« فهرست دروس
درس زبدة البیان -استاد محمدحسین حشمت‌پور

90/07/08

بسم الله الرحمن الرحیم

تفسیر کلمات هدی و مفلحون از سوره بقره/بررسی لغوی وازه های هدی و مفلحون /کلام وفلسفه

 

موضوع: کلام وفلسفه /بررسی لغوی وازه های هدی و مفلحون /تفسیر کلمات هدی و مفلحون از سوره بقره

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه 7سطر 10

«وأمّا لغتها فأيضا ظاهرة إذ الهداية هي الدلالة على ما يوصل إلى المطلوب أو الدلالة الموصلة»[1]

 

و اما لغات این آیه ظاهر است. همان‌طور که گفتیم، خوب است دقت کنید و به بعضی آیاتی که به ایمان مربوط است ذکر کنیم. ما آیه‌ای را که مربوط به ایمان بود از سوره بقره آغاز کردیم و گفتیم که درباره این آیه چهار مطلب را باید توضیح بدهیم: یکی اعرابش را، یکی لغت، سوم معنا و چهارم هم احکام را. و همچنین برای ما احکام مهم بود. و همچنین بعد از اینکه احکام را ذکر کردیم، بیان می‌کنیم که این آیه ارتباطی به ایمان دارد. بعد که بحث در این آیه تمام می‌شود، به بحث در ایمان می پردازیم وایمان را تعریف می‌کنیم و قیودی که در ایمان معتبر شده یا معتبر هست را ذکر می‌کنیم. گروهی قیودی اعتبار کردند که ما آن قیود را لازم نمی‌دانیم؛ و قولشان را تضعیف می کنیم در آخر بیان می‌کنیم که ایمان چیست.

ابتدا در آیه‌ای که مربوط به ایمان است بحث می‌کنیم -چهار بحثی که عرض کردم- و بعداً وارد تعریف ایمان می‌شویم. الان بحث ما در آیه است. ما جلسه گذشته شروع کرده بودیم و فقط اعرابش را بیان کردیم. سه تا مسئله دیگر که یکی لغت بود، یکی معنا بود و یکی احکام بود، بیان نشده بودند که الان بیان می‌کنیم ان‌شاءالله. بعد ارتباط این آیه با ایمان هم روشن است، ولی در عین حال باز هم ما ذکر می‌کنیم. بعد از اینکه این آیه تمام شد، آن‌وقت وارد بحث ایمان می‌شویم که ایمان از چیست.

آیا توجه کردید که کلمه «هُدی» داشت و «مُفلِحون» داشت؟ ما این دو تا لغت را محتاج به تعریف می‌دانیم، هرچند تعریفشان روشن است، ولی تعریفشان می‌کنیم؛ یعنی لغتشان را معنا می‌کنیم. یکی هدایت را معنا می‌کنیم و یکی فلاح را.

هدایت را دو جور معنا کرده‌اند:

یکی هدایت را گفتند «ارائه طریق» است؛ طریقی که واصل الی‌المطلوب باشد. این هدایت به معنای ارائه مطلوب و ایصال الی‌المطلوب نیست؛ یعنی شخص هادی، شخص مهدی را به مطلوب نمی‌رساند، بلکه طریقی را که موصل به مطلوب است ارائه می‌دهد.

معنای دوم هدایت، «ایصال الی‌المطلوب» است؛ یعنی هادی، مهدی را به مطلوب می‌رساند.

توجه می‌کنید که هدایت در بخش دوم قوی‌تر است. هدایتِ دوم قوی‌تر از هدایتِ معنای اول است. هر دو هدایت است، ولی در معنای دوم قوی‌تر است. پس یکبار هدایت به معنای این است که چیزی را که انتهایش مطلوب است به ما نشان بدهند، یک وقت هدایت به این معنا شما را به آن مطلوب می‌رساند. هردودر اینجا مناسب هست، منتها معنای دوم می‌فرمایند بهتر است.

اما فلاح را می‌فرمایند رستگاری و دست یافتن به آنچه که مطلوب است؛ این را می‌گویند فلاح. این معنای لغوی عبارتی است که خیلی مهم نیست، ما در جای دیگر می‌خوانیم.

 

«و اما لغتُها»؛ یعنی اما لغت این آیه، «فایضاً ظاهرةٌ»؛ پس همچنین ظاهر است. چون «ایضاً» یعنی همان‌طور که اعرابش ظاهر است، لغتش نیز ظاهر است. هدایتی را که در آیه داشتیم -دو تا لغت داشتیم که احتیاج به معنا دارند: یکی هدایت و یکی هم فلاح-

لغت هدایت

هدایت ایصال الی‌المطلوب نیست طبق معنای اول؛ بنابراین معنای اول دلالت و راهنمایی به چیزی است که «سیر الی‌المقصود» است. ما آن را عبارت از طریق می‌گوییم. هدایت دلالت است بر طریقی که آن طریق به مقصود می‌رسد. فرد آنجا می‌پرسد از کجا می‌روند؟ چی می‌پرسد؟ آنجا کجاست؟ می‌آید سر راه. می‌گوید از این راه بروید. آنجا می‌گفتیم که خودِ مطلوب را به او نشان نمی‌دهد، راه رسیدن به مطلوب را نشان می‌دهد. می‌گوید این راه را بگیر، انتهایش تمام می‌شود .که این می‌شود ارائه طریق. ارائه طریق غیر از ایصال الی‌المطلوب است. این معنای اول.

معنای دوم هدایت: هدایت «او دلالةٌ موصلةٌ»؛ یا دلالت موصله است. یعنی دلالت؛ دلالتی که به هدف برساند. همان که عرض کردند: «ایصال الی المطلوب». اولی ارائه طریق بود -آن طریق‌المطلوب- دومی اصلاً خودِ ایصال الی مطلوب، هدایت است. که توجه می‌کنید دومی قوی‌تر از اولی است. «و الثانی اقوی»؛ این معنای دلالت بود.

معنای لغوی فلاح

اما معنای فلاح که «مفلحون» در آیه آمده بود؛ بر معنای فلاح هم رستگاری و پیروزی و دستیابی است. اگر انسان رستگار شد و با آن چه که مطلوبش بود دست یافت رستگار شده وبه مطلوب خودش رسیده است.

