88/02/29
بسم الله الرحمن الرحیم
تمایز علوم، وحدت مسائل و تفاوت حد و رسم در تعریف علم/مقدمه /علم کلام
موضوع: علم کلام/مقدمه /تمایز علوم، وحدت مسائل و تفاوت حد و رسم در تعریف علم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
موضوع: تمایز علوم، وحدت مسائل و تفاوت حد و رسم در تعریف علم
مروری بر مباحث پیشین: نقش موضوع در تمایز و وحدت
بحث بر این بود که تمایز علوم به موضوعات است و همچنین وحدت مسائل. گفتیم اگرچه مسائل متعدد علم را به توسط غایت یا هدف (وسیله، منفعت یا هدف) یا امور دیگر میشود تأمین کرد، ولی آنچه که باعث اتحاد بالذات مسائل هست، موضوع است.
بعد بیان کردیم که از طریق همین جهتِ اتحاد (حالا چه آن ما به الاتحاد بالذات، چه ما به الاتحاد بالعرض) میتوانیم تعریفی را درست کنیم؛ که علم را به توسط آن تعریف معرفی کنیم. اگر این تعریف توانست حقیقت علم و حقیقت آن مسائل را به ما برساند، میشود «حد»؛ و الا (یعنی اگر خصوصیات را بیان کرد) میشود «رسم».
تفاوت تعریف حدی و رسمی با ذکر مثال
برای هر دو هم مثال زدیم. گفتیم اگر در تعریف علم، اینچنین بگوییم: «این علم چیزی است که بحث میکند از کذا» (یعنی از مسائلی که مربوط به فلان [موضوع] است)، این میشود تعریف حدی. چون علم از مسائل بحث میکند، وقتی ما با کلمهای مجمل به آن مسائل اشاره بکنیم، قهراً حقیقت علم را با همین کلمه ما [به نحو] مجمل فهماندهایم. وقتی میگوییم: «علمی است که بحث میکند از کلمه و کلام از حیث اعراب و بناء»، مسائل و حقایق مسائل را در همین جمله آوردیم؛ بنابراین حقیقت علم با این امر بیان میشود.
اما اگر ما حاصل علم را بیان کنیم (قدرتی که از علم حاصل میشود)، حالا چه قدرت بر اثبات اعتقاد باشد، چه قدرت بر احتراز از سفسطه باشد و چه چیزهای دیگر باشد، اینها میشوند «رسم». پس اگر ما توانستیم در تعریف با کلمهای مجمل به حقایق مسائل اشاره کنیم و مسائل را تبیین کنیم، میشود «حد». اما اگر ما خصوصیتی از خصوصیات علم را ذکر کردیم بدون اینکه به محتوای مسائل اشارهای داشته باشیم، میشود «رسم».
تطبیق بر علم کلام و منطق
در جلسه گذشته گفته شد که اگر ما علم کلام را (چنانچه قبلاً گذشت) به «علم يقتدر معه على إثبات العقائد الدّينيّة»[1] بیان کردیم و تعریف کردیم، میشود «رسم». زیرا این تعریف به ما میفهماند که این علم خاصیتش این است، نه حقیقتش این است. و آن وقتی که ما در تعریف، خاصیت را و لوازم را ذکر بکنیم، تعریفمان میشود «رسم». اگر توانستیم حقیقت را ذکر بکنیم، تعریفمان [حد است]. مهم این است که ببینیم که [در] تعریف داریم به مسائل اشاره میکنیم یا در تعریف داریم به آنچه که از این علم عایدمان میشود اشاره میکنیم.
وقتی میگوییم «علم یبحث فیه عن کذا»، در واقع داریم به مسائل اشاره میکنیم که مسائل این علم چناناند که در فلان امر بحث میکنند. منتها حالا به طور تفصیل آن اموری را که مورد بحثاند ذکر نکردیم، بلکه به طور اجمال کلمهای آوردیم که آن تفاصیل را افاده کند؛ بالاخره حقیقت آن مسائل معلوم میشود.
اما گاهی خصوصیت را ذکر میکنیم که مثال زدیم؛ هم به علم کلام که گفتیم «علم یقتدر معه...»، هم به علم برهان که گفتند برهان را میخوانیم برای اینکه اولاً بتوانیم استدلال کنیم، ثانیاً از سفسطه (که باعث انحراف ذهن خودمان هست) پرهیز کنیم؛ نه سفسطه بگوییم و نه در دام سفسطه بیفتیم. هر دو استفاده را برای برهان ذکر کردند. من که برهان را میخوانم، هم ذهنم چنان تنظیم میشود که سفسطه نگویم ( به دیگران سفسطهای را که به صورت برهان است القا نکنم)، هم اگر کسی سفسطهای را بر من القا کرد بتوانم پرهیز کنم و درش نیفتم. از مسائل برهان، احتراز از سفسطه نیست؛ خاصیت برهان، احتراز از سفسطه است. یعنی اگر کسی برهان را خواند، گرفتار سفسطه نمیشود؛ نه که مسائل برهان، احتراز از سفسطه است.
پس «علم یحترز به عن السفسطة» این تعریف حدی نیست، چون مسائل را ارائه نمیدهد؛ بلکه تعریف رسمی است، چون خصوصیتی و فایدهای را که بر برهان مترتب است ذکر میکند. همچنین در وقتی که منطق را مطرح میکنیم، یک وقت میگوییم «علم یبحث فیه عن المعرف و الحجة »؛ خب این تعریف حقیقیِ حدی است، چون تمام مسائل منطق را با همین معرف و حجت افاده میکنیم (علم المعرف میشود حد). اما یک وقت میگوییم علمی که «یکون آلة تعصم...»، این نمیشود حد؛ این خصوصیت علم را دارد توضیح میدهد، لازمِ علم را دارد بیان میکند، فایدهای را که ما از علم میبریم دارد بیان میکند. این دیگر حد نیست، اشاره به مسائل علم ندارد، اشاره اجمالی به مسائل علم ندارد.
پس هر تعریفی که توانست اشاره اجمالی به مسائل علم داشته باشد، میشود [حد]؛ آنی که نتوانست اشاره اجمالی به مسائل علم داشته باشد، بلکه اشاره داشت به فایده علم، خصوصیتی که از این علم حاصل [میشود] و امثال ذلک، میشود «رسم».
