97/10/27
بسم الله الرحمن الرحیم
دعا در توحید و ستایش خدای عزوجل/دعای اول /صحیفه سجادیه
موضوع: صحیفه سجادیه/دعای اول /دعا در توحید و ستایش خدای عزوجل
شرح دعا / دعای اول
وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ اَوْهامُ الْواصِفينَ.
[مقدمه: عدم امکان شناخت کنه صفات الهی]
دعای اول. این جمله کلمه نَعْتِهِ آمده بود که توضیح داده شد. اَوْهامُ آمده بود گفتم این هم توضیح دادیم. حالا میخواهیم بیان کنیم که وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ یعنی چه. اول اینچنین بگوییم: کسانی که خدا را توصیف میکنند، این صفات الهی را نمیشناسند. بنابراین [چگونه] صفتی برای خدا بیاورند؟ وقتی نشناختند، اوصافش را هم نمیشناسند. وقتی ذات را نشناختند، [اوصاف را هم] نمیشناسند.
پرسش:...
پاسخ: اگر ذات را نشناختند چگونه صفات را بشناسند، اگر ما چیزی را نشناسیم [ممکن است] اعتراض کنید که ما در بعضی موارد شیء را از طریق اوصاف میشناسیم. در منطق، «تعریف رسمی» یکی از طرقی است که اجازه داده شده که از عوارض و لوازم به [شناخت شیء برسیم]. [در] گام اول اوصافش را میشناسیم، بعد از طریق اوصاف [خود شیء را]. البته کامل نمیتوانیم حقیقت شیء را بشناسیم، تا حدی که اگر ذات را نشناختیم، صفات [را بشناسیم]؛ بلکه چه بسا که ذاتهای ناشناخته [به وسیله صفات] شناخته میشود.
جواب این است که درست است؛ در موجوداتی که صفاتشان عین ذاتشان نیست، شما میتوانید از طریق [اوصاف، ذات را بشناسید]. [اما] در خداوند چون [صفت] باید همان ذات باشد، وقتی ذات [ناشناخته است، صفت هم ناشناخته است].
[تفاوت علم حصولی و علم حضوری در شناخت]
صفت الهی [را] اگر بخواهیم بشناسیم، باید از یکی از [دو راه بشناسیم]: یکی علم حضوری و دیگری علم حصولی.
علم حصولی به توسط صورت است؛ یعنی صورتی از آم شی به ذهن من میآید [و] من از طریق آن صورت، شیء خارجی را پیدا میکنم. علمم به خود صورت، حضوری [است]؛ صورت پیش من حاضر شده. [اما آن شیء] خارجی که صورت دارد، [این صورت] حکایت میکند او را این میشود علم حصولی.
در علم حصولی، صورتی واسطه میشود. در علم حضوری، [با شیء] خارجی من با وجود خارجی ارتباط برقرار میکنم؛ که دیگر بین من [و] معلوم، صورتی واسطه نیست. الان خود همین صورتی که در ذهن ما میآید از یک شیء، خودش - عرض کردم – معلوم حضوری است؛ چون برای شناخت این صورت، دیگر صورتِ صورتِ دیگری نمیخواهد.
برای شناخت [شیء] خارجی صورت گرفتیم. آن علمی که در آن صورت [وساطت] نمیکند، [میشود] علم حضوری. خود وجود خارجی شی پیش من حاضر است؛ در آن صورت میشود [علم حضوری]. در آن علمی که صورت وساطت میکند، خود شی پیش من حاضر نیست، بلکه صورتش حاضر است می شود علم حصولی.
