99/08/10
بسم الله الرحمن الرحیم
تشریح شعب رگ باب و وظایف آنها در طبیعیات شفا/فصل ششم در کبد و طحال و اورده /فن هشتم در طبیعیات شفاء (حیوان)
موضوع: فن هشتم در طبیعیات شفاء (حیوان)/فصل ششم در کبد و طحال و اورده /تشریح شعب رگ باب و وظایف آنها در طبیعیات شفا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تشریح شعب رگ باب و وظایف آنها در طبیعیات شفا
فن هشتم طبیعیات شفا، الحیوان، صفحه ۳۱۱، سطر سوم.
«و الجزء الثالث من الستة الأولى يأخذ إلى الجانب الأيسر و يتفرق في جداول العروق التي حول المعاء المستقيم، ليمتص ما في الثفل من حاصل الغذاء»[1]
گفتیم که از کبد دو رگ بیرون میآید: یکی «اجوف» است که از حدبه کبد خارج میشود، یکی هم «باب» است که از مقعر کبد میآید. بحث اجوف را به تأخیر انداختیم و بحث باب را که مختصرتر بود شروع کردیم. گفتیم که باب قسمتی در کبد وارد میشود و قسمتی خارج از کبد است و ظاهر است. آن ظاهر هشت شعبه پیدا میکند؛ هشت قسم پیدا میکند. دو قسم آن صغیر است و شش قسم آن بزرگتر است. بعد دو قسم صغیر را توضیح دادیم. شش قسم را شروع کردیم و قسم اول و دومش را گفتیم. حالا میخواهیم قسم سوم را بگوییم. پس اینها شاخههای آن باب هستند. این شش تایی که الان میگوییم شاخههای باب هستند که دو تا شاخه گفته شد.
قسم سوم از شعب کبیر رگ باب
حالا شاخه سوم: ایشان میگوید شاخه سوم از خود این باب خارج میشود، به سمت چپ باب میرود و بعد منتهی میشود به روده مستقیم. این رگی که مربوط به مقعر کبد است (یعنی همین باب)، گفتیم که بیشتر کارش جذب غذاست؛ البته با بعضی شعب غذا را از کبد ارسال میکند به معده و روده، اما بیشترین کاری که دارد این است که غذا را جذب میکند. این قسم که الان ما داریم میخوانیم، میرود به سمت روده مستقیم که آخرین بخش روده است و در آن بخش مواد غذایی خیلی کم است. بیشتر آنچه در این روده مستقیم وارد میشود ثفل (مدفوع) است که باید از بدن دفع بشود. اما در همین ثفل هم مواد غذایی کمی وجود دارد. این شاخه میرود به سمت آن روده مستقیم تا آن مواد غذایی باقیمانده را هم بمکد که دیگر آنچه خارج میشود تقریباً ثفل خالص باشد.
بعد در بین فرمایش میفرماید که جداولی در اطراف روده مستقیم وجود دارند. جداول را قبلاً هم داشتیم. جدول در لغت به معنای جوی باریک است و جداول هم جمع همین جدول است. وقتی که در یک جایی رگهای باریک شریانی و رگهای باریک وریدی و آن شاخههای باریک در هم جمع میشوند، به این مجموعه میگویند جداول. حالا هر جای بدن میخواهد باشد. علاوه بر این، جداول امعاء گفتهاند و جداول کبد هم گفتهاند. جداول کبد همین ریشههای باب است که داخل در کبد است که ما خواندیمش. قبلاً خواندیم که شعبههایی و مویرگهای ریزی به صورت ریشه باب در خود کبد وجود دارند، آنها گفته میشود جداول کبد که تقریباً ماساریقاهای موجود در کبد است. ماساریقاهایی بیرون از کبد هستند، ماساریقاهای دیگر داخل کبد هستند؛ این داخلها را به آنها میگوییم جداول کبد. جداول امعاء را گفتیم قبلاً که رودهها پیچ میخورند و دور میزنند (یعنی نه که روی هم طبقه طبقه بخوابند، اینها دور میزنند). لای این دورها رگهایی وجود دارد که ما به آن رگها میگوییم جداول. حالا ایشان میگوید جداولی در اطراف روده مستقیم وجود دارند. آن جداول، این جزء ثالث میآید در آن جداول پخش میشود. یعنی خود همین جزء ثالث یا قسم ثالث، این هم میآید جداول میفرستد؛ یعنی رگهای نازکی قاطی میکند به آن رگهایی که آنجا هستند. این هم توضیحی بود در مورد قسم ثالث، یعنی شاخه سوم از آن شش شاخهای که در میآید.
