97/10/06
بسم الله الرحمن الرحیم
رویت و نظر/صحیفه (1) وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عليه السلام) /صحیفه سجادیه
موضوع: صحیفه سجادیه/صحیفه (1) وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ (عليه السلام) /رویت و نظر
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صحیفه سجادیه، خطبه اول، دعای اول:
الَّذى قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ اَبْصارُ النّاظِرينَ،[1]
مفاد جمله این است که: چشم نمیتواند خدا را ببیند؛ این ابزار کسانی که نظر میکنند، نمیرسد به رویت خدا.
بین «نظر» و «رویت» فرق است:
وقتی که ما چشممان را به سمتی هدایت میکنیم، این «نظر کردن» است. ولی وقتی که شیءای را که در آن سمت میبینیم، این «رویت» است.
مثال: کسانی که در شب اول ماه میخواهند بروند ماه را ببینند، اینها نظر میکنند. گاهی موفق به رویت میشوند، گاهی هم موفق نمیشوند. بعد از نظر، اگر آن ماه را پیدا کردند، رویت کردهاند. پس «نظر» یعنی چشم را به سمتی هدایت کردن، و «رویت» یعنی آن مرئی را که انتظار داشتند، ببینند دیدند.
«نظر» مقدمهی «رویت» است که گاهی به حصول رویت منتهی میشود و گاهی هم نمیشود.
اینجا فرموده: « اَبْصارُ النّاظِرينَ » (یعنی کسانی که نظر میکنند) نمیتواند به رویت (خدا) منتهی شود. هر چقدر هم در اطراف آسمان جستجو کنند یا در زمین چشم بدوزند، خدا را مشاهده نمیکنند.
علت چیست که خدا مشاهده نمیشود؟
در مسألهی رویت، مبانی مختلفی وجود دارد. دو مبنا از همه مهمتر مطرحاند ، در هر دو مبنا، شیءای که میخواهد رویت شود، باید در یک سمتی قرار بگیرد، در جهتی واقع شود و آن جهت هم مقابل چشم باشد. تحقق رویت به هر نحوی که تفسیر کنیم – دو تفسیر مهم در رویت هست – این مباحث دخالت چندانی در توضیح دعا ندارد و خیلی واردش نمیشوم.
۱. مبنای طبیعی (علمای طبیعی/فیزیک قدیم):
آنها معتقدند وقتی جسمی مقابل چشم ما قرار میگیرد – دقت کنید جسم یا اعراض جسم – وقتی در مقابل چشم واقع میشود (مثلاً رنگش واقع میشود)، آن جسمی که در مقابل چشم قرار میگیرد، قوای ادراکی ما صورتی را از این جسم به دست میآورند (انتزاع میکنند، به دست میآورند یا انتزاع میکنند، هر عبارتی که میخواهید برایش بیاورید). این صورت، غیر از آن صورتی است که این جسم در خارج دارد. آن صورت خارجی را نمیشود از آن گرفت؛ اگر ازش بگیریم، این جسم منتفی میشود. معدوم میشود خودش هست در خارج. آیا صورتی نظیر آن صورت، قوای ادراک ما میگیرد؟ چگونه میگیرد؟ هیچکس تا حالا نشناخته، حتی علمای امروز. ولی چون تقریباً واضح است که این صورت را ما در چشممان داریم، لذا همه به آن معتقدند. حالا نحوهی اتخاذش را نمیدانند.
