90/07/12
بسم الله الرحمن الرحیم
روایات ناظر بر وصف (یحبهم و یحبونه) در آیه 54 سوره مائده/تعریف ایمان /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/تعریف ایمان /روایات ناظر بر وصف (یحبهم و یحبونه) در آیه 54 سوره مائده
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه: بررسی اوصاف حضرت امیر (ع) در آیه ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾
صفحه ۳۳، سطر نهم: «ورأيت أيضا مثل ما نقله في مواضع منها مصابيح الأنوار بتغيير ما عدّ من الصحاح عن سهل بن سعد»[1] .
بحث در این بود که آیهی مذکور بر حضرت امیر (علیهالسلام) تطبیق می کند؛ زیرا اوصافی که در آن آیه ذکر شده، برای حضرت حاصل است. یکی از اوصاف این بود که خداوند فرمود: ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[2] ؛ یعنی برای این قوم، محبت طرفینی را ثابت کرد؛ یا «محبوب» و «محب» بودن را ثابت کرد، که هم محب الله هستند و هم محبوب الله.
این صفت را ما در مورد حضرت امیر گفتیم وجود دارد و خواستیم که مستدل کنیم ـ یعنی دلیل بیاوریم بر اینکه حضرت محبوب خدا و محب خدا هست ـ روایتی را ذکر کردیم که در آن روایت به این محبت و محبوبیت تصریح شده بود.
روایت دوم در باب خیبر و بحث سندی و متنی آن
اکنون روایت دوم را ذکر میکنیم که نظیر همان روایت اول است و در همان باره است؛ یعنی در یک داستان است که داستان خیبر باشد. روایت قبلی هم در داستان خیبر بود، این روایت هم در داستان خیبر است. نقل هم تقریباً مثل همان قبل است. و قبل هم ادعا کردیم که روایت «من الصحاح»[3] است. «من الصحاح» یعنی سندش صحیح است، یا «من الصحاح» یعنی از صحیح مسلم و صحیح بخاری و باقی صحاح دیگر نقل شده است. هر دو چیز درست است؛ هم بگویید «من الصحاح» یعنی سند صحیح است. هم از کتب صحاح نقل شده درست است. چون در عبارتی که ما خواندیم هر دو مطلب بود، گفتیم: «وذلك أنّه صحّ النقل في كثير من الأحاديث الصحيحة والأخبار الصريحة»؛ که «صحّ النقل» گفتیم یعنی خود سند را صحیح دانستیم، بعد گفتیم که «في صحيحي البخاري ومسلم وغيرهما» یعنی از صحاح هم نقل کردیم. هم نقل «من الصحاح» درست است، هم صحیح بودن خبر درست است.
در این عبارتی که ما میخواهیم شروع کنیم، دو دفعه «من الصحاح» آمده؛ در دومی مسلما مراد از «صحاح» دوم، همان کتب صحاح است، ولی در اول میتوانیم هم به معنای سند صحاح بگیریم، هم به معنای کتب صحاح بگیریم.
بررسی عبارت «بتغییر ما عدّ من صحاحها» در کلام محقق اردبیلی
حالا عبارت را میخوانیم، معنا می شود. صفحه ۳۳ هستیم، سطر نهم. مطالب احتیاج به خارج گفتن ندارد. «ورأيت» مرحوم محقق اردبیلی میفرماید: من دیدم نیز؛ یعنی همانطور که در کتاب محمد بن علی بن محمد مالکی دیدم، همچنین دیدم مثل آنچه را ـ که محمد بن علی بن محمد ذکر کرده بود ـ در مواضع دیگر هم دیدم. «منها» یعنی از جملهی آن مواضع، کتاب «مصابیح الأنوار» بود که در آن کتاب هم این روایت را دیدم «بتغییر ما».
عبارت ما اینطور است که میخوانیم: «بتغییر ما»؛ که «ما» را مای ابهامی و نکره بگیریم: «بتغییر ما» [یعنی] یک تغییری که «عدّ من الصحاح»؛ [یعنی] آن تغییر هم از صحاح شمرده شده است. یعنی اینچنین نیست که این روایت قبلی از صحاح باشد و این روایت بعدی به خاطر اشتمالش بر یک تغییری، از صحاح نباشد. کتاب «مصابیح الأنوار» در اختیار ما نبود، لذا من نتوانستم بروم ببینم آنجا تغییری که آورده چیست.
یا «بتغییرٍ ما عدّ من الصحاح» که «ما» را نافیه بگیریم؛ یعنی تغییری که آن تغییر از صحاح شمرده نشده است.
یا به اضافه بخوانیم: «بتغییرِ ما عدّ من الصحاح» یعنی آنچه را که از صحاح شمردیم که قبلا ذکر کردیم تغییری در آن حادث شده است. هر سه معنایش این است که بالاخره در این نقل دوم تغییری رخ داده است. منتهی گاهی گفته این تغییر از صحاح نیست، گاهی گفته هست. بنابر دو قرائت بگوییم از صحاح نیست؛ بنابر یک قرائت بگوییم صحاح هست. اگر بخوانیم «بتغییرٍ ما» که «عد من الصحاح»، میگوییم از صحاح هست. اگر «بتغییرٍ ما عدّ من الصحاح» که «ما» نافیه باشد، از صحاح نیست. «بتغییرِ ما عدّ من الصحاح» یعنی آنچه را که شمردیم از صحاح، تغییر میدهیم که باز هم نتیجهشان این می شود که از صحاح نیست.
