« فهرست دروس
درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/07/19

بسم الله الرحمن الرحیم

تشریح ساختار معده و منافذ فوقانی و تحتانی آن/فصل چهارم در تشریح اعضای هضم غذا /فن هشتم طبیعیات

 

موضوع: فن هشتم طبیعیات/فصل چهارم در تشریح اعضای هضم غذا /تشریح ساختار معده و منافذ فوقانی و تحتانی آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

ساختار کالبدشناختی معده و منافذ فوقانی و تحتانی آن

فن هشتم از طبیعیات شفا، کتاب الحیوان، صفحه دویست و نود و شش، سطر نهم. «و في أسفل المعدة ثقب تتصل به المعا الاثنى عشرى. و هذا الثقب يسمى البواب»[1] ابن‌سینا در این فصل، در ابتدا مری را تشریح فرمود و پس از آن به تشریح معده پرداخت. بعد از ارائه تشریح مختصری که در مورد معده داشتند، به بیان این مطلب که معده در فرآیند هضم احتیاج به حرارت دارد پرداخت. پس از آن که این بحث به پایان رسید، برای بار دوم به تشریح معده مراجعت می‌نماید.

ایشان می‌فرمایند که همان‌گونه که در جلسه گذشته معروض داشتم، معده دارای یک شکل کروی است که «متطاولت الطرفین» می‌ باشد؛ بدین معنا که از دو طرف کشیده شده است. دو جانب آن مدور نیست، بلکه دو طرف آن کشیده است. یک طرف آن «فم ‌المعده» است که محل ورود طعامی است که اراده شده است هضم گردد؛ طرف دیگر آن «بواب» است که محل خروج طعامی می ‌باشد که هضم گشته است. ایشان می‌فرمایند که در انتهای معده سوراخی وجود دارد که به اولین قسمت از روده‌ها، یعنی به «اثنی‌عشر» متصل است؛ که بعداً در بحث مخصوص به خود، ان‌ شاء الله خواهد آمد که روده دارای شش قسمت است و اولین قسمت آن که متصل به معده می‌باشد، «اثنی‌عشر» است.

اکنون ایشان می‌فرمایند که سوراخی که در انتهای معده قرار دارد به روده اثنی‌عشر متصل است و این سوراخ نامش «بواب» می‌باشد. آن سوراخ بالایی نامش فم ‌المعده بود و این یکی بواب است. سپس سوراخ بالا که محل ورود غذا بود، آن از این سوراخ پایین وسیع‌تر است؛ به این جهت که آن سوراخ پایین برای غذای هضم شده است که عبور آن آسان می ‌باشد. اما سوراخ بالا برای غذایی است که جهت هضم شدن می‌آید و هنوز هضم نگردیده است و ورود آن دشوار می ‌باشد. به این سبب، سوراخ بالا که محل ورود غذای هضم نشده است وسیع‌تر آفریده شد و آن سوراخ پایینی تنگ‌تر آفریده شد.

تشریح متنی بواب و تبیین علل تفاوت در وسعت منافذ

پس از آن، ایشان تنها اراده دارند که در این لحظه سوراخ پایین را توضیح دهند. در مقام توضیح، ابتدا فرمودند که به روده اثنی‌عشر متصل می ‌گردد؛ این حکم نخست بود. حکم دوم ایشان مقایسه ‌ای بود که میان این سوراخ پایینی و بالایی انجام دادند و فرمودند که پایینی تنگ‌تر از بالایی است. حکم سوم ایشان این است که این منفذ پایین تا زمانی که هضم انجام نشده است، بسته می ‌باشد؛ سپس باز می‌ گردد تا آن که دفع به اتمام برسد. بنابراین این سوراخ پایین مسدود می ‌شود تا هضم تمام گردد، و باز می ‌شود و باز باقی می ‌ماند تا دفع به پایان برسد. این نیز حکم بعدی است. این‌ها مطالب سهلی است و در حال حاضر بیش از این به توضیح احتیاج ندارد. سه حکم در مورد آن سوراخ پایین معده ذکر فرمودند.

کتاب را با متن تطبیق نمایم؛ در صفحه دویست و نود و شش هستیم، سطر نهم: «و في أسفل المعدة»، یعنی سوراخی در قسمت زیرین معده وجود دارد که «تتصل به»، به این سوراخ متصل است «المعا»، یعنی روده اثنی‌عشری، که عرض کردم نخستین قسمت از آن شش قسمت روده می‌باشد. «و هذا الثقب»، یعنی این سوراخی که به روده اثنی‌عشری متصل می‌گردد، «بواب» نامیده می‌شود. این حکم اول ایشان بود که همانا اتصال به روده اثنی‌عشر است. حکم دوم مقایسه‌ای است که با سوراخ بالا، یعنی با فم ‌المعده صورت می ‌پذیرد: «و هو»، یعنی این سوراخ پایین، «أضیق من الثقب الأعلی»، یعنی از سوراخ بالا تنگ‌تر است.

«لأنه»، زیرا این سوراخ پایین منفذ و محل عبور غذایی است که هضم شده و رقیق گشته است؛ «مهضوم المرقق». یعنی هضم گشته و رقیق شده است. از این رو اگر این سوراخ تنگ هم باشد، این غذای هضم شده و رقیق شده توانایی دارد که از آن عبور نماید؛ به این جهت دیگر وسیع آفریده نشد، چرا که احتیاجی به وسعت آن نبود. أما «و ذلك منفذ لخلافه»، ذلک یعنی سوراخ بالا؛ سوراخ بالا که فم ‌المعده است، این نیز منفذ است و این نیز محل عبور است، «اما لخلاف مهضوم المرقق» می‌باشد؛ یعنی مسیری است برای غذایی که هضم نشده و رقیق نیز نگشته است. بنابراین احتیاج دارد که معبر آن وسیع باشد. به این سبب، خداوند سوراخ بالا را وسیع آفرید، چرا که غذای سنگین و سفت اراده دارد از آن عبور کند، اما پایین را تنگ آفرید، زیرا که احتیاجی به وسعت نداشت و غذای مهضوم مرقق می‌خواست از آن گذر نماید. این دو حکم.

سازوکار انسداد بواب و منابع سه‌گانه تغذیه معده

حکم سوم: «و هذا المنفذ ينضم إلى أن يقضى (یا ینقضی)»، هم نسخه «یُقضی» موجود است و هم نسخه یَنقضی، ولیکن چه در شفا و چه در قانون، پس از یَنقضی کلمه «هضم» را آورده‌اند. کلمه هضم از عبارت ما ساقط گشته است، یعنی بایستی موجود باشد و در غیر این صورت عبارت ناقص است. «و هذا المنفذ ينضم إلى أن يقضى الهضم»، یعنی این منفذ بسته می‌ شود تا هضم به پایان برسد. بدین معنا که هنگامی که معده مشغول هضم است، این منفذ بسته است. پس از آن که هضم به پایان رسید، این منفذ باز می ‌گردد.

دانش پژوه: در قسمت پایین نسخه بدل تهران مطلب دیگری نگاشته شده است.

استاد: خیر، آن هم صحیح نیست؛ کلمه یَنفی که نوشته شده درست نمی‌باشد. نسخه یا «یَقضی» است و یا «یَنقضی»، و هر کدام که باشد پس از آن کلمه الهضم باید افزوده گردد.

«هذا المنفذ ینضم»، یعنی بسته می‌شود تا هضم منقضی گردد. «بعد ثم ینفتح»، کلمه «ثم» یعنی پس از آن که هضم منقضی شد و معده غذا را هضم نمود، «یَنفتح»، این در باز می‌شود، این سوراخ باز می‌گردد. باز، باز باقی می‌ماند تا «ان یُقضی الدفع» یا «الی ان ینقضی الدفع»، هر دو نسخه را در اختیار داریم، تا دفع به پایان برسد. تا زمانی که هضم به اتمام نرسیده است، این سوراخ بسته است. تا زمانی که دفع پایان نیافته است، این سوراخ باز می‌باشد. مطلب روشن است.

مطلب بعدی در خصوص غذای معده است. معده خوب، یکی از اعضای بدن می‌باشد؛ او نیز همانند سایر اعضا تحلیل می‌رود و احتیاج به ترمیم، یعنی احتیاج به غذا دارد. اکنون اراده داریم بنگریم که معده از چه غذایی بهره‌ برداری می‌کند؟

ایشان می‌فرمایند سه گونه غذا برای معده وجود دارد و معده از سه نوع غذا استفاده می‌نماید. یکی غذایی است که خود معده مشغول هضم نمودن آن غذا می‌باشد. طعام تا زمانی که در معده است، غذای خود معده نیز می‌گردد؛ یعنی معده از همین غذا که هضم شد و کیلوس گشت، استفاده می‌نماید. دیگر منتظر نمی‌ماند که این غذا به خون مبدل گردد و آن مراحل بعدی هضم را سپری نماید. همان مرحله دوم هضم که به انجام رسید و این ماده به کیلوس مبدل شد (یا مرحله اول هضم که کیلوس گشت)، کار تمام است و از آن استفاده می‌نماید. پس غذایی که در خود معده موجود است و معده مشغول هضم آن غذا می‌باشد، همان مورد مصرف برای معده است؛ این اول.

تغذیه از کبد در شرایط اضطرار و تبیین متنی آن

دوم؛ این کیلوس به کبد می‌رود، در کبد هضم دوم پیدا می‌کند، پس از آن در رگ داخل می‌شود و بعد از آن نیز می‌رود و به جسمی که محتاج غذاست متصل می‌گردد. چهار مرتبه هضم پیدا می‌کند تا به جسم غذاگیر مبدل گشته و جسم غذاگیر را ترمیم نماید. پس آن رگ‌ها خون را به عنوان غذا به تمام اعضا می‌رسانند، از جمله این عضو که معده است، به معده نیز می‌رسانند. پس معده هم از غذایی که کیلوس گشته و هضم ناقص دارد استفاده می‌کند و هم از آن غذایی که از طریق رگ به صورت خون در آن وارد می‌گردد از آن بهره می‌جوید. این شد دو مورد. سوم؛ گاهی از اوقات گرسنگی شدیدی بر معده عارض می‌گردد. غذایی تناول نگشته است و این معده گرسنه می‌شود. اعلام گرسنگی نیز نموده است ولیکن شخص غذا میل نکرده است.

