« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/11/11

بسم الله الرحمن الرحیم

تأویلی بر تسبیح همگانی آفرینش و شهادت اعضا در پیشگاه حق/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تأویلی بر تسبیح همگانی آفرینش و شهادت اعضا در پیشگاه حق

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

رساله سبیل الرشاد فی إثبات المعاد، صفحه ۱۳۱، سطر ششم. «قال العارف البارع الشيخ عبد الرزاق القاسانى قدس سره فى التاويلات فى قوله تعالى ﴿حَتَّى إِذَا مَا جَاؤُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ﴾[1] اى غيرت صور اعضائهم»[2]

بازنمایی اعمال در قیامت و انکار جاهلان

بحثی که شروع کرده بودیم این بود که در قیامت تمام اعمال ما چنان به ما نشان داده می‌شود که ما گمان می‌کنیم که این کار را همین الآن انجام داده‌ایم؛ نه گمان می‌کنیم، یعنی به این نحو به نظر می‌رسد که ما کار را الآن انجام داده‌ایم و هیچ‌گونه نمی‌توانیم منکر بشویم. بعد گفتیم که ولی بعضی‌ها در مقابل خدا منکر می‌شوند به‌خاطر این‌که جاهل هستند به این‌که خدا به همه‌چیز عالم است. بعد رسیدیم به این‌جا که ملکی موکل بر ماست که همه‌ی کارهای ما به او نسبت داده می‌شود، بنابراین او می‌شود دفتر اعمال ما، همان‌طور که ما می‌شویم دفتر اعمال خودمان. او از همه‌چیز اطلاع دارد، همان‌طور که ما اطلاع داریم. بعد اگر ما در قیامت منکر بشویم، آن ملک شهادت می‌دهد.

ما شهادت ملک را قبول نمی‌کنیم و انکار می‌کنیم. البته نه این‌که همه‌ی مومنین این کار را بکنند، بلکه کسانی که به خدا جاهل هستند این کار را می‌کنند و إلا آن‌هایی که مؤمن هستند و می‌دانند خدا عالم است، انکار نمی‌کنند. بعد که انکار کردند، خداوند مُهر بر دهان آن‌ها می‌زند و اعضایشان را به نطق می‌آورد. خب به ظاهر آیه اگر توجه کنیم این‌چنین می‌گوییم که اعضا شروع می‌کنند به حرف زدن با زبانِ قال؛ به‌طوری که صدایشان شنیده می‌شود و می‌گویند ما این کار را کردیم یا آن کار را کردیم.

تبیین عبدالرزاق کاشانی از شهادت اعضا به لسان حال

ولی الآن از عبدالرزاق کاشانی می‌خواهیم نقل کنیم که ایشان در این قسمت از عبارتش نگفته است که اعضا به لسان قال جواب می‌دهند، بلکه گفته است به لسان حال جواب می‌دهند و شهادت می‌دهند. لسان حال این است: خداوند اعضا را به شکلی در می‌آورد و تغییر می‌دهد که اگر کسی این عضو را ببیند، بفهمد که این عضو این کار را کرده است. حالت و هیئت و شکل و آن صورتی که برای عضو هست، کاشف از اعمالی است که این عضو انجام داده است. این نحوه‌ی شهادت دادن آن‌هاست.

بعد می‌گوید این‌که خداوند در آیه فرموده است ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[3] ، معنیش همین است؛ خداوند همه‌چیزها را طوری آفریده است که اگر کسی دقیق به آن‌ها نگاه کند، همه‌چیزِ باطن و ظاهر آن مخلوق را می‌فهمد، منتها ما نمی‌دانیم. در مورد انسان علمی هست به نام علم قیافه‌شناسی که از حضرت یوسف باقی مانده است. الآن یهودی‌ها هم آن علم را هنوز دارند ولی بین ما مسلمین از بین رفته است. قیافه را نگاه می‌کند می‌فهمد؛ نه بر اثر تجربه، بلکه بر اثر این‌که علم خاصی است، می‌فهمد که این باطنش چیست و چه نوع اعمالی را مایل است و چه نوع اعمالی را انجام می‌دهد.

علم قیافه‌شناسی و نطق تکوینی موجودات

یعنی همه‌ی موجودات به‌طوری آفریده شده‌اند که ظاهرشان علامت باطنشان باشد، منتها ما نمی‌دانیم. پس ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ یعنی همه‌چیز را خدا چنان آفرید که گویا دارد نطق می‌کند و خودش را معرفی می‌کند، ولو نطقی هم نمی‌کند؛ اما همین حالتش خودش نطق است. پس ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ را عبدالرزاق کاشانی این‌طوری معنی می‌کند که یعنی هر چیزی ظاهرش گویاست که این چه کاره است و چیست.

در آخرت هم خداوند همین را که برای همه‌ی موجودات هست ولی مخفی می‌باشد، همین را آشکار می‌کند. یعنی عضو را طوری قرار می‌دهد که هر کسی ببیند بفهمد این کار را کرده است. پس نطق به لسان حال است، همان‌طور که موجودات در همین‌جا هم لسان حال دارند منتها ما لسان حالشان را نمی‌فهمیم. نطق به لسان حال است نه به لسان قال. این حرفی است که کاشانی در این‌جا می‌زند. نمی‌گوید به لسان قال نیست، بلکه می‌گوید به لسان حال هست؛ حالا شاید لسان قال هم باشد.

تفاوت تفسیر و تأویل و بررسی آرای فیض و کاشانی

عبارت بعدی هم باز از همین کاشانی نقل می‌شود ولی عبارت بعدتر از فیض نقل می‌شود. فیض هم بیان می‌کند که بعضی از اهل معرفت در مورد این آیه چه گفتند، ولی اصرار دارد که به لسان حال نیست بلکه به لسان قال است. این اختلاف در تفسیر این آیه هست؛ بعضی می‌گویند به لسان حال است و بعضی می‌گویند به لسان قال است. ما هر دوی آن را داریم نقل می‌کنیم و بالاخره یکی از این دو تا هست دیگر.