خب، این توضیح عبارت مبتنی بر این است که ما رجوع کنیم به «مصابیح الانوار» و برویم آنجا ببینیم تغییری اصلاً رخ داده یا نداده؟ مصحح نوشته است که اصلا این کتاب وجود ندارد. «مصابیح الأنوار» ما نداریم. ما «مصابیح الأنوار» داریم منتها کتاب شیعیان است: «مصابیح الأنوار فی حل مشکلات الأخبار» برای مرحوم سید عبدالله شبر است؛ بسیار کتاب خوبی است. اما در بین سنیها میفرمایند ما مصابیح الأنوار نداریم. که به آن رجوع کنیم؟
احتمال تصحیف کلمه «تغییر» به «تعبیر»
خود مصحح احتمال داده است که کلمه «تغییر» نباشد، کلمه «تعبیر» باشد. باز هم اگر کلمه «تعبیر» باشد، همین سه طور که خواندم خوانده میشود و در آن صورت دیگر «تعبیر ما عدّ من الصحاح». «تعبیرِ ما» میخوانیم، «ما» را نافیه نمیگیریم؛ چون ایشان میخواهد اصرار کند که این تعبیر دوم هم از صحاح است؛ یعنی روایت، روایت صحیح است، همانطور که روایت قبلی صحیح بود، این دومی هم صحیح است. شما نسخهتان چی دارد؟ «تغییر» دارد؟ «تقیید» دارید؟ کتاب شما هم مثل ما دارد دیگر. این ویرگول را خودتان گذاشتید یا از قبل بوده است. بله، کتاب شما با کتاب ما فرقی ندارد. «عدّ من الصحاح عن سهل بن سعد» علی ای حال عبارت روشن نیست. برای مصحح هم روشن نبوده است.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: عرض کردم. کلمه مصحح را نقل کردم.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: خب نسخه تغییر میدهد. نمیخواسته در نسخه تصرف کند، نظر خودش را در پاورقی آورده است. اگر نسخه را میتوانست تغییر بدهد. تغییر میداد، یا لااقل یک نسخه داشت که تغییر در آن نبود، تعبیر در آن بود. حالا آن نسخه را میآورد در متن. چون دیده نسخهها «تغییر» دارند و «تغییر» معنایش مناسب نیست ـ چون عبارت تغییر نکرده، ما میخوانیم می بینیم عبارت تغییر نکرده، مگر مراجعه کنیم در کتاب بدانیم و ببینیم واقعاً یک تغییری اعمال کرده باشد ـ لذا اینکه «تغییر» را عوض کرده و میگوید «تعبیر» باشد خوبتر است. مصحح این را می گوید.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، این که فرمودید، همان است که من اول عرض کردم که کلمه «تغییر» را ثبت کنیم، دیگر تبدیلش نکنیم به «تعبیر». همین طوری معنا کردیم، سه جور هم معنا کردیم. اما این در صورتی است که در عبارت «مصابیح الانوار» مطلب با تغییر نقل شده باشد. شما ظاهرش را میبینید تغییر نکرده. بله، تغییر یعنی لفظ عوض شده؛ مثلاً آن جا داریم «هو أرمد»[4] ، اینجا داریم «یشتکی عینیه»[5] ؛ یک همچنین تغییرهایی داریم. اما این تغییرها قابل توجه شاید نباشد و بعید هم نیست نظر مرحوم محقق این بوده که بگوید «بتغییر ما» یعنی یک مقدار، لفظ عوض شده، همانطور که میبینید لفظ عوض شده، معنا همان معناست لفظ یک مقدار عوض شده است. در این صورت «بتغییرٍ ما» باید بخوانیم «عدّ من الصحاح» تغییری که آن تغییر از صحاح شمرده می شود.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، کرار غیر فرار هم ممکن است در بعضی نقل ها آمده باشد. ولی خب اینجا که عرض میکنم، اینجا که دارد نقل میکند، این نقل دومش با نقل قبلیاش ـ که قبلا خواندیم ـ خیلی تفاوت نمیکند، یا شاید فقط به لفظ تفاوت می کند. بنابراین «بتغییر ما» یعنی یک تغییر لفظی، یک تغییر مختصر. عرض میکنم، عبارت ظاهرش معنا میشود، منتها ما باید ببنیم که آیا این نقل دوم با نقل اول تغییری دارد یا نه؟ تغییر لفظی یک مقداری در آن هست، شاید نظر مرحوم محقق، همین تغییر لفظی بود. قابل معنا کردن هست، لازم نیست ما آن پاورقی را اعمال کنیم. اگرچه پاورقی را اعمال کردیم اشکالی ندارد، ولی میخواهم بگویم بدون عبارت پاورقی، عبارت قابل معنا کردن هست. منتها تغییری که رخ داده، تغییری نیست که بشود رویش مثلاً درنگ کرد و بعد تذکرش داد، ایشان تذکر داد، شاید به خاطر اینکه دقت بیشتری خواسته است بکند.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، معنا و مقصود تغییری نکرده، پایین هم همین را میگوید؛ میگوید «نحو ذلک» گفته به طوری که مقصود تغییر نکرده ولو ممکن است لفظ تغییر داشته باشد. بعید نیست این طور معنا کنیم آن وقت دیگر احتیاج به آن تصحیحی هم که پاورقی کرده نداریم.
متن روایت سهل بن سعد در باب خیبر
«عن سهل بن سعد أنّ رسول الله صلىاللهعليهوآله قال يوم خيبر : لأعطينّ هذه الراية غدا »؛ «یوم خیبر» یعنی در روزی که میخواست جنگ خیبر شروع بشود. البته روز قبلش، یعنی همان روزهایی که مربوط به خیبر بود، در صدد جنگ خیبر بودند، نه همان روزی که میخواست جنگ انجام بشود؛ چون صریح روایت این است که گفتند فردا رایة را میدهم، فردا جنگ انجام شد. یعنی در همان روزهایی که تدارک جنگ خیبر دیده میشد، فرمود: «لأعطينّ هذه الراية غدا رجلا»؛ فردا به مردی این رایة را می دهم که «يفتح الله على يديه». این یک صفت. صفت دوم: «يحبّ الله ورسوله»؛ صفت سوم: «ويحبّه الله ورسوله». این سه صفت را دارد.
«فلمّا أصبح الناس غدوا على رسول الله»؛ یعنی صبح زود وارد شدند بر پیغمبر. همهشان امید داشتند که این رایت بهشان داده بشود. حضرت فرمود: «أين عليّ بن أبي طالب؟ فقالوا : هو يا رسول الله يشتكي عينيه». «یشتکی» اگر با «إلی» متعدی بشود به معنای شکایت بردن است؛ اینجا معنای شکایت بردن درست نیست، شکایت میکرد دو چشمش؟ آخر «عينيه» فاعل است. یعنی دو چشمش شکایت میکرد؟ این درست نیست و به نظر نمیرسد. و در اینجا بهخصوص با «الی» متعدی نشده، به نفس متعدی شده است. آنجایی که به نفس متعدی میشود، به معنای بیمار شدن است؛ یعنی درد میکند چشمانش، بیمار است چشمش. این همان معنای «أرمد»[6] است. پس «یشتکی»[7] را به معنای شکایت میکند معنا نکنید؛ «یشتکی» یعنی بیمار شده دو چشمش، درد میکند دو چشمش.
قال: «فأرسلوا إليه»؛ بفرستید بیاید، خب حضرت هم آمدند. از عبارت معلوم میشود که حضرت هم آمدند. «فبصق رسول الله صلىاللهعليهوآله في عينيه»؛ آب دهن انداختند، «فبرأ»؛ دو چشم خوب شد، «کأن لم یکن به وجع»؛ گویا که اصلاً در این چشم وجعی نبود، دردی نبود. کامل خوب شدند. «فأعطاه الراية»؛ و پرچم را به حضرت دادند. و نشان داده شد که هر سه قضیه و هر سه صفت مربوط به حضرت امیر هست. بعد حضرت امیر سؤال کردند: «يا رسول الله أقاتلهم حتّى يكونوا مثلنا؟»؛ من با آنها بجنگم تا آنها مثل ما بشوند؟ یعنی مسلمان بشوند؟ رهایشان نکنم تا مسلمان بشوند؟ یا مثلاً اگر تسلیم شدند، اسیرشان بکنم؟ فرمودند: «أنفذ على رسلك أي رفقك»؛ با رفق و مدارا برو، یواش یواش برو، هجوم نکن. «والرّسل» عبارت است از «السير اللّين».
