« فهرست دروس
درس شوارق - استاد محمدحسین حشمت‌پور

88/03/07

بسم الله الرحمن الرحیم

طرح دو اشکال بر موضوع علم کلام و پاسخ تفتازانی/مقدمه /علم کلام

 

موضوع: علم کلام/مقدمه /طرح دو اشکال بر موضوع علم کلام و پاسخ تفتازانی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

طرح موضوع علم کلام و اشکال اول بر آن

بحث ما بر این بود که موضوع علم کلام، «الموجود بما هو موجود»[1] است، منتها با اضافه شدن قید «علی قانونِ الاسلام»، تا میان موضوع فلسفه و موضوع کلام جدایی بیفتد. بعد گفتیم که در این موضوع دو اشکال شده است، یعنی بر موضوعیتِ این موضوع دو اشکال شده است. اشکال اول این بود که بسیاری از مسائل کلام هستند که مربوط به موضوع نیستند، مربوط به «موجود» نیستند. مانند آن مسائلی که درباره معدوم بحث می‌کنند، مسائلی که درباره حال بحث می‌کنند، یا حتی مسائلی که درباره موجود بحث می‌کنند، منتها وجود موضوع معتبر نیست و شرط نیست. ممکن است موضوع موجود باشد، ممکن است موضوع معدوم باشد، در هر دو حال آن محمولی که در مسئله مترتب می‌شود، مترتب هست. پس سه نوع مسائل داریم که در آن‌ها وجود اعتبار ندارد: یا موضوعشان موجود است ولی وجود در آن اعتبار ندارد، یا اصلاً موضوعشان حال یا معدوم است که وجود در موضوعشان اخذ نشده است. هر سه این نوع مسائل جزو مسائل کلام هستند، در حالی که هیچ‌کدامشان آن موضوع «الموجود بما هو موجود» را ندارند. بنابراین نمی‌توانید موضوع علم کلام را عبارت از موجود بدانید و الا این مسائل از کلام خارج می‌شوند. این اشکال اولی بود که خواندیم.

دفاع از شمول موضوع بر موجود ذهنی و رد آن توسط مستشکل

کسی که می‌خواهد از این موضوع بودنِ «الموجود بما هو موجود» دفاع کند، این‌چنین دفاع می‌کند که منظورمان از موجود، موجودِ خارجی نیست. آن موجودی که موضوع کلام قرار می‌دهیم، منظورمان موجودِ خارجی نیست تا بگویید، معدوم و حال و آن شیئی که وجودش در خارج معتبر نیست، از موضوع بیرون باشند، در حالی که محمولات آن‌ها مسائل علم کلام را تشکیل می‌دهند. بلکه مرادمان از موجود، اعم از موجودِ خارجی و ذهنی است. یعنی موضوع علم کلام، الموجود است که مقید به خارج نباشد، اعم از خارجی و ذهنی باشد. برخی از موضوعاتِ مسائل کلام، موجودِ خارجی هستند، در این موضوع داخل هستند. برخی موجودِ خارجی نیستند؛ معدوم هستند، حال هستند یا وجود خارجی‌شان معتبر نیست؛ این‌ها هم در موضوع داخل هستند، زیرا که موضوع عبارت از مطلقِ موجود است و این‌ها از افرادِ مطلق موجود که موجود ذهنی است، هستند. این سه مسئله در موجودِ ذهنی داخل هستند. پس همه‌ی مسائل کلام به نحوی در موضوع داخل می‌شوند؛ برخی در موجودِ خارجی، برخی در موجودِ ذهنی. هیچ موضوعی از مسائل کلام بیرون از این موضوع نمی‌مانند. نتیجتاً این موضوع می‌شود عام برای کلِ مسئله و لیاقت دارد که موضوع علم کلام باشد. این دفاعی است که می‌کنند.

معترض جواب می‌دهد این دفاعِ شما تمام نیست، زیرا که متکلمین به وجود ذهنی معتقد نیستند. پس نمی‌توانیم موضوع علمِ آن‌ها را اعم از موجود خارجی و موجود ذهنی قرار بدهیم، زیرا که چیزی که مورد اعتراف آن‌ها نیست، در موضوعِ علم‌شان نمی‌شود اخذ کرد. شما این دفاعی که می‌کنید دفاعِ خوبی است اما با مبنای متکلمین نمی‌سازد و چون ما در علم کلام بحث می‌کنیم باید مبنای متکلمین رعایت بشود. بنابراین نمی‌شود موجود را به معنای اعم گرفت. موجود باید به معنای موجودِ خارجی باشد و اگر به معنای موجودِ خارجی شد، بالاخره آن سه نوع مسئله از تحتِ مسائل کلام خارج می‌شود و اشکال وارد است. این تتمه‌ی اشکال بود، اشکال اول بود که دفاعی شده بود، مستشکل این دفاع را رد کرد.

تطبیق متن کتاب

صفحه ۶2 بودیم، سطر نهم: «ولا يجوز أن يؤخذ الموجود أعمّ من الذّهني والخارجي ليعمّ الكلّ»[2] ؛ نمی‌توانید موجودی را که موضوع کلام است اعم از ذهنی و خارجی بگیرید تا همه‌ی مسائل را شامل بشود؛ هم مسائلی را که موضوع‌شان موجود خارجی هست، هم مسائلی را که موضوع‌شان معدوم است یا حال است یا موجود خارجی بودن‌شان لازم نیست. جایز نیست که موجود را اعم بگیرید و به این ترتیب اشکال را برطرف کنید. «لأنّ المتكلّمين» این تعلیل است برای «لا یجوز». «لأنّ المتكلّمين لا يقولون بالوجود الذّهني»؛ متکلمین وجود ذهنی را قبول ندارند. البته بعداً معلوم می‌شود که جمهورِ متکلمین وجود ذهنی را قبول ندارند، نه این‌که هیچ‌کدام‌شان قبول نداشته باشند. کثیری از متکلمین، نه اکثر، کثیری از متکلمین وجود ذهنی را قبول دارند. ولی جمهورشان، یا به تعبیرِ دیگر اکثرشان، وجود ذهنی را نمی‌پذیرند.

