88/03/20
بسم الله الرحمن الرحیم
شرح واجب الوجود/شرح خطبه تجرید الاعتقاد /مقدمه
موضوع: مقدمه/شرح خطبه تجرید الاعتقاد /شرح واجب الوجود
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مفهوم واجبالوجود بالذات و اخصیت آن در توصیف باریتعالی
چند روزی است میخواهم مطلبی را عرض کنم یادم میرود. صفحه ۷۳، آخرین سطر، رسیدیم به «ایضاح المحجّه»[1] . «محجه» به معنای راه راست است، ظاهراً همینطور هم معنا کردند. راه راست، که این را چند روز هست میخواهم بگویم یادم میرود. در عبارت مصنف داشتیم «بعد حمد واجب الوجود»[2] . میفرماید که مراد از واجبالوجود در اینجا واجبالوجود لذاته است، نه واجبالوجود لغیره. و خود مصنف هم قید نزده است، بهخاطر اینکه متبادر از لفظ واجبالوجود، همین واجبالوجود بالذات است. بهخصوص که در وقت حمد هم، همه اذهان به همان واجبالوجود بالذات منصرف میشود. کسی ذهنش به واجبالوجود بالغیر نمیرود.
و واجبالوجود اخص اوصاف خداوند است؛ زیرا که این صفت در هیچ موجودی به جز خدا یافت نمیشود. بقیه صفات را میتوانیم، بقیه صفات واجبتعالی را در ممکنات هم پیدا کنیم، منتها با درجات بسیار ضعیف؛ اما این صفت را در غیر خدا نمییابیم. بنابراین این مخصوصترین صفت به واجبتعالی است. و به همین جهت هم در اینجا ذکرش کرد. چون صفت اخص است، به این جهت در اینجا ذکر شد. به جهت دیگری هم میتوان گفت که در اینجا ذکرش کرده و آن این است که این صفت تمام صفات دیگر را هم در بر دارد؛ یعنی وقتی که موجودی واجبالوجود بالذات باشد، تمام کمالات را در حد وجود خواهد داشت. پس این واجبالوجود، کانه نماینده تمام صفات کمالیه خداست؛ و از طرفی هم اختصاص تام به خدا دارد ، به این دو جهت است که مصنف در خطبهاش از این کلمه استفاده کرده است، از این صفت استفاده کرده است.
این مطلب اولی است که ما در اینجا داریم، که اولاً مراد از واجبالوجود، لذاته است، ثانیاً چرا از این صفت استفاده کرد؟ گفتیم اولاً به خاطر اختصاص تامی که به خدا دارد، و ثانیاً به خاطر اینکه حکایتکننده و مشیر به تمام اوصاف کمالیه است.
صفحه ۷۸، سه خط مانده به آخر. «واجب الوجود»[3] یعنی بعد حمد واجبالوجود. «أي لذاته»، ایٌّ غلط است. «أي لذاته»؛ یعنی واجبالوجود لذاته در اینجا مراد است، نه لغیره. چرا لذاته مراد است یا چرا مصنف قید لذاته را نیاورد؟ «فإنّه المتبادر عند الإطلاق»؛ یعنی لذاته، عند اطلاق واجبالوجود متبادر به ذهن میشود. اگر واجبالوجود را مقید به قید بالغیر نکردیم، همین لذاته به ذهن ما تبادر پیدا می کند. به این جهت است که ما در اینجا واجبالوجود را حمل بر واجب بالذات کردیم، یا به همین جهت است که مصنف قیدی نیاورد. «وهو أخصّ صفاته تعالى»[4] ؛ این واجبالوجود از بین صفات، اختصاصش به واجبتعالی بیشتر از بقیه صفات است. زیرا که این صفت صدق نمیکند بر هیچیک از ممکنات، بخلاف سایر صفاته تعالی که آن ها می توانند بر سایر ممکنات صدق بکنند، اگرچه به درجه بسیار ضعیفی.
تحلیل دلایل حذف موصوف و تبیین وجوه شناخت صفات باریتعالی
بحث دیگری که ما در این لفظ در اینجا داریم، این است که چرا مصنف موصوف را ذکر نکرد؟ چرا نگفت بعد حمداللهِ واجبالوجود؟ موصوف را که الله بود چرا نیاورد؟ از اول صفت را ذکر کرد. سه جهت برای ترک موصوف و اکتفا کردن به ذکر صفت ذکر میکنند. جهت اول اینکه این صفت بر اثر اختصاص تامی که به واجبتعالی دارد و بهخاطر اینکه متعیناً مربوط به واجب است، جانشین موصوف میشود؛ و مثل این است که به جای واجبالوجود، الله گفته باشد. پس احتیاجی به ذکر موصوف نیست، زیرا که ما جانشین موصوف را داریم. این صفت موصوف را تعیین میکند، به عبارت دیگر این صفت موصوف را تعیین میکند و برای خواننده ابهامی باقی نمیگذارد؛ یعنی خواننده می داند که مراد از موصوف در اینجا کیست، چون که صفت اخص است، موصوف به ذهن خطور میکند، ابهامی باقی نمی ماند تا مصنف نیاز به ذکر پیدا کند. به این جهت، که جهت اول است، مصنف موصوف را ترک کرد و ذکر نکرد.
جهت دوم این است که مصنف به این ترک موصوف خواست بفهماند که صفت عین ذات موصوف است؛ من چه موصوف را ذکر بکنم، چه ترک بکنم مساوی است. زیرا که این صفت عین ذات موصوف است، پس گویا که خود موصوف با ذکر این صفت ذکر شده است. مطلب سومی که مصنف با ترک موصوف اشاره کرد، این است که شما نمیتوانید ذات الله را بشناسید؛ باید او را با صفات بشناسید. به همین جهت هم هست که ما در کلام صفت او را تذکر دادیم؛ زیرا که صفت قابل شناخت است، اما خود ذات قابل شناخت نیست. ما اسمی از ذات نبردیم تا چیزی را که قابل شناخت نیست گفته باشیم؛ ما صفت را گفتیم تا آن که قابل شناخت است گفته بشود. پس مطلب سوم این است که مصنف دارد اشاره می کند به اینکه ذات قابل شناخت نیست، صفات که وجوه ذات هستند میتوانند معرف ذات باشند و قابل شناخت باشند. پس سه تا مطلب عامل شد که مصنف موصوف را ترک بکند.
یکی اینکه صفت اختصاص به موصوف داشت و ابهامی پیدا نمیشد که موصوف چیست، به این جهت مصنف به ذکر صفت خودش را از ذکر موصوف بینیاز دید. دوم اینکه خواست اشاره کند به اینکه صفت عین موصوف است و ما در چنین جایی میتوانیم به صفت اکتفا کنیم. سوم اینکه خواست بفهماند که موصوف ذکرش در اینجا لازم نیست زیرا که قابل شناخت نیست؛ آن که ذکرش لازم است چیزی است که قابل شناخت باشد یعنی اوصاف و وجوه واجبتعالی.
