90/07/04
بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر فقهی سوره حمد /طهارت /احکام القرآن
موضوع: احکام القرآن/طهارت /تفسیر فقهی سوره حمد
تبیین وجه آغاز کتاب الطهارة با تفسیر سوره فاتحه و استدلال بر رجحان و وجوب تسمیه (بسم الله) در ابتدای افعال و احکام چهارگانه آن
صفحه ۲۲، سطر اول: «کِتابُ الطَّهارَةِ؛ نبدأ بالفاتحة تيمّنا وتبرّكا ثمّ نذكر آياتها....».[1]
عرض کردیم که ایشان میخواهند آیاتی را که در مورد احکام وارد شدهاند تفسیر کنند و ابتدا میکنند به آیات مربوط به طهارت؛ و همه را هم در کتابی به نام کتاب طهارت جمع میکنند. اما قبل از اینکه وارد بحث در تفسیر اینگونه آیات بشوند، سوره حمد را «تیمّناً و تبرّکاً» تفسیر میکنند.
البته سوره حمد ما آیهای که آیات الاحکام باشد نداریم، ولی گاهی به دلالت التزامی میتوانیم بعضی احکام را از روی بعضی قسمتهای سوره حمد هم استفاده بکنیم. پس این بحثی که ما مطرح میکنیم، اگرچه مستقیماً جزو آیات الاحکام نیست، ولی بالالتزام با آیات الاحکام ارتباط پیدا میکند.
استنباط حکم «بسم الله» از سوره حمد
مثلاً در تفسیر «بسم الله» میگوییم که خداوند با این سوره حمد به ما تعلیم فرموده که چگونه عملمان را شروع کنیم؛ بنابراین سزاوار است که همانطور که سوره با «بسم الله» شروع شده، ما هم اعمالمان را با «بسم الله» شروع کنیم.
توجه میکنید که داریم از همین «بسم الله»ای که در سوره حمد آمده، یک حکم تکلیفی را بیان میکنیم که سزاوار بودن، ترجیح داشتن یا حتی در بعضی مواضع واجب بودن، واجب بودن شروع به «بسم الله»، در هر کاری با بسم الله باید شروع کنیم، حالا یا مستحب است یا واجب است، در بعضی جاها هم حرام است که حالا بعداً توضیح میدهیم انشاءالله.
میبینید که ما به نحوی داریم از همین سوره باز برای آیات الاحکام استفاده میکنیم، با اینکه سوره مربوط به آیات الاحکام نیست. الان تیمّناً و تبرّکاً داریم تفسیرش میکنیم، ولی در عین حال سعی میکنیم که به نحوی با مطلب منظور ما ارتباط داشته باشد و آن مطلب منظور را از آن بهره ببریم.
جنبه تعلیمی سوره حمد (لسان العباد)
ایشان به آیات این سوره میپردازند و جدا جدا تفسیر میکنند؛ از جمله آیات، «بسمالله» است. درباره «بسم الله» میفرمایند که این سوره، سورهای است که چنانچه بعداً اشاره میشود به زبان عباد گفته شده است. درست است گوینده خداست، ولی خدا با زبان بشر حرف زده است. بنابراین این سوره گویا که سورهای است که دارد به بشر تعلیم میدهد که باید اینگونه عمل کنید: در هر کاری باید اول «بسمالله» بگویید، تا بعد حمد کنید.
که در این سوره هم همانطور که توجه میکنید، با «بسم الله» شروع میکند تا به ما بفهماند که «بسم الله» در هر کاری سزاوار است. ابتدا ایشان سزاوار بودن و به عبارت دیگر راجح بودن «بسم الله» را از این سوره به دست میآورند. بعد ترقی میکنند و واجب بودن «بسم الله» را به دست میآورند و استخراج میکنند.
پس این سوره با ابتدا کردن به «بسم الله»، حداقل این است که راجح بودن «بسم الله» برای هر عملی را اثبات میکند و بالاتر از آن، گاهی ممکن است استفاده کنیم که واجب بودن «بسم الله» را هم افاده میکند، اینها همه انشاءالله بیان میشود.
برای اینکه ثابت کنند که این «بسم الله» در اینجا، راجح بودن «بسم الله» در همه جا را ثابت میکند، به کلام «مرحوم طبرسی» استدلال میکنند که ایشان وقتی خواسته بسم الله را معنا کند، متعلقی برای «باء» در بسم الله تقدیر گرفته که آن متعلق حرف ما را تصدیق میکند. گفته مراد از بسم الله، «أستَعینُوا بِسمِ الله» است؛ یعنی در هر کاری که میخواهید انجام بدهید، استعانت به بسم الله بکنید.
چگونه استعانت کنیم؟ «بأن تَقولوا بِسمِ الله» استعانت با گفتن است. وقتی گفتیم «بسم الله»، استعانت به اسم خدا کردیم، بلکه استعانت به اسماء حسنی کردیم؛ چون هم الله هست، هم «رحمان» هست، هم «رحیم» هست. خود الله به تنهایی جامع تمام اوصاف و جامع تمام اسماء است؛ پس وقتی ما گفتیم «بسم الله»، مثل این است که گفته باشیم «وَ بِأسمائِهِ الحُسنى». این باسماء الحسنی نوعی استعانت به اسماء او است.
پس مرحوم شیخ طبرسی وقتی میخواهد تقدیر بگیرد متعلق این جار و مجرور را، میگوید: «أستَعینُوا بسم الله»؛ به اسم خدا استعانت کنید. استعانت هم استعانت قولی است، یعنی بگویید «بسم الله». پس از اینجا استفاده میشود که در هر فعلی و شروع هر فعلی، سزاوار است که ما «بسم الله» بگوییم، چون این بسم الله گفتن، نوعی استعانت به اسماء حسنی الهی است.
این بیانی است که ایشان دارد، در این بیان توجه میکنید که سوره را عبارت میگیرد از سورهای که به زبان بشر گفته شده و غرض از او تعلیم انسان است که باید آموزش داده بشود که چگونه عمل کند؛ بعد با توجه به تقدیری که مرحوم طبرسی برای جار و مجرور گرفته، مدعای خودش را اثبات میکند.
بعد از اینکه این مطلب تمام میشود، به روایت میپردازد؛ میفرماید که در روایت هم داریم که کار مهم را با «بسم الله» شروع کنید، اگر کار مهم با «بسم الله» شروع نشود، این کار به آخر نمیرسد.
ایشان این دو دلیل را اقامه میکند و با این دو دلیل، که یکی همین «بسم الله» سوره حمد است و دیگری صراحت آن روایت است، با این دو دلیل اثبات میکند که «بسم الله» گفتن در شروع هر کاری راجح است.
