« فهرست دروس
درس شوارق - استاد محمدحسین حشمت‌پور

88/02/31

بسم الله الرحمن الرحیم

نقد نظریه تمایز علوم به واسطه محمولات/مقدمه /علم کلام

 

موضوع: علم کلام/مقدمه /نقد نظریه تمایز علوم به واسطه محمولات

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع: نقد و بررسی نظریه تمایز علوم به واسطه محمولات

طرح اشکال: ادعای تمایز علوم به واسطه محمولات

فرمودند که تمایز علوم به تمایز موضوعاتشان است. معترضی اعتراض کرد و ادعا نمود که تمایز علوم باید به توسط محمولات باشد. این مطلب را ابتدائاً به‌عنوان یک احتمال (مساوی با احتمال ما) بیان کرد و بعد هم با بیانی، احتمال خودش را بر احتمال ما ترجیح داد.

یعنی در «لا یقال»[1] دو مطلب ذکر شد. مطلب اول این بود که اختلاف علوم به اختلاف مسائل است و مسائل دو رکن دارند: یکی موضوع و یکی محمول. بنابراین اختلافی که از ناحیه مسائل می‌آید، می‌تواند از ناحیه موضوعات باشد و می‌تواند از ناحیه محمولات باشد. چرا شما ادعا کردید که اختلاف علوم به اختلاف موضوعات است و به اختلاف محمولات نیست؟ در حالی که محمولات در این امر با موضوعات مساوی‌اند.

بعد هم ادعای دومش را مطرح کرد که با ادعای دومش فعلاً کاری نداریم.

پاسخ اول: لزوم تکثر علم واحد در صورت تمایز به محمولات

حالا می‌خواهیم وارد جواب از ادعای اول بشویم. از ادعای اول، ایشان دو تا جواب ذکر می‌کنند.

جواب اول این است که اگر ما بخواهیم به محمولاتِ مسائل توجه کنیم، یک علم به چند علم تقسیم می‌شود. نمی‌توانیم وحدت یک علم را حفظ کنیم. وحدت موضوع باعث وحدت علم می‌شود، اما ما محمولاتمان را نمی‌توانیم در یک امر جامعی جمع کنیم و واحد کنیم و بگوییم علم واحد است؛ چونکه اعراض ذاتیه‌ای که در مسائل ذکر می‌شوند، گوناگون‌اند.

ما اگر بخواهیم اختلاف علوم را به اختلاف محمولات بدانیم، لازمش این است که هر علمی به چند علم تقسیم بشود؛ چون در هر علمی اعراض ذاتیه مختلفی ما داریم و این اعراض ذاتیه را نمی‌توانیم جمع کنیم که در یک امر جامعی وارد کنیم. موضوع‌های مختلف در مسائل داریم، ولی موضوع‌ها را یک‌جا می‌کنیم که آنجا می‌شود «موضوع علم». اما محمولات را نمی‌توانیم جمع کنیم؛ بنابراین محمولات متکثر می‌مانند.

اگر امتیاز علوم به محمولات باشد، خب این امتیاز در خودِ مسائلِ علم هم هست. خودِ محمولاتِ علم هم از هم ممتاز‌اند. پس هر علمی باید باز به چند علم تقسیم بشود. شاید در بعضی علوم به تعداد مسائل، ما علم پیدا کنیم (به تعداد مسائل، ما اعراض ذاتی یا محمولات داشته باشیم). حال اگر بخواهد همه این محمولات عامل تمیز باشند، لازمش این است که این تمیز درونِ خودِ هر علمی هم بیاید و علم را به چند علم تقسیم کند.

پس توجه کردید که عامل تمایز را اگر «موضوع» قرار دادیم، چون موضوع هر علمی واحد است، دیگر خودِ علم چند تا نمی‌شود، چون موضوعش واحد است. وقتی این علمی که واحد است با علم دیگری که واحد است تمایز پیدا می‌کنند، از طریق موضوع است.

اما اگر ما تمایز را به محمولات قرار بدهیم، می‌آییم درونِ خودِ هر علمی هم که توجه می‌کنیم، می‌بینیم محمولات مختلف داریم و تمایز بین این محمولات هست. و چون قرار شد که تمایز محمولات باعث تمایز علوم بشود و تعدد محمولات باعث تعدد علوم بشود، این محمولاتِ علمِ واحد هم چون متعدد است، باید علم واحد را به علم متعدد تقسیم کند.

آن وقت ضابطه مشخصی دیگر برای علوم نداریم، شاید بتوانیم بگوییم هر مسئله‌، یک علم جداست، یا چند مسئله را مثلاً کنار هم جمع کنیم و بگوییم علم جداست. به‌خصوص که ممکن است عوارض ذاتی بعدها کشف بشود که دیگران کشف نکرده‌اند؛ خب آن هم باز یک علم جدیدی باید تشکیل بدهد.

بالاخره ما نمی‌توانیم علم را واحد کنیم اگر بخواهیم اتحاد و اختلاف را به محمولات نسبت بدهیم. البته اتحاد را که نمی‌شود به محمولات نسبت داد؛ الان بحث معترض هم این نبود که اتحاد را به محمولات نسبت بدهیم، بلکه اختلاف را می‌گفت. می‌گفت تمایز علوم را به تمایز محمولات بگیرید. تمایز را اگر ما به تمایز محمولات بگیریم، در خودِ علوم نظم و انضباط به هم می‌خورد و لازم می‌آید که هر علمی چندین علم باشد.

این اشکال اولی است که ایشان می‌کند. البته تتمه همین اشکال دارد که وقتی رسیدیم عرض می‌کنم. اشکال اولی است که بر بخش اولِ «لا یقال» وارد می‌شود. بله، جواب از «لا یقال» (همان اشکال اول بر بخش اول «لا یقال» درست است دیگر) می‌شود جواب اول «لا یقال».

تطبیق با متن:

صفحه ۵۷ رسیده بودیم، سطر هجدهم (یعنی آخرین سطر).

« لأنّا نقول»[2] (در جواب لا یقال[3] این‌چنین می‌گوییم): « حينئذ»[4] (یعنی در این هنگامی که محمولات بخواهند تمایز علوم را به عهده بگیرند) « لاينضبط أمر الاتّحاد والاختلاف» (امر اتحاد و اختلاف منضبط نمی‌شود. اگر موضوع باشد، چون موضوع همه موضوعات مسائل را جمع می‌کند، می‌تواند اتحاد را به عهده بگیرد و در هر علمی هم از علم دیگر (از موضوع علم دیگر) تمیز پیدا کند و تعدد علوم را هم به عهده داشته باشد. اما اگر بخواهیم بیاییم سراغ محمولات، اولاً اتحاد را نمی‌توانیم درست کنیم، ثانیاً اگر اختلاف محمولات را لحاظ کنیم، هر علمی خود به چند علم تقسیم می‌شود).