ابنسینا در اینجا جزء ثالث را میگوید «مِنَ السِّتَّةِ الْأُولَی»[2] . در جزء رابع میگوید «مِنَ السِّتَّةِ»، دیگر «الأولی» نمیآورد. در خامس هم همینطور. اینجا «الأولی» میگوید: «وَ الْجُزْءُ الثَّالِثُ مِنَ السِّتَّةِ الْأُولَی». چرا کلمه «الأولی» میآورد؟ مگر ما دو تا شش تا در اینجا مطرح کرده بودیم که ایشان میگوید «الأولی» در مقابل مثلاً «الثانیة»؟ ملاحظه کنید بعد از جزء ثالث کلمه «الأولی» را آورده، جای دیگر نیاورده. مراجعه میکنیم به قسم ثانی.
در قسم ثانی که قبل از همین جزء ثالث گفته شد، ملاحظه کنید در آخر قسم ثانی آن را به پنج شاخه تقسیم میکند. به دو شاخه اول تقسیم میکند، بعد شاخه اول را رها میکند. شاخه دوم را میگوید دو بخش صاعد پیدا میکند و نازل. صاعدش را دو بخش میکند و نازلش را هم دو بخش میکند. مجموعاً میشود پنج تا. ولی قبل از اینکه این رگ را به این پنج قسم تقسیم کند، میگوید این رگ رگی است که به سمت طحال میرود. گاهی هم به آن میگوید ورید طحالی. ورید طحالی همان قسم ثانی است که ما دیروز خواندیم.
به آن ورید طحالی گفته میشود؛ یعنی وریدی که به سمت طحال میرود. گفتیم این بعد از اینکه آمد طحال و رفت در وسط طحال، این پنج قسمی که گفتیم پیدا میشود. اما قبل از اینکه به طحال برسد یک شاخه دیگر میزند. آن شاخه را با این پنج تا شاخه که درون است جمع کنید میشود شش تا. پس در این قسم ثانی ایشان یک شش تایی مطرح کرده، اگرچه نگفته «ستة» ولی تکهتکه گفته، وقتی جمعش کنید میشود «ستة». آن وقت این ممکن است اگر میگفت «وَ الْجُزْءُ الثَّالِثُ مِنَ السِّتَّةِ»، کسی ذهنش برود به این شش تایی که از شاخههای قسم ثانیاند. برای اینکه ذهن ما به این سمت نرود، گفت «السِّتَّةِ الْأُولَی»؛ یعنی همان شش قسمی که شاخههای اصلی باب هستند که گفتیم شاخههای اصلی باب هشت تا هستند، دو تایش صغیرند، شش تایش اعظماند. این «السِّتَّةِ الْأُولَی» یعنی آن شش تایی که اعظم از آن دو صغیرند، نه شش تایی که در ضمن قسم ثانی توضیح داده شدند، بلکه شش تایی که قسم ثانی یکی از آنها بود. پس روشن است قید «الأولی» که میآورد برای این رفع توهم است. در جزء رابع و خامس و اینهای دیگر نمیآورد. چرا؟ چون آن جزء ثالث بعد از قسم ثانی آمد و در قسم ثانی شش تا آمده بود، جای توهم داشت؛ ولی دیگر در جزء رابع و اینها چون فاصله شده و قسم ثانی دیگر کسی اشتباه نمیکند، احتیاجی به آوردن «الأولی» نیست.