بررسی احتمال وجوب بسم الله
بعد ترقی میکند و میفرمایند: «بسم الله» گفتن در شروع هر کاری واجب است، «إلّا ما أخرَجُ الدَّلیل»؛ برای هر کاری واجب است که ما «بسم الله» بگوییم. اینطور استدلال میکند و میگوید: استدلال ما همان استدلالی است که مشهور برای وجوب «بسم الله» در باب ذبح گفتهاند؛ گفتند اگر بخواهی ذبیحهای را ذبح کنی، باید «بسم الله» بگویی؛ نه اینکه راجح است، بلکه گفتن واجب است.
دلیل چیست؟ دلیل این است که آیهای که مربوط به ذبیحه است، به ما دستور «بسم الله» داده و امر هم دلالت بر وجوب میکند. پس ما از این آیه و روایاتی که در این زمینه هستند که همهشان مشتمل بر کلمه امرند، استفاده وجوب میکنیم؛ بنابراین باید حکم به وجوب کنیم، مگر آنجا که اتفاق و یا دلیلی بر عدم وجوب داشته باشیم که حکم به عدم وجوب میکنیم.
پس ظاهر دلیل اگر وجوب باشد به وجوب عمل میکنیم و اگر در جایی دلیل خلافی داشتیم منحصراً در همانجا وجوب را نفی میکنیم و حکم به رجحان یا حکم به حرمت یا امثال ذلک که مستفاد از دلیل است میکنیم؛ اما در صورتی که آن دلیل خاص را نداشته باشیم، طبق همان قاعده عام که به ما دستور «بسم الله» داده شده، حکم به وجوب «بسم الله» میکنیم.
میفرمایند در مورد «بسم الله» هم، در مورد آیه هم همین فایده را میبریم؛ زیراکه، یعنی همین طور استدلال میکنیم، زیرا که این سوره، سوره تعلیمی است که به ما تعلیم میدهد که چگونه عمل را شروع کنیم، و این تعلیم، تعلیمی است که ما واجب است از آن درس بگیریم و تعلم پیدا کنیم. بنابراین واجب است که «بسم الله» را در هر عملی بگوییم، «إلّا ما أخرَجَ الدَّلیل»، مگر در آنجا که دلیلی، حالا اجماع یا روایت، دلالت کند بر استحباب یا دلالت کند بر حرمت.
احکام سهگانه بسم الله
از اینجا معلوم شد که ما در بسم الله سه حکم داریم: یکی وجوب، یکی رجحانی که به سرحد وجوب نرسد، یکی هم حرمت. آنوقت گفتیم وجوب طبق دلالتی است که آن دلیل عام دارد؛ دلیل عام دلالت میکند بر اینکه شروع هر عملی با «بسم الله» واجب است،
هر عملی؛ استحباب یا حرمت به مفاد دلیل خاص استفاده میشود، که در بعضی امور «بسم الله» مستحب است، که زیاد اینجور موارد را داریم که دلیل خاص داریم بر اینکه «بسم الله» مستحب است؛ مثلاً وقتی وارد مسجد شدید «بسم الله» بگویید، وقتی وارد خانه شدید «بسم الله» بگویید، اینها واجب نیست، مستحب است؛ مثلاً دلیل دلالت بر استحباب کرده است.
مورد حرمت بسم الله
یک جاهایی هم داریم که «بسم الله» گفتن حرام است؛ مثل بسم الله برای سور عزائم نسبت به کسی که جنب است. شخص جنب حق ندارد «بسم الله» سوره عزائم را بگوید، البته سوره عزائم را هم حق ندارد بخواند.
حالا اگر کاری را دارد شروع میکند و قصدش هم این است که «بسم الله» سوره عزیمه را بگوید، چون میدانید «بسم الله» با قصد معین میشود؛ یک وقت میگوید من بسم الله سوره قل هو الله را میخواهم بگویم، یا اصلاً میخواهم «بسم الله» بگویم، این اشکال ندارد؛
مگر بنابر قول کسانی که «بسم الله» را جزو آیات میشمارند و میگویند تکرار آیه، مثل خواندن آیات متعدد است. چون میدانید جنب هفت تا آیه را حق دارد بخواند، از هفت که بگذرد مکروه میشود، حرام نمیشود، مکروه میشود.
آنوقت بعضیها این سؤال را کردهاند که اگر هفت بار یک آیه را تکرار کند چه؟ باز بار هشتم مکروه میشود یا نه؟ این اختلافی است. حالا اگر «بسم الله» را ما آیه بدانیم، هفت بار هم این بسم الله تکرار بشود، بار هشتم اگر این جنب، البته «بسم الله» از جنب داریم عرض میکنیمها والا مطلقا که مکروه نیست، حالا شخص جنب هفت بار «بسم الله» را گفت، بنابر این قولی که میگوید آیه هفت بار تکرار شود بار هشتمش مکروه میشود، بنابر این قول که بسم الله جزو آیه است، اگر هفت بار بسم الله را گفت، بار هشتم مکروه است؛ مطلقا بگوید مکروه است، «بسم الله» سوره مثلاً حمد را هم بگوید مکروه است.
اما بسم الله سوره عزیمه را اگر نیت کند، حرام است در کارهای معمولی؛ در وقت خواندن سوره عزیمه هم همینطور؛ اول میخواهد شروع کند به «بسم الله» سوره عزیمه را میگوید بعد هم بقیهاش را که نمیخواند، همین که «بسمالله» را گفت کار حرام کرده است.
جمعبندی احکام چهارگانه بسمله
پس بسماللهی داریم که حرام باشد، بسماللهی داریم که مکروه باشد، بسماللهی داریم که مستحب باشد و بسماللهی داریم که واجب باشد. شاید مباحش را هم نداشته باشیم؛ چون بالاخره یا راجح است یا غیر راجح. اگر راجح باشد، یا مستحب است یا واجب؛ اگر غیر راجح باشد، یا مکروه است یا حرام؛ ظاهراً «بسم الله» مباح نداشته باشیم.
این تمام بحثی است که ایشان در «بسم الله» میکند. دقت بکنید، «بسم الله» تفاسیر مختلف دارد، ولی ایشان تفسیری که میکند طوری است که با احکام شرعی مرتبط بشود؛ میخواهد سعی کند که این سوره را تفسیر میکند بالاخره سوره را تفسیر آیات الاحکامی بکند. ولو این سوره به آیات الاحکام ارتباط ندارد، ولی یکطوری دارد با دلالت التزامی به آیات الاحکام ارتباطش میدهد.
دلالت بسم الله بر رجحان تسمیه و بررسی وجوه تقدیر متعلق جار و مجرور در کلام شیخ طبرسی
صفحه ۲۲، سطر اول: «کِتابُ الطَّهارَةِ؛ نَبدَأُ بِالفاتِحَةِ» یعنی به سوره فاتحه، «تَيَمُّناً وَ تَبَرُّكاً، ثُمَّ نَذکُرُ آیاتِها».
