90/07/11
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه بحث دلالت آیه ۵۴ سوره مائده بر ولایت حضرت علی علیه السلام/تعریف ایمان /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/تعریف ایمان /ادامه بحث دلالت آیه ۵۴ سوره مائده بر ولایت حضرت علی علیه السلام
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه: تطبیق اوصاف آیه بر امیرالمؤمنین و اصحاب ایشان
صفحه ۳۱ سطر شانزدهم: «وظاهر أنّها في أمير المؤمنين عليهالسلام وأصحابه والّذين ارتدّوا بعده من الخوارج ومحاربيه يوم الجمل وصفّين وغيره»[1] .
بعد از اینکه ایمان را معنا کردند، نتیجه گرفتند که ایمان عبارت است از تصدیق به اموری، و از جمله امور، ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام است. خواستند بحث کنند و ثابت کنند که ولایت حضرت علی امری است که باید مورد تصدیق واقع شود تا ایمان صدق کند. گفتند ادله فراوانی بر این مطلب داریم، منتها ما به بعضی از این ادله اشاره میکنیم. و بعد هم یک آیه بود که آن آیه را تفسیر کردیم، حالا میخواهیم ازش برداشت کنیم.
تمام دلیلی که ایشان در بیان این آیه ذکر میکند، این است که تمام اوصافی که در این آیه ذکر شده، بر حضرت امیر منطبق است و بر دیگری منطبق نیست. بنابراین این آیه ناظر به حضرت علی است. البته این آیه هم ولایت را اثبات نمیکند، اما از دلالت التزامی میتوانیم ولایت را استخراج کنیم. تصریحی به ولایت ندارد، ولی دلالت التزامی دارد: کسانی که این صفات را داشته باشند میتوانند امام باشند و بر مؤمنین حکومت داشته باشند.
که در جلسه گذشته هم ما «حاکمون علی امیرالمؤمنین» را اشاره کردیم. اوصافی که در این آیه آمده است. یکی حرب با مرتدین بوده (جنگ با مرتدین) که پیداست حضرت امیر با مرتدین جنگ داشتند. سه تا جنگ عظیم برای ایشان در زمان خلافتشان و زمان وصایتشان بوده است، که این سه تا جنگ، هر سه با مرتدین بوده: جمل و صفین و خوارج.
بعد ایشان یعنی مرحوم محقق یک ادعایی دارند که قبل از این و بعد از این سه جنگ، ارتداد دیگری صورت نگرفت و جنگ با مرتدینی واقع نشد. این مدعا باید با تاریخ اثبات بشود؛ به ظاهر نمیشود تأییدش کرد، ولی خب حالا باید مراجعه کرد به ادله تاریخی ببینیم که آنجا چه گفتند.
نقد تطبیق آیه بر ابوبکر و جنگهای رده
بعضی ها که از اهل سنت هستند این آیه را مربوط میکنند به ارتدادی که برای مسیلمه و قوم مسیلمه اتفاق افتاد، که این ارتداد در زمان حضرت امیر نبوده، بلکه در زمان ابی بکر بود. و برداشت خودشان را با کلمه «سوف» تأیید میکنند. و این تأییدشان جزو عجایب است! میگویند که «سوف» در لغت عرب به معنای «بلافاصله» است؛ و ارتدادی که بلافاصله بعد از پیغمبر حاصل شد و جنگی که رخ داد، ارتداد مسیلمه بود که در زمان ابوبکر واقع شده بود. پس ﴿يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ﴾[2] یعنی ابوبکر و اطرافیانش. شاهدشان هم همین کلمه «سوف» است که به معنای بلافاصله است.
ظاهراً در هیچ لغتی از لغت عرب ما «سوف» را به معنای بلافاصله ندیدیم. همه جا «سوف» به معنای با فاصله است؛ گفته میشود سین فاصله کم، «سوف» فاصله زیاد. حالا چطور اینها برای تثبیت مدعایشان «سوف» را به این معنا قرار میدهند؟ یا از جهل است یا از تجاهل.
علی ای حال بر فرض که ارتداد همانی باشد که شمای اهل سنت میگویید، بقیه اوصاف را چه میکنید؟ آیا بقیه اوصاف در مورد ابوبکر و اصحاب ابوبکر صادق است؟ همان محبت او نسبت به خدا و محبت خدا نسبت به او چه وقت ظاهر شده؛ در کدام داستانی که در زمان پیغمبر اتفاق افتاده شما میتوانید جستجو کنید و شهادتی بر محبت خدا نسبت به ابوبکر پیدا کنید؟ کجا پیغمبر همچنین چیزی گفتند؟
البته روایاتی در صواعق محرقه آقایان نقل کردند که وقتی ابوبکر مسلمان شد، ملائکه به هم بشارت میدادند و یک چیزهایی از این قبیل. این از قبیل ادعایی است که بعضی از عرفا نسبت به ابوبکر داشتند که معصوم بوده است. این عصمت ابوبکر را تفتازانی متعصب در شرح مقاصد نقل میکند، ولی با قیل میآورد. اصلا صدر و ذیل کلامش نشان میدهد که خودش به این حرف معترف نیست (تفتازانی در دین سنتی خودش متعصب بوده ولی در عین حال قبول نکرده که ابوبکر، معصوم باشد).