خب حالا من این جزء ثالث را از رو بخوانم. صفحه ۳۱۱ هستیم، سطر سوم.
«وَ الْجُزْءُ الثَّالِثُ». ابنسینا در اول و دومی تعبیر به قسم کرد، گفت قسم اول، قسم دوم. اینجا که میرسد دیگر قسم نمیگوید، میگوید جزء. تا آن ششمی همهاش را میگوید جزء. البته فقط تصریحش به جزء سوم و چهارم است، پنجم و ششم اصلاً کلمه جزء هم نمیآورد. ولی حالا منظور از این جزء همان قسم است که قبلاً تعبیر کرد، حالا اینجا عبارات را عوض کرده. قسم سوم از آن شش قسم اولی که شاخههای اصلی این باب هستند، «یَأْخُذُ الْجَانِبَ الْأَیْسَرَ»؛ شروع میکند به رفتن به سمت چپ. چپ چه؟ چپ خود باب. «إِلَی الْجَانِبِ الْأَیْسَرِ مِنَ الْبَابِ».
«من الباب» در عبارت نیست ولی خب منظور هست؛ یعنی طرف چپ باب میرود. «وَ یَتَفَرَّقُ فِی جداول العروق التي حول المعاء المستقيم»؛ پخش میشود، یعنی شعبهشعبه میشود و تبدیل به مویرگها میشود در کجا؟ در جداول. رگهایی که در اطراف روده مستقیم هستند تشکیل جداول دادهاند، حالا این جزء سوم هم میرود در آن جداول پخش میشود. پخش میشود یعنی هم تبدیل میشود به مویرگها و شعب. چرا میرود آنجا و کارش چیست؟ فایدهاش چیست؟
«ليمتص ما في الثفل من حاصل الغذاء».
«لِیَمْتَصَّ» یعنی این جزء ثالث یا شعب این جزء ثالث که رفتند در آن جداول، کارشان این است که بمکند آنچه را که در ثفل وجود دارد. ثفل یعنی مدفوع که قرار است از بدن خارج بشود. آنی که در ثفل وجود دارد چیست؟ «مِنْ حَاصِلِ الْغِذَاءِ»؛ یعنی آنچه که حاصل غذاست، یعنی مواد غذایی در آن است. این اگر مکیده نشود خارج میشود و چون میتواند غذا شود پس باید مکیده شود به وسیله همین جزء ثالث. مکیده میشود. «لِیَمْتَصَّ» این جزء ثالث «مَا فِی الثُّفْلِ» را. ثفلی که آمده در حول، که آمده در روده مستقیم. آنچه که در ثفل است چیست؟ «مِنْ حَاصِلِ الْغِذَاءِ».
پرسش: اینها هم ماساریقا هستند؟
پاسخ: بله، اینها هم ماساریقا هستند. ماساریقا همهشان از همین باب خارج میشوند. اینها هم یکی است. نه، اینها در بانقراس نمیروند، اینها پایینترند. اینها میروند پایینتر، بانقراس بالاتر است. اینها میروند پایین، میرود طرف روده مستقیم.
پرسش: اینها بانقراس دیگری ندارند بالا؟
پاسخ: نه، روده مستقیم خیلی پایین است دیگر. این آن بانقراس و اینها بالا بودند. این رگ جزء ثالث اصلاً به آنجاها نمیرسد، میرود سمت پایین.