پرسش وپاسخ

حالا آن مثلاً فرض کنید قوی‌ترش این است که با «باء» متعدی بشود یا بنفسه متعدی بشود؛ هر دو احتمال هست. منتها ممکن است در وقتی که بنفسه متعدی بشود یک معنا اولی باشد، و آن وقتی که با «باء» متعدی بشود یک معنای دیگر اولی باشد. ولی هر دو معنا برای مطلق هدایت آمده که گفتند حتماً باید این‌طوری باشد. یک مزیتی باید باشد. اگر بخواهند متعینش کنند باید مراجعه کنیم، ولی ظاهراً تعیین به نظر نیست.

 

شرح حاشیه ملا عبدالله؛ حاشیه ملا عبدالله این مسئله‌اش آنجاست. ممکن است یادتان باشد که متن این باشد: آن وقتی که با «الی» باشد یا با «لام» باشد، ممکن است باشد. شما آن را دوباره ملاحظه کنید ببینید نوشته تعیین؟ نوشته یا هیچ توضیحی نداده؟ اگر توضیح نداده باشد احتمال رجحانش هست، اما اگر قید تعیین زده باشد، خب دیگر بین معنای اول و دوم فرق است. ولی اصل بحث در آنجاست، در همان حاشیه. حاشیه‌ای که هست -خوشبختانه مرحوم ملا عبدالله هم حاشیه دارد آنجا- این مطلب را می‌گوید. آن‌وقت محشین هم توضیحات زیادی ازش دادند. نظر می‌شود راجع به آن؛ حالا اگر تعین هم باشد باید مراجعه بشود که تعینِ چیست. من حالا آن حاشیه را الان تو ذهنم نیست که ازش چه استفاده می‌کنند، باید رجوع کنید.

 

مطلب سوم: معنای آیه

در معنای آیه، ایشان آن مطلبی را که در «اولئک»گفتند رعایت می‌کنند. در «اولئک»گفته بودند اشاره است به متقینی که موصوف به این اوصاف باشند، نه اشاره به متقینِ تنها، بلکه اشاره به متقینی که موصوفین به اوصاف باشند. و به همین جهت فرمودند که خداوند اسم اشاره آورد، نفرمود «المتقین علی هدی من ربهم »؛ چون مطلقِ متقین مراد نبود. اگر مطلق متقین مراد بود، اسم ظاهر می‌آورد و می‌فرمود «المتقین علی هدی من ربهم»؛ ولی چون متقینی که در آیاتِ قبل خصوصیاتی برایشان ذکر شده بود مراد بودند، فرمود «اولئک». این تحلیلی بود که در جلسه قبل توضیح دادیم.

 

حالا با توجه به این تحلیل، ایشان آیه را معنا می‌کنند. می‌فرمایند همین‌هایی که موصوف‌اند به این اوصاف، همین‌ها ﴿علی هدیً﴾ هستند و همین‌ها رستگارند. رستگار بودنشان مطلبی نیست؛ این‌ها به آن مطلوب خودشان که بهشت است می‌رسند. پس این خیلی مهم نیست، یعنی توضیح نمی‌خواهد. ﴿اولئک المفلحون﴾ یعنی همین گروه هستند که رستگار می‌شوند. رستگار می‌شوند یعنی اینکه با آنچه که مطلوبشان هست واصل می‌شوند؛ مطلوبشان بهشت است، به بهشت می‌رسند. حالا بهشت رضوان یا بهشت معمولی یا هردو.

مهم آن اولی است که می‌فرماید متقین کذایی هدایت می‌شوند. اینجا یک سؤال مطرح می‌شود و آن سؤال این است که آیا هدایتی که از جانب خدا نسبت به بشر اتفاق می‌افتد اختصاص به متقین دارد؟ خدا غیرِ متقین را هدایت نمی‌کند؟ فردا ممکن است آن‌ها احتجاج کنند که ما چرا هدایت نشدیم؟ اگر ما هم هدایت می‌شدیم مثل آن‌ها بودیم.

جوابی که می‌دهند این است که: جواب این است که کسانی که از هدایت استفاده می‌کنند، این‌ها متقین هستند﴿اولئک علی هدی من ربهم﴾ [2] چون هدایت برای این‌ها فایده دارد، این‌ها را خدا ذکرکرده است. و الا اختصاص به آن‌ها نداشته است. قرآن هدایت برای همه است، ولی اول«هدیً للمتقین» می گوید. حالا از این آیه بگذریم؛ آیه اول سوره بقره دارد «هدیً للمتقین». قرآن را می‌گوید متقین؛ که قرآن هدایت همه است. اگر نسبت می‌دهد به متقین، به خاطر این است که متقین از این هدایت بهره می‌برند. چون بهره می‌برند می‌گویند هدایت مال این‌هاست، مال دیگران نیست. یعنی بهشان دادیم، برایشان فایده نداشت، بهره‌ای نبردند؛ پس گویا که اصلاً هدایتی برای آن‌ها نبوده است. نه اینکه ما آن‌ها را هدایت نکردیم و این قرآن هدایت برای آن‌ها نبوده. قرآن هدایت برای آن‌ها هست، ولی وقتی استفاده نمی‌کنند، مثل این است که هدایتی برایشان نیست.

لذا ایشان می‌گوید که مراد از هدایت در اینجا، استفاده از هدایت خداست. ﴿اولئک علی هدی من ربهم ﴾یعنی آن‌ها کسانی هستند که این هدایت به دردشان می‌خورد. همه را خدا هدایت کرد، این‌ها هدایت شدند؛ ولی این‌ها کسانی بودند که هدایت به دردشان خورد. یا به دردشان خوردن معنایش یک معنای دیگر است: اینکه این‌ها متصل شدند به هدایت. هدایت برای همه آمد؛ یک گروهی این هدایت را وصفِ خودشان قرار دادند. گروه دوم هدایت برایشان آمد، اطرافشان هم واقع شد، ولی آن‌ها این را به دست نگرفتند، ردش کردند و بهش بی‌توجه بودند، جذبش نکردند. دقت می‌کنید؟ مآلِ هر دو معنا یکی است. ولی بالاخره قبول کنیم موصوفین به هدایت، موصوف به هدایت شدند و هدایت وصفِ آن‌ها قرار گرفت؛ زیرا که هدایت را برای خودشان جذب کردند. یا«اولئک منتفعون با الهدایت» هدایت به آن‌ها استفاده رساند و آن‌ها از این هدایت بهره‌مند بودند. و این هدایت اختصاص به این هانبود، این‌ها از هدایت بهره بردند.

