« فهرست دروس
درس شوارق - استاد محمدحسین حشمت‌پور

88/03/21

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح صلاة و نبی و سید/شرح خطبه تجرید الاعتقاد /مقدمه

 

موضوع: مقدمه/شرح خطبه تجرید الاعتقاد /شرح صلاة و نبی و سید

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین متعلق حمد و غرق بودن در نعمات الهی

در عبارت مصنف چنین آمده است: «أمّا بعد: حمد واجب الوجود على نعمائه»[1] . در این عبارت، «حمد» به «نعماء» تعلق یافته و متعلقِ حمد، نعمت قرار داده شده است. پیش‌تر بیان گردید که متعلق شکر، نعمت است، ولیکن متعلق حمد مطلق می‌باشد؛ بدین معنا که می‌تواند نعمت باشد یا فضیلت‌های دیگری باشد که شخص، واجد آن مزایا است. به تعبیری دیگر، متعلق حمد هم می‌تواند «فواضل» باشد و هم «فضایل». فواضل چنان‌که عرض شد، جمع فاضله و به معنای نعمت است؛ یعنی فواضل همان نِعَم هستند. فضایل نیز به معنای فضیلت‌ها و مزیت‌ها است؛ خواه نعمت باشد یا کمالی در خودِ شخص باشد نه نعمتی را در اختیار دیگری نهاده باشد. به عنوان مثال، شخصی عالم است، ولو نعمتی هم در اختیار کسی نگذاشته باشد؛ چنین فردی دارای فضیلت و قابل حمد و ستایش است، اما دیگر قابل شکر نیست. پس شکر در مقابل فواضل است، اما حمد در مقابل هر دو، یعنی فضایل و فواضل، قرار دارد. بنا بر این، حمد را باید به طور مطلق متعلق نمود، در حالی که مصنف آن را به نعمت متعلق کرده و آورده است: «بعد حمد واجب الوجود على نعمائه». علت این امر با وجود آنکه حمد باید به امر مطلق تعلق گیرد، چیست و چرا آن را به نعمات متعلق نموده است؟

جهت مطلب این است که ایشان قصد داشته‌اند بفهمانند که نعمت‌های خداوند بسیار زیاد است و ما چنان در نعمت‌های الهی غرق هستیم که اگر در تمام مدت عمر، او را بر نعمت‌هایش شکر گوییم، فرصتی نمی‌یابیم که او را بر فضایلش شکر نماییم؛ و اگر در تمام طول زندگی او را بر نعماتش حمد کنیم، فرصت نخواهیم داشت که او را بر فضیلت‌هایش حمد گوییم. بنا بر این، حمد را به نعمت اختصاص داده است، زیرا فرصتی برای ما متصور ندیده که حمد خداوند را بر فضیلتش انجام دهیم. بلکه بیان داشته است که اگر هنری داشته باشیم، باید تمام مدت عمر خویش را صرف حمدی کنیم که به نعمت‌های الهی تعلق گرفته است. بنا بر این، در واقع مقصود ایشان از حمد، شکر است؛ اگرچه در ظاهر واژه حمد را ذکر کرده، اما در حقیقت منظورش شکر بوده است. یعنی حتی حمد‌هایی که ما به جا می‌آوریم، تماماً و واقعاً شکر هستند، زیرا ما در مقابل نعمت حمد می‌کنیم؛ پس تمامی نعمات ما به شکر تبدیل می‌شوند. بنا بر این روشن شد که علت ذکر حمد و تعلق آن به نعمت، این بوده است که نویسنده خواسته بفهماند ما جز حمدِ بر نعمت، کار دیگری نمی‌توانیم انجام دهیم، زیرا فرصتی برای ما باقی نمی‌ماند که به سراغ فضیلت‌ها برویم. از این رو اشاره می‌نماید که تمام حمد‌هایی که ما نسبت به خداوند داریم، در واقع شکر هستند، هرچند در ظاهر با لفظ حمد اطلاق گردند.

در صفحه ۷۹ و سطر دهم هستیم. عبارت «على نعمائه»[2] که سخن مصنف است، چنین توضیح داده می‌شود: «تخصیصُ النعماء» - قرائتِ «بتخصيص» غلط است - «تخصيص النعماء الّتي من الفواضل مع الحمد الّذي يعمّها والفضائل إشارة». واژه «إشارة» خبر برای «تخصیص» است و «الفضائل» عطف بر ضمیر بارز در «يعمّها» می‌باشد؛ یعنی حمدی که «یَعُمُّ الفواضلَ و الفضایلَ». اختصاص دادن نعمایی که از فواضل است با حمدی که هم شامل فواضل می‌شود و هم شامل فضایل می‌گردد - یعنی اختصاص نعمت به این حمدی که در بر گیرنده نعمت و غیر نعمت (یعنی فواضل و غیر فواضل که شامل فضایل هم می شود) است - این اختصاص اشاره به این امر دارد که «حمدنا ليس إلاّ شكراً». حمد ما اگرچه با لفظ حمد است، اما چون در مقابل نعمای الهی است، در حقیقت شکر محسوب می‌شود، هرچند در ظاهر حمد باشد.

سئوال: نسبت میان نعماء و فواضل چیست؟ آیا تساوی است یا عموم و اخص؟

پاسخ: عموم و اخص مطلق است؛ فضایل به طور مطلق اعم از فواضل است.

سئوال: خیر، مقصود بنده نسبت فواضل با نعماء بود

پاسخ: فواضل و نعماء مترادف هستند.

سئوال: پس چرا واژه «مِن» را آورده و گفته است: «الّتي من الفواضل»؟

بررسی مراتب عصمت و استغفار در انبیای الهی

پاسخ: «تخصیص النعماء التی من الفواضل»؛ این در مقابل فضایل قرار دارد، یعنی از فواضل است و از فضایل نیست. واژه «مِن» در اینجا تبعیضیه نیست. در عبارت «النعماء التی من الفواضل»، «مِن» تبعیضیه نمی‌باشد، بلکه بدین معناست که «نعماء» از نوع «فواضل» است و نه از نوع «فضایل». نعمایی که از فواضل است و نه از فضایل، با حمدی جمع شده که آن حمد شامل هر دو، یعنی فواضل و فضایل با هم، می‌شود. «مِن» را در «مِن الفواضل» تبعیضیه در نظر نگیرید، زیرا فواضل با نعماء یکی است. این «إشارة» به این مطلب است که حمد ما «ليس إلاّ شكراً». «لاستغراقنا في نعمه الغير المتناهية»، زیرا ما در نعمت‌های غیر متناهی خداوند غرق گشته‌ایم، به گونه‌ای که «لو عمّرنا إلى الأبد حامدين»[3] ، یعنی اگر تا ابد عمر کنیم و تا ابد نیز حمد نماییم، «لم يفضل حمدنا على ما وصل إلينا من نعمه»؛ یعنی حمد ما بر آن نعمتی که به ما رسیده است، فزونی نمی‌یابد تا فرصتی پیدا کنیم که خداوند را بر فضیلت‌هایش حمد گوییم. به عبارتی، اگر بسیار هنر کنیم، بر نعمائش حمد می‌کنیم و دیگر فرصت حمد بر فضیلت الهی را نخواهیم یافت. «لم یفضل حمدنا»، یعنی حمد ما بر «ما» که همان نعمتی است که «وصل إلينا من نعمه»، اضافه نمی‌آید. «من نعمه» بیان برای «ما» است؛ «ما» را به معنای نعمت می‌گیریم و دیگر «من نعمه» را معنا نمی کنیم. حمد ما بر نعمتی که به ما رسیده افزون نمی‌گردد تا برای ما ممکن باشد حمد را در مقابل غیر نعمت واقع سازیم. یعنی اصلاً ممکن نیست که حمد ما در مقابل غیر نعمت واقع شود، زیرا حمد ما در مقابل نعمت به پایان نمی‌رسد تا نوبت به حمد در مقابل غیر نعمت برسد. بنا بر این، «فلا يكون»، یعنی «فلا یکون حمدنا» - و نه مطلقِ حمد - حمدِ ما «لا يكون إلاّ شكراً»، یعنی در واقع چیزی جز شکر نخواهد بود. البته در ظاهر شکر نیست و حمد است، اما در حقیقت شکر است، حتی اگر ما آن را در مقابل نعم قرار ندهیم، در نهایت در مقابل نعم واقع می‌شود.

