« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/11/12

بسم الله الرحمن الرحیم

تحلیلِ حیاتِ اخروی و نطقِ اشیاء بر مبنای اتحادِ نفسِ کلی با جسمِ کل/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تحلیلِ حیاتِ اخروی و نطقِ اشیاء بر مبنای اتحادِ نفسِ کلی با جسمِ کل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

رساله سبیل‌ الرشاد فی اثبات المعاد صفحه ۱۳۳، سطر ۱۴. «و كل حيوان فى النشاة الآخرة حيوان انسانى لكونه متصلا بالنفس الانسانية كالجلود»[1] .

بحثمان منتهی شد به این آیه قرآن که ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[2] . بعد از این که انسان‌ها، بعضی‌هایشان، گناهانشان را در مقابل خدا انکار می‌کنند، خدا اعضای آن‌ها را به نطق درمی‌آورد. بعد که اعضا شهادت می‌دهند، زبانشان را که بسته بود باز می‌کند. زبان به اعضا می‌گوید چرا بر علیه ما شهادت دادید؟ اعضا می‌گویند: ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾.

خب ما حالا می‌خواهیم این آیه را معنا کنیم که ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ یعنی چه؟ ﴿أَنطَقَنَا﴾ معنا شد، دو احتمال دادیم. یکی احتمال این است که خدا اعضا را به نطق درمی‌آورد به این معنا که با صدا که شنیده می‌شود به لسان قال، این‌ها می‌گویند که ما این کارها را کردیم.

دومی این بود، توجیه دوم این بود که اعضا را به صورتی درمی‌آورد که مطابق آن اعمالی است که انجام داده‌اند؛ هر کس آن اعضا را ببیند می‌فهمد که این اعضا چه کرده‌اند. صدایی از آن‌ها شنیده نمی‌شود، اما خود اعضا با آن هیاتی که دارند شهادت می‌دهند اما به لسان حال. شهادت می‌دهند که این اعمال را ما انجام دادیم. این توضیح ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ﴾ بود که دو تا احتمال در موردش دادیم.

بررسی مفهوم نطق انسانی و نطق عام در تمامی موجودات

حالا ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ یعنی چه؟ خدا همه چیز را به نطق درآورده است. خب ما الان نگاه می‌کنیم همه چیز به نطق درنیامده است، این معنایش چیست؟ ابتدا باید بگوییم دو تا احتمال در این مسئله داریم که این دو تا احتمال را من دیروز عرض نکردم. احتمال اول این است که مراد از این نطق، نطق انسانی باشد.

احتمال دوم مراد از نطق اعم باشد، حتی صدای کبوتر هم گفته می‌شود نطق کبوتر. بالاخره این کبوترها با هم حرف می‌زنند، صدا که می‌کنند با هم حرف می‌زنند، ما نمی‌فهمیم چه می‌گویند، آن هم نطق اسمش را می‌گذاریم. پس با دو تا احتمال شروع می‌کنیم. در یک احتمال می‌گوییم مراد از نطق، نطق انسانی است، در یک احتمال هم می‌گوییم مراد از نطق، نطق عام است. حالا طبق نطق انسانی این آیه را می‌خواهیم معنا کنیم. خداوند همه اشیاء را به نطق انسانی ناطق کرده است.

این چطوری توجیه می‌شود؟ توجیه اول را دیروز خواندیم. توجیه اول این است که همه اشیائی را که قابلیت نطق دارند به نطق انسانی ناطق کرد. اشیائی که قابلیت نطق دارند گفتیم انس است و جن است و ملک. این سه تا شیء را که قابلیت نطق دارند خداوند به نطق آورد. خب این توجیه خوبی است که در ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ تصرف کردیم. یعنی ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ را «قابل للنطق» گرفتیم. در ﴿أَنطَقَ﴾ تصرف نکردیم، ﴿أَنطَقَ﴾ یعنی به نطق انسانی درآورد یعنی تصرف نکردیم اما در ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ تصرف کردیم، گفتیم مراد از ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾، «کل شیء قابل للنطق» است.

این توجیه اول بود که دیروز خواندیم. توجیه دوم این بود که مراد از ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾، «انطق فی الآخرة کل شیء» است، نه «فی الدنیا». در دنیا آن اشیائی که قابل نطقند به نطق درآورد ولی در آخرت همه را به نطق درمی‌آورد. چرا؟ چون در آخرت همه می‌شوند حیوان. چون آخرت دارِ حیوان است، ﴿لَهِيَ الْحَيَوَانُ﴾[3] ، ﴿إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ﴾.

