« فهرست دروس
درس شوارق - استاد محمدحسین حشمت‌پور

88/03/14

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه اشکالات تفتازانی بر جواب از اشکال اثبات موضوع در علم/مقدمه /علم کلام

 

موضوع: علم کلام/مقدمه /ادامه اشکالات تفتازانی بر جواب از اشکال اثبات موضوع در علم

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع علم کلام و اشکال در نحوه بحث از آن

گفتند که موضوع کلام، ذات‌الله وحده، یا ذات‌الله مع ذات‌الممکنات من حیث الاستناد است. دومین اشکالی که بر این موضوع کردیم، این بود که این موضوع نباید در علم کلام مورد بحث قرار بگیرد، زیرا که موضوع هیچ علمی در خود آن علم بحث نمی‌شود. در حالی که می‌بینیم این موضوع را در کلام مورد بحث قرار دادند، بلکه از مهم‌ترین مسائل علم کلام شمردند.

از اینجا می‌فهمیم که این ذات‌الله یا ذوات‌الممکنات موضوع نیستند، وگرنه جزء مسائل قرار نمی‌گرفتند. جوابی که داده بودند دو جواب بود؛ جواب اول این بود که وجود در واجب از اعراض ذاتی است و در ممکنات از اعراض ذاتی نیست. زیرا در واجب علت ندارد، فاعل ندارد، ولی در ممکنات فاعل دارد. و هر عرضی که فاعل نداشته باشد ذاتی است، هر عرضی که فاعل داشته باشد غیرذاتی است.

و ذات واجب تعالی در علم کلام بحث می‌شود، از وجودش بحث می‌شود چون وجود او عرض ذاتی اوست. پس بحث از او می‌شود مسئله کلامی و جا دارد که ما در کلام مطرحش کنیم. این خلاصه جواب اول بود، عرض کردیم که بر این جواب اول چهار تا اشکال از طرف تفتازانی وارد شده. سه تا اشکال را در جلسه قبل خواندیم.

تحلیل اشکالات تفتازانی بر مبانی ذاتی بودن وجود

و من در ابتدای ورود در این اشکالات عرض کردم که هر سه اشکال وارد می‌شوند بر این جمله اخیر مجیب که گفته: «بخلاف سائر العلوم، فإنّ الوجود إنّما يلحق بموضوعاتها لأمر مباين»[1] . الان می‌خواهم عرض کنم که اگر بخواهم دقیق‌تر حرف بزنیم، نمی‌گوییم هر سه اشکال بر این جمله اخیر وارد است. توضیح بهتر این است که الان عرض می‌کنم. اشکال اول بر کل جواب وارد است، بر مستفاد از جواب، بلکه بر مصرح در جواب.

مصرح در جواب این بود که اگر عرضی فاعل نداشته باشد ذاتی است، اگر فاعل داشته باشد غیرذاتی است. این تصریحی بود که در جواب ایشان آمده بود. ما اشکال اولمان بر این قاعده‌ای است که ایشان تاسیس کرده که معیار ذاتیت و غیرذاتیت فاعل داشتن و نداشتن نیست. معیار همانی است که گفتیم. این برای اشکال اول، که توجه کردید بر کل جواب وارد می شود.

اشکال دوم بر همین قسمت «بخلاف سائر العلوم» وارد می شود. چون در سائر علوم ایشان گفت که وجود عرض ذاتی نیست. ما اشکال دوممان این بود که اگر وجود عرض ذاتی نیست، پس هیچ‌جا نباید مورد بحث قرار بگیرد. چون بالاخره در هر علمی باید از اعراض ذاتی بحث بشود. اگر وجود عرض ذاتی نیست، در هیچ‌جا مورد بحث قرار نمی‌گیرد. در حالی که در علم اعلی گفتند باید مورد بحث قرار بگیرد، اگر وجود بین نیست. این هم اشکال دوم بود.

بررسی قواعد منطقی در اعراض ذاتی و لغویت تقسیم‌بندی مجیب

اشکال سوم باز بر کل جواب وارد می شود. ایشان، در جوابش یعنی مجیب در جوابش فرق گذاشت بین دو نوع وجود؛ یکی را گفت عرض ذاتی است، یکی را گفت عرض غیرذاتی است. حالا کار نداریم که معیاری که نشان داد معیار درستی است یا غلط. بر فرض معیارش درست باشد و واقعاً عرض ذاتی بودن وجود به‌خاطر فاعل نداشتنش باشد و غیرذاتی بودن به‌خاطر فاعل داشتن باشد، آن معیار را حالا می‌پذیریم و از اشکال اولمان صرف‌نظر می‌کنیم.

ولی اشکال دوم داریم و آن اشکال این است که دو تا قاعده کلی در علم معقول و در منطق بیان شده که همه علمای معقول به این دو قاعده معترف هستند. از جمله خود ما و خود شما که مجیب هستید. در حالی که اگر حرف شما تمام باشد، یکی از این دو قاعده لغو می‌شود. و چون این قاعده مقبول همه هست، باید کاری کنیم که لغو نشود، بنابراین حرف شما را باید باطل کنیم. چون حرف شما مستلزم لغویت است. اگر بخواهیم لغویت حاصل نشود باید حرف شما را باطل کنیم و همین کار هم می‌کنیم.

توضیح بحث این است که علما گفتند «لا يثبت في العلم غير الأعراض الذاتيّة»[2] . یعنی در هر علمی اعراض ذاتیه اثبات می‌شوند، غیر اعراض ذاتیه اثبات نمی‌شوند. البته این را توجه داشته باشید، اثبات غیر اعراض ذاتیه اشکالی ندارد، ولی جز علم نیست. یعنی حالا یکی بیاید اعراض ذاتیه را اثبات نکند، یک چیز دیگر را اثبات کند از بحث بیرون برود، اشکالی ندارد، خلاف نکرده است ولی جزء علم نیست. مانند این که یک امر نامربوطی را به علم چسبانده باشد. این طور نیست که حالا بگوییم خلاف شرع مرتکب نشده، خلاف عقل مرتکب نشده، این کارها نکرده، فقط علم را از غیر مربوطات و مرتبطات پر کرده، یعنی حرف‌های بی ربط زده است.

تطبیق قواعد کلی بر مصادیق و نقد تبیین مجدد

پس در علم گفتند که در هیچ علمی از غیر اعراض ذاتیه بحث نمی شود. خب این قاعده را که ما توجه کنیم، می‌خواهم اشکالی را که دیروز شد جواب بدم. هم مطلب توضیح بدهم و هم اشکال دیروز که گفتند قاعده دوم مفهوم قاعده اول است، بنابراین لغویت لازم نمیاد، آن را هم می‌خواهم جواب بدم. قاعده اول می‌گوید که هرچه که عرض ذاتی است مورد بحث قرار می‌گیرد در علم و هرچه که عرض غیرذاتی است مورد بحث قرار نمی‌گیرد. این قاعده اول است.