سئوال: این وجه سوم با توجه به اینکه ما قائل به عینیت هستیم، اگر ذات را بالکنه نمی توانیم بشناسیم، صفات را هم همینطور
پاسخ: نه، صفات را کسی بالکنه نمیخواهد بشناسد. ذات را نه بالکنه میشناسیم، البته ذات را بالکنه نمیشناسیم، بالوجه میشناسیم. بالوجه یعنی همان صفات. آنوقت صفات را هم بهطور کامل نمیشناسیم. صفات از بابی که میتوانند تا حدی که ما لیاقت داریم، مرآت باشند، میتوانیم از طریق صفات ذات را بشناسیم. خود صفات هم شناخته نمیشوند بالکنه چون عین ذات هستند. اما می توانند مرآت ذات باشند؛ یعنی به همین صورت که ما یک ذاتی داریم که هیچ آشنایی باهاش نداریم ولی میدانیم واجبالوجود است، می دانیم عالم است قادر است، اما حالا عالم و قادر بودن او چگونه است این هم برای ما روشن نیست. ولی همین اندازه این عنوانها را برای آن داریم؛ همین، که فقط این عنوانها را برای آن داریم. این وجوه را می توانیم مشیر به او قرار بدهیم، ولی خود همین عنوانها هم شناخته شده نیستند، ولی از طریق این عنوانها یک شناخت مختصری پیدا میکنیم.
جایگاه برائت استهلال در خطبه کتاب و اشارات کلامی مصنف
این مطلب اول بود در این قسمت که لازم بود عرض بشود که موصوف را به سه جهت ایشان ذکر نکرد، یعنی به خاطر ذکر صفت از ذکر موصوف بینیاز شد. یک مطلب دیگری که در ادبیات در علم بدیع خوانده می شود، علم بدیع که در مطول و مختصر آمده، علم معانی هست بعداً بیان هست بعداً بدیع است. در آن علم گفته می شود که خوب است که در صدر ورود در علوم، ما کلماتی بیاوریم در وقتی که خطبه را میآوریم، در جایی که کتاب را داریم معرفی میکنیم. در همان صدر علم قبل از اینکه وارد مباحث علم بشویم خوب است که کلماتی بیاوریم که به خود علم یا مشیر باشند ، یا به کتبی که در این علم نوشته شدند، مشیر باشند و یا به فنون و مسائل علم مشیر باشند. در خطبهای که ما از همین شوارق خواندیم، توجه کردید که بعضی اوقات داشت خطبه را میخواند، یعنی کاری به کتب و امثال ذلک نداشت، میگفت مثلاً مقاصد الکتاب فرضاً. خب، مقاصد یکی از کتابهایی است که در فن کلام نوشته شده است. آن کلمه مقاصد که از آن معنا را اراده کرده بود، ولی چون مشیر به اسم کتاب بود ما گفتیم که در آوردن در صدر کتاب خوب است.
اسم اینچنین کلماتی را که در صدر کتاب میآید برائت استهلال مینامند؛ یعنی این کار را برائت استهلال می گویند. برائت استهلال یعنی دست را بر روی پیشانی گذاشتن برای دیدن ماه. که حالا گاهی از اوقات انسان به خاطر اینکه نور چشمش پخش نشود، سعی می کند که پلکها را نزدیک به هم کند که حالا به خیال خودش نور چشمش پخش نشود، مستقیم برود به آن شیء دوری که می خواهد ببیند مرتبط بشود و انسان بهتر بتواند یک دوری را ببیند. گاهی هم دستش را روی ابرویش می گذارد که بهتر مثلاً آن شیء را ببیند. شاید هم تأثیری نداشته باشد ولی این کار را می کند. اصطلاحاً به این گفته می شود برائت استهلال؛ یعنی دست گذاشتن روی ابرو برای استهلال یعنی برای دیدن ماه شب اول. این را عاریه آوردند، استعاره آوردند برای همین کاری که عرض کردیم در صدر علم انجام میدهند؛ یعنی آوردن کلمات مشیر به یکی از این سه چیز را اصطلاحاً برائت استهلال می گویند. این هم مطلب دوم. پس مطلب اولی که عرض کردیم این بود که مصنف به سه جهت واجبالوجود را گفت و موصوف به این واجبالوجود را نگفت. مطلب دوم این است که ما برائت استهلال هم در صدر کتاب داریم و الان هم مصنف دارد خطبه کتاب را ذکر می کند، پس جای برائت استهلال هست.
نتیجهای که میخواهیم از این دو مطلب بگیریم اینکه مصنف در اینجا سه تا برائت استهلال به کار برده است؛ در همین آوردن لفظ واجبالوجود و ترک کردن موصوف، سه تا برائت استهلال به کار برده است. برائت استهلال اول اینکه خود صفتی را که واجبالوجود است را ذکر کرده است. بحث در واجبالوجود یکی از مسائل کلام است؛ پس با لفظ واجبالوجود به آن مسئلهای که در این زمینه بحث می کند اشاره کرده است، و این نوعی برائت استهلال است. مطلب دوم اینکه یکی از مباحثی که در این کلام مطرح است، عینیت صفات لذات یا زیادت صفات علی الذات است. این هم یک بحثی است که ما در پیش داریم، این هم یک مسئله کلامی است. مصنف با حذف موصوف و بیان اینکه صفت عین این موصوف است و لذا احتیاج به ذکر ندارد یعنی موصوف احتیاج به ذکر ندارد، با بیان عینیت اشاره می کند به همان مسئلهای که در پیش داریم که صفات عین ذات هستند یا زائد بر ذات هستند. پس این هم یک نوع برائت استهلال است. اتفاقاً هر دو مسئله هم در فن کلام مطرح است هم در این کتاب مطرح است؛ پس هم برائت استهلال به فن یعنی به کلام کرده است، هم برائت استهلال به مسائل کتاب دارد. مطلب سوم این که اشاره کرد به این که ذات را نمی شود شناخت بلکه ذات را باید از طریق وجوهش شناخت. این هم یک مسئله کلامی است، اگرچه در کتاب مطرح نشده. پس برائت استهلال نسبت به فن دارد ولی برائت استهلال نسبت به کتاب ندارد چون این مسئله در کتاب نیامده است. پس مصنف به چیزی دارد اشاره می کند که در اصل فن کلام مطرح است، ولی در این کتاب مطرح نیست. بنابراین آن سومین برائت استهلالش، برائت استهلال نسبت به فن هست اما برائت استهلال نسبت به کتاب نیست. دوتا اولی برائت استهلال بودند هم نسبت به فن هم نسبت به کتاب.
