90/07/14
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی عدم ذکر نیت و حالت غسل وجه در آیه 6 سوره مائده/وضوء /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/وضوء /بررسی عدم ذکر نیت و حالت غسل وجه در آیه 6 سوره مائده
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی توجیهات پیرامون شمول آیه وضو نسبت به متوضئ و محدث
صفحه ۳۸، سطر هشتم: «وكذا في الندب إلّا أن يقال الندب بالنسبة إلى المتوضّئين فيكون المراد به الرجحان المطلق»[1] .
بحثی داشتیم که در آیه آمده بود: ﴿اغْسِلُوا﴾[2] . امر بود و مطلق بود. مفادش این بود که با توجه به اینکه با ﴿إِذا قُمْتُمْ﴾ شروع شده بود، هرگاه قیام به صلاة کردید وضو بگیرید؛ اعم از اینکه متوضئ باشید یا محدث باشید. و این خلاف آن چیزی است که ما فتوا میدهیم. بنابراین باید آیه را توجیه کنیم.
بعضی توجیه کرده بودند که این قضیه و این امر در ابتدا بوده و بعداً نسخ شده است. ما در این توجیه اشکال کردیم. ولی بعدا به صورتی آن را تصحیح کردیم. توجیه دومی شده بود و آن توجیه این بود که این امر برای ندب است. ﴿اغْسِلُوا﴾ دلالت بر استحباب می کند. ایشان این توجیه را قبول نمیکنند، ولی بعد اصلاحش میکنند. در اصلاحش میفرمایند که امر را ما برای ندب نمیگیریم. کسانی که گفتند امر برای ندب است، اشتباه گفتند. امر دلالت بر مطلق رجحان میکند. منتها اینطور میگوییم: این مطلق رجحان در متوضئین به معنای استحباب است، در محدثین به معنای وجوب است. یعنی استعمال نمیکنیم لفظ امر را در دو معنا (هم در وجوب و هم در استحباب)، بلکه استعمال میکنیم در مطلق رجحان. آن وقت مطلق رجحان دو تا مصداق دارد: یکی مصداق وجوب، یکی مصداق استحباب. و ما این مصداق استحباب را نسبت میدهیم و مربوط میکنیم به متوضئین، مصداق دیگر را که وجوب است مربوط میکنیم به محدثین. به این ترتیب مشکل حل میشود. منتها نه اینکه امر حمل بر ندب شده باشد، بلکه امر حمل بر رجحان شده و در واقع ندب را نسبت به متوضئین قبول کردیم، نه نسبت به همه.
آن کسی که میگوید امر حمل بر ندب میشود، ظاهر حرفش این است که امر هم نسبت به متوضئین حمل بر ندب میشود و هم نسبت به محدثین حمل بر ندب میشود؛ در حالی که نسبت به محدثین حمل امر بر ندب جایز نیست. پس باید ندب را نسبت به متوضئین قرار بدهیم و اگر بخواهیم نسبت به متوضئین و محدثین هر دو حرف بزنیم، باید بگوییم امر دلالت بر رجحان میکند نه دلالت بر ندب. این توجیهی است که ایشان می کند.
بعد اشاره میکند یکی از کسانی که این آیه را حمل بر ندب کرده تا توجیه کند، «صاحب کشاف» است. خب، اشکال بر قول «کشاف» را گفت، بعد اشکال دومی هم بر «کشاف» وارد میکند که وقتی رسیدیم عرض می کنم، پس «کشاف» قائل به ندب بودن امر است و ما این را قبول نداریم. ندب نسبت به متوضئین را قبول داریم، ولی ندب مطلق را قبول نداریم، این اشکالی است که به «صاحب کشاف» وارد میکنیم. بعد «صاحب کشاف» مطلب دیگری گفته که آن هم اشکال دارد که وقتی رسیدیم عرض می کنیم.
نقد کلام صاحب کشاف در استعمال لفظ در دو معنا
صفحه ۳۸، سطر هشتم: «وكذا في الندب»[3] یعنی «و کذا لی فی الندب تأمل». برای این که گفت «ولي في النسخ تأمّل»، حالا میفرماید «وكذا في الندب»؛ یعنی «و کذا لی فی الندب تأمل». «إلّا أن يقال» توجیه ندب است، «إلّا أن يقال» که ندب نسبت به متوضئین است، نه نسبت به کل مکلفین. اگر این گفته بشود، «فيكون المراد به»؛ ضمیر «به» به امر برمیگردد. «فيكون المراد به الرجحان المطلق». اگر ما ندب را نسبت به متوضئین بگیریم، مراد به امر ﴿فَاغْسِلُوا﴾[4] رجحان مطلق میشود. و رجحان مطلق را وقتی میخواهیم بیانش کنیم، دو تا مصداق پیدا میکند: یکی ندب، یکی وجوب. «فكان الندب بالنسبة إلى المتوضّئين والوجوب بالنسبة إلى غيرهم»[5] یعنی محدثین. این حرف، حرف درستی است؛ که امر برای مطلق رجحان باشد، استعمال لفظ در اکثر از یک معنا هم لازم نمیآید. استعمال لفظ در معنای رجحان لازم می آید که دو مصداق دارد. این را استعمال لفظ در اکثر از یک معنا نمیگویند.
این صحیح است ولی این را نمیشود گذاشت «قولا بأنّ الأمر للندب فقط»، چنانچه در «کشاف» است. «کشاف» گفته امر به ندب است. ما این را قبول نداریم. امر به ندب نسبت به متوضئین است، ولی مطلق نگاهش کنید، نباید بگویید للندب است. باید بگویید لمطلق الرجحان است. پس صاحب کشاف که بهطور مطلق گفته امر للندب است و بیان نکرده که مرادش از ندب مطلق رجحان است، اشتباه کرده است.
