90/07/15
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی دلالت آیه 6 سوره مائده بر ترتیب و موالات/وضوء /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/وضوء /بررسی دلالت آیه 6 سوره مائده بر ترتیب و موالات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی دلالت آیه بر وجوب ترتیب بین افعال وضو
صفحه ۳۹، سطر پانزدهم: «الثاني غسل اليدين والترتيب مستفاد من الإجماع والخبر»[1] .
بحث در آیه وضو داشتیم و گفتیم که این آیه دلالت میکند بر اینکه کارهایی در وضو واجب است. اولین کاری که آیه دلالت بر وجوبش کرد، غسل وجه بود. و ما مباحثی را در غسل وجه مطرح کردیم که ملاحظه فرمودید. دومین کاری که آیه واجب قرار میدهد، غسل یدین است. ما درباره غسل یدین هم مباحثی داریم.
اولین بحث این است که آیا لازم است که غسل یدین بعد از غسل وجه باشد؟ یعنی بین غسل وجه و غسل یدین ترتیبی هست یا اینکه ترتیب لازم نیست؟ از آیه چه استفاده میشود؟ آیه با واو عطف گرفته و واو دلالت بر ترتیب نمیکند. بنابراین باید گفت از آیه ترتیب استفاده نمیشود. ایشان میفرماید ترتیب را از اجماع و خبر استفاده میکنیم. با تکلفی هم از آیه میتوانیم استفاده کنیم.
دو وجه متکلفانه برای استفاده ترتیب از آیه ذکر میکنند. وجه اول را رد نمیکنند، ولی وجه دوم را در آن تأمل میکنند و رد میکنند. ولی معتقدند هر دو وجه متکلفانه است؛ یعنی این ترتیب صریحاً از آیه استفاده نمیشود.
وجه اول در دلالت آیه بر ترتیب
وجه اول این است که آیه دلالت بر این میکند که بعد از قیام إلی الصلاة، غسل وجه واقع شود؛ یعنی ترتیب بین قیام إلی الصلاة و غسل وجه را افاده میکند. زیرا که غسل وجه با فاء تعقیبیه آمده است. فاء تعقیبیه نشان میدهد ما بعدش در عقب ما قبلش است. «جاء زید فعمرو»؛ یعنی مابعد فاء در عقب ما قبل است. یعنی اول زید آمد، بعداً عمرو آمد. فاء مثل واو نیست که دلالت بر ترتیب و تعقیب نکند. فاء دلالت بر ترتیب و تعقیب میکند. ولی این فاء همانطور که توجه میکنید، در غسل وجه و یدین نیامده، در غسل وجه با ﴿قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾[2] آمده: ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فاغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ﴾. یعنی فاء واسطه شده بین قیام إلی الصلاة و بین غسل وجه و نشان میدهد که غسل وجه باید در عقب قیام إلی الصلاة باشد. تا اینجا مطلب روشن است که ترتیب را ما میتوانیم از آیه به دست بیاوریم؛ منتها نه ترتیب بین غسل وجه و غسل یدین را، بلکه ترتیب بین غسل ید و قیام إلی الصلاة را. این ترتیب را از آیه به دست آوردیم.
همین که این ترتیب را از آیه به دست آوردیم، میفهمیم که ترتیب فیالجمله در آیه مذکور هست. بعد میآییم ملاحظه میکنیم اقوالی را که در مسئله موجود است. یکی قول حنفیه است که میگوید اصلاً ترتیب معتبر نیست؛ پا را هم میتوانی قبل از صورت بشویی. نه ترتیب بین دست و سر را قائل نیست، ترتیب بین هیچ فعلی از افعال وضوء را قائل نیست. این یک قول است. یک قول میگوید ترتیب واجب است؛ ترتیب واجب است بین افعال وضو. ولی یک قول مستقلی بین صورت و دست نداریم. یا می گوید بین افعال وضو ترتیب حاصل است، یا می گوید بین افعال وضو ترتیب حاصل نیست.
ما اگر ترتیب بین دو فعل را ثابت کردیم، از آن قول اولی که میگوید ترتیب اصلاً لازم نیست، باید خارج شویم. دقت کنید چه عرض میکنم: اگر ما ترتیب بین دو فعل (حداقل دو فعل را)، یکی قیام إلی الصلاة است و یکی هم غسل وجه، ثابت کردیم و از آیه استفاده کردیم، از قولی که میگوید ترتیب اصلاً لازم نیست خارج میشویم. خارج که شدیم، قول دیگر نداریم. مگر این که وارد بشویم به قولی که میگوید ترتیب مطلقا لازم است، و ما وارد آن قول می شویم که ترتیب مطلقاً لازم است. نتیجه میگیریم اگر بین قیام إلی الصلاة و غسل وجه ترتیب لازم شد، در بقیه هم ترتیب لازم است. این یک نوع استفاده از اجماع مرکب است. نمی شود اسمش را اجماع مرکب نگذاشت، ولی یک نوع استفاده از اجماع مرکب است.
توجه کردید چه شد؟ ما ترتیب فیالجمله را از آیه استفاده کردیم. بعد آمدیم در اقوال جستجو کردیم؛ یا نفی ترتیب مطلقا داشتیم، یا اثبات ترتیب مطلقا داشتیم. وقتی ترتیب فیالجمله از آیه استفاده شد، ما باید از نفی ترتیب مطلقاً خارج بشویم که خلاف آیه است. وقتی خارج شدیم، داخل در قولی میشویم که ترتیب مطلقا شرط است. پس از آیه فقط ترتیب فیالجمله را استفاده میکنیم. از آن قول دیگری که ما باید واردش بشویم، ترتیب بالجمله را استفاده میکنیم. از آیه ترتیب فیالجمله استفاده شد، وقتی از قول مخالف خارج شدیم، وارد قول موافق شدیم، ترتیب بالجمله استفاده شد. ترتیب فی الجمله یعنی ترتیب ولو بین دو جزء. ترتیب بالجمله یعنی ترتیب بین همه اجزاء. ما ترتیب بین دو جزء را از آیه استفاده کردیم، از قولی که میگفت ترتیب اصلا لازم نیست خارج شدیم و در قولی که میگفت ترتیب بالجمله لازم است (یعنی در تمام اجزا لازم است) داخل شدیم. پس باید قائل بشویم به اینکه ترتیب مطلقاً لازم است.
