88/03/17
بسم الله الرحمن الرحیم
فوائد علم کلام/مقدمه /علم کلام
موضوع: علم کلام/مقدمه /فوائد علم کلام
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
ضرورت بیان فایده علم پیش از شروع به تعلم
«المطلب الثّالث :في بيان فائدة علم الكلام»[1]
در ابتدای مقدمه عرض کردیم که چهار مطلب را در این مقدمه داریم. مطلب اول در تعریف علم کلام بود، مطلب دوم موضوع علم و اکنون رسیدیم به مطلب سوم که فایده علم کلام است و بعد نیز مطلب چهارم که درجه و مرتبه علم است.
در این فایده علم کلام، که بحث سوم است، ابتدا ذکر میشود که چرا ما فایده علم را قبل از ورود در علم بیان میکنیم. بدون اینکه توجه داشته باشیم به علم کلام و غیر کلام، به طور مطلق میگوییم چرا فایده علم در صدر علم بحث میشود. بعد از اینکه این مطلب توضیح داده میشود، به فایده علم کلام، یعنی فواید علم کلام میپردازیم. گفتهاند که فایده ذکر فواید علم در ابتدای هر علمی دو مورد است. یکی اینکه شخص کار خودش را عبث نمیبیند. میداند که چه فوایدی بر این علمی که به خاطرش تلاش میکند مترتب است و بعد به خاطر همین فایده نیز اقدام به تعلم این علم میکند.
تبیین حالات سهگانه انسان در مواجهه با فواید علوم
توضیح آن نیز این است که انسان در صورتی که مواجه بشود با علمی، یکی از سه حالت را پیدا میکند؛ یا اصلاً متوجه نیست که این علم فایده دارد و فایدهاش چیست، یا متوجه است که فایده دارد. آن وقتی که متوجه باشد که فایده دارد، یا فایده را درست فهمیده است یا یک چیز دیگری که بر علم مترتب نمیشود را به عنوان فایده در ذهنش ترسیم نموده است.
این سه حالت برای انسان است؛ یا فایده علم را نمیداند، یا فایده علم را میداند و غلط میداند، یعنی غیر از آن چیزی که واقعاً بر علم مترتب میشود، فایده دیگری به ذهنش رسیده است، یا فایده علم را میداند و درست میداند، یعنی همان فایدهای که مترتب است، همان را متوجه شده است.
در صورت اول که اصلاً فایدهای را بر علم مترتب نمیبیند، یعنی متوجه فایده نیست، هیچوقت اقدام به تعلم این علم نمیکند و وارد این علم نمیشود. اما در صورت دوم که فایدهای را میبیند و به خاطر آن فایده نیز وارد علم میشود، ولی بعداً آن فایده عایدش نمیشود؛ متوجه میشود که در تشخیص فایده در ابتدای ورود در علم اشتباه کرده بوده است. در این حالت کار خود را عبث به حساب میآورد؛ میگوید من مدتی عمرم را تلف کردم و به نتیجه مطلوبی که میخواستم نرسیدم.
نقش شناخت فایده در ایجاد رغبت و ادای حق علم
در صورت سوم که فایده را متوجه است و آنچه نیز او متوجه شده فایده واقعی علم است، اولاً با رغبت وارد میشود، چون فایده را تشخیص داده و فهمیده است که مطلوبش است. ثانیاً بعد از اینکه علم تمام شد، کار خودش را عبث نمیبیند؛ خوشحال است که بالاخره اگر وقت گذاشته است، فایدهای نیز عایدش شده است. در ابتدای هر علمی لازم است که فایده علم مطرح بشود تا اولاً شخص بیتوجه به این علم نباشد، یعنی جاهل به فایده نباشد تا اینکه اقدام به تعلم نکند، بلکه عالم باشد و اقدام کند. ثانیاً بعد از اینکه تمام شد، کارش را عبث نبیند. چون اگر فایده ذکر نشود، یا اصلاً فایدهای را این شخص برای علم در نظر نمیگیرد و اقدام نمیکند، یا فایدهای که در نظر میگیرد احتمال دارد اشتباه دربیاید و کارش را بعداً عبث ببیند، اما اگر فایده در اول علم ذکر بشود، هیچکدام از این دو مشکل نیست؛ نه او بیرغبت به علم میشود، و نه هم بعد از اینکه علم را تمام کرد، به عبث بودن تلاشش میرسد، بلکه از اول با رغبت وارد این علم میشود، با درایت وارد علم میشود و وقتی هم که علم تمام شد، حاصلی را که میخواسته به دست میآورد.
این علت اول برای ذکر فایده علم در ابتدای هر علمی است؛ علت این است که اولاً اقدام شود، ثانیاً کار عبث و بیهوده به حساب نیاید. فایده دوم این است که ازدیاد رغبت پیدا بشود. ممکن است شخصی علمی را به خاطر جهتی، ولو آن جهت نیز خیلی مهم نباشد، شروع بکند، ولی وقتی فایده علم ذکر بشود و این شخص ببیند که از شروع در علم و وقت صرف کردن در این علم چه استفادهای میبرد، رغبتش زیاد میشود و حق آن علم را کاملاً ادا میکند. چون اگر رغبت زیاد بشود آدم میتواند حق علم را ادا کند، و الا درست آن علم را فرا نمیگیرد و نتیجتاً هم عمرش را آنگونه که باید صرف نکرده است، هم بالاخره در آن علم تبحر خاصی را که باید پیدا کند پیدا نکرده است. پس توجه میکنید که در هر علمی باید فایده آن علم در صدرش ذکر بشود به این دو جهت؛ یکی کارش را عبث نبیند، و دوم اینکه رغبتش در تعلم آن علم بیشتر شود و حق آن علم را کاملاً ادا بکند. این فایدهای است که مترتب است در ذکر فواید در ابتدای هر علمی. اما فایده علم کلام چیست؟ انشاءالله میرسیم.