مرحوم گیلانی ضمیر «لِیَمْتَصَّ» را میدهد به جزء ثالث و من هم همینطوری معنا کردم: این جزء ثالث میرود دور روده مستقیم تا آن باقیمانده غذایی که در روده مستقیم آمده بمکد. ولی مرحوم آملی ضمیر را برگردانده به روده مستقیم: «لِیَمْتَصَّ مَا فِی الثُّفْلِ»؛ چون روده مستقیم هم بالاخره غذا میخواهد، غذایی که درون آن ثفل هست را میمکد. این را مرحوم آملی گفته که «لِیَمْتَصَّ» ضمیرش برمیگردد به خود روده مستقیم و روده مستقیم آن غذای درون ثفل را میمکد. ظاهراً حق با گیلانی است؛ چون اگر روده مستقیم میخواست مکنده باشد، احتیاجی به آمدن جزء ثالث نداشت. با ملاقات ثفل، مواد غذایی را از ثفل میمکید دیگر، لزومی نداشت که جزء ثالث بیاید تا روده مستقیم بمکد. جزء ثالث در اینجا چهکاره میشود؟ کار دیگری نیست. خود جزء ثالث میمکد. پس به نظر میرسد که اقوا گیلانی باشد. اگرچه مرحوم آملی بر مطلبی که میگوید اصرار دارد، ولی مرحوم گیلانی هم کلام ایشان را رد میکند؛ یعنی نه فقط نظر خودش را میگوید، پیداست که به نظر آملی هم توجه دارد و اشاره میکند. میگوید: «لَا یَمْتَصُّ الْمُسْتَقِیمُ مِنْهُ»؛ این عبارت گیلانی است. اینطور نیست که روده مستقیم بمکد، این جزء ثالث میمکد. یعنی هم نظر خودش را میگوید، هم نظر آملی را رد میکند و ظاهراً حق با ایشان است.
قسم چهارم از شعب کبیر رگ باب
«وَ الْجُزْءُ الرَّابِعُ»؛ خب این جزء رابع یعنی همان قسم چهارم از آن شش قسم، از آن شش شاخههای اصلی که از این باب منشعب میشوند. این جزء رابع تبدیل به مویرگ میشود. بخشی از این مویرگها میروند کنار، میروند به سمت حدبه معده. حدبه معده طرف چپ دارد، طرف راست دارد. این بخش از مویرگها میروند طرف راست. قبلاً در قسم ثانی گفتیم شعبی میروند طرف چپ معده، حالا این قسم چهارم شعبی را میفرستد طرف راست معده که تعادل درست بشود. شعبی به سمت چپ رفتند، شعب دیگر میآیند به سمت راست. هر دو هم سمت حدبه معدهاند. بعد میفرماید این یک گروه از شعب قسم چهارم است که رفتند سمت حدبه راست معده. گروه دیگری از این شعب میروند طرف راست ثرب. دیروز خواندیم که قسم ثانی جزء نازلش را میفرستد، یک تکهاش را میفرستد به پایین طحال، یک قسمتی را هم میفرستد به ثرب، یعنی طرف چپ ثرب. حالا میفرماید این قسم رابع هم شعبی را میفرستد طرف راست ثرب. طرف چپ ثرب را قسم ثانی ارسال میکند، طرف راست را این قسم رابع ارسال میکند. باز هم در ثرب تعادل حاصل میشود. ثرب را دیروز توضیح دادم که عبارت است از آن جسم و غشایی که روی معده و امعاء کشیده شده و مخصوص انسان است و باعث میشود که معده و روده گرمای بیشتری پیدا کنند و غذا بهتر هضم بشود.
«و الجزء الرابع من الستة يتفرق كالشعر». ببینید اینجا من یک چیزی تقدیر میگیرم: «وَ الْجُزْءُ الرَّابِعُ مِنْهَا یَتَفَرَّقُ إِلَی أَجْزَاءٍ دَقِیقَةٍ». جزء چهارم از آن شش تا شاخه متفرق میشوند به اجزای دقیق، یعنی اجزای ریز و باریک که این اجزای ریز از شدت باریک بودن «کَالشَّعْرِ» هستند، مثل مو هستند. «یَتَفَرَّقُ کَالشَّعْرِ» یعنی مثل مو پخش میشوند، اندازهشان مثل مو است، باریکیشان مثل مو است و ما به همین جهت هم به آنها میگوییم مویرگ. چون شبیه مو هستند به آنها میگوییم مویرگ.