خب، با این بیان ما ترتیب بین غسل وجه و غسل یدین را به دست آوردیم؛ منتها با تکلف از آیه به دست آوردیم، نه با صراحت. بالاخره از یک جای دیگر هم کمک گرفتیم تا توانستیم این ترتیب را فتوا دهیم. این دلیل اول بود یا اولین راه بود برای استفاده ترتیب بین غسل وجه و غسل یدین از آیه. راه دومی هم هست که وقتی رسیدیم عرض می کنم.
تطبیق عبارات متن
صفحه ۳۹، سطر پانزدهم: «الثاني»[3] از واجباتی که در وضو داریم، «غسل الیدین» است. خب شما «غسل الیدین» را ثانی قرار دادید، «غسل الوجه» را اول قرار دادید. از این تعبیر به اول یا ثانی ما استفاده کردیم که ترتیب بین این دو قائل هستید. ترتیب را از کجا استفاده کردید؟ جواب میدهند: «و الترتیب»؛ ترتیب یعنی ترتیب بین غسل یدین و غسل وجه، نه ترتیب در افعال وضو. به بقیه افعال کار نداریم، ما هنوز بقیه افعال را مطرح نکردیم. ترتیب یعنی ترتیب بین غسل وجه و غسل یدین.
یک معنای دیگری هم به ذهن میرسد: ترتیب بین اجزای خود ید. ترتیب بین اجزای ید هم به ذهن می رسد. یعنی ید را که می شویی از بالا بشوی یا از پایین بشوی یا از وسط هم شروع کردی عیبی ندارد. این هم به ذهن میرسد که مراد از ترتیب، ترتیب بین اجزای ید باشد. ولی این بحث را ایشان بعداً مطرح میکند. چون بعداً مطرح میکند، ما از ترتیبی که در اینجا گفته، این دومی را اراده نمیکنیم. ترتیب به همان معنای اول: ترتیب بین غسل وجه و غسل یدین. چون کلام میبینید مبهم است، در تصریح مستفاد است، هیچ بیان نکرده که مراد از ترتیب چیست. لذا ما باید بحث کنیم ببینیم مراد از ترتیب چیست. مطلق ترتیب عرض کردم مراد نیست. ترتیب بین اجزای ید میتواند مراد باشد. منتها چون بعداً مطرح میشود، اینجا دیگر اراده نشده. میماند ترتیب بین وجه و یدین که آن را میگوییم اراده شده.
«والترتيب مستفاد من الإجماع والخبر ويمكن فهمه من الآية أيضا بتكلّف»؛ میتوانیم این ترتیب را از آیه هم استفاده کنیم، منتها با تکلف استفاده کنیم. دو طریق برای استفاده از آیه ذکر میشود که این که الان می خواهیم بخوانیم طریق اول است.
«بأن يقال يفهم تقديم الوجه» بر غسل یدین. یا به عبارت دیگر: تأخیر وجه از قیام إلی الصلاة. «يفهم تقديم الوجه لوجود الفاء التعقيبيّة»؛ این عبارت دیگری که گفتم درست بود. یعنی باید عبارت مرحوم محقق را عوض کرد تا همین بیانی که عرض میکنم درآورد. تقدیم وجه با فاء تعقیبیه فهمیده نمیشود، تأخیر وجه از ﴿قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾[4] فهمیده میشود، نه تقدیم وجه بر بقیه. تقدیم وجه بر بقیه فهمیده نمیشود، تأخیر وجه از قیام إلی الصلاة فهمیده میشود. چون فاء برای تعقیب است، یعنی برای تأخیر است، نه برای تقدیم. خب پس ظاهر عبارت مرحوم محقق ایراد دارد، بهخصوص که کلمه تعقیب هم ایشان به کار برده. تعقیب با تقدیم سازگار نیست. تقدیم را چطوری از تعقیب استفاده میکنید؟ تعقیب یعنی مؤخر بودن، یعنی در عقب بودن. تقدیم که نمیشود از تعقیب استفاده کرد. ظاهر عبارت به نظر مشکل میرسد، ولی توجیه دارد و باید توجیهش کرد تا عبارت ایشان درست شود.
ایشان میگوید که چون بعد از قیام إلی الصلاة (دقت میکنید چه عرض میکنم؟) چون بعد از قیام إلی الصلاة و در عقب قیام إلی الصلاة غسل وجه را گفته است، نه بقیه را؛ پس معلوم میشود غسل وجه بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة باید واقع شود و در نتیجه باید بر بقیه افعال مقدم شود. از جمله باید بر غسل یدین مقدم شود. پس عبارت ایشان، عبارت درستی است. از تعقیب فاء فهمیده که در عقب قیام إلی الصلاة اولین فعلی که واقع میشود غسل الیدین است. از تعقیب فهمیده، از تعقیب فهمیده که بعد از قیام إلی الصلاة اولین فعل بلافاصله (این بلافاصله را که عرض میکنم، مفاد فاء است چون فاء برای تاخیر بلا مهلة یعنی بلافاصلة است)، از این فاء فهمیده که بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة باید غسل وجه واقع شود. پس اگر بلافاصله باید واقع شود، پس باید غسل وجه مقدم بر بقیه باشد. و وقتی تقدیم بر بقیه پیدا کرد، تقدیم بر غسل یدین هم پیدا می کند. پس تعبیر ایشان، تعبیر درستی است: «بأن يقال يفهم تقديم الوجه»[5] به خاطر وجود فاء تعقیبیه است.