آثار علم کلام بر قوای نظری و خروج از تقلید
«المطلب الثّالث: في بيان فائدة علم الكلام قالوا: إنّما وجب تقديم فائدة العلم»، هر علمی. الف و لام، الف و لام استغراق است؛ به علم کلام اختصاص ندارد. هر علمی را ما واجب است که فایدهاش را مقدمتاً ذکر بکنیم به دو جهت؛ یک، «دفعاً للعبث». چهار خط بعدی، «وأيضاً ازدياد الرّغبة». دو عامل را ذکر میکنیم؛ یکی «دفعاً للعبث»که اکنون توضیح دادیم، یکی هم «ازدياد الرّغبة» که بعداً ذکرش میآید. چرا اگر فایده علم در صدر علم ذکر بشود دفع عبث میشود؟ به این جهت که «فإنّ الطالب إن لم يعتقد فيه فائدة أصلاً»، یعنی در علم، فایدهای را اصلاً «لم يتصوّر منه»، یعنی از آن طالب، «الشروع فيه»، یعنی در آن علم، «بالضرورة». یعنی امری بدیهی است، اگر فایده را درک نکرد اصلاً اقدام به تعلم آن علم نمیکند.
«وإن اعتقد فيه فائدة غير ما هو فائدته، أمكنه الشروع فيه، إلاّ أنّه لا يترتب عليه ما اعتقده». اگر معتقد باشد در آن علم فایدهای را، اما غیر از آن چیزی که واقعاً فایده علم است، ممکن است شروع کند در آن علم. منتها به این مشکل برخورد میکند که «إلاّ أنّه لا يترتب عليه ما اعتقده»؛ یعنی آن فایدهای را که اعتقاد پیدا کرده بر این علم مترتب نمیشود، «بل ما هو فائدته». یعنی بل یترتب علی العلم ما هو فائدته فی الواقع. آن فایده واقعی بر علم مترتب میشود، نه فایده زعمی که گمان کرده بود. «وربّما لم تكن» این فایدهای که مترتب میشود «موافقة لغرضه». «لغرضه» یعنی غرض طالب. اگر طالب از اول میدانست که این فایده مترتب میشود دنبال تحصیل این علم نمیرفت. و خب وقتی که علم را خواند و دید آن فایدهای که مطلوبش و غرضش بوده عاید نشده است، «فيُعدَّ سعيه في تحصيله عبثاً». سعی این طالب در تحصیل این علم عبث شمرده میشود، خودش هم عبث میشمارد، دیگران هم عبث و بیهوده میشمرند. این دلیل اول برای اینکه ما در صدر هر علمی فایده آن علم را ذکر میکنیم. اما دلیل دوم:
«وأيضاً ازدياد الرّغبة فيه». کتاب اشتباه نوشته است. «وأيضاً ازدياد الرّغبة فيه». «ازدياد» عطف بر آن «دفعاً» است. «دفعاً للعبث» این یک جهت، «ازدياد الرّغبة فيه» این نیز جهت دوم.
«وأيضاً» یعنی فایده علم را واجب است مقدم کنیم علاوه بر آن قبلی، به خاطر ازدیاد رغبت متعلم و طالب «فیه» در آن علم، تا رغبت آن طالب در آن علم بیشتر شود «حيث كانت مهمّة له». ضمیر «کانت» به «فائدة» برمیگردد. اگر آن فایده برای این طالب مهم باشد، ازدیاد رغبت پیدا میکند در علم، به شرطی که در اول علم فایده ذکر بشود. اگر مهم باشد برایش ازدیاد رغبت پیدا میکند، خب حالا ازدیاد رغبت پیدا کرد چه چیزی پیش میآید؟ «فيُوفيه حقّه». هر دو ضمیر ظاهر این دو کلمه به «علم» برمیگردد. ضمیر مستتر «فيُوفيه» نیز به «طالب». پس این طالب وفا میکند آن علم را، حق آن علم را، یعنی درست علم را میخواند، آنگونه که باید آن علم را میخواند، «من الجدّ والاجتهاد». «من الجدّ والاجتهاد» بیان «حقه» است. حق علم این است که ما کوشش کامل در تحصیلش داشته باشیم. اگر فایده را درست بدانیم و رغبتمان هم به آن فایده که برایمان مهم است زیاد بشود، حق علم را که جد و اجتهاد است کاملاً رعایت میکنیم و کم نمیگذاریم از علم.
تکمیل غیر و دفاع از اصول و فروع اسلام
تا اینجا یک بحث کلی بود بدون اختصاص به علم کلام. در هر علمی این مطلب مطرح است که اگر فایده مقدمتاً ذکر بشود این دو استفاده را ما داریم. «وهي أُمور»، یعنی و فائدة الکلام امور، که علم کلام پنج فایده دارد؛ دو فایدهاش راجع به متعلم است. دو فایده هم راجع به اسلام است؛ یکی راجع به اصول اسلام، یکی راجع به فروع اسلام. یک فایده هم مربوط به دیگران است؛ نه به اسلام، نه به خود متعلم، به دیگران، به انسانهای دیگر. پس پنج فایده بر علم کلام مترتب است؛ دو فایده مربوط به طالب، یعنی متعلم است؛ یکی مربوط به قوه نظریه او و دیگری مربوط به قوه عملیه او. دو فایده هم مربوط به اسلام است؛ یکی مربوط به اصول اسلام است، یکی مربوط به فروع اسلام است. یک فایده هم مربوط به دیگران است. فواید را به ترتیبی که ایشان ذکر کردند ذکر میکنم. اولین فایده مربوط به طالب، یعنی متعلم است و مربوط به قوه نظری اوست. قبلاً گفتیم که در علم کلام ما عقاید را اثبات میکنیم و طالب وقتی که این علم را میخواند عقیدههایی را که قبلاً بر اثر تربیت پدر و مادر یا جامعه پیدا کرده بود استدلالی میکند، همان عقاید را استدلالی میکند.
