99/07/20
بسم الله الرحمن الرحیم
موقعیت تجویفهای سهگانه بدن و علت قرار گرفتن تجویف وسط در جایگاه خود/فصل چهارم در تشریح اعضای هضم غذا /فن هشتم طبیعیات
موضوع: فن هشتم طبیعیات/فصل چهارم در تشریح اعضای هضم غذا /موقعیت تجویفهای سهگانه بدن و علت قرار گرفتن تجویف وسط در جایگاه خود
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
فن هشتم طبیعیات شفا (الحیوان)، صفحه ۲۹۷، سطر شانزدهم:
«و قَدْ خَلَقَ الْخَالِقُ تَعَالَى مَوْضِعَ تَغْذِیَةِ الرُّوحِ وَ تَرْبِیَتِهِ وَ تَعْدِیلِهِ بِالنَّسِیمِ فِی الْوَسَطِ، لِأَنَّهُ أُصون الْمَوَاضِعِ لِمَا یَحْوِیهِ وَ أَبْعَدُهَا عَنْ مَنَالِ الْآفَاتِ...»
موقعیت تجویفهای سهگانه بدن و علت قرار گرفتن تجویف وسط در جایگاه خود
گفتیم ابنسینا میخواهد وارد توضیح و تشریح امعاء بشود. مقدمهای ذکر میکند که آن مقدمه، لزوم وجود امعاء را بیان میکند و بعد میتوانیم پس از آنکه وجود امعاء را لازم دیدیم، به تشریح آنها بپردازیم.
در آن مقدمه، ایشان میتوانست بیان کند که امعاء وجودشان لازم است، بدون اینکه برای این مطلب مقدمه ذکر کند؛ مستقیماً میتوانست خود همین را که مقدمه بحث آینده است مطرح کند که امعاء وجودشان لازم است. اما این کار را نکرد؛ تمام افعال ضروریه را مطرح کرد که وجود همهشان لازم است. در نتیجه بحث وسیعتر شد؛ یعنی وسیعتر از آن حدی که ایشان به عنوان مقدمه لازم بود مطرح کند.
وقتی افعال ضروری و افعال لازم مطرح شدند، چند چیز دیگر هم باید در کنار اینها مطرح میشد:
۱. قوایی که منشأ این افعال هستند.
۲. اعضایی که وسیله افعال هستند.
۳. آن فضای خالی (تجویف) که این وسیلهها در آن فضای خالی قرار داده شدهاند.
این مطلب بیان شد؛ یعنی روشن گردید که سه فضای خالی (تجویف) داریم که هر کدامشان مشتمل بر اعضایی هستند و آن اعضاء، هر کدام فعلی از افعال ضروریه را انجام میدهند. افعال ضروری یکی تغذیه بدن بود، یکی تغذیه روح بود، و یکی هم حس و حرکت.
اعضایی که وسیله این سه فعل هستند عبارتاند از: آنهایی که مربوط به تغذیه بدن هستند عبارتاند از معده و مری و امثال ذلک؛ آنهایی که مربوط به تغذیه روح هستند عبارتاند از قلب و ریه و نای؛ و آنهایی که مربوط به حس و حرکت هستند اعضائشان عبارت است از مغز و نخاع و عصب. اینها هم سه تجویف داشتند: تجویف عالی که سر بود، تجویف وسط که سینه بود، و تجویف مؤخر و اسفل که شکم بود. اینها همه گفته شدند، مگر مطلبی که باقی مانده و با ذکر آن مطلب، این مقدمةالمقدمه تمام میشود.
بیان کردم ما در اینجا یک بحث اصلی داریم که بحث در امعاء است؛ یک مقدمه داریم که بیان این است که اینها واجب است موجود باشند؛ و یک مقدمةالمقدمه داریم که بیان افعال ضروری و اعضاء و تجاویف این اعضاء است. مقدمةالمقدمه را دیروز شروع کردیم و میخواهیم تتمه آن را بگوییم. بعد از اینکه مقدمةالمقدمه تمام میشود، وارد خود مقدمه میشویم.
ایشان در تتمه اینطور میفرمایند که چه شد تجویف مربوط به تغذیه روح در وسط قرار داده شد، و چه شد تجویف مربوط به تغذیه بدن در پایین قرار داده شد (در پایینِ این وسط)، و چه شد تجویف مربوط به حس و حرکت در بالای این وسط قرار داده شد. این سه مطلب در اینجا گفته میشود و مقدمةالمقدمه تمام میشود.
خداوند آن اعضای تغذیه روح را در وسط قرار داد؛ زیرا وسط محفوظترین جا است. اگر آفاتی وارد شود، اگر از بالا بیاید تجویف عالی را آفتزده میکند، اگر از پایین بیاید تجویف اسفل را آفتزده میکند، از وسط غالباً نمیآید و آن بالا و پایین هم به وسط کاری ندارند. بنابراین، وسط از همه محفوظتر است. و چون عضو اصلی در وسط (یعنی قلب) باید محفوظ بماند—چون عضو اصلی قلب است—پس باید در وسط که محفوظترین جا است قرار گیرد. به این جهت، خداوند تجویفی را که مشتمل بر قلب است در وسط قرار داد تا این عضو که اساسیترین عضو بدن است، بتواند از آفات تا حد امکان مصون بماند.
البته در عبارت مصنف، «تغذیه روح»، «تربیت روح» و «تعدیل روح» هر سه مطرح شده است. تغذیه و تربیت مربوط به قلب است؛ روح جایگاه اصلیاش در قلب است. درست است که شعبی به جای دیگر میفرستد، ولی مرکز اصلیاش قلب است؛ در همانجا تغذیه میشود، پرورش داده میشود و بعد هم به جاهای دیگری که لازم است ارسال میگردد. پس قلب، موضع تغذیه و موضع تربیت است.
اما تعدیل: وسیله تعدیل عبارت است از شش، که روح به وسیله شش—که هوا را تنفس میکند—تعدیل میشود؛ اما موضع تعدیل باز هم قلب است. پس این سه مورد که ایشان ذکر کرده است (موضع تغذیه، موضع تربیت، موضع تعدیل) مراد قلب است. بله، اگر وسیله تعدیل مطرح میشد، ریه هم داخل بود. ریه عضو اصلی هست، ولی اساس بدن نیست؛ اساس بدن قلب است. ایشان هم تمام تلاش خود را میکند تا بیان کند این قلب باید در وسط باشد، یعنی در محفوظترین جا. اگر شش هم در وسط است، به طفیل قلب است.
پس توجه فرمودید این عبارات ایشان تقریباً میشود گفت فقط ناظر به قلب است، ناظر به قلب و شش با هم نیست؛ اگرچه اگر کسی هم بخواهد این عبارت را ناظر به قلب و شش قرار دهد دستش باز است و میتواند به صورتی توجیه کند، ولی ظاهر عبارت فقط مربوط به قلب میشود. خود ایشان هم در آخر کار تصریح میکند به «أَعْنِی الْقَلْبَ». من این تصریح ایشان را بعداً توضیح میدهم.
خداوند قلب را در وسط قرار داد به خاطر محفوظتر بودنِ وسط. علاوه بر اینکه وسط محفوظ است، دور این وسط را با استخوانهای محکم (که فقرات و جناغ و دندهها است) پوشاند تا قلب نه تنها به لحاظ موضعش که وسط است محفوظ بماند، بلکه در یک سپر قوی از استخوانها نیز باقی باشد؛ یعنی کاملاً تدویر و تحفظ قلب انجام شد.