جمعبندی و تفریع بر مباحث گذشته
این تتمهای بود برای بحث گذشته؛ چون آخر وقت بود و بعضی هم ابراز کردند که مطلب روشن نشده، من دوباره تکرار کردم. خب حالا تفریعاً بر مباحث گذشته مطلبی را عرض میکنیم که تمام حرفهایش قبلاً گفته شده، الان تقریباً می شود گفت تکرار است. میفرماید با این بیانی که ما کردیم معلوم شد که وحدت مسائل متکثر یک علم به توسط امور مختلفی حاصل میشود؛ یکی از این امور موضوع است، یکی فایده است، یکی واضع است و هکذا. ولی تنها چیزی که میتواند وحدت بالذات مسائل را به عهده داشته باشد، موضوع [است]؛ که بیانش گذشت. این بیان وحدت مسائل که از طریق موضوع اتفاق میافتد. اما بیان تمایز علوم که قبلاً گفتیم، این هم باز همانطور که عرض شد از جانب موضوع است.
مروری بر مباحث پیشین: نقش موضوع در تمایز و وحدت
یعنی وقتی که ما موضوعات مختلف را دیدیم، متوجه میشویم که علوم هم مختلفاند، به این معنا که این علم در اطراف این موضوع بحث میکند و علم دیگر در اطراف موضوع دیگر بحث میکند؛ و چون موضوعها از هم متمایزند، علومی که درباره این دو موضوع بحث میکنند از هم متمایزند. با این بیان، تمایز علوم هم روشن شد که به توسط موضوعات است. پس وحدت مسائل به توسط موضوع بود (روشن شد)، تمایز علوم هم به تمایز موضوعات است (این هم روشن شد).
رابطه میان تمایز موضوعات و تمایز علوم
یک مطلب سومی هم درباره «تمایز العلوم بتمایز الموضوعات»[2] ذکر میکنیم و آن این که [نحوه تمایز] علم هم از [نحوه] تمایز موضوع به دست میآید. چون ممکن است موضوعی با موضوعی مباین باشد، [آن] وقت علمها با هم مباین [میشوند]. ممکن است موضوعی اعم باشد از موضوع دیگر، علمِ مربوط به آن موضوع هم اعم میشود از علم دیگر. از هر رابطهای که بین موضوعات باشد، همان رابطه بین علوم خواهد بود.
بنابراین موضوعات نه تنها تمایز علوم را به عهده دارند، بلکه نحوه تمایز علوم را هم مشخص میکنند که آیا نحوه تمایز تباین است، یا [عموم و] خصوص مطلق است، یا چیز دیگر است (که انشاءالله میخوانیم).
تطبیق با متن: موضوع به مثابه جهت وحدت ذاتی
خب صفحه ۵۵ بود، دو خط به آخر صفحه.
«فظهر أنّ الموضوع هو جهة وحدة مسائل العلم الواحد»[3] . موضوع حیثیتی است که میتواند مسائل علم واحد را واحد کند و همه مسائل را در خودش جمع کند و به آن کثرات وحدت بدهد.
« نظراً إلى ذاتها »؛ این « نظراً إلى ذاتها » قیدی است که بقیه عامل وحدتها را خارج میکند (بقیه عوامل وحدت را خارج میکند). چون گفتیم عوامل وحدت مسائل چند تا هستند: یکی موضوع است، یکی واضع است، یکی فایده است، یکی هدف است و امثال ذلک. اما تنها حیثی که بالذات عامل وحدت میشود، موضوع است (که اینها توضیحش جلسه گذشته و جلسه قبل از گذشته گفته شد).
« نظراً إلى ذاتها » (یعنی نظراً الی ذات این مسائل). به خود مسائل که نگاه بکنید، میبینید در موضوع واحد [جمع] میشود. بله، به لحاظهای دیگر ممکن است شما عامل وحدت دیگری هم داشته باشید.
« وإن عرضت لها جهات أُخرى » (جهات دیگری که آنها هم میتوانند عامل وحدت مسائل باشند) ولی آنها مسائل را به لحاظ خود مسائل واحد نمیکنند؛ به لحاظ هدفی که بر آنها مترتب است، به لحاظ [واضعی] که دارند، به لحاظ دیگر واحد میکنند، نه به لحاظ خود مسائل. برخلاف موضوع که مسائل را به لحاظ خود مسائل واحد میکند. چون توجه کردید؟ موضوع علم در تمام مسائل موجود است؛ لذا همه مسائل در این موضوع شرکت دارند. خود مسائل را این موضوع جمع میکند، نه اینکه بگوییم هدف از مسائل را یا واضع مسائل را. آن وحدت برای یک چیز دیگر است، بالعرض و المجاز به مسائل نسبت داده میشود؛ در حالی که وحدت موضوع بالذات و بالحقیقه به مسائل نسبت داده میشود. یعنی مسائل حقیقتاً واحدند، چون درباره موضوع واحد بحث میکنند.
« وإن عرضت لها » (یعنی للمسائل) « جهات أُخرى » (جهات دیگری که عامل وحدتاند، مثل تعریف که یک تعریف از علم ارائه میشود و همه مسائل در این تعریف شریکاند؛ این تعریف عامل وحدت مسائل میشود. یا غایت و فایدهای که بر علم مترتب میشود؛ این غایت و فایده هم اگر واحد باشد علم را واحد میکند. اما این عاملهای وحدت، عاملی نیستند که مسائل را [بالذات] واحد کنند).
پاسخ به سؤالات و بررسی ضمایر
[پرسش:] معیار شناختش چیست؟ ابن سینا در شفاء قائل است به این که غایت بالذات باعث وحدت می شود.