« ويكون كلُّ علم علوماً جَمّة» (این را اشکال جدا نمی‌گیریم، این را تکمیل همین « لاينضبط أمر الاتّحاد والاختلاف» و تفسیر این قرار می‌دهیم. هر علمی علوم کثیره می‌شود؛ « جَمّة » یعنی کثیره. هر علمی علوم کثیره می‌شود). « ضرورة اشتماله على أنواع جَمَّة من الأعراض الذّاتيّة » (زیرا بدیهی است که هر علمی مشتمل است بر انواع کثیری از اعراض ذاتیه. اگر قرار شد از اعراض ذاتی هر نوعش علمی درست کند، پس لازم می‌آید که هر علمی به خاطر داشتن انواع مختلف از اعراض ذاتیه، بشود انواع علوم و علوم متعدد).

و این «واضح‌البطلان» است. چون دیگر لازمش (همان‌طور که عرض کردم) این است که شاید بتوانیم بگوییم هر مسئله‌ای، علمی است. علوم خیلی متکثر می‌شوند و ارتباطشان با هم قطع می‌شود؛ ارتباط مسائل با همدیگر قطع می‌شود و بسیاری از این تدوین‌هایی که داریم به هم می‌خورد.

ریشه‌یابی مغالطه: اشتراک لفظی در واژه «علم»

خب این تتمه‌ای که برای اشکال اول داریم: « والغلط، إنّما نشأ من عدم تفرقة بين العلم بمعنى الصّناعة ». این تتمه اشکال اولی است که بر بخش اول «لا یقال»[5] وارد کردیم (یعنی هنوز وارد اشکال دوم و جواب دوم نشدیم).

تتمه‌اش این است که گاهی لفظی مشترک است و این اشتراک باعث مغالطه می‌شود. یا خودمان به غلط می‌افتیم بر اثر اشتراک، یا دیگری را به غلط وامی‌داریم. عوامل مغالطه را گفته‌اند سیزده تاست که چند تای آن لفظی و چند تای آن معنوی است. یکی از عوامل، «اشتراک» است که می‌توان گفت تقریباً شایع‌ترین عامل است. بیشترین عاملی که انسان را به مغالطه وادار می‌کند، همین اشتراک لفظ است.

لفظی چون مشترک است، آدم می‌خواهد حکم این معنا را بیان کند، اشتباهاً می‌رود سراغ حکمِ معنای دیگر. چون لفظ مشترک هر دو معنا به ذهن می‌آید، آدم تفکیک نمی‌کند و حکم این معنا را اشتباهاً به آن معنای دیگر می‌دهد و نتیجتاً بحثی را که تعقیب می‌کند، بحث اشتباهی درمی‌آید؛ اصطلاحاً می‌گویند به مغالطه گرفتار شد.

در این «لا یقال» هم به خاطر اشتراک، شخص معترض گرفتار مغالطه شده است. او وقتی که وارد بحث شد گفت: «اختلاف علوم به اختلاف مسائلشان است». این را بحث کرد، بعد گفت: «چون مسائل دو رکن دارند (یکی موضوع و یکی محمول)، بنابراین اختلافی که از ناحیه مسائل می‌آید، را به هر کدام از دو رکن نسبت دهید ممکن است و هیچ کدام بر دیگری ترجیحی ندارد، می تواید بگویید اختلاف علوم از ناحیه مسائل است و اختلاف مسائل هم از ناحیه موضوعات است یا اختلاف مسائل از ناحیه محمولات است. به هر کدام نسبت دهید اشکالی ندارد. وقتی اختلاف مسائل از ناحیه موضوعات شد، اختلاف علوم هم از ناحیه موضوعات است، اگر اختلاف مسائل از ناحیه محمولات شد، اختلاف علوم هم از ناحیه محمولات می شود

تفکیک دو معنای علم:

اول بحثی که وارد شد ادعا کرد که اختلاف علوم به اختلاف مسائل است. ما می‌خواهیم همین ادعا را خراب کنیم؛ همین که گفت اختلاف علوم به اختلاف مسائل است و بعد هم ادامه داد. ما همین ادعا را می‌خواهیم خراب کنیم. می‌گوییم که «علم» یعنی چه؟ علم دو معنا دارد:

۱. یکی علم به معنای «صناعت»؛ علم کلام یعنی صناعت کلام. به تعبیر واضح‌تر یعنی این مسائلِ مدونه در یک کتاب. این می‌شود علم. این یک معنا برای علم که علم یعنی «مسائل مدونه».

۲. یکی هم یک معنای دیگری برای علم این است که علم یعنی «صورت حاصله» (البته معنای سوم هم داریم به معنای «ملکه» که آن توضیح داده می‌شود بعداً؛ آن را حالا فعلاً کارش نداریم).

پس یک معنا برای علم داریم که عبارت است از «مسائل مدونه» و معنای دوم عبارت است از «صورت حاصله».

ما که می‌گوییم تمایز علوم به تمایز موضوعات است و مسائل را مطرح نمی‌کنیم، به خاطر این است که علم را به اصطلاح اول در نظر داریم؛ یعنی علم به معنای «مسائل مدونه». وقتی علم به معنای مسائل مدونه را با علمِ دیگر (به معنای مسائل مدونه) ملاحظه می‌کنیم، دیگر مسائل با هم مقایسه نمی‌شوند؛ چون مسائل متعددند، نمی‌توانیم مقایسه کنیم. آنچه که مسائل را در خودش جمع می‌کند ـ که موضوع است ـ با آن یکی دیگر که مسائل دیگر را در خودش جمع کرده ـ که موضوع است ـ با هم مقایسه می‌شوند، آن وقت دیده می‌شود که تمایز بینشان هست.

یعنی از اول ما سراغ مسائل نمی‌آییم؛ می‌رویم سراغ چیزی که مسائل را جمع کرده باشد. چون مسائل قابل مقایسه با هم نیستند محمولاتشان ؛ از موضوع که بگذریم، محمولات قابل مقایسه نیستند. یکی مثلاً در اعراب دارد بحث می‌کند، یکی دارد در حرکت جسم بحث می‌کند؛ اصلاً این‌ها چه ارتباطی به هم دارند که با هم مقایسه بشوند؟ یا اگر هم مقایسه بشوند، یک درهم‌ریختگی به وجود می‌آید که به دلیل کثرتِ این مسائلِ مختلف، آن مقایسه بسیار سنگین می‌شود.

اما اگر ما بخواهیم مسائل را همه را جمع کنیم در موضوعشان و موضوعاتشان را هم جمع کنیم در «موضوع علم»، امر واحدی در این علم خواهیم داشت و امر واحدی هم در علم دیگر خواهیم داشت؛ این دو تا را مقایسه می‌کنیم، بعد مشخص می‌شود.

پس اگر مراد از علم «صناعت» باشد ـ که همین هم مراد ماست و بعداً هم تصریح می‌کنیم به اینکه مراد ما در اینجا همین است، مرادمان از علم همان صناعت است یعنی مسائل تدوین شده ـ اگر مراد این باشد، اصلاً نباید برویم سراغ مسائل؛ نباید بگوییم اختلاف علوم به مسائل است، بلکه باید بگوییم اختلاف علوم به موضوعات است. چون در مسائل مدونه، همه مسائل مدونه با هم شدند یک علم، همه مسائل مدونه دیگر هم با هم شدند یک علم. وقتی این دو علم را که با هم مقایسه می‌کنیم، سراغ مسائل دیگر نمی‌رویم.