اشکال دوم: تحدید مسائل کلام به قید علی قانون الاسلام

خب، اشکال دومی که بر این موضوع کرده‌اند این است که قید «علی قانونِ الاسلام» باعث می‌شود که بسیاری از مسائل کلام از علم کلام خارج بشوند. چون قانونِ اسلام یعنی مطالب حق، چون در اسلام که مطلبِ باطل وجود ندارد. اسلام همه‌ی مطالبش حق است. اگر کلام بخواهد بر طبقِ قانون اسلام باشد، باید همه‌ی مسائلِ حقش بشود طبق قانون اسلام. پس کلام منحصر می‌شود به مسائلِ حقه‌ی کلام. مسائلِ باطله، همه‌شان باید از کلام بیرون بروند چون «علی قانونِ الاسلام» نیستند. بنابراین اگر قید قانونِ اسلام را شما اخذ بکنید، لازمه‌اش خروجِ بسیاری از مباحث کلامی از علم کلام است، زیرا که بسیاری از مباحث کلام «علی قانونِ الاسلام» نیستند.

عدم تمایز میان حق و باطل در ادعاهای کلامی

«وبأنَّ» (عطف بر «بانه»[3] که در خط چهارم همین صفحه خواندیم، گفتیم «ثمّ إنّه اعترض في المواقف بأنّه قد يبحث في الكلام عن أحوال المعدوم والحال»، حالا « وبأنّ المبني على قانون الإسلام قطعاً»[4] ؛ عطف بر آن‌جاست، یعنی اعتراض دوم است. «و بأنَّ» اعتراض کرده است در مواقف بر موضوع بودنِ الموجود، به این‌که: «مبنی»، آن‌چه که («المبنی»، الف و لام به معنای اسم موصول است)، آن‌چه که مبنی است بر قانون اسلام « الكلام هو المسائل الحقّة دون الباطلة » است. زیرا مسائل باطله خارج از قانون اسلام هستند قطعاً. بنابراین قیدِ «علی قانونِ الاسلام» باعث می‌شود که کلام منحصر باشد به مسائل حقه، و مسائل باطله از کلام بیرون برود، در حالی که مسائل باطله هم جزو کلام هستند، مانند مسائل حقه. پس قیدِ «علی قانونِ الاسلام» باعث می‌شود که بسیاری از مباحثِ کلامی، کلام نباشد.

ممکن است کسی که موضوعِ کلام را «الموجود بما هو موجود»[5] و با قید «علی قانونِ الاسلام» انتخاب کرده است، این‌طوری دفاع کند بگوید: «بله، ما ملتزم می‌شویم که مسائلِ حقه، مسائلِ کلام هستند نه همه‌ی مسائل». اگر این التزام را پیدا کند، درست است یک مشکل پیدا می‌کند که مسائل باطله بیرون می‌رود (همان‌طور که عرض کردیم)، یک مشکل بزرگتر هم پیدا می‌کند. از این مشکل بزرگتر پیدا می‌شود و آن این است که آن وقت نمی‌توانیم تعیین کنیم که کدام مسئله، مسئله کلام است، کدام مسئله، مسئله‌ی خارج از کلام است. چون حق و باطل پیش‌مان روشن نیست؛ هر که ادعا می‌کند حرفِ من حق است، حتی خود ما. خود ما ادعا می‌کنیم حق، حرف‌مان حق است. حق بودنِ مدعایی که کافی نیست، حق بودنِ واقعی لازم است، چون اسلام حقِ واقعی است. بنابراین مسائل کلامی که واقعاً حق باشند جزو مسائل کلام هستند، نه مسائل کلامی که به ادعای ما حق هستند. پس لازم می‌آید که مسائل کلامی روشن نباشند، چون حق در بین‌شان روشن نیست. هر کسی ادعا می‌کند که حرفِ من حق است و نتیجتاً کلامِ من مسئله‌ی کلامی است. هیچ ثابت نمی‌شود که مسئله‌ی واقعی کلام کدام است. چون شما الان دارید می‌گویید مسئله‌ی کلام آن است که «علی قانونِ الاسلام» باشد یعنی حق باشد. حق را هم که بین مسائل کلام، حقِ واقعی را نمی‌شود تشخیص داد. حقِ ادعایی روشن است، هر کسی می‌گوید حق با من است. ولی حقِ واقعی که مشخص نمی‌شود، وقتی حق واقعی مشخص نشد مسئله کلامی مشخص نمی‌شود. بنابراین دو اشکال لازم می‌آید. اگر قانونِ «علی قانونِ الاسلام» را اخذ بکنید در موضوع کلام، دو اشکال لازم می‌آید. اشکال اول این‌که لازم می‌آید بسیاری از مباحث کلامی که حق نیستند خارج بشوند. اشکال دوم این‌که نمی‌توانید تعیین کنید که کدام مسئله مسئله کلامی است و کدام مسئله خارج از کلام است، زیرا که برای شما روشن نیست که کدام یکی حق است کدام یکی باطل است.

نقد ماهیت برهانی یا جدلی ادله در علم کلام

(شاگرد: بعد از اثبات چه؟

استاد: بعد از اثبات هم، هر کسی اثبات می‌کند، بالاخره طرف مقابل هم که دلیلی دارد، مشخص نیست واقعاً مشخص نیست حق با چه کسی است. هر کسی ادعا می‌کند حق با من است. همه‌ هم دلیل دارند. مگر این‌که دلیلی باشد که عقل صریح بپذیرد. آن هم که عقل صریح بپذیرد برخی نمی پسندند. پس این‌که مسئله کلامی صاف و روشن شاید به زحمت پیدا بکند. نمی‌گوییم نیست، ولی بالاخره کم است. لااقل در بعضی مسائل این شبهه‌ی ما وارد است که نمی‌دانیم جزو کلام هست یا نیست. حالا چند مسئله با استدلال تام و با عقل صریح اثبات شده است، هیچ مشکلی در استدلالش نداریم و فهمیدیم حق است واقعاً هم حق است؛ آن چند مسئله می‌شود مسئله کلامی، مابقی چه؟ بسیاری از مباحث هست که دلایلِ متقنِ این‌چنینی ندارد. علی‌الخصوص، علی‌الخصوص که گفتیم مباحث کلامی و ادله کلامی تماماً جدلی هستند. ادله کلامی به ما هی کلامی جدلی هستند، برهانی نیستند. آن‌هایی که برهانی هستند، خب آن‌ها را می‌شود گفت مطمئن می‌شویم. ولی آنجا که دیگر پای برهان نمی‌آید، پای جدل می‌آید، آنجا حق بودنِ واقعی‌شان روشن نیست؛ بنابراین مسئله کلامی هم نیستند.

شاگرد: می گویند در این بخش این یقین ‌بخش است، در این که اکثر مسائلش حق با ...