[پاسخ:] معیار شناخت همین توضیح عرض کردم. غایت باعث مسائل میشود یعنی خود غایت باعث میشود نه این که خود مسائل در غایت جمع [شوند]. البته من قبلاً هم عرض کردم نظرات مختلف است؛ عامل تمایز را بعضیها محمولات میدانند، بعضیها موضوعات میدانند، بعضیها هدف میدانند. عامل وحدت را هم همینطور. اینها دیگر نظرات مختلف [است]، هر شخصی یک چیزی گفته بر طبق نظر خودش. ایشان معتقد است که وحدت مسائل به موضوع است، تمایز [علوم] هم به موضوع است. نظر ایشان این است، حالا نظر دیگران هم چیزهای دیگر است.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: ضمیر «ذاتها» را میتوانید به «جهت» مرتبط کنید، ولی برای لها خیلی بعید است. به جهت برگردد و این «عرضت لجهة الوحدة جهت دیگر » خوب درنمیآید. «للمسائل» (جهات) همه را با مسائل مرتبط کنید خوب است. اما «ذاتها» را اگر ضمیرش را برگردانیم به جهت وحدت اشکالی ندارد، ولی به مسائل باز بهتر است.
[پرسش:] نامفهوم
[پاسخ:] بله، به مسائل، همین را الان عرض کردم به جهت هم میتوانید برگردانید، منتها اگر به مسائل برگردانید بهتر است. آن ضمیر «لها» را میفرمایید؟
[پرسش:] بله
[پاسخ:] آن که حتما باید به مسائل برگردانید. «لها» (یعنی للمسائل). یعنی جهات دیگری بر این جهت عارض میشوند؟ جهات دیگر داریم یا عارض میشوند بر این جهت؟ اگر داریم اشکال ندارد، اگر بفرمایید جهات دیگری غیر از جهت موضوع داریم خوب است. اما ایشان اینطور نگفته، فرموده عرضت لجهة الوحدة جهات دیگر. خب میشود اینطوری؟ خیلی صاف نیست. ولو جهت دیگر را موضوع میگیرید برای وحدت موضوع که اینها جهات دیگر عارض نمیشوند. ببینید «ان عرضت لها» (یعنی لجهة الوحدة). حالا خود جهت وحدت را ملاحظه کنید یا بگویید جهت وحدت همان موضوع است
بررسی مرجع ضمیر در عبارت «ان عرضت لها»
«لها» را چه به موضوع [برگردانید چه به جهت وحدت].و چه به «جهت وحدت»، عرضت لجهة الوحدة جهات اخری یا عرضت للموضوع جهات أخری مگر این جهاتِ دیگر بر موضوع عارض میشوند؟ جهات دیگر که بر موضوع عارض نمیشوند؛ هدف که برای موضوع نیست، هدف برای مسائل است، آن موضوع نیست که هدف را تعقیب میکند (این مسائل است که هدف را تعقیب میکند). پس لها حتما باید به «مسائل» برگردد. آن «ذاتها» را عرض کردم ممکن است بتوانید به «جهت» برگردانید، [اما] آن را هم به مسائل برگردانید بهتر است.
نقش موضوع در تمایز علوم
«وَ أَنَّهُ» (یعنی « فظهر أنّ الموضوع » تا آخر). این « فظهر أنّ الموضوع » بیانگر این است که جهت وحدت مسائل، موضوع است. این «وأنّه لا معنى لكون» بیان بر این است که تمایز علوم [نیز] به موضوعات است. یعنی دو تا مطلب در این عبارت دارد بیان میشود:
۱. مطلب اول: جهت وحدت مسائل بود که به عهده موضوع گذاشته شد.
۲. مطلب دوم: که الان میخواهیم بخوانیم، جهت تمایز علوم است که این هم مربوط به موضوع میشود.
« وأنّه » (و باز هم ظاهر شد که) « لا معنى لكون هذا علماً، وذاك علماً آخر »؛ معنا ندارد که این دو علم متمایز باشند (این بشود یک علم، آن بشود علم دیگر) جز اینکه بگوییم آن علم اول از احوال شیئی بحث میکند و این علم دیگر از احوال شیء دیگری بحث میکند که این شیء دیگر مغایر با آن شیء [اول] است.
اگر ما بخواهیم تمایز بین دو علم حاصل کنیم، باید بگوییم از این ناحیه تمایز درست میشود که این [علم] درباره این موضوع بحث میکند، آن علم دیگر درباره آن موضوعِ مغایر بحث میکند. اگر مغایرت بین موضوعها محرز نشود، مغایرت علوم درست نمیشود.
اقسام مغایرت موضوعات (ذاتی و اعتباری)
حالا مغایرتی که در موضوعها هست، میتواند مغایرت [بالذات] باشد؛ مثل مثلاً فرض کنید که علم نحو با علم طبیعی. موضوع علم [نحو] کلمه است، موضوع علم طبیعی جسم است. اینها مغایرت بالذات دارند، یعنی واقعاً دو چیزند (نه اینکه به اعتبار دو چیز باشند، واقعاً دو چیزند).
[و گاهی] میشود مغایرت بالاعتبار داشته باشند؛ مثل نحو و صرف. هر دوشان درباره کلمه بحث میکنند؛ یکی به اعتبار بنا و اعراب، یکی به اعتبار ساختمان. یکی بحث میکند که این کلمه را چطوری بسازیم، یکی بحث میکند این کلمه را چطوری اعراب بدهیم. پس هر دو موضوعشان کلمه است؛ یعنی ذات موضوع فرقی نمیکند، ولی حیث موضوع و اعتبار موضوع فرق میکند. در صرف، کلمه را به این اعتبار که میخواهد ساخته بشود موضوع قرار میدهیم؛ در نحو، [به] این اعتبار که آخرش میخواهد اعراب بگیرد یا مبنی باشد موضوع قرار میدهیم. پس ذات موضوع یکی است، اعتبار و حیثیت فرق میکند.
بالاخره باید مغایرتی بین دو موضوع باشد؛ یا مغایرت بالذات (یعنی واقعاً دو چیز باشند) یا مغایرت بالاعتبار (یعنی واقعاً یک چیز باشد ولی دو حیثیت داشته باشد). بالاخره اگر مغایرت حاصل باشد، علم متغایر میشود و الا علم متغایر نخواهد شد.
انحصار تمایز ذاتی علوم به تمایز موضوعات
« فلا يكون » (این « فلا يكون » تفریع بر مطلب دوم است، یعنی تفریع بر « أنّه لا معنى لكون هذا علماً، وذاك علماً آخر »). « فلا يكون تمايز العلوم في أنفسها، وبالنّظر إلى ذواتها إلاّ بحسب الموضوع ».