«أنّ هؤلاء الموصوفين هم الّذين اتّصفوا بهداية من الله أو المنتفعون بها دون غيرهم »[3]

«المعنی ان هؤلاء الموصوفین»؛ معنا این است که این موصوفین، «هم الذین اتصفوا بالهدایة من الله»؛ یک معنا. یا «الذین منتفعون» به این هدایت. این دو معنا. «دون غیرهم» می‌دانیم که حصر را از این آیه می‌خواهد استفاده کند؛ یعنی فقط این‌ها این‌طورند. فقط این‌ها این‌طورند یعنی فقط این‌ها موصوف‌اند، فقط این‌ها منتفع‌اند. نه اینکه هدایت فقط اختصاص به این‌ها داشته باشد و برای دیگران نباشد تا دیگران حجت داشته باشند و بگویند چرا ما را هدایت نکردید.

 

این معنای ﴿اولئک علی هدی من ربهم ﴾ بود. حالا معنای ﴿اولئک هم المفلحون﴾ را ذکرمی‌کنیم: «و انهم»؛ یعنی همین‌ موصوفین . چون باز «اولئک» تکرار شده، معلوم می‌شود اشاره دارد به همین متقینی که با همین اوصاف هستند. «وأنّهم الظافرون بالبغية والمطلوب وهو الخلاص من النار لا غيرهم. »؛[4] مطلوب چیه؟ یعنی به معنای همان آرزو و آن چیزی است که طلب می‌شود؛ آنی که مورد امید است. «الظافرون»؛ همین گروهند که دست می‌یابند به مطلوب خودشان. مطلوب خودشان چیه؟ «و هوالخلاص من النار». «لا غیرهم»؛ لا غیرهم تأکید است. «انهم»؛ همان‌طور که گفتیم «غیرهم» تأکید است که «ان هؤلاء» -هؤلاء الموصوفین- این‌طورهستند دون غیرهم. و «انهم»؛ همین موصوفین این‌طورهستند «لا غیرهم »حصر را تاکید میکند.

 

مطلب چهارم: احکام

این آیه دلالت بر حکم دارد. ظاهرش هیچ نیست؛ نه وجوب، نه استحباب، نه حرمت، هیچی تو این آیه ذکر نشده، ولی دلالت التزامی بر حکم دارد. آن حکم را می‌خواهم بیان کنم. این آیه بیان می‌کند با اشاره به ماقبلش -ماقبلش هم حکمی در آن نیست؛ قبلش دارد ﴿للمتقین الذین یؤمنون و یقیمون و مما رزقناهم ینفقون﴾ [5] که سه تا صفت ذکرکرده است ، حکم بیان نکرده است- ولی ما از این سه تا حکم به دست می‌آوریم. به این بیان که: سبب تقوا و سبب رستگاری، تقواست و ایمان به غیب و صلات و زکات؛ این‌ها سبب رستگاری است. هر انسانی عقلاً و شرعاً واجب است که رستگاری را به دست بیاورد؛ یعنی از جهنم خودش را خلاص کند و برای بهشت خودش را لایق کند. همین کافی است؛ اعمالی انجام بدهد که او را از جهنم خلاص کند و او را لایق بهشت کند. دیگر بقیه‌اش با خداست. و بر انسان واجب می‌شود این کار را انجام بدهد. این کار می‌شود ذیل مقدمه. مقدمه‌اش نماز، زکات،انفاق ، تقواست. مقدمه واجب، واجب است. پس این تقوا و ایمان و نماز و زکات هم واجب است.

 

آیه که اشاره به ایمان بالغیب و اقامه صلات و تقوا و انفاق بما رزقناکم دارد، بالملازمه دارد وجوب این‌ها را هم استفاده می‌کند. چون عرض کردم این‌ها مقدمه فلاح‌اند. به صراحتِ خودِ این آیه که فرمود ﴿اولئک هم المفلحون،﴾ این‌ها مقدمه فلاح‌اند. یعنی هر کسی این کارها را انجام بدهد مفلح است. مفلح بودن یعنی آدم کاری بکند که مفلح بشود واجب است. فلاح برای ما لازم است که تحصیل بشود -یعنی خلاص من‌النار- و استحقاق جنت واجب است که انجام بشود. و مقدمه این کارها و سبب این فلاح، این نماز خواندن، زکات دادن، ایمان به غیب و تقواست. مقدمه واجب، واجب است. اینجا دلالت آیه بر وجوب به این بیان روشن شد. منتها دلالتِ التزامی است،لذا آیه دلالت بر حکم داشت و ما این را بیان کردیم.

«و اما دلالة الاحکام»؛ دلیل بر وجوب فلاح هم عقلاً هم نقلاً بر ما واجب است. روشن است؛ عقل ما حکم می‌کند که اگر تمرد کنی از حکم مولا، جهنم و خسارت است، عذاب است. و اگر تمرد نکنی، نعمت و جنت است. این را هم عقل حکم می‌کند، هم نقل حکم می‌کند. و بعداً حکم می‌کند که بر تو واجب است که خودت را از جهنم نجات بدهید. عقل حکم می‌کند؛ نه تنها از جهنم، بلکه ضرر معمولی را عقل حکم می‌کند به اینکه خودت را باید نجات بدهید، چه رسد به ضرر به این عظمت. و همچنین حکم می‌کند که به منافع تا جایی که برایت ممکن است باید دسترسی پیدا کنی. چه منفعتی از این بالاتر؟ عقل حکم می‌کند. هر ضرری را حکم می‌کند به اینکه باید دفع کنی. هر منفعتی را عقل می‌گوید در صورتی که امکان تحصیلش هست حتماً باید تحصیل کنیم. و اگر منفعت بهشت باشد و اگر ضرر جهنم باشد که دیگر مسلماً عقل حکم می‌کند. بنابراین حکم عقل به وجوب این ذیل مقدمه، شکی در آن نیست.