وقتی نوری بر این جسم میتابد – تا من بتوانم از آن صورت بگیرم – در تاریکی نمیتوانیم صورتی از آن بگیریم. وقتی آمد در روشنی، این صورت میآید در «جلیدیه» (یه صورت تگرگ است جلید یعنی تگرگ، یعنی رطوبتی که در چشم است. به صورت «رطوبت زجاجیه» – البته اگر به زبان امروز حرف بزنیم، در حد ژل است، آنقدر سفت نیست، حالت ژله دارد). مثل مرات است آیینه است، از این جسم میاد به جشم من، بعد، از چشم من، از طریق آن دو عصب توخالی که پشت تخم چشم است، وارد ملتقای عصبتین میشود. این دو عصب با هم ملاقات میکنند. یک عصب مال چشم راست است، یک عصب سمت چپ است، تصویر وارد جلیدیه میشود، از جلیدیه به این دو عصب وارد میشود، این دو عصب در واقع «عصب» نیستند (اگرچه اسمشان را «عصب» گذاشتهاند، این دنبالهی خود تخم چشم هستند، ادامهی همان است). تمام اعصاب توپرند، این دو تا فقط خالی هستند (مانند لوله باریک). یکی از چشم چپ میآید، میرود به سمت راست مغز. یکی از چشم راست میآید، میرود به سمت چپ مغز. این دو عصب در وسط پیشانی با هم ملاقات میکنند و یک چهارراهی را تشکیل میدهند. چون توخالی هستند، یک چهارراه تشکیل داده میشود. آنجا را میگویند «ملتقی العصبتین» که درست وسط پیشانی است.
حالا به همین نحوی که من عرض کردم – به صورت ضربدری یا به صورت دیگر – اختلاف است ، یک قول این است که به صورت ضربدری از چشم راست میآید به سمت چپ مغز میرود، از چشم چپ میآید به سمت راست (دو تا خط اریب). در وسط پیشانی با هم ملاقات میکنند و آنجا «ملتقی عصبتین» است. بعد بیرون میرود تا وسط پیشانی، به سمت چپ و به وسط رسید برمیگردد به سمت راست، میشود یک «دال» (شبیه حرف دال که نوشته میشود). پشتش دال و قوز دال میشود، وسط پیشانی، دهانه اش می افتد، مقابلش میافتد بین چشم، بالای سر که جلوی مغز است. یک «دال» دیگر هم از این طرف میآید. این دو تا دالها، پشتشان به هم وصل میشود، ان را میگویند ملتقی العصبتین نحوهی خروج این دو جور است، البته امروز اطبای ما میگن اتفاق افتاده هر دو جورش هم هست، به صورت دال و هم به صورت ضربدر، از ملتقی عبیتین صورت وارد میشود. از همان جا شروع میشود به محض ورود این صورتگر در «ملتقی عصبتین» احصا شروع میشود، ملتقی آنجاست اگر ملتقی عیب پیدا کند، علت اینکه ایراد پیدا میکند ولو چشمم سالم است؛ اگر التقات (اتصال) جفت نباشد (روی هم نیفتند) – یک تصویر از راست میآید، یک تصویر از چپ میآید، این دو تا روی هم نمیافتند – انسان دو تا میبیند. اگر جفت نباشد، دو تا تصویری که از دو تا چشم میآید، روی هم منطبق نمیشود. اما اگر انطباق جفت باشد، شروع میکند به دیدن. بعد میرود جلوی مغز می رسند به حس مشترک، در «حس مشترک» تمام میشود؛ دیدن انجام میشود. تا وقتی این جسم در چشم ماست، میبینیمش که صورتی – عکسی – از آن شیء می اید به حلیده از جلیده می اید به ملتقی العصبتین از آنجا می اید به حس مشترک و حس مشترک جلوی مغز است، به محض ورودش در چشم دیده نمیشود، بلکه به محض ورودش در «ملتقی» دیده میشود. و بعداً تا «حس مشترک» میرود و آنجا تمام میشود.