عبارت را می‌خوانیم؛ صفحه ۱۳۱هستیم، سطر ششم. «قال العارف البارع الشيخ عبد الرزاق القاسانى قدس سره»[4] در کتاب تأویلاتش که به نام تفسیر محی‌الدین معروف شده است و دو جلد هم هست و پر از تأویلات است. خودش هم اسمش هست دیگر؛ کتاب تأویلات. بعضی تأویلاتش هم خیلی سخت به ذهن می‌آید، یعنی می‌توان گفت دور از ذهن است، ولی خب ایشان ذکر کرده است.

دانش پژوه: استاد ببخشید، فرق تأویل و تفسیر را در یک جمله بفرمایید.

استاد: تفسیر پرده برداشتن از ظاهر آیه است و تأویل به قول خودشان رفتن به سراغ باطن آیه است.

دانش پژوه: تعیین مصداق؟

استاد: نه تعیین مصداق که تأویل نیست، اصلاً عبارت را طوری دیگر معنا کردن و به قول خودشان معنای باطنی گفتن و باطن آیه را به دست آوردن به قول خودشان البته. حالا مثل همین که الآن داریم می‌گوییم دیگر؛ ظاهر آیه این است که اعضا نطق می‌کنند. ما می‌گوییم نطقشان به این است که نشان می‌دهند. نشان دادن غیر از نطق کردن است و خلاف ظاهر است. خلاف ظاهر یعنی این‌ها می‌گویند باطن؛ باطن می‌شود تأویل. البته بعضی تأویلات واسطه‌های فراوان دارد و یک مقدار از ذهن دور می‌شود؛ بعضی تأویلات یک مقدار به ذهن نزدیک است، مثلاً آدم فکر می‌کند که به ذهن خودش هم خطور می‌کند؛ اگر کسی این آیه را ببیند احتمال این تأویل آشکار را می‌دهد، ولی آن تأویلات دور را کمتر احتمال می‌دهد.

تأویل آیات سوره‌ی نور و مراتب ارواح و اجساد

در قول خداوند متعال که فرمود ﴿حَتَّى إِذَا مَا جَاؤُوهَا﴾[5] یعنی ﴿جَاؤُوا﴾ نار را. ﴿شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ﴾ این‌ها وقتی که بالاخره منکر می‌شوند، به سمت نار که می‌آیند، از آن‌ها می‌خواهند اعتراف بگیرند ولی اعتراف نمی‌کنند و انکار می‌کنند، بعد اعضا شروع می‌کنند به شهادت دادن. قال در ضمن قول خداوند، «اى غيرت»[6] . این «اى غيرت» مقولِ قول است، لذا مصحح هم در گیومه نوشته است. عبدالرزاق کاشانی در تأویل این آیه این‌چنین گفته است: «اى غيرت صور اعضائهم». شهادت را دارد بیان می‌کند؛ چگونه این‌ها شهادت می‌دهند و چگونه این اعضا شهادت می‌دهند؟ بیان می‌کند: «اى غيرت صور اعضائهم». صورت ظاهری اعضایشان تغییر می‌کند.

«و صورت اشكال» این أعضاء «على هيئة اعمالهم التى ارتكبوها». صورت‌گری می‌شود اشکال این اعضا بر هیئت اعمالشان؛ اعمالی که مرتکب شدند. یعنی طوری صورت این اعضا قرار داده می‌شود که حکایت از اعمالی که ارتکاب کردند بکند. «و بدلت جلودهم و أبصارهم». پوستشان مبدل می‌شود و ابصار یعنی چشم‌هایشان مبدل می‌شود. این‌جا «ابشارهم» دارد «أَبشَار» یعنی بَشَرِه. این همان عطف تفسیری باشد بر جلود. ولی خب من احتمال می‌دهم که «أَبصَارُهُم» باشد؛ حالا باید مراجعه کنیم به خود کتاب کاشانی ببینیم «أَبصَارُهُم» است یا «ابشارهم».

دانش پژوه: چون در آیه ظاهراً ﴿أَبْصَارُهُمْ﴾[7] هم داریم.

دلالت لسان حال در نظام تکوین

استاد: بله، در آیه هم ﴿جُلُود﴾ داریم، بله. در آیه مثلاً ﴿أَبْصَار﴾ داریم و ﴿سَمْع﴾ هم داریم. حالا این‌جا می‌گوید «جلودهم و أَبصَارُهُم»[8] . وقتی جلود گفت دیگر احتیاج به بَشَرِه نیست. حالا من هم نمی‌دانم بشره جمعش ابشار می‌شود یا نمی‌شود. حالا بر فرض این‌که جمعش ابشار بشود، ما می‌توانیم بگوییم که جلود که ذکر کردی، دیگر لازم نبود ابشار را ذکر بکنی. پس به نظر می‌رسد که «أَبصَارُهُم» درست است. حالا من به‌عنوان احتمال نوشتم در کتاب، چون مراجعه نکردم ببینم که ابشار است یا ابصار. «فنطق بلسان الحال». «نطق» یعنی هر یک از اعضا به لسان حال دلالت می‌کند و «تدّل بالاشكال» یعنی با آن شکل جدیدی که گرفته است، دلالت می‌کند «على ما كانوا يعلمون»؛ دلالت می‌کند بر عملی که در دنیا انجام می‌دادند.

«و لنطقها بهذا اللسان» «و بهذا اللسان» یعنی لسان حال، همان‌طور که پاورقی‌تان هم اشاره کرده است. و چون که این اعضا به لسان حال نطق می‌کنند، خداوند فرموده است ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[9] . ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ یعنی همه‌ی موجودات به لسان حال دارند نطق می‌کنند منتها شما متوجه نمی‌شوید. «اذ لا يخلو شئ ما من نطق بهذا اللسان»[10] . هیچ‌چیزی را نمی‌توانید پیدا کنید که نطقی با این لسان حال نداشته باشد. همه‌ی موجودات با لسان حالشان نطق دارند «و لكن الغافلين لا يفقهون».

دانش پژوه: این مربوط به دنیاست دیگر

استاد: در دنیا بله همین برای دنیاست. این برای دنیاست؛ در آخرت که همه می‌فهمند. در آخرت همه چیز روشن می‌شود. در دنیا کسی که غافل باشد نمی‌فهمد.

