در مغسول مسح را جایز نمیدانیم، به همین اندازه مقابله درست میشود. البته این یک مقدار تسامح دارد چون مقابله طرفینی است، اگرچه آیه طرفین بیان نکرده است. اگر کلمه «مقابله» بود، در مقابله باید طرفین مقابل هم قرار بگیرند، نمیشد اکتفا کنیم به مقابل قرار گرفتنِ یک طرف. ولی در آیه کلمه مقابله نیست. چون کلمه مقابله نیست، اکتفا به یک طرف اشکال ندارد. پس تسامحی که در این جواب دوم به نظر میرسد، در واقع تسامحِ واردی نیست یعنی میشود نفی کرد و گفت که در این جواب دوم تسامح نیست. بله اگر کلمه مقابله در آیه آمده بود، این جواب دوم تسامح میشد. اما چون کلمه مقابله در آیه نیامده، این جواب دوم تسامح نیست. اگر کلمه مقابله میآمد ما باید مقابله را رعایت میکردیم، مقابله طرفینی است باید رعایت میکردیم. ولی چون کلمه مقابله نیامده، دیگر رعایتِ طرفین لازم نیست، رعایتِ مفارقتِ یک طرف کافی است.
جواب سوم (یعنی راهِ رعایتِ مقابله است، راه سوم رعایت است): «أو باعتبار بعض أفراد الغسل»؛ یعنی در مسح بعضی افرادِ غسل را منتفی میکنیم. مثل اینکه در مسح اعتبار میکنیم عدمِ دلک را. پس بعضی افراد غسل را در مسح نفی میکنیم و تمامِ افرادِ مسح را هم در غسل نفی میکنیم و این میشود مقابلهی طرفینی. این جواب سوم، راه حل سوم است. «أو»؛ یعنی رعایتِ مقابله به این است که اعتبار کنیم بعضی افرادِ غسل را (یعنی اعتبار کنیم نفیِ بعضی افرادِ غسل یا اعتبار کنیم که بعضی افرادِ غسل در مسح اشکال ندارند، بعضی دیگر اشکال دارند). «مثل عدم الدّلك»؛ از اینکه گفته عدمِ دلک، نشان می دهد که آنجا عدم را تقدیر میگیریم، خوب است. «أو باعتبار بعض أفراد الغسل مثل عدم الدّلك»؛ که عدمِ دلک را اعتبار میکنیم در مسح. یکی از راههای غسل، غسل با دَلْک است، این را میگوییم در مسح نباشد. یا یکی از افرادِ غسل، غسل کثیر است، این را میگوییم در مسح نباشد. پس در غسل مسح را بهطور کلی نفی میکنیم، در مسح هم بعضی افرادِ غسل را نفی میکنیم؛ مقابله درست میشود. این عبارت «أو باعتبار بعض أفراد الغسل مثل عدم الدّلك» بسیار عبارتِ مجملی است، بهطوری که ازش به سختی مطلب فهمیده میشود. این الان توضیحش را دادم ولی همینطوری بدون توضیح میبینید مطلب سنگین است. این عبارت را مرحوم کاظمی در «مسالک الافهام» آورده است، منتهی یک مقدار محذوفاتش را ظاهر کرده، خیلی عبارت روان شده است. من عبارت مسالک را می خوانم: «أو باعتبار عدم جواز بعض أفراد الغسل في الممسوح كالغسل المشتمل على الدلك و نحوه»[2] . ببینید عبارت خیلی روان است. کاملاً مطلب را تفهیم میکند. مطلب همان است که از خارج عرض کردم.
دلیل اول: صدق لغوی و عرفی مسح
خب «لصدق الاسم المذكور»[3] عبارت «واو» ندارد. «و لصدق» نداریم، «لصدق» داریم. این «لصدق» را دلیلِ چی میگیریم؟ دلیلِ «باعتبار بعض أفراد» بگیریم یا دلیلِ «لا یشترط» بگیریم؟ اگر «واو» داشت میگفتیم «اذ قد یکون المقابلة» یک دلیل برای عدم اشتراط، «و لصدق الاسم المذكور» دلیل دوم، «و للزوم تأخیر البیان» دلیل سوم، «ولأنّه تكليف شاقّ منفيّ» دلیل چهارم. اینطور عمل میکردیم ولی «واو» ندارد. «واو» ندارد یا باید دلیل بگیرید برای همین جملات قبل، یا دلیل بگیرید برای «لا یشترط» دلیل اول. آن وقت اگر دلیل اول گرفتید، «اذ قد یکون المقابلة» چه میشود؟ «اذ قد یکون المقابلة» را دیگر نباید دلیل قرار بدهیم، دفعِ دلیلِ خصم باید قرار بدهید. آن تردیدی که میکردم برای همین بود که اینجا روشن بشود. «لصدق» را ما دلیلِ دوم میگیریم یا دلیل اول میگیریم؟ ظاهرش این است که دلیل اول است. «اذ یکون المقابلة» دلیل اول نیست، دفعِ دلیلِ خصم است. همانطور که عرض کردم پس «لصدق» را دلیل اول میگیریم، «للزوم» را دلیل دوم میگیریم، «ولأنّه تكليف شاقّ منفيّ» را دلیل سوم میگیریم.
چرا «لا یشترط» در مسح عدم تحقق اقل الغسل؟ به سه دلیل: دلیل اول این است که بر آن مسحی که مشتمل بر اقل الغسل است نیز، لغتا و عرفا مسح صدق میکند و آیه از ما مسح را خواسته است. پس ما باید مصداقِ مسح را بیاوریم، ولو در یک جا مشتمل بر غسل قلیل باشد، آنجا هم لغتاً و عرفاً صدقِ مسح میکند. پس اگر ما مسحِ چنینی بکشیم، به آیه عمل کردیم و کافی است. این دلیل اول هست که لصدق المسح بر آن مسحی که مشتمل بر غسلِ قلیل است. «لصدق الاسم المذكور في الكتاب والسنّة والإجماع»؛ آن اسمی که در کتاب و سنت و اجماع ذکر شده مسح است، این صدق میکند «لغة وعرفا»، «لغة وعرفا» قید مذکور نیست، قید صدق است. یعنی به لحاظِ لغت هم صدق میکند، به لحاظِ عرف هم صدق میکند. مسحی که در این کتاب و سنت و اجماع ذکر شده، بر این مسح همراه با غسل قلیل نیز صدق میکند. پس مسحِ همراه با غسلِ قلیل کافی شمرده میشود. این دلیل اول.
دلیل دوم: لزوم تأخیر بیان از وقت حاجت
دلیل دوم آیه مسح را کافی قرار داده و وظیفه قرار داده است. اگر مسحِ با غسلِ قلیل جمع نمیشد (یعنی مراد مسحِ خاص بود، مسحِ لفاقدِ غسلِ قلیل بود) و آیه آن مراد را بیان نمیکرد، با اینکه در مقام بیان بود، اخلال به بیان کرده بود در وقتِ حاجت. و اخلال به بیان در وقتِ حاجت قبیح است. پس باید گفت که در آیه اتفاق نیفتاده است، یعنی مطلقِ مسح کافی است. چون اگر مطلقِ مسح کافی نبود، مسحِ خاص کافی بود، باید خصوصیتِ مسح بیان بشود چون مورد، موردِ حاجت است. بالاخره تکلیف را گفته است که مردم عمل کنند، پس مورد، موردِ حاجت است. اگر فردِ خاصی مرادش بود، باید آن فرد را تبیین میکرد و الا تأخیر بیان از وقتِ حاجت لازم میآمد. حالا که بیان نشده، معلوم میشود فردِ خاص مرادش نیست. پس هم مسحِ معمولی کافی است، هم مسحِ همراه با غسلِ قلیل کافی است.
«وللزوم تأخير البيان»؛ یعنی اگر شرط میشد در مسح که به حداقل الغسل نرسد، لازم میآمد که بیان از وقتِ حاجت تأخیر میافتاد. «لو کان مراداً»؛ اگر این شرط مراد بود و بیان نمیشد، تأخیر بیان از وقتِ حاجت لازم میآمد.
این «وبالجملة» تتمة «لصدق الاسم المذكور في الكتاب لغة وعرفا» است؛ خب آیا تتمه جایز است که بعد از دلیل دوم ذکر بشود؟ خب دلیلِ اول را شما ناقص گذاشتید، تتمهاش را ذکر نکردید، رفتید دلیل دوم را آوردید، بعد که دلیل دوم تمام شد، تتمهی دلیل اول را آوردید. این مشکلی در عبارت پیدا میشود. الان داریم تتمهی دلیل اول می گوییم، بعد از ذکر دلیل دوم. از این تتمه ای که ذکر شده، کشف میکنیم که ایشان دلیل دوم را با دلیل اول مخلوط کرده است و یکی قرار داده است. در بیانی هم که من کردم روشن شد که دلیل دوم از دلیل اول کمک میگیرد. ببینید دلیل دوم این است که اگر مراد آن مسحِ خاص بود، باید بیان میشد و الا تأخیر بیان از وقتِ حاجت لازم میآمد. خب ممکن است کسی بگوید که مسح صدق میکند فقط بر همان مسحِ خاصی که مراد است، دیگر شاملِ مسحی که همراه حداقل غسل بشود نمیشود. بنابراین اصلاً مسح شاملِ آن مورد نمیشد که خدا در وقتِ بیان بخواهد این مورد را اخراج کند، احتیاج به اخراج نداشت چون مسح شاملِ آن موردی که همراه با غسلِ قلیل است اصلاً نمیشد. آن وقت اگر کسی این طور اشکال کند، جواب میدهیم که نه، لغتاً و عرفاً شاملِ مسحِ معمولی میشود، شاملِ مسحِ همراه با غسلِ قلیل میشود. چون عرفاً و لغتاً این مسح شاملِ هر دو فرد میشود. اگر خدا یک فرد را اراده کرده بود و بیان نمیکرد، تأخیر بیان از وقتِ حاجت بود.
پس توجه کنید دلیل دوم در وقتی تمام میشود که دلیل اول را اشراب کنید، یعنی صدق مسح بر دو فرد را قبول کنید. پس این دلیل دوم چیزی جدا از دلیل اول نیست، میشود گفت همان دلیل اول است که دارد به صورتِ دیگر بیان میشود. بنابراین اگر ما در «وبالجملة» تتمه دلیل اول را گفتیم، یک اجنبی را بین تتمه و اصل فاصله نکردیم. بنابراین کار درستی کردیم. «وبالجملة» این «وبالجملة» دارد دوباره دارد تکرار میکند همان دلیل اول را، یعنی دارد تکرار میکند صدقِ مسح را بر هم مسحِ معمولی هم مسحِ همراه با غسل قلیل. یعنی ثابت میکند که در لغت و در عرف برای مسح دو فرد داریم. و بالجمله شکی نیست در این که مسح صدق می کند با مسّ «وقلّة البلل» یعنی تری هرچند کم باشد. بهطوری کم باشد که گفته نشود که «أنّه غسل»، که این مسح، غسل است. گاهی آنقدر رطوبت زیاد است که از پای ما این رطوبت میچکد. آن معلوم است که غسل است ولی به حدی بلل کم باشد که «لا يقال أنّه غسل»؛ مسح در این حال صدق میکند. «وإن تحقّق معه - با این مسح- أقلّ الغسل المتعارف عندهم» ، ولو غسل متعارف عندهم یعنی عند العرف، اگر حداقلش حاصل شود و محقق شود، باز هم مسح صدق می کند. خب دلیل اول تمام شد.
دلیل سوم: نفی عسر و حرج
دلیل دوم (حالا میتوانیم بگوییم دلیل سوم، چون عرض کردم دو دلیل آوردیم، اگرچه دلیل دوم وابسته به دلیل اول بود ولی حالا میتوانیم دلیل سوم را بگوییم). دلیل سوم این است که این شرط رعایتش حرجی است و مشقت دارد. حرج و مشقت در تکالیف نفی شدهاند. پس ما لازم نیست کاری که حرجی باشد و مشتمل بر مشقتِ شدید باشد انجام بدهیم. ما اگر بخواهیم مسح را بکشیم آنطوری که هیچ رطوبتی و هیچ آبی حتی ذرهای روی پا نایستد، این کارِ سنگینی و سختی است. بالاخره دستمان بعد از اینکه مسحِ سر کشیدیم و کار تمام شد، ممکن است یک مقدار آبِ اضافه داشته باشد. وقتی ما روی پا بکشیم، یک خورده این آب روی پا بایستد. ما باید صبر کنیم تا این آب کم بشود، بعد مسح را بکشیم. خب شاید یک خورده صبرمان بیشتر شد، این مسح کفاف نداد، تا آخر کشیده نشد. دو مرتبه باید وضو را از سر بگیریم. نمیتوانیم تنظیم کنیم، طوری رطوبتِ دست را تنظیم کنیم که وقتی مسح کشیدیم مثل روغنمالی روی پا باشد. خب یک وقت احتیاج دارد که یک خورده آب بیشتر بشود. ما اگر بخواهیم صبر کنیم تا این آب درست تنظیم بشود که زیاد نیاید، یک وقتی ممکن است خب غافل بشویم یا غافل بشویم یا تشخیص ندهیم، بالاخره دستمان خشک بشود و مسحمان تا کعبین نرسد، مشکل آن طرفی پیش بیاید. بالاخره این حرج است که ما بخواهیم صبر کنیم و تنظیم کنیم، تنظیم کردن کارِ مشکلی است. اگر بگوییم ممکن است، میگوییم مشکل است. گاهی از اوقات هم غیرممکن است. خب کارِ مشکل را هم، کارِ حرجی را هم از ما نخواستند. پس مسح فاقد غسل قلیل را از ما نخواستند. بله اگر ما مسح فاقد غسلِ قلیل کنیم خوب است و مطابق احتیاط است، ولی لازم نیست رعایت کنیم چون رعایتش حرجی است. این هم دلیل دوم بود.
«و لانه»؛ ضمیر «لانه» به «اشتراط» برمیگردد. که از «لایشترط» فهمیده می شود. «لان اشتراط تکلیف شاق»؛ اینکه مسح مشروط باشد به اینکه غسلِ قلیل نشود، این تکلیفِ شاق است. و تکلیفِ شاق هم در لسان شریعت منفی است (یعنی گفته است لا حرج فی الاسلام[4] ). چرا تکلیفِ شاق است؟ شاق بودنش چرا؟ منفی بودن را بیان نمیکند چون روشن است، بالاخره دلیل داریم «لا حرج فی الدین». اما شاق بودن را بیان میکند: «فإنّ تحقّق المسح»[5] ؛ مسح بخواهد محقق بشود با این قید به طوری «يظهر البلل على العضو ، ولم يوجد أقلّ الغسل»؛ این «ولم يوجد» عطف بر «يظهر» است. حیث بر سرش داخل میشود. محقق میشود به این طور که بلل و رطوبت بر عضو یعنی بر پا ظاهر بشود ولی اقل الغسل یافت نشود. مثل روغنمالی کردن؛ که غسل صدق نمیکند ، مسح صدق می کند. روغن را آنقدر کم میمالید که فقط معلوم میشود این قسمتِ پا از آن قسمتِ خشکِ پا ممتاز شده است. همین اندازه، ولی چیزی رو پا از روغن نایستاده است. حالا بخواهیم ما آبِ مسح را هم به همین صورت قرار بدهیم مشکل است. «فإنّ تحقّق المسح» به این حیثیتی که گفتیم مشکل است. وقتی مشکل شد، میشود شاق. وقتی شاق شد، منفی میشود. پس اشتراط در اینجا منفی است و اعتبار نشده است.
نقل قول شهید ثانی و توضیح درباره مسالک الافهام
«فقول الشيخ زين الدّين (یعنی شهید ثانی) في شرح الشرائع بذلك»؛ «بذلك»؛ متعلق به «قول» است. یعنی به اشتراط. «بعید»؛ ایشان قائل به اشتراط شده، گفته است مسحِ رجل باید به حدی باشد که به غسل قلیل نرسد. ایشان قائل به این شرط شده است. مرحوم محقق میفرماید: «فقول الشيخ بذلک بعید». «نعم يمكن كونه أحوط»؛ یعنی اشتراط احوط هست، ولی اینکه واجب و لازمالرعایه باشد، این را ما قبول نداریم به این سه دلیل که گفتیم قبول نداریم (یا به این دو دلیلی که گفتیم قبول نداریم).
شرحِ شرایع که مرحوم شهید ثانی نوشته است همان مسالک الافهام است که شرح بر شرائع است. و بسیار کتابِ روانی است. اصلاً شهید ثانی خوش قلم بوده، بسیار کتابِ روانی نوشته است. و خب کتاب وقتی روان باشد، آن سابقاً اینطور بود که میگفتند نویسنده خیلی عمیق نیست، لذا کتابش را این طور نوشته است. امروزه این را نمیگویند، امروزه ممکن است شخصِ عمیقی عباراتِ روان بنویسد. هرچی عبارت روانتر باشد، امروز پسندیدهتر است. ولی در گذشته هرچی عبارت مغلق بود پسندیده تر بود. به طوری که کسی کتابی نوشت از همین اندلسی ها در فلسفه، کتابش را در همان زمانِ خودش فرستادند در کتابخانه، گذاشتند در کتابخانه بماند و هیچ کس مطالعه نکند. از بس سنگین نوشته بود، زحمت کشیده بود، سنگین نوشته بود و این سنگینی باعثِ بیاعتبار شدنِ کتابش شد. بالاخره کتاب در حدِ سنگینی باید باشد که قابلِ حل باشد. آن که قابل حل نیست خب انسان ها وقتشان را صرف آن نمی کنند. ولی سابق برای اینکه ذهن ورزش کند، کتابهاشان را سنگین مینوشتند. مرحوم شهید کتاب مسالک را آسان نوشت، یک شایعاتی پیش آمد. بعد از شایعات خواست جبران شایعات کند، شرحِ لمعه را نوشت. شرحِ لمعه به نظر میرسد آسان است، خیلی کتابِ سنگینی است. حاشیههای زیاد دارد. حاشیههایش روشن کردند. ضمیرها را برگرداندند مطلقها را معنا کردند. مشار الیه ها را، تعیین کردند، مشکل حل شد. اصلا مشکل عبارتی در جواهر اگر نگاه کنیم همین سه تا است. ضمیر معلوم نیست به کجا برمیگردد، چند تا احتمال دارد برگردد. مشار الیه ها معلوم نیست، و کلمه های مطلق معلوم نیست چه از آن اراده شده است. این سه تا، مشکل را در عبارت درست می کند. این سه تا مشکل را در شرحِ لمعه محشین حل کردند، آدم به نظرش میرسد که شرحِ لمعه کتابِ آسانی است. کتاب سنگین است. در واقع جلوی آن شایعاتی که در مسالک برای شهید پیش آمد، با شرحِ لمعه گرفته شد.
«مسالک الافهام»؛ متعدد است یک مسالک الافهام همین شرح شرائع است که مرحوم شهید نوشته، این در فقه است، در آیات الاحکام نیست. یک «مسالک الافهام» است که من گاهی از آن نقل می کنم، در سه جلد چاپ شده که مرحوم کاظمی نوشته است. آن در آیات الاحکام است. مرحوم کاظمی همان فاضل جوادی است که شاگردِ شیخ بهایی است و شرحِ خلاصة الحساب را نوشته است. همان شرحِ خلاصة الحساب که شاید جزء بهترین شرحهایی که در خلاصة الحساب نوشته، به دستور استادش شیخ بهائی هم نوشته است. الان من این را دارم میگویم، حتماً جاهایی هم که گیر میکرده از استاد میپرسیده است. بالاخره استاد در اختیارش بوده است ، استاد کتاب خلاصه الحساب را نوشته، ایشان هم دارد شرح میزند. این را من دارم عرض میکنم، والا در تاریخ نوشته نشده که از شیخ سؤالی کرده باشد. آن کتابِ خلاصة الحساب را شرح کرده و کتابِ «مسالک الافهام» را هم نوشته است. «مسالک الافهام» ایشان مشتمل بر مطالبی است بیش از مطالبی که ما در «زبدة البیان» داریم می خوانیم؛ یعنی تمامِ این مطالبِ زبدة البیان را دارد مع اضافة، ولی من آن را انتخاب نکردم برای کلاس به خاطر اینکه عبارتش روان بود. چون عبارت روان بود، احتیاجی به گفتن نداشت، خودتان میتوانید مطالعه کنید. این چون عبارت هایش سنگین بود، انتخاب کردم برای گفتن. البته باید با همین کتابهای دیگر حلش کرد. کنز العرفان، مسالک الافهام و امثال ذلک.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله فاضل جواد یکی بیشتر نیست. بله یک فاضل جواد داریم که معروف به فاضل جواد است. محمد جواد کاظمی است. چون در کاظمین متولد شده، به او می گویند محمدجواد کاظمی، ولی بیشترِ عمرش را در اصفهان گذرانده. شاگرد شیخ بهائی بوده است. حتی بعضیها میگویند مدفنش هم اصفهان است. البته اختلاف است؛ بعضی میگویند مدفنش اصفهان است، بعضی میگویند در کاظمین دفن است. ولی بالاخره بیشتر عمرش را اصفهان گذرانده است.
وجوب مقدمی یا نفسی وضو و غسل
ما از آیه افعالِ وضو را توضیح دادیم، از آیه افعال وضو استفاده کردیم، توضیح دادیم و تمام شد. حالا میخواهیم بیان کنیم که وضو وجوب مقدمی دارد یا وجوب مستقل دارد؟ آیا «للصلاة» به امثال صلاة واجب میشود یا اینکه همینطوری هم واجب است؟ به عبارت دیگر برای نماز واجب میشود یا مستحب میشود، یا برای کارهای دیگر واجب و مستحب میشود، یا نه همین طوری خودش مستقلاً واجب است یا مستحب است؟
ثمره در آنجا ظاهر میشود که اگر واجب للغیر باشد، ما در وقت انجامش باید آن غیر را در نظر داشته باشیم؛ بگوییم وضو میگیریم برای فلان کار، حالا یا استحباباً یا وجوباً. اما اگر واجبِ مقدمی نباشد، واجب للغیر نباشد، خودش مستقلاً واجب باشد یا مستقلاً مستحب باشد، میتوانیم بگوییم وضو می گیریم «قربةً الی الله» و دیگر غایت را قصد نکنیم. نوعاً وضو را واجبِ للغیر دانسته اند و لذا نیت غایت را اعتبار کردند، دلیلشان هم همین است. ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فاغْسِلُواْ﴾[6] ؛ یعنی شرط را خدا ذکر کرده است ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فاغْسِلُواْ﴾، نفرموده همینطوری ﴿اغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ﴾. مشروطش کرده به ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾. آنوقت روایات هم داریم طواف هم مثل صلاة است، پس اذا قمتم للطواف باز هم فاغسلوا. روایاتِ دیگر داریم فلان کار مستحب است با وضو انجام بده. پس «اذا قمتم الی فلان کار باز فاغسلوا»؛ با روایاتِ دیگر آن غایتهای دیگر را هم ضمیمه میکنیم به صلاة. ولی بالاخره از آیه در می آید که وضو خودش واجب نیست، خودش مستحب نیست، و برای غایت واجب میشود. برای صلاة و امثال ذلک واجب می شود.
اما غسل چی؟ در غسل گفته ﴿وَإِن كُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ﴾. آیه را ملاحظه کنید. ﴿وَإِن كُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ﴾ این ﴿وَإِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ را عطف بر چی می گیریم؟ اگر عطف گرفتیم بر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾، ماقبلِ ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ بر آن داخل میشود، خود ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ دیگر بر آن داخل نمیشود. چون قانون عطف این هست: که معطوفعلیه بر معطوف وارد نمیشود، ماقبلِ معطوفعلیه بر معطوف وارد میشود. پس عبارت اینطور میشود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فاغْسِلُواْ﴾ و بعد دوباره یا ایها الذین آمنوا ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ﴾. دیگر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ ندارد. اگر جنب بودید، ﴿فَاطَّهَّرُواْ﴾ که غایت ذکر نمیکنیم. از اینجا استفاده میکنیم که غسل خودبهخود مستحب است یا خودبهخود واجب است، بدون غایت. لازم نیست غایت داشته باشد. پس در صورتی که ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ را عطف بر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ بگیریم از این آیه استفاده می شود که غسل جنابت مستحب است یا واجب است بدون این که غایتی اتفاق بیفتد، بدون اینکه بخواهیم نماز بخوانیم، بدون اینکه بخواهیم کارِ دیگری که مشروط به طهارت است انجام بدهیم، خودِ غسل مستحب میشود. و این هم فتوای اکثرِ فقهاست: که خودِ غسل مستحب است. لذا میگویند لازم نیست حتی در وقتی که نماز واجب شده، لازم نیست غسلِ جنابت را با نیتِ نماز به جا بیاورید. همینطور میگوییم میتواند نیتِ غسلِ جنابت بکند «قربةً الی الله». حتی میگویند اگر وقت تنگ شد و وظیفهی تیمم پیدا کردید ولی عصیان کردید و تیمم نکردید، رفتید که غسل کنید، خب این غسلتان اگر برای نماز باشد باطل است. اگر برای غایتی قصد کنید باطل است. اینجا قصدِ غایت نکنید، بگویید غسل می کنم «قربةً الی الله» که غسل درست باشد ولو معصیت کردید و غایت را که باید با تیمم انجام میدادیم انجام ندادیم، ولی غسل دیگر درست است. چرا؟ چون غسل مشروط به این نیست که نیت شود برای غایتی، بلکه کافی است که نیت شود «قربةً الی الله». اینطوری نتیجه گرفته شده. اگر ما غسل را برای نماز واجب بدانیم، دیگر نمیتوانیم نیتِ «قربةً الی الله» بکنیم. ولی نوعاً (شاید هم میتوانیم بگوییم همه) فتوا دادند که غسل خودبهخود مستحب است یا خودبهخود واجب است. البته واجب را بعید می دانم کسی گفته باشد. غسل خودبهخود مستحب است، بنابراین میتوانیم قصد «قربةً الی الله» کنیم و قصد غایت کنیم.
این در صورتی است که ما ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ را عطف بگیریم بر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾. اما ممکن است شما یک شرطی را در آیه تقدیر بگیرید، بعد این ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ را بر شرطِ مقدر عطف کنید. آیه اینطور میشود: «یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الی الصلاة ان کنتم محدثین فاغسلوا وجوهکم و ان کنتم جنباً فاطهروا». که بعد از ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾ یک شرطی در تقدیر بگیرید و این ﴿وَإِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ را بر آن شرط عطف کنیم. بگوییم: ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾ اگر محدثید ﴿فاغْسِلُواْ﴾، اگر جنبید ﴿فَاطَّهَّرُواْ﴾. خب اگر اینطور باشد، ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾ بر هر دو داخل میشود؛ هم بر ان کنتم محدثین که وظیفهی وضو پیدا میشود، هم بر ﴿َإِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ که وظیفهی غسل پیدا میکند. هر دو مشروط میشوند به ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾. آن وقت ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾ غایت میشود، هم برای صلاة هم برای غسل. آن وقت غسل دیگر همینطوری مستحب نمیشود، همینطوری واجب نمیشود، بلکه للغیر مستحب میشود یا کالوضو مثل وضو میشود.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: این دومی اگر هم ظهور داشته باشد، احتیاج به تقدیر دارد و تقدیر خلافِ اصل است. ولو بفرمایید هم ظهورش بیشتر است، مشکلِ تقدیر دارد. ولی اولی دیگر مشکلِ تقدیر ندارد. بالاخره این دو تا احتمال در اینجا هست. لذا در موردِ غسل ما الان نمیتوانیم حکمِ قطعی بدهیم. دو جور حکم می دهیم: یک اینکه غسل خود مستحب باشد، یکی اینکه للغیر مستحب یا واجب باشد. اینکه خودبهخود مستحب یا واجب باشد با اخباری تأیید میکنیم، این هم که مستحبِ یا واجبِ للغیر باشد آن هم با اخباری تأیید می کنیم. یعنی بالاخره سعی میکنیم هر دو کفهی ترازو را یک جوری متعادل قرار بدهیم. در خودِ آیه هر دو محتمل است، در مویدها هم هر دو موید دارند. بنابراین خیلی نمیتوانیم بگوییم این ترجیح بر آن دارد.
تحلیل عبارت محقق: ظاهر آیه در وجوب نفسی غسل
«وظاهر إذا قمتم»[7] این است که وضو واجب است برای غیرِ خودش که آن غیر مثلاً صلاة است. ضمیر «هی» برمیگردد به «غیر». و لو غیر که مرجع است مذکر است، ولی چون خبر مؤنث بوده ما ضمیر را به اعتبار خبر مؤنث آوردیم. چون میدانید که ضمیر اگر به مرجعی برگردد و خبری داشته باشد، هم میتوانیم ما رعایت کنیم آن مرجع را، هم میتوانیم رعایت کنیم خبر را؛ و رعایتِ خبر گفتن بهتر است. «وهي الصّلاة مثلا» آن فقط صلات نیست، به عنوان مثال صلاة را ذکرِ کرده است والا وضو برای خیلی کارها لازم است یا مستحب است.
﴿وَإِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾[8] عطف بر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ است، یعنی کلمه «ظاهر» بر سرش در میآید. نمیخواهم بگویم در آیه قرآن ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ است، در این عبارت مرحوم محقق عطف بر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ است. در آیه که عرض کردیم اختلاف است. در این عبارتِ محقق عطف بر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ لذا ظاهری که بر سر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ درآمده بود، بر سر ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾ در میآید. اینطور میشود: «و ظاهر إذا قمتم کذا و ظاهر ان کنتم جنباً فاطهروا کونُ الغسل واجباً لنفسه». «كون الغسل واجبا لنفسه»[9] خبر است برای «ظاهر»ی که ما تقدیر میگیریم قبل از ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ﴾[10] ﴿فَاطَّهَّرُواْ﴾ را به عنوان یک جملهی معترضه تفسیر میکند «أي : فاغتسلوا»[11] ، بعد که این جمله تمام شد خبر را میآورد. «ظاهرُ ان کنتم جنباً» میشود مبتدا، «كون الغسل واجبا لنفسه» میشود خبر. چرا ظاهرِ ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾[12] این است که غسل واجبِ لنفسه است و واجبِ لغیره نیست؟ «لأنّ الظاهر»[13] ؛ این است که این ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ﴾[14] عطف باشد بر قولِ خداوند ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ و «فتقدیره»[15] ؛ یعنی فتقدیرِ قولِ خداوند این میشود: «یا ایها الذین آمنوا ان کنتم جنباً فاطهروا». دیگر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾[16] نمیآید، چون ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ معطوف علیه است. و معطوفعلیه در معطوف تکرار نمیشود، ماقبلِ معطوفعلیه در معطوف تکرار میشود. ماقبلِ معطوفعلیه هم ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ﴾ است که ما داریم در معطوف تکرارش میکنیم.
خب این احتمال اول در آیه بود. احتمال دوم را بعداً ذکر میکنیم. از «إلّا أن يقال»[17] که در پاراگراف بعدی میآید، ما احتمال دوم را ذکر میکنیم. حالا احتمال اول را میخواهم تأییدش کنم. احتمال اول این بود که غسل واجبِ لنفسه باشد. «ويدلّ عليه الأخبار»[18] ؛ ضمیر «علیه» به «کون الغسل واجباً لنفسه» برمیگردد. به آن «کون» برمیگردد، دلالت میکند بر اینکه غسل واجبِ لنفسه باشد. «الأخبار أيضا» یعنی همانطور که این عطف در آیه دلالت کرد، اخبار هم دلالت میکنند. «مثل إذا التقى الختانان وجب الغسل»؛ یعنی اگر جنابت حاصل شد غسل واجب است، نه اگر خواستی نماز بخوانی غسل واجب است.
«و یتفرع علیه»؛ «علیه» ضمیرش به «کون الغسل واجباً لنفسه» برمیگردد. متفرع بر وجوبِ استقلالیِ غسل هست: «صحة نیة وجوب الغسل لمن لم يجب عليه مشروط به»[19] ؛ مشروط به یک کلمه است یعنی «الذی اشترط بالغسل». «الذی اشترط بالغسل» قرآن خواندن، نماز خواندن، طواف کردن، ورود در مسجد و امثال ذلک است، اینها مشروط به غسل هستند که انجامشان متوقف بر این است که غسلِ جنابت انجام شده باشد. حالا اگر بر انسانی که جنب است مشروطبهی واجب نشده باشد (یعنی نمازی واجب نشده، طوافی واجب نشده باشد)، باز میتواند نیت کند وجوبِ غسل را «قربةً الی الله». لازم نیست حتماً سعی کند تا مشروطبهی بر او واجب شود. «و یتفرع علیه»[20] ؛ یعنی بر اینکه غسل واجبِ لنفسه است متفرع میشود اینکه صحیح است نیت کند وجوبِ غسل را. نیتِ وجوبِ غسل صحیح است برای کسی که بر او واجب نشده مشروط به غسل (یعنی عملی که مشروط است به غسل). این یک دلیل بود، یک بیان بود، یک فرع بود بر اینکه «کون الغسل واجبِ لنفسه» است.
فرع دوم: فرع دوم این است که در فرع اول گفتیم لازم نیست مشروطبهی واقع شود، بلکه غسل بدون مشروطبه هم جا دارد. در فرع دوم میگوییم بر فرض مشروطبه واقع شده باشد، لازم نیست صبر کنیم تا وقتِ مشروط علیه ضیق شود، بلکه اول وقت هم میتواند غسل انجام بدهد. مثلاً فرض کنید که نماز ظهر واجب شده، شخصی جنب است. خب این وقتش وسیع است تا نزدیکِ غروب. لازم نیست که صبر کند تا مشروطبه ضیق شود، میتواند در همان سعهی وقت غسل را انجام دهد «وعلى تقدير وجوبه لغيره أيضا»[21] بر فرضی که این غسل واجبِ لغیره باشد و آن غیر وسیع باشد، «ليس بمضيّق»؛ این غسل واجبِ مضیق نیست، بلکه موسع است.