«و ذکر»؛ یعنی همین صاحب «مصابیح الأنوار» ذکر کرد «نحو ذلك»؛ یعنی مثل همانی را که علی بن محمد مکی ذکر کرده بود که قبلاً خواندیم. عبارت ممکن است عوض بشود ولی طوری این مطلب را آورده که «لا يتغيّر المعنى والمقصود»؛ معنا و مقصود تغییر پیدا نکند. ممکن است عبارت عوض شده باشد ولی معنا عوض نشده. «ونقله من الصحاح»؛ یعنی حدیث را از صحاح اهل سنت نقل کرده و قهرا این حدیث را صحیح هم دانسته است.
استدلال بر اختصاص اوصاف مذکور به امیرالمؤمنین (ع)
دو تا خبر ما نقل میکردیم، هر دو هم مفادشان یکی بود تقریباً، هر دو ناظر به داستان خیبر بودند. مرحوم محقق میخواهد از این دو خبر استفاده کند. میفرماید که خود خبر مشتمل است بر ذکر محبت من الطرفین. و ظاهر روایت این است که این محبت من الطرفین، اختصاص به حضرت امیر داشته است. محبت من الطرفین یعنی محب بودن و محبوب بودن؛ هم محبالله بودن، هم محبوبالله بودن. این از روایت استفاده میشود، یعنی صریح روایت است، این دیگر ظاهرش نیست. ولی ظاهر روایت اختصاص به حضرت امیر است. ظاهری که کالصریح است؛ صریحاً اختصاص در این روایت ادعا نشده، ولی از اینکه اصحاب جمع شدند، همه هم انتظار داشتند که این اوصاف مربوط به آنها بشود، بعد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) اوصاف را بر هیچیک از اینها منطبق نکرد، حضرت امیر را خواستند و اوصاف را بر امیر منطبق کردند، معلوم میشود این اوصاف مخصوص حضرت امیر است. یعنی این اوصاف در غیر حضرت امیر یافت نشده بود. اگر در غیر یافت میشد، در بین حاضرین بود؛ خب حضرت رایة را به حاضرین میداد. اگر در بین غائبین بود یکی دیگر از غائبین را سؤال میکرد و احضار می کرد. از اینکه حضرت هیچکدام از غائبین را احضار نکرد، و به هیچکدام از حاضرین رایت را نداد بلکه یکی از غائبین را احضار کرد، معلوم میشود که صفت مخصوص ایشان بوده است. ولو در روایت تصریحی به اختصاص نداریم ولی ظاهر روایت کالصریح در اختصاص است. عرض کردم با این اعمالی که پیغمبر انجام دادند، معلوم میشود این اوصاف ثلاثه اختصاص به حضرت امیر داشته است.
بعد یک مؤیدی هم مرحوم محقق میآورند؛ میگویند با اینکه حضرت در بین اصحاب حاضر نبودند، حالا اگر در بین اصحاب حاضر بودند حضرت رسول، حضرت امیر را انتخاب میکردند، شاید حالا ما میتوانستیم با یک تکلفی بگوییم اختصاص نداشته؛ اینهایی که بودند همهشان یا بعضیشان قابل بودند، حضرت رسول یکی از قابلها را انتخاب کردند. ولی وقتی میبینیم در بین این حاضرین هیچکدام را انتخاب نمیکنند، دنبال غائب میفرستند که باید یک مدتی صبر کنند تا حاضر بشود، از اینجا میفهمیم که اختصاص به حضرت امیر دارد. این هم یک مویدی است بر اختصاص. که حضرت غائب بودند؛ با وجود غیبت، حضرت رسول طلبشان کردند. اگر یکی از حاضرین قابلیت این رایت را داشت و این اوصاف را میتوانست داشته باشد، احتیاج نبود که معطل بشوند آن غائب بیاید، به همین حاضرین میدادند. آنکه غائب را طلب کردند ـ آن حضرت غیبت داشتند، حضرت رسول هم آن غائب را طلب کردند ـ نشان میدهد که در بین حاضرین کسی نبوده که این صفت را داشته باشد، پس اختصاص تاکید میشود با این کار.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: کافی است، همین که بگویید این اوصاف به وصف جمعش اختصاص به حضرت امیر داشته باز هم کافی است، معلوم میشود حضرت امیر این سه تا صفت را داشته اند. «تأمل رحمك الله في هذا الخبر»؛ یعنی دقت کن در این خبر، «هذا الخبر» یعنی هر دو خبر، چون هر دو خبر یکی بودند دیگر، ولو لفظشان فرق داشت ولی یکی بودند. «واختياره للمحبّة من الجانبين»؛ اختیار این خبر محبت من الجانبین را؛ یعنی این خبر به محبت از یک طرف اکتفا نکرد، محبت از هر دو طرف را ذکر کرده. اختیار در اینجا به معنی ذکر کردن است مثلا؛ یعنی در این خبر پیغمبر اختیار کرد محبت طرفین را. نفرمود به کسی رایت میدهم که خدا را دوست دارد؛ فرمود که خدا را دوست دارد، خدا هم او را دوست دارد. هم محب است، هم محبوب است. محبت دو طرف را مطرح کرد. «واختصاصه بها»؛ اختصاص حضرت امیر به این محبت. «مع عدم کون حضرت امیر حاضرا مع الصحابه» ؛ با اینکه حاضر نبودند، انتخاب شدند، نشان میدهد که اختصاص داشتند. والا اگر اختصاص نداشتند، و در بین حاضرین هم کسی بود که لیاقت این صفت را داشت. عرض کردم حضرت رسول منتظر آمدن حضرت امیر نمیشدند، به یکی از این حاضرین میدادند.
«وتعرّض الصحابة لهذا مع غيبته»؛ این «تعرض» عطف بر «عدم کونه» است یعنی و مع تعرض. این را خواندیم؛ هم در روایت اول داشتیم که نقل کردیم، هم در روایت دوم داشتیم که نقل نکردیم. داشتیم همه اصحاب متعرض این جریان شدند. حتی عمر داشت: «که من سر میکشیدم، خودم را به حضرت نشان میدادم، نمیگذاشتم مخفی بمانم که حضرت رسول مرا انتخاب کند». همه اصحاب متعرض هذا شدند. یعنی متعرض شدند که موصوف به این صفت باشند. در آن وقتی که حضرت امیر غائب بودند، همه خودشان را در معرض این صفت قرار دادند. با وجود این انتخاب نشدند، حضرت غائب بودند و خودشان را در معرض قرار ندادند، این حاضرین همه خودشان را در معرض قرار دادند در عین حال انتخاب نشدند و حضرت امیری که غائب بودند انتخاب شدند، این ها خودش شاهد بر اختصاص است. «وتعرّض الصحابة»؛ همه صحابه متعرض این مطلب شدند که خودشان را موصوف به این صفت قرار بدهند. «مع غيبته» در آن وقتی که حضرت امیر غائب بودند، آنها خودشان را مطرح کرده بودند، ولی در عین حال انتخاب نشدند پس معلوم می شود برای این اوصاف لیاقت نداشتند.