همانطور که گفتیم وحدت مسائل بذاتها فقط با موضوع تأمین میشود، حالا میخواهیم بگوییم تمایز علوم هم بذاتها و «فی انفسها» به تمایز موضوعات حاصل میشود. اگرچه ممکن است ما از طریقهای دیگر هم بتوانیم بین علوم تمایز بدهیم (از طریق محمولات، از طریق هدف، از طریق واضع)، ولی آنچه که ذاتاً تمایز ایجاد میکند همین موضوع است.
« فلا يكون تمايز العلوم » به لحاظ انفسشان («في أنفسها » یعنی به لحاظ خود علم، نه اینکه لحاظ دیگر داشته باشیم وبالنّظر إلى ذوات العلم تمایز نیست « إلاّ بحسب الموضوع ». یعنی اگر به خود علم توجه کنید، میبینید چیزی جز موضوع عامل تمایز نیست؛ ولی به چیزهای دیگر نظر کنید، ممکن است باز تمایز حاصل بشود. عرض کردم تمایز به موضوع، تمایز بلا واسطه و تمایز حقیقی است. اینها چون توضیح داده شده، دیگر تکرارش لازم نیست.
تمایز علوم نزد طالب علم (تمایز به تعریف و غایت)
« وإن كانت » (و ان کانت العلوم) « يتميّز عند الطّالب بما » (یعنی به سبب ما) « لها من التّعريفات والغايات ونحوهما » ولی علوم نزد طالب (و آن کسی که این علم را مطالعه میکند و طلب میکند) تمیز دارد به وسیلههای دیگر، به «ما لها» (آنچه که) برای این علوم هست که عبارت از تعریفات و غایات و نحوهما (مثل واضع و اهداف و امثال ذلک) است. اینها هم عامل تمیز میشوند. تعریفاتِ مختلفِ دو علم باعث تمیز علم میشود، غایات و اهداف مختلف دو علم [نیز همینطور].
رابطه میان علوم بر اساس رابطه موضوعات (تباین)
آنوقت علوم هم سه طور با هم رابطه دارند. یکی رابطه تباین [است]. (مثالهایی که عرض میکنم در حواشی نوشته شده، در پاورقی شما هم آمده؛ اینها که در پاورقی آوردند در حاشیههای قدیم هست، از خودش نیاورده، در حواشی کتاب های چاپ سنگی قدیم هست).
گاهی دو علم با هم تباین دارند، زمانی که موضوعاتشان تباین داشته باشند. مثلاً علم منطق و علم نحو. علم منطق موضوعش معرف و حجت است، اما علم نحو موضوعش کلمه و کلام است. بین این دو تا تمایز است، علاوه بر تمایز تباین هم هست؛ یعنی هیچ جا این دو تا با هم جمع نمیشوند. کلمه و کلام یک چیز است و معرف [و حجت] یک چیز دیگر است. پس این دو تا تباین دارند، قهراً علم نحو و منطق هم دو علم متبایناند. [یا] علم طبیعی و طب؛ علم طبیعی موضوعش جسم است.
رابطه عموم و خصوص مطلق (تداخل علوم)
اما علم طب، موضوعش «بدن انسان» است که یکی از افراد «جسم» است. بنابراین موضوع علم طب، داخل در تحت موضوع علم طبیعی است؛ یعنی مندرج در اوست و موضوع علم طبیعی اعم است. رابطه بین موضوع علم طبیعی و موضوع علم طب، رابطه عموم و خصوص مطلق است؛ یعنی یکی عام است و یکی خاص. بنابراین دو علم هم همچنیناند؛ یعنی [در] دو علم هم یکیشان عام میشود و یکی خاص میشود.
آیا مثال دیگری هم برای همین نمونه که یکی عام باشد و یکی خاص [داریم]؟ علم الهی (یعنی فلسفه اولی) موضوعش «موجود» است؛ موضوع علم طبیعی «جسم» است که مصداقی از موجود است. پس موضوع علم طبیعی اخص است و موضوع علم فلسفه و الهی میشود اعم. این دو تا موضوعها با هم عموم و خصوص مطلق دارند و لذا علوم هم (این دو علم هم) با هم [رابطه] عموم و خصوص مطلق دارند.
این دو مثال. پس روشن شد که بعضی علوم تباین دارند و بعضی علوم تداخل دارند.
رابطه تناسب میان علوم
حالا مثال برای آنجایی که علوم با هم «تناسب» داشته باشند؛ نه تداخل و نه تباین داشته باشند، رابطه داشته باشند ولی رابطهشان تداخلی نباشد. این است که یک شیء را ما موضوع دو [علم] قرار میدهیم که با هم اختلاف بالاعتبار دارند.
الف) تناسب به واسطه وحدت ذات و تعدد اعتبار
مثال زدم مثل موضوع علم صرف و علم نحو، که در این دو علم توجه میکنید موضوع «کلمه» و «کلام» است؛ یعنی موضوع واحد است. در هر [دو] به لحاظ ذات، واحد است، ولی به لحاظ اعتبار تفاوت میکنند. در یکی کلمه به اعتبار «ساختمانش» موضوع [است]، در دیگری کلمه [به] اعتبار «اعراب و بنا» شده موضوع. که اعتبارها و حیثیتها فرق میکنند والا ذات یکی است.
بنابراین این دو تا موضوعها با هم تناسب دارند. تباین ندارند، چون یکی است (این هم کلمه است، آن هم کلمه است). تداخل هم ندارند، چون عموم و خصوص نیست (یکی اعم نیست، یکی اخص [نیست]، یکی بیشتر نیست)؛ ولی تناسب دارند. تناسب همان حیثیتهای مختلف [است] که به امر واحد تعلق گرفته. این امر واحد را در حالی که این حیثیت [را] داشته باشد، با همان امر واحد در حالی که حیثیت دیگر داشته باشد، متناسب کرده؛ نه متداخل، نه متباین. امر واحد با خودش متناسب شده؛ منتها این امر واحد در حالی که این حیثیت را دارد، با خودش در حالی که حیثیت دیگر را دارد، میشود متناسب. بنابراین دو علم هم میشوند متناسب. اگر دو موضوع متناسب شدند، دو علم هم میشوند متناسب. این یک نمونه و یک مورد برای تناسب.