خب، در ادامه داریم: «والصّلاة على سيّد أنبيائه»[4] . ابتدا واژه صلاة، سپس سید و پس از آن انبیا را معنا می‌کنند. صلاة را به معنای دعا می‌دانند، ولیکن اگر صلاتی از جانب خداوند صادر شود، به معنای رحمت است. سپس توسعه بیشتری داده و می‌گویند صلات از جانب انسان به معنای دعا، از جانب خدا به معنای رحمت و از جانب ملائکه به معنای استغفار است. یعنی اگر ملائکه بر ما صلات فرستادند، مقصود این است که استغفار کرده‌اند. خداوند نسبت به ما صلات داشت، یعنی رحمت؛ و ما صلات داشتیم، یعنی دعا.

سئوال: آیا زمانی که ملائکه بر پیامبر صلات می‌فرستند، آن به معنای دعا است؟

پاسخ: استغفار که عیبی ندارد

سئوال: آن‌ها که استغفار ندارند؟

پاسخ: در آیه سوره فتح، خداوند به پیامبر دستور استغفار می‌دهد؛ چرا پیامبر استغفار نکند؟ پیامبر نیز استغفار می‌نماید. اولاً ممکن است این استغفار بابت «ترک اولی» باشد. البته ترک اولای پیامبر با ترک اولای سایر پیامبران تفاوت دارد. ترک اولای پیامبر ما بدین صورت است که در هنگام تبلیغ دین اسلام، زمانی که با مردم در حدود وظایف خویش سخن می‌گوید، در همان لحظه آن توجه تامی را که باید به خداوند داشته باشد، دارا نیست. بالاخره بخشی از توجه ایشان صرف تبلیغ می‌گردد که این خود یک وظیفه است.

سئوال: اگر وظیفه است چگونه ترک اولی است؟

پاسخ: این وظیفه است، اما این بزرگواران احساس می‌کنند که حتی به همین مقدار هم در پیشگاه خداوند کوتاهی کرده‌اند. آنان این امر را گناه محسوب می‌کنند، هرچند برای ما ثوابی فوق‌العاده است، اما برای آنان گناه به شمار می‌آید.

توجه حضرت امیر به خداوند به گونه‌ای است که اگر تیر را از پای مبارکشان بیرون بکشند، متوجه نمی‌شوند. این حالت در نماز است، اما در غیر نماز آن‌گونه توجه را ندارند؛ و حضرت احساس می‌کنند که در همه حال باید چنان توجهی داشته باشند. اگر لحظه‌ای آن توجه نباشد، آن را گناه دانسته و استغفار می‌کنند.

سئوال: اگر تبلیغ نکنند آن امر باقی می ماند

پاسخ: عرض می‌کنم که آن امر وظیفه است و معصیت نیست، و چنان‌که گفتم برای ما بزرگترین ثواب محسوب می‌شود.

سئوال: پس برای آنان ترک اولی نیست.

پاسخ: چرا، ترک اولی می‌شود.

سئوال: ترک اولی نمی شود زیرا هر چه هست، مأمور است.

پاسخ: مأمور است، اما مأمور به وظیفه است؛ وقتی می‌گویم وظیفه، یعنی مأمور است و آن وظیفه را انجام می‌دهد و باید هم چنان کند، اما در زمان انجام آن کار، بالاخره از توجهش به خداوند قدری کاسته می‌شود، هرچند نفس او چنان قوی است، که ما اگر بخواهیم تبلیغ کنیم، اصلاً توجهمان از خداوند قطع می‌شود؛ اما توجه او قطع نمی‌گردد، بلکه کمرنگ می‌شود. نفس ایشان چنان قوی است که توجه به خلق را با توجه به حق جمع می‌کند. ما به دلیل ضعف نفس، به یک موجود توجه می‌کنیم و از باقی غافل می‌شویم؛ اما او نفسش نیرومند است و با وجود این قوت، بالاخره بخشی از حواشی نفسش صرف توجه به تبلیغ ما می‌گردد. همان مقدار که از خداوند کم می‌گذارد، برای خویش گناه محسوب می‌کند، ولو آنکه در حال انجام وظیفه باشد. ایشان احساس می‌کنند که این امر اولی را ترک نموده‌اند. عرض می‌کنم ترک اولایی است این چنین.

سئوال: اگر آن وظیفه دیگر را ترک کند، معصیت کرده است، زیرا ترک وظیفه معصیت است.

پاسخ: بله، در هر صورت پیامبر به دلیل آنکه صادر نخستین و مقرب‌ترینِ انسان‌ها به خداوند است، اقتضای ذاتش توجه تام به حق‌تعالی است. اگر از این اقتضای ذات خارج شود - که البته در حال انجام وظیفه خویش است و اگر انجام ندهد عذاب الهی در پی دارد - با این وجود، آن مقتضای ذات را کنار گذاشته و بنا بر این، ترک اولی صورت گرفته است. این ترک وظیفه نیست و چنان‌که فرمودید از اولی بالاتر است، اما آن اقتضای ذات است که اگر ترک شود، احساس می‌کند کوتاهی کرده است. مانند انسانی که در برابر بزرگی ایستاده و دستور او را انجام می‌دهد، اما در حین انجام دستور، ناچار می‌شود پشت به آن بزرگ کند؛ او دستور داده که کار انجام شود، اما برای انجامش باید پشت به او کرد.

توجیهات پیرامون ذنب پیامبر و صلات ملائکه

در آن حالت انسان احساس ناراحتی کرده و می‌گوید «ببخشید که پشت ما به شماست». آن بزرگ می‌گوید «عیبی ندارد، تو در حال انجام وظیفه و دستور من هستی و ناچاری که چنین کنی». خب، این احساس گناهی که ما می‌کنیم و عذرخواهی می‌نماییم، مشابه ترک اولای پیامبر است که در آن حال نیز مشغول انجام وظیفه هستند.

سئوال: ما ترک اولایی در مورد پیامبر نشنیده ایم. معمولا تفاوت قائل می‌شوند، یعنی معصومین

پاسخ: ببینید با این توضیحی که بنده ارائه دادم، دیگر اصلاً جای اشکال باقی نمی‌ماند. تمام مطلب را تبیین کردم و با این شرح

سئوال: نامفهوم

پاسخ: می‌خواهید نوشته‌اش را بیاورم تا قانع شوید و بدانید که از نزد خود نمی‌گویم؟ شما گمان می‌کنید بنده از خودم این سخنان را می‌گویم. اگر نشان دهم که دیگری نیز چنین گفته است، می‌پذیرید؟

سئوال: خیر، می‌خواهم ببینم آیا معصومین نیز چنین تعبیری دارند یا خیر. ما به سخن علما کاری نداریم که چه می‌گویند. استشهاد یا ترک اولی در روایات، حتی یک لحظه غفلت هم...