۲. مبنای ریاضیون (اهل مناظر و مرایا):
ریاضیون یعنی کسانی که قسمت «مرایا و مناظر» ریاضی را بحث میکنند. یک بخشی در ریاضی هست: بنام «المرایا و المناظر» که تقریباً استاد این بخش استاد عظیمی و خبیری ابن هیثم بوده که دیگران به کمک حرفهای ایشان کتابها نوشتهاند (البته قبلش هم بوده) ولی دیگر استاد عظیمش ایشان بوده – مثل ابنسینا در فلسفه، مثل محیالدین در عرفان، مثل شیخ انصاری در فقه و ابن هیثم را المرایا – یعنی از اساتید مهم. در آنجا گفته میشود که شعاعی از چشم ما خارج میشود، به مرئی که در جلوی شماست منتهی میشود. بعضی گفته اند به صورت مخروط که رأسش در چشم ماست و قاعدهاش روی مرئی. هر چقدر مرئی بزرگتر باشد، قاعدهی مخروط بزرگتر میشود. هر چقدر مرئی کوچکتر قاعده مخروط کوچک تر میشود. بعضی گفتند: نه، به صورت استوانه است و سریعاً روی مرئی جابجا میشود. و چون سریع انتقال پیدا میکند، ما فکر میکنیم که مرئی را متصل میبینیم. اما به خاطر حرکت سریع اشعه و انتقال از نقطهای به نقطهی دیگر، ما این نقاط را به هم متصل میبینیم و فکر میکنیم سطح واحدی میبینیم.
حالا اختلاف هست که به صورت مخروطی است یا به صورت استوانه. آنان مدعی هستند که ما در چشممان دیگر صورتی نیست. در انتهای آن شعاع مرئی را میبینیم. آن شعاع را امروز همین قول را قبول دارند، منتها شعاع را از چشم خارج نمیکنند، بلکه آن شعاع کی افتد روی جسم و در همان نقطهی انعکاس پیدا میکند.
حالا، قول طبیعی، قول ریاضی، قول امروز، هرچه هست، مشروط به این است که مرئی در مقابل چشم من باشد. اگر مقابل نباشد، امکان دیدنش نیست. مثلاً در اطراف باشد که من چشمم اطراف را نمیبیند، آن پیرامون را نمیبیند. البته گفتم: کالمقابل هم که باشد دیده میشود. کسی که پشت سر من است، مقابل من نیست. ولی روبروی من آینه قرار داده شده، آن پشت سر عکسش در آینه میافتد. این مرئی، کالمقابل است (مقابل نیست، پشت سر است، اما آینه روبروی من است). آن مرئی را کالمقابل حساب میکنیم. لذا در تعریف رویت، رویت این است: چشم آنچه را که مقابل یا کالمقابل اوست، ببیند. این میشود رویت.
حالا خداوند را ملاحظه کنید:
شیء باید در یک جهتی قرار داشته باشد (در بالا، پایین، بالاخره دست راست، دست چپ، پشت سر، یک جا باید قرار داشته باشد) و در ضمن مقابل چشم من یا کالماقبل باشد تا من بتوانم آن را ببینم.
خداوند جسم نیست، جهت ندارد. جهت یعنی جایی که بشود به آن اشاره کرد. اشارهی حسی، اشاره عقلی میشود کرد اشاره عقلی همان توجه عقل ماست، اشاره حسی به خدا نمیشود کرد. خدا در جسم نیست، در جهت قرار نگرفته.
بنابراین، چون رویت مشروط است به اینکه مرئی، جهت باشد و مقابل باشد، و این دو تا شرط در مورد خدا منتفی است، البته شرایط دیگر هم هست که در خداوند منتهی است، برخی 9 تا شمردند برخی یازده تا شمردند (تمام این شروط در جلد ۸ «شرح المواقف»[2] استیفا شده. خوب، آنجا مراجعه بشود. در جلد ۸، در بحث رویت خدا، آیا میشود خدا را دید یا نه؟ این یازده تا شرط میآورد، ثابت میکند که هیچکدام از این شرایط – یا بیشتر این شرایط – در خدا وجود ندارد. خدا قابل رویت نیست، اصلاً قابل رویت نیست. امکان رویتش نیست. آیا رویتش واقع میشود یا نه؟).
عرض کردم: بحث رویت خداوند در این کتاب مراجعه کنید، البته این نویسنده خوب وارد بحث شده، البته ایشان مدعی است که خدا دیده میشود، و این قولهایی که ما داریم عرض میکنیم را رد میکند، که من به بخشی از آنها اشاره خواهم کرد.
