98/07/04
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ/دعای اول /صحیفه سجادیه
موضوع: صحیفه سجادیه/دعای اول /وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ
[شرح عبارت: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ...]
در ادامهی شرح دعای اول صحیفه سجادیه، به این فراز میرسیم: «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَى مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ، وَ أَسْبَغَ عَلَيْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ، لَتَصَرَّفُوا فِي مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ، وَ تَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ. ».[1]
امام (علیهالسلام) در این جمله میفرمایند که خداوند حمد را به بشر یاد داد. اینچنین نبود که خودِ بشر حمد را ذاتاً بلد باشد، بلکه خدا به او یاد داد. و اگر خداوند حمد بر نعمتها را به انسان یاد نمیداد، انسان در نعمتهای الهی تصرف میکرد – یعنی از این نعمتها استفاده میکرد – بدون اینکه شکر و حمدی به جا آورد. خدا به او حمد را آموخت تا اینچنین عملی را انجام ندهد.
بعد امام میفرمایند اگر شکر نمیکرد (یعنی اگر خدا به او آموزش نمیداد و نتیجهاش این میشد که او بدون شکر در نعمت خدا تصرف کند و استفاده کند)، لازم میآمد که مثل حیوانات باشد.
این عبارت – حالا مفرداتش را انشاءالله معنا میکنیم – ولی در مجموعِ عبارت که ملاحظه کردیم، چند تا ادعا شد:
۱. ادعای اول این بود که حمد درفطرت انسان نبود (یعنی یک امرِ بدیهی نبود)؛ خداوند به انسان یاد داد.
۲. ادعای دوم این بود که اگر انسان در نعمتهای خدا تصرف کند – یعنی از نعمتها استفاده کند – و خدا را شکر نکند، مثل حیوانات میشود.
این دو مطلب هر دو باید توضیح داده شود.
[تعلیم الهی بودنِ حمد و شکر]
اما اینکه خداوند حمد را به تعلیمِ انسانها داد، یک چیزی است که هم در روایات آمده و هم عقل دلالت میکند.
عقلِ ما اینچنین میگوید: آنچه در جهان اتفاق میافتد – که همهشان هم «ممکنالوجود» هستند (آن واجبالوجود که از ازل موجود است، کسی او را موجود نمیکند) – بقیهی اشیایی که میخواهند در جهان حاصل بشوند و موجود بشوند، همه احتیاج به ایجاد دارند؛ چون ممکنالوجودند و ممکنالوجود نسبتش به وجود و عدم مساوی است. باید بهوسیلهی فاعلی به یک سمت کشیده بشود. اگر بخواهد موجود بشود، احتیاج به فاعل دارد؛ اگر هم بخواهد معدوم بماند (عدمِ ازلیاش استمرار پیدا کند)، آن احتیاج به فاعل ندارد. همین اندازه که فاعلِ وجود پیدا نشد، همین پیدا نشدنِ فاعلِ وجود، بهمنزلهی علتِ عدم حساب میشود. (البته عدم علت ندارد، ولی بهمنزلهی علتِ عدم حسابش میکنیم).
پس هم عدم علت میخواهد (و او نبودِ علتِ وجود است) و هم وجود علت میخواهد (و او خودِ علت است). بنابراین فعلِ ممکن نیست خودبهخود موجود بشود. حالا ممکن است معدوم باشد از نظر [ذاتی]، ولی موجود شدنش حتماً علت میخواهد.
همهی موجوداتِ جهان امکانی هستند (بهجز خدا)؛ پس همهشان علت میخواهند. اینطور نیست که «جواهرِ» عالم علت بخواهند و «عوارض» علت نخواهند. حتی اگر دیوار رنگی پیدا میکند، انسان فکری میکند، عملی انجام میدهد، حیوانات کاری میکنند؛ تماماً افعالشان افعالِ امکانی است (چه افعال از سنخِ اعتقاد باشد، چه از سنخِ گفتار باشد، چه از سنخِ رفتار باشد). همه ممکن است؛ جواهرِ عالم ممکن است، اعراضِ عالم ممکن است. همه باید منتهی بشوند به واجب. هیچ ممکنی خودبهخود موجود نمیشود. حتی اگر این ممکن مستند بشود به ممکنِ قبل از خودش، ممکنِ قبل از او هم مستند بشود به ممکنِ قبلتر، بالاخره آخرِ سر باید واجب باشد (و الا اولین ممکن موجود نمیشد).
خب اگر اینچنین است، «حمد» هم یکی از ممکنات است. نه تنها انجامِ حمد، بلکه «تَعَلُّم» (همین یاد گرفتن)؛ همین که بشر بلد باشد تشکر بکند، بلد باشد حمد کند، این هم یکی از [ممکنات] است. این هم باید منتهی بشود به واجب.
پس عقل میگوید هرچه در جهان اتفاق بیفتد، منتهی به واجب میشود. عالم شدن به حمد یا عالم شدن به این وظیفه، مثلِ انجام دادنِ شکر است. حالا فرض کنید ما انجام میدهیم؛ انجامِ ما همیشه به قدرتی که خدا به ما داده و ارادهای که به ما داده [وابسته است]؛ بالاخره آن انجامِ ما هم منتهی میشود به او.
حالا بحث در انجام نداریم، بحث در «تَعَلُّم» داریم که ما حمد را یاد گرفتیم. کی به ما یاد داد؟ خودبهخود که ما نمیتوانیم یاد بگیریم. این هم یکی از حوادث است؛ یاد گرفتن یکی از حوادث است که باید منتهی بشود به واجبتعالی. پس خدا به ما یاد داد حمد کردن را. این دلیلِ عقلیِ اینکه حمد به تعلیمِ الهی در اختیار ما قرار گرفت.