پاسخ: با این مثالی که عرض کردم که پشت به مولا می‌کنی تا دستورش را انجام دهی و احساس کوتاهی کرده و پوزش می‌طلبی، همه چیز روشن شد. البته خود معصومین ممکن است نفرموده باشند که مقصود از گناه ما چیست؛ وقتی توضیح نداده باشند، ما به طور قاطع نمی‌توانیم بگوییم مقصود حتماً این است، اما به صورت احتمال می‌توانیم بیان کنیم. تمامی این توضیحاتی که ارائه می‌دهیم را که معصومین نفرموده‌اند؛ ما به نحو احتمال می‌گوییم، اگر درست باشد که بسیار خوب است و اگر نباشد، حرفی نداریم و می‌گوییم این احتمالی است که ما می‌دهیم. آنان نیز منعی نکرده‌اند و نگفته‌اند درباره ما احتمال ندهید، آن هم احتمالی نیکو. ما احتمال خیر درباره ایشان می‌دهیم؛ اگر بعداً فرمودند این احتمال درست نبوده، صرف‌نظر می‌کنیم و اگر گفتند درست است که چه بهتر. ما نمی‌خواهیم به طور قاطع بگوییم

سئوال: ما نص داریم که این چهارده نفر معصوم هستند و ترک اولی ندارند و مابقی انبیاء دارند. ما الان داریم چیزی قرار می دهیم به اسم ترک اولی

پاسخ: پس استغفاری که در سوره فتح آمده چیست؟

سئوال: آن استغفار برای شیعیان است

پاسخ: ﴿اسْتَغْفِرْ لِذَنبِكَ﴾[5] . شما توجیه می‌کنید؛ آیا این توجیه را خودشان فرموده‌اند یا ما توجیه می‌کنیم؟

سئوال: ما به خاطر ضرورت توجیه می‌کنیم؛ ضرورت اسلام در این است که این بزرگواران معصوم هستند.

پاسخ: پس قبول شد که استغفار برای پیامبر هست؟

سئوال: ذنب ندارد و تواضع می کند

پاسخ: حالا به هر حال، استغفار برای پیامبر هست، پس صلاة ملائکه برای پیامبر می تواند برای استغفار باشد

سئوال: شاید نص داریم، یعنی نص داریم که پیامبر ترک اولی انجام نداده است؟

سئوال: ضرورت است، ضرورت اسلام اقتضا می کند که معصوم باشند

پاسخ: عصمت که تمام پیامبران عصمت دارند.

سئوال: اگر عصمت دارند ذنب ندارند.

پاسخ: خود قرآن تصریح می‌کند که پیامبر ذنب دارد، منتها ذنب ایشان...

سئوال: آیات متشابه است

پاسخ: ما نباید به پیامبر نسبت ناروا دهیم؟

سئوال: خیر، ایشان ذنب ندارند

پاسخ: واژه ﴿لِذَنبِكَ[6] اضافه شده است.

سئوال: در احادیث نیز آمده است که معصومین ذنب دارند، به خاطر شیعیان است

پاسخ: ایشان می‌گویند من نمی‌دانم.

سئوال: این از ضروریات شیعه است که معصومینِ چهارده‌گانه ترک اولی ندارند؟

سئوال: بله، از ضروریات شیعه است که معصومین ترک اولی ندارند.

پاسخ: اما ترک اولی به این معنایی که بنده گفتم چطور؟ آیا ترک اولی به این معنا وجود دارد یا خیر؟

سئوال: اولی را ترک نمی‌کنند؛ این کارهایی که بهتر است را انجام می دهند

پاسخ: خیر، مقصود بنده ترک اولی به این معناست که عرض کردم. «اولی» به این معناست، وگرنه مسلماً زمانی که خداوند دستور به تبلیغ می‌دهد، اولویت برای پیامبر همان تبلیغ کردن است، زیرا وظیفه ایشان است. اصطلاحاً ترک اولی گفته نمی‌شود، اما ترک اولی به آن معنایی که عرض کردم برای آنان اتفاق می‌افتد.

سئوال: روایت وجود دارد که می‌فرماید پیامبر با ما سخن می‌گفتند، اما همین که وقت نماز می‌شد، حالتی پیدا می‌کردند که گویا ما را نمی‌شناختند.

سئوال: امیرالمؤمنین چنان بودند که هیچ چیز ایشان را مشغول نمی‌کند؛ حتی در هنگام تبلیغ نیز حقیقتشان مشغول ذکر حق‌تعالی است، منتها از این سو مشغول کار هم هستند. امیرالمؤمنین را که چیزی مشغول نمی‌کند، همان امیرالمؤمنین است دیگر و حقیقتش واحد است. این که می‌گویید آنان مدعی شده‌اند حتی یک لحظه و کمترین چیزی...

پاسخ: حقیقتشان یا خودشان؟

سئوال: حقیقت درست است.

پاسخ: بله، حقیقتشان هیچ‌گاه غافل نمی‌شود و در همان زمان تبلیغ نیز غافل نیست و توجه تام دارد. اما خودشان، همین افرادی که هستند، همین تنزلِ حقیقت استغفار می‌کند؛ حقیقت استغفار نمی‌کند. آیا در این تنزلِ حقیقت، لحظه‌ای پیش آمده که در زمان انجام وظیفه، آن توجه تام را نداشته باشند؟ بله، پیش آمده است و برای آن استغفار می‌کنند. عرض می‌کنم که این‌ها توجیهاتی است که ما ارائه می‌دهیم. شاید خودشان بیان کنند که مقصود از ذنب چیست و استغفار ما برای چه امری است. درباره مقصود از ذنب می‌توانیم بگوییم یعنی ذنب امت. گناهان امت را آنان گناه خویش می‌بینند؛ مانند پدری که پسرش خطایی کرده و پدر خجالت کشیده و عذرخواهی می‌کند. پسر عذرخواهی نمی‌کند، اما پدر پوزش می‌طلبد و می‌گوید «مرا ببخشید»، در حالی که پسر آن کار را انجام داده است. آنان نیز «أبوا هذه الامة»[7] و پدران ما هستند؛ گناهان ما آنان را آزرده‌خاطر می‌کند و به خاطر ما از خداوند پوزش می‌خواهند. پس استغفار آنان برای ذنب امت است و ما در اینجا مضاف را در تقدیر می‌گیریم؛ ﴿لِذَنبِكَ[8] یعنی «لذنب امتک». این‌ها توجیهاتی است که ارائه می‌دهیم و توجیهات درستی هم هستند. اما در عین حال، به آن معنایی که عرض کردم، آنان ممکن است لحظاتی آن توجه بسیار تام را نداشته باشند. توجهی که در هنگام تبلیغ دارند، چندین هزار برابرِ توجهی است که ما داریم، اما در عین حال برای آنان کم است؛ لذا آن احساسی که دارند باعث استغفارشان می‌گردد.

ریشه‌شناسی واژگان صلاة، سید و نبی

خب، پس بنا بر این شد که ملائکه نیز بر پیامبر استغفار کنند. شما که صلاتِ ملائکه بر پیامبر را استغفار نمی‌دانید، چگونه توجیه می‌کنید؟

سئوال: دعا می‌کنند.

پاسخ: پس تفاوتی میان صلات ما و صلات ملائکه نیست.

سئوال: تفاوت وجود دارد؛ خودِ دعا...

پاسخ: به چه دلیل؟ آیا دلیلی دارید؟ آیا نص دارید؟

سئوال: نص هم که ضرورت کافی است.

پاسخ: خیر، نص بیاورید.

سئوال: ملائکه در پیشگاه پیامبر نمی‌توانند تواضع کنند. برای معصومین است دیگر. همان طور که اهل سنت برای امیرالمؤمنین می‌گویند «کرم‌الله وجهه»[9]

پاسخ: البته استغفاری که صورت می‌گیرد، ممکن است به معنای حقیقی نباشد. به عنوان مثال، فرض کنید ما گناهی هم مرتکب نشده باشیم اما همین‌طور استغفار می‌کنیم، بدون آنکه ناظر به گناهی باشد. آیا این عمل برای ما ثوابی دارد یا خیر؟ آیا موجب ارتقای درجه هست یا نه؟

سئوال: مثلاً نماز شب را برای حضرت عباس می‌خواند و نه برای امیرالمؤمنین

پاسخ: ما نمی‌توانیم و به ما اجازه نداده‌اند.