ویژگی‌های حیات در دار آخرت و حیوانیت اشیاء

نه که خود دار آخرت حیوان است، هر چه که در دار آخرت هست حیوان است. چون دار آخرت را چه تشکیل می دهد؟ همان موجودات دار آخرت. همان‌طور که دار دنیا را موجودات دنیا تشکیل می‌دهند. چیزی به نام دار که اطرافش دیوار کشیده باشند اسمش را دنیا بگذارند که ما نداریم، همه موجودات جهان نگاه کنید جمعشان می‌شود دنیا. در آخرت هم همین‌طور، موجودات آخرت را جمع بکنید می‌شود آخرت. آن وقت «دار حیوان» است یعنی همه موجودات آنجا زنده‌اند، حتی سنگش هم زنده است. آتشش هم زنده است. آتش می‌آید دامن آن معاند اله را می‌گیرد، یعنی می‌فهمد که این معاند خداست و او را اخذ می‌کند و می‌داند که به کجا برود، یعنی شعور دارد. معلوم می‌شود حیات دارد. سنگ، آتش، همه چیز آنجا حیات دارد.

خب، تا اینجا روشن شد؟ پس آنجا هر چه هست حیوان است، دقت کنید چه تعبیر می‌کنم، هر چه هست آنجا حیوان است، یعنی سنگ هم حیوان است. عبارت دارد «كل حيوان فى النشاة الآخرة»[4] . «کل حیوان» را من دیروز معنا کردم یعنی یا مرتبه نازله نفس ما که حیوان است یا همین حیوان‌هایی که در دنیا حیوان بودند ولی الان می‌خواهم طور دیگر معنا کنم. معنای دیروز ناقص بود. «کل حیوان» یعنی کل موجودِ در آخرت چون همه حیوان شده‌اند.

نه که آخرت دار حیوان است، همه دیگر حیوان شدند. «کل حیوان» نه یعنی مرتبه نازله نفس انسان و نه یعنی همین حیواناتی که در دنیا حیوان بودند اینجا هم آمده‌اند حیوانند، مثل مثلاً فرض کنید که ماهی و پرنده و چرنده و درنده. بلکه همه چیزهایی که در دار آخرت آمده‌اند حیوانند، حتی سنگ، حتی نبات، همه این‌ها حیوانند. پس «کل حیوان» که در اینجا گفته می‌شود معنای عام دارد، یعنی حیوان آخرتی. خودشان می‌گویند همه حیوان‌ها در دار آخرت می‌شوند حیوان انسانی.

چرا می‌گوید حیوان انسانی؟ چرا حیوانات را می‌خواهد به انسان نزدیک کند؟ چون توجه کنید این نکته مهم است، چون می‌خواهد نطق انسانی به آن‌ها بدهد، الان بحث در این است که نطق انسانی به آن‌ها بدهیم، نطق را معنای عام نگرفتیم، بعداً نطق را معنای عام می‌گیریم، الان نطق به معنای خودش است یعنی نطق انسانی است. الان می‌خواهد در آخرت به همه اشیاء نطق انسانی بدهد، پس همه اشیاء را باید نزدیک انسان بکند تا بتواند به آن‌ها نطق انسانی بدهد. سعی می‌کند حیوان را به انسان متصل کند. برای اتصال دو قسم اتصال را درست می‌کند.

اتصال حیوانات به نفس انسانی و تبیین نطق آن‌ها

یکی این که این حیوانات به نفس انسانی اتصال دارند همان‌طور که پوست به بدن اتصال دارد، که ای را دیروز اشاره کردیم. یکی هم به نفس انسانی اتصال دارند «اتصالا قريبا». نفس انسانی را کلی فرض می‌کند. موجودات آنجا به کلی نزدیک می‌شوند نه بر کلیِ پوست می‌شوند، کلی که پوست ندارد. این به کلی نزدیک می‌شوند، اتصال قریب پیدا می‌کنند، یعنی به نفس کلی انسانی.

این که به نفس انسانی متصل می‌شوند «کالجلود» این توضیحش را من دیروز گفتم. مثل پوسته‌ای بر نفس ما. نه حالا واقعاً به این صورتند. یعنی انسانی که ملاحظه می‌کنی به منزله مغز است و این موجودات به منزله پوستند. خب آن وقت فاصله‌شان خیلی با هم زیاد نیست. یعنی این‌طور نیست که از هم متباین باشند، بلکه به منزله مغز و پوستند. البته فاصله بین مغز و پوست هست اما این‌طور نیست که از هم متباین باشند. بنابراین اگر برای این مغز نطق انسانی است، برای آن پوسته‌ها هم نطق انسانی می‌تواند باشد. چون اتصال دارند به این ناطقی که نفس انسانی است.

در فرض دوم ایشان این حیوانات را متصل می‌کند با نفس کلی انسانی، نفس کلی انسانی همان نفسی است که مدبر نفوس انسانی است و قبلاً داشتیم که اگر نفس ما از بدن ما مفارقت کرد به آن نفس کلی می‌پیوندد و با کمک آن نفس کلی و آلیت خود همین نفس جزئی، بدن ما بعد از مرگ سیر تکاملی‌اش را ادامه می‌دهد، این‌ها مطالبی بود که قبلاً گفته بودیم. حالا دوباره همان نفس کلی را مطرح می‌کند.