بله، اگر مرادمان از علم معنای دوم باشد (علم یعنی صورت حاصله)، خب حالا ما در این کتابی که مثلاً ۱۰۰ تا مسئله در آن تدوین شده، ما در این کتاب بحث می‌کنیم و درسش را می‌خوانیم؛ آخر سر ۱۰۰ تا مسئله در ذهنمان می‌آید. ۱۰۰ تا مسئله یعنی ۱۰۰ تا صورت. هر مسئله یک صورت علمی به ما می‌دهد و قرار است که این صورت‌های حاصله هر کدامشان علم باشند. آن‌وقت شما حق دارید بگویید مسائل از هم جدا هستند چون صورت‌ها از هم جدا هستند؛ چون از هر کدام از مسائل شما صورتی گرفتید.

آن وقت در این علومی که ملاحظه می‌کنید، علم‌ها با هم مختلف‌اند (یعنی صورت‌ها با هم مختلف‌اند) چون هر کدام از مسئله خاص گرفته شده است. اینجا می‌توانید بگویید علوم مختلف‌اند چون مسائل مختلف‌اند؛ چون شما صورت‌ها را از این مسائل گرفتید. علومتان (یعنی این صور) می‌گویید این علوم مختلف است، چرا؟ چون منشأشان که آن مسائل است مختلف است. این درست است.

ولی علوم به معنای تدوین شده (مجموعه مسائل تدوین شده) مختلف‌اند چون مسائلشان مختلف است، این حرف درستی نیست. اگر شما علم را به معنای صورت حاصله بگیرید، اختلاف این صُوَر به اختلاف مسائل هست، چون این صُوَر از آن مسائل گرفته شده‌اند؛ وقتی که آن مسائل مختلف باشند، این صُوَر هم مختلف‌اند. پس اختلاف صُوَر به اختلاف مسائل است، اگر علوم به معنای این صُوَر حاصله باشد.

اما اگر علوم را به معنای این مجموعه مسائل مدونه در این [علم] و مجموعه مسائل مدونه در آن [علم] باشد، اینجا دیگر نمی‌شود گفت اختلاف به مسائل است. اینجا باید اختلاف را به امر واحدی که بتواند عهده‌دار تمام مسائل باشد و این مسائل را جمع کند (اختلاف را باید به او نسبت بدهید) و آن «موضوع» است.

پس شما که رفتید سراغ محمولات و سراغ مسائل و گفتید اختلاف علوم به اختلاف مسائل است، در ذهنتان آن علوم به معنای صُوَر آمده؛ در حالی که ما در بحثمان علوم به معنای مجموعه مسائل مدونه بود. پس این اشتراک لفظی که در علم داشتیم شما را به اشتباه انداخت، شما را سوق داد به اینکه سراغ مسائل بروید و از آن بحث اصلی ما جداتان کرد. بحث اصلی ما در علومی بود که به معنای مسائل مدونه باشد.

بعد ایشان علاوه می‌فرماید: علاوه بر اینکه حالا شما گرفتار غلط شدید، اگر بخواهید همین علومی که در ذهنتان آمده مورد بحث قرار بدهید (یعنی بگویید این صُوَر را می‌خواهم ببینم اختلافشان به چیست؟ اگر این را بخواهد مورد بحث قرار بدهد) هر مسئله‌ای می‌شود علم، نه آنکه گروهی از مسائل بشوند علمی. و ما هر علمی را چند علم کنیم؟ آخه اشکال اول ما این بود که (در یک خط قبل گفتیم این بود که) لازم می‌آید که هر علمی چند علم بشود. حالا می‌گوییم لازم می‌آید که هر علمی به تعداد مسائل علم بشود. اگر ۱۰۰ تا مسئله دارد یک علم، بشود ۱۰۰ علم؛ اگر ۱۰۰۰ تا (مسئله) دارد یک علم، بشود ۱۰۰۰ علم.

قبلاً می‌گفتیم یک محمولات مشترکی داریم، حالا آن محمولات مشترک مجموعاً می‌شوند یک علم، محمولات مشترک دیگر می‌شود یک علم. مثلاً در یک علم ممکن است شما ۱۰۰ تا مسئله داشته باشید، ولی این ۱۰۰ تا مسئله با هم در محمولات (بعضی‌هایشان) شریک باشند که مجموعاً مثلاً فرض کنید ۲۰ تا مسئله از این (۲۰ تا محمول) از پیش دربیاید؛ این یک علم می‌شد ۲۰ علم. اما حالا می‌خواهیم بگوییم که یک علمی که ۱۰۰ تا مسئله دارد باید باشد ۱۰۰ علم. بدتر از آن می‌شود که قبلاً گفتیم. چون الان می‌خواهد شما علم را عبارت از صورت حاصله بگیرید و صورت حاصله در هر مسئله‌ای فرق دارد با صورت حاصله از مسئله دیگر. پس به تعداد هر مسئله‌ای که در هر علمی داریم، باید آن علم را منشعب کنیم به علوم مختلف؛ و این دیگر وضعش بدتر می‌شود، یعنی مشکل قوی‌تر می‌شود.

تطبیق با متن:

«والغلط، إنّما نشأ من عدم تفرقة بين العلم بمعنى الصّناعة»[6] (در نسخه‌ای داریم «انما نشأ من عدم التفرقة بین العلم»، در یک نسخه با الف و لام است، در یک نسخه با تنوین؛ هر دوش درست است). « والغلط، إنّما نشأ من عدم تفرقة بين العلم بمعنى الصّناعة » (و خط پایین) «وبين العلم بمعنى حصول صورة الشيء».

مغالطه‌ای که برای شما پیش آمده ناشی شده از اشتراک و اینکه شما فرق نگذاشتید بین این دو معنای علم. فرق نگذاشتید بین علم به معنای صناعت (یعنی جمیع مباحث متعلقه به یک موضوع خاص که این مورد بحث ماست، این‌چنین علمی) و بین علم به معنای حصول صورت شیء (که این مورد به بحث ما نیست). شما فرق بین این دو تا نگذاشتید. اگر اولی را که مورد بحث ماست لحاظ می‌کردید، اصلاً سراغ مسائل نمی‌رفتید. این دومی را لحاظ کردید که رفتید سراغ مسائل. چون دومی یعنی صُوَر؛ صُوَر هم حاصل از مسائل است. اگر صُوَر اختلاف دارند به خاطر این است که مسائل اختلاف دارند. آن‌وقت درست است که بگویید علوم اختلافشان به مسائل است (علوم به معنای صُوَر اختلافشان به مسائل است، نه علوم به معنای صناعات؛ علوم به معنای صناعات اختلافشان به مسائل نیست).

« ولو أُريد هذا » (این دارد اشکال را تقویت می‌کند. « ولو أُريد هذا » یعنی این علم به معنای دوم اگر اراده بشود که علم به معنای حصول صورت ما باشد) « لكان كلّ مسألة علماً على حدّة » (یعنی فاجعه بزرگتر می‌شود؛ لازم می‌آید که هر مسئله علم باشد، نه هر گروهی از مسئله تدوین شده).