علی ای حال روایاتی هست که جعل شده و دلالت بر کمالات ابوبکر میکرد، ولی خب این دلایل باید اثبات بشود. ما دلایلی نقل میکنیم از خود اهل سنت، روایاتی نقل میکنیم از خود آنها برای اینکه پیغمبر بارها شهادت دادند به اینکه خدا حضرت امیر را دوست دارد. ولی در کلام آنها یک دانه روایت پیدا نمیکنیم که شهادت پیغمبر باشد بر سخن خدا که ابوبکر را دوست دارد، دلالت کند. یک روایت پیدا نمیکنید. ما به روایت خودمان کار نداریم، به روایات آنها کار داریم. روایت ما که پر از این مساله است. ما به روایتی که آنها میکنند داریم استدلال میکنیم. آنها می گویند به روایتی که ما داریم نقل میکنیم استدلال کنید، یک دانه هم پیدا نمیشود. بعد در کتاب خودشان شاید از این روایات فراوان داشته باشند. بالاخره آنها تا جایی که برایشان ممکن بوده، تمام کمالات حضرت امیر را به صورتی برای ائمه خودشان اثبات کردند. هر جملهای که در مورد حضرت امیر گفته شده، نظیرش را برای خلفای خودشان آورده اند. حتی برای بعضی از خلفای بنیامیه و بنیعباس که در کلماتشان نسبت به آنها تضییع دیده میشود، گاهی از اوقات تعریف هم آمده. به جاهایی که بعضی کلماتی در مورد بعضی خلفا گفته میشود که میشود گفت کلاً خلفا را دارد ضایع میکند این کلمه، با وجود این داریم میبینیم که در نوشتههای دیگر از همان خلیفه تعریف زیاد شده که پیداست که این تعریف جعلی است.
علی ای حال ایشان این اوصاف را بر حضرت امیر تطبیق میکنند و اصلاً این آیه را مربوط به ابوبکر قرار نمیدهند زیرا که این اوصاف بر ایشان تطبیق نمی کند. درباره تطبیق اوصاف بر حضرت امیر هم روایاتی ذکر میکنند که تمام روایات از خود اهل سنت نقل میشود. ما این روایات را از رو میخوانیم، چیزی ندارد که من از خارج بگویم. کل مطالبی را که احتیاج به خارج داشت همین بود که عرض کردم؛ بقیهاش از رو قابل تطبیق است.
تطبیق اوصاف آیه بر حضرت علی (ع) و اصحابشان
صفحه 31 هستیم، سطر شانزدهم: «وظاهر أنّها في أمير المؤمنين عليهالسلام وأصحابه»[3] .
«أنّها» یعنی این آیه. حالا از اینجا این ادعای ایشان است که این آیه در مورد حضرت علی و اصحاب حضرت امیر است. از این به بعد میخواهند این ادعا را اثبات کنند. اوصاف را یکییکی رسیدگی میکنند و ثابت میکنند که در مورد حضرت امیر این اوصاف صادق است.
اولین صفت، این جنگ با مرتدین است که ذکر میکنند: «والّذين ارتدّوا بعده من الخوارج ومحاربيه». که این ظاهرش ظاهرِ دلیل نیست (عبارت به صورت «لانّ» نگفته)، ولی واقعش واقعِ دلیل است؛ یعنی این عبارت یک نوع استدلال است، ولی ایشان به ظاهر به صورت استدلال نگفتند.
«و ظاهر» که این آیه درباره امیرالمؤمنین و اصحاب امیرالمؤمنین و کسانی است که مرتد شدند بعد از حضرت؛ که آن کسان عبارت بودند از خوارج و کسانی که با حضرت جنگیدند در یوم جمل و صفین و غیره.