اشتباه دومی هم کرده و آن این است که حمل امر بر ندب و وجوب با هم را قبول نکرده است. ما الان این چنین گفتیم دیگر، حمل کردیم امر را هم بر ندب و هم بر وجوب؛ نه اینکه هم بر ندب استعمال شده باشد و هم بر وجوب، بلکه گفتیم در مطلق رجحان استعمال شده و این مطلق رجحان دو تا مصداق دارد. «کشاف» قبول نکرده که امر هم برای ندب باشد هم برای وجوب باشد. یعنی تفسیر را قبول نکرده، گفته این «إلغاز» است؛ یعنی لغزگویی است، یعنی معما گفتن است، در پرده حرف زدن است. اجازه نداده و گفته در قرآن نباید این کار را کرد؛ که یک لفظ را استعمال کرد در دو معنا که یکی حقیقی است، یکی مجازی است. وجوب حقیقی است، ندب مجازی است. نباید در یک اطلاق یک لفظ را در دو معنا استعمال کرد، آن هم دو معنا که یکی مجازی است، یکی حقیقی. این اشکالی است که در اینجا کرده که اگر بخواهی استعمال کنی امر را هم در ندب هم در مجاز، استعمال لفظ در دو معناست، آن هم اکثری که یکی حقیقی و یکی مجازی است. در دو تا معنای حقیقی بخواهد به کار ببرد، مورد اختلاف است؛ اما در یک حقیقی و یک مجازی که دیگر به طریق اولی ممنوع است. آن هم در یک استعمال. اگر دو استعمال بود اشکال نداشت.
مرحوم محقق میفرماید که این حرف اشتباه است. اینکه ما لفظ امر را بر ندب و وجوب با هم به کار ببریم، مجاز درست می شود نه حقیقت و مجاز باهم، تا الغاز و لغز گویی درست شود. اینجا مجاز درست می شود چون لفظ در معنای وجوب تنها حقیقی است، در ندب مجازی است، در هر دو با هم مجازی است. پس استعمال لفظ در این دو معنا میشود مجاز و مجاز که الغاز نیست.
میتوانید اشکال کنید که قرینه نداریم بر این تفسیر. جوابش این است که قرینه در آیه نداریم، در بیرون آیه قرینه داریم و آن روایات است. روایات به ما میگویند بر متوضئین تجدید وضو مستحب است، بر محدثین گرفتن وضو واجب است. این تفصیل از روایات درمیآید. اگر تفصیل از روایات درمیآید، میتوانیم این روایات را قرینه قرار بدهیم. بر مرادی که از این آیه داریم.
«وأيضا قال فيه»؛ یعنی فی الکشاف. «حمله على الوجوب والندب إلغاز»؛ حمل امر بر وجوب و ندب الغاز است یعنی معماگویی و دوپهلو حرف زدن است «وتعمية» یعنی در پرده سخن گفتن است. «فلا يجوز في القرآن»؛ بر فرض که در جای دیگر جایز باشد، در قرآن جایز نیست. زیرا که چنین حمل لفظ بر وجوب و ندب، «استعمال اللّفظ في وقت لمعنييه الحقيقيّ والمجازيّ في إطلاق واحد»؛ این «معنييه» متعلق به «استعمال» است. لازم میآید («فی وقت» را من مقدم معنا میکنم) در یک وقت و در یک اطلاق («فی اطلاق واحد» را بعداً گفته، مقدم می آورم)، لازم میآید در یک وقت و در یک اطلاق استعمال کنید لفظ را در «لمعنییه»، آن هم «الحقيقيّ والمجازيّ». در دو معنا به کار ببریم، آن هم یک معنای مجازی و یک حقیقی. و این جایز نیست. اگر هم در جای دیگر جایز بشود، لااقل در قرآن جایز نیست؛ چون قرآن فصیح است، اینجور امرها در آن مجاز نمیشود.
مرحوم محقق می فرماید «وفيه تأمّل»؛ در این استدلالی که ایشان آورده تأمل است و ما اشکال داریم. «لأنّه مجاز»؛ این چنین استعمالی مجاز است، نه الغاز. و مجاز غیر از الغاز است. این حرف ایشان را ما قبول نداریم که ادعای الغاز کرده، ما ادعای مجاز میکنیم. منتها میگوییم «ولكن بعيد»؛ «لأنّه مجاز ولكن بعيد». مجاز اشکال ندارد، باطل نیست، ولی بعید است. بعید بودنش را قبول داریم «لعدم القرينة».
ولی یکطوری میتوانیم الغاز بودنش را درست کنیم. و آن وقتی است که تفصیل را بگوییم از این آیه فهمیده میشود. تفصیل نه اینکه واجب و مستحب، بلکه واجب برای محدثین، استحباب برای متوضئین. این الغاز می شود چون تفصیل می دهیم و تعیین میکنیم که ندب برای کیست، وجوب برای کیست، این را خود آیه نمیفهماند. چون نمیفهماند، میشود الغاز. یعنی اگر آیه این تفصیل را خواسته افاده کند و هیچ اشارهای به این تفصیل نکرده، لغز گفته، معما گفته. «إلّا أن يريد» صاحب «کشاف» که الغاز است، «مع فهم التفصيل»؛ در صورتی که ما تفصیل را بخواهیم بفهمیم. تفصیل بین محدث و متوضئ که برای محدث حکم به وجوب کنیم و برای متوضئ حکم به استحباب کنیم. اگر این تفصیل را بخواهیم از آیه بفهمیم، خب از آیه ظاهراً استفاده نمیشود. و چون از آیه استفاده نمیشود، اگر آیه این را اراده کرده باشد، لغز گفته است. «فهو إلغاز». الغاز هست، ولی الغازی است که با روایات حل میشود. «ولكن يجوز ذلك» این الغاز اشکال ندارد. خداوند الغاز را گفته، قرینهاش را هم قرینه منفصله در روایات واگذار کرده است. «ولكن يجوز ذلك بالبيان النبويّ»؛ این تفصیل و حل الغاز با بیان نبوی جایز است. چون در سایر اطلاقات و عمومات مخصوصه (یعنی عموماتی که تخصیص خوردهاند) داریم. عمومی که تخصیص نخورده که خب الغاز نیست؛ اما عمومی که تخصیص خورده قرینه میخواد. قرینهاش ممکن است منفصل باشد، و در روایات دیگر پیدا بشود. همانطور که قرائن در روایات دیگر مشکل ندارد، قرینه برای آیه هم در روایات باشد، اشکال ندارد. «كما في سائر الإطلاقات والعمومات المخصوصات»؛ یعنی تخصیص خوردند، ولی تخصیصشان در خودشان و متصل به خودشان نیست، تخصیص در یک جای دیگر است. «مثل آيات الصلاة والزكاة وغيرها» که این آیات بالاخره عموماتی دارند، مخصصاتی دارند. مخصصات هم همگی متصل نیستند. ممکن است شما آن عام را نگاه کنید، الغاز به نظرتان برسد، بعد میبینید با خاص تفصیل داده شد. در آن عام تفصیل مراد بود ولی بیان نشده بود. به نظر شما، پس میشود الغاز؛ ولی بعداً در دلایل خاص این تفصیل بیان شده بود. وقتی بیان شده بود، دیگر از حالت الغاز درمیآید.