می‌گوید اشیاء آخرتی که همه حیوانند به این نفس کلی مرتبط می‌شوند منتها نه مانند پوست. بر نفس ما که نفس جزئی است مانند پوستند، ولی با آن نفس کلی مانند پوست نیستند چون فاصله‌شان زیاد است. می‌گوید با آن‌ها اتصال قریب دارند، نه اتصال چسبنده، اتصال قریب. در اتصال حیوانات به نفس کلی دو تا احتمال می‌دهد. یکی این که نفس انسانی را به حسب ذاتش کلی می‌گیرد، همین نفس انسانی که ماها داریم. همین را می‌گوید به حسب ذات کلی است، به حسب تعلق به بدن شخصی می‌شوند. به حسب ذات کلی است.

کلیت نفس انسانی و اتصال موجودات به آن در آخرت

پس آن حیوانات به همین نفس ما متصل می‌شوند. نفسی که به حسب ذاتش کلی است و به حسب تعلق به بدنش شخصی است. می‌گوید در مرتبه نزول هم این‌چنین است. ما نفسمان در وقتی که نازل می‌شود و هنوز به بدن تعلق نگرفته کلیت دارد. بعد که می‌آید به بدن تعلق می‌گیرد بر اثر این که بدن شخصی است آن هم شخصی می‌شود. بعد احتمال دیگر هم می‌دهد. می‌گوید نفس ما بعد از مفارقت از بدن متصل می‌شود به آن نفس کلی و با همین اتصال خودش کلیت پیدا می‌کند.

با همین اتصال کلیت پیدا می‌کند. پس کلیت نفس ما یا به این است که به لحاظ ذات ملاحظه شود بدون تعلق به بدن چنان که در وقت نزول این‌چنین است کلیت دارد چون ذاتش مستقل است هنوز به بدن تعلق نگرفته. یکی دیگر این که نفس ما کلی باشد به خاطر این که بعد از مفارقت با آن نفس کلی مرتبط شده است. پس نفس کلی انسانی در آنجا مطرح است. حالا یا کلیتش به خاطر این است که ذاتش را نگاه می‌کنیم به آن بدنی که به آن تعلق دارد توجه نمی‌کنیم. در آخرت با بدن آمده شخصی شده اما ما به حسب ذات این نفس را نگاه می‌کنیم تعلقش به بدن را نگاه نمی‌کنیم یا به این صورت است یا می‌گوییم نه این نفس چون مرتبط شد با آن نفس کلی بر اثر ارتباط با آن نفس کلی کلیت پیدا کرد.

الان نفس انسانی شده یک کلی. نفس انسانی شده یک کلی یعنی همه این نفوس ما می‌شود کلی. آن وقت حیوانات به این نفس ما متصل می‌شوند، به این نفس ما که کلی است حالا یا به حسب ذاتش کلی است یا بر اثر تعلق با آن نفس کلی، کلی شده است. روشن است چه عرض کردم؟ این دو تا احتمال را ایشان می‌دهد. آن وقت حیوانات چون با نفس ما متحد می‌شوند، کأنه حالت نفس ما را پیدا می‌کنند و نطق انسانی برایشان پیدا می‌شود. پس این که در آخرت خداوند ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[5] را به نطق انسانی، داریم این‌طوری معنا می‌کنیم دیگر، ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ به نطق انسانی به خاطر این که ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ را حیوان می‌کند بعد این ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ را که حیوان شده به انسان نزدیک می‌کند، وقتی به انسان نزدیک شد حکم انسان را پیدا می‌کند و نطق انسانی می‌کند.

این توضیح ایشان است که من دیروز کامل نخواندم، یک بخشیش را گفتم، آن بخش را هم امروز تکمیل کردم. صفحه ۱۳۳ هستیم، سطر چهاردهم. «و كل حيوان فى النشاة الآخرة حيوان انسانى»[6] . این دارد حیوان را انسانی می‌کند تا نطق انسانی به آن نسبت بدهد. «حیوان انسانی»، چرا حیوان انسانی است؟ «لكونه متصلا بالنفس الانسانية كالجلود». مثل پوست که به شیئی متصل می‌شود این حیوانات هم به نفس انسانی متصلند. متصل به نفس انسانی است، نمی‌گوید نفس کلی انسانی، می‌گوید نفس انسانی همین نفسی که ما داریم که آن‌ها به منزله پوستند ما به منزله مغزیم.

تبیین نفس کلی الهی و سریان آن در مراتب عالم

بعد می‌گوید «او بالنفس الانسانية الكلية». یا این حیوان در نشئه آخرت متصل نمی‌شود به نفس انسانی ما، بلکه به نفس انسانی کلی. حالا نفس انسانی کلی چیست؟ همین نفس ماست. کلیتش از کجا می‌آید؟ می‌گوید کلیتش یا به حسب ذاتش است یا به خاطر این است که این نفس جزئی ما اتصال پیدا کرده به آن نفس کلی و کلیت را از آن گرفته است. «او بالنفس الانسانية الكلية» «بحسب ذاتها» قید «الكلية» است. کلیت نفس انسانی به چیست؟ «بحسب ذاتها»، نه به حسب تعلق به بدن. به حسب تعلق به بدن از کلیت می‌افتد شخص می‌شود. اما بدون تعلق به بدن می‌شود کلی. «کما فی النزول» یعنی آن وقتی که این نفس ما داشت نزول می‌کرد که بیاید به بدن تعلق بگیرد. قبل از تعلق به بدن یعنی در همان وقتی که داشت قوس نزول را طی می‌کرد کلی بود. بعد که آمد به این بدن تعلق گرفت شخص شد.

