« فهرست دروس
درس صحیفه سجادیه -استاد محمدحسین حشمت‌پور

97/12/09

بسم الله الرحمن الرحیم

ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ اِرادَتِهِ،/دعای اول /صحفه سجادیه

 

موضوع: صحفه سجادیه/دعای اول /ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ اِرادَتِهِ،

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است. شرح عبارت: ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ اِرادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ،

در اینجا اشاره به انسان شد و بیان گردید که خداوند انسان را آفرید؛ چرا که دعا مربوط به «حمد»، یعنی ذکر نعمت‌های الهی بود. یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌ها، نعمتِ خلقت و حیات بود. امام (علیه‌السلام) این نعمت را شکر می‌کنند و حمد می‌گویند. سپس آنچه را که پس از خلقت اتفاق افتاده است، بیان می‌فرمایند.

یکی از آن اتفاقاتِ پس از خلقت این بود: ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ اِرادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ؛ یعنی خداوند انسان‌ها را در همان طریقی که اراده کرده بود، سلوک داد و روان کرد؛ همان طریقی که برای رسیدن به کمال تعیین فرموده بود.

فطرت و انحراف از مسیر کمال

البته گاهی انسان طبق آن طبیعتی که بر آن سرشته شده – که ما نامش را «فطرت» می‌گذاریم – این مسیرِ تعیین‌شده را طی می‌کند و پیداست که به کمال می‌رسد؛ چون در آن مسیر، شرایط رسیدن به کمال فراهم است.

اما گاهی اوقات، انسان به اختیارِ خود از آن مسیر انحراف پیدا می‌کند و وارد مسیری می‌شود که برای ترقی و تکامل قرار داده نشده است. حال چه آن مسیر خالی از مسائل تکامل باشد، و چه مسیری باشد که مزاحم‌ها در آن کمین کرده‌اند و انسان را منحرف می‌کنند.

البته ما دلیلی نداریم که خدا در آن مسیر [اصلی] موانع را قرار داده باشد، بلکه خداوند یک مسیر قرار داده است: سبیل الی الله واحد است و آن مسیر، مسیری است که تمامِ رسولانِ خود را در آنجا قرار داده است. اولا:کافی است که انسان وارد آن مسیر بشود وثانیا از وسایلِ موجود در آنجا استفاده کند.

[دسته‌بندی انسان‌ها: مُهملین و مُعاندین]

آن مسیرهای انحرافی که خودِ انسان به سوءاختیارِ خود انتخاب می‌کند، گاهی خالی از مسائلِ کمال و نقص است [یعنی خنثی است]. اصطلاحاً به چنین شخصی معطلین گفته می‌شود؛ معطلین یعنی کسانی که معطل‌اند و عمرشان را به بطالت می‌گذرانند؛ نه به سمت کمال می‌روند و نه به سمت نقص. به این‌ها معطلین می‌گویند. البته در اصطلاحِ فلاسفه به گروه اول «مُهمَلین» گفته می‌شود که «ابن‌سینا» در «نَمَطِ هشتمِ اشارات» از آن‌ها به مهملین یاد می‌کند.

اما برخی از این مسیرهاست که در آن‌ها مزاحم‌ها و عواملِ نقص وجود دارد. انسان وقتی وارد آن مسیر شود، دیگر جزو مهملین نیست، بلکه آن مسیر با عواملِ نقص همراه می‌شود و جزو «مُعانِدین» می‌گردد. معاندین از مهملین بدترند؛ چون مهملین نه به سمت کمال میروند و نه به سمت نقص میروند ولی معاندین یعنی نه‌تنها نفسشان را به سمت کمال نمی‌برند، بلکه نفسشان به سمت نقص میبرند.

[فلسفه‌ی وجودی مسیرهای غیرتکاملی]

این مطلب روشن است، اما در اینجا سؤالی پیش می‌آید که چطور خداوند مسیری را آفریده که عواملِ نقص در آن افتاده است؟ یا حتی مسیری آفریده شده که عوامل نقص و کمال در آنجا نیست (آن مسیرِ خالی)؟

درباره‌ی آن مسیری که عوامل کمال دارد، سؤالی نیست که چرا خداوند آن مسیر را آفرید. خداوند تمام جهان و از جمله انسان را برای «سیرِ تکاملی» آفریده است؛ یعنی برای اینکه به کمال برسد و کمالِ مطلق هم خودِ اوست. پس همه موجودات را آفریده که به او منتهی بشوند: ﴿وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾ [1] او هم همین صفات را دارد که همه اشیاء به سمت خدا رو می‌کنند.