ضمیر «آیاتِها» به طهارت برمیگردد، به فاتحه برنمیگردد؛ چون الان دارد آیات فاتحه را ذکر میکند. دیگر بعد از تفسیر فاتحه است که آیات فاتحه ذکر نمیشود، بعد از تفسیر فاتحه، آیات طهارت ذکر میشود؛ یعنی آیاتی که در قرآن آمده و مربوط به کتاب طهارت است، آنها را ما بعد از ذکر سوره فاتحه ذکر خواهیم کرد و تفسیر خواهیم کرد انشاءالله.
از جمله آیات سوره فاتحه، «بسم الله» است که ما این را مطرح میکنیم و توضیح میدهیم:
از جمله آیات سوره فاتحه، بسم الله است که ما این را مطرح میکنیم و توضیح میدهیم: «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ»، میفرماید: «يمكن الاستدلال بها...» ضمیر «بِها» برمیگردد به «بسم الله» به اعتبار آیه؛ لذا مؤنث آمده است؛ گاهی از اوقات هم ضمیر مذکر برمیگرداند، به اعتبار قول یا به اعتبار کلام. «يمكن الاستدلال» به این آیه استدلال میکنیم «علی راجحیة التسمیة عند الطهارة». راجحیت را توضیح نمیدهد؛ راجحیت معمولی که بشود استحباب، یا راجحیت شدید که بشود وجوب، هر دو را شامل میشود؛
استدلال کنیم بر راجحیت تسمیه؛ یعنی چه راجحیت استحبابی باشد، چه راجحیت وجوبی.
«عِندَ الطَّهارَةِ، بَل عِندَ کُلِّ فِعلٍ»؛ راجحیتِ «بسم الله» را «عند کل فعل» از این آیه استدلال میکنیم و به دست میآوریم، «إلّا ما أخرَجَهُ الدَّلیل» مگر آنجا که دلیل خارج کرده که «بسم الله» را راجح ندانسته، مرجوع دانسته، حالا مرجوع در حد کراهت است یا مرجوع در حد حرمت است که برای هر دو مثال زدم.
تحلیل نحوی استدلال
استدلال کنیم بر راجحیت «بِأنَّ الظّاهِرَ» میدانید که بعد از کلمه دلیل، دو تا حرف جر میآید در همهجا، ممکن است گاهی یکیاش را حذف کنیم یا شاید هم هر دو را حذف کنیم؛ ولی اگر بخواهیم کامل حرف بزنیم، دو تا حرف جر میآوریم: «اِستَدَلَّ بِکَذا عَلى کَذا».
همیشه این پشت سر استدلال اگر کلام بخواهد کامل بشود، این دو تا حرف جر باید بیاید. «اِستَدَلَّ بِکَذا عَلى کَذا». آنی که بعد از «باء» میآید دلیل است؛ آنی که بعد از «علی» میآید مدلول است.
مثلاً میگوییم: «اِستَدَلَّ بِالتَّغَیُّرِ عَلى حُدوثِ العالَم» تغیر میشود دلیل، حدوث عالم میشود مدلول؛ بر حدوث عالم به تغیر این اشیایی که در عالم هست استدلال کردیم؛ گفتیم اشیاء تغییر میکنند، پس حادثاند. توجه میکنید که آنی که بعد از باء آمد دلیل است، آنی که بعد از علی آمد مدلول است. «اِستَدَلَّ بِالتَّغَیُّرِ عَلى حُدوثِ العالَم»
اینجا همینطور است: «الاستدلال ... عَلى راجِحِیَّةِ التَّسمِیَةِ... بِأنَّ الظّاهِرَ...»؛ بر راجحیت تسمیه «بِأنَّ الظّاهِرَ» استدلال میکنیم. این «بِأنَّ الظّاهِرَ» دلیل است آن «عَلى راجِحِیَّةِ التَّسمِیَةِ» مدلول است؛ یعنی آن مابعد علی را میخواهیم اثبات کنیم.
سوال: یک «بِها»یی هم دارد دیگر؛ «يمكن الاستدلال بها بان...»
پاسخ: بله. آن «بِها» که قبلاً گفتیم، که برگشت به آیه «بسم الله» یعنی استدلال کنیم به آن آیه به این نحو «بِأنَّ الظّاهِرَ». این «بِأنَّ الظّاهِرَ» تفسیرِ «بِها» است و باز هم دلیل است، یعنی نحوه استدلال به «بِها» را بیان میکند که خود همان دلیل است.
تبیین استدلال: تعلیم عباد
«بِأنَّ الظّاهِرَ» این است که «المُرادَ بِها» یعنی مراد به این «بسم الله» یا اصلا مراد به کل سوره فاتحه تعلیم عباد است؛ البته مراد در این ضمیر «بِها» در اینجا به «بسم الله» برمیگردد؛ «بِأنَّ الظّاهِرَ» این است که مراد به این آیه «بسم الله»، «تَعلیمُ العِبادِ ابتِداءِ فِعلِهِم». «العِباد»ِ میشود مفعول اول تعلیم، «ابتِداءِ فِعلِهِم» میشود مفعول دوم؛ خداوند با این بسم الله خواسته به عباد یاد بدهد که چگونه فعلشان را شروع کنند.
«فَإنَّ مَعنى» این قول، «فَإنَّ مَعنى» این «بسم الله»، اینجا ببینید ضمیر را مذکر آورده، «علی ما قالَهُ الشَّیخُ أبوعَلیٍّ الطَّبرِسِیُّ (رحمهالله) فی کِتابِ التَّفسیرِ الکَبیرِ»اش که مجمع البیان باشد، معنا این است: «استعينوا في الأمور بِاسمِ اللهِ تَعالى». در تمام امور به اسم خدا استعانت کنید. وقتی مرحوم طبرسی خواسته متعلق این جار و مجرور را ذکر کند، «استعینوا» آورده است.
سوال: استاد، در جار و مجرور اصل این است که حذف نشود... بعد اگر حذف بشود، آن محذوف یک فعل عموم میگیریم، نه فعل خاص؛ مثلاً کان یا یک چیز استقرار، افعال وجود و حصول و اینها. اینها آمدهاند استعینوا گرفته، تازه به لسان امر هم استفاده کرده از آن. میتوانست بگوید استعین...
پاسخ: عیب ندارد، استعین هم درست است؛ چون خدا دارد حرف میزند...
سوال: آهان، از این جهت لسان امر...
پاسخ: بله. چون خدا دارد حرف میزند، استعین نمیفرماید، استعین تقدیر نمیگیریم، بلکه امرِ استعینوا را تقدیر میگیریم. اگر به لسان عباد باشد، میتوانیم استعین را تقدیر بگیریم، چنانکه گفته شده است؛ مرحوم طبرسی استعین تقدیر نگرفته، ولی بعضیها تقدیر گرفتهاند: «بسم الله» را به لسان عباد گرفتهاند، آن وقت تقدیر را هم گفتهاند استعین است، «استعین بسم الله».
سوال: در اشکال اول که اصلاً آن...
