98/02/12
بسم الله الرحمن الرحیم
يَتَخَطَّى إِلَيْهِ بِأَيَّامِ عُمُرِهِ،/دعای اول /صحیفه سجادیه
موضوع: صحیفه سجادیه/دعای اول /يَتَخَطَّى إِلَيْهِ بِأَيَّامِ عُمُرِهِ،
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[شرح عبارت: يَتَخَطَّى إِلَيْهِ بِأَيَّامِ عُمُرِهِ،]
در ادامهی شرح دعای اول صحیفه سجادیه، به این فراز میرسیم: «يَتَخَطَّى إِلَيْهِ بِأَيَّامِ عُمُرِهِ، وَ يَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ،».
گفتیم که خداوند برای هر روحی رزقی معین فرمود و بعد داشتیم که برای هر روحی اَجَلی هم مقدر فرمود. اول رزق را گفتیم، بعد هم اَجَل را گفتیم و توضیح دادیم که هر کدام از این دو مقدر است برای هر روحی.
حالا داریم: «یَتَخَطَّی إِلَیْهِ». ضمیرِ «یَتَخَطَّی» برمیگردد به «کُلُّ رُوحٍ»؛ یعنی حکمی است برای همهی انسانها. ضمیرِ «إِلَیْهِ» هم برمیگردد به «اَجَل». این حکمی که الان ما بیان میکنیم، عرض کردم مالِ همهی انسانهاست و استثنا ندارد.
«یَتَخَطَّی إِلَیْهِ بِأَیَّامِ عُمُرِهِ»؛ یعنی گام برمیدارد (تَخَطّی از «خُطْوَة» است، یعنی گام). گام برمیدارد روح به سوی این اَجَل، به ایامِ عمرش. در طول عمرش به سمتِ این اَجَل گام برمیدارد.
گام برداشتن معنایش این است که با تدریج میرود، با تأنی میرود، نمیدود. البته عمر انسان اگر نسبت به زمانِ عالم حساب کنید، خیلی کم است؛ بهطوریکه حتی اگر با تعبیرِ «دویدن» بخواهیم بیانش کنیم، به نظر میرسد که تعبیرمان کوتاه است. نسبت به عمرِ دنیا، عمرِ انسان خیلی کم است. اما ما نباید عمر انسان را با دهر بسنجیم؛ ما باید عمر انسان را با خودش مقایسه کنیم.
در قرآن میفرماید که ما به اندازهای به شما عمر دادیم که بتوانید به کمال برسید و بعداً مؤاخذه میشوید که چرا از این عمرتان استفادهای که به خاطر آن خلق شدید، نکردید؟ به لحاظِ خودمان داریم گامبهگام میرویم جلو و فرصت را داریم؛ فرصتِ به کمال رسیدن را، و نباید این فرصت را از دست بدهیم.
[سیاست گامبهگام شیطان: خُطُوات]
البته من این را هم اضافه کنم – اگرچه خارج از بحث است – همانطور که ما داریم به سمتِ آخرِ عمرمان گامبهگام میرویم، شیطان هم با سیاستِ گامبهگام دارد ما را اغوا میکند. و این بسیار مهم است، خیلی باید بهش توجه کنیم.
خدا دربارهی شیطان میفرماید: ﴿لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ﴾ [1] را بالاخره پرهیز کنید. تعبیر به ﴿خُطُوات﴾ میکند و این تعبیر اینچنین نیست که همینطوری انجام گرفته باشد؛ عنایت تو این تعبیر هست. یعنی سیاستِ شیطانی این است که گامبهگام ما را فاسد کند. اینچنین نیست که بیاید لبِ دره ما را قرار بدهد، بعد بگوید از این بالا بپر، یا لبِ چاه بگوید خودت را بینداز. خب این کار را ما نمیکنیم.
او اول به ما میگوید که یک قدم بیا پایین؛ یک قدم هم چیزی نیست. خب ما میبینیم بله، یک قدم چیزی نیست. یک قدم میآییم پایین، کوچک میشویم. شروع میکنیم قدم بعدی، قدم بعدی و قدمهای بعدی، چشم باز میکنیم، آن تهِ دره هستیم. حواسمان نبوده؛ او یواشیواش، گامبهگام ما را آورده پایین. سیاستش این نبوده که ما را یکدفعه پرتاب کند.
خداوند هم به همین جهت از کارِ او به ﴿خُطُوات﴾ تعبیر میکند؛ یعنی گامبهگام شما را فاسد میکند. از همان گامِ اول حرفش را گوش ندهید. گام اول گوش دادید، گام دوم پشتش میآید و همینطور تا آخر.
حالا همانطور که عرض کردم، ما گامبهگام به سمتِ پایانِ عمرمان قدم برمیداریم، او هم گامبهگام برای اغوای ما قدم برمیدارد. اما باید متوجه باشیم که فریب نخوریم؛ اولین گام را حق نداریم [برداریم].
ولی این یک جملهی معترضه بود؛ هم مفید بود، هم نکتهی ادبی توش داشت که چرا خدا تعبیر به خُطُوات کرده است.
[معنای ایام و نسبت متحرک به زمان]
«أَیَّام» در این عبارت به معنای شبانهروز است. گاهی گفته میشود «روز» بدون اینکه شب درش دخیل باشد؛ گاهی هم گفته میشود و شب درش دخیل قرار داده میشود. اینجا از آنجایی است که ایام به معنی شبانهروز است. ایام به معنای روزِ تنها نیست.
«عُمُر» هم که قبلاً بیان کردیم، متاعی انسان «مدتِ بقایِ انسان» است. متاع هم که عرض کردیم مدتِ بقای انسان، یعنی نسبتِ متحرک به زمان (یا به تعبیرِ دقیقتر، «مُتَزَمِّن» به زمان). موجودی که در زمان دارد زندگی میکند، بهش میگویند مُتَزَمِّن؛ یعنی موجودی که دارای زمان است. این وقتی نسبتش را به زمان بدهیم، میگوییم «عمر». زمان آن ظرف است؛ نسبتِ ما به این ظرف میشود عمرِ ما. مثل اینکه مکان این ظرف است؛ نسبتِ ما به این مکان میشود «أَیْنِ» ما (کجاییِ ما). از این نسبتِ ما تعبیر به عمر میشود؛ یعنی زمانی که ما در این دنیا میمانیم.
اینها روشن است؛ انسان به سوی اَجَل میرود در تمام دوران عمرش، گامبهگام.
[شرح عبارت: وَ يَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ،]
بعد فرمود: « وَ يَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ،».
« َیرْهَقُهُ » (رهق به معنای قرب است)؛ یعنی نزدیک میشود به این اَجَل، به «أَعْوَامِ دَهْرِهِ» (با سالهای دهرش).
حالا هم «دَهْر» را معنا میکنم، هم «أَعْوَام» را.
«أَعْوَام» جمعِ «عام» است. عام به معنی «سَنَه» (سال) است. آیا بین سَنَه و عام فرقی هست؟ بعضی گفتند نه، این دو تا مترادفاند، با هم فرقی ندارند. معنای هر دو یک چیز است: از اولِ امروز شروع کنند تا سالِ بعد مثلِ همین روز؛ این میشود سَنَه و میشود عام. فرقی هم نمیکند از هر روزِ سال شروع کنید، به شرطی که آن سالِ بعد هم به همان روز ختم کنید. این مجموعه را میگویند یک سَنَه یا یک عام.
اما بعضیها معتقدند که بین سَنَه و عام فرقی هست. اینی که الان من تفسیر کردم، تفسیرِ سَنَه بود، نه تفسیرِ عام. ما اگر از وسطِ تابستان شروع کردیم و به وسطِ تابستانِ سالِ بعد رسیدیم، این یک سَنَه میشود. ولی عام نیست، برخی اینگونه تعریف میکنند.
ولی بعضیها جورِ مختلف عام را تفسیر میکنند؛ به تابستان تا تابستان، یا زمستان تا زمستان. بقیهی روزها را توجه نمیکنند (به بقیهی روزها توجه نداریم). بعضیها این را گفتند، ولی خب نوعاً عام را با سَنَه یکی میگیرند. این اختلافی که گذاشته شده، مورد قبول همه نیست. اما دهر اطلاقاتِ مختلفی دارد.