اختلافش به اختلاف محمول است، نه اینکه این مسئله نه با این مسئله نحو فرق دارد به خاطر اختلاف محمول... این را نمی‌گوید. می‌گوید این علم نحو که مجموعه‌ای از مسائل است با آن علم صرف که مجموعه مسائل هست، با هم اختلاف به محمولات دارند؟ می‌گوییم نه؛ این اگر این علم را مطرح می‌کند، اختلافشان به محمولات نیست. بله، علم به معنای تصور، اختلافشان به محمولات (اختلافشان به مسائل) هست؛ اما این علمی که ما الان مورد بحثمان است و شما هم نظر به همین علم دارید که علم مدون است، این اختلافش به محمولات نیست. آن علم به معنای صُوَر حاصله اختلافش به محمولات و مسائل است، ولی آن نه مورد بحث ماست و نه شما به آن توجه دارید.

سئوال: علم به اصطلاح مسائل مدون را کسی حصول صورت شیء نمی‌داند، به صورت لفظ اینجا دارد می‌گوید.

پاسخ: بله عرض کردم، یعنی علم دو معنا دارد: یکی علم مدون (این را دیگر صورت حاصله نمی‌گویند)، یکی هم صورت حاصله (که این دیگر علم مدون نیست). این دو تا با هم فرق دارند. منتها کسی اگر به صورت حاصله توجه کند، می‌تواند بگوید صُوَر فرق دارند چون مسائل فرق دارند؛ علوم (صُوَر، یعنی علوم) فرق دارند چون مسائل فرق دارند. خب حرف درستی است؛ صُوَر از این مسائل گرفته شده، اگر مسائل فرق نداشتند صُوَر فرق نداشتند. صُوَر فرق دارند چون مسائل فرق دارند. اگر شما یک مسئله را دو بار توجه کنید، ازش صورت حاصله بگیرید، این دو تا صورت بر هم منطبق می‌شوند، دو تا صورت نمی‌شود. پس معلوم می‌شود مسائل فرق دارند که دو تا صورت در ذهن من آوردند. اگر مسئله ۱۰ بار ملاحظه بشود، ۱۰ تا صورت رو هم می‌آید و این ۱۰ تا صورت می‌شوند یکی. وحدت مسئله باعث وحدت صورت است، تعدد مسئله باعث تعدد صورت است. این را قبول داریم که چون مسائل مختلف‌اند، علوم (یعنی علوم به معنی صُوَر) مختلف شدند. اگر کسی این ادعا را بکند حرفش درست است.

ولی نه ما درباره صُوَر حاصله بحث داریم و نه «لا یقال»[7] نظرش به صُوَر حاصله است. هر دومان بحثمان در آن مجموعه مدون است. حرفمان این است که این مجموعه مدون با آن مجموعه مدون به چی فرق دارد؟ نمی‌شود گفت به مسائل فرق دارد. ولی اگر علوم به معنای صُوَر بود، می‌شد گفت به مسئله فرق دارد. ما بحثمان در مجموعه مدون است. «لا یقال» هم با اینکه توجه به مجموعه مدون دارد، ولی ناخودآگاه رفته سراغ آن صُوَر حاصله؛ یعنی حکمی را که روی صُوَر حاصله است برداشته [آورده] روی مجموعه مدون. اشتراک [لفظ] او را به غلط انداخته.

سئوال: این طور که هر مسئله جزئی هم می‌شود یک علم.

پاسخ: همین دیگر، هر مسئله جزئی می‌شود یک علم.

سئوال: [شاید] نظر مستشکل از آن جهت این سخن [است] که سیر تاریخی سیر علوم را در نظر می‌گرفت، سخن درستی باشد. اگر ما در هنگام [تأسیس] علم باشیم، در هنگامی که علم مدون نشده ما علمی را می‌شناسیم بعداً مسئله آن [را تدوین] کنیم، نه اینکه بعد از تدوین ما [آن را] بشناسیم و داخل این صناعت کنیم، بعد از تدوین داریم بحث می‌کنیم. اما اگر ما قبل از تدوین باشیم مسلماً به آن محمولات ناظر هستیم که شما یک مجموعه‌ای را تحت عنوان یک علم در می آورید

پاسخ: بله، الان البته بحث مستشکل مطلق است و این که حتماً نظرش قبل از تدوین است یا بعد از تدوین است، از عبارتش مشخص نمی‌شود. ولی وقتی می‌گوید اختلاف علوم (یعنی همین علوم رایج ، یعنی همین علوم مدون) چون این مستشکل هرچه هست خودش قبل از تدوین علوم که نبوده؛ بعد از تدوین علوم دارد توجیه می‌کند که این علومی که تدوین شدند اختلافشان به چیست. نه [اینکه] من می‌خواهم علمی تدوین کنم. بله اگر خودش می‌خواست علمی تدوین کند به همین صورتی که خودش گفت [سیر می‌کرد]. می‌خواهد بگوید این علوم مدون چطور با هم اختلاف دارند. قبول دارد که علم نحو یک علم جداست و علم صرف یک علم جداست؛ یعنی این علوم تدوین شده‌ای را که قبلاً تدوین شدند، الان این‌ها را دارد لحاظ می‌کند و درش بحث می‌کند. می‌گوید چرا این شده علم نحو، آن شده علم صرف؟ چرا دو تا جدا شدند؟ می‌گوید چون محمولاتشان جداست. ما گفتیم چون موضوعاتشان جداست، ایشان می‌گوید چون محمولاتشان جداست. یعنی دارد توجیه می‌کند علوم مدونه را، نه اینکه می‌خواهد راهی برای تدوین علوم یاد بدهد. این‌طور که شما می‌فرمایید این است که می‌خواهد راهی برای تدوین علوم یاد بدهد؛ ولی اگر تدوین علوم در اختیار خودش [بود] شاید علم نحو را ۳ تا علم می‌کرد. ولی الان دارد بحث می‌کند که این علم نحوی که یک علم است با علم صرفی که یک علم است از کجا فرق پیدا کردند؟ آیا از ناحیه محمولات یا از ناحیه موضوع؟

اشکال دوم: ناتوانی محمولات در تبیین «نحوه اختلاف» علوم

خب اشکال دومی که ما بر بخش اول کلام این «لا یقال» داریم این است که ما در اختلاف علوم به این اکتفا نکردیم که دو علم با هم اختلاف دارند، بلکه به نحوه اختلافشان هم توجه کردیم و گفتیم اختلاف یا تباین است یا تداخل است یا جوری است که با هم نسبتی دارند. بالاخره یک نحوه اختلاف را هم بیان کردیم.

شما بر فرض قبول کنیم که موفق بودید در آن تلاشی که کردید و اختلاف را به توسط محمولات قرار دادید (بگوییم در این مسئله شما به حق رسیدید)، نحوه اختلاف را از طریق محمولات چطوری توجیه می‌کنید؟ اختلاف را از ناحیه موضوعات ما توجیه کردیم، نحوه اختلاف را هم از نحوه اختلاف موضوعات به دست آوردیم؛ گفتیم اگر موضوعات متداخل‌اند علوم متداخل [اند]، اگر موضوعات متباین‌اند علوم متباین [اند] و هکذا. شما می‌گویید اختلاف به [واسطه] محمولات است؛ خب نحوه اختلاف را هم باید به محمولات منتسب کنید. حالا ما اولاً قبول نکردیم که اصل اختلاف به محمولات باشد، ثانیاً بر فرض قبول، [حتی اگر] قبول کنیم که اصلِ اختلاف به محمولات است، نحوه اختلاف را از طریق محمولات چطور به دست می‌آوریم؟ دیگر تباین و تناسب و این‌ها اگر بخواهد آنجا درست بشود، مشکل درست می‌کند.

