90/07/07
بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر ایه «اهندنا الصراط المستقیم »وطلب خیر/تفسیر سوره حمد ایه 6 /کلام وفلسفه
موضوع: کلام وفلسفه /تفسیر سوره حمد ایه 6 /تفسیر ایه «اهندنا الصراط المستقیم »وطلب خیر
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تفسیر آیه «اهدنا الصراط المستقیم» و طلب خیر
﴿اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ.﴾[1]
«الآیَةُ دالَّةٌ عَلى رُجحانِ طَلَبِ الخَیرِ مِنَ اللهِ تَعالى».[2]
بحث از سوره حمد داشتیم؛ به نحوی که سبب با بحث در آیات احکام باشد، یعنی از آیات حکم تکلیفی را استخراج میکردیم.
در تمام این آیاتی که ذکر شدند، توجه کردید که ما خودِ همان آیهای که ذکر شده بود را تفسیر کردیم؛ ولی در این آیه ﴿اهدنا الصراط المستقیم﴾ میخواهیم مابقی سوره را تفسیر کنیم.
لذا به عنوان ﴿اهدنا الصراط المستقیم﴾ نوشتیم «الآیَةُ» [3] (یعنی «اُذکُرِ الآیَةَ إِلى آخِرِها»)؛ و این نشان میدهد که ما مجموعه آن باقی سوره را میخواهیم تفسیر بکنیم.
میفرماید که این آیه تعلیم میدهد به ما که از خداوند طلب کنیم؛ منتها مصداقی که در اینجا طلب شده، «هدایت» است و آن هم هدایت به «صراط مستقیم».
پس ظاهر آیه این است که شما هدایت به صراط مستقیم را از خدا طلب کنید (چون عرض کردم که این سوره حالت تعلیمی دارد، به ما یاد میدهد که چه بکنیم).
وقتی میفرماید بگویید ﴿اهدنا الصراط المستقیم﴾ یعنی از خدا این را طلب کنیم.
به ظاهر،طلبِ ما اختصاص دارد به هدایت الی صراط مستقیم؛ ولی در باطن باید گفت که این آیه دلالت میکند بر اینکه هر خیری را از خدا طلب کنید. منتها هدایت الی صراط مستقیم مهمترین خیر و اساس خیر است، لذا او را فقط ذکر کرده است.
والااینطور نیست که ما خواسته ی ما از خدا فقط الی صراط المستقیم باشد، بلکه خواستهمان از خدا تمام خیرهاست.
پس این آیه طلبِ خیر را راجح قرار میدهد. حالا راجح به معنای واجب، یا راجح به معنای مستحب. چه واجب باشد چه مستحب باشد، حکم تکلیفی میشود. وقتی حکم تکلیفی شد، بحث ما در تفسیر این آیه میشود بحثی که مناسب است با بحث در آیات الاحکام.
تفاسیر سهگانه از «صراط مستقیم»
بعد از اینکه این مطلب را بیان میکنند و رجحان طلب خیر را ذکر میکنند، به بیان صراط مستقیم می پردازند که صراط مستقیم چیست؟
سه تا تفسیر در مورد صراط مستقیم شده که هر سه را ذکر میکنند:
۱. تفسیر اول: مراد از صراط مستقیم «دین» است؛ آن هم دین اسلام.
۲. تفسیر دوم: مراد از صراط مستقیم «پیغمبر و ائمه» (علیهم السلام) که روسای دین هستند.
۳. تفسیر سوم: مراد از صراط مستقیم «عبادت» است.
بعد از اینکه این دو تفسیر اول را ذکر میکند، داوری را که مرحوم طبرسی بین این دو تفسیر آورده، میآورد.
مرحوم طبرسی فرموده: ما تفسیر اول را اگر بگوییم، تفسیر دوم هم در ضمنش هست؛ چون وقتی بگوییم مراد از صراط مستقیم دین است، اولیای دین هم (که پیغمبر و ائمه علیهم السلام هستند) آنها هم داخلاند.
قهراً ما با انتخاب تفسیر اول، تفسیر دوم را هم انتخاب کردیم. ولی اگر تفسیر دوم تنها را انتخاب کنیم، تفسیر اول ندیده گرفته نمیشود.
پس بهتر این است که ما تفسیر اول را بگوییم که تفسیر دوم هم در ضمنش هست. به این تعبیر نمیگوید؛ میگوید بهتر این است که صراط مستقیم را عام قرار بدهیم. این همان تفسیر اول است که صراط مستقیم را عام قرار میدهد.
بعد از اینکه این مضمون نقل میشود (که قول طبرسی است)،قولش تایید تفسیر اول است؛ ایشان وارد تفسیر سوم میشود.
تفسیر سوم این که مراد از صراط مستقیم «عبادت» است. و شاهدی هم بر این تفسیر داریم؛ در سوره یاسین داریم: ﴿وَ أَنِ اعبُدونی هذا صِراطٌ مُستَقیمٌ﴾[4]
عبادت کنید مرا، عبادت هم صراط مستقیم است. پس صراط مستقیم را میتوانیم تفسیر کنیم به عبادت، به شهادت همین آیه که از سوره یاسین خوانده شد.
استنباط مشروعیت و استحباب دعا
این سه تا تفسیررا ازصراط مستقیممی اورند. در هر سه تفسیر این مطلب هست که طلب خیر کردن از خدا راجح است. طلب خیر کردن یک نوع دعاست؛ ما از اینجا استنباط میکنیم که دعا راجح است.
دقت میکنید عرض کردم چطوری ایشان وارد بحث میشود؟ اینطور عبارات حرفهای مهم است که باید دقت بشود. ایشان میبیند مطلبی را میگوید، بعد وارد توضیح مفصلی میشود، دوباره تصریحاً در آن مسئله قبلی یک عبارتی میآورد. این باید روشن باشد؛ نه تنها در عبارت ایشان، در همه عبارتها باید روشن باشد.
منتها در عبارت ایشان خیلی این مسائل وسیع است؛ یعنی نگاه میکنیم میبینید همانطور که عرض کردم، بین فرع و متفرع علیه یک فاصله زیادی میاندازد، به طوری که آدم اصل مطلب را یادش میرود و مسئله فرعی را که وارد میکند، نمیداند به کجا این فرع را ببندد. به نظر میرسد که مربوط به مباحث اخیراست، در حالی که مربوط به گذشته است.
ایشان در ابتدای بحث میگوید که طلب خیر راجح است. طلب خیر یعنی دعا؛ پس نتیجه این است که دعا راجح است.