پس کلیت این نفس انسانی به حسب ذاتش هست، درست است در آخرت همراه بدن آمده و به خاطر همراهی با بدن کلیت ندارد ولی در همان‌جا که همراه بدن است به حسب ذاتش کلیت دارد چنان که در مقام نزول یعنی قبل از تعلق به بدن کلیت داشت. این کلیت نفس است در آخرت. نفسی که همراه بدن است کلیت دارد منتها کلیتش به لحاظ ذاتش است. بعد می‌گوید «او بعد انقباضها» یعنی نفسی که کلی شده بعد انقباضش «الى تلك النفس الانسانية الكلية». «تلك النفس الانسانية الكلية» نفسی است که کلی است و هیچ وقت به بدن‌های ما تعلق نمی‌گیرد، اگر هم بدنی دارد بدن مناسب خودش را دارد. همان نفس کلی که بعد از مرگ هر کدام از نفوس ما به سمت او می‌رود و با او متحد می‌شود یا آلتی برای او می‌شود تا او به توسط این آلت در بدن تصرفات استکمالی کند.

«او بعد انقباضها» یا نفس انسانی که کلی است کلیتش بعد انقباضش «الى تلك النفس الانسانية الكلية» است. «اتصالا قريبا» مربوط به آن «لکونه متصلاً» است. «لكونه متصلا بالنفس الانسانية اتصالا قريبا». من این ‌طور معنا کردم، آن «متصلا بالنفس الانسانية كالجلود» را جدا کردم، «متصلا بالنفس الانسانية الكلية اتصالا قريبا» را جدا کردم. می‌توانید «اتصالا قريبا» را مربوط به هر دو کنید. منتها لفظ «جلود» که آورد نشان داد که اتصال، اتصال قریب نیست، بلکه چسبندگی است. اما شما می‌توانید «اتصالا قريبا» را مفعول مطلق نوعی قرار بدهید برای «متصلاً» و دیگر آن‌جایی هم که «کالجلود» باشد اتصال قریب را بیاورید، آن‌جایی که اتصال حیوان به نفس انسانیه باشد باز هم اتصال قریب را بیاورید، در همه جا اتصال، اتصال قریب است.

دانش پژوه: «بعد انقباضها» یعنی بعد مرگ ؟

استاد: بله، بعد انقباض یعنی بعد مرگ یعنی بعد از این که نفسِ ما منقبض می‌شود از بدن گرفته می‌شود منقبض می‌شود و با آن نفس کلی مرتبط می‌شود. البته در دنیا مرتبط است، در آنجا ارتباطش قوی‌تر می‌شود.

دانش پژوه: «انقباضها» به چه برمی گردد؟

استاد: انقباض نفس انسانی

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: همین نفس انسانی که همراه بدن است، همراه بدن بود منقبض می‌شود «الی تلک النفس الانسانیة» که کلی است. آن وقت وقتی منقبض به آنجا شد کأنّه حل می‌شود در همان کلی، آن وقت می‌شود نفس کلی. نفس ما می‌شود نفس کلیه به خاطر ارتباطی که با آن نفس کلی دارد.

اتحاد عالم غیب و شهادت و سریان نفس در انسان کبیر

در اول گفت نفس ما کلی است به لحاظ خودش اگرچه به لحاظ تعلق به بدن جزئی است و شخصی است، اما به لحاظ ذاتش کلی است. در دوم نگفت به لحاظ ذاتش کلی است، گفت به خاطر ارتباط با آن نفس کلی، کلی است. علی‌ ای‌ حال نفس ما می‌شود کلی به هر کدام از این دو لحاظ، لحاظش کنید، وقتی کلی شد «کل حیوان فی النشأة الآخرة» اتصالی با این نفس کلی پیدا می‌کند «اتصالاً قریباً»، وقتی اتصال پیدا کرد حکم همین نفس کلی انسانی را پیدا می‌کند. اگر نطقی کرد می‌شود نطق انسانی. این مقدمه اول بود.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: نفس به او تعلق نمی‌گیرد، او نزدیک می‌شود به نفس انسانی

دانش پژوه: مجاورت

استاد: بله، مجاورت یا اتصال. تعلق

دانش پژوه: مجاورت شیء باعث نطق می شود، چون اگر نفس به آن تعلق نگیرد چطور می‌تواند نطق بکند، صرف مجاورت که نطق نمی‌آورد.

استاد: مجاورت، حیوان را حیوان انسانی می‌کند، خود ایشان هم گفت. «کل حیوان فی النشأة الآخرة حیوان انسانی». آن «لکون» بیان بود برای انسانی شدن حیوان. حیوانات اخروی همه می‌شوند حیوانات انسانی. چرا می‌شوند حیوانات انسانی؟ چون متصل می‌شوند به نفس انسانی به این بیانی که گفتیم.