تا اینجا ایشان در این قسمت بیان میکند که چرا تجویف وسط در وسط قرار داده شد، یا چرا تجویفی که مشتمل بر قلب است در وسط قرار گرفت. بعد از آن، تجویف اسفل را با این وسط میسنجد و تجویف اعلی را هم با همین وسط میسنجد؛ یعنی بعد از اینکه حکم وسط روشن شد، آنگاه به راحتی میشود گفت چرا خداوند آن تجویف اسفل را بالای این وسط قرار نداد و پایین قرار داد، و چرا آن تجویف اعلی را بالای وسط قرار داد و پایین قرار نداد. این مطلب بعداً به راحتی معلوم میشود و ایشان وارد این دو بحث میشود که چرا اسفل، اسفل شد و اعلی، اعلی گردید.
تطبیق عبارت:
«وَ قَدْ خَلَقَ الْخَالِقُ تَعَالَى مَوْضِعَ تَغْذِیَةِ الرُّوحِ وَ تَرْبِیَتِهِ وَ تَعْدِیلِهِ بِالنَّسِیمِ»؛
خداوند قرار داد «فِی الْوَسَطِ».
مراد از موضع—همانطور که بیان کردم—قلب است. «مَوْضِعَ تَغْذِیَةِ» میشود مفعول اولِ «خَلَقَ»، و «فِی الْوَسَطِ» هم میشود مفعول دومِ «خَلَقَ».
خداوند این موضع را در وسط خلق کرد و در وسط قرار داد. موضع چه چیزی را؟ موضع روح را؛ موضع تغذیه روح، تربیت روح و تعدیل روح، که این تعدیل به وسیله نسیم انجام میشود. این «بِالنَّسِیمِ» فقط متعلق به «تَعْدِیلِهِ» است و متعلق به تغذیه و تربیت نیست.
«لِأَنَّهُ أُصون الْمَوَاضِعِ»؛
زیرا وسط، استوارترین و محفوظترین مواضع است.
ضمیر در «لِأَنَّهُ» به وسط برمیگردد، نه به قلب و نه به مواضع.
«لِمَا یَحْوِیهِ»؛
ضمیر فاعلی در «یَحْوِیهِ» به وسط برمیگردد و ضمیر مفعولی آن به «مَا» برمیگردد. یعنی برای اعضایی که این وسط حاوی آن اعضاء است. وسط محفوظترین جا است برای اعضایی که این وسط حاوی آنها است؛ یعنی اگر وسط حاوی اعضایی باشد، آن اعضاء در محفوظترین جا قرار گرفتهاند.
«وَ أَبْعَدُهَا عَنْ مَنَالِ الْآفَاتِ»؛
وسط، دورترین مواضع است از دسترس آفات («منال» یعنی دسترس). بالا و پایین تقریباً در دسترس آفات هستند، اما وسط از دسترس دور است. کدام آفات؟
«الَّتِی تَحْتَمِلُها سَائِرُ الْأَعْضَاءِ دُونَ عُضْوِ الْحَیَاةِ»؛
آن آفاتی که بقیه اعضاء آن آفات را مبتلا میشوند و تحمل میکنند.
«دُونَ عُضْوِ الْحَیَاةِ» را من صفت گرفتم برای اعضاء. میتوانید
«دُونَ عُضْوِ الْحَیَاةِ» را عطف بگیرید بر «سَائِرُ الْأَعْضَاءِ»، صفت قرار ندهید و اینطور بگویید: سایر اعضاء میتوانند تحمل کنند، ولی عضو حیات آن آفات را تحمل نمیکند؛ اگر آن آفات بر عضو حیات وارد شود، این عضو حیات از کار میافتد و نتیجتاً انسان میمیرد. اینطور هم میتوانید معنا کنید، هر دو خوب است.
«أَعْنِی الْقَلْبَ»؛ «أَعْنِی الْقَلْبَ» میتواند تفسیر باشد برای «مَوْضِعَ» که در اول بحث امروز داشتیم، و میتواند تفسیر باشد برای «مَا یَحْوِیهِ»، چون گفتیم همه اینها عبارت از قلب است. حالا اگر کسی خواست این موضع را شامل قلب و ریه هر دو قرار دهد، آنگاه «أَعْنِی الْقَلْبَ» تفسیر برای «مَوْضِعَ» یا تفسیر برای «مَا یَحْوِیهِ» نمیشود، بلکه فقط تفسیر برای «عُضْوِ الْحَیَاةِ» میشود. همانطور که توجه فرمودید، «مَوْضِعَ» و «مَا یَحْوِیهِ» کنایه از قلب بود، بنابراین «الْقَلْبَ» را میتوانید تفسیر «مَوْضِعَ» یا تفسیر «مَا یَحْوِیهِ» قرار دهید، لزومی ندارد تفسیر «عُضْوِ الْحَیَاةِ» قرارش دهید؛ اگرچه قابل هست که تفسیر برای «عُضْوِ الْحَیَاةِ» هم باشد.
«وَ حَصنَهُ»؛ این «حَصنَهُ» عطف است بر آن «خَلَقَ». خلق کرد این موضع را اینچنین؛ یعنی علاوه بر اینکه در وسط خلقش کرد، «حَصنَهُ بِجُنَّةٍ قَوِیَّةٍ مِنَ الْعِظَامِ». ضمیر «حَصنَهُ» به موضع برمیگردد. یعنی این موضع را در حصن و پناهگاهی قرار داد؛ یعنی در جایی قرار داد که دسترسی آفات به آن ممکن نباشد یا سخت باشد، به سپری از استخوانها. قوی بودنِ خود جناغ را شما ملاحظه کنید، بسیار قوی است؛ مهرهها هم که خیلی قوی هستند، چون محل نخاع هستند باید قوی باشند؛ دندهها هم همینطور، قوتشان کم نیست، اگرچه نازک هستند ولی قوی هستند.
---
علت قرار گرفتن اعضای تغذیه در تجویف اسفل و لزوم وجود حجاب حاجز
این بحث در تجویف وسط تمام شد. حالا میخواهد بیان کند چرا خداوند تجویف اسفل را زیر قرار داد و روی این تجویف وسط قرار نداد. چون حالا که این تجویف در وسط قرار گرفت، تجویف شکم یکی از دو جا میتواند واقع شود: یا اسفل یا اعلی؛ در وسط که جایش نیست، وسط پر شد. این تجویف یا باید در اسفل واقع شود یا در اعلی. اکنون بیان میکنیم که نمیتواند در اعلی واقع شود، پس قهراً باید در اسفل واقع شود.
بیان مطلب این است که در این تجویف اسفل، اعضای غذا واقع شدهاند. اعضای غذا سه خصوصیت دارند:
۱. اینکه سنگین هستند: هم معده، هم کبد، هم طحال و هم آن اعضایی که بالاخره مربوط به فضولات میشوند، اینها سنگین هستند، به خصوص وقتی معده پر میشود. خب این عضو سنگین اگر بخواهد بیاید بالا قرار گیرد، خودش میشود آفت برای آن تجویف وسط. خدا میخواهد وسط را از آفت مصون کند؛ اگر این تجویف شکم را ببرد آن بالا قرار دهد، خودِ همین بالا قرار دادن میشود آفت و نقض غرض میشود. غرض، حفظ وسط است و با قرار دادن آن تجویف شکم در بالا، این غرض فوت میشود. این سبب اول برای اینکه خداوند این تجویف اسفل را در آن بالا قرار نداد.
۲. سبب دوم اینکه این تجویف اسفل، بزرگ (کبیر) است. اگر خدا آن را بالا قرار دهد و بعد سر را بیاورد پایین قرار دهد، فکر کنید انسان چه شکلی میشود! خداوند غرضش این نیست که فقط انسان بیافریند، بلکه غرض این است که انسان را زیبا بیافریند. حالا اگر شکم بالای سینه باشد و سر پایین باشد، ندیدهایم ولی تصویر میکنیم که بسیار بدنما است. به همین جهتی که بالاخره این تجویف، بزرگ است و بالا قرار دادنش باعث بدنمایی است، بالا قرارش نداده و پایین قرارش داده است.