پاسخ: خب، حالا این شاید آنطور توضیح داده بشود؛ پس استعین را بعضیها تقدیر گرفتهاند، چون گفتهاند بسم الله به لسان عباد است. مرحوم طبرسی با قطعنظر از اینکه این «بسم الله» به لسان عباد است و این سوره به لسان عباد است، تقدیر گرفته، گفته خدا فرموده، و خدا که بفرماید دیگر نمیگوید استعین، میفرماید استعینوا، دستور میدهد، نه که خودش استعانت کند. پس مرحوم طبرسی با قطعنظر از اینکه این سوره به لسان عباد گفته شده دارد حرف میزند.
سوال: نه، تعلیم اگر باشد، تعلیم عملی، یعنی من ببین چطور من دارم انجام میدهم، میگویم استعین، شما هم بگویید استعین، نه اینکه استعینوا امر بشود.
پاسخ: باشد، در عین حال، در عین حالی که تعلیم است، در عین حالی که تعلیم است دستور میدهد.
سوال: خب اگر عمل باشد، از عمل ما فقط جواز میفهمیم، نه استعینوا که فعل امر باشد که وجوب از آن بفهمیم؛ چون اینجا دارد در زیر از آن استفاده وجوب میکند. استعین، استعین یعنی فعل خدا است که گفته این کار را انجام داده و فعل یک شخص هم فقط دلالت بر جواز میکند، یا حداکثر میگوییم استحباب، نه بر وجوب؛ چون اگر استعینوا...
پاسخ: در اصول گفتهاند که دلالت فعل بر وجوب قویتر از دلالت امر بر وجوب است؛ زیرا که فعل حکایت از انجام دارد، در حالی که امر دستور انجام است. آنی که میگوید، فعل که میگوید این کار انجام گرفت، یعنی چنان این کار را لازم میبیند که حکم به وقوعش میکند؛ در حالی که در امر حکم میکند به اینکه واقع بشود، در فعل حکم میکند به اینکه واقع شده است و این تأکید بیشتر را افاده میکند. در اصول اینطور گفتهاند دیگر؛ گفتهاند فعل دلالت بر وجوب میکند و دلالتش بر وجوب قویتر از دلالتش بر امر است.
سوال: قرینهای که در کلام هست، جاهایی که میگویند تعید و آنجا میخواهند عبارت را... آن قرینه است که دارد سؤال از احکام...
پاسخ: نه قرائن؛ یک وقت به قرائن اعتماد میکنیم، حرف درستی است، بله، به قرائن اعتماد کنیم دلالت بر وجوب دارد. فعل خالی از قرینه را داریم عرض میکنیم؛ خود فعل مضارع یا فعل امر، کدامش دلالتش بر وجوب قویتر است؟ در اصول گفتهاند فعل مضارع قویتر است.
سوال: فعل مضارع برای چه اصلاً دلالت بر امر بکند؟
پاسخ: چرا؟ به همین بیانی که عرض کردم گفتهاند دلالت بر وجوب میکند؛ چون خبر از وقوع داده میشود. وقتی خبر از وقوع داده میشود، «تعید صلاتک» یعنی صلاتت را اعاده میکنی، دارد خبر میدهد از وقوع، یعنی آنقدر این مسئله لازم است که فرض میکنیم واقع شده است! «استعینوا» که میگوید، میگوید باید واقع بسازی، ولی «استعین» دارد به وقوع اشاره میکند و وقتی به وقوع اشاره میکند، لزوم بیشتر فهمیده میشود؛ و لذا دلالت مضارع را گفتهاند بر وجوب بیشتر است، حتی مضارع خالی از قرینه؛ آن که با وجود قرینه باشد که حرفی در آن نیست، بحثی نیست.
اما آن که فرمودید در جایی که متعلق محذوف باشد ما موظفیم که فعل عام در تقدیر بگیریم، یعنی حصول یا کون یا وجود و امثال ذلک، این در صورتی است که ظرف، ظرف مستقر باشد، ثابت شده باشد ظرف، ظرف مستقر است؛ اگر ظرف، ظرف لغو باشد، نه، ما اجازه داریم به مناسبت، فعلی را که مناسب مقام است تقدیر بگیریم. جاهایی که فعل مناسب مقام است تقدیر میگیریم؛ والا اگر اینطور باشد، نوع متعلقها دارند حذف میشوند، آنوقت همهجا باید فعل حصول تقدیر بگیرید، فعل عام تقدیر بگیرید؟
سوال: در جایی است که اگر مثلاً قرینه در کلام باشد جاز، ما میگوییم «بسم الله الرحمن الرحیم» اولین باری است که خداوند استعانت... ما قبل از آن بسم الله ظاهراً نداشتیم، نمیدانم حالا، یعنی یا عرب اینطور عبارتی را استعمال...
پاسخ: باشد، آنش مهم نیست حالا این اولین کلام باشد یا کلام مسبوق به کلام دیگر باشد؛ علی ای حال این جار و مجروری است متعلقش حذف شده، شما میتوانید فعل عام تقدیر بگیرید، میتوانید فعل مناسب تقدیر بگیرید. فعل عام در اینجا مثل فعل مناسب کارایی ندارد.
سوال: پس چرا استعینوا گرفتند؟ خب بگویند تا حمد که بیاییم پایین، بگویند مثلاً از حمد، بسم الله الحمد، یعنی حمد با اسم الله... حمد با اسم الله لله، دیگر ظاهراً احتیاج به تقدیر هم نداریم.
پاسخ: حالا بر فرض هم شما بتوانید متعلق بگیرید این بسم را به یک فعل مذکوری، منافات ندارد که ما متعلق بگیریم به یک فعل محذوفی. تازه شما باید تقدیر بگیرید: «احمد»، احمد بسم الله الرحمن الرحیم؛ یعنی باز هم تقدیر میگیرید! به آن حمدی که در آیه ذکر شده متعلقش نمیکنید؛ میگویید بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله؟ یعنی این دو متعلق به، متعلق به حمد میگیرید، یا متعلق به احمدای میگیرید که از حمد درمیآورید؟ پس باز هم تقدیر میگیرید! علی ای حال تقدیر لابد منه است.
سوال: نه، حمد مصدر است، مصدر هم عمل فعل را میکند.
پاسخ: نه، ایشان نمیخواهند بگویند متعلق خود حمد است؛ متعلق به حمد که نمیشود گرفت، نه، از حمد یک صیغهای میریزیم، آن را متعلق قرار میدهیم، والا متعلق به خود حمد نمیگیریم. اصلاً از نظر معنا هم جور درنمیآید که متعلق به حمد بگیریم؛ باید یک صیغهای بریزیم مثل احمد و بعد بسم الله را متعلق به آن کنیم.