در این صورت، از کبد، این معده خون می‌مکد. در مواقع عادی، کبد از معده کیلوس می‌مکد؛ در این مواقع اضطراری، معده از کبد خون می‌مکد. یک خون پاکیزه ‌ای از کبد وارد معده می‌گردد و معده از آن نیز استفاده می‌نماید. بنابراین سه جور غذا برای معده وجود دارد: اول آن که از همان غذایی که در حال هضم آن است و آن را برای سایر اعضا مهیا می‌سازد، خودش استفاده می‌نماید پیش از آن که این غذا مراحل بعدی هضم را طی کند. دوم آن که از خونی که هضم سوم را پشت سر گذاشته و مهیا گشته است که هضم چهارم پیدا نماید، از خونی که در رگ‌ها جریان دارد از آن استفاده می‌کند. سوم از خونی که در کبد موجود است می‌مکد. این مورد سوم را در زمان اضطرار به انجام می‌رساند، آن دو مورد دیگر در زمان عادی به وقوع می‌پیوندد.

«و اعلم أن المعدة تغتذی من وجوه ثلاثة»، یعنی از سه طریق تغذیه می‌نماید. «أحدها بما یتعلل به»، کلمه «بما یتعلل به» یعنی بما یشتغل به، به آن چیزی که مشغول به آن است؛ به تدریج از آن استفاده می‌کند. هم عروق ماساریقا که رگ‌های مرتبط به معده هستند در حال مکیدن این کیلوس و ارسال آن به سمت کبد می‌باشند تا هضم‌های بعدی صورت پذیرد، و هم خود معده در حال استفاده از این ماساریقا می‌باشد. «أحدها بما»، یعنی تغذیه می‌کند به آن أجسام که «یتعلل به»، یعنی معده مشغول به آن اجسام است، بدین معنا که مشغول به هضم کردن آن‌ها می‌باشد.

تحلیل عروق و پاسخ به پرسش‌های پیرامون هضم

«و الطعام بعد فیها»، (کتاب ما «یعد» دارد، «یعد» خوب نیست؛ هم در نسخه شفا و هم در نسخه قانون واژه «بعد» را دارند.) «و الطعام بعد فیها»، در حالی که طعام هنوز در خود معده موجود است؛ آن زمانی که طعام هنوز در خود معده هست و معده مشغول به آن می‌باشد، در آن وقت از آن استفاده نموده و تغذیه می‌نماید، نه هنگامی که خارج شد. زمانی که این کیلوس خارج شد دیگر این کیلوس به سمت معده مراجعت نمی‌کند. معده از کیلوس خارج گشته استفاده نمی‌نماید، بلکه از کیلوسی استفاده می‌کند که «بعد فیها»، یعنی هنوز در معده موجود است. بله. «أحدها»، یکی از مواردی که تغذیه می‌نماید این است که معده تغذیه می‌کند به آنچه که مشغول به آن است، در حالی که طعام هنوز در معده می‌باشد و خارج نگشته است. این مورد نخست.

«و الثانی بما»، یعنی یتغذی بما، این معده تغذیه می‌کند به چیزی که «یأتیها»، یعنی پیش معده می‌آید. آن چیزی که پیش معده می‌آید چیست؟ عبارت است از غذایی که در عروق وجود دارد. کدام عروق؟ عروقی که در تشریح عروق ذکر گشته‌اند. در تشریح عروق بیان شده است که دو نوع غذا ما در عروق داریم؛ یکی غذایی که به جسم مبدل می‌گردد و آن در درون ورید جاری است، یکی هم غذایی که عبارت است از هوا و روح بخاری که در شریان جاری می‌باشد. همان‌گونه که سایر اعضا از این دو غذا استفاده می‌نمایند (البته یکی نامش غذا نیست ولیکن خوب، در حال حاضر من از باب تسامح نام آن را غذا نهادم)، همان‌گونه که سایر اعضا از این دو غذا استفاده می‌کنند، معده نیز از این دو غذا استفاده می‌نماید. این دوم.

«و الثالث»، مورد سوم، یعنی سومین غذایی که برای معده وجود دارد این است که «بما»، یعنی یتغذی به آنچه که گاهی ریخته می‌شود «الیها»، به سمت معده؛ «ینصب الیها». واژه گاهی را معنا می‌نماید: گاهی در چه زمانی؟ «عند الجوع الشدید». این معنای کلمه «قد» می‌باشد. گاهی ریخته می‌شود به سمت معده، گاهی یعنی در زمان گرسنگی شدید. از کجا ریخته می‌شود؟ «من الکبد دم أحمر نقی»، یعنی از جانب کبد خون سرخ پاکیزه‌ای به سمت معده می‌آید «فیغذوها»، یعنی این خون به آن معده غذا می‌دهد. ضمیر «یغذو» به «دم» رجوع می‌کند و ضمیر «ها» نیز به معده بازمی‌گردد. این دم نقی به معده غذا می‌دهد. خوب این مطلب به پایان رسید.

پرسش و پاسخ در باب فعالیت قوه طبیعی در معده و کبد

دانش پژوه: ببخشید، وجه سوم ایشان در حال حاضر خیلی نمی‌توان گفت که مثلاً اشکالی به آن وارد است، ولیکن به وجه اول این اشکال می‌تواند مطرح گردد که اولاً به چه علتی ما می‌گوییم که معده از خود این غذا دارد استفاده می‌کند؟ اگر به این صورت باشد همین بحث در جگر هم بایستی مطرح گردد، این یک مطلب. حالا شاید در بحث جگر مطرح شود، بنده مطلع نیستم. بحث بعدی این است که مگر ما نمی‌گوییم جگر قوه نباتیه را دارد به تمام اعضا افاضه می‌کند و غذارسانی می‌نماید؟ این دارد خارج از این قوه، یعنی سیستم بدنی دارد اعمال می‌شود؟ یعنی دارد فقط یک چیزی را می‌گیرد که هیچ قوه نباتی ندارد و فقط صرفاً ماده است؟ چرا که آن غذایی که دارد می‌آید با قوه می‌آید، یعنی از طریق قوه نباتی دارد می‌آید.

استاد: بله. غذا از همان لحظه نخست که وارد دهان می‌گردد، قوه طبیعی فعالیت خود را آغاز می‌نماید؛ قوه طبیعی فعالیتش را شروع می‌کند. در معده هم که وارد می‌شود باز قوه طبیعی در حال فعالیت است، در کبد هم به همین صورت می‌باشد. تمام دوران غذا از ابتدای ورود در دهان تا انتهای هضم چهارم به وسیله قوه طبیعی صورت می‌پذیرد. یعنی همان قوه غاذیه. قوه غاذیه از همان ابتدا مشغول می‌گردد و دارای مراحلی می‌باشد. معده از مواردی است که ضرورت نمی‌بیند مراحل به پایان برسد؛ از آن موردی که مراحلش تمام شده نیز استفاده می‌نماید که «الثانی» بود؛ از ابتدا نیز استفاده می‌کند، همان‌گونه که کبد از محصول کار خود بهره‌برداری می‌نماید.

کبد چه عملی انجام می‌دهد؟ کبد که از کیلوس...

دانش پژوه: آخر قلب و کبد با این همه که گرم هست، از خودشان استفاده نمی‌توانند بکنند، یعنی از کبد بهشان غذارسانی می شود، بعد معده می‌خواهد سه تا هضم باقیمانده را خودش، که گرمایش به اندازه قلب و کبد نیست، اعمال بکند؟

استاد: معده از کار خود استفاده می‌نماید، از لقمه استفاده نمی‌کند؛ از عملی که خود انجام داده است استفاده می‌نماید. کبد نیز از کیلوس استفاده نمی‌کند، از کار خود که خون تولید کرده است استفاده می‌نماید. آیا درست شد؟ این دو عضو از کار خودشان استفاده می‌کنند. دانش پژوه: خوب آخر کبد وقتی، آخر وقتی معده می‌خواهد استفاده بکند، بدل ما یتحلل اگر بخواهد بشود، باید هضم چهارگانه در آن صورت بگیرد.

استاد: خوب آن هم به انجام می‌رسد دیگر.

بررسی توانایی معده در هضم‌های چهارگانه

دانش پژوه: خوب آن چطوری می‌تواند سه تا هضم دیگر را انجام بدهد؟ وقتی خودش دارد از غذای خودش استفاده می‌کند، چطوری می‌خواهد این معده که گرم نیست به اندازه قلب و کبد، این رو اعمال بکند؟

استاد: آن یک غذا می‌باشد، آن یک غذاست. آن مطلبی که شما می‌فرمایید که از هر چهار هضم بایستی استفاده کند، این همان مورد «ثانی» بود که در خصوص معده بیان گردید. ثانی در مورد معده همانند سایر اعضا تغذیه می‌نماید، این نیز همانند سایر اعضا تغذیه می‌کند. آن مورد سومی نیز که خوب بالاخره در زمان ضرورت است، آن را هم مشاهده کردید. تنها شما در مورد اول آن اشکال دارید که چگونه معده از کار خود دارد استفاده می‌کند؛ خوب استفاده می‌کند دیگر، این مطلب دارد تجربه می‌شود.

تجربه دارد می‌گردد که از کار خود دارد استفاده می‌نماید، منتها دیگر در انتظار نمی‌ماند که این محصول کار خودش مراتب دیگر هضم را سپری کند. بله، در انتظار می‌ماند که مراحل دیگر هضم سپری شود تا تغذیه ثانی خود را به انجام برساند. برای تغذیه اول خود احتیاجی به آن مراحل ندارد.

دانش پژوه: آخر الان ما خودمان آن بحث های قبلی خواندیم دیگر، که اگر غذا می رود به سمت اعضا، (حالا معده را کار نداریم)، اعضای دیگر، سه تا مرحله باید بگذراند تا هضم چهارم بشود. یعنی بعد از هضم سوم تا هضم چهارمش که بخواهد الزاق و التصاق و این ها بشود، هر کدام از این ها که ناقص بشود باعث یک بیماری برص و نمی‌دانم این ها می شود. حالا اینجا هیچکدام از این مراحل سه‌گانه نشده، بعد جزء لا یتحلل بدل ما یتحلل می شود؟ مگر این که بگوییم این غذایش بدل ما یتحلل نمی شود؟

استاد: بله، بیان نکرده است که تغذیه چه چیزی است. فرموده است تغذیه می‌نماید؛ اکنون چگونه تغذیه می‌کند و این غذا در نهایت چه می‌شود، این‌ها را تبیین ننموده است؛ ولیکن از این‌ها تغذیه می‌نماید. حالا شاید «بدل ما یتحلل» آن را مورد ثانی مهیا سازد. یا همین ممکن است بدل ما یتحلل هم در برخی قسمت‌ها از همین کیلوس مهیا باشد، چرا که کیلوس بالاخره در پایان به غذای بالفعل مبدل می‌گردد ولیکن با تصرف اعضای دیگر. این معده توانایی ندارد که آن تصرفات بعدی را به انجام برساند.