۳. جهت سومی که ایشان ذکر میکند این است که این تجویف شکم، تجویف غذا است و از دو جهت متعفن است: یکی اینکه خودِ غذا قبل از اینکه تبدیل به فضولات شود، وقتی شروع میکند به هضم شدن، بوی ناخوشی دارد؛ دوم اینکه وقتی هم که فضولات میشود، متعفنتر است. پس هم خود غذا تعفن دارد و هم فضولاتش تعفن دارد. حالا اگر خدا این را در بالا قرار دهد، این تعفنها از بالا به پایین سرایت میکند.
البته این سبب سوم را شاید بگوییم قابل تدارک هست؛ خداوند میتواند یک حاجزی قرار دهد بین آن تجویف بالایی و تجویف وسطی، همانطور که حاجز قرار داده بین تجویف وسطی و پایینی (که حجاب حاجز را قرار داده تا این بخارها متصاعد نشوند به بالا و باعث آزردگی اعضای وسط نباشند). خب همین کار را میتوانست در صورتی انجام دهد که این تجویف شکم را در بالا قرار میداد؛ آنگاه میتوانست با این حاجز، جلوی نفوذ بخارها را بگیرد. علیخصوص که بخارها به سمت بالا میروند، سبک هستند و به سمت پایین نمیآیند، یعنی به سمت سینه نمیآیند و به سمت بالا میروند. این سبب سوم که ایشان ذکر کرده خوب است، اما میتواند به نحوی که عرض کردم جبران شود؛ ولی این سه سبب هست و به خاطر وجود این سه سبب، خداوند این تجویف شکم را پایین آفرید و بالا قرار نداد تا این مشکلات ثلاث به وجود نیایند.
«وَ جَعَلَ أَعْضَاءَ الْغِذَاءِ تَحْتَهُ»؛
اعضای غذا را زیرِ وسط قرار داد.
«لِانها كَبِيرَة ثَقِيلَة قَذَرَة»؛
«کبیره» این یک سبب، «ثقیله» سبب دوم، و «قذره» سبب سوم. سبب اول («کبیره») را دوباره مطرح نمیکند و توضیح نمیدهد، ولی دو سبب دیگر را مطرح میکند و میفرماید:
«وَلَوْ كَانَتْ فَوْقَهُ»؛ اگر این اعضای غذا فوقِ وسط میبودند:
اولاً: «لَاذَتْهُ بِثِقْلِهَا»؛ اذیت میکردند وسط را به خاطر سنگینیشان (این دارد «ثقیلة» را توضیح میدهد).
ثانیاً: «وَلَجَرَى إِلَيْهِ فَضُولُهَا»؛ جاری میشد به این وسط، فضولاتِ این اعضاء (این هم دارد «قذرة» را توضیح میدهد).
همانطور که توجه میکنید، «کبیرة» را دیگر توضیح نداد. سه سبب ذکر میکند، ولی دو تای آن را توضیح میدهد و از یکی صرفنظر میکند.
خب، اکنون روشن شد تجویف وسط باید در وسط باشد و تجویف اسفل هم باید در اسفل باشد. ولی در اسفل بودن کافی نیست؛ زیرا بخارات نامطبوعِ اسفل، متصاعد به وسط میشود. درست است که به آن جهات، این اسفل را در پایین قرار داد و لازم هم بود در پایین واقع شود، ولی بالاخره این تمام کار نبود. این پایین قرار دادنِ تجویف شکم تمام کار نبود؛ چون مشکلِ ثقیل بودن و قذر بودن حل شد، مشکلِ کبیر بودن حل شد، ولی مشکل صعود این بخارها حل نشد. لذا ایشان میفرماید این مشکل را هم حل کرد: حجاب و حاجز را بین این دو تجویف واقع کرد تا بخارات نتوانند بالا بروند.
دقت کنید، من در مورد اذیت و اذیترسانی دو راه حل گفتم: یک راه حل این است که خدا همین حجابی را که بین وسط و اسفل گذاشته، در فرضی که اسفل را ببرد بالا، همین حجاب را بین اعلی و وسط بگذارد. این را عرض کردم. راه دیگر اینکه آن فضولاتی که در تجویف اسفل هستند، بخارات نامطبوع هستند و بخارات نامطبوع بالا میروند و به پایین کاری ندارند. این مطلب دوم، مطلب درستی نبود؛ درست است بخارات بالا میروند، اما خود فضولات پایین میآیند. یکی از فضولات مدفوع است که سنگین است، یکی از فضولات ادرار است که آن هم سنگین است، حالا فضولات دیگری هم هست که آنها هم سنگین هستند و اینها همه میآیند پایین. پس درست است که یکی از این قذارات (که همان بخار نامطبوع باشد) به سمت بالا میرود، ولی بقیهشان به سمت پایین میآیند. پس حرف ابنسینا درست است و آن مطلبی که من گفتم، در مورد فرمایش ایشان اشکالی به وجود نمیآورد. بله، فقط اگر تنها بخارات بود، میگفتید بخارات بالا میروند و پایین نمیآیند که تجویف وسط را آزار دهند؛ ولی تنها بخارات که نیستند، آن فضولات دیگر هم هستند، آنها سنگین هستند و به پایین میآیند و چشمداشت و نظر ایشان هم همانها است.
حالا در اینجا میفرماید که خداوند بین تجویف وسط و پایین یک حاجز قرار داد تا همانطور که فضولات سنگین مثل مدفوع و ادرار و فضولات خون و رسوبات خون به سمت سینه نمیآیند، این فضولِ سبک هم که بخارات نامطبوع است به سمت سینه نرود و آن حجاب حاجز نگذارد که این فضولات بالا بروند. پس خداوند جلوی هر دو فضولات را گرفت: هم از فضولات سنگین جلوگیری کرد (از این طریق که تجویف شکم را در پایین قرار داد)، و هم از فضولات سبک جلوگیری کرد (از این جهت که حجاب آفرید).
«وَ جَعَلَ بَیْنَهُمَا»؛ یعنی بین این تجویف وسط و تجویف سافل که محل اعضای غذا است، «بَرْزَخاً»؛ برزخ، حائل بین دو چیز را میگویند. آن چیزی که میان دو چیز حائل شود به آن برزخ میگویند، در اینجا هم برزخ به معنی حائل است.
«بَرْزَخاً صَفِیقاً ثخِیناً»؛ «صفیق» یعنی محکم، استوار، سخت. «ثخین» یعنی ضخیم.
«وَ هُوَ الْحِجَابُ الْحَاجِزُ»؛ آن برزخ عبارت است از حجاب حاجز که معروف است به دیافراگمه (اسم فرانسویاش دیافراگم است).
چرا خداوند این برزخ را در وسط این دو تجویف قرار داد؟
«لِئَلَّا یَخْتَلِطَ بِالنَّسِیمِ الطَّیِّبِ شَیْءٌ مِنْ جِنْسِ الْأَبْخِرَةِ الْمُتَصَاعِدَةِ عنَ الْأَغْذِیَةِ وَ عنْ أَثْقالِهَا الْمُتَعَفِّنَةِ»؛ مخلوط نشود با آن هوای طیبی که از طریق شش به قلب میرسد، هیچ مقدار از جنس بخارهایی که متصاعد میشوند از دو چیز: یکی متصاعد از اغذیه، و دوم متصاعد از أثفال متعفنه. أثفال جمع ثِفْل است، یعنی ته نیشینها؛ ته نیشینهای این تغذیه که متعفن هستند. یعنی هم خود اغذیه بعد از اینکه شروع میکنند به هضم شدن بخارات نامطبوع صعود میدهند، و هم أثفال این اغذیه و فضولات، بخارات متعفن صعود میدهند. خدا خواست این دو نوع بخار با نسیم طیبی که در فضای وسط واقع میشود مخلوط نشود، لذا این حاجز را بین فضای وسط و فضای پایین قرار داد.