«وَ بَعْضُهَا»؛ و بعضی از این متفرقات که مثل مو هستند، بعضیشان به سمت معده میروند و بعضیشان هم به سمت ثرب میروند. هر دو هم به سمت راست میروند. اولی به سمت راست معده، دومی به سمت راست ثرب.
«فَبَعْضُهَا یَتَوَزَّعُ فِی ظَاهِرِ یَمِینِ حَدَبَةِ الْمَعِدَةِ».
محدب معده را بیان کردم آن پشت معده که به کمر وصل است مسطح است، جلوی معده که داخل شکم است محدب است. آن وقت این محدب ظاهر دارد، باطن دارد. ظاهر همان رویه معده است، باطن آن جداره داخلی است. حالا ایشان میفرماید این شعب به سمت ظاهر محدب میروند، سمت ظاهر محدب یعنی رویه، به آن داخله کاری ندارند.
«فَبَعْضُهَا یَتَوَزَّعُ فِی ظَاهِرِ یَمِینِ حَدَبَةِ الْمَعِدَةِ»؛
بعضی از این مویرگها که از جزء رابع آمدند پخش میشوند، توزیع میشوند، تقسیم میشوند در رویه طرف راست حدبه و محدب معده. «مُقَابِلًا»؛ مقابلاً حالا من معنا میکنم یعنی میخواهند جبران کنند. یک قسمی از شعب قسم ثانی، گروهی از شعب قسم ثانی وارد طرف چپ معده شدند، حالا این جزء چهارم شعبش را میفرستد طرف راست معده تا تعادل حاصل بشود بین راست و چپ. هم راست را ماساریقا پر کنند، هم چپ را. «مُقَابِلًا لِلْجُزْءِ الْوَارِدِ»؛ این جزء وارد همان جزء دوم بود. «لِلْجُزْءِ الْوَارِدِ عَلَیْهَا مِنْ جِهَةِ الطِّحَالِ»؛ از طرف طحال. بعد این طرف از سمت طرف طحال گفتیم که شعبی میآیند و بر یسار معده وارد میشوند.
صفحه ۳۱0، صفحه قبل را نگاه کنید، سطر سیزدهم:
«و مع اتصاله به»[3] . این قسم ثانی وقتی گفتیم قبل از اینکه برسد به طحال شعبهای از آن خارج میشود میرود به سمت بانقراس. بعد میآید میرود به طحال میرسد. وقتی به طحال رسید، قبل از اینکه نفوذ کند در طحال، شعبی را به سمت معده میفرستد.
«وَ مع اتِّصَالِهِ بِهِ»؛ یعنی و عند اتصال این قسم ثانی به طحال، هنوز نرفته در طحال که آنجا تقسیم بشود به صاعد و نازل، بلکه بیرون طحال است ولی چسبیده به طحال. با اتصالش به طحال، «تَرْجِعُ مِنْهُ شُعْبَةٌ صَالِحَةٌ» (یعنی صالحة المقدار) «تَنْقَسِمُ» (پخش میشود) «فِی الْجَانِبِ الْأَیْسَرِ مِنَ الْمَعِدَةِ». این قسم ثانی میآید در بخش چپ معده. خب حالا این قسم رابع هم میآید در بخش راست معده. آن قبلی میآمد طرف چپ معده «مِنْ جِهَةِ الطِّحَالِ»؛ یعنی میرفت به طحال میچسبید، بعد از سمت طحال دوباره برمیگشت، رجوع میکرد به سمت معده، میآمد آنجا در طرف چپ معده. حالا این یکی که جزء رابع است میآید طرف راست معده.