حالا اینکه «دَهْرِهِ» اضافه شده به شخص (یا آن «کُلُّ رُوحٍ»)، اضافه شده به هر شخصی، همان عمرش است. امام چون در جملهی قبل فرمودند «عُمُرِهِ»، در اینجا تکرار نکردند؛ در این جمله تکرار نکردند عمر را، بلکه در این جمله «دَهْرِهِ» را به جای «عُمُرِهِ» آوردند. پس دهر در این عبارت به معنی عمر است.
اما به طور مطلق دهر چه معنایی دارد؟ دهر را بعضی به معنای سال گرفتند؛ بعضی حتی به معنای فصل گرفتند (یعنی یک فصل از فصول سال). بعضیها دهر را عبارت گرفتند از کلِ عمرِ دنیا.
[معنای فلسفی و عرفانی دهر: ظرف مجردات]
بعضیها دهر را عبارت گرفتند از یک ظرفی که «اَوْسَع» از زمان است و آن ظرف نهتنها ظرفِ ماهاست، بلکه ظرفِ موجوداتِ مجرد هم هست. یعنی ماها به وجودِ تجردیمان در آن ظرفیم، به وجودِ مادیمان تو ظرفِ زمانیم. ما با این وجودِ مادی که داریم، تو ظرفِ زمان داریم زندگی میکنیم؛ و این وجودِ حقیقیِ ما که ما تنزلِ او هستیم، او در عالمِ دهر است، نه در عالمِ زمان.
در بعضی روایات دارد که ماها در عوالمِ قبل امتحان شدیم؛ یعنی از عوالمِ قبل عبور کردیم. یکی از عوالمی که ما از آن عبور کردیم و بعد به اینجا رسیدیم، عالمِ دهر است.
البته عبور – همانطور که من بارها عرض کردم – به نحوِ «تَجافی» نبوده، به نحوِ «تَنَزُّل» بوده است. یعنی اینطور نبوده که ما از آنجا بیاییم پایین و دیگر آنجا نباشیم؛ بلکه تنزل کردیم. یعنی آنجا بودیم، هنوز هم هستیم؛ تنزلمان آمده اینجا، نه خودمان. خودمان آنجا هستیم.
تنزل معنایش روشن است؛ یعنی اینکه موجودِ عالی «اِحداث» کند مرتبهی نازلِ خودش را. اینکه گفته میشود حضرت امیر (علیهالسلام) در یک شب چهل جا بودند، معنایش همین است؛ یعنی چهل تا وجودِ نازلتر از خودشان را احداث کردند. آن چهل تا نمونهی خودشان بودند، منتها آنها وجودِ مثالی بودند، حضرت وجودِ عقلی. البته با آن وجودِ عقلیشان تنزل دادند.
مثل همانی که من بارها مثال زدم: یک مطلبِ عقلی تو ذهنِ شماست؛ وقتی به لفظ میآورید، تنزلش میدهید. ولی آن مطلبِ عقلی هنوز هم آنجا محفوظ است. علاوه بر آن مطلبِ عقلی، شما یک مطلبِ حسی هم – یک امرِ حسی هم که با صوت همراه است، یا اگر نوشتید با مرکب همراه است – آن را هم احداث کردید.
پس ما همه در عالمِ بالا بودیم، تنزلمان شده ما. آن عالم، آن عالمِ بالا، نه عالمی است که ازلی باشد و تا ابد هم موجود باشد (و موجوداتِ مجردند)؛ آنها «مَخازِنِ الهی»اند. آنها همانهایی هستند که خدا میفرماید: ﴿وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ.﴾[2] که این را بارها توضیح دادیم که همینجوری است.
پرسش:
پاسخ: این «ثابت» (عین ثابت) دهر نیست، زمان نیست، ظرف نیست. حقیقتِ وجودِ من است؛ حقیقتی که عِندَ الله موجود است. آن حقیقت جوهری باشد، جوهر است، عرضی باشد، عرض است. دهر ظرفِ زمان است، منتها زمان میگذرد، دهر نمیگذرد. اما عینِ ثابت موجودی است که این ثابت در فوقِ دهر وجود دارد (طبق آنچه آنها گفتند)؛ یعنی در «سَرْمَد» وجود دارد. اگرچه میرداماد معتقد است که هیچیک از موجوداتی که غیر از خدا باشند تو سرمد نیستند؛ همهی موجودات – حتی موجوداتِ عالی – تو دهرند. سرمد فقط جای خدا و اسمای خداست.
ولی خب عینِ ثابت طبق آنچه که آنها گفتند، علمِ خداست؛ علمِ خدا از اسماءِ خداست، پس دیگر تو سرمد است. حتی میرداماد هم نمیتواند این مطلب را رد کند. اما حالا درست گفتند این عینِ ثابت را داریم یا نداریم؟ بحثِ خودش است. ولی این که اصطلاحِ آنهاست، عینِ ثابت در صُقعِ ربوبی است، در عالمِ دهر نیست. تنزلِ خودش ظرفِ عینِ ثابت نمیشود؛
پرسش: ظرفِ تنزلِ عینِ ثابت، ظرفِ پایینتر است.
پاسخ: چون سه تا ظرف ما در جهان داریم: یکی «سَرْمَد» که ظرفِ وجودِ خداست؛ یکی «دَهْر» که ظرفِ مجردات است؛ یکی هم «زمان» که ظرفِ مادیات است.
[امکان تعدد تمثلات برای موجود عقلی]
[شاگرد: آیا موجودِ عقلی میتواند چند تا تمثل – یعنی چند تا مادی – داشته باشد؟]
استاد: بله. یعنی این مطلبِ علمی که در ذهنِ شماست، امروز برای من بیانش میکنید، این یک تنزل؛ فردا برای کسی بیان میکنید، تنزلِ دوم. صد بار میشود، بلکه بیشتر؛ هر چقدر بتوانید میتوانید تنزلش بدهید.
[پرسش: این چون سؤالی که ایجاد میشود به خاطر اینکه طرفِ جسم زمان میخواست یعنی آن قابلیتِ جسم اینجوری است که یک زمان میخواست این جسم ایجاد بشود. بعد یک شخص در آنِ واحد چهجوری میتواند به توسطِ جسمی داشته باشد؟ این عکسها باید از قبل باشند یا یکجا میشود که نه]
پاسخ: ببینید، این که ما بخواهیم حرف بزنیم – که مثالی که عرض کردم – این به خاطرِ خودِ حرف احتیاج به زمان دارد. چون حرف آنطور است که آن کلمهی اولش باید تمام بشود، کلمهی دوم شروع بشود، کلمهی سوم بعد از دوم. اینها چون در ردیف قرار میگیرند، در آنِ واحد نمیتوانند چند حرفِ دیگر هم باشند. آن هم همینجاست؛ خودِ حرف اقتضایش این است که در آنِ واحد نتواند بیاید. نه تنها دو تا حرف نمیتواند بیاید، یک حرفی هم که مستمر میشود، اجزای استمراریاش نمیتواند غیرِ زمان بیاید.
ولی احداثِ چند تا وجود – که برای حضرت امیر اتفاق افتاد، چهل تا – آن احتیاج به گذشتِ زمان نداشته است. یعنی اگر ما میتوانستیم در لازمان تولید کنیم (یا در یک زمانِ ممتدی تولید کنیم)، تدریج تویش نبود. آنوقت میتوانستیم در یک آن چهل بار حرف بزنیم، با چهل نفر حرف بزنیم. ولی خب چون خودِ حرف لیاقتِ این را ندارد که بتواند دو تایش توی یک آن جمع بشود.
ولی وجودِ جوهری نه، مشکلی ندارد. وجودِ جوهری مشکلی ندارد. مثل اینکه مثلاً شما تصور کنید؛ در تصورتان چند نفر آدم را میتوانید با هم تصور کنید؟ خب با تصورتان هم میتوانید ایجاد کنید. چون در قیامت اینچنین است که ما با تصورمان ایجاد میکنیم؛ همین اندازه که تصور میکنیم، یک چیزِ خوبی یا یک چیزِ بدی جلویمان حاضر میشود. در دنیا هم بعضیها این کار را میتوانند بکنند. آن دیگر احتیاجی به گذرِ زمان ندارد؛ همه هم با هم جمع میشوند. مثلاً فرض کن شما تو قیامت هم آب را، هم شیر را، هم عسل را، هم غذا را خواستید؛ همهشان حاضر است. احتیاج ندارد که در یک زمان آن باشد، در یک زمان آن باشد. پس این خصوصیتِ حرف است که نمیتواند چند تایش در یک آن جمع بشود؟
پرسش:
بله، در یک زمان حاصل بشود.