استاد: خیر، یقین ‌بخش برای چه؟ گفتیم جدلی که یقین ‌بخش است برای ماها، برای گروهی، نه برای همه. ما می‌خواهیم مسئله‌ای را علی قانونِ الاسلام بیان کنیم که برای همه حق است، برای همه‌ی یقین آور است، نه برای ماها. زیرا شخص کلامی مثلاً یقین پیدا می‌کند، آن یکی دیگر ممکن است یقین پیدا نکند. گفتیم این جدلیات برای کسانی که آن مقبولات را قبول دارند مفیدِ یقین است. اما کسی بخواهد در آن مقبولات تشکیک بکند، بگوید مقبولات برای شما است برای من نیست، نمی‌توانید اثبات کنید. ما حق واقعی را می‌خواهیم، نه حقی را که قبول کردیم یا حقی را که ادعا کردیم؛ نه حق ادعایی نه حقِ مقبول. هیچ‌کدام از این‌ها برای ما کافی نیست. آن‌چه که لازم است حقِ واقعی است. حقِ واقعی را باید استدلال‌های قوی ثابت کنند. جدل ولو یقین هم برای گروهی بیاورد، اما برای اثبات این‌که این مسئله حقِ واقعی است کافی نیست).

نقش مباحث طبیعی در استنتاج مسائل الهیاتی

(شاگرد: «علی قانونِ الاسلام» را اگر بخواهیم ما در موضوع بیاوریم بسیاری از مباحث مانند بحث جواهر و اعراض ، همه خارج می‌شود)

استاد: این را ظاهراً اشاره کردیم، اگر هم اشاره نکردیم من الان توضیح بدهم. پرسیدند که «علی قانونِ الاسلام» را اگر بخواهیم ما در موضوع بیاوریم بسیاری از مباحث مانند بحث جواهر و اعراض و مباحثی که مربوط به الهیات نیست، همه خارج می‌شود. این‌ها «علی قانونِ الاسلام» نیستند چون اسلام در این زمینه‌ها که بحث ندارد که. اصلاً وارد این مباحث نشده است. جواب را ما قبلاً داده بودیم که «علی قانونِ الاسلام» یا اصلاً به طور کلی مباحث کلامی نقش در اثبات الهیات دارند. این‌طور عرض کردیم یا مستقیماً و مباشرهً مسئله الهی را اثبات می‌کنند یا زمینه را برای ثبوتِ آن مسئله الهی فراهم می‌کنند. مثلاً آن بحثی که در قدرت خدا مطرح می‌شود، این مستقیماً با مسئله الهی ارتباط دارد. اما مسائل مربوط به جواهر و اعراض، این‌ها مستقیماً با مسائل الهی مرتبط نیستند ولی زمینه را برای بحث در مسائل الهی فراهم می‌کنند. مثلاً قبلاً عرض کردیم یکی از مباحث الهی بحثِ معاد است. این بحثِ معاد متوقف است بر این‌که ثابت کنیم که جسم و عرض از بین می‌روند. اگر ثابت شد که جسم و عرض از بین می‌روند آن وقت معاد را می‌توانیم تصویر کنیم و الا نه. حالا چطور این تأثیر معاد متوقف است بر بحثِ جسم و عرض، قبلاً توضیح دادم. حالا بعداً هم شاید بیشتر توضیح داده بشود. ولی علی‌أی‌حال یکی از مباحث الهی متوقف بر این مباحث طبیعی است. این مباحث طبیعی هم دخالت دارند در مباحث الهی و «علی قانونِ الاسلام» هستند به مناسبت، یعنی با واسطه، نه بی‌واسطه. همین هم برای ما کافی است. ما لازم نداریم که «علی قانون الاسلام» باشد یا دخیل در مباحث اسلامی باشد بلاواسطه، بلکه برای ما کافی است دخالت در مباحث اسلامی ولو مع‌الواسطه.

(شاگرد: نامفهوم)

استاد: بعداً توضیح می‌دهم. این جوابش است‌. بعداً می‌گوییم «علی قانونِ الاسلام» یعنی مخالف نباشد، نه موافق باشد. این جوابی که بعداً می‌گوییم. این فرد فکر کرده است که باید موافق باشد. خب بعضی از مباحث اصلاً در اسلام مطرح نیست. خب معلوم است دیگر مباحث کلامی ما را نمی‌شود گفت مطابق با اسلام است، چون در اسلام مطرح نیست که حالا کلامِ ما مطابق باشد. همین اندازه که با قوانین اسلام مخالف نباشد برای ما کافی است، ولو مبحثش در اسلام نیامده باشد. «علی قانونِ الاسلام» یعنی مخالف اسلام نباشد، نه موافق باشد. اگر بخواهد موافق اسلام باشد، بسیاری از مباحث کلامی خارج می‌شوند چون در اسلام نمونه ندارند که ما بخواهیم تطبیق کنیم بگوییم حالا موافق شد. پس منظورمان موافقت نیست، منظورمان عدمِ مخالفت است. و این عدمِ مخالفت را در بسیاری از مسائل داریم، حتی مسائلی که در اسلام مطرح نشدند.

تمایز مسائل کلامی از مبانی و ملحقات در کلام

« فإن زَعَم القائلُ بهذا القول إنّ الكلام هو المسائل الحقّة دون الباطلة »[6] ؛ اگر قائل به این قول، یعنی آن قائلی که موضوع کلام را «الموجود بما [7] هو موجود علی قانونِ الاسلام» قرار می‌دهد (کسی که قائل به این قول است)، اگر گمان کند که کلام منحصراً همان مسائل حقه هستند « دون الباطلة »[8] ، اگر این گمان را بکند، این را عرض کردم بارها « الكلام هو المسائل الحقّة » به‌خاطر این‌که خبر معرفه است و ضمیر فصل هم در جمله موجود است، مفیدِ حصر است. یعنی مسائلِ کلام فقط همان مسائلِ حقه‌اند. بنابراین « دون الباطلة » که پشتش آمده است مؤکدِ این حصر است. نمی‌آمد هم معلوم بود، ولی حالا که آمده است تأکید می‌کند آن حصر را. خب، اگر قائلی این‌چنین گمان کند، اشکالی که بر او می‌کنیم این است که « فلا يتميّز ». این « فلا يتميّز » جوابِ « فإن زَعَم » است. یعنی اگر چنین گمانی بکند و بخواهد مشکل قبلی را که گفتیم برطرف کند، مشکل بزرگتری برایش وارد می‌شود. و آن مشکل این است که لازم می‌آید علم کلام که مسائلِ حقه هستند، متمایز نشود از « عمّا ليس بعلم الكلام » که مسائل باطله هستند. چون حق و باطل که متمایز نیستند در کلام. هر کسی ادعا می‌کند حق با من است و باطل، کلامِ خصم من است. و چون مسئله حق و باطل متمایز نیست، لازم می‌آید که مسائل کلامی که منحصراً همان حق‌ها هستند، متمایز نباشند. آن وقت ما نخواهیم دانست چه مسئله‌ای مسئله کلامی است و چه مسئله‌ای مسئله کلامی نیست.