ب) تناسب به واسطه اندراج تحت جامع واحد
یک مورد دیگر هم برای تناسب داریم که دو تا موضوع داشته باشیم (دو شیء موضوع دو علم قرار بگیرند) ولی این دو موضوع تحت یک جامع مندرج میشوند؛ حالا آن جامع نوع است یا جنس است یا چیز دیگر، هرچه هست. باز دو تا علم میشوند متناسب.
مثلاً فرض کنید که هندسه موضوعش «مقدار» است (یعنی کمّ متصل)، حساب موضوعش «عدد» است (یعنی کمّ منفصل). این دو تا موضوعها اگرچه از هم [جدایند]، ولی تحت جامع واحد که عبارت از مطلق الکم است مندرجاند. به همین جهت گفته میشود دو تا موضوع متناسباند؛ نه تباین دارند، نه تداخل دارند، بلکه فقط تناسب دارند.
جمعبندی اقسام تناسب
بنابراین برای تناسب دو مورد داشتیم:
۱. در یک مورد موضوع واحد بود، اعتبار متعدد میشد؛ و گفتیم این موضوع واحد در حالی که این اعتبار را داشته باشد، با خودش در حالی که اعتبار دیگر داشته باشد متناسب است.
۲. در یک [مورد] دیگر، دو تا موضوع داشتیم، ولی این دو تا موضوع چون تحت یک جامع نوعی یا تحت یک جامع جنسی مندرج بودند، به این جهت شدند دو موضوع متناسب؛ و قهراً باعث شدند این که دو علم متناسب شوند.
پاسخ به پرسشها
[پرسش:] این قابل خدشه نیست؟ مثلاً اگر در منطق الفاظ را بیاوریم
[پاسخ:] آنها استطرادی است. بحث الفاظ اگر میآوریم استطرادی است، لازم دارد [برای] تفهیم و تفاهم؛ ولی نه برای منطق. یعنی اگر میتوانستید بدون این الفاظ مطالب منطق را تقریر کنید، کافی بود.
[پرسش:] یا مثلاً در شکل دوم لازم است ما حتماً دو علم قرار بدهیم؟ نمیتوانیم طب را بیاوریم زیرمجموعه همان علم طبیعی؟
[پاسخ:] زیرمجموعه یعنی همین دیگر. زیرمجموعه یعنی تداخل؛ همین که شما میگویید طب زیرمجموعه علم طبیعی است، یعنی قبول میکنیم تداخل را که این علم داخل و مندرج و تحت آن است. (فارسی تداخل یا فارسی اندراج، همان زیر مجموعه است)
[پرسش:] دیگر نیاز به دو علم نداریم؟
[پاسخ:] دو علم هست دیگر. دو علمی [که] تحت [یکدیگرند]، مسائلشان در هم نیست دیگر؛ اگر مسائلشان در هم بود میشدند یک علم. مسائل جداست، منتها یکی خاص است نسبت [به دیگری].
[پرسش:] اگر موضوعات با هم رابطه عموم و خصوص داشته باشند، چطور؟
[پاسخ:] اگر [رابطه] عموم و خصوص داشته باشند، ما در [یک] علم به لحاظ آن عمومیتش بحث کرده باشیم و در این [علم] به لحاظ خصوصیت بحث کرده باشیم، باز [تداخل است]. بالاخره اگر به لحاظ این باشد که این دو تا مثلاً تحت یک جامع مشترک رفتند، تناسب است. بالاخره به یک صورت داخل در اینها میکنیم. اگر فقط به خصوصیتها توجه کردیم، تباین است. چون آن خصوصیتی که آن عام دارد با خصوصیتی که این عام دارد، که با هم ماده افتراقشان است؛ اگر به مادههای افتراق (در جایی که عموم و خصوص من وجه بین دو موضوع باشد)، اگر به حسب ماده افتراق بحث کردید در این و در آن، میشود تباین. اگر به حیث ماده [اشتراک توجه کردید، تناسب یا تداخل است]. وقتی با هم تساوی داشتند، تساوی در صدق دارند یا تساوی در مفهوم. این دیگر هم آن سؤال خوب بود، من حواسم نبود که برای شما توضیح بدهم
بررسی فرض تساوی موضوعات در علوم
منظور از عموم و خصوص مطلق و این ها در اینجا درست است که به لحاظ مصداق است(یعنی این شیء به لحاظ مصداق اعم است، آن شیء به لحاظ مصداق اخص است) بنابراین اگر این دو تا را موضوع قرار بدهیم، علم میشود عام، علم میشود خاص. ولی در تساوی، اگر شما دو تا موضوع پیدا کردید که با هم تساوی در صدق داشتند (مثلاً یعنی افرادشان مساوی بود ولی مفهومهایشان مختلف بود؛ یعنی فرض کنید یکی درباره مقدار بحث کرد، یکی در مورد عدد بحث کرد. فرض کنید حالا نمیخواهم بگویم هست، فرض کنید که مصادیق مقدار و مصادیق عدد هم یکی بود، بینشان تساوی به لحاظ مصداق بود) ولی چون مفهومها یکی نیستند (یکی مقدار است، یکی عدد است) باز علم واحد نمیشود، علم متعدد می شود. به لحاظ اینکه مفهوما ها دو تا هستند. آنوقت باز به لحاظ اینکه هر دوشان تحت یک جامع مشترک مندرجاند، بگوییم که تناسب دارند با هم.
این فرضی که شما فرمودید که دو تا علم با هم تساوی داشته باشند، تقریباً به صورت فرض باید [بحث] کرد، شاید نداشته باشیم. از [این] شاید هم یکخورده بالاتر. چون تساوی در مفهوم اینطوری [است]: دو چیز تساوی در مفهوم دارند، مثلاً یکی «بشر» است، یکی «انسان» است. این دو تا را موضوع علم قرار بدهید، خب دو تا علم نمیشود، یک علم میشود؛ مگر به حیثیت مختلف بحث کنید. این انسان چون از ماده نسیان گرفته شده، مسائل مربوط به نسیان را دربارهاش بحث میکند. این چیه؟ این بشر چون از «بشرة» (از بشرة من الظهور، چون پوست بدنش ظاهر است بهش گفتند بشر، مو روی بدنش نیست بهش گفتند بشر) از این حیث بحث کنید، این میشود یک علم دیگر.
