88/02/28
بسم الله الرحمن الرحیم
نقش موضوع در تمایز و وحدت علوم/مقدمه /علم کلام
موضوع: علم کلام/مقدمه /نقش موضوع در تمایز و وحدت علوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
نقش موضوع در تمایز و وحدت علوم
مقدمه: دو نقش اساسی موضوع در علوم
بحثمان در این بود که موضوعات دو تا نقش در علوم دارند:
۱. اینکه علوم را متمایز میکنند (وقتی خودشان متمایز باشند).
۲. دوم اینکه مسائل علم را متحد میکنند و تکثری را که در محمولات مسائل هست جمع میکنند.
وارد توضیح هر دو مطلب شدند و فرمودند که دانشمندان وقتی خواستند احوال اشیاء را ملاحظه کنند، انواع و اجناس اشیاء را تصور کردند و آن انواع و اجناس را جامع قرار دادند و موضوع علم ساختند. و در اطراف احوال آن جامع بحث کردند. از هر حالتی که با آن موضوع مرتبط شد، مسئلهای به وجود آمد. این مسائل را کنار هم تدوین کردند، علم خاصی که درباره آن موضوع بحث میکرد موجود شد.
همین عمل را دوباره با موضوع دیگر انجام دادند، علم دیگری حاصل شد. چون هر علمی درباره موضوع خاصی بحث میکرد، قهرا تفاوت دو موضوع باعث تفاوت دو علم شد. و همچنین چون همه مسائل در اطراف این موضوع بحث میکردند، تکثر مسائل در این موضوع جمع شد و به وسیله این موضوع واحد، مسائل متعدد واحد شدند.
این توضیحی بود که در جلسه گذشته گفته بودیم.
تحلیل وحدت مسائل در پرتو موضوع علم
بعد دنبال همین بحث را ایشان ذکر میکنند که توضیح بیشتر همین بحث است. میفرمایند که مسائل محمولاتشان مختلف است، ولی موضوعاتشان همه در یک جا جمع میشوند. زیرا که موضوع مسائل:
•گاهی موضوع خودِ علم است.
•گاهی یکی از انواع موضوع است (یعنی یکی از انواع موضوع علم را موضوع مسئله قرار میدهند).
•گاهی هم یکی از اجزای موضوع است.
•بالاخره گاهی هم یکی از عوارض ذاتی موضوع است.
یعنی موضوعات مسائل به نحوی با موضوع علم ارتباط دارند. موضوع علم آنها را جمع میکند. وقتی محمولات مختلف مسائل در این موضوعاتی که همه در موضوع علم جمع میشوند مترتب میشوند، این محمولات با تکثری که دارند به توسط آن موضوع وحدت پیدا میکنند.
به تعبیر دیگر، همه مسائل درباره یک موضوع بحث میکنند. حالا گاهی درباره خودِ آن موضوع، گاهی درباره اجزائش، گاهی درباره انواعش و گاهی درباره اعراضش. بالاخره یک طوری مربوط به خودِ آن موضوع میشود. اینها همه را مثال میزنم انشاءالله روشن میشود.
خب پس عامل تکثر مسائل محمولات است و عامل وحدت مسائل موضوعاتاند. محمولات کثیرند؛ گاهی مثلاً در نحو میگوییم مرفوع، گاهی میگوییم منصوب، گاهی (محمولات دیگر) میآوریم. این محمولات با هم تفاوت دارند، پس عامل تکثر مسائل محمولاتاند.
اما موضوعات را که نگاه بکنید، ولو کثیرند (یعنی یکی فاعل، یکی مفعول، یکی استثناست)، ولی همه اینها جمع میشوند در یک موضوع به نام «کلمه». پس کلمه که موضوع علم است (یا هر موضوع علمی) موضوع مسائل را جمع میکند. وقتی موضوع مسائل را جمع کرد، خودِ مسائل را هم جمع میکند. بنابراین عامل وحدت مسائل میشود. تکثر مسائلی را که از ناحیه محمولات به وجود آمده، به وحدت میرساند.
این خلاصه بحثی است که در جلسه گذشته شروع شده بود و الان هم ادامه پیدا کرد. چیزی من اضافه نکردم، مرور بود. فقط تفاوتی داشت این بود که گفتیم موضوع مسائل ممکن است همان موضوع علم باشد، ممکن است متفاوت باشد. این را مثال میزنم که روشن بشود.
اقسام چهارگانه موضوع مسائل نسبت به موضوع علم
۱. عینیت موضوع مسئله و علم:
مثلاً درباره وجود بحث میکنیم در فلسفه. وجود موضوع علم است. اما گاهی همینی که موضوع علم است، موضوع مسئله قرار داده میشود. مثلاً میگوییم «الوُجُودُ مُشَکِّکٌ» یا «الوُجُودُ أَصِیلٌ». این یک مسئله است (چون قرار شد همه قضایا مسائل باشد، و این یک مسئله است). موضوعش را توجه کنید؛ موضوعش با موضوع علم یکی است. موضوع علم وجود است، موضوع این مسئله هم که «الوُجُودُ أَصِیلٌ» یا (الوُجُودُ مُشَکِّکٌ)، این هم وجود است. پس موضوع مسئله بعضی اوقات با موضوع علم یکی است.
جزئیت موضوع مسئله نسبت به موضوع علم:
در بعضی مسائل، اجزای موضوع علم است. مثلاً موضوع علم ما جسم است (علم طبیعی میخوانیم، موضوعش جسم است). جسم اجزایی دارد: یکی صورت، یکی هیولی.
اگر ما درباره صورت بحث کردیم (نه بحث درباره وجودش، چون قرار شد بحث درباره وجود صورت مربوط به فلسفه باشد، مربوط به الهیات باشد). بحث در احوال صورت کردیم که صورت نوعیه (مثلاً این صورت نوعیهای که در معدن هست چه احوالی دارد، چه لوازمی دارد؛ یا آن صورت نوعیهای که در انسان هست چه لوازمی دارد). درباره لوازم و عوارض صورت بحث کردیم، نه درباره وجود. این مباحث میشوند مسائل علم طبیعی. موضوعشان هم صورت است که صورت جزئی از جسم است. جسم موضوع علم است، الان جزئی از موضوع علم موضوع مسئله قرار گرفته است.
پس ممکن است که ما موضوع مسئله را جزئی از موضوع علم قرار بدهیم.
(البته فلسفه موضوعش جزء ندارد، چون الموجود بما هو موجود [است]. مگر اینکه موضوع فلسفه را وجود نگیریم، موجود بگیریم و موجود را مرکب بدانیم از وجود و ماهیت. آن وقت یک جزء میشود وجود، یک جزء میشود ماهیت. اگر بخواهیم به اجزا وصل کنیم باز میشود. اما نوعاً گفتند موضوع فلسفه وجود است (الموجود بما هو موجود هم همان وجود است؛ موجود بما اینکه موجود است، نه بما اینکه ماهیت است، نه بما اینکه یک شخص خاص است. موجود بما هو موجود همان وجود میشود، فرقی نمیکند). پس موضوع فلسفه بسیط است، جزء نداریم؛ مگر به همان صورت که عرض کردم صاحب جزئش کنیم. مهم هم نیست ما موضوع فلسفه را ذو الجزء نگیریم).