«کیف»، دنباله‌ی این «فلا یتمیز» است، نباید سر خط نوشته شده باشد. «کیف»، یعنی چگونه تمایز حاصل می‌شود و ما تشخیص می‌دهیم که این مسئله به‌خاطر حق بودنش مسئله کلامی است و آن مسئله به‌خاطر باطل بودنش خارج از کلام است؟ چگونه چنین تمایزی حاصل می‌شود در حالی که هر یک از صاحبان مسائلِ حق و باطل ادعا می‌کنند که مسائلِ ما حق است، «علی قانونِ الاسلام» است. خب بنابراین حقِ واقعی روشن نمی‌شود. حقِ ادعایی بله، هر کسی می‌گوید مسئله‌ی من مسئله کلامی است. اگر حقِ ادعایی را بخواهیم ملاحظه کنیم همه مسائل می‌شوند مسائل کلامی. اما اگر حقِ واقعی را بخواهیم ملاحظه کنیم، حقِ واقعی در مسائل کلام گم می‌شود. نتیجتاً این می‌شود که مسائلِ کلام هم خلط بشوند و گم بشوند و ما تشخیص ندهیم که کدام مسئله واقعاً کلامی است.

این دو اشکالی بود که وارد شد. اشکال اول این‌که موضوع‌تان شامل بعضی از مسائلی که درباره موجود خارجی بحث نمی‌کنند شامل آن مسائل نمی‌شد. اشکال دوم این بود که قیدِ «علی قانونِ الاسلام» بسیاری از مسائل را خارج می‌کند، یا لااقل باعث می‌شود که ما مسئله کلامی را گم کنیم. حالا جوابِ هر دو اشکال را از مقاصد نقل می‌کند. تفتازانی از اشکال اول جواب داده است، گفته است این مباحثی که شما شمردید، همه‌شان خارج از کلام هستند و ما هیچ التزامی نمی‌دهیم که این مسائل را مسائل کلامی بدانیم، بلکه این مسائل را همه را خارج از کلام می‌دانیم. آن مباحثی که گفتید مربوط به نظر و دلیل است، آن‌ها را ما جزو مسائل نمی‌دانیم، جزو «مبادی» می‌دانیم. حالا یا مبادی تصوری یا مبادی تصدیقی. یعنی ما قبل از ورود در کلام باید یک مقدماتی را بدانیم که در کلام از این مقدمات استفاده کنیم. حالا یا قبل از ورود بدانیم یا در ضمن مسائل بدانیم، بالاخره مقدماتی هستند که ما را در کشفِ مسائل و کشف حقایق کمک می‌کنند. آن‌ها همه می‌شوند مبادی، چه تصوری باشند چه تصدیقی. آن مباحثی که ما درباره نظر داریم، یا مباحثی که درباره دلیل داریم، همه از همین قبیل هستند یعنی مسائل نیستند مبادی هستند.

تعریف مبادی تصوری و تصدیقی در کلام

قبلاً عرض کردم که ما چندین بحث در علم کلام داریم، یکی درباره نظر است که «النظر الصحیح هل یفید العلم ام لا؟»[9] . یکی درباره دلیل است که «دلیل دلالتش به چه چیز هست؟». این‌ها مباحثی است که در علم کلام مطرح می‌شوند، در همان مقدمات بحث می‌شوند؛ یعنی اولی که وارد علم کلام می‌شویم این مباحث را مطرح می‌کنیم. این‌ها مسائل کلامی هستند، در حالی که وجود موضوع در آن‌ها لازم نیست. موضوع‌شان وجودی است، اما وجودش در خارج لازم نیست، بلکه کافی است که شما وجودش را فرض کنید. با وجود فرضی می‌توانید حکم را بیان کنید. احتیاج ندارد که وجودش در خارج باشد. این‌گونه مسائل را هم گفتیم از علم کلام خارج هستند، چون موضوع عبارت بود از «الموجود فی الخارج» و این مسائل موضوع‌شان «الموجود فی الخارج» نیست.

جوابی که داده می‌شود این است که بله قبول می‌کنیم، این‌ها مسئله کلامی نیستند. چون موضوع‌شان با موضوع کلام هماهنگی ندارد. موضوع کلام موجود در خارج است، موضوع این‌ها وجود خارجی‌اش معتبر نیست. پس مسئله کلامی نیستند، بلکه جزو مبادی هستند. این‌ها را ملتزم می‌شویم قبول می‌کنیم. گفتید مسائلی که درباره معدوم یا حال بحث می‌کنند، این‌ها هم خارج از کلام می‌شوند؟ می‌گوییم بله این‌ها هم خارج از کلام هستند. این‌ها جزو «ملحقاتِ» کلام هستند. یعنی مسائلی هستند که ما به مناسبت درباره‌شان بحث می‌کنیم. وقتی وارد بحث وجود شدیم، مناسب است که درباره عدم و حال هم که یک طوری با وجود مرتبط هستند بحث کنیم. پس بحث مستقیماً در خود وجود نیست بلکه در لواحق و مناسباتِ وجود است. به همین جهت مسائلی هم که درباره عدم بحث می‌کنند ملحق و مناسب با مسائل کلام هستند، جزو مسائل کلام نیستند.

پذیرش اشکال توسط تفتازانی و دفاع از موضوعیت موجود

توجه می‌کنید که تفتازانی در این جواب ملتزم به اشکال می‌شود. در واقع این جواب نیست، قبول کردنِ اشکال است. اشکال را قبول می‌کند می‌گوید آن‌هایی که شما خارج کردید آن‌هایی هستند که واقعاً مسئله نیستند. ولی دفاع هم کرد از موضوعیت؛ موضوع را قبول کرد که موضوع است. مستشکل می‌خواست با این اشکال موضوع بودن را خراب کند. تفتازانی تسلیم اشکال شد و کاری کرد که موضوع بودن خراب نشود. موضوعِ کلام الموجود هست، شما گفتید که این موضوع شامل بسیاری از مباحث نمی‌شود، می‌گوییم بله شامل نمی‌شود ولی آن مباحث هم مباحث نیستند. آن‌ها یک چیزهای دیگر هستند، نباید هم شامل بشود. پس این جوابی که تفتازانی داده است در عینی که تسلیم اشکال است، در عین حال مستشکل را رد می‌کند. یعنی ثابت می‌کند که موضوع به موضوعیت خودش باقی است و اشکالی بر موضوع وارد نمی‌شود.