پس خداوند قابل رویت نیست، امکان رویت نداریم. نه اینکه رویت واقع میشود یا نمیشود، آن دیگر بحث بعدی است. اگر ما گفتیم امکان رویت نیست دیگر وارد بحث در وقوع نمیشویم، اما اگر قائل به امکان رویت شدیم، بحث بعدی پیش میآید که آیا این امر ممکن واقع میشود یا فقط ممکن است ولی واقع نمیشود؟
دیدگاه شیعه و اهل سنت:
شیعیان معتقدند که خدا رویت نمیشود. امکان رویت نیست، نه در دنیا، نه در آخرت. اگر تبدیل بشود به یک جسمی و در جهتی واقع شود، آن میشود قابل رویت. و در خدا اینگونه نیست، جسم نیست. خدا مجرد است و قابل رویت نیست مگر ظهوراتش، آیاتش، مخلوقات... آنها که قابل رویتاند، اما خود خدا قابل رویت نیست.
اهل سنت:
حنبلیهاکه هستند، اجازهی رویت میدهند در همین دنیا. میگویند رویت واقعی میشود، نه تنها ممکن است بلکه واقع میشود. و مدعی هستند که شبهای جمعه خداوند به صورت پسر زیبارو میآید (ولی روی زمین نمیآید، روی بام انسانها میآید)، نگاه میکند: آیا گناهکاری هست که من ببخشم او را یا نه؟ اگر کسی شب جمعه توبه کند... . خدا میآید شبهای جمعه روی پشتبامها میآید. شکلش را هم تعیین میکنند: پسر خوشگل.
اما بقیه که خدا را جسم نمیدانند (غیر حنبلیها، آنهایی که خدا را جسم نمیدانند)، میگویند خدا امکان رویتش هست، در دنیا و آخرت امکان رویت دارد، ولی در دنیا این امر ممکن واقع نمیشود، در آخرت واقع میشود. پس امکان را در هر دو عالم قائلند، وقوع را فقط در آخرت قائلند (در دنیا قائل نیستند).
بعضی از اهل سنت که با فلسفه هم آشنایی دارند، مثل فخر رازی، هم از طرفی مدعی است که امکان رویت هست، هم از طرفی در رویت، مقابله با چشم بودن را – به خاطر فیلسوف بودن – شرط میداند. این چگونه میتواند جمع کند بین این دو قول که هم خدا جسم نیست و مقابل چشم قرار نمیگیرد، هم امکانش هست؟ ایشان یک توضیحی داده که خیلی از اهل سنت هم همین توضیح را قبول کردهاند. میگوید: خداوند به «حاصل رویت» دیده میشود. یعنی بعد از اینکه ما چشممان را به اطراف میدوزیم، (مرئی) مقابل خودمان هست، میبینیم. آن دیدن که آخرین مرحله است، مقابل ما قرار میگیرد این رویت است، چشم این طرف آن طرف کردن و بعد به سمت مقابل توجه کردن، اینها را میگویند که انجام نمیشود. چرا؟ جسمی را جستجو میکنید، روشنی، آن نور، آن جسم مقابل چشم شما قرار میگیرد و شما رویتش میکنید. مقدمات رویت اتفاق میافتد تا به رویت منتهی بشود. در مورد خداوند، همان حالتی که نظر به آن حالت منتهی میشود، آن اتفاق میافتد، ولی دیگر مقدمات اتفاق میک افتد، ما خدا را با چشم میبینیم، منتها به حاصل رویت، بدون اینکه مقدمات طی کنیم. و لذا لزومی ندارد که خدا در مقابل چشم باشد.