تناقض در کلام کشاف پیرامون استعمال لفظ در دو معنا
اشکال دیگری بر «صاحب کشاف» این است که ایشان تناقضگویی کرده است. اینجا که ﴿فَاغْسِلُوا﴾[6] گفته شده، اجازه نداده که لفظ در دو معنا به قول خودش حقیقی و مجازی استعمال بشود؛ ولی در یک جای دیگر، استعمال لفظ در اکثر از یک معنا را با این که یکی حقیقی است و یکی مجازی است اجازه داده است. گفته است مسح رجلین عطف است بر مسح رأس. اینطور عبارت: ﴿وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ﴾. ﴿أرجل﴾ را بر ﴿رؤوس﴾ عطف گرفته است، ﴿امْسَحُوا﴾ که بر ﴿رؤوس﴾ وارد شده، بر ﴿أرجل﴾ هم وارد می شود. ظاهر این کلام این است که هم رأس را مسح کنید، هم رجل را مسح کنید. در حالی که اهل سنت سر را مسح می کنند آن هم در زمستان، و رجل را میشویند، مسح را در اینجا به دو معنا میگیرند. در وقتی که مسح متعلق به رأس میشود، میگویند مسحش کن، یعنی با رطوبت مختصر، تر کن؛ اما وقتی همین مسح را به رجل مربوط میکنند، میگویند که بشور. مسح به معنای حقیقی همان با تری مسح کردن است، کشیدن دست روی مثلاً سر یا پا است. ولی مسح به معنای شستن معنای مجازی است. این آقا (یعنی «صاحب کشاف») می گوید ﴿امْسَحُوا﴾ در این جا به هر دو معنا به کار رفته است. وقتی متعلق به ﴿رؤوس﴾ شده، به معنای حقیقی به کار رفته؛ وقتی متعلق به ﴿أرجل﴾ شده، به معنای مجازی به کار رفته است. به ایشان میگوییم: پس شما یک لفظ را در دو معنای حقیقی و مجازی به کار بردی، هیچ ابا نکردی، الغاز ندانستی، ردش نکردی. به ﴿فَاغْسِلُوا﴾ رسیدی، گفتی نمیتواند هم مستحب و هم واجب باشد، زیرا استعمال لفظ در معنای حقیقی و مجازی فی آنٍ واحد و فی استعمالٍ واحد است. آنجا را اشکال نکردی، اینجا را اشکال کردی؟ این تناقض است دیگر.
«على أنّه قال»[7] ؛ یعنی صاحب کشاف، «قال فيه» یعنی در کشاف، «بعده بأسطر» از این حرفهایی که گفته تا چند خط فاصله، این چنین گفته: «إنّ المراد بمسح الرجلين»؛ میگوییم که در عبارت آیه مسح رجلین نداشتیم، مسح رؤوس داشتیم. مسح رجلین را از کجا درآوردید؟ میگوید: «المفهوم من عطفهما على الرأس»؛ چون رجلین را عطف کردیم بر رأس، ما مسح رجلین فهمیدیم. «المفهوم» صفت برای «مسح» است. مسح رجلین که این مسح رجلین از عطف رجلین بر رأس فهمیده میشود. چون مسح رأس مطرح بوده، وقتی رجل را عطف بر رأس کردیم، مسح رجلین هم مطرح میشود. «المراد بمسح الرجلين الغسل القليل»؛ در حالی که مسح به معنای غسل مجاز است. ایشان اجازه داده که وقتی مسح به رجلین تعلق گرفته، غسل قلیل اراده بشود؛ یعنی معنای مجازی.
مرحوم محقق میفرماید: «ولا شكّ أنّه»؛ یعنی این چنین مسحی به این معنا، «لا شكّ أنّه» یعنی مسح «لا شكّ أنّ» مسح «بالنسبة إلى الرأس مسح حقيقيّ» است ولی نسبت به رجل ایشان یعنی صاحب کشاف حمل کرده بر مسح مجازی. «فهو» یعنی این مسح یک لفظ است که اطلاق شده در یک اطلاق بر دو معنا: یکی معنای حقیقی در وقتی که به رأس اسناد داده میشود، یکی معنای مجازی در وقتی که به رجل اسناد داده میشود. هر دو معنا با هم، در حالی که قرینه هم نیاورده. همان وضعی که در ﴿فَاغْسِلُوا﴾[8] داشتیم که نسبت به ندب و وجوب قرینهای نداشت، همان وضع را نسبت به این مسح داریم که نسبت به غسل حقیقی و غسل مجازی قرینهای ندارد. «بل مع الاشتباه»[9] ؛ اشتباه هم هست، چون قرینهای نیست. بالاخره شبهه پیش می آید. «فهو إلغاز وتعمية» این هم الغاز و تعمیه است. نباید اجازه بدهید، در حالی که اجازه دادی. حالا که اجازه دادی، «وهل هذا إلّا تناقض؟» آنجا که رسیدی اجازه ندادی، اینجا دو سه خط بعد اجازه دادی؟ این تناقض می شود.