*(سؤال یکی از فضلاء در جلسه در خصوص سرایت بخارات به چشم و مغز)*
استاد: این در صورتی است که اختلالی در اعضای سافله به وجود بیاید. اگر اختلال به وجود آمد، این بخارات یکی از دو کار را انجام میدهند: وقتی اختلال به وجود آمد، این بخارات نمیتوانند خارج شوند. ظاهراً دیروز بود یا جلسه اسبق که گفتیم وقتی این بخارات جمع شوند، باعث شکاف روده میشوند. بالاخره بخار فشار دارد، اگر نتواند خارج شود به یک جا فشار وارد میکند و روده را پاره میکند؛ یا روده را عاجز میکند (دو نسخه داشتیم: «تَقِدُّهُ» یا «تُعْجِزُهُ»؛ یا شکاف میداد یا عاجز میکرد، یعنی از کار میانداخت). این یک راه بود وقتی بخار جمع میشد و نمیتوانست خارج شود که اینطور ضرری وارد میشد.
راه دیگر این است که یک راهی برای خودش باز کند، یک منفذی باز کند و از آن منفذ به آن قسمتهای بالا برود. از تو این منافذ، چون راههای پایین همه بسته میشود، راه بالا را به یک صورتی باز میکند و میرود. مثلاً میگویند به چشمش زد، بخار به مغزش زد. پس وقتی معده مریض میشود، وقتی آن روده مریض میشود و نمیتواند درست فعالیت خودش را انجام دهد—مثلاً انسان گرفتار یبوست میشود یا دیر تخلیه میکند—این بخارات و این فضولات میمانند و آنگاه نمیتوانند خارج شوند؛ یا باید شکافی بر معده وارد کنند یا باید به نحوی صعود کنند. اینکه گفته میشود بخارات به بالا زد، این مال انسانهای ناسالم است و ما اکنون بحثمان در انسان سالم است.
---
علت قرار گرفتن اعضای حس در تجویف اعلی
اما مطلب بعدی: چرا خدا اعضای حس را که عبارت از مغز و نخاع است، بالا قرار داد و پایین قرار نداد؟ میفرماید به دو جهت:
- جهت اول اینکه آن محذوری که در بالا قرار گرفتنِ اعضای غذا وجود داشت، اعضای حس و حرکت آن محذور را ندارند. اعضای غذا ثقیل بودند و ایجاد سنگینی میکردند، ولی اعضای حس و حرکت اینطور نیستند؛ اگر روی تجویف وسط واقع شوند، تجویف وسط را سنگین نمیکنند. از این جهت خداوند اینها را در بالا قرار داد؛ یعنی چون مانعی برای بالا قرار دادنشان نبود، اینها را بالا قرار داد.
- جهت دوم میخواهد بیان کند که مقتضی هم برای بالا قرار دادنشان وجود داشت. جهت اول این بود که مانع (که عبارت از ثقل باشد) برای بالا قرار دادن اعضای حس و حرکت وجود نداشت؛ چون مانع وجود نداشت، خدا اینها را بالا قرار داد. جهت دوم این است که مقتضی برای بالا قرار دادن وجود داشت، و آن این است که اعضای حس، طلیعه و دیدبان هستند و میخواهند بدن را از خطرات آگاه کنند؛ و دیدبان باید بالا باشد تا بر خطر اشراف و تسلط داشته باشد. به این جهت خدا اعضای حس را بالا قرار داد تا اشراف داشته باشند و بتوانند به وظیفه دیدهبانیشان عمل کنند. این هم دلیل دوم که بیان میکند بالا قرار دادن، مقتضی داشت و نه تنها مانع نداشت.
«وَ جَعَلَ»؛ این «جَعَلَ» عطف است بر «خَلَقَ» یا عطف است بر «جَعَلَ أَعْضَاءَ الْغِذَاءِ تَحْتَهُ».
«وَ جَعَلَ أَعْضَاءَ الْحِسِّ وَ الْحَرَکَةِ فَوْقَهُ»؛ یعنی فوقِ وسط، نه فوقِ اعلی؛ یعنی فوقِ اعضای غذا و وسط قرار داد. چرا؟
«لِأَنَّهَا»؛ دلیل اول: زیرا اعضای حس و حرکت «صَغِیرَةُ الْحَجْمِ» بودند.
«فَلِذَلِکَ» (یک جمله مقدر است، یعنی چون صغيرة الحجم بودند) «لَا تَثْقُلُ عَلَى مَا تَحْتَهَا»؛ بر اعضای زیر خود سنگینی نمیکردند. چون سنگینی نمیکردند، پس مانعی وجود نداشت که خدا این اعضای حس و حرکت را بالا قرار دهد؛ و چون مانع وجود نداشت، بالا قرار داد.
«لِأَنَّ فِعْلَهَا بِجَوْهَرٍ لَطِیفٍ وَ هُوَ الرُّوحُ»؛
این بیان برای صغر حجم است. چرا اعضای حس و حرکت صغيرة الحجم هستند؟ چون کارشان را به وسیله جوهری که لطیف است و جای وسیع نمیخواهد انجام میدهند. اعضای تغذیه کارشان را به وسیله غذا انجام میدهند، غذا هم چه وقتی وارد میشود، چه وقتی هضم میشود، و چه وقتی فضولاتش خارج میشود، همهاش جوهر کثیف است؛ بر خلاف روح که جوهر لطیف است. این اعضای حس و حرکت کارشان با جوهر لطیف است، مثل اعضای تغذیه نیستند که با جوهر کثیف سر و کار داشته باشند؛ اینها با جوهر لطیف سر و کار دارند و جوهر لطیف جای زیاد نمیخواهد. لذا خداوند اینها را صغيرة الحجم آفرید؛ چون جوهر لطیف در جسم صغيرة الحجم هم میتواند فعالیت کند، بر خلاف جوهر کثیف که جسم کثیرالحجم و کبیرالحجم میخواهد و به صغيرة الحجم اکتفاء نمیکند.
«لِأَنَّ فِعْلَهَا» دلیل برای صغر حجم است؛ یعنی فعل اعضای حس و حرکت به سبب جوهر لطیف است که روح است، و این جوهر لطیف به خاطر لطافت، جای زیاد نمیطلبد؛ چون جای زیاد نمیخواهد، بنابراین اعضای حس و حرکت میتواند صغيرة الحجم باشد؛ وقتی صغيرة الحجم بودند، سنگین نیستند بر مادون خودشان، لذا خدا آنها را در بالا آفرید. این دلیل اول بود.
«وَ لان العُضْو الحَاسّ»؛
این دلیل دوم است که بیان میکند بالا آفریدنِ این تجویف عالی، مقتضی هم دارد و نه تنها مانع ندارد. عضو حاس (بهخصوص چشم از بین همه اینها؛ همه حواس دیدبان هستند، علیخصوص چشم که دیدبانیاش از آنها قویتر است) «طَلِیعَةٌ لِلْبَدَنِ»؛ طلیعه بدن هستند، یعنی پیشرو و دیدبان بدن هستند. همانطور که طلیعه لشکر جلوتر از لشکر میرود تا لشکر را از خطرات آگاه کند، این حس هم طلیعه بدن است، یعنی میخواهد بدن را از آفات و خطرات آگاه کند. این صغرای قیاس است که عضو حاس بهخصوص چشم، طلیعه بدن و دیدبان بدن است.
«و أوفق المواضع للطليعة أن يكون مرتفعا مشرفا على غيره»؛
این هم کبرا است. بهترین جا برای طلیعه این است که بالا باشد، جایش مرتفع و مشرف و مسلط بر غیرش باشد تا بتواند به زودی از خطرات آگاه شود و بدن را آگاه کند. نتیجه این است که پس اعضای حس باید در جای مرتفع باشند، یعنی مقتضی دارند که بالای تجویف وسط قرار گیرند.