حالا من «حاصل رویت» را نمیتوانم توضیح دهم، خودتان الان متوجه میشوید. ولی برای توضیح به یک مطلب دیگر توجه میکنم که آن قیاس رویت نیست، ولی میشود حاصل رویت را از طریق آن فهمید. شما مثلاً یک چهره را دیدید چند روز پیش، الان از پیش شما رفته. دو مرتبه در قوای ادراکی، آن صورت را احضار میکنید. الان رویتی اتفاق نمیافتد، ولی حاصل رویت در ذهن شما هست. در «تخیل» میگویند: دو مرتبه شما آن چهرهای که قبلاً دیدید را در خیالتان احضار میکنید و در این تخیلش میکنید (یعنی با حس باطن). الان نمیبینید، ولی حس باطن داریم، میبینید. «تخیل» – حالا یک نفر ممکن است یکی اسمش را بگذارد دیدن، منتها دیدن با حس باطن، آنچه که بعد از غیبت چهره از چشم شما حاصل میشود، میتواند راحت حاصل رویت به شما بفهماند، حاصل رویت وقتی که نظر منتهی شد حاصل میشود (حاصل رویت). و تا وقتی هم که شیء جلو چشم شماست، این حاصل رویت را دارید. آن تخیل غیر از رویت است، یعنی شما دیگر لازم نیست چیزی را مقابل خودتان قرار دهید، لازم نیست نوری بیفتد، لازم نیست چشمتان را به سمت او بکشید، ولی در عین حال دارید آن شیء را رویت میکنید. یک همچین وضعی در انتهای رویت اتفاق میافتد. در انتهای نظر، گفتند دیدن خدا به آن صورت اتفاق می افتد، مقدمات ندارد، احتیاج به اینکه مقابل چشمم باشد ندارد. مقابل چشم من بودن، مقدمات رویت است نه، حاصل رویت. حاصل رویت وقتی انجام شد، دیگر احتیاج به این مقدمات نیست. اگرچه این بقای مقدمات لازمه... شیء جلو چشم من، اگر ببرم کنار (مقابله را به هم بزنم)، دیگر رویت باطل میشود. اما ما خدا را به آن حاصل رویت میبینیم. مقدمات در موردش لازم نیست، ولی میبینیم، با چشم میبینیم.
پس، اهل سنت آنهایی که خدا را جسم نمیدانند، آنها قائلند به اینکه خدا با چشم ممکن است (در دنیا ممکن است رویت بشود ولی رویت نمیشود). در آخرت ممکن است رویت شود و رویت هم میشود.
اعتقاد شیعه این است که خدا رویت میشود، منتها با چشم دل.
اهل سنت میگویند: با چشم سر امکان رویتش هست و در قیامت هم با چشم سر دیده میشود.
ولی این شیعه میگوید: با چشم دل خدا دیده میشود. مثال: آن اعمی (نابینا) ابابصیر که آمد پیش امام، به امام گفت: آیا ما در قیامت خدا را میبینیم؟ امام فرمود: مگر الان نمیبینی؟! استفهام استفهام انکار است، آن اعمی (نابینا) گفت: چطور دارم میبینم؟ امام فرمود: همان توجه قلبی، دیدن خداست. با دیدن قلبی، با دیدن عقلی، نه با دیدن چشم.[3]
حضرت علی فرمود: من خدایی که نبینم عبادت نمیکنم.[4]
پرسش: دیدن ...
توسع در معنای رویت:
پاسخ: دیدن به معنای وسیع، شامل رویت قلبی هم میشود. حالا یا رویت قلبی را شما حقیقت میدانید، یا رویت قلبی را اگر مجاز باشد، اصطلاحاً میگویند «توسع»؛ یعنی شما حقیقت را وسعت میدهید تا شامل معنای مجازی هم بشود. در رویت، شما در کلمهی «رویت» که حقیقتاً برای آن معنی خاصی که عرض کردم وضع شده، شما در آن توسع میدهید، به طوری که این دامنه، معنای مجازی را هم شامل بشود. معنایش این است، ولی توسع میتواند این معنا را هم افاده کند. آن ولایت که توسعه پیدا کرده، شامل رویت قلب هم بشود. در حالی که اولاً «بصر» بود، حالا رویت بصر برای قلب هم داخل شد.