بعد اینطور وارد بحث نمیشود؛ میگوید طلب خیر راجح است، بهخصوص اگر خیر دین باشد، اگر خیر صراط مستقیم باشد.
به مناسبت بحث صراط مستقیم، صراط مستقیم را که تمام کرد، میگوید: پس دعا مستحب است. پس دعا راجح است.
این «پس دعا راجح است» مبتنی بر همین «طلب الخیر من الله تعالی راجح است»[5] شده است.
متفرع بر این ادله میگوید:
۱. اول میگوید که دعا مشروع است (راجح است).
۲. بعد میگوید دعا مستحب است. مشروع بودن با مباح سازگار است، بعد ترقی میکند میگوید دعا مستحب است (یعنی از درجه مباح یکخورده بالاتر میرود).
دعا برای امر حاصل (طلب بقا)
بعد متوجه میشود که این متعلق دعا شیء حاصل است. بالاخره ما که داریم میگوییم ﴿اهدنا الصراط المستقیم﴾ و مرادمان از صراط مستقیم دین است، این دین برایمان حاصل است. آیا میتوان برای امر حاصل هم دعا کرد؟
این سؤالی پیش میآید که دعا همیشه تعلق میگیرد به امری است که مفقود است و ما از خدا میکنیم که آن مفقود را برای ما موجود کند. اما چیزی که موجود است، دعا کنیم که خدا برای ما موجود کند، آیا این شدنی است؟
جواب میدهند: بله، دعا مستحب است مطلقاً.
بعد «مطلقاً» را تبیین میکنند: حتی در صورتی که متعلق دعا حاصل است و ما بقای آن متعلق دعا را میخواهیم (حدوثش انجام شده).
و در اینجا مینویسند یک نکته دقیقی را استخراج میکنند: اگر ما حدوث شیء و بقای شیء را از خدا میخواهیم، معلوم میشود خودمان کارهای نیستیم. زیرا اگر خدا به ما میداد و ما توانایی ابقا داشتیم، دیگر بقا را از خدا نمیخواستیم؛ در حالی که بقا را از خدا میخواهیم.
از اینجا میفهمیم که هم حدوث از جانب خداست، هم بقا از جانب خداست و ما کارهای نیستیم. بنابراین باید همیشه اعتمادمان بر خدا و توفیقی باشد که از ناحیه خدا به ما میرسد.
انقطاع الی الله
پس باید اعتماد بر خدا و توفیق باشد. اینجا که میرسند، باز یک مطلب مهمی را اشاره میکنند و آن این است که، پس ما باید «منقطع الی الله» شویم.
زیرا همه چیز از جانب خداست (حدوثاً و بقاءً)؛ هیچی از جانب ما و دیگران نیست. بنابراین هر چه میخواهید باید از خدا بخواهید.
و این معنایش همان انقطاع الی الله است. انقطاع الی الله یعنی بریدن از کل ما سوی الله و متصل شدن به الله تعالی تنها.
توجه کنید چطور مطلب منظم و ردیف بیان شد:
۱. اول گفتند آیه دلالت میکند بر رجحان طلب خیر.
۲. بعد گفتند بهخصوص اگر خیر صراط مستقیم باشد (و صراط مستقیم را تفسیر کردند).
۳. بعد متفرع بر آن اول استفاده کردند که دعا مشروع است.
۴. بعد گفتند که نه، مستحب است.
۵. بعد دیدند که متعلق دعا در اینجا موجود است؛ گفتند مطلقاً مستحب است (چه متعلق مفقود باشد که حدوثش را طلب میکنیم، چه موجود باشد که بقایش را طلب میکنیم).
۶. بعد گفتند حالا که معلوم شد که ما همه چیز را حدوثاً و بقاءً باید از خدا بخواهیم معلوم میشود که خودمان کارهای نیستیم؛ همه کار خداست. پس ما باید از خدا بخواهیم که انجام دهد و توفیق دهد (هم انجام دهد، هم توفیق دهد که ما این امر را ادامه بدهیم).
۷. و بعد هم نتیجه گرفتند که پس باید منقطع الی الله بشویم از کل ما سوی الله.
با این بیان، تفسیرسوره حمد را تمام کردیم؛ کل آیاتی که از سوره حمد باقی مانده، در این آخر تفسیر شد. آیات قبل تیکهتیکه تفسیر شد و این آیات آخری با هم تفسیر شد.
تفسیر آیه «اهدنا الصراط المستقیم»
صفحه 6سطر 9
«قَولُهُ تَعالى: ﴿اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ﴾».[6]
«الآیَةُ دالَّةٌ عَلى رُجحانِ طَلَبِ الخَیرِ مِنَ اللهِ تَعالى».
«مِنَ اللهِ» متعلق به طلب است.نه متعلق به خیر است.
خیر و اساس خیر چیست؟ «صراط مستقیم» است.
اینجا صراط مستقیم بیان میشود:
«وَ هُوَ (أَیِ الصِّراطُ المُستَقیمُ) دینُ الإِسلامِ».
مراد از صراط مستقیم دین اسلام است (تفسیر اول).
«قالَ المُفَسِّرونَ...»
این تفسیر مفسرین است که تفسیر عام است.
«وَ قیلَ: النَّبِیُّ (صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) وَ الأَئِمَّةُ (عَلَیهِمُ السَّلامُ) القائِمونَ مَقامَهُ».
تفسیر دوم: نبی و ائمهای که قائممقام او هستند (یعنی مقام جانشینی). و این قول دوم مرادش ائمه (علیهم السلام) است.
داوری شیخ طوسی بین تفاسیر
«قالَ الشَّیخُ أَبوعَلیٍّ الطَّبرِسِیُّ (رَحِمَهُ اللهُ)...»
این قول دوم ایشان است.
«ثُمَّ قالَ: وَ الأَولى حَملُهُ عَلَى العُمومِ».
این داوری بین این دو تفسیر است. تفسیر اول (حمل بر عموم) شامل تفسیر دوم میشود. خیلی وقتها تفسیر دوم که شامل تفسیر اول میشود، آن اعم را ما انتخاب میکنیم.
«أولى» این است که از این «ثُمَّ قالَ» حمل بر عموم کنیم که همان تفسیر اول است؛ یعنی اختصاص ندهیم به نبی و ائمه علیهم السلام ، بلکه بگوییم دین اسلام که شما این بزرگواران هم جزو اینها در اسلاماند.
اولی این است که حمل کنیم آیه را بر آن، تا شامل شود جمیع ذلک را.
«حَتّى یَتَناوَلَ جَمیعَ ذلِکَ».
یعنی در این عموم، جمیع ذلک (هم دین، هم رؤسای دین) جا میگیرد.