حالا این چگونه حاصل میشود؟ آیا با تذکر حاصل میشود، چنانچه افلاطون گفته، یا با کسب حاصل میشود، چنانچه بعضی گفته اند؟ این الان مورد بحث ما نیست، چه علم [با] صورت باشد، چه حضوری باشد، میتواند تذکر باشد. میتواند غیر تذکر باشد
[ادامه بحث از بخش قبل: بررسی راههای شناخت خداوند]
نحوه علم را داریم بحث میکنیم، نه اینکه این علم از کجا حاصل میشود. یکی از طریق حصولی است، یکی از طریق وجود خارجی [حضوری]. [اگر بخواهیم] خدا را بشناسیم و توصیف کنیم خدا را، یا باید با علم حصولی بشناسیم یا با علم حضوری بشناسیم، صورتی از این صفت بگیریم [که] بعد از آن صورت شناخته میشود.
[دلایل عدم امکان شناخت حصولی خداوند]
ما نمیتوانیم از ذات صورتی بگیریم. از صفات هم نمیتوانیم صورت بگیریم، آن صورتی که من میسازم تو ذهن خودم، یا میگیرم، ساخته ذهن من است، صورتی نیست که از خدا به من داده شده باشد؟ یعنی صورت مخلوق من است نه خالق من. در حدیث هم داریم: كُلَّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ فِي أَدَقِّ مَعٰانِيهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْكُمْ.[1] خدا را با اوهام خود شناختید صورتی ازش گرفتید، حاکی از آن قرار بدهید آن صورت که خدا نیست، صورت مخلوق شماست.
یک بیان دیگری هم داریم برای اینکه نمیتوانیم خدا را از طریق صورت بشناسیم. اگر من صورتی از خدا بگیرم، این صورت باید مثل خدا باشد تا بتواند حکایت از خدا بکند؛ و خدا مثل ندارد، در صورتی که مثل او باشد نداریم و محال است.
شاید بیان سوم بتوانیم بگوییم که خیلی با این بیان دوم نزدیک [است]. بگوییم اگر ما از خدا صورتی بگیریم، حتماً خدا ماهیت دارد. صورت مربوط به ماهیتهاست؛ صورت وجودها به ذهن نمیآید. پس اگر من بخواهم از خدا صورتی در ذهنم داشته باشم، لازمهاش این است که خدا ماهیت داشته باشد [و] به صورت ماهیت پیش من حاضر بشود؛ در حالی که خداوند ماهیت ندارد.
[جمعبندی دلایل سهگانه]
سه دلیل آوردیم که خدا از طریق علم حصولی شناخته نمیشود:
1. خداوند صورت ندارد؛ چون اگر بخواهد صورت داشته باشد، این صورت با حقیقت آن یکی است. صورت [را] اگر من خلق کنم - که خلق هم میکنم - لازمه این است که حقیقت من باشد در حالی که حقیقت او خالق من است نه مخلوق من
2. مطلب دوم اینکه اگر از خدا بخواهیم صورت بگیریم، باید خدا ماهیت داشته باشد؛ و خدا ماهیت ندارد، پس صورتی از او [گرفته] نمیشود.
3. [اگر] از خدا صورت بگیرم، لازم میآید که خدا مثل داشته باشد. چون مثل برای او محال است، صورت نمیتوانم بگیرم.
[پاسخ به اشکال در باب «مثل» بودن صورت ذهنی]
اشکال کنید، بگویید که این صورتی که من گرفتم مثل خدا نیست. خدا حقیقتی [است] که در خارج موجود است؛ آن صورتی که من گرفتم، امری است که در ذهن موجود است. همین اختلاف بین وجود خارجی و وجود ذهنی کافی است که [مانع شود] این صورت مثل خدا باشد.
جواب این است که هرجا که ما صورتشان را مثل ذات میگیریم؛ به وجود توجه نمیکنیم. [وقتی از شیء] خارجی صورتی در ذهن من میآید که میخواهم علم حصولی پیدا کنم، نمیگویم این صورتی که به ذهن من آمده ذهنی است و آن شیئی که در خارج است خارجی است؛ [به] وجود کاری نداریم. ما به ماهیت کار داریم؛ یعنی این صورتی که میآید به ذهن من، ماهیتش و آن ماهیتی که در خارج است، از نظر صنفی یکی [هستند]. وجود دخالتی در این مسئله ندارد. [اما] وجود خدا [خدا ماهیت ندارد که] وجود خارجی [و ذهنیاش یکی باشد]. اشکال رد [شد].