پس از حالت تقلید به حالت اجتهاد، به حالت استدلال ترقی میکند. و این ترقی مربوط به قوه نظری اوست، یعنی قوه نظری و فکری او که اولاً تقلیداً قبول کرده بود، ثانیاً اجتهاداً و استدلالاً قبول میکند. و پیداست که انسان مطلبی را با اجتهاد بداند بهتر از این است که آن مطلب را از راه تقلید به دست بیاورد. پس چه بهتر که انسان علم کلام را بخواند تا از آن حضیض تقلید به اوج اجتهاد ترقی کند و این ترقی، ترقی قوه نظریه است که برای همه مطلوب است. این اولین فایده. این فایده نه تنها مطلوبیت دارد بلکه در لسان شریعت نیز امضا شده است. در شریعت از علما، یعنی کسانی که قوه نظریهشان را تقویت میکنند از آنها تمجید شده است. چنانچه در آیه قرآن میخوانیم که خداوند میفرماید من مؤمنین را بالا میبرم، علمای مؤمنین نیز داخل در مؤمنین هستند، ولی از شدت اهمیتی که به علما میدهد اینها را جدا ذکر میکند. میگوید علما را هم درجاتی برایشان میگذارم. با اینکه علما داخل در مؤمنین بودند و احتیاج به ذکر نداشتند، ولی به خاطر اهمیت جدا ذکر شدند. این نشان میدهد که تحصیل علم و از حالت تقلید بیرون آمدن نه تنها مطلوب عقل است، شریعت نیز این را طلب میکند.
پس عقل و نقل هر دو تأیید میکنند همدیگر را و ما را ترغیب میکنند که از تقلید به اجتهاد خارج بشویم و کلام این کار را میتواند نسبت به عقاید ما انجام بدهد. پس فایده مهمی است که بر کلام مترتب است. «الأوّل: بالنّظر إلى الطّالب». اولین فایدهای که بر علم کلام مترتب است مربوط به طالب، یعنی مربوط به متعلم است، منتها «في قوّته النّظّريّة». و پنجمین فایده هم مربوط به طالب است منتها «في قوّته العمليّة»[2] . به ترتیبی که ایشان ذکر کرده اول و آخر فایده مربوط به طالب را گفته است، اول مربوط به قوه نظریه، آخر هم مربوط به قوه عملیه. آن فایدهای که مربوط به طالب است چیست؟ «وهو التّرقي من حضيض التّقليد إلى ذروة الإيقان»[3] . «هو» یعنی الاول، یعنی فایده اول. اگر هی میگفت به فایده برمیگرداندیم، حالا که «هو» گفته است به «الأوّل» برمیگردانیم. البته اشکالی ندارد به فایده هم برگردانید چون خبر مذکر است ضمیر مذکر آمده است. یعنی رعایت مرجع نشده است، رعایت خبرش شده است، اشکالی ندارد. همیشه میشود رعایت خبر کرد، میشود رعایت مرجع کرد، در اینجا اگر هم ضمیر به فایده برگردانید اشکالی ندارد چون خبر مذکر است.
چون خبر مذکر است ضمیر مذکر آمده است. «وهو»، یعنی این فایده اول، ترقی کردن از حضیض تقلید به اوج و قله ایقان، یعنی یقین است. ذِروه و ذُروه هر دو درست است، هر دو به معنی قله و نوک است. این مطلب عقلی بود، یعنی «التّرقي من حضيض التّقليد إلى ذروة الإيقان» را عقل میپسندد. میخواهم شاهدی بیاورم که نقل هم در این مسئله شهادت میدهد به اینکه به یقین رسیدن بهتر از در تقلید ماندن است. قال الله تعالى: ﴿يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَات﴾[4] . کسانی را که ایمان دارند، خداوند بالا میبرد. علما هم در همین کسان داخل هستند، ولی خداوند در عینی که مؤمنین را ذکر کرد، بعدش اضافه میکند ﴿وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾. یعنی کسانی را هم که علم داده شدهاند، آنها را هم خداوند درجاتی بالا میبرد، آن هم درجات معنوی، که با درجات حسی خیلی تفاوت دارد، یعنی هر درجه با درجه دیگر فاصله زیادی دارد. تعبیر به ﴿أُوتُوا الْعِلْمَ﴾ نیز تعبیر جالبی است. نمیفرماید و الذین اکتسبوا العلم، ﴿وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ﴾. یعنی کسب نیز که میکنید تا ما به شما ندهیم، شما صاحب علم نمیشوید. باید علم به شما داده بشود. کسب فقط مقدمه علم است، ولی این مقدمه ممکن است گاهی به ذیالمقدمه نرسد. انسان مدتی در یک مسئله فکر میکند حل نمیشود برایش، اما میبینید دارد در یک جای دیگر فکرش را صرف میکند، غافل از آن مسئله، یک دفعه به ذهنش خطور میکند. معلوم میشود از یک جایی انداختند در ذهنش. اینها علم دادنی است نه کسب کردنی، کسب فقط مقدمه علم است. «خصّ العلماء بالذّكر مع اندراجهم في المؤمنين». خداوند علما را اختصاص به ذکر داد، یعنی ذکر را اختصاص به علما داد. یعنی از بین افراد مؤمن فقط علما را جدا ذکر کرد، «مع اندراجهم في المؤمنين»، با اینکه در مؤمنین مندرج بودند. چرا اختصاص به ذکر داد؟ چرا علمای تنها را ذکر کرد؟ «رفعاً لمنزلتهم»، تا درجه و منزله و مقامشان را بالا ببرد و اعلام کند که اینها از بین مؤمنین ممتازند.