این بعضی از شعب قسم رابع بود که رفت به سمت معده. «وَ بَعْضُهَا»؛ یعنی بعضی از همین شعبی که از جزء رابع و قسم چهارم به وجود میآیند، «یَتَوَجَّهُ إِلَی یَمِینِ الثَّرْبِ»؛ اینها میروند طرف راست آن ثرب. «وَ یَتَفَرَّقُ فِیهِ»؛ در این راست ثرب متفرق میشوند. این «مُقَابِلًا لِلْجُزْءِ الْوَارِدِ عَلَیْهِ مِنْ جِهَةِ الْیَسَارِ». این شعبی که میروند طرف راست ثرب، مقابل آن شعبی هستند که از قسم دوم وارد چپ ثرب شده بودند. آنها وارد چپ ثرب شده بودند، اینها وارد راست میشوند. «وَ بَعْضُهَا یَتَوَجَّهُ إِلَی یَمِینِ الثَّرْبِ وَ یَتَفَرَّقُ فِیهِ»؛ در حالی که این قسمتی که وارد یمین شدند، مقابل جزئی هستند (یعنی جزء قسم دوم) که وارد میشد «عَلَیْهِ» (بر ثرب وارد میشد) «مِنْ جِهَةِ الْیَسَارِ».
در همین صفحه ۳۱۱ خط دوم را نگاه کنید، یعنی تقریباً آخرین جملهای که دیروز خواندیم:
يبرز الجزء الثاني إلى الثرب فيتفرق فيه ليغذوه»[4] .
این قسم ثانی بود که وقتی که رفت داخل طحال شد، به وسط طحال رسید، شعبهای به سمت بالا فرستاد (صاعد)، شعبهای به سمت پایین فرستاد که ما اسمش را نازل گذاشتیم. این شعبه نازل گفتیم دو جزء میشود، جزء دومش به سمت چپ ثرب میرود. حالا اینجا هم همان است. میگوید: «مُقَابِلًا لِلْجُزْءِ الْوَارِدِ». للجز منظور جزء ثانی است، منتها جزء هابطش، جزء نازلش.
«مُقَابِلًا لِلْجُزْءِ الْوَارِدِ عَلَیْهِ مِنْ جِهَةِ الْیَسَارِ مِنْ شُعَبِ الْعِرْقِ الطِّحَالِیِّ». این «مِنْ شُعَبِ» بیان برای جزء وارد است. آن جزئی که وارد میشود بر سمت چپ ثرب، از شعب عرق طحالی است. عرق طحالی همان عرض کردم به آن میگوید عرق طحالی، گاهی میگوید ورید طحالی. همان وریدی است که ما اسمش را گذاشتیم قسم ثانی و گفتیم به سمت طحال میرود، بعد هم وارد طحال میشود، به وسط طحال که رسید جزء صاعد و نازل پیدا میکند که جزئیاتش دیروز گذشت. خب این تا اینجا چهار جزء و چهار قسم را از این باب گفتیم.
قسم پنجم از شعب کبیر رگ باب
حالا قسم پنجم. «وَ أَمَّا الْخَامِسُ مِنَ السِّتَّةِ». ایشان میفرماید که وارد جداول میشود. جداولی که در اطراف قولون هستند. قولون گفتیم پنجمین قسمت روده است. از بالا که میآییم به سمت پایین، پنجمین قسمت روده قولون است. در اطراف آن قولون جداولی وجود دارد که این خامس (یعنی قسم خامس) میرود در آن جداول متفرق میشود، یعنی آن هم تبدیل به مویرگ میشود.