آن قسمت سؤالی ندارد که چرا مسیر کمال آفریده شده است؟ اصلاً خلقت برای کمال و رسیدن به کمال است و مسیر کمال هم در راستای همین هدف آفریده شده است. بنابراین آن جای سؤال و اعتراضی نیست که چرا آن مسیر آفریده شده است.

ولی درباره‌ی این دو مسیر دیگر باید سؤال شود. ابتدا به آن مسیری که خالی از نقص و خالی از کمال است رسیدگی می‌کنیم

[بررسی عقلی اقسام مسیرها و تطبیق با مسئله خیر و شر]

آیا چنین مسیری وجود دارد که نه مسیر کمال باشد و نه مسیر نقص، و هیچ‌کدام از عوامل در آن نباشند؟ این مسیر در «تصور» ما وجود دارد؛ یعنی وقتی ما شروع به تقسیم‌بندی می‌کنیم، می‌بینیم عقل ما اجازه‌ی فرضِ این قسم را می‌دهد.

پس ما در تقسیم عقلی: ۱. مسیر کمال داریم، ۲. مسیر نقص داریم، ۳. مسیر خالی از هر دو را داریم.

اما فرض چهارم، یعنی مسیری که هم وسایل نقص در آن باشد و هم وسایل کمال، عقل از همان ابتدا اجازه نمی‌دهد؛ زیرا اجتماعِ کمال و نقص در یک جهت متنافین (ناسازگار) هستند. بنابراین، این مسیر از ابتدا منتفی است.

پس از بین چهار مسیرِ فرضی، یک مسیر را عقل از همان ابتدا منع می‌کند. اما آن مسلک و مسیری که نه نقص در آن باشد و نه کمال، عقل در ابتدا (در مقام تصور) اجازه‌ی آن را می‌دهد.

پس در تصور ما چنین طریقی داریم، اما آیا در خارج و واقعیت هم چنین طریقی وجود دارد یا خیر؟

نمی‌دانم، شاید روزی این بحث را [مفصل‌تر مطرح کنیم]. برای مثال، وقتی ما می‌خواهیم «عوالم» را تقسیم کنیم، عقل ما پنج قسم درست می‌کند، ولی وقتی به «عالم وجود» می‌آییم، بیش از دو قسم نیست. یعنی گاهی تقسیمِ عقلی با واقعیت تفاوت دارد. وقتی می‌خواهیم تقسیم کنیم، آنچه را که جایز و ممکن است مطرح می‌کنیم، اما وقتی وارد واقعیت می‌شویم، می‌بینیم محقق نمی‌شود.

[تطبیق با اقسام پنج‌گانه‌ی خیر و شر]

مثلاً در باب «شُرور» گفته می‌شود:

۱. موجودی که «خیرِ محض» است داریم، و آن خداست (یا عالم عقل).

۲. موجودی که «خیرِ کثیر» داشته باشد داریم، مثل همین عالم ماده که خیرش اکثر از شرّش است. شر همه‌جا دارد، اما خیرش بیشتر از شرّش است.

عقل می‌گوید می‌توانید سه عالم دیگر هم داشته باشید:

۳. عالمی که خیر و شرّش مساوی باشد.

۴. عالمی که شرّش راجح (بیشتر) باشد.

۵. عالمی که «شرِّ محض» باشد و سرتاسر شر باشد.

این فرض در ابتدای امر و در عقل ممکن است، ولی وقتی وارد واقعیت می‌شویم، می‌بینیم که این عوالم را خدا باید بیافریند؛ خودبه‌خود که موجود نمی‌شوند و کس دیگری هم قدرت خلق ندارد. فقط خدا می‌تواند بیافریند که «خیرِ محض» است.

خب، خیرِ محض می‌تواند عالمی را بیافریند که خیرِ محض باشد (یعنی آن عالم ملائکه و عقول).

عالمی هم که خیرش افضل و اکثر باشد، آن هم به مقتضای خیر بودنِ خدا آفریده می‌شود (که حالا شرّش را باید توجیه کنیم و در جای خود توجیه می‌شود).

ولی عالمی که خیر و شرّش مساوی است، یا عالمی که شرّش رجحان دارد، یا عالمی که سرتاسر شر است و هیچ خیری ندارد؛ این با «خالق» سازگار نیست، یعنی با خالقِ حکیم که خیر است، سازگار نیست. خداوند چنین سه عالمی را نمی‌آفریند و صدورِ این سه عالم از خدا «ممتنع» است.

آن عالمی صادر می‌شود که خیرش ارجح است و شرّش کم است (که بعداً که توجیه بشود، معلوم می‌شود چرا آفرید؛ آن توجیه مفصلی دارد).

بنابراین حکمت الهی و خیر بودنِ الهی اقتضا می‌کند که آفرینشِ آن سه عالمِ دیگر (مساوی، شرِ غالب، شرِ محض) انجام نشود. خدا اجازه نمی‌دهد.

