88/02/30
بسم الله الرحمن الرحیم
ضابطه تمایز و اتحاد علوم بر اساس موضوعات/مقدمه /علم کلام
موضوع: علم کلام/مقدمه /ضابطه تمایز و اتحاد علوم بر اساس موضوعات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
ضابطه تمایز و اتحاد علوم بر اساس موضوعات
پیش از این بیان شد که اختلاف علوم به اختلاف موضوعات، و اتحاد مسائل به وحدت موضوع بازمیگردد. برای این بحث، قاعدهای (ضابطهای) ذکر میکنیم که در پرتو آن، چگونگی اختلاف و اتحاد علوم روشن میشود؛ بدین معنا که مشخص میگردد در کجا باید به تعدد علوم قائل شویم و در کجا باید علم را واحد محسوب کنیم.
در بیان این ضابطه گفته میشود: آنچه ما درباره آن بحث میکنیم، یا «واحد» است و یا «متعدد».
۱. اگر متعدد باشد، یا جهت وحدت دارد و یا جهت وحدت ندارد.
۲. اگر هم واحد باشد، یا جهت کثرت دارد و یا جهت کثرت ندارد.
۳. در صورت تعدد و داشتن جهت وحدت، یا ما به آن جهت وحدت نظر داریم و یا نظر نداریم.
۴. در صورت وحدت و داشتن جهت کثرت، یا ما به آن جهت کثرت نظر داریم و یا نظر نداریم.
این خلاصهای از اقسام بود که با توضیحاتی که عرض میکنم، روشنتر خواهد شد. البته یک تقسیم دیگری نیز وجود دارد که در جایی که موضوعات (اشیاء) متعدد باشند و جهت وحدت داشته باشند، مطرح میشود که خیلی مهم نیست؛ اینکه آیا آن جهت وحدت، «ذاتی» این کثرات است یا «عرضی» آن کثرات است.
مجدداً تکرار میکنم: آنچه مورد بحث واقع میشود یا متعدد است یا واحد.
اگر متعدد باشد، تمام تقسیمات آن را بیان میکنیم و سپس به سراغ واحد میرویم. اگر متعدد باشد، یا جهت وحدت دارند یا ندارند. اگر جهت وحدت دارند، آن جهت وحدت یا ذاتی است یا عرضی (که در هر دو صورت، یا ما به آن جهت وحدت نظر داریم یا نداریم).
و در صورتی که آنچه دربارهاش بحث میشود واحد باشد، یا جهت کثرت دارد یا ندارد؛ و اگر دارد، یا ما به این جهت کثرت نظر داریم یا نداریم. اینها اقسام مسئله بودند.
احکام اقسام مختلف در تمایز علوم
اکنون میخواهیم حکم هر یک از این اقسام را بیان کنیم:
الف) بحث از اشیاء متعدد
۱. تعدد بدون جهت وحدت: اگر اشیای متعددی مورد بحث ما قرار گیرند و جهت وحدتی نداشته باشند، قهراً علوم ما متعدد میشوند. زیرا ما درباره اموری بحث میکنیم که متکثرند و چیزی آنها را جمع نمیکند تا بتوانیم درباره آن «جامع» بحث کنیم و آن جامع را موضوع واحد قرار دهیم. قهراً موضوعها متعدد میشوند و نتیجتاً علم هم متعدد میگردد. در این صورت ما دارای چند علم خواهیم بود.
۲. تعدد با جهت وحدت (بدون لحاظ وحدت): صورت دیگر این است که ما درباره چند چیز بحث کنیم که اینها جهت وحدت دارند، ولی ما نظری به جهت وحدتشان نداریم؛ بلکه آنها را تنها به حیث تکثرشان مطرح کرده و مورد بحث قرار دادهایم. در این صورت نیز علوم ما متعددند، زیرا ما درباره کثرات بحث میکنیم؛ یعنی موضوعات متکثره را مورد بحث قرار دادهایم و نتیجتاً علم ما متعدد میشود.
۳. تعدد با جهت وحدت (با لحاظ وحدت): صورت سوم این است که درباره اشیاء مختلف بحث کنیم که جهت وحدت دارند (خواه ذاتی یا عرضی، تفاوتی نمیکند) و ما نیز به آن جهت وحدت توجه کنیم و آنها را به آن حیث وحدتشان مطرح کرده باشیم. در این حالت، علم ما «واحد» است و علم متعدد نداریم. اگرچه درباره امور متعدد بحث میکنیم، ولی چون آن متعدد را تحت یک «جامع» بردهایم (جامع ذاتی یا عرضی) و بعد درباره همان جامع بحث میکنیم، علم ما واحد میشود.
مثال: فرض کنید «کمّ متصل» و «کمّ منفصل» هر دو تحت یک جامع ذاتی به نام «کمّ» مندرج هستند.
•اگر ما از این دو امر (کمّ متصل و کمّ منفصل) مستقلاً بحث کنیم (یعنی نظر به جامع نداشته باشیم)، مثلاً بخواهیم فقط از کمّ متصل بحث کنیم و بعداً از کمّ منفصل بحث کنیم، اینها دو علم مستقل میشوند (مانند هندسه و حساب). درست است که این دو امر جامع دارند، ولی ما به جامعشان نظر نکردیم.