ما در نحوه تباین (در نحوه اختلاف) ؛ احتیاج به دو چیز داریم که این دو چیز را در «موضوع» داریم، [اما] در «محمول» هیچ‌کدامش را نداریم.

شرط اول مقایسه: تعین و تشخص طرفین مقایسه

یکی اینکه یک امر معینی باید در مقابل ما باشد که این امر معین را با امر معین دیگر بسنجیم؛ ببینیم تداخل دارند، تباین دارند [یا] چیز دیگر. در موضوع این کار را می‌کنیم؛ می‌بینیم که یک امر معین از این طرف، یک امر معین از آن طرف [هست]، این دو تا را (معین، این دو تا را) کنار هم می‌گذاریم، بعد مقایسه می‌کنیم، می‌گوییم این دو تا علم تداخل دارند یا این دو تا علم تباین دارند یا تناسب دارند. امر معین در اختیارمان است؛ موضوع معین است. چون معین است به ما اجازه می‌دهد که در مقایسه دو موضوع، نحوه اختلاف علم را به دست بیاوریم.

اما محمولات چی؟ محمولات معین نیستند که؛ به قول ایشان «لا حصر لها» (محمولات غیرمنحصرند). به‌خصوص که ممکن است یک محمولاتی بعدها هم اضافه بشود که الان در ذهن ما نیست. آن‌وقت چطوری شما محمولات را با هم می‌سنجید و نحوه اختلاف را می‌گیرید؟ یک امر با یک امر که سنجیده نمی‌شود؛ یک [امر] پراکنده می‌خواهد با [امر] پراکنده سنجیده بشود.

مگر اینکه بگویید من دانه‌دانه محمولات این علم را با دانه‌دانه محمولات آن علم می‌سنجم. [اگر] این‌طور باشد که خیلی خراب می‌شود؛ چون یک محمول با محمول دیگر ممکن است متداخل باشد، یک محمول با یک محمول دیگر ممکن است متباین باشد. آن‌وقت این را متباین می‌دانید به لحاظ آن محمول، یا متداخل می‌دانید به لحاظ آن محمول؟ به کدام آن محمول توجه می‌کنید؟

[اگر] اضافه کنید، موضوع را عوض نمی‌کند؛ مسئله‌ای برای همین موضوع است، بیان می‌کند. بنابراین موضوع چون مشخص است و معین هم هست، بعدها تغییر نمی‌کند؛ می‌شود مقایسه کرد و نحوه اختلاف دو علم را از طریق نحوه اختلاف موضوع تعیین کرد. ولی در محمولات این مشکل را داریم.

این مطلب اول که در موضوع هست [و در محمول نیست]. این شرط اول برای مقایسه که در موضوع هست، در محمول نیست. شرط اول «تعین» بود که موضوع متعین است، محمول متعین نیست.

پاسخ به سؤال: مقایسه مسائل درون یک علم

سئوال: شرط دوم... اشکال در مسائل خود یک علم... چطور محمول همین علم با محمول یک مسائل دیگر از همین علم سنجی می‌کنید...

پاسخ: نمی‌خواهیم... ما این کار را نمی‌کنیم. ما فقط موضوعات را می‌سنجیم.

سئوال: در مسائل یک علمی را عرض می کنم. این که گفته شد در دو مسئله بود. عرض [کردم] مثل کلام، محمولاتش متوافق [بود]، فرق کرد، اتحاد به موضوع بود. وقتی محمولاتش که فرق می‌کند، همین نسبت باید در مسائل خود یک علم هم [باشد].

پاسخ: اگر خواستیم انجام بدهیم اشکالی پیش نمی‌آید. یعنی اگر خواستیم در آن دو مسئله از یک علم نسبت‌سنجی بکنیم و مقایسه و نحوه اختلاف دو مسئله را ببینیم، می‌توانیم به موضوعشان توجه کنیم، می‌توانیم به محمولشان توجه کنیم. البته نوعاً به موضوع توجه می‌شود؛ یکی درباره مثلاً فرض کنید که مطلق جسم بحث می‌کند، یکی درباره جسم فلکی بحث می‌کند؛ می‌گوییم این دو مسئله متداخل‌اند و [به] موضوعشان توجه می‌کنیم، می‌گوییم متداخل‌اند. اگر به محمولاتشان هم توجه کردیم مشکلی به وجود نمی‌آید؛ از طریق محمولات هم می‌توانیم متداخل یا متباین قرارشان بدهیم. آن مشکل نیست، چون دو تا مسئله است.

ولی این که داریم عرض می‌کنیم [مقایسه] مسائل مختلف از یک علم با مسائل مختلف از یک علم [دیگر است]. این مقایسه‌اش از طریق محمول مشکل است. مقایسه‌اش از طریق موضوع مشکل نیست، چون موضوع یکی است، و آن معین است؛ موضوع آن یکی هم یکی است، معین است؛ مقایسه مشکل ندارد. اما محمولات [اگر] بخواهند مقایسه بشوند مشکل دارند. اما در دو مسئله که شما فرض می‌کنید (دو مسئله از یک علم) هم می‌شود محمولاتشان را مقایسه کرد (چون معین‌اند)، هم می‌شود موضوعاتشان را مقایسه کرد (چون معین‌اند) و اختلاف (نحوه اختلاف) را از طریق یکی از این دو مقایسه به دست آورد.

شرط دوم مقایسه: بیّن یا مبیّن بودن طرفین

این شرط اول بود برای به دست آوردن نحوه اختلاف که عرض کردیم در موضوع موجود است و در محمولات موجود نیست.

شرط دوم این است که شیئی که مقایسه می‌شود با شیء دیگر، یا باید «بیّن» باشد (یعنی از اول بدیهی باشد) یا «مبیّن» باشد (یعنی بدیهی نیست، ولی به وسیله‌ای بیان شده). آن‌وقت این امر مبیّن که در اختیار من قرار گرفت، با امر مبیّن دیگر یا امر بیّن دیگر که در اختیار من بود مقایسه می‌شود؛ آن‌وقت نحوه اختلاف از این مقایسه به دست می‌آید و بعد هم نحوه اختلاف به علم نسبت داده می‌شود.