ولی چون سوره تنها مشتمل بر حمد تنها نیست، ما احمد را هم تقدیر بگیریم خیلی مناسب نیست، همان استعین خوب است؛ استعین یا استعینوا خوب است، که یک چیزی تقدیر گرفته بشود که مناسب است. علی ای حال نمیشود مؤاخذه کرد مرحوم طبرسی را که چرا این را تقدیر گرفتی؛ وقتی که تقدیر گرفتن از نظر معنا جایز باشد، تمام است دیگر. حالا ممکن است کسی بگوید من یک چیز دیگر تقدیر میگیرم؛ مرحوم طبرسی میگوید تقدیر بگیر، من این را تقدیر گرفتم. اشکالی که ندارد! اگر اشکال داشت میتوانیم مؤاخذه کنیم، ولی اگر فرضهای دیگر هم ممکن بود غیر از این فرضی که مرحوم طبرسی رفته، مؤاخذه نمیشود مرحوم طبرسی که چرا این فرض را انتخاب کردی؛ میگوید من این فرض را انتخاب کردم، شما فرض دیگر را انتخاب کنید.
میخواهم عرض کنم که این استعینوا که ایشان تقدیر گرفته مشکل ندارد، ولو فرمایش شما هم درست باشد؛ چون شما یک فرض دیگری دارید اضافه میکنید که در کنار فرض مرحوم طبرسی است و این فرض مرحوم طبرسی را باطل نمیکند.
تطبیق متن درباره استعانت به اسماء حسنی در ابتدای امور
گفته است: «أستَعینُ فی اُموری بِسمِ اللهِ تَعالى» چطور استعانت کنید؟ «وَ تَبدَأُ بِها فی أوائِلِها». یعنی به «بسم الله» ابتدا کنید «فی اوائلها» در اوایل امور به بسم الله استعانت کنید.
«کَما فَعَلَهُ اللهُ تَعالى فِی القُرآنِ». پس تقدیر این «استعینوا فی الامور» اینطور است: «استعینوا بسم الله» تقدیرش این است: «ای استعینوا باسمائه الحسنی»؛ چون عرض کردم الله جامع جمیع اسماء و جامع جمیع صفات است، بنابراین وقتی گفتیم الله مثل اینکه اسماء الحسنی را گفته باشیم، به خصوص که رحمان و رحیم هم در کنار ذکر شده که خود رحمان و رحیم هم جزو اسماء الحسنی هستند.
خب، پس تقدیر این است: «استعینوا باسمائه الحسنی» کی استعینوا؟ ظاهرش این است که همهوقت، همهوقت استعینوا؛ ولی چون با بسم الله کار دارد شروع میشود، لذا میگوید: «و کأن المراد فی اول امورکم و ابتدائها»؛ استعانت کنید به اسماء حسنی در اول امورتان و در ابتدای امورتان. خب، این «فی اول امورکم» را ایشان اضافه میکند، در حالی که در «استعینوا باسمائه الحسنی» قید اول نبود، قید اول امور نبود؛ این قید اول امور را اضافه میکند، میگوییم به چه دلیل اضافه کردی؟ «کما یظهر من المقام»؛ چون مقامی که دارد مرحوم طبرسی توضیح میدهد، مقام شروع سوره به توسط بسم الله است؛ پس مقام، مقام شروع است. چون مقام، مقام شروع است، این «استعینوا باسمائه الحسنی» هم مربوط به مقام شروع میشود؛ یعنی در وقتی میخواهید شروع کنید استعینوا باسمائه الحسنی.
کیفیت استعانت و حکم «ینبغی»
خب، «استعینوا» یعنی چه؟ استعانت چه نوع استعانتی است؟ استعانت، استعانت قولی است: «بان تقولوا بسم الله». این «بان تقولوا» متعلق به «استعینوا» و مفسر «استعینوا» است: «استعینوا باسمائه الحسنی بان تقولوا بسم الله».
خب، حالا نتیجه میگیریم: «فینبغی قوله»، یعنی قول این کلمه، قول این کلام، قول این بسم الله، گفتن بسم الله سزاوار است؛ «ینبغی» یعنی ینبغی به نحو استحباب یا ینبغی به نحو وجوب، هر دو را شامل میشود، عام است، جامع هر دو است؛ «فینبغی قوله فی ابتداء الاکل و الشرب و اللبس و الذبح»؛ خب در ابتدای اکل و شرب و لبس مستحب است، در ابتدای ذبح واجب است. این ینبغی عرض کردم عام است، هم شامل استحباب میشود هم شامل واجب میشود، «و غیرها کما قال الفقهاء».
تأیید استدلال با حدیث «کُلُّ أمرٍ ذی بالٍ»
«و یؤیده»، یعنی یؤید این استدلال را، یا یؤید آنچه را که از این استدلال استفاده کردیم، که رجحان بسم الله عند الشروع فی کل فعل هست؛ این را استفاده کردیم از این استدلال، این مستفاد من الاستدلال را خبر مشهور تأیید میکند.
خبر مشهور این است که: «کل امر ذی بال لم یبدأ فیه بسم الله فهو ابتر»[2] «بال» معانی متعدد دارد؛ یکی از معانیاش: امر یهتم به، امری که به آن امر اهتمام ورزیده میشود، اهمیت داده میشود، یعنی مهم. آنوقت «ذی بال» روی همدیگر به معنای مهم است؛ «کل امر ذی بال» یعنی کل امر ذا اهمیة، کل امر ذی اهمیة؛ کل امر ذی اهمیة یعنی کل امر مهم؛ کل امر مهمی که «لم یبدأ فیه بسم الله فهو ابتر».
ابتر یعنی به آخر نمیرسد، آن آخرش قطع میشود. «ابتر» با «اجذم» فرق میکند: ابتر مقطوع الآخر است، اجذم هر مقطوعی است؛ هر جا که قطع بشود میگویند اجذم، ابتر مقطوع الآخر است. البته در روایت بعدی هم میآوریم که ابتر یا اجذم، آنجا هم ابتر گفته شده هم اجذم گفته شده؛ اینجا ابتر گفته شده، یعنی آخرش درو شده، یعنی این مطلب به آخر نمیرسد. «و غیر»[3] این خبر «من الشواهد».
حرکت از «رجحان» به «وجوب» (قیاس با باب ذبح)
تا اینجا ایشان از «بسم الله» سوره حمد با توجه به آن صیغه امری که مرحوم طبرسی تعلق گرفته بود، رجحان «بسم الله» را استفاده کرد. حالا میخواهد وجوب «بسم الله» را استفاده کند، یعنی میخواهد ترقی کند و وجوب را استفاده کند. میفرماید این وجوب را استفاده میکنیم به دلیل، به نحو همان و به نحو همان استدلالی که دیگران برای باب ذبح استدلال کردهاند، استدلال میکنیم. در باب ذبح گفته شده این ظاهر آیه دلالت بر وجوب میکند، پس باید بسم الله را واجب بدانیم مگر آنجایی که دلیل گفته واجب، آنجایی که دلیل واجب ندانسته است.