•اما یکبار ممکن است بخواهیم فقط درباره «کمّ» بحث کنیم؛ یعنی مشترکات مقدار و عدد را در یک علمی طرح کرده و دربارهاش بحث کنیم. در این صورت، چون بحث ما در اطراف آن جامع (یعنی کمّ) واقع میشود و جامع هم واحد است، قهراً علم ما واحد میشود.
بنابراین، وحدت علم بستگی دارد به اینکه: اولاً جهت وحدت وجود داشته باشد یا خیر؟ ثانیاً آن جهت وحدت ملحوظِ ما باشد یا نباشد؟
•اگر جهت وحدت نبود، علم متکثر است.
•اگر جهت وحدت بود ولی ملحوظ نبود، باز هم علم متکثر است.
•اما اگر جهت وحدت بود و ملحوظ بود، علم واحد است (چه آن جهت وحدت عرضی باشد و چه ذاتی).
این تمام بحث در جایی بود که ما درباره چند چیز بحث میکنیم. روشن شد که صور مختلفی دارد؛ در بعضی صور علم ما متعدد و در بعضی صور واحد است.
[پرسش و پاسخ: امکان جهت وحدت ذاتی در امور متعدد]
شاگرد: ببخشید، چیزی که واقعاً متعدد باشد، ممکن است جهت وحدتی هم داشته باشد؟ چطور میشود این جهت وحدت، ذاتی باشد؟
استاد: بله، اتفاقاً مثالی که زدیم همین بود که جهت وحدت ذاتی باشد؛ مثل «مقدار» و «عدد». اینها واقعاً متعددند؛ یعنی نه اینکه به تمام جهت بینونت (جدایی) دارند. متعدد یعنی دو تا هستند ولو تداخل هم داشته باشند. به اینها گفته میشود متعدد. حال که اینها تداخل هم ندارند و تغایر دارند، در یک امر ذاتی با هم مشترکاند؛ یعنی در «کمّ» که جنسشان است مشترکاند، اما در فصلشان (که یکی منفصل است و یکی متصل) اختلاف دارند. اتفاقاً این روشنتر است که ما در علم دو چیز داشته باشیم که در ذاتی مشترک باشند، تا اینکه دو چیز داشته باشیم که در امر عرضی مشترک باشند (شاید دومی را نداشته باشیم). البته در تقسیم مطرح می شود چون فرض دارد ولی وجود خارجی آن ممکن است نباشد.
البته این نکته را اول فراموش کردم عرض کنم: این اقسامی که ما ذکر میکنیم، اقسامی است که «تصور» میشوند. اما اینکه همهشان در خارج موجود هستند یا نیستند، کاری نداریم. بعضی ممکن است باشند و بعضی نباشند. آنهایی که تصور میشوند را ما داریم ذکر (دستهبندی) میکنیم؛ یعنی یک قاعده کلی بیان میکنیم و به وجود خارجی هم کاری نداریم. در وجود خارجی ممکن است همه مصادیق این قاعده پیدا شود یا تنها بعضی از مصادیقش. این مهم نیست؛ بالاخره قاعده این است. اگر در آینده مصادیقی هم پیدا شدند، چون تحت این قاعده مندرجاند، حکمشان روشن است.
شاگرد: یعنی مثلا علم حساب و هندسه، یک علم حساب میشود؟
استاد: دو علم حساب میشوند، ولی در صورتی که درباره «کمّ» (به طور کلی) بحث کنید، یک علم میشود. اگر شما درباره کمّ متصل بحث کنید یا کمّ منفصل، دو علم میشود؛ چون درباره متکثر «بما هو متکثر» بحث کردید. اما اگر از این دو تا جامعی گرفتید به نام «کمّ» و درباره کمّ بحث کردید، به گونهای که مباحثتان اختصاصی به اتصال و انفصال نداشت و حد مشترک بین هر دو مورد بحث قرار گرفت، اگر چنین علمی داشتید، میشود علم واحد.
اما حساب و هندسه دو علماند، چون درباره دو موضوع بحث میکنند و به جامع هم توجهی نداریم (یا بدون اینکه به جامع توجه داشته باشیم). اما اگر به جامع توجه داشتیم و همان جامع را مورد بحث قرار دادیم، علمی که حاصل میشود علم واحد است.
شاگرد: آیا چنین علمی داریم؟
استاد: نداریم. شاید مسائلی داشته باشیم، ولی علم مستقلی به این صورت که درباره کمّ به طور مطلق بحث کند، نداریم؛ مگر اینکه بعدها تشکیل شود.
شاگرد: ریاضیات چطور؟
استاد: ریاضیات چهار شعبه است. هیچکدام، یک شعبه جامع را نداریم. موضوع کل ریاضیات «کمّ» است، ولی چهار علم در ریاضیات هست:
۱. حساب و موسیقی: که هر دو موضوعشان «کمّ منفصل» است. منتها حساب، کمّ منفصل مطلقاً است و موسیقی، کمّ منفصل به اعتبار اینکه با هم هماهنگاند (تناسب دارند).