بررسی وجوه ترجیح تبادر در لفظ واجبالوجود و نقد کلام محقق دوانی
سئوال: نامفهوم
پاسخ: بالغیر صفتش باشد یا بالذات؟ الان که بالذات در اینجا ذکر نشده، بالذات قید است صفت نیست. بالذات یا لذاته قید است. الان هم که ذکر نشده است؛ خود واجبالوجود که ذکر شده صفت برای ذات است ، برای واجبتعالی. الان ما بحث در واجبالوجود داریم، که واجبالوجود صفت برای الله است. حالا بالذات یا بالغیر صفت است یا قید است اصلاً ذکر نشده که ما بحث کنیم. آن که ذکر شده واجبالوجود است. ما داریم میگوییم واجبالوجود ذکر شده و صفت است، موصوفش که الله است حذف شده است، چرا حذف شده است؟ به خاطر این سه جهت که گفتیم و در ضمن هم برائت استهلال استفاده کردیم. «وإنّما حذف الموصوف»، موصوف به واجبالوجود که الله است حذف شده است و در عبارت نیامده است، مصنف به ذکر صفت که واجبالوجود است به سه جهت اکتفا کرده است. یک «للتّعيين»؛ یعنی به خاطر اینکه این صفت متعیناً مربوط به واجبتعالی است و هیچکس موصوف دیگری را توهم نمی کند تا مصنف برای رفع آن توهم احتیاج به ذکر موصوف داشته باشد. با ذکر صفت موصوف هم تبیین شده است.
سئوال: تبیین با چی انجام شده؟ با واجبالوجود، یعنی تبیین موصوف با ذکر صفت شده؛ وقتی صفت را گفته انگار موصوف را هم گفته، چون اطلاق واجبالوجود بالذات مسلماً و بدون شک به الله تعلق دارد.
پاسخ: نه، برای بحث لغیره نیست، در جواب ایشان عرض کردم. بحث لذاته یا لغیره نیست؛ بحث در این است که این واجبالوجود برای کیست؟ بعد از این که روشن است که واجبالوجود ،واجبالوجود لذاته است، این دیگر روشن است که لذاته مخصوص خداست. بعد از اینکه روشن است که مراد از واجبالوجود، واجبالوجود لذاته است، دیگر ما شک نمیکنیم که این صفت صفت کیست.
سئوال: کی روشن شده بود؟ با چی روشن شده بود؟ چرا تا کنون روشن نشده بود؟
پاسخ: با چی روشن کردیم؟
سئوال: متوجهم
پاسخ: با چی روشن کردیم؟
سئوال: با مقید کردن
پاسخ: با مقید کردن. نه با ذکر موصوف.
سئوال: بله.
پاسخ: پس با ذکر موصوف ما روشن نمیکنیم. الان بحث ما در این است که شما موصوف را چرا ترک کردید؟ نه قید لذاته را چرا ترک کردید. قید لذاته تبادر می کند اصلاً احتیاجی به ذکرش نیست؛ حالا که احتیاجی به ذکرش نیست الان واجبالوجود را که ذکر کردیم کانه واجبالوجود لذاته را ذکر کردیم. حالا سؤال می شود چرا موصوف را ذکر نکردید؟ می گوییم چون واجبالوجود لذاته معیناً برای این موصوف است. اینجا دیگر ابهام نیست. شما الان رفتید سراغ قید و ما الان بحث در قید اصلاً نداریم.
سئوال: لذاته را نمیآوردیم حالا به من بگویید، آیا باز هم متعیناً واجبالوجود برای الله بود؟ نه.
پاسخ: خب. لذاته را نمیآوردیم حالا مثل این است که آوردیم. اگه لذاته را نمیآوردیم واجبالوجود مخصوص الله نبود؛ ولی حالا که لذاته را آوردیم.
سئوال: این را شارح آورده نه مصنف.
پاسخ: نه، مصنف هم آورده است. ببینید وقتی که یک مطلبی روشن است، هم مصنف میتواند اعتماد کند بر روشنی هم شارح می تواند اعتماد کند، همه می توانند اعتماد کنند و کالمذکور است؛ یعنی لذاته اگر چه محذوف است، ولی به خاطر روشنی و به خاطر تبادر کالمذکور است.
پس واجبالوجود که در عبارت ذکر شده است واجبالوجود بالذات است. اگر مصنف میگفت واجبالوجود بالذات کسی حرف نداشت، حالا کانه گفته است. وقتی گفته است، تعین حاصل می شود؛ یعنی اینطور نیست که واجبالوجود بالذات احتمال داده بشود صفتی باشد برای دیگری. مسلماً صفت برای خداست. بله، اگر قید را نمیآورد تعین حاصل نمیشد، ولی قید را آورده است. منتها آوردنش به این صورت است که به تبادر اعتماد کرده است، تصریح نکرده، ولی در واقع آورده است. قید بالذات به نظر ما آورده شده است ولو ذکر نشده است. بنابراین واجبالوجود که در اینجا ذکر شده واجبالوجود لذاته است و در واجبالوجود لذاته کسی توهم نمی کند که موصوف کیست، همه می دانند موصوف اللهتعالی است و به این جهت احتیاج به ذکر موصوف نبود. شما بحث را تفکیک کنید، بحث را روی لذاته یا لغیره نبرید. الان ما بحث در آن نداریم، بحث ما در این است که این موصوف باید ذکر بشود یا لازم نیست ذکر بشود. عرض میکنیم لازم نیست ذکر بشود چون صفت این موصوف را نشان میدهد. صفت چیست؟ صفت واجبالوجود نیست، صفت واجبالوجود لذاته است. با این تصور که صفت واجبالوجود بالذاته است، موصوف دیگر ابهام ندارد.