دانش پژوه: نحوه اتصال تام است یا مجاورت اگر هست این چطور باعث نطق می شود، حل نشد؟

استاد: ببینید اتصال، اتصال جسم به جسم نیست. اتصال نفس انسانی به نفس حیوانی است. اتصال، اتصال جسم نیست که شما انتظار داشته باشید. درست است تشبیه کرد به جلود، ولی آن تشبیه بود والا آن حیوان که پوست نفس انسان که نمی شود. نفس انسان که پوست ندارد. اینجا تشبیه است. اتصال پیدا می کنند، شما وقتی اتصال به عقل فعال پیدا می کنید، از عقل فعال دریافت می کنید و بعضی از شئون عقل فعال برایتان پیدا می شود. خب این حیوان وقتی متصل به نفس انسانی می شود، شئون نفس انسانی برایش پیدا نمی شود که ناطق شود؟ می شود نفس انسانی یا متصل به نفس انسانی، یعنی می شود حیوان انسانی.

دانش پژوه: نحوه اتصال؟

استاد: نحوه اتصال را نمی‌دانیم چطوری‌ است، نحوه اتصال را بیان نمی‌کنیم. حالا یا اتصال یا اتحاد نحوه اش که نمی‌دانیم، ولی برای خودمان اتفاق می‌افتد که ما به عقل فعال متصل می‌شویم یا متحد می‌شویم صور عقلیه را درک می‌کنیم. در حالی که اتصال به این معنا نیست که رفتیم به آن چسبیدیم مثل پوست، مثل پوستی که به گوش چسبیده. اتصال، اتصالِ مناسب با معنویات است که در معنویات با هم متصل می‌شوند آن‌طور. آن وقت می‌توانند به همدیگر خصوصیات خودش را سرایت بدهند. این اتصال چون اتصال عقلی است احتیاج به اتصال حسی که ندارد، احتیاج عقل است با این اتصال عقلی آن حیوان می‌شود حیوان انسانی.

وقتی آن حیوان متصل شد به نفس انسانی به هر ترتیبی که الان بیان کردیم می‌شود حیوان انسانی. این صغرای بحث تا اینجا. تا اینجا نتیجه شد که «کل حیوان فی النشأة الآخرة حیوان انسانی». این یک مقدمه است. آن «لکونه متصلاً» تا «اتصالاً قریباً» این دلیل برای این است که این حیوان شده حیوان انسانی. پس این دلیل را برداریم. مقدمه این‌طور می‌شود: «کل حیوان فی النشأة الآخرة حیوان انسانی». بعد از این تعلیل بروید سراغ عبارت بعد که دارد «كل حيوان انسانى سالم عن النقص و الفتور ناطق»[7] . این مقدمه دوم است. این «کل» مقدمه دوم با آن «کل» قبلی ترکیبش کنید. آن «لکونه متصلاً»[8] که به صورت دلیل آمده برای صغری آن را بردارید. می‌شود «کل حیوان فی النشأة الآخرة حیوان انسانی»، «کل حیوان فی النشأة الآخرة» می‌شود اصغر، «حیوان انسانی» می‌شود اوسط.

بعد داریم «و کل حیوان انسانی»[9] این باز می‌شود اوسط که تکرار شده، اما «کل حیوان انسانی سالم من النقص و الفتور ناطق». نقصی ندارد، فتور و سستی ندارد، این «ناطق». ناطق می‌شود اکبر. نتیجه می‌گیریم «فکل حیوان فی الآخرة ناطق»، ناطق بنطق انسانی. این توجیه دوم بود. انصافاً توجیه سختی بود، یعنی باورش سخت بود.

دانش پژوه: تکلف به نظر می‌آید.

استاد: ولی خب تصورش خیلی سخت نبود، باورش یک مقدار سخت بود. ولی خب استدلال بود دیگر. قبول کنیم صغری را دیگر تمام است، کبری تقریباً روشن است. صغری این است که «کل حیوان فی الآخرة فهو حیوان انسانی»، این را اثبات کنیم تمام است. خودشان هم چون می‌دانستند این مسئله مشکل است با «لکونه»[10] درستش کرد.

اتحاد نفس و جسم کلی و اسناد حقیقی نطق به موجودات

بعد این کبرای کلی که بعداً می‌آید «کل حیوان انسانی سالم من النقص و الفتور ناطق»[11] خیلی دیگر ابهامی ندارد، خیلی مئونه‌ای ندارد اثباتش راحت است. نتیجه هم می‌گیریم که «فکل حیوان فی الآخرة فهو ناطق». ثابت شد که حیوانات در آخرت حی‌ هستند و نطق می‌کنند به نطق انسانی. این هم توجیه دوم بود. توجیه اول را خوانده بودیم دیروز، توجیه دوم را هم الان تکمیل کردیم. حالا توجیه سوم. ما دو تا عالم داریم یکی عالم غیب یکی عالم شهادت. به تعبیر دیگر می‌گوییم عالم آخرت، عالم دنیا. این دو تا عالم چه نسبتی به هم دارند؟ یعنی عالم غیب با شهادت. می‌فرماید نسبت اتحاد دارند. اتصال اتحادی دارند.