۲. نجوم (هیئت) و هندسه: موضوعشان «مقدار» (کمّ متصل) است. منتها هندسه مقدار مطلق است، ولی نجوم مقدار متصلِ فضایی است که خصوصیت دارد.
اینها به خاطر اینکه در چهار چیز بحث میکنند، چهار علم هستند ولی یک علم نشدند. یعنی اینطور نبوده که ما یک بحث داشته باشیم درباره کمّ مطلقاً. البته «مسئله» داریم درباره کمّ به طور مطلق که در فلسفه مطرح است، ولی این مسئله است، علم نیست. مگر اینکه کسی بیاید در اطراف آن مسئله، مسائل دیگری را هم ایجاد کند و تشکیل علم بدهد. قابل هست که یک علم جدایی درباره کمّ تنها بحث کند، ولی الان نداریم. یعنی الان سعی میکنند که علمها را بیشتر منشعب کنند، سعی نمیکنند که علمها را جمع کنند. یعنی علمها را هی متعددتر میکنند، هی خصوصیتر میکنند. اینطور نیست که جمعتر کنند. اگر تا حالا ما علمی پیدا نکردیم که درباره کمّ به طور مطلق بحث کند، بعد از این هم پیدا نخواهد شد، چون روند علم به سمت جزئیتر شدن است، نه کلیتر شدن.
شاگرد: ما گفتیم جامع میتواند عرضی باشد. تعدد چه؟
استاد: بله، فرض این است که دو شیء واقعاً تعدد دارند.
شاگرد: تعدد بالذات یا بالعرض؟
استاد: بالذات و بالعرض یعنی چه؟ بالعرض یعنی واقعاً یکی هستند.
شاگرد: ذاتیاتشان تعدد داشته باشد یا اگر عرضیاتشان تعدد داشته باشد کافی است ؟
استاد: الان بحث ما در «متعدد» است، ما در «واحد» نیستیم. آنجایی که واحد باشد و به اعتبار عوارض فرق کند، هنوز مطرح نکردم. بحث ما در جایی است که دو شیء واقعاً با هم متعددند (در ذاتیات). آن موردی که شما فرض میکنید (شیء واحد که در عوارض تعدد دارد یا در اعتبار تعدد دارد و در حیثیات فرق می کنند)، بحث بعدی ماست که هنوز مطرحش نکردم.
من در یکی از این دو شقی که طرح شد بحث کردم: یک شق این بود که دو شیء متعدد را موضوع بحث قرار دهیم؛ این تمام شد. شق بعدی این است که شیء واحد را موضوع بحث قرار دهیم؛ این هنوز مطرح نشده است. انشاءالله رسیدگی میکنیم و معلوم میشود.
شاگرد: پس همانجا باید از ذاتیات متعدد شده باشند؛ یعنی عرضیات تنها متعدد باشد کافی نیست. بالاخره «عمر» و «زید» از نظر عرضی متعدد هستند، واقعاً هم متعدد هستند.
استاد: یعنی شیء واحد که از جهت عرضیات متعدد باشد، بحث بعدی ماست. هنوز مطرح نکردم.
شاگرد: یعنی در این قسمت نقسیم به امور ذاتی و عرضی نداریم؟
نداریم. اصلا کاری به آن نداریم، دو شیء واقعی داشته باشیم، جامع را گفتم عرضی است یا ذاتی. خود دو شیء واقعا مختلفند یعنی واقعا دو شیء هستند نه اعتبارا دو شیء هستند و نه بالعرض دو شیء هستند، واقعا دو شیء هستند.
این بحث تمام شد که موضوع ما دو تا باشد، بعد گفتیم یا جامع دارند یا ندارند و اگر داشته باشند یا به جامع توجه داریم یا نداریم، آن وقت جامع هم یا ذاتی است یا عرضی است که تمام مباحث آن تمام شد.
ب) بحث از شیء واحد
اما در صورتی که آنچه مورد بحث ما قرار گرفته «امر واحد» باشد (یک شیء را ما مورد بحث قرار داده باشیم)، این هم عرض کردم یا جهت کثرت دارد یا ندارد. آن وقتی هم که جهت کثرت دارد، یا ما به این جهت کثرت نظر داریم یا توجه نداریم. پس سه قسم درست میشود:
۱. واحدی که جهت کثرت ندارد.
۲. واحدی که جهت کثرت دارد و ما به این جهت کثرت نظر نداریم.
۳. واحدی که جهت کثرت دارد و ما به این جهت کثرت توجه داریم.
(آن قبلی هم سه قسم بود، منتها در قبلی که سه قسم بود، جهت وحدتش گاهی عرضی بود گاهی ذاتی، که آن میشد چهار قسم به خاطر اینکه جهت وحدت دو قسم می شد).
حکم اقسام شیء واحد:
۱. واحد بدون جهت کثرت: موضوع ما واحد باشد و جهت کثرت هم نداشته باشد؛ یعنی نه اعتباراً بتوانیم متکثرش کنیم، نه با عرض خارجی. به هیچ ترتیب متکثر نمیشود (حالا داریم یا نداریم کار نداریم، ما شقوق متصوره را مطرح میکنیم). موردی را مورد بحث قرار می دهیم که نه به اعتبار متکثر است و نه به وسیله عرضیات متکثر می شود. اگر این مورد بحث قرار بگیرد، علم ما «واحد» است، چون موضوع واحد است.