پس عقل در ابتدا بدون توجه به «فاعل»، اجازه می‌دهد که این‌چنین عالمی داشته باشیم، ولی وقتی مراجعه به فاعل می‌کنیم، می‌بینیم وجودِ چنین عوالمی ممتنع است. پس در تقسیم، پنج قسم داریم، ولی در واقعیت دو تا داریم.

[بازگشت به بحث مسیرهای کمال و نقص]

در مورد بحث ما (مسیرهای زندگی انسان) هم همین‌طور است. سه طریق می‌توانیم داشته باشیم (چون طریق چهارم که اجتماع نقیضین بود حذف شد):

۱. طریقی که وسایل کمال در آن فراهم است.

۲. طریقی که وسایل نقص در آن فراهم است.

۳. طریقی که هیچ‌کدام از این دو در آن نباشد (نه کمال و نه نقص).

اکنون داریم دقت می‌کنیم که آیا با خلقتِ خالق سازگار است؟ با موجودی که کمالِ محض است، سازگار است که طریقی بیافریند که خالی از کمال و خالی از نقص باشد؟

اینکه «خالی از نقص» باشد، می‌شود؛ چون خدا کمال محض است، اگر طریقی بیافریند، نوعاً باید خالی از نقص باشد. ولی اینکه «خالی از کمال» باشد، نمی‌شود. پس این فرض (مسیر خنثی) هم می‌رود بیرون.

بنابراین، از چهار فرض:

- فرضی که هم وسایل کمال باشد و هم وسایل نقص، رفت بیرون (چون با هم نمی‌سازند).

- فرض اینکه هیچ‌کدام از دو تا نباشد (مسیر خنثی)، رفت بیرون (چون با حکمت خدا و خیر بودنِ خدا و کامل بودنِ او سازگار نیست) با کامل بودنِ خدا نمی‌سازد.

باقی می‌ماند آن دو طریق دیگر: یکی طریقی که آفریده شده [طریق کمال] و در آن حرفی نداریم؛ و دیگری طریقی که شر در آن هست و وسایل نقص در آن وجود دارد.

در این طریق، اشکال قوی‌تر است. اگر خداوندِ خیر و کریم و کامل، طریقِ خالی از نقص و کمال (طریق خنثی) را نمی‌آفریند، به طریقِ اولی طریقی را که خالی از کمال و مشتمل بر نقص باشد هم نخواهد آفرید.

در حالی که ما می‌گوییم این کریم، طریقی را که دارای نقص است [رها نکرده] و ما داریم در این مسیر می‌رویم. اینجا اشکال تثبیت می‌شود.

اولاً سؤال این است که چرا خدا این طریق را آفرید؟

ثانیاً سؤال این است که خدایی که طریقِ خالی از نقص و خالی از کمال را نیافرید، چرا طریقِ بدتر از آن را که مشتمل بر نقص است آفرید؟

این دو تا سؤال است: مثل اینکه اولاً چرا این طریق آفریده شد؟ دوم اینکه چرا این طریق بدتر از طریق دوم [خنثی] شد؟

[ماهیت انحرافی مسیر نقص]

هر دو سؤال با یک جواب پاسخ داده می‌شود. این طریق، همان‌طور که عرض کردیم، «طریقِ انحرافی» است؛ یعنی طریقی نیست که خداوند برای استکمالِ بشر آفریده باشد. خداوند برای استکمال بشر فقط یک طریق آفریده و آن طریق [صراط مستقیم] است. این طریق دوم را نیافریده، بلکه طریقِ انحرافی است.

خب، اگر طریق انحرافی است، چرا پر از شرور شده است؟ چرا پر از نقایص شده است؟ درست است که خدا انتخابش نکرد؛ اگر تشبیه کنیم، مانند یک بیابان خالی بود که جاده‌ای هم در آن نبود، ولی این موجودات شریر یا این نقایص چطور به آنجا رفتند و آنجا را تبدیل به یک طریقِ [پر از شر] کردند؟

جواب این است که خداوند موجودات را – همه را – آفرید و به آن‌هایی که اختیار داد، بعضی‌شان به سمت شر رفتند. خدا آن‌ها را به سمت شر نه دعوت کرد و نه سوق داد، اما آن‌ها با سوءانتخابِ خودشان رفتند و تبدیل به «ارواحِ خبیثه‌ی انسانی» شدند.