موضوع بقیه علوم ذو الجزء هست. مثلاً جسم که موضوع علم طبیعی است اجزایی دارد. خب در یک جزئش بحث میکنیم، میشود موضوع مسئله. یا علم طب موضوعش بدن انسان است؛ بدن انسان اجزایی دارد، درباره قلبش که بحث کنیم، یک مسئله درباره قلب بحث میکند. خب قلب موضوع مسئله است و جزء موضوع علم هم هست (که موضوع علم بدن انسان است، قلب هم جزئش است). از این قبیل زیاد داریم مسائلی که موضوعشان جزء مسئله (جزء موضوع علم) است.
نوعیت موضوع مسئله نسبت به موضوع علم:
سومین مسئله، مسئلهای هست که موضوعش نوعی از موضوع علم باشد. مثلاً همین جسم که موضوع علم طبیعی است، تقسیم میشود به دو نوع: عنصری و فلکی. حالا اگر ما درباره عنصری بحث کردیم، یک مسئلهای را مطرح کردیم موضوعش شد جسم عنصری (یا موضوعی شد جسم فلکی). این موضوع نوعی از موضوع علم است. باز هم یک طوری به موضوع علم برمیگردد. پس موضوع مسئله گاهی ممکن است نوعی از موضوع علم باشد.
۴. عرضیت موضوع مسئله نسبت به موضوع علم:
قسم چهارم این است که موضوع مسئله ممکن است عرض ذاتی موضوع علم باشد. عرض ذاتی قرار بود محمول قرار بگیرد و یادتان هست که گفتیم که اعراض ذاتی موضوع هر علمی محمولات مسائل آن علماند و در آن علم از آن اعراض ذاتی بحث میشود.
گاهی ممکن است همین عرض ذاتی که مورد بحث است و در جایی محمول مسئله است، همان را در یک جا بیاوریم موضوع مسئله قرار بدهیم و دربارهاش بحث کنیم.
مثلاً حرکت در علم طبیعی جزء عوارض ذاتی جسم است (جسم موضوع علم طبیعی، حرکت هم عرض ذاتی). ما میتوانیم اصلاً مستقیماً درباره حرکت بحث کنیم، خودِ حرکت را مطرح کنیم. خودِ حرکت اگر مطرح بشود، بحث در عرض ذاتی موضوع است. ولی اگر بیاییم حالات حرکت را مطرح کنیم (بحث درباره حرکتی است که حرکت از اعراض ذاتی موضوع [است])، مستقیماً در اعراض ذاتی موضوع بحث نکردیم، بلکه حالات اعراض ذاتی را بحث کردیم. ما عرض ذاتی جسم را (که حرکت [است]) موضوع مسئله قرار دادیم و درباره این حرکت بحث کردیم و محمولات حرکت [را در] مسئله آوردیم.
پس میشود که مسئلهای داشته باشیم که موضوعش عرض ذاتی موضوع علم باشد.
توجه کردید که مسائل چهار طور موضوع دارند:
۱. یکی موضوع مسئله همان موضوع علم است.
۲. دوم موضوع مسئله جزئی از موضوع علم است.
۳. سوم نوعی از موضوع علم [است].
۴. چهارم عرض ذاتی موضوع علم [است].
پس موضوع مسائل (موضوعات مسائل) همه به موضوع علم وابسته است: یا خودشان، یا نوعشان، یا جزئشان، یا عرضی ذاتیشان. بنابراین موضوعات مسائل در موضوع علم جمع میشوند.
حالا اگر محمولات متکثری به این موضوعات مختلف نسبت داده شدند، چون موضوعات در موضوع علم جمع میشوند، بنابراین آن محمولات همه به همین موضوع علم مرتبط میشوند. چون همه به مرتبطات موضوع علم مرتبط شدند، قهرا به خودِ موضوع علم هم مرتبط میشوند. وقتی به خودِ موضوع علم منتقل شدند، همه این محمولات مختلف را موضوع واحد جمع میکند؛ به این معنا که همه حالات همین موضوع واحدند. چون همه حالات همین موضوع واحدند، تکثرشان به وحدت منطبق میشود. و در عین اینکه محمولات متکثرند، چون حالات امر واحد [هستند، واحد میشوند].
توجه کردید که موضوع واحد توانست محمولات متکثره را جمع کند. به همین جهت ما در جلسه گذشته گفتیم (امروز هم تکرار کردیم) که موضوع هر علمی «ما بِهِ الاتِّحادُ المَسائِلِ» است؛ یعنی مسائل به توسط موضوع متحد میشود. همانطور که موضوعات مختلف علوم «ما بِهِ تَمایُزُ العُلُومِ» است؛ یعنی این علم را از علم دیگر که میخواهیم پیدا کنیم، به موضوع [تمییز] میکنیم. اگر موضوعها جدا باشند، علمها [جدایند]. اگر موضوعها متداخل باشند، علمها متداخلاند. اگر موضوع یکی باشد، علم هم یکی است، بیهوده ما دو تا حسابش کردیم.
این را بعدا توضیح بیشتری می دهیم. تا حالا ما بحثمان بیشتر در جهت اتحاد مسائل است که این مسائل متکثره چطوری متحد میشوند. عرض کردیم با موضوع. بعد بحث میکنیم درباره امتیاز علوم که این را قبلاً هم بحث کردیم، منتها دو مرتبه تکرار میکنیم تا توضیح بیشتری ذکر بشود.
تطبیق با متن کتاب
عبارت را توجه کنید. صفحه ۵۵ بودیم، خط هفتم.
« وجعلوا كلّ طائفة منها »[1] .
(در صفحه ۵۴ آخرین خط مطلب اینطور شروع شد: « إنّهم لمّا حاولوا معرفة أحوال الأشياء بقدر الطّاقة البشريّة ». من توصیف دادم که این عبارت مربوط به فلسفه است و ایشان به عنوان مثال این [یکی] از علوم را که علم فلسفه باشد مطرح میکند و درباره او بحث میکند و باقی علوم را ما به فلسفه قیاس میکنیم.
ولی الان میخواهم عرض کنم که لزومی ندارد این کار را بکنیم. میتوانیم این عبارت ایشان را ناظر به تمام علوم [بگیریم]، اختصاص به فلسفه ندهیم. به این بیان که اشیاء را کنایه بگیریم از موضوعات علوم. یک شیء وجود است، یک شیء جسم است، یکی بدن انسان است، یکی کلمه، یکی مقدار. این هر کدام موضوع علمی هستند و در هر علمی در حالات همین موضوع بحث میشود. در کل علوم در احوال اشیاء بحث میشود. اشیایی که یکیش مقدار است (موضوع علم ریاضی است)، یکیش جسم (موضوع علم طبیعی است)، یکیش خودِ وجود (موضوع علم الهی است)، کلمه و کلام (موضوع علم نحو [ادبیات] است). همه اشیاءاند. ما در تمام علوم از احوال این اشیاء بحث میکنیم.