«فظهر»؛ که باید مسح را در هر دو جا به یک معنی گرفت. و چون قرینهای بر مجاز نداریم، در هر دو جا به معنای حقیقی میگیریم. معنای حقیقی همین مسح است که ما انجام میدهیم. هم رأس را مسح میکنیم، هم رجل را مسح میکنیم. «فظهر» که مراد معنای حقیقی است در رجلین ایضا، یعنی همان طور که در رأس مراد معنای حقیقی همان طور که خود صاحب کشاف اعتراف دارد. در رجلین هم مراد معنای حقیقی است. «كما فهمه بعض الصحابة وأهل البيت عليهمالسلام فتأمّل فيه»؛ در این استفاده ای که کردیم دقت کن که دقیق است و طبق ظاهر هم هست.
بررسی افعال وضو و عدم ذکر نیت در آیه
«والآية تدلّ على وجوب أمور في الوضوء». حالا اصل وجوب را یا استحباب را بیان کردیم، روشن شد. میخواهیم افعال وضو را بیان کنیم. آنجایی که وضو واجب است، چه افعالی در آن واجب است؟ به ترتیب شروع می کنند: غسل وجه اول واجب است، غسل یدین دوم واجب است، همینطور پیش میرود. آیه وقتی میخواهد وضو را شروع کند با غسل وجه شروع می کند، نیت را نمیآورد؟ لذا این سؤال پیش میآید که آیا نیت واجب است؟ جزء واجبات وضو هست یا نیست. اگر جزء واجبات وضو هست، چرا خدا ذکر نکرد. از اولی که وارد در بحث وضو شده، غسل وجه را ذکر کرده و به نیت اشارهای نداشته. پس شاید ما بتوانیم استفاده کنیم که نیت در وضو واجب نیست.
جواب میدهند: نه، چون فعل، فعل اختیاری است و هر فعل اختیاری با قصد انجام میشود و نیت هم چیزی غیر از قصد نیست. احتیاجی به اعتبار نیت نبود. چون به ما دستور میدهد این کار را انجام بدهی، وقتی به ما دستور میدهد این کار را انجام بدهی یعنی کار اختیاری است. کار اختیاری نبود که متعلق دستور قرار نمیگرفت. وقتی دستور میدهد کار را انجام بدهید، این کار اختیاری است. و در کار اختیاری ما خودمان میدانیم، عقلمان حکم میکند که ما با قصد انجام میدهیم، با اراده انجام میدهیم. لذا اعتبار قصد لازم نیست باشد، چون وجود دارد. فقط ما باید مانعی برای این فعل بر قصد نیاوریم و آن هم که در آیه ذکر نشده.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: ظاهر حرف هم همین است. اصلاً فعل اختیاری را نمیشود بدون قصد انجام داد. حالا اگر ما غافل باشیم، باز هم آن قصد را در آن لابهلای غفلتمان داریم. مگر چنان غافل باشیم که اصلاً فعل اختیاری صدق نکند. بلکه اصلا فعل صدق نکند. گاهی از اوقات یک همچنین اموری پیدا میشود، که انسان یک کاری انجام بدهد، در حین غفلت تام. آن دیگر فعل انسان حساب نمیشود. مگر مجازا بگوییم فعل است. وإلا فعل اختیاری حتماً توأم با قصد است، لذا لازم نبود قصد اعتبار بشود. نه اینکه قصد لازم نیست؛ چون قصد منفک نمیشود، لازم نیست که اعتبار بشود. والا قصد لازم هست، ولی چون این لازم هیچوقت منفک نمیشود، اعتبارش نمیکنیم، یعنی بیانش نمیکنیم به عنوان یک جزء. ما در وضو اعتبارش نمیکنیم. وجه را تعریف میکنند. عرضا چقدر است و طولا چقدر است. از روی متن می خوانم، احتیاج به خارج گفتن ندارد. بعد بیان می کنند که در آیه ابتدا وضو مشخص نشده؛ یعنی به عبارت بهتر و دقیقتر، ابتدای غسل وجه مشخص نشده. که از کجا شروع کنید به شستن؟ از آنجایی که مو میروید یا از چشم ها یا پایین تر؟ هیچ چیز مشخص نشده. صورت را بشویید، ابتدایش مشخص نشده. گذشته از این، مشخص نشده که از کجا شروع کنیم؟ از پایین شروع کنیم برویم بالا، یا از بالا شروع کنیم بیاییم پایین؟ این هم مشخص نشده. ولی روایات و همچنین کار ائمه (علیهمالسلام) نشان میدهد که وضوء باید چگونه باشد. ابتدا را آنها تعیین کردند، آیه تعیین نکرده. پس نیت را آیه نگفته به خاطر اینکه لازم بوده و منفک نمیشده، احتیاجی به ذکر نداشته. ابتدا را نگفته، درست است نگفته، ولی از روایات به دست میآید یا از فعل ائمه به دست میآید. پس ما باید نیت را اعتبار کنیم، ولو در آیه نیامده. شروع غسل هم از کجا باشد، این را هم باید اعتبار کنیم، ولو در آیه گفته نشده است.
ولی در آیه تخلیل بیان نشده که صورت را میشویی، پوست صورت شسته بشود یا همین ظاهر صورت شسته بشود؟ اگر بگوییم پوست صورت باید شسته بشود، آن جاهایی که ریش هست باید آب را به داخل برسانیم تا پوست خیس بشود. اما اگر ما صورت را واجب ندانیم و وجه را با همین حالی که هست واجب بدانیم، شستن پوست لازم نباشد، این ظاهر صورت شسته بشود کافی است. تخلیل لازم نیست. تخلیل یعنی در خلال مو آب رساندن. این لازم نیست. مطلقا چه ریش انبوه باشد و چه تنک باشد. از آیه به دست نمیآید هیچکدام که تخلیل واجب است. گفته وجه را بشویید؟ خب وجه صدق می کند کسی که ریش دارد، بر کل این صورتش وجه صدق می کند. نه وجه عبارت باشد بر پوست بدون ریش.