[قدرت یافتن ارواح خبیثه پس از مفارقت از بدن]

بعد که از بدن جدا شدند، تا وقتی در بدن بودند آسیب می‌زدند، اما وقتی از بدن مفارقت کردند و رفتند، بالاخره قوی‌تر شدند. در همان مسیرِ خلافِ خودشان قوی‌تر شدند، چون به سمت «تجرد» رفتند. وقتی به سمت تجرد رفتند و قوی‌تر شدند، این ارواح خبیثه آسیب زیادی می‌زنند و بالاخره این‌ها یک جا را اشغال می‌کنند و آن مسیری است که [انسان‌های منحرف] می‌روند.

ملاحظه کنید که بین کمال و نقص، تقابل است. اگر کمال یک جا از بین رفت، نقص می‌آید و جا خالی نمی‌ماند. آن فرضی هم که من عرض کردم «طریقی باشد که نه کمال در آن باشد و نه نقص»، علاوه بر اینکه با روش خدایی و کرم و کمال خدا نمی‌سازد، علاوه بر این اصلاً نمی‌شود جایی باشد که نه نقص باشد و نه کمال. وقتی کمال برود، نقص می‌آید؛ وقتی نقص برود، کمال می‌آید. این دو تا همه‌جا را اشغال کرده‌اند.

بنابراین طُرُق منحصر می‌شود به دو تا: یکی طریق نقص، یکی طریق کمال.

[انتساب شرور به سوءاختیار مخلوقات]

منتها سؤال این است که چرا طریق نقص اصلاً درست شد؟ آیا خدا درستش کرد؟ نه، خدا آن را درست نکرد. خدا افراد را ساخت، ارواح را ساخت؛ ارواح هم خبیث نبودند، فطرتشان فطرتِ خوبی بود، ولی خودشان در طول عمرشان خباثت را چیدند [و کسب کردند].

حتی خدا شیطان را هم که آفرید، او را بد نیافرید. من یک روزی عرض کرده بودم که شیطان به نفع ماست؛ هم در مرحله‌ی علم و هم در مرحله‌ی عمل، و توضیح هم دادم این بحث را. پس شیطان وجودش خیر است، وجودش برای من هم خیر است، ولی من وقتی بد استفاده می‌کنم، وجودش برای من شر می‌شود. که این دیگر مربوط به خدا نمی‌شود، مربوط به من می‌شود.

[رابطه علیت طولی و انتساب افعال به خداوند]

البته این اشکال را نکنید که «چیزی پیدا شد که مربوط به خدا نبود». این چیز باواسطه مربوط به خدا می‌شود؛ بی‌واسطه مربوط به خدا نمی‌شود [اما باواسطه می‌شود]. گناهان ما به خدا ارتباط داده می‌شود از این جهت که اصلِ وجودِ من، اصلِ اختیارِ من، اصلِ قدرت و اراده‌ی من، همه از جانب اوست. به این مناسبت، خدا «علت» (سبب)، «علتِ بعیده» و من «مباشرِ» کارِ خودم هستم.

یعنی من را چه کسی آفرید؟ قدرت را چه کسی به من داد؟ همه را او آفرید، پس علت اوست. منتها من این علت‌ها را – که قدرت و اراده و این‌هاست – بد به کار گرفتم، خوب به کار نگرفتم. حالا این بد به کار گرفتنِ این‌ها مستند می‌شود به من، [زیرا من] از طریقِ خودم مستند می‌شوم به خداوند. خیرها را می‌گوید «مِنَ الله» است، ولی شرور را می‌گوید «مِنْ عِندِ الله»؛ نمی‌گوید «مِنَ الله». یعنی به‌گونه‌ای بیان می‌کند که [شر] باواسطه از من صادر می‌شود و از نزدِ من می‌آید، ولی از [ذات] من نیست. این «از نزد من می‌آید» یعنی من علتِ بعیدش هستم، علتِ قریبش نیستم.

پس خداوند همه‌ی این موجودات را آفریده است، منتها این موجودات و این شرارت‌ها به خودِ من نسبت داده می‌شود، نه به خودِ او.

[چگونگی شکل‌گیری مسیرهای انحرافی و خیالی]

حالا این موجوداتِ شر یک جا کمین می‌کنند. اگر طریق، «طریقِ خیر» باشد، آن‌ها در این طریق نمی‌توانند وارد شوند؛ چون موجوداتِ خیر – که ملائکه هستند – آن‌ها را طرد و رجم می‌کنند. این‌ها ناچار می‌شوند بروند در جای دیگر.

جای دیگر که رفتند، «طریقِ شر» درست می‌شود. نه اینکه خدا طریقِ شر و نقص آفریده باشد؛ خدا آن طریق (آن محلی) را که طریق نبود آفرید، اما این ارواحِ خبیثه و شیاطین آنجا را گرفتند و یک طریق درست کردند که طریقِ [واقعی] نبود، ولی «تخیلِ طریق» بود.