پس اینکه ایشان میفرماید علما غرض کردند که احوال اشیاء را به قدر طاقت بشریه بشناسند، اشیاء هرچه میخواهد باشد که هر کدامشان موضوع علمی قرار میگیرند و در آن علم از احوال آن شیء بحث میشود. در تمام علوم از احوال اشیاء بحث میشود.).
[پرسش و پاسخ کلاسی]
سؤال: در ادامه دارد على ما هوالمراد بالحكمة
پاسخ: بله این درست است، عرض کردم لزومی ندارد که ما این عبارت را حمل بر فلسفه کنیم، میتوانیم حمل بر تمام علوم کنیم. ولی اگر حمل بر فلسفه کنیم اشکال ندارد (یعنی آن چه که در جلسه گذشته گفتم درست بود). الان میخواهم یک مطلبی اضافه کنم که این اضافه میخواهم وسیعتر بشود که مطلب کاملتر بشود.
« على ما هوالمراد بالحكمة ».
(در حکمت معنا مراد همین است، ولی اختصاص به حکمت ندارد. در بقیه علوم هم مراد همین است؛ هر کس به اندازه طاقت بشریه در هر علمی وارد بحث میشود، بیش از طاقت هم انتظار ندارد).
سئوال: نامفهوم
(پاسخ: بله، حکمت را به معنای مطلق هم می توانید بگیرید. البته در اینجا ظاهراً مراد فلسفه است یا مراد دانش.
سئوال: على ما هوالمراد بالحكمة نه فی الحکمه
پاسخ: عیبی ندارد. خیلی فرق نمیکند. حالا بالحکمة را شما حالا حرفتان را رد نمیکنیم درست است. بالحکمة یعنی کل دانش یا بالحکمة یعنی فلسفه. اینها همه مطالبی است که در عبارت تابش را دارد. بر هر کدام هم که حمل کنید، مقصود شارح استفاده میشود. و چون اشکال ادبی ندارد، اشکال ارادهای ندارد، میتوانیم به شارح نسبتش بدهیم، بگوییم همهاش را اراده کرده یا یک چیزش را اراده کرده، از این بین تعیین کنیم. هیچکدامش اشکال ندارد، همهاش درست است).
حکمت را هم بگیرید على ما هوالمراد بالحكمة یعنی مراد به دانش، هر دانشی اینطور است که انسان به قدر طاقت بشری واردش میشود، بیش از طاقت هم انتظار ندارد. اگر اینطور باشد، گفتیم که اشیاء را به صورت جامع فرض میکنیم (نه مصادیقشان را، بلکه انواعشان را، بعد هم اجناسشان را، بعد هم یکی اگر اعم از اجناس هم داشته باشیم اعم را). این را موضوع قرار میدهیم، بعد در احوال این موضوع بحث میکنیم (یعنی محمولاتی در این موضوع [حمل] میکنیم). این موضوع به علاوه محمولات قضایایی تشکیل میدهند که آن قضایا اسمشان مسائل است. به این صورت ما مسائل علم را تبیین میکنیم و به وجود میآوریم.
وقتی این مسائل به وجود آمدند، پیدا [است] چون از اول ما موضوع واحدی را که به خودمان گذاشتیم و بحث شروع کردیم، پیدا [است] که این احوال خاص مربوط به این موضوع [است]، احوال دیگر مربوط به موضوع دیگر است. بنابراین این مسائل باید در علمی تدوین بشوند، آن مسائل در علم جدایی تدوین بشوند. چون هر طایفه از مسائل وابسته به موضوعی هستند، چون وابسته به موضوعاند با خودِ آن موضوع میروند در علمی؛ آن طایفه دیگر از محمولات و مسائل رو وابسته به موضوع دیگر هستند، میروند در علم دیگر.
بنابراین به وسیله موضوعات ما علوم متعدد و جدا درست میکنیم. علاوه بر این مسائل متعدد و طوائف متعدد و متکثر محمولات و مسائل را هم در یک موضوع جمع میکنیم که توضیح دادند. (گاهی تعبیر به محمولات میکنیم، گاهی تعبیر به مسائل میکنیم، فرق نمیکند. محمولات یعنی مسائل به توسط آن محمولات درست میشوند و الا موضوعشان که همان موضوع علم است. وقتی میگوییم محمولات متکثره، فرق نمیکند میتوانیم بگوییم محمولات مسائل متکثره. گاهی ضمیر را به محمولات برمیگردانیم، گاهی به مسائل برمیگردانیم، هیچکدامش هم اشکال ندارد. هر دو درست است).
« وجعلوا كلّ طائفة منها يرجع إلى واحد ».
(این یرجع را مفعول دوم جعلوا نگیرید، مفعول اول جعلوا کُلِّ طائِفَةٍ مِنها است مفعول دومش آخر خط بعدی «عِلماً خاصّاً یفرد» هست. يرجع إلى واحد من تلك الأشياء، صفت کل طائفة هست. مفعول نیست. ضمیر منها را برمیگردانیم به محمولات، و میتوانیم برگردانیم به مسائل. عرض کردم مشکلی ندارد. منتها اگر به مسائل برگردانیم، یک عبارتی در آینده داریم که تأیید میکند (ولی به محمولات برگردانیم آن عبارت مشکل پیدا میکند). فرقی نمیکند، میشود به مسائل برگرداند، میشود به محمولات برگرداند. ولی یک عبارتی در پیش داریم که نشان میدهد اینجا باید به مسائل برگردد. حالا آن عبارت را بعداً میخوانم).
«واختلاف محمولاتها»[2] .
(اختلاف محمولاتها یعنی اختلاف محمولات مسائل، نه اختلاف محمولات محمولات. این تکرار میشود. اگر ما ضمیر به محمولات برگردانیم تکرار میشود، آنجا ناچاریم به مسائل برگردانیم. اینکه همه عبارت یک دست بشود، همه را به مسائل برمیگردانیم و الا برگرداندن به محمولات مشکلی ندارد).
سئوال: به مسائل هم برگردانیم به اعتبار محمولاتشان است
پاسخ: بله، به مسائل هم برگردانیم به اعتبار محمولات است، وجعلوا كلّ طائفة منها[3] که واحد من الاشیاء علماً خاصاً. قرار دادند هر طایفه از مسائل را (آن طایفهای که به یکی از آن اشیاء رجوع میکند. اشیاء قرار شد موضوعات باشد. اشیاء قرار بود موضوعات باشند که در این جلسه امروز معنا کردم همان اشیایی که در صفحه ۵۴ خط آخر گفتیمها « معرفة أحوال الأشياء بقدر الطّاقة البشريّة ». گفتیم اشیاء کنایه میگیریم از موضوعات. الان دارد اشاره به همان اشیاء میکند. یعنی هر طایفه از مسائلی که رجوع بکنند به یکی از این اشیاء (رجوع بکنند به یکی از این موضوعات)، هر طایفه از مسائلی که در یک موضوع جمع شوند).