البته «لهذا» را توجه کردید من چطور معنی کردم؛ «هذا» یعنی موصوف شدن به این اوصاف. اصحاب متعرض این موصوف شدن شدند. اما «هذا» را من برنگرداندم به این که حضرت امیر متصف به این اوصاف است، چون اصحاب متعرض این نشده بودند. حضرت رسول با عملی که انجام دادند، متعرض شدند که بفهمانند حضرت امیر موصوفاند به این اوصاف. ولی صحابه متعرض به این مطلب نشدند؛ یعنی متعرض نشدند که حضرت امیر متصف به این اوصاف است، لذا من «هذا» را برنگرداندم به «اتصاف»، اشاره نگرفتم به «اتصاف». اشاره گرفتم به طالب بودن، اشاره گرفتم به این که هر کدام از اصحاب میخواستند خودشان متصف شوند نه هر کدام از اصحاب متصف شدند که متعرض شدند که حضرت امیر را متصف کنند. البته اگر اینهمین بود، دلیل بر اختصاص بود. اگر همه اصحاب میگفتند خب ما که هیچ، حضرت امیر متصف است، خب آن هم یک شهادتی بود که همه اصحاب میگفتند حضرت متصف است. لذا برای خودشان هیچ متصف بودنی را ادعا نداشتند. اما در روایت، ویژه دیدیم که این تعرض نبود، تعرضی که در روایت به آن تصریح شده بود همان معنای اولی بود که عرض کردم. اصحاب متعرض شدند؛ یعنی خودشان را در معرض موصوف شدن قرار دادند و کاری کردند که خودشان را موصوف قرار بدهند و حضرت رسول رایت را به آنها بدهد. در عین حال حضرت انتخابشان نکردند، پس معلوم میشود لیاقت نداشتند. حضرت یک غائب را انتخاب کردند، معلوم میشود این صفات، مختص به آن غائب بود.
«وهذه القصّة كالصريحة»؛ «كالصريحة» را توضیح بدهم چرا میگوید «كالصريحة»؟ نمیگوید «صریح»؛ چون اینطور نیست که در حدیث تصریح به اختصاص شده باشد. تصریح به اختصاص نداریم، ولی اعمال پیغمبر و قرائنی که الان مقداری بهش اشاره شد، دلالت بر این دارند که این صفت اختصاص به حضرت امیر دارد. این قرائن روایت را «كالصريحة» میکنند. این قصه مثل صریح در این است که این وصف در آن زمان جز در حضرت امیر وجود نداشته است. چرا قید «فی ذلک الزمان» را میآورد؟ چون بعداً که ۱۱ تا وصی حضرت امیر آمدند، این وصف در آنها موجود بود. منتها «فی ذلک الزمان» اختصاص به حضرت امیر داشت. البته امام حسن و امام حسین هم در آن زمان بودند، منتها عرفاً آنها آماده جنگ نبودند، یعنی به حساب جنگ نمیآمدند. لذا آن ها اصلاً مطرح نبودند، باطناً مطرح بودند، ظاهراً مطرح نبودند. این داستان اول بود که در این داستان توجه کردید محبت خدا به حضرت امیر و محبت حضرت امیر به خدا تقریباً تصریح شده بود ـ نه تقریباً، تحقیقاً تصریح شده بود ـ ولی اختصاص به حضرت امیر تقریباً تصریح شده بود، اصل وجودش در حضرت امیر مصرح بود، اختصاصش به حضرت امیر به منزله مصرح بود.
داستان طیر (پرنده بریان) و دلالت آن بر اختصاص
داستان بعدی را میخواهد نقل کند: داستان، داستان طیر است. این هم از روی متن می خوانم و احتیاجی به خارج گفتن ندارد. «کذا یؤیده»؛ یعنی یؤید این اختصاص را و وجودـ هم اتصاف را، هم اختصاص را ـ و هی قصهی طیر مشهور است ایضا. همانطور که قصه خیبر مشهور است، قصه طیر هم مشهور است؛ مروی است در کتب عامه و خاصه.
«قال أخطب خوارزم فی کتاب المناقب» در آخر فصل نهم، در بیان این که حضرت امیر افضل اصحاب بوده، اینطور گفته است: «وأخبرنا الشيخ وذكر الإسناد»؛ اسناد را ذکر کرده تا رسیده به قولش: «عن أنس بن مالک» که راویِ بلاواسطهی این داستان است. «قال»: انس میگوید «اهدي لرسول الله صلىاللهعليهوآله طير»[8] ، «فقال»: حضرت فرمودند: «اللهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك يأكل معي»؛ بهترین، خوبترینِ خلق خودت را پیش من بفرست که «يأكل معي من هذا الطير».
«فقلت»؛ انس میگوید: «فقلت : اللهمّ اجعله رجلا من الأنصار» خدایا آن محبوبترین را یکی از انصار قرار بده. خب انس جزء انصار بوده و انصار هم قوم و خویش او به حساب میآمدند. این دلش میخواست از بین اقوام خودش انتخاب شود.
بچه بوده که مادرش آورده خادم حضرت قرارش داده است. مادرش گفته من چیزی ندارم به شما هدیه کنم، این بچه را به شما هدیه میکنم. خادم حضرت شده و نزد حضرت بوده در تمام طول مدتی که حضرت در مدینه بودند، بعد هم که حضرت وفات کرد این جوان بود، خیلی جوان بود. حالا من یادم نیست چند ساله بوده است، ۱۵ ساله بوده، بعد 25 سال شده یا کوچکتر بوده است؟ ظاهراً ۱۵ ساله بوده که مادرش او را هدیه میکند به حضرت و خادم حضرت می شود. ولی عاقبت به خیر نشد، عاقبت خیر نبوده است؛ چون در کودتای مدینه طرف کودتاچیان را گرفته است.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، ظاهراً برص گرفته بود. البته کودتای مدینه هم که گفتم، روی غرض گفتم و واقعا در مدینه کودتا شد.