دانش پژوه: معده آخر آن گرمایی هم که کبد و مثلاً قلب و این ها دارند را ندارد که بخواهد...

استاد: بله، توانایی ندارد آن تصرفات بعدی را انجام دهد، ولیکن بالاخره یک نوع غذاست دیگر.

دانش پژوه: یعنی الان طبق این بیان باید بگوییم قوه هاضمه معده به مراتب از قوه هاضمه کبد قوی‌تر است؟

تمایز قوای هاضمه در اعضا و تبیین فم‌المعده

استاد: خیر، آخر شما نام هضم را چه می‌نهید؟ شما پیوسته به دنبال هضم رابع هستید؛ هضم رابع برای سایر اجزا می‌باشد، برای عضوی مانند کبد، برای عضوی مانند معده

دانش پژوه: هر چهار قوه هاضمه و غاذیه و ماسکه و دافعه

استاد: به همین صورت...

دانش پژوه: همین چهار تا ولی این چهار قوه هم در غذای خود معده دارد اثر می‌گذارد و هم در غذای کبد.

استاد: خوب این سخن مناسبی است؛ چهار قوه دارد تأثیر می‌گذارد در معده، ولیکن آیا چهار قوه بر روی کیلوس نمی‌توانند تأثیر بگذارند؟

دانش پژوه: روی کیلوس بخواهند تأثیر بکنند باید به مراتب خیلی قوت داشته باشند، از جگر هم باید خیلی قوتشان بیشتر باشد که بتوانند هضم بکنند.

استاد: خیر.

دانش پژوه: باید گرمای خیلی زیادی داشته باشند.

استاد: چهار قوه در هر عضوی عملی را به انجام می‌رسانند، در معده هم در حال انجام کار می‌باشند.

دانش پژوه: آن ها وقتی انجام می دهند که هضم سوم شده باشد.

استاد: خیر، آن به صورت عادی است؛ ولیکن به عنوان مثال فرض کنید که یک عضوی از ما آب می‌نوشیم، عضو مستقیماً از این آب بهره‌برداری می‌کند، سپس بار دیگر این آب هم که داخل در غذا می‌شود و غذا را نرم می‌کند، به یک شکلی در خود غذا هم دخالت می‌نماید، بالاخره این آب وارد خون می‌گردد، یک اضافاتی پیدا می‌کند که توسط ادرار و عرق دفع می‌گردد؛ ولیکن در هر صورت این آب هم در غذای ما دخالت می‌نماید، در همان حین هم که در حال عبور است، در حالی که دارد عبور می‌کند اعضا را سیراب می‌نماید علی‌رغم اینکه هنوز هضم نگشته است.

پس هیچ منعی ندارد که غذا به آن مرحله نهایی نرسد و در عین حال برای برخی اعضا غذا گردد. شما متوقع هستید که این کیلوس به مرحله نهایی برسد و سپس غذای معده گردد؟

دانش پژوه: نه، خب این آب بساطتش نسبت به غذا بیشتر است.

استاد: علی ای حال وقتی که تجربه نمودیم دیگر کاری نمی‌توانیم انجام دهیم؛ تجربه شده است و به وقوع پیوسته. مطلب بعدی این می‌باشد که «فم‌المعده» به سه صورت اطلاق گشته است، که دو اطلاق آن را صحیح می‌شماریم ولیکن اطلاق سوم را باطل می‌دانیم. اطلاق اول این که فم‌المعده بر همان قسمتی از معده که مدخل می‌باشد اطلاق می‌گردد، یعنی همان دهانه معده. زمانی که مری به پایان می‌رسد و معده می خواهد شروع شود، آن دهانه معده را فم‌المعده می‌نامیم. این یک اطلاق.

تحلیل فلسفی حد مشترک در اطلاق فم‌المعده

اطلاق دوم بر آن حد مشترکی که بین مری و معده وجود دارد، فم‌المعده می‌گوییم. این دو اطلاق را ما هر دو را صحیح می‌دانیم. پس شایسته است تفاوت میان آن‌ها را تبیین نماییم؛ البته ظاهر تفاوتشان آشکار است، ولیکن در عین حال یک تفاوت دیگر هم موجود است که آن هم بایستی توضیح داده شود. بر اساس اطلاق اول، فم‌المعده جزئی از معده محسوب می‌شود، جزئی از مری نیست و خارج از معده هم نمی‌باشد. اما بر اساس اطلاق دوم، حد مشترک میان معده و مری است، ولیکن در خصوص حد مشترک دو احتمال وجود دارد؛ یکی این که خارج از هر دو طرف باشد، یکی این که داخل در هر دو طرف باشد.

حد مشترک ابتدای یکی از دو قسمت و انتهای قسمتی دیگر می‌باشد. به عنوان مثال فرض کنید یک جسم را در نظر بگیرید یا یک سطح را، سطح را در نظر بگیرید و در میان آن یک خط فرض نمایید، این خط انتهای یک قطعه و ابتدای قطعه دیگر است، یا ابتدای هر دو قطعه، و یا انتهای هر دو قطعه می‌باشد. خوب، بیان نموده‌اند که ابتدا و انتها جزئی از قطعه نیست، از این رو حد مشترک نه متعلق به این بخش است و نه متعلق به آن بخش. اگر به این صورت در خصوص، در مورد حد مشترک این‌گونه نظر بدهیم، لازمه آن این است که بگوییم این فم‌المعده نه جزئی از مری است و نه جزئی از معده می‌باشد. چرا؟ زیرا که حد مشترک میان آن‌هاست و حد مشترک هم خارج از دو بخش می‌باشد.

خوب پس به این صورت شد: قول اول می‌فرمود یا اطلاق اول می‌گفت فم‌المعده همان قسمت ابتدایی اول معده می‌باشد. قول دوم می‌فرمود حد مشترک میان معده و مری است. بر اساس قول اول، فم‌المعده جزئی از معده می‌گردد، بر اساس قول دوم فم‌المعده خارج از معده است، همان‌گونه که خارج از مری نیز می‌باشد. مگر آن که شخصی قائل به این باشد که حد مشترک در درون هر دو بخش است، آن وقت فم‌المعده را در مری و معده هر دو داخل می‌نماید، که البته حد مشترک را غالباً خارج در نظر می‌گیرند دیگر، اصلاً قول حق هم همین می‌باشد که حد مشترک خارج از هر دو بخش است.

دانش پژوه: آن حد مشترک در فلسفه است

استاد: در اینجا می‌گوید حد مشترک. به هر تقدیر در اینجا این‌گونه است، این اصطلاح است‌. این دیگر به این مربوط نمی‌شود که برویم تشریح نماییم و پیدا کنیم.

تمایز میان اصطلاح کالبدشناختی و فلسفی در آثار ابن‌سینا

اصطلاح است، می‌فرماید بنده به حد مشترک می‌گویم فم‌المعده، خوب ایشان اختیار دارد که بگوید. آن دیگری هم می‌گوید بنده به آن قسمت اول معده می‌گویم فم‌المعده.

دانش پژوه: نه می‌خواهم بگویم آن حد مشترکی که در فلسفه گفته می‌شود و آن چیزی است که فقط طول است، یا طول و عرض است و عمق ندارد، اینجا مراد نیست؟ چون اینجا این فم‌المعده هم طول دارد، هم عرض دارد هم عمق؛ جسم است.

استاد: خوب شما دارید اطلاق اول را بیان می‌کنید. در اطلاق دوم، حد مشترک میان مری و معده را ما فم‌المعده می‌نامیم که نه طول دارد نه عرض دارد و نه عمق

دانش پژوه: می‌گویم آخر آن طوری باشد، چون حد مشترک هندسی که نیست.

استاد: مثل حد مشترک هندسی

دانش پژوه: خوب همین دیگر می‌گویم آن بحث مراد در اینجا هم هست؟

استاد: همان، همان مراد اینجاست.

دانش پژوه: اگه آن باشد که دیگر باید بگوییم جسم نیست دیگر.

استاد: خوب آخر خود ایشان دارد می‌فرماید حد مشترک، فم‌المعده جسم نیست، حد مشترک می‌باشد. آخر این یک اصطلاح است؛ این اختیارش با همان فردی است که این اصطلاح را وضع نموده است. ایشان می‌گوید بنده به این حد مشترک می‌گویم فم‌المعده. و خود ایشان دارد می‌فرماید بنده به حد مشترک می‌گویم فم‌المعده، توضیح هم نمی‌دهد که حد مشترکی که بنده می‌دهم یعنی بخشی از این و بخشی از آن، بلکه فاصله میان دو بخش است. اگر حد مشترک را به این معنا بگیرد، یعنی بخشی از مری و بخشی از معده، این که دیگر حد مشترک اصطلاحی نبود، حد مشترک ساختگی بود؛ آن وقت تازه بایستی توضیح هم می‌داد، می‌گفت منظورم از حد مشترک این است، این توضیح را که ارائه نداده است و فرموده حد مشترک. زمانی که فرموده حد مشترک، مشخص است حد مشترک متداول را اراده نموده است.

اما اطلاق سوم. اطلاق سوم برخی افراد فم‌المعده را بر «فؤاد» اطلاق نموده‌اند، یعنی بر قلب. فم‌المعده گفته‌اند و قلب را اراده کرده‌اند. ابن‌سینا می‌فرماید که این گروه یکی از دو مسیر را پیموده‌اند؛ یا این که اصلاً فم‌المعده را مشترک لفظی پنداشته‌اند، گفته‌اند دو فم‌المعده داریم، یکی همان فم‌المعده‌ای که همگان قبول دارند، یکی هم گفته است بنده نام قلب را می‌گذارم فم‌المعده. و پذیرفته است که این دو فم‌المعده با یکدیگر تفاوت دارند، ولیکن می‌گوید ما در لغت دو فم‌المعده داریم، یکی فم‌المعده‌ای که در شکم است و یکی فم‌المعده‌ای که در سینه می‌باشد. آن فم‌المعده‌ای که در سینه است به آن قلب هم می‌گوییم، فؤاد هم می‌گوییم، فم‌المعده هم می‌گوییم. ممکن است به این صورت بگوید؛ اگر این را بیان کند ما به او اشکالی نداریم، فقط بایستی اثبات نماید که مشترک لفظی موجود است.