تبیین عینیت صفات و ذات و پاسخ به شبهه تکرار در کلام محقق دوانی
دوم و سوم؛ «وللإشارة إلى كون صفاته تعالى عين ذاته». و مصنف موصوف را حذف کرد تا اشاره کند به اینکه صفات خدا عین ذاتش هستند؛ بنابراین ما چه صفت را ذکر بکنیم چه ذات را ذکر بکنیم فرقی نمی کند. چون ما وقتی ذات را ذکر نکردیم عین ذات را که صفت است ذکر کردیم و همین کافی است. «فيحصل براعتان»؛ یعنی با حذف موصوف و ذکر صفت، دو برائت استهلال حاصل می شود. یکی ذکر خود صفت که واجبالوجود است و مشیر است به مسئلهای از مسائل کلام، یکی هم تبیین عینیت صفات لذات که از حذف موصوف و ذکر صفت به دست آمد که این هم اشاره است به یکی از مسائل بحث کلام. این دوتا امر که اشاره دارند به فن و به مسئله کلامی، برائت استهلال هستند. «وإلى أنّه» نباید سر خط نوشته بشود، عطف است بر «إلى كون صفاته». حذف شد موصوف اولاً «للتّعيين»، ثانیاً و ثالثاً «للإشارة». ثانیاً برای اشاره «إلى كون صفاته تعالى عين ذاته»، ثالثاً برای اشاره «إلى أنّه لا يمكن». این «إلى أنّه لا يمكن» عطف بر «إلى كون صفاته تعالى عين ذاته» است. اشاره دارد مصنف به اینکه شأن این است، «لا يمكن تصوّر ذاته بكنهها»،ممکن نیست تصور ذات خدا بکنهها، «بل» یعنی بل یمکن تصور ذات «بوجهها». «و هو بالصفات». اگر داشتیم «و هو الصفات»، هو را برمیگرداندیم بالوجه، آن وجه عبارت است صفات. ولی دارد «و هو بالصفات»، لذا «هو» را دیگر «بالوجه» برنمیگردانیم، به «تصور واجبتعالی بوجهها» برمیگردانیم. تصور واجبتعالی بوجهها به صفات است، یعنی تصور به صفات است. ذات را نمی توانیم بکنهها تصور کنیم، بلکه باید بوجهها تصور کنیم، بوجهها تصور کنیم یعنی به صفات تصور کنیم. «و هو» یعنی واجبالوجود، «وهو اخصّها». واجبالوجود اخص الصفات است، پس اگر ما بتوانیم ذات را بوجه تصور کنیم، چون واجبالوجود اخص الوجوه است، به وسیله واجبالوجود هم ذات را به راحتی میتوانیم تصور کنیم.
دقت کنید این دوتا مطلبی که کنار هم گذاشته و نتیجه گرفته، نتیجه را نیاورده است. یک مطلب این است که ما ذات را به وسیله وجه میتوانیم تصور کنیم، مطلب دوم این است که واجبالوجود از اخص صفات و بهترین وجه است. نتیجه این است که پس ذات را به وسیله واجبالوجود به راحتی میتوانیم تصور کنیم؛ «کما عرفت». «فيحصل براعة ثالثة». با حذف موصوف و ذکر این صفت که یکی از وجوه موصوف است و مصنف با ذکر او بیان میکند که ما باید واجبتعالی را بوجهه بشناسیم نه بکنه بشناسیم، با این امر برائت ثالثه حاصل میشود، یعنی باز هم برائت استهلال است، سومین برائت استهلال درست می شود. اما این برائت استهلال «بالنّسبة إلى الفنّ دون الکتاب». برائت استهلال نسبت به فن حاصل می شود یعنی نسبت به کلام، چون مسئله مسئله کلامی است، «دون الکتاب» چون این مسئله در کتاب مطرح نشده است. پس مصنف دارد اشاره می کند به مسئلهای که مربوط به کلام است نه مسئلهای که خودش در کتاب مطرح می کند، پس نسبت به فن، برائت استهلال است. «براعة ثالثة بالنّسبة إلى الفنّ»، یعنی فن کلام. چرا نسبت به فن برائت استهلال است؟ «فإنّه»؛ این «فإنّه» ضمیرش به «لا یمکن» تا آخر برمیگردد، به عدم امکانی که از «لا یمکن» استفاده می شود. «فان عدم امکان تصور ذات واجب بکنهها و امکان تصور بوجهها»، این مطلب «من مطالبه» یعنی من مطالب الفن است، از مطالب کلام هست. «دون الکتاب»، عطف بر «فن» است. یعنی «براعة ثالثة بالنّسبة إلى الفنّ دون الکتاب». نسبت به فن برائت ثالثه حاصل می شود، اما نسبت به کتاب حاصل نمی شود. چرا نسبت به کتاب برائت استهلال حاصل نمی شود؟ «إذ ليس» این عدم امکان «مذكوراً فيه» یعنی مذکوراً فی الکتاب. دوتا مطلب داشتیم، یکی برائت استهلال نسبت به فن حاصل است، یکی برائت استهلال نسبت به کتاب حاصل نیست. بعد دوتا هم دلیل داشتیم. «فإنّه من مطالبه» دلیل است برای اینکه برائت استهلال نسبت به فن حاصل است، «إذ ليس مذكوراً فيه» دلیل برای اینکه برائت استهلال نسبت به کتاب حاصل نیست.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: متکلمین به دو گروه تقسیم میشوند، یکی قائل هستند به اینکه اسماء توقیفیاند و گروه دوم این است که اسماء توقیفی نیستند. یعنی اسمی را که بر ذات میخواهید اطلاق کنید، باید با اجازه شارع باشد. آن کسانی که می گویند توقیفی است اسماء، می گویند اسم باید با اجازه شارع اطلاق بشود. آن هایی که می گویند توقیفی نیست می گویند بدون اجازه هم اگر توانستید معنا را در ذات واجبتعالی پیدا کنید اسم را میتوانید اطلاق کنید. این اختلاف بین آن ها هست، و واجبالوجود اسمی نیست که در شریعت آمده باشد؛ بنابراین توقیفیها اجازه اطلاق واجبالوجود بر ذات نمیدهند، بهعنوان اسم. ولی بهعنوان صفت چی؟ الان بحث ما در اسم نیست بحث ما در صفت است. این معنا را خدا دارد یا ندارد؟ بهعنوان صفت این برای خدا ثابت هست یا نه؟ بهعنوان اسم ثابت نیست، بهعنوان صفت ثابت هست یا ثابت نیست؟
نقد توقیفی بودن اسماء و صفات و تحلیل قابلیت صدق واجبالوجود
سئوال: صفات توحیدی در روایات بسیار آمده است. ما صفتی به عنوان واجب نداریم.