همینجا میتوانیم ترتیب را استفاده کنیم، بدون اینکه آن جزئیات بعدی را ضمیمه کنیم. البته جزئیات بعدی را هم ضمیمه میکنیم، چنان چه خود مرحوم محقق هم ضمیمه کرده، ولی قبل از اینکه آن توضیحات بعدی ضمیمه بشود، همینجا میتوانیم ترتیب را بفهمیم. چون گفت غسل وجه باید مقدم بر بقیه باشد. وقتی بر بقیه مقدم شد، دیگر بر غسل یدین هم مقدم میشود. حالا غسل یدین بر مسح مقدم باشد یا نه، آن بحث دیگری است. فعلاً ما بحث در آن نداریم. بحث ما در این است که غسل وجه باید بر غسل یدین مقدم بشود و این را الان فهمیدیم. چون غسل وجه بر همه مقدم شد، وقتی بر همه مقدم شد، از جمله بر غسل یدین هم مقدم است. پس مدعای ما همینجا معلوم شد.
منتها ضمیمه میکنیم این ضمیمه را که من از خارج عرض کردم: «ولا قائل بعدم الترتيب حينئذ». «حینئذٍ» یعنی در این هنگامی که ثابت شد ترتیب فیالجمله (یعنی ترتیب بین غسل وجه و قیام إلی الصلاة)، همین ترتیب که ثابت شد، ما دیگر باید بگوییم ترتیب بین بقیه افعال هم هست. چون کسانی که ترتیب را نفی کردند، همین ترتیب فی الجمله را هم قبول ندارند. مطلقاً ترتیب را نفی کردند. ما باید از قول آنها خارج بشویم. اگر ترتیب فی الجمله را قبول کردیم، این ترتیب بین غسل وجه و قیام إلی الصلاة را قبول کردیم، حتماً باید از قول آنها خارج بشویم و برویم داخل بشویم در قول کسان دیگری که ترتیب را نفی نمی کنند. آن وقت در بین آن قولها کسی دیگر نافی ترتیب نیست. نافی ترتیب بین غسل وجه و غسل یدین نیست.
«ولا قائل بعدم الترتيب» خب، اشکال میشود: حنفیه قائل به عدم ترتیب هستند. جواب میدهد: اینها ترتیب فیالجمله را هم قبول ندارند. «حینئذٍ» یعنی وقتی ما ترتیب فیالجمله را قبول کردیم، دیگر قائلی به عدم ترتیب نداریم. حنفیه که ترتیب فیالجمله را قبول ندارند. ما نگفتیم قائلی به عدم ترتیب نداریم تا شما بگویید حنفیه قائل به عدم ترتیب هستند. گفتیم «حینئذٍ» قائل به عدم ترتیب نداریم. «حینئذٍ» یعنی حالا که ترتیب فیالجمله را قبول کردیم. حالا که ترتیب فیالجمله را قبول کردیم، دیگر قائل به عدم ترتیب نداریم. ولی مطلقاً قائل به عدم ترتیب داریم؛ حنفیه کسانی هستند که قائل به عدم ترتیب هستند. ولی اگر ما ترتیب فیالجمله را قبول کردیم، از قول حنفیه بیرون میآییم. با قطع نظر از قول آنها، دیگر قائل به عدم ترتیب نداریم. عبارت این جا مقداری مشکل است. توضیح دارم می دهم فکر میکنم إنشاءالله روشن بشود.
«فإنّ الحنفيّة»؛ واجب نمیدانند ترتیب را اصلاً، «بل تُجَوِزُ تقویم» (تَجَوَزَ نخوانید، تَجَوَزَ یعنی مجازگویی کرد، «تُجَوِزُ» یعنی اجازه دارد)، بلکه حنفیه اجازه میدهد تقدیم غسل رجلین را بر غسل وجه. اصلاً ترتیب را قائل نیست. حالا اگر کسی ترتیب فیالجمله را قائل شد، دیگر قول حنفیه میرود کنار. در مابقی اقوال قولی پیدا نمیکنید که بگوید ترتیب نیست. همه دیگر قائل به ترتیب هستند. منتها حالا ترتیب چهطور در آن بحث است؟ ولی ترتیب بین اجزاء وضوء فی الجمله قبول است.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: «حینئذٍ» در این هنگامی که ترتیب بین غسل وجه و قیام الی الصلاة را قائل شدیم، یا در این هنگامی که تقدیم وجه بر سایر افعال را قائل شدیم. هر دو جور حینئذ را معنا میکنیم، چون من «تقديم الوجه لوجود الفاء التعقيبيّة» را دو طور معنا کردم: یکی آنطور که صاف باشد، یکی آنطور که ایشان گفته است. که عرض کردم هر دو حرف هم درست است. آن طور که ایشان گفته، «حینئذٍ» را باید به آن معنای دوم بگیریم. «حینئذٍ» یعنی هنگامی که تقدیم وجه بر سایر افعال از آیه استفاده شد، یا به آن بیانی که عرض کردم تأخیر از قیام إلی الصلاة استفاده شد. توضیح دادم که این دو تا معنا به یک جا برمیگردد.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: نمیشود اینجا. فاء بر ﴿فاغْسِلُواْ﴾[6] وارد شده باشد، شما ترتیب بین غسل و مسح را میخواهید استفاده کنید، نمیشود. فاء مدخول خودش را با ماقبل خودش مرتب میکند، نه با مابعد. مدخول خودش را با مابعد مرتب نمیکند. با ماقبلش مرتب می کند. چطور میتوانید ترتیب غسل با مسح را بفهمید در حالی که فاء بر سر غسل درآمده است؟ اگر فاء بر سر مسح درمیآمد، بله، ترتیب بین غسل و مسح بیان میشد. اما فاء بر سر غسل درآمده، مسح بدون فاء است. فاء ترتیب دارد، ترتیب دارد با چه؟ با ما بعد؟
پرسش: نامفهوم
پاسخ: نه. نگفتیم از فاء ﴿فاغْسِلُواْ﴾ میفهمیم که غسل مقدم بر مسح است. از فاء ﴿فاغْسِلُواْ﴾ میفهمیم که بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة است. و چون بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة است، بالالتزام مقدم بر بقیه است. از این طریق می فهمیم. نه فاء به ما بفهماند که ﴿فاغْسِلُواْ﴾ مقدم بر ﴿امْسَحُواْ﴾ است. فاء این را نمیتواند بفهماند. فاء به ما میفهماند که ﴿فاغْسِلُواْ﴾ بعد از قیام إلی الصلاة است و چون بعد از قیام إلی الصلاة واقع شده، پس مقدم بر بقیه است.