[رابطه عالم دهر و عالم عقول]
[پرسش: عالمِ دهر و عالمِ عقول چیست؟]
پاسخ: عالمِ دهر ظرف است. ظرفِ عقول هم هست، ظرفِ موجوداتی هم که درجاتِ پایینتر از عقول دارند نیز هست؛ منتها به شرطی که آنها هم حالتِ عقلی داشته باشند. دهر ظرفِ مجردات است؛ چه مجرداتِ عقلی، چه مجرداتی که حقیقتِ ماست. ولی همهی وجودها در دهر نیستند.
[پرسش: مگر تنزلاتِ عالمِ ما تو همان عالمِ عقول نیست؟ یعنی منشأ تنزل همانجاست و آن هم عقلی است]
پاسخ: این دیگر عالمِ دیگری است. چون الان دیگر عقولی هست مثل جبرئیل و عزرائیل و اینها؛ اینها عقلاند. ما الان وجودِ عقلی نداریم، حقیقتمان وجودِ عقلی دارد. این مجرداتی مثل جبرئیل و اینها که خودشان اصلاً حقیقتِ عقلی هستند، حقیقتِ ما که عقلی است، همه در یک عالماند؛ همه در عالمِ دهرند. اما آن تنزلش، آن تنزل ندارد (مگر وقتی بخواهد وحی بیاورد)، ولی ما تنزل داریم. تنزلمان اینجا نیست، تنزلمان اینجاست [در زمان].
[پرسش: حالا مثالِ من نظر میگیرد]
پاسخ: حالا مثال نه البته شاید مراحلِ نازلتر را هم در بر بگیرد. من الان تعبیرِ میرداماد یادم نیست که یک تعبیری دارد که آن تعبیر شاید بتوانیم بگوییم عالمِ تنزلات هم بعضی تنزلات را شامل میشود (یعنی عالمِ دهر شامل میشود)، ولی عالمِ زمان مسلماً مشمول نیست.
[پرسش: پس زمانِ آدم]
آدم در زمان،خودِ زمان وجودِ عقلی دارد آنجا.
تمامِ موجودات آنجا وجودِ عقلی دارند؛ زمان هم وجودِ عقلی دارد. آن زمانی که وجودِ عقلی دارد، اگر تنزل بکند، میشود این زمانی که اینجاست. همچنین ما که آنجا وجودِ عقلی داریم، تنزل کنیم [میشویم این].
خزانه، خزانهی همه اشیاء آنجاست؛ حتی زمان. منتها اشیاءِ صناعی را نگفته؛ اشیاءِ صناعی با ساختنِ ماست. اشیاءِ طبیعی – چه جوهر چه عرض – همه آنجا موجودند؛ حقیقتشان آنجاست، تنزلشان اینجاست.
[فلسفه تنزل انسان و مسئله گناه ذاتی]
پرسش: مطلبی جنابِ [پرسش] گذشته فرمود که چون بحثِ تنزل هم هست. فرمود که جنابِ صدرا میفرمایند که این تنزل خودش یک گناهی هست دیگر؛ به خاطر همین انسان باید اینجا باشد تا به آن کمالش برسد و بعد
پاسخ: بله، حالا این بحث تقریباً به همین اندازه تمام شد؛ من بیش از این دیگر مطرحش نمیکنم. فلسفهی مَشّاء هم دهر را مطرح کردند که صدرا هم از آنها گرفته، بقیه هم قبول دارند؛ منتها دهر را نسبت قرار دادند. آن را من دیگر مطرحش نمیکنم، چون شاید گیجکننده باشد گفتنش. آن در خودش، در نمطِ پنجمِ اشاراتِ خواجه نصیر آنجا نشان میدهد.
اما آن مطلبی که شما فرمودید: من در جلسهی گذشته میگفتم یادآوری کنید. آن مطلب این بود که ما انسانها در عالمِ بالا موجود بودیم و الان هم هستیم. بعد تنزلمان دادند به این عالم. این را بعضیها اینچنین تعبیر کردند که ما گناهی مرتکب شدیم و برای این گناه باید حبس میشدیم؛ خدا هم ما را در بدن حبس کرد (یا در این دنیا حبس کرد). بعد که از این گناه پاک میشویم، دیگر ما را تو حبس نگه نمیدارد، آزاد میکند. آزاد شدنِ ما یعنی خروج از این دنیا، خروج از این بدن، و به تبع خروج از این دنیا که مرگ میشود.
ما تو این دنیا هستیم، محبوسیم. علتِ محبوس بودنمان ارتکابِ جرمی نیست که داشتیم آنوقت. آن جرمش مهم نیست؛ آن جرمی نیست که شما را گرفتاریِ اینجا کرده باشد. آن جرم این است که ما به آن جهانی که درش بودیم اکتفا نکردیم و قرار شد که از بهشتِ آن جهان بیرون برویم. پدرِ ما و مادرِ ما را از آنجا بیرون کرد و تمامِ ما هم مثلِ او هستیم. اول که تو بهشتِ مثالی بودیم، بیرونمان کردند.
همین اندازه که ناقص شدیم، باید محبوس بشویم. این جرمِ ما، نقصِ ماست که ما ناقص شدیم. البته این نقص را هم به اختیار به دست نیاوردیم، ولی شأنِ ناقص این است که محبوس شود. یعنی اگر بدن نباشد، این ناقص نمیتواند زندگی کند؛ احتیاجی به بدن دارد، چون وجودش وجودِ ضعیفی است. آن وجودی که آنجا قوی بود، آن وجود را رها کرد (نه به اختیار، بلکه به اضطرار). همین که رها کرد، شد ناقص. و این نقص موجب شد برای حبس.
وقتی ناقص شد، ناچار شد در حبس قرار بگیرد تا از طریقِ این حبس، دوباره به کمال برسد. و همین کار را هم کرد؛ تا وقتی تو بدن بود، اعمالِ صالح انجام داد تا کامل بشود. حالا یا در انسانیت کامل شد، یا در حیوانیت کامل شد؛ علیأیحال کامل شد. وقتی کامل شد، میتواند از حبس برود.
الان شما توجه کنید؛ چرا ما تنزل کردیم؟ آن باز یک مسئلهای هست. پس اینکه ما تنزل کردیم و خودِ تنزل – یعنی مبتلا شدن به نقص و ابتلا به نقص – جرم است، این شکّی نیست. ولی همانطور که عرض کردم، این جرم دستِ ما نیست، اضطراری است. چرا ما ناچار بودیم تنزل کنیم؟ این یک بحثِ دیگر است که مطرح میکنیم انشاءالله.
ولی تا اینجا روشن شد که ما مرتکبِ جرم شدیم؛ ارتکابِ نقص یعنی ارتکابِ جرم. وقتی هم ناقص شدیم، شأنِ ناقص این است که در یک جا قرار بگیرد تا در آنجا بتواند به کمال برسد. زندانی را زندان میکنند نه برای اینکه اذیتش کنند، برای اینکه ادبش کنند (یعنی به کمال برسانند). ما را هم آنجا فرستادند تا کامل بشویم و کاملم میشویم (حالا یا در انسانیت یا در حیوانیت). بعد که کامل شدیم، دیگر احتیاج نیست آنجا باشیم؛ آنجایی که میخواستند اینها را برسانند رساندند، در را باز میکنند، بیرون میکنند.
[منفعت تنزل و کسب کمالات جدید]
تا اینجا مطلب روشن است. مهم این است که چرا ناقص شدیم؟ چرا این جرم را مرتکب شدیم؟ این هم اجباری بود. آیا این ارتکابِ جرم به نفعِ ما بود و خدای حکیم ما را به این راه سوق داد به خاطرِ جودش؟ یا نه، به ضررِ ما بود؛ ما را پرتاب کرد تو یک جایی که ضرر کنیم؟
[ضرر] با حکمت نمیسازد. باید ثابت کنیم که این ارتکابِ جرم به نفعِ ما بود. این به دست آوردنِ نقص به نفعِ ما بود. اثباتش هم راحت است.