---
ضرورت وجود امعاء، علل احتیاج بدن به غذا و کیفیت دفع فضولات
مقدمةالمقدمه تمام شد. حالا ببینید، ایشان میخواهد وارد خودِ مقدمه بشود. قبل از اینکه وارد مقدمه بشود، یک خلاصهگیری از حرفهای گذشته میکند:
«فَهَذِهِ هِیَ التَّجَاوِیفُ الَّتِی تَسْکُنُهَا الْأَعْضَاءُ الضَّرُورِیَّةُ فِی قَوَامِ الْحَیَاةِ»؛
این تجاویف ثلاثه که ما توضیح دادیم، تجاویفی هستند (تجاویف عرض شد فضاهای خالی هستند) که ساکن اینها میشوند اعضای ضروری در قوام حیات.
«فِی قَوَامِ الْحَیَاةِ» متعلق به «الضَّرُورِیَّةُ» است؛ یعنی اعضایی که در قوام حیات، ضروری و لازم هستند. اگر حیات حیوانی بخواهد قائم باشد، این اعضاء را لازم دارد. این تجاویفی که ما توضیح دادیم، تجاویفی اینگونه است.
این خلاصهگیری بود از بحث گذشته. حالا ایشان وارد بحث مقدمه میشود. عرض کردیم میخواهد امعاء را تشریح کند. در فصل بعدی دارد مقدمهچینی میکند؛ در مقدمهچینیاش میخواهد یک ذره از مباحث امعاء را بیاورد:
۱. اولاً چرا امعاء آفریده شدند؟
۲. حالا که آفریده شدند، چرا صلب و لین آفریده شدند؟ هم صلب و هم لین (اجتماع ضدین هم نمیشود، بیان میکنیم). این سؤال دوم را دو جور میتوانیم مطرح کنیم: یکی همین که اکنون مطرح کردم بگوییم چرا صلب و لین آفرید؟ یکی اینکه بگوییم چرا عصبی آفرید که هم صلب است و هم لین؟ چرا استخوانی نیافرید که فقط صلب باشد؟ چرا لحمی نیافرید که فقط لین باشد؟ چرا عصبی آفرید که هم صلب باشد و هم لین؟
۳. سؤال سوم این است که چرا دو طبقه آفرید؟ چرا امعاء را دو طبقه آفرید، دو لایه آفرید و دو جدارشان کرد؟
۴. سؤال چهارم این است که چرا الیافی که برای امعاء گذاشت، هم الیاف خارجی و هم الیاف داخلی، همهشان عریض بودند؟ چرا مثل معده یک الیاف طویل و یک الیاف عریض قرار نداد و هر دو را عریض قرار داد؟
این چهار سؤال را ایشان مطرح میکند و تمام جوابها داده میشود و فصل تمام میشود.
ابتداءً ایشان میگوید:
«وَ غَرَضُنَا فِی هَذَا الْفَصْلِ مَقْصُورٌ عَلَى أَعْضَاءِ التَّجْوِیفِ الْأَسْفَلِ»؛
یعنی منحصراً میخواهیم درباره تجویف اسفل بحث کنیم. فصل چهارم که ما اکنون در آن هستیم، درباره اعضای تجویف اسفل بحث میکرد: مری را گفت، معده را گفت، به امعاء هم اشاره کرد. پس این قسمت سه صفحهای که اکنون میخواهیم بخوانیم (که بخشیش را جلسه قبل خواندیم و بخشیش را هم حالا داریم میخوانیم)، این سه صفحه به فصل ما مربوط میشود، به همین فصل چهارم؛ چون ایشان میگوید غرض ما در این فصل مربوط به تجویف اسفل است، به اعضای تجویف اسفل. خب در همین فصل هم که فصل چهارم است، ما اعضای تجویف اسفل را داریم مطرح میکنیم؛ پس میتوانیم بگوییم این سه صفحه ارتباط به این فصل چهارم دارد، لذا در نسخه ما در انتهای فصل چهارم است.
اما از طرف دیگر، در فصل بعد هم ایشان بحث امعاء میکند. عبارت این است: در این فصل ما در اعضای تجویف اسفل بحث میکنیم و از بین اعضای تجویف اسفل هم فقط بحث در امعاء داریم. خب این باز قرینه میشود که این سه صفحه مربوط بشود به فصل بعد. لذا من دیروز عرض کردم که در بعضی نسخ، این سه صفحه در این فصل چهارم است و در بعضی نسخ در فصل پنجم است. در فصل پنجم هم در بعضی نسخ در اول فصل آمده که مقدمه باشد، و در بعضی نسخ در پایان فصل آمده که نتیجه باشد.
عبارت ایشان: «وَ غَرَضُنَا فِی هَذَا الْفَصْلِ مَقْصُورٌ» یعنی منحصر است «عَلَى أَعْضَاءِ التَّجْوِیفِ الْأَسْفَلِ، وَ مِنْ بَیْنِهَا» یعنی و از بین این اعضای تجویف اسفل، غرض ما مقصور است «عَلَى أَعْضَاءِ دَفْعِ الْفُضُولِ الْیَابِسَةِ»؛ بحث ما در مورد اعضایی است که فضول یابسه را دفع میکنند، و اعضایی که فضول یابسه را دفع میکنند امعاء هستند. پس بحث ما در این فصل در امعاء است.
اما چرا قید «یابسه» را آورد؟ فضول یابسه یعنی چه؟
سه نوع فضول برای بدن هست: یکی فضول یابسه، یکی فضول مائیه، و یکی هم فضول هوائیه. وسیله دفع فضول یابسه همین رودهها هستند؛ فضول یابسه همان مدفوع است و وسیله دفعش هم رودهها هستند. اما فضولات مائیه مثل ادرار و عرق، اعضای دفعش روده نیست؛ اعضای دفعش کلیتین، مثانه و غدد عرقی است. فضولات هوائیه که عبارت است از هوای سوخته و بخار ناپاک، اعضای دفعشان اعضای تنفسی است. پس فقط فضولات یابسه است که اعضای دفعشان امعاء (یعنی رودهها) است. لذا ایشان قید «یابسةً» را آورد و نگفت «اعضای دفع فضول»، چون اگر این را میگفت غلط میشد؛ امعاء اعضای دفعِ مطلقِ فضول که نیستند، اعضای دفع فضول یابسه هستند.
«فَلْنَنَشَرِعْ فِی تَشْرِیحِهَا وَ تَعدِیدِ مَنَافِعِهَا»؛ شروع میکنیم به تشریح امعاء و شمردن منافعشان. «فَلْنَنَشَرِعْ» فرع بر «غَرَضُنَا» است؛ چون غرض ما در این فصل مربوط به امعاء میشود، ما شروع میکنیم به تشریح امعاء و شمردن منافع آنها.