صراط مستقیم دینی است که هم احکام در آن هست، هم توحیددرآن هست (اعتقادات توش هست)، هم ولایت ، هم نبوت. همه چی در این دین هست؛ این فقط احکام تنها نیست. احکام هست، اخلاق هست، اعتقادات هم هست.
از جمله اعتقادات ولایت است، از جمله نبوت است. وقتی میگوییم ائمه علیه السلام، داخل این قسمت میشود.
توجه بکنید،دین را اگر عام قرار بدهیم، نبی و ائمه جزو اعتقادات میشوند و اعتقادات هم جزو دین است؛ پس دین شامل این بزرگواران میشود.
یعنی صراط مستقیم دین است؛ دینی که الله تعالی به آن امر کرده، که آن دین عبارت است از توحید و عدل و ولایتِ «مَن أَوجَبَ اللهُ تَعالى طاعَتَهُ» و چیزهای دیگر (بقیهاش را نگفته؛ اخلاقیات و احکام، اینها همه دیناند).
یکی از بخشهای دین، ایمان به نبی و ائمه (علیهم السلام) است. پس اگر صراط مستقیم را دین بگیریم، شامل آن دومی هم میشود. این نظر مرحوم طبرسی است.
نقد محقق اردبیلی بر تفسیر دوم
مرحوم اردبیلی نظر می دهند:
«وَ لا یَخلو عَن مُسامَحَةٍ بِالنِّسبَةِ إِلَى التَّفسیرِ الثّانی».
تفسیر ثانی مسامحه دارد؛ چون در تفسیر ثانی از تفسیر ثانی انحصار فهمیده میشود (انحصارِ مسامحی).
تفسیرثانی ،تفسیر خوبی است، تفسیراین روایت هم که روایت را در این باطل انحصارش را نباید درست کنیم، این را نباید بپذیریم. ما باید بگوییم نبی وائمه(علیهم السلام) مصداق اتم یا جزء اتم دین است، ولی انحصار به ائمه و نبی علیهم السلام درست نیست.
آن جایی که بگوییم ﴿اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ﴾ یعنی ما را به ائمه و دین هدایت بکن (و به ائمه و نبی هدایت بکن) و بقیه را نادیده بگیریم.
درست است که اگر ما به سمت نبی و ائمه علیهم السلام هدایت شدیم، کلمات آن بزرگواران باشد، همان اخلاقیات و احکامی نیز معتقد خواهیم شد و در نتیجه کلِ دین مراد میشود.
در تفسیر دوم هم با این بیانش که میگوییم کل دین مراد میشود، ولی باز هم تعبیر، تعبیرِ کنایی میشود؛ یعنی به طور صریح کل دین اراده نشده است، به طور صریح ائمه و نبی اراده شده است ؛ چون نبی و ائمه کلماتشان بیان اخلاقیات و احکام است، اخلاقیات و احکام هم اراده شده است ،
که اراده احکام و اخلاقیات به صراحت دیگر انجام نشده، بلکه به کنایه انجام شده است. از این جهت مسامحه است. این مسامحه آن اولی را اگر گفتیم، این مسامحه دیگر نیست.
این تفسیرِ ثانی که تفسیر تسامحی است مربوط به بحث تفسیر نیست، مربوط به عمومیتی است که از این تفسیر میخواهیم استفاده کنیم؛ که عمومیت از طریق کنایه ثابت میشود، ولی در اولین تفسیر [به صراحت] هست.
پس مسامحه در ترک تفسیر شد، نه تسامح در تفسیر ثانی.
ومراد همین است که ترک تفسیر هست. من دارم توضیح میدهم برای اینکه فکر نکنید که تفسیر دوم مسامحه است تفسیر دوم در روایت آمده نمیشودگفت مسامحه.
پس این در عدم تصریحش تسامحی است، امام که بیان میکند، فرد شاخص یا جزء مهم دین را دارد بیان میکند و نمیخواهد انحصار بدهد.
تفسیر سوم: عبادت الله
تفسیر سوم:
«أَو عِبادَةُ اللهِ فَقَط».[7]
یا مراد صراط مستقیم فقط عبادت خداست، دونِ غیر عبادت.
چه بقیه ی دین است؟ چون دین همهاش عبادت نیست، یک بخشش عبادت است. پس مراد از صراط مستقیم عبادت تنها بگیریم، نه بقیه.
«کَما یَدُلُّ عَلَیهِ بَعضُ الآیاتِ».
بعضی آیاتی مثل قول خداوند: ﴿وَ أَنِ اعبُدونی هذا صِراطٌ مُستَقیمٌ﴾
دلالت بر مشروعیت و استحباب دعا
«فَیَدُلُّ (أَی یَدُلُّ هذِهِ الآیَةُ المَذکورَةُ: اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ...)».
این یدل نه این تفسیر به عبادت ؛یدل ؛البته اگر تفسیر به عبادت هم باشد اشکالی ندارد، چون عبادت مشروع نیز هست؛ اگر عبادت مشروعه، دعا هم که در ضمنش است مشروعه.
«فَیَدُلُّ» اگر تفریع بر عبادت الله فقط بگویید، اشکالی ندارد؛ ولی اگر تفریع بر همان مسئله اولی که عرض کردم (دین) باشد، بهتر است که اینطور بود.
«فَیَدُلُّ عَلى مَشروعِیَّةِ الدُّعاءِ».
این خوب میشود؛ دلالت میکند بر مشروعیتِ طلبِ خیر، پس طلب خیر دعاست
«فَیَدُلُّ عَلى مَشروعِیَّةِ الدُّعاءِ (بَل عَلى استِحبابِهِ)».
کلمه «مشروعیت» با اباحه هم سازگار است (فقط حرمت کنار گذاشته بشود، میشود مشروعیت؛ حداکثر کراهت هم کنار بگذارید، پس اباحه داخل میشود در مشروعیت).
ایشان ترقی میکند از اباحه، میگوید بعد علی استحبابه؛ نه تنها بر مشروعیت دلالت میکند، بلکه بر استحباب دلالت میکند.
«مُطلَقاً».
مطلقاً را قیدِ استحباب تنها نگیرید؛ هم قیدِ مشروعیت بگیرید، هم قیدِ استحباب.
اینجا میشود: «فَیَدُلُّ عَلى مَشروعِیَّةِ الدُّعاءِ مُطلَقاً، وَ بَل یَدُلُّ عَلى استِحبابِ الدُّعاءِ مُطلَقاً».
معنای «مطلقاً» (طلب حدوث و بقا)
مطلقاً یعنی چی؟ خودش عمل کرده:
«حَتّى فیما یَتَعَلَّقُ بِأَمرٍ حاصِلٍ».