در روایات هم داریم که وقتی خدا روح در آدم دمید، آدم عطسه کرد. گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ». [2] که گفته میشود – در خودِ روایت گفته میشود – این به الهامِ الهی بود و او نمیدانست؛ خدا بهش الهام کرد، یاد گرفت.
پس این روشن شد که آنکه بشر حمد میکند، به تعلیمِ الهی میکند.
[پاسخ به شبههی عقلی بودنِ شکرِ مُنعِم]
ممکن است کسی بگوید: اصلِ تعلیمِ حمد را (شما گفتید اصلِ حمد به تعلیمِ خداست). عقلِ ما حکم میکند به اینکه باید مُنعِم را ستایش کرد و شکرِ نعمتش را به جا آورد. آن کلمهای که میخواهد حمد را افاده کند، آن تعلیمی است؛ یعنی وقتی من میخواهم خدا را شکر بکنم، نمیدانم چهجوری شکر کنم، خودِ خدا به من یاد میدهد بگو ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ﴾[3] یا مثلاً «شُکْراً لِلَّهِ».
ممکن است کسی اینطور بگوید: اصلِ حمد را عقلِ من حکم میکند، نحوهی حمد تعلیم داده میشود.
این اشکال وارد نیست. چون عقلِ من حکم میکند، عقل را خدا آفریده است. اولاً او را خدا هدایت کرده است. ثانیاً اینکه اولِ آفرینش هدایت کرده، حرفِ درستی است (الان قبول)، اما هدایتش هم [مستمراً] از جانب خداست. ما گاهی از اوقات میبینیم به یک امری فکرمان منتهی نمیشود، گاهی هم سریعاً منتهی میشود. پیداست که این عقلِ ما به تنهایی کار انجام نمیدهد. اگر تنها میخواست انجام بدهد، در همه حال یا سریع انجام میداد یا [نمیداد]. معلوم میشود از یک ناحیهی دیگر [کمک میرسد].
در بحثِ اصطلاحیِ ما این است که عقلِ ما «بِالْقُوّه» میتواند به اموری نائل شود، ولی این قوه باید تبدیل به «فِعْلیّت» بشود. کی آن عقل را از قوه به فعلیت خارج میکند؟ آن مُخرِج یا خداست، یا یکی از وسائطی است که خدا برای این کار تعیین کرده (مثل حضرت جبرئیل). در علوم عقلی گفته میشود معلمِ ما حضرت جبرئیل است (عقل فعال). بالاخره او ما را از قوه به فعلیت خارج میکند.
خداوند با عقلی که در اختیار ما گذاشته، تواناییِ رسیدن به این معلومات را برای ما درست کرده، اما این توانایی باید تبدیل به فعلیت بشود. این [مثل این است که] من خودم باید تلاش کنم؛ با تلاشِ من همهی مطلب حل نمیشود، باید صورتِ عقلی از جای دیگر افاضه بشود. تلاشِ من فقط قابلیت برای من درست میکند که من قابل بشوم. چون از جانبِ من این صورت [ایجاد] نمیشود؛ صورت را کسی افاضه میکند. من خودم صورت درونِ خودم ندارم (بعضیها معتقدند که علمِ ما «تَذَکُّر» است و صورتها درونِ ما هست؛ این مبنای حرفِ ما نیست). باید صورت در ما قرار بگیرد تا بهش نائل بشویم.
پس هر کار بکنیم، راهی نداریم جز اینکه اعتراف کنیم که اصلِ شکر – علاوه بر نحوهی شکر – خدا یاد داده است. نمیخواهیم بگوییم بیواسطه؛ حتی باواسطه هم بالاخره کارِ اوست.
همانطور که اشاره کردم، اصلاً چیزی ما نداریم که به خدا نسبت ندهیم. حتی «مَعاصی» را ما به خدا نسبت میدهیم؛ نه به این صورت که خدا معصیت کرده، بلکه به این صورت که خدا به معصیتکار هم وجود داده، به من قدرت داده، به من اراده داده، وسایلِ معصیت را در اختیار من قرار داده است. (ولی آن وسایل را دستور داده من صرفِ طاعت کنم، نه صرفِ معصیت). ولی بالاخره این وسیلهای است که من باهاش میتوانم استفاده بکنم؛ آن را خدا در اختیار من قرار داده است.
و بعد حوادثی هم اتفاق افتاده که در یک خانهای به وجود آمدم که مثلاً خانهی خوبی نبوده، مربیانِ خوبی نبودند. هرچه حساب کنیم میبینیم بالاخره یکجوری دستِ خدا توش هست (نه یکجورایی که کامل [سلب اختیار کند]). بعد اینها همه که جفتوجور میشوند، کنار هم میآیند، منتهی به معصیت میشود. این جفت کردنهایش و اینها آخرسر به من نسبت داده میشود، ولی کار را اگر بخواهی حساب کنی، ممکن است باید با اجازهی الهی و مددِ الهی باشد.
لذا خودِ خدا میفرماید که همه خیرات از خداست، اما به شرور که میرسد میگوید ﴿مِنْ عِنْدِ اللَّهِ﴾؛[4] نمیگوید «مِنَ اللَّهِ». خیرات را میگوید «مِنَ اللَّهِ»، ولی [شرور را] میگوید «مِنْ عِنْدِ اللَّهِ». چون خدا شر را افاضه نمیکند (خیر میدهد)، منم که این خیر را تبدیل میکنم با وسایلی که خدا به من داده. چون وسایل را خدا به من داده، وسایلِ تبدیل را خدا به من داده، لذا میگوید «مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» (از نزدِ خدا)، نمیگوید «مِنَ اللَّهِ» (از خودِ خدا). خیرات مستقیم از جانب خداست، شرور نیرویش از جانب خداست. چون آخرش که جمعوجور میکنند و به شر منتج میکنند، مربوط به من است.