خب ما این قاعده را ملاحظه کنیم، مصادیق مختلف دارد. فلان چیز عرض ذاتی نیست، خب در این علم بحث نمی شود. آن یکی عرض ذاتی است بحث می شود. بریم سراغ علم دیگر. باز فلان چیز برای این علم عرض ذاتی هست بحث می شود، عرض ذاتی نیست بحث نمی شود. مصادیق این قاعده فراوان است. حالا ما بیایم تبیین مصادیق بکنیم. تبیین مصادیق بکنیم بگوییم که بعد از اینکه قاعده را ارائه دادیم، بیاییم مصادیقش را بیان کنیم. خب تبیین مصادیق می شود لغو دیگر. وقتی قاعده کلی را ارائه دادید، دیگر چرا مصادیق را بیان می کنید؟ مصادیق هم روشن است.

حالا می‌گوییم «موضوع العلم لا يبيّن فی العلم». یک قاعده دوم می گوییم. این قاعده دوم دارد به مصادیق اشاره می‌کند. چون مراد از موضوع علم چیست؟ مراد انیت موضوع علم است، یعنی وجود موضوع علم. لایبین فی العلم. این قاعده دوم است. اگر ما وجود را به دو قسم تقسیم کردیم؛ یکی ذاتی، یکی غیرذاتی، یکی عرض ذاتی، یکی عرض غیرذاتی. خب معنای وجود «الموضوع لایبین فی العلم» اینطور می‌شود: اگر وجود عرض ذاتی باشد یبین فی العلم، اگر عرض ذاتی نباشد لایبین فی العلم. خب این یکی از مصادیق آن قاعده اول است. و قاعده اول را که گفتیم و ما فهمیدیم، دیگر دوباره مصادیق قاعده، یکی از مصادیقش را چرا می‌گویید؟

تبیین وجود موضوع به عنوان هلیت بسیطه در علوم

توجه می‌کنید که این قاعده دوم با توجه به اینکه منظور از «موضوع العلم لایبین فی العلم»، منظور وجود الموضوع است. وجود موضوع علم یعنی هلیت بسیطه علم. «لایبین فی العلم». منظور این است. اگر این باشد خب اینطور، عبارت با تبیینی که مجیب کرد اینطور می شود: اگر وجود از اعراض ذاتی موضوع باشد یبین فی العلم و اگر از اعراض ذاتی نباشد لایبین فی العلم. خب این از قاعده اول درآمد. منتها قاعده اول کلی گفت، مطرح نکرده بود، تطبیق نکرده بود بر وجود، شما بر وجود تطبیقش کردید. پس قاعده دوم مصداقی برای قاعده اول می‌شود و این لغو می شود.

لغو است یعنی احتیاجی به آن نیست، نه یعنی امر باطل است. امر درستی است، قاعده درستی است، ولی قاعده‌ای است که احتیاج به تبیین آن نیست. لغو به این معنا است، نه لغو یعنی محال است، باطل است، این را نمی‌گوییم. قاعده‌ای است درست، اما قاعده‌ای است که به آن احتیاج نداریم با ذکر آن کلی، دیگر احتیاج به ذکر مصداق نداریم. شما الان دارید مصداق‌سازی می‌کنید. توجه می‌کنید که این اشکال سوم هم اشکال بر کل جواب است. همانطور که اشکال اول اشکال بر کل جواب بود. ولی اشکال دوم اشکال بر همان «بخلاف سائر العلوم»[3] است. و من هر سه را دیروز مرتبط کردم «بخلاف»، این مقدار خالی از دقت است. اشکالی ندارد، ولی خالی از دقت بود. این که عرض می‌کنم بهتر است.

خب اشکال سوم و این ها را که بیان کرده بودیم، الان تکرار کردم برای اینکه ابهاماتی که هست برطرف بشود. اما اشکال چهارم. اول بحث امروز. اشکال چهارم این است که علماء یک قاعده کلی گذاشتند و در آن قاعده تصریح به عمومیت کردند. اگر حرف مجیب تمام باشد عمومیت این قاعده به هم می‌خورد. قاعده این است: «لكلّ علم»[4] (توجه کنید عام است) «لكلّ علم موضوع ومبادئ ومسائل». همه علم‌ها این سه تا را دارند؛ «موضوع ومبادئ ومسائل».

مفهوم موضوع و انیت آن در ساختار هر علم

منظور از موضوع انیت موضوع است، نه خود موضوع را دارند. موضوع را چون همه‌ آن ها دارند. انیت موضوع یعنی وجود موضوع در این علم مأخوذ و مسلم است. وجود مسلم است. حالا مسلم است یا بین است یا مبین است. دقت می‌کنید در تبیینی که عرض می‌کنم؟ وجود موضوع در هر علمی مسلم است. حالا یا چون بین است یعنی احتیاج به بیان ندارد ما قبولش کردیم، یا اگر احتیاج به بیان دارد در علم فوق مبین شده است. الان در این علم مسلم است حالا به هر جهت. الان مسلم است. وجود هر موضوعی در علم مسلم است، این یک. مبادی در علم مطرح است، دو. مسائل مورد بحث هستند، سه. این قاعده کلی است، استثناء ندارد.

اما بنا بر حرفی که شمای مجیب گفتید، این قاعده از کلیت می‌افتد. این قاعده اینطور معنا می شود، بیان می شود که همه علوم دارای مبادی و مسائل هستند، اما نسبت به موضوع، علم کلام دارای موضوع نیست. نه دارای موضوع نیست، یعنی بحث از وجود موضوع ندارد. یعنی وجود موضوع در آن مسلم نیست. دقت می‌کنید تبیینی که از خارج عرض کردم، تأکید کردم که دقت داشته باشید برای این است. نمی‌گوییم علم کلام موضوع ندارد. علم کلام موضوع دارد، وجود موضوعش مسلم نیست. در هر علمی وجود موضوع باید مسلم باشد. در علم کلام وجود موضوع مسلم نیست به دلیل اینکه از آن داریم بحث می‌کنیم.

اگر موضوع کلام ذات‌الله باشد و مورد بحث قرار می‌گیرد، معلوم می شود این ذات‌الله وجود آن مسلم نیست. در علم کلام دارد مسلم می شود. پس ما در علم کلام وجود الموضوع را نداریم. یعنی مسلم بودن وجود موضوع را نداریم. در سائر علوم وجود موضوع را به عنوان امر مسلم داریم، مبادی را هم داریم، مسائل را هم داریم. در علم کلام مبادی را داریم، مسائل را داریم، وجود مسلم موضوع را نداریم.