این سه مطلب اخیری را که الان گفتم، مختصراً تکرار میکنم، بعد مطالب بعدی را هم ضمیمه میکنم. آیه نیت را اعتبار نکرده. اولین فعلی که از افعال وضو بیان کرده، غسل وجه است. آیا میتوانیم از اینکه نیت را اعتبار نکرده، استنباط کنیم که در وضو نیت معتبر نیست؟ جواب این است که نمیتوانیم استنباط کنیم؛ زیرا که وضو فعل اختیاری است و فعل اختیاری نمیتواند بدون قصد صادر شود. قصد هم همان نیت است. پس فعل اختیاری بدون نیت نیست، چون نیت از فعل اختیاری جدا نمی شده است. دیگر احتیاج به اعتبار نیت نبوده، لذا اعتبار نیت نشده؛ نه اینکه نیت واجب نباشد. نیت واجب هست، ولی احتیاج به اعتبار نداشته، احتیاج به ذکر نداشته است. این یک مطلب است.
مطلب دیگر اینکه آیه اعتبار نکرده که غسل وجه را از کجا شروع کنیم. از بالای صورت شروع کنیم به پایین بشوییم، یا از پایین شروع کنیم به بالا بشوییم، یا از وسط شروع کنیم؟ هیچ مشخص نکرده، فقط گفته غسل وجه باشد. پس آیا ما میتوانیم از هر طرف که دلمان خواست شروع کنیم و به هر طرف که دلمان خواست ختم کنیم؟ جواب این است که نه. درست است آیه تعیین نکرده، ولی فعل ائمه (علیهمالسلام) و روایات آن ها تعیین کرده که باید از بالا به سمت پایین شسته شود .
مطلب بعد این است که در آیه تخلیل واجب نشده؛ یعنی گفته نشده که اگر ریش در صورت هست، آب را به درون ریش برسان تا پوست صورت شسته بشود. این گفته نشده. چه ریش انبوه باشد که رساندن آب به پوست با این چنین ریشی سخت است، و چه ریش تنک باشد که رساندن آب به پوست سخت نیست، مطلقاً در آیه تخلیل واجب نشده؛ یعنی رساندن آب به خلل و داخل مو واجب قرار داده نشده. پس میتوانیم بگوییم تخلیل واجب نیست، مگر روایت دلالت کند بر وجوب تخلیل، که روایات هم دلالت نکردهاند، بلکه دلالت بر عدم وجوب دارند.
مطلب بعدی این است که در آیه غسل وجه واجب شده و غسل یعنی شستن صورت. شستن صورت به این معناست که آب به صورت برسد. حالا اگر صورت ما تر بود و آب را ریختیم، تمام صورت با این آب جدید شسته شد، غسل صدق می کند و دست کشیدن لازم نیست. بنابراین از آیه استفاده نمیشود که دست مالیدن به صورت واجب است؛ بله، دست مالیدن از باب اینکه آن غسل را ما محقق کنیم واجب است. اگر روایتی در یک جا دست کشیدن را واجب کرد، ما طبق روایت واجب میدانیم. اگر واجب نکرد، طبق اطلاق آیه عمل میکنیم و میگوییم فقط غسل از ما خواسته شده، دست کشیدن خواسته نشده است.
این چند مطلبی بود که ما درباره غسل وجه گفتیم. پس توجه کردید که درباره غسل وجه گفتیم که اولاً وجه را تعیین کردیم که از کجا تا کجاست، که این احتیاج به توضیح ندارد، از رو میخوانیم. ثانیاً بیان کردیم که نیت قبل از غسل وجه واجب است؛ اگر ذکر نشده به خاطر این است که از فعل منفک نمیشده است. ثالثاً هم بیان کردیم که ابتدای غسل از کجاست ولو ظاهر آیه بیان نمیکند، ولی روایات و افعال ائمه بیان میکنند. رابعاً گفتیم تخلیل واجب نیست. خامساً گفتیم دست کشیدن به صورت لازم نیست. اگر در جایی روایات دست کشیدن را واجب کرده باشند، تبعیت میکنیم. اگر واجب نکرده باشند، به اطلاق این آیه تمسک میکنیم. این مطالبی بود که ما درباره غسل وجه گفتیم که یکی از اعمالی است که در وضو باید انجام شود.
تطبیق عبارات زبدة البیان در احکام غسل وجه
«والآية تدلّ على وجوب أمور في الوضوء :الأوّل غسل الوجه». ابتدا ایشان وجه را بیان میکند که چی هست. «وهو العضو المعلوم عرفا ، وقد حدّ في بعض الأخبار المعتبرة». حدد یعنی تعیین شده. در بعضی اخبار معتبره تحدید شده، تعیین شده به این صورت که «يدور عليه الإبهام والوسطى عرضا» مقداری است که انگشت شصت و انگشت وسط که روی آن قرار بگیرند. قسمتی از صورت که محاط به انگشت شصت و انگشت وسطی واقع میشود، آن عرض صورت است. مازادش واجب نیست شسته بشود، مگر قسمت کمی به عنوان مقدمه که یقین کنیم آن قسمت واجب شسته شده است. و طول این وجه «من قصاص شعرا الرأس إلى الذقن» ذقن یعنی چانه. «قصاص» یعنی قیچی کردن یعنی بریدن. اینجا آن محلی که دیگر موی سر تمام میشود، بریده میشود، تمام میشود، به آن میگویند قصاص. «قصاص شعر الرأس» یعنی آنجایی که شعر رأس تمام میشود یا بریده میشود، یعنی دیگر شعر نیست، پوست پیشانی شروع میشود. از آنجا طول صورت هست تا چانه. «و هو»؛ یعنی «غسل» آن هو اول برگشت به «وجه» این «هو» دوم برمیگردد به «غسل الوجه»، نه به وجه. بلکه به غسل وجه «وهو» غسل وجه اول فعل در وضو است.