پس، ما میتوانیم خداوند را ببینیم، هم در دنیا هم در آخرت، منتها با دید قلب، نه با دید چشم. همان که گفتم، توجه قلبی. آن توجه قلبی باعث میشود خدا دیده بشود. و ما وقتی که خدا را با توجه قلبی میبینیم، هیچ صورتی از او نمیگیریم که او را در این صورت محدود کنیم. نه شکل خدا پیش ما معلوم میشود، نه اندازهاش... . خود خدا را بدون اینکه این عوارض را در او بیابیم، میبینیمش. برخلاف رویت (چشم) که رنگ و شکل و اندازه را همه را تشخیص میدهیم. البته این را من تسامح گفتم. اندازه، شکل اینها با استدلال فهمیده میشود، با چشم دیده نمیشود. شما وقتی که جسمی است، اندازهاش دیدنی نیست، رنگش را میبینید، آنجا که رنگ تمام میشود، قوهی ادراکی به نام «فهم» به شما میگوید جسم اینجا تمام شد، که آن وقت این رنگها که هستند، اینها را ترکیب میکند، میگوید اندازهی جسم این است. دیگر از این به بعدش جسم نیست. اندازهاش دیگر آنجاها نیست. شما با استدلال اندازه را متوجه میشوید، نه با دیدن. همچنین حرکت را، حرکت شما با دیدن نمیتوانید ببینید. شیئی دارد حرکت میکند، فقط شما رنگش را میبینید. از انتقال رنگ، قوهی فاهمه استدلال میکند: می گیود حرکت میکند، مگر میشود دارد حرکت میکند، رنگش انتقال پیدا نمیشود؟! چشم فقط دو چیز را میبیند: یکی رنگ را یکی هم نورا، غیر از این دو تا نمیبیند. حالا، تازه بعضیها در مورد نور هم حرف دارند، میگویند نور را هم نمیبیند، فقط لون میبیند، بقیه هرچه گفتن دیدن این از باب تسامح است.
نتیجهگیری: قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ اَبْصارُ النّاظِرينَ بنابراین، کلام امام (ع) مطلق گذاشته، اختصاص نداده به عالم خاصی. نفرمودند که واقع نمیشود، اصلاً میخواهیم بفهمیم ممکن نیست. توانایی این کار را ندارد. ممکن است، تو واقع نمیشود؟ موانع وجود دارد؟ که اصلاً ممکن هم نیست. نظر شیعه این است که از اول امکانش را انکار میکند. بنابراین، نوبت به وقوع نمیرسد.
اما اهل سنت بخصوص اشاعره اصرار دارند بر اینکه رویت در دنیا ممکن و در آخرت واقع میشود.
منظر شیعه در آخرت:
ما شیعیان معتقدیم که در آخرت خدا با ما حرف میزند، مکافهة، یعنی رو در رو، اینجور واضح با ما حرف میزند. به کافر خطاب میکند که این کارها را کردی؟ طرف میگوید: نه، خدا به آن ملائکه که کاتب بودند، میفرماید شما شهادت دهید، انها شهادت میدهند، کافر بر میگردد میگوید: دروغ میگویند ، کارگزار تو هستند طرفداری تو هستند، خدا دستور میدهد دهانش بسته. تمام دست و پا شهادت میدهند، دستور میدهند دهانش باز میشود. اول حرفی که میزند، به اعضایش اعتراض میکند (نه شهادت، عذرخواهی از خدا نمیکند) ﴿قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ [5] فَلا تَفْضَحْنِی يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى رُؤُوسِ الأَشْهادِ.[6] کفار را و مجرمین را عَلى رُؤُوسِ الأَشْهادِ محاکمه میکنند، یعنی در حضور همه، همه متوجه میشوند این کافر الان دارد جواب میدهد. حرفهای خدا را دیگران میفهمند، جواب این را هم میشنوند. یعنی همهچیز واضح است. پشت نمیبرد از او سوال، جواب کند، مومن هم عَلى رُؤُوسِ الأَشْهادِ است، مردم همه حاضرند، ولی هیچکس نمیشنود؟ فقط مومن و خدا آنجا عیب مومن را آشکار نمیکند. بعد خدا میفرماید: این کارها را کردی مومن میگوید بله بعد خدا میفرماید برو، بخشیدمت. این بین خدا و کفار، بین خدا و مومن، بین خدا و مجرم اتفاق میافتد. گفتگو، همهاش مکافهة است.