[شناخت خداوند از طریق علم حضوری و مراتب آن]
خب اگر صورت نتوانستیم از خدا یا صفات خدا دریافت کنیم، خدا را [چگونه بشناسیم] چون نمیتوانیم علم حصولی پیدا کنیم؟ تمام فلاسفه عالم علم حصولی را رد کردند، نمیشود از خدا صورت گرفت، پس نمیشود خدا را به علم حصولی شناخت، ولی علم حضوری به خدا ممکن است، و ما تماما به علم حضوری به خدا عالم میشویم، - مگر زمانی توضیح دادم – علم حضوری را به خدا از دریچه وجود [قائلاند]؛ یعنی به اندازهای که ما وجودمان سعه دارد، به همان اندازه وجود خدا را عالم میشویم.
اگر وجود من وجودی باشد ضیقی باشد، به خدا علم خیلی ضعیفی دارد. [اگر] متوسط باشد یا عالی باشد، به خدای [در حد] متوسط یا عالی [علم پیدا میکند]. ولی هیچوقت، هیچوقت خدا بهطور کامل شناخته نمیشود؛ چون دریچهها همه متناهیاند. [موجود] متناهی نمیتواند وسیله دیدن [نامتناهی باشد]. پس هیچوقت ما نمیتوانیم از طریق علم حضوری بهطور کامل [خدا را بشناسیم].
[تفاوت شناخت اشیاء مادی و شناخت خداوند (رابطه ظهور و مظهر)]
پرسش:...
پاسخ: علم حضوری علم حضوری یعنی اینکه وجود او را دریافت [کنیم]. [اگر بخواهید] یک چیزی را در خارج دریافت کنید - رنگها را با علم حضوری [نمیبینیم]؛ میگویند نه، از آنها صورت میگیریم، علم صورت [حصولی] پیدا میکند - یعنی با وجود خودم کار ندارد، مستقیم [با شیء] خارجی ارتباط برقرار میکند. اصلاً با وجود خدا ارتباط برقرار میکنند، با وجود خارجی. همانطور که در دیدن علم حضوری من با تمامش کردم.
اما وجود آن رنگ، ظهور وجود من نیست؛ وجود رنگ [مستقل است]. در مورد خداوند، چون وجود من ظهور وجود اوست، من اگر به وجود خودم عالم باشم، به ظهور وجود به وجود او به اندازه این [ظهور] [علم] حضوری (یعنی به وجود خودم) به ظهور وجود خداوند [دارم].
موجودات اگر من عالم شدم به وجود عقل، از دریچه عقل به خدا مینگرم، به وجود از دریچه [خودم] خدا را مینگرد. و با وسعت بیشتری به خدا عالم میشوم، فقط از دریچه وجود خودم به خدا [مینگرم]. حالا [اگر] کسی بتواند به وجود عقل عالم بشویم، وقتی سعه وجودیاش در اندازه در مسئله عقلی که قرار گرفت، میتواند به اندازهای که عقل [سعه] دارد، خدا را [بشناسد].
[ادامه بحث از بخش قبل: شناخت خداوند از طریق وجود خود]
در این صورت، آن وجودش در منطقه وجود عقل، باز هم از طریق خودش [است]؛ مگر در وقتی که وجود خودم را همسان کنم با وجود [او]، یعنی وجود خودم را ترقی بدهم تا همسان بشم با وجود عقل. ظهور پیش من این اندازه است.