توجه می کنید؟ از این طریق ما استفاده کردیم، نه خود فاء به ما بفهماند که اغسل بر امسح مقدم است. فاء که بر سر امسح وارد نشده. اگر فاء بر سر مسح وارد شده بود، ما میگفتیم غسل ثم مسح یا سپس مسح، آن وقت ترتیب فهمیده می شد. اما چون فاء بر سر ﴿فاغْسِلُواْ﴾ وارد شده و ﴿امْسَحُواْ﴾ بدون فاء است، ترتیب بین غسل و مسح را ما از فاء نمی فهمیم، ترتیب بین غسل و قیام إلی الصلاة را میفهمیم. چون عرض کردم فاء همیشه ما بعد خودش را با ماقبل خودش مرتب میکند، نه با مابعد خودش. را با مابعدتر خودش مرتب کند.
«وأيضا»[7] بیان دوم است که در این بیان دوم هم ما میخواهیم بفهمیم که غسل مقدم وجه است. این بیان دوم میگوید که فاء تعقیبیه بر سر ﴿اغْسِلُواْ﴾ [8] وارد شده و فهمانده که غسل باید در عقب قیام إلی الصلاة باشد. یعنی اول قیام إلی الصلاة است، بعدش غسل وجه است. بعد هم به ترتیب بقیه را ذکر کرده است. چون اولین فعلی که ذکر کرده با فاء آمده و بقیه به ترتیب پشت سر این جمله مصدَّره به فاء ذکر شدهاند، لذا ما حکم ترتیبی را که در غسل وجه با فاء استفاده کردیم، در بقیه هم جاری میکنیم. چون بقیه هم به ترتیب ذکر شدهاند، اگرچه با فاء نیامدند، ولی بالاخره به ترتیب ذکر شدهاند. همه هم عطف گرفته شدهاند بر آنچه که مصدَّر به فاء شده بود؛ یعنی عطف گرفته شده بود بر غسل وجه. درست است که فاء نیامده و ترتیب را نفهمانده، ولی ما ترتیب را از همین نحوه ذکر استفاده میکنیم و میبینیم که این افعال به ترتیب عطف شدهاند. به ترتیب عطف شدهاند بر غسل وجه در حالی که غسل وجه با فاء آمده است. پس میفهمیم همانطور که در غسل وجه ترتیب لازم است، در اعمال بعدی هم ترتیب لازم است.
این وجه دوم است که توجه می کنید وجه تمامی نیست. فاء فقط میفهماند که مدخولش با قبلش ترتیب دارد، در مابعد دخالتی ندارد. به تعبیر ایشان که تعبیر بسیار خوبی است، میفرمایند فاء میفهماند که مجموع ما بعد فاء باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد، اما خود آن مجموع چگونه باید واقع شوند بیان نمیکند. مجموع این افعال وضو باید بعد از قیام إلی الصلاة باشند، ولی در بین خود این مجموع اجزایی هست، این اجزا باید چگونه واقع شوند معلوم نمیشود. به عبارت دیگر، از آیه این طور فهمیده میشود: إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فتوضّؤا، این فاء بر سر کل وضوء داخل شده و فهمانده که توضوء باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد. وقتی وارد توضوء میشویم و می ببینیم اجزایی دارد، در بین اجزا فاء نیامده. ترتیب حاصل نیست. صرف ذکر به ترتیب هم کافی در فهم ترتیب نیست. درست است خدا اول ید را گفته بعد رأس را گفته بعد رجل را گفته است، این ترتیبی که ذکر شده بدون فاء ذکر شده. چون بدون فاء ذکر شده، ذکر مفید ترتیب نیست. اگر فاء میآمد ترتیب را از فاء استفاده میکردیم، چون واو آمده و واو هم برای ترتیب نیست، ما نمیتوانیم از صرف ذکر کردن یکی پس از دیگری استنباط کنیم که این یکی باید بعد از دیگری واقع بشود. پس توجه کردید که فاء را ما دال بر ترتیب نمیبینیم. ولی میگوییم قیام الی الصلاه با کل افعالی که بعد از فاء ذکر شدند، ترتیب دارد. وقتی در خود افعالی که بعد از فاء ذکر شدهاند اجزایی هست، ترتیب بین آنها را ما از راه آیه نمیتوانیم استفاده کنیم، در آیه نمیتوانیم استفاده کنیم. در آیه فاء نداریم، فقط ذکر است. ذکر هم که با واو آمده و دلالت بر ترتیب نمیکند.
پس این قول دوم، این راه حل دوم، راه حل درستی نیست، وجه دوم خواست بیان کند فاء ترتیب را درست میکند. مابعد هم که بر این صاحب فاء عطف میشوند، چون با تقدیم و تأخیر دارند ذکر میشوند، پس در عمل هم باید یکی مقدم باشد یکی مؤخر باشد. جواب میدهیم که تقدیم و تأخیر از ذکر واو فهمیده نمیشود. تقدیم و تأخیر احتیاج دارد به ذکر فاء و فاء نیامده، فاء فقط یک جا آمده، آن هم اول ﴿فاغْسِلُواْ﴾. و نشان داده که قیام إلی الصلاة با آن عملی که از ﴿فاغْسِلُواْ﴾ شروع میشود ترتیب دارند. ولی خود آن عمل چگونه ترتیب دارد ساکت است؟ پس از آیه استفاده ترتیب با این بیان دوم نمیشود.
پرسش: نامفهوم
پاسخ : ﴿فاغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ﴾؛ ﴿أَيْدِيَكُمْ﴾ بعد از ﴿ وُجُوهَكُمْ﴾ آمده است. درست است ﴿وَ امْسَحُوا﴾ بعد از ﴿فاغْسِلُواْ﴾ آمده، ولی ﴿أَيْدِيَكُمْ﴾ بعد از ﴿وُجُوهَكُمْ﴾ آمده. ترتیب همهجا هست. اول وجه، بعد ید، و بعد رأس و بعد رجل را گفته است. دو تا را با ﴿اغْسِلُواْ﴾ گفته، دو تا را با ﴿امْسَحُوا﴾ گفته است. بین غسل و مسح ترتیب است، در غسلها هم بین ید و وجه ترتیب است.