 

حکم نقل هم که داریم؛ چقدر تفسیر است که اجتناب کنید از جهنم و خودتان را برای بهشت آماده کنید. و آن امرهایی که، اوامری که ما در این زمینه داریم خیلی فراوان است. اوامر صریح را عرض نمی‌کنم، اوامربالالتزام که تمام احکام تکلیفی اوامربالالتزام‌اند برای اینکه خودشان را از جهنم خلاص کنند و بهشت حاصل کنند. همه اوامر را می‌توانیم بگوییم امر به تحصیل فلاح است.منتهی بالملازمه، مراد می‌خواهم عرض کنم اختصاص به مراد این دلالتِ ملازمه نداریم؛ دلالت مطابقه هم داریم که می‌گوید خودتان را از جهنم نجات بدهید، خودتان را برای بهشت آماده کنید. همه جور اوامرداریم. بنابراین نقلاً و شرعاً تحصیل فلاح واجب است. و این‌هایی که عرض کردیم مقدمه فلاح‌اند. مقدمه واجب، واجب است. پس این‌ها واجب است.

توجه کردید که از آیه دلالت، دلالت بر وجوب استفاده شد. محقق اردبیلی از سوره حمد همه احکام را استفاده کرد. از سوره حمد احکام استفاده کرد و بعد هم گفت دیگران استفاده نکردند، نشده، من استفاده کردم. به مبنای ایشان از بسیاری از آیات حکم استفاده می‌شود؛ بیش از آن مقداری که بقیه فقها گفتند. بقیه فقها یک آیاتی را که صریحاً در احکام مطرح کردند ازشان استفاده حکمی کردند. ایشان می‌فرماید خیلی از آیات دیگر هم هست، شاید به ظاهرشان دلالت بر حکم ندارند ولی با بیان خودمان آن‌ها را دلالت بر حکم می‌دهیم.

«دلالة الاحکام»؛ یعنی دلالت آیه بر احکام، یعنی دلالت بر وجوب. «فلا یخفی»؛ یک‌خورده مخفی است، باید توضیح داده بشود. «بیانُها»؛ یعنی بیان این دلالت و توضیح دلالت این است که «انها»؛ یعنی این آیه «تدل علی ما هو سبب الفلاح». آیه دلالت بر وجوب سبب فلاح نیست، حالا چطور دلالت بر وجوب سبب فلاح می‌کند؟ به همان بیان که عرض کردیم. الان هنوز بیان وجوب نمی‌کند، فلاح را بیان می‌کند. فلاح چیه؟ سبب فلاح چیه؟ «من التقوی»؛ بیان سبب است. الان هنوز بیان نمی‌کند که چگونه آیه دلالت بر وجوب این سبب می‌کند. خود سبب‌ها را توضیح می‌دهد.

تقوا عبارت است از: ۱. ایمان به غیب، ۲. اقامه صلات، ۳. نمی‌گوید فعل صلات، می‌گوید اقامه صلات. وقتی اقامه صلات می‌گوید باید معنا کند به طوری که با فعل صلات فرق کند. این‌طور می‌گوید: اقامه صلات جامع دو چیز است: یکی فعل صلات، یکی محافظت بر آن. که در اقامه، محافظت هم هست، ولی در فعل محافظتی نیست. یک بار ما نماز بخوانیم صدق می‌کند که فعل نماز داریم، اما شاید اقامه نماز نباشد. اقامه نماز این است که ما محافظت بر نماز هم بکنیم. آن‌وقت می‌گفتند که شما نماز را برپا داشتید؛ یعنی کاری کردید که نماز رایج بشود، جا بیفتد. وقت برپا داشتن نماز هم به این است که هم انجامش بدهیم -یعنی محافظت بر نماز این است که هم انجامش بدهیم- هم کیفیتش را رعایت کنیم، هم وقتش را رعایت کنیم. پس در محافظت بر نماز سه چیز دخالت دارد: هم تکرار فعل، هم اینکه هر بار فعل را می‌آوریم با آن کیفیت مخصوص بیاوریم، سوم اینکه در اوقاتی که تعیین شده بیاوریم . در چنین حالتی به ما گفته می‌شود که اقامه نماز کردیم. پس اقامه نماز فقط فعل نماز نیست؛ فعل نماز است و محافظت بر فعل. محافظت در اینجا مراقبت بر کیفیت و مواظبت بر زمان و وقت نماز است. این‌ها را که با هم جمع کنیم می‌گویند اقامه نماز.

 

در قیامت هم اقامه صلات را معنا می‌کنند: «ای فعلُها مع المحافظة علیها». محافظت صلات یعنی محافظت بر افعال صلات، کیفیتاً و وقتاً. افعالاً و کیفیتاً و وقتاً باید بر نماز محافظت کنیم به طوری که فعلش ترک نشود، کیفیتش خلاف نشود، وقتش هم تمام نشود.

 

«و ایتاء الزکاة مستحقها».[6] حتی بر تقوا یا اقامه... این دنباله بحثی که دارد می‌کند بین اقامت صلات و اقامت صلات و ایتاء زکات. اقامت صلات را تفسیر کرد، آن به صورت جمله معترضه آمد. حالا به مطلب ایتاء زکات می‌پردازد. اقامت صلات جزئی از تقوا و ایمان به غیب است. اما اقامه صلات و ایتاء زکات؛ ایتاء زکات در آیه نبود. «ایتاء زکاة مستحقها»؛ مستحقها مفعول ایتاء است، یعنی زکات دادن به مستحقش. این درآیه نبود، به صراحت مرحوم محقق اردبیلی ذکر کردند.بعد می‌آورد چون از آنجاست که خودش ذکر کرد. اما در آیه ﴿مما رزقناهم ینفقون﴾[7] آن را داشتیم. ﴿مما رزقناهم﴾ آن عام بود؛ شامل انفاق واجب که متعلقش زکات است و انفاق مستحب که متعلقش صدقه است، در شامل هردومی‌شد. پس آیه احتیاج به ذکر ﴿و یؤتون الزکاة﴾ نداشت، چون هر دو را توی خود ﴿مما رزقناهم ینفقون﴾ آورده بود؛ هم صدقه را هم زکات را.