فرمودید: «آیا من با وجود خودم علم حضوری به خدا [یا] با علم حضوری علم به خدا پیدا میکنم؟ به وجود خودم کار ندارم؟» جواب این است که با وجود [خودم] علم پیدا میکند [میکنید]؛ یعنی این دریچه وجود [را] باز میکند. نه اینکه بدون دریچه، بدون دریچه [به] خدا نگاه کنم.
دریچه خودم را (وجود خودم را) باز میکنم و میبینم؛ پس در واقع این دریچه را دارم میبینم [و] با آن مقدار که این دریچه نشان میدهد، میبینم. این دریچه من، ظهور وجود [است]. [اگر] بیشتر [دقت کنیم]، وجود منحصر است به خدا، بقیه [ظهورند]. [اگر] تمام [این مبنا را] انکار کنیم، ما میتوانیم خودمان [را] موجود [فقیر بدانیم]. [یا] بهترین صورت، از باب [معلولیت] هم پیدا میکند؛ یعنی چون وجود معلول، وجود خداست [عین ربط به خداست] وجود خداست و علم به معلول مستلزم [علم به علت است]؛ حضوری نمیشود؟ [چرا].
همه اینها به ما کمک میکند که به وجود خداوند عالم [شویم]. چه تمایل [به وحدت وجود] داریم، چه تشکیک. فقط میدانیم این علت موجود است. هرچه تصدیق میکنید وجود او را، تصور [هم] میکنیم؛ منتها تصور حضوری. تصور تصور از [سنخ] علم حصولی [نیست]. روشن بشود این.
وقتی تصدیق میکنیم به وجود، وقتی تصور [میکنیم] آنجا که تصور هم میکنیم، حضوری [است]. تصور من حضوری [است]؛ تصور میکنی، یعنی آن وجود را [در خود] برخورد [میکنی]. اما وجود خودم را وسیله شناخت وجود او قرار میدهم.
چه وحدت وجود که مثلاً ما وجود او [را] با یافتن [خود مییابیم] حالا وقتی وجود خودم را یافتم، یا عین همین میشود، یا از این وجود خودم پی میبرد. ولی در همه حال، در همه حال من از وجود خودم دارم علم [پیدا میکنم]. پی بردن به این است [از باب] علّی [و معلولی]؛ یا پی بردن از این جهت که ما ظهوریم، بسته میشود [وابسته میشود]. یعنی من وقتی از طریق خودم خدا را میشناسم، [شناخت] وجود از خدا صورت میگیرد. در همین حدی که علتی دارم، در حقیقت خالق من را میفهمم.
[بررسی نسبت خالقیت و صفات اضافی]
پرسش:...
پاسخ: خالقیتش هم علیتش مقدارش متناهی نیست که فقط علیت اوست. علم حضوری اگر ما بخواهیم خالقیت او را [در نظر بگیریم]، نحوه اضافه [است]. امر اضافی میتواند صورت [داشته باشد]. حالا اگر [در] خارج، خدا طوری میشود [که] خلق کند، نه خالقیت. خالقیت بعد از اینکه مخلوقی به وجود [آمد]، ما بین خالق و مخلوق نسبتی میگیریم به نام خالقیت برای خدا، مخلوقیت برای [مخلوق]. این شیء اضافی، این صورت خدا اضافی نیست.
پرسش:...
[نقش دلیل و واسطه در شناخت]
پاسخ: به همان مقدار که واسطه عیبی ندارد. شما یک دلیلی ممکن است اقامه کنید؛ ثابت شده صورتی به شما میدهد یا نه؟ واسطه یعنی اینکه شما اگر این دلیل باشد، صورت [میدهد] [اگر] وجدانی باشد، صورت [نمیدهد]. اینکه دلیل واسطه شده، معلوم [را] حضوری نمیکند. البته در جاهایی که دلیل صورت میآید، شما نبود چطوری میبینی؟ مانعی ندارد یک چیزی با دلیل اثبات بشود. صورت البته اینکه فرمودید درست است؛ در اکثر جاها دلیل وقتی واسطه میشود [علم حصولی است].