نقض عمومیت قاعده «لکل علم موضوع» در کلام

پس نمی شود گفت «لكلّ علم موضوع». لکل علم مبادئ و مسائل درست است. اما «لكلّ علم موضوع ومبادئ ومسائل» درست نیست، چون در موضوع برای علم کلام استثناء داریم. نسبت به موضوع علم کلام استثناء می شود که در علم کلام وجود موضوع مسلم نیست. پس «لكلّ علم موضوع» یعنی لکل علم وجود مسلم موضوع، و مبادئ ومسائل. این را وقتی به بقیه علوم مراجعه می‌کنیم می‌بینیم در بقیه علوم همینطور است. اما در کلام نیست. در کلام مبادی و مسائل هست ولی وجود مسلم موضوع نیست.

پس اگر حرف شما درست باشد (توجه کنید حرف شما درست باشد یعنی چی؟ ببینیم که این واقعا اشکال را بر کجا دارد می کند). اگر حرف شما درست باشد، یعنی ذات‌الله موضوع علم کلام باشد و چون وجود برای ذات‌الله عرض ذاتی است بتواند مسئله کلامی قرار بگیرد که شما ادعا داشتید، اگر این چنین باشد لازم می‌آید که موضوع علم کلام مسلم‌الوجود نباشد و در علم کلام به عنوان مسئله بحث شود تا مسلم‌الوجود شود. و این از قانون «لكلّ علم موضوع» بیرون رفتیم. یعنی قانون از کلیت افتاد.

مشکل کار چی بود؟ مشکل کار این بود که شما وجود را عرض ذاتی کردید و ذات‌الله را مسئله کلامی قرار دادید. یا باید ذات‌الله را موضوع نگیرید یا اگر موضوع گرفتید دیگر مسئله قرارش ندید. اگر مسئله بشود قانون لکل علم موضوع و مباد و مسائل تخصیص می‌خورد، از عموم می‌افتد. و چون این قاعده به عمومش باقی است و همه قبول داریم عام است، پس باید آن تخصیصی که شما وارد کردید باطل کنیم. یعنی بگوییم وجود عرض ذاتی ذات واجب نیست یا ذات واجب موضوع نیست یا این موضوع را نباید در علم کلام بحث کرد. و شما که گفتید عرض ذاتی هست، پس نباید بحث شود.

اشکال پنجم: نسبت علو علم با اعمیت موضوع

«و اما رابعا» صفحه ۶۹، سطر نهم: «وأمّا رابعاً: فلأنّه لا يبقى قولهم لكلّ علم موضوع ومبادئ ومسائل على عمومه». «على عمومه» متعلق به «لا يبقى» است. «لا يبقى» قول علما که گفتند «لكلّ علم موضوع ومبادئ ومسائل»، این «لا يبقى» این قول «على عمومه»، به عمومش باقی نمی ماند و تخصیص می‌خورد، در علم کلام عمومش زائل می شود.

سئوال: دلیل داشت مباد خواندید؟

پاسخ: «مباد» درست است، «مبادئ» نوشته اینجا

سئوال: مبادی باید باشد، مفاعل است دیگر

پاسخ: بله مباد درست است

سئوال: مبادی اصلا باید بخوانیم

پاسخ: یا «مبادی» بگیم. «مبادی» از مبدأ یا لکل علم موضوع و مبادئ بخونیم. یا اگه همزه باشد اشکالی ندارد، مبادیٌ غلط است. مبادئٌ اشکال ندارد.

سئوال: غیرمنصرف است به این حساب که تنوین نمی‌گیرد، مبادئ

سئوال: نه اعراب تقدیری دارد اسم منقوص اعراب تقدیری دارد، الف و لام ندارد، اضافه هم نشده است، مبادٍ باید با تنوین خوانده شود.

پاسخ: ایشان می‌گوید غیرمنصرف است نباید تنوین بشود. غیرمنصرف نیست. مسائل غیرمنصرف است.

«لأنّ معناه التّصديق بآنيّة الموضوعة». عبارت اینجا غلط است. «لأنّ معناه التّصديق بآنيّة الموضوعة وهليّة البسيطة». سه تا غلط در این عبارت است. «بآنيّة الموضوعة»، «بآنيّة» درست است، الموضوع درست است، هلیته درست است. «لأنّ معناه»، یعنی معنای این قولشان که گفتند «لكلّ علم موضوع»، معنا این نیست که هر علمی موضوع دارد، معنا این است که هر علمی موضوعِ مسلم‌الوجود دارد. منظورش این است که هر علمی موضوع مسلم‌الوجود دارد، نه موضوع دارد. یعنی وجود موضوع در هر علمی باید مسلم باشد.

«لأنّ معناه التّصديق بآنيّة الموضوعة»، «آنيّة» یعنی وجود، «وهليّة البسيطة». هلیت بسیطه موضوع هم یعنی وجود. عطف تفسیری بر همدیگر است. یعنی در هر علمی باید وجود موضوع مسلم باشد، در حالی که (واو حالیه است)، «وقد صار في علم الكلام من جملة المسائل». این موضوع در علم کلام از جمله مسائل شد که پس علم کلام موضوع ندارد، مسئله دارد. مبادی دارد، مسائل دارد ولی موضوع ندارد، چون آن که موضوعش است مسلم‌الوجود نیست بلکه در علم دارد از آن بحث می شود.

چالش علو کلام و نیاز به علم فوق شرعی

«وأمّا خامساً». این «وأمّا خامساً» همانطور که اشاره کردم، اشکالی است بر جواب دومی که مجیب داده است. جواب دوم مجیب را من تکرار می‌کنم تا این اشکال بر این وارد بشود. جواب دوم مجیب این بود که چون علمی فوق علم کلام نداریم، علم شرعی، فوق علم کلام نداریم، یعنی علمی نداریم که بتوانیم موضوع کلام را در آنجا بیان کنیم، ناچار موضوع را در خود علم کلام بیان می‌کنیم. اگر یک علم فوق شرعی می‌داشتیم، موضوع کلام را در آن علم فوق اثبات می‌کردیم، هلیت بسیطه موضوع را. ولی چون علم شرعی فوق برای کلام نداریم و کلام فوق همه علوم است، ناچار ما موضوع کلام را نمی‌توانیم در جای دیگر ثابت کنیم، در خود کلام ثابت می‌کنیم. این جواب دوم ایشان است.

اشکالی که ما بر این جواب داریم، این است که از کجا می‌فهمید علمی اعلی العلوم است یا عالی‌تر از علم دیگر است؟ از اهمیّت موضوعش می‌فهمید. یعنی اگر موضوع علمی اعم بود، می‌فهمیم که آن علم عالی‌تر از آن علم دیگر است. دو تا علم را با هم مقایسه می‌کنیم، هرکدام که موضوعش اعم باشد عالی‌تر است. اگر علمی موضوعش اعم از همه علوم بود اعلی العلوم است. چون ما معتقدیم فلسفه اعلی العلوم است چون موضوعش الموجود است، اعم از همه موضوعات است. همه موضوعات تحت الموجود مندرج هستند. پس فلسفه می شود اعلی العلوم.