دومین فایدهای که بر علم کلام مترتب است، فایده عاید به غیر است؛ غیر خود متعلم. غیر یعنی غیر متعلم، غیر طالب. غیر طالب به دو دسته تقسیم میشوند؛ یک دسته مؤمنین هستند، یک دسته منکرین هستند. فایده کلام به هر دو دسته عاید میشود. به مؤمنین عاید میشود که آنها را صاحب دلیل میکند. یعنی کلام اگر کسی کلام بلد باشد و اینها را بر غیر خودش عرضه کند، آن غیر عقایدش را با استدلال میتواند اثبات کند. یعنی همان وضعی که این متعلم قبل از تعلم کلام داشت، این وضع را ممکن است غیر داشته باشد. این شخص وقتی که علم کلام را یا اینکه مباحث کلامی را با استدلال بر غیر القا کرد و از غیر رفع شبهه کرد، همان مطلبی که غیر به طور مبهم یا به طور تقلیدی پذیرفته بود، حالا با رفع شبهه و با اثبات به وسیله دلیل میپذیرد. پس غیر هم از این کلام بهره میبرد. اگر ما متکلم بشویم میتوانیم به غیر هم استفاده برسانیم، در صورتی که غیر عقیده ما را داشته باشد، منتها عقیدهاش را استدلالی نکرده باشد، ما این استفاده را به او میرسانیم که عقیدهاش را استدلالی میکنیم و شبهات اگر موجود باشند از ذهنش برطرف میکنیم.
اما به منکرین چگونه استفاده میرسانیم؟ به منکرین از این جهت استفاده میرسانیم که بالاخره اگر او منکر شده است، یک شبههای در ذهنش بوده که او را به سمت انکار سوق داده است. ما آن شبهه را برطرف میکنیم. اگر قابلیت داشته باشد امید است که بالاخره او هم به راه حق برگردد و آمدن به راه حق فایده کمی نیست. اگر هم منکر باشد تا آن آخر بماند که ما وظیفه خودمان را نسبت به او انجام دادیم. بنابراین این علم کلام فایده دارد حتی برای غیر هم، چه آن غیر مؤمن باشند چه منکر باشند. «الثّاني: بالنّظر إلى تكميل الغير». یعنی این کلام میتواند غیر را، یعنی غیر متعلم را، غیر طالب را هم کامل کند «وهو» تکمیل دو گونه است: یکی تکمیل مسترشدین، یکی هم تکمیل معاندین. البته معاندین را ما تکمیل نمیکنیم، الزام میکنیم، مجبور میکنیم، منتها ممکن است این الزام بالاخره منتهی به تکمیل نیز بشود، او اگر دست از عنادش بردارد آخرسر مسترشد میشود و به کمال میرسد. پس ابتدا تکمیل نیست، ابتدا الزام است، ولی نتیجه این الزام امید هست که تکمیل باشد.
«وهو»، یعنی این تکمیل غیر، «إرشاد المسترشدين» است. مسترشدین یعنی کسانی که آمدند از ما سؤال میکنند تا مطلب برایشان روشن بشود، شبهههایی که در ذهنشان هست برطرف بشود، ولی دلشان اینگونه است که اگر حقی برایشان عرضه بشود میپذیرند. عنادی، انکاری در ذاتشان و در دلشان نیست. اینها را میگوییم مسترشدین. اینها را چطور تکمیل میکنیم؟ «بإيضاح» متعلق به «تكميل» است. این مسترشدین چطور تکمیل میکنیم؟ «بإيضاح» باز هم باء سببیت است. «بإيضاح المحجّة لهم إلى عقائد الدّين»؛ به اینکه راه «إلى عقائد الدّين»[5] را برایشان واضح میکنیم، راهی را که منتهی میشود به عقاید دین. «لهم» متعلق به «ایضاح»[6] است، یعنی برایشان روشن میکنیم محجه به عقاید دین را، یعنی طریق إلی عقائد الدین را. برای اینکه طریق إلی عقائد دین برایشان روشن بشود ما مسائل کلامی را مطرح میکنیم، پس از این طریق آنها را به کمال میرسانیم.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: راه استدلال، راه مستقیم. «وإلزام المعاندين»[7] . «إلزام المعاندين» عطف بر «إرشاد»[8] است. تکمیل غیر به این است که ارشاد کنید مسترشدین را، یک، و الزام کنید معاندین را، دو. الزام کنید یعنی ملزمشان کنید. ملزم به این معنا است که در مقابل یک حرف حقی ناچارشان کنید به پذیرش، باطناً بپذیرند ولو ظاهراً بر عنادشان اصرار داشته باشند.
بسیار خوب، تکمیل اینها یا الزام اینها چگونه است؟ «بإقامة البرهان»[9] . این «بإقامة» را هم میشود به «إلزام» متعلق کنید هم به «تكميل»[10] متعلق کنید. باز هم باء سببیت است. همانطور که «بإيضاح» را متعلق کردیم به تکمیل، این «بإقامة»[11] را هم میتوانید متعلق کنید به «تكميل»[12] . الزام کنیم معاندین را که شاید هم بالاخره منجر به تکمیلشان بشود به چگونه ملزمشان کنیم؟ «بإقامة البرهان والحجّة عليهم»[13] . به اینکه بر علیهشان حجت و برهان اقامه کنید. در مسترشدین گفتیم «ایضاح لهم»[14] ، در معاندین میگوییم «اقامة البرهان علیهم»[15] ، چون میخواهیم حرفشان را رد کنیم. مسترشدین را میخواستیم به آنها نفع برسانیم، اینها را میخواهیم حرفشان را رد کنیم، بنابراین آنجا «لهم» است اینجا «عليهم» است. خوب الزام معاندین تکمیل میشود؟ این «فإنّه» دفع تحلیل برای چیست؟ آیا الزام معاندین تکمیل میشود؟ شما دارید تکمیل را بیان میکنید، گفتند «بالنّظر إلى تكميل الغير»[16] ، بعد تکمیل را دارد معنا میکند میگوید تکمیل دو فرد است: یکی ارشاد مسترشدین، یکی الزام معاندین. ارشاد مسترشدین روشن است که تکمیل است، الزام معاندین چطور تکمیل است؟ این علت است برای تکمیل بودن «إلزام المعاندين»[17] .