دانش پژوه: در دنیا هم به لسان قال است یعنی؟

استاد: در دنیا به لسان حال است.

تجلی صفات جمالیه و جلالیه در ارواح و اجساد

ایشان می‌گوید در دنیا هم به لسان حال است و در آخرت هم به لسان حال است، منتها در دنیا همه نمی‌فهمند و در آخرت طوری است که همه می‌فهمند. «و قال» یعنی قال همین عبدالرزاق کاشانی در تفسیر قول خداوند متعال که در سوره‌ نور فرموده است: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ﴾[11] . قال در قول خداوند، «من فى عالم سموات»[12] . «من فى عالم سموات وَ الْأَرْضِ» مقول قول است. ببینید جمله به جمله‌ی آیه را دارد معنا می‌کند، به ترتیب از اولش. ﴿يُسَبِّحُ﴾[13] را، ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ﴾ را که آسان بوده معنا نکرده است. از ﴿مَن فِي السَّمَاوَاتِ﴾ شروع کرده به تفسیر کردن. بنابراین ﴿يُسَبِّحُ﴾ را بر سر این کلام کاشانی باید در بیاوریم.

به این معنی، ﴿يُسَبِّحُ لَهُ﴾ یعنی «لله»، «من فى عالم سموات وَ الْأَرْض»[14] . آن‌جا می‌گوید که ﴿السَّمَاوَاتِ﴾[15] ، ایشان سماوات را عبارت می‌گیرد از مرتبه‌های عالی. و مرتبه‌های عالی را در هر موجودی عبارت از روحش می‌دانند. انسان دارای روح است و دارای جسد است. روح را می‌گوید بالاست و جسد پایین است، بنابراین جا دارد که در مورد روح بگوییم «سموات بعَالَمِ الارواح»[16] و درباره جسد بگوییم «أَرْض عَالَمِ الجَسَد». «عالم اراضى الاجساد» این‌طور، که جسد را بر ارض تطبیق می‌کند یا ارض را بر جسد تطبیق می‌کند و سماوات را بر ارواح. بعد می‌رسد به طیر. طیر را تطبیق می‌کند بر قوا. ﴿صَافَّاتٍ﴾[17] را تطبیق می‌کند بر ترتیب قوا، که همه در همان موطن خودشان هستند و صف بستند در همان مرتبه‌ای که باید باشند.

بعد صلات را به معنای طاعت می‌گیرد. می‌گوید همه صلات خودشان را یعنی طاعت خودشان را می‌دانند؛ همه می‌دانند که عبد چه کسی هستند. همه می‌دانند عبد چه کسی هستند و تکویناً دارند تسبیح می‌کنند، ولو حالا کافر تشریعاً تسبیح نمی‌کند، ولی کافر هم تکویناً دارد تسبیح می‌کند. روحش تسبیح می‌کند، جسدش تسبیح می‌کند، قوایش تسبیح می‌کند؛ همه‌ی این‌ها می‌دانند که چه کسی هستند. یعنی جایگاه خودشان را که جایگاه عبد است می‌شناسند. هیچ‌وقت طغیانی برایشان نیست. این‌ها همه تکوینی است البته. به اختیار که می‌رسد کافر جدا می‌شود و خدا را انکار می‌کند. این بیانی است که کاشانی در تفسیر این آیه دارد. از روی متن می‌خوانم: «یُسَبِّحُ لَهُ من فى عالم سموات الارواح»[18] . کسانی که بر عالم سماوات هستند، سماواتی که برای ارواح است یا سماواتی که عبارت از ارواح است. اضافه را بیانیه بگیرید، یا لامیه بگیرید، هر دو معنا می‌شود.

«بالتقديس». «بالتقديس» متعلق به تسبیح است که ذکرش نکرده است. «یُسَبِّحُ لِلهِ من فى عالم سموات الارواح»، «یسبح» به چی؟ «بالتقديس و اظهار صفاته الجمالية». تقدیس می‌کند خدا را؛ تقدیس از ماده، تقدیس از نقائص. و اظهار می‌کند صفات جمالیه‌ی خدا را. صفات جمالیه یعنی صفات ثبوتی؛ صفات جمالیه صفات ثبوتی است. روح انسان دارای علم است و دارای قدرت است؛ این‌ها صفات وجود است و این‌ها صفت‌های کمالی است، خدا اصلش را دارد. پس اظهار می‌کند صفات جمالیه‌ی ازلی را. مثلاً صفات جمالیه‌ی الله، علم است و قدرت و أمثال ذلک؛ روح انسان‌ها این صفات را اظهار می‌کنند. اگر کسی به نظر آیتیت به این ارواح نگاه کند، علم و کمالات وجود را در این ارواح می‌بیند و همین‌ها را آیت می‌گیرد برای صفات ثبوتیِ خدا، یعنی صفات جمالیه‌ او.

خب این دارد الآن، این موجود یعنی این روح دارد به لسان حالش صفات جمالیه‌ی خدا را اظهار می‌کند و نشان می‌دهد. لازم نیست صحبت کند و بگوید خدا دارای این صفات است، بلکه خودش صفات خودش را ظاهر می‌کند؛ صفاتی که عاریه گرفته از اصل، اصل را دارد نشان می‌دهد. می‌گوید اصل این صفات را دارد. «و من فى عالم اراضى الاجساد» یعنی «وَ یُسَبِّحُ لَهُ من فى عالم اراضى الاجساد». این ﴿وَالْأَرْضِ﴾[19] را دارد معنا می‌کند که در آیه آمده است؛ عرض می‌کنم جمله به جمله‌ آیه را به ترتیب دارد معنا می‌کند. و تسبیح می‌کند برای خدا «من فى عالم اراضى الاجساد»[20] ، تسبیحِ به چی می‌کند؟ «بالتمجيد و التعظيم» یک، «و اظهار صفاته الجلالية» دو. صفات جلالیه یعنی صفات سلبی. این جسد صفات خودش را که صفات مادی است ظاهر می‌کند تا بفهماند که خداوند مبرّای از این صفات است.