«ینفقون» دو قسم می‌شد: یک انفاق واجب می‌شد که مربوط می‌شد به زکات، انفاق مستحب می‌شد که مربوط می‌شد به صدقات معمولی. ولی مرحوم محقق اردبیلی زکات را از آن آیه﴿مما رزقناهم ینفقون﴾ بیرون کشید، جدا بیان کرد. چون آنجا جدا دارد، جدا می‌کند. ﴿و یؤتون الزکاة﴾ را تعریف می‌کند به ایتاء زکات به مستحقها.﴿مما رزقناهم ینفقون﴾ را انفاق مطلق می‌کند که دیگر مقیدش نکنید به انفاق واجب، مقیدش نکنید به زکاتی که بتوانید حملش کنید. پس این انفاقی هر دو، نه قید مطلقاً دارد، قید مطلقاً دارد توضیح می‌دهد. «زکاة مستحقها مطلقاً».

 

این «لا من المحرمات» تفسیر «مطلقا» نیست؛ «مطلقاً» تفسیرش همان سعی کردن است. «مطلقاً» در مقابل آن جمله قبلی «ایتاء زکات» است. «و انفاق مطلقاً» یعنی چه از باب زکات واجب نباشد -که چون ایشان زکات را بیرون کرد، انفاق را به آن مربوط شده به صدقه- ولی در آیه که ما همین آیه را تفسیر کنیم، انفاق مطلق بود. لذا ایشان هم می‌گوید «و انفاق مطلقاً». مطلقاً یعنی اعم از اینکه به صورت زکات باشد تا واجب باشد، یا به صورت صدقات معمولی باشد، تامستحب باشد. خدا یک انفاق مطلق را دارد مطرح می‌کند. و لو در کلام ما که ایتاء زکات را جدا کردیم، انفاقی که در آیه هست دیگر مطلق نیست؛ انفاق مخصوص صدقه می‌شود. ولی خود آیه را ملاحظه کنید و قطع نظر از آن تفکیکی که ما کردیم، آیه دلالت می‌کند انفاق به طور مطلق؛ یعنی چه انفاقی واجبی باشد که مربوط به زکات است، چه انفاق مستحب باشد که مربوط به بقیه است. یک لفظ «مطلقاً» را حال می‌گیرید. البته حالا احتیاج نیست به اینجا حال بگیرید، معنایش مهم نیست، خیلی اثر ندارد حال باشد.

 

«لا من المحرمات»؛ این یک مطلبی است که... مطلبی است که اصلاً جدایی از آیه است. یعنی آیه نگفته از محرمات انفاق نکنید، ولی کنایه آورده است. فرموده ﴿مما رزقناهم؛﴾ و ما در روایت داریم که خدا به کسی روزی حرام نمی‌دهد. «مما رزقناهم» خودش می‌فهماند که «لا من المحرمات»، چون خدا روزی حرام به کسی نمی‌دهد. داریم که خداوند روزی حلال به ما می‌دهد و ما هستیم که این روزی را حرام می‌کنیم. روایت داریم از امام موسی کاظم علیه‌السلام که خداوند به همه روزی می‌دهد، حلال هم روزی می‌دهد. این آدم به اختیارخودش آن روزی حلالش را می‌دهد، از مال حرام درمی‌آورد، خودش خراب می‌کند. پس ﴿مما رزقناهم﴾ دلالت می‌کند بر اینکه «لا من المحرمات» باشد. پس «لا من المحرمات»ی که ما به دست آوردیم در آیه صریحاً نیامده، ولی ضمناً آمده. با کلمه ﴿مما رزقناهم﴾ لا من المحرمات افاده شده و آن معنای ضمنی را ما با جمله «لا من المحرمات» مورد تصریح قرار دادیم.

 

تا اینجا توجه کنید ایشان سبب فلاح را بیان کرد. اما مدعایش این نبود که سبب فلاح چیست؛ می‌خواست بیان کند که این سبب فلاح واجب است. حالا می‌خواهد وارد این مدعا بشود که ثابت کند سبب فلاح واجب است. تا حالا توضیح داد که سبب فلاح چه چیزایی هست، حالا می‌خواهد ثابت کند که واجب است.

«و ذلک»؛ ذلک اشاره دارد به «تدل علی وجوب ما هو سبب الفلاح». ذلک یعنی اینکه این آیه اشاره دارد و دلالت دارد بر مطلب وجوب ما هو سبب الفلاح. به این بیان است که فلاح واجب است و سبب فلاح مقدمه واجب است؛ مقدمه واجب، واجب است، پس سبب فلاح واجب است.

«ذلک» یعنی اینکه آیه دلالت دارد بر وجوب ما هو سبب الفلاح، به خاطر این است که «یُفهَم» از این کلام حصر فلاح در فعل این مذکورات. یعنی در تقوا، در ایمان بالغیب ،اقامه صلات، انفاق مما رزقناهم،فلاح را منحصر می‌کند در این‌ها. چرا؟ که می‌گوید ﴿اولئک هم المفلحون.﴾ «هم» یعنی کسانی که این کارها را می‌کنند ﴿هم المفلحون﴾ با ضمیر فصل و معرفه قرار دادن خبر به الف و لام -و گفتیم هر جا ضمیر فصل و خبر معرفه به لام باشد استفاده حصر می‌شود- پس آیه حصر را می رساند ومی‌گوید یعنی فقط این‌ها مفلح هستند. بنابراین فلاح دارد منحصر می‌شود در کسانی که این اسباب را داشته باشند. و معلوم است که فلاحی که عبارت است از نجات از عذاب و وصول الی جنت، واجب است؛ هم عقلاً واجب است هم نقلاً واجب است. جزئی شد. بنابراین اگر فلاح واجب بود، اینی هم که سبب می‌شود واجب است. «فیکون ما هو موقوف علیه»؛ یعنی چیزی که فلاح موقوف بر اوست و چیزی که او سبب است برای فلاح، «یکون واجباً»؛ آن هم می‌شود واجب. پس سبب فلاح واجب شد. «و هو المراد»؛ ایشان می‌خواهد ثابت کند که این آیه دلالت می‌کند بر وجوب «ما هو سبب الفلاح. ابتدا سبب الفلاح را توضیح داد چه چیزایی هستند، بعداً بیان کرد که این‌ها واجب‌اند. بیانش هم آن‌طور بود که فلاح واجب است و این‌ها مقدمه واجب‌اند، پس باید واجب باشند.