این شرط در موضوع هست، در محمول نیست. در موضوع، شما یا موضوعتان بیّن (بدیهی) است، مثل مثلاً موضوع فلسفه که «الموجود بما هو موجود» است (بدیهی است، احتیاج به تعریف ندارد)؛ یا مبیّن است، در یک جا بیان کرده. مثلاً جسم موضوع علم طبیعی است؛ این بیّن نیست بلکه مبیّن است. یعنی در یک جا بیان شده؛ در یکی از مسائل علم الهی ما جسم را بیان کردیم (جسم موجودی است مرکب من الهیولی و الصورة). تبیین شده، بعد از اینکه تبیین شده آمده موضوع علم طبیعی قرار گرفته. بنابراین موضوعات ما یا بیّن‌اند یا مبیّن. شرط دوم را که برای مقایسه و به دست آوردن نحوه اختلاف لازم داشتیم، این را در موضوع می‌بینیم؛ اما در محمولات چی، محمولات نه بیّن‌اند نه مبیّن. بعد از اینکه علم تمام شد، تازه محمولات به دست ما می‌آیند [و] محمولات مبیّن می‌شوند؛ چون تمام محمولات باید با استدلال برای موضوعات ثابت باشند. همه محمولات را ما برای موضوعات اثبات می‌کنیم و با اثبات محمول بر موضوع، این مسئله درست می‌شود. این مسائل باید اثبات بشوند. بعد از اینکه ما علم را خواندیم [و] تمام شد، تازه محمولات پیش ما مبیّن می‌شوند.

عدم کفایت تصور اجمالی برای نسبت‌سنجی

سئوال: [آیا] تصور اجمالی‌شان کافی است؟

پاسخ: تصور اجمالی برای نسبت‌گیری به چه درد می‌خورد؟

سئوال: نامفهوم

پاسخ: برای نسبت‌گیری چه؟ حالا تصور؛ بالاخره تصور هم که بکنید، وقتی می‌خواهید دو چیز [را] نسبت‌گیری بکنید و نحوه اختلاف را بفهمید، [آیا] تصور اجمالی کافی است؟ یعنی [اگر] شما حیوان و انسان را ملاحظه کنید، از کجا می‌فهمید که بینشان نسبت عموم و خصوص مطلق است؟ باید تصور درست داشته باشید. محمولات، همه را تصور اجمالی می‌خواهید بکنید؟ پس تصور اجمالی هم از همان طریق موضوع است. باز هم حرف برمی‌گردد به اینکه موضوع‌ها دارند با هم مقایسه می‌شوند.

اگر تصور اجمالی محمولات را بخواهید داشته باشید، همان تصور موضوع [را] دارید که تصور اجمالی محمولات را خواهید داشت. باز هم مقایسه بین محمولات نمی‌کنید؛ بین آن موضوعی [مقایسه] می‌کنید که تصور اجمالی محمولات را به شما می‌دهد. ولی حرف این است که تصور اجمالی در نسبت‌گیری کافی نیست؛ تصور تفصیلی لازم است. یعنی شما باید تمام محمولات را با تمام [محمولات دیگر] مقایسه کنید؛ یعنی تفصیلاً این را بدانید، تفصیلاً آن را بدانید، بعد مقایسه کنید. در حالی که تفصیلاً نمی‌دانید؛ آخر که علم تمام می‌شود می‌فهمید.

لزوم شناخت تمایز پیش از ورود به علم

ما در هر ورود در هر علمی می‌توانیم بفهمیم که این علم با علم دیگر فرق دارد [و] نحوه فرقش هم چیست. از کجا می‌توانیم بفهمیم قبل از ورود در علم؟ از موضوع می‌توانیم بفهمیم.

بله، بعد از تمام شدن علم و به دست آوردن محمولات، اگر بخواهیم مقایسه کنیم و اگر بخواهیم نسبت‌گیری کنیم (از اشکالی که قبلاً گفتیم، از آن صرف‌نظر کنیم) اشکالی پیش نمی‌آید؛ بله، مبیّن است و این‌ها را می‌توانیم با هم مقایسه کنیم و نحوه نسبتی که بینشان هست [را] بگیریم. این برای بعد [از] علم است، ولی ما این کار را بعد از علم نمی‌کنیم، قبل از علم می‌کنیم. اینکه نسبت‌گیری قبل از علم می‌شود و نحوه اختلاف قبل از علم به دست می‌آید، نشان می‌دهد که آنی که دارد با دیگری مقایسه می‌شود، امری است بیّن یا مبیّن؛ و این‌چنین امری فقط موضوع [است]، محمول نیست.

جمع‌بندی شرایط مقایسه و ناتوانی محمولات

خب این دیگر روشن شد. دو تا شرط ما در مقایسه و نسبت‌گیری و تبیین نحوه اختلاف داریم؛ یعنی اگر بخواهیم دو چیز را با هم مقایسه کنیم و نحوه اختلافشان را بفهمیم، این دو چیز اولاً باید معین باشند، ثانیاً باید بیّن یا مبیّن باشند. این دو شرط را ما داریم؛ این دو شرط در موضوع حاصل [است]. پس [می‌توانیم] بین دو موضوع نسبت‌گیری کنیم و نحوه اختلافشان را به دست بیاوریم و بگوییم علم هم همین نحوه اختلاف را دارد.

اما این دو شرط در محمول حاصل نیست؛ هیچ‌کدامش در محمول حاصل نیست. بنابراین نمی‌توانیم محمولات را با هم مقایسه کنیم و نحوه نسبت را از محمولات به دست بیاوریم؛ بعد بگوییم این نحوه نسبت در بین خود علوم هم هست، که بگوییم مثلاً نسبت تباینی بین این دو محمول است، پس نسبت تباینی بین دو علم است. ما اصلاً نمی‌توانیم بین دو محمول مقایسه کنیم و نحوه اختلاف را تشخیص بدهیم، زیرا که دو محمول اولاً معین نیستند، ثانیاً بیّن یا مبیّن نیستند.

رابطه اثبات وجود و تعریف حقیقی (مراتب تعریف)

بعد در ذیل همین که محمولات در اول علم بیّن یا مبیّن نیستند، مطلبی را اشاره می‌کند که این مطلب را من الان ناچارم عرض کنم. در ذیل همین بحث که محمولات بیّن یا مبیّن نیستند (بعد از تمام شدن علم مبیّن می‌شوند)، در ذیل این، مطلبی را ذکر می‌کند.

آن مطلب این است که قاعده‌ای داریم که هرگاه ما وجود شیئی را بدانیم، او را به تعریف حقیقی تعریف می‌کنیم. چون می‌دانید که در مطالب (که مطلب «ما» هست و مطلب «هل» هست و مطلب «لِم») در این سه مطلب ما ترتیب کارمان این است: اول «مای شارحه» را می‌گوییم، بعد «هلیت بسیطه» را می‌گوییم، بعد «مای حقیقیه» را می‌گوییم.