پس صفات سلبی خدا را دارد ظاهر می‌کند به این‌ صورت. هم خدا را تمجید و تعظیم می‌کند، هم صفات جلالیه را ظاهر می‌کند. «و طير القوى النفسانيه و السرية بالامرين». «و طير القوى» یعنی «وَ یُسَبِّحُ لَهُ طير القوى». اضافه‌ی «طیر» به «قوی»، اضافه‌ بیانیه‌ است. طیری که عبارت از قواست خدا را تسبیح می‌کند. کدام قوا؟ هم قوای نفسانیه و هم قوای سریه. قوای نفسانیه، قوایی هستند که ما به آن‌ها می‌گوییم قوای حیوانی که در بدن حلول می‌کنند و جسمانی‌اند. سریه، سِر همان مرتبه‌ی عالیه‌ی عقل است. قوای سریه یعنی قوایی که مرتبطند به عقل. عقل از مرتبه‌ی پایینش تا مرتبه‌ی بالایش، قوایی که مربوط به آن هستند، این‌ها همه تسبیح می‌کنند.

هم قوای نفسانیه هم قوای سریه تسبیح می‌کنند. چه نوع تسبیحی؟ «بالامرين». «یُسَبِّحُ لَهُ طير القوى بالامرين». «بالامرين» یعنی هم به تقدیس و هم به تمجید. یا هم به اظهار صفات جمالی و هم به اظهار صفات جلالی. «بالامرين» همین است که گفتیم دیگر. «امرین» را قبلاً گفتیم؛ تقدیس و تمجید، یا اظهار صفات جمالیه و اظهار صفات جلالیه.

دانش پژوه: استاد عذر می‌خواهم، چرا در ارواح می‌گوید تقدیس ولی در اراضی می‌گوید تمجید؟

استاد: ارواح به ‌خاطر این‌که مجردند از ماده، با این تجردی که مربوط به خودشان است حکایت می‌کنند از تجردِ خدا، که خدا هم مجرد است، یعنی تقدیس می‌کنند؛ مجرد از نقائص و ماده. اما این اجساد خدا را تمجید می‌کنند، همان‌طور که گفتم اظهار صفات جلالیه می‌کنند. خدا را تمجید می‌کنند یعنی به بزرگواری و نبودِ نقائص خدا را یاد می‌کنند که نقائصی که ما داریم خدا ندارد.

«و طير القوى النفسانيه و السرية» تسبیح می‌کنند خدا را «بالامرين»، که «بالامرين» را توضیح دادم. پاورقی نوشته یک طاعت تکوینی، ظاهراً درست نیست، لااقل شماره را مصحح درست نگذاشته است. «امرين» طاعت تکوینی نیست. «امرین» همان تقدیس و تمجید، یا اظهار صفات جمالیه و اظهار صفات جلالیه است.

دانش پژوه: این شش است احتمالاً، شش برای هشت باشد.

استاد: بله. عرض می‌کنم شماره احتمالاً اشتباه باشد، شش خوب است. «أی الجمالیة و الجلالیة»[21] ، این شش خوب است. پس آن شش هم که بالا گذاشته غلط در می‌آید. پنجش خوب است که نوشته «لسان حال». لسان حال، شش را نوشته جلالیه و جمالیه، «بهذا اللسان»[22] یعنی لسان جلالی و جمالی، آن شش هم درست نیست، پاورقی شش هم «بهذا اللسان».

دانش پژوه: «بهذا اللسان» لسان حال است، پنج [شماره]خورده است.

استاد: پنج را آن بالا نوشته، اما درست نوشته پنج را. «لنطقها بهذا اللسان»، پایین نوشته «أی لسان حال». این تا اینجا درست آمده است.

دانش پژوه: می‌دانم، آخه شش هم همان بهذا...

استاد: شش همان پنج است. حالا چرا اینجا نوشته شده نمی‌دانم. هفتش را هم درست نوشته، هشت را هم غلط نوشته است. حالا علی ‌أی‌ حال مطلب روشن است، ظاهراً مصحح حاشیه‌ها را جابه‌جا نوشته است. شاید هم در خود کتاب جابه‌جا آمده است، نمی‌دانم.

قوای نفسانی و مراتب هفت‌گانه‌ی استکمال عقل

﴿صَافَّاتٍ﴾[23] را می‌خواهد معنی کند. صافات همان معنای صاف را می‌دهد. چیزهایی که به ترتیب کنار هم قرار گرفتند صافات هستند. طیر وقتی که بال خود را باز می‌کند و بال نمی‌زند، صف است. آن که بال می‌زند را به آن می‌گویند دف، و آن که بال خود را باز می‌کند می‌گویند صف. می‌گویند پرندگانی که دفشان بیشتر از صفشان است حلال گوشت هستند. این‌طور گفته می‌شود، البته حالا شاید کلیت هم نداشته باشد. آن که صفش بیشتر است دف است و حرام گوشت، مثل عقاب را نگاه کنید صفش بیشتر از دفش است. یعنی بیشتر اوقات که دارد روی هوا می‌رود بالش صف است و بال نمی‌زند. حالا این‌جا هم همین‌طور است. می‌گوید ﴿صَافَّاتٍ﴾ یعنی طیرهایی هستند که صافند یعنی بال نمی‌زنند، ولی خب ایشان معنی می‌کند ﴿صَافَّاتٍ﴾ را به معنای صف‌کشیده‌ها، در یک ترتیب خاصی واقع‌شده‌ها که همه در ترتیب خاص واقع شدند مثل این‌که صف بستند. یعنی هر کسی در جایگاه خودش؛ قوه‌ی مجرد بالاتر، قوه‌ی مثلاً حیوانی متوسط، قوه‌ی نباتی پایین؛ هر کدام از این قوا در جایگاه خودشان هستند. صف بستند

دانش پژوه: یعنی به ترتیب قد

استاد: به ترتیب، بله به ترتیب اهمیتی که دارند.

دانش پژوه: طیر را این‌جا چه گفتند؟

استاد: طیر را آن قوا گرفته است.

دانش پژوه: خیلی دارد تأویل می‌شود.