تحلیل وقایع مدینه و کودتای سقیفه
و اینکه بعضیها میگویند که ـ من شنیدم بعضی از اهل تسنن هم میگویند ـ ما همه دین شیعه را زیر و رو کردیم و حق را با شیعه یافتیم، فقط یک مسئله مبهم برایمان مانده؛ و آن این است که این همه اصحابی که غدیر دیدند، تصریح کلام پیغمبر شنیدند، و خیلیهایشان آدمهای معتبر و درستی به نظر میآمدند، چی شد که همه رفتند این طرف؟ اگر واقعاً آنچه که شما میگویید حق است، و پیغمبر تصریح کردند و حضرت امیر را در جاهای مختلف معرفی کردند، اصحاب هم که حاضر بودند شنیدند، چطوری همهشان یکدفعه برگشتند به آن طرف؟ خیلی هم راست میگویند به نظر خیلی هم بعید می آید که این همه اصحاب که همه فاسد هم نبودند، چی شد که رفتند آن طرف؟
جوابش این است که همانطور که عرض کردم، کودتا شد. شما این جریان را میدانید که عمر و ابوبکر با یک قبیله مسلح قرارداد داشتند که به محض این که پیغمبر وفات کردند، شما وارد مدینه بشوید. قبیله بنیاسلم. همین اینها را خود سنی ها گفتند، شما مراجعه بکنید به تاریخ که قبیله بنیاسلم مسلح وارد شدند و تمام کوچههای مدینه را پر کردند. هیچکس نتوانست حرف بزند؛ یعنی مطلبی را اظهار کردند، اجازه اظهار نظر را هم به کسی ندادند. آن دو سه نفر هم که اظهار نظر کردند، یکی سعد بن عباده بود دیگر، سعد بن عباده را کشتند بدون اینکه کسی خبردار بشود. بعد گفتند جنها دارند صدا میکنند، نحن قتلنا سید سعد بن عباده. شعر گفتند و این ها، که گفتند اجنه کشتند سعد را، و خودشان هم دارند میگویند کشتیم، یک صدایی هم گفتند هست و از دور میآید. بالاخره یک چیزهایی درست کردند؛ یعنی سعد که با آن ها مخالفت کرد، کشتند و هر کسی مخالفت میکرد، میکشتند. دیگر از حضرت امیر مهمتر نبود که، حضرت امیر را هم کشاندند و بردند. بعد که حضرت را قانع کردند. اصحاب حضرت هم به ناچاری بیعت کردند. میخواهم بگویم کودتا بود، یعنی یک مشورت معمولی نبود. این را برای یکی از آقایان گفتم. گفت رفتم در اینترنت لغت «بنیاسلم» را کلیک کردم، دیدم چه اخباری آمد، و برایم جریان روشن شد. خود سنیها جریان را گفتند نه این که ما شیعهها بگوییم. میخواهم عرض کنم که جریان، یک جریان عادی نبوده است. اینها زمینه را چیده بودند، آماده کرده بودند و با آن قبیله هم قرارداد داشتند. قبیله بعد از وفات پیغمبر وارد مدینه میشود، و همه جا را می گیرد.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بعید نیست، بالاخره نقشه انحراف اسلام را یهودیها کشیدند، حرفی در آن نیست. و ما معتقدیم که ابوبکر دستنشانده یهود بود. الان بنیاسلم هم یهودی نباشند، بالاخره کارگزاران یهود بودند. و شما میفرمایید احتمال دارد که اصلاً یهودی هم باشند. بله، احتمال هم دارد، علی أی حال یا یهودی بودند یا کارگزاران یهودی. بالاخره وسائل دست این کودتاچیها بودند. آن وقت این مسئله حل میشود، کسی جرأت نداشت.
حالا بلا تشبیه، نمیخواهم تشبیه کنم، جریان دیگری اتفاق افتاد. شاه اسماعیل وقتی ایران را میگیرد، میگوید که علمای ایران را جمع کنند. علمای ایران را جمع میکنند در یک محلی که ایشان بوده است. علمای بزرگ و طراز اول. بعد پیش هر عالمی دو تا قزاق میگذارد، بالای سرشان قزاق بایستند. قزاق ارتشی های آن زمان بودند که خیلی هم قوی بودند و هر جا میرفتند فتح می کردند.
پرسش: قزلباش
پاسخ: بله، قزلباش. قزاق برای قاجار بود و قزلباش برای صفویه بود. درست است. اینها را می گذارد و میگوید که من حرف میزنم، به محضی که عالمی برای اعتراض خواست بلند شود، شمشیرش را بکشید و گردنش را بزنید؛ یعنی حق حرف زدن نیست. من کاری را که بخواهم اجرا می کنم. بعد در مجلس اعلام میکند من میخواهم در این کشوری که زیر نظر خودم اداره می شود دین شیعه را رسمی کنم. علما، بعضیهایشان به عنوان اعتراض میخواهند بلند شوند، شمشیرها کشیده میشود، میفهمند که باید بنشینند، هیچ کس حرفی نمی زند. و ایشان کارش را عملی میکند و تمام. میخواهم بگویم علما را، اصحاب پیغمبر را، همه اینها را با شمشیر می شود ساکت کرد، آدمی مثل حضرت امیر را نمیشود ساکت کرد، بقیه را می شود ساکت کرد. لذا میشود گفت که این ها ساکت شدند به همان جهت که گفتیم. یعنی جواب آن سنی که به ما میگفت همه دلائل شیعه را دیدم و پسندیدم، فقط اینجا شبهه دارم. جوابش را می شود داد که این نبوده که اصحاب بد باشند تا دور حضرت علی را خالی کنند؛ نتوانستند، بالاخره میخواستند زندگی کنند و نمیتوانستند مقاومت کنند. دیدند که از عهده این قبیله بر نمیآیند؟ جمله معترضه بود ولی گفتنش شاید بد نبود.