همین دیگر، این راه دوم میخواهد این را استفاده کند. ما می گوییم استفاده نمیشود. چون فاء ندارد. آن ترتب مسح بر غسل هم از آیه استفاده نمیشود، چون فاء نداریم. نه تنها ترتب ید بر وجه استفاده نمیشود، ترتب مسح بر غسل هم استفاده نمیشود.
پرسش: ظهور هم ندارد در این مبنا؟
پاسخ: ظهور داریم. این ترتیب گفتن دلالت بر ترتیب نمی کند. چارهای نداشته، بالاخره باید با ترتیب بگوید. مگر میشد هر چهار تای اجزا را با هم بگوید؟ بالاخره الفاظ در زبان پشت سر هم میآیند، یکی باید مقدم باشد یکی باید مؤخر باشد. حالا شاید وجه را مقدم کرده به اعتبار دیگر بوده، شاید به خاطر اهمیت وجه بوده که وجه را مقدم کرده، نه به خاطر اینکه غسل وجه مقدم بشود. نمیدانیم جهت اینکه این اول ذکر شده و آن دوم ذکر شده چیست. شاید اصلاً به خاطر اینکه ناچار بوده بالاخره باید یکی اول ذکر بشود و یکی دوم ذکر می شد اینطوری ذکر کرده، و ترتیب واقعی نباشد. اگر فاء میآورد ما میفهمیدیم که ترتیب است، ولی چون فاء نیاورده ترتیب استفاده نمیشود. دال بر ترتیب نداریم. نمیخواهیم بگوییم ترتیب را نداریم، ترتیب را عرض کردیم از اجماع و خبر به دست میآوریم، از خود آیه نمیتوانیم استفاده بکنیم. چون آیه دال بر ترتیب ندارد، صرف ذکر آن هم با واو دلالت بر ترتیب نمی کند.
«وأيضا عطف الباقي»[9] ؛ باقی یعنی غیر از وجه. بقیهای که بعد از وجه آمده. عطف باقی بر کلمه وجه «يفيد التعقيب». خب روشن است که عطف باقی بر کلمه وجه مفید تعقیب نیست. خود گوینده هم میداند مفید تعقیب نیست، لذا قید می آورد «الّذي هو مدخول الفاء». از اینجا میخواهد استفاده کند. والا صرف عطف گرفتن ید بر وجه دلیل بر این نمیشود که ید مؤخر از وجه باشد. میخواهد بگوید چون وجه مدخول فاء است، گویا که ید و رجل و رأس که بعد از این ذکر می شوند، آنها هم مدخول فاء هستند. میخواهد فایی که بر سر وجه درآمده را یکطوری بر سر ید و رجل و رأس دربیاورد. و الا خودش هم میداند که ذکر و عطف اینها بر همدیگر مفید ترتیب نیست. لذا قید میکند وجهی که مدخول فاء است، عطف گرفتن بر وجهی که مدخول فاء است، مفید ترتیب است. نه عطف گرفتن بر وجه ترتیب است، عطف گرفتن بر وجه مفید ترتیب نیست، خودش هم میداند. اما عطف بر وجهی که آن مدخول فاء است، مفید ترتیب است. به این بهانه که فایی که بر سر وجه درآمده، بر سر آن های دیگر نیز دربیاید. این دارد اینطوری استفاده میکند. که ما بعدا جواب می دهیم: فایی که بر سر وجه درآمده، مخصوص وجه است و به بقیه کار ندارد.
عطف باقی بر وجهی که آن وجه مدخول فاء است یفید تعقیب فی کل واحد.
«فتأمّل فيه»؛ این «فتأمّل فيه» خوب است سر خط نوشته بشود. کتاب ما سر خط ننوشته. یعنی این دارد اشکال میکند بر این وجه دوم. یا «فتاملٌ فیه»؛ هر دو جور شاید بتوانیم بخوانیم، «فتامل فیه» راحتتر است. چون «فتاملٌ فیه» باید جواب أما بشود که أما نداریم مگر اینکه أما در تقدیر بگیریم. علی ای حال «فتاملٌ فیه» اشکال ندارد. «فتأمّل فيه» بهتر است. «فتأمّل فيه» یعنی در این کلام «فإنها» یعنی فإن الآیه با آوردن فاء بر سر ﴿اغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ﴾[10] دلالت میکند بر اینکه مجموع اعمال وضو که از غسل وجه شروع میشود، باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد. نه تکتک اینها باید بعد از همدیگر باشد. فاء مفید این است که آنچه که بعد از فاء آمده باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد. آنچه که بعد از فاء آمده مجموع افعال وضو است. یعنی این مجموع را بعد از قیام الی الصلاة قرار بده. اما اینکه در داخل این مجموع اجزا را چگونه انجام بده، ساکت است؟
پرسش: نامفهوم
پاسخ: در قول اول نیست.
پرسش: اینها عطف به واو شدهاند و مجموعاً بعد از قیام به صلاة شده اند. پس همه باید مجموعا موخر از قیام إلی الصلاة باشد.
پاسخ: ببینید، ما در قول اول از تقریباً چیزی که به آن اجماع مرکب گفتیم استفاده کردیم. نباید استفاده میکردیم، چون ایشان میخواست از آیه استفاده کند، نه از چیزی خارج از آیه. ولی ما رفتیم از خارج از آیه هم استفاده کردیم. که این استفاده، استفاده بهجایی نبود و من در آخر سر حرفم را پس گرفتم که استفاده از اجماع مرکب نشود. اشاره هم کردم. اشاره کردم که ایشان دارد از «تقديم الوجه لوجود الفاء التعقيبيّة»[11] استفاده میکند. همین را استفاده کرد. بعد «فإنّ الحنفيّة» جواب سؤال مقدر گرفته شد. اینها دیگر در توضیح ترتیب استفاده نشد. در بیان اولی که گفتم، در توضیح ترتیب از این مطالب استفاده کردم، ولی در بیان دوم استفاده نکردیم. این را دفع دخل مقدر گرفتیم. آن وقت بیان اول اینطور میشد: چون فاء تعقیبیه آمده، فهمانده که باید غسل وجه مؤخر از قیام إلی الصلاة باشد و بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة واقع بشود. چون بعد از قیام إلی الصلاة بلافاصله غسل وجه شروع میشود، پس غسل وجه اولین فعل می شود. از این خواستیم استفاده کنیم که در مابقی هم ترتیب هست. خب اگر به این مقدار وجه اول را بیان کنیم، این اشکالی که بر وجه دوم کردیم، بر وجه اول هم وارد میشود. اگر به این بیان، بیان کنیم. اگر نه، آن بیان اولی که عرض کردم باشد که از اجماع مرکب هم استفاده کنیم که عرض کردم نباید استفاده میکردیم. این اشکالی که بر بیان دوم وارد میکنیم، بر بیان اول وارد نمیشود.