استاد: بله، عرض کردم بعضی تأویلاتش سخت به ذهن می‌آید. نمی‌خواهیم بگوییم باطل است، ولی سخت به ذهن می‌آید. ﴿صَافَّاتٍ﴾، بعد می‌گوید «مترتبات فى مراتبها»[24] . همه در مرتبه‌ خودشان به ترتیب حاضرند و قرار گرفتند و هیچ‌کدام از مرتبه‌ی خودش تجاوز نمی‌کند. هیچ‌وقت قوه‌ی خیال نمی‌آید کارِ عقلانی انجام بدهد و قوه‌ عقل هم نمی‌آید کارِ هاضمه را انجام بدهد. هر کس مشغول کارِ خودش است به ترتیبی که تکوین در آن ترتیب قرارش داده است. «مترتبات فى مراتبها من فضاء السر». در آن فضایی که فضای سر است، همه در جایگاه خودشان هستند. تمام کارها هم در اختیار سر است. سر، عقل است، عقلِ لطیف‌شده است. عقل مخدومِ همه‌ی قواست.

دانش پژوه: سر عقل است؟

استاد: بله، سر عقلِ لطیف‌شده است.

دانش پژوه: از الطاف سبعه سر داریم

استاد: بله. در الطاف سبعه سر داریم، که مرتبه‌ی پنجم است بله. بعد خفی می‌شود و بعد اخفا می‌شود. لطائف سبعه عبارت از طبع و نفس و قلب و روح و سر، که سر می‌شود پنجمی، خفی و اخفا می‌شود شش و هفت، که خفی و اخفا برای انسان‌های عادی نیست و برای انبیاست

دانش پژوه: این الطاف را من خیلی جاها دیدم، ولی به آن طوری که شما می‌گویید نرسیدم.

استاد: این‌ها هر کدام درجه‌ی لطیف‌ترِ قبلِ خودشان هستند. طبع را وقتی لطیفش کنیم می‌شود نفس، نفس را لطیف کنیم می‌شود قلب یا روح. بعد چهارمی است که حالا یا قلب است یا روح است، پنجمی هم سر است. این‌ها همه لطیف‌شده‌ی همان یک چیز هستند.

لطیف‌شده یعنی چه؟ یعنی آیینه‌ی جلاداده‌شده. می‌دانید که عقل ما از بالا دریافت می‌کند. هر چه این عقل را بیشتر جلا بدهید و آیینه را بهتر تمیز کنید، عکس بیشتری در آن می‌افتد. کارِ عارف این است که عقلش را لطیف کند یا این‌که جلا دهد تا عکس بیشتری از عالم ملکوت...

دانش پژوه: این‌ها الآن مراتبِ عقل هستند دیگر، درست است؟

استاد: مراتبِ عقل هستند، مراتبِ استکمالیِ عقل هستند، کمالیِ عقل. از طبع که شروع می‌کنی البته طبع عقل نیست، نفس هم عقل نیست، بعضی‌ها بعد از نفس عقل را ذکر کردند، بعضی‌ها قلب را ذکر کردند یا روح را. این خیلی در مسئله ترتیبش را بعضی‌ها رعایت نکردند. بعضی عقل را لحاظ کردند، بعضی قلب را، و بعد هم روح را، بعد هم سر. آن وقت فرق هم می‌کند. آن پایین‌تر به تفصیل دریافت می‌کند، هر چه بالاتر می‌رود اجمال دریافت می‌کند. اجمال در مسائلِ علمی قوی‌تر از تفصیل است. مثلاً ملکه‌ی اجتهاد اجمال است و آنچه در رساله نوشته تفصیل است. یک دانه‌ ملکه‌ی اجتهاد همه‌ی آن تفاصیل را دارد، تازه می‌تواند تفاصیل دیگری که در رساله نیامده است استنباط کند و استخراج کند.

پس اجمال خیلی قوی‌تر از تفصیل است. برخلافِ علمِ اصول که در آن‌جا علمِ تفصیلی قوی‌تر از علمِ اجمالی است، در این‌جا علمِ اجمالی قوی‌تر از علمِ تفصیلی است. بنابراین هر چه به سمت بالا برویم اجمال بیشتر می‌شود، بساطت بیشتر می‌شود و تفصیل کمتر می‌شود. در طبع تفصیل خیلی زیاد است، در نفس یک مقدار جمع می‌شود و هر چه بالاتر برود جمع‌تر می‌شود، تا می‌رسیم به خفی و اخفا که دیگر تقریباً اوج بساطت است.

دانش پژوه: حالا در اخفا مثلاً چه اتفاقی می‌افتد؟ مثلاً...

استاد: خفی و اخفایی که ما خبر نداریم؛ آن خفی و اخفا برای انبیاست، برای حتی عرفای بزرگ معمولی نیست. عرفا تماماً تا سر که می‌رسند متوقف می‌شوند و بالاتر نمی‌روند.

دانش پژوه: سر خفی؟

استاد: بله

دانش پژوه: چون هفت تا بود؛ بعد از روح، سر خفی و سر اخفا دیگر.

استاد: بعدِ روح، سر است، بعد خفی، بعد اخفا است؛ دیگر سر را تکرارش نکنید. سر می‌شود پنجمی، خفی ششمی، اخفا هفتمی.

دانش پژوه: شما فرمودید طبع، نفس، عقل...

استاد: عقل را من نگفتم؛ عقل را بعضی‌ها ذکر کردند به جای قلب. بعضی‌ها ذکر نکردند. آنی که من شمردم ذکرنشده را شمردم؛ طبع و نفس و قلب و روح و سر و خفی و اخفا. عقل را من نشمردم.

دانش پژوه: حالا سر را می‌توانیم تطبیق بدهیم به عقل مستفاد؟

استاد: نه، اینجا آن تقسیمات مستفاد و این‌ها نیست؛ این‌جا به لطافتِ عقل کار دارند نه به ذخایرِ عقل. در عقل مستفاد و عقل بالفعل ذخایرِ عقل را نگاه می‌کنیم که معقولاتش زیاد است؛ در این تقسیمِ لطائف ما به لطافتِ عقل توجه داریم نه به ذخایرش. آن یک تقسیم است و این یک تقسیم. ممکن است بر هم تطبیق هم بکنند، ممکن است تطبیق کنند؛ ولی این‌طور نیست که تقسیم یک تقسیم باشد، دو تقسیم و دو اصطلاح است.