ادامه داستان طیر و ورود حضرت علی (ع)
«فقلت : أللهم اجعله رجلاً من الأنصار فجاء علي»؛ خب علی بن ابیطالب در زد. من در را باز نکردم. «فقلت : ان رسول الله على حاجة»؛ یعنی در باز نمیشود، چون دلم نمیخواست که ایشون بیاید بخورد، میخواستم یکی از انصار بیاید و با حضرت هم غذا بشود. «قال : فذهب»؛ حضرت رفتند. «ثم جاء» دوباره برگشتند. «فقلت : أن رسول الله على حاجة»؛ من همان حرف را دوباره زدم. «قال»: انس میگوید «فذهب» حضرت علی رفتند. «ثم جاء» بار سوم برگشتند. «فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): افتح»؛ در را باز کن. «ففتحت»، در را باز کردم. «ثم دخل»؛ حضرت علی وارد شدند. «فقال»؛ حضرت رسول فرمودند: «ما حديثك يا علي؟»؛ علی چه خبر داری؟ حضرت همان خبر جدید را گفتند؛ یعنی اینکه من سه بار آمدم و راهم نداد. و این آخری، بار سوم بود؛ یعنی بار آخری بود که من آمدم. «هذه آخر ثلاث كرات يردني انس ، يزعم» این بهانه میکند، الان «یزعم» به معنای بهانه می کند نیست ما داریم بهانه میکند معنا می کنیم، بهانه میکند که «إن رسول الله علی حاجة» حضرت رسول به انس فرمودند: «ما حملك على ما صنعت يا أنس؟»؛ چه چیزی وادار کرد تو را بر این کار؟ «سمعت دعاءك فأحببت أن يكون في رجل من قومي الأنصار»؛ دعا را شنیدم، دلم خواستم بر یکی از قوم و خویش خودم تطبیق شود، نمیخواستم بر حضرت امیر تطبیق شود، لذا حضرت را برمیگرداندم تا واحد من الانصار بیاید. «فقال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): إنّ الرجل قد يحبّ قومه إنّ الرجل قد يحبّ قومه»؛ اعتراضی نکردند، فقط خبر دادند که بله، هر کسی مثلاً قوم و خویش خودش را دوست دارد، باید حق را دوست داشت، نه قوم و خویش را. نخواستند کار او را تصحیح کنند، خواستند خبر بدهند که این مربوط به افراد عادی است. افراد عادی همین هستند دیگر، ازشان انتظار بیشتر از این نیست. قوم و خویش خودشان را دوست دارند.
«و مثله فی کتب أخر»[9] ؛ ما از کتاب «مناقب» نقل کردیم، در کتب دیگر هم مثل این داستان آمده. «مثل فصول المهمة»؛ بعد نقل کرده این «الفصول المهمة» شعری را در بیان اینکه «أنّ الرجل يحبّ قومه» ـ یعنی شاهدی بر این کلام پیغمبر آمده ـ مرحوم محقق میفرماید.
«و بالجملة»؛ یعنی با توجه به این دو تا خبر که گفتیم، به این دو تا داستان که گفتیم محبت حضرت امیر لله و للرسول و محبت خدا و محبت رسول له ـ یعنی برای حضرت علی ـ این هر دو ظاهر هست. «و فی الأخبار ما لا يحصى»[10] ؛ پس دیگر احتیاجی به بیش از این نداریم، همین دو خبر را دلیل قرار میدهیم و رد میشویم.
روایات دیگر در باب محبت و نهی از بغض حضرت امیر (ع)
«من ذلك ما يعلم من كتاب أخطب خوارزم» در فصل ششم در بیان محبت رسول حضرت امیر را، و ترغیب بر محبت حضرت امیر، و موالات حضرت امیر، و نهی از بغض حضرت؛ اینها در کتاب ها هست که اولاً حضرت امیر دوستدار خدا بودند و محبوب خدا، ثانیاً به ما ترغیب شده، ما ترغیب شدیم که حضرت را دوست داشته باشیم و از بغض حضرت منع شدیم. باز دوباره روایاتی را ایشان نقل میکنند که اولاً دلالت بر محبت دارد، ثانیاً منع از بغض دارد. ولو منع صریح نباشد، ولی بالاخره ازش استفاده منع میشود.
پرسش: «ایاه» به حضرت علی بر می گردد؟
پاسخ: «إیاه»؛ به حضرت امیر برگشت. بله، «فی بیان محبة الرسول إیاه»؛ یعنی حضرت امیر را. ضمیرهای بعدی هم به حضرت امیر برمیگردد؛ به جز «نهیه». «محبته»، «موالاته»، «بغضه»، همه به حضرت امیر برمیگردد. «نهیه» به حضرت رسول بر می گردد. «و من جملة ذلک»، از جمله داستانهایی که بر محبت دلالت میکند.
«ما روی بالإسناد»؛ «فی هذا الفصل» یا «ما رواه»؛ یعنی آن کتاب «فصول المهمة» یا آن «مناقب»؟
پرسش: برای مناقب
پاسخ: مراجعه کردید و در مناقب بود؟
پرسش: بله، صفحه 68
پاسخ: صفحه ۶8. خوب است. بله، البته این کتاب ما نوشته مناقب صفحه ۲۹. فرق دارد با چاپ کتاب شما. بله، پس «ما روی» هم میتوانیم بخوانیم. «ما روی مناقب» در این فصل ششم که گفتیم: از عایشه که: «قالت: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو فی بیتی»[11] در حالی که در بیت من بود. ظاهر این داستانی که نقل میکنیم این است که حضرت رسول در حال احتضار بودند و این قضیهای که الان میخوانیم اتفاق افتاده است. حضرت فرمودند: «ادعوا لی حبیبی». میگوید: «فدعوت أبا بکر».عائشه می گوید من ابابکر را خواندم و دعوت کردم «فنظر الیه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم وضع رأسه»؛ به او نظر کردند و سر را پایین انداختند، علامت این که از حضور او راضی نیست و او را طلب نکردند. «ثم قال ادعوا لی حبیبی» دو مرتبه مطلب را تکرار کردند که این تقریباً تصریح به این بود که آن که من می خواهم این نیست. عائشه می گوید «ویلکم» به اطرافیان گفتم که میدانستم که حضرت چه کسی را میگوید: «ويلكم ادعوا له عليّ ابن أبي طالب فوالله ما يريد غيره». حضرت رسول غیر از علی بن ابیطالب را اراده نکرده است، منظور از حبیبی اوست و کسی دیگر را طلب نکنید. حالا من طلب کردم ابوبکر را، دیگر بعد از آن بقیه را طلب نکنید، خود حضرت علی را طلب کنید که میدانیم منظور حضرت رسول ایشان است.
«فلما رآه»؛ بعد حضرت امیر آمدند و وقتی پیغمبر حضرت امیر را دیدند، «استوی جالساً»؛ یعنی بلند شدند نشستند. همانطور که عرض می کنم در بستر خوابیده بودند، در حال احتضار بودند. «و فرّج الستور الّذي عليه»؛ کنار زدم پردههایی را که اطرافشان بود. در داخل پرده بودند.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، در پاورقی ما هم دارد، «ثوب» به جای «ستور» آمده. حالا در هر صورت اینجا کتاب ما «ستور» دارد؛ «ستور» یعنی پرده. آنجا «ثوب» دارد؛ «ثوب» هم به معنی پرده میآید، به معنای پیراهن هم میآید. «و فرج الستور التی علیه»؛ پردههایی که بر ایشان بود یا پیراهن هایی که رویشان کشیده بودند. یا مثلاً لحاف و اینها را کنار زدن؟ «ثم ادخله فیه» بعد حضرت امیر را در آن ستور یا در آن ثوب داخل کردند؛ یعنی پرده یا همان رواندازی را که روی خودشان بود، کنار زدند و حضرت امیر هم قرار دادند. «فلم یزل یحتضنه حتّى قبض ويده عليه»؛ احتضان یعنی به سینه چسباندن؛ یعنی در برگرفتن. «فلم یزل» یعنی در آن مدت به طور دائم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت امیر را در بر گرفته بودند تا قبض روح شدند، در حالی که ید حضرت رسول بر حضرت امیر بود؛ یعنی حالا دست در دست بود یا ید بر تن بود؟ این را عبارت نشان نمیدهد.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، ید حضرت علی بر ید حضرت رسول علیه؛ یعنی بر حضرت رسول یا بر ید حضرت رسول.