«فَنَقُولُ»؛ در ابتدا ایشان بیان میکند که چرا خداوند امعاء را آفرید؟ بعداً آن سؤالهای بعدی مطرح میشود که چرا یابس و لین آفرید، چرا دو طبقه آفرید، چرا الیافش را عریض قرار داد. آنها سؤالهای بعدی است. اکنون سؤال اول این است: چرا اصلاً خداوند امعاء را آفرید؟
قبل از این سؤال، یک سؤال دیگر مطرح است و آن سؤال این است که چرا فضولات به وجود میآیند که برای دفعشان امعاء آفریده شود؟ باز قبل از این سؤال، یک سؤال دیگر هست: چرا بدن غذا میخورد که فضولات داشته باشد؟ اصلاً غذا نخورد و فضولاتی هم به وجود نیاید و روده هم لازم نباشد! پس ابتدا ما باید جواب دهیم چرا انسان غذا میخورد؟ این یک سؤال که باید جواب دهیم. سؤال بعدی: چرا غذایش فضولات دارد که این فضولات باید دفع شود تا خدا برای دفعشان امعاء بیافریند؟ پس دو سؤال اکنون مطرح شد که باید جواب داده شوند: سؤال اول اینکه چرا بدن غذا میخواهد و انسان غذا میخورد؟ سؤال بعدی اینکه چرا فضولات به وجود میآید؟ سؤال سوم اینکه چرا این فضولات باید دفع شوند که اعضای دفع میخواهند؟
سؤال اول را میخواهیم جواب دهیم. ایشان میفرماید بدن انسان از عناصر آفریده شده و قوام این مرکب عنصری به رطوبت است. رطوبت به خاطر حرارتهای درونی و همچنین حرارتهای بیرونی تحلیل میرود، و با تحلیل رفتن این رطوبت، اعضاء تحلیل میروند و احتیاج به ترمیم پیدا میشود. غذا توانایی ترمیم را دارد. پس خداوند این انسان را آفریده و به او اجازه تغذیه بدن داده به خاطر اینکه احتیاج به تغذیه داشته است. علت احتیاجش هم همین بود که اکنون گفتیم: بدنش عنصری است و قوام این مرکب عنصری به رطوبت است، و رطوبت باقی نمیماند و با حرارت داخلی و خارجی تحلیل میرود و عضو تحلیل میبرد و احتیاج به ترمیم دارد، و ترمیم به وسیله غذا انجام میشود. پس بدن طوری آفریده شده که بله، غذا میخواهد. بنابراین، این سؤال که «چرا انسان غذا میخورد؟» پاسخش روشن است؛ چون بدنش این است و این احتیاج را به غذا دارد.
در این توضیحاتی که من بیان کردم، اشاره کردم که قوام بدن به رطوبت است؛ قوام این مرکب عنصری به رطوبت است. بعد هم گفتم این رطوبت به وسیله حرارت خارجی و داخلی تحلیل میرود و به دنبالش جسم و عضو تحلیل میرود. این دو مطلب باید توضیح داده شود: «قوام بدن به رطوبت است» یعنی چه؟ و همچنین «حرارت داخلی و خارجی این رطوبت را تحلیل میبرند» یعنی چه؟
*(سؤال یکی از فضلاء در جلسه)*
قبل از اینکه جزء ما يتحللِ بدن بشود، قبلش باید رطوبت باشد که جزء ما يتحلل بشود. یعنی رطوبت مقدم بر دلیل آوردن برای این است که جزء ما يتحلل شود. دلیل اینکه چرا غذا میخوریم این است که رطوبت کسب شود و بعد رطوبت جزء ما يتحلل شود. رطوبت از اول لازم است، قبل از غذا هم لازم است. قبل از اینکه انسان شروع کند به غذا خوردن، رطوبت قوام جوهر انسان است، مقوم جوهر انسان است، پس لازم است. بعد این رطوبت کم میشود و دوباره باید ترمیم شود.
استاد: قبل از غذا خوردن هم رطوبت باید باشد تا بدن، بدن بشود، وگرنه بدن، بدن نمیشود. اکنون بیان میکند این مسئله را که رطوبت قوام جوهر بدن است یعنی چه.
بدن از عناصر ساخته میشود؛ خب یکی از عناصر آب است که رطوبت در آن هست. حالا اگر این رطوبت نبود، بدن خشک بود. بدنِ خشک، اگر خشکیِ محض باشد که قابل ریزش شدن است (یعنی قابل پراکنده شدن است) که اصلاً ترکیب باقی نمیماند؛ چون دیدهاید مثلاً کلوخ خشک باشد—البته کلوخ یک ذره چسبندگی دارد—بعضی چیزها وقتی خشک شوند از هم میپاشند. آن رطوبت نگهشان میدارد و ترکیبشان را حفظ میکند، ولی وقتی خشک شدند و رطوبت را از دست دادند، دیگر نمیتواند این ترکیب حاصل باشد و اجزاء پخش میشود. بعضیها هم پخش نمیشوند، یکجور چسبندگی در رطوبتشان هست، بعد از اینکه این رطوبت خشک میشود، اینها همینطور سفت باقی میمانند. انسان اگر رطوبتش از بین برود و اجزائش پخش شود که اصلاً مرکب عنصری باقی نیست؛ اگر اجزایش پخش نشود، مرکب عنصری باقی است ولی بر اثر خشک شدن قدرتی ندارد، هیچ فعالیتی ندارد، نه حس دارد و نه حرکت، مثل جای سنگ است، مثل کلوخ است.
پس رطوبت، قوام جوهر انسان است. اصلاً این ترکیب بدون رطوبت ممکن نیست. اینچنین رطوبتی که حافظ ترکیب است، به آن میگویند «رطوبت غریزیه». این اگر زیاد شود یا کم شود، خب مریضی عارض میشود؛ حالا یا مریضیای که از آن تعبیر میکنیم مثلاً به گرسنگی، یا نه، یک مریضیای که واقعاً مریضی است و باید مداوا شود. گاهی رطوبت کم میشود انسان گرسنه میشود، آن خب یک نوع مریضی است اما مریضیای که به مداوا احتیاج ندارد و تغذیه کافیاش است. اما یک وقت رطوبت خشک میشد و مریضی متعارف به وجود میآورد که احتیاج به مداوا داریم. در هر صورت اگر رطوبت خشک شد، بدن احتیاج به تغذیه یا مداوا دارد.
و این رطوبت اندازه خاصی دارد که به آن میگوییم رطوبت غریزیه. زیاد شود یا کم شود مشکل به وجود میآورد؛ حتی اگر زیاد هم شود مشکل به وجود میآورد، کم هم شود همینطور. در یک حدی باید بماند. البته آن حدی هم که میگوییم یک حد شخصی نیست، یک حدی است با عرض عریض؛ ممکن است مثلاً فرض کنید ۱۰ درجه رطوبت تا ۱۵ درجه باشد، این ۵ درجه رطوبت کم و زیاد نباید باشد. ۵ درجه میتواند تغییر کند، ولی مثلاً از ۱۰ درجه کمتر نباید باشد و از ۱۵ درجه بیشتر نباید باشد، وگرنه مریضی عارض میشود.
خب، پس رطوبت برای بدن لازم است. بعد گفتیم که حرارت داخلی و خارجی: بدن حرارت غریزی دارد که حرارت داخلیاش است. قلبش داغ است، کبد داغ است، خود روح بخاری گرم یا داغ است، اینها عامل گرمی بدن هستند و در بدن حرارت غریزی تولید میکنند. این حرارت غریزی غذا میخواهد، غذاهاش هم همان رطوبت غریزی است. پس حرارت غریزی، رطوبت غریزی را کم میکند؛ این حرارت داخلی. حرارت خارجی هم داریم: حرارت خارجی خودِ همین تابش آفتاب است، این خودش حرارت خارجی تولید میکند و بدن ما را گرم میکند و همین هم باعث میشود که رطوبتهای بدن ما کم شود. گذشته از این، ما فعالیت میکنیم؛ فعالیتها از طریق حرکت است، حرکت هم تولید حرارت خارجی میکند و این حرارت خارجی هم مسلط میشود و رطوبت بدن ما را خشک میکند.