دانش پژوه: استاد به خفی و اخفا می‌گویند سرِّ خفی یا نه فقط اخفا؟

استاد: عرض می‌کنم خفی تنها، اخفای تنها، سر جداست. سر در پنجم است و دیگر در شش شما سر نمی‌آورید، در هفت هم سر نمی‌آورید و می‌گویید خفی و اخفا، نه سرِّ خفی و سرِّ اخفا. آن دفعه هم سؤال کردید من عرض کردم که سر فقط در مرتبه‌ی پنجم است و دیگر در شش و هفت نمی‌آید.

«مستقيمات بنور السكينة». مستقیم به معنای صاف نیست و به معنای مترتب نیست، چون این را گفت «صافات مترتبات» دوباره تکرار معنا ندارد. مستقیم از اقامه می‌آید، یعنی همه‌شان مقیمند «بنور السكينة»؛ یعنی با آن نوری که آرامش‌بخش است، هر کدام در موطن خودشان آرامند و تجاوز نمی‌کنند. خودش هم پشت‌ سرش می‌گوید «لا يتجاوز واحدة منها حده». هیچ‌کدام از این‌ها از حدِ خودش تجاوز نمی‌کند. همه در همان‌جایی که قرار داده شدند تکویناً استقامت می‌کنند و قائمند و اقامه دارند. هیچ‌کدام از حدِ خودشان تجاوز نمی‌کنند و به جای دیگر نمی‌روند. یعنی هیچ‌وقت قوه‌ی خیال نمی‌رود کارِ عقلانی بکند و عقل هم نمی‌آید پایین کارِ نباتی و حیوانی بکند. هر کدام در جای خودش مشغول انجام وظیفه‌ محوله هستند. «كما قال ﴿وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ[25] ». آیه ظاهراً ﴿لَهُ﴾ دارد. هیچ‌کدام از ما نیستند مگر مقامِ معلوم دارند؛ هر کدام در جای خودشان در محلِ اقامه‌ خودشان استوارند و جا عوض نمی‌کنند. البته این ﴿وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ را در مورد ملائکه می‌گویند. ملائکه هر کدام در مرتبه‌ی خودشان هستند و کارِ خودشان را و وظیفه‌ی خودشان را انجام می‌دهند؛ هیچ‌وقت ملکی از جایگاهِ خودش تجاوز نمی‌کند، نه پایین نه بالا. این‌ها هم همین‌طورند؛ قوا هم همین‌طور. قوا هر کدام در هر جا قرار داده شدند همان‌جا مستقیمند و تجاوز از آن حد نمی‌کنند.

دانش پژوه: پس قوا را ملائکه می‌دانند دیگر؟

استاد: قوا هم شاید به تعبیری ملائکه حساب بشود یا ابزارِ ملائکه، که این‌ها قبلاً گفته شده یک مقدارش. خب تا این آیه تا قسمت صافاتش معنا شد، حالا آیه دنباله‌اش می‌گوید ﴿كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ﴾[26] . ﴿كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ﴾ یعنی چه؟ صلاة در لغت به معنای طاعت است و قوی‌ترین طاعت را صلاة می‌گویند. ایشان در این‌جا صلاة را به معنای طاعت می‌گیرد. ﴿كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ﴾ با عطف تفسیری می‌گوید: «و طاعته المخصوصة به»[27] . همه می‌دانند آن طاعت مخصوص خودشان چیست.

مفهوم طاعت مخصوص و انقهار تکوینی در موجودات

یعنی وظیفه‌ای که به آن‌ها محول شده، همه‌شان می‌دانند. و باید هم در مقابل وظیفه مطیع باشند، انجام‌دهنده باشند. خب، بیان می‌کند طاعت مخصوص به هر یک چیست: «من انقهاره و تسخره تحت‌ قهره و سلطنته». همه تحت قهر خدایند، همه تحت تسخیر خدایند. قهر خدا را می‌پذیرند و انقهار پیدا می‌کنند. تسخیر خدا را می‌پذیرند، سلطنت خدا را می‌پذیرند، تسخّر پیدا می‌کنند. همه می‌دانند که وظیفه‌شان انقهار است و تسخّر است. «مِنْ» بیانِ برای طاعت مخصوص به «کل واحد» است: «من انقهاره و تسخره تحت‌ قهره و سلطنته».

تمام قوا این‌چنینند؛ «عملية كانت هَذِهِ الْقُوَى او علمية»[28] ؛ چه قوای عملی باشد چه قوای علمی. همه‌شان دارند اطاعت می‌کنند. منتها در صورتی که تکویناً ملاحظه شوند. اما اگر بخواهند با اختیار عمل کنند، نه این‌چنین نیست. با اختیار عمل کنند، گاهی اوقات اصلاً به خدا توجه نمی‌کنند، به خصوص این‌که خودشان را مقهور تحت قهر خدا ببینند. این که ما داریم بحث می‌کنیم به لحاظ تکوین است، نه به لحاظ اختیار. قوای با اختیار گاهی اوقات تمرد می‌کنند. «وَهِيَ»؛ «و هی»، یعنی آن طاعتی که ما گفتیم: «محافظته لرتبته». ضمیرِ «لرتبته» و «محافظته» برمی‌گردد به «كل»[29] . «كل قد علم» گفتیم، یعنی کل واحد. هر یک از این‌ها محافظه می‌کند رتبه خودش را. یعنی در همان رتبه خودش هست.