تبیین علل اشتباه در اطلاق فم‌المعده بر قلب و رأی بقراط

اما یک زمانی ممکن است مسیر دوم را پیموده باشد، یعنی تفاوتی قائل نگشته باشد و تمیز نداده باشد. زمانی که گفته‌اند فم‌المعده، این فرد گمان کرده است فم‌المعده متعلق به سینه است، آن را بر قلب اطلاق نموده است. پس تمیز نداده است در حقیقت و تشخیص نداده است. به سبب ضعف در تمیز میان قلب و فم‌المعده، فم‌المعده را همان قلب انگاشته است. بایستی به او تفهیم نمود که فم‌المعده در شکم است و قلب در سینه می‌باشد و این دو با یکدیگر تفاوت دارند. پس اطلاق سوم را ما نمی‌پذیریم مگر به صورت مشترک لفظی باشد که بگوییم دو فم‌المعده داریم که هر دو را در لغت فم‌المعده می‌نامیم؛ یکی در شکم و یکی در سینه. اگر این را بگویم باز اطلاق سوم را قبول داریم، اما اگر مشترک لفظی نباشد، این اطلاق سوم اطلاقی است از باب عدم تمیز؛ یعنی فرد نتوانسته است میان سینه و شکم تفاوت قائل شود و میان این دو تمیز نداده است.

«و اعلم أن القدماء إذا قالوا فم المعدة عنوا تارة المدخل إلی المعدة»، یعنی همان‌جایی بود که مری متصل می‌شود، همان‌جایی که بالای معده محسوب می‌گردد و بخش تنگ می‌باشد. «و تارة»، یعنی و تارة عنوا، قصد نمودند «اعلی المدخل» را، یعنی بر روی مدخل را، نه خود مدخل را. بر روی مدخل را که حد مشترک میان مری و معده می‌باشد. این دو اطلاق، قدما این دو اطلاق را دارند. سپس شیخ می‌فرمایند که «و من الناس من یسمیه الفؤاد و القلب»، یعنی برخی از مردم هستند که فم‌المعده را فؤاد و قلب می‌نامند؛ بدین معنا که فم‌المعده نزد آن‌ها با فؤاد و قلب یکی می‌باشد. اکنون این عملی که انجام داده است، این اطلاقی که برخی از مردم نموده‌اند، یا از باب اشتراک در اسم است، یعنی نام قلب هم فم‌المعده است.

نام آن دهانه معده نیز فم‌المعده می‌باشد؛ دو اسم هستند که در اسم بودن و در لفظ شراکت دارند، در معنا تفاوت دارند و مصداق آن‌ها متفاوت است. یک فم‌المعده مصداقش قلب است و یک فم‌المعده دیگر مصداقش آن عضو داخل در شکم می‌باشد. پس این اطلاق یا به سبب اشتراک در اسم است و یا «ضعفا فی التمییز» می‌باشد؛ یعنی این اطلاق‌کننده تمیز نداده است، قلب را از فم‌المعده جدا نساخته است و سینه را از شکم تفکیک ننموده است؛ یعنی به قدری بی‌توجهی داشته است که نتوانسته این دو را از یکدیگر جدا نماید، فم‌المعده را که متعلق به عضوی است، به اشتباه و بدون تمیز بر عضو دیگر اطلاق نموده است. خوب، می‌گوییم بقراط نیز که طبیب مهمی است مشخص است که ضعف در تمیز ندارد؛ او هم گاهی فم‌المعده را بر فؤاد یعنی بر قلب اطلاق نموده است؛ در مورد او چه می‌گویید؟ او هم ضعف تمیز دارد؟ او که رئیس الاطباء است!

توجیه تأویلی بقراط و تفاوت نسخه‌های کتاب شفا

ایشان می‌فرماید که فؤاد فرموده و فم‌المعده را اراده نموده است، نه از باب اشتراک و نه هم از باب ضعف در تمیز، بلکه با یک توجیهی این عمل را انجام داده است؛ «بحسب المؤول»، یعنی با یک توجیهی این کار را کرده است. توجیه ایشان این می‌باشد که فم‌المعده و قلب به یکدیگر نزدیک هستند و یک پرده که عبارت است از حجاب حاجز میان آن‌ها فاصله است؛ این قرب مکان به ما این اجازه را می‌دهد که نام یکی را بر دیگری نیز اطلاق نماییم. سپس یک جهت دیگر نیز موجود است، تنها قرب مکان نیست، و آن این است که در برخی زمان‌ها یکی از این دو که دچار بیماری شود، آن دیگری نیز بیمار می‌گردد؛ چرا که در عصب و شریان و مکان شراکت دارند، حالا مکان با اندکی فاصله، اما در شریان و عصب با یکدیگر شریک هستند.

بنابراین یکی آسیب ببیند، آن دیگری نیز آسیب می‌بیند. با این تأویل که این دو دارای قرب مکان هستند و این دو به این صورت می‌باشند که اگر یکی بیمار شد آن دیگری نیز بیمار می‌شود، با این تأویل می‌توانیم فؤاد را بر فم‌المعده اطلاق نماییم، که بقراط به این صورت عمل نموده است. پس اطلاقی که بقراط انجام داده نه از باب مشترک لفظی بوده است و نه از باب ضعف در تمیز بوده، بلکه «بحسب المؤول» بوده است، یعنی تأویل برده است؛ یک توجیهی در ذهن ایشان بوده و به سبب آن توجیه این اطلاق را صورت داده است. توجیه را هم عرض نمودیم. «و اما بقراط فکثیرا ما یقول فؤاد و یعنی به فم المعدة»، فؤاد می‌فرماید و مقصودش از این فؤاد فم‌المعده است، ولیکن «بحسب المؤول» قصد می‌کند، یعنی با یک تأویل این قصد را انجام می‌دهد، نه به سبب ضعف در تمیز و نه به سبب اشتراک لفظی، بلکه به علت یک تأویل و یک توجیه و یک استحسان.

خوب، به این مرحله که رسیدیم، در شفا، در برخی نسخ شفا این فصل به پایان می‌رسد. این فصل که فصل چهارم است خاتمه می‌یابد و پس از آن فصل پنجم که در خصوص روده‌های به خصوص بحث می‌نماید آغاز می‌گردد. در برخی نسخ به این صورت است. در نسخه ما سه صفحه دیگر هنوز بحث داریم تا به فصل پنجم برسیم. این سه صفحه در بسیاری از نسخ شفا موجود نیست، اما نه این که اصلاً وجود نداشته باشد، بلکه در اینجا نیست، یعنی در این فصل قرار ندارد. در برخی نسخ در ابتدای فصل پنجم این سه صفحه آمده است، در برخی نسخ نیز در انتهای فصل پنجم آمده است و در نسخه ما در انتهای فصل چهارم آورده شده است. پس این سه صفحه در تمام شفاها موجود است منتها جایگاه آن متفاوت می‌باشد. در نسخه ما در این اواخر فصل چهارم آمده است.

جایگاه مبحث روده‌ها در فصل چهارم و پنجم

در عنوان فصل چهارم بیان کردیم که پیرامون مری بحث می‌کند، پیرامون معده بحث می‌کند و پیرامون امعاء نیز بحث می‌نماید؛ و ملاحظه فرمودید تا به اینجا ما در مورد امعاء بحثی نکردیم. درست است که اشاراتی به امعاء داشتیم، ولیکن بحث ما در ابتدا در خصوص مری بود و پس از آن هم در مورد معده بود و دیگر وارد بحث در امعاء نگشتیم. اکنون ممکن است شخصی بگوید که این قسمتی هم که در حال حاضر می‌خواهیم آغاز نماییم، این سه صفحه‌ای که الآن موجود است یک گونه‌ای به امعاء ارتباط دارد؛ چرا که عنوان فصل در امعاء نیز بود، پس این قسمت از فصل که همین سه صفحه می‌باشد و در آن اشاره‌ای به امعاء دارد، این هم در حال بحث پیرامون امعاء است و به این مناسبت این سه صفحه در انتهای فصل چهارم قرار داده شده است.

ولیکن چون فصل آتی به طور خاص پیرامون امعاء بحث می‌کند، بحث اشتراکی نمی‌باشد؛ این فصل بحث اشتراکی بود و میان مری و قلب و امعاء مشترک بود؛ ولیکن فصل آتی خاص امعاء است یعنی صرفاً در مورد امعاء بحث می‌کند و در معده و مری دیگر بحثی نداریم. پس این بحثی که اکنون می‌خواهیم آغاز کنیم این سه صفحه، چون مقدمه‌ای می‌باشد برای بحث در امعاء، شایسته است که در ابتدای فصل آینده و یا در انتهای فصل آینده قرار داشته باشد. دانش پژوه: در انتهای این فصل باید باشد.

استاد: در انتهای این فصل نبایستی باشد، در انتهای این فصل اگر قرار داشته باشد بایستی مقدمه‌ای گردد برای فصل بعد. هم مقدمه‌ای شود برای فصل بعد و هم این که وعده‌ای باشد برای عنوان سوم همین فصل چهارم.

چرا که در فصل چهارم وعده داده است که در سه مورد بحث نماید: مری و معده و امعاء، اما در امعاء بحثی صورت نگرفت و خلف وعده شد؛ برای این که خلف وعده نشود مناسب است که بگوییم این سه صفحه متعلق به همین فصل چهارم می‌باشد، هم زمینه می‌گردد و هم مقدمه می‌شود، هم مقدمه و زمینه می‌گردد برای فصل آتی و هم این که وفای به وعده‌ای می‌شود که در عنوان فصل چهارم ارائه گشته بود. به این مناسبت این سه صفحه را در پایان فصل چهارم قرار دهیم نیکو است؛ ولیکن چون این سه صفحه متعلق به بحث در امعاء است، در فصل آتی بیاوریم از آن جهت هم مطلوب می‌باشد. حالا چه در ابتدای فصل آتی بیاوریم و چه در انتها، موضوع بااهمیتی نیست، ما این سه صفحه را قرائت می‌کنیم به هر کجا ملحق کردید، کردید.

روش‌شناسی ابن‌سینا در تبیین تجاویف سه‌گانه بدن

دانش پژوه: خوب آقا شما فرمودید که مقدمه برای امعا می‌شود بهتر است که مثلاً در اول فصل پنجم آورده بشود، چی، در آخر فصل پنجم آورده بشود، باید مقدمه باشد به آخر فصل پنجم معنا ندارد.

استاد: آخر فصل پنجم یا اول فصل پنجم تفاوت زیادی ندارد.