حتی اگر دعا تعلق بگیرد به ثبات امری که آن دعاکننده بر آن امر هست (یعنی متعلق دعا حاصل است). متعلق دعا حاصل است، ثبات بر آن متعلق دعا و بقای بر آن متعلق دعا را ما از خدا خواستاریم.
اینجا هم دعا مستحب است.
پس دعا هم مستحب است برای متعلقی که مفقود است و ما از خدا طلب میکنیم که او را برای ما موجود کند؛ هم مستحب است برای امری که موجود است و از خدا طلب میکنیم که ما را بر آن امرِ موجود ثابت دارد.
صراط مستقیم اینچنین است؛ صراط مستقیم برای ما ثابت است (یعنی ما بالاخره این دین را پذیرفته ایم که داریم الان نماز میخوانیم). بنابراین این دین برای ما حادث است. ما از خدا طلبِ حدوث نمیکنیم، طلبِ ثبات میکنیم.
﴿اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ﴾ یعنی ما را بر این دین باقی بدار.
معلوم میشود که دعا برای ثباتِ آنچه را که داریم نیز مستحب است. نه تنها دعا برای به دست آوردن امر مفقود مستحب است، بلکه برای نگه داشتن امر موجود هم نیز مستحب است.
نیت در قرائت سوره حمد (قصد قرآن یا دعا)
بعضیها معتقدند که قصد... همه معتقدند که این سوره را به قصد سوره باید خواند. اما بعضی میگویند جز قصد سوره، قصد دیگر نکن (یعنی قصد انشایش نکن).
بگویید سوره حمد میخوانم؛ بعضیها اجازه دارند (اکثر هم میکنند) اجازه دارند که سوره حمد بخوانند، در انشایش هم میتوانند بخوانند.
بالاخره وقتی من میگویم ﴿اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ﴾ فقط میخواهم سوره بخوانم یا در ضمن از خدا طلب هم میکنیم؟
جمله ﴿الحمد لله رب العالمین﴾ واقعاً دارم حمد خدا را در قالب سوره میخوانم و تمجید هم میکنم.
بعضی اجازه نمیدهند که سوره را به قصد دعا بخوانید ؛ قصد خواندن سوره داشته باش، قصد دعا (انشاء) هم داشته باش اشکال ندارد. ولی بعضی قصد دعا را اجازه ندادند، گفتند فقط قصد سوره بخوانید. این بحث اختلافی است.
این اختلاف نوعاً میگویند قصد سوره، قصد انشاء اشکالی ندارد . و ظاهراً همینطور است؛ بالاخره ما این سوره را که میخوانیم معنایش را اراده میکنیم، معنا که اراده بشود قصد انشاء میکنیم این است که اراده میکنیم صرف خواندن نیست کلمه به کلمه که میخوانیم معنا را اراده میکنیم.و توجه به معنا هم داریم .
وقتی میگویم ﴿اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ﴾ واقعاً طلب دارم میکنم؛نه فقط دارم سوره میخوانم ،طلب هم دارم میکنم.
پس قصد انشاء ظاهراً مانع ندارد. بعضیها معتقدند که قصد انشاء مانع است.
دعا برای ثبات و عدم تغیر
«مِثلُ الدّینِ».
این «مِثلُ الدّینِ» مثال برای امراست .
«حَتّى لِثَباتِ الأَمرِ الَّذی هُوَ عَلَیهِ».
ثباتِ امری که این مکلف و این دعاکننده در آن امر هست. آن امر چیست؟ مثل دین.
«وَ عَدَمِ تَغَیُّرِهِ».
حتی ثبات و عدم تغیر. ثبات با عدم تغیر فرق دارد:
* ثبات: این است که زائل نشود.
* عدم تغیر: این است که عوض نشود.
زائل شدن با عوض شدن فرق دارد. یک وقت دین زائل میشود، هیچی هم جایش نمیآید؛ میشود بیدین. یک وقت نه، دین تغییرمیکند؛ دین اسلام میرود، یهودیت میآید.
ما از خدا میخواهیم که هم ثبات باشد، هم عدم تغیر باشد؛ یعنی هم اصل دین برایمان باشد، هم آن دین باشد، تغییر نکند (تبدیل نشود).
این عدم تغیر اشاره دارد به اینکه ما جزو «مَغضوبِ عَلَیهِم» (که یهودند) و «ضالّین» (که نصارایند) قرار نگیریم؛ یعنی دین را تبدیل نکنیم.
پس ﴿اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ﴾ یعنی این دین را برای ما باقی بدار و زائلش نکن.
بعد ﴿صِراطَ الَّذینَ أَنعَمتَ عَلَیهِم...﴾ (تا آخر)؛ یعنی دین اسلام را به ما بده، دین یهود (که مغضوب علیهم هستند) و دین نصارا (که ضالیناند) به ما نده.
یعنی تحریف در دین برای ما درست نشود ودرخواستِ بقای دین برای ما و عدم تغیرش (و حصولِ عدم تغیر).
«وَ عَدَمِ حُصولِ دینِ المَغضوبِ عَلَیهِم (کِه دینِ یَهود اَست) وَ دینِ الضّالّینَ (کِه دینِ نَصارا اَست)».
البته این اشاره دارد به یک تفسیر؛ چون در تفسیر این کتاب در آیه اخیر سوره حمد، بعضیها اینطور گفتند که مراد از مغضوب علیهم یهودند و مراد از ضالین نصارایند. این یک تفسیر است.
و یک تفسیر دیگر داریم که مغضوب علیهم و ضالین عاماند؛ هر دوشان هم شامل یهود و نصارا و دیگران میشود، اختصاص ندارد.
در این تفسیر، مغضوب علیهم اختصاص داده شده به یهود، ضالین اختصاص داده شده به نصارا. ایشان دارد به آن تفسیر اشاره میکند.
انقطاع الی الله و توفیق الهی
«فَیَکونُ (این فَیَکونُ نُوعِ تَفریع بَر عَدَمِ تَغَیُّر نیست، تَفریع بَر یَدُلُّ عَلى مَشروعِیَّةِ الدُّعاءِ وَ استِحبابِهِ مُطلَقاً اَست)».[8]
مبتنی بر این «مطلقاً» (مبتنی بر اینکه حتی ثبات را هم ما از خدا میخواهیم؛ نه تنها حدوث را از خدا میخواهیم، ثبات را هم از خدا میخواهیم).