۲. واحد با جهت کثرت (بدون لحاظ کثرت): امر واحدی مورد بحث قرار بگیرد و این امر واحد دارای جهات متکثره باشد (حالا یا جهات اعتباری یا اعراض)، ولی ما توجه به این جهات متکثره نداشته باشیم؛ یعنی آن واحد را «بما انّه واحد» موضوع بحث قرار دهیم. باز هم علممان «واحد» است، زیرا که ما درباره امر واحد داریم بحث میکنیم و قرار شد که هرگاه بحث درباره امر واحد باشد، علم واحد باشد.
۳. واحد با جهت کثرت (با لحاظ کثرت): موضوع ما واحد است، ولی این واحد جهات متکثره دارد و ما به این جهات متکثره توجه داریم.
مثال: موضوع ما «کلمه» است. این حیثیت متکثر دارد؛ یک حیثیتش ساختمان آن است، یک حیثیتش اعراب و بنای آن است و ما به این حیثیات مختلف توجه داریم. کلمه را به حیث ساختمان، موضوع علمی قرار میدهیم به نام «صرف». کلمه را به حیث بنا و اعراب، موضوع علم دیگر قرار میدهیم به نام «نحو». اینجا علمهایمان متعدد میشود، چون اگرچه امر واحد مورد بحث قرار گرفته، ولی این امر واحد دارای حیثیات متکثر بوده و ما به آن حیثیات متکثر توجه داشتیم. یعنی این کلمه را با یک حیثیت موضوع قرار دادیم برای علمی، و همین کلمه را با حیثیت دیگر موضوع قرار دادیم برای علم دیگر. و چون تعدد حیثیت باعث تعدد موضوع میشود، موضوع ما متعدد شد؛ حال که موضوع ما متعدد میشود، علممان هم متعدد میشود.
شاگرد: در مورد «کمّ» هم همینجور بود؛ ما یک موقع از اتصالش بحث میکردیم، یک موقع از انفصالش.
استاد: ممکن است این دو تا مشترک هم داشته باشند، ولی نحوه تقسیم را توجه بکنید: از اول یا امر واحد را مورد بحث قرار میدهیم (تکثراتش ملاحظه نمیشود) یا امور متعدد را مورد بحث قرار میدهیم (وحدتش ملاحظه نمیشود). از این جهت با هم تفاوت دارند. نحوه ورود ما در تقسیم ممکن است یک جاهایی این اقسام با هم مشترک هم بشوند، آن مهم نیست. ما داریم ضابطه را نقل میکنیم. که فرق می کند آن جایی که در مورد دو چیز بحث می کنیم فرق می کند با آن جایی که در مورد یک چیز بحث می کنیم. هر کدام اقسامی دارند که حکم تمام اقسام روشن شد. حال اینکه این اقسامی که حکمشون روشن شد مصداق هم دارند، واقعیت خارجی دارند یا فقط تصوری هستند، برای ما مهم نیست؛ ما قاعده را بیان میکنیم و کاری نداریم این قاعده اصلا مصداق دارد یا ندارد و بر فرض مصداق دارد چند مصداق دارد، و همه ی افراد قاعده مصداق دارد یا نه. این ها مهم نیست. تبیین قاعده خودش یک امر مستقلی است و احتیاج به اثبات مصادیق ندارد.
تطبیق با متن کتاب
خب حالا به عبارت توجه کنید (صفحه ۵۷، سطر سوم):
« والضّابط »[1] ؛ یعنی ضابطه اتحاد علم و اختلاف علم. چه قاعدهای داریم که بر حسب آن قاعده علوم را متعدد کنیم یا علم را واحد کنیم؟ ضابطه این است که:
« أنّه إذا كان البحث عن أشياء متكثّرة بالذّات ، فإن كان البحث عنها من جهة اشتراكها في أمر واحد ذاتيّ أو عرضيّ، فالعلم واحد »
دقت کنید، عبارت دو بخش مرتبط دارد: یکی « إذا كان البحث عن أشياء متكثّرة بالذّات » و پنج خط پایینتر « وإذا كان البحث عن شيء واحد بالذّات ». این دو به هم مرتبط هستند
آن وقت آن اولی را (أشياء متكثّرة بالذّات) تقسیم میکند: « فإن كان البحث عنها من جهة اشتراكها » (این یک) و یک خط پایینتر « وإن كان البحث لا من جهة اشتراكها » این دو. این ها هم به هم مرتبط هستند ارتباطات، با این توضیحی که دادم روشن شد، یعنی معلوم شد که کدام به کدام عطف است. البته وقتی هم رسیدم دوباره مطلب را تکرار خواهم کرد.
توضیح متن:
« والضّابط أنّه إذا كان البحث عن أشياء متكثّرة بالذّات »
اگر بحث از اشیایی باشد که ذاتاً متکثرند (یعنی خودشان با هم اختلاف دارند، نه اینکه عرضشان با هم اختلاف داشته باشد؛ آنجایی که عرضشان اختلاف داشته باشد داخل در قسم بعدی میشود که واحد بالذات و متکثر بالعرض است). آن بحث بعدی است که در چهار پنج خط بعدی می آید.