«جَعَلُوها علماً خاصّاً ».
(آن طایفه از مسائل علم خاص قرار دادند. این مسائل مختلف چون به یک موضوع رجوع کردند و در یک موضوع جمع شدند، علم مفرد قرار داده شدند (علم جدا قرار داده شدند) آن مسائل. و طایفه دیگر چون به یک موضوع دیگر رجوع کردند و در یک موضوع دیگر توحد پیدا کردند و واحد شدند، علم جدای دیگر شدند.
قرار دادن هر طایفه از این مسائل را (طایفهای که رجوع میکنند به یکی از این اشیاء، یعنی مربوط به یکی از این موضوعاتاند)، این طایفهای از مسائل (مسائل مختلفهای که همه به یک موضوع رجوع میکنند)، این طایفه را قرار دادن علماً خاصّاً يفرد بالتّدوين (علم جدایی که جدا تدوین میشود)).
« بأن تكون موضوعاتها نفسه ».
(بیان یرجع است. این عبارتها را که من ترکیب میکنم، ترکیبهایش را دقت داشته باشید، بدون ترکیب عبارت حل نمیشود. این ترکیبی که میکنم حتماً باید در نظر باشد. و ان تکون موضوعاتها بیان یرجع است. چه طور طوایف مختلف از این مسائل به یک موضوع رجوع میکنند. به این صورت رجوع میکنند که موضوعاتشان همان موضوع یا اجزای آن موضوعاند، یا انواع آن موضوعاند، یا اعراض ذاتی آن موضوعاند. یعنی موضوعات مسائل چون وابسته به آن موضوع واحدند، بنابراین خودِ مسائل هم با آن موضوع واحد رجوع میکنند. نحوه رجوع دارد بیان میکند. چطور این مسائل (مسائل مختلف) رجوع میکنند به آن امر واحد؟ زیرا موضوعات این مسائل مختلف یک طوری به آن امر واحد مرتبطاند. چون آن موضوعات به آن امر واحد مرتبطاند، پس خودِ مسائل هم به آن امر واحد رجوع میکند).
«بأن تكون موضوعاتها نفسه،».
(یعنی موضوعات مسائل. یا محمولات عرض کردم این ضمیر همه را میشود به موضوعات، به مسائل، محمولات برگرداند؛ به مسائل بهتر است. ان تکون موضوعات آن مسائل).
«نَفسَهُ».
(ضمیر نفسه به واحد من تلک الاشیاء برمیگردد که واحد من تلک الاشیاء، موضوع علم است. بنابراین ضمیر نفسه به موضوع علم برمیگردد. به اینکه موضوعات مسائل نفسه (یعنی نفس موضوع علم باشد)).
«أو جزءاً له».
(جزء موضوع علم باشد).
«أو نوعاً منه».
(نوعی از موضوع علم باشد).
«أو عرضاً ذاتيّاً له».
(عرض ذاتی موضوع علم باشد. این ها را مثال زدم دیگر تکرار نمیکنم).
قرار دادند هر طایفهای از مسائلی را که چنین باشد (چنین باشند که این دو خط معنا شد)، هر طایفهای که متصف به این صفت باشند، هر طایفهای را قرار دادند علماً خاصاً (علم جدا قرار دادند، علم مستقل قرار دادند).
«علماً خاصّاً يفرد بالتّدوين ».
(علمی که هم یفرد به تدوین).
«والتّسمية»[4] .
(هم یفرد به تسمیه).
«وَ التَّعلِیمِ».
(هم یفرد به تعلیم. یعنی جدا تدوین شد، جدا نامگذاری شد، تعیین شد. چون علوم جدا شدند، وقتی جدا شدند تدوینشان جدا بود، اسمشان جدا بود، تعلیم و تعلمشان هم جدا. علت جدایی جدایی موضوعات بود. مسائل ممکن است گاهی مشترک بشوند، ولی وقتی که کل طائفه[5] مربوط بشوند به یک موضوع، کل طائفه دیگر هم مربوط بشوند به موضوع دیگر، این مسائل قهراً به توسط جدایی آن موضوعات از هم جدا میشوند.
ولی در عینی که این مسائل متکثرند و موضوعات باعث تمایزشان از مسائل علم دیگر [است]، در عین حال همهشان در موضوع واحد جمع میشوند زیرا که همه حالات همین موضوع واحد هستند. بنابراین موضوع علاوه بر اینکه عهده دار تمایز علوم است، عهده دار وحدت مسائل هم هست).
«نظراً إلى ما لتلك الطائفة على كثرتها، واختلاف محمولاتها من الاتّحاد»[6] .
(من الاتحاد من آن بیانیه است، بیان ما لتلک است. بیان مای ما لتلک است. لذا به جای ما اتحاد را میگذاریم، دیگر وقتی رساندیم به اتحاد معنایش نمیکنیم، ما را برمیداریم جاش اتحاد میگذاریم.
«نظراً إلى ما لتلك الطائفة على كثرتها، واختلاف محمولاتها من الاتّحاد من جهة الموضوع»
چرا این علم را جدا کردند، یک علم مستقل قرارش دادند؟ زیرا نظر کردند به اتحادی که برای این طایفه از مسائل به وجود میآید من جهت موضوع. اتحادی که بر این طایفه متکثره از مسائل حاصل میشود. من جهة الموضوع. اتحاد لتلک الطایفه پیدا میشود علی کثرتها یعنی با وجود اینکه این طایفه و این مسائل کثیرند، اما اتحاد پیدا میکنند من جهة الموضوع).
«وَ اختِلافِ مَحمُولاتِها».
(ضمیر محمولاتها اینجا باید برگردد به مسائل. چون اینجا برمیگردد به مسائل، ضمیرهای مؤنث قبلی را هم برگردانیم به مسائل عبارت هماهنگ میشود. اشکالی نداشت ضمیرهای قبلی برگردد به محمولات. اینجا نمیشود گفت اختلاف محمولات محمولات، باید گفت اختلاف محمولات مسائل. ضمیر به مسائل برمیگردد، به کمک این بقیه را هم به مسائل برمیگردانیم).
خب اتحاد را معنا میکنند. این دیگر روشن شد نظرا الی ما تلک الطائفه تا آخر روشن شد. اتحاد را معنا میکنند:
«أي الاشتراك فيه على الوجه المذكور.».
(اتحاد مسائل من جهة الموضوع یعنی چی؟ اتحاد المسائل من جهة الموضوع یعنی اشتراک مسائل در این موضوع. چه نوع اشتراکی؟).
«على الوجه المذكور.».
(همین اشتراکی که گفتیم. همین الان گفتیم که مسائل یا موضوعشان نفس موضوع علم است، یا موضوعشان جزء موضوع علم است، یا نوع موضوع علم است، یا عرض ذاتی موضوع علم است. به این طریق مشترک میشوند در موضوع علم. یعنی همه شان با اینکه موضوعات مختلف دارند، ولی چون موضوعات مختلفشان به موضوع علم برمیگردد، پس همه مسائل هم در این موضوع علم که واحد است مشترک میشوند. یعنی گویا موضوع همه مسائل همان موضوع علم است.