من خیلی نمیخواهم سر به سر عبارات بگذارم. می ترسم مخاطب گیج شود. حالا چون شما فرمودید، من یک احتمال دیگری هم در این عبارت اظهار کنم. و این احتمال این که ایضا بیان دوم نباشد، تتمه بیان اول باشد، و این هم برداشت خوبی است. آن وقت «فتأمّل فيه»[12] به همین بیانی که صدر آن قبلاً گفته شد ذیل آن با «أيضا عطف الباقي» گفته می شد اشکال می کنیم. پس یک بیان داریم، و یک اشکال. اینطور بگوییم: ببینید، «يفهم تقديم الوجه لوجود الفاء التعقيبيّة»[13] ؛ ما تقدیم وجه را میفهمیم، پس وجه باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد. «و ایضا»[14] ترتیب در بقیه را هم از عطف بر وجه میفهمیم. ببینید همه مطلب سر تا سر یکی شد. می فهمیم تقدیم وجه را به خاطر فاء تعقیبیه. پس ترتیب بین وجه و قیام الی الصلاه از فاء فهمیده شد. ایضا ترتیب در بقیه را می فهمیم از عطف بقیه بر وجهی که مدخول فاء است. دقت میکنید که سر تا سر این عبارت یک وجه را دارد بیان میکند، نه دو وجه را. با این توضیحی که من دارم عرض میکنم، چند جور میشود عبارت را معنا کرد. حالا هر کدام میل شماست. عبارت با همه سازگار است. و این را من اشاره بکنم که ممکن است گوینده از عبارتی که میآورد یک مطلبی را اراده کرده باشد و یکی از احتمالات را مراد جدی قرار داده باشد، ولی ما که به آن عبارت برخورد میکنیم موظف نیستیم ببینیم مراد او چیست. ما باید ببینیم مدلول عبارت چیست . مدلول عبارت ممکن است چند جور باشد، چند تا احتمال در مدلول عبارت بدهیم. ما هر چند تا احتمال را قبول میکنیم. یعنی نمیگوییم مراد این آقا چیست، میگوییم مدلول عبارتش چیست. من عرض کردم که زمانی مراجعه کنید به کلمات شیخ انصاری در مکاسب که بارها میبینید کلامی را از یک بزرگی که قبل از خودشان بوده نقل میکند، میگوید اگر این را اراده کرده پس باید اینچنین جواب داد، اگر آن را اراده کرده باید آنچنان جواب داد. پیداست که کلام محتمل دو معناست و آن وقت شیخ انصاری میگوید اگر این معنا اراده شده باشد این اشکال بر آن وارد است، اگر آن معنا اراده شده باشد این اشکال بر آن وارد است. دنبال این نیست که گوینده چه اراده کرده، دنبال این است که مدلول کلام چیست. ما خیلی از کلمات و جملات را میخوانیم، میبینیم چند جور بیان میشوند، چند جور معنا میشوند. خب همه را میتوانیم اراده بکنیم، مگر اینکه اراده یک معنا مشکلی درست کند. آن وقت حمل بر صحت می کنیم و میگوییم متکلم این معنا را اراده نکرده است. ولی اگر مشکلی درست نکند، حمل میکنیم لفظ را بر تمام محتملات. در اینجا هم که چند تا احتمال داریم در همین عبارتی که عرض کردم، همه احتمالاتش درست است.
«فكأنّه قال : إذا قمتم إلى الصلاة فتوضّؤا»؛ گویا همه غسل و مسح را، چه غسل وجه و ید باشد، چه مسح رأس و رجل باشد، همه را جمع کرده، فاء را بر سر مجموع داخل کرده. گفته «إذا قمتم إلى الصلاة فتوضّؤا» بعد که رفته در ذکر اجزای وضو، دیگر ترتیب را رعایت نکرده. ترتیب را اعتبار نکرده. شاید این طور باشد. پس از آیه نمیتوانیم ترتیب استفاده کنیم.
بررسی دلالت آیه بر وجوب موالات در افعال وضو
مطلب بعدی: خب تا اینجا یک مطلب گفته شد. ترتیب بین غسل یدین و غسل وجه از آیه استفاده نشد. موالات چیست؟ آیا بین غسل یدین و غسل وجه باید موالات رعایت بشود؟ حالا فرض کنید ما ترتیب را از یک جای دیگر درست کردیم، نه از آیه. از جای دیگر درست کردیم معلوم شد که غسل یدین باید بعد از غسل وجه باشد. این سؤال مطرح است که بلافاصله بعد از غسل وجه باشد، یا اگر مثلاً دو سه ساعت هم فاصله شد اشکال ندارد؟ آیه نشان نمیدهد که موالات شرط است. بر فرض ما ترتیب را از آیه استفاده کنیم، مفادش این می شود که صورت را بشوی، بعداً دست را بشوی، بعداً یعنی چه زمانی؟ بیان نمیکند که چه زمانی. میتواند لحظه بعد باشد، میتواند دو ساعت بعد باشد. پس موالات از آیه استفاده نمیشود. بنابراین همانطور که بر ترتیب دلالت نمیکند، بر موالات ایضا دلالت نمیکند. «ولا تدلّ على الموالاة أيضا»؛ یعنی آیه بر موالات دلالت نمیکند. «أیضاً» یعنی همانطوری که بر ترتیب دلالت نکرد.