حضور در وجه‌الله و تسبیح به معنای اظهار خاصیت

همین محافظت کردن بر رتبه نوعی طاعت است یا صلات است. «كل قد علم صلواته» یعنی طاعته، یعنی مرتبته. و بر همین مرتبه محافظت می‌کند. «و هى محافظته لرتبته و حضوره»[30] . «حضوره» عطف بر «محافظته» است. «و حضوره لوجهه تعالى فيما امره». این «لوجهه» و «فيما امره» هر دو متعلق به «حضوره» است. این کل واحد از قوا حضور پیدا می‌کنند «فيما امره»؛ در آنچه که خداوند امر کرده و حضور پیدا می‌کنند «لوجهه تعالى». «لوجهه تعالى» یعنی به خاطر اطاعت. اگر فقه بود، وجه را این‌طوری معنا می‌کردیم: قربةً الی الله.

لوجه ‌الله این کار را می‌کند، یعنی تقریباً قربةً الی الله این کار را می‌کند، یعنی به خاطر رضایت خدا. اما بحث، بحث فقهی نیست. در این مباحث وجه ‌الله عبارت است از آن وجود منبسط. این را به آن می‌گویند وجه ‌الله. در این علوم وجه ‌الله را، البته، بعضی اوقات وجه‌الله را به معنای ائمه علیهم‌السلام می‌گیرند، بعضی اوقات هم به معنای وجود منبسط می‌گیرند. این را می‌گویند وجه‌الله. وقتی هم که انسان می‌میرد، قبلاً داشتیم این‌ها را. وقتی انسان می‌میرد، وجه‌اللهش باقی می‌ماند، یعنی آن وجود منبسط باقی می‌ماند، تعینات می‌روند.

دانش پژوه: حالا حضورش چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

استاد: بله، حضور «فيما امره» روشن است. یعنی حضور دارد در آنچه که خدا به او امر کرده است. یعنی امر کرده ببین، آن هم حضور دارد در همین امری که خدا کرده، یعنی فقط می‌بیند.

خدا به او گفته بشنو، این هم حضور دارد در همان چیزی که خدا امرش کرده، یعنی در شنیدن، پس می‌شنود. یعنی هر کدام در آن امری که به آن‌ها واگذار شده حضور دارند، تخلف نمی‌کنند از آن امر، کوتاه نمی‌آیند، آن امری که به آن ‌ها خدا واگذار کرده انجام می‌دهند. «و تسبيحه اظهار خاصيته». این ضمیر «تسبيحه» به کل واحد برمی‌گردد. کل واحد از این قوا تسبیح می‌کنند خدا را. خدا را تسبیح می‌کنند یعنی چه؟ اظهار خاصیت می‌کنند. خاصیتِ چه کسی؟ ضمیر «خاصيته» را به چه کسی برمی‌گردانیم؟ ظاهر عبارت اقتضا می‌کند که به خود همین «کل واحد» برگردد. هر کدام از این قوا خاصیت خودش را اظهار می‌کند و همین اظهار خاصیت می‌شود تسبیح.

تسبیح فطری و مشاهده عیان توسط پیامبر و اهل معرفت

کلمه خاصیت معنایش این است که اختصاصات خودش را ظاهر می‌کند. خب هر کسی به اختصاصات خودش منفرد است، متفرد است، یعنی این اختصاص برای اوست دیگر برای کسی نیست. اصلاً لفظ اختصاص همین را می‌فهماند. لذا پشت‌سرش می‌گوید: «التى يتفرد بها»؛ یعنی این خاصیتی که این موجود، این قوه، این کل واحد، منفرد به اوست، یعنی فقط برای خودش است برای کس دیگر نیست. که خاصیت را عبارت گرفتم از خاصیت کل واحد. این را اظهار می‌کند. ما داریم که حمد عبارت است از اظهار کمالات محمود. حمد اظهار کمالات محمود است. حالا اظهار گاهی به لفظ است، گاهی به حال است. ما مثلاً ولو تلفظی هم نکنیم، وجود ما حکایت از مثلاً قدرت خدا می‌کند.

همین اظهار قدرت خدا به وسیله ما شد شکر، البته شکر اختیاری نیست، شکری است که دارد انجام می‌شود، چه من اختیار داشته باشم چه نه. چه من انجام دهم یا نه. آن وقت این گاهی من با لفظ هم اظهار می‌کنم، این می‌شود شکر لفظی. این در مورد شکر و حمد است. اما در این‌جا تسبیح مراد است. تسبیح هم ایشان می‌گوید اظهار خاصیت است. یعنی این موجود خاصیت خودش را یعنی خواص خودش را یعنی اختصاصات خودش را ظاهر می‌کند. خب اختصاصات خودش را که ظاهر می‌کند برای چی ظاهر می‌کند؟ برای این‌که این اختصاصات خودش را شاهد بگیرد بر وحدانیت خدا. چون این طرف اختصاص است، معطی اختصاص هم باید واحد باشد، چون سنخیت لازم است دیگر. آن واحد است که واحد عطا می‌کند، آن واحد است که خاص عطا می‌کند. «الشاهدة على وحدانيته» یعنی وحدانیته تعالی.

«الشاهدة» صفت برای خاصیت است. خاصیتی که منفرد است این قوه به آن خاصیت و خاصیتی که شاهد است بر وحدانیت خدا. من تا این‌جا ضمیر «خاصيته» را به خود این قوه برگرداندم چون کلمه خاصیت در مورد خدا بعید است به کار برود، ولی در مورد این قوه به کار می‌رود، می‌گویند خاصیت این قوه این است، یعنی عرض خاصش این است یا اختصاصاتش این است. حالا اگر کسی جرات کرد خاصیت را در مورد خدا هم به کار برد، هیچ عیبی ندارد که خاصیت را در این‌جا ضمیرش را برگرداند به خدا. اظهار می‌کنند اختصاصات خدا را، آن اختصاصاتی که خداوند به آن اختصاصات منفرد است، در موجود دیگر نیست و اختصاصاتی که دلالت بر وحدانیت خدا می‌کند، که این اختصاصات نشان می‌دهد خدا تک است در این باب، شریکی ندارد و این دلیلی بر وحدانیتش می‌شود.