«وإن كان البحث لا من جهة اشتراكها، بل يكون عن كلّ منها من جهة تخصّه، فالعلم متكثّر»
این که الان بحث می کنیم این است که بحث از جهت اشتراک نباشد، حالا این دو حالت پیدا میکند:
1. مشترک باشند در یک عرض خاص، ولی ما از جهت اشتراکشان بحث نکنیم. (اشتراک در عرض عام کاری نداریم؛ اشتراک در عرض خاص مهم است والا همه موجودات در عرض عامِ «موجود» اشتراک دارند. اگر عرض عام را ملاک بگیریم، فرض ندارد یعنی هیچ دو امری نداریم که اشتراک نداشته باشند. اما در این تقسیم، عرض عام مطرح نیست و اشتراک در عرض خاص لازم است. اشتراک در عرض عام را همه اشیاء دارند.
شاگرد: اگر از عرض عامشان بحث کنیم چه ایرادی دارد، زیرا اگر از وجود بحث کنیم می شود علم واحد
استاد: اگر بحث کنیم می شود علم واحد ولی می خواهم عرض کنم که عرض عام در این تقسیم ما دخالت ندارد، چون اگر عرض عام را دخالت دهیم دیگر نمی توانیم تقسیم کنیم. نمی توانیم بگوییم چه جهت اشتراک داشته باشد چه نداشته باشد. چون یکی از اقسام ما این است که این امور متکثره را می توانیم به حیث تکثر مورد بحث قرار دهیم و می توانیم به حیث وحدت. و آن جایی که به حیث تکثر مورد بحث قرار می دهیم چه حیث وحدت داشته باشد و ما توجه نکنیم و چه حیث وحدت نداشته باشد. این که می گوییم حیث وحدت نداشته باشد در صورتی است که حیث وحدت را عرض عام نبینیم. والا اگر عرض عام ببینیم اشیاء همیشه وحدت دارند. نمی خواهم بگویم اگر عرض عامی مورد بحث قرار گرفت علم واحد نمی شود. اگر عرض عامی مورد بحث قرار گرفت هم علم واحد می شود، اما عرض عام در این تقسیمی که ما می کنیم نقش ندارد. زیرا ما وقتی که تقسیم کردیم گفتیم یا این دو شیء یا جهت اشتراک دارند یا ندارند، این که گفتیم ندارند، معلوم می شود عرض عام مورد توجهمان نبوده است والا اگر عرض عام مورد توجه بود همه اشیاء این حیث مشترک را دارند، تقسیم را ما طوری شروع کردیم که عرض عام در بحث ما دخالت نکند. ولی اگر عرض عام مورد بحث قرار بگیرد، عرض عام علم را واحد می کند. از آن جهت بحثی نداریم. از این جهت که در تقسیم ما دخالت ندارد، بحث داریم.
۲. یا اینکه اشتراک در ذاتی یا عرضی مخصوص نداشته باشند.
« سواء كانت تلك الأشياء مشتركة في ذاتيّ أو عرضيّ مخصوص، كالعدد والمقدار المشتركين في الكمّ للحساب والهندسة أو لا.»
یعنی چه اشتراک داشته باشند (مثل عدد و مقدار که در کمّ مشترکاند) و چه نداشته باشند، اگر به جهت کثرت بحث کنیم، علم متعدد است. چه اشتراکی در ذاتی و عرضی مخصوص داشته باشند و چه نداشته باشند، علیایحال چون ما به حیث تعدد مورد بحث قرارشان دادیم، علم میشود «متعدد». حال به حیث تعدد مورد بحث قرارشان دادیم یا به این جهت است که حیث اشتراکشان را توجه نکردیم یا به این جهت است که حیث اشتراک نداشتند. به همین جهت آن ها را به لحاظ تعددشان مورد بحث قرار دادیم، در این صورت علم متعدد می شود. تا این جا حکم شق اول با تمام اقسام آن روشن شد. شق اول این بود که شیء از اشیاء متکثر بالذات باشد، شقوقی هم داشت، اقسامی هم داشت، همه اقسام آن ها گفته شد.
اما حکم شق دوم:
« وإذا كان البحث عن شيء واحد بالذّات »
یک شیء که ذاتاً واحد است مورد بحث قرار میگیرد. این شیء که ذاتا واحد است ممکن است به توسط عرض یا اعتبار متعدد شود. ممکن هم هست به توسط عرض یا اعتبار متعدد نشود.
« فإن كان البحث من جهتين متغايرتين »
اگر بحث از این شیء واحد از دو جهت متغایر باشد (یعنی به دو اعتبار یا به دو عرض مختلف؛ بالاخره به دو حیث مختلف بحث می کنیم، البته آن دو حیث هیچوقت دو حیث ذاتی نیستند، والا اگر آن دو حیث ذاتی بودند، این شیء هیچ وقت واحد نمی ماند. شیء واحد دو حیث ذاتی مختلف که ندارد. ذاتیاتش یکی است. اختلاف در عوارض است، مثلاً شیء واحد دو صنف سفید و سیاه داشته باشد و ما از جهتین بحث کنیم یعنی از سفید آن بما اینکه سفید است، بحث کنیم و از سیاه آن بما اینکه سیاه است، بحث کنیم. علم می شود متعدد)، در این صورت:
« فالعلم متكثّرٌ » (علم متکثر است).
« وإلاّ فواحدٌ » (یعنی اگر بحث از جهتین متغایرتین نباشد؛ چه جهتین متغایرتین داشته باشد و ما توجه نکنیم، چه اصلاً نداشته باشد در هر دو حال، وقتی بحث از خود آن شیء واحد است علم نیز واحد می شود)، والا استثنا نیست و شرطیه است یعنی و إن لم یکن البحث من جهتین متغایرتین چه باشد و توجه نکنیم و چه نباشد فواحدٌ
« فواحدٌ » (علم واحد است).
« سواء كان لذلك الشّيء الواحد جهات متغايرة » (چه برای آن شیء واحد جهات متغایری باشد که ما به آنها توجه نداریم) « أو لا » (یا اصلاً جهات متغایر نداشته باشد).
بحث در قاعده تمام شد. معلوم شد طبق این قاعده چه جایی باید علوم ما متعدد باشد و چه جایی واحد. از این قاعده این مطلب را استنباط کردیم و تمام شد.
اعتراض (لا یقال): تمایز علوم به محمولات
تا حالا ما اصرار داشتیم بر اینکه تمایز علوم به تمایز موضوعات است. حالا « لا يقال » که میخواهد ثابت کند تمایز علوم به تمایز «محمولات» است.
ابتدا این را به عنوان یک احتمال ذکر میکند؛ احتمالی که با احتمال ما مساوی است. ما احتمال داریم تمایز به موضوعات باشد، این احتمال میدهد که تمایز به محمولات باشد. در ابتدای «لا یقال» این دو احتمال مساوی فرض میشوند. یعنی می گوید همان طور که تمایز به موضوعات است می شود تمایز به محمولات باشد و هیچ فرقی هم ندارد که بگویید تمایز به موضوعات است یا تمایز به محمولات است. بعد ترقی میکند و میگوید: نخیر، امتیاز و تمایز به محمولات باشد «اولی و ارجح» است از اینکه تمایز به موضوعات باشد.
این دو مطلب را در این «لا یقال» داریم و هر دو را باید جواب بدهیم (جواب مستقل، چون دو تا بحث است پس دو تا جواب میخواهد، لذا می بینید ایشان جدا می کند جواب ها را. بعدا ان شاء الله می رسیم که جوابها را جدا می کند یعنی دو تا جواب می دهد، یکی برای صدر لایقال و یکی برای ذیل لایقال).
بیان صدر «لا یقال» (تساوی موضوع و محمول):
اما صدر لا یقال می گوید که ما در هر علمی مسائل مختلف داریم. موضوع مسائل به یک نحوی به موضوع علم مرتبط می شود پس اگر تمایز را به موضوعات مسائل قرار دهیم کأن تمایز را به موضوعات علم قرار داده ایم. بعد می گوید مسئله دو رکن دارد: یک رکنش «موضوع» است، یک رکنش «محمول». چرا شما سعی دارید که اختلافی را که از ناحیه مسائل پدید آمده، به موضوع نسبت دهید؟ بیایید به محمول نسبت دهید. این دو تا با هم مساویاند. نسبت تمایز علوم به محمولات، مثل نسبت تمایز علوم به موضوعات است. همان طور که آن را احتمال دادید، این را هم احتمال بدهید. این صدر لایقال است که به این صورت می خواهد ثابت کند که همان طور که تمایز علوم به موضوعات است می تواند تمایز به محمولات باشد. چرا؟ چون بحث را برد بر روی مسائل و گفت اختلاف علوم به مسائل است و بعد دید مسائل دو رکن مساوی دارند، گفت پس فرقی نمی کند، اختلافی که مربوط به مسائل است، می توانید به موضوع مسائل نسبت دهید یا می توانید به محمول مسائل نسبت دهید. که موضوع مسائل قهرا موضوع علم هم هست. عرض کردیم چگونه به موضوع علم بر می گردد. پس اختلاف علوم را می توانید به موضوعات نسبت دهید و میتوانید به محمولات. این حرف اولش بود. اجازه دهید حرف اول را بخون، حرف دوم را بعد می رسیم.
[پرسش و پاسخ: نظری یا عملی بودن کلام]
شاگرد: این بخش نظری است؟
استاد: بله، بیشتر بحثهای ما نظری است. اصلاً بحث کلام نظری است، عملی خیلی کم داریم. منظورتان این است که ثمره علمی دارد و ثمره عملی ندارد. بله، خیلی از مباحث ثمره علمی دارد، ثمره عملی ندارد؛ علیالخصوص مباحث کلامی. حتی ثمره اعتقادی هم به این معنا که ما را در قیامت مؤاخذه کنند چرا یاد نگرفتی، ندارد. این علومی که ما میخوانیم بیشترش از این قبیل است. اگر مؤاخذهمان نکنند که چرا خواندی، مؤاخذهمان نمیکنند که چرا نخواندی. ممکن است آن طرف را مؤاخذه کنند ولی این طرف مؤاخذه نمی شود.