پس هم حرارت غریزی از داخل و هم حرارت خارجی (چه مثل خورشید باشد و چه مثل حرکتی که در اثر تلاش به وجود میآید) اینها همه حرارتهایی هستند که باعث میشوند رطوبت غریزی کم شود. خب، توضیح دادیم وقتی رطوبت غریزی کم شد و رطوبت تحلیل رفت، عضو به تبعش تحلیل میرود و بعد هم احتیاج به غذا پیدا میشود. با این بیان، ایشان توضیح داد که احتیاجی به غذا هست و راه دیگری هم ندارد؛ چون بدن از عنصر ساخته شده، آن هم به این صورتی که توضیح دادیم. لذا احتیاج به غذا دارد، مگر اینکه خداوند بدن را از یک چیز دیگر بیافریند که خب آن غذا نخواهد، وگرنه بدن ما چون از عنصر آفریده شده، با این توضیحاتی که داده شد احتیاج به غذا دارد.
تطبیق عبارت:
«فَنَقُولُ: إِنَّ الْخَالِقَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ الْإِنْسَانَ مُرَکَّباً مِنْ عَنَاصِرَ مُتَضَادَّةٍ»؛
چون آفرید انسان را مرکب از عناصر متضاد؛ عناصری که رطوبتش به توسط حرارتش از بین میرود. بالاخره یک عنصر نار است و یک عنصر ماء؛ آن نار حرارت غریزی تولید میکند، این ماء رطوبت غریزی تولید میکند، این دو تا با هم متضادند. آن حرارت غلبه میکند و از رطوبت به عنوان غذا استفاده میکند و رطوبت کم میشود. پس خداوند از عناصر متضاد، بدن انسان را آفرید.
«وَ جَعَلَ قَوَامَ جَوْهَرِهِ مِنَ الرُّطُوبَةِ»؛
و قوام جوهری این انسان را هم از رطوبت قرار داد (این را هم توضیح دادم).
«وَ کَانَ الْحارُّ الَّذِی فِیهِ»؛
یعنی هارّ غریزی که در خود انسان است، «وَ الْحارُّ الْمُحِیطُ»؛ آن حرارت خارجی که محیط به بدن انسان است (حالا چه حرارت از طریق خورشید باشد و چه حرارت از طریق حرکت و تلاش خودمان باشد)، «یُحَلِّلُ»؛ هم هارّ غریزی و هم هارّ محیط هر دو تحلیل میبرند جوهر این انسان را، یعنی رطوبتش را تحلیل میبرند و بعد هم به دنبال تحلیل رطوبت، این اعضاء و جوهر اعضاء تحلیل میرود.
«وَجَبَ»؛ جواب «لَمَّا» است. چون خدا انسان را مرکب از عناصر آفرید و در او رطوبت قرار داد و رطوبت غذا شد برای این دو حرارت، چون چنین شد:
«وَجَبَ أَنْ یُدَبِّرَ بِحِکْمَتِهِ لِبَدَنِهِ تدبیرا»؛ واجب شد به حکمتش تدبیر کند برای بدن انسان تدابیری را که «یَحْصُلُ لَهُ» برای این بدن «بِهِ» به وسیله این تدبیر «بَدَلُ مَا یَتَحَلَّلُ عنه»؛ حاصل شود بدل آنچه که تحلیل میرود از این بدن. از این بدن چیزهایی تحلیل میرود، آنگاه خداوند تدبیر کرده که برای این بدن بدل حاصل شود. بدل چیست؟ غذا است. پس چیزهایی را خدا به عنوان غذا برای بدن انسان آماده کرد.
ولی توجه دارید غذای انسان غذایی نیست که خود به خود آماده باشد، بلکه باید در دستگاه تغذیه برود تا آماده شود؛ لذا خدا دستگاه تغذیه را هم آفرید. این را هم اشاره میکند ابنسینا که درست است غذا لازم است، ولی غذا یک چیزِ آماده نیست؛ از جهاتی آماده هست، ولی اینها غذای بالقوه هستند، آن غذای بالفعل آماده نیست. غذای بالفعل را این دستگاههای تغذیه باید آماده کنند. دستگاههای تغذیه چیست؟ مری هست، معده هست و وابستگان (یعنی مثل کبد و طحال و اینها)، اینها باید غذا را آماده کنند. لذا خدا این دستگاهها را هم در بدن انسان آفرید تا بتوانند غذای بالفعل انسان را آماده کنند.
«فَهَیَّأَ لَهُ»؛ یعنی چون این بدن احتیاج به بدل داشت، خدا مهیا کرد برای این انسان (یا برای این بدن) «مِمَّا یَحْضُرُهُ»؛ از چیزهایی که اطراف انسان حاضرند. ضمیر «یَحْضُرُهُ» را به انسان برگردانید؛ یعنی آنهایی که در اطراف انسان حاضرند، آماده کرد اجسامی را که این اجسام میتوانند غذای انسان باشند. همه چیزی که اطراف انسان است غذا نیست، مثلاً سنگ و خاک غذا نیستند، در اطراف انسان هستند و «حاضر عند الإنسان» هستند ولی غذا نیستند. بین آن چیزهایی که «یَحْضُرُهُ» (یعنی پیش انسان حاضر است)، اجسامی را آماده کرد که «مِنْ شَأْنِهَا أَنْ تَسْتَحیلَ إِلَى مُشَاکَلَةِ جَوْهَرِهِ»؛ از شأن این اجسام این است که متحول شوند به سمت مشاکلت جوهر انسان؛ یعنی غذاهای بالقوهای باشند که قابلاند با تحول، غذای بالفعل شوند که وقتی غذای بالفعل شدند، مشاکل جوهر انسان شوند که بتوانند جوهر انسان را ترمیم کنند.
«فَتَسُدُّ»؛ یعنی این اجسام بعد از اینکه مشاکل شدند، جانشین بشوند به جای متحلَّل از این انسان (یا متحلَّل از این بدن انسان، فرق نمیکند). یعنی آن قسمتی که از بدن انسان تحلیل رفته، به توسط این مشاکل، جانشین پیدا کند.
و این اجسام یا آن چیزی که متحول میشود به شکلِ مشاکلِ جوهر انسان، خب غذا است. عرض کردم غذا آماده نیست، یعنی غذای بالفعل آماده نیست؛ غذای بالقوه شاید آماده باشد، ولی غذای بالفعل... البته غذای بالقوه هم همیشه آماده نیست، انسان باید با پختوپز و اینها آمادهاش کند. حالا از آن بگذریم، خود غذای بالقوه حالا به هر وسیله آماده شد یا آماده بود، وقتی میخواهد غذای بالفعل شود، خود به خود بالفعل نمیشود، احتیاج به دستگاههای تغذیه دارد که خداوند هم دستگاه تغذیه را آفرید.
«و أعد له أعضاء فيها ينضج هذا الشىء الذي هُوَ غِذَاءٌ»؛
یعنی قرار داد برای این غذا اعضایی را که در آن اعضاء ينضج میشود این چیزی که غذا است؛ یعنی غذا وقتی رفت در آن دستگاهها، نُضج پیدا میکند. نُضج پیدا میکند یعنی چه؟
«یَسْتَحیلُ إِلَى قَبُولِ مُشَاکَلَتِهِ»؛
متحول میشود به صورتی که بتواند قبول کند مشاکلت انسان را (یا مشاکلت بدن انسان را)؛ یعنی متحول میشود مثلاً به کیلوس یا به خون، که تازه میتواند قبول کند مشاکلت بدن انسان را، که بعد هم در آخر کار، مشاکل بدن انسان میشود و کار تغذیه تمام میشود.
این اعضایی که کارشان نُضج این غذا است چیستند؟
«و هذه الأعضاء هي الكبد و المعدة و ما يجرى معهما»؛
مثل کبد و معده و آنچه خادم اینها است (مثلاً با معده، مری خادم است؛ با کبد، آن رگهای وریدی خادم هستند) هر کدام با همراهان خودشان مشغول فعالیت میشوند.