سئوال: روایت شده که امام حسین به حضرت زینب فرمودند استغفار و صلوات فرستادن برای ایشان

سئوال: بله. به هر صورت، اگر استغفار برای ملائکه بر پیامبر جایز نباشد، همان طور که می فرماید حمل بر دعا می کنیم. اگر هم جایز باشد چنان که برخی گفته اند حمل بر استغفار می کنیم. خیلی ضرورتی ندارد که از گفته ی دیگران دفاع کنیم. گفته اند صلاة از ملائکه به معنای استغفار است، حال چه بر ما باشد چه بر پیغمبر باشد. توضیح و تفصیلی داده نشده است. اگر استغفار ملائکه بر پیامبر نادرست باشد، ما آن را تخصیص می‌زنیم و می‌گوییم صلاتِ ملائکه برای غیر پیامبر و غیر معصومین به معنای استغفار است و برای آنان به معنای دعا می‌باشد؛ یعنی مانند صلاتی است که ما بر پیامبر می‌فرستیم و دعا می‌کنیم. بدین ترتیب مشکل حل می‌گردد.

«والصّلاة: هي لغة الدّعاء»[10] ؛

سئوال: اعراب «الصّلاة» مجرور می شود؟

پاسخ: بله، «الصّلاة»، «بعد حمد واجب الوجود و بعد الصلاة علی سید انبیائه»[11] .

سئوال: چرا عبارت «بعد حمد واجب الوجود» را نکره آورده و در اینجا «الصلاة» را معرفه آورده است.

پاسخ: «بعد حمد واجب الوجود و بعد الصلاة»؛ عیبی ندارد، چه ارتباطی با هم دارند؟ آن را نکره آورده بود و این را معرفه می‌آورد. نکره آوردن آن مناسبت داشت و معرفه بودن این هم اشکالی ندارد و به «حمد» عطف شده است. «والصّلاة»[12] در لغت به معنای دعا است و «إذا اُسند إلى الله تعالى، فالمراد الرّحمة» است. در کتاب «صحاح» نیز همین مطلب بیان شده است: «قال في الصحّاح : الصّلاة الدّعاء، ومن الله الرّحمة». تا این‌جا مشکلی نداریم، زیرا صلات را به طور مطلق دعا در نظر گرفته و تنها زمانی که به خداوند اسناد داده می‌شود، به معنای رحمت است. خواه صلات از جانب ملائکه باشد یا از جانب بشر، به طور مطلق به معنای دعا است و تنها وقتی از جانب خدا باشد، معنای رحمت می‌دهد. تا این‌جا اشکالی نیست. در کتاب «قاموس» آمده است که صلات به معنای دعا، رحمت، استغفار و نیز «وحسن الثّناء من الله على رسوله» (ثنای نیکوی خداوند بر فرستاده‌اش) به کار می‌رود؛ یعنی فرستادن سلام و ثنا. این چهار معنا برای صلات وجود دارد. حال آنکه کدام‌یک از این معانی مربوط به بشر، کدام مربوط به خدا و کدام مربوط به ملائکه است، توضیحی در قاموس نیامده و تنها ذکر شده که این چهار معنا برای صلات متصور است. تا این‌جا هم پس اشکالی نداریم.

سئوال: آیا «مِن الله» به همه موارد بازمی‌گردد؟ دعایِ «من الله»؟

پاسخ: آیا به استغفار و دعا هم بازمی‌گردد؟ نمی‌شود. خداوند برای پیامبر دعا کند یا استغفار نماید؟ از جانب خداوند، دعا و استغفار چندان معنایی ندارد. این عبارت «من الله على رسوله» تنها به همین «حسن الثّناء» یعنی به مورد اخیر مرتبط است؛ ثنای نیکویی که خداوند بر رسول خویش دارد. «وقيل»، برخی گفته‌اند - که آن را نیز به صورت «قيل» بیان می‌کنیم و شاید چندان تأیید نکنیم - «هي» یعنی صلات، «من الله رحمة» است، من الملائكة استغفار است، من النّاس الدّعاء است». اشکالی که ایشان مطرح کردند، بر همین بخش بود. باقی مطالب مشکلی ندارد. این بخش را نیز اگر توانستیم با آن توجیهاتی که عرض کردم حل می‌کنیم و اگر نشد، می‌گوییم صلاتی که از جانب ملائکه به معنای استغفار است، مربوط به صلاتی است که آنان بر ما دارند؛ اما صلاتی که بر انبیا و ائمه علیهم‌السلام دارند، به معنای دعا است و نه استغفار. «وهي تستعمل بعلى مطلقاً»، یعنی واژه صلات به طور مطلق با حرف جر «علی» به کار می‌رود؛ از جانب هر که باشد و به هر معنایی که باشد؛ از جانب خدا، ملائکه یا بشر و به هر مقصودی که باشد، با «علی» متعدی می‌شود. «قال الله تعالى: ﴿إِنَّ اللهَ وَمَلاَئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبى[13] ، که در اینجا صلاتِ الله و صلاتِ ملائکه، هر دو با «علی» متعدی شده‌اند. در عبارت بعدی نیز آمده است: ﴿صَلُّوا عَلَيْهِ[14] ، ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً[15] ؛ در اینجا نیز ﴿صلّوا﴾ با ﴿علی﴾ متعدی شده است، با وجود آنکه صلات مربوط به ماست. پس صلات خواه مربوط به ما باشد، خواه مربوط به خدا یا ملائکه، از هر که صادر شود، با ﴿علی﴾ متعدی می‌گردد.

خب، نوبت به واژه «سید» می‌رسد. اشتقاق سید را بیان می‌کنند. می‌فرمایند از «ساد» گرفته شده است. «ساد» نیز از نوع اجوف واوی است و در اصل «سَوَدَ» بوده است. سپس به «سَویِد» یا «سَیوِد» تبدیل گشته که هر دو صورت بیان شده است. بدین معنا که واو را باقی گذاشته و وزن «فَیْعِل» به آن داده‌اند که شده است «سَیوِد»؛ یا وزن «فَعْیِل» داده‌اند که در آن عین‌الفعل جلوتر است و یک «یاء» زائد پس از آن می‌آید که می‌شود «سَویِد». در وزن «فَیْعِل»، یک «یاء» زائد در ابتدا و «عین» پس از آن است که می‌شود «سَیوِد». هر دو اشتقاق ذکر شده و هر دو پس از تغییرات، «سید» خوانده می‌شوند. سید در اصل «ساد» بوده، سپس «سَیود» یا «سَوید» شده و در هر دو حالت، واو به یائ تبدیل و در آن ادغام گشته و «سید» شده است. خیلی مطلب ندارد. اصل آن «سید» بوده، یعنی دو یائ در کنار هم. اصلِ اصلِ آن یا «سَیود» بوده یا «سَوید».

سئوال: آیا وزن «فَعْیِل» نیز داریم؟

پاسخ: بله، اکنون در حال مطالعه آن هستیم. «علی فَعْیِل»، نه «فَعِیل»، بلکه «علی فَعْیل». یعنی سید بر وزن «فَعْیل» است و «فَعْیل» یعنی «سَویِد». اکنون به صورت «سید» (سـَـیـّـد) با تشدید و دارای دو یائ است. در حال حاضر «سید» با تشدید است و پیش از آن با تخفیف به صورت «سَـیـْـوِد» بوده است. پیش از آن نیز «سَوِید» یا «سَیوِد» بوده است. «فَعْیِل» از عبارت «سادَ قَوْمَهُ»[16] گرفته شده است؛ «ساد قومه، يسودهم سيادة، وسوددا وسيدودة» که تمام این‌ها بیان شده است. «فهو» یعنی، صفت مشبهه آن «سید» می‌شود. «وعند البصريّين» اصل آن «فَیْعِل» یعنی «سَیود» بوده و نه «سَوید»، «کذا فی الصحاح».

سئوال: آیا «سوده» نیز صحیح است؟

پاسخ: بله، سوده یا سوده هر دو درست است، مانند مومن و مومن. درباره واژه انبیا می‌فرمایند که یا جمع «نبیّ» است یا جمع «نبیء»؛ یعنی یا در انتها همزه دارد یا یائ. اگر همزه داشته باشد، از «نبأ» به معنای خبر دادن گرفته شده است. اگر یائ داشته باشد، از «نبو» به معنای ارتفاع و بلندی مشتق شده است. پیامبر، هر پیامبری که باشد، خواه پیامبر ما یا دیگر پیامبران، «نبیء» هستند، یعنی به آنان خبر داده می‌شود. «نبیّ» صفتی به معنای مفعول است، یعنی از عالم غیب به آنان خبر داده می‌شود.

پیامبر اسلام به عنوان سیدالانبیاء و دلایل برتری ایشان

یا «نبیاً» بدین معناست که دارای رفعت و شرافت هستند. هر یک از این دو معنا در اینجا صحیح است. نبیء یعنی کسی که اخبار غیبی به او وحی شده است، یا نبی یعنی کسی که تشرف یافته و شریف قرار داده شده است.

سئوال: هنگامی که به پیامبر سلام می‌دهند و می‌گویند «السلام علیک یا نبی الله»[17] ، حضرت امام در سلام خویش می‌فرمودند «نبی الله»؛ بنده نمی‌دانم ایشان «نبی» را با همزه یا با یائ ادا می‌کردند.

پاسخ: البته ما به طور مطلق سخن می‌گوییم و اشاره کردم که این بحث، بحثی کلی است. ممکن است این بحث مطلق در جایی تخصیص بخورد؛ مثلاً نسبت به پیامبر ما «نبیّ» گفته نشود و «نبیء» گفته شود. اما به طور کلی بحث می‌کنیم که هر دو واژه «نبی» و «نبیء» جایز است و معنای هر کدام چیست. بله، ممکن است نسبت به پیامبر ما اگر موردی را نفی کرده باشند، ما نیز نفی کنیم و آنچه را اثبات نموده‌اند، اثبات نماییم. انبیا جمع نبی است و اصل نبی با یائ، در واقع نبی با همزه بوده است، بر وزن فعیل و مشتق از نبأ؛ نبأ نیز به معنای خبر است. اگر نبی صفت به معنای مفعول باشد، یعنی خبر داده شده از غیب. اگر نبی صفت به معنای فاعل باشد، یعنی خبر دهنده. شارح آن را به معنای فاعل می‌گیرد: «لأنّه انبأ عن الله تعالى»[18] ، زیرا او از جانب خداوند خبر می‌دهد و می‌گوید اولا خداوند واجد این اوصاف است، موجود و واحد است و این ویژگی‌ها را داراست؛ ثانیاً این دستورات را برای شما فرموده تا من به شما ابلاغ نمایم. او در حال خبر دادن از جانب خداست، لذا «نبی» می‌شود. یا آنکه «نبی» بدون همزه خوانده می‌شود که آن هم بر وزن فعیل است، اما این صورت دیگر به معنای مفعول می‌باشد. صورت قبلی می‌توانست به معنای مفعول یا فاعل باشد، اما این یکی تنها به معنای مفعول است، یعنی مشرف یعنی کسی که تشرف یافته است. این واژه از «نبوت» مشتق شده و نبوت به معنای «ما ارتفع من الارض» (بخش‌های بلند زمین) است. «أيّ شرّف على سائر الخلق». نبی موجودی است که بر سایر خلایق شرافت یافته است.

واژه «سائر» در اینجا به معنای «بقیه» است. اگر مقصود پیامبر گرامی ما باشد، «سائر» در اینجا به معنای «جمیع» (همه) است، زیرا پیامبر ما بر تمامی خلایق شرافت دارند. اما چون بحث ما پیرامون «نبی» به طور مطلق است، سائر را به معنای جمیع نمی‌گیریم، بلکه آن را به معنای «بقیه» می‌دانیم؛ یعنی بر بقیه خلق شرافت داده شده است، یعنی بر غیرِ نبی. بر غیرِ نبی شرافت یافته است. اگر بخواهیم این را برای پیامبر خودمان هم به معنای جمیع بگیریم، می‌توانیم بگوییم که خود ایشان نیز جزو خلق هستند، پس بر سائرِ خلق یعنی غیر از خودشان شرافت دارند و این منعی ندارد. بله، اگر بر پیامبر خودمان هم اطلاق کنید، می‌توانید سائر را به معنای بقیه بگویید، به شرط آنکه مقصود از بقیه، غیر از خود ایشان باشد. «وكلّ ذلك في "الصّحاح»، در کتاب صحاح تمامی این مباحث ادبی ذکر شده است. خب، اکنون پس از آنکه بر سید انبیا صلات فرستاد، ایشان را معرفی می‌کند: «وهو»[19] ، یعنی سید انبیای الهی، « هو نبيّنا محمّد بن عبد الله صلى الله عليه وآله وسلم». خب، به چه دلیل این پیامبر، سید انبیاست؟ سه دلیل بر سید بودن ایشان اقامه می‌شود. این عبارت «لِکونه» دلیلی بر سید انبیا بودن پیامبر ماست. دلیل نخست این است که ایشان «خاتم» (پایان‌بخش) آنان است. نص صریح نیز بر خاتم بودن ایشان داریم. این مقدمه اول بود. مقدمه دوم: «و خاتمُ اشیاءٍ افضل از اشیاءِ». نتیجه آنکه پیامبر ما از دیگران برتر است. زیرا سیر تمامی موجودات به سوی کمال است و خاتمه موجودات نسبت به گذشته‌، کمال آن‌ها محسوب می‌شود. البته موجودات گوناگون هستند؛ به عنوان مثال انسانی ممکن است در مسیر انسان شدن گام بردارد، خاتمه او که فنا فی الله است، از آغاز یا میانه راهش شریف‌تر است. حالات پایانی شریف‌تر هستند. انسانی هم که به سوی حیوانیت می‌رود، در نهایت در حیوانیت به کمال می‌رسد، پس باز هم خاتمه او از مراحل قبلی‌اش شریف‌تر است؛ منتها هر کس به حسب جایگاه خویش.

تمامی موجودات، به دلیل آنکه سیر طبیعی‌شان به سوی کمال است، همیشه در مرحله خاتمه قوی‌تر از آغاز هستند. پیامبران ما نیز که مبعوث می‌شدند، در همین جهانی که این قاعده بر آن حاکم است مبعوث گشتند. پس آنان نیز باید سیر تکاملی را طی می‌نمودند. منتها گاهی به یک «ختم» می‌رسیدند که ختم‌های میانی بود؛ مثلاً وقتی نوبت به حضرت نوح می‌رسید، شکوفایی خاصی پدید می‌آمد و در اینجا یک ختم موقت رخ می‌داد. بار دیگر به حضرت ابراهیم می‌رسید و به همین ترتیب، تا زمانی که به طور کامل ختم گردید و کمال نهایی حاصل می شد. بنا بر این، کمال نهاییِ ارسالِ رسولان با آخرین پیامبر حاصل گشته و به این سبب ایشان «خاتم» بوده‌اند؛ و خاتم نیز چنان‌که عرض کردم به لحاظ این کبرا، از پیشینیان أشرف است. با این تبیین، خاتم از قبلی‌ها أشرف می‌باشد. این قیاس بدین صورت تنظیم می‌گردد که پیامبر ما «خاتم الانبیا» بوده‌اند و خاتم‌الانبیا، أشرف و سید پیامبران است؛ پس پیامبر ما سید الانبیا می‌باشند. این دلیل اول بود.

سئوال: در قوس صعود فقط چنین است

پاسخ: بله، البته در قوس صعود چنین است. در قوس صعود، خاتمِ هر چیز أشرف است. در قوس نزول حق با شماست و چنان نیست. بنده باید قید قوس صعود را ذکر می‌کردم و غافل شدم. در قوس صعود - که البته جهان در حال حرکت در قوس صعود است و قوس نزول مربوط به گذشته است که ما اصلاً با آن کاری نداریم - بحث ما در این جهان است که به سوی کمال و قوس صعود می‌رود؛ تمامی موجودات، اعم از فردی، اجتماعی، جوهری یا ارسال رسل، همگی روی به کمال دارند. در این حالت، نهایتِ آن‌ها از آغازشان کامل‌تر است. این یک قانون کلی است که خاتمِ هر چیز، أکمل درجه آن شیء است. در رسالت نیز چنین است.

بررسی معانی خاتم و خاتم و اجماع بر سیادت پیامبر

سئوال: در قوس نزول هم می‌توانیم بگوییم که آغاز (مبتدا) أشرف است؟

پاسخ: در قوس نزول، مبتدا شریف‌تر است. خب، این دلیل اول بود. «لكونه خاتمهم»، «لكونه خاتَمهم» یا «خاتِمَهُم» به نص؛ هر دو صورت خوانده شده است، هم «خاتِم» و هم «خاتَم». خاتِم یعنی انتها و انتها؛ خاتَم نیز به معنای نگین انگشتر است. در یک انگشتر، ارزش خاتم از باقی اجزا بیشتر است.

سئوال: یک وجه آن نیز این است ظاهراً بما یفعل به است و واژه خاتم را برای آن بیشتر به کار می‌برند؛ خاتم چیزی است که نامه با آن پایان می‌یابد. فرقه بهائیه از این واژه سوءاستفاده می‌کنند و می‌گویند «خاتِم» نیست بلکه «خاتَم» است و می خواهند شبهه بیاندازند.

پاسخ: بله، پس هم «خاتَم» صحیح است و هم «خاتِم». خاتِم یعنی ختم‌کننده و خاتَم یعنی آن مهری که زده می‌شود و نامه با آن به پایان می‌رسد؛ یا نگینی که در انگشتر است و از سایر اجزای آن أشرف می‌باشد.

سئوال: در اینجا با توجه به دلیلی که اقامه شد، باید «خاتِم» بخوانیم.

پاسخ: «خاتَم» نیز مانعی ندارد زیرا در نهایت نوعی پایان‌بخش است. مهری که بر نامه زده می‌شود، به معنای اتمام نامه است. پس خاتم یا خاتِم هر دو به معنای متمم (کامل‌کننده) هستند. زمانی که متمم باشد، باید کامل باشد. آخرین مرحله و نهایت باید در غایت کمال باشد.

سئوال: مانند واژه غالب، ما می‌گوییم ما یغلب به

پاسخ: خاتم یعنی «ما یُختمُ بِه». خب، «لکونه خاتَمهم» یا «خاتِمهم» به نص. واژه «بنص» متعلق به خاتِم بودن است. ما نص صریح داریم که ایشان خاتِم یا خاتَم هستند. اگر خاتِم باشند، با آن کبرایی که ضمیمه کردیم نتیجه می‌گیریم که سید نیز هستند. این دلیل نخست بود. بله، «خاتمهم بالنصِ مِن الله المستلزم للفضل علیهم». عبارت «المستلزم للفضل علیهم» صفت برای خاتمیت و اشاره به آن کبرایی است که عرض کردم؛ مبنی بر اینکه خاتم بودن مستلزم داشتن فضیلت بر باقی انبیا است. اما اینکه این استلزام از کجا به دست آمد، عرض کردم که از همان حرکت صعودی در نظام طبیعت فهمیده شد که خاتم بودن مستلزم برتری است. پس شارح به هر دو مقدمه اشاره نموده است؛ به صغری با عبارت «لکونه خاتمهم بالنص من الله» و به کبرا با عبارت «المستلزم للفضل علیهم» اشاره کرده است. سپس نتیجه گرفته است که پس پیامبر ما سید الانبیا می‌باشند. دلیل دوم: «لاجماع الامة علی ذلک». امت بر اینکه حضرت سید الانبیا بوده‌اند، اجماع دارند. و اجماع در علم کلام معتبر است؛ ما در حال مطالعه فلسفه نیستیم که بپرسید چرا به اجماع تمسک کردید؛ بلکه کلام می‌خوانیم و در کلام اجماع معتبر و دلیل محسوب می‌شود؛ به همین سبب نیز آن را در اینجا به عنوان دلیل مطرح نمودیم. این اجماع نیز چنان است که هیچ‌کس در آن مخالفت نکرده و تمام امت معتقدند پیامبر سید الانبیا بوده‌اند. دلیل سوم: دلیل سوم با خبر مشهور ثابت شده است که حضرت «سید البشر» هستند. اگر ایشان سید البشر باشند، چون انبیا نیز از افراد بشر هستند، قهراً سید الانبیا نیز خواهند بود. «و لکونه سید البشر»، «سید البشر کما اشتهر فی الخبر»؛ یعنی در خبر مشهور نیز چنین آمده است. اگر ایشان سرورِ بشر باشند، «فیکون سید الانبیا ایضاً»، زیرا انبیا نیز جزو بشر هستند؛ اگر حضرت بر تمامی افراد بشر تفوق و فضیلت داشته باشند، بر انبیا نیز برتری خواهند داشت.

سئوال: این دلیل در مقابل مسلمانان کاربرد دارد نه در مقابل غیر مسلمانان؟

پاسخ: این مقدار برای ما کفایت می‌کند، چرا که ما در میان مسلمانان در حال ادعا هستیم. بله، اجماع برای مسلمانان کارایی دارد و دلیل اول نیز همین‌گونه است. پیروان سایر ادیان یعنی مسیحیت و یهودیت، خاتمیت پیامبر را قبول ندارند و اصلاً خودِ پیامبریِ ایشان را نمی‌پذیرند تا نوبت به خاتمیت برسد. دلایل ما برای آنان کارایی ندارد و ما نیز با آنان کاری نداریم. ما در حال مطالعه کلام اسلامی هستیم و در محدوده اسلام بحث می‌کنیم.

سئوال: پس منظور از اجماع چیست؟

پاسخ: اجماع امت، یعنی امت خودمان؛ مقصود از اجماع امت، امت اسلام است و نه اجماع تمامی انسان‌ها. منظور ما اجماع بشر نیست، بلکه اجماع امت خودمان را می‌گوییم.

سئوال: نامفهوم

پاسخ: خیر، آن اجماع نبود. اجماعی که ما می‌گوییم، با هر یک از دو تفسیر، محقق است؛ چه اجماع از نظر ما که معصوم در آن حضور دارد و این حجیت می شود، و چه اجماع از نظر اهل سنت که اجماع تمام امت است، به گونه‌ای که حتی یک نفر مستثنی نباشد. اجماعی که در اینجا ذکر شده، به هر دو معنا محقق است؛ هم اجماعی که شامل معصوم است و شیعه آن را معتبر می‌داند، و هم اجماعی که کل امت دارند و اهل سنت بدان اعتبار می‌دهند. هر دو نوع اجماع در اینجا صادق است، بنا بر این اجماعِ معتبری است. منتها چنان‌که عرض کردم مربوط به مسلمین است و نه یهود و نصاری و امثال آنان؛ ما با آنان کاری نداریم.