از اینجا میفهمیم که ما هیچکارهای نیستیم؛ نه ما، بقیه هم. هم برای حدوث متعلق دعا، هم برای بقای متعلق دعا، محتاج خدا و توفیق خداهستیم.
وقتی فهمیدیم، منقطع الی الله میشویم؛ از کل ما سوی الله میبریم. میفهمیم که ما سوی الله برای ما کاری نمیتوانند انجام بدهند؛ نه متعلق را میتوانند حادث کنند، نه متعلقِ دعای حادث را میتوانند ثبات بدهند. بنابراین از آنها منصرف میشویم و منقطع به خدا میشویم.
«فَیَکونُ (این آیَةُ: اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ... تا آخِرِ سورَة) تَحریضاً وَ تَرغیباً لِلاِنقِطاعِ إِلَی الله».[9]
«وَ طَلَبِ التَّوفیقِ مِنهُ فِی الاُمورِ کُلِّها».
اینها توضیح نمیخواهد، توضیح نباید ترجمه نمود.
دلالت بر انقطاع، ترغیبی است به اینکه منقطع الی الله شویم.
دوم: طلب کنیم توفیق را از او در همه امور.
سوم: معتقد بشویم که:
«أَنَّهُ لا یَصیرُ الإِنسانُ مِن عِندِ نَفسِهِ مَقبولاً».
انسان به کمک عملش مقبول نمیشود، «مِن دونِ تَوفیقِ اللهِ وَ هِدایَتِهِ».
اگر توفیق خدا و هدایت خدا نسبت به او (انسان) تعلق بگیرد، مقبول است. اما اگر بخواهد بدون توفیق الله و بدون هدایت الله وارد عمل شود، نه خودش، نه عملش، هیچکدام مقبول نیست.
این «مَقبولاً» خبرِ «لا یَصیرُ» قرار گرفته، در حالی که اسمِ «لا یَصیرُ» انسان است (یعنی خودِ انسان مقبول نمیشود).
نه تنها عملش، خودشان مقبول نیستند. یعنی انسانِ کامل نیست؛ انسانی است که حقیقت را نیافته و لذا دنبال غیر خداست.
اگر انسان حقیقت را بیابد و واقعاً انسان شود، دنبال ما سوی الله نمیرود، دنبال خدا میرود. چون انسانیت یعنی عاقلیت؛ عاقلیت یعنی فهمِ واقعیت. در واقع نگاه کنید، جز خدا هیچکس قدرت ندارد. پس اگر انسان عاقل باشد و به واقع اعتماد کند، جز به خدا اعتماد نخواهد کرد.
بنابراین اگر انسان ازنفس خودش و به عمل خودش متکی شود (به نفس خودش و به عمل خودش متکی شود)، معلوم میشود که این انسان کامل نیست؛ انسانی نیست که به واقعیت رسیده باشد. پس خودِ این انسان مقبول نیست؛ یعنی معلوم است هنوز به درجه انسانیت نرسیده، هنوز مورد رضایت واقع نشده است.
«بَل وَ لا یَکونُ (یا لا یَصیرُ) الإِنسانُ مَقبولاً عِندَهُ (یَعنِی عِندَ اللهِ تَعالى) بَل مُسلِماً».[10]
نه مقبولِ واقعی میشود، مسلمان هم نیست. مقبول شدن فوق مسلمان شدن است؛ خیلیها مسلمان هستند، مورد رضایت هم نیستند. ما ازشان رضایتی نداریم.
اما اگر مقبول شدند، مسلمانی هستند که خداوند قبولشان دارد. برای قبول داشتن خوب است که اشاره کنم به اینکه خدا بهشان میگوید: ﴿اصتنعتک لنفسی﴾[11] (همانی که برای حضرت موسی علیهم السلام بیان کردند ،که تو را برای خودم انتخاب کردم). این مقبولیت است.
این مقبولیت خیلی سخت است؛ انسانی که منقطع الی الله بشود، به او خطاب می شود ﴿اصتنعتک لنفسی﴾ میشود، آن میشود مقبول.
مسلمان بودن دونِ این است (پایینتر است) این خیلی مقام بالایی است. ایشان ترقی میکند، میگوید نه تنها مقبول نیست، مسلمان هم نیست. چرا؟
چون مسلمان یعنی موحد (یعنی غیر مشرک). کسی که به خدا اعتماد نکند، به غیر خدا اعتماد کند، میشود مشرک. کسی که به غیر خدا اعتماد کند، میشود کافر.
اگر بخواهد مسلمان باشد، باید موحد باشد (لااقل اسلام توحید است). موحد بودن یعنی اعتماد به غیر خدا نکردن. پس اگر کسی انقطاع درالی الله پیدا نکند، مسلمان هم نیست.
عبارت خیلی دقیق بود در این کوتاهی.
جمعبندی کلی سوره حمد و آداب دعا
ما آیه آیه سوره حمد را توضیح دادیم، تفسیر کردیم و سعی هم کردیم تفسیر آنطوری باشد که با تفسیر آیات الاحکامی سازگار باشد. یعنی از این آیات حکم تکلیفی استخراج کردیم.
گفتیم آن آیه دلالت میکند بر رجحان ...، دلالت میکند بر مشروعیتِ دعا، یا آن دلالت میکند بر وجوبِ چی... همهاش بحث از مشروعیت و وجوب و استحباب بود که اینها احکام هستند.
پس آیات تفسیر احکام جزو این سوره را هم مطرح کردیم، تفسیر شدیم.
حالا میخواهیم یک توسلی به کل سوره (من حیث کلیتش، من حیث مجموعیتش) داشته باشیم و از این مجموعِ این سوره یک استفادهای بفرمایید. از جزئش استفاده بردیم، حالا میخواهیم از کلش استفاده بکنیم.
«قَدِ افتُتِحَت بِالتَّسمِیَةِ».
با بسمله شروع شد.
«وَ بِالثَّناءِ عَلَى اللهِ».
با ثنای خدا ادامه پیدا کرد.
«وَ خُتِمَت بِالتَّوَسُّلِ بِالعِبادَةِ».
بعد با ثنای خدا پیش رفته و آخر با توسل به عبادت تمام شده.
کل این سوره به ما اینطور یاد میدهد: اگر خواستید چیزی از خدا بخواهید، همینطور نگویید «خدایا این را به ما بده».
۱. اول بسمالله بگویید.
۲. بعد خدا را تمجید کنید، تحمید کنید، ستایش کنید.
۳. بعد عبادت کنید (یا سجده، یا نمیدانم دو رکعت نماز؛ بالاخره یک عبادتی بکنید).
۴. متوسل بشوید به عبادت، بعداً مطلوب را بخواهید.