آنجا می‌گفت اتصال قریب، چند سطر قبل می‌گفت اتصال قریب، حالا اینجا می‌گوید اتصال اتحادی. یعنی عالم غیب با عالم شهادت اتصال اتحادی دارند. همچنین عالم آخرت با عالم دنیا اتصال اتحادی دارند. اتصال اتحادی یعنی متحدند. « و حکم احد المتحدین یسری الی الآخر». پس حکم عالم غیب «یسری الی عالم الشهادة»، حکم عالم آخرت «یسری الی عالم دنیا».

دانش پژوه: می‌گویم ملازم این نمی‌شود که غیب هم شهادت بشود یا شهادت هم غیب بشود؟

استاد: غیب شهادت نمی شود. غیب متحد با شهادت می‌شود، شهادت هم متحد با غیب می‌شود.

دانش پژوه: یکی از احکام جهان غیب همان غیب بودنش است، اگر حکم سرایت بکند حکم غیب را شهادت هم باید پیدا کند

استاد: نه حکم ذاتیش است. نه، آن ذاتی که سرایت نمی‌کند، حکمش سرایت می‌کند یعنی محمولی که شما بر آن بار می‌کنید بر این هم بار می‌کنید. به تعبیر دیگر اسنادی که به او می‌دهید و اسناد حقیقی است به این هم اسناد می‌دهید و اسناد حقیقی است. البته ممکن است در بین دو متحد یک اسناد بالحقیقه باشد یک اسناد بالمجاز و بالعرض باشد، این هم می‌شود مثل ماهیت و وجود با هم متحد می‌شوند حکم وجود به وجود نسبت داده می‌شود حقیقتاً، حکم وجود به ماهیت نسبت داده می‌شود مجازاً و بالعرض.

بعد می‌گوید یک انسان صغیر ما داریم یک انسان کبیر. انسان صغیر همین ماها هستیم، انسان کبیر عالم است. غیب و شهادت هر دو از مراتب انسان کبیر هستند یعنی عالم را وقتی به دو مرتبه تقسیم می‌کنی یکی می‌شود مرتبه غیب یکی می‌شود مرتبه شهادت. منظور از این غیب آن غیب ‌الغیوب و خداوند این‌ها نیست، همین غیب عالم شهادت. عالم شهادت چه چیزهایی دارد همان‌ها هم در عالم غیب هستند. موجودات عالم شهادت به وجود مناسب عالم غیب در عالم غیب هستند. و خب آن عالم با این عالم دو مرتبه می‌شوند برای انسان کبیر و این دو مرتبه با هم اتصال اتحادی پیدا می‌کنند.

بعد وارد یک مطلبی می‌شود ایشان و آن مطلب این است که این نفس کلی الهی نه نفس ما که به حسب ذاتش کلی است و به حسب تعلق به بدن شخصی می‌شود، بلکه نفس کلی الهی که نفس ما مظهر اوست، تنزل اوست، این نفس در تمام این مراتب انسان کبیر که عالم شهادت و عالم غیب است سریان دارد. همان‌طور که نفس جزئی ما در قوای ما سریان دارد. نفس جزئی ما در قوا سریان دارد به این جهت قوا می‌شوند کارگزاران همین نفس. آن نفس کلی هم در عالم غیب و شهادت سریان دارد. پس کل موجودات این دو تا عالم با آن نفس کلی اتحاد پیدا می‌کنند چون آن نفس سریان دارد، همان‌طور که نفس ما با قوای ما اتحاد پیدا می‌کنند. آن نفس کلی هم با کل موجودات عالم غیب و شهادت اتحاد برقرار می‌کند. اگر همه موجودات با نفس کلی متحد شدند حکم نفس کلی را پیدا می‌کنند. نفس کلی ناطق است این‌ها هم ناطقند. تمام شد. این هم توجیه سوم. البته خیلی مفصل‌تر از این است، ولی من زود رفتم سراغ نتیجه که تمامش کنم مطلب حل بشود بعداً بخواهم بحث را ادامه بدهم.

دانش پژوه: ایشان در احتمالاتش برخی گزاره ها را مفروغ عنه می گیرد، مثل نفس کلی، عالم غیب و شهادت، اتحاد عین و ذات. در صورتی که ظاهرا برخی از این ها باید برهانی شود مثلا ایشان برخی را مفروغ عنه می گیرد، بعد ابن ها را به هم متصل می کند در قالب یک استدلال. در صورتی که شاید اصل این قضیه جای بحث داشته باشد.