«وأجاب في شرح المقاصد عن الأوّل»[10] ؛ از اشکال اول این‌چنین جواب داده است: « بأنّا لا نسلّم »؛ ما قبول نداریم که این مباحثی که شما به عنوان نقض برای ما شمردید، لا نسلّم که این‌ها از مسائل کلام باشند. بلکه مباحث نظر و دلیل، که این‌ها را شما از کلام خارج دانستید، ما هم از کلام خارج می‌دانیم، مسئله قرارشان نمی‌دهیم. این‌ها «من مبادیهِ»، از مبادی کلام هستند. یعنی قبلاً بحث می‌کنیم درباره نظر، درباره دلیل، تا این‌که بتوانیم در زمانی که وارد مسائل شدیم از آن مباحث گذشته‌مان استفاده کنیم. پس مباحث گذشته حالت مقدمیت دارد برای مباحث آینده، به این جهت جزو مبادی به حساب می‌آید نه جزو مسائل.

بحث از معدوم و حال به مثابه لواحق مسئله وجود

اما شما گفتید بحث درباره معدوم و حال هم از مسائل کلام نباید باشد، بنابراین موضوع نباید الموجود بما هو موجود قرار داده شده باشد. جواب ما این است که بحث از معدوم و حال از مسائل نیست. بنابراین موضوعِ کلام را همان الموجود قرار بدهیم اشکالی ندارد. و بحث معدوم و حال از «لواحقِ» مسئله وجود است، نه خود مسئله کلامی. خب چرا از لواحق مسئله وجود را بحث می‌کنید؟ چرا اصلاً مطرحش می‌کنید این را که از لواحق است؟ « توضيحاً للمقصود وتتميماً له »[11] ، یعنی تتمیماً للمقصود. طرح این مسائلی که خارج از کلام هستند و ملحق به وجود هستند، به‌خاطر این است که مقصود را درباره وجود کاملاً توضیح بدهیم و مقصود را تمام کنیم، از چه راهی؟ از راهِ « بالتّعرض لما يقابله ». می‌خواهیم متعرض مقابلِ وجود که معدوم یا حال است بشویم تا بحث‌مان درباره وجود هم کامل بشود هم کاملاً روشن بشود.

خب نتیجه‌ی جواب تفتازانی این شد که مسائلی که درباره معدوم و حال و نظر و دلیل بحث می‌کنند، این‌ها هیچ‌کدام مسئله کلامی نیستند، حالا یا مبادی هستند یا ملحقات هستند. «لا یُقال» می‌گوید که بعضی مسائلی که درباره معدوم بحث کردند بالیقین و بالاتفاق جزو مسائل کلام هستند، جزو ملحقات نیستند. شما مسائل مربوط به معدوم را جزو ملحقات قرار دادید، در حالی که بسیاری از مسائل مربوط به معدوم ، هم به اجماع، هم بالبداهه (یعنی چیزی که قبول کردیم) همه‌ی این‌ها جزو مسائل کلام است، جزو ملحقات نیستند. مثلاً بحثی که درباره اعاده معدوم داریم. بحث اعاده معدوم یکی از مباحث کلامیِ بسیار مهم و مفصلی است که اصلاً بحث معاد بر این متوقف است. نمی‌شود از مسائل کلام بیرونش کرد و گفت جزو ملحقات است.

ضرورت بحث اعاده معدوم در تبیین مسئله معاد

آیا اعاده معدوم جایز است تا این‌که بدنی که معدوم شده است دوباره برگردد؟ خب نفس معدوم نمی‌شود. درباره نفس اعاده معدوم را نداریم. در معاد متکلمین قائل هستند که هم نفس برمی‌گردد هم جسم برمی‌گردد؛ برخلاف فلاسفه که نفس را قبول دارند که به معاد می‌رود، جسم را در آن اشکال دارند. ولی متکلمین همه‌شان می‌گویند هم نفس می‌رود در معاد هم جسم می‌رود. نفس از بین نرفته است، لذا عودی لازم ندارد؛ از این دنیا منتقل شده است به آن دنیا. ولی بدن از بین رفته است. چطوری دوباره عود داده می‌شود؟ این معدوم چطوری عود داده می‌شود؟ همان بدن هم باید باشد، همان بدن دنیایی باید باشد نه مانندش. غزالی می‌گوید مانندش باشد کافی است. ولی متکلمین می‌گویند مانند کافی نیست، همان بدن دنیایی باید باشد. اگر بخواهد همان بدن دنیایی باشد اعاده معدوم می‌شود. خب اعاده معدوم تا بحثش منقح نشود که ما نمی‌توانیم وارد معاد بشویم. بنابراین بحث اعاده معدوم یکی از مسائل، مسائل علم کلام است.

یک بحث دیگر داریم درباره استحاله تسلسل. تسلسل ممتنع است. ممتنع یعنی چه؟ یعنی معدوم است. پس این هم یک نوع ارتباطی با عدم دارد. و اگر بحث تسلسل ثابت نشود، بسیاری از مباحث کلام خراب می‌شود. اصلاً اثبات واجب‌تعالی به وسیله تسلسل است و الا خب ممکن است کسی بگوید شما این حوادث را مرتبط بکنید با حوادث قبلی، حوادث قبلی را با حوادث قبلی، هرگز به یک موجود قدیم یا به یک موجود واجب نرسید. این ممکن است کسی ادعا کند. متکلم از راه تسلسل ابطال می‌کند. می‌گوید نمی‌شود نرسید، باید یک جا ختمش کنید تا تسلسل لازم نیاید. بنابراین باید بحثِ امتناع تسلسل را مطرح کند، در حالی که امتناع تسلسل یک امر عدمی است؛ امتناع، امر عدمی است. در بحث جواهر و اعراض متکلم وقتی بحث می‌کند درباره جسم، حرف فیلسوف را رد می‌کند. فیلسوف می‌گوید که جسم مرکب است از صورت و هیولا؛ متکلم می‌گوید اصلاً ما هیولا نداریم، منکر هیولا می‌شود. خب نفی هیولا که یکی از مسائل ما است، مسئله کلامی است، در حالی که این مسئله خودش اصلاً نفی است، نفی الهیولی خودش نفی است. پس درباره منفی بحث می‌کنیم، درباره معدوم بحث می‌کنیم. این سه مسئله همان‌طور که توجه کردید، مسائلِ مربوط به معدوم هستند و در عین مربوط بودن به معدوم، مسئله کلامی هستند بالقطع والیقین. شما چطور این‌ها را جزو ملحقات قرار دادید؟