بنابراین توجه کردید که این آیه حکم را هم افاده کرد. منتها همان‌طور که ایشان گفت «فلا یخلو من خفاء»؛ بیان حکم در این آیه مخفی بود، با این توضیحی که ما دادیم آشکار شد.

این چهار تا بحث بود درباره این آیه: این بحث اعراب داشتیم، بحث لغت، بحث معنا و آخر سر هم بحث دلالت بر احکام. هر چهار تا بحث گذشت.

می‌خواهیم تقوا را و ایمان به غیب را که در این آیه آمده توضیح بدهیم. چون این دو تا احتیاجی به توضیح دارند. بعد از اینکه این دو تا را توضیح دادیم، آن‌وقت ایمان را معنا کنیم. پس آیه مربوط به ایمان را گفتیم، توضیح آیه را ذکر کردیم و الان باقی مانده دو چیز: یکی تقوا، یکی ایمان به غیب. که این دو تا باید بیان بشوند. بعد از اینکه این دو تا بیان شدند، آن‌وقت مستقیم وارد ایمان می‌شویم؛ یعنی بحث ایمان می‌کنیم که ایمان چه قیودی دارد و چه شرایطی، حقیقتش چیست.

 

تقوا

می‌فرماید تقوا این است که خدا تو را نبیند آنجایی که نهی کرده، و خدا تو را ببیند آنجایی که امر کرده. یعنی همیشه ملازم امرش باش. همیشه تارک نهیش باشید.چنان امر را انجام بده که خدا تو راهمیشه آنجا ببیند. دیدن دیگران خیلی مهم نیست، دیدن خداست. باید کاملاً مواظب انجام اوامر باشید و کاملاً مواظب ترک منهیات باشید تا صدق کند که خدا تو را در موطن اوامر ندیده، در جایی که نهی کرده تو را آنجا ندیده، جایی که امر کرده تو را همیشه دیده. اگر چنین حالتی برای انسان پیدا بشود، صدق می‌کند که انسان متقی است.خیلی معنای سختی است...

بله تقوا... بله تقوا جامع همه است. این اسبابی که منشأ تقوا می‌شوند مهم‌ترند، خدا آن مهم‌ها را جدا کرده. یعنی وقتی می‌گوید تقوا داشته باش، خب معنایش این است که اقامه صلات هم بکن، ایتاء زکات هم بکن. منتها چون اقامه صلات و ایتاء زکات و ایمان به غیب مهم بوده، از بین اموری که در تقوا لازم است این چند تا را تذکر داده، این چند تا را آشکار کرده تا اهمیت این چند تا بیشتر باشد برای تقوا. جامع همین تقوا کلام اهل‌بیت علیهم‌السلام این است که: تو را خدا نبیند آنجایی که نهی کرده -حیث، حیثِ مکانی- آنجایی که تو را نهی کرده نبیند، و لا یفقدک الله حیث امرک؛ آنجایی که تو را امر کرده، تو را آنجا گم نکند، خالی از تو نبیند. تو ملازم آن جایی باش که امرت کرده و هیچ‌وقت وارد آن جایی نشوید که نهیت کرده. یعنی تقوا جمیع منجیات، نه اجتناب منجیات؛ اجتناب جمیع منهیات و ارتکاب جمیع مأمورات. نه انجام مأمورات، انجام همه مأمورات.

اما درباره ی ایمان به غیب؛ ایمان به غیب برایش چند تفسیر شده. من این معناها را عرض می‌کنم. جزء خارجی خیلی لازم ندارد، اگر لازم باشد یک فرق‌هایی هم بعضی جاها هست، آن فرق را روشن می‌کنیم.

«و الایمان بالغیب»؛ برایش چند تفسیر است:

«هو التصدیق بالحقائق غیر المحسوسة». ایمان بیاوری یعنی اعتقاد پیدا کنی. تصدیق یعنی اعتقاد جازم؛ اعتقاد جازم پیدا کنی به امری که غائب است. و به عبارت دیگر غیر محسوس است. غائب که می‌گوییم، این غائب از حواس است، نه غائب از ادراک. نه اینکه غائب از ادراک باشد؛ غائب از ادراک باشد که اصلاً ن‌شود ادراکش کرد. اگر نشود ادراکش کرد چطور بهش ایمان می‌آوری؟ می‌شود ادراکش کنی، می‌شود به وجودش اعتقاد پیدا کنی، ولی نه با حس، بلکه با عقل. یعنی استدلال می‌کنیم؛ با استدلال عقلی می‌فهمیم قیامت هست، استدلال می‌کنیم با استدلال می‌فهمیم خدا هست، استدلال می‌کنیم با استدلال می‌فهمیم ملائکه هست. این‌ها باید ایمان به غیب باشند. خیلی هستند که ادراک می‌شوند و می‌توانند مورد تصدیق واعتقاد قرار بگیرند، ولی غایب‌اند، غایب از حس ما. پس ایمان به غیب ،ایمان یعنی تصدیق ، غیب که همین معنای خودش است؛ یعنی غیب از حواس، یعنی آنچه که حواس به او نمی‌رسد. حالا هر چی هست. حالا یا به حواس بهش نمی‌رسد چون محسوس نیست مثل خدا، مثل ملائکه. یا محسوس هست ولی هنوز وقتش نرسیده است، مثل قیامت. قیامت محسوس هست، هنوز وقتش نرسیده است، پس الان در اختیار حس ما نیست. لذا الان محسوس نیست، ولو در وقت خودش محسوس خواهد بود. کسانی که قائل به معاد جسمانی است،معاد را محسوس می دانند. آن‌هایی که معاد روحانی می‌گویند، می‌گویند معاد محسوس نیست. ولی قائلین به معاد جسمانی ، معاد را محسوس می گویند و حرف من هم این است که معاد جسمانی هم هست. محققین گفتند هم معاد جسمانی داریم و هم روحانی. جسمانی محسوس است، ولی کی محسوس است؟ وقتی که می‌آید. الان محسوس نیست؛ نه روحانی‌اش، نه جسمانی‌اش. پس الان غیب می‌شود ایمان تصدیق به غائبی است که آن غائب غیر محسوس باشد. این «الغیر المحسوس» بیان کرد که مراد از غائب چیست؛ نه غائب از تمام ادراکات که او اصلاً مورد اعتقاد قرار نمی‌گیرد، غائب از حس تنهایی، غیر محسوس است.