پاسخ: صفت به نام واجب نداریم. صفت نداریم اسم هم نداریم، ولی آیا این صفت برای خدا هست یا نه؟
سئوال: بهعنوان مفهوم کمالی آن صفت را همانطور که عرض کردیم بیان میکنیم، اما در نظر متکلمین نه
پاسخ: این را ببینید این را به من جواب بدید، این صفت برای خدا فیالواقع هست یا نه؟ شارع اجازه نداده، یعنی اجازه نداده نه که منع کرده، یعنی مطرح نکرده. شارع مطرح نکرده، پس ما از جانب شارع اجازهای نداریم، اگر توقیفی باشیم اطلاق نمیکنیم؛ ولی این صفت فیالواقع فی نفس الامر با قطع نظر از تبیین شرعی برای خدا هست یا نیست؟ برای خدا هست. پس اگر هست میتواند مشیر باشد؛ و ما در اینجا جز از مشیر بودن استفاده دیگری نکردیم. چه توقیفی باشیم چه غیر توقیفی، ما نخواستیم اطلاق اسم کنیم، خواستیم این اسم را مشیر قرار بدهیم و این حق را داشتیم. حالا ما از اعتقاد مصنف که خبر نداریم، ما داریم می گوییم ایشان دارد این اسم را مشیر قرار میدهد به ذات و از این مشیر قرار دادن این استفادهها را می کند؛ این توضیح ماست. آیا حق دارد مصنف این معنا را مشیر قرار بدهد یا نه؟ مشیر قرار دادن اشکال ندارد، اطلاق کردن بهعنوان اسم یا اطلاق کردن بهعنوان صفت اشکال دارد، ولی ایشان را ما نمی دانیم، اگر اطلاق کرده بر مبنای خودش که توقیفی نیست. بر مبنای کسانی که توقیفی هستند این اطلاق جایز نیست. اما اگر مشیر قرار داده باشد مطلقاً جایز است. و ما الان داریم به ایشان نسبت میدهیم، یعنی به مصنف نسبت میدهیم که عنوان واجبالوجود را مشیر قرار داده است؛ اگر این باشد اشکالی ندارد، چه اسماء را توقیفی بدانیم چه ندانیم. مشیر قرار دادن اشکال ندارد، اطلاق کردن اشکال دارد آن هم نه بر مبنای خود مصنف، بر مبنای کسانی که توقیفی هستند. پس اشکال علیایحال بر مصنف وارد نیست، چه اطلاق کرده باشد چه مشیر قرار داده باشد. بر کسانی وارد است که توقیفی نمی دانند، آن هم در صورتی که بخواهند اطلاق کنند؛ اما اگه بخواهند مشیر قرار بدهند باز هم بر آن ها هم اشکال وارد نیست و مصنف در اینجا مشیر قرار داده است. عرض میکنم ما اعتقادش را نمی دانیم، شاید هم اطلاق کرده، ولی آنچه که ما میخوایم استفاده کنیم این است که مشیر قرار داده و از مشیر قرار دادن اشکالی پیش نمیآید.
سئوال: الله اسم ذات است، واجب الوجود مشتق است و صفت ذات است. یعنی اگر موصوف را مصنف میآورد تکرار در صفت و موصوف لازم میآمد؟
پاسخ: نه، اگر موصوف را میآورد تصور ذات نمیشد. حالا که نیاورده است، اشاره دارد می کند به اینکه ما چون ذات را نمی توانیم تصور کنیم من ذکرش نکردم. نه اگر ذکر میکردم شما ذات را تصور میکردید؛ چون ذات را تصور نمیکردید من ذکرش نکردم، آن که قابل تصور بود آن را ذکر کردم. نه اگر ذات را ذکر میکردم شما تصور میکردید، این را نخواسته بگوید. خواسته با ترک ذات بفهماند که شما ذات را تصور نمیکنید، من آن را که تصور میکنید آوردم؛ عکسش را نخواسته اراده کند.
سئوال: ولی این طور به ذهن می رسد
پاسخ: خب، ولی این منظور مصنف نبوده است که اگر مفهوم ندارد که حالا که ذکر نکردیم معنایش این است که ممکن نیست تصور، اگر ذکر میکردیم معنایش این بود که ممکن است تصور؛ این اصلاً از عبارت استفاده نمی شود. ما سه جهت برای حذف موصوف ذکر کردیم. یک جهت چهارمی را هم محقق دوانی اضافه کرده است، و آن جهت چهارم را ما قبول نداریم، اشاره میکنیم و رد میکنیم. ایشان گفته است که اگر مصنف موصوف را که الله است ذکر میکرد تکرار لازم میآمد؛ زیرا که واجبالوجود اختصاص تام دارد به الله، و چون اختصاص تام دارد به الله، کانه خودش الله هست. پس اگر واجبالوجود را با الله جمع میکردیم مثل این بود که میگفتیم بعد حمداللهِ الله؛ یعنی دوبار تکرار میشد. یا مثل این است که میگفتیم بعد حمد واجب الوجودِ واجبالوجود. چون واجبالوجود به خاطر اختصاص شدیدی که به الله دارد با الله فرقی نمی کند. چون فرقی نمی کند، وقتی ما الله را ذکر میکردیم واجبالوجود را هم کنارش ذکر میکردیم، کانه دوبار الله را یا دوبار واجبالوجود را ذکر میکردیم تکرار لازم میآمد. برای پرهیز از تکرار، مصنف موصوف را که الله باشد ذکر نکرد. این حرفی است که دوانی گفته است. جوابی که شارح میدهد، جواب این است: که اگر واجبالوجود اختصاص آن به الله چنان بود که نه فی نفس الامر میتوانست اطلاق شود بر غیر الله و نه هم به لحاظ متکلم و با تخیل متکلم میتوانست اطلاق شود، مطلقاً نمیتوانست اطلاق بشود بر غیر الله، آنوقت جانشین کامل الله بود و تکرار الله بود. اما درست است که واجبالوجود فی نفس الامر بر غیر الله اطلاق نمی شود، ولی به اعتقاد انسانها ممکن است اطلاق بشود. واجبالوجود یک مفهوم عام است، و الله یک اسم خاص است. درست است که در واقع ما مصداق دیگری برای این مفهوم نداریم، بنابراین فیالواقع واجبالوجود را بر غیر الله نمی شود اطلاق کرد؛ ولی با قطع نظر از واقع، با دید متکلم اشکالی ندارد و اطلاق می شود واجب الوجود بر غیر الله. چون ممکن است متکلمی بگوید مفهوم، مفهوم عام است. مصداقش یکی الله است و یکی هم مصادیق دیگر است. چنان چه خیلی اطلاق کرده اند. خیلی از مشرکین اطلاق کرده اند و ما هم احتیاج به استدلال داریم برای این که اثبات کنیم واجب الوجود، مصداق منحصرش الله تعالی است. پس واجب الوجود با الله تفاوت دارد. به این که الله اسم خاص است و واجب الوجود مفهوم عام است. درست است بعد از تطبیق، واجب الوجود همان الله می شود. ولی با قطع نظر از تطبیق(که الان بحث ما با قطع نظر از تطبیق است) بین الله و واجبالوجود فرق است. واجبالوجود واقعاً جز الله کسی نیست، ولی آیا اعتقاداً یعنی به اعتقاد متکلم و به اعتقاد افراد هم غیر واجبالوجود کسی نیست؟ اعتقاداً که واجبالوجود غیر از الله هم می تواند باشد. واجبالوجود غیر از الله هم می تواند باشد، پس با الله فرق دارد.