بنابراین این قاعده را ما داریم که علوّ علم را از اعمیّت موضوعش تشخیص می‌دهیم. حالا که اینطور است، اگر بخواهید علم کلام را علم شرعی فوق بگیرید و بگویید بالاتر از علم کلام علم شرعی نداریم، باید موضوع علم کلام اعم موضوعات شرعی باشد. یعنی از همه موضوعاتی که در علوم شرعی داریم موضوع کلام اعم باشد. در این صورت ذات‌الله را دیگر نمی‌توانید موضوع قرار بدهید، چون اعم نیست. باز باید الموجود را موضوع قرار بدهید یا المعلوم را موضوع قرار بدهید. یا الموجود را، یا المعلوم را که سومین موضوعی که بعداً توضیح می دهیم بعداً ذکرش می‌کنیم. یکی از این دو موضوع که اعم هستند باید موضوع کلام قرار بدهید تا علوّ کلام ثابت بشود. وگرنه اگر موضوع را امر خاص قرار دادید، یا امری که با موضوعات دیگر رابطه عموم خصوص ندارد. مثلاً مقابل آن هاست. فرض کنید که موضوع علم فقه مکلفین است، حالا موضوع کلام ذات‌الله ا‌ست. این‌ها بینشان نسبت عموم خصوص نیست اصلاً. پس نمی شود این دو علم را با هم مقایسه کرد و یکی را گفت عالی‌تر از دیگری است.

تفاوت شرافت علم و علو علم در تعیین موضوع

سئوال: عالی به لحاظ اینکه معرفة‌الله همه عالی‌تر هست؟

پاسخ: نه، شرافت غیر از علو است. قبول داریم که موضوع علم کلام اگر ذات‌الله باشد اشرف الموضوعات است، ولی اشرف الموضوعات علوّ علم را نمی آورد، اعم الموضوعات باعث علوّ علم می‌شود. اعمیّت مطرح است نه شرافت. علوّ علم را به درجه‌اش کار ندارند، به اعمیّت موضوعش کار دارند. قاعده اولی که عرض کردم برای این بود. وگرنه بله علم کلام اشرف العلوم هست، موضوعش هم اگر ذات‌الله باشد که دیگر اشرف الاشیاء است. شرافت مهم نیست در اینجا. در بحث علوّ علم شرافت مهم نیست، اعمیّت موضوع مهم است.

خب داشتیم عرض می‌کردیم که اگر کلام را شما اعلی العلوم می‌گیرید و می‌گویید از همه علم‌های شرعی بالاتر است، باید موضوعش را طوری تعیین کنید که اعم از همه موضوعات باشد. ذات‌الله اعم نیست چون با بقیه موضوعات یا رابطه عموم و خصوص ندارد یا اگر هم داشته باشد شاید مساوی باشد شاید هم از بعضی ها مثلاً اخص باشد. پس بنابراین شما نمی‌توانید علم کلام را با این موضوع اعلی العلوم شرعیه بگیرید. اگر بخواهید اعلی العلوم شرعیه بدانید، باید موضوعش را چنان عام قرار بدهید که بقیه موضوعات شرعی را شامل بشود. یعنی الموجود یا المعلوم.

اما شما، هنوز تتمه اشکال است. اما شما اصرار دارید که ذات‌الله موضوع علم کلام باشد و دارید از این موضوع بودن دفاع می‌کنید با دو جوابی که دادید. پس تحفظ می‌کنید بر موضوع بودن ذات‌الله و موضوع بودن الموجود و المعلوم را قبول ندارید. اگر چنین است کلام اعلی العلوم نمی شود، اگرچه اشرف العلوم هست ولی اعلی العلوم نیست. وقتی اعلی العلوم نشد علم فوق دارد، اعلی العلوم نشد علم فوق داریم. پس موضوعش را باید در علم فوق ثابت کنید. گفتید علم فوق شرعی نیست، علم فوقش فلسفه‌ است دیگر. علم فوق کلام فلسفه ا‌ست چون موضوع او اعمّ است، موضوع این ذات‌الله‌ است موضوع آن الموجود است و ذات‌الله یکی از مصادیق الموجود است، پس موضوع فلسفه اعم می شود از موضوع کلام، بنابراین علم فوق کلام می‌شود فلسفه. وقتی کلام علم فوق داشت باید برید موضوعش را در فوق ثابت کنید.

نقش فلسفه در اثبات موضوعات علوم شرعی

گفتید علم فوق شرعی نیست، جواب می دهیم که قبلاً گذراندیم که شرعیّت علم فوق لازم نیست. شرعیّت علم فوق لازم نیست، فقط همین اندازه که مخالف با حکم شرعی نباشد کافی است، و فلسفه مخالف نیست. فلسفه مخالف شریعت نیست، کاری به شریعت ندارد. البته بعضی از محشین در اینجا نوشتند که «فی کون الالهی علی وفق الشرع تامل»، یعنی در اینکه فلسفه مطابق شریعت باشد تأمل داریم. حالا کار نداریم، تفتازانی گفته است فلسفه مخالف با شریعت نیست. و چون مخالف با شریعت نیست و علم فوق است اشکالی ندارد که شما موضوع کلام را در او اثبات کنید.

پس خلاصه بحث به اینجا رسید، توجه کنید نظام بحث را، نظام اشکال را، جوابی که تفتازانی بر جواب دوم مجیب وارد کرد. نظام بحث این بود که ما اول بیان کردیم که چگونه می‌شود که یک علمی اعم از علم دیگر باشد. این را اولاً بیان کردیم. چطوری می شود که یک علمی اعلای از علم دیگر باشد. بیان کردیم که در صورتی که موضوعش اعم باشد اعلی می‌شود. بعد گفتیم حالا اگر این چنین است، شما بخواهید علم کلامتان را اعلی قرار بدهید باید موضوعش را عام بسازید. چون قاعده این است که اعم بودن علم، اعلی بودن علم، از اعم بودن موضوع استفاده می شود. پس شما اگر بخواهید کلام را اعلی العلوم شرعیه قرار بدهید باید موضوعش را عام قرار بدهید، یعنی موضوعش را الموجود یا المعلوم قرار بدهید. ولی شما این کار را نکردید، تحفظ کردید بر موضوع بودن ذات.

