« فهرست دروس
درس زبدة البیان -استاد محمدحسین حشمت‌پور

90/07/17

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی آیه 6 سوره مائده در مسح سر و قرائات ارجلکم/وضوء /احکام القرآن

 

موضوع: احکام القرآن/وضوء /بررسی آیه 6 سوره مائده در مسح سر و قرائات ارجلکم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

بررسی مقدار واجب در مسح سر

صفحه 41، سطر هشتم: «وقد منع بأكثر من ثلاث أصابع استحبابا ، ووجوبا كأنّه بالإجماع»[1] بحث ما درباره‌ی مسح رأس بود و بیان شد که آیه، مسح رأس را مطلق قرار داد و شرطی در آن ذکر نکرد. از جمله اموری که در مسح رأس به بحث آن احتیاج داریم، این است که آیا مسح باید با یک انگشت باشد، با سه انگشت باشد، یا با بیشتر؟ این مسئله باید بحث شود که چه مقدار مسح لازم است.

در این که بیش از سه انگشت، مستحب یا واجب نیست، اختلافی نداریم؛ همه گفته اند که بیش از سه انگشت جایز است، نگفته‌اند مستحب یا واجب است. پس استحبابِ بیش از سه انگشت را منع می‌کنیم و وجوبِ بیش از سه انگشت را هم منع می‌کنیم؛ فقط قائل به جوازِ بیش از سه انگشت هستیم.

این حکم درباره‌ی بیشتر از سه انگشت بود. اما درباره‌ی خودِ سه انگشت، بعضی قائل به وجوب شده‌اند. ما این وجوب را باز رد می‌کنیم. ما حداقل را واجب می‌دانیم؛ مازاد بر آن دیگر واجب نیست. ممکن است آن را مستحب بدانیم، اما وجوبش را قبول نداریم. سه انگشت را مستحب ‌دانستند و ‌گفتند مستحب است، پس حداقل واجب است، سه انگشت مستحب است و بیش از سه انگشت نه واجب است و نه مستحب، بلکه جایز است. این خلاصه‌ی بحثی است که ما در اینجا داریم.

تحلیل عبارت «مُنِعَ فی الاکثر من ثلاث اصابع»

صفحه ۴۱، سطر هشتم هستیم. «وقد منع بأكثر من ثلاث أصابع استحبابا، ووجوبا» به این «منع» توجه کنید. فقط بر سر «بأكثر من ثلاث أصابع» در نمی‌آید، بلکه بر سر «بأكثر من ثلاث أصابع استحبابا، ووجوبا» در می‌آید. یعنی کل این منع شده است. اینکه بیش از سه انگشت، استحباب یا وجوب داشته باشد، ممنوع است. یعنی استحبابِ بیش از سه انگشت ممنوع است و وجوبِ بیش از سه انگشت ممنوع است. نه اینکه «بأكثر من ثلاث أصابع» ممنوع است. و این منع، استحبابی است یا این منع، وجوبی است؟ این معنا ندارد. «استحبابا ووجوبا» را قیدِ «منع» نمی‌گیریم، بلکه قید «أكثر من ثلاث أصابع» می‌گیریم و مدخولِ «منع» قرارش می‌دهیم. منع شده است که بیش از سه انگشت به عنوان استحباب باشد و منع شده است که بیش از سه انگشت به عنوان وجوب باشد. یعنی بیش از سه انگشت با عنوان استحباب منع شده است، بیش از سه انگشت با عنوان وجوب منع شده است، ولی بیش از سه انگشت منع نشده است.

«كأنّه بالإجماع»؛ ضمیرش به «منع» برمی‌گردد. یعنی کأنّ این‌چنین منعی، اجماعی است. یعنی منع داریم به اینکه بیش از سه انگشت را به عنوان استحباب داشته باشیم یا بیش از سه انگشت را به عنوان واجب. پس مسح بیش از سه انگشت جایز است ولی استحبابش ممنوع است و وجوبش هم ممنوع است. عرض کردم «استحبابا ووجوبا» را قیدِ «منع» نمی‌گیریم چون معنا ندارد؛ منع استحبابی یا منع وجوبی معنا ندارد.

ادله نفی وجوبِ تعیین سه انگشت

خب، این بحثی بود درباره‌ی بیش از سه انگشت. که بیش از سه انگشت مسح کشیدن در مسح سر واجب نیست، مستحب نیست بلکه جایز است. اما خودِ سه انگشت: «وذهب البعض إلى وجوب ثلاث أصابع»؛ بعضی گفته‌اند سه انگشت واجب است. مرحوم محقق می فرمایند: «ولا دليل عليه ، وعموم الآية والأخبار بل خصوصها – خصوص الاخبار- ينفيه». یعنی این وجوب را نفی می‌کند. پس گفته شده که مسح سر با سه انگشت واجب است، ولی ما دلیلی بر وجوب نداریم، بلکه دلیلی بر خلافِ وجوب داریم؛ یعنی عمومِ آیه. چون شرط نکرده سه انگشت را، دلیل بر این است که سه انگشت معتبر نیست. اخباری هم که مطلق گذاشتند و شرط نکردند، عمومشان دلیل است بر اینکه سه انگشت لازم نیست. بلکه بعضی از روایات هم به‌طور خاص سه انگشت را نفی کردند و وجوبش را نفی کردند. پس با عموم آیه، همچنین با عموم اخبار و بلکه با خصوصِ دسته‌ای از اخبار، می‌توانیم نفیِ وجوب کنیم. خب این بحث درباره‌ی مسح سر، مقداری از آن باقی مانده بود که عرض کردم.

مسح رجلین: بررسی عرض و طول مسح

چهارمین عمل از اعمال وضو، مسحِ رجلین است که آیه بر این عمل هم دلالت دارد. مرحوم محقق در ابتدای بحث در مسحِ رجلین دو مطلب را مطرح می‌کنند: یکی اینکه عرضِ مسح چقدر باشد و دوم اینکه طولِ مسح چقدر باشد؛ یعنی چقدر از پا را باید ما مسح بکشیم و تا کجای پا باید مسح بکشیم.

در مطلب اول که درباره‌ی عرضِ مسح است، می‌فرماید که «مسمی» کافی است؛ یعنی از ظاهر آیه استفاده می‌شود که مسمی کافی است، چون آیه شرطی برای عرضِ مسح ذکر نکرده است. ولی در بحث دوم می‌فرماید که باید تا بیخِ ساق یا تا مفصل قدمین باشد چون آیه مقید کرده است که تا کعبین مسح کشیده شود. و کعب هم همان مفصل است. پس نسبت به عرضِ مسح، مسمی را آیه کافی دانسته و نسبت به طول، شرط کرده است تا کعب این مسح طول بکشد و امتداد پیدا کند.

تعارض بدوی ظاهر آیه با روایات در مقدار عرض

بعد از اینکه درباره‌ی عرضِ مسح حکم می‌کنند به اینکه مسمی کافی است با توجه به ظاهر آیه، می‌فرمایند ولی از روایاتِ صحیح استفاده می‌شود که باید با کلِ کف مسح کشید. بعضی هم گفتند کلِ روی پا را تر کن. پس آیه ظاهرش این است که مسمی مسح کافی است، اما آن دو روایتِ صحیحه، یکی می‌گوید به کلِ کف بکش، یکی می‌گوید تمامِ پا را تر کن؛ این‌ها عرض را تعیین می‌کنند. ولی آیه نسبت به عرض مطلق است.

نسبت به طول هم که خب همه یکسان‌ هستند؛ یعنی بحث یکی است که باید تا «اصل ساق» یعنی بیخِ ساق کشیده بشود، به عبارت دیگر تا مفصل کشیده بشود که همان کعب است. در «کعب» اختلاف دارند. بعضی گفتند آن برآمدگیِ روی پاست که قبل از اینکه به مفصل برسیم، برآمدگی را ملاحظه می‌کنیم که روی پا داریم؛ گفتند مسح تا آنجا باید کشیده بشود و انتهایش آنجاست. بیشتر هم اگر کشیدید اشکالی ندارد ولی تا آنجا واجب است. بعضی گفتند نه، حداقلِ وجوب یعنی واجب این است که تا مفصل کشیده بشود؛ آنجایی که پا از ساق جدا می‌شود. ساق عبارت از قسمت عمودی پا است و کفِ پا عبارت از آن قسمت افقی است. آنجا که آن قسمت افقیِ پا از قسمت عمودیِ پا جدا می‌شود، آنجا را مفصل می‌گوییم. گفته شده مسح تا آنجا باید کشیده بشود که بعد از آن برآمدگی است. خب آن‌وقت بعضی‌ها گفتند مراد از کعب هم همین مفصل است، نه آن برآمدگی. پس درباره‌ی کعب اختلاف است که آیا کعب عبارت از آن برآمدگی است یا عبارت از مفصل؟ ایشان می‌فرماید که مفصلِ قدم همان کعب است و ظاهرِ لغت هم همین است.

فتوای ابتدایی و استدراک محقق

«الرابع مسح الرّجلين بالمسمّى كالرأس»؛ ما موظف هستیم که در وضو، رجلین را مسح کنیم. چه مقدار مسح کنیم؟ «بالمسمّى»؛ همین اندازه که صدقِ مسح بکند. «كالرأس» چنانچه در بحثِ سر هم همین را گفتیم که صدقِ مسح بکند کافی است. این فتوای اولیِ ایشان است که صدقِ مسح باید بکند و به همین اندازه ما موظف هستیم که مسحِ روی پا را بکشیم.

بعد توضیح می‌دهند که در بعضی روایات داریم با کلِ کف دست بکشیم. این نشان می‌دهد که دیگر مسمی کافی نیست. چون اگر مسمی کافی باشد، یعنی با یک انگشت هم بکشی، حتی با گوشه‌ی انگشت هم بکشی، فقط صدق کند که این مسح انجام شده، این کافی است؛ ظاهرِ مسمی این است. بعد از روایت نقل می‌کنند که باید به کل کف کشیده بشود، تمامِ روی پا باید کشیده بشود. نشان می‌دهد که آن مسمی را دیگر دارند رد می‌کنند، یعنی مسمی را کافی نمی‌دانند. «وفي الرواية الصّحيحة» رسیده که «بكلّ الكفّ»؛ یعنی مسحی که روی پا کشیده می‌شود، باید به تمامِ کف باشد. «ويفهم من الأخرى»؛ یعنی از روایتِ صحیحه‌ی دیگری فهمیده می‌شود که «كلّ الظهر» یعنی کلِ روی پا باید مسح کشیده بشود. این دو نشان می‌دهند که نمی‌شود به مسمایِ مسح اکتفا کرد.

پس ابتدا ایشان گفت «مسح الرّجلين بالمسمّى»؛ این فتوای اولیه بود. بعد فرمود در روایتِ صحیحه چنین است و در روایتِ صحیحه‌ی دیگر چنین فهمیده می‌شود. این نشان می‌دهد که می‌خواهد از آن عبارتِ اول برگردد؛ یعنی مسحِ رجلین را به مسمی کافی نداند، بلکه مسحِ رجلین را به تمامِ کف یا پشتِ کل پا را معتبر بداند.

تعیین انتهای مسح: اصلِ ساق و مفصل

«وإلى أصل الساق»؛ این «إلى أصل الساق» را عطف می‌گیریم بر «مسمّى». «الرابع مسح الرّجلين» است «بالمسمّى وإلى أصل الساق». مسحِ رجلین باید بشود «بالمسمّى» (یک) و «إلى أصل الساق» (دو). آن وقت «بالمسمّى» که مطلب اول بود، ایشان یک مقداری خدشه کرد، گفت در روایت خلافش را داریم. اما «إلى أصل الساق» را تقویت می‌کند. پس دو مطلب اینجا گفته شده است. آن مطلب سومی که من عرض کردم، مطلب سوم را ایشان گفته و ازش عبور کرده، یعنی عوضش کرده است. والا مطلب سوم این جا مطرح است اما ایشان عوض کرده آن مطلب سوم را و قبول نکرده است.

پس می شود گفت دو مطلب گفته است: یکی اینکه «مسح الرّجلين بالمسمّى» باشد یا طبق روایات به تمامِ کف یا ظهر پا باشد (این یک مطلب که دارد عرضِ مسح را بیان می‌کند). مطلب دوم اینکه «إلى أصل الساق» باشد که دارد طولِ مسح را بیان می‌کند که تا کجا امتداد پیدا کند. «وإلى أصل الساق ومفصل القدم»؛ یعنی آنجایی که قدم از ساق جدا می‌شود. قدم عرض کردم آن قسمت افقی پاست، ساق آن قسمت عمودی پاست. «وهو المراد بالكعب»[2] ؛ یعنی همین مفصل یا همین اصل ساق، فرق نمی‌کند چه بگویید مفصلِ قدم، چه بگویید اصل ساق، اصل ساق یعنی بیخِ ساق. بیخِ ساق یعنی همان جایی که ساق از قدم جدا می‌شود. «وهو»[3] یعنی این اصل ساق یا مفصل القدم مراد است به کعبی که در آیه ذکر شده که ﴿وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ﴾[4] ، یعنی همین قسمت، همین مفصل. بعضی‌ها گفتند مراد از کعبین، عرض کردم برآمدگی است، یعنی قبل از مفصل. «ويدلّ عليه»[5] ؛ یعنی بر اینکه مراد به کعب همان مفصل است، دلالت می‌کند لغت. «وهو مذهب العلّامة»؛ یعنی اینکه کعب همان مفصل باشد، مذهبِ علامه است و گویا موافقِ مذهب عامه هم هست.

بررسی اعراب «ارجلکم» و رد استدلال اهل سنت

ما پا را مسح می‌کنیم، و اهل سنت پا را می‌شویند. چه دلیلی بر قول ما هست و چه دلیلی بر قول اهل سنت؟ ما این ﴿أَرْجُلَكُمْ﴾[6] (یا ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾) را عطف می‌گیریم بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾، آن‌ها عطف می‌گیرند بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾. لذا ما می‌گوییم مدخولِ ﴿امْسَحُواْ﴾ است، آن‌ها می‌گویند مدخول ﴿اغْسِلُواْ﴾ است. آن وقت ما مسح می‌کشیم و آن ها می شویند. الان می‌خواهیم همین بحث را مطرح کنیم که آیا ما باید پا را مسح بکشیم یا بشوییم؟

ایشان می‌فرماید در اعرابِ «ارجل»، دو نظریه است: یکی اینکه مکسور به ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ بخوانیم، یکی اینکه مفتوح به ﴿أَرْجُلَكُمْ﴾ بخوانیم. اگر مکسور خواندیم، دو توجیه گفته شده است. و اگر مفتوح هم بخوانیم، دو توجیه گفته شده است.

در مکسور، توجیه اول این است: ما ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ را کسره دادیم چون عطفش کردیم بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ و ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ مکسور بود، ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ هم مکسور شد.

قول دوم این است که جرِ ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ به مجاورت باشد، نه به عطف. یعنی چون ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ مجاورِ ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ است، کسره دادیم. عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ نیست، عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ است. پس کسره‌اش به خاطر عطف نیست چون عطف بر مفتوح است؛ نه عطف بر مجرور. کسره به خاطر مجاورت است. چون مجاورِ ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ قرار گرفته، ما کسره دادیم والا در واقع مفتوح است به خاطر اینکه عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ است.

خب توجه می‌کنید اگر کسره به خاطر عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ باشد، همان نظر شیعه درست است که «و امسحوا برؤوسکم و امسحوا ارجلِکم» (یا ﴿بأَرْجُلِكُمْ﴾) که مسحِ سر واجب می‌شود، مسحِ پا هم واجب می‌شود. دیگر دلیلی بر نظر اهل سنت نیست.

پرسش: نامفهوم

پاسخ: بله آن‌ها سر را می‌شویند ولی در زمستان مسح می کشند. حالا ما در سر بحث نداریم، الان در پا بحث داریم که باید چه کرد. آن‌ها پا را مطلقا می شویند ولی سر را در زمستان مسح می‌کنند یعنی نمی‌شویند. در تابستان هم وقتی می‌خواهند بشویند، خیلی تمام نمی‌شویند؛ پشت گوش را مثلاً حداکثر می‌شویند یا دست خیس می‌کشند. تقریباً می‌شود گفت در سر مسح می‌کشند، منتها مسحشان با مسحی که ما می‌کشیم یک تفاوتی دارد. این‌طوری باید گفت که آن ها مسح می‌کشند، بله پا را می‌شویند. الان بحث در پا داریم. در «امسحوا برؤوسکم»، صریحِ آیه است که مسح کنید. باء در ﴿بِرُؤُوسِكُمْ﴾ را بعضی‌ها تبعیض گرفتند و شاهد هم بر این تبعیضشان دارند. مثال‌هایی و نمونه‌هایی دارند که «باء» بر تبعیض می‌آید. ﴿وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ﴾ یعنی بعض سر را مسح کنید یعنی شستن لازم نیست، مسح لازم است؛ آن هم نه همه سر، بعض سر کافی. بله گفته می‌شود یزیدی‌ها سر را می‌شویند چون الان مورد بحث ما نیستند. حتی در زمستان و خیلی وضوی آن ها سخت است. باید کل سر در آب برود. حالا دقیق یادم نیست این تکه‌اش که آیا باید با آب سرد هم بشویند یا آب گرم هم کافی است؟ احتمال می‌دهم با آب سرد باید بشویند که وضویشان خیلی سخت می شود چون با آب گرم شستن چندان سخت نیست. احتمال می دهم، حالا دقیق یادم نیست. احتمال می دهم می‌گفتند که با آب سرد هم باید بشویند.

رد جرّ به مجاورت

خب پس این طور شد که اگر ما ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ بخوانیم، علت کسر را هم عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ بگیریم، همان مذهب شیعه می‌شود؛ باید پا را مسح کرد. اما اگر کسره را به مجاورت بدانیم، ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ مکسور شده به خاطر مجاورت با ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾، نه به خاطر عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾، بلکه عطف بودنش بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ را قبول بکنیم، خب قول اهل سنت در می‌آید که گفته می شود وجوه را بشویید، ارجل را هم بشویید. حالا اگر کسره را از نظر اعرابی کسره دادیم به خاطر اینکه ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾ را مجاورِ ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ ذکر کردیم و چون ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ کسره داشته، آن را هم کسره دادیم. خب این قول دوم توجه می‌کنید، که قول اهل سنت را تقویت می‌کند ولی ایشان (یعنی محقق) قول دوم را رد می‌کند. می‌فرماید جر به مجاورت داریم، ولی در جایی که اشتباه نشود. اینجا اشتباه می‌شود. اینجا اگر جر به مجاورت بگیرید با ورود کلمه عاطف که «واو» است، اشتباه خیلی شدید می‌شود. حالا اگر عاطفی نداشتیم، جر به مجاورت اشتباه می‌انداخت ما را، اما نه شدید. حالا عاطف هم داریم، نمی‌شود حمل بر مجاورت کنیم. عاطف اگر دارید باید مشخص باشد عطفش بر کجاست؛ باید عطف بر نزدیک بگیرید، نه عطف بر دور و جر به مجاورت بگیرید. این درست نیست. خب پس این‌طور شد: جر به مجاورت درست نیست، جر به عطف درست است و جر به عطف، قول شیعه را تقویت می‌کند. این درباره‌ی جر است.

بررسی قرائت نصب و دلالت آن

درباره‌ی نصب هم عرض کردم دو توجیه داریم. یک نصب این است که عطف باشد ﴿أَرْجُلَكُمْ﴾ بر محلِ ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾. یک وجه این است که عطف باشد بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ یا ﴿أَيْدِيَكُمْ﴾، فرق نمی‌کند. در صورتی که عطف باشد بر محلِ ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ باز حرفِ شیعه است. عطف است ﴿أَرْجُلَكُمْ﴾ بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾؛ ﴿امْسَحُواْ﴾ همان‌طوری که بر ﴿رُؤُوس﴾ داخل می‌شود، بر ﴿أَرْجُل﴾ هم داخل می‌شود. مفادش این است که سر را مسح کنید ، پا را مسح کنید. اما بنابر اینکه فتحه ﴿أَرْجُلَكُمْ﴾ به خاطر عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ باشد، حرف اهل سنت درست می‌شود که «اغسلوا وجوهکم و ارجلَکم».

ولی ما این عطف را صحیح نمی‌دانیم. به خاطر اینکه می‌گوییم آن فاصله مزاحم است. چنین عطفی قبیح است، به‌خصوص در قرآنی که فصیح است. خب مگر نمی‌توانست بگوید «اغسلوا وجوهکم و ایدیکم و ارجلکم»؟ آنجا می‌گفت مشکل نداشت. می‌گوید می‌خواهد ترتیب را بفهماند. اول ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ را گفته است، بعد ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾. توضیح دادیم که ترتیب از آیه فهمیده نمی‌شود. چون آیه با «فاء» نیاورده، با «واو» آورده. «واو» که برای ترتیب نیست، آیه ترتیب را نمی‌فهماند. وقتی ترتیب را نفهماند، جلو و عقب هم ذکر کند مشکلی نیست. مهم این است که ما پا را باید بشوییم. اگر واجب است پا را بشوییم، خب نباید بعد از ﴿امْسَحُواْ﴾ ذکر شود، باید بعد از ﴿اغْسِلُواْ﴾ ذکر شود. مشکلی نبود که بعد از ﴿اغْسِلُواْ﴾ ذکر شود. بعد این‌طور بگوییم: بگوییم بین معطوف و معطوف‌علیه یک جمله‌ی جدایی را که اصلاً ربطی به هیچ کدام ندارد، فاصله کرده، بعد دو مرتبه برگشته و در معطوف علیه بحث کرده است. این قبیح است، در کلمات معمولی قبیح است، تا چه رسد به قرآن که فصیح است. پس این را هم اجازه نمی دهیم.

بنابراین ما دو تا، از این چهار تا را می‌پسندیم. چهار توجیه داشتیم، دو تا برای کسر و دو تا برای فتح و ما دو تا را می پسندیم. یکی در کسر می‌پسندیم که عطف باشد بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ و کسرش به مجاورت نباشد. یکی اینکه در فتح هم می‌پسندیم که عطف بر محل باشد، عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ نباشد. پس از این آیه استفاده‌ی مسح می‌کنیم و حکم می‌کنیم به اینکه مسحِ پا واجب است نه غسل پا.

ادله وجوب مسح پا

«ودليل مسحهما»[7] به چه دلیل پا را مسح می‌کنید؟ خب بعضیا گفتند می شوییم.

پرسش: نامفهوم

پاسخ: نه، روایت داریم. ما از آیه داریم استفاده می‌کنیم. اگر از آیه تنها استفاده کنیم، حکم همان است که گفتیم. اما الان توضیح می‌دهیم: ما روایات داریم، آن هم روایت دارند. شاید آن‌ها روایتی نداشته باشند، الان نمی‌دانیم ، حالا من به کلمات آن ها مراجعه نکردم. ولی ما روایات داریم، اجماع داریم، از روایت و اجماعمان استفاده می‌کنیم. اگر به آیه تنها توجه کنیم، توجیهش همین است که عرض کردیم.

و دلیلِ مسحِ دو تا پا، اجماعِ امامیه و اخبارِ امامیه است و همچنین ظاهرِ آیه که این ظاهرِ آیه را ایشان توضیح می‌دهد. اخبار امامیه و اجماع امامیه که هیچی، روشن است. اما ظاهر آیه چیست؟ «فإنّ قراءة الجرّ»؛ حدود نصف صفحه در مورد ظاهر آیه بحث می شود. «فإنّ قراءة الجرّ» یعنی ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾[8] به کسر بخوانیم، صریح است «في ذلك»[9] در اینکه سر و پا باید مسح بشود. زیرا ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾[10] بنابر این اعراب، عطف می‌شود بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ و وقتی عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ شد، «لا یحتمل»[11] غیر مسح را. یا «لا یحتمل» این جر غیر عطف را. دقت کنید هر دو جور این عبارت معنا می‌شود: عطف می‌شود ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾[12] بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ و «لا یحتمل[13] این جر غیر عطف یعنی مجاورت را یا «لا یحتمل این عطف غیر مسح را؛ یعنی اگر عطف گرفتید، چیزی غیر از مسح افاده نمی‌کند. روشن است که وقتی عطف گرفتید، مسح افاده می‌شود. حالا هر کدام از دو تا معنا را خواستید، می توانید اراده کنید. شاید معنای اولی بهتر باشد که این جر احتمالِ غیر عطف ندارد؛ یعنی آن احتمالِ مجاورت، احتمالِ باطلی است. «و هو ظاهر» حالا احتمالِ مجاورت را هم طرح می‌کند و بعد باطلش می‌کند.

«وجرّ الجوار»؛ اینکه ما جر داده باشیم ﴿أَرْجُلِكُمْ﴾[14] را به خاطر مجاورت با ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ در حالی که عطف با ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ نیست، عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ است و باید به خاطر عطفش فتحه داده بشود، اما به خاطر مجاورت با «رؤوس» جر دادیم، این می‌فرماید «ضعیف»[15] . خصوصاً در جایی که اشتباه می‌شود و خصوصاً آنجایی که حرفِ عطف هست. این جا اشتباه می‌شود و حرفِ عطف هم هست دو رادع از جرِ مجاورت اینجا موجود هست. یکی اشتباه، یکی وجودِ حرفِ عطف.

پرسش: اشتباه کجاست؟

پاسخ: اشتباه همین که الان اشتباه شده دیگر؛ آن‌ها فتوا به غسل می‌دهند، ما فتوا به مسح می‌دهیم، این خودش اشتباه است دیگر. اگر آن‌ها این احتمالِ جرِ جوار را نمی‌دادند، این اشتباه پیش نمی‌آمد. ما می‌گفتیم عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾[16] است، آن‌ها هم می‌گفتند عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ است. الان چون احتمالِ جرِ جوار را می‌دهند، این اشتباه پیش آمده که آن‌ها می‌شویند، ما مسح می‌کشیم.

«ولهذا»[17] ؛ یعنی چون جرِ جوار ضعیف است، «ما قاله فی الکشاف»؛ «ما» مای نافیه است. این احتمال را در کشاف نیاورده است. احتمالِ عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾[18] را گفته، احتمالِ عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ را گفته است، ولی احتمالِ جر جوار را نگفته است، چون ضعیف بوده است. خب آن‌وقت احتمالِ عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ را کشاف گفته، احتمالِ عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ را هم گفته است. آن وقت، وقتی احتمالِ عطف بر ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ را بگوید، احتمالِ عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْ﴾ را بگوید، هم غسل به دست می‌آید و هم مسح به دست می‌آید. خواسته است بین این‌ها جمع کند، گفته مسحی بکش که به منزله‌ی غسلِ قلیل باشد. خواسته است هر دو را جمع کند. دو احتمال داده است دیگر. یک احتمال داده که این ﴿أَرْجُلِكُمْعطف باشد بر ﴿رُؤُوسِكُمْ و مسح واجب باشد. احتمال دیگر اینکه عطف باشد بر ﴿وُجُوهَكُمْ و غسل واجب باشد. خب نتوانسته بگوید هم مسح واجب است، هم غسل واجب است. گفته است مسح به اندازه‌ی غسلِ قلیل باشد که هم بتواند غسل صدق کند، هم بتواند مسح صدق کند.

«وقال : المراد بالمسح حينئذ»[19] ؛ در این هنگامی که ما مجرور خواندیم یا در هنگامی که ما عطف می گیریم، مراد غسلِ قلیل است. «وقد عرفت ما فيه»؛ در صفحه ۳۸ به کتاب ما شناختی آنچه که در حرفِ ایشان است. ما قبلاً حرفِ ایشان را نقل کردیم. در صفحه ۳۸ جمع کردیم و رد کردیم. ایشان اجازه نمی‌داد یک لفظ در اکثر از یک معنا استعمال شود، علی‌الخصوص اگر آن اکثر من معنا، یکی حقیقی باشد، یکی مجازی باشد. و به همین جهت هم می‌گفت نمی‌توانیم امرِ ﴿اغْسِلُواْ[20] را هم به وجوب حمل کنیم، هم به ندب حمل کنیم. اما وقتی رسید به مسح، گفت این مسح دو تا اطلاق دارد: یکی مسحِ رایج که هیچ شباهتی با غسل ندارد، بلکه مثل روغن‌مالی است. روغن‌مالی فقط حس می‌کنیم که این پا چرب شده، چیزی روی پا نمی‌ایستد. برخلافِ غسلِ قلیل؛ قطرات خیلی ریزی روی پا می‌ماند. غسلِ کثیر که هیچ، آب از آن جاری می‌شود. اگر پا را به غسلِ کثیر بشوییم، آب جاری می‌شود. به غسلِ قلیل بشوییم، یک ذراتِ خیلی ریزی از آب روی پا دیده می‌شود، به صورت روغن‌مالی، روغن‌مالی بکنیم هیچی دیده نمی‌شود، فقط پا تر می‌شود. مسحی که شیعه می‌گوید همین است، مثل روغن‌مالی مسح بکشید. صاحب کشاف می‌گوید، نه مثل روغن‌مالی نباشد، غسلِ قلیل باشد؛ یعنی ذرات هم رویش بماند. پس مسح را طوری قرار می‌دهد که با غسلِ قلیل سازگار باشد. آن وقت می‌گوید مسحِ سر، یعنی مسح مثل روغن‌مالی که این معنای حقیقیِ مسح است. مسح پا، غسلِ قلیل که این معنای مجازی است. ﴿امْسَحُواْرا در هر دو دارد استعمال می‌کند. ﴿اغْسِلُواْ را اجازه نداد در معنای مجازی و حقیقی با هم استعمال بشود. ﴿امْسَحُواْرا دارد بر هر دو معنا استعمال می‌کند؛ هم به معنای مسحِ رایج می‌گیرد که معنای حقیقی است، هم به معنای مسحی که عبارت از غسل قلیل است می‌گیرد که معنای مجازی است. ﴿امْسَحُواْرا در هر دو استعمال می‌کند، در حالی که در چند خط قبل، ﴿اغْسِلُواْ را اجازه نداد در هر دو استعمال شود. یادتون هست که قبلاً این مطلب را ما ‌گفتیم و حرف ایشان را رد کردیم. «وقد عرفت ما فيه»[21] که من توضیح دادم که «ما فيه» چی بود.

پرسش: دو فرد قائل است؟

پاسخ: برای مسح دو فرد قائل است، در رأس می گوید آن فرد را استفاده کن و در رجل می گوید این فرد را استفاده کن. آن وقت ﴿امْسَحُواْ[22] را می گوید در هر دو فرد استعمال شده است، که یک فرد مجازی است و یک فرد حقیقی است. این در صورتی بود که ما به جر بخوانیم. در صورتی که ما به جر می خواندیم توجه کردید که دو توجیه داشت. توجیه اول را قبول کردیم و توجیه دوم را رد کردیم.

تأیید قرائت نصب بر مسح

«وقراءة النصب أيضا كذلك»[23] ؛ یعنی مثلِ جر است. یعنی آن هم مفید این است که پا باید مسح شود. به چه دلیل؟ زیرا که در صورتِ قرائتِ نصب، این ﴿أَرْجُلَكُمْ[24] عطف می‌شود بر محلِ ﴿رُؤُوسِكُمْ. بر محل عطف می‌شود و کافی است که عطف بر «رؤوس» باشد؛ حالا بر محل باشد یا بر لفظ، آن مهم نیست. اگر عطف بر «رؤوس» شد، مسحش واجب می‌شود و غسلش جایز نیست. و ما داریم می‌گوییم بنابر نصب هم عطف بر ﴿رُؤُوسِكُمْمی‌شود، منتها عطف بر محل می‌شود. پس بنابر نصب هم «کذلک»[25] ؛ یعنی مثلِ جر است. و قرائت نصب نیز مانند جر است، همان‌طوری که در جر ما عطف گرفتیم بر ﴿رُؤُوسِكُمْ[26] و مسح را واجب کردیم، در نصب هم عطف می‌گیریم بر ﴿رُؤُوسِكُمْ و مسح را واجب می‌کنیم، منتها در نصب می‌گوییم «لأنّه عطف على محلّ رؤسكم»[27] . اگر در جر می‌گفتیم عطف بر ظاهرِ ﴿رُؤُوسِكُمْ[28] است، در نصب می‌گوییم عطف بر محلِ ﴿رُؤُوسِكُمْ است.

خب عطف بر محل خوب است یا بد است؟ می‌فرماید «وأمثاله في القرآن العزيز»[29] یا غیر قرآن «كثيرة جدّا». عطف بر محل هیچ مشکلی ندارد، هم در قرآن آمده، هم در غیر قرآن، تازه به کثرت هم آمده و نه کم. جزو چیزهای شاذ و نادر نیست. این توجیه اول بود برای قرائتِ نصب.

توجیه دوم برای قرائتِ نصب این است که عطف بر «وجه» باشد. می‌فرماید «وعطفه على الوجه معلوم قبحه»؛ عطف بگیرید ﴿أَرْجُلَكُمْ[30] را بر «وجه»، قبحش معلوم است. چون لازمه‌اش این است که یک جمله ا‌ی که هیچ ارتباطی به معطوف و معطوف‌علیه ندارد، وسط فاصله ‌شود و معلوم است قبحش در هر جا به‌خصوص مثل قرآن که کتاب فصیحی است.

نقد استدلال بیضاوی

قاضی بیضاوی در کتاب تفسیرش، نصب را تائید کرده است. و عطف بودنِ ﴿أَرْجُلَكُمْ منصوب بر ﴿وُجُوهَكُمْیا ﴿أَيْدِيَكُمْرا هم تأیید کرده است. و بر این تأیید، شاهد آورده است. می‌خواهیم شاهدش را ذکر کنیم که ببینیم آیا شاهد می‌تواند او را تأیید کند؟ شاهدش این است که در غسل، تحدید هست. فرموده ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ؛ معین کرده، حد معین کرده است. که غسل را تا این حد انجام بده. در «ارجل» هم تحدید هست؛ ﴿إِلَى الْكَعْبَينِ. در هر دو تحدید هست. این تحدید نشان می‌دهد که این دو تا با هم مناسب‌ هستند؛ یعنی مدخول غسل تحدید دارد، ﴿أَرْجُلَكُمْ هم تحدید دارد، پس معلوم می‌شود ﴿أَرْجُلَكُمْ مدخول غسل است؛ یعنی مرتبط است با همان ﴿أَيْدِيَكُمْ یا ﴿وُجُوهَكُمْ﴾. پس توجه کنید تحدید را، یعنی حد معین کردن را شاهد گرفته است. همان‌طور که در ﴿أَيْدِيَكُمْ حد داریم، گفته ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ﴾؛ یعنی شستن مطلق گذاشته نشده، شستنِ ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ تعیین شده، تحدید شده است. همچنین ﴿أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ﴾ تحدید شده و معین شده است. این تحدید (یعنی حد معین کردن برای ﴿أَرْجُلَكُمْو حد معین کردن برای مغسول) نشان می‌دهد که «ارجل» هم باید مغسول باشد، چون برای مغسول حد تعیین شده، برای «ارجل» حد تعیین شده، می‌فهمیم که «ارجل» هم باید مغسول باشد.

مرحوم محقق می‌فرماید اتفاقاً این حد تعیین کردن به نفع ماست. دقت کنید: مغسول دو تاست؛ یکی ﴿وُجُوهَكُمْاست که بی‌حد آمده، یکی ﴿أَيْدِيَكُمْاست که با حد آمده است. اولی را بی‌حد آورده، دومی را با حد آورده است. ممسوح هم دو تاست؛ یکی ﴿رُؤُوسِكُمْاست که بی‌حد آورده، یکی ﴿أَرْجُلِكُمْ است که با حد آورده است. یعنی دو تا ممسوح آورده، دو تا مغسول آورده است. در مغسول‌ها، یکی‌ را بی‌حد، و یکی‌ را با حد. در ممسوح‌ها هم یکی‌ را بی‌حد، و یکی‌ را با حد. پس اگر ما این‌طوری حرف بزنیم، هماهنگیِ دو جمله بیشتر رعایت می‌شد تا آن که شما گفتید، شما به خاطر هماهنگیِ دو جمله گفتید چون‌ ﴿أَرْجُلكُمْ محدود است، باید آن عطف گرفته بشود بر محدود. ما می‌گوییم نه، در مغسول یا محدود آمده، یا غیرمحدود. خب در ممسوح هم همین‌طور بود؛ یک محدود و یک غیرمحدود. پس ممسوح هم دو تاست، مغسول هم دو تاست. این حد تعیین کردن در «ارجل» و تعیین نکردن در «رؤوس»، شاهدی بر قول ما است که خواسته هماهنگی بین دو عبارت را بفهماند. بگوید دو تا مغسول داریم، دو تا ممسوح داریم. در دو تای مغسول، یکی محدود است، یکی مطلق. در دو تای ممسوح هم یکی محدود است، یکی مطلق. پس این هماهنگی را بیش از آنچه که بیضاوی گفته بود، درست می کند. در کلامِ بیضاوی ناهماهنگی است. چون مغسول می‌شود یک غیرمحدود و دو محدود؛ ممسوح می‌شود فقط یک غیرمحدود. بنابر نظر بیضاوی این‌طور می‌شود. بنابر نظر ما هماهنگی کامل‌تر می‌شود.

«وليس وجود التحديد في المغسول دليلا عليه»[31] ؛ اینکه حدی در مغسول آورده، دلیل علیه (دلیل بر «عطفه على الوجه») نیست. این حد را نمی‌توانید دلیل بگیرید «علیه» (یعنی برای اینکه ﴿أَرْجُلكُمْ[32] منصوب به ﴿وُجُوهَكُمْ عطف شود). «كما قاله البيضاويّ بل هو»[33] ؛ یعنی این تحدیدی که در مغسول آمده و نظیرش در ممسوح آمده، دلیل بر «ما ذهب إليه أصحابنا»؛ زیرا با آنچه که اصحاب ما قبول کردند، تعادل بین معطوف و معطوف‌علیه حاصل می‌شود. که در معطوف‌علیه دو تا مغسول ذکر می‌شود: یکی مطلق، یکی محدود. در معطوف هم دو تا ممسوح ذکر می‌شود: یکی مطلق، یکی محدود. پس بنابر قول ما، تعادل بین معطوف و معطوف‌علیه درست می‌شود، نه بنابر قول بیضاوی تعادل حاصل می‌شود. «بأن يكون» عضو اول از مغسول و عضو اول از ممسوح «غير محدود»؛ عضو اول مغسول (وجوه) غیرمحدود است، عضو اول ممسوح هم (رؤوس) آن هم غیرمحدود است. «والثاني منهما محدودا»؛ عضو دوم از مغسول و عضو دوم از ممسوح محدود است. عضو دوم از مغسول ایدی است که محدود است، گفته است ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ[34] ، عضو دوم از ممسوح ارجل است محدود است، گفته است ﴿إِلَى الْكَعْبَينِ، این مناسبتِ بیشتری دارد و بهتر است.

«وللقاضي هنا مباحث ولنا كذلك»[35] ؛ یعنی «و لنا» هم مباحثی است که «یطلب من» حاشیه‌ای که بر تفسیر بیضاوی نوشتیم، آنجا ایشان حرف‌هایی زده، ما در حاشیه‌اش حرف‌هایش را نقض کردیم و رد کردیم. بر تفسیر بیضاوی حدود ۶۰ تا ۶۰ و خورده‌ای شرح و حاشیه در قدیم‌ نوشته شده؛ جدید حالا شاید اضافه هم شود، الان مدام دوباره می نویسند. در قدیم ۶۰ یا ۶۰ و خورده‌ای شرح و حاشیه، بر این تفسیر نوشته شده بود. مهم‌ترین تفسیرِ خلاصه‌ای بوده که در زمان خودش نوشته شده بوده است. و این مهم‌ترین هم شروحِ زیادی داشته به خاطر اهمیتی که بهش می‌دادند، شروحِ زیادی بر آن نوشته اند. که یکی از حاشیه‌هاش، حاشیه‌ی محقق اردبیلی است. گفته می شود که بهترین حاشیه‌ای که در تفسیر بیضاوی نوشته شده، حاشیه‌ی شیخ‌زاده است. شیخ‌زاده که اهل ترکیه بوده، کتابش هم همان ترک ها چاپ کردند قبلاً به صورت چهار جلدی چاپ شد، خیلی چاپ بد بود. اخیراً چاپ کردند به صورت حروف چینی خیلی خوب. تفسیر خیلی مفصلی است و خیلی مطالبی که در بعضی تفاسیر یافت نمی‌شود، در این حاشیه‌ی شیخ‌زاده یافت می‌شود.

عدم اشتراط ترتیب بین رجلین

خب این مطلب تمام شد. مطلب این بود که این بحث در آن مطرح شده بود، که آیا پا را باید مسح کنید یا غسل کنید؟ توضیح داده شد و روشن شد که باید مسح کنید. به دلایل و برداشت‌های اهل سنت که مخالفین ما بودند اشاره کردیم، همه دلایلشان را رد کردیم، چیزی برایشان باقی نگذاشتیم.

الان می‌خواهیم وارد مطلب بعدی بشویم: آیا بین مسح‌های مسحِ رجلین ترتیب هست که اول پای راست را مسح کنیم، بعد پای چپ را؟ یا می‌توانیم اول پای چپ را مسح کنیم و بعد پای راست را؟

می‌فرماید که در آیه کلمه‌ای که دلالت بر ترتیب کند نیامده است. در روایات و اجماع هم ما دلیلی نداریم. بنابراین اصلِ عدم جاری می‌کنیم؛ اصلِ عدمِ ترتیب جاری می‌کنیم. ترتیب بالاخره یکی از حوادث است، نمی‌دانیم این حادثه امضا شده یا نشده، اصل عدم جاری می‌کنیم. می گوییم واجب نیست. بنابراین ما فتوا می‌دهیم که ترتیب در مسحِ رجلین لازم‌الرعایه نیست. هم می‌شود پای راست را اول مسح کرد، هم می‌شود پای چپ را اول مسح کرد.

«وظاهر الآية عدم الترتيب بينهما»؛ یعنی بین رجلین (یا بفرمایید بین مسح رجلین). «ولا دليل عليه»؛ یعنی علی الترتیب. «ایضاً»؛ یعنی همان‌طور که از آیه دلیلی به دست نیاوردیم، دلیلی نداریم «من الإجماع والأخبار». «بل أكثر الأصحاب على عدمه» گفتند اشکال ندارد پای چپ اول مسح بکشید، بعد پای راست. «والأصل مؤيّد»؛ و اصل هم مویدِ اکثر اصحاب است، اصل یعنی اصلِ عدمِ وجوب ترتیب. از آن طرف از نظر لغت و عرف هم صدق می‌کند که مسح رجلین شده است. «ولا شكّ في الصّدق مع فعله غير مرتّب»؛ فعله یعنی فعلِ مسح. اگر فعلِ مسح را ما انجام بدهیم غیر مرتب، «امسحوا بارجلکم» که در آیه آمده است، صدق کرده است؛ هم لغتاً صدق کرده، هم عرفاً صدق کرده است. بنابراین صدق را داریم، دلیلِ مخالف هم نداریم. پس حکم می‌کنیم به اینکه مسحِ پای چپ قبل از مسحِ پای راست اشکالی ندارد. که البته فتوای ایشان است.

پرسش: «فتأمل» یعنی چه؟

پاسخ: این «فتأمل» ها و فافهم ‌ها را من هیچ‌کدام به آن نمی پردازم، نه در این کتاب، در هیچ کتاب دیگری هم. این «فتأمل» ها و این‌ها را هر که از خودش باید یک وجهی دربیاورد. سابقا در این فکر بودم که وجهش را درست بکنم، بعدها دیدم که هر کی به ذهن خودش یک چیزی می‌گوید. حرفِ گوینده و ذهنِ گوینده را نمی گوید، لذا منصرف شدم، دیگر دنبالش نرفتم، راحت‌تر هم هست، می‌خوانید «فتأمل» و رد می‌شوید. اما اگر بخواهیم وجه تامل بگوییم هم طول می‌کشد، و سخت هم هست.

پرسش: نامفهوم

پاسخ: عرض کردم این فتوای ایشان است. کسانی که مخالف‌ هستند، بله کسانی که مخالف ‌هستند دلیل می‌آورند. این فتوای ایشان است که ما دلیلی نداریم. کتابی که ما داریم می‌خوانیم کتابِ «آیات الاحکام» است که می‌خواهیم حکمی را که از آیات استفاده می‌شود بیان کنیم. رساله‌ی عملیه نیست، ما به آن عمل نمی‌کنیم. بالاخره ما مقلدِ این کتاب نیستیم، کتاب را داریم بررسی می‌کنیم از نظر علمی. ولی حالا فتواها را حتماً ما عمل بکنیم، لزومی ندارد. ما باید ببینیم مجتهدمان چی گفته، یا اگر خودمان مجتهد هستیم نظر خودمان چیست.

تمایز ماهوی مسح و غسل و مسئله غسل قلیل

مطلب بعدی این است که در مسح (حالا البته ما مسحِ رجل را داریم مطرح می‌کنیم ولی بحثِ ما عام است، مسحِ رأس را هم شامل می‌شود، اما چون در مسحِ رجل این مطلب از طرفِ کشاف گفته شده بود، ما بحث را در مسحِ رجل مطرح کردیم) دو تا بحث داریم: یکی اینکه آیا شرط می‌شود که مسحِ ما در حدِ غسل قلیل باشد چنان که کشاف می‌گفت. یا شرط نمی‌شود؟ این بحثی بود که ما مطرح کردیم و تمام کردیم.

یک بحث دیگر هست و آن این است که آیا در مسح شرط می‌شود که اقل الغسل تحقق پیدا نکند؟ به‌طوری که اگر اقل الغسل تحقق پیدا کرد، مسح باطل می‌شود؟ این را الان داریم بحث می کنیم. پس دو بحث داریم، یکیش قبلاً گذشته، یکیش را الان داریم مطرح می‌کنیم که آیا لازم است اقل الغسل انجام نشود یا نه؟

عرض کردم فرق بین مسح و اقلِ غسل را توضیح دادم. مسح این است که عضو تر شود ولی آبی رویش دیده نشود، فقط گفته بشود که این قسمتی که تر شده با آن قسمتی که خشک است فرق دارد. مثل اینکه مثلاً اگر قسمتِ پایی خشک بود، یک روغنی رویش کشیدیم و این روغن جذب شد در بدن و فرو رفت، فقط یک اثری از این محلِ روغن‌مالی باقی می‌ماند که مشخص است از آن قسمتِ خشکی است. این را بهش می‌گوییم مسح. غسلِ قلیل این است که یک ذراتی از آب روی پا بماند که همین ذرات کوچک؛ این را می گوییم غسلِ قلیل.

حالا در اینجا این بحث را مطرح می‌کنیم که آیا غسلِ قلیل مزاحم است با مسح است به‌طوری که شرط می‌شود در مسح که به حدِ غسلِ قلیل نرسد؟ یا اگر به حدِ غسلِ قلیل رسید، اشکالی پیش نمی‌آید و کافی هم هست و به جای مسح قبول بشود؟

پرسش: نامفهوم

پاسخ: زمخشری که شرط می داند غسل قلیل را می گوید ﴿أَرْجُلَكُمْ[36] یک بار عطف می‌شود بر ﴿رُؤُوسِكُمْو وجوبِ مسح استفاده می‌شود، یک وقت عطف می‌شود بر ﴿وُجُوهَكُمْ و وجوبِ غسل استفاده می‌شود. ما می‌خواهیم هر دو عطف را، هر دو محتمل را قبول کنیم، یکی را بر دیگری ترجیح ندهیم. آن‌وقت کاری می‌کند که هم غسل صدق کند، هم مسح صدق کند. لذا می‌گوید مسحِ ما مشروط است به اینکه غسلِ قلیل باشد.

پرسش: می شود فرد مشترک بین غسل و مسح؟

پاسخ: ایشان مشترک گرفته است. ایشان (یعنی زمخشری) بر غسلِ قلیل هم مسح را صادق کرده، هم غسل را صادق کرده. ولی ما مشترک نمی‌کنیم. ولی ایشان به خاطر اینکه خواسته هر دو احتمال را جمع کند، مشترک گرفته است. ولی ما که حرفِ ایشان را قبول نداریم. به نظر ایشان بله، غسلِ قلیل می‌شود مشترک بین مسح و غسل. از طرفی غسل است، از طرفی هم مسح است.

پرسش: نامفهوم

پاسخ: حالا ببینیم که الان چه‌جوری می‌توانیم عمل کنیم؟ ما که این را لازم نمی‌دانیم. خلافش را لازم می‌دانیم یا نه؟ حرفِ زمخشری را ما لازم نمی‌دانیم که حتما غسلِ قلیل اتفاق بیفتد. اما خلافش را لازم می‌دانیم یا نه؟ خلافش این است که غسل قلیل اتفاق نیفتد، بلکه مسحِ به حدی باشد که مثل روغن‌مالی بشود. آیا این را ما لازم می‌دانیم یا نه؟

ایشان دلیلی می‌آورند، چند تا دلیل می‌آورند برای اینکه شرط نمی‌شود که غسلِ قلیل حاصل نشود، بلکه اگر در مسح، غسلِ قلیل هم حاصل شد، اشکالی پیش نمی‌آید. اگرچه احتیاط این است که نگذاریم به حدِ غسلِ قلیل برسد، ولی واجب نیست که نگذاریم. اگر هم از دستمان در رفت، مثلاً حالا در رفت یا عمدا دستمان خیلی زیاد تری آن باقی ماند و مسح کشیدیم و به‌طوری که تقریباً یک مقدار آب روی پامون ایستاد، اشکالی ندارد. ما می‌خواهیم این را ثابت کنیم که غسلِ قلیل مزاحم نیست، یا به تعبیر دیگر عدمِ غسلِ قلیل شرط مسح نیست. این را می‌خواهیم ثابت کنیم با ادله‌ای. ظاهراً نمی‌رسیم به آخر برسانیم، می گذاریم برای جلسه آینده.


logo