ما همه در عالمِ عقل به «وجودِ واحدِ جمعی» موجود بودیم. آنجا زید و عَمرو و بکر از هم جدا نبودند. آنجا صدق میکرد که ﴿لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورً.﴾[3] مثل اینکه الان شما فرض کنید یک مطلبِ علمی داریم، یک ملکهی اجتهاد داریم؛ تو این ملکهی اجتهاد صد تا مسئله است. این صد تا مسئله که جدا جدا نیستند آنجا؛ آنجا به وجودِ واحد موجودند. وقتی میآیند رو صفحهی کاغذ یا رو زبانِ من، اینها میشوند جدا.
پس در عالمِ عقل، موجودات به وجودِ واحدِ جمعی موجودند. وقتی این موجودات میآیند تو عالمِ ماده – چون ماده فضای جدایی است – از هم جدا میشوند و متکثر میشوند.
ما همه در عالمِ امر موجود بودیم، به وجودِ واحدی موجود بودیم و این «مَن» نبودم، «شما» نبودید؛ این ظهورِ انفصالی و ظهورِ مستقل را نداشتیم. خداوند ما را تنزل داد؛ از عالمِ امر آمدیم به عالمِ مثال (در جنتِ مثالی).
چه جنتی است که آدم در آن قرار گرفته؟ جنت، جنتِ مثالی بوده. اگر جنت، جنتِ [خلد] بود، بیرونش نمیکردند. جنتِ خلد بیرون نمیکند؛ این جنت، جنتی بوده که بیرون میکند (آنجور که میگویند). بعد من دارم روایت میخوانم و [روایت] میگوید انسان بیرون میشود. مثل اینکه ما برویم تو برزخ، تو جنتهای برزخی که آنها هم جنتهای مثالیاند؛ از آنجا میتوانیم منتقل بشویم به آخرت، ولی وقتی رفتیم آخرت دیگر بیرون نمیشویم. از جنتِ اخروی چیزی را بیرون نمیکنند،[4] از جنتِ مثالی و برزخی بیرون میکنند.
خب آدم آمد تو جنتِ برزخی، آنجا آمد مستقل شد. آنجا مستقل شد، دیگر حوا و آدم از هم فرق میکردند؛ وجودِ واحدِ جمعی موجود نبودند. اما وسیله برای کمال نداشتند. اینها باید مطلبِ مادی بهشان داده میشد تا بتوانند کمالاتی که از طریقِ حس و ماده حاصل میشود را کسب کنند. به کمالاتِ عقلی همهاش اکتفا نکنند. میتوانستند کمالاتِ عقلی و کمالاتِ مثالی را به دست بیاورند، ولی کمالاتِ حسی برایشان ممکن نبود، چون ابزارش نبود.
خداوند آنها را دوباره به خاطرِ تفضلش، به خاطرِ جودش، تنزل داد که بیایند کمالاتی را که از راهِ حس تحصیل میشود، تحصیل کنند. و هم بهشان در این دنیا هم مطلبِ حس، هم مطلبِ خیال و مثال را داد، هم مطلبِ عقل را داد. گفت همه مراتب را بهتان دادم؛ حالا خودتان را کامل کنید. هم به لحاظِ حسی کامل کنید، هم به لحاظِ مثالی، هم به لحاظِ عقلی.
پس ما را فرستاد دنیا به جود و کرمش فرستاد؛ نه برای اینکه ضرر کنیم، برای اینکه استفاده کنیم. ما هم شروع کردیم به کسبِ کمالات. رسیدیم در کمالاتِ حسی به کمال رسیدیم؛ در کمالاتِ باطنی (که مالِ وهم و خیال و اینهاست) به کمال رسیدیم؛ بعد هم رسیدیم به آن [عقل]، به کمال رسیدیم.
حالا، حالا ملحق شدیم به منزلِ همان عقلی که از آنجا تنزل کردیم. منتها آنجا که بودیم مستقل نبودیم، حالا مستقل شدیم؛ با همان درجه مستقل شدیم. ببینید چه امتیازی کسب کردیم. اول بودیم ﴿لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورً.﴾ بودیم (درجهمان هم خیلی عالی بود)، حالا هستیم با همان درجه، مستقل هستیم. یعنی میشود گفت قبلاً «مَن» به معنای اینکه من هستم نبودم، ولی الان من هستم با همان درجه.
بله، شما ممکن است اشکال کنید که خیلیها به آن درجه نرسیدند. ببینید، تقصیرِ خودشان است. خداوند امکانِ ترقی را گذاشت، پیغمبر فرستاد، ابزارِ ترقی را هم داد، همه کارها را کرد. ما به اختیارِ خودمان به جای اینکه برویم بالا، رفتیم پایین. به جای اینکه بُعدِ عقلیمان را تقویت کنیم، بُعدِ حیوانیمان را تقویت کردیم و شدیم سگِ دنیایی. میتوانستیم ملکوت بشویم، شدیم سگِ دنیایی. شما مقصرِ خودمانید تو زندان. میتوانستیم به آن [کمال] برسیم، به این [پستی] رسیدیم.
در هر صورت در برای ما باز شد. دو تا در بود: یک در اینور، یک در آنور. بعضی از اینور رفتند، بعضی از آنور. در رو هر دوشان باز شد و یک چیزِ کمال این در به سمتِ رحمتِ خدا باز شد، آن در به سمتِ غضبِ خدا باز شد. آن هم به رحمت محشور شدند، اینها به غضب محشور شدند. هر دوشان ﴿«إِلَیْهِ راجِعُون»﴾ شدند. ولی خب اینها تقصیرِ خودشان است. خداوند همه را آفرید، همه را هم میلِ قهری داد تا به کمالِ لایق برسند.
پس اینها همه به نفعِ ما بود. آن گناههای اجباری هم به نفعِ ما بود. ولی بالاخره نقص بوجد دیگر؛ گناه بود، نقص بود. ما ازش استفاده میکردیم. این بود داستانِ هبوطِ ما.
[پرسش: مجموعهی آن تنزلات خودم یک نفر آمدم بالا آنها را هم حساب میکند؟ ولی این نقص، نقصِ قویای است. آن نقصها باعثِ زندان نشد، این نقص باعثِ زندان شد. یعنی آنقدر ما ضعیف شدیم، آنقدر ما ضعیف شدیم که باید در یک مادهای حلول میکردیم تا بتوانیم کارمان را انجام بدهیم. به صدرِ اولی که شما به بدن تعلق گرفتید، جسمانی بودید، مجرد نبودید؛ یعنی در حداقلِ وجود بودید، بعد به کمال رسیدید. جسمانیت ایشان اینطور میگوید میگوید اینطور میکرد یک موجودِ مجرد آمده باشد میگوید موجودی که از تجرد درش آوردند، مادیاش کردند، آن آمده پایین. پس ما از اول مثلِ یک صورتیم که حلول میکند در بدن. بعد این صورت یواشیواش با علم و عمل ترقی میکند تا به تجرد برسد و بشود نفسِ روحانی. مرتبهاش میشود مرتبهی]
این تو داستانِ از آدم و حوا اگر زدیم، قابلیتِ همهی انسانها آمدند.
[پرسش: بله، داستانِ داستانِ آدم و اینها تبیین میکند. ما نمیتوانیم ردش کنیم. همهی انسانها تنزل میکنند. منتها انسانها جسمشان جسمِ انسانها را خدا چهار جور این نظرم گفته بشود بد نیست. خداوندا جسمِ انسان را چهار جور میآفریند. اگرچه همهی انسانها تنزل میکنند، ولی ساختمانِ جسمشان یکی نیست. یکی را از خاکِ مباشرت (حضرت آدم)، یکی را از اضافهی طینتِ دیگر، یکی را یکدانه پدر میآفریند (حضرت عیسی)، بقیه را هم از پدر و مادر میآفریند. مثلِ چهار جور جسم را خلق میکند، اما همه در اصل شبیه دیگرند.]
اصطلاحی است این حالا اینطوری بوده، حالا بعداً دوباره یک پنجم هم خلق میکند.
[جسمانیت؛ لازمهی تنزل یا حقیقتِ ذاتی؟]
[پرسش: این کمالِ حس چه کمالی بود که مرتبهی بالایی نداشت؟ حس بالایی ندارد؟ مگر تنزلِ همان بالایی قرار نیست؟ بالایی]
جسم در بالا نیست دیگر؛ جسم محبوس است در بالا. در بالا یک چیزهایی هست که در پایین نیست (یک کمالاتی هست که در پایین نیست)، در پایین هم یک نقایصی هست که در بالا نیست. خودش نقشه، اگرچه ما از این نقص داریم استفاده میکنیم تا خودمان کمال بشویم. جسم نقص است؛ بالا جسم نیست، عالم جسم نیست. این جسم از خصوصیاتِ این مرتبه است.