نتیجه: ابن سینا که حالا جزو متشرعین به حساب نمیآید، خودش در خاطراتش مینویسد: هر وقت مطلبی گیر میکردم، میرفتم تو مسجد جامع (شاید نماز میخواندم)، دعا میکردم، مطلب برایم حل میشد.
یعنی همینطوری دعا نمیکرده؛ میرفته تو مسجد جامع دو رکعت نماز میخوانده، دعا میکرد وادا میشد.
پس دعا شرایط دارد، دعا آداب دارد. آدابش را این سوره به ما یاد داده که: اول بسمالله بگویید، بعد تمجید کنید خدا را، بعد هم عبادت کنید. به توسطِ توسل به عبادت، دعا را بخوانید تا خدا جوابتان را بدهد.
حتی در بعضی نقلها داریم (و این شاید روایت نمیدانم روایت هست یا نه) که اگر میخواهید دعا کنید، صلوات بفرستید، بعداً دعا کنید. نوعاً چند تا صلوات میفرستیم، دعا میکنیم.
خودم بارها شده که مطلبی که متوجه نشدم، هر چه تلاش کردم نفهمیدم، آخر به ذکر صلوات متوسل شدم، توانستم بفهمم. یا صلوات فرستادم، بدون دعا کردن فهمیدم؛ یا بعد از صلوات درخواست کردم.
در باب فهم و استجابت دعا، باید گفت که نوعاً این اتفاق میافتد و دعا مستجاب میگردد، مگر در موارد استثنایی که خداوند مصلحت نمیداند؛ که آن بحث دیگری است. اما نوعاً با همین صلوات، نماز و اعمال عبادی، حاجتروایی ما از جانب خداوند محقق میشود. دعا کردن دارای ادبی است و این سوره (سوره مبارکه حمد) آداب آن را برای ما تعریف و تبیین میکند.
دلالت سوره بر تعلیم و روش دعا
«ایضاً» (همچنین) باید دانست که علاوه بر توضیحات پیشگفته، کل این سوره آداب دعا کردن را تعلیم میدهد. بدانید که «فی نظم السورة دلالةٌ»؛ یعنی در نظم و ساختار این سوره، نوعی دلالت بر طریق تعلیم دعا وجود دارد. به عبارت دیگر، سوره هم «راهِ تعلیمِ دعا» را نشان میدهد و هم «راهِ دعا» را به ما تعلیم می دهد.
ظاهراً در عبارت «تعلیم دعا»، اضافه «طریق» به «تعلیم» را باید «اضافه بیانیه» در نظر گرفت؛ یعنی طریق دعا و تعلیمِ دعا، نه طریق تعلیم ،طریق خود دعاست. اگر اضافه را بیانیه بگیرید، مشکل حل میشود و آیات این سوره دلالت برطریق دعا میکنند؛ یا بر تعلیم دعا می کند یعنی دعا همان است که این سوره تعلیم میدهد.
البته ممکن است دلالت بر «طریق تعلیم» نیز باشد؛ بدین معنا که سوره میخواهد بگوید: «چگونه دعا را به دیگران تعلیم دهیم؟» همانطور که این سوره به تو تعلیم داد، تو نیز به همان شیوه به دیگران بیاموز. اگر اینگونه نیز معنا شود، باز هم منافاتی ندارد که اضافه را بیانیه بگیریم. یعنی آیه هم اصل دعا را به تو تعلیم داد و هم طریق تعلیم دادن به دیگران را؛ که اگر خواستی یاد بدهید، روش آن چیست.
روش دعا این است:
دعا باید پس از این امور باشد؛بعد از تسمیه، بعد از تحمید، و بعد از توسل به عبادت. اینها مقدمات لازم دعا هستند.
سیره عملی در دعا
چنانکه اکنون متعارف است، معلوم میشود که در زمان آن بزرگوار [یا زمان مورد بحث] بدین شیوه نبوده است؛ بلکه ایشان با آدابی که این سوره ترسیم کرده، دعا میکرده است. همانطور که بیان شد، اگر میخواهید دعا کنید، باید شرایط را فراهم آورید و از راهش وارد شوید. در این صورت، اگر دعا کنید، ممکن است،اجابتِ شود،اما ادبِ دعا رعایت نشده است.
نوآوری در استنباط احکام از سوره حمد
«و ایضاً» (و نیز بدانید)، همانطور که مطالب پیشین دانسته شد، این نکته را بیفزایم که بنده در تفاسیر نیافتم کسی این سوره را بدین نحو تفسیر کرده باشد؛ یعنی از آن «برداشتِ احکام» کرده باشد. اگر به تفاسیر مراجعه کنید، برداشتهای متنوعی از سوره شده و بسیار هم فربه گشته است، اما برداشت احکامی (فقهی) نشده است. ما از این سوره برداشت احکامی کردیم؛ یعنی از آن وجوب، رجحان و مشروعیت را استخراج نمودیم. بنده ندیدم که این موارد را در تفاسیر مطرح کرده باشند.
البته مطالبی که بتواند مقدمه و منشأ این استنباط باشد، در تفاسیر موجود است و منشأ سخنان ما نیز در خودِ تفاسیر هست، اما خروجیِ فقهی گرفته نشده است. شاید علما به دلیل اینکه این مطالب بسیار واضح بوده، آن را بیان نکردهاند.
مرحوم مصنف [یا محقق] میفرماید: نمیگویم شاید به ذهنشان نرسیده، بلکه میگوید شاید دیدند مطلب واضح است و نخواستند مطرح کنند. ایشان میفرماید: «انّی ما رأیتُ احداً» که احکام را از این سوره استنباط کند؛ ولی خودِ احکام را استنباط نکردند و تفصیل ندادند، و «هُم تَرَکوا» (آنان ترک کردند) این استنباط را، یا به خاطر ظهور و وضوح مطلب بوده است. زیرا در غیر سوره حمد، این احکام را از آیات دیگر استخراج کردهاند و نیازی ندیدند که از این احکام را از حمد هم استخراج کنند. «الله یعلم» (خدا میداند).
نکته ادبی و اخلاقی: تفاوت «الله یعلم» و «الله اعلم»
به این نکته توجه شود که ایشان میفرماید «الله یعلم» و نمیگوید «الله اعلم». این ناشی از دقت و حواسجمعی ایشان است. زیرا «الله اعلم» صیغه افعل تفضیل است و معنایش این است که ما میدانیم، ولی خدا «بهتر» میداند (اشتراک در اصل دانستن). اما «الله یعلم» یعنی خدا میداند و ما نمیدانیم. تعبیر «الله یعلم» رساتر و مؤدبانهتر از «الله اعلم» است. «الله اعلم» کمی بوی انانیت میدهد که یعنی ما هم چیزی میدانیم، ولی خدا از ما بهتر میداند؛ این خیلی ادب نیست. ادب کامل این است که بگوییم: خدا میداند (و ما هیچ نیستیم).