استاد: یعنی شما می فرمایید مقدماتی که در این دلایل به کار می‌رود بعضی‌اش اثبات نشده، خب اگر در جای خودش اثبات نشده باشد باید اینجا اثبات شود. ایشان یعنی مرحوم آقا علی معتقد است که خیلی از این مقدمات یعنی مقدماتی که ما داریم می‌آوریم همه‌اش در جای خودش اثبات شده، آن‌هایی هم که اثبات نشده خودمان داریم اینجا اثبات می‌کنیم. بنابراین نتایجی که می‌گیریم همه نتایجی است که از مقدمات ثابت شده و برهانی به دست آمده. ایشان نظرش این است. حالا ممکن است یک جایی مثلاً ما خبر نداشتیم برهانی شده یا گمان کردیم برهانی شده ولی واقعاً برهانی نبوده، خب آن‌ها احتمالش هست باید رسیدگی بشود. اگر کسی بخواهد این مطالب را یقینی کند باید به تمام این نکته‌ها رسیدگی بکند.

بعد وارد توضیحی می‌شود. در آن توضیح می‌گوید وقتی که این نفس سریان پیدا می‌کند در تمام موجودات این غیب و شهود، همه آن موجودات به منزله جسم این می‌شوند و این نفسی است که سریان دارد در این‌ها، همان‌طور که قوا برای نفس ما به منزله جسم نمی‌شود گفت قوا ولی بالاخره به منزله خود نفس می‌شوند، مرتبه نازله نفس می‌شوند. به طوری که قوا را می‌شود بر نفس هم حمل کرد، نفس هم می‌شود بر قوا حمل کرد. بعد آقا علی جسم کلی را مطرح می‌کند چون همان‌طور که نفس کلی در جهان داریم جسم کلی هم در جهان داریم. بعد معتقد می‌شود که ما می‌توانیم نفس کلی را بر جسم حمل کنیم، همان‌طور که جسم را می‌توانیم بر نفس کلی حمل کنیم. منتها به شرطی که هر دو را لابه‌شرط ببینیم. آن که می‌خواهد حمل بشود باید لابه‌شرط دیده بشود. به‌شرط‌لا دیده بشود قابل حمل دیگر نیست. ما جسم را لابه‌شرط می‌بینیم بر نفس حمل می‌کنیم، همچنین نفس را لابه‌شرط می‌بینیم بر جسم حمل می‌کنیم و با این حمل اتحاد این دو را اعلام می‌کنیم که نفس با جسم متحد شده است. وقتی متحد شده باشد حکم یکی را به دیگری سرایت می‌دهیم. حکم مثلاً آن نفس کلی نطق است، این را به جسمش سرایت می‌دهیم. جسمش را عرض کردم آن جسم کلی است یا به بیانی ممکن است شما بگویید کل این موجودات عالمند که این نفس در آن‌ها سریان دارد.

بعد ایشان می‌فرمایند که ما جسم را که بر نفس حمل می‌کنیم و نفس را بر جسم حمل می‌کنیم، حکم هر یک را به دیگری می‌توانیم حقیقتاً اسناد بدهیم. حکم برای این است و برای آن است، هر دو هم حقیقت در اسناد است. اگرچه به لحاظ فلسفی نمی‌توانیم این کار را بکنیم، اما به لحاظ این که این‌ها بر هم حمل می‌شوند و با هم متحد می‌شوند می‌توانیم حکم یکی را اسناد بدهیم حقیقتاً به خودش و اسناد بدهیم حقیقتاً به آن یکی دیگر. مثالی هم می‌زند، می‌گوید گفته می‌شود «بعض الجسم حساس». ببینید حساس را داریم بر جسم حمل می‌کنیم، «بعض الجسم حساس» اگر می کفت حیوان حساس است عیبی نداشت. ولی دارد می گوید «بعض الجسم حساس و ناطق». یعنی بعض جسم‌ها محسوسات را درک می‌کنند، بعض جسم‌ها معقولات را درک می‌کنند. با این که جسم هیچ کدام از این کارها را نمی‌تواند بکند، آن قوه‌ای که درش نفوذ کرده این کار را می‌کند. ولی چون آن قوه با این جسم متحد شده حکم آن قوه به این جسم اسناد داده می‌شود همان‌طور که آن قوه حاسه است این هم می‌شود حاسه. خب از اینجا نتیجه گرفته شد که حکم این نفس ناطقه که نفس کلی است به تمام موجودات عالم غیب و شهادت سرایت می‌کند چون با هم متحد شدند و بر اثر این سرایت آن‌ها می‌شوند ناطق به نطق انسانی. این خلاصه توجیه سوم.

«و یحتمل ان یکون المراد منه»[12] یعنی «من کل شیء» که خدا «انطقه» چون داشتیم ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[13] . مراد از این ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ که خدا نطق بهش داده، مراد «كل شى فى الغيب و الشهادة»[14] یا به تعبیر دیگر «و الدنيا و الآخرة» است. خب چطور شما می‌توانید بگویید مراد این‌هاست؟ «فان الشهادة و الدنيا متصلة بالغيب و الآخرة». شهادت به دنیا متصل است، دار آخرت به غیب. اما «اتصالاً اتحادیاً». یک جا گفت اتصال صعودی با صاد، یک جا گفت اتصال قریب، حالا اینجا می‌گوید اتصال اتحادی.