«إلزام المعاندين» تکمیل است «فإنّه ربّما يجرّه إلى الاذعان والاسترشاد». چه بسا همین الزام «يجرّه»، یعنی این معاند را بکشد به سمت اذعان، یعنی اعتقاد و استرشاد، یعنی راهنمایی شدن و به حق رسیدن، به رشد حق واصل شدن. پس بالاخره باعث تکمیلش خواهد شد، اگرچه در ابتدا به صورت الزام است ولی در انتها به صورت کمال است. پس میبینیم که این کلام میتواند دو گروه دیگر را که غیر از متعلم و غیر از طالب هستند به کمال برساند، یکی مسترشدین را یکی معاندین را، منتها مسترشدین را مستقیماً، معاندین را از طریق الزام، که البته از طریق الزام همیشه به کمال نمیرسند؛ اگر عناد کنار بگذارند به کمال میرسند. سومین فایدهای که برای علم کلام هست، فایده راجع به اسلام است، اما راجع به اصول اسلام. اصول اسلام اعتقادات است، فروع اسلام عملیات است. ما برای اصول اسلام ناچاریم که دلیل اقامه کنیم و شبهاتی هم که بر این اصول وارد میشوند دفع کنیم. اگر ما استدلال کردیم این اصول را با استدلال ثابت کردیم، شبهاتی را که بر این اصول اعتقادی و دینی وارد شد باطل کردیم، ما به اصول اسلام فایده رساندیم؛ یعنی آنها را اثبات کردیم و از تزلزلی که ممکن است برای بعضیها نسبت به این اصول پیش بیاید جلوگیری به عمل آوردیم.
و این فایدهای است که از علم کلام حاصل میشود. پس سومین فایده کلام این است که اصول اسلام را محکم میکند تا دیگران درباره این اصول متزلزل نشوند. محکم کردنش نیز از دو راه است: یکی اثبات کردن به وسیله ادله، دیگری رفع شبهه کردن.
«الثّالث: بالنّسبة إلى أصول الإسلام». فایده کلام ظاهر میشود نسبت به اصول اسلام، یعنی نسبت به اعتقادیات. و آن فایده، یعنی این ثالث که فایده سوم است، «حفظ عقائد الدّين» است، که عقاید دین را حفظ میکنیم، نگه میداریم، «عن أن يُزَلزِلها شبه المُبطلين». حفظ میکنیم از اینکه این عقاید را شبهههایی که باطلگویان، باطلآورندگان میخواهند بر این عقاید وارد کنند، حفظ میکنیم از اینکه این شبهه بتواند این عقاید را متزلزل کند. جلوی تزلزل دیگران نسبت به این عقاید را میگیریم به توسط همین علم کلام. مبطل به معنای باطلکننده یا باطلآورنده. در اینجا باطلکننده مراد نیست چون کسی نمیتواند عقاید دینی را باطل کند، به زعم خودش چرا، ولی واقعاً نمیتواند، ولی باطلآورنده هست. شبههای که میآورد باطلآورنده است. مگر اینکه مبطلین را بگوییم مبطلین به زعم خودشان که باطلکنندگان هستند به زعم خودشان، یا مریدین للابطال، مبطلین را به معنی مریدین للابطال بگیریم، کسانی که تصمیم دارند باطل کنند ولو نمیتوانند. مبطلین به این دو معنا اگر باشد به معنی باطلکنندگان میآید، اما در غیر این دو معنا حتماً مبطلین باید به معنای باطلآورندگان باشند نه باطلکنندگان، که هر دو در لغت آمده است، هم باطلکننده آمده است هم باطلآورنده آمده است.
جایگاه علم کلام به عنوان اساس سایر علوم شرعی
چهارمین فایده که بر علم کلام مترتب است این است که این کلام به فروع دین نیز فایده میرساند. فروع دین یعنی عملیات، علومی که درباره اعمال انسانی بحث میکنند، مثل علم فقه مثلاً، یا حتی علم اخلاق هم که یک نوع مربوط به عمل میشود، اینها هم از علم کلام بهره میبرند. چرا؟ به خاطر اینکه اگر ما ثابت نکنیم که خدایی هست، تکلیفی هست، ارسال رسلی هست، اگر اینها را اثبات نکنیم چطور علم فقه درست میشود؟ چون علم فقه یعنی علمی که مربوط به عمل است، علمی که تکلیف مکلفین را بیان میکند، خوب اگر خدایی نباشد، پیغمبری نیاید، تکلیفی روا نباشد که اصلاً این حرفها پیش نمیآید. بنابراین علم کلام میآید اثبات مکلف میکند و میگوید این مکلف که خدا است رسولی فرستاده و تکلیفی بر ما وارد کرده است و این تکلیفها الزام دارند که انجام شوند. بعد از اینکه اینها روشن شد آنوقتی ما میرویم سراغ تکلیفها که چیست، علم فقه درست میشود.
یا ثابت میکند که خدایی هست، پیغمبری فرستاده است، پیغمبر میگوید «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»[18] ، بعد ما میرویم دنبال اخلاق که ببینیم اخلاق چیست. ببینید همه مقدمات علوم شرعی را علم کلام هموار میکند. اگر علم کلام نبود اصلاً آن علوم دیگر متولد هم نمیشدند. پس علم کلام به فروع دین هم کمک میکند، فایده نسبت به آنها نیز فایده دارد. «الرّابع: بالنّظر إلى فروع الإسلام الشّرعيّة»[19] . «الشّرعيّة» صفت «فروع» است؛ فروع شرعی اسلام. نسبت به اینها هم این علم کلام مفید است. «وهو أن تُبني عليه ما عداه من العلوم الشّرعيّة». «وهو» یعنی فایده چهارم، این است که مبنی میشود «عليه» یعنی بر علم کلام ما عدای این علم کلام که باقی علوم شرعی هستند. باقی علوم شرعیه بر این علم کلام مبنی میشوند و بنا میشوند، یعنی اولاً علم کلام میآید همه چیزها را درست میکند، بعد علوم دیگر از موضوعاتی که علم کلام ثابت کرده و اعلام کرده رشد پیدا میکنند.