(در مقابل) تمام این اتفاقات میافتد در حالی که رویتی حاصل نمیشود، این نظر شیعه است
اهل سنت میگویند همه این اتفاقات می افتد و خدا را میبینیم، بعد روایتی نقل میکند میگویند که جهنم هی میگوید: ﴿هَلْ مِنْ مَزِيدٍ﴾[7] تا خدا میآید، پیراهنش را بالا میزند، پایش را میکند جهنم میگوید: وَتقول قطّ قطّ ، قطعه لذتش آورده،[8] یعنی بس است، دیگر هیچی نمیگوید. این روایت را شیعه هم نقل میکند، اما توجیه میکند، باید توجیه کرد، بالاخره خدا جسم نیست. ﴿الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى﴾[9] . پس، معتقدند که خدا در قیامت دیده میشود، آن هم اینطوری. ما معتقدیم با چشم دل دیده میشود در دنیا. در دعای امام حسین در روز عرفه هم هست: «کور باد آن چشمی که تو را نبیند». عَمِيَت عَينٌ لا تَراكَ[10]
استدلالهای دیگر:
خوب، استدلالهای فراوانی اشاعره دارند. اشاعره میگویند: در قرآن آمده، بعد از اینکه حضرت موسی از خدا تقاضای رویت کرد، خدا فرمود: «مرا نمیبینی»، ﴿ لَن تَرَانِي ﴾ [11] (مرا هرگز نخواهی دید). ولی من توجه میکنم به کوه، تجلی میکنم بر کوه.﴿فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي﴾ اگر کوه در مکان خود ایستاد مرا میبینی، اشاعره میگوید که خداوند رویت خودش را معلق کرده بر استقرار کوه و استقرار کوه ممکن است. نه تنها استقرار ممکن است، بلکه واقع شده. به خدا رویت خودش را معلق کرده در استقرار آن کوه.
شیعه جواب میدهد: استقرار کوه بعد از تجلی ممکن نیست. بله، کوه همینطور استقرار دارد، نه تنها ممکن است بلکه واقعاً هست. اما کوهی که خدا بر آن تجلی میکند، محال است استقرار داشته باشد. خدا میگوید: به این کوه توجه کن، اگر این کوه مستقر بشود مرا میبنی.
بعد از تجلی از بین میرود. همه مثل یک زمین صاف شد. استقرار پیدا نکرد. معلق شد به محال
دیدگاه فلاسفه:
فلاسفه معتقدند خدا را نمیشود دید. علتش هم این است که خدا جسم نیست، مقابل چشم قرار نمیگیرد، در جهت واقع نمیشود.
نقد یک استدلال مخالفان فلسفه:
غزالی که مخالف فلاسفه و فلسفهاند و جزو اشاعره هم هست و معتقد است که خدا دیده میشود، از این استدالال را باید جواب بدهد. میگوید که: شما یک قیاس تشکیل میدهید که دو مقدمه دارد. یک مقدمه را ما قبول داریم، مقدمه دوم را قبول نداریم و نتیجه شما درست نیست، به کسانی که رویت خدا را اجازه نمیدهند: قیاس شما این است که خداوند در جهت نیست، جسم نیست، و در جهتی واقع نمیشود. این را قبول داریم. خداوند در جهت نیست، جسم نیست، در جهت واقع نمیشود. و هر چیزی که جسم نیست و در جهت واقع نمیشود، رویت نمیشود (این هم کبری). نتیجه این است که پس خدا دیده نمیشود. یعنی فقط چیزهایی دیده میشوند که در جهت واقعاند و جسمند. این را از کجا آوردید؟ تجربه کردید. از تجربه فهمیدید که شیء باید در جهت واقع بشود تا دیده بشود. آن دیدن خدایی که تجربه نکردید، وقتی تجربه نکردید، آنجا نمیتوانید بگویید باید در جهت واقع بشود. شما ممکن است در جهان یک چیزی باشد که در جهت واقع نشود، دیده بشود. آیا صرفاً به این جهت که بقیه اشیای جهان باید در جهت واقع بشوند تا دیده بشوند، آیا به صرف این میتوانید استدلال کنید که خدا... ؟ شما موجوداتی که پیش شما شاهدند و حاضرند، تجربه کردید. خدا که حاضر نیست، غایب است. خدا که شاهد نیست، غایب است. آیا میتوانید از حکمی که بر شاهد پیاده کردید، حکم غایب را بگیرید؟ این تمثیل منطقی است، قیاس فقهی است. دلیلیت ندارد. شما میخواهید از اینکه یک جزئی (موجودات مادی) بدون محاذات و بدون مقابله رویت نشده، بگویید جزئی دیگر هم (که خداست).بدون محاذات دیده نمیشود این اعتباری ندارد. حکمی را از جزئی به جزئی دیگر سرایت این میشود تمثیل استدلال کردیم، به جز این کار نداریم.