می‌دانید که کار شیطان ایجادِ تخیل است؛ در خیالِ ما تصرف می‌کند. هیچ‌وقت واقعیتی را به ما نشان نمی‌دهد، بلکه در خیال ما تصرف می‌کند و دروغ را برای ما جلوه می‌دهد. این مطلبی را که جلوه می‌دهد، ما باور می‌کنیم و تأیید می‌کنیم. پس او در واقعیت‌ها دخالت نمی‌کند – نمی‌تواند دخالت کند – فقط در تخیلِ من دخالت می‌کند؛ خیالِ مرا فعال می‌کند و چیزهایی را به من نشان می‌دهد که من گمان می‌کنم واقعیت دارد، لذا به سمتش پیش می‌روم.

پس طریق را او درست می‌کند، اما به این صورت: «طریقِ خیالی»، نه طریقِ واقعی.

[جمع‌بندی بحث مسیرهای چندگانه]

با این بیان همه‌چیز روشن شد و اشکالات هم برطرف گردید. معلوم شد که خدا یک طریق آفرید. طریق‌های دیگر را شیاطین یا ارواحِ خبیثه درست می‌کنند. آن هم به طریقِ خیالی است که در تخیلِ من تصرف می‌کنند و به من می‌باورانند که چنین طریقی هست؛ [می‌گویند] بیا از اینجا برو. ولی در واقع طریقی نیست.

پس طریق دوم در واقع طریق نیست، تخیلِ طریق است. تخیلِ طریق باعث می‌شود که من ترغیب بشوم و این راه را طی کنم.

پس اشکالات جواب داده شد. خداوند یک طریق آفریده است؛ دوم و سوم و چهارم را نیافریده. گفتیم دوم و سوم باطل‌اند. آن چهارمی را هم که فرض کردیم، گفتیم آن فقط در تخیلِ ماست؛ چون شیاطین و ارواح خبیثه تخیلِ ما را تحریک می‌کنند و ما فکر می‌کنیم این راه هم هست. آن‌ها ما را در این راهِ خیالی می‌اندازند که داخلِ مسیرش مزاحمت هست و انتهایش هم جهنم است.

[بررسی ماهیت «طریق اراده»: تکوینی یا تشریعی؟]

حالا خداوند می‌فرماید – یعنی امام (علیه‌السلام) می‌فرماید – که: «ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ اِرادَتِهِ»؛ خدا آن‌ها را در همان طریقی که اراده کرد، سوق داد و سلوک داد. آن طریقِ مراد معلوم شد که یکی بیشتر نیست و خدا همه را تکویناً در آن طریق ساخته است.

حالا این سؤال مطرح می‌شود – دوباره سؤال بعدی مطرح می‌شود – که این طریق، «تکوینی» است یا «تشریعی»؟ طریقِ تکوینی یا طریقِ تشریعی؟ بعضی‌ها گفتند طریق تکوینی است، بعضی‌ها هم گفتند تشریعی است.

این توضیحاتی که من دادم، پیداست که بر فرضِ این است که طریق، «تشریعی» باشد. خداوند می‌گوید: قوانین را ما اینجا گذاشتیم، این راه خیر است، این راه خیر نیست؛ شما هم اراده دارید، انتخاب کنید. دستورِ راه را به ما نشان می‌دهد. ما در اینجا می‌توانیم منحرف بشویم و به همان راهی که عرض کردم وارد بشویم.

ولی اگر این قرار دادنِ ما در یک طریق، «تکوینی» باشد، هیچ‌کدام نمی‌توانیم تخلف کنیم. انحراف از آن طریق‌هایی که زده شد [ممکن نیست]. در صورتی که طریق تکوینی باشد، این حرف‌ها باید حذف شود. آنچه عرض کردم همه‌اش باید حذف شود؛ فقط باید بگوییم که خداوند یک طریق ساخت و همه را در آن طریق مسیر داد (روانه کرد). طریق هم طریقِ [واحد] است؛ دیگر طریق‌های بعدی را نساخت. چون فطرت دستِ اوست، من طبق فطرتِ خودم عمل می‌کنیم و طریقِ دیگر را نمی‌روم. اختیار و تصمیم را اضافه می‌کنم [اما اگر تکوینی باشد] چون اختیار در دست من نیست، من حتماً این مسیر را سیر خواهم کرد و مسیر دیگری نیست که [بروم]. اما اگر تشریعی باشد، آن توضیحاتی که عرض کردم صادق است. آن تبییناتی که من عرض کردم، بر این فرض بود که این طریق، طریقِ «تشریعی» باشد. اما اگر طریق «تکوینی» باشد، [بدین معناست که] خداوند همه‌ی موجودات یا انسان را در یک طریقی وارد کرده و انسان در این طریق [نمی‌تواند] منحرف بشود؛ ولی اگر تشریعی باشد، انحراف هست. این بحثی است که هست.