جمعوجور کردنش هم اگر فرض بکنیم، آن هم باز مربوط به خدا میشود؛ بالاخره یک سلیقهای به من داده و یک نیروی اراده داده، یک تمایل به بعضی اشیاء داده؛ اینها هم از جانب خداست. اینها که جمع بشود، به سمتِ آن گناه میرود.
پس باز هم ملاحظه کنیم، تو همان گناهی که من دارم انجام میدهم، اگر خدا بخواهد منع کند، منع میکند. اینجا من را رها کرده؛ این رها گذاشتن هم کارِ خداست. اینکه من را منع نمیکند – حتی این رو سرِ من منت نمیگذارد – این هم از [لطف] اوست.
پس مراجعه میکنید، جمع که بکنیم، همهچیز منتهی به خدا میشود. ببینید [فرق] ما با اشعری؛ اشعری معتقد است که معصیت را هم خدا انجام میدهد، منتهاش [کسب] میکند (من انجام میدهم). این کاملاً باطل است؛ خدا انجام نمیدهد، من دارم انجام میدهم. ما نمیگوییم خدا انجام داد، ما میگوییم منتهی به خدا میشود. ببینیم دچارِ [اشتباه نشویم]، تفاوت است. یک وقت اشعری میگوید نه، خدا این را انجام داد (که این هم توهین است، هم خلافِ واقع است). ما نمیگوییم معصیت را خدا انجام داد؛ ما میگوییم این معصیت را بشکافی، زوایایش را ببینی و عواملش را ملاحظه کنی، آخرِ سر میبینی به خدا منتهی شد، نه خدا انجام داد.
خب روشن شد که همهی کارهای جهان به وسیلهی خداست؛ از جمله اصلِ شکر که ما عقلمان حکم میکند به اینکه شکر باید باشد، و حتی نحوهی شکر [که] در خداست (یک نحوهی شکری در خداست). خیلی سخت نیست پذیرفتنش؛ خدا فرمود ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ﴾. اما اینکه اصلِ شکر از جانب خدا باشد – با توجه به اینکه عقلاً [واجب] هست – این یک مقدار دشوار بود و روشن شد که نه، این هم از ناحیهی خداست.
پس این مسئلهی اول که این عبارت به آن مسئله اشاره میکند، ثابت شد؛ هم عقلاً ثابت شد، هم نقلاً ثابت شد. هم در نقل معلوم است که خداوند الهام کرد به حضرت آدم که شکر کن و او هم شکر کرد.
[تفضل الهی در پاسخ به عطسه آدم: یَرْحَمُکَ اللَّهُ]
قبل از اینکه من مطلب دوم را شروع کنم، آن روایتی که در مورد عطسهی حضرت آدم گفتم، یک جملهی آخرش هم جالب است. وقتی که حضرت آدم عطسه کرد و به الهامِ الهی «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» گفت، خدا فرمود: «یَرْحَمُکَ اللَّهُ یَا آدَمُ».
از همینجا یاد گرفتیم (حالا رایج شده) که ما به همدیگر اینطوری میگوییم. وقتی طرف عطسه میکند، بهش میگوییم «یَرْحَمُکَ اللَّهُ»؛ او هم به ما جواب میدهد «یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ». که این اصطلاحاً این ذکری که [بعد از عطسه] گفته میشود، اصطلاحِ فقهیاش «تَشْمِیت» است (تَشْمِیتِ عاطِس). عطسه را تَشْمِیت کنید. تَشْمِیت نتیجهکنندهی [دعا] است. یعنی این هم [دعا] کنید، او هم به شما جواب میدهد.
چون این قضیه در اولِ خلقتِ خدا (آدم را خلق کرد) اتفاق افتاده، وقتی از این عبارت میفهمیم که خدا «یَرْحَمُکَ اللَّهُ» را هم بهش یاد داد. ولی مافوقِ این هم معلوم میشود که چقدر خدا به انسان لطف دارد. این گفتنِ «یَرْحَمُکَ اللَّهُ یَا آدَمُ» از جانبِ خدای با آن عظمت، به یک آدمی که کاملاً ذلیل است (یعنی بشر هیچی ندارد، هرچه هم دارد خدا بهش داده)، این یکچنین تفضلی، یکچنین لطفی از جانبِ چنین بزرگی و چنین جلالی نشان بدهد که خدا به انسان تفضل دارد
البته این تنها در این روایت نیست؛ در نوعِ خلقت، در شاید از [هزار] بیشتر میآید، تمام جاها ما این تفضلِ خدا را میبینیم. خداوند تمام حیوانات را... در تمام حیوانات خوف از انسان انداخته است. اینجا توی حتی درندگان هم، آنجا که دیگر احساس خطر نمیکنند (یا شاید دیدند کسی بهش فشار نمیآورد)، سمتِ آدم نمیروند؛ از آدم فاصله میگیرند و میروند. آنجا خطر میکنند [که حمله کنند]. به خاطرِ سلامتِ آدمی من فکر میکنم – حالا این البته فکرِ من است، شاید درست نباشد – خداوند وقتی خواست زمین را برای آدم آماده کند (نه که آدم را زمین بیاورد)، حتی حیواناتی که انسان از آنها به ظاهر برنمیآمد، آنها را از بین برد. اصلاً پرندگانی بودند – پرندگانِ خیلی بزرگ – که گاو را بلند میکردند میبردند. حالا آن پرندگان اگر وجود میداشتند و خدا خوف از انسان در دلِ آنها نمیانداخت، نمیگذاشتند آدم تو زمین بماند؛ آدم را میبردند.