«إذ ما وقع ارتداد قبله ، ولا بعده»؛ زیرا ارتدادی قبل از حضرت امیر و بعد از حضرت امیر حاصل نشد، مگر امثال این ارتداد که «معه» که با خود حضرت امیر حاصل شد. امثال این ارتداد یعنی ارتداد در صفین، ارتداد در جمل و ارتداد در نهروان. البته پاورقی شما نوشته: «فی هذه العبارة ابهام کما لا یخفی» ابهام، ابهام تصوری نیست، ابهام تصدیقی است؛ یعنی این مطلب را سخت بشود تصدیق کرد، تصورش که روشن است که مرحوم محقق چه میخواهد بگوید. تصدیقش یک مقدار مبهم است، عرض میکنم باید به داستانهای تاریخی مراجعه بشود، به ادله تاریخی مراجعه بشود ببینیم که این را تأیید میکنند یا نه.
«ولأنّ هذه غير موجودة إلّا فيه وأصحابه»؛ این «لأنّ» عطف بر کجاست؟ این «لأنّ» عطف بر آن «إذ ما وقع ارتداد قبله ، ولا بعده» است. بنابراین میتوانیم اینطوری بگوییم: «ظاهر أنّها في أمير المؤمنين عليهالسلام وأصحابه والّذين ارتدّوا بعده»؛ این مدعاست. دو دلیل اقامه کردیم: یکی «إذ ما وقع ارتداد قبله ، ولا بعده»، یکی هم «ولأنّ هذه غير موجودة إلّا فيه وأصحابه».
مدعا ظاهر تا آخر است. دلیل هم این دو تا است. دلیل اول مشکلی ندارد، با مدعا سازگار است. مدعا این است که این آیه در مورد ۳ نفر است (در مورد سه گروه است یا ۳ نفر: امیرالمؤمنین، اصحاب حضرت، مرتدین). بعد دلیل می آوریم «إذ ما وقع ارتداد قبله ، ولا بعده»، خوب است. دلیل متناسب با مدعاست. اما دلیل دوم به ظاهر مشکل به نظر می رسد؛ زیرا مدعا این است که «ظاهر أنّها» یعنی آیه درباره سه نفر (امیرالمؤمنین، اصحاب «والّذين ارتدّوا بعده») است. این مدعاست و دلیل این است «لأنّ» که این اوصافی که ذکر شده فقط در حضرت امیر و اصحاب حضرت امیر موجود است.مدعا ۳ نفر را مطرح میکند. در دلیل فقط ما ۲ نفر را داریم ذکر میکنیم، بحث از مرتدین را نیاوردیم. پس دلیل با مدعا خیلی سازگار نیست. زیرا در مدعا میگوییم که آیه درباره ۳ نفر است، در دلیل بیان میکنیم که درباره دو نفر است. این دلیل با مطلوب خیلی مناسب نیست.
جواب این اشکال این است که مدعای اصلی ما این است که «ظاهر أنّها في أمير المؤمنين»؛ بقیهشان را کار نداریم. ظاهر که این آیه در امیرالمؤمنین است. بعد دلیل اول «إذ ما وقع ارتداد قبله ، ولا بعده» دلیل دوم «ولأنّ هذه غير موجودة إلّا فيه وأصحابه»؛ هر دو دلیل خیلی با مدعا مناسب هستند. بله ما «وأصحابه» را، «الّذين ارتدّوا بعده» را آوردیم، ولی اساس نظر ما که استدلالمان متوقف بر آن است، این است که این آیه مربوط به حضرت امیر میشود. دیگر بقیهاش را کار نداریم، آنوقت دلیلمان هم این دو تاست؛ هر دو دلیل هم با مدعا سازگارند، هیچ مشکلی در کار نیست.
«ولأنّ هذه غير موجودة إلّا فيه»؛ یعنی بر حضرت امیر و اصحاب حضرت امیر.
تفسیر ﴿لا یخافون لومة لائم﴾
خب از این «لأنّ» میخواهد آن ﴿وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾[4] را توضیح دهد. میفرماید این جنگ، جنگی بوده که میتوانسته مورد ملامت قرار بگیرد؛ زیرا طرف مقابل جنگ یا معاویه بوده که خالالمؤمنین به حساب میآمده، یا عایشه بوده که امالمؤمنین به حساب میآمده، یا خوارج بودند که از عباد بزرگ آن زمان قرار داده شده بودند. جنگ با اینها بالاخره مشتمل بر ملامت میشده؛ یعنی حضرت امیر یا اصحابش را ملامت میکردند که چرا با چنین گروهی می جنگید؟ جنگی نبوده که مورد رضای همه باشد، بالاخره همراه ملامت بوده است. به این مناسبت باید ملامتی صورت میگرفته، ولی خداوند فرموده ﴿وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾. آن جنگهایی که درش ملامت نبوده، اصحابش با ﴿لاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾ تمجید نشدند. این جنگهایی که حضرت امیر کردند در آن ملامت بوده، پس سزاوار بوده که با ﴿لاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾ تمجید بشوند.
پس این ﴿لاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾ را با این توضیحی که دادیم مربوط میکنیم به حضرت امیر و «لأنّ هذه»[5] یعنی اوصافی که در آیه مذکور هستند. یا خود این آیه با توجه به اوصافی که دارد موجود نیست مگر در خود حضرت امیر و اصحابش. زیرا حربی که «فعله» حضرت انجام دادند «كان محلّ اللّوم» جای لوم در آن بود، جای ملامت بود. زیرا خوارج اهل قرآن بودند، از صلحا بودند، این در جنگ نهروان. عایشه زوجه رسول الله بود و با او اصحاب پیغمبر همراه بودند، این در جنگ جمل. معاویه خالالمؤمنین حساب میشد و با او بالاخره بعضی از اصحاب پیغمبر همراه بودند. این هم مربوط به جنگ صفین.
«فکان»؛ هر یک از این جنگها محل لوم بود. «لكن ما كان هو»؛ یعنی حضرت امیر «وأصحابه يخافون من لومة أيّ لائم كان»، اینها دیگر از ملامت نمیترسیدند. و این آیه تمجید میکند حضرت امیر و اصحابشان را که از هیچ کدام از این ملامتها نمیترسیدند. جای ملامت بود و حتماً ملامت هم می شدند، ولی از ملامت هراسی نداشتند.
چرا از ملامت نمیترسیدند؟ «لأنّهم كانوا على الحقّ». وقتی در حق بودند، دیگر استوار بودند؛ ملامت دیگران آنها را از راه حق به در نمیکرد.
«فلا يحبّون غير الله»؛ این «فلا يحبّون غير الله» هم شاهدی است بر اینکه تحت تأثیر ملامتها قرار نمیگرفتند. چون فقط محبت به خدا داشتند و مواظب بودند که از جانب خدا ملامت نشوند. محبت به دیگران بما اینکه دیگران هستند نداشتند. محبتی که اگر به دیگران داشتند، بما اینکه خلق خدا و مطیع خدا هستند محبت داشتند. پس محبتشان مربوط به آن ملامتکنندگان نبود و لذا از ملامتکنندگان انتظاری جز این کارهای خلاف نداشتند و برای آن ها اهمیت نداشت که ملامتی بشوند یا نشوند؛ میدانستند که آنها کارشان ملامت است.
میتوانیم بگوییم این «فلا يحبّون» تتمه ﴿لاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾[6] نیست، بلکه اشاره به همان ﴿يُحِبُّونَهُ﴾ که در آیه ذکر شده دارد و یکی دیگر از اوصاف حضرت امیر را دارد تذکر میدهد. اگرچه در مورد این صفت بعداً بحث تفصیلی دارند، ولی اینجا یک بحث اشارهای هم خواستند داشته باشد. پس «فلا يحبّون غير الله»[7] را دو طور من معنا کردم: هم مربوط کردم به ﴿لاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ﴾[8] ، هم مستقل قرار دادم. منتها اگر مستقل قرار بدهیم، باید بگوییم اشاره دارد به آن صفتی که در آیه ذکر شد و بعداً آن صفت را بیشتر توضیح میدهند.
تفسیر ﴿أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ﴾
از «مع ذلّتهم وصغر نفوسهم مع المؤمنين»[9] دارد اشاره میکند به آن صفت دیگری که در آیه ذکر شده که فرمود ﴿أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ﴾[10] . که این دو صفت را می خواهد در حضرت امیر و اصحاب حضرت امیر ثابت کند که این دو صفت برای این بزرگواران بوده است. «مع ذلّتهم وصغر نفوسهم»[11] این ذلت را توجه کنید با «صغر نفوسهم» عطف میگیرد تا بفهماند که مراد از ذلت در اینجا آن خواری مذموم نیست، بلکه تواضع ممدوح مراد است. «صغر نفوس» یعنی نفسشان را پایین آوردند و کوچک شمردند، یعنی تواضع کردند. پس مراد از ذلت در اینجا آن خواری مذموم نیست، بلکه آن تواضع ممدوح است.
«مع ذلّتهم وصغر نفوسهم مع المؤمنين»؛ بعد هم که شروع میکنند به بیان تواضع حضرت و این بیان نشان میدهد که مراد از ذلت همان تواضع است.