پیوند عبادت با ایمان و ولایت
ما به اینجا رسیدیم که باید خدا را عبادت کرد. حال عبادت به هر معنایی که باشد (شاید دعا هم قسمی از اقسام عبادت باشد)، ما از این سوره «وجوب عبادت» را استنباط کردیم. اما عبادت، مشروط به «ایمان» است. کسی که ایمان نداشته باشد، خدا را عبادت نمیکند.
پس شایسته است که ما بعد از پایان تفسیر سوره حمد، به بیان «ایمان» بپردازیم؛ ایمانی که شرطِ عبادت است، چیست؟ تا اینجا «مشروط» (عبادت) را توضیح دادیم و حکم آن را بیان کردیم، حال میخواهیم «شرط» (ایمان) را توضیح دهیم.
وارد بحث در ایمان می شویم ، در ایمان؛رکنی از ارکان ایمان، «اعتقاد به ولایت» است. ان وقت وارد بحث ولایت و اثبات ولایت بلا فصل حضرت امیرالمومنین (ع)میشود. این دو بحث در پیش است.
به مناسبت ورود مرحوم محقق به این بحث است؛ چون بحث از عبادت کرد و عبادت مشروط به ایمان است، خواست درباره ایمان بحث کند. و چون درباره ایمان بحث میکند، و یکی از اجزای ایمان اعتقاد به ولایت است، ناچار میشود که آن را هم بحث کند.
البته ایمان اجزای دیگری هم دارد، اما چون این جزء (ولایت) «مخالف» دارد، سعی میکند آن را مطرح نماید. اجزای دیگر مانند نبوت و توحید هم از اجزای ایماناند، ولی در این دو بحث نمیکند؛ چرا؟ چون تقریباً مخالفی در بین مسلمین ندارند. توحید و نبوت را همه قبول دارند. در ولایت اختلاف است. هرچند توحیدی که مخالفین قبول دارند ممکن است توحید درستی نباشد و با شرک همراه باشد، ولی مدعیِ قبولِ توحید هستند. ما با مدعی بحث نمیکنیم؛ بحث را با کسی میکنیم که ولایت را قبول ندارد و انکارِ ولایت را اظهار میکند.
مقدمه ورود به تفسیر آیه شریفه «اولئک علی هدی...»
ولمّا توقّفت صحّة العبادة على الإيمان أشرت إلى بعض الآيات الّتي تتعلّق به ، منها﴿أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾[12]
این آیه شریفه آیه ای است که دلالت بر ایمان میکند.
چگونه دلالت بر ایمان میکند؟ ایشان (محقق اول) ابتدا «اعراب» این آیه را بیان میکند. اعراب، خودِ دلالت نیست، اما در دلالت دخیل است. اینکه این کلمه مبتداست، آن خبر است، یا ضمیر فصل است؛ اینها در دلالت دخالت دارند، ولی خودِ دلالت نیستند.
سپس در مرحله دوم، «لغت» آیه را معنا میکند. چند لغت در آیه هست که معنای آنها نیز در دلالت دخیل است، ولی درجهای در خود دلالت دارد.
در مرتبه سوم، «معنای آیه» (تفسیر) را بیان میکنیم.
و در مرتبه چهارم، «دلالت آیه بر ایمان» راذکر می کند. توجه شود که بحث اصلی در اینجا (مرحله چهارم) مطرح میشود و مراحل قبل حالت مقدمه دارند.
بنابراین، بحثی که ما در ذیل این آیه شروع میکنیم، بحثی مبسوط است که به چهار مقام تقسیم میشود. از این چهار مقام، یکی هدف اصلی ماست و بقیه مقدمه آن هستند.
آیه مورد نظر اشاره به «اولئک» است:﴿أُولَٰئِكَ عَلَىٰ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾
ضمیر «هی» اشاره به «اولئک» داردو «اولئک» اسم اشاره است و اشاره دارد به «متقین». و «هی اشارةٌ للمتقین»؛ یعنی کلمه اولئک اشاره به متقین دارد.
متقین چه کسانی هستند؟ متقین همان کسانی هستند که در آیات قبل از این (در سوره بقره) مطرح شده بودند:﴿الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ و یُقیمونَ الصَلوه...﴾.و ما با استناد به بعضی آیات دیگر اضافه میکنیم که این آیه باب را باز میکند ﴿وَ یُوتُونَ الزَکوه.﴾ سپس اوصاف دیگر آنان:﴿وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ﴾ و آیات بعد.
این آیه روشن است و چهار بحث در ذیل آن خواهیم داشت.
مبحث اول: بررسی اعراب آیه شریفه
بحث نخست در ذیل آیه شریفه، پیرامون اعراب آن است. اگرچه اعراب این آیه ظاهر است، لکن ورود در بحث آن خالی از فایده نیست.
در جمله ﴿أُولَٰئِكَ عَلَىٰ هُدًى﴾ کلمه ﴿أُولَٰئِكَ﴾ مبتداست و ﴿عَلَىٰ هُدًى﴾ خبر آن میباشد؛ ومتعلق به محذوف است. «أُولَٰئِكَ کائنونَ و ثابتونَ عَلَىٰ هُدًى »که این، ﴿عَلَىٰ هُدًى﴾ متعلق به آن«کائنونَ»یا «ثابتون» مقدر است و مجموعاً (متعلق و متعلقبه) خبر برای مبتدا واقع میشوند.
پیش از این اشاره شد که مشارٌالیه در اینجا «متقین» است. با اینکه در مباحث قبل ممکن است بحثی در باب مفرد یا جمع بودن الفاظ شده باشد، اما در اینجا ضمیر و اسم اشاره به اعتبار معنا (که متقین است) بهصورت جمع مذکر آمده است.
عبارت «مِّن رَّبِّهِمْ» صفت برای «هُدًى» است. این جار و مجرور نیز متعلق به محذوف است؛ یعنی هدی ای که «کائنٌ من ربهم» (از جانب پروردگارشان است) یا «مفاضٌ من ربهم» (افاضهشده از سوی پروردگارشان است). پس این بخش نیز به همراه متعلقِ مقدرش، که«مِّن رَّبِّهِمْ» ومقدرش صفت برای «هدی» قرار میگیرد.