باید یکدم قبل از اینکه بشر (خدا) رو زمین خلق کند، زمین را برای انسان آماده کرد. این تفضل است.
حالا گفته میشود قبل از اینکه ما [بیاییم]، اولش هم شیر تو سینهی مادر گذاشت، غریزه به ما داد؛ و این هم یک آمادگی بود که از همان قبل از خلقتِ من برای ما مهیا کرد. ولی از این بالاتر، قبل از خلقتِ ما زمین را برای ما آماده کرد؛ خشک شد، آماده شد، قسمتِ گرما و سرما [تعدیل شد]، اندازهای که ما توانایی داریم سرما و گرما را تحمل کنیم.
بعد ما این زمین امدیم ببینید هم هرچه نگاه میکنیم، تمام جاها تفضل [است].
[داستان هاروت و ماروت و غیرت بر خدا]
در نجاتِ خودمان، یکی از بزرگترین تفضلات – یعنی علامتهای بزرگِ تفضل – در «هاروت و ماروت» [دیده میشود]. روایتِ امام باقر (علیهالسلام)، چون هاروت و ماروت داستانِ خیلی اختلافی است؛ خیلی اختلاف هست که این داستان چیست.
یک روایتی از امام باقر (علیهالسلام) [5] نقل شد که آن روایت، من این را بارها عرض کردم، آدم میخواند احساس میکند که خدا با ما چه میکند و ما چه عکسالعملی میکنیم. من نمیدانم آن داستان را در تفاسیر خواندید یا نه. داستان (شما اگر مایل باشید مختصر [بگویم]):
ملائکه به زمین نظر کردند و دیدند انسانها دارند معصیت میکنند. خیلی ناراحت شدند؛ «غَیْرَةً عَلَی اللَّهِ» ناراحت شدند. یعنی غیرتی که نسبت به خدا داشتند، آنها را ناراحت کرد.
و این اتفاق برای خودِ ما میافتد. یک نفر میبینیم تو مثلاً خیابان بیگانه هست، ما میبینیم معصیت میکند، ما ناراحت میشویم. خب من را معصیت نمیکند، با من کاری ندارد، معصیتش اصابت به خدا دارد؛ ولی [ما] ناراحت میشویم. چرا؟ چون ما به خدا علاقه داریم، محبت داریم؛ دلمان نمیخواست کسی مخالفت کند. حالا خودمان هم که مخالفت میکنیم، غفلت گرفتارِ ما شده؛ غفلت نبود با هم مخالفت [نمیکردیم]. بعد از معصیت اصلاً تعجب میکنیم: من بودم آن معصیت را کردم؟ چطور به خودم اجازه دادم؟ ولی خب در حینِ [عمل] آدم غافل میشود.
فرشتگان هم چشمشان به این آدمِ معصیتکار میافتد. خب چون اهلِ معصیت اصلاً نیستند (ما اهلِ معصیتیم، ولی معصیتِ دیگری را [بد] میدانیم)، آن که اهلِ معصیت نیست، به طریقِ اولی [ناراحت میشود].
بعضیهایشان به خدا گفتند: خدایا این بشر را آفریدی، دارد معصیت میکند؛ یک کاریش بکن. یعنی برای ما سخت است ببینیم دیگر. اینها هیچکدام اعتراض نمیکردندها (اعتراضاً نبود، غیرتاً بود). هیچ اعتراضی [نداشتند که] خودِ بشر اینجور آفریدی. خب ناراحت میشدند، میگفتند به خدا بالاخره یک کاری بکن.
تو اینها دو نفرشان ریاست داشت که بقیه همه با آنها هماهنگ شدند؛ آن هاروت بود و ماروت بود. (در قرآن داستانش مختلف است؛ یکی از داستانهایش در تفاسیر نوشتند بیشترین اختلاف در همین آیه است که چندین هزار [قول] گفتند. چندین هزار [قول] در همین آیه تنها هست. تو هیچ ایه ای ندیدم، آیهی دوباره هیچ آیهای نداریم که اندازهی آیهی مربوط به هاروت و ماروت توش اختلاف شده باشد).
یکی از اقوال همین است (از اینها واقعیت نداشت که ملائکه باشند). جریانش این بود که این دو تا تقریباً سردمدارِ این اعتراض [بودند]. خدا میگوید: خب از همه قویتر در این اعتراض شما دو تایید. شما دو تا را من میفرستم زمین؛ اگر توانستید [سالم بمانید]. نیروی انسانی میدهم. من به انسان خیلی چیزها را گفتم انجام نده (البته دارد انجام میدهد)، ولی من خیلی چیز ازش خواستم. از شما فقط چهار تا چیز میخواهم (ولی من دخیل دادم این چهار تا یا پنج تا.چهار تاش یادم هست). من از شما چهار تا چیز میخواهم؛ این چهار تا را رعایت کنید. حالا بشر باید خیلی رعایت کند، ولی شما همین چهار تا.
این هم میخواند که: «شِرک نورزید، شما آدم نکشید، زنا نکنید، شربِ خمر نکنید». این چهار تا کار را [نکنید]. (برای یک کارِ پنجم که من یادم [نیست]، شایدم همین چهار تا باشد).