«و أما الخامس من الستة فيتفرق في الجداول التي حول معاء قولون ليأخذ الغذاء»؛
جداولی که در اطراف روده قولون هستند. «لِیَأْخُذَ مِنْهُ الْغِذَاءَ»؛ تا غذا را این قسم خامس غذا را اخذ کند از قولون، از قولون غذا بگیرد. «لِیَأْخُذَ» این قسم خامس غذا را از قولون. باز من اینجا عبارت را طبق معنایی که مرحوم گیلانی گفته معنا کردم. مرحوم آملی تصریحی ندارد اینجا، ولی از عباراتش به خوبی در میآید که اینجا هم ایشان قولون را مکنده قرار داده. در جزء ثالث روده مستقیم را مکنده قرار داد نه خود جزء ثالث را، اینجا هم که جزء خامس است قولون را مکنده قرار میدهد نه این جزء خامس را. در حالی که باید جزء خامس مکنده باشد به همان بیانی که گفتیم. عبارت مرحوم آملی این است، من بخوانمش: «وَ لَمْ یَقُلْ هُنَا لِیَمْتَصَّ کَمَا فِی الثُّفْلِ». در جزء ثالث گفت «لِیَمْتَصَّ مَا فِی الثُّفْلِ»، اما در این قسم پنجم میگوید «لِیَأْخُذَ الْغِذَاءَ». چرا عبارتها را تغییر داد؟ مرحوم آملی آخر میگوید این تفنن در عبارت است، معنا همان است فرقی ندارد. ولی اینطور دارد: «یَسْتَقِیمُ فِی أَخْذِ الْغِذَاءِ»؛ در حالی که قولون با روده مستقیم در اخذ غذا مساوی است. باز هم آخذ غذا را قولون دارد قرار میدهد نه این جزء خامس را. همانطوری که در جزء ثالث آخذ غذا را روده مستقیم قرار داد، اینجا هم آخذ غذا را قولون قرار میدهد. یعنی باز هم ضمیر «لِیَأْخُذَ» برمیگردد به قولون. البته من ظاهراً اشتباه کردم، مرحوم گیلانی هم اینجا ضمیر را به قولون برمیگرداند؛ یعنی این رگ میآید سمت قولون تا قولون از این رگ غذا بگیرد. آنجا گفت جزء ثالث غذای موجود در روده مستقیم را میمکد، اینجا میگوید خود قولون از این رگی که آمده غذا بگیرد. چون این رگ بالاخره از کبد آمده دیگر. این رگها همه اقسام باباند. چون اجزاء و اقسام باباند، از کبد آمدند. از کبد آمدند با خودشان غذا آوردند. قولون میخواهد غذا را از این جزء خامس بگیرد. «لِیَأْخُذَ» این قولون غذا را از آن جزء خامس. اینجا هر دو شارح، چه گیلانی چه آملی، هر دوشان متفقاند که ضمیر «لِیَأْخُذَ» را به قولون برگردانند.
قسم ششم از شعب کبیر رگ باب
«وَ السَّادِسُ کَذَلِکَ»؛ یعنی قسم ششم از اقسام باب.
«وَ السَّادِسُ کَذَلِکَ». «وَ السَّادِسُ» مبتداست، «کَذَلِکَ» خبر است. آن «أَکْثَرُهُ» را خبر نگیرید، «أَکْثَرُهُ» دوباره ابتدای جمله است، مبتدای بعدی است. «وَ السَّادِسُ کَذَلِکَ»؛ یعنی ششمی هم مثل پنجمی است. در چه مثل پنجمی است؟ در تفرق. همانجوری که پنجمی متفرق شد، این ششمی هم کذلک، یعنی این هم متفرق میشود. حالا متفرق شد، این متفرقات کجا میروند؟ «أَکْثَرُهُ» و «بَاقِیهِ»؛ یعنی بیان میکند این متفرقات اکثرشان میروند طرف صائم که بخش دوم رودههاست. گفتیم روده شش قسم دارد، صائم بخش دومش است. اول اثنیعشر بود، بعد صائم. اکثرش میروند سمت صائم، باقیشان میروند حول لفائف. بقیه میروند حول لفائف. لفائف جمع لفافه است و لفافه به آن غشایی میگویند که دور یک چیز میپیچد. مثلاً دور روده اگر یک وقتی غشایی پیچیده بشود به آن میگویند لفافه این روده. ولی در اینجا مراد از لفائف این نیست. اگر یادتان باشد قبلاً گفتیم که روده اثنیعشر مستقیم است، عمودی است، دور نمیزند. وقتی این قسم روده به قسم صائم میرسد، از آنجا التفاف (یعنی پیچیدن، چین خوردن) شروع میشود. بعد صائم با چینخوردگی همراه است. روده بعدی که روده باریک است، آن هم با چینخوردگی همراه است. مراد از لفائف آن چینخوردگیهاست. پس مراد از لفائف، روده باریک است که لفائف هست (یعنی دور زده است، چین دارد) و دقیق هم هست. پس بعضی از این متفرقات قسم ششم میروند به سمت صائم، بعضی میروند به سمت روده بعد از صائم که روده باریک است. روده باریکی است که متصل به اعور است. روده باریک سومین بخش از رودههاست. اعور چهارمین بخش است. پس روده باریک با اعور مجاور است.