اگر چنین است موضوع چون اعم الاشیاء نیست، پس علم اعلی العلوم نیست. وقتی اعلی العلوم نشد علم فوق دارد، علم فوقش فلسفه ا‌ست، باید موضوعش در فلسفه اثبات بشود در حالی که در خودش الان ثابت شده است. پس اشکال برمی‌گردد. گفتید که فلسفه علم شرعی نیست، گفتیم اشکال ندارد. اعلی العلوم باشد، علم فوق باشد، شرعی بودنش لازم نیست. آن چیزی که لازم است این است که یکی فوق باشد، یکی مخالف شریعت نباشد، هر دو در فلسفه هست. پس شما برید موضوع را در فلسفه بحث کنید یعنی موضوع کلام. موضوع کلام را در فلسفه بحث کنید چرا می آیید در خود کلام بحث می‌کنید؟ پس اشکال برگشت که اگر ذات‌الله موضوع است نباید در خود کلام بحث بشود، باید در علم فوق بحث بشود، در حالی که در خود کلام بحث می شود. از اینکه در خود کلام بحث می شود معلوم می شود موضوع کلام نیست. موضوع کلام نباید در خود کلام بحث شود باید در خود کلام بحث شود. پس توجه کردید که اشکال بر جواب دوم وارد شد و جواب دوم هم از کار افتاد. مجیب در جواب دوم گفت چون اعلی العلم شرعی نداریم، از کلام بالاتر نداریم، ناچاریم که موضوع را در کلام ثابت کنیم. ما گفتیم بالاتر از کلام داریم و لازم نیست که شرعی باشد. موضوع را در آن جا ثابت کنید.

سئوال: اگر موضوع ذات الله مع ذوات الممکنات من حیث الاستناد باشد مساوی با الموجود می شود؟

پاسخ: اگر موضوع ذات الله مع ذوات الممکنات من حیث الاستناد باشد مساوی با الموجود نیست، چون در ممکنات قید من جهة الاستناد را دارید. آن قید من جهة الاستناد، این موضوع را خاص می کند. اگر می گفتید ذات الله و ذوات الممکنات مساوی بود با الموجود. اما شما می‌گویید ذات‌الله و ذوات الممکنات من حیث الاستناد، قید استناد را می‌زنید. یعنی در ممکنات اگر بحث می‌کنیم نه به عنوان موجودیت آن ها بلکه به عنوان استنادشان است. تا به عنوان استناد بحث کردیم خیلی از مباحث بیرون می‌رود. خیلی مباحثی که حیث استناد در آن لحاظ نمی‌شود بیرون می‌روند. ولی در الموجود این مباحث بیرون نرفتند.

تفاوت مسائل استطرادی و کلامی در حیث استناد

سئوال: می شود در همه ممکنات حیث استناد را لحاظ کرد

پاسخ: خیر، این را قبلا گفتیم. خیلی از مباحث به حیث استناد کاری ندارد، مثلاً شما وقتی بحث از امکان خلأ می‌کردید (یکی از مباحث قبلی بود) یا تناهی ابعاد، اصلاً کاری به استناد ندارید. خلأ می‌خواهد یک امر مستقلی باشد می‌خواهد استناد به واجب داشته باشد، محال است. ابعاد می‌خواهند مخلوق خدا باشند می‌خواهند واجب باشند، باز هم تناهی دارند.

سئوال: این ها را که استدلال گفت

پاسخ: هر چی. بالاخره این‌ها جزء مسائل مربوط به ممکنات هست یا نیست؟ جزء مسائل مربوط به ممکنات است. شما در کلام اگر بحث کنید من حیث الاستناد باید بحث کنید، اگر من حیث الاستناد بحث نکردید استطرادی است. ولی در فلسفه بحث می‌کنید بدون قید استناد. چرا؟ چون موضوع فلسفه موجود است. یعنی قیدی ندارد. اما موضوع کلام حیث استناد دارد. شما هر بحثی را که در ممکنات می‌کنید در کلام باید حیث استناد بهش بدهید. اگر حیث استناد بهش ندهید مثل همین تناهی ابعاد، مثل امکان خلأ، می‌شود مسئله استطرادی. ولی در کلام مسئله کلامی حیث استناد دارد. همین که مسئله کلامی حیث استناد داشت خیلی از مسائل را شامل نمی‌شود. خیلی از مسائلی که مربوط به ممکنات است بیرون می‌روند، در حالی که در فلسفه بیرون نمی‌روند. فلسفه موضوعش موجود است، کلام موضوعش موجود نیست. اگر کلام موضوعش موجود می‌بود این مسائل از آن اخراج نمی‌شدند. کلام موضوعش ذات‌الله و ذوات الممکنات من حیث الاستناد است. پس توجه داشتید که من حیث الاستناد باعث می‌شود که ذات‌الله و ذوات الممکنات مساوی الموجود نباشد، اخص باشد.

قاعده تصاعد موضوعات و علو رتبه فلسفه

وأمّا خامساً. اشکال پنجم. «فلأنّ تصاعد العلوم، إنّما هو بتصاعد الموضوعات». علمی را بالا حساب می‌کنیم که موضوعش به لحاظ عمومیت بالا باشد. هرچی موضوع عام‌تر باشد علم عالی‌تر است. «فلا معنى لكون علم أعلى من آخر» جز اینکه موضوع آن علم اعلی اعم است از موضوع علم آخر. این مقدمه بحث. «فينبغي»، حتماً باید دنباله باشد، سر خط نوشتن آن مشکل درست می‌کند، همه این سه تا که می‌گویم باید پشت سر هم باشد، همه پاراگراف را حدوداً جدا کرده است. «فينبغي أن يؤخذ موضوع الكلام، الموجود أو المعلوم». «فينبغي» تفریع بر این است. اگر عالی بودن علم به این عمومیت موضوع باشد (یک) و علم کلام هم اعلی العلوم باشد چنانچه هست (دو)، «فينبغي»، «فينبغي» تفریع بر دو مطلب است که یکیش اینجا ذکر شده یکیش تقدیر گرفته شده است.

اینجا گفتیم که علم اعلا، آن است که موضوعش اعم باشد. در قبل گفتیم کلام اعلی العلوم شرعیه است، این دو تا را که با هم ممزوج کنید معناش این می شود که پس کلام موضوعش اعم علوم شرعیه است، اعم است از موضوع علوم شرعیه. اگر چنین است «فينبغي أن يؤخذ موضوع الكلام، الموجود أو المعلوم» که موضوع کلام الموجود یا المعلوم باشد تا اعم بشود. ولی شما موضوع را الموجود یا المعلوم نگرفتید، موضوع را ذات‌الله گرفتید. حالا ما وارد این بحث می‌شویم که اگر موضوع ذات‌الله باشد چه می شود؟ «وإلاّ»، «وإلاّ» یعنی اگر موضوع موجود نباشد، موضوع معلوم نباشد، موضوع همون ذات‌الله باشد که شما می‌گویید. اگر اینطور باشد «فالإلهي» یعنی علم فلسفه، «أعلى رتبة منه، وإن كان» یعنی وإن كان کلام «أشرف من جهة»، ولو کلام اشرف از فلسفه ا‌ست من جهته چون در اعتقادات بحث می‌کند، ولی فلسفه اعمّ رتبتاً، اعلی رتبتاً است چون موضوعش عام است، چون موضوعش اعمّ است.

پس فلسفه اعلاست از کلام ولو کلام اشرف از فلسفه است. اشرف بودن در این جا مطرح نیست اعلی بودن مطرح است.

سئوال: اشرف بودنش به خاطر اعتقادات است که بحث می‌کند فقط.