یعنی اول یک توضیح مختصری (که ممکن است توضیح حقیقی هم باشد) از شیء می‌دهیم؛ منتها چون هنوز وجودش روشن نیست، این برای ما «مای شارحه» هست، یعنی شرح این اسم را می‌دهد. ولو به ظاهر حقیقت را بیان کرده، ولی این [را] نمی‌گوییم تبیین حقیقت، این را می‌گوییم شرح اسم. بعد اثبات می‌کنیم وجود این شیء را به «هلِ بسیطه». بعد که هلِ بسیطه آمد و این وجود شیء ثابت شد، آن‌وقت تعریف می‌کنیم به تعریف حقیقی. یا همان تعریف شرح‌الاسمی که قبل از اثبات هلِ بسیطه داشتیم، همان بعد از اثبات هلِ بسیطه می‌شود تعریف حقیقی؛ دیگر لازم نیست تعریف جدید کنیم، همان تعریف منسلب می‌شود تعریف حقیقی می‌شود. بعد هم دیگر هلِ مرکب است و بعد هم بحث «لِم» (ثبوت و اثبات) که این‌ها دیگر مورد بحث ما نیست؛ فقط مورد بحث ما همین سه تا بود که عرض کردم: اول «مای شارحه» است، بعد «هلیت بسیطه» است، بعد «مای حقیقیه» هست. بنابراین تعریفی که برای شیء قبل از اثبات وجود می‌آید، «تعریف شرح‌الاسمی» است و آن تعریفی که بعد از اثبات وجود می‌آید، «تعریف حقیقی» است. این یک قاعده‌ای [است که] داریم [و] در منطق گفته شده است.

حالا این قاعده را می‌خواهیم الان ازش استفاده کنیم. چونکه محمولاتِ علم قبل از شروع در علم اثبات وجود نشدند (یعنی وجودشان ثابت نشده برای موضوعات؛ بعد از تمام شدن علم ثابت می‌شود)، یعنی هلیت بسیطه‌شان اثبات نشده است. هر تعریفی که برای محمولات در صدر علم می‌آوریم، تعریف شرح‌الاسمی است که هنوز وجود این محمولات ثابت نشده است. بعد از تمام شدن علم، همین تعریفات می‌شوند تعریفات حقیقی.

در حالی که تعریف موضوع در همان صدر علم، تعریف حقیقی است؛ چون اثبات وجودش در یک علم دیگر (در علم فوق) شده است و ما در این علم از یک شیء موجود داریم بحث می‌کنیم. اگر تعریف کنیم، تعریف حقیقی است.

علت اینکه در صدر هر علمی تعریف موضوعش تعریف حقیقی است ولی تعریف محمولش تعریف حقیقی نیست (بلکه بعد از تمام شدن علم تعریف می‌شود)، علتش همین است که محمولات تا تمام نشدن علم تبیین وجود نشدند (یعنی هلیت بسیطه‌شان ثابت نشده). بعد از اینکه علم تمام شد، تازه می‌شوند «مبیّن»؛ چون تازه می‌شوند مبیّن، حالا تازه تعریفشان می‌شود تعریف حقیقی، ولی قبلاً تعریفشان تعریف شرح‌الاسمی بوده است.

این یک تتمه‌ای است که ایشان می‌چسباند به مطلب که ربطی به [اصل] بحث تمایز علوم ندارد. ایشان برای اینکه ثابت کند که محمولات در اول علم «بیّن» یا «مبیّن» نیستند، از این قاعده استفاده می‌کند. می‌گوید چون محمولات در صدر علم مبیّن نیستند، لذا تعریفشان تعریف حقیقی نیست. آخر که علم تمام می‌شود تعریفشان می‌شود تعریف حقیقی. اما موضوعات نه؛ از همان اول تعریفشان تعریف حقیقی است.

اشکال دوم بر نظریه تمایز به محمولات: لزوم تعین و تبیین در معیار تمایز

« وأيضاً »[8] (یعنی اشکال دوم بر اولِ کلامِ «لا یقال»[9] ) « مبنى الاتّحاد والاختلاف »[10] (یعنی محور اتحاد و اختلاف) « وما يتبعه » (آنچه که تابع اختلاف است؛ که تابع اختلاف « من التّباين والتّناسب والتّداخل » [است]. یعنی اگر اختلافی بین علوم باشد، یا به نحو تباین است یا تناسب یا تداخل. پس تباین و تناسب و تداخل تابع اختلاف‌اند؛ یعنی در ظرفی که اختلاف باشد یکی از [این] سه تا خواهد بود).

مبنای اختلاف و مبنای تابع اختلاف «يجب أن يكون أمراً» که مشروط است به دو شرط: شرط اول «معيّناً»، شرط دوم «بيّناً أو مبيّناً». این دو تا شرط را باید داشته باشد. چیزی که محور اختلاف است یا چیزی که محور نحوه اختلاف است، باید اولاً امر معین باشد، ثانیاً امر بیّن یا مبیّن باشد. (این مبیّن روشن است دیگر؛ بیّن یعنی خودش بدیهی باشد، مبیّن یعنی اگر بدیهی نیست اثباتش کرده باشید).

سئوال: نامفهوم

پاسخ: اول یعنی معین باشد؛ معین باشد یعنی متکثر نباشد. دوم بیّن باشد یا مبیّن باشد؛ یعنی وجودش اثبات شده باشد. فرق دارد با اینکه متکثر نباشد، ممکن است (شیء ای متکثر نباشد) وجودش اثبات نشده باشد. ما هم باید تعددش را از بین ببریم (واحدش کنیم) تا بتوانیم مقایسه کنیم، هم باید بعد از آن وحدت، اثبات وجود کنیم (یعنی بگوییم [این] موجود است) تا بتوانیم مقایسه کنیم. این دو تا با هم فرق دارند. بیّن یا مبیّن (یعنی بیّن است وجودش یا مبیّن است وجودش).

تفاوت وجود فی‌نفسه و وجود لغیره در موضوع و محمول

حالا وجود خودش (یعنی وجود فی‌نفسه‌اش) یا وجودش للموضوع؟ که الان بحث ما وجودش للموضوع است. محمولات باید وجودشان للموضوع ثابت بشود. موضوعات وجود فی‌نفسه‌شان ثابت بشود کافی است (موضوع وجود فی‌نفسه‌اش باید ثابت بشود). [اما] محمول وجودش للموضوع باید ثابت بشود؛ وجود فی‌نفسه‌اش هم کافی نیست. ممکن است وجود فی‌نفسه‌اش اول (قبل از علم) حاصل باشد، ولی آن کافی نیست؛ وجودش للموضوع که در مسائل اثبات می‌شود باید اثبات بشود.

لذا در آخر علم که می‌رسیم، ما وجود «کانِ ناقصه» را برای محمولات داریم. وجود «کانِ تامه» را ممکن است اول علم داشته باشیم، ولی این فایده ندارد. آنی که لازم است در محمولات، وجود کانِ ناقصه است (یعنی وجودشان للموضوعات، نه وجود فی‌نفسه‌شان، وجود لغیرهم).

انحصار شرایط تمایز در موضوع علم

«وذلك هو الموضوع». «ذلک» یعنی این امری که مشروط به این دو شرط است و این دو شرط را دارد. امری که این دو شرط را دارد «هو الموضوع» (هو الموضوع با ضمیر فصل آمده، خبر هم معرفه است، مفید حصر است). «ذلك هو الموضوع» یعنی فقط موضوع. نتیجه‌اش این می‌شود که محمول نیست.