درباره ایمان اختلاف است که ایمان همان تصدیق است یا ماورای تصدیق است؟ این قائل ایمان را با تصدیق مرادف می‌کند، می‌گوید ایمان تصدیق است. بعضی گفتند تصدیق علم است و ایمان حاصلِ آن علم است؛ یعنی آن آرامش و سرسپردگی دل که بعد از اینکه علم قطعی به چیزی پیدا کردید، دل به آن چیز می‌سپارید. آن حالت آرامشی که برای دلت پیدا می‌شود و آن سرسپردگی که برای دلت پیدا می‌شود، آن راایمان می‌گویند ، نه خودِ تصدیق ایمان باشد. ولی بعضی گفتند خودِ تصدیق ایمان است. این قائل وقتی دارد ایمان به غیب را تصدیق به غائب غیر محسوس تفسیر می‌کند، معلوم می‌شود ایمان را با تصدیق یکی گرفته است.

«و قیل بما غاب عن العباد علمه»[8] ؛ بعضی گفتند ایمان به غیب یعنی تصدیق به ما غاب عن علم العباد. این قائل دوم هم قبول دارد که ایمان همان تصدیق است، منتها آنجا متعلق تصدیق را آن غائب غیر محسوس قرار داد، این دومی متعلق تصدیق را «ما غاب عن العباد علمه» قرار می‌گیرد. دقت کنید «ما غاب عن العباد علمه» دوجور معنا میشود که یک معنایش مراد نیست، یک معنایش مراد است. «ما غاب عن العباد علمه» یعنی چیزی که علم عباد بهش تعلق نمی‌گیرد؛ یعنی عباد نمی‌توانند بهش علم پیدا کنند، علمشان تعلق نمی‌گیرد. این اگر مراد باشد، معنایش می‌شود اعتقاد پیدا کنید به چیزی که علم نمی‌توانید بهش پیدا کنید. غلط است.مسلم است که این معنا مراد نیست . یک معنای دیگر این است که علمتان بدون پیغمبر به این چیز نمی‌رسد، ولی اگر پیغمبر برایتان بیان کرد عالم می‌شوید. خودتان نمی‌توانید عالم بشوید. «غاب عن العباد علمه»؛ خود عباد نمی‌توانند بهش علم پیدا کنند، ولی خدا اگر راهنمایی‌اش می‌کند می‌فهمد. ما می‌دانیم که در بعضی آیات داریم که پیغمبر خدا فرستاد که ﴿یعلمکم﴾ یا ﴿یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون﴾[9] نه ﴿ما لا تعلمون﴾[10] ﴿ما لم تکونوا تعلمون﴾ به شما چیزهایی یاد می‌دهد که نه که نمی‌دانستید، نبودید که بدانید؛ یعنی شأن شما نیست که بدانید. احکام شرعی همین‌طوری است؛ احکام شرعی هر چه فکر کنیم نمی‌فهمیم. چیزهایی که از طریق وحی برای ما روشن می‌شود منحصر است از طریق وحی، خودمان نمی‌فهمیم. این‌ها ﴿ما لم تکونوا تعلمون﴾ است، نه ﴿ما لم تعلمون﴾ ﴿ما لم تعلمون﴾ خیلی چیزها هست که بعداً زحمت می‌کشیم از «لا تعلمون» درش می‌آوریم، «تعلمون»اش می‌کنیم. ولی «ما لم تکونوا تعلمون» چیزی است که هر چه هم تلاش کنیم به نتیجه نمی‌رسیم، باید از طریق وحی به ما برسد. این را بهش می‌گویند «ما غاب عن العباد علمه»؛ یعنی ابتدائاً عباد نمی‌توانند عالم بشوند، شأنشان عالم شدن نیست. بعد از اینکه برایشان خبر آمد، وحی آمد، عالم می‌شوند. پس «بما غاب عن العباد علمه» یعنی همان چیزهایی که شریعت می‌آورد و همه احکام مولوی هستند، نه ارشادی. ارشادی‌ها که عقل حکم می‌کند،انها «ما غاب عن العباد علمه » نیستند تکلیفی‌هایی که هیچ نوعی ارشاد در آنها نیست، آن‌ها می‌شوند «ما غاب عن العباد علمه».پس ایمان بیاورید به «ما غاب عن العباد علمه». ایمان بیاورید به تکلیفاتی که پیغمبر برایتان آورده است.

«و قیل بما جاء من عند الله»؛ ما جاء من عند الله مطلق است. چه به صورتی باشد که بدانیم، چه می‌دانیم باشد، چه آنچه نمی‌دانیم، چه ارشادی و چه غیر ارشادی. آن قبلی اختصاص داد ایمان به غیب را به «ما غاب عن العباد علمه». این دوم این هم می‌گوید، «ما جاء من عندالله» هر چیزی که هست حتی آن‌هایی که عقلتان حکم می‌کند و شارع حکم ارشادی در مورد آن امور دارد، با آن‌ها باید ارتباط پیدا کنید .تا تصدیق به غیب یا ایمان به غیب صدق کند .

 

قول چهارم: «و العلم بجمیع ما اوجبه الله تعالی او نظر و اباحه»؛ به همه چیزهایی که خدا واجب کرده یا خوانده که آن چیز یا به تبدیل مستحب کرده یا مباح کرده. یعنی باید واجبات و مستحبات و مباحات را بشناسید که بتوانید انجام بدهید، که مابقی راترک کنید که مکروه و محرمات هستند . این خیلی دیگر غیر وابسته‌ است. البته بعضی از این‌ها را می‌شود به بعضی دیگر ارجاع داد، یک تفاوت‌هایی داریم بینشان درست می‌کنیم، ولی ارجاع دادنشان هم خیلی اشکال ندارد.