دانش پژوه: مقدمه اگر اراده دارید

استاد: مقدمه در نظر نگیرید و نتیجه بگیرید؛ بدین معنا که اگر این را ما در پایان فصل پنجم بیاوریم مبدل به نتیجه می‌شود، در ابتدای فصل پنجم بیاوریم مبدل به مقدمه می‌گردد و در انتهای فصل چهارم بیاوریم هم مقدمه برای فصل آتی می‌گردد و هم همان‌گونه که عرض نمودم وفای به وعده در عنوان فصل چهارم است. اکنون این‌ها حائز اهمیت نیست، اصل بحث آن را اراده داریم بیان کنیم. ملاحظه کنید، این بحثی که هم‌اکنون اراده داریم بیان کنیم، بنده یک توضیحی ارائه دهم که مناسبت آن آشکار گردد، حالا چه مناسبت آن با فصل چهارم و چه مناسبت آن با فصل پنجم.

ابن‌سینا اراده دارد در خصوص تجویف اسفل بدن که شکم می‌باشد بحث نماید؛ آن هم نه تمام اعضایی که در این تجویف اسفل قرار گرفته‌اند، بلکه صرفاً پیرامون روده‌اش، به بقیه اعضا کاری ندارد. خوب، این نظر اصلی ایشان می‌باشد؛ چرا که بحث ایشان در روده است و تجویف اسفل دربرگیرنده روده می‌باشد، در خصوص تجویف اسفل بحث می‌نماید. ولیکن ملاحظه می‌کند که بدن ما دارای سه تجویف است؛ می‌فرمایند حالا که بنده قصد دارم در تجویف اسفل بحث نمایم، پس نیکو است در تجویف اوسط و تجویف اعلی نیز اشاره‌ای داشته باشم. از این رو از ابتدا وارد بحثی می‌گردد که مربوط به هر سه تجویف می‌باشد؛ در حالی که مقصود ایشان صرفاً یکی از این تجاویف است.

اصلاً روش ابن‌سینا به این صورت است، روشی که جناب صدرا این روش را مورد تحسین قرار می‌دهند و می‌فرمایند ما این روش ابن‌سینا را در اختیار نداریم ولیکن ابن‌سینا این روش را دارا می‌باشد و روش مطلوبی است؛ زمانی که می‌خواهد وارد یک بحثی شود، این بحث را از ریشه آغاز می‌کند و همین‌گونه تدریجاً به جلو می‌آید تا به آن موردی برسد که مقصود ایشان است و مورد توجه اصلی ایشان می‌باشد و آن را مطرح می‌نماید؛ قانون ابن‌سینا به این صورت است. اکنون ملاحظه فرمایید در ابتدا به این شکل می‌گوید: می‌فرماید کارهایی که برای حیات انسان ضروری می‌باشد سه کار است. (به نحوه شروع ایشان دقت نمایید). کارهایی که برای حیات انسان ضروری است سه کار می‌باشد، این سه کار دارای اعضا هستند، این اعضا در فضاهایی قرار داده شده‌اند.

تشریح تجویف اعلی و افعال ضروری حیات حیوان

چون سه کار است، پس سه نوع اعضا موجود است؛ چون سه نوع اعضا است و هر کدام فضا احتیاج دارند، پس سه فضا موجود است. بنابراین در بدن ما سه جوف وجود دارد، سه فضای خالی موجود است. به قول ایشان سه تجویف در اختیار داریم. یک تجویف اعلی است که مغز و نخاع در درون آن قرار دارند، آن کاسه سر را می‌گوید؛ تجویف یعنی فضای خالی که پس از آن به وسیله‌ای پر می‌گردد. تجویف اعلی همان کاسه سر است، در نهایت یک فضای خالی است و پس از آن خداوند توسط مغز و نخاع درون آن را پر می‌نماید. تجویف اوسط سینه می‌باشد، فضای خالی در وسط بدن (نه در وسط بدن، اشتباه عرض کردم)، در میان این دو تجویف دیگر؛ سینه در وسط بدن نیست، بلکه در میان دو تجویف اعلی و اسفل است و بین این دو قرار دارد، نه این که دقیقاً در وسط بدن باشد.

خوب، در این تجویف اوسط قلب و اعضای تنفس واقع شده‌اند. سوم تجویف اسفل است که تجویف اسفل همان شکم می‌باشد که در آن معده و کبد و طحال و کلیتین و سایر موارد قرار دارند، مثانه و این‌ها نیز موجود است، این‌ها در تجویف سوم قرار دارند. تجویف اول متعلق به قوه حس و حرکت می‌باشد (تجویف اعلی)، مربوط به قوه حس و حرکت است؛ که قوه حس و حرکت در حیات ضرورت دارد. پس حس و حرکت دو فعل ضروری برای حیات محسوب می‌شوند. حس و حرکت دو فعل ضروری هستند و دارای قوه می‌باشند؛ اعضایی که این قوه را دارا هستند مغز و نخاع می‌باشند، و جوفی که این اعضا را پذیرا شده است تجویف اعلی است. جناب ابن‌سینا سه مطلب را بیان فرمودند؛ اصل فعل که حس و حرکت است و برای حیات ضروری می‌باشد، پس از آن اعضایی که این فعل را به انجام می‌رسانند که عبارت از مغز و نخاع بودند و در نهایت ظرف این اعضا یعنی تجویف این اعضا.

این متعلق به تجویف اول. دو فعل دیگر نیز موجود است که در تجویف اوسط به انجام می‌رسد؛ یکی تنفس و دیگری ایجاد، ایجاد و ابقاء روح بخاری. که این دو مورد نیز از افعال ضروری برای حیات می‌باشند؛ بدین معنا که هم تنفس برای حیات ضروری است و هم روح بخاری. عضوی که این دو مورد را دارا می‌باشد عبارت است از قلب که متعلق به روح بخاری است و ریه که متعلق به تنفس می‌باشد. تجویفی که این عضوها در آن قرار گرفته‌اند تجویف وسط یعنی سینه می‌باشد. خوب سپس به فعل بعدی می‌پردازیم؛ فعل بعدی تغذیه می‌باشد، تغذیه نیز از افعالی است که برای حیات ضروری است؛ اعضایی که این تغذیه را بر عهده دارند عبارتند از معده و کبد و طحال تا انتها، همان مواردی که تا کنون پیرامون آن‌ها بحث می‌نمودیم، حتی روده و مثانه، این‌ها همگی متعلق به تغذیه هستند و مربوط به اعضای تغذیه می‌باشند.

تبیین اعضای ضروری قوام حیات و نقش روده‌ها

آنگاه تجویفی که این اعضا را در خود جای داده و ظرفی برای این اعضا گشته است، تجویف اسفل می‌باشد. آیا توجه فرمودید ابن‌سینا چه عملی انجام داد؟ ابتدا فرمود سه نوع فعل ضروری برای حیات داریم، پس از آن این سه نوع فعل را تعیین نمود، بعد از آن که این سه نوع را تعیین کرد، اعضای آن‌ها را مشخص نمود و بعد از آن که اعضایشان را مشخص کرد، تجویفشان را مشخص کرد. بعد هم می‌گوید این تجاویف اعضای ضروریه را در بر دارند و غرض ما از این اعضای ضروریه فقط روده است، و ما می‌خواهیم بحث سر روده بکنیم. شروع می‌کنیم به تشریح روده «فنقول: إن الخالق تعالى»[2] تا آخر. بحث را این‌طوری شروع کرد این‌طوری ادامه داد، بعد هم می‌رود تا آخر فصل؛ بحث می‌کند تا آخر فصل.

خوب تقریباً مثل این که من مباحث را گفتم و ارتباط این بحث به فصل فعلی و فصل بعدی را هم بیان کردم و نحوه ورود ابن‌سینا در بحث گفته شد و معلوم شد که ابن‌سینا بعضی مطالب را اضافه آورده تا مقصودش را بهتر توضیح بدهد. از اول می‌گفت من می‌خواهم تجویف اسفل را توضیح بدهم یا روده‌ای که در تجویف اسفل را توضیح بدهم، خوب شما می‌گفتید تجویف اسفل چیست؟ بعد تجویف وسط کدام است؟ تجویف اعلی کدام است؟ گفت بگذار از اول یک‌طوری توضیح بدهم که مخاطب دیگر سؤال نکند. گفت سه تا فعل داریم همه از افعال ضروری حیات‌اند، این سه تا فعل سه نوع عضو می‌خواهند، بعد گفت این سه تا عضو هم سه تا تجویف می‌خواهند. به این صورت وارد بحث شد که از اول همه چیز را برای شنونده یا برای خواننده روشن کند.

لذا اشکال نکنید که بعضی از حرف‌های ابن‌سینا ربطی به این دو فصل ندارد؛ بله، این بعض حرف‌ها ربط ندارد، یعنی ربط ندارد یعنی ضروری نیست، ولی این‌چنین نیست که بی‌ربط باشد؛ مفید هست، آن هم کاملاً طرف را آشنا می‌کند، موضع بحث را معین می‌کند، همه چیز را بعداً می‌فهمد. خوب عبارات آسان است، من خیلی معطلش نمی‌شوم، به خصوص اصطلاحات این عبارات را قبلاً گفتیم همه‌اش را، پس توضیح زیادی نمی‌خواهد. «إن الأفعال الضرورية في قوام الحيوان ثلاثة»[3] ، افعالی که در قوام حیوان جزو ضروریات‌اند و باید باشند، و اگر این افعال ترک بشوند معلوم می‌شود حیوان مشکل دارد، «ثلاثة». حیوان اگر بخواهد حیوان باشد این افعال باید درش انجام بگیرد.

قوای سه‌گانه حاکم بر افعال حیاتی بدن و روح

یک: «فعل تغذیة البدن»، این تغذیه بدن است. تغذیه بعدی تغذیه روح است. «فعل تغذیة البدن» یک. بعد جمله بعد دارد «و فعل تغذیة الروح»، جمله بعدتر دارد «و فعل الحس و الحرکة»؛ این سه تا فعل را توضیح می‌دهد. بعد اعضایش را یا قوایش را هم بیان می‌کند. اول گفت فعل تغذیه بدن، این اولین فعل بود. قوه‌ای که می‌خواهد این فعل را به عهده بگیرد چه قوه‌ای است؟ «و یصدر عن القوة الطبیعیة»؛ این تغذیه صادر می‌شود از قوه طبیعه که منظور از قوه طبیعه همان قوه غاذیه است، که دارای چهار تا خادم است: جاذبه، ماسکه، هاضمه و دافعه.

دانش پژوه: قوه نباتیه است؟

استاد: قوه طبیعیه است، طبیعیه و نباتیه یکی است اینجا. «و یصدر»، این فعل تغذیه بدن، «عن القوة الطبیعیة» که قوه غاذیه است.