یعنی در همین « ذلك هو الموضوع » ما دو تا ادعا داریم: یکی اینکه این دو تا شرط برای موضوع حاصل است؛ ادعای دوم اینکه این دو تا شرط برای محمول حاصل نیست. چون دیگر حصر یک نفی دارد یک اثبات دارد. اثباتش این است که این دو تا شرط برای موضوع هستند، و نفیش این است که این دو تا شرط برای محمول نیستند. آن‌وقت ما باید هر دو را بیان کنیم. ایشان دیگر آن اثباتش را بیان نمی‌کند (این دو تا شرط برای موضوع هست تبیین نمی‌شود، چون روشن است؛ موضوع معین است و [در] صدر هر علم هم تبیین شدند، هم معین‌اند، هم مبیّن. البته [در] صدر علم مبیّن نشدند، در علم فوق مبیّن شدند (جلوتر از صدر علم مبیّن شدند). اما در محمول که بخش نفی ماست، احتیاج به بیان داریم؛ یعنی می‌خواهیم ثابت کنیم که محمول اولاً معین نیست، ثانیاً مبیّن نیست.

« إذ لاضبط للأعراض الذّاتيّة » (تعلیل است برای اینکه محمول شرط اول را ندارد. دقت کنید چی عرض می‌کنم: «إذ لا ضبط» تعلیل است برای اینکه محمول شرط اول یعنی تعین را ندارد). « إذ لاضبط للأعراض الذّاتيّة، فلا حصر، بل لكلّ أحد أن يثبت ما استطاع » (این همش یک تعلیل است ، سر خط نادرست آمده). زیرا که اعراض ذاتیه ضبطی ندارند، تعیینی ندارند، معین نیستند. [چون] معین نیستند « فلا حصر » (منحصر نیستند). علی‌الخصوص که «لكلّ أحد أن يثبت ما استطاع» (هر کس هرچه دلش می‌خواهد می‌تواند به محمولات اضافه کند). عرض کردم ممکن است محمولات دیگری در آینده پیدا بشوند و بیایند جزو مسائل علم قرار بگیرند. [پس] می‌روند و آن‌ها دیگر نمی‌توانند هیچ‌وقت مقایسه بشوند. چرا؟ چون که معین نیستند. نه معین نیستند، هنوز موجود هم نیستند.

عدم تبیین محمولات پیش از علم

خب «وإنّما يتبيّن» (تعلیل است برای اینکه محمول شرط دوم را ندارد. این‌ها که جدا می‌کنم برای این است که روشن باشد. این نحوه تبیین عبارت باید به همین صورت باشد که جدا بشود این به کجا می‌خورد و آن به کجا، و خیلی مطلب راحت تر فهمیده می‌شود). «وإنّما يتبيّن تحقّقها في العلم نفسه» (محمول قبل از شروع علم بیّن یا مبیّن نیست. این مدعا، دلیل: «انما یتبین تحقق المحمولات فی العلم»؛ در خود علم ثابت می‌شوند، وجود محمولات در خود علم ثابت می‌شود، قبل از علم ثابت نیست. بعد از اینکه علم تمام شد می‌گوییم بله محمولات همه ثابت شدند؛ هر مسئله‌ای که تمام می‌شود می‌گوییم محمول این مسئله ثابت شد).

تفاوت تعریف موضوع و محمول در صدر علم

« ولهذا كانت حدودها في صدر العلم حدوداً رسميّة » (و به خاطر همین است که حدود محمولات در صدر هر علمی حدود رسمی است، یعنی اشاره به حقیقت ندارد. حدود رسمی همان شرح‌الاسمی است که عرض کردم، منظورش همان شرح‌الاسمی است). « ولهذا كانت حدودها في صدر العلم حدوداً رسميّة، ربما تصير بعد إثباتها حدوداً حقيقيّة » (که همین حدودی که [در] صدر علم حدود رسمی و تعریف رسمی هستند، همین‌ها بعد اثباتها - یعنی بعد اثبات محمولات - می‌شوند حدود حقیقیه. یعنی بعد از اینکه هلیت بسیطه محمولات را ما ثابت کردیم، همین حدود رسمی می‌شوند حدود حقیقی؛ یعنی شرح‌الاسم‌ها تبدیل می‌شوند به حدود حقیقی).

« بخلاف حدود الموضوع وأجزائه » (اما به خلاف حدود الموضوع و اجزای الموضوع. تعریفی که برای موضوع می‌آوریم یا تعریفی که برای اجزای موضوع می‌آوریم) « فإنّها حقيقيّة » (تمام این تعریف‌ها تعریف حقیقی‌اند [در] صدر علم. چرا؟ چون داریم چیزی را تعریف می‌کنیم که وجودش در علم فوق ثابت شده، و تعریفی هم که بعد از ثبوت وجود بیاید تعریف حقیقی است. تعریف موضوعات یا اجزای موضوعات بعد از تعریف، بعد از اثبات وجودشان است، بنابراین تعریف می‌شود تعریف حقیقی).

جمع‌بندی اشکالات بر بخش اول «لا یقال»

تا اینجا بر بخش اول «لا یقال»[11] دو تا اشکال وارد کردیم:

اشکال اول این بود که اگر شما بخواهید تمایز را به محمولات بدانید، تمام این علوم تدوین شده به هم می‌خورند؛ لازم می‌آید که علوم تدوین شده هر کدامشان چند علم بشوند.

و اشکال دوممان این بود که بر فرض که محمولات بتوانند اختلاف بین علوم را به عهده بگیرند، نحوه اختلاف را نمی‌شود به عهده محمولات گذاشت؛ چون محمولات نمی‌توانند نحوه اختلاف علوم را که تباین است یا تداخل است و امثال ذلک را تبیین کنند.

این دو تا اشکال بر بخش اول بود.

اشاره به اشکال بر بخش دوم «لا یقال»

اشکالی هم بر بخش دوم داریم که من فقط اشاره می‌کنم، چون فرصت نیست برای خواندن آن. اشکالی هم برای بخش دوم داریم که بخش دوم باید اولاً تبیین کامل بشود (تبیین شده بود در جلسه گذشته، بعضی‌ها خواستند که تبیین بیشتری بشود). اولاً باید تبیین کامل بشود، بعد از اینکه تبیین کامل شد آن‌وقت مشخص بشود که چه اشکالی بر ایشان داریم.

ایشان خلاصه حرفش این است که شما یا به «مسئله» توجه می‌کنید و ماده و صورت مسئله را تبیین می‌کنید، یا به «علم» توجه می‌کنید و ماده و صورت علم را تبیین می‌کنید. شما گفتید موضوع ماده است، محمول صورت است. توجهتان به مسئله بود که این را گفتید [یا] توجهتان به علم بود؟ به هر کدام توجه داشته باشید (هر کدام را که لحاظ کنید) حرفتان کاذب است. کاذب یعنی مخالف واقع. یعنی نه ماده مسئله موضوع است و محمول مسئله صورت، و نه [اینکه] موضوع را می‌توان ماده مسئله قرار داد و محمول را صورت مسئله؛ نه موضوع را می‌توان ماده علم قرار داد و محمول را صورت علم. بلکه چه در مسئله چه در علم، ماده چیز دیگری است، صورت چیز دیگری است.

پس آنچه که شما تحقیق کردید و خواستید که ترجیح بدهید تمایز (متمایز، ممیز) بودن محمولات را، آن تلاش بی‌فایده بود و [باطل]. ان‌شاءالله در جلسه آینده عرض [می‌کنیم].


logo