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، روایت هم داریم که یک روح سفید رنگی از پیغمبر خارج شدند، حضرت امیر، دستشان به بدن پیغمبر بود ، آن روح را گرفتند و به صورت خودشان مالیدند. این را هم داریم. اگر این باشد، یعنی «و یده»؛ یعنی ید حضرت امیر «علیه» بر پیغمبر.
وضوح اوصاف حضرت امیر (ع) و بحث «شمس فی رابعة النهار»
«و غیر ذلک»؛ خبرهای دیگری هم داریم که دلالت بر محبت میکنند. خب ما فقط با روایاتی محبت را ثابت کردیم؛ یعنی ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[12] را که در آیه آمده بود برای حضرت امیر ثابت کردیم. صفات دیگری هم در آیه آمده بود. این صفات چی؟ میفرماید که وجود این صفات برای حضرت علی بسیار روشن است، احتیاج به ذکر اخبار نیست.
«و عدم خوفه من لومة لائم»[13] که یکی از اوصاف مندرج در این آیه بود، واضح هست و متفق علیه. همچنین «کونه أذلة علی المؤمنین و أعزة علی الکافرین»؛ این هم واضح است. و همچنین ارتداد قومی بعد از پیغمبر و جنگیدن حضرت امیر با آن قوم مرتد، این هم واضح است. میفرماید: «و هو أیضاً مذکور»؛ نه تنها واضح است، بلکه مذکور است. «في الأخبار الكثيرة ومعلوم كالشمس عند الارتفاع»؛ شمس وقتی که از حالت طلوع در میآید و مرتفع میشود. شمس اول طلوع ممکن است مثلاً به خوبی دیده نشود، هنگام غروب هم ممکن است دیده نشود، ولی وقتی مرتفع میشود که تقریباً ۴۵ درجه از طلوع میگذرد، دیگر ارتفاع هست در آن وقت تا وقتی که زوال پیدا میکند و دوباره به سمت غروب میرود، کاملاً واضح است، کسی نمیتواند انکارش کند. حالا اول طلوع، اول غروب کسی بتواند انکارش کند، این وسط دیگر کسی نمیتواند انکارش کند. «معلوم کالشمس عند الارتفاع»؛ یعنی کاملاً واضح است، قابل انکار نیست.
در بعضی تعبیرات دارد: «کالشمس فی رابعة النهار». درستش «فی رائعة النهار» است. اشتباهاً «فی رابعة النهار» می نویسند. «رائعة» یعنی وسط. می نویسند «رابعه»، «رابعه» را اگر آدم بخواهد توجیه کند، یک توجیه متکلفانه دارد: شبانهروز را به چهار قسم تقسیم میکنیم. شبانه روز نه روز، شبانه روز را به چهار قسم تقسیم میکنیم. دو قسمتش میافتد در شب، دو قسمتش میافتد در روز. آن وقت در «رابعه» یعنی وسط روز که آن ـ یعنی از سه که میخواهد برود چهار ـ ببینید فرض کنید شب میشود یک، قسمت اولش؛ قسمت دوم شب میشود دو؛ قسمت سوم که میشود در روز، میشود سه؛ آن وقت وسط روز از سه منتقل میشود به چهار. این یک توجیه متکلفانه است که ما «الشمس فی رابعة النهار» را توجیه کنیم. درستش «فی رائعة النهار» است. «رائعة النهار» یعنی وسط روز. الشمس فی رائعة النهار یعنی «الشمس عند الارتفاع» است؛ یعنی وسط روز. دیگر «رابعه» گفتند، رائج را «رابعه» میگویند، خیلی جاها می بینید نوشته الشمس فی رابعة النهار آن وقت «رابعه» به همین توجیه متکلفانه توجیه میشود. میگویم متکلفانه به خاطر اینکه ما شمس را در شب که نباید حساب کنیم. دو قسمت ما در شب حساب کردیم، شمس با شب ارتباطی ندارد. مگر آن که آن قسمت دیگر زمین را که شمس رفته، آن را محاسبه کنید، دو قسمتش آن طرف زمین است که این طرف شب است، دو قسمت اینطرف زمین است که اینطرف روز است. اینطوری حساب کنیم، عرض میکنم بالاخره متکلفانه است توجیه.
سابقاً رسم بوده است که عباراتی که مینوشتند، نقطه نمی گذاشتند، حتی اگر کسی نامه به کسی دیگر مینوشت و نقطه میگذاشت، آن که نامه بهش رسیده بود بدش میآمد و می گفت: «این به من فحش داده، و گفته بیسوادی! برای همین برای من نقطه گذاشته است». این طوری رائج بود که نقطه نمیگذاشتند. خیلی از کتابهای ما هم که نوشته شده، کتاب بی نقطهای بود. خب این «رابعه» را ممکن است در بعضی کتب نوشتن «رائعة» نوشتند. خب «رائعة» نوشتند، نقطهاش را نگذاشتند؛ نه آن همزه را گذاشتند، نه نقطه زیرش را. کسی آمده «رابعه» خوانده، بعد هم «رابعه» نوشته است. کسی هم آمده «رائعة» خوانده، «رائعة» نوشته است. هر دو طور خوانده میشود دیگر. وقتی نوشته نشده باشد. «ومن ذلك حكاية الخوارج».
پرسش: نامفهوم
پاسخ: بله، حالا کتاب حدیثی بعید است، چون سعی میکردند حدیث هیچ تغییری در آن رخ ندهد، لذا بی نقطه نمینوشتند. حالا شاید هم بعضیها مینوشتند، ولی نامه که به هم مینوشتند بی نقطه بود. یا کتابهای علمی یا مثلاً الان یک کتاب «محاکمات» من دیدم برای قطب رازی است، حاشیه بر شرح اشارات است، کتاب علمی سنگین است، بی نقطه نوشته شده است. کتاب سنگین بی نقطه نوشته شود، خیلی سنگینتر میشود. کتاب های علمی را بی نقطه می نوشتند، نامهها را به همگی میدادند بی نقطه میدادند. اما روایات شاید بعید باشد بی نقطه بنویسند، چون روایت را سعی میکردند تحریف نشود.
پرسش: آخر توضیح می دادند که فلان کلمه است و فلان کلمه نیست.