پاسخ: از اعتقادات بحث می‌کند بالاخره از چیزهایی که مربوط به مسائل است بحث می‌کند، روشن است کلام اشرف از فلسفه ا‌ست، مسائلش اشرف است، مسائل کلام هم از مسائل اشرف است. فلسفه، بحث از همه موجودات می‌کند، اما کلام بحث از اموری می‌کند که مربوط به اعتقادات است. «وقد عرفت»، این «وقد عرفت» هم دنباله ا‌ست: الهی اعلاست از کلام، یعنی فلسفه اعلا از کلام است. وقتی اعلا شد پس باید موضوع علم کلام در این علم اعلا اثبات بشود. گفتید علم اعلا شرعی نیست، می‌گوییم «وقد عرفت أنّ ما» (توجه کنید چه چیزهایی را من حذف کردم، چه چیزهایی را تقدیر گرفتم در اینجا، باید تقدیر گرفته بشود). الهی اعم است از کلام، پس موضوع کلام باید در الهی ثابت شود؛ چون همه علوم موضوعشان را از علم فوق می‌گیرند. پس کلام هم باید موضوعش در فلسفه که علم فوق است اثبات بشود. شما گفتید فلسفه که علم فوق است شرعی نیست، جواب می‌دهیم: «وقد عرفت أنّ ما يبيّن فيه موضوع علم شرعي، أو مبادئه، لا يلزم أن يكون علماً شرعيّاً»، دانستید که علمی که در او موضوع یک علم شرعی یا مبادی یک علم شرعی بیان می‌شود لازم نیست که آن علم فوق علم شرعی باشد. بلکه کافیست که یقینی باشد (یک)، علی وفق الشریعه باشد (دو)، یعنی مخالف شریعت نباشد.

تطبیق قوانین کلی بر علم کلام و نقد وجود به مثابه عرض ذاتی

و فلسفه چنین هست؛ اولاً عقلی‌ است ثانیاً علی وفق الشریعه هست. پس فلسفه می‌تواند متکفل بحث از موضوع علم کلام شود. شما چرا گفتید ناچاریم که در علم کلام از موضوع بحث کنیم؟ ناچار نیستید، بدهید به فلسفه بحث کند. شما در جواب دومتان گفتید ناچارید که از موضوع کلام در خود کلام بحث کنید چون علم فوق نداریم، ما الان با این بیان ثابت کردیم که چرا علم فوق هم داریم، پس باید موضوع کلام را بدهید که علم فوق اثباتش کند، نباید در خود کلام بحث بشود، در حالی که در خود کلام بحث کردید. از اینجا پیداست که این که موضوع قرار دادید موضوع نبوده است. اگه موضوع بود در کلام بحث نمی‌شد.

«ثمّ قال»[5] . بعد تفتازانی دو مرتبه مطلب را ادامه داده است. مطلبی گفته است که اختصاص به کلام ندارد. همه علومی که اخص از فلسفه باشند یعنی مادون علم اعلا باشند در این مطلب شریک هستند. منتها برای اینکه بحث روشن‌تر بشود من این مطلب کلی را بر علم کلام تطبیق می‌کنم که دیگر دو مرتبه یک دفعه کلی بگوییم یک دفعه تطبیق کنیم احتیاج نداشته باشیم، از اول تطبیقش می‌کنم بر علم کلام. ولی توجه داشته باشید که قانون، یک قانون کلی است. با بیانی که تفتازانی داشت در اشکال بر این مجیب، معلوم شد که وجود از اعراض ذاتیه است، هم برای واجب هم برای ممکنات. آن فرقی که مجیب گذاشته بود پذیرفته نشد. گفت وجود در واجب عرض ذاتی است، در ممکنات عرض غیرذاتی است، ولی با این پنج‌تا اشکالی که ما کردیم یا بعضی از این اشکال‌ها معلوم شد که وجود در همه موجودات عرض ذاتی است.

پس باید از وجود در هر علمی بحث شود. منتها یک قانونی داریم که آن قانون نمی‌گذار که ما از وجود موضوع در علم بحث کنیم. و آن قانون این است که بحثی که در هر علمی مطرح می‌شود بحث از هلیات مرکبه موضوع است. بحث از هلیت بسیطه نیست. هلیت بسیطه یعنی وجود. هلیت مرکبه یعنی اوصاف. شما حق دارید از اوصاف موضوع بحث کنید، حق ندارید از وجود موضوع بحث کنید. این یک قاعده. قاعده دیگر که حاصل همین قاعده اول است، قاعده دیگر تقریباً حسابش نمی‌کنیم، آن قاعده این است که وجود موضوع هر علمی از جمله کلام باید در آن علم مسلم باشد، نه مسلم شود. قبل از اینکه وارد در علم بشویم وجودش باید مسلم باشد، یعنی یا بین باشد که احتیاج به بحث نداشته باشد، یا اگر هم بین نیست جای دیگر باید مبین شده باشد. در علم نباید بیان بشود و مسلم بشود، باید مسلم باشد.

چالش هلیت بسیطه و هلیت مرکبه در فلسفه و سایر علوم

که این همین که می‌گوییم از هلیت بسیطه موضوع بحث نمی‌کنیم در علم، این به معنای این است که هلیت بسیطه باید قبل از ورود در علم مسلم باشد. این دو تا قاعده‌ای که الان عرض کردم، این دو تا فرقی با هم ندارند، یکی حاصل دیگری است. یک قاعده این است که از عرض ذاتی موضوع در صورتی که هلیت بسیطه باشد نباید بحث کرد. هلیت مرکبه را باید بحث کرد. و یک قانون این است که وجود و هلیت بسیطه هر موضوعی باید در علم مسلم باشد را نباید بحث کرد. این همان قاعده ا‌ست. دو تا نیست یکی است. خب این مطلب که روشن شد حالا اشکال را وارد می‌کنیم.

قبول دارید که وجود برای موضوع علم کلام از اعراض ذاتی است، و قبول دارید که وجود موضوع هر علمی باید مسلم باشد. این‌ها را قبول دارید، ولی به شما می‌گوییم که این موضوع را شما می‌خواهید کجا اثبات کنید؟ وجود موضوع کلام را کجا می‌خواهید اثبات کنید؟ یا موضوع بقیه علوم را؟ عرض کردم مطلب عام است و اختصاص به کلام ندارد. موضوع کلام را یا بقیه علوم را کجا می‌خواهید اثبات کنید؟ شما می‌گویید در فلسفه اثبات می‌کنیم. همه موضوعات در فلسفه اثبات می شود. قانون می‌گفت که از هلیت بسیطه شیء نباید بحث کرد، هلیت بسیطه باید مسلم باشد، نباید بحث بشود.