فاء، فاء تفریع است. چون ﴿فاغْسِلُواْ﴾[10] غسل وجه اول قرار داده شده و مسبوق به فعلی دانسته نشده، «فظاهر الآیة»[11] ؛ فاء تفریع است «فظاهر الآیة» دلالت نمیکند بر اعتبار نیت. چون اولین عملی که از وضو ارائه داده شده غسل وجه بوده، از نیت خبری نیست. پس آیه دلالت بر وجوب نیت نمیکند. این یک. «ولا على تعيين الابتداء»؛ ابتدا یعنی ابتدای غسل. توجه کنید، ابتدا یعنی ابتدای غسل. تعیین نمیکند ابتدای غسل را که غسل وجه از کجا شروع بشود؛ از پایین شروع بشود، از بالا شروع بشود، از وسط شروع بشود. این را تعیین نمیکند. این دو تا در آیه نیامده. لکن اولی چون معلوم بوده، در آیه ذکر نشده. دومی هم در فعل ائمه معلوم میشود. «لكن اعتبار النيّة معلوم»؛ «إذ لا يمكن الفعل الاختياريّ بدونها». این برای اولی که اگر نیت اعتبار نشده، به خاطر این بوده که نیت قابل انفکاک نبوده، احتیاجی به اعتبارش نبوده. اما دومی، تعیین ابتدا نشده، ولی از فعل ائمه تعیین ابتدا میشود. «وفعلهم عليهمالسلام كان من الأعلى إلى الأسفل في أعضاء الغسل». «في أعضاء الغسل» اینجا فقط وجه را نگفته، دست را هم گفته. آن اعضایی که باید شسته بشوند که الان ما فعلاً وجه را داریم مطرح میکنیم و بعداً یدین را هم مطرح خواهیم کرد. در أعضاء غسل کار ائمه این بوده که از بالا به پایین میشستند. چه در صورت چه در دو دست. «فهو احوط» شستن از بالا به پایین احوط است. به فتوا توجه کنید ایشان می گوید شستن از بالا به پایین احوط است.
طبق آیه از هر طرف بشوییم کافی است، ولی طبق افعال ائمه از بالا به پایین احوط است. مگر احوط تعیینی باشد. که اگر احوط تعیینی باشد، فتوا می دهیم.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: علی ای حال می گوید احوط است پس رعایتش لازم میشود. قید استحباب هم نزده است. احوط و رعایتش هم واجب است.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: فعل معصومین را حجت می دانیم، ولی به ما نگفتند خلاف آن نمی شود.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: از فعل معصوم جواز درمیآید، ولی بعید است وجوب درآید. گاهی از اوقات ممکن بوده وجوب دربیاید، لذا خود ائمه (علیهمالسلام) مخالفش را انجام دادند. مخالف این انجام نگرفته، مخالف این از بالا به پایین شستن انجام نشده. نقل نشده که مخالفش انجام گرفته باشد. مثلاً فرض کنید می گویند مستحب است ذکر رکوع و سجده را فرد بگویید، ما روایتی داریم که راوی میگوید شمردم امام صادق (علیهالسلام) ۶۰ بار ذکر گفت. ۶۰ بار ذکر رکوع گفتن که فرد نیست، زوج است. بعد توجیه میکنند در کتب فقهی که چرا حضرت ۶۰ بار گفتند؟ یعنی غیر مستحب را انجام دادند. مستحب این است که فرد گفته شود. چرا ایشان غیر مستحب را انجام دادند؟ امام غیر مستحب انجام نمیدهد. جواب میدهند برای تفهیم جواز بوده است؛ برای اینکه بفهمانند که فرد واجب نیست، زوج هم جایز است. بعضی کارهای امام برای تعلیم جواز بوده. ولی در مسئله شستن از بالا به پایین ظاهراً نقلی نداریم که خلافش را ثابت کرده باشد مگر بر اثر تقیه. بنابراین بعید است که ما وجوب را اینجا بتوانیم نتیجه بگیریم.
پرسش: وقتی می گویند دستت را بشور عرفا از بالا به پایین می شویند نه برعکس. در مسح هم همین طور.
پاسخ: عرفاً هر دو فهمیده میشود. دست را ما میتوانیم از بالا بشوییم، از پایین بشوییم، هر دو غسل است. هیچ فرقی نمیکند. ما عادت کردیم ، الان ما عادت کردیم میگوییم از بالا بشویید. اما وقتی دستتان را در حوض میکنید از پایین به بالا شسته میشود. بله، وقتی با شیر و اینها میشویید از بالا به پایین می شویید، وقتی که در حوض میکنید از پایین شسته میشود به بالا. این را عرض میکنم بستگی به عادت دارد، ولی همهاش غسل صدق میکند. اینطور نیست که اگر آرنجتان را اول کردید در حوض بعد انگشتتان رفت، بگویند غسل. اگر از انگشت بکنید تا آرنج برسد، بگویند غسل نیست. اینطوری نیست. عرف هر دو را میگویند غسل. چه از بالا باشد چه از پایین، خب ما چون از بالا عادت کردیم فکر میکنیم عرف، غسل از بالا شستن است.