بعضیها خواستند به یک صورت متکلفانهای از این آیه موالات را استفاده کنند. بیانشان این است که ما از آیه استفاده میکنیم که این اجزا باید بلافاصله پشت سر هم قرار بگیرند و صادر بشوند بلافاصله. چون اگر مجاز بودیم با فاصله کوتاه اجزا را انجام بدهیم، خداوند اجزا را با فاء میآورد. اگر مجاز بودیم با فاصله طولانی اجزا را انجام بدهیم، خدا اجزا را با ثم میآورد. میبینیم نه ثم فاصله شده، نه فاء فاصله شده است. میفهمیم که باید اجزا را بلافاصله انجام بدهیم. آن هم بلافاصله عقلی. ولی بلافاصله عقلی ممکن نیست. چیزی که ممکن نباشد، بر قدر متیقنش اکتفا میشود؛ یعنی به مقدار ممکن اکتفا میشود. مقدار ممکن این است که به اندازهای که فاصله عرفی بشود اشکالی ندارد، بیش از آن دیگر فاصله نشود. به عبارت دیگر، آنقدر فاصله نشود تا جزء قبلی خشک بشود. امروزه اینطوری فتوا میدهند دیگر. میگویند موالات بین اجزای وضو در حدی است که جزء قبلی خشک نشود. اگر جزء قبلی خشک شد، خواستیم وارد جزء بعدی بشویم، موالات به هم خورده است و وضوء باطل است. الان هم میگوییم چون بلافاصله عقلی ممکن نیست اجزا را ایجاد کنیم، پس بلا فاصله عرفی ایجاد کنیم، کافی است. یعنی به حدی که ممکن است. حد ممکن را هم توضیح میدهیم، میگوییم عبارت از این است که به مقداری فاصله داده نشود که عضو قبلی خشک بشود.
پس توجه دارید، از آیه استفاده میکند فاصله نداشتن را. بعد میگوید فاصله نداشتن ممکن نیست، پس به اندازهای که ممکن باشد ما از کار قبلی فارغ شویم و وارد کار بعدی بشویم، به آن اندازه به ما مهلت میدهند که فاصله دهیم. پس موالات شرط است، موالاتی که این فاصله مختصر مزاحمش نیست. به این صورت خواستند از آیه استفاده موالات بکنند.
ایشان جواب میدهد که آیه فقط بیان میکند (بر فرض ترتیب از آیه استفاده بشود) فقط بیان میکند که این عضو، این عمل یا این جزء عمل باید در عقب آن جزء عمل واقع شود. اما در عقب با چه فاصلهای؟ بیفاصله یا با فاصله؟ با فاصله مثلاً چه مقدار باشد؟ اصلاً آیه در مورد این ساکت است. از آیه شما چگونه بیفاصله بودن را درآوردید؟ بر فرض بیفاصله بودن را درآورید فقط میتوانید بگویید ﴿إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ﴾[15] بدون فاصله ﴿فاغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ﴾. آنجا میتوانید بدون فاصله را قائل بشوید، چون فاء وجود دارد و فاء دلالت میکند بر ترتیب بلا مهلت. ترتیب بلا مهلت یعنی بلا فاصله، فقط در غسل میتوانید بگویید که فاصله نباشد. در مابقی چطور نفی فاصله می کنید؟ هیچ دلیلی در خود آیه ندارد.
پس بعضیها خواستند موالات را از خود آیه استفاده کنند با بیانی که گفته شد. مرحوم محقق میفرماید از آیه استفاده نمیشود. بر فرض بخواهد استفاده بشود، فقط آن قسمتی که فاء دارد موالات را استفاده میکند. در بقیه نمیتوانیم موالات استفاده کنیم.
«وفهمها»[16] ؛ مبتدا است. خط بعدی «بعید» خبرش است. یعنی «فهم الموالات بانه» «بأنّه»؛ یعنی با این بیان. «أنّه يفهم»؛ از آیه فهمیده میشود «تعقيب الكلّ بلا فصل»؛ هر یک باید در عقب دیگری باشد، آن هم بلافاصله. این از آیه فهمیده میشود. ولی «وذلك غير ممكن» این وقوع بلا فصل ممکن نیست. بنابراین «فيراعى ما أمكن» فیالجمله فاصله را رعایت کنید، به مقداری که ممکن است. میگوییم دیگر بیش از این نباشد. به مقدار ممکن اجازه فاصله میدهیم، میگوییم دیگر از این اضافه نشود. پس موالات شرط میشود و فاصله کم بخشیده میشود. میفرماید سهم موالات با این بیان از آیه «بعید» آیه دلالت بر موالات نمیکند. زیرا مراد آیه (اگر ثابت شود ترتیب) مراد آیه مجرد تعقیب است. فقط بیان میکند که این در عقب آن واقع شود. «لا بلا مهلة» بیان نمیکند که بلا مهلت واقع شود. نه بیان میکند که مع مهلت واقع شود، نه بیان میکند بلا مهلت واقع شود. کاری به این مسئله ندارد. پس نمیتوانید شما بلا مهلت را استفاده کنید. حالا چه بلا مهلت عقلی را، چه بلا مهلت عرفی را. عقلی که گفتید ممکن نیست، عرفی را استفاده کردید. آیه عرفی را هم افاده نمیکند.
«وعلى تقدير كونها مرادة»؛ ضمیر «کونها» به «بلا مهلة» برمیگردد. بر فرض این «بلا مهلة» مراد باشد، در تمام اعضا نمیتوانید مراد قرارش بدهید. بلکه باید بگویید «فلا يفهم إلّا كون غسل الوجه بلا مهلة». باید بگویید غسل باید بلا مهلت بعد از اراده صلاة واقع شود، بعد از قیام إلی الصلاة واقع شود. غسل را باید بگویید بقیه اعضا را نباید بگویید. چون غسل مصدَّر به فاء است، و فاء برای ترتیب بلا مهلت است. پس از فاء میتوانید بلا مهلت را استفاده کنید و این فاء فقط در غسل وجه است. پس شما در غسل وجه میتوانید فتوا به بلا مهلت بدهید. در مابقی فاء نیامده، در آنجا نمیشود استفاده بلا مهلت بکنید. پس این موالات را از کجا می فهمید؟ آن هم موالات با تعیین این مقدار موالات که باید به اندازهای باشد که عضو قبلی خشک نشود. هم موالات استفاده کردید، هم مقدارش را تعیین کردید. این را از کجا می فهمید؟ میفرماید هر دو از روایات استفاده میشود. «نعم : يفهم وجوب الموالاة وبطلان الوضوء بتركها ، مع جفاف جميع الأعضاء السابقة»؛ فهمیده میشود این دو مطلب (یکی وجوب موالات، یکی بطلان وضو در این حالت) «من الروايات الصّحيحة بل الإجماع».