اگر واقعاً و اعتقاداً واجبالوجود همان الله بود هیچ فرقی نداشت، خب تکرار میشد. ذکر الله با ذکر واجبالوجود تکرار میشد. اما حالا درست است که فیالواقع فرقی ندارد، ولی فی اعتقاد المتکلم فرق دارد. یعنی متکلم میتواند تصور کند، حالا نه که می کند، میتواند تصور کند که واجبالوجود مفهوم عام است و الله جزئی است و این دوتا با هم تفاوت دارند، اگرچه این صفت اختصاص به الله دارد ولی تفاوت دارند بهخاطر عام بودن یکی و خاص بودن یکی. همین تفاوت باعث میشود که تکرار پیش نیاید. یعنی اگر الله گفته میشد واجبالوجود هم به دنبالش گفته میشد تکرار لازم نمیآمد. پس حرف دوانی که گفته ذکر موصوف مستلزم تکرار بود حرف باطلی است. بنابراین جهت حذف موصوف همانی است که ما گفتیم؛ یعنی همان تعیین و آن دوتای بعدی که ذکر شدند.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: من توضیح میدهم، حالا اشکالش چیست؟
سئوال: وارد نیست، چون شما واجب الوجود را از آن جهت میگیرید که در حقیقت یک مفهوم عامی است شامل لذاته و لغیره می شود.
پاسخ: نه شامل لذاته و لغیره، باز آن حرف را تکرار نکنید، منظور واجبالوجود بالذات است. اصلاً لغیره را نیاورید.
سئوال: من عرضم این است واجبالوجود اگر من بگویم مفهوم من بیان کنم به نام واجبالوجود، حمد میکنم واجبالوجود را. واجبالوجود از آن جهت که از شیء ما لم یجب لم یوجد، مسلماً شامل تمام موجودات میتواند باشد؛ پس یک مفهوم عامی است که شامل همه موجودات می تواند بشود.
پاسخ: پس شما بر تبادر اشکال دارید؛ بر تبادر اشکال دارید. یعنی قبول ندارید که از واجبالوجود واجبالوجود بالذات تبادر می کند؟
سئوال: لذاته متبادر بشود؟ متبادر نیست که لذاته حتماً برای خدا...
پاسخ: چرا متبادر هست، شما به هر عبارتی برخورد بکنید اگر قرینه نداشته باشید از واجبالوجود واجبالوجود بالذات میفهمید، شما که منکر تبادرید، ما که قبول داریم تبادر را که هیچ، شمایی که منکر تبادرید باز هم وقتی به لفظ واجبالوجود برخورد کنید واجبالوجود بالذات میفهمید مگر قرینه داشته باشید بر بالغیر. همه همینطورند، حالا شما به لفظ تبادر را انکار میکنید، ولی به باطن قبول دارید. لذا در کلماتی اگر برخورد به واجبالوجود داشته باشید و قرینه بر بالغیر نداشته باشید حتماً حمل بر بالذات میکنید. قرینه بر بالذات هم نداشته باشید، قرینه بر بالغیر هم نداشته باشید حتماً حمل بر بالذات میکنید. خودتون حمل بر بالذات میکنید ، این علامت تبادر است. بنابراین در اینجا لفظی که گفته شده واجبالوجود بالذات است، نه واجبالوجود، کانه مصنف واجبالوجود بالذات گفته است. حالا بفرمایید واجبالوجود بالذات مفهوم عام هست یا نیست؟ مفهوم عام است. لذا ما باید بحث کنیم که واجبالوجود یکی هست یا دوتا؟ اینکه ما دلیل بر توحید میآوریم چون لفظ واجبالوجود خودش توحید را نمیفهماند؛ یعنی لفظی عام است. چون عام است ما برای تطبیق بر شخص واحد به دلیل توحید احتیاج داریم. بنابراین وقتی لفظ واجبالوجود عام شد، الله خاص شد، این دوتا با هم فرق میکنند؛ اگر فرق کردند ذکر در کنار هم باعث تکرار نمی شود. این جواب لاهیجی است و جواب درستی است. بله، به لحاظ نفس الامر ملاحظه کنید، به لحاظ نفس الامر واجبالوجود بالذات غیر الله نیست. بنابراین هر دو یکی هستند، هیچ تفاوتی هم با هم ندارند. پس اگر هر دو را کنار هم بیاورید تکرار می شود، به لحاظ نفس الامر تکرار می شود؛ ولی به لحاظ اعتقاد گوینده نه، تکرار نمی شود. چون اعتقاد گوینده این است که این مفهوم عام است، اگرچه این مفهوم را تطبیق می کند بر این فرد خاص؛ ولی به نظر او قابل تطبیق بر موجود دیگری هم هست، و آن موجودی که نیست. قابلیت تطبیق بر موجود دیگری هست، همین قابلیت تطبیق بر موجود دیگری باعث می شود کلی باشد. اگر کلی شد با الله که اسم شخص است فرق می کند. وقتی فرق کرد دیگر تکرار نیست، وقتی فرق کرد دیگر ذکر الله و واجبالوجود مستلزم تکرار نیست.