پس من الاتحاد من جهة الموضوع عرض کردم یعنی اشتراک مسائل فیه (در موضوع).علی الوجه المذکور یعنی الوجه المذکور فی قولنا بأن تكون موضوعاتها نفسه، أو جزءاً له، أو نوعاً منه، أو عرضاً ذاتيّاً له[7]
عوامل اتحاد علوم (موضوع، هدف، واضع)
تمام شد این بحث. بعد جلسه گذشته مطلبی را اشاره کردیم که عرض کردم تفصیلش بعداً می آید و آن مطلب این بود که عامل اتحاد بالذات علوم، موضوع است. قید بالذات داشتیم، نگفتیم عامل اتحاد موضوع است، گفتیم عامل اتحاد بالذات موضوع [است]. بعد هم توضیح دادیم که غیر بالذات چه را خارج میکند.
از قید بالذات معلوم شد که برایعلم عوامل مختلفی هست که این عوامل علم را متحد میکنند. عوامل اتحاد یکی نیست، فقط موضوع نیست، بلکه ما عوامل متعددی برای اتحاد داریم. موضوع، عامل اتحاد است، ولی اتحاد بالذات. بقیه عامل اتحادند، اتحاد بالعرض. پس ما عوامل اتحاد علممان زیاد است، تنها موضوع نیست.
حالا الان وقتش رسیده که آن عوامل اتحاد را بشماریم. چه میشود که یک علم واخد است با اینکه مسائل متشتت دارد، یک جهتش همین است که گفتیم که موضوع واحد دارد و تمام مسائل در اطراف همین موضوع حرف میزنند. بنابراین همه مسائل در این موضوع جمع میشوند و این موضوع عامل اتحاد مسائل میشود. این اتحادی که به وسیله موضوع حاصل میشود اتحاد بالذات است؛ یعنی خودش عامل اتحاد است و حقیقتاً هم عامل اتحاد است. عرض کردم اولاً و بالذات (اولاً یعنی حقیقتاً، یعنی بلاواسطه). بالذات هم یعنی حقیقتاً که حقیقتاً عرض کردم یعنی حقیقت عقلی نه حقیقت لغوی. یعنی اسناد اتحاد مسائل (اسناد این اتحاد به موضوع) اسناد حقیقی است و اسناد بلا واسطه است. حالا وقتی آن های دیگر را توضیح دادم، این بهتر روشن میشود.
یک عامل اتحاد هم هدف است. چرا ما این علم را میخوانیم؟ چرا علم کلام میخوانیم؟ تا قدرت پیدا کنیم بر دفاع از دین، هم استدلال کنیم بر عقایدمان، هم اگر شبههای وارد شد رد کنیم. این هدف ما از خواندن علم کلام است. خب این هدف هم علم را واحد میکند. همه مسائل در این هدف شریکاند. بالاخره هر کدامشان گوشهای از این هدف را تأمین میکنند و وقتی همه مسائل در اختیار ما آمد، تمام هدف در اختیار ما قرار میگیرد. بنابراین مسائل هم در این هدف جمع میشوند.
یکی از عوامل اتحاد شرافت علم مثلاً یا واضع علم است. واضع علم، شرافت علم (انشاءالله توضیح میدهیم). مثلاً چون این علم نحو واضعی دارد، همه مسائل را او جمع کرده، بنابراین علم واحد است، چون یک نفر آن را جمع کرده است. آن علم دیگر هم مثلاً یک نفر دیگر جمعش کرده، آن هم واحد است. اختلاف علوم به توسط واضعها و اتحاد مسائل هم به توسط وحدت واضع.
این دقت بکنید؛ این جهت اتحاد، جهت اتحاد ثانیاً و بالعرض [است]، نه اولا و بالذات. ثانیاً یعنی با واسطه است. خودِ واضع اگر واحد باشد لزومی ندارد که علم واحد باشد، چون یک واضع ممکن است ۵، ۶ تا علم وضع کند. همچنین اگر واضع متعدد باشد لزومی ندارد علم متعدد باشد. ممکن است بعضی از مسائل این بحث کرده باشد، بعضی مسائل را یکی دیگه آمده باشد بحث کرده باشد. این ذهنش به همه مسائل نرسیده باشد، یکی بعضی از مسائل را بحث کرده، بعد هم بقیه آمدند این علم را تقویت کردند، مسائل دیگر را بحث کردند.
پس نه وحدت واضع باعث وحدت علم میشود، [نه] تعدد واضع باعث تعدد علم میشود. ممکن است واضعها متعدد باشند علم واحد باشد. اما به واسطه اینکه موضوع واحد است، ما میگوییم چون واضع، موضوع واحدی را تعقیب کرده و محمولات همان موضوع واحد را در یک مسئله جمع کرده، این علم، علم واحد است.
پس توجه میکنید که درست است وحدت واضع را مطرح میکنیم، ولی یک طوری این وحدت واضع را با وحدت موضوع گره میزنیم. بعداً میگوییم علم واحد است چون واضع واحد است. همینطوری واضع اگر واحد باشد علم واحد نمیشود. چون واضع واحد رفته سراغ موضوع واحد، علم واحد درست شده. بنابراین وحدتی که از ناحیه واضع میآید، به واسطه وحدتی است که از ناحیه موضوع آمد. بنابراین وحدت از ناحیه واضع اولا نیست، بلکه ثانیا است.
سئوال: پس اعتباری می شود؟
پاسخ: نمی گوییم اعتباری، مجازی میگوییم، حالا بعداً این را عرض میکنم. مجازی غیر اعتباری است.
تعبیر دوم این است که وحدتی که از ناحیه موضوع میآید وحدت [بالذات]، وحدتی که از ناحیه واضع میآید وحدت بالعرض است. بالعرض یعنی مجاز، بالذات یعنی بالحقیقت. بالذات یعنی مال خودش است؛ یعنی وحدتی که نسبت میدهید به موضوع، مال خودِ موضوع است (یعنی واقعاً موضوع آورده، خودِ موضوع وحدت را آورده). ولی وحدتی که شما نسبت به واضع [میدهید] بالعرض است؛ یعنی نسبت، نسبت حقیقی نیست، مال خودِ واضع نیست، مال موضوعی است که این واضع تعقیب کرده. پس نسبت اتحاد به واضع نسبت بالذات (یعنی بالحقیقه) نیست، بلکه نسبت بالعرض (یعنی نسبت به مجاز) است. نسبت به غیر ما هو له است یعنی نسبت به کسی دارید که اتحاد مال او نیست، اتحاد مال موضوع است و شما بالمجاز استناد دادید به واضع.
خب با این بیان توجه کردید که عوامل اتحاد یک علم متعدد است ولی یک عامل، عامل اتحاد بالذات است، بقیه عامل اتحادند بالعرض و المجاز. خب این یک مطلب بود که لازم بود عرض شود.
مطلب دیگر که این هم احتیاج به توجه تام دارد، دقت بکنید دربارهاش. ما گاهی از لغات همین عامل اتحاد را معرف علم قرار میدهیم. همین عامل اتحاد را. یعنی طوری علم را تعریف میکنیم که این عامل اتحاد در آن تعریف ما مندرج بشود.
مثلاً عامل اتحاد علم نحو قرار شد موضوع باشد (یعنی کلمه). ما اینطوری تعریف می کنیم علم نحو علمی است که درباره کلمه بحث میکند من حیث الاعراب و البناء. که کلمه را در این تعریف میآوریم. در این صورت ما به عامل اتحاد اشاره کردیم.
گاهی میبینید واضع را در تعریف میآوریم اگر لازم باشد. یا گاهی هدف را در تعریف میآوریم. بالاخره این عوامل اتحاد را در تعریف می گنجانیم و به تعبیر ایشان با یک لفظ اجمالی (لفظ اجمالی نه یعنی یک کلمه، ممکن است چندین کلمه کنار هم باشند). تعریف ها مرکب هستند، یک کلمهای نیستند. تعریف ها مرکب هستند یعنی همین عبارت مجمل تمام مسائل تدوین شده در این علم را در ذهن شنونده احضار میکنید. با همین یک کلمه مجمل. گاهی با تفصیل احضار میکنید تمام مسائل را یکی یکی بهش می گویید که این خیلی طول میکشد، چندین سال ممکن بشود همه مسائل تبیین بشود. گاهی با یک عبارت مجمل مسائل در ذهنش قرار میدهید. در این حالت شما آن مسائل متکثره را به یک تعریف مختصر و به صورت مجمل در ذهن او گذاشتید.
این تعریف دو حال پیدا میکند:
۱. یا حقیقت علم را تبیین میکند؛ یعنی حقیقت آن مسائل در این تعریف مندرجاند. این تعریف حد میشود برای [علم].
۲. حقیقت آن مسائل در تعریف مندرج نشده، بلکه یک بعضی از خصوصیات آن مسائل در تعریف آمده است. در این صورت آن تعریفی که شما ارائه دادید میشود رسم.
توجه کردید؟ از اتحاد مسائل (از جهت اتحاد مسائل که موضوع است یا هدف است یا واضع است یا هر چیزی دیگر) استفاده کردیم، تمام مسائل را در این جهت وحدت گنجاندیم و این جهت وحدت را در تعریف آوردیم. و آوردن این جهت وحدت در تعریف، اجمالاً تمام مسائل تعریف آمدن است. چون همه مسائل در این جهت وحدت جمع میشدند. وقتی ما جهت وحدت را در تعریف آوردیم، همه مسائل را اجمالاً در تعریف آوردیم. و تعریفمان اگر حقیقت مسائل را استفاده کند میشود حد، اگر خصوصیات مسائل را افاده کند میشود رسم.
پس توجه کردید؛ که از جهت وحدت هم میشود در تعریف استفاده کرد.
«ثمّ إنّه قد يتّحد من جهات أُخرى»[8] .
(ضمیر انه و یَتَّحِدُ به مسائل برمیگردد. منتها مذکر آمده به مناسبت اینکه در عبارت از مسائل تعبیر کردیم به کل طائفة منها[9] . کل طائفة منها عبارت شدند از مسائل. به جای اینکه مسائل بگوییم، گفتیم کل طائفة منها. ضمیر را مذکر برگردانیم. اگر مؤنث برمیگردیم اشکال نداشت، مؤنث برمیگشت به مسائل، مذکر برگشت به کل طائفة. انه یعنی این کل طائفة یا این مسائل متحد میشوند من جهات اخری[10] ، یعنی جهات دیگری غیر از موضوع).
«كالمنفعة».
(مثل منفعت).
« والغاية ونحوهما».
(منفعتی که بر این علم مترتب است، یا هدفی که ما از این علم تعقیب میکنیم. منفعت و غایت گاهی هر دو یکی هستند . و گاهی اختلاف پیدا میکند. گاهی یک منفعتی بر علم مترتب است، من هم همان منفعت را تعقیب میکنم، این منفعت غایت میشوند یکی. گاهی منفعتی مترتب است ولی من هدف دیگری را تعقیب میکنم که آن هدف را هم میتوانم از این علم تحصیل کنم.آن وقت غایت و هدف با هم فرق میکنند، غایت و منفعت با هم فرق میکنند. این تفاوتشان عرض میکنم به ما بستگی دارد. والا میشود هردو، یکی بشوند و و نحو غایت و منفعت.).
«وَ الشَّرَفِ».
(عرض کردم مثل شرف. شرافت مثلا علم. علمی شرافتش بیش از شرافت دیگر است. یا مرتبهاش، مرتبهاش بالاتر از مرتبه علمی دیگر است. خب مسائل هم همچنین میشوند؛ یعنی مسائلی که مربوط به این علماند شرافتشان بیشتر است، مسائلی که مربوط به این علماند شرافتشان کمتر است. این شرافت مسائل را جمع میکند.
اصلاً مسائلی که مربوطاند به علم حکمت معتقدند که اشرف المسائلاند. چرا؟ چون درباره خداشناسی بحث میکنند یا درباره معاد بحث میکنند که همهشان یک طوری به خدا رجوع میکنید. مسائل اشرف المسائلاند. این اشرف المسائل در یک علم جمع شدند، آن علم شده واحد. اگر مسئلهای درباره خدا بحث نکند، میبرندش به علم دیگر.
خب درست است موضوعها یکی است، همه درباره خدا بحث میکنند، از این جهت وحدت پیدا کردند؛ ولی شرافت هم به خاطر شرافت موضوع یکسان است. همه مباحثی که درباره خداشناسی هستند همه یکسان است. آن مطالبی که درباره خداشناسی نیستند که میآیند در علم دیگر، اینها فرق میکند. مسائلی که رتبهاش پایینتر است که درباره خداشناسی نیست، رفته در علم دیگر؛ آنی که رتبهاش بالاتر است که درباره خداشناسی آمده در علم دیگر. درست است که موضوعها تفاوت میکنند، ولی علاوه بر تفاوت موضوعات شرافت هم تفاوت میکند. ما به خاطر شرافت یک محدودهای را قرار دادیم، مسائل ریختیم در آن محدوده شده مسائل این علم، محدوده دیگر قرار دادیم مسائل دیگری ریختیم در آن محدوده، شده مسائل علم دیگر).
«وَ الواضِعِ».
(یا واضع. عرض کردم نحوهما کالشرف و الواضع و المرتبة. این سه تا را نحوهما میگوییم. یعنی منفعت و غایت و شرف و واضع و مرتبه همه عامل اتحاد علم هستند. همان طور که موضوع عامل اتحاد بود، منتها موضوع عامل اتحاد بود بالذات، اینها عامل اتحادند بالعرض).
« ويؤخذ لها من بعض تلك الجهات ما يفيد تصوّرها إجمالاً ».