«و قیل بالقیامة و الجنة و النار»؛ بعضی گفتند مراد از غیب همان قیامت است که غیب است؛ یعنی الان هنوز نیامدهاست . نه غیب است یعنی غیبت از حواس شما. جنت ونار که هنوز نیامده است فعلاً برای شما غیب است. ایمانی به غیب، ایمان به جنت، ایمان به قیامت.

«و قیل هوالتصدیق بالقلب»؛ ایمان به غیب یعنی تصدیق به قلب. ببینید این مفسر اخیر چه کار کرده؟ به جای «ایمان»، «تصدیق» گذاشته؛ به جای «غیب»، «قلب» گذاشته تصدیق عوض کرده، جای غیب را با قلب عوض کرده است. لذا مرحوم محقق می فرماید «فالغیب هو القلب حینئذا»؛ یعنی بنابراین تفسیر اخیر، غیب همان قلب است. این تفسیر اخیر با تمام تفاسیر قبلی فرق می‌کند. در تفاسیر قبلی، غیب متعلق ایمان بود و قلب وسیله ایمان؛ قلب ایمان‌آورنده بود و غیب مورد ایمان بود، متعلق ایمان بود. اینجا قلب وسیله ایمان شده است. «یؤمنون بالقلب» یعنی به وسیله قلب ایمان می‌آورند، نه ایمان به قلب می‌آورند. ایمان می‌آورند که قلبی دارند؟ به وسیله قلب ایمان می‌آورند. اینجا وسیله را قلب، غیب را وسیله قرار داده. این غیب را وسیله قرار داده یعنی همان قلب. ولی آن قبلی‌ها غیب را متعلق ایمان قرار دادند. آن قبلی‌ها گفتند به غیب ایمان بیاورید، این می‌گوید به وسیله غیب ایمان بیاورید؛ یعنی به وسیله قلبش ایمان بیاورد. نه به غیب ایمان بیاورد؛ یعنی این که قلب ایمان بیاورد به این معنا که بگوید من قلب دارم یا به چه قلبی هست، اینکه هنر نیست. به وسیله قلب ایمان بیاورد. آن‌ها می‌گفتند به غیب ایمان بیاورد، این می‌گوید به وسیله غیبی که قلب است ایمان بیاورد. پس فرق بین این قول و اقوال قبلی روشن شد.

 

تا اینجا ما آیه‌ای را که مربوط به ایمان بود توضیح دادیم. خودِ ایمان را توضیح ندادیم؛ یک اشاره‌ای به ایمان به غیب کردیم، ولی اصل ایمان توضیح داده نشد. آیه‌ای که مربوط به ایمان بود طرح شد. حالا بعد از اینکه آیه مربوط به ایمان را تمام کردیم، می‌رسیم خوب است که خودِ ایمان را توضیح بدهیم. ایمان چیست؟ تعریفش؟ قولی که در ان طرح می‌شود چیست؟

 

آیا این‌ها ریشه روایی دارند یا نه؟ ریشه روایی احتمالاً ارزش نداشته باشد. «من غیب» و... بله آن‌ها خب تعیین مصداق است. آن‌ها تفسیری است که از باب تعیین مصداق است. تعیین مصداق آیه را اختصاص نمی‌دهد، معین نمی‌کند. یعنی ممکن است فرض کنید یک جا بگویند مراد از این شیء ائمه علیهم‌السلام است. درسته مراد ائمه است، ولی این عبارت قابلیت صدق بر غیر ائمه دارد. منتها ائمه از افرادِ بارز لغت این معنا هستند، لذاجدا ذکرشدند. گاهی از اوقات تطبیق می‌شود آیه در یک مورد خاصی؛ این تطبیق دلیل بر تخصیص نیست. این‌طور نیست که آیه اختصاص داشته باشد به آن مورد. غیب مورد مخصص نیست. غیب را در بعضی روایات تفسیر کردند بر امام زمان علیه‌السلام. «یؤمنون بالغیب » یعنی به امام زمان (عج)و ظهورایشان ایمان دارند، بله هیچ بعید نیست درست است، ولی اختصاص ازش درنمی‌آید. این تفاسیری که شده ممکن است تفسیر روایی نباشد، ولی تفسیری است که از ظاهر آیه می‌خواهد استخراج بشود. حالا ما نگفتیم که کدام تفسیر قابل اعتماد است. مسلماً تفسیری که در روایات است قابل اعتماد است. اگر تطبیق باشد مخصص نیست، اگر هم تطبیق نباشد واقعاً بیان مفهوم باشد که همان مورد اعتماد ماست، همانی که در روایت ماست. اگر در روایات احتمال ما... اگر هم در این روایت تفسیر شده باشد، ما در حد اینکه یک لغوی دارد تفسیر می‌کند و در حد اینکه یک خبره دارد چیزی را تفسیر می‌کند بهش اعتماد می‌کنیم. حق داریم به قول لغوی اعتماد کنیم، منتها قول لغوی را ظاهر می‌ دانیم در همین.

 

تحقیق ایمان شرعاً

ببینیم ایمان شرعاً چیست؟ به لغت کاری نداریم، به شریعت کار داریم. ببینیم در شریعت ایمان به چه گفته می‌شود و چه قیود و شرایطی دارد. این برایمان خیلی مهم است، چون در آینده هم ما بحث از احکامی داریم که مربوط به مؤمنین است. لذا باید ایمان را تشخیص بدهیم. ایمان شرعی را باید تشخیص بدهیم که در شریعت ایمان یعنی چه. وارد بحث می‌شویم، قول افرادی را نقل می‌کنیم که در ایمان چه چیزایی شرط کردند و ما بیان خواهیم کرد هست که بعضی اعتبارات آن‌ها درست نیست. بعد خودمان با استفاده از بعضی روایات یک چیزایی را اضافه می‌کنیم. مثلاً ایمان به ولایت را خیلی‌ها در ایمان دخیل ندانستند. تصدیق ولایت را خیلی در ایمان دخیل ندانستند. ماتصدیق ولایت را دخیل می‌دانیم، شرط را اضافه می‌کنیم. بعد هم دلایلی می‌آوریم برای اینکه ولایت در ایمان شرط هست که ما اعتقاد به ولایت و ولایت حضرت امیرالمومنین داشته باشیم. ولایت اگر در اسلام شرط نباشد، در ایمان حتماً شرط است.

 


logo