اینها را میفرستد پایین؛ میفرستد تو «بابِل» (بابل همانی که الان بهش میگویند «حِلّه» در عراق). الان اینها میآیند پایین. همین که وارد شهر میشوند، یک ساختمانِ مجللی نظرِ اینها را جلب میکند. اینها وقتی آن ساختمان را نگاه میکنند، در باز میشود، یک زنی بیرون میآید که حجابِ کاملی هم نداشته و خیلی زیبا. اینها خب بالاخره توی [طینتشان] غریزه داده شده، کارشان [زار] میشود. اصلاً نه زن [دیده بودند]، نه مرد؛ کارشان نمیشد دیگر. الان زن را میبینند، مایل میشوند. میروند به سمتِ ساختمان. دلم توش میمونند [دنبال] رفاقت. بعد یکدفعه یادشان افتاد که گفته شد چند کار انجام ندهید یکی زنا است منصرف میشوند، در میزنند.
حالا این را من دارم عرض میکنم، جور هم نیست شیطان را برای اذیتِ بشر مسلط کرده، بشر معصیت کرد ﴿قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾ [6] خب اینها شدند بشر دیگر؛ حتماً شیطان دنبالشان کرد. اینها شروع شدند وسوسه شدن (ندارد روایت شیطان، ندارند شیطان؛ از خودم، خودم در میآورم). حتماً وسوسه شدند.
دو مرتبه تمایل شدید شد، برگشتند. کانه از دستورِ خدا غافل شدند، دوباره پیشنهاد کردند. آن [زن] بهشان میگوید که: من بیشرط شما را قبول نمیکنم، شرایط دارم. من با شما فرق میکنم؛ هم عقیدهام، هم زندگیام. شما باید مثلِ من باشید تا من [قبول] کنم. میگویند تو چی میکنی؟ میگوید من اولاً بتپرست میکنم (شما بتپرست بشوید)، شرابخوار میکنم (شما شراب بخورید).
اینها آنقدر آن تمایلشان شدید شده که همه را میپذیرند و انجام میدهند. چون به شرطِ عمل کردند زن باید تسلیم بشود. زن اقدام بهشان میکند. [شرط] انجام شد، خواستهشان آماده است.
در آن حین شخصی وارد میشود (یک فقیری) و اظهارِ حاجت میکند. پرده را کنار میزند، صحنه را میبیند. خیلی ناراحت میشود و اعتراض میکند: چه حالتی است؟ از حاجتش منصرف میشود برمیگردد، میگوید چیزی هم از شما نمیخواهم.
[زن] رو میکند به این اینها، میگوید: این الان میرود تو شهر آبروی ما را میبرد و حالتی را [که] شما در اینجاست برای دیگران ترسیم میکنید. بروید کلکش را بکنید، بکشیدش. به این نیتِ نادرست، اینها هم دو تایی میروند این فقیر را میکشند.
سه تا دیگر [انجام شد]: شربِ خمر شد، بت سجده شد، آدم هم کشته شد، چهارمی زنا [بود]. برمیگردند. برمیگردند میبینند که زنی در کار نیست، ساختمانی نیست، بنایی نیست؛ همه اینها تمثلی بود، تمام شد.
خب حالا منتظرند چیزی بشود. چه اتفاقی میافتد؟ کاری [که] نباید انجام میدادند، انجام دادند. به آن خواستهی آخریشان هم نرسیدند (نشد که برسند). آن هم انجام میدهند
خب جبرئیل میآید اینها را میبرد بالا. دستور میدهد از پا آویزانشان کنید تا قیامت. و اینها همچنان آویزاناند (آویزان شدن کارِ آسانی نیست)، آویزانشان میکنند تا قیامت.
[شفاعت و رحمت واسعه الهی]
خب حالا آدم این را [مقایسه] میکند؛ چقدر از این گناههان را ما انسانها داریم انجام میدهیم، آویزان کردن هم در کار نیست. حالا تو آخرت که شد، اگر حقالناس باشد، خب خدا بالاخره یکجوری صاحبانش را راضی میکند. اگر هم راضی نشدند که عذاب میکند، حقالله [بخشیده میشود]. اجازهی شفاعت میدهیم، همه شفاعت میکنند (کسانی که مجازند). پیغمبرها شفاعت میکنند (خب مقامِ پیغمبرها از ما بیشتر است)، شفاعت میکنند. پیغمبرِ ما از همه بیشتر. گفته میشود که حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) برای کلِ امت کافی است؛ یعنی اینقدر شفاعت زیاد است، اینقدر دامنش [وسیع] است.
روایت دارد: «آخِرُ مَنْ یَشْفَعُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ».[7] آخرِ کسی که واردِ شفاعت میشود و شفاعت میکند، «أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» است. [8] نمیگوید «آخِرُ مَنْ یَشْفَعُ اللَّهُ» (از اسمِ الله استفاده نمیکند)، نمیگوید آخریاش «رَحْمان» است؛ از یک اسمی استفاده میکند که دیگر بالاترین رحمت است. پیشفروش میشود آخر و میشود «أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ». دیگر بالاتر از این اسمِ رحمت ما نداریم. یعنی خدا با این اسم میآید به شفاعت. میشود با این اسم که دیگر ظاهراً چیزی باقی نمیماند، جز کسی که اصلاً قابلیت ندارد این اسمش را تعلق بگیرد.
خب ببینید با ما چطوری رفتار میکند؟ این دنیاست مهلت میدهد، آن هم آخرتی که با شفاعت [تمام] میکند. همینطور تفضل. ولی ملائکهاش یک ذره [خطا] کردند، بلافاصله عکسالعمل نشان داد. این نشان میدهد خداوند نسبت به بشر یک «تفضل» خاصی دارد و آدم [باید] شرمنده بشود. این خجالت دارد نه اینکه جری شود.