«وتواضعه عليهالسلام معهم مشهور»؛ تواضع حضرت امیر با مؤمنین مشهور است. آنقدر حضرت با مؤمنین با تواضع رفتار میکردند که حضرت را به «دّعابة»[12] (یعنی شوخ بودن) نسبت دادند؛ گفتند شما شوخید، آدم جدی نیستید. چرا؟ به خاطر اینکه با نرمی با مؤمنین رفتار میکردند، نه با خشونت. مقابلش آن خلیفه جعلی بود که همه ازش میترسیدند. میگویند وقتی وارد کوچه میشد، بچههایی که بازی می کردند فرار میکردند، هیچ کس در کوچه باقی نمیماند. فقط یک جا داریم که یک نفر باقی ماند. گفت چرا از من نترسیدی؟ حتی شنیدم که زنهایی هم که در خانه مینشستند، وقتی میآمد میرفتند در خانه؛ یعنی هیچ کس جرئت که به او نگاه کند نداشت، چه برسد که کلماتش را تلقی میکنند.
«وتواضعه عليهالسلام معهم مشهور حتّى نسب إلى الدّعابة»[13] یعنی شوخ بودن «لكثرة تواضعه ، وقالوا : إنّه كان فينا كأحدنا في زمان خلافته»[14] ؛ «في زمان خلافته» متعلق به «کان» است؛ یعنی او در زمان خلافتش «كان فينا كأحدنا» بین ما مثل یکی از ما بود. یعنی مشخص نبود که او خلیفه است، از شدت رفتار متواضعانه.
«ويمشي في سوق الكوفة وينادي»؛ در بازار راه میرفت «وينادي» و با صدای بلند به این مردم اینجا میگفت). در حالی که پادشاهان متکبر خودشان با مردم حرف نمیزنند، چند تا واسطه دارند که واسطهها بروند حرف بزنند؛ خودشان شأنشان اجل [از این] است که مستقیم با مردم حرف بزنند. ولی حضرت امیر را می بینیم در بازار در محل عمومی دارد مستقیم با مردم حرف میزند، یا بهشان دستور میدهد یا سفارش میکند. اینها نشان میدهد که ایشان اصلاً حکومتش با پادشاهان فرق دارد.
«وينادي خلّوا سبيل المؤمن المجاهد في سبيل الله»؛ راه را برای مؤمنی که مجاهدِ فی سبیل الله باز بگذارید و او را رها کنید. حالا منظور خود حضرت بودند یا مطلق مجاهد سبیل الله؟ باید مراجعه بشود در عبارت ببینیم که کدام منظور است. ولی بالاخره مفاد عبارت این است که راه را بر اینها باز بگذارید. و ما محل شاهدمان این است که حضرت مباشرتاً با مردم حرف میزدند، پیغام نمیدادند، خودشان میآمدند در بازار راه میرفتند، با مردم نشست و برخاست داشتند، با آن ها صحبت میکردند؛ و این کارها در پادشاهان دیگر یافت نمیشد.
تفسیر ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾
خب حالا «ولأنّه الّذي» عبارت بعدی میخواهد ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[15] را بیان کند. که خدا آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند. خب دوستی آنها نسبت به خدا معنایش روشن است (ما خدا را دوست داریم روشن است، چون دل داریم، در این دل دوستی جا میگیرد، کراهت و نفرت جا میگیرد). عیبی ندارد بگوییم ما خدا را دوست داریم. البته دوست داشتن ما خدا را، به معنای خاصی است؛ یعنی ما میخواهیم لازمِ این دوست داشتن را بفهمانیم. ما وقتی خدا را دوست داشته باشیم اطاعت میکنیم، معصیت نمیکنیم، تمرد نمیکنیم. آدمی کسی را دوست داشته باشد سعی میکند حرفش را گوش بدهد، تا چه برسد آن کس بزرگ هم باشد. اگر مساوی با ما باشد یا حتی کوچکتر از ما باشد. می بینید پدر نسبت پسر یا مادر نسبت به بچه اطاعت دارد به خاطر محبتی که به بچه دارد. حالا اگر این مثلاً آن شخصی که بهش محبت داریم شخص بزرگی باشد، حتی مالک ما باشد، مسلم است که محبت ما اقتضا میکند که از او اطاعت کنیم. پس محبت حضرت امیر و دیگران نسبت به خدا یعنی زمینه اطاعت داشتن.
خب اینکه در مورد محبت بشر به خدا است که عرض کردم خیلی مشکل نیست. اما محبت خدا به بشر یعنی چه؟ در حالی که میدانیم خدا دل ندارد، جای محبت، جای نفرت آنجا نیست، این چیزها آن جا جا ندارد. با وجود این تعبیر به محبت شده. محبت یعنی چی؟ یعنی خداوند اراده کرده (محبت به معنای اراده میگیریم)، خدا اراده کرده که توفیق بدهد به بندگانش تا آنها با داشتن این توفیق کارهایی بکنند که قابل باشند مورد محبت و رضایت قرار بگیرند. پس محبت خدا اثرش این است که توفیق بدهد؛ توفیقی که منشأ اعمالی بشود که آن اعمال یا جلب کننده رضایت و محبت هستند.