[ناتوانی از توصیف کامل با وجود علم حضوری]
همان بیان اول بود. وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ اَوْهامُ الْواصِفينَ.
اگر بخواهیم با علم حصولی درک بکنیم خداوند را و اوصاف الهی را، که [چون] صورت ندارد، نشان نمیدهد کامل [یا] کاملاً نشان میدهد؟ ولی علم حضوری ما به خدا ما هنوز هم از توصیف خدا صورت نگرفتیم. خیلی واضح نیست، خیلی قوی نیست که به ما اجازه بدهد [توصیف کنیم].
هر دو صورت [چه] باشد که حضوری باشد در هر صورت ما در مورد خدا قبول نداریم [که صورت داشته باشد]. ولی حالا چون حضوری باشد [اگر] حضوری باشد، نتیجهاش چیست؟ ما از توصیف خدا [عاجزیم].
پرسش:...
پاسخ: چون روایت امام باقر [میفرماید] كُلَّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ توصیف ندارد؛ در حالی که ما میبینیم مخلصین مثل ائمه توصیف دارند، یا حضرت علی میفرماید: « وكمال التوحيد نفي الصفات عنه» [2] کمال توحید [است] یا ائمه برای ایشان [اوصاف ذکر کردند]. اگرچه بالاخره طول میکشد. جواب داده نشد که طلبتان باشد.جواب داده میشود (اگر جوابشان را نگرفتید، تذکر [بدهید]).
پرسش:...
پاسخ: به اندازهای که وجود ما اجازه میدهد درک کنیم، اشکال ندارد. ما فقط به اندازه ظرفیت وجود، به آن اندازه نام خدا را میشناسیم [و] خدا را میشناسیم.
ولی بُعدش حضوری [است]؛ یعنی همان وقتی که برهان اقامه میکنید، علم حضوری پیدا [میکنید]. وسایل [و] صورت علم حضوری بسیار بسیار ناقص [است]. [در] اوصاف ذات در ذات خدا، علم عین ذاتش است، قدرت [عین ذاتش است]. در یک موضوعی بحث بشود، بیان کنید. در همین حد بدانیم کافی است که ما خداوند [را] به اندازهای که ظهور پیدا کرده [میشناسیم]. ممکن است گاهی داشته باشد عالم بودنش جدایی [ندارد]؛ در مرحله [ذات] جدا نیست.
در مرحله مابعد ذات که اشاره کردم، توسط اضافه، در آن مرحله امتیاز شناخته بشود؛ آن هم در حد وجود آنهایی که پیش ما ظاهرند. [اینها] اوصافیاند که صفاتی که متعین شدند، علم از قدرت جدا شده. در حدی که هستند، در حدی [که] شما مفهوم علم را [دارید]. صورتی دریافتی از خدا نداریم؛ به خاطر اینکه آنقدر دریافت ما ضعیف است، اینقدر دریچه تنگ است [که] پیدا کردیم.
[مراتب علم و عدم تناهی صفات الهی]
مرحله دوم: در ادامه نکته اولی عرض کنم، شاید [علم] دارای مراتب [باشد]. علم علم ملائکه، [علم] نفسانی، علم ملکه، همه اینها. من وقتی میخواهم خدا را توصیف کنم، مرحلهای از مراتب علم را مثلاً مییابم؛ اما میدانم که خداوند این [حد] را دارا نیست، بالاتر از این [است]. [اگر] توانستم خودم را به آن مسئله بالاتر برسانم، آن مرتبه بالاتر را از علم خدا عالم میشوم؛ ولی باز هم میدانم که خدا بالاتر از [آن است].
خدا بینهایت است. هر چقدر ما جلو برویم، بیان کنیم یا درک کنیم، علمی که بیان میکنید هر چقدر هم بالا باشد، پس نمیتواند خدا [را محدود کند]. هر چقدر هم دسترسی پیدا کنیم به مثلاً علمش یا قدرتش، میبینیم مافوق آن هم هست.
علم خدا یا قدرت [او] از اینکه خداوند را به مرحله [کنه آن] برسیم، ما نمیرسیم. [این] برمیگردد به همان بیان دومی که بیان کردیم [آوردیم]. [اگر بخواهیم] خدا را توصیف کنیم، صفات خدا را بیاوریم، بالاتر از [حد احصاء است].
تفاوت مختصری دارد [با بیان اول]. اولی میگفت ما اطلاعی از [کنه] اوصاف نداریم. این دومی یک اطلاعی از آن [است] خدا یعنی تعدادی را متصف میکنیم [به خدا]، دیگر [اینکه] تعداد زیادی از کمالات هم هست که آن هم برای خدا ثابت است و من نمیخواهم بیان کنم. [نه] از این جهت که کیفیت صفت او را بدانم و بیان کنم [یا] نمیدانم کیفیت چقدر است (یعنی این [بحث کیفیت نیست])؛ ولی الان میخواهیم بگوییم [به] عدد کاری نداریم، به اینکه هر کدام از صفتها بینهایتاند [کاری نداریم]. عدد نعت او هم عاجز هستم [بلکه] اعداد بینهایت است؛ اعداد کمالات. [نمیتوانیم] کامل کنیم که تمام کمالاتش را بیاوریم. وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ اَوْهامُ الْواصِفينَ.
البته این را در روایت داریم که خداوند خلق [کرد] [اسماء را] آیا این تمام میشود؟ [خیر]، به خداوند میشود دوباره آن اسمها را تقسیم کند و همینطور تقسیم [کند]. [اگرچه] محدود بیان شده، [اما] تقسیم ادامه پیدا کند. بنابراین تقسیمی اسمایی درست میشود.
صفاتی وجود دارد [که] ظهور پیدا میکند. [قبلاً] ظهور نداشته، عین هم بودند، عین ذات [بودند]. تا بینهایت. صفت اولی که خداوند برای خودش [ابداع] کرد ابداعی که درست کرد آن صفت [ذاتاً نامتناهی] بود. نهایت [ندارد]؛ هرچه تقسیم کنید باز جای تقسیم دارد، تقدیر دارد.
[پاسخ به سؤال: حاشیههای وجود (خدا و هیولی)]
[سؤال:]
[پاسخ:] شما «حاشیه وجود» دارید بیان میکنید. من الان گوش کردم ولی نفهمیدم منظور چیست. آیا وجود دو تا حاشیه دارد؟
نه، [منظورم] وجود خداوند [بود]. اینطور گفتم؛ گفتند وجود [دو حاشیه] دارد: یکی در شدت ضعف هیولی، یکی در شدت کمال که خداست. ولی آنی که شدتش بینهایت است [خداست]. هیولی قوه بینهایت است؛ یعنی بینهایت صورت میتواند بپذیرد.
[ادامه بحث از بخش قبل: بررسی حواشی وجود (خدا و هیولی)]
حاشیه اینجوری است: وجود خداوند تو آن طرف حاشیه قرار گرفته [که] بینهایت [است]. جواب [این] درست است؛ اگر منظورتان این است، جواب [این است که] مفهوم وجود اطلاق میشود بر این حاشیه و بر آن حاشیه.
این حاشیه بینهایت است به لحاظ قوه. یکی از مصادیقش آن است که مصداق بینهایت است [در فعلیت]، یکی مصداق بینهایت است در قوه؛ و هیچ حاصری [محدودکنندهای] نیست. این مفهوم وجود [است]. این حرفها [را] همین [طور] عرض کردم؛ و الا [اگر] داشته باشیم [که] یک طرفش هیولی گرفته باشد، [یک طرف] خدا باشد، [و] این وجود ممتد بین دو حاشیه محدود میشود [غلط است]؛ [بلکه] خودشان تا بینهایت [هستند].