ولی دو تا دو تا علمی میشوند که موضوعشان یکی است ولی حیثیتشان مختلف [است]. ولی مفهومشان واحد است (مفهومشان واحد است، یعنی بشر و انسان مفهومشان واحد است) بنابراین تساوی دارند، تساوی در مفهوم دارند. تساوی در مفهوم دارند، اگر شما به دو حیث بحث کنید دو تا علم میشوند، اما اگر به یک حیث بحث کنید دو علم نمیشوند. پس [فرضی] که تساوی در مفهوم باشد ما حکمش را گفتیم. اگر فقط تساوی در مصداق باشد، اختلاف در مفهوم باشد (که این فرضش خیلی سخت است، دو چیز باشند که اختلاف در مفهوم داشته باشند، مصادیقشان مساوی باشد) این هم باز باید ببینید که اختلاف در مفهوم تباین میآورد. [عموم و] خصوص مطلق که دیگر نمیشود، چون قرار شد که افرادشان یکی باشند. ممکن است مفهومهایشان مختلف باشد، تباین بیاورد. خلاصه این فرض که شما مطرح کردید، اگر درست باشد در همین فروض سهگانهای که عرض کردیم مندرج است، اگر هم درست نباشد که هیچ.
تناسب علوم و اندراج تحت جامع
[پرسش:] تمام علومی که تحت علم طبیعی در می آید متناسب هستند دیگر
[پاسخ:] بله، همه علوم نسبت به هم [تناسب] دارند و متناسبند
[پرسش:] نامفهوم
[پاسخ:] نه، تناسب اصطلاحی نیست یعنی با هم یک نسبتی دارد، اشتراک در کم. همین که مثلاً شما فیزیک و شیمی هر دو متداخل تحت علم طبیعیاند، پس بین خودشان تناسب [است]. درست است بین خود فیزیک و شیمی تناسب است، چرا؟ چون هر دو موضوعشان تحت یک جامع مندرج [است] که جسم باشد. هر دو تحت جامع جسم مندرج [هستند]. و به همین جهت با هم تناسب دارند.
[پرسش:] میترسم بالا برویم بگوییم تمام علوم متناسبند و تحت جامع هستند؟
[پاسخ:] بله اگر بالا بروید به همین صورت میشود، به یک صورت اگر آنطوری بخواهید حساب کنید همه میشوند [متناسب]. اما اگر نه، همینطور خودشان را با هم ملاحظه کنیم، ممکن است تباین داشته باشند. هیچ مانعی ندارد که به لحاظ [ذات] تباین داشته باشند و به لحاظ جامعشان مثلاً تناسب داشته باشند.
تطبیق با متن: اقسام رابطه علوم (تباین، تداخل، تناسب)
« بمعنى أنّ موضوع أحد العلمين، إن كان مبايناً لموضوع الآخر من كلّ وجه » (به معنا دارد خط قبلی را معنا میکند. ولهذا جعلوا تباين العلوم یک، وتناسب العلوم دو، وتداخلها أيضاً بحسب الموضوع [سه]،. این سه تا را میخواهد بیان کند. منتها در وقت تبیین ترتیب را رعایت نمیکند؛ اول اولی را بیان میکند، دوم سومی را بیان میکند، سوم دومی را بیان میکند. بین دو و سه در بیان جدایی میاندازد).
« بمعنى أنّ موضوع أحد العلمين، إن كان مبايناً لموضوع الآخر من كلّ وجه، فالعلمان متباينان على الإطلاق » (یعنی تباین تام، تباین به طور مطلق و تباین کلی. مثل عرض کردم نحو و منطق).
« وإن كان مَوْضُوعُ أَحَدِ الْعِلْمَیْنِ أعمّ منه » (یعنی اعم از موضوع علم دیگر، مثل الهی و طبیعی یا مثل طبیعی و طب) « فالعلمان متداخلان » (دو علم متداخلاند، همانطور که موضوعشان متداخل است).
« وإن كان »[4] (سوم) « وإن كان موضوعهما » (یعنی موضوع العلمین) « شيئاً واحداً بالذّات متغايراً بالاعتبار » (کالنحو و الصرف. این یک مورد).
«مورد دوم: أو شيئين متشاركين في جنس واحد » (کالهندسة و الحساب که موضوعشان دو شیء است، منتها این دو شیء مشترکاند در جنس واحد) « وغيره » (یعنی غیر جنس واحد، در نوع واحد یا مثلاً فرض کنید همان طور که ایشان اشاره کردند همه علوم بالاخره تحت موجود مندرجاند. موجود نه جنس است و نه نوع. حالا یا در جنس واحد یا در [غیر آن]. مثلاً اگر اینطور باشد) « فالعلمان متناسبان » (چه آنجایی که موضوعشان یک چیز باشد که فرق اعتباری دارد، چه آنجایی که موضوعشان دو چیز باشد که اشتراک در جامع دارد؛ در هر دو حال « فالعلمان متناسبان » هستند، « على تفاصيل ذكرت في موضعها ».
جمعبندی مباحث تمایز علوم و وحدت مسائل
این « وبالجملة » دوباره مطلب را تکرار میکند. از لفظش هم پیداست؛ « بالجملة » یعنی اجمالاً، یعنی خلاصه دوباره، تکرار میکند. این مطالب بحث خیلی تکرار شد و مطالب تمایز علوم و وحدت مسائل چندین بار تکرار شد؛ ایشان چندین بار تکرار کرد، من هم مضاعفش کردم.
دو اصل بنیادین در موضوع شناسی علوم
میفرماید که ممتنع است یک شیء موضوع دو علم باشد. چون گفتیم که تمایز علوم به موضوعات است. اگر موضوع واحد باشد، دو علم تشکیل نمیشود؛ چون دو علم یعنی متمایزان، در حالی که [وقتی] موضوع متمایز نیست، دو علم متمایز نمیتوانیم داشته باشیم. این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه یک علم هم نمیتواند دو موضوع داشته باشد؛ چون یک علم مسائلش باید در موضوع جمع شود. اگر مسائلی مربوط به یک موضوع [باشد و] مسائل دیگری مربوط به یک موضوع [دیگر]، وحدت مسائل درست نمیشود. البته گفتیم در علم، موضوع عهدهدار وحدت مسائل است. پس اگر دو تا موضوع داشتیم، چون نمیتوانند این دو تا موضوع همه مسائل را جمع کنند، علم، علم واحد نمیشود.