خب شما می‌آیید در فلسفه، در فلسفه بحث می‌کنید از وجود جسم، از وجود کره، از وجود بدن انسان، از وجود چی و چی، موضوعات علوم همه آنجا بحث می‌شوند. درست است که وجود جسم، وجود کره، وجود بدن و امثال ذلک عرض ذاتی هستند ولی هلیت بسیطه‌اند. هلیت بسیطه‌اند برای موضوع فلسفه، موضوع فلسفه وجود است، موضوع فلسفه موجود است. این وجود عرض ذاتی آن موجود است. دقت کنید آمدیم در فلسفه، دیگر به علوم دیگر کار نداریم. در فلسفه موضوع ما الموجود است، وجود برای الموجود عرض ذاتی است و جا دارد که بحث بشود، ولی این وجود هلیت بسیطه‌ است. در عینی که عرض ذاتی‌ است هلیت بسیطه‌ است. و قرار شد که از هلیت بسیطه موضوع بحث نشود. الان شما دارید از هلیت بسیطه موضوع بحث می‌کنید. باید از هلیت مرکبه بحث کنید.

نقد اثبات موضوعات در فلسفه به مثابه هلیت بسیطه

در علم فلسفه هم مثل سایر علوم باید از هلیت مرکبه موضوع بحث کرد و بحث از وجود مصادیق الموجود یا بحث از وجود خود الموجود بحث از هلیت بسیطه‌ است نه بحث از هلیت مرکبه. پس در فلسفه هم نباید بحث بشود، در فلسفه هم جای طرح ندارد. دقت کنید دوباره عرض کنم. ما گفتیم که موضوع گفتیم که هلیت بسیطه هیچ موضوعی در خود آن علم مطرح نمی شود. هلیت مرکبه موضوع در علم مطرح می شود. در فلسفه وجود همه موضوعات هلیت بسیطه‌ برای الموجود هستند. یعنی هلیت بسیطه‌ برای موضوع فلسفه هستند. پس نباید مورد بحث قرار بگیرند. ما در فلسفه باید از هلیت مرکبه الموجود بحث کنیم نه از هلیت بسیطه یعنی وجودش.

از وجود الموجود نباید بحث کنید، از وجود مصادیق الموجود مثل جسم و کره و انسان و امثال ذلک هم نباید بحث کنید، چون بحث از هلیت بسیطه موضوع می شود. پس چگونه شما گفتید که ما در فلسفه موضوع همه علوم را اثبات می‌کنیم ؟ در فلسفه هم نمی‌توانید اثبات کنید. الان هم در آخر خامساً شما تبیین کردید که وجود موضوع کلام را در فلسفه اثبات کن. ما موضوع هیچ علمی را نمی‌توانیم در فلسفه اثبات کنیم، حتی کلام. چرا؟ چون که همانطور که عرض کردیم در فلسفه از هلیت بسیطه موضوع نباید بحث بشود. و بحث از وجود موضوع علوم بحث از هلیت بسیطه موضوع فلسفه ا‌ست. پس نباید در فلسفه بحث بشود، جای دیگر هم که بحث نمی شود.

پس نتیجه این می شود که اولاً، این اولاً ثانیاً که عرض می‌کنم توجه کنید. نتیجه این می شود که اولاً بحث از موضوع سائر علوم در فلسفه غلط است. ثانیاً در هیچ علمی موضوعش مسلم‌الوجود نیست، چون جایی بحث نشده است. در فلسفه باید بحث بشود، فلسفه هم که جای بحثش نیست، پس در هیچ علمی وجود موضوع مسلم نیست، یا در هیچ علمی موضوع مسلم‌الوجود نیست. پس دو تا مطلبی که عکس همدیگر بودند، یعنی از همدیگر استفاده شده بودند رد کردیم. یکی اینکه بحث از موضوع بکنیم، بحث از هلیت بسیطه موضوع هر علمی در فلسفه کنیم، این را رد کردیم. یکی اینکه در هر علمی موضوع مسلم‌الوجود باشد این هم رد شد.

تناقض در اثبات موضوع و چالش بداهت وجود مخصص

ثابت شد که ما نمی‌توانیم از موضوع هیچ علمی در فلسفه بحث کنیم، نتیجتاً ثابت شد که هیچ علمی موضوعش مسلم ‌الوجود نیست.

سئوال: پس دیگر این اعلی معنا ندارد؟

جواب: به علم اعلی ربطی ندارد. چون اعلی داریم، منتها در علم اعلی نمی‌توانیم بحث کنیم. علم اعلی به این نبود که نمی‌شد بحث کرد، علم اعلی به این بود که موضوعش اعم باشد، موضوع فلسفه اعم هست، پس علم اعلی هست. آن آسیب نمی‌بیند. این که ما گفتیم بحث از هلیت مرکبه بکنید، بحث از هلیت بسیطه نکنید، باعث شد که ما بحث از موضوعات را از فلسفه بیرون بندازیم. این به اعمیّت موضوع فلسفه و نتیجتاً به اعلی بودن فلسفه که ضرری نمی‌زند.

سئوال: صرفاً اثبات موضوع از کلیه علوم برود بیرون؟

جواب: اصلاً اثبات موضوع هیچ‌جا نباید باشد. در خود علم که حق ندارید اثبات موضوع کنید، در فلسفه هم که با این بیان حق نداریم اثبات موضوع کنیم، پس اصلاً در هیچ‌جا اثبات موضوع نمی‌کنیم و نتیجتاً در هیچ علمی موضوع مسلم‌الوجود نمی شود. در حالی که باید موضوع همه‌جا مسلم‌الوجود باشد.

سئوال: نامفهوم

جواب: وجود بداهت دارد، وجود جسم هم بداهت دارد؟

سئوال: نامفهوم

جواب: آن درست است، موجود را و وجود را بدیهی می‌دانیم. ولی شما وقتی می‌خواهید موضوع علم طبیعی را که جسم است ثابت کنید، وجود را ثابت می‌کنید یا وجود جسم را ثابت می‌کنید؟ وجود بدیهی‌ است ثابت نمی‌خواهد بشود، ولی وجود جسم که بدیهی نیست باید اثبات بشود.

عبارت ایشان عبارت جالبی‌ است، می‌گوید «وجود المخصّص لموضوع». موضوع چیست؟ جسم است. وجود مخصص به موضوع یعنی وجود الجسم، این بدیهی نیست. موضوع بدن انسان است، وجود مخصص به این موضوع یعنی وجود بدن انسان، این بدیهی نیست، اینا باید بحث بشود. بله اصل وجود بدیهی ا‌ست.

سئوال: ولی در فلسفه ما هیچ وقت از وجود مخصص و مقید سخن نمی‌گوییم

جواب: چرا؟ بیشتر بحث راجع به آن است. ولی مسئله‌هایمان چی هست؟

سئوال: چون در صدد اثبات موضوعات علوم دیگر هستیم، به خود آن‌ها نظاره می‌کنیم.

جواب: یعنی شما در مسائل به وجود مخصص نظر دارید یا نه؟

سئوال: در مسائل به مطلق وجود.