« لا يقال: العلم يختلف باختلاف المعلوم، أعني: المسائل »
علم به اختلاف معلوماتی که در آن است (یعنی مسائل) اختلاف پیدا میکند.
« وهي كما يختلف باختلاف الموضوع » (یعنی مسائل همانطور که اختلاف پیدا میکنند...) بعد می رود سراغ مسائل، می بیند دو رکن دارند، که دو رکن هم مساوی است، اختلافی که مربوط به مسائل است، می توانید به موضوع مسائل نسبت دهید یا می توانید به محمول مسائل نسبت دهید. هیچ کدام هم با هم فرق ندارند، چرا رفتید سراغ موضوعات، بیایید سراغ محمولات.
« وهي كما يختلف باختلاف الموضوع ـ فكذا يختلف باختلاف المحمول.»[2]
(خط تیره بعد از مسائل باید گذاشته شود نه بعد از موضوع). یعنی: این مسائل همانطور که به اختلاف موضوع اختلاف دارند، همینطور به اختلاف محمول نیز اختلاف دارند.
« فَلِمَ لَم يجعل هذا وجه التّمايز » (چرا این اختلاف محمول را وجه تمایز قرار ندادید؟ و اختلاف موضوع را وجه تمایز قرار دادید؟)
« بأن يكون البحث عن بعض من الأعراض الذّاتيّة علماً، وعن بعض آخر علماً آخر مع اتّحاد الموضوع.»
توضیح میدهد چگونه ممکن است اختلاف محمول وجه تمایز باشد: اعراض ذاتی که در این علم مورد بحث قرار میگیرند با اعراض ذاتی که در آن علم مورد بحث قرار میگیرند فرق دارند، و اعراض ذاتی «محمولات» هستند. پس محمولات با هم فرق دارند؛ چون محمولات با هم فرق دارند، بگویید علوم با هم فرق دارند. ممکن است بحث از برخی اعراض ذاتیه یک علم باشد و از برخی دیگر، علم دیگر، در حالی که موضوع واحد است.
تا اینجا قسمت اول «لا یقال» تمام شد و ثابت شد که همانطور که تمایز را میتوانیم به موضوعات نسبت دهیم، میتوانیم به محمولات نسبت دهیم.
بیان ذیل «لا یقال» (رجحان محمول بر موضوع):
حالا میخواهد ثابت کند که نسبت تمایز به محمولات «ارجح» است از نسبت تمایز به موضوعات.
بیانش این است: «موضوع» به منزله «ماده» است و «محمول» به منزله «صورت».
چرا؟ چون موضوع امری است که عوارض بر او وارد میشوند و او عوارض را قبول میکند. ماده هم همین شأن را دارد؛ ماده چیزی است که صور بر آن وارد میشوند و او صور مختلفی را که وارد شدند قبول میکند. پس موضوع به منزله ماده است.
و محمول به منزله صورت است؛ چون صورت چیزی است که وارد میشود، عارض میشود، و محمول واقع می شود یعنی باری میشود بر دوش ماده. عوارض ذاتیه هم که محمولات مسائلاند، عارض بر موضوع میشوند و باری میشوند بر دوش موضوع. پس بنایراین محمولات مسائل به منزله صورتاند (چون راکباند) و موضوع به منزله ماده است (چون مرکب است). محمولات سوار موضوعات می شوند. همچنین صورت سوار ماده می شود پس موضوع که مرکب محمولات است مانند ماده است که مرکب صور است و همچنین محمولات که راکب بر موضوعات هستند به منزله صورند که راکب بر ماده هستند.
از طرفی:
•ماده مأخذ «جنس» است (جنس را از ماده میگیرید).
•محمولات به منزله صورت هستند. صورت مأخذ «فصل» است (فصل را از صورت میگیرید).
توضیح فنی (ماده/جنس و صورت/فصل):
قبلاً اشاره شد که ماده را اگر «به شرط لا» لحاظ کنید، میشود ماده؛ اگر «لا به شرط» لحاظ کنید، میشود جنس. صورت را هم اگر «به شرط لا» لحاظ کنید میشود صورت؛ اگر «لا به شرط» لحاظ کنید میشود فصل. تفاوتشان اعتباری است.
توضیح دادم که ماده و صورت خارجی را که به وجود خارجی موجودند، وقتی میآورید در ذهن، وجود ذهنی میگیرند. آنوقت از ماده ذهنی جنس را میگیرید و از صورت ذهنی فصل را.
این فصل با صورت ذهنی فرقش اعتباری است، ولی با صورت خارجی فرقش واقعی است چون صورت خارجی به وجود خارجی موجود است و فصل به وجود ذهنی موجود است. وجود خارجی و وجود ذهنی فرق واقعی دارند پس صورت خارجی با فصل فرق واقعی دارد. همچنین ماده خارجی با جنس فرق واقعی دارد. این که گفته اند که بین ماده و جنس و بین صورت و فصل فرق اعتباری است، منظورشان ماده و صورت به وجود ذهنی است نه به وجود خارجی. ماده و صورت به وجود خارجی که با جنس و فصل که مسلما فرق واقعی دارند نه فرق اعتباری. فرق اعتباری برای این ماده و صورت ذهنی است. ماده و صورت ذهنی که به شرط لا هستند. یعنی هر چه به آن ها داده شود نمی پذیرند.