در حقیقت این خامخواریهایی که میکنند و میخورند، متناسب با مشاکلت انسان نیست؛ ابتدا مشاکل نیست ولی مشاکل میشود. حالا فرض کنید کسانی که گوشت میخورند یا گیاه میخورند، هر دو غذای بالقوه میخورند، هر دو غذا میخورند و هر دو غذا، غذای بالقوه است که تبدیل به بالفعل میشود. حالا کسی فقط گوشت خالی خورد بازم غذای بالقوه است، کسی گیاه خالی خورد بازم غذای بالقوه است. این غذای بالقوه وقتی رفت در دستگاههای غذایی، آخر سر میشود غذای بالفعل و مشاکل میشود. همه اینها مشاکل میشوند، منتها حالا ممکن است کسی گوشت نخورد از یک جهاتی مثلاً مریض شود، یا مثلاً فرض کنید گیاه نخورد از یک جهاتی مریض شود؛ ولی فرق نمیکند، چه گیاهخوارِ خالی باشد، چه گوشتخوارِ خالی باشد، چه هر دو را با هم بخورد، بالاخره غذای بالقوه خورده که با تحول باید غذای بالفعل شود.
*(پرسش یکی از فضلاء در کلاس درس)*
مثلاً در حیوان مثل شیر و اینها، دیگر علف که نمیخورند، معمولاً از گوشت استفاده میکنند.
استاد: بدنش یکجوری ساخته شده که مشاکلت با این است که باید این را بخورد، ولی اینطوری نیست؛ از خیلی چیزها دارد استفاده میکند.
*(ادامه اشکال و گفتگو در کلاس)*
شاگرد: آیا گوشت در حیوانات درنده که میخورند مشاکل میشود و حیوانات چرنده علفی که میخورند مشاکل میشود؟ حالا اگر برعکس شد نمیخورند، هیچگاه درنده علف نمیخورد و هیچگاه هم چرنده گوشت نمیخورد. ولی حالا اگر اینطور شد، آیا این غذای بالقوه نیست و مشاکل نمیشود؟
استاد: هنوز تجربه نشده، شاید بشود. آن حیوان نمیخورد، ولی اگر خورد شاید مشاکل بشود.
شاگرد: حرارتش زیاد است، حلاوتش گوشت میطلبد، حلاوتش از آن علف بیشتر است. از طرف دیگر شیر اصلاً نمیتواند گوشت درست کند...
استاد: حالا حرارت زیاد، اگر گوشت را ذوب میکند، علف را به طریق اولی ذوب میکند. مگر علف را از بین ببرد و متحول نکند. عرض میکنم این تجربه نشده، مگر اینکه شما بگویید حرارت بدن درنده بسیار زیاد است و این حرارت اقتضاء میکند که تسلط بر گوشت پیدا کند، اگر تسلط بر گیاه پیدا کند گیاه را ضایع میکند نه اینکه متحول کند؛ این را ثابت کنید بله درست است.
شاگرد: این حیوان قطعاً بیمار میشود و از بین میرود دیگر.
استاد: بله، خب میدیدیم اگر گوسفند را غذاهاش را مختلف میکردیم، مثلاً یکدفعهای عوض میکردی مریض میشد. مثلاً گاهی نان خشک هم میدادند، گاهی جو میدادند، گاهی فلان چیز؛ اگر یکدفعهای علفش را عوض میکردی، میدیدی حیوان تغییر میکند.
شاگرد: مرغ همه چیز میخورد...
استاد: مرغ همه چیز میخورد. حالا شاید بیان میکنم تجربه نشده، ولی با این استدلالها شاید بتوانید ثابت کنید.
خب، مطلب بعدی این است که خداوند میدانست قبل از اینکه انسان را بیافریند—نه اینکه اول آفرید بعداً تجربه کرد و دانست! بلکه از اول میدانست—«بِسَابِقِ عِلْمِهِ» (یعنی از قبل میدانست) که غذا در صورتی که متحول شود به غذای بالفعل (یعنی مشاکل با اعضایش باشد)، یک فضولاتی پیدا میکند که آنها نمیتوانند جذب بدن شوند. قسمتهای لطیفِ این غذای بالقوه را این انسان میگیرد و تبدیل به غذای بالفعل میکند، قسمتهای غلیظش را نمیتواند. خدا این را از اول میدانست، لذا میدانست که این غذا فضولات دارد. اگر امعاء را برای خروج این فضولات نمیآفرید، این فضولات در بدن باقی میماندند و آسیب به بدن میرساندند. بنابراین، خداوند برای فضولات، وسیله دفع آفرید، همانطور که برای غذا وسیله جذب آفرید؛ هم وسیله آفرید که این غذا جذب شود و هم وسیله آفرید که فضولات غذا—که نمیتوانند صرف درست کردن مشاکل بدن شوند—خارج شوند. لذا امعاء آفریده شد.
تا اینجا ایشان بیان کرد که باید امعاء آفریده شود؛ چون بدن انسان طوری ساخته شده که به غذا احتیاج دارد، غذا هم غذای بالقوه است و باید بالفعل شود، در وقتی هم میخواهد بالفعل شود فضولات پیدا میکند (چون همهاش بالفعل نمیشود) و فضولات هم نمیتوانند بمانند و باید خارج شوند. اگر باید خارج شوند، وسیله خارج شدنشان هم باید باشد که روده است. با این بیان ایشان ثابت شد که روده حتماً باید آفریده شود.
«وَ لَمَّا عَلِمَ»؛ خداوند به سابق علمش (یعنی علمی که قبل از خلق انسان داشت، بلکه اصلاً قبل از خلقت جهان، بلکه در ازل این علم را داشت) علم داشت خداوند «بِسَابِقِ عِلْمِهِ أن الجسم الذي هو الغذاء ليس يمكن طبيعة الإنسان أن تحيله كله إلى مشاكلة بدنه»؛ ممکن نیست طبیعت انسان را که متحول کند این غذا را، کل این غذا را به مشاکلت بدن خودش. ممکن نیست که تمام این غذا را تبدیل به مشاکلت کند.
«بل البعض اللطيف منه»؛
بلکه تبدیل میکند بعض لطیف از این غذا را. خب بعض لطیف که تحول یافت، میرود عضو را ترمیم کند؛ آن بعضی که متحول نشده، آن فضلی که باقی مانده چه میشود؟
«وَ یَبْقَى مِنْهُ فَضْلٌ مُؤْذٍ»؛
و باقی میماند از این غذا فضلی اذیتکننده به احشاء این انسان.
«خَلَقَ لَهُ»؛ جواب «لَمَّا» است. چون خدا میدانست که همه غذا صرف ترمیم نمیشود بلکه اضافهای که موذی است باقی میماند، «خَلَقَ لَهُ» برای این انسان «آلَاتِ دَفْعِ الْفَضْلِ» را که امعاء هستند.
«کَمَا خَلَقَ لَهُ آلَاتِ جَذْبِ الْغِذَاءِ»؛ همانطور که برای انسان آلات جذب غذا را آفرید، آلات دفع غذا را هم آفرید. آلات دفع غذا چیست؟ امعاء.
پس تا اینجا معلوم شد که امعاء باید آفریده شوند. سؤال اول جواب داده شد که چرا خلق امعاء لازم است.
سؤال دوم را اکنون میخواهیم شروع کنیم که چرا خدا این امعاء را صلب و لین آفرید؟ یا تعبیر را عوض کنیم (سؤال دوم را بیان کردم دو جور میتوانیم تعبیر کنیم) تعبیر را عوض کنیم بگوییم چرا خداوند امعاء را از جنس عصب آفرید که هم لین است و هم صلب؟ چرا از جنس استخوان نیافرید که فقط صلب است؟ چرا از جنس گوشت نیافرید که فقط لین است؟ این سؤال دوم است که باید جواب داده شود که به دو نحوه مطرحش کردهاند.
بله، بخواهم بخوانم طول میکشد، بگذارید برای جلسه بعد. جلسه بعد یک خرده شاید کوتاه باشد.
---