بنابراین محال است که علمی واحد باشد با تعدد موضوع؛ همچنین محال است علومی متعدد باشند با وحدت موضوع.
تحلیل و تبیین دو اصل مذکور
مطلب اول که عرض کردم (علوم متعدد باشند با وحدت موضوع [محال است])، این متفرع است بر تمایز علوم؛ که تمایز علوم به تمایز موضوعات است. بنابراین اگر موضوع واحد بود (یعنی تمایزی در موضوع نبود)، تمایز علوم و تعدد علوم اتفاق نمیافتد.
مطلب دوم که گفتیم اگر [دو] موضوع داشتیم ممکن نیست علممان واحد باشد، این متفرع بر این است که موضوع واحد عهدهدار وحدت مسائل است. چون موضوع واحد عهدهدار وحدت مسائل است، اگر موضوع دو تا شدند، آنی که عهدهدار وحدت مسائل است حاصل نیست، پس یک علم حاصل نیست. محال است که ما یک علم با دو موضوع داشته باشیم. اگر دو موضوع داریم، ممکن نیست علممان واحد باشد؛ چون دو موضوع نمیتوانند مسائل این علم واحد را واحد کنند (دو موضوع خودشان متعددند، نمیتوانند مسائل علم را واحد کنند).
پس دو تا مطلب ایشان متفرعاً بر آن دو مطلب قبلی ذکر میکند. دو مطلب قبلی یکی تمایز علوم بود، یکی وحدت مسائل بود؛ حالا دو مطلب بر این دو تا متفرع میکند.
تطبیق با متن: اتفاق علما بر دو امتناع
« وبالجملة: فقد أطبقوا » (یعنی اتفقوا علمای کلام یا اصلاً بهطور کلی علمای علوم عقلی اتفاق کردند) بر دو امتناع («على امتناع أن يكون شيء واحد » پاراگراف بعدی و « وامتناع أن يكون هو موضوع علم واحد »). بر دو تا امتناع توافق دارند که یکیاش حاصل آن بحث اول است که تمایز علوم به موضوعات است، یکیاش هم حاصل بحث دوم است که وحدت مسائل به وحدت موضوعات است.
۱. امتناع وحدت موضوع در دو علم (بدون اعتبار تغایر)
« فقد أطبقوا على امتناع أن يكون شيء واحد موضوعاً لعلمين من غير اعتبار تغاير » به این [که] ممتنع است که یک شیء موضوع دو علم باشد، بدون اینکه تغایری در آن یک شیء اعتبار بشود. اگر ما در شیء واحد اعتبار کردیم تغایر را، خب آن شیء واحد با این اعتبار میشود دو تا؛ [آن] وقت صلاحیت دارد که موضوع دو علم شود. ولی اگر اعتبار تغایر نشد [و] موضوع واحد به وحدت خودش باقی ماند، ممکن نیست که موضوع بشود برای دو علم؛ چون دو علم در صورتی دو علماند که موضوعاتشان متمایز باشد و در اینجا موضوع متمایز نیست.
راههای اعتبار تغایر در موضوع واحد
این « بأن يؤخذ » بیان تغایر است (یعنی بیان برای منفی است، بیان برای نفی نیست). نفی « من غير اعتبار تغاير » است؛ منفی «اعتبار تغایر» است. این اعتبار تغایر را دارد توضیح میدهد (نه «غیر اعتبار تغایر»؛ اعتبار را توضیح میدهد). کجا تغایر اعتبار میشود؟ به یکی از دو صورت تغایر اعتبار میشود:
« بأن يؤخذ الْمَوْضُوعُ الْوَاحِدُ في أحدهما » (یعنی فی احد العلمین) « مطلقاً » (یعنی بدون قید) « وفي الآخر » (یعنی در علم دیگر) « مقيّداً » یعنی با قید. اگر توانستیم این تغایر [را] درست کنیم، دو تا علم درست میشود؛ اگر نتوانستیم، چون موضوع واحد است، دو علم درست نمیشود.
پس در یکی از دو علم موضوع را مطلق بگذاریم (به قیدی مقیدش نکنیم)، در علم دیگر آن موضوع را مقید کنیم به قیدی. در این حالت تغایر اعتباری در این موضوع درست کردیم و دو علم درست میشود.
[پس] اعتبار تغایر به این است که: « بأن يؤخذ في أحدهما مطلقاً وفي الآخر » (در علم دیگر) «مقيّداً». [یا] « يؤخذ » این شیء واحد « في كلّ منهما مقيّداً بقيد آخر ».
[پس] دو حالت دارد اعتبار تغایر:
۱. یکی اینکه موضوع را در علمی مطلق بگذاریم، در علم دیگر مقید کنیم؛ این تغایر درست میشود.
۲. یکی اینکه نه، موضوع را در علمی مقید کنیم به قیدی، در علم دیگر مقید کنیم به قید دیگر؛ که در هر کدام از دو علم موضوع مقید باشد و خود آن موضوع فرق نکند، قیدها فرق کنند.
مثلاً همانطور که توجه کردید، موضوع در هر دو «کلمه» است؛ منتها در یکی مقید است به ساختمان کلمه، در یکی مقید است به اعراب و بنای کلمه، که قیدها فرق میکند.
[پرسش:] این که مقید باشد تداخل میآورد، تناسب نیست؟ هر دو مقید باشند،تناسب است؟
[پاسخ:] بله، تداخل میشود. [اگر] هر دو مقید باشند [تناسب است].
[پرسش:] نامفهوم
[پاسخ:] بله. اگر قیود آنها با هم تباین داشته باشند، متباین میشوند. اگر تغایر اعتباری درست کردیم، چون موضوع واحد است و تغایر اعتباری است، میشود تناسب. چون موضوع واحد است و [حتی اگر] قیدها متباین باشند، میشود تناسب؛ مگر اینکه ما در مورد خودِ قیدها بحث کنیم، آنوقت میشود تباین. تازه باز هم خودِ قیدها را باید ببینیم چه قیدی هستند؛ یک وقت ممکن است خودِ قیدها تباین نداشته باشند.