دلیل من این است:موجودهای مادی، همانطور که وجودشان در ماده است، کارشان هم با ماده است. چرا؟ چون کار، فرع وجود است. من تا موجود نباشم، کار انجام نمیدهم. اول باید موجود بشوم، بعداً کار انجام بدهم. اگر وجود من وابسته به ماده است، کار من که تابع وجود من است، آن هم وابسته به ماده است. چشم من مادی است، فاصلهی من مادی است، چشم من مادی است، وجودش در ماده است، بنابراین کارش باید با ماده انجام بشود. (این یک مقدمه: چشم من باید با ماده کار انجام دهد).
و ماده اگر بخواهد... این مقدمه اول تمام شد. مقدمه دوم شروع میکنم: ماده اگر بخواهد در یک موجود تاثیر بگذارد، باید یک ارتباطی با آن موجود برقرار کند. مثلاً شما بدنتون جسم است، میخواهد اثر بگذارد روی این جسم دیگر، روی این سنگ، روی این میز، روی این صندلی، حرکت بدهد، باید یک ارتباطی با این صندلی پیدا کنید نشستید، اراده کنید، حرکت کند حرکت نمیکند، بلکه باید تماس با آن پیدا کنید، فشارش بدهید. تا حرکت کند، پس ماده اگر بخواهد کار انجام بدهد، باید یک رابطهای با آن (موضوع اثر) داشته باشد. این کار را قبول میکند به وجود بیاورد. پس چشم من باید با خدا رابطه درست کند. اگر خدا جسم داشت، میتوانست رابطه برقرار کند. خدا جسم ندارد. چشم من با خدا رابطه برقرار نمیکند. وقتی رابطه برقرار نکرد، نمیتواند اثر بگذارد
یک قانون کلی است: شیء مادی اگر بخواهد اثر بگذارد، باید در آن متأثر، متأثرش یک ربطی داشته باشد. چشم مادی من با خدایی که مجرد است، ربطی ندارد. (عرض کردم، اختصاص به مادی ندارد، در مجرد هم هست: اگر اگر نتوانستم رابطهای با مجرد برقرار کنم نمیتوانم فعلی با او انجام بدهم ). چون ما نمیتوانیم با خداوندرابطه برقرار کنیم چشممان نمیتواند رابطه برقرار کند، نمیتواند... . اینطور نیست که من از حکم یک جزئی به حکم جزئی دیگر (که خداوند است) پی برده باشم. من استدلال کردم، استدلال کلی، استدلال عقلی. فهمیدم که چشم من که امر مادی است، بر غیر مادی نمیتواند اثر بگذارد. این قانون کلیه است. و خدا را غیر مادی یافتم، و نتیجه گرفتم که چشم من در او اثر نمیگذارد. احتیاج به استدلال کردن به تمثیل نبود.
من گمان میکنم همین مقدار برای رویت کافی باشد.
فکر کنم دیگر در قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ اَبْصارُ النّاظِرينَ بحثی نمانده است.