بعضی ممکن است فکر کنند خب حالا خدا که با ما وفا میکند، پس هر کاری کردیم [آزادیم]. بعید میدانم آخری اینجوری تصمیم [بگیرد]. وقتی اینهمه تفضل را ببیند، هیچوقت اینجور تصمیم نمیگیرد که هر کاری دلم خواست بکنم. چون این کارها را داری میکنی در مقابلِ چون کسی که اینجور با ما رفتار میکند، چرا ما این را انجام میدهیم؟ اینطوری فکر میکند.
بنابراین اصل که خداوند همهجوره به انسان تفضل میکند. این «یَرْحَمُکَ اللَّهُ یَا آدَمُ» هم از همین [باب] است که خدا به آدم گفته.
[محبت خدا به بندگان و تأثیر یادآوری نعمتها]
شما گاهی آن احادیثِ قدسی را خواندید. احادیث قدسی مستقیماً خدا با انسان حرف میزند. منتها عبارات، عباراتِ انبیاست؛ یعنی عبارات را انبیا میآورند، مطلب از خداست که خدا خطاب میکند. (بعضی از عبارات هم بعید نیست خودِ خدا بیاورد؛ که عبارتِ قرآن از خداست، معنایش هم از خداست. اما احادیث قدسی معنا از خداست، عبارت گفته میشود میتواند از انبیا باشد).
علیأیحال این عبارتهایی که در آنجا بیان میشود، خدا به انسان خطاب میکند: «یَا ابْنَ آدَمَ» میشود. تصویرِ مطلب و توضیحِ مطلب شاید خیلی ممکن نباشد، ولی وقتی خودتان مراجعه میکنید، «یَا ابْنَ آدَمَ» را تو کتاب میخوانید یا از چیزی میشنوید، یک احساسِ خاصی بهتان [دست] میدهد که خدا به من خطاب کرد؟ این که آدم خودش را قابلِ خطاب نمیبیند، بعد میبیند که خدا دارد بهش خطاب میکند.
اینها را وقتی ملاحظه میکنیم – عرض میکنم – تمامِ اینها را لطفِ خدا تو همهاش روشن است. تنها این نیست که «یَرْحَمُکَ اللَّهُ یَا آدَمُ»؛ همینطور تا آخر.
در یک روایت داریم که شخصی با پیغمبر داشت قدم می زد. بعد همینطوری یک ذکری به زبانش آمد، گفت: «یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ». (این ذکر به زبانش [آمد]، کسی یادش نداد). بعد پیغمبر بهش گفتند که: «بگو». گفت: «چی؟» (میگویند تعجب داشت). فرمودند: «بگو چی میخواهی؟» فرمودند که: «وقتی گفتی یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ، خداوند رو کرد به تو، تمامِ توجهش [به توست] و الان منتظر است که ببیند که چی میخواهی. هر چی میخواهی بگو.»[9]
خب ملاحظه کنید چقدر ترحم، چقدر تفضل؛ که با اینهمه بزرگی و بزرگواری، یک کلمه ما گفتیم، منتظر است که ببیند چی میخواهیم. اینها را اگر [دقت] کنید، خیلی تفضلِ الهی را نسبت به انسان میبینیم.
عرض کنم وقتی تفضلِ خدا را میبینیم، دیگر سعی بر این [داریم که] محبت بورزیم. لذا عرفا گفتند یکی از بزرگترین وسیله برای به کمال رسیدن، «محبت به خدا» است. اینکه به خدا محبت داشته باشیم و [عشق] کنیم. و از همین کسب میتوانیم شکرِ الهی را داشته باشیم. خیلی از [راهها] همین محبت ورزیدن است.
خودِ خدا هم بعد به موسی (علیهالسلام) سفارش میکند: «به بندگانِ من بگو که تو خودت به من محبت داشته باش، به بندگانِ من هم بگو به من محبت داشته باشند.»
که موسی میگوید که: «خب من محبت به تو دارم، قلبِ خودم در اختیارِ خودم است، میتوانم محبِ تو قرار بدهم (و محبِ تو هم هستم)؛ اما بندگان که دلهایشان را سمتِ [تو] جذب کنم، من که قلبِ آنها را در اختیار ندارم، قلبِ آنها در اختیارِ خودشان است.»
خداوند میفرماید: «نعمتهای من را بهشان تذکر بده، آنها محبِ من میشوند.»[10]
اتفاقاً من با همین وسیله بعضی از افراد را که حالا تعبیرِ بدی داشتند (تعبیرشان بود که ما از خدا نفرت داریم؛ عرض میکنم تعبیر بیشتر از تعبیرِ بدی است، ولی خب دیگر این تعبیرِ آنها بود)، گفتم با همین یادآوری – از یادآوری از نِعَمِ الهی – آن نفرت را ازشان گرفتم. که بعد مدتی آمد گفت: «من حس میکنم خدا را خیلی دوست دارم.» آن نفرت رفت. همین اندازه که چند تا نعمتِ الهی تذکرش دادم.
فلسفهی غرب بود؛ فلسفهی غرب هم که میدانید خدا را فاعلِ شر معرفی میکنند (خیلی از فلاسفه فاعل نیستند)، خدا را شانی معرفی میکنند، محبتِ انسان [به] خدا را ازش میگیرند. این هم همان شده بود. نماز میخواند، هر شب هم قرآن میخواند، مسجد میآمد، نمازِ جماعت میخواند؛ اصلاً تو مسجد به من گفت: «من به خدا علاقه ندارم، [محب] نیستم.» بعد من باهاش صحبت کردم، از همین [روش] همانی که خدا به موسی یاد داد استفاده کردم.