این را ایشان معنای محبت الله به انسانها قرار میدهد که معنای دقیقی است. «ولأنّه الّذي ثبت محبّة الله له»[16] محبت الله را معنا میکند: «أي إرادة الله له بالهدي والتوفيق في الدّنيا». توفیق میدهد و هدایت میکند به چی؟ «لما يحبّ ويرضى» به آنچه خود خدا رضایت دارد. توفیق آنچه را که مرضی اوست به این عبادی که محبوب هستند عطا میکند. «لما يحبّ ويرضى ، وحسن الثواب في الآخرة». این محبت خداست به فضل بشر.
اما محبت حضرت امیر لله این است: یعنی اراده کرده حضرت که طاعت کند خدا را به جمیع طاعات و ترک کند از معاصی خدا جمیع معاصی. این محبت حضرت امیر است که اثر محبت این است که انسان مطیع باشد و از معصیت پرهیز کند.
تا اینجا استدلال به آیه تمام شد و ثابت شد که حضرت امیر مصداق تمام این اوصافی که در این آیه ذکر شدند هستند. پس این آیه مربوط میشود به حضرت علی علیه السلام.
شاهد دوم: آیه ولایت ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ...﴾
در پایان بحث یک شاهد دیگری هم برای ارتباط این آیه به حضرت امیر بحث می کند و آن شاهد آیه بعد از همین آیه است که بلافاصله آن آیه بعد از این آیه آمده و همه مفسرین (اعم از سنی و شیعه) آن آیه را تفسیر دادند بر حضرت علی. یعنی آیه ای که بعد از این آیه بلافاصله آمده تفسیر شده بر حضرت امیر. و آن شاهد است، نه دلیل؛ شاهدی است بر این که آیه قبل هم مربوط به حضرت امیر بوده است.
روایات اهل سنت در محبت خدا و رسول به علی (ع)
آن وقت در این میان قبل از اینکه به آن آخرین شاهد برسند، روایاتی را از اهل سنت نقل میکنند که دلالت میکنند بر اینکه خدا به حضرت امیر محبت دارد. یعنی همان صفتی که ما در این آیه یافتیم، همان را بر حضرت امیر تطبیق میکنیم به شهادت روایات اهل سنت. دیگر روایات را از رو می خوانم.
«ويؤيّده»؛ یعنی «يؤيّد» این محبت داشتن خدا به حضرت امیر و اصحاب حضرت امیر و بهخصوص خود حضرت امیر را، «يؤيّد» این محبت داشتن را «ما روی» آنچه که روایت شده عبارت از «محبّة الله تعالى ورسوله له». هم خدا هم پیغمبر «له» یعنی حضرت امیر را محبت داشتند و دوست داشتند. و محبت حضرت امیر لله و رسوله، در خبر رایت (خبر رایت یعنی آن خبر مربوط به خیبر که فرمود رایت را (یعنی علم را) فردا به کسی میدهم که برود و برنگردد، مگر فاتح). آخر علم را در دو روز به دو نفر دادند، هر دو رفتند و هزیمت کردند. یا فرمودند فردا علم به کسی میدهم که برود و هزیمت نکند، برود و فاتح برگردد. حالا فاتح برگشتن برای اصحاب مهم نبود (مهم بود ولی خیلی مهم نبود)؛ مهم این قسمت بود که حضرت فرمودند که علم را به کسی میدهم که خدا او را دوست دارد، خدا و رسول او را دوست دارد. و فردا میرود و فاتح بر می گردد. اصحاب این جمله را که شنیدند همه امید داشتند که خودشان باشند. شب را غرق این فکر بودند تا صبح که علم فردا به کی داده میشود؟ هر کی امید داشت که علم به او داده میشود. فردا آمدند و همه منتظر. حتی عمر میگوید چندین بار سر کشیدم خودم را، صورتم را به حضرت رسول نشان دادم که منم هستم، اگه یک وقت خواستید علم را بدهید مانعی ندارد. ظاهراً یک دفعه هم رفته بود و برگشته بود. بار دوم هم طمع کرده بود که شاید مورد رضایت خدا و محبت خدا قرار بگیرد. حضرت امیر نگاهی به اصحاب داشتند و دیدند حضرت امیر را نمی بینند. گفتند علی علیهالسلام کجاست؟ خب اصحاب گفتند که چشمدرد دارند، داستانش را دیگر می دانید. گفتند چشمدرد دارند. حضرت فرمودند طلب کنید ایشان را. طلب کردند، حضرت هم آب دهان بر چشم ایشان انداختند و خوب شد و بعد هم رایت را به ایشان دادند و رفتند و فاتح برگشتند که همه فهمیدند که آنچه که مورد محبت خدا و رسول است حضرت علی است.