«ولا على وجوب الترتيب بين أجزاء العضو»؛ این را من از خارج نگفتم. آیه دلالت نمیکند بر اینکه ترتیب بین اجزای عضو لازم است. عضو یعنی وجه، نه عضو یعنی اعضای وضو؛ چون ما وارد بقیه اعضا هنوز نشدیم. در آن بقیه بحثی نداریم. الان بحث ما فقط در خود وجه است. خب وجه را شما تقسیم میکنید به اجزایی. این بیان نکرده که بین اجزا ترتیب است و از بالا طوری شسته بشود که هیچ قسمت پایینی با بالایی خلط نشود. نقل میشود مرحوم شیخ بهائی معتقد بودهاند که صورت را باید دایره وار شست و تمام اجزای بالایی باید زودتر از پایین شسته بشود. بعد علمای بعدی گفتند چطوری میشود این کار را کرد؟ شما ریاضی دان بودید، سعی کردید که با ریاضی مشکل را حل کنید. اصلاً نمیشود صورت را اینطور شست که از بالا همانطور مثل محیط دایره که از بالا می آید پایین، ما همانطور بشوییم بهطوریکه هیچ قسمتی مثلاً نمانده نباشد که بالا باشد و ما دیرتر شسته باشیم. فرض کنید ما وقتی میشوییم اینطور میگوییم: میگوییم که هر قسمتی که داری میشویی، باید بالایش از پایینش زودتر شسته بشود. این طرف صورت را مثلاً ما میشوییم، بعد این طرف صورت را دست می کشیم، اشکالی ندارد. او میگوید طوری دستت را بگذار که از بالا یکسره بیایی پایین، هیچ قسمت پایینی زودتر از بالایی شسته نشود. خب وقتی من دست میآورم پایین، چشمم که گود است، بهخصوص که بعضیها چشمشان خیلی هم گود است، این که شسته نمیشود. اول آن گونه شسته میشود، بعد دوباره برمیگردد چشم را می شوید. این اینطور نیست که تمام اجزای بالایی از پایین زودتر شسته شود. بعضی قسمت های پایینی زودتر از بالایی شسته می شود و اشکال هم ندارد. یا گاهی اصلاً این طرف صورت را دست می کشیم، بعد آن طرف صورت را دست می کشیم. هیچ کس نگفته این اشکال دارد. بله، هر قسمتی که دارید میشویید، آن قسمت بالایی زودتر از پایینی شسته می شود. همین چشمی که مثال زدم، خب مثال خوبی است. و این طور نیست که ما یک کاری بکنیم که از بالا بیاییم بعد برویم درون آن گودی چشم بعد بیاییم پایین. خب دست را از بالا میکشیم تا پایین، بعد هم برمیگردیم قسمت چشم را هم مسح می کنیم.
حتی این آب ریختن را الان در بعضی فتاواها داریم که لازم نیست از بالا بریزیم. از روی ابرو هم ریختیم کافی است، لازم نیست حتما درست آنجایی که مو میروید آب ریخته شود. از بالای ابرو هم ریختید کافی است منتها وقتی می خواهی دست بکشی، از بالا دست بکش، این ها نشان میدهد که فتوای شیخ چه فتوای دقیقی بوده منتها قابل رعایت نبوده. لذا فتوایش مخصوص خودش است و کسی بعد از ایشان این فتوا را نداده است. الان هم ما همین را میگوییم: میگوییم آیه دلالت نمیکند بر این که بین اجزای عضو، یعنی اجزای صورت ترتیب لازم باشد که حتماً از بالا طوری شسته بشود که هر قسمت بالایی زودتر از پایینی شسته بشود. این را میگویند. آیه دلالت بر وجوب نمیکند، بلکه اصلاً واجب هم نیست، بلکه اصلاً ممکن هم نیست. «و لا» یعنی ولا یدل آیه بر وجوب ترتیب بین اجزای عضو یعنی صورت «بل لا يمكن ذلك حقيقة» عرفاً ممکن است، ولی حقیقتاً ممکن نیست. شیخ بهائی می گوید که حقیقتاً باید رعایت کند. بقیه میگویند عرفاً رعایت کند. عرف میگوید بالاخره از بالا دارد به پایین میشوید، ولی حالا یک قسمتش را یک خرده دیرتر، قسمت بالایی را دیرتر دست کشیدیم، ولی صدق می کند که از بالا به پایین شسته شده است. «نعم ملاحظة العرفيّ حسن» یعنی ملاحظه ترتیب عرفی، حسن هست، ترتیب عقلی ممکن نیست اینجا ولی ترتیب عرفی اشکال ندارد.
این سه چیز بود: آیه بر اعتبار نیت دلالت نکرد. آیه دلالت بر تعیین ابتدا نکرد. آیه دلالت بر وجوب ترتیب بین اجزای عضو نکرد. چهارم: «ولا على وجوب التخليل مطلقا»؛ آیه دلالت بر وجوب تخلیل نکرده است. تخلیل یعنی آب را به خلل و شکافهای بین موها رساندن و قهراً آن پوست زیر مو را خیس کردن. آیه دلالت بر وجوب این نمی کند مطلقاً. مطلقاً یعنی چه آن ریش انبوه باشد که آب به سختی به پوست برسد، یا این که ریش انبوه نباشد، تنک باشد، بلند باشد یا کوتاه باشد. بله، میگویند اگر از یک قبضه بیشتر باشد، مازاد را میگویند باید شست. در غسل اینطور نیست، در غسل آب باید به پوست برسد. اما در وضوء تخلیل واجب نیست. «ويدلّ على عدمه» یعنی علی عدم وجوب التخلیل روایت صحیح. این چهار تا مطلب بود که گفتیم آیه بر آنها دلالت ندارد. این چهارمی را که گفتیم اصلاً واجب هم نیست، روایات هم دلالت ندارند، بلکه روایات بر عدمش دلالت دارند.
پنجم: «ولا على وجوب المسّ والدّلك باليد»؛ غسل واجب است، دست کشیدن واجب نیست. مسح با دلک فرق میکند. مسح یعنی دست کشیدن، دلک یعنی دست مالیدن. دست مالیدن سفت تر از دست کشیدن است. گاهی از اوقات باید دست را با فشار کشید، این را میگویند دَلک. بله، دَلاک که با فشار مثلاً دست میکشد یا کیسه می کشد، مسح یعنی دست کشیدن، نه دست مالیدن. هیچکدام از این دو تا لازم نیست، نه شل مالیدن نه سفت مالیدن. «ولا على وجوب المسّ والدّلك باليد لصدق الغسل مع الكلّ»؛ چون غسل با همه اینها صدق میکند. با همه اینها صدق میکند، یعنی با مسح صدق میکند، با دَلک صدق میکند، بدون اینها صدق میکند. برویم بالاتر، بدون تخلیل هم صدق میکند. بالاییها را دارم عرض میکنم. بدون تخلیل هم صدق میکند، بدون ترتیب بین اجزا هم صدق میکند. و آیه فقط غسل را معتبر کرده، بقیه را معتبر نکرده. بقیه را از جای دیگر به دست آوردید، معتبر است و اگر به دست نیاوردید، به اطلاق آیه تمسک میکنید.