[شبههی دوم: تشبیه انسانِ ناشکر به حیوان]
خب این جمله مثلاً تو از همان «یَرْحَمُکَ اللَّهُ یَا آدَمُ» شروع کردم.
مسئلهی دوم که ما در اینجا داریم: چطور انسان اگر حمدِ خدا را ترک بکند، میشود حیوان؟ چون در عبارتِ امام این نوشته شده که اگر ما را خدا حمد یاد نمیداد، ما در نعمتِ او تصرف میکردیم، از نعمتِ او استفاده میکردیم و او را حمد نمیکردیم؛ و نتیجهی حمد نکردن این میشد که ما میشدیم در زمره حیوانات. این چطور اتفاق میافتد؟
در کتبِ کلامی – نه کلامی که امروز نوشته میشود؛ کلامی که امروز نوشته میشود، کلامی است که خواجه [نصیر] با فلسفه مخلوطش کرده (از بحثِ وجود شروع میشود، مفهومِ وجود، ماهیت، بعد وجودِ [خدا]، مباحثِ مربوط به ماهیت؛ اینجوری بود کلام شروع میشد). ولی کلامِ قبل از خواجه (کلامِ قدیم) اینطوری شروع نمیشد. آنها اولین بحثی که مطرح میکردند، «وجوبِ به معرفت» بود. وجوبِ به معرفتِ هر انسانی واجب است عقلاً؛ که معرفت به خدا پیدا کند. این اولین بحثی بود [که مطرح میشد].
بعد میخواستند استدلال کنند برای این وجوب. یکی از دلایلشان بر وجوبِ شناختِ خدا این بود که: «شُکْرُ الْمُنْعِمِ واجِبٌ» (شکرِ منعم واجب است) و اگر بخواهی شکرش کنی، باید بشناسیاش تا شکر کنی. پس معرفتِ خدا واجب است.
میگفتند خب حالا شکرِ منعم واجب است، این به چه دلیل واجب است؟ شما شناختِ خدا را واجب کردید به دلیل اینکه شکرِ منعم واجب است؛ شکرِ منعم چهجوری واجب شد؟
گفتند این دلیل [ندارد]؛ این عقلِ ما بدونِ هر پیشنیازی، بدونِ هر مقدمهای، به وجوبِ شکرِ منعم حکم میکند. «شُکْرُ الْمُنْعِمِ واجِبٌ»؛ این به حکمِ عقل واجب است. عقلِ ما حکم میکند به اینکه شکرِ منعم [لازم است].
عرض کردم این منافات ندارد با اینکه خداوند به عقلِ ما الهام میکند یا تعلیم میدهد (این را قبلاً صحبت کردیم، معلوم است منافات ندارد). ولی عقلِ ما این را درک میکند. اگر این عقل را ما نداشتیم، شکرِ منعم هیچ [معنایی] نداشت. به همین جهت شکری اینطوری ندارد.
بله، تمامِ وجودِ همهی موجودات شکرِ به خداست؛ تمامِ موجودات دارند حمد میکنند. یک عبارتِ جالبی در تفسیرِ حمد داریم که این عبارت باید حفظ بشود؛ خیلی تفسیرِ زیبایی برای حمد است. حمد عبارت است از «اِظْهارُ کَمالاتِ الْمَحْمُود». یعنی محمود (مثلاً خدا)، همین که ما کمالی از کمالاتِ خدا را اظهار کنیم، خودِ این حمد است.
حالا اظهار شده یک وقت با زبان اظهار میکنم، یک بار با وجودم اظهار میکنم. تمامِ موجودات دارند کمالاتِ الهی را اظهار میکنند. تمامِ وجود [نشان میدهد] آن موجود کامل است که این آیات را آفرید. همه این آیات دارند شهادت میدهند به کمالاتِ الهی. لااقلش این است که قدرتِ خدا و علمِ خدا را اظهار میکنند. اگر این قدرت نداشت، این مخلوق کار نکرده بود؛ و علم نداشت، عالمانه این موجود را نیافریده بود. همهی اینها دارند حمد میکنند لااقل این دو اسمِ کمالیِ الهی را (یعنی علم و قدرتش را). و یاد کردن از اینکه فلانی عالم است، فلانی قادر است، خودِ همین ستایش و حمد است.
پس همهی موجودات به وجودِ تکوینیشان – چه متوجه باشند چه نباشند – دارند حمدِ خدا میگویند. حمدِ عملی برای همه هست؛ از همه مشغولِ حمدند، همه کمالاتِ محمود را [نشان میدهند].
شکر هم همینطور است. ولی شکر هم البته شکر مالِ منعم است، مالِ یک موجودِ کاملی است. موجودِ کامل اگر نعمت داد که حمدش میکنیم (کمالاتش را میگوییم)، اما اگر به ما نعمت داد، علاوه بر حمد شکرش هم میکنیم. شکر در مقابلِ نعمت است.
اینها همه را خدا به ما تعلیم داده، ولی ما با عقلمان این کار را میکنیم. حالا اگر عقل را از ما بگیرند، ما دیگر شکر نمیکنیم، حمد میکنیم. حیوانات حمد میکنند، تمامِ وجود (سنگ هم) حمد میکند، تا چه حیوانات. همهی موجودات دارند حمد میکنند (حمد به آن معنا که گفتم)، ولی شکرِ همه نیست؛ شکر [کارِ] انسانِ عاقل است.