مثلاً فرض کنید که اگر میخواهیم مثلاً ماهی صید کنیم، گفتهاند که یک «بسم الله» کافی است؛ ولی بعضیها ادعا کردهاند که اگر برای هر کدام از این ماهیها یک «بسم الله» بگویی بهتر است. خب، پس برای اولین ماهی بسم الله واجب میشود، برای بعدیها دلیل بیان کرده که بسم الله دیگر واجب نیست.
این «ما اخرجه الدلیل» است، که دلیل اخراج کرده، یعنی دلیل گفته در این ذبح، یا در این ذبح یا در این صید، فرق نمیکند، دیگر بسم الله لازم نیست. اگر دلیلی اخراج کرده باشد موردی را، ما به آن دلیل عمل میکنیم؛ ولی اگر دلیل مخرجی نداشته باشیم، به طور عام میگوییم برای هر ذبحی بسم الله واجب است. این در باب ذبح.
در مطلق ابواب هم همینطور استدلال میکنیم؛ حالا در باب ذبح اینطور استدلال کردهاند، ما در کلیتر از ذبح استدلال میکنیم، میگوییم در همهجا بسم الله گفتن واجب است، چون دستور داریم: «استعینوا بسم الله»؛ در سوره حمد، در همه بسم اللههای آیه قرآن که از جمله سوره حمد است، ما دستور داریم که استعینوا بسم الله.
این دستور، دستور وجوبی است، پس بسم الله گفتن در شروع هر امری واجب است، چه ذبح باشد چه غیر ذبح، «الا ما اخرجه الدلیل»؛ مگر آنجا که دلیل گفته اینجا واجب نیست، یا مکروه است یا مستحب است یا حرام است یا هر چه هست. والا اگر دلیل خاصی نداشته باشیم در همهجا حکم به وجوب میکنیم.
تحلیل عبارت کتاب: استدلال به روش مشهور
«ثم انه یمکن الاستدلال بها»، یعنی به همین آیه بسم الله، «علی وجوب ذلک»؛ ذلک یعنی قول بسم الله فی ابتداء کل امر. ذلک برمیگردد به قول بسم الله؛ ذلک اشاره دارد به قول بسم الله. این چون «فی ابتداء الافعال و الامور» را مصحح اضافه کرده، دیگر ذلک را فقط به قول بسم الله برمیگردانیم: واجب است قول بسم الله در ابتدای افعال و امور.
اگر این جمله را مصحح نمیآورد، ما ذلک را برمیگرداندیم میگفتیم واجب است قول بسم الله فی ابتداء کل امر، که فی ابتداء کل امر را هم اضافه میکردیم در مشارالیه؛ ولی چون مصحح «فی ابتداء الافعال و الامور» را گفته، دیگر ما جزو مشارالیه فی ابتداء را قرار نمیدهیم.
واجب است ذلک، یعنی قول بسم الله، «الا ما وقع الاتفاق او دلیل آخر»، دلیل نقلی دیگری یا دلیل عقلی، واقع شده باشد «علی عدمه»، عدم الوجوب. اگر دلیلی بر عدم الوجوب داشتیم خب به آن دلیل عمل میکنیم، حالا چه عدم الوجوب استحباب باشد، چه کراهت باشد، چه حرمت باشد؛ اگر دلیل خاصی نداشتیم باید به همین دلیل عام عمل کنیم که دلالت بر وجوب میکند.
بررسی مثال «ذبح»
«مثل الذبح»؛ دقت کنید، «مثل الذبح» را دو جور میتوانیم معنا کنیم: یکی اینکه مثال بگیریمش برای «وجوب ذلک»، که مثل ذبح که واجب است؛ دیگر مثال برای «ما وقع الاتفاق او دلیل آخر علی عدمه» قرارش ندهیم. میتوانیم هم مثال بگیریم برای هر دو، هم برای وجوب هم برای ما اخرجه الدلیل؛ چون توجه کردید در ذبح، آن ذبح اولی وجوب هست، در ذبح و صیدهای بعدی اختلافی است؛ ممکن است کسی در صیدهای بعدی بگوید دلیل اخراج کرده و وجوب را مثلاً نفی کرده است. آنوقت در چنین حالتی ذبح در یک جا میشود واجب، در یک جا که دلیل داریم میشود مستحب، اگر قائل بشویم؛ اگر هم قائل نشدیم، «مثل الذبح» را دلیل میگیریم، مثال میگیریم برای «علی وجوب ذلک» و راحت میکنیم خودمان را.
سوال: هم صید با مال ذبح اینها... یعنی میگوییم یک استثنا خورده؟ همانجور هم هست، در همان ذبح موارد هم هست که واجب است...
پاسخ: در ذبح هم آنطور که الان به ذهن من هست، وقتی مثلاً میگویند مرغها را آویزان میکنند برای کشتن، میگویند یک بسم الله بگو، همه را بکش؛ بعضیها این کار را میکنند، ولی بعضیها علی الاحوط هر کدام را که میخواهند بکشند بسم الله میگویند. در خود ذبح هم این اقوال صید را داریم.
سوال: همان دیگر، یعنی این مثال ذبح که آورده، همان ذبح کفایت... نه اینکه صید را بیاوریم داخلش، چون اصلاً عنوان ذبح است...
پاسخ: بله، صید را داخلش نمیکنیم؛ من در، مثال به صید زدم برای اینکه مطلب روشن بشود، بله، مثال به ذبح هم زدم، که در مرغهایی که ذبح میکنند بعضیها میگویند که برای هر کدام بسم الله بگویید، بعضیها میگویند بسم الله اول برای همه کافی است؛ مگر اینکه جلسات ذبح متعدد بشود؛ مثلاً آمده الان این مرغهایی را که آویزان کردهاند ذبح میکند، دومرتبه در جلسه بعد میخواهد ذبح کند، به آن بسم الله قبلی نباید اکتفا کند؛ جلسات متعدد بشود بسم الله باید تکرار بشود، اما اگر جلسه همان جلسه باشد بعضیها معتقدند که همان بسم الله اول کافی است.
حالا علی ای حال مهم نیست این؛ میخواهم بگویم مثال را اگر مثال برای وجوب هم بگیرید دیگر مشکلی نداریم: «مثل الذبح» مثال برای وجوب است، نه مثال برای هم وجوب هم «ما وقع الاتفاق او دلیل آخر علی عدمه». هر دو جور میتوانید این مثال را قرار بدهید؛ اگر میبینید مشکل است، مثال بگیرید برای خود وجوب.
روش استدلال مشهور (عَلى طَریقِ المَشهور)
«عَلى طَریقِ المَشهورِ» این «عَلى طَریقِ المَشهور» متعلق به استدلال است. چگونه استدلال کنیم به این بسم الله بر وجوب؟ به نحو طریقی که مشهور من الاستدلال است؛ طریقی که مشهور برای وجوب استدلال کردهاند همین طریقی است که الان میگوییم: «بان الآیة»، البته در جای، در ذبح این استدلال را مشهور کرده و ما در غیر ذبح هم به همین نحو استدلال، استدلال میکنیم.