[پرسش و پاسخ کلاسی]
سؤال: نامفهوم
پاسخ: بالعرض و المجاز گفتند دیگر، ماده را باعث اتحاد گرفتند بالعرض و المجاز. و همانطور که میفرماید چهطوری. معلوم میشود که بالذات نیست که دنبالش میگردیم که به کجا مرتبطش کنیم؟ عامل اتحاد موضوع است، منتها چون واضع موضوع واحدی را تعقیب کرده، به واضع میگوییم عامل اتحاد. چون موضوع واحدی را تعقیب کرده (یعنی چون موضوع واحدی را تعقیب کرده)، واسطه است، مستقیماً خودِ واضع را عامل اتحاد نمیبینیم، بلکه به واسطه اینکه موضوع واحدی را تعقیب کرده آن را عامل اتحاد میبینیم. خودش بالذات عامل اتحاد نیست، اولاً عامل اتحاد نیست، بلکه ثانیاً عامل اتحاد. اینها همه توضیح داده شد. و الا مسلم واضع عامل اتحادی است. عرض کردم ممکن است یک واضعی دو تا علم را وضع کند، ممکن است دو واضع یک علم را وضع کنند. نه دو تا بودن واضع علامت دو تا بودن علم است، نه واحد بودن واضع علامت واحد بودن علم است. بله، با واسطه علامت هست یا واسطه علامت نیست.
سؤال: متعلم واحد...
پاسخ: حالا من از روی مماشات عرض کردم. متعلم واحد هم یعنی اگر یک صنف متعلم داشته باشد با یک هدف.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: متعلم واحد یعنی متعلمی که جنس واحد بهش اطلاق شود نه شخص واحد. بله، والا متعلم هیچ علمی واحد نیست، هزاران نفر یاد یک علم را یاد می گیرند. متعلم واحد یعنی با یک هدف. افرادی که یک هدف خاصی دارند همه رو به این علم میآورند. که این هم در واقع باز عامل اتحاد میشود هدف، عامل اتحاد نمیشود متعلم، مگر با چند واسطه. یک واسطه هدف، هدف هم به واسطه موضوع عامل اتحاد بشوند. این متعلم ها. متعلم ها عامل اتحاد میشوند به خاطر اتحاد هدف، هدف ها عامل اتحاد میشوند به خاطر اتحاد موضوع آخر سر بر می گردد به موضوع. حالا چه با یک واسطه باشد مثلاً چه با دو واسطه.
سؤال: متعلم واحد هم می شود تصور کرد
پاسخ: حالا عیبی ندارد
سؤال: مثلا علمی باشد خاص پیغمبر که هیچ خلقی در او شریک نباشد.
پاسخ: اگر اصطلاح متعلم برای او صدق کند. متعلم اصطلاحاً به کسی میگویند که کسب علم میکنند، نه علم بهش افاضه میشود. اصلاً پیغمبر شاید متعلم نگوییم. حالا اگر هم گفتیم عیبی ندارد در مثال بحث نداریم، مسئله روشن است.
« ويؤخذ لها من بعض تلك الجهات ما يفيد تصوّرها إجمالاً ».
(ضمیر لها ضمیر تصورها به مسائل برمیگردد. حالا عبارت توجه کنید: و یؤخذ برای مسائل از ناحیه بعض تلک جهاتی که عامل وحدتاند، ما یؤخذ ما (یعنی یؤخذ تعریفی که یفید تصور مسائل را یعنی ما از همین جهات موحده یک تعریفی درست میکنیم. یعنی این جهات را در یک عبارت میآوریم، مجموعه عبارت را تعریف مسائل قرار میدهیم. و به توسط این عبارت که درش این جهت موحده ذکر شده، مسائل را به تصور مخاطب میرسانیم. تصور اجمالی).
و یؤخذ للمسائل از ناحیه و به کمک بعض تلک الجهاتی که موحدند یؤخذ چیزی که مفید تصور مسائل بشود (یعنی یؤخذ تعریفی که مفید تصور مسائل بشود). مفید چطوری؟ چطوری مفید شود؟ مفید تصور اجمالی یا تفصیلی؟ تفصیلی که نمیتواند باشد، بلکه اجمالی.
«إِجمالاً».
(إجمالاً، ومن حيث إنّ لها وحدة دقت کردید چطور میخوانم چه جای بدی عبارت را تقطیع کرده و برده سر خط إجمالاً، ومن حيث إنّ لها وحدة. این ومن حيث إنّ لها وحدة عطف تفسیر بر اجمالا است. نباید سر خط بیاید، تصوری که این تعریف به ما میدهد تصور اجمالی و تصور از این حیث هست که برای مسائل نوعی وحدت است. یعنی چون این عامل وحدت در تعریف آمده، مسائل را به لحاظ اینکه در این عامل وحدت متوحد میشوند به ما معرفی میکند، نه از حیث دیگر. از حیث اینکه این مسائل در این جهت وحدت جمع شدند دارند معرفی میشوند. پس اجمالاً معرفی شدند، تفصیلاً معرفی نشدند).
«ويؤخذ لها من بعض تلك الجهات ما يفيد تصوّرها إجمالاً، ومن حيث إنّ لها وحدة»
(یعنی تعریفی که یفید تصور این مسائل را تصور اجمالی مسائل و تصور مسائل از این حیث که لها وحدة. از این حیث که در این جهت وحدت جمع شدند، به این حیث معرفیشان میکند، به حیثهای دیگر و با تفاصیل معرفیشان نمیکند).
«فَیَکُونُ».
(این فَیَکُونُ ضمیرش به آن مای ما یفید برمیگردد. یعنی آن جمله و تعریفی که مشتمل شده بر این جهت وحدت و میتواند تصور اجمالی مسائل را افاده کند، آن شیء).
« حدّاً للعلم ».
(حداً للعلم است).
« إن دلّ على حقيقة مسمّاه ».
(دو خط بعد وإلاّ فرسماً ، اگر بتواند حقیقت مسمای علم را بیان کند، حد علم است. و الا اگر نتواند حقیقت مسمای علم را بیان کند، رسم علم است).
فَیَکُونُ آن شیء که مفید تصور است حدا للعلم اگر بتواند دلالت کند بر حقیقت مسمای علم. مسمای علم چیه؟
« أعني: ذلك المركّب الاعتباري ».
(یعنی تفسیر برای مسماه هست. منظورم از مسمای علم همان مرکب اعتباری است. اینجا علم را ایشان عبارت از آن مسائل مدونه میگیرد. چون علم قبلاً گفته شد که گاهی به معنای ملکه گفته میشود، گاهی به معنای مسائل مدونه گفته میشود. اینجا به معنای مسائل مدونه گفته میشود. ملکه که مرکب نیست، مسمای علم اگر ملکه باشد که مرکب نیست مسائل مدونه مرکباند، مرکباند به ترکیب اعتباری (نه به ترکیب حقیقی چون این مسئله با آن مسئله ترکیبی ندارد که، همه جزء یک علماند). پس چون یک علم همه اینها را پوشش میدهد، ما اینها را مرکب حساب کردیم به اعتبار اینکه اینها تحت یک علم مندرج هستند نه واقعاً مرکب باشند مثل این ماده و صورت نیستند که ترکیب میشوند. بلکه مثل افراد یک لشکرند که کنار هم جمع شدند، یک امر واحد را به نام عسکر تشکیل دادند. اینها هم همینطور کنار هم جمع شدند، امر واحدی را به نام علم کذا تشکیل دادند. اینها میشوند مرکب اعتباری.