بازخوانی مسائل عدمی بر محور احوال موجود

تفتازانی جواب می‌دهد. جوابش این است که این‌ها از مسائل واقعی کلام هستند، ملحقات نیستند. ولی این‌ها درباره معدوم بحث نمی‌کنند، این‌ها همه درباره موجود بحث می‌کنند. شما تعبیرتان تعبیری است که این مسائل را عدمی می‌کند، تعبیر را عوض کنید مسائل وجودی می‌شود. درباره اعاده‌المعدوم بگویید: «هل الوجود یُوجد مرّه ثانیه؟ هل الموجود یُوجد مرّه ثانیه؟» این‌طوری مطرح کنید. چرا می‌گویید اعاده المعدوم جایز است ام لا؟ بگویید هل يعاد بعد العدم؟ آن موجودی که موجود بوده است آیا دو مرتبه موجود می‌شود؟ بحث اصلاً بر می‌گردد به وجود که اصلاً بحث از عدم نداریم. یا بگویید که مثلاً آیا « وهل يتسلسل إلى غير النهاية؟ » آیا می‌شود یک موجودی را به تسلسل مبتلا کنیم لا الی نهایه؟ باز هم بحث رفت بر روی وجود. یا در نفی هیولا بگویید: « وهل يتركّب الجسمُ من الهيُولى والصّورة؟ » این یک امر وجودی است، اصلا مسائل را طوری مطرح کنید که هیچ اشاره ای به عدم نداشته باشد. پس این مسائل، مسائل کلام است و یقینا هم مسائل کلام است، جزء ملحقات نیستند، اما این که جزء مسائل کلام هستند این است که درباره وجود بحث می کنند. شما تعبیرتان را عوض کردید به نظر می رسد که مربوط به عدم هستند، در حالی که تعبیر درست این هست که ما می گوییم، یعنی طوری تعبیر کنید که مسائل، مسائل وجودی شوند، واقعا جزء مسائل کلامی شوند نه ملحقات کلام.

(شاگرد: نامفهوم

استاد: کجاست بحث معدوم؟

شاگرد: آن صفحه جزو لواحق بود. این صفحه جزو مسئله‌اش شد؟

استاد: بحث معدوم یعنی هر چه که درباره معدوم بحث می‌کند، از قبیل اعاده معدوم، از قبیل استحاله تسلسل، از قبیل نفی الهیولا؛ این‌ها همه درباره معدوم بحث می‌کنند، چون هیولا معدوم است، درباره‌اش داریم بحث می‌کنیم. تسلسل معدوم است، درباره‌اش بحث می‌کنیم. معدومی که بحث می‌کنیم اعاده معدوم، یک بحث مستقیم درباره معدوم نداریم. آن بحث‌المعدوم والحال یعنی همین مسائلی که درباره معدوم بحث می‌کنند از قبیل اعاده المعدوم، از قبیل استحاله التسلسل، از قبیل نفی الهیولا، که همه‌شان دارند درباره معدوم بحث می‌کنند. این‌ها جزو ملحقات هستند. آن مباحثِ بحث‌المعدوم اشاره دارد به این مباحث، نه بحث‌المعدوم خودش یک مسئله خاصی باشد، که موضوعش شده باشد المعدوم. بله یک هم‌چین مسئله‌ای در فلسفه داریم «المعدوم المطلق لا یُخبر عنه»[12] که این یک مسئله در فلسفه است، در کلام این مسئله را ظاهراً نداریم. حالا اگر هم داشته باشیم حالا یک مسئله است. این را می‌گوید جزو ملحقات است.

هر بحثی که درباره معدوم داریم، یعنی در مصادیق معدوم، نه در خودِ معدوم. در مصادیقِ معدوم که یکی‌اش مثلاً تسلسل است، یکی‌اش هیولا است و یا فرض کنید درباره خودِ المعدوم که اعاده المعدوم باشد، همه‌ی این مباحث را تفتازانی به نحوی جزو ملحقات حساب کرد. این مستشکل می‌گوید این‌ها جزو ملحقات نیستند، این‌ها واقعاً مسئله هستند جزو ملحقات نیستند. جوابی که تفتازانی می‌دهد این است که این‌ها درست است، جزو مسئله هستند ولی در واقع مربوط به وجود هستند، مربوط به عدم نیستند. آن وقت آن که درباره معدومِ خالص باشد، «المعدوم المطلق لا یُخبر عنه»، این را دیگر نمی‌شود برگرداند به وجود. این را ناچار باید ملحق ‌به‌ مسئله قرارش داد. چون المعدوم المطلق لا یُخبر عنه اگر به وجود برگردانید محمول عوض می‌شود، یعنی اصلاً مطرح نمی‌شود، نمی‌شود مطرحش کرد. این حتماً باید موضوعش المعدوم باشد، بدونِ دست کاری. اگر این‌طور است، مسئله کلامی دیگر نیست به نظرِ تفتازانی، بلکه ملحق‌به‌کلام است).

شاگرد: نامفهوم

استاد: عرض کردم یعنی الوجود یُوجد مرّه ثانیه، اعاده معدوم را عوض می کنیم، آن قابل عوض شدن هست. اما المعدوم لایخبر عنه قابل عوض شدن نیست، چون اصلا این محمول بر معدوم حمل می شود و نمی شود موضوعش که معدوم است، را عوض کرد اما اعاده را می شود عوض کرد. خود اعاده را هم می توانیم عوض کنیم، مره ثانیة بگوییم چون اعاده یعنی وجود مرة ثانیه، این وجود مرة ثانیه را بر معدوم بار نکنید، بر موجود بار کنید. موجود که وجود داشت آیا مرة ثانیه می تواند وجود داشته باشد؟ می بینید که شدنی است و می توانید در اعاده معدوم موضوع را که معدوم است عوض کنید و محمول آن را هم درست کنید. اما در المعدوم لا یخبر عنه نمی شود موضوع را عوض کرد زیرا اگر موضوع عوض شود محمول نه تنها لفظ که معنایش هم عوض می شود. در حالی که در اعاده المعدوم لفظ عوض شد، معنا عوض نشد.

چگونگی ورود مسائل عدمی در قلمرو کلام و فلسفه

« لا يقال: بحث إعادة المعدوم، واستحالة التّسلسل، ونفي الهيولى، وأمثال ذلك »[13] این‌ها « من المسائل قطعاً »، یعنی جزو مسائل هستند، جزو ملحقات نیستند. شما این‌ها را چگونه داخل در کلام می‌دانید در حالی که موضوع‌شان عدمی است؟ اشکال در این مسائل باقی است. شما اشکال را حل کردید مسائل عدمی را جزو ملحقات گرفتید، بله، آن‌هایی که می‌توانند ملحقات باشند اِشکالی در آن‌ها نیست. ولی آن که حتماً جزو مسائل است، آن را چطوری می‌توانید جزو مسائل قرارش بدهید با این‌که موضوعش معدوم است؟ با این‌که موضوعش معدوم است چگونه جزو مسائل است؟ جواب ایشان این است که موضوع این‌ها معدوم نیست.