«قال الإمام نور الدين عليّ بن محمّد المكّيّ المالكيّ في كتابه فصول المهمّة في معرفة الأئمّة هذه عبارته» ؛ یعنی قال ما هذه عبارته. کلمه «ما» در کتاب ما نیست، شاید در کتابهای دیگر باشد. نسخه شما «ما» ندارد؟ حالا اگه ما هم نداشته باشد تقدیر میگیریم.
«فصل في محبّة الله تعالى ورسوله له» یعنی لحضرت امیر علیه السلام. «وذلك»؛ اینکه خدا و رسول حضرت امیر را محبت داشتند، بیانش این است که «صحّ النقل» (یعنی نقل صحیح داریم، خبر صحیح السند داریم. در کثیری از احادیث صحیحه و اخبار صریحه که در صحیح بخاری و مسلم و غیرهما آمده نقل صریح این است که:
«أنّ النّبي صلىاللهعليهوآله قال يوم خيبر»؛ فرمود «لأعطينّ الراية غدا رجلا»[17] پرچم را فردا به کسی میدهم که «يفتح الله على يديه»؛ بعد فرمودند «يحبّ الله ورسوله ، ويحبّه الله ورسوله» (هم او خدا و رسول را دوست دارد، هم خدا و رسول او را دوست دارد). این صفتی که ذکر کردم، صفتی بود که مورد توجه همه اصحاب واقع شد.
«فبات الناس»؛ شب را به روز آوردند مردم، در حالی که «يخوضون ليلتهم» یعنی در فکر بودند آن شب که «أيّهم يعطاها» کدامشان این بیرق داده میشود؟ یعنی این بیرق به کدام اینها داده میشود؟.
«فلمّا أصبح الناس غدوا على رسول الله»؛ وقتی وارد صبح شدند، «غدوا على رسول الله» یعنی صبح زود پیش پیغمبر رفتند که اگر میخواهد پرچم داده بشود دیگری سبقت نگیرند، اینها زودتر بروند که بیرق دستشان بیاید. «كلّ منهم يرجو أن يعطاها»[18] همه امید داشتند که این بیرق به آن ها داده شود.
«فقال صلىاللهعليهوآله : أين عليّ بن أبي طالب؟ فقيل يا رسول الله! هو أرمد»؛ چشمدرد دارند ایشان. «فقال فأرسلوا إليه»؛ بفرستید که بیاید. «فأتي به» حضرت امیر را پیش پیغمبر آوردند. «فبصق في عينيه» یعنی آب دهن انداختند «في عينيه ودعا له فبرأ» حضرت امیر هم خوب شدند به طوری که «حتّى كأن لم يكن به وجع» گویا اصلاً دردی نبود. «فأعطاه الراية ، فقال». وقتی که حضرت علی رایت را گرفتند، «فقال عليّ عليهالسلام: يا رسول الله أقاتل حتّى يكونوا مثلنا؟» من باهاشون بجنگم تا آن ها مثل ما بشوند؟ یعنی مسلمانشان کنم و یا بروم و بجنگم تا تار و مارشان کنم؟.
«قال صلىاللهعليهوآله : أنفذ على رسلك حتّى تنزل بساحتهم»؛ «رسل» به معنای با مدارا و نرمی راه رفتن است؛ یعنی یواشیواش با مدارا تا در منزلشان وارد بشوی، در ساحت آن میدانشان وارد بشوی و بهشان تبلیغ بکن. اگر یک نفرشان مسلمان باشد به دست تو، بهتر از این است که برای تو شتران سرخ باشد. یعنی بهتر از مال دنیاست، بهتر از بهترین مال دنیاست (چون پیش عرب شتر سرخ خیلی مرغوب بود).
«أنفذ على رسلك» یعنی به نرمی برو تا وقتی که نازل بشوی «بساحتهم» در صحنشان، در میدانشان، در همان محلی که جمع میشوند. «ثمّ ادعهم إلى الإسلام»؛ بعد آنها را دعوت به اسلام کن. «وأخبرهم بما يجب عليهم فيه» یعنی فی الاسلام، خبر بده که در اسلام برایشان چی واجب است؛ یعنی برایشان واجب و حرام را ذکر کن که فقط شهادت و اعتقاد تنها نباشد، اعمال را هم یاد بگیرند.