پاسخ به شبهه برتری امام عصر (عج) و تحلیل صفت سیدالانبیاء

سئوال: طبق آن قاعده‌ای که گفتید که خاتم باید اشرف باشد، امام زمان باید از حضرت امیر شریف‌تر باشند؟

پاسخ: پرسش خوبی است؛ می‌فرمایند طبق آن قاعده‌ای که گفتید که خاتم باید اشرف باشد، امام زمان باید از حضرت امیر شریف‌تر باشند، زیرا ایشان در نهایت و حضرت امیر در بدایت قرار دارند. در پاسخ عرض می‌کنیم که آن قاعده در جایی درست است که «سیری» در کار باشد. در میان انبیا، شریعت در حال سیر بود و مدام به سوی کمال می‌رفت تا به اکمل که همان شریعت اسلام است رسید. اما در میان اوصیای پیامبر، آن شریعتی که پیامبر آورده است دیگر به سوی کمال نمی‌رود، بلکه همان شریعت تبیین بیشتری می‌گردد؛ بنا بر این، آن قاعده دیگر در میان اوصیای پیامبر جاری نمی‌شود، زیرا آنان سیر تکاملی برای شریعت نداشتند که بگوییم آخرین از نخستین برتر است. متوجه عرض بنده هستید؟ تفاوت است میان آن سیری که انبیا داشتند و سیری که معصومین و ائمه ما علیهم‌السلام داشتند. انبیا شریعت را می‌آوردند و مدام به کمال می‌رساندند؛ چنان‌که عرض کردم کمال نسبی در زمان حضرت نوح و حضرت ابراهیم پدید آمد و هنگامی که به زمان حضرت رسول رسید، کمال مطلق حاصل شد و دین به حد نهایی کمال رسید. شریعت به سوی کمال حرکت می‌کرد. اما در زمان پیامبر و اوصیا، دین کمال خویش را یافته بود و دیگر کامل‌تر (اکمل) نشد. یعنی ائمه ما چنین نبودند که هر کدام که پس از دیگری می‌آمد، شریعت قبلی را کامل‌تر کند؛ بلکه شریعت تبیین می‌شد اما کامل‌تر نمی‌گشت. پس آن قاعده در مورد این بزرگواران جاری نمی‌شود. صرفِ حضور در زمانِ متأخر دلیل بر کمال و خاتمیت نیست. بله، برای مثال زمان حضرت امیر مقدم بود و زمان حضرت امام زمان متأخر است، اما این دلیل بر برتری نیست. وگرنه لازمه‌اش آن بود که آخرین انسانی که به دنیا می‌آید از حضرت رسول نیز برتر باشد، یا کسانی که پس از پیامبر می‌آیند از ایشان بالاتر باشند، که چنین نیست. اختلاف زمانی شرافت نمی‌آورد؛ بلکه اختلاف در آن مسیرِ تکاملی است که باعث می‌شود آخرین فرد کامل‌تر باشد. مسیر اسلام در میان ائمه، مسیر تکامل نبوده است، اما در میان انبیا، مسیر دین مسیر تکامل بود. لذا وقتی به آخرین نبی می‌رسیم، او کامل‌ترین پیامبر است؛ اما وقتی به آخرین امام می‌رسیم، لزومی ندارد که کامل‌ترین امام باشد.

سئوال: حتی در مسیر انبیا نیز تمام متأخرین از پیشینیان شریف‌تر نبودند.

پاسخ: عرض کردم که در آنجا هدف‌های نسبی مطرح بود و عرض کردم که مشکل بدین صورت حل می‌شود. چنین نبود که هر پیامبرِ بعدی از قبلی کامل‌تر باشد. پس از ابراهیم، هیچ‌کس تا زمان حضرت رسول کامل‌تر از حضرت ابراهیم نیامد. حتی حضرت موسی و حضرت عیسی نیز ظاهراً به کمال حضرت ابراهیم نرسیدند.

سئوال: نامفهوم

پاسخ: حال نمی‌دانم آن مورد را چگونه باید توجیه کرد، اما حضرت ابراهیم ظاهراً از حضرت نوح نیز والامقام‌تر بوده‌اند.

سئوال: در این باره اختلاف است

پاسخ: بله، ظاهراً برترند و عرض می‌کنم که باید توجیه شود. بنا بر قول کسانی که می‌گویند حضرت ابراهیم برتر بوده‌اند، باید توجیهی ارائه گردد؛ هرچند ظاهر آیه این است که حضرت نوح برتر بوده‌اند، زیرا می‌فرماید: «من شیعةِ نوحٍ لَابراهیم»[20] .

سئوال: آن بخشی که می‌فرماید ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ[21] مربوط به حضرت رسول است؛ ما دین را با ولایت کامل کردیم و نه صرفاً با خاتمیت رسول.

پاسخ: ولیکن باز این وقایع در زمان حضرت رسول رخ داد و دین کامل شد. در هر صورت پیامبر دین را کامل کردند. درست است که با آمدن ولایت، دینِ پیامبر کامل گشت، اما این دینِ کامل را پیامبر بنیان نهادند. بنا بر این ایشان رسالت خویش را به انجام رساندند. ملاحظه می‌فرمایید؟ یعنی ایشان کامل‌ترینِ ادیان را آوردند، منتها زمانی که می‌خواستند آن را بیاورند، ابتدا بخشی از آن را بیان کردند و در پایان، آخرین حلقه آن را عرضه داشتند. «ولذلك»[22] ، یعنی چون عنوان «سید الانبیا» تنها بر ایشان صدق می‌کند، لذا نویسنده نام پیامبر را ذکر نکرد. زمانی که در حال فرستادن صلات بر پیامبر بود، نام ایشان را نیاورد، زیرا صفتی را ذکر کرد که بر غیر پیامبر صدق نمی‌کرد. بنا بر این با ذکر آن صفت، از ذکر موصوف بی‌نیاز گشت؛ همان‌گونه که در مورد واژه «واجب الوجود» چنین کرد. هنگامی که می‌گفت «بعد حمد واجب الوجود»[23] ، نام خداوند را نیاورد زیرا اخصِ صفات را ذکر کرده بود و با آن به ذات اشاره نمود. در اینجا نیز یکی از صفات مخصوص پیامبر را ذکر نموده و با آن به نام ایشان اشاره شده است، لذا دیگر نیازی به آوردن نام پیامبر نبود. «لذلك»[24] ، یعنی چون این صفتِ سید الانبیا مخصوص پیامبر و صفت خاص ایشان است، «ترك الموصوف»، یعنی نام پیامبر را که موصوف به سید الانبیا است دیگر ذکر ننمود «لتعيّنه بهذا الوصف»، زیرا حضرت با این وصف تعین می‌یابند و این وصف متعلق به کس دیگری نیست و متعیناً از آنِ ایشان است. «كما في القرينة السّابقة»؛ قرینه در اینجا به معنای فراز یا جمله است. یعنی در قرینه پیشین که عدل این جمله است، چنان عمل شد. در جمله سابق نیز چنین بود؛ یعنی «واجب الوجود» را که اخصِ صفات بود ذکر کرد و بدین واسطه از ذکر موصوف بی‌نیاز گشت. در اینجا نیز با ذکر «سید الانبیا» که از اخصِ صفات است، از ذکر موصوف بی‌نیاز شد. پس همان وضعیتی که در این قرینه داریم، در قرینه پیشین نیز داشتیم؛ «كما في القرينة السّابقة»، یعنی جمله قبلی که عبارت بود از «بعد حمد واجب الوجود»[25] . خب، این مطلب به پایان رسید. در این دو قرینه ملاحظه کردید که موصوف ذکر نشد، ولیکن در برخی نسخ می‌بینیم که موصوف در هر دو مورد ذکر شده است؛ ایشان می‌فرمایند آن نسخ قابل اعتماد نیستند. «وما قد يوجد في بعض النّسخ هاهنا»[26] ، یعنی در این بخش از کلام مصنف - «هاهنا» یعنی در این قرینه که «والصّلاة على سيّد أنبيائه»[27] است و در قرینه پیشین که «بعد حمد واجب الوجود» می‌باشد آن چه که یافت می شود در این دو قرینه، عبارت است از تصریح به ذکر موصوف. هم در قرینه قبل موصوف را ذکر کرده است و هم در این قرینه موصوف را ذکر کرده است.- «ما قد يوجد في بعض النّسخ فليس بمعتمد»[28] ؛ در اینجا معتمد و مورد اطمینان نیست، لذا آن را نمی‌پذیریم. خب، واژه «علی»[29] . در ادامه آمده است: «و علی اکرمِ احبائِه»؛ یعنی «و الصلاةُ علی اکرمِ احبائه». بحثی درباره واژه «علی» وجود دارد که آیا آن را به صورت حرف جرِ «عَلی» بخوانیم یا به صورت اسمِ «عَلیِ». اگر «عَلی» بخوانیم، بر عبارت «علی سید انبیائه» عطف می‌شود و «الصلاة» بر سر آن وارد می‌گردد: «و الصلاة علی سید انبیائه و الصلاة علی اکرم احبائه».