دومین فعل: «و فعل تغذیة الروح و تعدیله»؛ فعلی که عبارت است از این که به روح غذا بدهید و متعادلش کنید از طریق تنفس؛ چون روح گرم است باید با آمدن هوا تعدیل بشود، بعد هوا می‌سوزد این هوای سوخته باید برود بیرون دوباره هوای جدید بیاید که روح دائماً تعادل پیدا کند. این فعل را بهش می‌گویند فعل تغذیه روح و تعدیل روح. تغذیه و تعدیل، تعدیل همان هواست، تغذیه روح مربوط به قلب است، تعدیل روح هم مربوط به تنفس است. حالا اینجا نمی‌خواهد اعضا را تعیین کند، فعلاً دارد فعل را تعیین می‌کند با قوه‌ای که مصدر این فعل است. اول گفت فعل تغذیه، مصدرش را قوه طبیعیه گرفت. حالا می‌گوید «فعل تغذیة الروح و تعدیل الروح» مصدرش را می‌گوید قوه حیوانی است؛ «و یصدر»، این فعل، «عن القوة الحیوانیة».

سوم: «و فعل الحس و الحرکة»، این را می‌گوید «یصدر عن القوة النفسانیة»، که قوه نفسانیه جایگاهش مغز است که این را قبلاً گفتیم. سه تا فعل بود که مصدر هر کدامشان قوه‌ای بود، پس سه تا فعل درست شد سه تا قوه درست شد. حالا باید سه نوع عضو درست کنیم و به دنبالش هم سه نوع تجویف یا سه تا تجویف. «و قد أعد الله»، «و قد أعد الخالق تعالی لکل واحد من تلک، الاعضاء التی تخص»، («الاعضا» رو مشارالیه «تلک» نگیرید، مفعول «أعد» بگیرید). خداوند آماده کرده برای هر یک از این قوا («تلک» یعنی قوا، افعال را مربوط کرد به قوا).

اختصاص اعضا به افعال و تبیین تجاویف و خزاین

خداوند آماده کرد برای هر یک از این قوا («تلک» یعنی قوا) اعضایی را که «تخص فعلاً فعلاً منها»، یعنی از این افعال؛ آماده کرد اعضا را.

دانش پژوه: «منها» به چی می خورد؟

استاد: «منها» به افعال. اعضائی که اختصاص دارد «فعلاً فعلاً» به این افعال، یعنی از این افعال؛ یعنی اعضایی که اختصاص دارد به فلان فعل از بین این افعال، اعضای دیگری که اختصاص دارد به فلان فعل دیگر از بین این افعال، اعضای سومی که اختصاص دارد به فلان فعل سوم از بین این افعال. چون ببینید عبارت قبلاً کلمه اعضا نداشت، ایشان فقط فعل را گفت و قوا را گفت، اصلاً اعضا را نگفت. لذا «تلک الاعضا»، «تلک» اشاره به چی می‌خواهد باشد؟ «تلک» باشد اشاره به افعال دارد یا اشاره به بالاتر از افعال یعنی قوا دارد. تا اینجا خوب است، اعضایی که گفته نشده که بخواهد اشاره کند به «تلک الاعضاء».

«لکل واحد من تلک القوی» یا «لکل واحد من تلک الافعال»، خدا اعضایی را قرار داده که این اعضا اختصاص «فعلاً فعلاً» از بین این افعال دارند، یعنی از بین این افعال فلان فعل مال این عضو است، فلان فعل دیگر مال آن عضو است. «و تجویفاً»، (اینجا واو ندارد، من الان نسخه نگاه نکردم بد نیست اگر نسخه‌ای در اختیار دارید ببینید، من نسخه نگاه نکردم ولی اینجا واو باشد خوب است، اگر هم واو نباشد مفعول «أعد» می‌شود مفعول بعد المفعول، نداریم مفعول بعد المفعول و اینجا دیگر ناچاریم بگیریم یا عطف بگیرید بر حذف عاطف

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: دیگه حالا دلتان خواست ببینید نخواست نبینید؛ واو هم نباشد ما واو تقدیر می‌گیریم.

«و تجویفاً»، یعنی هم اعضا درست کرد هم تجویف و خزانه درست کرد. «و خزانةً» عطف تفسیری بر «تجویف» است، تجویف یعنی حفره، تجویف یعنی فضای خالی، خزانه هم همان است، فضای خالی. «تحویه»، ضمیر فاعلی «تحویه» برمی‌گردد به «خزانه»، ضمیر مفعولی برمی‌گردد به «لکل واحد» (چون مذکر بود، برگردانیم به «لکل واحد» و الا برمی‌گردانیم به اعضا). یعنی خداوند برای هر کدام از این افعال یا قوا هم اعضا گذاشت هم تجویف گذاشت، تجویفی که مشتمل بر این اعضاست. حالا پس ما باید اعضای سه تا اعضا بشماریم، سه نوع اعضا بشماریم و سه تا تجویف. این کار را هم می‌کنیم الآن. چون سه تا فعل شمردیم و سه تا منشأ فعل که قوه بود داشتیم، پس سه نوع عضو باید بشماریم و سه نوع تجویف باید، سه تا تجویف هم باید درست کنیم.

کالبدشناسی اعضای تغذیه بدن و تجویف اسفل

ایشان می‌گوید: «فأعضاء التغذية للبدن»، چون تغذیه را دو قسم کرد؛ تغذیه للبدن و تغذیه للروح دو تاست. تغذیه للبدن جدا بحث می‌شود، تغذیه روح هم جدا بحث می‌شود. «اعضایی که تغذیه می‌کنند بدن را، بالأصاله معده هستند و کبد»؛ این‌ها جزء اصلیه تغذیه‌اند که دیگر می‌دانید معده هضم اول را انجام می‌دهد، کبد هم هضم بعدی را انجام می‌دهد، دیگر اساس تغذیه این دو تا هستند. بعد می‌گوید «و یدخل فی التغذیة»، در تغذیه داخل می‌شود «معهما»، یعنی علاوه بر معده و کبد، داخل می‌شود این‌های دیگر: «الطحال و المرارة (کیسه صفرا)، الكليتان (که تصفیه‌کننده خونند از ادرار) و المعا (روده)». این‌ها هم جزو چیزهایی هستند که در افعال تغذیه داخل‌اند.

فعل تغذیه اساسش به وسیله معده و کبد انجام می‌شود ولی بقیه هم دخالت می‌کنند. طحال آنی است که فضله خون را جمع می‌کند چون خون هم در تغذیه دخالت دارد؛ بدن به وسیله همین خون تغذیه می‌شود، بعد این خون فضله دارد، فضله‌اش در طحال جمع می‌شود. مراره (صفرا) همراه خون در رگ جریان پیدا می‌کند، آن وقت این هم فضولات دارد، فضولاتش کیسه صفراست. بعد خون ممکن است مشتمل بر آب باشد، آب زاید، که فضله خون به حساب می‌آید (حتی یک نوع فضله دیگر، فضله رسوبی رفت در طحال، ولی این فضله در طحال نمی‌رود به وسیله کلیه جدا می‌شود، بعداً می‌رود در مثانه تا بعداً خارج بشود). و امعاء، این هم فضله است، جای فضله است، فضله غذاست.

همه این‌ها را ملاحظه کنید تقریباً جای فضله‌اند؛ طحال فضله خون، مراره فضله بلغم، کلیتان باز هم فضله خون (یک طور دیگر)، امعاء هم فضله غذا. این‌ها همه داخل در دستگاه تغذیه هستند ولی اعضای تغذیه در اصل همان معده و کبدند. خوب پس اعضای تغذیه را گفتیم. اما تجویفی که «یحویها» (البته من این را اشاره بکنم، آن «تجویفاً» که در خط قبل داشتیم به ظاهر مفعول «أعد» است و «تلک الاعضاء»، اعضا مشارالیه «تلک» است؛ این به ظاهر این‌طور است، ولی با آن توضیحی که من دادم معلوم شد که نباید این‌طور عمل کرد بلکه «لکل واحد من تلک»، «أعد الاعضاء» را مفعول بگیریم، «تجویفاً» را مفعول بعد از مفعول یا عطف بر مفعول به حذف عاطف بگیریم؛ این‌طوری راحت‌تر فهمیده می‌شود. و الا ظاهر عبارت این است که «من تلک الاعضاء»، «تلک» اشاره باشد «اعضا» مشارالیه، «تجویفاً» بشود مفعول «أعد»، که البته با این ظاهر ما موافقت نکردیم).

حدود تجویف اسفل و تبیین کالبدشناسی صلب و حجاب

این اعضای تغذیه بدن بود، حالا تجویفی که این اعضای تغذیه باید درش باشند چیست؟ «و التجویف الذی یحویها» تجویفی که مشتمل بر اعضای تغذیه است، فضایی است که، این فضا باید تعیین بشود، از چهار طرف باید محدود باشد؛ طرف راست، طرف چپ، بالا، پایین. فضا را اگه ما بخواهیم جایش را معین کنیم باید چهار تا مرزی که در چهار طرفش است بیان کنیم؛ ایشان همین کار را می‌کند. پوست شکم محدوده جلو، کمر محدوده پشت، حجاب (حجاب حاجز) محدوده بالا، استخوان عانه و بیخ ران محدوده پایین. ملاحظه می‌کنید از هر چهار طرف این تجویف اسفل را که عبارت از شکم است محدود کرد.

و با این بیان حدود خود تجویف را بیان کرد. «و التجویف الذی یحویها» (یعنی یحوی اعضای تغذیه را)، فضایی است که «یحیط به»، به این فضا، چهار تا سطح. «یحیط به المراق من قدام»؛ «مراق» را در صفحه قبل خواندیم، پوست شکم یا پوست به علاوه عضلات، این احاطه کرده این تجویف را «من قدام»؛ «یحیط من قدام». «و الصلب الأسفل من خلف»؛ صلب اسفل هم احاطه کرده این فضا را از پشت. گاهی گفته می‌شد یادتان هست که می‌گفتیم فقرات صلب؛ فقرات صلب را می‌گفتیم به دو قسم تقسیم می‌شود، فقرات اعلی که اسمش را فقرات صدر می‌گذاشتیم، فقرات اسفل که اسمش را فقرات بطن می‌گذاشتیم، ولی هر دو را می‌گفتیم فقرات صلب، گاهی هم می‌گفتیم فقرات ظهر.

حالا ایشان می‌گوید که «و الصلب الأسفل»، یعنی فقرات صلب، آن فقرات اسفل، این احاطه کرده تجویف مربوط به غذا را احاطه کرده «من خلف». پس سطحی که از جلو این تجویف را احاطه کرده مراق است، سطحی که از پشت احاطه کرده این تجویف را صلب اسفل است. خوب حالا ماند سطح فوقانی و سطح تحتانی. می‌فرماید «و الحجاب الحاجز المسمی دیافرغما من فوق»؛ «دیافرغما». حجابی که حاجز است بین صدر (حاجز یعنی مانع، یعنی فاصل)، حجابی که حاجز است، مانع است، فاصل است بین صدر و شکم، آن حجابی که نامیده می‌شود «دیافرغما» و امروزه بهش می‌گوییم دیافراگم، این احاطه کرده تجویف مورد بحث را «من فوق»، از فوق احاطه کرده است.