[چگونگی شناخت اوصاف الهی با وجود شناخت اجمالی]
در اینجا [سؤالی] هست و آن این است که اگر ما خدا را نمیشناسیم [و] ما معتقدیم که خداوند دارای اوصاف نست [متمایز از ذات]، اوصاف را هم یکییکی میآوریم تا جایی که میتوانیم؛ چگونه؟ در اینکه شناخت ما نسبت [به خدا] اجمالی است، شبههای نداریم. [اما] شما که نمیشناسی، این اوصاف از کجا [آمد]؟ چگونه آن بزرگان ما آوردند؟ [این را] یادم باشد در جلسه بعد باید مطرحش کنم.
[سریال کمالات وجود در تمام مراتب هستی]
خداوند وجود دارد؛ وجود [او را] با برهان هم ثابت کردیم. تمام کمالات وجود برای هر وجودی حاصل [است]؛ حتی این موجود ضعیف هم قادر است، ولو به خاطر ضعف وجود و در نتیجه ضعف این اوصاف، [بر] ما [روشن نیست]. این موجود (دیوار، سیمانی [سنگ]) به همان اندازه وجودشان هم عالماند، قادرند، حیات [دارند].
زمین در روز قیامت شهادت [میدهد]، در و دیوار شهادت میدهند که این بنده این کارها را کرد. ﴿وَاسْأَلِ الْقَرْيَةَ﴾[3] بچههای یعقوب متوجه این مسئله نبودند [که اشیاء میفهمند]. اگر میدانی چه اتفاقی افتاده [آیا] صدایی میشنوی؟ به همه جهان [همه جهان] دارای کمالات وجود هستند.
یکی اینکه خدا موجود است، بلکه وجود است. دوم اینکه وجود دارد (به خدا کاری نداریم، وجود تمام کمالات [را] دارد). خب وجود دیگر که از هر جایی وجود هست، تمام لوازم وجود [هست]. معلوم میشود خداوندی که وجود داشت [وجود است]، تمام کمالات وجود [را] دارد. تا اینجا حالا باز ذهن ما شروع میکند فعالیت [کردن]. [وجود مرتبه] نازل دارد، متوسط دارد، شریف دارد، اشرف دارد. [حکایت] شرف کدام [یک برای خداست]؟ چه برهانی اقتضا میکنیم؟ میگوییم آن که علت است، باید بالاتر از همه داشته باشد تا درست کنیم [رابطه را]؛ درست [است]؟
[مرتبه] متوسطش مال خودش هیچ عقلی [نمیپذیرد که خدا متوسط باشد]. اشرف را (یعنی توی خارج) [دارد]. وجود خدا همهشان را دارد؛ تمام کمالات [را].
[مقدمه سوم: بینهایت بودن کمالات خدا]
سوم اینکه: این کمالاتی [که برای] خدا ثابت است، کمالی بینهایت [است]؛ کمالی [محدود نیست].
از اینکه ما برای خداوند کمالی ثابت میکنیم، به این جهت است [که]: [آیا] خدا را کامل شناختیم؟ [آیا] از شناخت اوصاف رسیدیم [به ذات]؟ [خیر].
[برهان] به ما گفت خدا وجود است. [برهان] به ما گفت وجود کمالات دارد. [برهان] به ما گفت باید کمالات در خدا بینهایت باشد. این سه تا مطلب را کنار هم بگذاریم، خودمان [به خودمان] اجازه میدهیم که برای خدا صفات کمالی [قائل شویم]؛ توصیف کنیم، بلکه توصیف کردیم.
حالا از چه مقدار؟ این صفت اجمالاً [است]؛ توصیف [اجمالی است].
اگر [همینطور است] فقط یک مطلب باقی ماند [که] امام فرمودند: كُلَّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ و همچنین « وكمال التوحيد نفي الصفات عنه» این دو مطلب ماند، مطالبی که گفتیم یادآوری بشود.