سئوال: یبنی علیه.
پاسخ: «یبنی علیه». بله یبنی خوب است «و هو أن یبنی علیه ما عداه من العلوم الشرعیة». اگر یک وقتی اختلاف نسخه داشتیم تذکر بدهید مثل حالا.
سئوال: «تُبني» هم می شود؟
پاسخ: «تُبني» مشکل ندارد چون معنای ما هست. معنای ما که علوم شرعیه است مؤنث است. «تُبني» هم به اعتبار معنا، اما یبنی ظاهراً راحتتر است بالاخره به اعتبار لفظ ما، چون ما در اینجا لفظش مذکر است معنایش که علوم شرعیه است مؤنث است، به هر دو اعتبار میشود رعایت کرد. «تُبني» هم میتوانید بگویید یبنی هم میتوانیم بگوییم و خوب یبنی از نظر ظاهر بهتر است، به خصوص که فاصله هم شده است، بین فاعل و فعل فاصله هم شده است دیگر یبنی خیلی بهتر است. «فإنّه أساسها». یعنی فإن الکلام أساس علوم شرعیه و پایه علوم شرعیه است. «وإليه يؤول أخذها واقتباسها». «اقتباس» مترادف با «أخذ» است؛ منتها رایج شده است که اقتباس به معنای اخذ پارهای از آتش است. قَبس، قبس یعنی پارهای از آتش. اقتباس یعنی اخذ این قبس. منتها دیگر بعداً در جاهای دیگر نیز به کار رفته است، در همه جا. بالاخره در هر صورت اقتباس در اینجا مترادف با اخذ است.
«وإليه يؤول أخذها واقتباسها». یعنی به علم کلام رجوع میکند اخذ علوم شرعیه و اقتباس علوم شرعیه، یعنی اگر شما بخواهید علم شرعی را اخذ کنید، بالاخره از علم کلام باید شروع کنید. منشأ و مبدأ آن علم کلام است. چرا علم کلام اساس سایر علوم شرعیه است؟ و چرا سایر علوم شرعیه از علم کلام باید شروع کنند؟ «لأنّه» شأن این است، «ما لم يثبت وجود صانع عالم، قدير، مكلِّف، مرسِل للرّسل، ومنزِل للكتب»، اگر اینها ثابت نشود، «لم يتصوّر علم تفسير وحديث، ولا علم فقه وأُصول» و امثال اینها. این تمام علوم در صورتی است که ثابت شود صانع عالم تا آخر. در نبوت، وقتی میخواهند ثابت کنند که نبوتی داریم، بعد از اینکه خدا را اثبات میکنند، میگویند این خدایی که اثبات شد عالم است؛ اولاً صانع است، بشر را ساخته است. به بقیه موجودات کار نداریم، بشر را ساخته است، بشر و جن را ساخته است.
عالم است که اینها که ساخته شدهاند خودشان نمیتوانند به تمام تکالیفشان واصل بشوند و همه را عالم بشوند. این را خدا میداند. چون میداند، باید این مشکل را برطرف کند، یعنی لطفش اقتضا میکند، حکمتش اقتضا میکند که این مشکل برطرف بشود. از طرفی قدرت هم دارد که این مشکل را برطرف کند به توسط ارسال رسل. در بحث نبوت، قید علم خدا و قید قدرت خدا مهم است، در نبوت نقش دارد. یعنی اگر خدا صانع است، اگر عالم نباشد، نمیداند که این بشر به چه چیزی احتیاج دارد. اگر عالم باشد قادر نباشد، میداند بشر به چه چیزی احتیاج دارد، نمیتواند احتیاجش را برطرف کند. اما اگر عالم باشد و قادر باشد هم میداند محتاج است بشر به پیغمبر، هم میتواند احتیاجش را برطرف کند و طبق حکمتش این کار را میکند. پس قید علم و قید قدرت در نبوت معتبر است، به این جهت است که ایشان در اینجا این دو قید را اعتبار میکند. وجود صانع عالم قدیر.
به صانع تنها اکتفا نمیکند، قید عالم و قدیر هم اضافه میکند، چون میخواهد علوم شرعیه را که مربوط به تکلیف میشوند درست کند. اینها که مربوط به تکلیف میشوند بالاخره مرتبط به پیغمبرند، پس بحث نبوت مطرح میشود. اگر بحث نبوت مطرح میشود قیود نبوت هم که علم و قدرت است باید اخذ بشود. بعد هم میآید میگوید مکلف، همه ببینید تمام صفاتی که برای خدا ذکر میکند همه یک جوری منتهی به تکلیف میشوند. مکلف است، مرسل رسل است، منزل کتب است. اگر منزل کتب نبود ما انزال کتب را نمیتوانستیم اثبات کنیم اصلاً بحث تفسیر مطرح نمیشد. قرآن به پیغمبر نسبت داده نمیشد، بحث تفسیر نبود، پس علم تفسیر اصلاً ارتباط به همین دارد که خدا منزل کتب است، و الا اگر پیغمبر کتاب را آورده بود این همه تفسیر معنا نداشت، مثل یک نفر عادی کتابی نوشته بود حالا یک نفر شرحش را مینوشت. این همه اهمیتی که به این کتاب داده میشود به خاطر اینکه کتاب خدا است. و خوب این علم تفسیر از اینجا درست میشود و علم کلام هم ثابت میکند که این کتاب، کتاب خدا است، از معجزه بودن قرآن، علم کلام بحث میکند.
سئوال: از صانع بودن درنمیآید؟
پاسخ: از صانع بودن درنمیآید. از صانع بودن فقط درمیآید که خدا بشر را ساخته است، ساخته و رهایشان کرده است. میشود دیگر، میتواند بسازد و رهایشان کند. باز هم صانع صدق میکند. چه خدا ما را بیافریند، به ما دستور بدهد، قانون برایمان بگذارد، چه بیافریند و مثل حیوانات ما را رها کند، در هر صورت صانع است، صانع بودنش فرق نمیکند. آن بعدیهایش مهم است که عالم و قدیر است.