نقد کلام محقق دوانی و تبیین وجوه حذف و تنکیر واجبالوجود
البته خود دوانی هم توجه بکنید، یک نکتهای در عبارت دوانی هست؛ نمیگوید لازم میآید تکرار، میگوید اگر مصنف الله را و واجبالوجود را هر دو را میگفت، نمیگوید تکرار لازم میآید، میگوید توهم تکرار لازم میآید. توهم تکرار لازم میآید، چون فیالواقع تکرار نیست، متکلم به اعتقاد خودش یا مخاطب به اعتقاد خودش خاص میگیرد واجبالوجود را و توهم می کند تکرار شده است. توهم می شود تکرار، واقعاً تکرار نیست. ولی شارح میگوید حتی توهم تکرار هم نمی شود. «و اما لزوم توهم التکرار لو ذکر» عبارت احتیاج به توضیح دارد، مطلب از خارج روشن است، ولی از عبارت باید با توضیح استخراج بشود. اما اینکه لازم میآید توهم تکرار «لو ذکر»، یعنی لو ذکر الموصوف
سئوال: در کلام دوانی هم این توهم لزوم تکرار آمده است؟
پاسخ: من کلام دوانی ندارم از اینجا استفاده میکنم. عبارت چاپ قدیم هم دیدم «اما توهم لزوم تکرار» نبود، عبارت «اما توهم لزوم تکرار» نبود، «أمّا لزوم توهّم التّكرار» بود، مثل همین نسخه خودم. لذا این توجیهی که من میکنم باید بیاید. اگر «توهم اللزوم» بود، احتیاج به این توضیح نداشتیم؛ اما در کتاب ما و همچنین نسخه قدیم دارد «لزوم توهّم التّكرار»، معلوم می شود عبارت لاهیجی همین است. حالا عبارت دوانی هم همین بوده است من به عبارت دوانی مراجعه نکردم. دوانی ظاهراً دوتا حاشیه بر این کتاب دارد؛ در حاشیه قدیمش این مطلب را داشته است. «أمّا لزوم توهّم التّكرار لو ذكر»، اینکه تکرار لازم میآید «لو ذكر» یعنی لو ذکر الموصوف؛ اگر موصوف ذکر میشد تکرار لازم میآمد. «لکونه» دلیل بر تکرار است، هنوز دنباله حرف دوانی است؛ «لکونه» ضمیرش به واجبالوجود برمیگردد. لکون واجبالوجود که وصف است «بمنزلة الموصوف»، یعنی این وصف بهمنزله موصوف است، یعنی واجبالوجود جانشین الله است. چرا جانشین الله است؟ این « لاختصاص» دلیل به منزله است. چرا جانشین الله است؟ «لاختصاصه به» ، چون این واجبالوجود اختصاص «به» یعنی به الله داشته است. چون اختصاص به الله دارد، اختصاصش هم اختصاص تام است، پس جانشین الله است، بهمنزله الله است. اگر بهمنزله الله است، «لو ذكر الله» یعنی لو ذکر الموصوف تکرار لازم میآمد. تا اینجا حرف دوانی تموم شد. این «فإنّما» که جواب «أمّا» هست، اشکالی است که لاهیجی بر کلام دوانی دارد. «فإنّما يتمّ» یعنی این لزوم توهم تکرار تمام میشود، «لو لم يصدق» یعنی واجبالوجود، «على شيء أصلاً» جز الله اصلا، اگر واجب الوجود بر هیچ چیز جز خدا صدق نمی کرد، البته جز خدا را هم لازم نیست بگوییم، اگر بر هیچ چیز صدق نمی کرد، دقت کنید، اگر واجب الوجود همان الله بود، الله اسم شخص است و اسم شخص صدق بر چیزی نمی کند، چون آن که صدق می کند، باید کلی باشد، اسم شخص صدق بر چیزی نمی کند، اگر واجب الوجود هم عینا همان الله بود، صدق بر هیچ چیز نمی کرد، حتی بر خود خدا هم صدق نمی کرد. برای این که اسم خدا بود. چون صدق یعنی عام بودن و شیء عام صدق می کند. الله صدق نمی کند. الله اسم خداست و نمی گویند صدق می کند بر خدا. می گویند اسم خداست و واجب الوجود هم اگر اسم شخص بود، آن هم صدق نمی کرد، حتی بر الله هم صدق نمی کرد. اسم الله بود ولی صدق بر الله نمی کرد. هر جا تعبیر صدق باشد عمومیت باید باشد. پس اگر واجب الوجود صدق نمی کرد بر هیچ شیئی، اسم خاص بود مثل الله، آن وقت ذکر واجب الوجود کنار الله مستلزم تکرار می شد. اما فرض این است که واجب الوجود صدق می کند. صدق می کند یعنی کلی است. منتها صدق آن فی الواقع نیست. چون فی الواقع جز خدا کسی را واجب الوجود بالذات نداریم. پس در واقع صدق نمی کند ولی فی اعتقاد المتکلم صدق می کند. همین کافی است که واجب الوجود را از الله جدا کند و باعث شود که ذکر این دو کنار هم مستلزم تکرار نباشد. همین که واجب الوجود به اعتقاد متکلم قابلیت صدق دارد و الله قابلیت صدق ندارد. حرف دوانی در صورتی تمام می شد که واجب الوجود هم قابلیت صدق نمی داشت. آن وقت الله و واجب الوجود مساوی می شدند و ذکر هر دو کنار هم مستلزم تکرار می شد.
سئوال: آن در صورتی است که الله مشتق نباشد
پاسخ: چه الله مشتق باشد چه مشتق نباشد، حالا که اسم است دیگر اسم است. آن وقتی که مشتق بوده، هنوز اسم نبوده است. وقت اشتقاق که دارید بحث می کنید می گویید این لفظ اله قبل از این که بخواهد اسم خدا باشد، عمومیت دارد. یعنی اطلاق می شود بر هر کس که معبود باشد یا بر هر کس که معشوق باشد، با آن معانی مختلفی که در اله گفته اند. ولی الان اسم خاص شده است برای خدا و اسم خاص شده است برای الله، حتی مشرکین هم این اسم را بر غیر خدا اطلاق نمی کنند. مشرکین هم اسم را بر الله اطلاق می کنند. فقط به خدا اطلاق می کنند. این اسم خاص شده است و حال که اسم خاص شده است، چه مشتق باشد چه جامد باشد الان اسم خاص است و الان صدق ندارد. بله، به لحاظ اصلش که مشتق باشد قابلیت صدق دارد ولی به لحاظ علمیت آن، وقتی که علم شده است دیگر قابلیت صدق ندارد. مثل اسد یا یزید که یزید فعل است اما بعد این که علم می شود از آن حالت فعلیت در می آید. یا هر چیزی، هر اسمی، قابلیت صدق ممکن است داشته باشد ولی وقتی که علم شد از قابلیت صدق به لحاظ علمیت می افتد. ولی به لحاظ غیر علمیت نمی افتد. الان شما درست می فرمایید، به لحاظ علمیت قابل صدق نیست ولی به لحاظ اشتقاق قابل صدق هست. و ما الان لحاظ علمیت را مطرح داریم که به لحاظ علمیت قابل صدق نیست. واجب الوجود علم نیست، لذا قابل صدق هست. از این جهت بین آن ها تفاوت است و ذکر هر دو کنار هم مستلزم تکرار نیست
«فإنّما يتمّ» یعنی این لزوم توهم تکرار تمام میشود، «لو لم يصدق» یعنی واجبالوجود، «على شيء» یعنی اگر واجبالوجود خاص باشد و بر هیچ چیز صدق نکند «اصلاً»، یعنی نه فی نفس الامر و نه به حساب اعتقاد و فرض متکلم. اگر به هیچ صورت صدق نکرد، همانطور که الله صدق نمی کند، آنوقت واجبالوجود با الله با همدیگر مساوی میشدند و وقتی مساوی میشدند ذکرشان در کنار هم مستلزم تکرار میشد.