« لأنّا نقول: هي » یعنی این‌گونه مسائلی که یقیناً جزو مسائل کلام هستند، این‌ها « راجعة إلى أحوال الموجود ». این مسائل یک جوری به احوال موجود بر می‌گردند؛ اگرچه به ظاهر احوالِ معدوم به حساب آمده‌اند، ولی در باطن احوالِ موجود هستند و ما مسئله را به یک صورت دیگر طرح می‌کنیم، می‌بینید که مسئله بحث در احوال موضوع می‌شود. «بأنّه» به این صورت که شأن این است که اینگونه بحث می کنیم که « هل يعاد بعد العدم؟ » («الموجود» نمی‌خواهد، ضمیر «یُعاد» بر می‌گردد به الموجود). « هل يعاد بعد العدم؟ »؛ « وهل يتسلسل إلى غير النهاية؟»یتسلسل» ضمیرش برمی‌گردد به موجود). هر دو توجه می‌کنید که بحث در موجود است. « وهل يتركّب الجسمُ من الهيُولى والصّورة؟» بحث درباره «یترکب» است، درباره جسم است که آن هم موجود است. پس موضوع در هر صورت موجود است. این‌ها را که من تند می‌خوانم توضیح هم نمی‌دهم چون می‌بینید بحث‌ها آسان است، بیشتر از این نمی‌خواهم معطلش بکنم.

البته این را من یادم رفت در جلسه گذشته عرض بکنم حالا عیبی ندارد در این جلسه یادآوری کنم؛ این اشکالی که بر کلام وارد شد عیناً در فلسفه هم وارد می‌شود. این‌که موضوع شما «الموجود بما هو موجود» است در حالی که بعضی مسائل‌تان درباره عدم بحث می‌کنند؛ در فلسفه هم هست. فلسفه هم موضوعش «الموجود بما هو موجود» است در حالی که بسیاری از مباحثش هم درباره عدم است. آن‌ها یکی از دو جواب را می‌توانند بدهند. یا این‌که این مسائل مربوط به عدم را جزو ملحقات قرار بدهند همان‌طور که تفتازانی گفت؛ یا چون موجود به وجود ذهنی را فلاسفه قبول دارند، بگویند منظورمان از موجودی که موضوع فلسفه است اعم از ذهنی و خارجی است. در این صورت هم مسائلی که درباره وجود خارجی بحث می‌کنند در موضوع فلسفه داخل هستند، هم مسائلی که درباره معدومِ خارجی و موجودِ در ذهن بحث می‌کنند داخل در مسائل فلسفی می‌شوند. مشکل در فلسفه زودتر از کلام حل می‌شود؛ یا جزو ملحقات قرارش می‌دهیم یا این‌که موضوع فلسفه را عام می‌گیریم، اعم از موجود خارجی و ذهنی.

تبیین صدرالمتألهین پیرامون موضوع فلسفه و مفهوم وجود

البته بنا بر حرفِ صدرا در جلد ۶ اسفار، آنجایی که با فرزند سید سند درگیر می‌شود که او معتقد می‌شود که موضوع فلسفه موجود خارجی است، موجود خارجی را موضوع فلسفه قرار می‌دهد، صدرا بر می‌گردد می‌گوید موضوع فلسفه موجود خارجی نیست، عام است. اعم از آن‌چه که ما الان داریم فرض می‌کنیم قرارش می‌دهد. می‌گوید موجود خارجی یک، موجود ذهنی دو، مفهوم وجود سه؛ چون مفهوم را هم اضافه می‌کند صدرا. مفهوم وجود نه وجود خارجی‌اش است نه وجود ذهنی، مفهوم وجود است، که البته به لحاظی می‌شود وجود ذهنی. ولی ببینید وجود ذهنی این است که یک ماهیت بیاید در ذهن موجود بشود، آن می‌شود وجود ذهنی. وجود خارجی ماهیت در خارج است. این را می‌گوییم وجود ذهنی وجود خارجی. مفهوم را به این لحاظ موجود ذهنی نمی‌دانیم اگرچه به معنای عامش موجود ذهنی هست، چون مفهوم هم در ذهن موجود می‌شود.

ولی وجود ذهنی اطلاق می‌شود بر ماهیتی که در ذهن وجود گرفته است؛ وجود خارجی اطلاق می‌شود بر ماهیتی که در خارج موجود شده است. البته در این مورد برای واجب‌تعالی که وجود خارجی هست ماهیت ندارد، یا ماهیتش عین وجودش است. اما مانند مفهوم را اگر به این لحاظ که در ذهن آمده است و وجود ذهنی گرفته است ملاحظه کنید این هم می‌شود موجود ذهنی. اما یک بار نه شما خود مفهوم را ملاحظه می‌کنید کاری به وجودش ندارید، این باز یک چیز جدید می‌شود. البته عرض می‌کنم این هم به یک صورتی می‌شود در موجود ذهنی داخل کرد. صدرا می‌گوید که بحثِ ما در فلسفه می‌تواند در موجودات خارجی باشد، در موجودات ذهنی باشد، در مفاهیم باشد. چون مفاهیم هم بالاخره داخل در الموجود هستند، که ایشان بحث را بسیار عام کرده است و درست هم همین است. موضوع فلسفه را نباید اختصاص داد به موجود خارجی یا موجود ذهنی؛ باید چنان عام قرارش داد که اگر بحث از مفهوم وجود هم کردیم مسئله فلسفی باشد، بحث از واقع وجود هم کردیم مسئله فلسفی باشد.