[بازگشت به مفردات: بررسی مفهوم «محبت»]

خب، قرار بود که من مفردات این جمله را ذکر بکنم و بعد به معنای ترکیبی بپردازم. از بین مفردات، من «اراده» را معنا کردم، اما جای آن بود که «محبت» را هم در جلسه‌ی گذشته معنا کنم که بعداً نرسیدیم و محبت را معنا نکردیم. الان در این جلسه من باید محبت را معنا می‌کردم، ولی دیگر حالا بی‌توجه رفتم سراغ مرکب (معنای ترکیبی جمله). اول مفردات را بگوییم، بعد مرکبات. من رفتم سراغ مرکب و توضیح دادم.

اما «محبت» چیست؟ این‌یکی از مفردات این جمله است. این هم باید توضیح داده شود که آیا محبت همان اراده است یا با اراده تفاوت دارد؟

بعضی گفته‌اند همان اراده است، ولی بعضی‌ها آن‌ها را متفاوت دانسته‌اند. آن‌هایی که متفاوت دانسته‌اند، کلامشان باید توضیح داده شود. آن‌ها مثال زدند و گفتند: بعضی چیزها را آدم اراده می‌کند، ولی محبت ندارد. مثلاً «داروی تلخ» را انسان اراده می‌کند که استفاده کند، به خاطر اینکه سلامتش در گرو آن است؛ اما نسبت به آن محبت ندارد، بلکه شاید نفرت هم داشته باشد از این دارو. پس آنجا که محبت ندارد، می‌تواند اراده داشته باشد.

بنابراین [طبق این نظر] هر چیزی که محبوب است، مراد هم هست؛ ولی بعضی چیزها مراد هستند و محبوب نیستند، مثل همین استفاده از داروی تلخ. مراد هست، چون طرف می‌بیند سلامتش متوقف بر این داروست؛ مراد هست ولی محبوب نیست.

[نسبت‌سنجی میان اراده و محبت]

لذا بعضی‌ها هستند که بین «مراد» و «محبوب» – و به تعبیر دیگر بین «اراده» و «حُب» – قائل به رابطه‌ی «عموم و خصوص» شده‌اند. یکی عام است و یکی خاص.

ببینیم ما می‌توانیم «عموم و خصوصِ مَن‌وَجه» درست کنیم؟ یعنی بگوییم یک چیزی هست که مراد هست ولی محبوب نیست (این را دیدیم، همین دارو)؛ و برعکسش، یک چیزی هست که محبوب هست ولی مراد نیست. آیا این را هم داریم که محبوب باشد ولی مراد نباشد؟

ظاهراً نداریم، چون هر چیزی که محبوب است، مراد هم هست؛ ولو حالا اراده‌ی من نتواند این محبوب را تا آخر ببرد و موجودش کند، ولی این‌طور [به نظر می‌رسد] که اگر محبوب باشد، مراد هم هست.

(این را داشتم می‌گفتم، یک‌دفعه رفتیم توی یک مطلب دیگر).

اگر محبوب است، مراد است؛ چون من می‌خواهم این چیزی را که محبوب است. پس باید گفت کل محبوب مراد، اما لازم نیست بگوییم کل مراد محبوب. این دارو مرادِ من هست، ولی محبوبِ من نیست. بعضی این‌طوری [رابطه را عموم و خصوص مطلق] گرفتند.

ولی بعضی گفتند نه، نسبت بین این دو تا [عموم و خصوص من‌وجه] است؛ که ممکن است یک چیزی محبوبِ من باشد و در عین حال مراد نشود. مثلاً خوردنِ یک غذایی که بسیار لذت‌بخش است، ولی حرام است. خب این محبوبِ ما هست، اما مرادِ ما نیست؛ اراده‌ی این را نمی‌کنیم و سمتش هم نمی‌رویم. می‌گوییم چون حرام است نمی‌خوریمش.

پس می‌شود چیزی محبوب باشد و مراد نباشد، همان‌طور که می‌شود مراد باشد و محبوب نباشد (مثل دارو). و نیز می‌تواند هم مراد باشد و هم محبوب.

پس [رابطه] شد «عموم و خصوصِ مَن‌وَجه». بعضی گفتند مورد دارد [که جدا شوند]. گفتند مثلِ دیگر... این‌ها فکر می‌کنم خیلی احتیاج به توضیح نداشته باشد.