«وَ السَّادِسُ کَذَلِکَ»؛ یعنی قسم ششم کذلک، مثل قسم پنجم است در متفرق شدن. خب حالا که متفرق شد چه اتفاقی میافتد؟ «أَکْثَرُهُ یَتَفَرَّقُ حَوْلَ الصَّائِمِ»؛ بیشتر این قسم ششم (یعنی متفرقات قسم ششم) در اطراف روده صائم متفرق میشوند. «وَ بَاقِیهِ»؛ باقی این قسم ششم (یعنی باقی متفرقاتش) میروند «حَوْلَ اللَّفَائِفِ الدَّقِیقَةِ». لفائف یعنی رودههای پیچخورده و چینداری که دقیقاند و باریک. منظور همان روده باریک است. «الْمُتَّصِلَةِ بِالْأَعْوَرِ»؛ آن لفائفی که به اعور متصلاند. عرض کردم لفائف قسم سوم روده است و اعور قسم چهارم. سوم و چهارم مجاور هماند. «فَیَجْذِبُ الْغِذَاءَ»؛ این قسم سادس غذا را جذب میکند هم از صائم و هم از این لفائف دقیقه. چون هم به صائم وصل شده هم به لفائف دقیقه وصل شده، قهراً ماساریقاهایی هست که غذا را از این دو تا جذب میکند. اینجا هم باز مرحوم آملی و گیلانی با هم اختلاف دارند. «فَیَجْذِبُ الْغِذَاءَ» تفسیر مرحوم آملی این است: «فَیَجْذِبُ الْغِذَاءَ مِنْهُ». اما تفسیر مرحوم گیلانی این است: «فَیَجْذِبُ الْقِسْمُ السَّادِسُ الْغِذَاءَ مِنَ الْأَعْوَرِ». «مِنَ الْأَعْوَرِ» گفته، من گفتم از این روده باریک. کلام مرحوم گیلانی این است که «فَیَجْذِبُ» این سادس غذا را «مِنَ الْأَعْوَرِ». مرحوم آملی میگوید «فَیَجْذِبُ» این اعور غذا را از این قسم سادس.
خب بحث ما در باب تمام شد. یعنی آن رگی که از مقعر کبد بیرون میآید، شعبش را و منتهاش را و فایدهاش را گفتیم. حالا باید از این به بعد بپردازیم به بحث درباره اجوف که بحث بسیار طولانیای است. درباره اجوف بحث طولانی است. اجوف همان سیاهرگی است که از حدبه کبد در میآید به سمت قلب میرود و تمام بدن را همین میپوشاند. یک بخشش میرود به سمت بالا که برود تا مغز، این را به آن میگوییم صاعد. یک بخشش میآید به سمت پایین که برود در پا، به آن میگوییم هابط. درباره صاعد شش صفحه ایشان بحث میکند. بعد از اینکه شش صفحه تمام میشود، بعد میپردازد به هابط. یعنی بیان میکنم بحث بسیار طولانی است. بحث در مورد اجوف که سیاهرگ اصلی بدن همین است دیگر. همان اجوف است که میرود بالا به سمت قلب، میآید پایین به سمت پا که انشاءالله در جلسه آینده باید مطرح بشود.