تعمیم موضوع کلام بر اساس وجود ذهنی و خارجی

« ولو سلّم»؛ دقت کنید این «ولو سُلّم» مرتبط است به قبل از «لا یُقال». مرتبط به قبل از «لا یُقال»؛ این «لا یُقال... لأنا نقول» به‌صورت یک جمله معترضه این وسط آمده است. عبارتِ که ما داشتیم که جوابِ تفتازانی که قبل از «لا یُقال» داده بود این بود که بحث معدوم و حال «من لواحق مسألة الوجود» است، تمام شد. این «ولو سُلّم» می‌گوید حالا اگر کسی بگوید جزو ملحقات نیست، باید جزو مسائل باشد، چه کنیم؟ اگر قبول کنیم که این‌ها جزو لواحق نیستند، جزو مسائل هستند چه‌طوری جواب بدهیم اشکال را؟ اشکال شد که مسائل مربوط به عدم و مسائل مربوط به حال این‌ها جزو کلام نیستند چون مربوط به وجود نیستند، مربوط به موضوع کلام نیستند. جواب شما چیست؟ جواب ما اول این بود که جزو ملحقات است. حالا اگر آن جواب را قبول نکردید، گفتید نه جزو ملحقات نیستند همه جزو مسائل هستند. جواب ما این است که اگر وجود ذهنی را قبول کردیم، موضوع کلام را عام قرار می‌دهیم که هم شامل وجود ذهنی بشود، هم شامل وجود خارجی بشود و نتیجتاً مباحث مربوط به معدوم مباحث مربوط به وجود ذهنی بشود و وارد علم کلام بشود. به این صورت ما علم کلام را، موضوع علم کلام را عام می‌گیریم که همه‌ی مسائل را شامل بشود، چه مسائلی که موضوع‌شان موجود است در خارج، چه مسائلی که موضوع‌شان معدوم است یا حال است، ولی هر دو موجود در ذهن هستند. چون موجود قرار شد اعم باشد از موجود ذهنی و خارجی. قهراً همه‌ی این مسائل به این ترتیب وارد علم کلام می‌شوند.

یا این‌طوری می‌گوییم، یا اگر این را نگفتیم و وجود ذهنی را قائل نشدیم، معتقد می‌شویم که این‌گونه مسائل از علم کلام خارج است. اشکالی هم ندارد، ما علم کلام را منحصر می‌کنیم به مباحثی که درباره وجود خارجی مطرح است، و آن مباحث هم کم نیستند. یک چند مسئله که تعدادشان خیلی زیاد هم نیست باقی می‌مانند که این‌ها را باید از علم کلام اخراج کرد. اخراج کردن‌شان هم مشکلی تولید نمی‌کند. « ولو سلّم أنّها من المسائل»، بر فرض قبول کنیم که این‌گونه مسائلی که درباره معدوم یا درباره حال بحث می‌کنند، قبول کنیم که این‌ها از مسائل کلام هستند، « فكثير من المتكلمين »، کثیری نه اکثر، « فكثير من المتكلمين يقولون ; بالوجُود الذّهني»؛ قائل به وجود ذهنی هستند. جمهورشان منکر وجود ذهنی هستند و الا غالب کثیرشان قائل به وجود ذهنی هستند. «فعندهم»، این «فعندهم» نباید سر خط نوشته شده باشد. «فعندهم»، (دنباله‌ی «ولو سلّم» است)، در نزد کسانی که قائل به وجود ذهنی هستند «يصحّ جعل الموجود من حيث هو أعمّ من الخارج والذّهني موضوعاً للكلام». می‌توانیم موجود را موضوع کلام قرار بدهیم؛ موجود به حیث این‌که اعم از خارجی و ذهنی، یعنی موجود عام را موضوع کلام قرار می‌دهیم. بنابراین می‌توانیم در کلام هم از موجود خارجی بحث کنیم هم از موجود ذهنی بحث کنیم. آن‌هایی که معدوم هستند و حال هستند اگرچه موجود خارجی نیستند ولی موجود ذهنی هستند. پس بحث از آن‌ها می‌شود بحث از موضوع کلام و نتیجتاً آن‌ها می‌شوند مسائل کلامی.

عدول از موضوع موجود به موضوع معلوم در علم کلام

« ومن لم يقل بالوجود الذّهني»، (این هم نباید سر خط نوشته شده باشد)، اما کسانی که قائل به وجود ذهنی نیستند (آن شخصی که قائل به وجود ذهنی است این‌چنین جواب بدهد)، « ومن لم يقل بالوجود الذّهني »، کسی که قائل به وجود ذهنی نیست « فعليه العدول من الموجود إلى المعلوم ». این‌ها یا باید مسائل را خارج کنند از علم کلام، یا باید موضوع را عوض کنند. ولی مسائل را خارج از علم کلام نمی‌کنند به دلیل این‌که گفتیم « ولو سلّم أنّها من المسائل ». اگر قبول کنند که این‌ها از مسائل هستند و خارج از کلام نیستند، باید یک تدبیری به کار بگیرند که این‌ها جزو مسائل بشود. تدبیرشان یا باید این باشد که وجود ذهنی را قبول کنند که این‌ها قبول ندارند، یا باید موضوع را عوض کنند. موضوع «الموجود بما هو موجود» بود، عوضش کنند بگویند «المعلوم بما هو معلوم». «المعلوم» دیگر شامل معدوم و حال هم می‌شود، همان‌طور که شامل موجود می‌شود. المعلوم اوسع است از الموجود. یعنی المعلوم مانند الموجود المطلق است (الموجود مطلقاً)، یعنی چه موجود ذهنی چه خارجی. « ومن لم يقل بالوجود الذّهني »، کسی که قائل به وجود ذهنی نیست « فعليه العدول »، بر او است برای این‌که مسئله را مسئله کلامی بکند، مسائل مربوط به عدم را مسائل کلامی بکند، باید عدول کند « من الموجود إلى المعلوم ». باید از موجود به معلوم عدول کند و موضوعی را که موضوع قرار می‌داد معلوم قرار بدهد، کما سیأتی در صفحه هشتاد.

(شاگرد: معلوم یعنی بحثش در دو تا معدوم، یعنی هر معدومی که علم به آن تعلق بگیرد، می‌شود موجودِ کلام؟ هر معلومی که من بخواهم، هر چه باشد، می‌شود موضوع علم کلام... هر معدومی؟

استاد: بله؛ یعنی درباره معدوم اگر محمولات کلامی آمد، می‌شود مسئله کلام. الان محمولات که نیاوردید که هیچ دیگر. شما درباره معلوم نه هر بحثی بکنید می‌شود مسئله کلام. مثلاً معلوم، کلمه و کلام هم معلوم است. بحثی که می‌کنید درباره اعراب و بنایش، این‌که مسئله کلامی نیست. درباره معلوم هر بحث کلامی بکنید می‌شود مسئله کلام. نه هر بحثی بکنید. معلوم موضوع کلام است، مگر در هر موضوعی باید هر بحثی کردید بیاید جزو همان علم؟ در کلمه و کلام مباحث دیگری داریم که اصلاً ربط به نحو ندارد. از یک حیث خاصی بحث می‌کنند. در کلام هم همین‌طور است، از معلوم در حیث خاصی بحث می‌کنند. بقیه‌اش باشد فردا


logo