تشریح استخوان‌های عانه و ورک و اعضای تجویف اوسط

«و عظم العانة و الورک من تحت»؛ استخوان عانه و ورک هم احاطه کردند این فضا را «من تحت». استخوان عانه چیست؟ استخوانی است که در جلوی انسان قرار دارد و به عجُز وصل است. عجُز عبارت است از آن سه تا مهره‌ای که روی عُصعُص قرار دارند و عُصعُص دنبالچه و آخر ستون فقرات است؛ یعنی از پایین ستون فقرات که بیاییم بالا اول عُصعُص است بعد عجُز است. حالا این استخوان عانه استخوانی است که به عجُز وصل است منتها جلوی بدنه. عجُز را تصور کنید کجاست، بعد عظم عانه هم جلوی آن عجز قرار گرفته، جای عظم عانه معلوم می‌شود. عانه آن قسمتی است که روی عورت جلو قرار دارد و مو بر آن قسمت می‌روید؛ گاهی به خود آن مو می‌گویند عانه، گاهی هم به آن جایی که مو می‌روید می‌گویند عانه.

بعد زیر آن قسمت از جایی که مو می‌روید استخوانی وجود دارد که آن استخوان را استخوان عانه می‌گویند. اما ورک؛ ورک بالای ران است، یعنی سرین، همان قسمتی که سرین واقع شده. آن وقت این «و الوَرِک» یا «و الوَرَک» (هر دو جور خوانده شده)، این عطف بر عانه است، لذا عظم بر سرش درمی‌آید: «عظم العانه و عظم الورک». عظم ورک همان دو تا، همان استخوانی است که دو تا کپل رویش قرار گرفتند. این «من تحت»، این حد محیط به آن فضاست از زیر. پس فضایی که تجویف اسفل است از هر چهار طرف تعیین شد و محدود شد. در کتاب اول از قانون، فن اول، که درباره موضوعات طب و از امور طبیعیه است، در فصل بیست و پنجمش عظام عانه و ورک را تشریح کرده است.

جزء اول از کتاب، بله کتاب اول، فن اول از کتاب اول، فصل بیست و پنجم، عظام عانه و همچنین عظام ورک را تشریح کرده که من مختصری توضیح دادم ولی آنجا کامل‌تر توضیح داده است. خوب تا اینجا اعضای تغذیه بدن و همچنین تجویف مربوط به این اعضا ذکر شد که تجویف اسفل بود. حالا می‌خواهیم اعضای تغذیه روح و تجویف مربوط به این اعضا را بگوییم که عبارت است از تجویف وسط است؛ این را من توضیح دادم از خارج. «و اعضاء تربیة و پرورش روح و تغذیة روح»، دو تاست یا سه تا: یکی قلب، یکی ریه، یکی قصبه ریه یعنی نای. این سه تا می‌شوند اعضای تربیت روح و تغذیه روح. حالا تجویفی که این اعضا را در خودش جا داده تجویف اوسط است یعنی سینه؛ این را می‌خواهد حدش را معلوم کند.

تحدید چهارگانه فضای تجویف اوسط (سینه)

«و التجویف الذی یحویها»، تجویفی که شامل این اعضاست (یعنی شامل قلب و ریه و قصبه است)، این تجویف فضایی است که محدود و معین می‌کند این فضا را چهار سطح یا چهار عضو. این می‌خواهد بیان کند این حدها را. می‌گوید معین می‌کند این فضا را «أما من فوق» این، «أما من تحت» آن، «أما من یمین» این، «أما من یسار» آن؛ چهار تا عضو را می‌خواهد ذکر کند که یکی در فوق این تجویف اوسط قرار گرفته یکی در تحت قرار گرفته یکی در راست یکی در چپ. عبارت این‌طور است: «یحده» فاعلش بعد از اما می‌آید. فضایی است که معین می‌کند این فضا را، کی معین می‌کند؟ «أما من قدام» معین می‌کند «فالقصّ». أما «من خلف» معین می‌کند «الظهر». أما «الترقوة » معین می‌کند «الترقوة». أما «من تحت» معین می‌کند «الحجاب».

آن هایی که بعد از اما می‌آید این‌ها همه فاعل یحده هستند. فضایی که محدود می‌کند و معین می‌کند این فضا را؛ اما از جلو معین می‌کند آن که از جلو معین می‌کند این فضا را «قص» است. قص یعنی استخوان‌های سینه، یعنی جناغ و اضلاع الصدر. قص به معنای استخوان‌های سینه گفته می‌شود شامل اضلاع صدر هم می‌شود. به معنای جناغ هم گفته می‌شود، یعنی همان استخوان پهنی که در جلو قرار دارد و اضلاع صدر به او وصلند. اینجا چون اضلاع صدر را آورده، قص فقط مختص می‌شود به همان جناغ، دیگر شامل تمام استخوان‌های سینه نمی‌شود بلکه بخشی از استخوان سینه را که همان جناغ است می‌گویند قص، بخش دیگرش را می‌گویند اضلاع صدر.

اضلاع صدر هم عبارت است مقابل اضلاع بطن که آن اضلاع زور بهش گفته می‌شد، یادتون هست که این‌ها را گفتیم؛ اضلاع دو قسمت‌اند، اضلاع صدرند که اضلاع مقفوله گفته می‌شوند، از پشت به مهره‌ها وصل‌اند، از جلو به جناغ وصل‌اند، این‌ها را می‌گوییم اضلاع مقفوله یا اضلاع خُلص. اضلاع زور اونایی هستند که از پشت به مهره‌ها وصل‌اند، از جلو رها هستند، جلو شکم‌اند، به جایی وصل نیستند، این‌ها را می‌گوییم اضلاع زور. حالا ایشان می‌گوید که آن تجویف دوم که تجویف وسط است از جلو به قص و اضلاع صدر محدود است. «و من خلف»، از پشت این فضا را محدود می‌کند «الظهر الأعلی». ظهر اعلی یعنی پشتی که بالاست که قسمت بالای پشت است. قسمت پایین ظهر را می‌گویند قَطَن یا حقوه که این‌ها قبلاً داشتیم این اصطلاحات را.

تجویف اعلی (کاسه سر) و مبدأ حس و حرکت

قسمت بالا را می‌گویند کمر، نه کمر هم نیست، قسمت بالایی کمر است، قسمتی است که پشت سینه قرار گرفته، آن را داریم می‌گوییم که خلف اعلی. خلف اسفل کمر است و قطن و عجز و عصعص، این‌ها همه خلف اسفلند. خوب «و من فوق»، یعنی یحده این فضا را من فوق، «الترقوة». ترقوه و عنق؛ یعنی بالای این فضا ترقوه و گردن قرار دارد، بالای این فضای اوسط. «و من تحت»، یعنی محدود می‌کند این فضا را از زیر، «الحجاب الحاجز»، که حجاب حاجز همان حجابی است که سینه و شکم از هم جدا می‌کند که این همه توضیح داده شده است. خوب تا اینجا دو تا عضو با تجویفشان توضیح داده شدند؛ یکی عضو تغذیه بدن بود که تجویف اسفل را داشت، یکی عضو تغذیه روح بود که تجویف اوسط را داشت.

یک فعل دیگر مانده که عضوش مغز است و نخاع. این را می‌خواهیم تجویفش را بیان کنیم؛ عضوش مغز و نخاع است، تجویفش هم تجویف بالا یعنی کاسه سر است. بعد به کاسه سر اکتفا نمی‌شود، در ادامه کاسه سر در آن منفذ واقع در مهره‌های پشت، این را هم اضافه کنید؛ تجویف اعلی شامل کاسه سر و آن سوراخ در مهره‌های پشت می‌شود، که سوراخ در مهره‌های پشت محل نخاع، کاسه سر هم محل مغز است. این دو تا یعنی مغز و نخاع مبدأ حس و حرکت‌اند، که حس و حرکت یکی از، که دو تا فعلی‌اند که جزو افعال ضروری برای حیات حیوان‌اند یا برای قوام حیوان. و اعضای حس و حرکت و مبدأ قوایشان یعنی قوه حس و حرکت «دماغ است و نخاع».

که خواندیم قبلاً، بعض اعصاب از دماغ خارج می‌شوند بعض اعصاب از نخاع خارج می‌شوند، که آن اعصاب بعضی‌هایشان مربوط به حس‌اند بعضی مربوط به حرکت‌اند. خوب این اعضایی که حس و حرکت را تأمین می‌کنند هم دماغ یعنی مغز است، هم نخاع است، هم عصبی است که از دماغ یا مغز خارج می‌شوند، که یادتان هست عصب که از مغز خارج می‌شد هفت زوج بود، از نخاع هم ازواج مختلف بود که این‌ها همه گفته شد. تا اینجا فعل را گفت (یعنی حس و حرکت)، قوه‌اش هم گفت که قوه موجود در دماغ و نخاع و عصب. حالا می‌خواهد تجویفش را بگوید:

 

حدود تجویف اعلی و درزهای جمجمه

«و التجویف الذی یحویها»، تجویفی که شامل این اعضا هست، مشتمل بر این اعضاست، فضایی است که «یحده».فضایی است که تعیین می‌کند این فضا را، محدود می‌کند این فضا را «أما من فوق فالقحف» تا آخر، که اینجا هم با أما أما فاعل «یحده» را بیان می‌کند، همان‌طور که در تجویف وسط فاعل «یحده» بیان شد با چند تا أما، این در تجویف اعلی هم فاعل یحده با چند تا أما محدود می‌شود و مشخص می‌شود. «أما من فوق»، یعنی اما حد این فضا از بالا، «فالقحف»، «قحف» یعنی کاسه سر. «و اما من قدام»، از جلو (این‌ها آسان است من از رو می‌خوانم)، «فالعظم الذی یحیط به الدرز الإکلیلی». آن استخوان پیشانی که درز اکلیلی بهش احاطه دارد. شما یادتان است که در مورد سر گفتیم چند تا درز دارد؛ یک درز لامی پشت سر است، یک درز اکلیلی فاصله بین سر و پیشانی است.