بررسی کیفیت غسل یدین و معنای ﴿إِلَى الْمَرافِقِ﴾
خب، ظاهرا به بحث بعدی نمیرسیم. بحث بعدی این است که ترتیب در اجزای خود غسل ید آیا باید رعایت بشود؟ که ما از بالا بشوییم به سمت پایین (چنانچه شیعیان می شویند)، یا از پایین به سمت بالا کافی است (چنانچه سنیها این کار را انجام میدهند)؟ این بحث را میخواهیم مطرح کنیم که ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ﴾[17] باشد چنانچه ظاهر آیه است، یا میتواند «الی الاصابع» هم باشد؟ اگر الی الاصابع میتواند باشد، ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ﴾ را چگونه توجیه میکنیم؟ صریح در آیه ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ﴾ داریم. ما که میگوییم «من المرافق إلی الأصابع»، ما میگوییم «إلی الأصابع»، ﴿إِلَى الْمَرَافِقِ﴾ را چگونه توجیه میکنیم که إنشاءالله جلسه بعد خواهیم خواند.
پرسش و پاسخ با شاگردان:
پرسش: شما فرمودید که کل عمل باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد، طبیعتاً موالات از این فهمیده می شود.
پاسخ: یعنی شما میخواهید از همین فاء ﴿فاغْسِلُواْ﴾ که بر کل عمل وارد شده استفاده کنید که کل عمل باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد. بلامهله درست کل عمل بعد از قیام إلی الصلاة باشد بلا مهله، بعد میخواهید نتیجه بگیرید پس اجزای عمل باید فاصله نشود. بله، کل عمل باید بعد از قیام إلی الصلاة باشد. ولی چون عمل دارای اجزاء است، جزء اولش باید بلا مهلت شروع بشود. اجزای بعدش چه؟ این را که دیگر بیان نمیکند. شما میخواهید بفرمایید کل. بله، اگر کل، کل وابسته بود و ما میگفتیم کل عمل باید بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة واقع شود، اگر اینطور بود، خب تمام این اجزای وابسته که کل را ایجاد میکردند، باید بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة می آمدند. ولی چون جزئها، جزء های وابسته نیست. اگر ما غسل وجه را بعد از قیام إلی الصلاة بلاواسطه قرار دادیم، صدق میکند که کل عمل بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة واقع شد. اما واقع شد، کدامشان شروع شد؟ کدام بعداً شروع شد؟ کدام بلا مهلت؟ کدام با مهلت؟ اینها همه امکان دارد.
پرسش: آیا عرفا می گویند کل عمل بعد از قیام الی الصلاة اتفاق افتاد؟
پاسخ: کل عمل بعد از قیام الی الصلاه اتفاق افتاد. عرف میگوید. اما بلا مهلت اتفاق افتاد. شما تکیه بحثتان بر این است که بلا مهلت است. میفرماید کل باید بلا مهلت بعد از قیام إلی الصلاة انجام بشود. و الان هم اعتماد دارید، هم تاکید دارید بر بلا مهلت، هم تاکید دارید بر کل. عرض میکنم کل، کل وابسته اگر بود فرمایش شما درست بود. وقتی کل وابسته را میگوییم بلافاصله بعد از عمل واقع شود، یعنی همه اجزایش باید بیاید. اما وقتی کل میتواند تقطیع بشود و اجزا بشود، وقتی شروع در این کل بلاواسطه باشد، ولو اجزای بعدی با فاصله و بلافاصله باشد، وقتی که شروع در عمل بلافاصله باشد ولو اجزای بعدی با فاصله بیاید، صدق میکند که کل بلافاصله شروع شد.
پرسش: این صدق می کند عرفا؟
پاسخ: ظاهراً صدق میکند چون کل تجزیهبردار است. بله، آن که شما میفرمایید کل بما هو کل را که میخواهید تجزیهاش نکنید. آن درست است. وقتی میگوییم کل باید بلافاصله بعد از قیام إلی الصلاة واقع بشود و کل هم تجزیهبردار نباشد، مسلماً باید اجزایش پشت سر هم بیاید و موالات رعایت بشود. اما وقتی ما میگوییم کل تجزیهبردار است، دیگر مشکل ندارد. علی الخصوص، در این جا جواب دیگری هم به شما می شود داد و آن اینکه تعبیر به کل ما نداریم. ما فهمیدیم ولی تعبیر به کل نداشتیم. اگر میفرمود کل عمل را بلافاصله بعد از قیام الی الصلاة شروع کنید یا انجام بدهید، خب ما ممکن بود بگوییم موالات را می فهمیم. اما نفرموده کل، فرموده غسل را بعد از قیام الی الصلاة انجام دهید.
پرسش: ما فهمیدیم دیگر
پاسخ: ما فهمیدیم که مجموع باید بعد واقع بشود. اما چگونه باید بعد واقع بشود را نمی دانیم؟ ببینید، نگفته کل را باید بعد واقع کنید. ما استفاده کردیم که این کل باید بعد از قیام الی الصلاة باشد. کل باید بعد باشد. اما این کل بلامهلة بعد باشد، اگر تعبیر به کل داشتیم. میتوانستیم بگوییم که کل باید بعد از صلاة باشد. ولی چون تعبیر به کل نداریم، کل را خودمان استخراج کردیم، دیگر نمیتوانیم روی تعبیر کل تکیه کنیم. چون تعبیر کل را در عبارت نداشتیم. به این ترتیب شاید بتوانیم بگوییم موالات، البته فرمایش شما تا حدی خوب است اما این جوابهایی که عرض کردم باید ملحوظ شود.