جواب: یعنی مطلق وجود موضوعتان است، ولی آنجایی که بحث مسئله مطرح می‌کنید، وجود مخصص را می‌خواهید ثابت کنید یا مطلق وجود را می‌خواهید ثابت کنید در مسئله؟

عدم جواز بیان وجود مخصص در صنایع و بازگشت اشکال

وجود مخصص ثابت می شود. در مسئله شما جسم را می‌خواهید اثبات کنید. بله این جسم از عوارض موجود مطلق است، یعنی مربوط به آن هم هست، ولی خودش یک وجود مخصص است. یعنی شما در مسائل از وجود مخصص بحث می‌کنید نه از وجود مطلق. وجود مطلق مورد بحث نیست همانطور که می‌فرمایید بدیهی‌ است. اما در مسائل از وجودهای مخصص بحث می‌کنیم و وجودهای مخصص را اثبات می‌کنیم. این معترض می‌خواد بگوید وجودهای مخصص در فلسفه هم نباید بحث بشود. چرا؟ چون هلیت بسیطه ا‌ست. و هلیت بسیطه نباید مورد بحث قرار بگیرد.

«ثمّ قال». تفتازانی گفته است: «فإن قيل: فقد آل الكلام»، یعنی با این بیان اخیری که شما داشتید که گفتید ما موضوع کلام را در فلسفه اثبات می‌کنیم و ما هم ضمیمه می کنیم که موضوع سائر علوم را هم در فلسفه اثبات می‌کنیم، با این بیان کلام رجوع کرد و برگشت به اینکه «أنّ الوجود المخصّص لموضوع الصّناعة»، نسخه‌ای داریم «بموضوع الصناعه»، آن بهتر است. نسخه «لموضوع» هم معنا می شود اما «بموضوع» راحت تر است. «أنّ الوجود المخصّص بموضوع الصّناعة»، حالا صنعت هرچی هست، می‌خواهد علم کلام باشد، می‌خواهد علوم دیگر باشد، وجودی که مخصص به این موضوع است، یعنی وجود الجسم که مخصص به موضوع طبیعی ا‌ست، وجود البدن که مخصص است به موضوع طب، و هکذا.

این وجود مخصص ولو از اعراض ذاتیه موضوع است، ولی «لا يبيّن فيها»، در خود صناعت بیان نمی شود. با اینکه عرض ذاتی‌ است بیان نمی شود. چرا؟ چون قرار هست که در علم از هلیت بسیطه بحث نشود و وجود مخصص هلیت بسیطه‌ است. «لكون نظرها»، یعنی نظر صنعت «مقصوراً على بيان هليّة المركّبة»، «هليّة المركبة»، یعنی هلیت مرکبه موضوع. بلکه در همه علوم و در همه صنایع از جمله در صنعت کلام، «يكون» آن وجود و هلیت بسیطه «مسلّماً في نظرها» تلک الصناعه. در نظر صناعت باید آن وجود مسلم باشد. حالا مسلم بودنش یا به‌خاطر این است که آن وجود بین است، یا «مبيّناً في صناعة أعلى» است.

نقض قواعد هلیت مرکبه و مسلم‌الوجود بودن در علم

این اشاره به همون قاعده‌ای ا‌ست که عرض کردم که اولاً وجود از اعراض ذاتی است و نباید مورد بحث قرار بگیرد ولو اینکه از اعراض ذاتی‌ است نباید مورد بحث قرار بگیرد چون هلیت بسیطه‌ است. ثانیاً که این ثانیاً با اولاً فرقی ندارد، وجود هر موضوعی باید مسلم باشد، یعنی مورد بحث قرار نگیرد. در این هنگام که این قاعده ثابت شد «وحينئذ يعود الإشكال». اشکالی که ما در کلام داشتیم، یا به تعبیر جامع در کل علومی که مادون فلسفه هستند داشتیم، اشکال این بود که وجود موضوعشان را در خودشان نمی‌توانستیم اثبات کنیم، باید می‌رفتیم در علم فوق ثابت می‌کردیم.

«حينئذ يعود الإشكال» به اینکه بیان این موضوع «هناك»، در خود فلسفه هم جایز نیست. زیرا که «لا يكون من الهليّة المركّبة». وجود موضوع کلام یا وجود موضوع علوم دیگر هیچ‌ کدامشان هلیت مرکبه موضوع فلسفه نیستند، بلکه هلیت بسیطه مصادیق موضوع فلسفه‌اند. و از هلیت بسیطه نباید بحث کرد.

سئوال: «هناك» یعنی صناعت اعلی؟

پاسخ: بله، «هناك» یعنی فلسفه. یعنی صناعت اعلی.

«حينئذ يعود الإشكال» به اینکه بیان موضوع هناك در فلسفه هم «لا يكون من الهليّة المركّبة» از هلیّت مرکبه نیست. همان‌طور که عرض کردم هلیّت بسیطه مصادیق موضوع فلسفه است، مصادیق موضوع فلسفه. این مصادیق را دقت کنید. ما از همین لفظ مصادیق جواب می‌دهیم. از همین جواب را استفاده می‌کنیم که هلیّت مصادیق است نه هلیّت خودِ موضوع. هلیّت بسیطه مصادیق است نه هلیّت بسیطه موضوع. ولی این آقا می‌گوید از هلیّت بسیطه مصادیق است لذا نمی‌شود بحث کرد. ما ثابت می‌کنیم از هلیّت بسیطه مصادیق می‌شود بحث کرد، از هلیّت بسیطه خودِ موضوع نمی‌شود بحث کرد.

و موضوع این عرض ذاتی، «وموضوع هذا العرض الذّاتي لا يكون ممّا هو مسلّم الوجود». موضوع عرض ذاتی هم مسلم‌الوجود نیست. در قاعده دو تا مطلب گفتیم؛ یکی اینکه از هلیت مرکبه بحث می‌شود، یکی اینکه «بل يكون مسلّماً». هر دو مطلبی را که در قاعده گفتیم الان داریم نقض می‌کنیم. اول گفتیم «لا يكون من الهليّة المركّبة»، دوم گفتیم «وموضوع هذا العرض الذّاتي لا يكون ممّا هو مسلّم الوجود». یعنی هر دو مطلبی که در قاعده گفتیم دارد نقض می شود. اولاً بحث از هلیت مرکبه باید بکنیم، در حالی که ما بحث از وجود که کردیم بحث از هلیت بسیطه ا‌ست. ثانیاً موضوع باید در هر علمی مسلم‌الوجود باشد و در حالی که در هیچ علمی به‌خاطر اینکه وجودش در هیچ‌جا مطرح نشده، موضوع مسلم‌الوجود نیست. در هیچ علمی موضوع مسلم‌الوجود نیست، چون این موضوع وجودش در هیچ‌جا اثبات نشده است. این اگر توضیحی اضافه خواسته باشد در جلسات آینده عرض می‌کنیم. جوابش هم برای جلسات آینده.

 


logo