این مطلب دیگری میگوید غیر از آنچه من عرض کردم، آن مطلب که عرض کردم درست بود. مطلبی که ایشان میگوید چیزِ دیگر است. میگوید بر فرض که غسل را ما واجب للغیر بدانیم، باز این غسل مضیق نمی شود با حدوث آن غیر، با وقوعِ آن غیر، بلکه با مضیق شدنِ آن غیر مضیق میشود. نه اینکه با وجودِ آن غیر مضیق شود. بلکه با وجودِ آن غیر این غسل واجب میشود و با تضیقِ آن غیر این غسل مضیق میشود. «وعلى تقدير وجوبه لغيره أيضا»؛ این وجوب مضیق نیست، بلکه موسع است «وإنّما يتضيّق این غسل بتضيّق المشروط به»؛ یعنی اگر مشروطبه ضیق شد، این هم ضیق میشود. «وقد صرّحوا بذلك» این مطلب را برای چه اینجا ذکر می کند؟ با اینکه هنوز وارد بحث بر اینکه غسل واجبِ لغیره باشد نشده است. از «إلّا أن يقال» وارد این بحث میشود. احتمال اول این بود که غسل واجبِ لنفسه باشد. احتمال دوم که از «إلّا أن يقال» شروع میشود این است که غسل واجبِ لغیره باشد. هنوز بحثش در واجبِ لنفسه بودن غسل است. چرا این «علی تقدیر وجوبه لغیره» را دارد طرح میکند؟ این «علی تقدیر وجوبه لغیره» یک مطلبِ مستقل است و به مستقل بودنش قابل توجه است، ولی در اینجا نباید مستقل قرار داده بشود، باید ازش استفاده بشود. بله، یک مطلب مستقلی است به صورت یک مسئلهی مستقل می تواند طرح شود. ولی در اینجا که دارد بین احتمالِ واجبِ لنفسه بودنِ غسل و احتمالِ واجبِ لغیره بودنِ غسل طرح میشود، باید یک ارتباطی با اینها داشته باشد. و به این جهت طرح شده باشد. ارتباطی که دارد این است که وجوبِ للغیری که برای غسل قائلِ هستیم، وجوبی است که موسع است و مضیق نیست. بعضی چیزها مثلاً واجبِ للغیر هستند و مضیق هم هستند، این از آن قبیل نیست. بر فرض واجبِ للغیر هم قرارش بدهید، باز یک شباهتی به واجبِ لنفسه دارد و آن این است که ضیق نمیشود برای آن مشروطبه. بلکه هنوز حالتِ سعه هست. همانطور که اگر واجبِ لنفسه بود سعه داشت، الان که واجبِ لغیره است باز هم سعه دارد. نظرِ مرحوم محقق به این سعه داشتن است که هم در فرضِ واجبِ لنفسه بودنِ غسل این سعه بودن حاصل است، هم در فرضِ واجبِ لغیره بودن غسل این سعه حاصل است. به این جهت دارد این مطلب را اینجا طرح میکند.
احتمال دوم: وجوب غیری غسل
«إلّا أن يقال»؛ اشاره به احتمال دومی است که عرض کردم که در احتمال دوم ما ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا﴾[22] را عطف بر ﴿إِذَا قُمْتُمْ﴾ نمیگیریم، عطف بر یک شرطِ مقدر قرار میدهیم و استفاده میکنیم که غسل هم مثل وضو واجبِ للغیر است. «إلّا أن يقال»[23] که «إنّه» (یعنی این ﴿إِن كُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ﴾[24] ) عطف است بر «إن كنتم محدثين»[25] ؛ در حالی که «إن كنتم محدثين» محذوف است (یعنی تقدیر گرفته شده: «وكأنّه قيل إذا قمتم إلى الصّلاة إن كنتم محدثين توضّؤوا وإن كنتم جنبا فاغتسلوا»). ممکن است ما این احتمال را بدهیم، این هم احتمال دوم است. در این صورت غسل میشود واجبِ لغیره. «ويؤيّده كون باقي الطهارات كذلك»؛ «باقی الطهارات» یعنی وضو و تیمم. «کذلک» یعنی واجب للغیر هستند. البته اگر طهارات را اعم بگیرید که شاملِ طهارت من الخبث هم بشود، آن هم همینطور است. طهارتِ من الخبث واجبِ نفسی نیست، واجب للغیر است. یعنی اگر خواستید کاری که مشروط به طهارت است انجام دهید طهارت از خبث واجب است. و الا طهارت از خبث همین طوری واجب نیست. پس «باقی الطهارات» (یعنی باقی طهارات از حدث که وضو و تیمم است، یا باقی طهارات یعنی مطلقِ طهارات چه طهارت از حدث و چه طهارت از خبث) همه واجب للغیر هستند.
خب چه عیبی دارد که غسل هم مثل باقی طهارات واجب للغیر باشد؟ بعد قرائنی و شواهدی بر واجب للغیر بودنِ غسل ذکر میکنند که این قرائن و شواهد را انشاءالله باید در جلسه آینده توضیح بدهیم.