[احتمال سوم در معنای «طریق»: الهام]

خب، این مفرد هم بیان شد. حالا سؤال این است که حالا می‌خواهیم آن جمله را معنا کنیم. جمله را معنا کردم و یک توضیحاتی دادم، ولی در مورد «طریق» احتمالات مختلف بود که: این طریق فطرت است؟ طریق تکوینی است؟ یا طریق تشریعی؟ توضیح داده شد که اختلاف است.

ما در اینجا احتمال این را می‌دهیم که اصلاً مراد این باشد که خداوند به انسان‌ها «الهام» کرد طریق را و گفت شما برای این آفریده شدید. اصلاً نه به تشریع کار داریم و نه آنی که اول از تکوین اراده کردیم؛ بلکه یک معنای دیگری را بیاوریم

و آن این است که انسان‌ها مختلف آفریده شده‌اند؛ هر کدام برای کاری. اینکه خداوند این‌ها را وارد این طریق کرد – که طریقِ اراده‌اش بود – معنایش این است که به آن‌ها فهماند که این طریقِ شماست.

حالا چطور فهماند؟ مُسلّم است یا با «کلام» بوده (وحی)، یا با «الهام» بوده، و یا با پیش آوردنِ «وسایل» بوده است.

[تفاوت استعدادها و اختصاص هر انسان به کاری خاص]

این نکته را من توضیح بیشتری بدهم تا این حرف‌ها روشن شود. بعضی انسان‌ها می‌گویند: «خدا خوب بود که ما را مثلاً مثل فلانی قرار می‌داد؛ او را ببین چقدر از نظر معنوی پیشرفت کرده است، کاش ما هم مثل او بودیم»؛ یا مثلاً از نظر استعداد این‌چنین بود.

گفته می‌شود که این آرزوها فایده ندارد؛ یعنی نتیجه‌ای ندارد. هر انسانی را خدا برای کاری آفریده است. هیچ‌وقت کسی، کسِ دیگری نمی‌شود و نباید هم آرزو کند که کسِ دیگری بشود. باید سعی کند همان که هست – همان ظرفیتی را که خدا به او داده – آن را از کمال پُر کند. هیچ‌وقت در فکر نباشد که دیگری بشود.

خدا برای هر کسی یک چیزی را آماده کرده و در فطرتِ هر کسی چیزی نهاده است که این شخص به سمت آن چیز راغب خواهد بود.

این عبارت امام (علیه‌السلام) این را می‌فرماید که خداوند هر کسی را برای [کاری] آفرید. یک روایت کلی داریم که: كل ميسّر لما خلق له[2] (هر کسی برای آن کاری که آفریده شده، آماده و تسهیل شده است). هر کسی آمادگی دارد برای آن کاری که آفریده شده است؛ و اگر بفهمد که برای چه کاری آفریده شده و وارد آن کار بشود، پیشرفت زیادی می‌کند.

دیده شده که بعضی‌ها مثلاً با اینکه استعداد قوی دارند، خودشان می‌گویند: «ما مثلاً برای فلسفه آفریده نشدیم»؛ می‌رود سراغ شعر. می‌بینی به نظرش می‌رسد که برای این کار [فلسفه] آفریده نشده و این‌چنین هم هست.

[قاعده عرفانی: لا تکرارَ فِی التَّجَلِّی]

یعنی موجودات هیچ‌کدامشان مشابه هم نیستند که بگوییم حالا همه را خدا برای یک چیز آفریده است. در عرفان گفته می‌شود: «لا تَکرارَ فِی التَّجَلِّی»؛ یعنی خداوند تجلیِ دومش، تکرارِ تجلیِ اولش نیست. هر تجلی‌اش جدای از تجلیِ قبل است.

الان ملاحظه کنید؛ خودمان را و صداها را ملاحظه کنید. دو نفر پیدا کنید که صدایشان یکی باشد؛ نه اینکه یک‌خورده شبیه هم باشد، [بلکه عین هم باشد]. شبیه ممکن است. دو نفر پیدا کنیم که چهره‌شان یکی باشد؛ درست است ممکن است خیلی به هم نزدیک باشند (دو بچه‌ی دوقلو خیلی به هم نزدیک‌اند، آن‌قدر هم نزدیک که گاهی مادر اشتباه می‌کند؛ یک بچه را دو بار شیر می‌دهد و یکی دیگر را اصلاً شیر نمی‌دهد، فکر کرده هر دو را شیر داده است)، این‌ها شبیه هستند، ولی با هم فرق دارند. نه تنها در صوت و شکل، بلکه چیزهای دیگر.

حالا ما اگر سریع و ظریف فکر کنیم، ذره‌ذره‌ی وجود ما با ذره‌ذره‌ی وجود شخص دیگر فرق می‌کند؛ سلیقه‌هایمان فرق می‌کند. منتها اگر تحقیقِ مسئله دقیق بشود، تفاوت در همه‌جا دیده می‌شود.