لذا من قبلاً بعضی میپرسند که آیا خداوندی که ما را خلق کرد جسم دارد؟ اگر جسم ندارد، چطور جسم را خلق کرد؟
جواب این است که خداوند وجودِ من را اعطا کرد. چون وجودم در این عالم بود و این عالم جسم را لازم داشت، جسم از شئونِ من است. ممکن نیست که خداوند من را خلق کند، بعد بگوید این جسم را میگیرم. اصلاً شأنِ کسی که اینجا باشد، این است که جسم داشته باشد. شأنِ آنی که تو عالم [بالاست]، این است که جسم نداشته باشد.
نه خدا جسم را خلق میکند؛ وجودِ منِ ناقص را خلق میکند. وجودِ منِ ناقص، لازمهاش جسم است (جعلِ جسم، جعلِ بالعرض است). مثل اینکه شما «اَربَعَه» را جعل میکنید، دیگر «زوجیت» را بهش نمیدهید؛ همراهش هست.
پس خداوند تکویناً مباشراً خلق نمیکند؛ این انسان را وجودِ ناقصش میدهد. خب وجودِ ناقصش میشود جسم و نمیشود سؤال کرد که خدا جسم ندارد، پس چطور جسم داد؟ اگر خدا جسم را خلق میکرد (بالذات)، این سؤال میشد؛ ولی خدا وجود دارد خلق میکند. وجود هم خودش را متجلی با وجود دارد که دارد وجود میدهد.
حالا این را هم خیلی مختصر گفتم، شاید قبلاً مفصل گفته باشم. میخواهم امروز بحث به یک جا برسد، تمامش کنم؛ لذا خیلی طولش نمیدهم.
[پرسش: تنزل هم همان نَفْس نیست؟ مرتبهی نازلِ نَفْس است]
پاسخ: همان دیگر، عرض میکنم مرتبهی نازل دیگر باشد. یعنی لازمهی این مرتبه است. لازمهی این مرتبه است. یا بگویید لازمهی تنزل است، نه لازمهی آن مرتبهی بالا. اگر لازمهی مرتبهی بالا بود، بالا هم باید جسم [میداشت]. لازمهی تنزل بود، لازمهی این مرتبهی پایین است.
پرسش:
پاسخ: وجودها هست، وجودها مسانخت دارند. در جسمیت که مسانخت نیست. این جسمیت مالِ تنزل است. این جسمیت تنزل نکرده؛ جسمیت خاصیتِ این متنزل است. نه جسمی بالا بود تنزل کرد؛ جسمیت خاصیتِ این است.
[پرسش: وجودش]
پاسخ: وجودش تنزل کرد. وجود تنزل کرد. تنزلِ وجود خاصیتِ مخصوص [دارد].
پرسش: آقایان میگویند زن و مرد تفاوت نیست؛ ما میتوانیم بگوییم بین وجودهایشان تفاوت است که تنزلاتشان در عالم [ماده فرق میکند]. خواهیم تو نحوهی جسمانیت
پاسخ: شاید بتوانیم بگوییم خیلی روشن نیست این مسئله. بعضیها – بعضیها مثل صدرا – معتقدند که این بدنِ من جزءِ من نیست و لزومی ندارد تو آخرت این بدن (این گوشت) بیاید. یعنی مثلِ آقای [مدرس] میگوید نه، همین آخرت میآید، باید این بیاید. یعنی تو وابستهای، این مسئله روشن نیست. اگر ما بدن را یک امرِ دخیلی در انسان قرار بدهیم، زن فرق میکند. ولی اگر انسان را فقط نَفْس را به حساب بیاوریم، بگوییم این یک مَرکَبِ عاریهای است، در مسئله اختلافی خیلی روشن نیست.
[کسب کمالات جدید در عالم ماده]
[پرسش: کمالاتِ مرتبهی پایینتر در حتی مرتبهی کمالاتِ مرتبهی بالاتر که پرسش زیاد گرفتیم
پاسخ: آدم ما کمالاتِ بالاتر نداریم. حقیقتِ آن کمالاتِ بالاتر داشت. وقتی ما را تنزل دادند، قوهی آن کمالات را به ما دادند.
پرسش: تو مثال بودیم]
پاسخ: ما تو مثال بودیم، الان هستیم؛ آن کمالاتِ مثالی را داشتیم، الان هم داریم. وقتی ما را فرستادند، ما را از همه کمالات خالی کردند؛ فقط قوهی کمالات [را دادند]. اگر کمالات را داشتیم که منحرف نمیشدیم. قوهی کمالات را به ما دادند، اختیار هم دادند که آن قوه را به کار ببرم. من چون اختیار داشتم، قوهام را ناجور به کار بردم؛ آن یکی اختیار داشت، قوهاش را درست کرد. هیچکدام کمالاتِ بالا را به خودمان نیاوردیم؛ سنخِ کمالات (قوهی کمالاتِ بالا) را آوردیم. چون اگر میخواستیم کمالاتِ بالا را بیاوریم، این دنیا میشد عالمِ بالا. این دنیا باید هیچ کمالی نباشد، کمالش قوه است.
[پرسش: اینکه فرمودید تنزل کردند این آدمِ مادی را این میدانم که کسب بکند یکسری کمالات آدم که آدمِ مثال آدم نمیتوانست کسب بکند اینکه کسبِ کمالات که تو منطقهی پایینتر هستند، کمالاتِ مثالی امتیازی دارد.
پاسخ: آنجا کمالاتِ داخل کسب نمیخواهد. آنجا که فرستادنش، با وجودِ خیلی ناقص و ضعیفی آمد. حالا بهش میگویند حتی کمالاتِ مثالی را هم کسب کن، کمالاتِ عقلی را هم کسب کن. کمالاتِ هیچ را هم کسب کن، الان خالی از کمال است؛ هیچ کمالی ندارد، نه کمالِ حسی، نه کمالِ باطنی، نه کمالِ [عقلی]؛ هیچکدام را ندارد. این هسته را باید کسب کنیم.]
[پرسش: شاید سؤالی باشد که این تحصیلِ حاصل داشتیم اینها را که دوباره بیاییم اینجا همانها را کنیم که دقیقاً با استدلال جواب]
پاسخ: اگر تنزل نمیکردیم، آن وجودمان داشت، الان هم دارد. این وجودی که الان تنزل کرده، نداشتیم. پس تحصیلِ حاصل نیست. آن وجود که داشته؛ این وجودِ من که الان آمده پایین، این هیچی ندارد، همه را دارد کسب میکند. فقط قوهاش را دارد. همان عرض کردم، آنوقت هم اگر داشتیم، استقلال نداشتیم. حالا فعلاً مستقل میشویم که همان کمالات را پیدا میکنیم. نه کمالات را داشتیم؛ الان منی که آمدم اینجا، هیچکدام از کمالاتِ عقل و مثال و حس را نداشتم، ندارم، ندارم. اما کمالاتِ مثالی، ثانوی کمالاتِ [اکتسابی].
[پاسخ به شبههی اکثریت اهل جهنم]
[پرسش: این سؤال که این اکثریت دارند مسیرِ خلافش را میروند، این حکمت نیست؟ اکثراً با اختیارشان آن چیزی که ما تا حالا دیدیم، به نظر میرسد اکثراً دارند آن مسیرِ خلافشان را میروند.
پاسخ: شما میفرمایید اکثرِ مردم دارند خلاف میروند، خلافِ آن مسیری را که باید طی کنند، طی میکنند. نه کلمهی اکثر را شما ظاهراً به تسامح کار میبرید]
پرسش: و من هم گفتم که خودم اشاره کردم.
پاسخ: ببینید، دو تا مسئله عرض کنم. یکیاش اینکه از اولِ خلقتِ عالمِ ما – یا از اولِ خلقتِ انسانها – حساب کنید تا قیامت. حالا به نظر میرسد که ما الان اولِ خلقتیم. یعنی اگر کلِ زمانِ خلقتِ انسان را ملاحظه کنید، سه بخشش بکنید، بیشتر از سه بخش کنید، ما در ثلثِ اولیم. ثلثِ دوم و سوم باقی است.