سئوال: از صانع بودن قادر بودن هم ثابت می شود
پاسخ: از صانع بودن قادر بودن بر صنع ثابت میشود. از صانع، عالم بودن به دست میآید، قادر بودن به دست میآید، ولی عالم بودن نسبت به صنع، قادر بودن نسبت به همین صنع، نه عالم بودن و قادر بودن نسبت به پیغمبر، آن درنمیآید. آنچه که درمیآید، درمیآید که خدا این صنعی را که ساخته عن علم ساخته است و عن قدرت ساخته است. چنین قدرتی درست میشود، ولی قدرت بر نبوت، علم نسبت به نبوت حاصل نمیشود، آن را باید جدا اخذش کرد. لذا عالم و قدیر حتماً باید در عبارت بیاید، به صانع نمیشود اکتفا کرد اگرچه صانع مفید این است که خدا عالم است و قادر، ولی مفید این است که خدا عالم و قادر است نسبت به صنع، نه نسبت به نبوت.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: بله حالا دیگر عرض میکنم چون در بحث نبوت اینها مطرح است ایشان هم توجه به آن مسائل دارد قید میآورد. حالا عالم مطلق و قادر مطلق ظاهراً منظور همین است. بر فرض هم مطلقا نباشد، عالم و قادر بر ارسال نبی و انزال کتب که باشد برای ما فعلاً کافی است. در بحث تعمیم قدرت و علم باید بحث کنیم عالم مطلق، قادر مطلق، الان عالم مطلق و قادر مطلق را کار نداریم، الان عالم و قادر بر ارسال نبی و بر انزال کتب.
تأثیر کلام بر قوه عملی و نیل به سعادت دارین
پنجمین فایدهای که ما برای علم کلام داریم، فایدهای است که مربوط به طالب است و راجع است به قوه عملیه او. شخصی که علم کلام میخواند، اولاً صحت نیت پیدا میکند، ثانیاً صحت عقیده پیدا میکند. یعنی وقتی خدا را در علم کلام با استدلال میشناسد و تمام آن وظایفی را که خدا برایش گذاشته به طور کلی، نه به طور جزئی، چون به طور جزئی باید در علوم دیگر شرعی بخواند، به طور کلی آن وظایف را میفهمد، میداند که واقعاً مکلف به انجام تکالیفی است. این شخص صحت نیت پیدا میکند و صحت اعتقاد پیدا میکند. صحت نیت پیدا میکند یعنی کارهایش را خالص انجام میدهد. میفهمد که خدایی موجود است و تمام قوانینی که باید او رعایت کند به خاطر دستور خدا باید رعایت کند، نه به خاطر افراد بشر. از این راه صحت نیت پیدا میکند. نیتش را صحیح انجام میدهد، دیگر ریا در آن نیست، خلوص در آن هست. صحت اعتقاد هم که مسلماً پیدا میکند، روشن است، وقتی که با استدلال این عقاید دینیاش را اثبات میکند، صحت اعتقاد هم پیدا میکند.
سئوال: صحت اعتقاد را چرا در قوه عملیه آوردید؟ این مربوط به قوه نظری است.
پاسخ: اکنون بیان میکنیم روشن میشود که صحت اعتقاد گذشته از اینکه فایدهای است نظری، فایده عملی هم هست. فایده نظری آن بود که از تقلید به یقین واردش میکند، این فایده نظری بود. فایده عملی را حالا میگوییم معلوم میشود که این صحت اعتقاد فایده عملی هم دارد. فایده عملی این است که احکامی را که مربوط به عمل هستند آنها را بهتر میفهمد و مواظبتر است. یعنی انسانی که خدا را کاملاً شناخته مواظب است که این حکم وجوبی یا این حکم تحریمی از او فوت نشود، ولی آن کسی که خدا را با استدلال نشناخته و به آن قدرت کذایی خدا و علم و حکمت خدا پی نبرده احتمال دارد گاهی از اوقات نسبت به عملی بیتفاوت یا مثلاً فرض کنید که سست باشد، ممکن است همچین وضعی برای بعضی انسانها پیش بیاید. ولی اگر صحت اعتقاد پیدا کند، انسان صحت اعتقاد پیدا کند و خدا را آنچنان که باید بشناسد، این شخص مسلماً کارهایی را که باید انجام بدهد انجام میدهد آنهایی که باید ترک کند را ترک میکند. بعد از آن هم اگر فرصتی پیدا کرد برای مستحب و مکروه به مستحب و مکروه میپردازد. بنابراین میبینیم که عملش را هم بهتر انجام میدهد. اگر کسی اعتقادش صحیح باشد به عملش پایبندتر است تا آن کسی که اعتقادش صحیح نیست. پس صحت اعتقاد هم قوه نظریه ما را تکمیل میکند که ما را از تقلید به یقین اخراج میکند، هم قوه عملی ما را کامل میکند که ما را ملزم میکند به اینکه امور شرعی را انجام بدهیم و درباره هیچکدامشان کوتاهی نداشته باشیم.