«فکلما»؛ «کلما» سر هم نوشته، خوب نیست، «کلما» سور نیست، سور قضیه شرطیه را سر هم می نویسند. «کلما» را باید جدا جدا نوشته می شد. «کل» جدا، «ما» هم جدا. «فکل ما دلّ عليه دليل»؛ هر چیزی که بر آن چیز دلیل دلالت کند، «یقال به» به مدلول دلیل قائل میشویم. دلیل چیست؟ «من خبر أو إجماع»؛ بیان دلیل است. دلیلی که خبر باشد یا دلیلی که اجماع باشد، بر هر چیز دلالت کند، ما به آن چیز عمل می کنیم و فتوا می دهیم. «والباقي»؛ یعنی آن چیزهایی که دلیل دلالت نکرده، «يبقى على حاله»؛ یعنی به همان اطلاق آیه تمسک میکنیم و حالش باقی میماند. یعنی به اطلاق آیه تمسک میکنیم و وجوبش را بر می داریم. یکی از اعمال وضوء که غسل بود از رو خوانده شد و تمام شد، حالا عمل دوم غسل یدین است که جلسه آینده خوانده می شود.
پرسش و پاسخ با شاگردان:
پرسش: وجوب نیت عقلی شد؟
پاسخ: وجوب نیت عقلی نشد. نه، شرعی است که شارع لازم نبود توضیح بدهد. عقلی هم هست. هم عقلی است و هم شرعی. ولی اینطوری نیست فقط عقلی باشد، شرعی نباشد. چون نیت قابل انفکاک نبود، نه عقل حکم به وجوبش می کند و نه شرع حکم به وجوبش می کند. در حالی که واجب عقلی و شرعی هم هست. اینها تبیین نمیکنند وجوبش را .
پرسش: نامفهوم
پاسخ: چیزی که مورد نیاز نیست دلیل شرعی لازم نداریم. نیت امری لازم است، انسان از نیت منفک نمیشود در کارهای اختیاری. بنابراین لزومی ندارد شارع توضیح بدهد. لزومی ندارد توضیح بدهد. واجب است هم عرفاً، هم شرعاً، هم عقلاً. چرا شما فقط در شرعش دلیل می خواهید؟ در عقلش چرا دلیل نمی خواهید؟ در عرف چرا دلیل نمی خواهید؟ هیچ کجا دلیل لازم نداریم. ولی هم عقلاً لازم هست نیت، هم شرعاً لازم هست، هم عرفاً لازم هست. ولی این لزوم بیان نمیشود. چرا؟ چون میدانند که بنده از این نیت خالی نمیشود. آخر وجوب میگویند برای این که تحریکش کنند به سمت عمل. میدانند خودبهخود عمل میکند، خالی نیست، دیگر لزومی نمیبینند. لزوم شرعی داریم، اصلا به طور کلی فعل اگر فعل شرعی است، لزوم دارد که فعل اختیاری شرعی لازم است که با نیت صادر بشود. لازم است شرعاً فعل اختیاری، لازم است عقلاً با نیت صادر بشود. همه افعال اختیاری لازم است باید با نیت صادر بشود. چون اختیاری بودنش نیت میخواهد دیگر. لازم نیست شریعت توضیح بدهد. ما میتوانیم بگوییم وجوب شرعی است و شارع از بیانش بینیاز بوده. وجوب عقلی است، عقل از بیانش بینیاز بوده. وجوب عرفی است، عرف از بیانش بینیاز بوده.
پرسش: اگر شارع می گفت؟
پاسخ: ارشاد بود. اگر شارع هم میگفت ارشاد به حکم عقل بود. ولی در عین ارشادی هم میتوانیم تکلیف هم بگیریم. تکلیف به این معنا که خلافش را قصد نکند. خلافش را قصد کند، مسلم باطل است. شرعاً باطل است. تکلیف به این معنا که خودش را قصد بکن، این را نداریم. چرا؟ چون احتیاجی نبود. تکلیفی که ما داریم این است که خلافش را قصد نکنیم. این را گفتند دیگر. گفتند نیت همین است که خود به خود حاصل میشود، بر ما واجب است که خلافش را قصد نکنیم. مثلاً داریم نماز میخوانیم، قصد کنیم ورزش را. خب این نماز نیست ولو صورت، صورت نماز است، ولی واقعاً نماز نیست. شریعت هم به ما گفته نماز بخوان. نماز بخوان یعنی قصد نماز کن دیگر، نگفته ورزش هم کردی اشکال ندارد. که ما از آن استفاده کنیم که پس نیت اعتبار نمیشود. او گفته نماز بخوان و ورزش مثلاً نکن. از همین خودش نیت استفاده می شود، به طور صریح نگفته نیت کن. ولی وقتی به ما گفته این عمل را انجام بده، معنایش این است که با قصد این عمل را انجام بده. خلافش را انجام نده، خود همین مفید این است که نیت دارد اعتبار میشود. منتها احتیاج به ذکر اعتبارش نیست، اعتبارش هست، ذکر اعتبارش نشد. یعنی بیان نشد.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: وجوب نیت را یا وجوب توجه را؟
پرسش: نامفهوم
پاسخ: حالا من نگاه کنم ببینم در ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ﴾[12] . بله، درست است در گذشته خود مرحوم محقق از ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ﴾ وجوب نیت و اخلاص در نیت را استفاده کرد. هم وجوب نیت را هم اخلاص در نیت را استفاده کرد. البته برایش مهم بود که اخلاص استفاده بشود، نیت خیلی هم نبود، ولی اخلاص لازم بود. بله، درست است در گذشته خود محقق از طریق ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ﴾ وجوب نیت و وجوب اخلاص را استفاده کرد، ولی از این آیه استفاده نکردیم. از این آیه ﴿فاغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ﴾[13] استفاده وجوب نیت ندارد.