و اما جمله دوم: ﴿وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.﴾
در اینجا نیز ﴿«أُولَٰئِكَ»﴾ دوم، مبتداست. «و أولئک هم المفلحون»؛ «أولئک» مبتداست و «المفلحون» خبر آن است. «هم» ضمیر فصل است که لا محل له من الإعراب. بعضی گفتهاند محل اعراب ندارد؛ بعضی گفتهاند خود همین ضمیر فصل مبتداست و ما بعدش خبر آن است، و آن جمله مجموعاً خبر برای «أولئک» میشود.
بنابر یک تفسیر، «المفلحون» خبر است و «هم» محلی از اعراب ندارد. بنابر یک تفسیر دیگر، «اولئک » مبتداست و «هم المفلحون» خبر آن، و مجموع این مبتدا و خبر، خبر برای «أولئک» است.
پس در این آیه و امثال آن دو احتمال هست:
یکی اینکه دو طرف ضمیر فصل مبتدا و خبر باشند و خود ضمیر فصل محلی از اعراب نداشته باشد.
دوم اینکه یک طرف ضمیر فصل مبتدا باشد و طرف دیگرضمیر فصل خبر آن، و مجموعاً خبر برای مبتدای اول واقع شود.
در مورد «أولئک» سؤال شد چرا اسم اشاره آورده شد؟ آیه داشت: ﴿الم،ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین﴾[13] . بعد اوصاف متقین را ذکر کرد. حال سؤال این است که چرا در این آیه بعدی که ﴿أولئک علی هدی من ربهم﴾ [14] باشد، اسم اشاره آورد و نفرمود «و المتقون علی هدی من ربهم»؟
اکنون با آوردن اسم اشاره، اشاره به همان متقینِ موصوف به صفات مذکور میشود؛ یعنی مؤمنان به غیب، برپا دارندگان نماز، پرداختکنندگان زکات و... .
اگر تعبیر «والمتقون علی هدی» به کار میرفت، اطلاق داشت و اختصاص به همان متقینِ مذکور در صدر آیات فهمیده نمیشد. اما با آوردن اسم اشاره، هم به موصوف اشاره شده و هم به اوصاف پیشگفته، بدون آنکه نیاز به تکرار صفات باشد؛ زیرا اگر صفات دوباره ذکر میشد، کلام به طول میانجامید. پس اختیار اسم اشاره برای جلوگیری از تطویل کلام و در عین حال حفظ اشاره به اوصاف بوده است.
همچنین تکرار «أولئك» در دو جمله، برای تأکید، تصریح و مبالغه است؛ یعنی برای تثبیت این معنا که فلاح و رستگاری اختصاص به همین متقینِ موصوف دارد. در این بیان، هم سبب اختیار اسم اشاره تبیین میشود و هم سبب تکرار آن.
پس اختیار اسم اشاره برای این جهت بود. و تکرار آن نیز برای تأکید و تصریح و مبالغه است؛ یعنی تأکید بر اینکه فلاح مخصوص متقین موصوف به این صفات است.
ایشان ابتدا جهت تکرار را بیان میکند، سپس جهت اختیار را. میگوید تکرار برای تأکید و تصریح و مبالغه است؛ یعنی نه فقط تکرار لفظی، بلکه تأکید بر حکم؛ یعنی فلاح منحصر در این متقین موصوف است.
مراد این است که در این آیه، صرفاً اصل متقین تکرار نشده، بلکه افزون بر تکرار، تأکید نیز صورت گرفته است؛ آن هم نه فقط تأکید در ذکر، بلکه تأکید در حکم. بدین معنا که فلاح و رستگاری، منحصر در چنین متقینِ موصوفی است. بنابراین مقصود تنها تکرار «أُولٰئِكَ» برای تحقق تأکید لفظی نیست، بلکه تأکید بر ثبوت حکم است؛ یعنی تثبیت این معنا که هدایت و فلاح، مخصوص همان متقینی است که به صفات مذکور متصفاند.
پس وقتی گفته میشود «اختیار کرد و تکرار کرد»، مراد این است که اسم اشاره را اختیار نمود و آن را تکرار کرد تا تأکید کند که فلاح، اختصاص به متقینِ موصوف دارد و این حکمِ ثابت، حتماً برای آنان است. یعنی این حکمِ ثبوتِ فلاح، برای متقینی است که متصف به اوصاف پیشگفتهاند.
اما آوردن «هُم» برای چیست؟ اگر «هُم» را ضمیر فصل بدانیم، فایده آن چیست؟ گفته میشود برای افاده حصر. بنابراین، تکرار «أُولٰئِكَ» برای افاده تأکید بود، و آوردن «هُم»
برای افاده حصر؛ چنانکه ضمیر فصل بر تأکید دلالت میکند و افزون بر آن، افاده حصر نیز مینماید.
نکته آن است که ضمیر فصل به تنهایی افاده حصر نمیکند، بلکه هنگامی که با تعریف خبر همراه شود، حصر از مجموع آن دو استفاده میشود. یعنی اگر ضمیر فصل آورده شود و خبر نیز به «ال» تعریف گردد، از این ترکیب حصر فهمیده میشود. در این آیه نیز چنین است: هم ضمیر فصل آمده و هم «المفلحون» به «ال» تعریف شده است؛ بنابراین، حصر از این دو جهت حاصل میشود.
چنانکه خواندهایم، ضمیر فصل به تنهایی صرفاً فصل میان خبر و صفت ایجاد میکند و مانع اشتباه میشود؛ زیرا گاه خبرِ معرفه ممکن است با صفت مشتبه گردد. آوردن ضمیر فصل بین خبر وصفت فاصله میاندازد و این اشتباه را برطرف میسازد. با این حال، تعریف خبر نیز مستقلاً میتواند افاده حصر کند؛ هرچند در صورت نبودن ضمیر فصل، احتمال اشتباه میان خبر و صفت پدید میآید. پس ضمیر فصل علاوه بر تأکید، مانع آن اشتباه نیز میشود.
بنابراین، هم از ناحیه تکرار اسم اشاره تأکید استفاده میشود، و هم از ناحیه ضمیر فصل همراه با تعریف خبر، حصر و تأکید بر ثبوت حکم فهمیده میشود. نتیجه آنکه فلاح، منحصراً برای متقینِ موصوف به صفات مذکور ثابت است و این حکم با تأکید بیان شده است.
با این بیانی که گذشت، روشن میشود که کلام مرحوم اردبیلی نیازمند توجیه زائدی نیست؛ عبارت ایشان کامل است و همانگونه که فرمودهاند، هم تکرار برای تأکید است و هم تعریف خبر در کنار ضمیر فصل، افاده حصر میکند.