همان‌طور که کلاه را که می‌گذارید یا تاج که می‌گذارید، اکلیل یعنی تاج، تاج را که می‌گذارید همان خطی که تاج قرار می‌گیرد بهش می‌گویند درز اکلیلی. یک درز سهمی داشتیم که به طول سر قرار می‌گرفت، اکلیلی را به لامی وصل می‌کرد؛ دو تا درز قشری هم داشتیم که موازی بودند با سهمی. خوب درز اکلیلی همان درزی است که روی پیشانی قرار دارد، قسمت بالای پیشانی. آن وقت ایشان می‌فرماید از جلو، از جلو عزمی که (یعنی استخوان پیشانی) که به درز اکلیلی منتهی می‌شود، او محدود می‌کند این تجویف اعلی را. تجویف اعلی از جلو به استخوان پیشانی وصل است، انتهای خود استخوان پیشانی است. «و اما من قدام»، اما از جلو این تجویف اعلی محدود می‌شود و تعیین می‌شود.

اونی که تعیینش می‌کند «فالعظم الذی یحیط به الدرز الإکلیلی»؛ آن استخوان پیشانی است که احاطه کرده به آن استخوان درز اکلیلی. احاطه کرده چون قبلاً گفتیم، این درز اکلیلی تا ابتدای پیشانی نمی‌آید، می‌آید تا ابتدای چشم راست و ابتدای چشم چپ، یعنی یک هلالی است؛ این‌طور نیست که فقط بالای پیشانی باشد، از بالای پیشانی می‌آید پایین تا پایین چشم راست از آن طرف هم تا پایین چشم چپ؛ یک هلالی این‌جوری است. این می‌گوید درز اکلیلی، آن وقت استخوانی که این درز اکلیلی احاطه‌اش کرده است، می‌شود مرز تجویف اعلی از جلو. «و أما من خلف»، از پشت سر، «العظم الوتدى» و عظمی که محاط به درز لامی است؛ عظم وتدی قبلاً گفتیم اسمش قاعده دماغ است.

عظام وتدی و حجری و امتداد تجویف در مهره‌های ظهر

استخوانی است که تمام استخوان‌های موجود در دماغ و اطراف دماغ روی آن عظم گذاشته شده‌اند و گفتیم استخوان بسیار سفتی است. این را بهش می‌گوییم عظم وتدی که مثل میخ سفته، میخه برای بقیه، بقیه روی این استقرار دارند؛ بقیه استخوان‌های سر. بعد علاوه بر این عظم وتدی، یک استخوان پس سر داشتیم که درز لامی احاطه‌اش کرده بود. درز لامی همان درزی بود که به صورت هشت قرار داشت؛ پشت کله ما، پشت سر ما یک درزی وجود دارد که به صورت هشت خیلی بزرگ کشیده شده که از آن قسمت برجسته سر که وقتی می‌خوابیم اول بار می‌آید رو زمین (آن قسمت برجسته پشت سر)، از آنجا شروع می‌شود می‌آید تا دو طرف گردن.

این می‌شد درز لامی که چون شبیه لام یونانی است نوشته می‌شد بهش می‌گوییم درز لامی. حالا این استخوانی که محاط به این درز لامی است، به علاوه آن استخوان وتدی، مجموعاً آن تجویف اعلی را از ناحیه پشت تعیین می‌کنند. «و أما من خلف»، از پشت تعیین‌کننده این تجویف اعلی عظم وتدی به علاوه «عظمی است که احاطه دارد به آن عظم درز لامی»، که درز لامی را توضیح دادم. «و أما من الجانبين»، خوب دو طرف دیگر هم هست، طرف راست و طرف چپ، این تجویف را طرف راست و طرف چپ چه عظمی محدود می‌کند و تعیین می‌کند؟ می‌فرماید «فالعظمان»، اینجا اسمشان را نمی‌برد؛ یادتون باشد قبلاً گفتیم عظم حجری.

عظم حجری با عظم وتدی فرق داشت؛ عظم وتدی قاعده دماغ بود، عظم حجری دو تا استخوانی هستند که خیلی سفتند و دو تا سوراخ گوش در آن ها واقع شده؛ این را بهش می‌گوییم عظم حجری. این دو تا عظم‌های حجری دو طرف تجویف را تعیین می‌کنند. پس تجویف بالا (این را بخوانم)، «و أما من الجانبين» یعنی طرف راست و چپ، تعیین‌کننده این تجویف از دو طرف راست و چپ «دو استخوانی هستند که در آن‌ها صماخان قرار دارد». صماخ هم خود گوش را می‌گویند هم سوراخ گوش را می‌گویند، اینجا منظور صماخ (فرقی نمی‌کند بگوییم سوراخ گوش یا خود گوش). این هم تجویف اعلی بود. تجویف اعلی یعنی آن فضای خالی بالای بدن که در آن مغز و نخاع قرار دارند. این را محدود کردیم.

تمایز اعضای ضروری و غرض نهایی از تبیین تجاویف

از بالا به کاسه سر، از جلو به آن استخوان پیشانی، از پشت به استخوان وتدی و محاط به درز لامی، از جانبین هم به دو تا استخوان حجری. حالا این تجویف، تجویف اسفل که شکم بود، آن دیگر دنباله نداشت؛ تجویف اوسط هم که سینه بود آن هم دنباله نداشت؛ اما تجویف اعلی که کاسه سر است این دنباله دارد، دنباله‌اش همان فضای داخل مهره‌های پشت است که نخاع در آن وارد بشود، آن دنباله این تجویف است. لذا می‌گوید: «و یتصل بهذا التجویف العظیم»، به این تجویف بزرگ (البته این تجویف بزرگ‌تر از تجویف شکم نیست، این که می‌گوید عظیم در مقابل آن نخاع است، در مقابل آن منفذ نخاع است، آن هم تجویف است منتها کوچک‌تر از تجویف اعلاست).

این دارد مقایسه‌اش می‌کند با آن تجویفی که نخاع در آن است، نه با تجویف صدر و تجویف شکم، اگر با آن ها مقایسه کند به این نمی گوید تجویف عظیم. تجویف سر کوچک تر از تجویف سینه است و کوچک تر از تجویف شکم است. دارد مقایسه می کند با آن تجویفی که نخاع در آن است، لذا بهش می‌گوید تجویف عظیم. ملحق متصل می‌شود به این تجویف عظیم که تجویف اعلاست و محل مغز و نخاع است، تجویفی که «هو ثقب»، یعنی سوراخی است که «نافذ»، یعنی عبورکننده است، داخل‌شونده است «فی خرزات العنق و الصلب». «خرزات» یعنی مهره‌ها؛ مهره‌های گردن و کمر. مهره‌های گردن و کمر دارای سوراخ‌اند، سوراخی که عبور می‌کند در این مهره‌ها، آن وقت این سوراخ می‌شود تجویفی که متصل است به این تجویف عظیم، دنباله این تجویف عظیم به حساب می‌آید. خوب تا اینجا روشن شد سه تا فعل داریم که ضروری‌اند برای حیات حیوان. این سه تا فعل سه تا قوه دارند.

این سه تا قوه در سه نوع عضو قرار دارند، این سه نوع عضو هم در سه تا تجویف واقع‌اند. این‌ها همه توضیح داده شد. حالا ابن‌سینا می‌خواهد جمع کند این‌ها را، می‌گوید: «و هذه الاعضاء التی تحیط بها هذه التجاویف الثلاثه»، این اعضایی که این تجاویف ثلاثه احاطه‌شان کردند، تجویف اعلی عضوی را که عبارت از مغز و نخاع بود احاطه کرد؛ تجویف اوسط عضوی را که عبارت از قلب و ریه و نای بود احاطه کرد؛ تجویف اسفل عضوی را که عبارت از معده و کبد و طحال و کلیتین و بقیه بود احاطه کرد. این «هذه الاعضاء» که احاطه کردند به این اعضا این تجاویف ثلاثه، «اعضای ضروریه هستند در قوام حیات».

استنتاج پیرامون اعضای اطراف و پایان مقدمه ابن‌سینا

یعنی در قوام حیات حیوان این اعضا واجب‌اند، ضروری‌اند. سایر اعضا حواشی‌اند، آن‌ها دخالت دارند در حیات ولی نه دخالت ضروری؛ دخالتی که اگر باشند حیات مثلاً بهتر می‌شود. مثلاً اگر دست نبود، خوب کسی که دست ندارد قوام حیاتش از بین نرفته، ولی زندگی‌اش زندگی مثلاً فرض کنید که کاملی نیست، ولی دست جزء اعضای ضروری نیست. اعضایی که در این تجاویف ثلاثه‌اند این‌ها اعضای ضروری‌اند. «هذه الاعضاء هی الاعضاء الضروریة فی قوام الحیاة و سائر الاعضاء أطراف لها»، یعنی حواشی‌اند بر این اعضای ضروری، «و جنن»، سپرها هستند، «جنن» جمع جُنّه، سپرها هستند که غیر ضروری‌اند، برای قوام حیات ضرورت ندارند.

تا اینجا مقدمه بحث را ابن‌سینا گفت. اصل غرضش به تجویف اعلی نبود، تجویف اوسط هم مورد بحثش نبود، بیشتر نظرش به تجویف اسفل بود چون می‌خواهد وارد بحث در روده‌ها بشود و روده‌ها در تجویف اسفل واقع‌اند. مقدمتاً تجویف اعلی را گفت، تجویف اوسط را هم گفت تا برسد به تجویف اسفل، آن وقت در تجویف اسفل برود سراغ بحث در روده‌ها. حالا تا اینجا هر سه تجویف را گفت از «و قد خلق الخالق تعالی موضع تغذیة الروح و تربیته»؛ از اینجا می‌خواهد وارد دنباله مطلب بشود تا برسد به تجویف اسفل و در تجویف اسفل هم به روده‌ها اشاره کند.

دیگر ظاهراً باید بگذاریم برای جلسه بعد این بحث را بخوانیم. بله یک توضیحی هم می‌دهد که چرا تجویف وسط را خدا وسط قرار داد، آن یکی بالا این یکی پایین این یکی وسط، این‌ها توضیحاتی است ان‌ شاء الله جلسه آینده مطرح می‌شود.


[1] ابن سینا حسین بن عبد الله. الشفاء (الطبیعیات). ج3، کتابخانه عمومی حضرت آيت الله العظمی مرعشی نجفی (ره)، 1405، ص296.
[2] ابن سینا حسین بن عبد الله. الشفاء (الطبیعیات). ج3، کتابخانه عمومی حضرت آيت الله العظمی مرعشی نجفی (ره)، 1405، ص298.
[3] ابن سینا حسین بن عبد الله. الشفاء (الطبیعیات). ج3، کتابخانه عمومی حضرت آيت الله العظمی مرعشی نجفی (ره)، 1405، ص297.
logo