استدلالش این است، استدلال مشهور این است که: «الآیة»، یعنی آیه مربوط به ذبح، یا همین آیه ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾،[4] «بل الخبر ایضا»،[5] یعنی همین خبر مذکور که «کل امر ذی بال لم یبدأ فیه بسم الله»،[6] این دو تا دلالت کردهاند بر وجوب تسمیه. خب، آن آیه سوره حمد که اولین آیه است، یعنی بسم الله الرحمن الرحیم، با آن متعلقی که ما تقدیر گرفتیم، یعنی استعینوا بسم الله، آن دلالت بر وجوب کرده است؛ خبر هم که میگوید «کل امر ذی بال»، ولو به لسان امر نگفته، دستور نداده، ولی ظاهر عبارتش این است که واجب است. گاهی از اوقات بعضی از جملات اسمیه، وجوب را قویتر از جمله امر میفهمانند.
تکمیل بحث دلالت بسم الله بر وجوب، استدلال بر رجحان تحمید (الحمد لله رب العالمین)
سوال: استاد اینجا یک «ذی بال» دارد که میگوید کارهای مهم، یعنی کارهای غیرمهم به هر حال واجب...
پاسخ: بله، کار مهم گفته شده؛ کار غیرمهم شاید واجب نباشد، ولی کار غیرمهم رجحان را دارد. برای هر کاری راجح است؛ برای کار مهم میگوید اگر نگفتی به آخر نمیرسد، نه که کارهای غیرمهم بسم الله برایش واجب نیست، لازم نیست. در کار غیرمهم، در کار مهم میفرماید اگر بسم الله نگفتی این مشکل را پیدا میکنی که به آخر نمیرسد، ولی کار غیرمهم شاید به آخر هم برسد.
سوال: استاد این «فهو ابتر» اثر وضعی را نشان میدهد، نه حکم تکلیفی... ممکن است مثلاً حکمش حرمتش باشد یا...
پاسخ: بله، اثر وضعی نشان میدهد، ولی ظاهر عبارت این است که لازم است گفته بشود؛ این اهتمام گوینده را به بسم الله نشان میدهد. عرض کردم گاهی از اوقات، درست است اینجا حکم وضعی دارد نشان داده میشود نه حکم تکلیفی، ولی گاهی از جمله اسمیه ما حکم تکلیفی را استفاده میکنیم بیش از آن مقداری که از جمله انشائیه استفاده میکنیم. گاهی از اوقات میگوید که مثلاً این ذکر را بگویید، اگر این ذکر را نگویید چه مشکلاتی برایتان پیش میآید؛ ظاهرش وجوب است، البته علما غالباً اینجور جاها را وجوب استنباط نمیکنند، ولی ظاهرش وجوب است.
حتی گاهی از اوقات عذاب ذکر میکند، عذاب اخروی ذکر میکند، که دیگر این تقریباً میشود گفت یک خرده دارد تصریح به وجوب هم میکند، حالا نگوییم ظاهرش وجوب است، نزدیک به تصریح به وجوب هم هست، ولی با وجود این باز هم علما از جمله اسمیه غالباً استفاده وجوب نمیکنند.
جمعبندی بحث وجوب بسم الله
«بان الآیة بل الخبر ایضا دلتا علی وجوب التسمیة، وضع عنه»،[7] میدانید ماده وضع وقتی با «عن» متعدی میشود به معنای رفع میآید؛ «وضع عنه»، افتاده از این وجوب «المتفق علی عدمه»، یعنی آن امری که اتفاق بر این دارند که بسم الله در آن امر واجب نیست، آن وضع از این وجوب، یعنی از وجوب اخراج شده؛ آنوقت «فبقی الباقی تحته»، غیر از آنی که اخراج شده، هر چه که هست باقی میماند تحت همانی که دلالت بر وجوب میکند.
پس وجوب میشود یک مدلول عام، آنجا که دلیل خاص داریم این وجوب را کنار میگذاریم و آنجا که دلیل خاص نداریم به این وجوبی که باقی مانده عمل میکنیم. «فوجب فی الذبح»، با همین دلیل میگوییم که در ذبح هم بسم الله واجب است، زیرا دلیلی بر اخراجش نداریم؛ ذبح واجب است با بسم الله شروع شود و دلیلی بر اخراجش نداریم.
که البته آن کسانی که استمرار ذبح را میگویند بسم الله لازم ندارد، میگویند در ذبح ابتدایی واجب است، بالاخره در ذبح واجب است، آن بقیه را استمرار ذبح حساب میکنند، حالا هر دلیلی میآورند. علی ای حال «فوجب فی الذبح»، در اصل ذبح بسم الله واجب است؛ حالا یا در تکرارش هم واجب است یا واجب نیست، عرض کردم اختلافی است.
تفسیر آیه شریفه «الحمد لله رب العالمین»
﴿الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾[8] این جمله بعد، این سوره است که این هم دلالت میکند بر اینکه حمد کردن رجحان دارد، باز در شروع هر فعلی حمد کردن رجحان دارد. به همین بیانی که ما بسم الله را راجح کردیم، به همین بیان هم الحمد لله را راجح میکنیم. میگوییم که این سوره برای تعلیم بشر است و به بشر تعلیم میدهد که با بسم الله شروع کنید، در آیه دوم به بشر تعلیم میدهد که با الحمد لله شروع کنید.
پس از هر دو آیه استفاده کردیم رجحان را: از آیه اول استفاده کردیم رجحان شروع با بسم الله را، از آیه دوم استفاده کردیم رجحان شروع با الحمد لله را. علاوه بر این، دو تا خبر دیگر هم اینجا ذکر میکنیم که هر دو دلالت میکنند بر اینکه شروع فعل با حمد رجحان دارد.
استدلال بر رجحان «حمد» در ابتدای امور
«و الاستدلال بها»،[9] یعنی به این آیه، «علی رجحان قول الحمد لله عند کل فعل»، این استدلال «مثل الاستدلال الاول»ی است که برای رجحان بسم الله انجام دادیم؛ همان، مثل همان استدلال را برای رجحان الحمد لله هم داریم.
«و یؤیده ایضا»؛ این «ایضا» را توجه کنید: ایضا قید یؤید نیست، قید آن ضمیر یؤیده است؛ یعنی یؤید این رجحان حمد را، ایضا یعنی همانطور که یؤید رجحان بسم الله را. البته اگر ایضا را قید یؤید با ضمیر هم بگیرید اشکال ندارد؛ قید یؤید تنها نگیرید، یا قید ضمیر بگیرید یا قید یؤید با ضمیر بگیرید.
تأیید با خبر مشهور و روایت
«و یؤیده ایضا مثله الخبر المشهور»؛ این «مثله» بیان «ایضا» است، یعنی مثل همان وجوبی که در تسمیه داشتیم، مثل همان وجوبی که در تسمیه داشتیم و مثل همان تأییدی که در تسمیه داشتیم، مثل همان تأیید را در تحمید داریم.
مؤید، خبر مشهوری است که: «کل امر ذی بال لم یبدأ فیه بالحمد لله فهو ابتر او اجذم».[10] ابتر و اجذم را توضیح دادم: هر دو به معنای قطعشده است، اجذم یعنی ابتر، ابتر هم یعنی اجذم، منتها اجذم عامتر از ابتر است.
«و غیره»، و غیر این خبر مشهور؛ غیر این خبر مشهور هم خبری داریم که تأیید کند، «مثل ما نقل فی الکافی عن الصادق علیهالسلام» که فرمود: «ان الرجل اذا اراد ان یطعم»،[11] وقتی میخواهد طعام بخورد؛ آن «طعاما»ای که در علامت نوشته، ظاهرش این است که اضافه مصحح است، احتیاج ندارد؛ اگر جزو عبارت نباشد احتیاجی به اضافه کردنش نداریم، خود «یطعم» آن را میفهماند: کسی که میخواهد طعام بخورد و از طعام استفاده کند، «فاهوی بیده»،[12] همین که دست را پایین میبرد، «فقال» و میگوید: «بسم الله و الحمد لله رب العالمین، غفر الله له قبل ان تصیر اللقمة الی فیه»، فیه یعنی دهان؛ قبل از اینکه لقمه به دهانش برسد خداوند او را میبخشد.
خب، آیا بخشیدن خداوند دلیل بر رجحان نیست؟ یک همچنین امتیاز بالایی که خدا به انسان میدهد دلیل بر رجحان نیست؟ مسلماً دلیل بر رجحان هست. پس بسم الله گفتن و حمد کردن هر دو راجح است،؛ این خبر بالملازمه رجحان را میفهماند، آن هم بالملازمة البینة.
«و هذا مؤید للتسمیة ایضا»؛ این خبر دوم علاوه بر اینکه ثابت میکند که حمد رجحان دارد، ثابت میکند که تسمیه هم رجحان دارد؛ چون وقتی که گفته آن عبد را بیان کرد، فرمود: «فقال بسم الله و الحمد لله رب العالمین»، بسم الله را هم گفت. پس معلوم میشود در شروع هر فعلی یا لااقل در شروع هر اکلی بسم الله راجح است. پس این خبر مؤید رجحان تسمیه هم هست؛ همانطور که مؤید رجحان حمد است، مؤید رجحان تسمیه هم هست.
تحلیل نحوی عبارت پیچیده کتاب
عبارت را توجه کنید: «و لیس ببعید کون الفاتحة اول القرآن مبتدئا بالتسمیة فالتحمید یکون مؤیدا ایضا»، من عبارت را ترکیب کنم؛ این عبارت، عبارت سنگینی است و همینطور بدون ترکیب اصلاً معنایش روشن نمیشود. «ببعید» خبر لیس است که مقدم شده؛ «کون الفاتحة» تا آخر، اسم لیس است که مؤخر شده است.
آنوقت خود این اسم، خود اسم لیس را توجه کنید: «کون الفاتحة» مبتدا است، «یکون مؤیدا ایضا» خبر است. آنوقت در این مبتدا، یعنی کون الفاتحة: «الفاتحة» اسم کون است، «اول القرآن» خبر است و «مبتدئا بالتسمیة فالتحمید» حال است؛ یا «اول القرآن» ظرف است و «مبتدئا بالتسمیة فالتحمید» خبر است.
پس اینطور شد: «ببعید» خبر لیس است؛ «کون الفاتحة» تا آخر، اسم لیس است. آنوقت «کون الفاتحة» مبتدا، «یکون مؤیدا ایضا» خبر؛ «الفاتحة» اسم کون، «اول القرآن» خبر، یا «مبتدئا بالتسمیة فالتحمید» خبر. اگر «اول القرآن» را خبر گرفتیم برای کون، «مبتدئا بالتسمیة فالتحمید» میشود حال؛ اگر «مبتدئا بالتسمیة فالتحمید» را خبر گرفتیم، «اول القرآن» میشود ظرف، یعنی منصوب به نزع خافض، میشود فی اول القرآن: کون الفاتحة فی اول القرآن.
فاء «فالتحمید» را توجه کنید: فالتحمید مبتدا نیست، فالتحمید عطف بر تسمیه است؛ یعنی «مبتدئا بالتسمیة» و به دنبال تسمیه، تحمید؛ چون فاء برای تراخی است، ما فاء را در اینجا «و به دنبال» معنا میکنیم: مبتدئا بالتسمیة و به دنبال تسمیه، تحمید؛ یا بفرمایید: مبتدئا بالتسمیة اولاً و التحمید ثانیاً.
این مثل «الاقرب فالاقرب» میماند که فاء آنجا است که یعنی فاء تراخی است، اینجا هم همینطور فاء تراخی است؛ یعنی ابتدا کرده به تسمیه و به دنبال تسمیه، تحمید؛ یا بفرمایید ابتدا کرده به تسمیه اولاً و به تحمید ثانیاً.
معنای نهایی عبارت
حالا معنای عبارت را توجه کنید، با ترکیبی که کردم معنای عبارت دیگر راحت میشود. عبارت را توجه کنید، من لیس را آخر معنا میکنم؛ لیس را به یکون مؤیدا ایضا میچسبانم که عبارت خوب معنا بشود: اینکه فاتحه، یعنی سوره فاتحه، در اول قرآن ابتدا کرده باشد به تسمیه و به دنبال تسمیه، تحمید، بعید نیست که این هم مؤید باشد؛ این کاری که در فاتحه صورت گرفته بعید نیست که مؤید باشد، هم مؤید تسمیه است هم مؤید تحمید.
البته مؤید تسمیه و تحمید هر دو با هم: آن بسم الله اولش و تحمید دومش؛ این دو تا، یعنی شروع سوره با بسم الله اولاً و با تحمید ثانیاً، مؤید این است که در هر کاری که میخواهی شروع کنی با بسم الله شروع کن اولاً، با تحمید شروع کن ثانیاً.
عبارت را توجه کنید: «لیس ببعید» که اینکه فاتحه در اول قرآن با تسمیه و به دنبال تسمیه، تحمید را شروع کرده، لیس ببعید که اینچنین عملی که در فاتحه انجام گرفته «یکون مؤیدا ایضا»، این هم مؤید باشد، مؤید این باشد که تسمیه در اول و تحمید در دوم راجح است؛ یعنی اینکه فاتحه در اول قرآن قرار داده شده در حالی که این فاتحهای که اول قرآن است شروع کرده به تسمیه و تحمید، و بعد هم تحمید، این اول قرآن بودن مؤید باشد، بعید نیست.