ماده ذهنی که «به شرط لا» است، یعنی به شرط این که چیز دیگری را غیر آن چه به آن دادی (حالا هر تعداد که هست) نپذیرد یعنی محدودهاش بسته است (مثلاً حیوان به عنوان ماده: حساس، متحرک بالاراده، جسم نامی. اگر چیز دیگری مثل ناطق به آن بدهی، نمیپذیرد و به عنوان امر خارج از ذات می پذیرد). اما اگر «جنس» بود شیء دیگر هم به آن بدهی می پذیرد، حیوان ابهامی، حیوان مبهم که جنس است (لا به شرط)، اگر ناطق را هم به آن بدهی، در درون خودش قبول میکند و مجموعاً انسان میشوند. همان طور که توجه می کنید جنس امور دیگر را می پذیرد لذا به شرط لا نیست و لا به شرط است یعنی قابل پذیرش است، ماده به شرط لا است یعنی هرچه به آن بدهی طرد می کند و به عنوان ذاتی قبول نمی کند. پس ماده را طوری فرض می کنید و محدوده اش را می بندید که به شرط لا بشود ولی جنس می شود لا به شرط و محدوده اش را نمی بندید، این به اعتبار شماست. اگر بستید می شود ماده و نبستید می شود جنس. صورت و فصل هم همین طور. اگر صورت را محدوده اش را بستید صورت می شود و اگر نبسنید، فصل می شود. پس شما فصل را از صورت می گیرید و جنس را از ماده می گیرید. عرض کردم صورت و ماده ذهنی نه خارجی. و آن ذهنی را از خارجی گرفته اید. و جنس و فصل را از ماده و صورت ذهنی می گیرید.
شاگرد: نامفهوم
استاد: لا به شرط بودن به این معناست که هر چه به او بدهید قبول می کند و به عنوان ذهنی هم قبول می کند. البته در فصل، خارج از مطلب است و چون انتهای مطلب است، سئوال را خارج از کلاس جواب می دهم.
پس مطلب اینطور شد:
۱. موضوع به منزله ماده است.
۲. ماده مأخذ جنس است.
۳. جنس ما به الاشتراک است. دقت کنید. این مهم است که جنس ما به الاشتراک است.
و از طرف دیگر:
۱. محمولاتِ مسائل به منزله صورتاند.
۲. صورت مأخذ فصل است.
۳. فصل ما به الامتیاز است.
بنابراین، اگر موضوع علوم به منزله چیزی است که مابه الاشتراک می شود و محمول به منزله چیزی است که ما به الامتیاز است، بنابراین، اگر موضوع علوم را مابه الاشتراک قرار دهید و محمولات را ما به الامتیاز قرار دهید، ترجیح دارد. چون محمولات بالاخره به منزله فصلاند که فصول هم ممیّزند، و موضوعات به منزله جنساند که جنس ممیّز نیست. پس اگر بگویید تمایز علوم به محمولاتشان است، بهتر از این است که بگویید تمایز علوم به موضوعاتشان است. چون محمولات به منزله فصولی هستند که آن فصول ممیز است. ایشان اینطور گفت موضوع به منزله ماده است و ماده مأخذ جنس است. محمولاتِ مسائل به منزله صورتاند و صورت مأخذ فصل است. پس موضوع به منزله جنس یعنی ما به الاشتراک و محمول به منزله فصل یعنی ما به الامتیاز است. پس اگر محمولات را ما به الامتیاز قرار دهیم، مناسب تر از این است که موضوعات را ما به الامتیاز قرار دهیم.
عبارت متن:
« على أنّ هذا أقرب » (تحقیق بر این است که این که اختلاف به محمولات باشد نزدیکتر به حق است).
« بناء على كون الموضوع بمنزلة المادّة، وهي مَأخذٌ للجنس » (بنا بر اینکه موضوع به منزله ماده است و ماده مأخذ جنس است).
« والأعراض الذّاتيّة بمنزلة الصّورة، وهي مَأخذٌ للفصل الّذي به كمال التّمايز » (ولی اعراض ذاتیه به منزله صورتاند و صورت مأخذ فصلی است که به توسط فصل کمال تمایز حاصل میشود).
پس فصل عهدهدار تمایز است؛ بنابراین محمول هم که به منزله فصل است، باید عهدهدار تمایز باشد. پس بفرمایید که تمایز علوم به محمولاتشان است، بهتر از این است که بگویید تمایز علوم به موضوعاتشان است.
«لا یقال» تمام شد. در صدر لا یقال گفتیم تمایز علوم به محمولات است همانطور که به موضوعات است، ولی در ذیل گفتیم تمایز به محمولات «اولی» است از اینکه تمایز به موضوعات باشد. تا به جوابش انشاءالله برسیم.