«الخامس» یعنی پنجمین فایده که در علم کلام مترتب است «أيضاً للطالب» است. «أيضاً» یعنی همانطور که اولی مال طالب بود، این پنجمی هم مال طالب است، منتها «في قوّته العمليّة». اولی «في قوّته النّظّريّة»[20] بود، این دومی «في قوّته العمليّة»[21] است. «وهو» یعنی این پنجمین فایده این است: دو صحت است، یک «صحة النّية»، دو «وصحة الاعتقاد». صحت نیت چگونه است؟ «بإخلاصها في الأعمال». صحت نیت به این است که این نیت در تمام اعمال اخلاص شود، یعنی عمل خالصاً لله انجام بشود، این میشود صحت نیت. «وصحة الاعتقاد» عطف بر «صحة النّية» است. «وصحة الاعتقاد وبقوّته». واو زائده است. واو باید خط بخورد. «وصحة الاعتقاد بقوّته في الأحكام المتعلّقة بالافعال». «بقوّته» ضمیرش برمیگردد به اعتقاد، همانطوری که «بإخلاصها» ضمیرش برمیگشت به نیت. و دومین فایدهای که در قوه عملیه نصیب طالب میشود «صحة الاعتقاد» است. «صحة الاعتقاد» چگونه است؟ به این است که این اعتقاد در احکام متعلق به افعال قوی میشود و نتیجتاً انسان آن احکام را سست نمیگیرد، بلکه محکم به آن احکام عمل میکند. اگر واجب است همت میکند به انجامش و اگر حرام است همت میکند به ترکش. هیچوقت هم تخلف نمیکند.
«إذ بهذه الصحّة في النيّة والاعتقاد» است برای فایده بودن این دو صحت. چطور این دو صحت فایده هستند؟ «إذ بهذه» ، «الصحّة في النيّة» ، یک، «والاعتقاد» ، دو، «یرجی قبول العمل و ترتب الثواب علی العمل». اگر انسان این دو صحت را داشته باشد، نیتش خالص باشد، اعتقادش تام باشد، امید هست که عملش قبول شود و ثواب بر آن مترتب شود. باز هم امید است یقین نیست، چون انسان هیچوقتی از خدا طلبکار نمیشود. همیشه امید دارد. یک وقتی ممکن است خدا بیاید به اعمال ما رسیدگی بکند به ما بفهماند که این عملتان این مشکلات را دارد و اعمالی که تازه خوب انجام میگیرد مشکل دارند، تا چه برسد به اعمالی که همینطوری معمولی انجام میدهیم.
«وغاية ذلك كلّه». پنج فایده ما ذکر کردیم برای کلام. حالا تمام این پنج فایده را میخواهیم در یک فایده خلاصه کنیم که بشود هدف تمام این فواید. «وغاية ذلك كلّه»، فایده تمام این فوایدی که گفتیم، «هي الفوز بسعادة الدّارين». این است که انسان فائز شود، رستگار شود به داشتن سعادت دنیا و آخرت. کلام باعث میشود که انسان سعادت دنیوی داشته باشد. سعادت دنیوی یعنی چه؟ سعادت را بعضیها بر لذت حسی تطبیق کردند، یعنی گفتند سعادت همان لذت حسی است، نه اینکه سعادت را عام بگیرند و بگویند یکی از افرادش لذت حسی است، گفتند همان لذت حسی است. اینها را ما معتقدیم که اشتباه میکنند و سعادت منحصراً لذت حسی نیست. ما سعادت را برایش مصادیقی قائل هستیم یکیش لذت حسی است، یکیش لذت باطنی است، یکیش لذت عقلی است. لذت باطنی لذتی که قوای باطنه ما دارند، مثل واهمه مثلاً فرض کنید از تذکر یک امری لذت میبرد. چیزی را فراموش کردیم خوب رنج دارد برایمان، مدام فکر میکنیم نمیفهمیم، یادمان نمیافتد. یک دفعه یادمان میافتد وقتی یادمان میافتد لذت میبریم، این لذت لذت واهمه است، لذت باطنی است نامش. یک لذت عقلی هم داریم که تفکر در ملکوت است، آن هم لذت دارد. و هر سه لذتها به ترتیب، لذت حسی درجهاش پایینتر است، لذت باطنی بالاتر، لذت عقلی از همه بالاتر است. و اینکه ما لذت عقلی را گاهی از اوقات به آن اعتنا نمیکنیم به خاطر اینکه زیاد برایمان اتفاق نیفتاده است. لذت حسی را درک کردیم دنبالش میرویم، لذت عقلی را هم اگر درک کنیم دنبال آن هم میرویم. کسانی که علم تحصیل میکنند لذت عقلی برایشان حاصل میشود دنبال لذت علمی عقلی هم میروند. در هر صورت میخواهم عرض کنم که سعادت به سعادت حسی تنها نیست، چیزهای دیگر هم داریم. انسانی که کلام میخواند آرامش خاصی پیدا میکند، چون یقین آرامشبخش است، برخلاف شک. شک هیجان و اضطراب و اینها برای آدم تولید میکند و رنجآور است، اما یقین آرامش میدهد، نفس را نفس مطمئنه میکند. در دنیا ما این آرامش را پیدا میکنیم و این آرامش بزرگترین سعادت دنیوی است. این برای دنیا. برای آخرت هم که خوب دیگر احتیاج به بیان نیست، کسانی که اعتقاد صحیح داشته باشند در آخرت منعم هستند تا ابد، کسی که اعتقاد باطل داشته باشد معذب است تا ابد. پس سعادت اخروی قابل انکار نیست. سعادت دنیوی را هم که گفتیم، پس علم کلام منشأ میشود که ما به سعادت دارین برسیم. «فإنّ هذا الفوز مطلوب لذاته». بعضی چیزها مطلوب هستند لغیره، اما این «مطلوب لذاته» است، یعنی خودش مطلوب است که خودش سعادت است. «فهو منتهى الأغراض وغاية الغايات». یعنی این فایدهای که بر علم کلام مترتب است که جامع آن فواید پنجگانه است، منتهای اغراض و غایة الغایات است. یعنی شما هر غرضی را که تعقیب کنید آن غرض ممکن است بین راهی باشد، آخرین غرضی که به آنجا برسید مطمئن بشوید و آرام بگیرید همین غرضی است که گفتیم، سعادت دارین. ما همه کارهایمان را که میکنیم این است که آخرسر به سعادت دارین برسیم، اگرچه این وسطها اهداف دیگری هم ممکن است داشته باشیم، ولی هدف نهایی ما سعادت دارین است. هدف وسطی ما ممکن است چیزهای دیگر باشد. پس آنچه که بر علم کلام مترتب میشود هدف نهایی یعنی سعادت دارین است.