به خدا قسم «لأن يهدي الله بك رجلا واحدا»؛ هر آینه اینکه خدا هدایت کند به دست تو یک مرد را (یا یک زن را، رجل در اینجا یعنی یک آدمی) «خير لك من أن يكون لك حمر النعم». «حمر» جمع «احمر» است (یعنی رنگ شده به رنگ سرخ). «نعم» یعنی شتر (گاهی بر حمار و بز و گاو و گوسفند هم گفته میشود). پس «حمر النعم» یعنی شتران سرخ چون شتر سرخ خیلی نزد آن ها ارزش داشته است. جمع «نعم» میشود انعام، جمع الجمع هم میشود اناعیم.
«قال فمضى»؛ یعنی حضرت رفتند و «ففتح الله على يده».
بعد، از صحیح مسلم اینطور آمده: «قال عمر بن خطاب»[19] من هیچگاه امیر شدن را دوست نداشتم «إلّا يومئذ» مگر آن روز. خیلی برایم مهم بود که امیر بشوم. بعد سنی ها گفتند جهتش این بوده که چون پیغمبر این صفت را ذکر کردند برای امیری که فتح کند خیبر را، چون این صفت را ذکر کرده بودند، عمر طمع کرده بود که این صفت برایش باشد؛ لذا دوست داشت امارت را. والا ایشان به دنیا و مافیها علاقه نداشت، و اصلاً برای امیر شدن بر مؤمنین فکری نکرده بود، همینطوری دیگر انتخاب شد. اینها حرف آن هاست که دارم عرض میکنم یک وقت به من نسبت ندهید.
«فتساورت لها»؛ «فتساورت لها» را توضیح میدهند یعنی چی. یعنی سر کشیدم، یعنی چهره نشان دادم، یعنی تنم را کشیدم به طوری که از بقیه بلندتر بشوم و پیغمبر صورتم را ببیند. «فتساورت لها» یعنی برای امارت. «تساورت» را بعداً معنا میکنم. «رجاء أن ادعى لها» به امید اینکه من دعوت بشوم برای این امارت.
«قالت العلماء قوله «فتساورت لها» بالسين المهملة» یعنی سین را بی نقطه بخوان. «أي تطاولت لها» خودم را دراز کردم، «لها» یعنی برای امارت. «قد کشیدم» بلند شدم ایستادم که پیغمبر صورتم را ببیند و «حرصت علیها» یعنی حرص زدم بر امارت «حتّى أبديت وجهي» تا صورتم را اظهار کردم. «وتصدّيت لذلك»؛ «تصدّيت لذلك»را معنا کرده اند «تصدی للامر ای رفع راسه الیه» سر به سمت آن امر بلند کرد، یعنی سر بلند کردم به همین معنا که تنم را کشیدم که صورتم را پیغمبر ببیند و بفهمد که منم جز حاضرین هستم. اگر قرار است رایت را بدهند، به من بدهند «ليتذكّرني» تا پیغمبر یاد من بیفتد تا آن رایت را به من بدهد.
خب اینجا یک وهنی بر عمر وارد میشود که تو چرا به امارت محبت داشتی؟ امارت یک امر دنیایی است، چرا به دنیا علاقهمند شدی با اینکه در زهد تو خیلی تعریف ها شده است؟
جواب دادند خود علما که عمر اگر این امارت را میخواست، نه به خاطر امارت بود، به خاطر آن صفت بود که پیغمبر برای امیر این جنگ ذکر کرده بودند که خدا دوست دارد و او خدا را دوست دارد. این صفات برای عمر مهم بود که این همه تلاش میکرد تا امیر آن جنگ بشود، و الا ایشان به امارت دنیا اعتقادی نداشت، ارادتی نداشت.
«قالوا» علما گفتند «إنّما كانت محبّة عمر لها»؛ یعنی للاماره «لما دلّت عليه» چون این امارت دلالت بر یک چیزی میکرد و آن چیز عبارت بود از همان صفتی که پیغمبر ذکر کردند. «لما دلّت» یعنی «لما دلّت» این اماره علیه که او «ما دلت الامارة علیه» عبارت بود از محبت خدا و رسول این شخص امیر را (این از محبت امیر، خدا و رسول را) و محبت خدا و رسول «له» (یعنی این امیر را). لذا این سعی داشت که آن امیر باشد، چون میدید که امیری که برای جنگ خیبر تعیین شده این اوصاف را دارد، دلش میخواست خودش آن امیر باشد.
علاوه بر این؛ «والفتح على يديه» خدا فتح را بر دست او جاری میکند. این هم یک نوع امتیازی بود، میخواست این امتیاز را به دست بیاورد. تنها امتیاز محبت نبود، امتیاز فتح هم بود.
«قاله الشيخ عبد الله اليافعي في كتابه المرهم انتهى كلامه»؛ میخواستم بخوانم تا اول آیه طهارت، ولی ظاهراً وقتمان تمام شده است. بقیه اش إن شاء الله جلسه بعد.