پاسخ: نقطه نمیگذاشتند که اشتباه میشده است. بعد مثلاً «شرح لمعه» دارد توضیح میدهد که این باید اینطوری نوشته بشود، نه آن طوری؛ یعنی دیگران اشتباه میکردند نقطهای که باید زیر میگذاشتند، مثلاً «رو» میگذاشتند یا برعکس. «شرح لمعه» دارد تذکر میدهد نقطه را باید اینطوری بگذارید نه آن طور که بعضی گذاشته اند. همین بینقطهای گاهی از اوقات منشأ اشکال میشد. بعدا که منشأ اشکال شد، دیگران آمدند نه تنها نقطه گذاشتند، قید کردند؛ «موحدا من فوق» که بفهمند یک نقطه دارد از رو که بشود، «نون»؛ موحدة من تحت، یک نقطه دارد زیر که بشود، «ب»؛ یا «مثناة من فوق» که بشود «ت» یا « مثناة من تحت» که بشود، «ی»؛ یعنی نه تنها نقطه گذاشتند، قید هم کردند که هیچ طور اشتباه نشود. دیگر کار افراط و تفریط شد؛ یک زمان اصلاً نقطه نمیگذاشتند، یک زمان نقطه گذاشتند و توضیح هم داد، گفت «مهمله»؛ میگفت «مهمله» یعنی بی نقطه، یا مثلاً فرض کنید «معجمه» یعنی نقطهدار، آن هم مثناة من فوق یا مثناة من تحت. همه را تعریف کرد.
روایت باغ و کینههای پنهان (ضغائن)
«ومن ذلك حكاية الخوارج والجمل وصفّين وغير ذلك ممّا هو معلوم من التواريخ ومن كتب أهل العلم»؛ مثل کتاب کمالالدین طلحه شافعی و «فصول المهمه» مالکی و «مناقب» خوارزمی که در حکایت خوارج هم مطالبی آمده که نشاندهنده این بوده که حضرت از بغضی که دیگران نسبت به حضرت امیر دارن ناراحت بودند. نداشتیم «و نهیه عن بغضه»؟ گفتیم که ما را تحریک به محبت کردند و نهی از بغض کردند. الان میخواهیم روایاتی را نقل کنیم که نه صریحه اش، بلکه مستفاد از او این هست که ما از بغض حضرت امیر نهی شدیم.
«باسناده علی بن أبی طالب (علیه السلام) قال: کنت أمشی مع النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فی بعض طرق المدینه»[14] ؛ راه میرفتیم. «فأتینا علی حدیقه»؛ نزدیک باغی شدیم. «فقال: ما أحسن هذه الحديقة؟ فقال : لك في الجنّة أحسن منها ثمّ أتينا على حديقة أخرى»؛ ، از باغ دیگری گذشتیم. «فقلت : يا رسول الله ما أحسن هذه الحديقة؟ قال : لك في الجنة أحسن منها حتّى أتينا على سبع حدائق» هفت باغ را رد کردیم و ما همین حرف را زدیم و حضرت هم همان جواب را داد. «اقول: يا رسول الله ما أحسن هذه الحديقة؟ قال : لك في الجنة أحسن منها». و در هر کدام از این باغها من این حرف را می زدم، حضرت هم همان جواب را میدادند.
«فلما خلا له الطریق»؛ وقتی که کسی دیگر در راه نبود، در راه که می آمدیم، بالاخره راههای مدینه بود، عبور و مرور بود، دیگران هم بودند. ما از این هفت باغ که گذشتیم، دیگر وارد راهی شدیم که چون آبادی شاید نبود، کسی هم نبود، طریق خالی بود؛ یعنی کسی نبود. «اعتنقنی»؛ مرا به سینه چسباند، «و أجهش باکیاً»؛ «أجهش» یعنی «تهیأ للبکاء»؛ یعنی گریه شان گرفت یا گریه کردند. هر دو نوع معنا شده، هم گریهشان گرفت معنا کردند، هم گریه کردن معنا کردند. «فقلت: یا رسول الله ما یبکیک؟»؛ چه چیزی شما را به گریه انداخته است؟
«قال»: محل شاهد اینجاست «الضغائن فی صدور أقوام لا یبدونها لک إلا بعدی»؛ کینههایی که در سینه های اقوامی است که الان آن کینهها حاصل است، ولی «لا یبدونها لک»؛ الان برای تو اظهار نمیکنند، «الا بعدی» بعد از اینکه من رفتم، کینه ها اظهار میشود. بعد حضرت خب فهمیدند بالاخره مشکلی در پیش دارند، نگران شدند نکند این مشکل به دین من آسیب بزند. فرمودند «فی سلامة من دینی؟»؛ حضرت جواب دادند «فی سلامة من دینک»؛ یعنی دینت سالم میماند. خب حضرت علی هم دیگر اعتنایی نکردند به این، گفتند مهم نیست، دین سالم بماند دیگر بقیهاش مهم نیست. از اینجا معلوم میشود که ضغائنی در صدور اقوامی بود و این ضغائن حضرت رسول را به گریه انداخت. از اینجا ما استفاده میکنیم که حضرت دارد با عملشان به ما تفهیم میکنند که شما ممنوعید از کینه نسبت به حضرت امیر. نهی میکنند ما را از کینه، با این دارند نهی میکنند. صریح در نهی نیست، ولی ازش استفاده نهی میشود.
اشاره به خوارج و اقسام دشمنان (ناکثین، قاسطین، مارقین)
«وفي كتاب الخوارزمي»[15] ؛ حالا این دو خط را هم بخوانیم «وفي كتاب الخوارزمي بإسناده عن عليّ عليهالسلام قال : أمرت بقتال»[16] سه گروه: «القاسطین» که ظالمین هستند، «الناکثین» که شکنندگان عهد هستند؛ در جمل اتفاق افتاد. «المارقین»؛ آنهایی که برگشتند و از خوارج بودند، مرتد شدند. اما «القاسطین فأهل الشام» اهل شام بودند که جنگ صفین با آن ها انجام شد. «وأما الناكثون فذكرهم»؛ حضرت آنها را ذکر کرد. پاورقی نوشته که در مناقب آمده «اما الناکثون فاهل الجمل» اینجا در کتاب زبده آمده «فذکرهم»؛ یعنی حضرت آنها را ذکر کرد که همان اهل جمل هستند. «و أما المارقون فأهل النهروان يعني الحروريّة»[17] ، اهل نهروان هستند. حروریه. همه نهروان مورد جنگ قرار نگرفتند، حروریه وارد جنگ شدند. حروریه یک شاخهای از خوارجاند که منسوباند به حروراء، به خاطر همین نسبت بهشان میگویند حروریه. دیگر جنگ نهروان با این گروه اتفاق افتاد که اینها شدند خوارجی که جنگ با آن ها انجام شد. خب حالا قسمت های بعدی دیگر باقی ماند می گذاریم برای جلسه آینده.