دانش پژوه: شهادت به دنیا متصل است یا غیب

استاد: شهادت به غیب و دنیا هم به آخرت. شهادت به دنیا متصل است و غیب هم به آخرت. «والکل من مراتب الانسان الکبیر». «و الکل» یعنی همه این موجودات عالم غیب و شهود از مراتب انسان کبیرند. «والنفس الکلیة الالهیة ساریة فیها» یعنی در تمام این مراتب، «کسریان النفس الجزئیة الصعودیة»، مثل این که نفس ما که نفس جزئی است و صعود می‌کند یعنی قابل استکمال است این سریان پیدا می‌کند «بقويها و اعضائها» یعنی در قوا و اعضا سریان دارد. همان‌طور که این نفس ما سریان پیدا می‌کند در قوا و اعضایش، آن نفس کلی هم سریان پیدا می‌کند در همین موجودات و اجسام.

دانش پژوه: «فیها» به «کل» بر می گردد؟

استاد: کدام «فیها»؟

دانش پژوه: «ساریة فیها»

استاد: بله، «و النفس الكلية الالهية سارية فيها» یعنی مراتب. در تمام مراتب سریان دارد؛ «كسريان النفس الجزئية الصعودية»، یعنی نفسی که استکمالی است، این سریان دارد «بقويها و اعضائها» ؛ یعنی در قوا و اعضا به نحو اتحاد سریان دارد.

«فالکل متحد بها»، یعنی به این نفس کلی. «فالکل» یعنی همه‌ی موجودات عالم غیب و شهادت به آن، یعنی به این نفس کلی الهی، متصل هستند؛ اما به شرطی که «اخذ لا بشرط». «اخذ لا بشرط» را به دو گونه معنا می‌کنند: هم اینکه نفس را «لا بشرط» در نظر بگیریم تا بتواند بر جسم حمل شود، و هم جسم را «لا بشرط» در نظر بگیریم تا بر نفس حمل گردد. خود ایشان نیز بعداً به این مطلب اشاره می‌کند.

تحلیل حمل جسم بر نفس و مفهوم لا بشرط

«فالکل متحد بها إذا أخذ لا بشرط. فالجسم الكلي جسمها»، یعنی جسمِ این نفسِ کلی است، «و محمول عليها». چون جسمِ او و متحد با اوست، پس بر او محمول است. اما «إذا أخذ» این جسم «لا بشرط»، «لابشرط» اخذ کنیم. اگر «بشرط لا» اخذ کند نمی تواند حل شود. «و عزل النظر عن درجتها»، یعنی از درجه‌ی این نفس قطعِ نظر شود.

نفس می‌خواهد در این جسم سریان یابد و با این جسم متحد شود، با اینکه درجه‌اش بسیار عالی است. ایشان می‌گوید از درجه‌ی این نفس قطعِ نظر کنیم، آنگاه می‌توانیم این جسم را بر این نفس حمل کنیم؛ می‌توانیم جسم را بر این نفس حمل نماییم.

در دو سطر بعد می‌گوید: «و كذا يحمل النفس الكلية على الجسم». تا کنون جسم را بر نفس کلی حمل کرد، اما در آن دو سطر بعد، نفس کلی را بر جسم حمل می‌کند.

دانش پژوه: تفاوت این دو مورد را متوجه نشدم

استاد: کدام دو تا را؟

دانش پژوه: «إذا أخذ»ها را، «إذا أخذ لا بشرط»، «إذا أخذ لا بشرط»...

استاد: «إذا أخذ لا بشرط» در اول، آن «إذا أخذ لا بشرط» که کاملاً کلی است و به هر دو مربوط می‌شود. شما پرسیدید که «فالجسم الكلي جسمها و محمول عليها» با «و كذا يحمل النفس الكلية على الجسم الكلى اذا اخذت لا بشرط» چه تفاوتی دارد؟ ظاهراً منظورتان همین است. در مورد نخست، جسم را بر نفس حمل می‌کند و در مورد دوم، نفس را بر جسم حمل می‌نماید. تفاوت در این است. در هر دو مورد نیز محمول را «لا بشرط» در نظر می‌گیرد.

دانش پژوه: ببخشید، یک بار دیگر خارج از متن بفرمایید؛ چون دو مورد تقریباً از یک جهت مشابه هم هستند، اگر پیش از تطبیق چند جمله خارج از متن بفرمایید ممنون می‌شوم، زیرا این‌گونه بعداً خودمان تطبیق می‌دهیم.

استاد: بله، چون من امروز اکنون مقداری حالم نشان می دهد، دچار غلبه‌ی خواب شده‌ام و نمی‌توانم به طور کامل توضیح دهم. اگر به همین مقدار بسنده می‌کنید که هیچ، وگرنه بگذاریم برای فردا که سرحال‌تر باشم.

دانش پژوه: جسارت نباشد، خدمتتان عرض کنم که اگر مطلبی هست، فردا...

استاد: بله، من امروز اکنون بسیار خواب بر من غلبه کرده است و ذهنم آن‌گونه باز نیست که بتوانم توضیحی کامل ارائه دهم. یا باید به همین مقدار قناعت کنید و یا بگذارید تا فردا برایتان توضیح کامل را ارائه دهم.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo