« فهرست دروس
درس زبدة البیان -استاد محمدحسین حشمت‌پور

90/07/09

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی ماهیت شرعی ایمان ونقد نظریه معتزله/ماهیت شرعی ایمان /کلام و فلسفه

 

موضوع: کلام و فلسفه/ماهیت شرعی ایمان /بررسی ماهیت شرعی ایمان ونقد نظریه معتزله

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[صفحه ۸: تحقیق در ماهیت شرعی ایمان و نقد نظریه معتزله]

[مقدمه: گذار از تفسیر آیه به تعریف ماهوی ایمان]

«و ینبغی هنا تحقیق الایمان شرعاً؛ اذ یتوقف علیه امور کثیرة فنقول».[1]

پس از آنکه بحث در آیه‌ای که مربوط به ایمان بود بحث کردند و بحثشان تمام شد، ایشان به تفسیر «ایمان» می‌پردازند. اشاره‌ای به تفسیر لغوی می‌کنند و سپس به تفسیر اصطلاحی و شرعی توجه می‌نمایند.

می‌گویند که در لغت، ایمان به معنای «تصدیق» است. اما در شریعت اختلاف شده است که ایمان به چه معناست. ایشان قول گروهی را نقل می‌کنند که در ایمان، سه امور را اعتبار کرده‌اند: یکی «اعتقاد»، یکی «اقرار» و دیگری هم «عمل». که هم باید به قلب مطمئن باشد، هم به زبان اقرار کند، و هم با عمل، آن اعتقادش را تصدیق نماید. و کاری کند که اقرارش هم باید «اقرارِ صادقی» شود؛ یعنی عمل را باید طوری انجام بدهد که هم ثابت کند تصدیق قلبی دارد و هم ثابت کند که اقرارلسانی صادق بوده است.

در اینجا ایشان قول گروهی را نقل می‌کنند و سپس آن را رد می‌نمایند. می‌فرمایند که در ایمان، همان «اعتقاد» کافی است و عمل و اقرار لازم نیست. حداکثر ما بتوانیم اقرار را هم اضافه کنیم، ولی عمل دیگر لازم نیست؛ ولی ایشان اضافه کردنِ اقرار را هم رد می‌کنند و ثابت می‌کنند که این هم لازم نیست.

پس مطالبی که ما در پیش داریم این است که: آیا ایمان مرکب از سه چیز (تصدیق، اقرار و عمل) است؟ یا فقط عبارت است از تصدیق؟ ایشان معتقدند که ایمان فقط عبارت است از تصدیق. ترکیب از سه چیز را رد می‌کنند، بعد احتمال می‌دهند به ترکیب از دو چیز (یکی اعتقاد و یکی اقرار) و این را هم رد می‌کنند. البته برای ردِ اقرار، دو تا دلیل ذکر می‌کنند که هر دو دلیل را هم رد می‌کنند. و در آخر نتیجه‌ای که می‌گیرند این است که ایمان عبارت است از تصدیق. ولی اشاره می‌کنم که نه هر تصدیقی، بلکه «تصدیقِ خاص». تصدیق خاص بیان می‌شود که چیست؛ که در این تصدیق خاص، اعتقاد به «ولایت» هم هست. به این مناسبت،وارد بحث در ولایت می شوند. وقتی بحثِ ایمان را ختم می‌کنند، وارد یک بحث در ولایت می‌شوند که یکی از متعلقاتِ ایمان است.

[تبیین نظریه معتزله: ایمان مرکب از سه جزء]

این سیر بحثی که ما درباره ایمان در پیش داریم که آیا تصدیق تنها است یا دو چیز است یا سه چیز؟ به این صورت وارد بحث می‌شوند که می‌فرمایند: معتزله می‌گویند ایمان عبارت است از «فعلِ طاعات» و «اجتناب از کبائر».

در مورد «اجتناب از کبائر»، همه‌شان لازم می‌بینند که در ایمان باشد. اما درباره «فعلِ طاعات» دو گروه شدند:

۱. گروهی می‌گویند مراد از فعل در طاعات، انجام «واجبات» تنهاست.

۲. گروهی می‌گویند انجام «واجبات» و انجام «مستحبات» هر دو است.

پس بنابراین، اگر تفسیر معتزله را ملاحظه کنیم، یکی از این دو تفسیر است: یا ایمان عبارت است از فعل واجبات و مستحبات به علاوه اجتناب از محرمات ،یا عبارت است از فعل واجباتِ تنها به علاوه اجتناب از محرمات. معنای دیگر (فعل مستحبات) را این گروه دوم معتبر نمی‌دانند. این دو تا تفسیر را معتزله دارند.

بعد می‌فرمایند: چه مراد از طاعات؟ حالا چه مربوط به واجبات باشد، چه مربوط به واجبات و مستحبات، چیست؟ ظاهرش این است که از «فعلِ طاعات» فقط همان انجامِ اعمال را اراده می‌کنند. ولی انجام اعمال که ایمان نیست؛ ممکن است یک نفر که کافر باشد ،طاعات را انجام بدهد و معاصی را هم ترک بکند. آیا صدق می‌کند که این مؤمن است؟ حتماً صدق نمی‌کنند.

بنابراین باید مرادشان از «فعلِ طاعات» چیزی باشد که شامل «اعتقاد» هم بشود؛ یعنی طاعات را اعم بگیرند. فعل را هم اعم بگیرند. طاعت هم بشود انجام نماز و امثال نماز، و هم ‌بشود اعتقاد به وحدانیت و امثال آن. چون اعتقادات هم واجب‌اند، طاعت‌اند. طاعت مخصوصِ عملِ جوارحیِ تنها نیست؛ عملِ جوانحی هم از ما خواسته شده است. یعنی عملِ قلب که تصدیقاتِ خاصه است، آن‌ها را از ما خواسته‌اند.

پس «فعلِ طاعات» یعنی هرگونه طاعتی؛ چه طاعت بدنی، چه طاعت روحی و اعتقادی؛ هر دو را از ما خواسته‌اند. بنابراین «فعلِ طاعات» را عام می‌گیریم تا شامل اعتقاد هم بشود. خودِ «فعل» را هم عام می‌گیریم؛ اعم می‌گیریم از فعلِ جوانحی و فعلِ جوارحی. و قهراً طاعات هم عام می‌شود. ابتدا فعل را عام می‌کنیم، بعد طاعت عام می‌شود. می‌گوییم فعل می‌تواند جوارحی باشد (مثل نماز) و می‌تواند جوانحی باشد (مثل اعتقادات) . از فعلِ طاعات خواسته شده؛ یعنی کاری که دستور داده شده و از ما خواستند که انجام بدهیم؛ چه آن کاری که دستور داده شده کارِ بدنی باشد مثل نماز، یا کارِ نفسی و اعتقادی باشد مثل توحید. همه را از ما خواسته‌اند.

پس به این ترتیب، «اعتقاد» در عمل به طاعات داخل می‌شود. خودِ به عملِ طاعات بدنی هم که هست. پس در ایمان دو تا قید لازم می‌شود: یکی اعتقاد، یکی عمل به ارکان . باز نگاه می‌کنیم می‌بینیم «اقرار» هم خودش فعل است و به ما دستورِ اقرار هم داده شده است. پس اقرار باز هم از جمله افعالِ طاعات است و فعلِ طاعت به حساب می‌آید. بنابراین اقرارِ زبان را هم ضمیمه می‌کنیم.

نتیجه این می‌شود که در ایمان شرط است ، فعلِ طاعات به طور مجمل ،این را اگر مُفصّلش کنیم، می‌گوییم: در ایمان شرط است: ۱. اعتقاد به حق، ۲. اقرار به آن حق، ۳. و عملی که در این ایمان از ما خواسته شده (یعنی عمل به خیرات مثلاً حالا واجبات، یا واجبات و مستحبات هر دو که در این اختلاف داشتند).

پس با این ترتیب معلوم شد که معتزله در ایمان، «اعتقاد به قلب»، «اقرار به زبان» و «عمل به ارکان» را شرط می‌کنند. «اجتناب از کبائر» را هم ضمیمه می‌کنند. حالا ما به اجتناب از کبائر کار نداریم. اساس بحثمان بر این است که آیا ایمان فقط اعتقاد است؟ یا اقرار هم ضمیمه می‌شود؟ یا علاوه بر این دو تا، عمل به ارکان هم ضمیمه می‌شود؟ خلاصه اینکه آیا ایمان یک امر است، یا مرکب از دو امر، یا مرکب از سه امر؟ این بحثی است که ما می‌خواهیم شروع کنیم.

[بررسی صحت قول معتزله]

الان قول معتزله را نقل کردیم، حالا باید ببینیم که قولشان درست است یا نه. بحث درباره اینکه این سه امر اعتبار می‌شوند، توجه کردید ما برداشتمان این بود که چون عملِ طاعت (یا فعلِ طاعت) را عام گرفتیم، قهراً اقرار هم ضمیمه شد و اعتقاد هم ضمیمه شد. ما از آن تعمیم فعل استفاده کردیم که در ایمان سه چیز است، یا به تعبیر دیگر طاعت منحل می‌شود به سه چیز.

اما در تفسیر کشاف (زمخشری) و قاضی بیضاوی در انوار التنزیل‌شان تصریح کردند به اینکه «فعل الطاعات» (یعنی همین برداشت ما را امضاء کردند)؛ گفتند که فعل الطاعات شامل اعتقاد می‌شود، هم شامل اقرار می‌شود، هم شامل فعل به ارکان می‌شود (فعل به وسیله اعضا می‌شود). تصریح کردند. پس آنچه را که ما برداشت کردیم، این دو نفر بهش تصریح کردند. بنابراین ما مطمئن می‌شویم که معتزله ایمان را عبارت گرفتند از مرکب؛ مرکب از آنچه که مرکب از این سه تا باشد.

ان وقت باید باهاشون بحث کنیم که حرفشان درست است یا نه. استدلالی دارند که استدلالشان را ایشان نقل نمی‌کند. می‌فرماید استدلالشان ضعیف است. بعد خودِ مرحوم محقق (استاد) از نقلیاتی که در شیعه شده، از اخباری که در شیعه هست، کلام معتزله را تأیید می‌کنند؛ ولی چون قبول ندارند، این اخبار را توجیه می‌کنند و کلام معتزله را رد می‌کنند. اول یک مؤیدی برای کلام معتزله از اخبار خودمان می‌آورند، ولی بعداً بیان می‌کنند که این مؤیدها قابل توجیه است. بنابراین کلام معتزله مؤیدی ندارد. بعد که معلوم می‌شود مؤید ندارد، ثابت می‌کند که اصلاً کلام معتزله درست نیست؛ دلیل ندارد .

[حکم فاقد اجزای ایمان نزد معتزله]

یک مطلب در اینجا مطرح است که شما در ایمان سه چیز شرط کردید (سه تا قید برای ایمان آوردید). هر کدام از این قیود منتفی شود، آن انسانِ (مدعی) مؤمن به چه حالتی می‌افتد؟ کافر می‌شود؟ منافق می‌شود؟ فاسق می‌شود؟ چی می‌شود؟

می‌گویند:

۱. اگر «اعتقاد» را زایل کرد و آن اعتقاد را نداشت، ولی داشت اقرار می‌کرد (توجه کنید یک وقت اعتقاد را ندارد، اقرار هم ندارد، عمل هم نمی‌کند؛ خب این کافرِ معمولی است). اما این شخص فقط اعتقاد را از دست می‌دهد؛ یعنی چی؟ در اعتقادش به وحدانیت خدا قائل نیست، به حقانیت اسلام قائل نیست، ولی اقرار دارد می‌کند، عملش را هم طوری دارد در بین مردم انجام می‌دهد که فکر کنند مسلمان است و مؤمن. این حکمش چیست؟ این «منافق» است. چون اعمالش و ظاهرش اسلامی است، اقرارش اسلامی است، ولی اعتقادش اسلامی نیست منافق می شود.

۲. اما اگرکسی «اقرار» نکرد؛ اعتقاد را داشت ولی اقرار نشد. می‌شود مثل ابوجهل .ابوجهل می‌گفت من معتقدم پیغمبر درست می‌گوید، ولی هرگز اعتراف نکرد. این می‌شود «کافر».

۳. تا اینجا همه معتزله اتفاق افتاد. که اگر کسی اعتقاد نداشت می‌شود منافق، اگر کسی اقرار نداشت می‌شود کافر. اگر کسی «اعمال» انجام نداد چی؟در این اختلاف دارد. گروهی گفتند این فاسق است گروهی گفتند این هم کافر است. گروهی گفتند از ایمان بیرون رفته ولی به کفر وارد نشده؛ «منزلة بین المنزلتین» است. این تعبیر «منزلة بین المنزلتین» از معتزله معروف است؛ یعنی نه کافر است، نه مؤمن؛ بین این دو تاست. حالا چیه؟ خودشان هم نمی دانند منزله بین المنزلتین. منزلت یعنی اینان گفت. این شخصی که عملش خراب است ولی اقرارش درست است، اعتقادش درست است، این منزله بین منزلتین را دارد؛ یعنی از ایمان بیرون رفته ولی در کفر وارد نشده است.

این تمام حرف‌های معتزله بود که من عرض کردم. که توجه کردید ایمان را عبارت از «فعل طاعات» و «اجتناب معاصی» (کبائر) گرفتند. و فعل طاعات را عرض کردم یک باراختلاف کردند (فعل واجبات یا فعل واجبات و مستحبات).بار دیگر گفتند مراد از طاعات سه چیز است بدون اختلاف گفتند ( اعتقاد، اقرار،عمل). آن‌وقت سؤال شده که اگر هر کدام از این سه تا منتفی بشود انسان به چه حالتی در می آیند؟ آن را بیان کردند: اعتقاد منتفی شود همه‌شان گفتند منافق؛ اقرار منتفی شود همه‌شان گفتند کفر؛ در وقتی که عمل منتفی می‌شود اختلاف دارند: بعضی گفتند فسق ،بعضی گفتند باز هم کفر، بعضی گفتند(منزله بین المنزلتین).

[متن خوانی و تطبیق: صفحه۸سطر5

«و ینبغی هنا»؛ یعنی شایسته است در اینجا که بحث در آیه کردیم (آیه مربوط به حکم ایمان)، سزاوار است که «تحقیق الایمان شرعاً»؛ تحقیق کنیم ایمان را شرعاً. چون ایمان را لغتاً می‌دانیم معنایش تصدیق است، حالا می‌خواهیم ببینیم شرعاً چه معنایی دارد. چرا باید تحقیق کنیم؟ «اذ یتوقف علیه»؛ یعنی بر تحقیق ایمان و بر تفسیر ایمانِ شرعا تحقق دارد امور کثیره (یا بر خود ایمان توقف دارد امور کثیره). بنابراین ما باید ایمان را بشناسیم تا اینکه آن امور کثیره‌ای که متوقف بر ایمان‌اند شناخته شوند، یا راحت‌تر شناخته شوند.

فنقول: «لا شک انّه مطلق التصديق في اللّغة »[2] ؛ این فی اللّغه متعلق به تصدیق نیست فی اللّغه باید جلوتر معنا شود لا شک انّه یعنی ایمان در لغت مطلقِ تصدیق است. واما فی شرع. دقت کردید این فی اللّغه را که مرحوم محقق آخر آورده، من اول می‌آورم که راحت‌تر معنا شود. این طور می شود«لا شک انّه فی اللّغه مطلق التصديق وأمّا في الشرع ، »

فنقل مرحوم طبرسی در مجمع البیان ،که معتزله همه شان گفتند «عند الایمان هو غعل الطاعات واجتناب الکبائر کلها». این دو تا مطلب کنار هم نوشته می‌شود: یکی ایمان فعلِ طاعات است، و در ایمان علاوه بر فعل طاعات، اجتناب به تمام کبائر شرط کردند.

آن وقت بین این دو تا قید که برای ایمان آوردند، یکی فعل طاعات واجتناب از کبائر است بین این دوتا قید فعل طاعات را توضیح دادند که آن قید اول که فعل طاعات است به چه معناست؟ گفتند اختلاف است. بعضی می‌گویند به معنای انجام واجبات (واجبات و مستحبات هر دو با هم)؛ بعضی گفتند فقط انجام واجبات.

«مختلفین»؛ یعنی بعضی از معتزله کسی است که چیزهایی که در فعل طاعات اعتبار کرده، هم فرائض را (که فعلشان لازم است) هم اعتبار کرده، هم فرائض و هم نوافل (یعنی مستحبات) را. ولی بعضی دیگر از معتزله کسی است که اعتبار کرده در فعل طاعات تنها فرائض را. بعضی ها گفته اند فعل طاعات یعنی فعل فرائض؛ بعضی گفتند فعل طاعات یعنی فعل فرائض و نوافل.

این فعل طاعات دو قیدی بود که در ایمان شرط بود قید دوم: « واعتبروا اجتناب الکبائر»؛ همه‌شان دیگر در اینجا اختلاف ندارند، همان‌طور که در طاعات اختلاف ندارند [در اصلش]، در این هم اختلاف ندارند. «و اجتناب الکبائر کلها»؛ یعنی کل کبائر هم باید اجتناب بشود. اگر کسی کبائر را اجتناب نکرد، ایمان ندارد. حالا چی دارد؟ باید بعداً بحث بشود؛ آیا نفاق دارد، کفر دارد، منزله بین المنزلتین دارد؟ این ان‌شاءالله باید بحث بشود.

ایمان ندارد. بنا بر اینکه در ایمان اجتناب از کبائر شرط است. «و کانه»؛ ببینید قبل از اینکه از کشاف و تفسیر انوار التنزیل بیضاوی مطلب را نقل کنیم، «کانه »می گوییم بعد که از آن ها نقل کردیم ،«کانه» نمی گوییم ،«انه» می گوییم .تا حالا می‌گفتیم «گویا» مرادشان از فعل طاعات آن سه تاست. بعد که کشاف و بیضاوی را مؤید می‌گیریم دیگر نمی‌گوییم گویا مرادشان از طاعات فعل سه تاست؛ بلکه می‌گوییم طاعات فعل طاعات را گفتند و اراده کردند این سه تا را، نه گویا اراده کردند این سه تا را.

«و کانه یریدوا»؛ این معتزله به فعل طاعات، «مجموع الامور الثلاثة» را. امور ثلاثه چیست؟ ۱. اعتقاد الحقّ 2.والإقرار به ۳.والعمل بمقتضاه ،. که عرض کردم.

«کما قال فی الکشاف»؛ در کشاف تصریح داده و قاضی بیضاوی هم گفته «انه»؛ یعنی اعتبار ثلاثه. اعتبارِ مجموعِ امورِ ثلاثه، مذهب معتزله و جمهور محدثین و خوارج است. سه گروه اعتقاد دارند که باید این سه امر با هم جمع بشوند تا ایمان صدق کند: یکی اعتقاد، یکی اقرار، یکی هم عمل.

اگر یکی از سه تا قید منتفی شد چه وضعی پیش می‌آید؟

«فالمخل بالاعتقاد منافق»؛ کسی که اعتقاد را اخلال کند منافق است.

«و من اخل بالاقرار کافر»؛ کسی که اقرار را اخلال کند کافر است.

«و المخل بالعمل فاسق»؛ کسی که عمل را اخلال کند فاسق است «عند الکل» (یعنی معتزله و جمهور محدثین و خوارج همه‌شان می‌گویند فاسق هست). بالاتر از این هم بعضی ادعا کردند؛ فسقش را همه‌شان متفق‌اند، ولی بعضی‌ها بالاتر قرار دادند: «و کافر عند الخوارج»؛ در نزد خوارج کافر به حساب می‌آید. می‌شود به خاطر اینکه عمل را که یکی از شرایط ایمان است از دست داد پس ایمان ندارد، بلکه کافر است.

«و خارج عن الایمان غیر داخل فی الکفرعند المعتزلة.»؛ در نزد معتزله وضع چنین شخصی این است که از ایمان خارج شده ولی داخل در کفر نشده است . عرض کردم این اصطلاحاً می‌گویند «منزلة بین المنزلتین» دارد.

[نقد دلیل معتزله و بررسی روایات]

مرحوم محقق اردبیلی می‌فرماید: «و اما دلیلهم»؛ دلیل اینکه چرا این سه چیز را اعتبار کردند در ایمان (هم اعتقاد را، هم اقرار را و هم عمل را)، دلیلشان ،دلیل قابل توجهی نیست. دلیل اصلاً نقل نمی کنیم.

از«الا انه»؛ شروع می‌کند به تأییدشان. می‌گوید روایاتی ما داریم که آن‌ها را تأیید می‌کند؛ عمل را جزء ایمان قرار می‌دهد. و بعد هم اشاره به بعضی ازآن روایات می‌کند. بعد در صفحه... در یک صفحه و نیم به بعد توجیه می‌کند. می‌گوید مراد از ایمانی که عمل در آن داخل است، «ایمانِ کامل» است. اصلِ ایمان احتیاج به عمل ندارد. و ما هم بحثمان در اصلِ ایمان است، لذا عمل را اعتبار نمی‌کنیم. بله، در ایمان کامل عمل را اعتبار می‌کنیم.پس آن اخبار شیعه که عمل را اعتبار کردند، حتماً عمل را به عنوان «جزء الایمان» اعتبار نکردند، به عنوان «مکمل» ادعا کردند. یعنی گفتند اگر کسی عمل داشته باشد ایمانش کامل است، نه اگر عمل داشته باشد تازه مؤمن است.

پس روایاتی که ما بعداً نقل می‌کنیم -بعضی‌هایشان را- این‌ها با مبنای ما منافات ندارند. مبنای ما این است که ایمان فقط تصدیق است (عمل ضمیمه نمی‌شود). ما الآن می‌گوییم که ایمان فقط اعتقاد است؛ ایمان کامل هم اعتقاد است، هم عمل، هم اقرار. پس این قیدِ عمل را در ایمان کامل ما اعتبار می‌کنیم، نه در اصل ایمانی که مورد بحث ماست.

«الا انّه يفهم ذلک»؛ ذلک را توجه کنید اشاره به کجاست. ذلک یعنی اعتبارِ مجموعِ این سه در ایمان (یا اعتبار این سه). که فهمیده می‌شود «من کثیر من الاخبار» که ذکر شده در کتاب «ایمان و کفر» (که آن کتاب ایمان و کفر عبارت از کافی و غیر کافی است). « من كثير من الأخبار المذكورة في كتاب الايمان والكفر من الكافي وغيره من الكتب المعتبرة من الأصحاب حيث يدلّ »؛ [3] زیرا که این کثیر از اخباری که در این کتب آمدند دلالت می‌کنند بر اینکه داخل می‌شود اعمال در ایمان.

ودلالت می‌کند بر اینکه مؤمن از ایمان خارج می‌شود در حالی که مشغول معصیت است؛ یعنی در حالی که عمل صالح ندارد از ایمان خارج می‌شود. پس معلوم می‌شود که عمل صالح در ایمان دخیل است. چون اگرکسی این عمل صالح را فوت کرد، ایمانش فوت می شود.

«حیث یدل»؛ یعنی و یدل [بر] اینکه مؤمن از ایمان خارج می‌شود در وقتی که گناه می‌کند. بعد وقتی توبه کرد، مؤمن است؛ دوباره برمی‌گردد ایمانش. پس معلوم می‌شود که معصیت ایمان را از آدم می‌گیرد. اگر معصیت ایمان را از آدم می‌گیرد، معلوم می‌شود که ایمان مشروط به طاعت است؛ یعنی عمل در ایمان شرط است که اگر عمل نبود، ایمان تحقق پیدا نمی‌کند. پس از این روایت برمی‌آید ایمان جزء عمل هست. این روایت با آن مبنایی که شما می‌خواهید انتخاب کنید سازگار نیست؛ با مبنای معتزله سازگار است.

جواب دادیم (بعداً هم خودشان جواب می‌دهند) که این ایمانِ کامل است. اما بحثمان در ایمان کامل نیست، بحث ما در اصل ایمان است.

حالا بد نیست که بعضی از این اخباری که دلالت می‌کنند بر اینکه عمل جزء ایمان است -یا ظاهراً عمل را با ایمان همراه می‌کنند- بعضی از این روایات را نقل می‌کنیم. دوتا روایات را نقل می‌کنیم.

«منها ما نقل في مجمع البيان قال : وروى العامّة والخاصّة عن عليّ بن موسى الرضا عليه‌السلام أنّ الايمان هو التصديق بالقلب ، والإقرار باللسان ، والعمل بالأركان »[4]

سه چیز را در ایمان اعتبار کرده است، یکی تصدیق به قلب، دوم اقرار به لسان، سوم عمل به ارکان؛ ارکان یعنی اعضا، یعنی با اعضا کار انجام بدهیم. این یک روایتش که می‌بینید در تفسیر ایمان همه را دخالت داده است .

روایت دوم:«وعنه عليه‌السلام أيضا الإيمان قول مقول وعمل معمول ، وعرفان بالعقول ، واتّباع الرسول صلى‌الله‌عليه‌وآله[5] از خود امام رضا دوباره نقل می‌شود که الایمان سه چیز است: «قول مقول» (گفته‌ای که گفته شود، نه در دل عبور می‌کند)، «و عمل معمول» (عملی که انجام شود، نه فقط مورد اهتمام واقع شود)، «و عرفان بالعقول» (شناختی که از طریق عقول باشد، نه شناخت حسی که امکان ندارد). «و اتباع الرسول» (که شیعیان اتباع رسول را شرط کردن؛ یعنی درروایت شیعه اتباع رسول هم شرط شده است).

پس توجه می‌کنید که ایمان در روایات ما مرکب قرار داده شده، همان‌طور که در کلام معتزله مرکب است. ولی ما این روایات را عرض کردم حمل می‌کنیم بر فرضِ کامل ایمان. پس این روایاتش برای ایمان مطلق کافی نیست (یا مطلقِ ایمان کافی نیستند) و بهشان نمی‌شود استدلال کرد؛ چون ناظر به ایمان کامل‌اند و بحث ما در ایمان کامل نیست، ما در مطلق ایمان است.

[ادله پنج‌گانه بر رد نظریه معتزله]

توجه کنید که ما الان تا اینجا قول معتزله را نقل کردیم و فقط گفتیم دلیلشان قابل اعتنا نیست. بعد یک مؤید آوردیم، ولی آن مؤید را توجیه کردیم.واز موید بودن انداختیم . این قول معتزله را که دلیلش پذیرفته نیست، مؤیدی هم که احتمال می‌دادیم مؤیدش باشد، مؤیدش نشد. این قول معتزله را می خواهم رد کنم: مثلاً قولی که دلیل ندارد و بر علیهش ادله می‌آید، قولش باطل است. ما می‌خواهیم در اینجا بر علیه قول معتزله ادله بیاوریم تا ثابت کنیم که قول معتزله باطل است . ۵ تا دلیل ذکر میکنیم که این پنج تا دلیل نشان می‌دهد عمل داخلِ درایمان نیست.

دلیل اول: خداوند وقتی که ایمان را ذکر می‌کند، گاهی پشت سرش عمل را عطف می‌گیرد: ﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ [6] واضح است اگر عمل داخل در ایمان بود، احتیاج نداشت که جدا ذکر بشود و عطف گرفته بشود. وقتی می‌گفت «آمنوا»، بعد از این «عملوا الصالحات» هم درش بود؛ دیگر لازم نبود عمل صالحات را جدا کند. از اینکه عمل صالحات را جدا ذکر می‌کند، معلوم می‌شود عمل صالح غیر از ایمان است که ازش جدا شده که از ما دو چیز خواسته است که یکی ایمان ودیگری عمل صالح .

«ويدلّ على ضعف مذهبهم عطف العبادات على الايمان في القرآن العزيز بل الأخبار أيضا.»

یعنی مذهب معتزله از عطف گرفتن عبادات در ایمان، در قرآن عزیز بلکه در اخبار نیست. در قرآن و اخبار گاهی عمل بر ایمان عطف گرفته شده و این عطف نشان می‌دهد که ایمان مشتمل بر عمل نیست. «و العطف یقتضی المغایرة»؛ این دلیل اول بود.

دلیل دوم: ایمان به قلب نسبت داده شده است. آیاتش را می‌خوانیم. ایمان به قلب نسبت داده شده، یعنی امر نفسانی است؛ در حالی که عمل مسند به قلب نیست (یعنی امر نفسانی نیست برای قلب). پس توجه کنید در آیاتی که می‌خوانیم، ایمان کارِ قلب شمرده شده است ، عمل کارِ قلب نیست؛ پس داخل در ایمان نیست.

«و کذا اسناد الایمان الی القلب»؛ یعنی و یدل علی ضعف مذهبهم اسناد ایمان الی القلب. ایمان را به قلب نسبت دادن، در حالی که عمل مسندِ قلب نیست. پس عمل داخلِ ایمان نیست.اسناد داده شده ایمان به قلب. درست قول خداوند که فرمود: ﴿وَلَكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي﴾ [7] یا خدا که فرمود: ﴿ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾[8] ﴿وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾[9] (یا جای ایمان را قلب قرار می‌دهد). می‌بینید ایمان کارِ قلب شده، در حالی که عمل اگرچه می‌تواند مربوط به قلب باشد (جوانحی)، ولی نوعاً مربوط به بدن است، مربوط به عقل نیست، مربوط به قلب نیست. از اینجا معلوم می‌شود که ایمان همان عمل نیست. ولی اگر ایمان همان عمل بود، همان‌طور که ما ایمان را به قلب نسبت می‌دادیم، باید عمل را هم به قلب نسبت می‌دادیم. لکن ما عمل رابه قلب نسبت نداریم، پس معلوم می‌شود عمل قلبی نیست. نتیجه می‌گیریم که عمل در ایمان شرط نیست.

دلیل سوم: گاهی می‌بینیم ایمان همراه معاصی شده است . کسانی که ایمان می‌آورند، مثلاً این معصیت هم می‌کنند. چه ما بعضی آیاتی می‌بینیم ایمان همراه با معصیت شد؛ معصیت با عملِ طاعات مقابل هم‌اند. پس اگر ایمان با معصیت همراه شده (یعنی با مقابلِ عمل به طاعت همراه شده)، معنایش این است که عمل به طاعت می‌تواند منتفی باشد و به جایش معصیت حاصل باشد، و در این حال ایمان باقی باشد. معلوم است ایمان مشروط به عمل نیست. ولی اگر مشروط به عمل بود، باید همیشه عمل صالح در ایمان حاصل بود و هیچ‌وقت معصیتی که از بین برنده عمل صالح هست تحقق پیدا نمی‌کرد. در حالی که ما می‌بینیم معصیت هم حاصل می‌شود در حالِ ایمان. توجه از اینجا می‌فهمیم که در ایمان عمل صالح دخیل نیست.

وأيضا اقتران الايمان بالمعاصي في مثل قوله

یعنی و ایضاً یدل علی ضعف مذهبهم اقتران ایمان بالمعاصی. خداوند که فرموده: ﴿وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا﴾ [10] . دو تا مؤمن‌اند با هم قتال می‌کنند. دو تا از مؤمنین با هم قتال می‌کنند؛ قتال معصیت است، با ایمان دارد جمع می‌شود. یعنی به مقاتلین خدا «مؤمنین» اطلاق می‌کند. با اینکه این‌ها عمل صالح ندارند، عملِ گناهکارند؛ باز هم مؤمن گفته می‌شود. پس معلوم است که ایمان مشروط به عمل صالح نیست.

آیه بعدی: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى﴾.[11] یعنی اگر آدم کشتید -و به عبارت دیگر معصیت کردید- برای شما ایمان ،برای شما قصاص نوشته شده است. پس معلوم می‌شود به کسانی که آدم‌کُش‌اند می‌شود مؤمن گفت. بنابراین ایمان مشروط به عمل صالح نیست. با معصیت جمع می‌شود آیه سوم معلوم می‌شود.

﴿ والَّذِينَ آمَنُوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم...﴾؛ [12] دو قسم‌اند: بعضی‌هایشان کسانی هستند که «لبسوا ایمانهم بظلم»، بعضی کسانی هستند که «لم یلبسوا ایمانهم بظلم». می‌فرماید مؤمنین که این‌طورند که ﴿لم یلبسوا ایمانهم بظلم﴾ این‌ها مثلاً چی‌؟حکمشان را بیان می‌کند. پس معلوم می‌شود مؤمن به دو قسم تقسیم می‌شود: یک قسمش این است که معصیت‌کار است، ظالم است و عمل صالح ندارد؛ بلکه مقابلش (یعنی در همان وقتی که دارد ظلم می‌کند) عملش عمل صالحی نیست، عمل مقابل صالح است. وقتی عمل مقابل صالح دارد، باید گفت فاقد صالح است. فاقد صالح است، در این حال ایمان برایش اطلاق شده است.

دلیل چهارم: مؤمنین را تکلیف کردن به اینکه اعمال خیر انجام بدهیم. اگر در ایمان عمل خیر داخل بود، وقتی تکلیف به ایمان می‌شدیم، دیگر دوباره لازم نبود تکلیف به عمل خیر بشویم؛ چون عمل خیر هم در ضمن ایمان بود. اگر ما را آن موقع مکلف می‌کردند به ایمان، دیگر لازمی نبود که ما را مکلف کنند به عمل خیر. در حالی که این‌جوری نیست؛ بعداز اینکه ما تکلیف شدیم به ایمان، دوباره یک مدت دوباره جدا تکلیف شدیم به عمل خیر.پس معلوم می‌شود عمل خیر داخل ایمان نیست.

« وأيضا تکلیف المؤمن بالعبادات»؛[13] یعنی «وایضا یدل علی ضعف قول معتزله، تکلیف مؤمن به عبادات و اجتناب منهیات». ما مکلفیم به اینکه عبادت کنیم و مکلفیم به اینکه از منهیات اجتناب کنیم. با اینکه مؤمن هستیم به ما این تکلیف شده است. از اینجا معلوم می‌شود که در ایمان عبادات و ترک مناهی اخذ نشده. مثل قول خداوند متعال می‌گوید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ﴾.[14] یعنی دارد ما را به یک چیزی که مربوط به عمل است امر می‌کند. «اطیعوا الله» یعنی همه عبادات را انجام بدهید، همه معاصی را ترک کنید. اطاعت معنایش این است دیگر؛ اطاعت انجام واجبات و ترک محرمات است. وقتی می‌گوید اطاعت کنید، یعنی الان محرمات را ترک کنید، همه واجبات را هم انجام بدهید (یعنی همه اعمال خیر را داشته باشید). پس معلوم می‌شود ایمان نیاز به عمل خیر نیست؛ که بعد از اینکه ما را امر به ایمان و تکلیف به ایمان می‌کند، تکلیف به اعمال می‌کند.

«و لو کان الاعمال داخلةً»؛ مربوط به هر چهار دلیل است. چهار دلیلشان تا اینجا آورد، حالا یک تکمله‌ای می‌شود. این تکمله برای هر یکی از این چهار تا دلیل باید اضافه بشود. اینجا را مثلاً ببینید: اولین دلیل این بود که خدا عطف گرفته عمل را بر ایمان. پس می‌گوییم اگر عمل داخل در ایمان بود، عطف گرفتن خوب بود. دلیل دوم این است که خداوند اسناد داده ایمان را به قلب؛ و اگر عمل داخل در ایمان بود، ایمان مسند به قلب نبود (عمل، عملی که جزء اوست مسند قلب نیست). و هکذادر بقیه ،بالاخره این

«و لو کان الاعمال داخلةً»؛ مربوط به هر سه دلیل ومکمل هر سه دلیل است. و اگر اعمال داخل بود (یعنی در ایمان)، «لما حسن جمیع ذلک»؛ از این چهار شقی که اتفاق افتاد نیکو نبود. آن‌وقت احتیاج داشتیم به تأویل و تکلف. این «یحتاج» عطف بر «لما حسن» است. «لما حسن جمیع ذلک و لاحتاج الی التأویل والتکلف»؛ احتیاج پیدا می‌شد به تأویل این آیاتی که خواندیم. که بالاخره یا بر ایمان عبادات را عطف گرفتند، یا ایمان را عمل قلبی گرفتند، یا ایمان را با معصیت همراه دانستند، یا مؤمن را مکلف به اعمال کردند. این آیاتی که چنین وضعی دارند، همه‌شان احتیاج به تأویل داشتند. اگر عمل داخلِ دستِ ایمان بود، این آیاتی که خواندیم احتیاج به تأویل داشتند و تکلف؛ یعنی ما به تکلف و زحمت می‌افتادیم.

ببینید دلیل قیاسی استثنایی درست می‌کنیم: «لو کان الاعمال داخلةً فی الایمان لما حسن جمیع ذلک و لاحتاج الی التأویل». لکن التالی باطل (حسن جمیع ذلک)؛ به دلیل اینکه خدا عمل کرده، خدا انجام داده است. پس معلوم می‌شود حسن، پس تالی باطل است. نتیجه می گیریم که مقدم هم باطل است (یعنی اعمال داخل در ایمان نیست).

«فلا یصار الیه»؛ پس نتیجه این است که گرفته ایمان داخل در... عمل داخل در ایمان نیست. «فلا یصار الیه» ضمیر «الیه» به «دخول» برمی‌گردد که از «داخلة» فهمیده می‌شود. یعنی ما نمی‌رویم (از نظر اعتقادی منتقل نمی‌شویم) الیه (به اینکه عمل داخل است در ایمان) «الا بدلیل»؛ مگر با دلیلی که باشد «قطعی الدلالة» باشد. ومتن قوی دلاله .یعنی اگر بخواهیم حکم به دخول کنیم احتیاج به دلیل داریم چون این قراینی که ما شمردیم وشواهدی را که اوردیم هیچ کدام با دخول عمل در ایمان سازگار نبودند حالا اگر کسی بخواهد عمل را داخل در ایمان بکند باید دلیل قوی بیاورد که بتواند با این شواهدی که ما گفتیم معاوضه کند کجا این دلیل پیدا می شود. پس معلوم می شود عمل داخل در ایمان نیست.

قطعی المتن یعنی سندش قطعی باشد که یقین کنیم که این متن صادر شده، و قطعی الدلاله باشد (روشن باشد؛ یعنی دلالتش لفظی باشد،سندش هم قوی باشد).

چرا احتیاج به این دلیل داریم؟ چرا،« لا يصار إليه إلّا بدليل قطعي المتن وقويّ الدلالة إذ الخروج عن ظاهر القطعيّ لا يجوز إلّا بأقوى منه أو بالمثل ». اگر بخواهید از دلیل ظاهری که قطعی السند است اگر بخواهید از دلیلی -دلیل ظاهری که قطعی، ظاهر الدلاله‌ای که قطعی السند است- خارج بشوید، خروج از این در چنین دلیلی جایز نیست مگر به وسیله دلیلی که اقوی باشد از این دلیل ظاهر، یا مثل این دلیل ظاهر باشد. پس حتماً اگر بخواهیم ما مرتکب تأویل بشویم واز این شواهدی که گفتیم صرف نظر کنیم و در نتیجه حکم به دخول عمل در ایمان کنیم، احتیاج داریم به چنین دلیل قطعی که نداشتیم.

دلیل پنجم: عطف بر این «لو کان» نیست؛ یعنی عطف بر این جمله اخیر نیست، در این عبارت دو خط ونیم گرفته نشده، عطف بر است.

«وأيضا الأصل والاستصحاب وعدم الخروج عن معناه اللّغويّ »این دلیل پنجم ناشی از لغت است. در لغت ما گفتیم ایمان به معنای مطلقِ تصدیق است؛ عمل اضافه نشده در معنای لغوی .استصحاب هم اقتضا می‌کند که عمل اضافه نشود. اصلِ عدمِ نقل هم اقتضا می‌کند که عمل اضافه نشود. چون در لغت ایمان به معنای تصدیقِ تنهاست. اصل عدم نقل می گوید یک نقل از معنای لغوی نقل داده نشده به معنای اصطلاحی. پس باید همان معنای لغوی را در اصطلاح شرعی هم حفظ کرد. معنای لغوی تصدیق بود؛ پس تصدیق را حفظ کرد. یعنی گفت ایمان به معنای تصدیق است، نه به معنای تصدیق به علاوه عمل نیست.

«ایضا» دلالت می‌کند بر ضعفِ قولِ این گروه. اصل (یعنی اصلِ عدمِ نقل) استصحاب یعنی بقای همان معنای لغوی را. «و عدم خروج عن معناه اللغوی»؛ معنای لغوی (یعنی معنای لغوی ایمان). «و انه»؛ یعنی ایمان «فیها» (یعنی در لغت) به معنای تصدیق است اتفاقاً (یعنی به اجماع علی ما قالوا).

«و معلوم» است که خروج «عنه» (یعنی از این معنای لغوی) به اینکه ایمان را عبارت کنیم از تصدیق و اقرار به لسان و عمل به ارکان ، این خروج و اعتبار این قیود، احتیاج به دلیل قوی دارد. احتیاج به دلیل قوی دارد و ما چنین دلیل قوی نداریم. پس ناچار ایمان را عبارت از همان معنای لغوی می‌گیریم؛ یعنی می‌گوییم ایمان همان تصدیقِ تنهاست، اقرار و عمل به ارکان اعتبار ندارد.

[پاسخ به اشکال: تصدیق خاص]

مستشکل اشکال می‌کند، می‌گوید: شما گفتید اگر بخواهیم قیدی اضافه کنیم به ایمان، باید دلیل قطعی داشته باشیم. ما می‌بینیم شما چیزی به ایمان اضافه کردید؛ ایمان را «ایمانِ خاص» کردید. دنبال دلیل قطعی هم نرفتید. چرا این کار را کردید؟

جواب این است که ما ایمان را «تصدیقِ خاص» می‌دانیم، نه تصدیق به علاوه عمل و به علاوه اقرار. بلکه تصدیق خاص می‌دانیم. تصدیق خاص، مصداقِ تصدیقِ مطلقی است که در لغت آمده است. ما کاری نکردیم، ما چیزی اضافه نکردیم که از معنای لغت خارج بشویم. ما مصداقی از مصادیق را که لغت معترف است بر آن، تعیین کردیم. شما می‌خواهید بگویید ایمان تصدیق است به علاوه عمل و به علاوه اقرار؛ این «به علاوه»هادلیل می خواهد. ما می‌خواهیم بگوییم ایمان تصدیقِ خاص است. آن تصدیقِ مطلق که عرف می‌گفت با تصدیقِ خاصی که ما می‌گوییم، کلی وجزئی، مطلق و مصداق است. ما چیزی اضافه نکردیم که بخواهیم برای این اضافه دلیل بیاوریم. ما مصداقی از مصادیق معنای لغوی را اظهار کردیم. این احتیاج به دلیل ندارد.

«و به خلاف تصدیق خاص»؛ این به خلاف تصدیق خاص به دستِ مقدر است. وقت مقدر کردم. به خلافِ کارِ آن‌ها که اگر بخواهد قبول شود احتیاج به دلیل قوی ندارد. همان استصحاب معنای لغوی کافی است. معنای لغوی را استصحاب می‌کنیم، ثابت می‌شود که ایمان به معنای تصدیق است. وقتی ما تصدیق خاصی را لحاظ می‌کنیم، می‌گوییم ایمان به معنای تصدیق خاص است؛ یعنی مطلق را بر مصداقش حمل می‌کنیم. حمل کردن مطلق بر مصداق که دلیل نمی‌خواهد؛ اضافه کردن معنایی به اصل معنای لغوی دلیل می‌خواهد. به خلاف تصدیق خاص «فإنّه بعض أفراد معناه اللّغويّ »معنای لغوی ایمان تصدیق است، تصدیق خاص هم یکی از افراد آن است. بنابراین ما معنایی را هم اصلاح کردیم، این دلیل نمی‌خواهد. شما معنایی را با معنای دیگر جمع کردید، این جمع دلیل می‌خواهد.

یعنی ایمان را تصدیقِ خالی می‌گیریم. ببینید ما ایمان را تصدیقِ خالی نمی‌گوییم، ما ایمان را می‌گوییم تصدیق؛ منتها تصدیق به وحدانیت، تصدیق به رسالت، تصدیق به ولایت، تصدیق به احکامی که شریعت آورده است. این تصدیق، تصدیقِ خاص است. در همه جا می‌گوییم تصدیق است؛ یعنی اضافه نمی‌کنیم چیزی را. عمل را، اقرار را اعتبار نمی‌کنیم. همه‌اش می‌گوییم تصدیق است. نه تصدیقِ مطلق؛ تصدیق به وحدانیت، تصدیق به رسالت، تصدیق به ولایت، تصدیق به این احکام. همه‌اش تصدیق است.

خب چون متعلقاتِ تصدیقمان دارد تصدیق را خاص می‌کند و می‌کند، این از این محدوده تصدیق بیرون نیامده. چون از محدوده تصدیق (معنای لغوی است) بیرون نیامدیم، احتیاج به دلیل نداریم. آن‌ها که می‌گویند ایمان عبارت است از تصدیق و عمل و اقرار، از محدوده تصدیق بیرون می‌آیند؛ یعنی یک چیزهایی را اضافه می‌کنند که در عرف اعتبار نشده. لذا باید دلیل بیاورند در اعتبار آن چیزها. باید دلیل بیاورند. ولی ما داریم چیزهایی را اعتبار می‌کنیم که تصدیقِ خاص را درست می‌کنند و این تصدیق را از تصدیق بودن بیرون نمی‌آورند؛ چیزی به تصدیق اضافه نمی‌کنند که غیر تصدیق باشد. بنابراین مثل ما احتیاج به دلیل نداریم؛ زیرا که ما معنای لغوی را که تصدیق باشد حفظ می‌کنیم، منتها تصدیق خاص. تصدیق خاص که غیر تصدیق نیست، فرق تصدیق است. پس آن‌ها غیر تصدیق در ایمان اعتبار کردند، ما می‌گوییم دلیل بیاورید. ما تصدیق را در ایمان اعتبار کردیم، دلیل نمی‌خواهیم. این نظر ایشان.

[نتیجه‌گیری و مقدمه بحث بعدی]

تا اینجا توجه کردیم ایشان ثابت کرد که سه چیز در ایمان شرط نیست (هم تصدیق، هم اقرار، هم عمل). این سه تا شرط نیستند. در ظاهر حرف پیدا شد که تصدیقِ تنها کافی است؛ زیرا که گفت لغت و عرف ایمان را به معنای تصدیق می‌گیرند و ما هم باید به معنای لغوی باقی بمانیم. پس ما هم باید بگوییم ایمان تصدیق است.

تا اینجا معلوم شد که ایمان را اصلاً مرکب نگرفت؛ ایمان را فقط تصدیق گرفت. کسانی که ایمان را مرکب می‌کردند ،رد شدند. حالا می‌خواهد بگوید که ایمان تصدیق است به علاوه اقرار؟ عمل را جزء تصدیقِ ایمان قرار نداد. حالا این ثابت کرد که عمل جزء ایمان نباشد، ولی اقرار را می‌خواهد جزء ایمان کند؟ آیا می‌شود یا نمی‌شود؟ دو تا دلیل می‌آورد که در آن دو دلیل (با آن دو دلیل) ثابت می‌شود که اقرار جزء است؛ ولی هر دو دلیل را رد می‌کند و در نتیجه ثابت می‌کند که اقرار هم جزء نیست. یعنی جزء معنای ایمان نیست، همان‌طور که عمل جزء معنای ایمان نبود.

بعد از اینکه ثابت کرد که اقرار جزء معنای ایمان نیست بلکه ایمان فقط تصدیق است، آن‌وقت «ایمانِ خاص» (تصدیق خاص) را به عنوان معنای ایمان ارائه می‌کند. چون تصدیق خاص عبارت از تصدیق به توحید و نبوت و ولایت و احکام است. به تصدیق ولایت که می‌رسد، می‌گوید خوب است بحث کنیم درباره ولایت. آن سه تای دیگر می‌شود بحث کرد (تصدیق درباره توحید، تصدیق به رسالت، تصدیق به احکام)؛ این‌ها را بحث نمی‌کنیم چون مخالف ندارد. که مثلاً همه معتقدند که تصدیق به توحید، تصدیق به رسالت و تصدیق به احکام در ایمان لازم است. اما آیا تصدیق به ولایت هم لازم هست یا لازم نیست؟ این اختلافی است. چون اختلافی بوده وارد این می‌شود و بحث می‌کند که این تصدیق ولایت هم لازم است.

این مباحثی که عرض کردم -که آیا ضمیمه کردن اقرار به تصدیق در معنای ایمان لازم است یا لازم نیست، همچنین این معنا که گفتم ایمان عبارت از تصدیق خاص است و تصدیق به توحید و نبوت و ولایت و احکام- توضیح این مسائل در جلسه بعدگفته می‌شود.

 


logo