تحلیل نحوی و روایی در قرائت واژه «علی»

اما اگر آن را «عَلیِ» (اسم) بخوانیم، بر واژه «سید» عطف می‌شود و نه بر «علی سید»؛ در آن صورت عبارت چنین می‌شود: «و الصلاة علی سید انبیائه و الصلاة علی علیٍّ اکرم احبائه». حال کدام قرائت صحیح است؟ ایشان می‌فرمایند وجهی برای قرائت «عَلیِ» (اسم) نداریم، زیرا لازمه آن این است که از میان ائمه تنها یکی از آنان ذکر شود، در حالی که مقصود نویسنده فرستادن صلات بر همگی آنان است. قرائتِ «و علی علیٍّ اکرم احبائه» باعث می‌شود صلات تنها بر حضرت امیر فرستاده شود، در حالی که ایشان قصد دارند بر همه صلات بفرستند.

سئوال: آیا عبارت «اکرم احبائه» باز هم به حضرت امیر بازمی‌گردد؟

پاسخ: چرا، «اکرم احبائه» همان علی است. قرائتِ «علی علیٍّ اکرم احبائه» تنها مخصوص حضرت امیر می‌گردد. اما در قرائتِ «علی اکرم احبائه»، بعداً توضیح خواهیم داد که می‌توانیم «اکرم» را متعدد در نظر بگیریم و شامل تمام معصومین نماییم؛ آن مطلب در ادامه توضیح داده خواهد شد. پس دلیلی نداریم که در اینجا «عَلیِ» بخوانیم؛ این واژه حرف است و «عَلی» می‌باشد و نه «عَلیِ». «و علی» حرف جر است و نه اسم مجرور؛ یعنی «عَلیِ» نیست که به واسطه آن «عَلی» (حرف جر) مجرور شده باشد، بلکه حرف جری است که بر «على سيّد أنبيائه» معطوف شده است، «إذ لا وجه له»، یعنی وجهی برای اسم بودن آن نداریم. برخی برای اسم بودن آن وجهی ساخته‌اند و گفته‌اند دلیلی بر اسم بودن داریم. آن دلیل این است که طبق نقلی، پیامبر فرموده‌اند: «من فصل بيني و بين آلي بعَلَى لم ينل شفاعتي»[30] ؛ یعنی کسی که در هنگام صلوات فرستادن، میان من و آل من با واژه «عَلی» فاصله اندازد، به شفاعت من نخواهد رسید. این حدیث ما را از آوردن حرف جرِ «عَلی» منع می‌کند؛ یعنی اگر بر پیامبر صلات فرستادیم، در زمان فرستادن صلات بر حضرت امیر یا باقی معصومین نباید واژه «عَلی» را بیاوریم. در اینجا اگر ما «عَلی اکرم احبائه» بخوانیم، واژه «عَلی» بر سر «آل» وارد شده است، زیرا «اکرم احبائه» همان آل است. وارد شدن «عَلی» بر سر آل بدین معناست که نویسنده به آن امرِ ممنوع عمل کرده است، و فرض بر این است که نویسنده تلاش دارد به ممنوعات شرعی عمل نکند، پس حتماً «عَلی» را نیاورده است. اگر «عَلی» (حرف جر) را نیاورده باشد، پس «عَلیِ» (اسم) را آورده است. این وجهی است که برخی در اینجا احتمال داده‌اند و به این مناسبت گفته‌اند که باید «عَلیِ» بخوانیم و نه «عَلی». پاسخی که ایشان می‌دهند این است که اولاً این حدیث ثابت نشده است؛ این حدیث را اهل سنت نقل می‌کنند و اصالتی ندارد. ثانیاً بر فرض که سند آن قوی باشد، با مشابه و بلکه امثال خویش معارض است؛ یعنی در این سو دلایل فراوانی داریم که «عَلی» بر سر آل آمده است و در خودِ ادعیه نیز آن را آورده‌اند. با مراجعه به ادعیه‌ای که از خود ائمه صادر شده است، می‌بینیم که «عَلی» را بر سر آل داخل نموده‌اند. پس این حدیث اولاً ثابت نیست و ثانیاً بر فرض ثبوت، معارض دارد. مرحوم ادیب نیشابوری پاسخ سومی نیز می‌دادند که جالب بود؛ می‌فرمودند این حدیث بر فرض ثبوت، توسط شما غلط خوانده شده است؛ عبارت صحیح چنین است: «من فصل بيني و بين آلي بعلى لم ينل شفاعتي» و نه «بـ(علی)». یعنی کسی که حضرت علی را جزو آل من نداند، به شفاعت من نمی‌رسد. «من فصل بيني و بين آلي بعلى لم ينل شفاعتي»؛ یعنی اگر ایشان را از آل من جدا کند و بگوید جزو آنان نیست، به شفاعت نخواهد رسید. و حقیقت هم همین است؛ واژه «عَلی» (حرف جر) چه نقشی دارد که پیامبر بخواهند بابت آن تهدید کنند؟ آوردن «عَلی» مگر چه مشکلی ایجاد می‌کند؟ این حدیث اگر «عَلی» (حرف جر) خوانده شود، معنا نمی‌یابد؛ زیرا هیچ ضرری به پیامبر یا آل ایشان وارد نمی‌شود که «عَلی» بیاید یا نیاید و اهمیتی ندارد. پس معلوم می‌شود قرائتِ «من فصل بيني و بين آلي بعلى» صحیح است. شما به دلیل آنکه از حضرت علی ناخشنود بوده‌اید، تلاش کرده‌اید آنجایی را هم که «عَلیِ» بوده، «عَلی» بخوانید. «وما روى»[31] ، این عبارت می‌خواهد وجهی بسازد مبنی بر اینکه «عَلیِ» درست است و «عَلی» غلط است. آنچه روایت شده مبنی بر اینکه ورودِ «عَلی» بر آل ممنوع است - و بنا بر این در اینجا نیز نباید «عَلی» بخوانیم تا به ممنوع عمل نشده باشد - آن روایت «فغير معمول» است؛ یعنی ابداً مورد عمل قرار نگرفته، یا اگر هم مورد عمل بوده باشد، «معارض بما يدلّ على خلافه» است و چون دلیلی بر خلاف آن داریم، باید از آن رفع ید کنیم.

 


logo