خب حالا اگر انسان را خداوند شاکر نیافریده بود، شکر نمیشود. اینجا در زمرهی حیوانات است دیگر، چون حکمِ عقلش را اجرا نمیکند. اگر انسان شکر نمیکرد، یعنی حکمِ عقلش اجرا نمیشد. کسی که حکمِ عقلش را اجرا نکند، مثلِ یک حیوان است، بلکه از حیوان پستتر میشود.
پس این هم که امام بعداً فرمودند «اگر ما نعمتش را میخوردیم و شکر نمیکردیم، میشدیم حیوان»، یک حرفِ درستی است؛ دلیلش با خودش است.
[شکر تکوینی و زبانی در حیوانات]
حالا آیا حیوانات شکر [ندارند]؟ به معنای شکری که غیرِ زبانی باشد ندارند، یا فقط شکرِ زبانی ندارند؟
شکرِ غیرزبانی چیست؟ در روایت داریم مرحوم طبرسی در کتاب «مِشْکاةُ الْأَنْوار»ش نقل میکند که اگر انسانی متوجه باشد آنچه بهش داده شده نعمت است (یک)، و متوجه باشد که دهنده خداست (دو)، این شکر است.[11] همین اندازه که ما بدانیم فلان چیز نعمت است و بدانیم خدا در اختیار گذاشته، میشود شکر. حالا چه به زبان بیاوریم (که بهتر است)، شکر هم بکنیم، چه نه. همین اندازهاش که این آب را مینوشیم، غذا را میخوریم، میدانیم این نعمتِ خدا به ماست؛ این میشود شکر.
یک معصیتی میکنیم، بلافاصله خدا تو گوشمان میزند. این نعمت است. حالا توگوشی زدن فکر میکند عذاب است، ولی اینکه خدا هشدار میدهد به آدم، نعمتِ بزرگی است. بعضیها گناه میکنند، خدا کارشان ندارد؛ اینها محروم از این [نعمتاند]. بعضی تا نیت میکنند، خدا بلافاصله لطفش را نشان میدهد، یک چیزی پسگردنی میزند، بیدارش میکند. این خیلی نعمت است؛ خدا میخواهد پاکش کند. اینها همه نعمتاند. خود آدم بداند اینها نعمتاند، فکر نکند اینها عذاباند، فکر نکند اینها دردسرند؛ بداند همهی اینها نعمت است و بداند خودش [داده است].
یکی تلفظ ندارد (تلفظ است). آیا حیوانات اینجور شکر را ندارند؟ اینجور شکر را دارند. آنها خدا را میشناسند، آنها خدا را میشناسند و میدانند این [روزی] را خدا بهشان داده است. زبان ندارند که شکر کنند؛ شکرِ زبانی ندارند. پس ما هم [اگر] تصرفی در نعمتِ خدا میکردیم و شکرِ زبانی نمیکردیم، میشدیم مثلِ [حیوانات].
اینکه عرض میکنم حیوانات خدا را میشناسند، در فلسفهی متعالیه گفته میشود که همهی موجودات خدا را میشناسند، چون همه عالماند. منتها در حدِ خودشان؛ هر کسی در حدِ خودش (سنگ هم) عالم است. لذا خدا میفرماید همهچیز دارند تسبیح میکنند، شما نمیفهمید تسبیحشان را. نمیفهمید تسبیح میکنند. عالماند که تسبیح میکنند. اینکه تسبیح کرد، از همه موجود عالمند همه عالماند، همه هم خدا را میشناسند و همه هم دارند این شکرِ خاصی را میکنند؛ منتها شکرِ زبانی ندارند.
اینکه عرض میکنم همهی حیوانات عالماند تقریباً بین ما و حیوانات فرقِ [ماهوی] نیست. درست است خدا سر گذاشته و ما را «أَشْرَفُ الْمَخْلُوقات» قرار داده، ولی خیلی فرق نیست. لذا قرآن (خودِ خدا) میفرماید که: ﴿وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُم.﴾[12] تمامِ جنبندگانِ روی زمین، پرندگانِ روی هوا (که البته تو این آیه ظاهراً ظاهراً مجازاً جریانِ جنبندگانِ زمین حساب شده؛ ما موجودات را سه قسمت میکنیم: آنهایی که در خشکی زندگی میکنند، آنهایی که در آب، آنهایی که در هوا. فقط آن زمینیها و هواییها را گفته، زمینیها را عام گرفته شاملِ خشکی و دریا هم گرفته). موجوداتِ جنبنده رو زمین، موجوداتِ پرنده در هوا﴿، أُمَمٌ أَمْثَالُكُم﴾.؛ مثلِ خودتاناند.
به انسان گفته این [ظلم] را نکنید، اینها مثلِ خودِ شما هستند. همانطور که ما احساس داریم، آنها احساس دارند؛ همانطور که ما درک داریم، مخاطب میشویم، آنها درک دارند، مخاطب میشوند. آنجا که ما احساسِ خطر میکنیم، [آنها] احساسِ خطر میکنند. ما نباید متعرضِ آنها بشویم، مگر اینکه آنها متعرض باشند (ما میخواهیم دفاع کنیم). و الا همینطوری کشتن – که بین خیلی از انسانها رایج است – کارِ [درستی] نیست، کارِ انسانی نیست.
یکی از [عرفا] میگفت بیشترِ مصیبتهایی که ما انسانها گرفتاریم، به خاطرِ ظلمهایی است که به حیوانات میکنیم. مواظب باشیم [ظلم نکنیم].