ولی حالا که قابلیت صدق دارد، نه فی الواقع بلکه به حسب فرض قابلیت صدق دارد؛ چون به حسب فرض قابلیت صدق دارد، بنابراین با الله فرق میکند و ذکرش کنار الله مستلزم تکرار نیست. «وليس إلاّ ادّعاء»، ضمیر «ليس» را می توانید به عدم صدق برگردانید و می توانید به لزوم تکرار یا خود تکرار برگردانید. «وليس» این عدم صدق جز ادعاء، یعنی صدق به حسب فرض حاصل است، اگر بگویید صدق حاصل نیست، این ادعاء می شود. یا «ليس» این تکرار «إلاّ ادّعاء»، هر دو درست است، «ليس» این تکراری که شما گفتید «إلاّ ادّعاء». بنابر این حرف باطل است. حرف شما در صورتی تمام می شود که عدم صدق را داشته باشیم و عدم صدق ادعاست پس حرف شما ادعاست. اگر حرفتون ادعاست پس پذیرفته نیست. حالا که پذیرفته نیست باید چه کار کنیم برای حذف موصوف؟ «فيرجع إلى ما ذكرنا أوّلاً»؛ یعنی برای تبیین اینکه چرا موصوف حذف شده است، رجوع میکنیم به آنچه که ما اولاً ذکر کردیم. آن چه ما اولا ذکر کردیم چه بود؟ در پاورقی نوشته است «ای من کونه اخصَّ صفاته» و حتما باید اضافه کنید «أو من کون الحذف للتعیین».
حاشیهای که پاورقی ما آورده است، خودش ناقص نقل کرده است. حاشیه به همین صورتی است که عرض میکنم، یعنی در نسخه قدیم این حاشیه که در پاورقی آورده شده است برای خود مصحح نیست، برای حاشیهای است که در کتب قدیمه است. آن وقت آنهایی که در کتاب قدیم بوده، نصفش را آورده و نصف دیگرش را نیاورده است و عبارت ناقص شده است. به دو جهت ما گفتیم که موصوف ذکر نشده است. یکی اینکه این صفتی که ذکر شده است اختصاص تام به موصوف داشته و به همین جهت ما را بینیاز میکرده است؛ یکی اینکه این صفت معیناً برای این موصوف است. برای این موصوف است و ما دیگر با ذکر این صفت، ابهامی در ذهنمان پیش نمیآید که موصوف کیست، میدانیم موصوف کیست که همان تبیینی است که قبلاً داشتیم.
«وإنّما لم يعرّفه»، سر خط است، مطلب جدید است. چرا مصنف «واجب الوجود»[5] را نکره ذکر کرد؟ یعنی واجب را. درست است بعد از اینکه اضافه به وجود شده کسب تعریف کرده است، ولی چرا «الواجب الوجود» نگفت؟ چرا «واجب الوجود» گفت؟ چرا نکره آورد؟
تحلیل ادبی و کلامی در چرایی ذکر نکره واجبالوجود و انطباق با موصوف
میفرمایند که دو توجیه داریم.
سئوال: اضافه لفظی کسب تعریف نمی کند؟
پاسخ: بله. اضافه، اضافه لفظی است، چون واجب اسم فاعل است. کسب تعریف نمیکند، واجبالوجود کسب تعریف نمیکند. چرا «واجب الوجود» را نکره آورد؟ معرفه نیاورد؟ دو جهت و دو عامل ذکر میکنند. عامل اول اینکه مصنف «واجب الوجود» را به عنوان صفت ذکر کرد؛ الان سؤال این است، من سؤال را کامل نگفتم. چرا «واجب الوجود» را نکره آورد در حالی که موصوف که الله است معرفه است؟ با اینکه موصوف که الله است معرفه است، صفت را نکره آورد. این درست نیست زیرا در ادبیات گفته شده است که باید موصوف و صفت در تعریف و تنکیر مطابقت کنند. در اینجا مطابقت نکرده است. این سؤال بود.
سئوال: صفت در این جا که ذکر نشده است
پاسخ: جواب؛ چه ذکر بشود چه نشود موصوف باید؛ اگر موصوف معرفه است صفت هم باید معرفه بیاید، حتی در جایی که ذکر نشود. جواب اول این است که مصنف در اینجا «واجب الوجود» را به عنوان صفت ذکر نکرده است که موصوفش محذوف باشد؛ «واجب الوجود» را جانشین الله کرده است، نه صفت برای الله. چون جانشین الله قرارش داده است، دیگر احتیاج و صفت نگرفته است، احتیاج ندارد که آن نکته ادبی را رعایت کند. نکته ادبی این است که صفت باید مطابقت کند با موصوف، نه جانشین موصوف باید مطابقت کند با موصوف. این قاعده را ما نداریم که جانشین موصوف باید مطابقت کند با موصوف. قاعده داریم صفت باید مطابقت کند با موصوف، نه جانشین موصوف با موصوف.
سئوال: این بدل میشود؟
پاسخ: بدل نه، بدل هم نمیشود.
سئوال: بالاخره باید یک عنوان ادبی داشته باشد. صفت نیست، بدل نیست. پس چیست؟
پاسخ: هیچی محذوف است، الله محذوف است، هیچی نیست برای الله. جانشین الله است، نه صفت است برای الله نه بدل است از الله. چون اصلاً الله را ما ذکر نکردیم. الله ذکر نشده است که این بشود موصوف یا بشود صفت یا بشود بدل.
سئوال: نقشش چیست در اینجا؟
پاسخ: نقشش مضافالیه است. مثل الله. الله نقشش مضافالیه حمد بود، این هم مضافالیه حمد است. این از نظر ادبی. از نظر واقع هم که صفت نیست تا بخواهد مطابقت کند، جانشین موصوف است، بنابراین لازم نیست مطابقت کند. این جواب اول.
جواب دوم؛ بر فرض صفت باشد، موصوفش را ما نکره قرار میدهیم. میگوییم «بعد حمد إله واجب الوجود». آنچه را تقدیر میگیریم نکره تقدیر میگیریم نه معرفه. دقت کنید عبارت را: «و همانا این واجبالوجود را معرفه نیاورد با اینکه موصوفش معرفه است به یکی از دو جهت. جهت اول: لأنّه لم يقدّر الموصوف»[6] ؛ مصنف موصوف را در تقدیر نگرفت «بل وضعه موضعه»، یعنی وضع واجبالوجود را موضع الموصوف، به جای موصوف نشاندش، نه صفت و موصوفی درست کند؛ این جهت اول. جهت دوم: «أو قدّره»، یعنی موصوف را تقدیر گرفت و جانشین قرار نداد صفت را به جای موصوف. موصوف را تقدیر گرفت منتها تقدیر گرفت «غير معرّف»، نکره تقدیرش گرفت، مثل اینکه گفت «إله واجب الوجود»، «بعد حمد الهٍ واجب الوجود». خب با این تقدیر دیگر لازم نبود که صفت را معرفه بیاورد، زیرا که موصوف نکره شد.