من این را یک باری یا چند بار عرض کردم که از یک شاخه‌ی درخت – نه از یک درخت، بلکه از یک شاخه‌ی درخت – دو تا برگ بریدم و انداختم توی لیوانِ آب. بعد از مدتی این قسمت‌های سبزِ این برگ گندید (تجزیه شد). مدتی بعد که دیگر کاملاً توانست خودش را از آن قسمت [سبز جدا کند] و توانست آن قسمت چوبی که در برگ هست (رگه‌های چوبی) را پیدا کند، من این را از آب درآوردم. این دو تا برگ را با هم مقایسه کردم که نقش‌ونگارهایشان مثل هم نیست. با هم روابط دارند، هر دو از یک شاخه‌ی درخت بودند، یعنی حتی خدا توی یک شاخه‌ی درخت هم دو تا برگِ مثل هم نمی‌آفریند.

این معنای «لا تَکرارَ فِی التَّجَلِّی» است. سلیقه‌ها مختلف است، انتخاب‌ها مختلف است.

[هدایت تکوینی به سوی هدفِ خاص]

پس هر انسانی همان کاری را که برای او آفریده شده، انجام می‌دهد. خداوند هر کسی را در «سبیلِ اراده‌ی خودش» و در راه اراده‌ی خودش سوق داد. یعنی هر کسی را برای کاری آفرید و راه را برای رسیدن به آن کار یا هدف باز گذاشت. این هم می‌تواند معنای این جمله باشد.

معنای این جمله خیلی معنای بلندی است؛ خیلی قدرت خدا و نعمت خدا را نشان می‌دهد. سلیقه‌ها مختلف، افکار مختلف. شما نمی‌بینید [و نمی‌خواهید] که کسِ دیگری بشوید. شخصی خودش هم می‌گفت: من می‌خواستم مثل فلانی بشوم. خیلی اصرار می‌کردم، دعا می‌کردم و التماس می‌کردم. بعداً در خواب به من فهماندند – خوابش را نقل می‌کرد، جزئیاتش یادم نیست – به من فهماندند که: «هر کسی خودش باید خوب بشود؛ آرزو نکن که فلانی بشوی. همین "خود" را که داری، سعی کن تربیتش کنی و ببین به کجا می‌رسی.»

حالا اینکه آرزو بکنی به فلان مقام برسی، این مهم نیست و نخواهیم شد. همینی را که به تو دادیم بشناس و به آن عمل کن؛ کم نمی‌آوری (دچار کمبود نمی‌شوی).

[تفاوت ظرفیت‌ها و وظیفه‌ی استکمال]

خب، این خیلی حرف درستی است. ما همه دارای یک ظرفیتی هستیم؛ هنر ما باید این باشد که این ظرف را از کمال پر کنیم. و چون ما برای بی‌نهایت آفریده شده‌ایم، این ظرفیتمان پر هم نمی‌شود (یعنی اشباعِ نهایی ندارد)؛ هرچه هم پر کنیم، باز جا دارد.

نگوییم که ما یک استکانیم و پیغمبر دریاست. درست است، ما یک استکانیم و پیغمبر دریاست، ولی او باید قدِ خودش را پر کند و ما هم استکانِ خودمان را. و فکر هم نکنیم استکانِ ما پر می‌شود و به آخر می‌رسد؛ خدا ما را برای بی‌نهایت آفریده است.

توجه کنید؛ همه آماده‌اند برای آن امری که خلق شده‌اند. کسی را که خدا برای کاری آفریده، توفیقِ آن کار و وسایلِ رسیدن به آن کار را هم برایش قرار داده است.

[جمع‌بندی معانی «طریق ارادت»]

این مسئله که «طریقِ اراده» را این‌گونه معنا کردیم، معنای خوبی است و همه هم آن را گفته‌اند و خوب است.

گفتیم می‌توانید «طریقِ تکوینی» بگیرید که قابل تغییر نیست. می‌توانید «طریقِ تشریعی» بگیرید که آن قابل تغییر است و توضیح هم داده شد. همچنین می‌توانید «طریق» را عبارت بدانید از همین طریقی که در «فطرت» هر انسانی هست و خداوند هر انسانی را بر آن فطرت آفریده است.

خب، این جمله دیگر بحثی ندارد. معنا کردنِ ناقصِ خودِ جمله را گفتیم – آن هم شاید ناقص باشد – ولی در هر صورت دیگر بیش از این نبود. ان‌شاءالله جمله‌ی بعد را جلسه‌ی آینده شروع می‌کنیم.

 


logo