[پرسش:] نامفهوم
[پاسخ:] به اعتبار اینکه [تحت یک جامع] هستند، میشود تناسب. بله، البته آنجایی هم که عموم و خصوص مطلق میگیریم، خودِ مطلق [بودن] هم تناسب است. قرار شد که تناسب، تناسب لغوی باشد؛ همه اینها یکطور نسبتی هم دارند. منتها چون [عموم و] خصوص مطلق را جداگانه ذکر میکند، و تباین را هم جدا ذکر می کند، تناسب را باید جایی بیاوریم که تباین و تداخل نباشد. ولی خودِ تداخل هم یک نوع تناسب [است]، حتی خودِ تباین هم یک نوع تناسب [است].
تفاوت معنای عام و خاص «نسبت» و «تناسب»
[پرسش:] «تباین من کل وجه» آورد، دیگر تناسب آن جا نمی تواند وارد شود.
[پاسخ:] بله، «تباین من کل وجه» هم باز یک نسبت هست. چون در نسبت بین دو کلی را میگویند گاهی تباین کلی است (تباین کلی، تباین من کل وجه)؛ باز هم تناسب میگیرند، آن یک نسبت عام است. این تناسبی که در اینجا گفتند، نسبت عام نیست. اگر نسبت عام بود، شامل تباین هم میشد، چون متباینین هم متناسبیناند (مثلاً نسبت تباین دارند). چون میگویند نسبت کلی به کلی چهار قسم است [نسب اربع]، یکی تباین هست؛ پس تباین میشود مصداق نسبت. اما نسبت عام. در اینجا چون نسبت را در کنار و در مقابل اعم و اخص و در مقابل تباین ذکر کرده، ما نسبت را خاص میگیریم. میگوییم جایی که تباین نباشد؛ یکطوری لحاظ کنیم که تباین لحاظ نشود.
اتفاق علما بر دو امتناع در باب موضوع علم
وامتناع را عرض کردم، عطف بر آن امتناع قبلی است. اتفاق دارند علمای عقلی بر اینکه یک شیء موضوع دو علم نمیشود، مگر اینکه ما تغایر اعتبار کنیم (که توضیح داده شد).
« وامتناع أن يكون هو موضوع » (هو اضافه است، باید خط بخورد). « وامتناع أن يكون هو موضوع علم واحد شيئين »؛ ممتنع است که موضوع یک علم، دو چیز باشد. چون اگر دو چیز موضوع علم شد، مسائل مختلفی برای آن علم به وجود میآید که واحد نمیشوند؛ و وقتی واحد نشدند، نمیتوان یک علم قرارشان داد. اگر دو موضوع داشته باشیم برای یک علم، چون دو موضوع نمیتوانند مسائل را واحد کنند، پس علم هم نمیتواند واحد باشد. پس یک علم نمیتواند دو موضوع داشته باشد؛ اگر دو موضوع داریم، باید دو [علم] داشته باشیم.
شرط وحدت علم در فرض تعدد موضوع (اندراج تحت جامع)
ممتنع است که موضوع علم واحد، دو چیز باشد « من غير اعتبار اتّحادهما في جنس أو غاية أو غيرهما ». ما اگر یکطوری مندرج کردیم این دو شیء را تحت یک جامع (حالا جامع جنسی یا غایت یا غیرهما)، ما میتوانیم این دو تا را موضوع علم واحد قرار بدهیم؛ چون بالاخره رفتند تحت جامعی و در واقع آن جامع، موضوع است. اما اگر نتوانستیم این کار را بکنیم (یعنی تحت جامع مندرج نشدند)، این دو تا موضوع واحد نمیشوند؛ دو تا موضوع، دو علم میشوند.
تحلیل عبارت «لا معنی لاتحاد العلم و اختلافه»
« إذ لا معنى لاتحاد العلم واختلافه بدون ذلك ».
« لاتحاد العلم » این مربوط به این امتناع دوم است؛ و « واختلافه » (اختلاف العلم) مربوط به آن امتناع اول است. یعنی «لف و نشر نا مرتب» است.
« لا معنى لاتحاد العلم واختلافه بدون ذلك » (یعنی بدون اتحاد موضوع)؛ «لَا مَعْنَى لِاخْتِلَافِهِ» (یعنی اختلاف العلم) «بِدُونِ ذَلِکَ» (یعنی بدون اختلاف موضوع). این «بِدُونِ ذَلِکَ» مربوط به هر دو است.
«لا معنى لاتحاد العلم واختلافه بدون ذلك » ؛ یعنی بدون اتحاد الموضوع و بدون اختلاف موضوع. اگر اتحاد موضوع نداشته باشید، اتحاد علم را ندارید؛ اگر اختلاف موضوع نداشته باشید، اختلاف علم را ندارید.
بنابراین چون در آن جمله قبلی که گفتیم « وبالجملة: فقد أطبقوا »، چون در آنجا اختلاف موضوع نداشتیم، اختلاف علم را نخواهیم داشت. در امتناع دوم، چون اتحاد موضوع نداشتیم، اتحاد علم را نخواهیم داشت. پس اختلاف و اتحاد علوم به اختلاف و اتحاد موضوعات است. اختلاف باعث تمایز میشود، اتحاد هم باعث جمع کردن مسئله میشود.
پایان بحث و اشاره به مبحث آینده
خب این بحث تقریباً (نه تقریباً، بلکه تحقیقاً) روشن شد و روشن شدنش هم آن طرفتر ؛ ولی دو مرتبه باز ایشان با قید و ضابط مطلب را [تکرار] میکند. منتها هر کدام از این تکرارها مشتمل بر یک مطلب جدیدی است ، تکرارهای بیجهت نیست، هر کدام اینها مشتمل بر یک مطلب جدید است. ظاهراً به اینکه ادامه بدهیم نمیرسیم. ضابط را بخواهیم بخوانیم، ایشان اشیاء را به سه طور مورد بحث قرار میدهد و قاعده را در مورد این اشیایی که مورد بحثاند [بیان میکند]. که انشاءالله در جلسه آینده عرض خواهم کرد.