در ثلثِ اول، خب نصیحت میکنیم آدمهای خوب زیاد است. شاید به قول شما بدش هم زیاد باشد (نمیگویم بیشتر است، بدش زیاد باشد). اما در ثلثی که ائمه میآیند، امام زمان (عج) ببینیم چقدر طولانی [حکومت میکنند]. بهش گفته میشود شیطان را با دست میبندند؛ یعنی آنقدر چشمشان سفید میشود با دستمال میبندند خب ببینید چقدر عالم می ایید آنها از اختیارشان خیلی کمتر از ماست. اگر امام بالا سرمان بود، آن سقیفه تشکیل نمیشد و امام سرمان بود، ما میرفتیم [هدایت میشدیم].
حالا در صورتِ جملهی معترضه میگویند آن خلیفه خیلی خدمت کرد، ایران را مسلمان کرد. جواب میدهیم: اگر داده بود دستِ صاحبش، کلِ زمین مسلمان میشد. بعد هم تمامِ انسانها به کمال میرسیدند. خیلی از ایرانیها ما میبینیم فلانی چقدر خوب بود که آمد ایران مسلمان شد. این در واقع خیانت کرد؛ کجا خدمت کرد؟ کسی را که میتوانست کلِ بشر را هدایت کند گرفت. حداکثر اگر تازه بگوییم قصدش هم خیر بود، آمد دو تا شهر را اصلاح کرد و اینهمه شهرها را محروم گذاشت. خیانت کردند، خدمت [نکردند]. اینها جملهی معترضه بود.
بنابراین اگر امام بود، ما همه به کمال میرسیدیم. بعداً که امام میآیند، همه به کمال میرسند. الان ممکن است تکوتوک به کمال نرسند، دیگر خیلی [کم].
پس اکثرِ کلِ نظامِ آفرینشِ انسان را حساب کنید. اگر ما ثلثِ اول باشیم، احتمالاً عُشرِ اولیم؛ یعنی شاید نُه دهمش باقی مانده. این را تعیین نمیتوانم بکنم، بالاخره این مقدارِ بیشترش باقی مانده. حالا وقتی شما آن بعدیها را هم [حساب] کنید، کلِ انسانها را ببینید، این اکثرشان رستگارند. این مالِ زمانی است که بعدی را ما ملحق کنیم.
تا همین حالا حساب کنیم؛ ببینیم بیشتر رستگارند یا نه؟ رستگار شده: یکی اینکه جهنم نرود، یکی آنی که در سطحِ بهشت باشد. آن هر دو رستگارند. آنی که جهنم نمیرود رستگار است، آن هم که تو بهشت میرود رستگار است. منتها آن که تو بهشت میرود رستگارِ خیلی درجه بالاست؛ آنی که تو جهنم نمیرود (تو صحرای محشر مانده)، رفته درجه پایین. هرچه که جهنم نرود رستگار است
حالا ببینیم بیشتر مردم از این جهنم میگذرند یا نه؟ اکثرِ مردم یا خوباند یا متوسطاند. بدها کم هستند ما کی را داریم بد حساب میکنیم؟ مشرکین بدند، کفار بدند. بیشترِ مردم خدا را قبول کردند. پس نمیشود گفت اکثر خراباند، بلکه اکثر اهلِ نجاتاند. همین مهم است؛ اکثر اهلِ نجاتاند.
حالا درست است خودشان، خودشان ضایع شدند. بر فرض اکثر هم ضایع باشند، به خدا اعتراضی وارد نمیشود، چون اکثر خودشان [انتخاب کردند]. بر فرض که اکثر خلافکار باشند (که نیستند).
شما الان ملاحظه کنید؛ بسیاری از این انسانها تو یک جامعه دنیا آمدند و بزرگ شدند که نتوانستند شیعه بشوند. ولی اگر بهشان مطلب را برسانید، همهشان کمالجو میشوند. بعد میبینید با کوچکترین تبلیغ اصلاح میشوند. «مُعانِدین» کماند؛ «جاحِدین» (جاحِدینِ وحدانیتِ دینی، یعنی منکر) اینها کماند. اگر هم منکر است، از روی جهلش است. حالا خدا باهاش چطور رفتار میکند؟ ما نمیدانیم.
این حکمِ ما درست نیست که اکثرِ مردم جهنمیاند؛ معلوم نیست. ما از کجا خبر داریم؟ از کجا خبر داریم که خداوند این کسی را که شیعه نیست میبرد جهنم؟ ولی روشن نیست، بعضی از علمای [سابق] میگفتند هر که غیر شیعه باشد مخلد در جهنم است؛ ولی معلوم نیست درست باشد. ما روایت داریم طبقهی اولِ بهشت مالِ [مستضعفین] است، شیعه را راه نمیدهند؛ طبقهی دوم به بالا مالِ شیعه است. خب یعنی چی؟
روایت داریم که یک شخصِ مؤمن (یعنی شیعه) گفته میشود دستِ برادر، دستِ همسایه، مخالف خود را، مخالفِ یعنی کی؟ محالف یعنی سنی را بگیر با خودت ببر بهشت. اینها را هم داریم.
خیلی از کسانی که خواب میبنند، البته خواب حجت نیست. چرا از کسانی که خواب هم میبینند، تهِ خواب بهشان گفته میشود بزرگ نکنید. تهِ خواب همین است؛ این نیست شما کسی را برای جهنم و بهشت تعیین نکنید، ما خودمان [تعیین] میکنیم. اینها همه نشان میدهد افکارِ ما خیلی درست نیست که همه را داریم جهنمی میکنیم.
جالب معتزله است؛ میگوید: باید تمامِ مبانی مبنای معتزلی باشد تا بتوانی بروی بهشت. اشعری باشی، شیعه باشی، هرچی باشی که نمیشود. حالا ما میگوییم ما گروهِ خاصی را میبریم بهشت. آنها از این گروه یک گروهِ خیلی کمی انتخاب میکنند [برای] بهشت. اینکه خداوند بهشت را برای چند نفر آفریده و بقیه هم جهنم، این افکار افکارِ باطلی است. یعنی لااقلش این که ما نمیدانیم، نه لااقلش، حداکثرش هم نمیتوانیم [اثبات کنیم].
روزی که روشن بشود خداوند همه را [ببرد] جهنم، آنوقت میتوانیم چطور حرف بزنیم. البته خوابها ارزش ندارد، ولی من بعضی خوابها را شنیدم، برایم گفتند. عرض کردم، آخرِ خواب خطاب به ماست که خیلی هنر دارید خودتان را اصلاح بکنید؛ فضولی در کار دیگران نکنید، اینجوری در کارِ بقیه [دخالت] نکنید. آخرِ خواب همین است. همه خوابش نتیجهاش همین است. در حقیقت هم همین [است]. چهکار میتوانیم؟ آدم که میخواهیم تعیین کنیم؟ قسیمِ النار و الجنة خودِ خداست. کلید میدهد به پیغمبر، پیغمبر میدهد به [امیرالمؤمنین]. پس قسیم الجنة و النار حضرت امیر میشود، ما چه کاره هستیم؟
[شرح عبارت: حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ]
[پرسش: صحبت چهار در بشویم یا در عشا عُشر خیلی از عالمت مانده.
پاسخ: ببینید چند سال از خلقتِ آدم گذشته؟ طبقِ شریعت الان بمشائیها معتقدند که آدم از ازل آفریده شد، ولی شما ما مشهور را قبول نداریم. شریعت میگوید آدم آفریده شد، بعد نسلش آمد. الان تاریخِ [علمی] تقریباً دارد تأیید میکند آن ۷۰۰۰ سال زمانِ اولِ اسلام شش هزار سال، حالا یکخورده بیشتر از همه. خب آیا اینهمه موجود با اینهمه اهمیت، انسان این همه کم اهمیت نیست، خودمان اهمیتمان را کم کردیم، اهمیتمان کم نیست. یک انسان با اینهمه اهمیت آفریده بشود برای یک مقطعِ کوتاهی از زمان؟ اصلاً این از عقل باور نمیکند که خداوند نظامِ همه را برای انسان گذاشته، انسان هم یک چند سال گفته برو این، بعد هم برو. این اولا ثانیا نقل اجازه نمیدهد. همان داستانی که عرض کردم؛ تمام ائمه میآیند بعد از امام زمان، بقیهشان می آیند، یکی که امام حسین را مثال میزند، خودِ همان امام حسین کافی است مکثشان در دنیا. کافی است که بگوید بیشترِ دنیا باقی مانده. اینکه خدا میگوید ﴿أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ﴾،[5] خودش را نگاه میکند میگوید قیامت نزدیک نیست. خودش را نگاه میکند، یک زمان درش نیست. یعنی چون این قضیه واقعاً اتفاق میافتد، حقیقتاً اتفاق میافتد، قریب است. زمان بعیدی است؛ این تا قیامت خیلی مانده. به نظر ما خیلی مانده. خدا که میگوید قریب است، هم به خاطر اینکه آن حتمالوقوعی بهش میگوید قریب، هم به خاطر اینکه زمان برای خود نیست. البته با وقتی با [ما] حرف میزند، به خاطرِ مخلوق بودن اینجا قریب است. نه به خاطر اینکه برایش [زمان نیست]، به خاطر اینکه مقروش بکنیم که قریب است. ولی از نظرِ ظاهری هستند، هم نقلی هم عقلی. انسان به این تمام نمیشود؛
پرسش: خلقتش ۷۰۰۰ سال است. بیشتر با همان روایت هم باز ۷۰۰۰ سال
پاسخ: حالا قبول است. بگویید ۷۰۰۰ سال هم رجعت. وقتِ آن افرادی که تو رجعت میآیند و افرادی که تا حالا آمدند مقایسه کنید، باز افرادی که رستگار شدند بیشتر [است].
بیشتر از هفت هزار است، حالا عقلاً که نمیتوانیم چیزی بگوییم، چون مسئله جزئی است و مسئله جزئی با عقل حل نمیشود. ولی نقلاً چه داریم؟
«حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ قَبَضَهُ».
«أَثَر» به معنای همان اَجَل است در اینجا؛ منتها تعبیرِ اثر فرموده. « حَتَّی إِذَا بَلَغَ » (تا وقتی که)؛ یعنی بهطوریکه وقتی به آن نهایتِ اَجَل رسید، عمرش تمام شد.
« وَ اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ »؛ یعنی تکمیل کرد. «اِسْتَوْعَبَ» یعنی کاملاً فرا گرفت، تکمیل کرد (یا تکمیل شد). البته در [لغت] معنا کرد «حِساب». حساب به معنای شمردن است، منتها شمردنِ کامل. «عَدّ» را داریم، «حِساب» را داریم. احصا را داریم، عَدّ یعنی شمردن (شمارشِ ناقص)؛ احصا شمردنِ کامل است. میگوید: ﴿وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا﴾[6] اگر شروع کنید به شمردن، معلومش را میتوانیم بشمریم (که میگوید این توفیق)، بعد میگوید «لا تُحْصُوها» (به آخر نمیتوانیم برسانیم)؛ یعنی کامل نمیتوانید بشمارید. شمردن کامل نیست، ولی حساب کامل است. حساب میگویند کامل است (مثلِ احصا).
حالا در اینجا حساب به کار برد؛ «حِسَابَ عُمُرِهِ»، نه حسابِ [مال]. حسابِ عمر یعنی به طور کامل. پس وقتی تکمیل شود حسابِ آن (یعنی تمام ایام و لحظاتِ عمرش شمرده شود که به آخر [رسید])، خدا قبض میکند این روح را. چون گفتیم همهی این ضمیرها با آن «کُلُّ رُوحٍ» برمیگردیم. خدا قبض میکند این روح را.
[شرح عبارت: إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ]
«إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ». یعنی جمعش میکند «إِلَی مَا نَدَبَهُ».
«نَدَبَهُ إِلَیْهِ» یعنی «دَعَاهُ إِلَیْهِ». خدا این افراد را دعوت کرده به سمتِ کمال و به دارِ برزخ و بعد هم آخرت. حالا آنها را قبض میکند (نمیگوید آنها را نابود میکند)، بعد در آنجا احداثشان میکند. کلمهی «قَبَضَ» نشان میدهد که انتقالشان میدهد به آن دنیا.
«مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ»؛ خودِ امام تعیین میکند: «مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ».
به سمتِ آن چیزی میرود که به آن سمت خوانده شده. [ظاهراً] خوانده شده، خودش را جوری ساخته که به سمتِ ثواب دارد [میرود]، به سمتِ عقاب [میرود]. نه که خدا او را هلش داده به سمتِ ثواب یا هلش داده به سمتِ [عقاب].
درست است «نَدَبَهُ» یعنی خدا خوانده، خدا دعوتش کرده، ولی دعوتِ حکیمانه کرده. هر حکیم وقتی یک نفر مجرم را دعوت میکند، خب مجرم را دارد دعوت میکند؛ یا وقتی که محسن را دعوت میکند، محسن را دارد دعوت میکند. اینطور نیست که زورکی دعوتش کند به ثواب یا زورکی دعوتش کند به عقاب. این را وقتی دعوت کرده، اینی که پسته باید سرِ آن سفره بنشیند، این که کامل است باید سرِ [سفرهی دیگر].
همهشان دارند نعمت میگیرند؛ جهنمیشان هم دارد نعمت میگیرد. شک نکنید آن نعمت است این نعمت این نعمت است، خدا در آن آخرت هم به همه نعمت میدهد. آنجا هم هیچکس را گرسنه نمیگذارد، برهنه نمیگذارد. منتها به این که میگوید آبِ داغ بخور، آن [یکی] میگوید آب خنک بخور، پس همه چیز خوردند، منتها متفاوت.
اینجا میفرماید: «مَوْفُورِ ثَوَابِهِ». ثوابِ وافر. این نشان میدهد که ثوابی که خدا به ما میدهد – همانطور خودش میگوید – چند برابرِ عملِ ماست. اینطور نیست که با عملِ ما پایاپای معامله شده باشد، بلکه چندین برابر است. «مَوْفُور» شده، یعنی زیاد شده. «مَوْفُورِ ثَوَابِهِ» یعنی ثواب به اندازه نبوده، وفور پیدا کرده؛ یعنی زیادش کرده، اضافهاش کرده.
بعد «مَحْذُورِ عِقَابِهِ». یعنی خب آن شأنِ عقاب است، باید مورد پرهیز قرار بدهد. «مَخُوفِهِ»، «مَحْذُورِهِ». دارد بیان میکند که این عقابش چیست؟ هرچه هست، این شأن را دارد که باید محذور باشد (یعنی مورد حذر باشد)، باید مخوف باشد. در ضمنی که دارد خبر میدهد، دارد تبلیغ هم میکند که حواستان باشد عقاب یک امرِ محذور و مخوفی است، ثواب یک امرِ موفوری است.
[عدل و فضل الهی در پاداش و کیفر]
خب این را من سریع دارم میآیم که برسم آخرِ [دعا]. اینها همهاش به توضیح داریم: «لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی».
اینها را میبرد آنجا تا جزا داده شود (جزا بدهد) کسانی را که بد عمل کردند، جزا بدهد «بِمَا عَمِلُوا»؛ و جزا بدهد کسانی را که کارِ خوب [کردند].
بهش توجه کنید؛ در جزای عملِ بد میفرماید «بِمَا عَمِلُوا»؛ زیادترشان نمیدهد، به اندازهی عمل میدهد (حالا خیلیهایش را هم میبخشد). آنهایی را که میخواهد جزا بدهد، «بِمَا عَمِلُوا»؛ «سَیِّئَةً بِمِثْلِها». به نظر عمل است، نه بیشتر. اول بحث کردند به همان اندازهای که ازشان [سر زده]، اضافه نمیکنیم.
اما به کسانی که عملِ خوب کردند، میگوید «حُسْنَی» (أَحْسَن). اول تفصیل به بهتر از آن که عمل کردند بهشان جواب میکند. که اینجا خدای [متعال] هم دارد عدالت را بیان میکند، روشن [میکند] حکمت، عدالت، همه.
«عَدْلاً مِنْهُ». «عَدْلاً مِنْهُ» یعنی این کار به خاطرِ عدالتِ خداوند دارد انجام میشود. عادل هیچوقت ظلم نمیکند، ولی اضافه میدهد. خداوند این کارش عدل است. در [عقاب] یعنی بدی را به اندازه پاداش میدهد، خوبی را بیشتر. این با عدل مخالفت ندارد. اگر بخواهد آن بدی را بیشتر پاداش بدهد، این با [عدل] نمیجورید؛ ولی اگر بخواهد خوبی را بیشتر بدهد، عیبی ندارد. عدالت هست، علاوه بر عدالت تفضل هم هست. پس این «عَدْلاً مِنْهُ» یعنی این عمل طبقِ عدالت.
«تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ». یعنی اسماءِ خداوند مبرا از آلودگیِ ماده و حتی آلودگیِ امکاناند.
«وَ تَظَاهَرَتْ آلَاؤُهُ». «تَظَاهَرَتْ» را [معنا] میکنیم ظهور پیدا کرده آلاء (نعمتها)؛ یا اینکه بگوییم تظاهرت یعنی پشتدرپشت داده (چون تظاهر به معنی کمک کردن است). این پشتبهپشت میدهند، همدیگر را کمک میکنند. یعنی نعمتها چنان هستند که همدیگر را کمک میکنند. کنایه از اینکه مرادفِ هم میآیند، پشتِ سرِ هم میآیند؛ مکث ندارد، قطعی هم ندارد.
[نفی سؤال از افعال الهی: لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ]
بعد «لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ».
این عبارت که اقتباس از آیه است، خیلی [بحث] دارد. من هم الان تلاش میکردم همه را تو [یک جلسه] میفهمند که به اینجا برسم، اما نمیشود در آن وقت که همهاش را توضیح داد﴿. لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ﴾[7] حالا همهاش کار نداریم.
«لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ»؛ از خدا به «لِمَ» سؤال نمیکنیم. چرا سؤال نمیکنیم؟ چرا به خدا چرا نمیگوییم؟
بشر میگوید که خدا مالک است و هر کاری میتواند بکند؛ نباید چرا گفت. به مالک نمیشود گفت چرا. خب میگوید مِلکِ خودم است، هر کاری میخواهم بکنم. بشر اینطور معتقد است.
اشعری معتقد است خداوند مالک است، پیغمبرِ خدا را میتواند تو جهنم ببرد؛ نمیبرد، ولی میتواند ببرد. اگر بردش، نمیتواند [اعتراض] بزند. آن بدترین انسان را میتواند سطحِ بهشت بنشاند؛ کسی نمیتواند [حرف] بزند. مِلکِ خودش است، هر کاری میخواهد میکند. اشعری اینطور معتقد است.
ولی خب نه شیعه، نه معتزله، هیچکدامشان با اشعری موافقت ندارند. حالا او اینطوری معتقد است چون مِلکِ اوست، لازم است [اطاعت].
معتزله و شیعه در اینجا تقریباً نزدیک فکر میکنند. آنها میگویند چون خدا حکیمانه کار میکند، دیگر جای سؤال نیست. او عالم به قبیح است، عالم به حسن است و میداند که چی خوب است، چی بد است. خوب را انتخاب میکند، بد را رها میکند. که به جایش اینطوری دارد عمل میکند. خداوند اینطوری دارد عمل میکند که عدالتش، فضلش، همه اقتضا میکند. به جا اشکال ندارد.
بعد در بعضی روایات آمده که – حالا مفادش را من عرض میکنم – خداوند چی را کم گذاشته که تو میخواهی سؤال کنی؟ کجای کار ناقص است؟ این کامل است و این برنامه خوبی است.
از این عبارت یک روزی شخصی من را دید، گفت این ﴿. لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ﴾ به سرمان شده، من [سؤال] میکنم. خب منع کردم، گفت نه، اینطور نیست. من تا دیگر به یک مطلب رسیدم. فکر کن ببین درست است یا نه. همین اخیر را گفت. بعدها من تو روایت همین اخیر را پیدا کردم. حالا نمیدانم به خودش الهام گرفته بودیانه نمیدانم، ولی خب دارد دیگر. [کار خدا] شده که چیزی کم نداشته، اصلاً جای سؤالی نداشته که شما صحبت کنید.
این هم چند تا قول بود که من سریع گفتم، رد شدم.
[هدفمندی افعال الهی و ذات حق]
یک قول هم قولِ فلاسفه است. فلاسفه میگویند سؤال به «لِمَ» است، سؤال از هدف است، سؤال از غایتِ فعل است. چرا این کار را کرد؟ مثلاً برای اینکه به این هدف برسد. از خدا سؤال [نفی] میشود. این خدا هدف برای کارش نیست؟ هدف برای کارش نیست یعنی چی؟ یعنی این کارها بیمعنی است؟ کارهایی که خدا دارد انجام میدهد یا نه، خودش منفعتی نمیبرد؟ هدف برای خالق نیست، یا هدف برایش [فعل] نیست؟
هدف برایش [فعل] مُسلّم هست دیگر؛ همه میبینیم داریم به هدفمان میرویم. عالیترین هدف خودِ خدا فرموده: ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾.[8] این خودش هدف است. و فوایدِ بینراهی زیاد داریم که ما با آن فواید نایل میشویم. اینها همه هدفِ خلقت است.
اما خالق هدف ندارد. فیلسوف [میگوید] خالق هدف ندارد؛ چون اگر هدف داشت، شخصِ فاعل به خاطرِ هدف کار کند، معنایش این است به هدف که رسید کامل میشود؛ چیزی را که نداشت به دست میآورد. خداوند نمیشود گفت خداوند به هدف میرسد و کامل میشود. هدفش من.حتی هدفش به کمال رسیدنِ ما نیست. حتی این هم نیست این هدفِ ما هست، ولی هدفِ خدا نیست. خدا ما را خلق نکرده که ما به هدف برسیم، ما به کمال برسیم. بله، این به کمال رسیدن قهراً برای ما هست، از [فضل] اقدام کنیم؛ ولی خدا به این جهت خلق نکرده. یعنی چون اگر به این جهت خلق میکرد، به خدا میگفتیم: خدایا اگر من به کمال میرسیدم و نمیرسیدم، برای تو فرق میکرد؟ خب پس گفت فرق میکرداگر میگفت فرق میکرد، این استفاده میکرد از بعد از رسیدنِ من. در اینکه استفاده بردنِ خدا اصلاً غلطی است.
پس نباید بگویند خدا هدف دارد. این را در بعضی عبارتها میگویند. در بعضی عبارتها میگویند «فِی ذَاتِهِ» است. این هم قشنگ است؛ «هَدَفُهُ ذَاتُهُ» خیلی خوب است، منتها باید معنایش را تأمین [کرد]. هدفِ خدا هست کارش.
ببینید، من میخواهم خلاصه بگویم که مطلب تمام باشد، فقط اینور باشد که فهمیده بشود. وقتی سؤال را به «چرا» میکنید، آنچه پشتِ چرا میآید هدف است؛ یعنی آن جوابی که پشتِ چرا میآید.
به خدا میگوییم چرا جهان را آفریدی؟ چی جواب میدهد؟ میگوید «مقتضای ذاتِ من». ذاتِ من فیاض است، متفضل است، جواد است؛ مقتضایش [این است].
میگوید به خورشید بگو چرا داری نور میدهی؟ میگوید مقتضای ذات. هدفِ خورشید از نور دادن، خودش ذاتش است؛ چیزی نمیخواهد. هدفِ نور دادن نور دادن ذاتشان است. هدفِ خدا از خلقت، فیاضیتِ ذاتش است. اصلاً ببینید پشتِ سرِ چرا، ذات میآید. پس این میشود هدفِ خدا از خلقت، ذاتش. هدفی جز خودش ندارد.
این تعبیراتی که گفتهاند: «هدفِ خدا از خلقت ذاتش است، هدفی جز خودش ندارد، هدفهای دیگر برای خدا نیست»؛ اینهمه کلماتی که گفته شده، من همه را به این نحوِ مختصر توضیح دادم. اینها خیلی بحث داریم؛ بحث با مثالهای متعدد، بحثها خیلی لازم هم هست. ولی من به همین مقدار حذف میکنم. اگر یادمان بماند، در جلسه بعد خواهیم به این مطلب اشاره کنیم. به یادشان نخواهد ماند. این جلسه تعطیلات با فاصله خاص، با طولانی یادشان نمیماند.
خب من رساندم مطلب را که «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هب لنا» از اول یک حمدی که شروع کردیم، یک حمد شروع کردیم، تا اینجا ادامه دادیم. حالا یک حمدِ بعدی میخواهیم شروع کنیم. تعطیل شدیم برای مدتی طولانی.