پس علم عبارت است از یک مرکب اعتباری (یعنی از مسائل مدونی که در یک جا جمع شدند و این اجتماعشان باعث ترکیبشان شده. منتها نه ترکیب حقیقی، بلکه ترکیب اعتباری).
« كما يقال: هو علم يبحث فيه عن كذا ».
(مثال است برای آنجایی که آن تعریف ما دلالت بر حقیقت مسما بکند و نتیجتاً حد باشد. اینها هیچ کدام سر خط نباید بیاید، آن هم درشت نوشته بشود، بعض قسمت ها را سیاه تر هم نوشته، هیچیش اینطور نیست که نوشته شده، همه باید پشت سر هم نوشته بشود، هیچ کدام سر خط نباید بیاید)
كما يقال: هو علم يبحث فيه عن كذا این یک تعبیر کنایی است.بدون این که مشخص کرده باشد که چه علم رو دارد تعریف میکند. حالا ما در قالب مثال تبیینش میکنیم و الا کلیه جزئی نیست. من جزئیش میکنم که مشخص بشود.
مثلاً گفته میشود: «عِلمُ النَّحوِ عِلمٌ یُبحَثُ فِیهِ عَن کَذا» (یعنی عن الکلمة من حیث الاعراب و البناء).
«عِلمُ الطَّبِیعِیِّ عِلمٌ یُبحَثُ فِیهِ عَن کذا» (یعنی عن الجسم من حیث الحرکة و السکون).
«عِلمُ الطِّبِّ عِلمٌ یُبحَثُ فِیهِ عن کذا» (یعنی عن بدن الانسان من حیث صحة و سلامة، من حیثیة الصحة و المرض).
اینها میشوند چرا؟ چون دارد نشان میدهد آن عامل اتحاد را علم یبحث فیها عن الکلمه همان موضوع را که عامل اتحاد است را دارد درش ذکر می کند. عامل اتحاد در آن ذکر میشود. وقتی با این عامل اتحاد به حقیقت مسائل هم دارد اشاره میکند که حقیقت مسائل عبارتاند از آنچه که درباره جسم بحث میکنند. یبحث فیها عن الجسم، حقیقت همه مسائل هم همین است. همه مسائل طبیعی حقیقتشان این است که از جسم بحث می کنند. چون از عوارض ذاتی جسم بحث می کنند دیگر. پس حقیقتشان این است که از جسم بحث میکنند. بنابراین این میشود حد برای علم طبیعی.
تعریفی که به این صورت میآید: « هو علم يبحث فيه عن كذا أو علم بقواعد كذا ».
مثلاً علمی داریم به نام قواعد تفسیر. که بحث میکند؟ درباره قواعدی که بسیاریش قواعد ادبی است، منتها همه وقتی جمع بشوند میشوند قواعد تفسیر. بعضیهاش مربوط به اسباب نزول است، بعضیهاش مربوط به حتی عود ضمیره و امثال ذلک. بعضیها مربوط به این است که اگه مثلاً اسباب نزول اختلاف پیدا کرد چه باید کرد. این قواعدی که بالاخره در تفسیر است که اگر این قواعد را بدانیم وارد تفسیر میشویم، بهتر میتوانیم آیه قرآن را بفهمیم و بفهمانیم.
این میگوید که این علم، علم یبحث فیها عن قواعد التفسیر. الان توجه کنید چی در اینجا آمده؟ هدف در اینجا آمده یا موضوع، فرق نمیکند. بالاخره یکی از عوامل اتحاد که همان قواعد التفسیر در اینجا ذکر شده. وقتی میگوید علم به قواعد تفسیر، به تمام مسائل دارد اشاره اجمالی میکند، حقیقت مسائل هم دارد نشان میدهد. پس این تعریف میشود تعریف حدی که اجمالاً به ما مسائل علم را معرفی میکند. او علم بقواعد کذا.
« وإلاّ فرسماً ».
(وإلاّ یعنی اگر این که مفید تصور اجمالی مسائل است دلالت بر حقیقت مسمای علم نکند، بلکه دلالت بر خصوصیات علم بکند، فرسماً این تعریف دیگر تعریف حدی نیست، تعریف رسمی است. چون در تعریف رسمی خصوصیاتش ذکر می شود، در تعریف حدی حقیقتش ذکر میشود).
مثالهایی میزنند:
« كما يقال: هو علم يقتدر به على كذا ».
(کلام علمی است که به توسط او قدرت پیدا میشود علی کذا بر اثبات عقاید دینی).
« ويحترز به عن كذا ».
(علم برهان علمی است که به وسیله او احتراز میشود از سفسطه یعنی اگر کسی علم برهان بخواند دیگر در دام سفسطه نمیافتد).
« أو يكون آلة لكذا ».
(علم منطق علمی است که یکون آلَةً لِکَذا آله لعصمه الفکر عن الخطا).
اینرا توجه کنید که هیچکدام حقیقت علم را بیان نمیکنند. یکی حاصل علم را بیان میکند که اگر این علم را خواندی قدرت پیدا میکنی. این خصوصیت این علم است که به تو این قدرت را میدهد. این حقیقت علم را تبیین نکرده، دارد بیان میکند که اگر این علم را بخوانی این قدرت را پیدا میکنی. یا اگر آن علم برهان را بخوانی این استفاده برای تو پیدا میشود، این فایده برای تو پیدا میشود که احتراز میکنی از سفسطه. یا اگر آن علم را دیگر بخوانی وسیله اصلاح فکرت از خطا در اختیارت میآید.
همه اینها توجه میکنید آن عامل وحدت را که هدف هستند اخذ کردند و هیچکدام از این اهداف هم اشاره به حقیقت مسائل علم نمیکند، همه اشاره دارند به خصوصیات مسائل علم. پس تعریف هستند، ولی تعریف رسمی نه تعریف [حدی].
فکر میکنم به همین اندازه کافی باشد. بیشتر از این لازم بود توضیح بدهیم ولی وقت تمام شده، به همین مقدار کافی است.
سئوال: نامفهوم
پاسخ: نه دیگر رسم تام و ناقص و حد تام و ناقص و اینها مطرح نیست فعلاً حد است یا رسم است. آن وقت خصوصیاتش اگر با حد تام خورد یا حد ناقص، میشود حد تام یا ناقص. اگر هم منطبق شد به رسم تام و ناقص میشود رسم تام و ناقص.
سئوال: بنابر این که علم را مسائل بگیریم.
پاسخ: بله عرض کردم بنابر این که علم را از مسائل بدانیم این هست. اما اگر از مسائل ندانیم وقتی ملکه بدانیم شاید بعضی رد بشود.