این‌طور هم معنا کنید معنا می‌شود. منتها در این صورت باید ضمیر خاصیت را به خدا برگردانید و برای خدا کلمه خاصیت را به کار ببرید. اگر کسی به کار برد اشکالی ندارد که ضمیر به خدا برگردد. بعد آخر آیه دارد: ﴿وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ﴾[31] . ایشان می‌گوید: «و الله عليم بافعالهم و طاعاتهم‌»[32] . این کلام کاشانی بود در تفسیرش یا در کتاب تأویلاتش. «قال فى الصافى». حالا کلام فیض را می‌خواهیم نقل کنیم. «قال فى الصافى» در تفسیر همین آیه‌ای که الان درباره‌اش داشتیم بحث می‌کردیم: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ﴾[33] . صافی در تفسیر این آیه از بعض اهل معرفت کلامی نقل کرده که می‌خوانیم. از رو می‌خوانم، خیلی توضیح لازم ندارد آنجایی که توضیح بخواهد توضیح می‌دهم. «قال بعض اهل المعرفة قد خلق الله الخلق ليسبحوه»[34] [35] .

تجلی جمال الهی و محبت ذاتی در کل نظام خلقت

خداوند خلق را خلق کرد تا او را تسبیح کنند. تسبیح کنند یعنی چه؟ یعنی با زبان تسبیح کنند یا اصلاً خود وجودشان تسبیح خداست. هر دوش محتمل است. هم با زبان تسبیح کنند هم وجودشان تسبیح خدا باشد. یعنی این خلایق نشان می‌دهند که خدا مطهر است از نقایص. اگر موجودی نقص داشت این موجودات را که الان ملاحظه می‌کنید نمی‌توانست بیافریند. پس خود وجود موجودات دلالت می‌کنند بر این‌که خداوند منزه از نقایص است. و تنزه و تنزیه از نقایص می‌شود تسبیح. پس همه موجودات با وجودشان دارند خدا را تسبیح می‌کنند. «فنطقهم بالتسبيح له و الثناء عليه». خداوند آن‌ها را ناطق کرد. حالا نطق زبانی یا نطق حالی، «بالتسبيح له و الثناء عليه».

البته من در این‌جا دارم می‌گویم تسبیح زبانی یا حالی، خودش بعداً می‌گوید تسبیح زبانی است، تسبیح حالی نیست. البته نه این‌که تسبیح حالی را منکر باشد. تسبیح حالی که حتماً هست، می‌خواهد بیان کند که بالاتر از تسبیح حالی، تسبیح زبانی هم هست. سنگ تسبیح می‌کند، گوش ما نمی‌شنود. آن ظاهرش که دارد تسبیح می‌کند، وجودش دارد تسبیح می‌کند، ولی علاوه بر این زباناً هم تسبیح می‌کند و ما نمی‌شنویم. ایشان می‌خواهد این را بیان کند، بعداً تسبیح می‌کند، که مراد نطق زبانی است. ولی خب من دارم فعلاً مطلق می‌گیرم، هم نطق زبانی می‌گیرم هم نطق حالی. «فنطقهم بالتسبيح له»، تسبیح یعنی این‌که منزه است از نقایص «و الثناء عليه»، یعنی تمجیدش می‌کند و شهادت می دهد به بزرگی او. او را بزرگ جلوه می‌دهد، یا بزرگ می‌کند، درست نیست، بگوییم شهادت می‌دهد به بزرگی او. او بزرگ هست، کسی بزرگش نمی‌کند...

دانش پژوه: بزرگ می‌شمرد

استاد: بزرگ می‌شمرد یا همان شهادت می‌دهد به بزرگی او. این بهتر از همه‌ است. «و السجود له». سجود یعنی اطاعت. «فقال». «فقال» یعنی این اهل معرفت، این‌چنین می‌گوید که «فقال» یعنی «فقال اللَّهُ ﴿أَلَمْ تَرَ﴾[36] »، آیه را تکرار می‌کند. این اهل معرفت آیه را دوباره می‌خواند. ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ﴾، یک ﴿وَالْأَرْضِ﴾ هم جا انداخته است. «﴿مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍالاية» تا آخر. «و قال ايضا»[37] [38] . باز همین اهل معرفت این‌چنین گفته که «قَالَ» یعنی «قال اللَّهُ ايضا» این آیه را که از این آیه استفاده می‌شود ساکنان سماوات، ساکنان ارض، بلکه موجودات سماوی، همه سجده می‌کنند برای خدا. سجده هم به معنای اطاعت کردن و فرمان بردن.

این عارف این‌طور می‌گوید، می‌گوید این آیه خطاب به پیامبر است ﴿أَلَمْ تَرَ﴾[39] ، هر دو آیه خطاب به پیامبر است. «أَلَمْ تَرَوْا» نفرموده است. پیداست که پیامبر می‌تواند این را ببیند. بقیه مگر با ایمان به قول پیامبر قبول کنند، که پیامبر بفرماید آن‌ها ایمان بیاورند و قبول کنند. «عیان»، عیان یعنی با چشم دیدن یا با گوش شنیدن، برای دیگران نیست برای پیامبر است. ایمان برای دیگران است. دیگران باید ایمان بیاورند به فرمایش پیامبر، پیامبر به عیان دارد می‌بیند. «خاطب اللَّهُ بهاتين الايتين نبيه»[40] [41] . یعنی خطاب به پیامبر است خطاب به همه مردم نیست. «الذى اشهده ذلك». نبی‌ای که خدا به مشاهده او داد «ذلک»، یعنی این اطاعت و سجده موجودات را. به مشاهده او داد «و رآه» و او هم دید. وقت لذا به او می‌گوید ﴿أَلَمْ تَرَ﴾[42] «و لم يقل ا لم تروا»[43] [44] .

تفاوت تسبیح به لسان قال و لسان حال و شهود عارفان

«فانا ما رايناه». ما ندیدیم این سجود و تسبیح موجودات را. «فهو»، یعنی سجود موجودات و اطاعت موجودات برای ما ایمان است، یعنی پیامبر فرموده و ما داریم ایمان می‌آوریم ولی «لمحمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم» عیان است. ایشان با چشم دیده، ما به گفته ایشان ایمان آوردیم. ما ندیدیم ولی ایمان آوردیم. «فاشهده»، پس خدا به شهود پیامبر داد «سجود كل شئ و تواضع كُلِّ شَيْءٍ لله» را. این «لِلَّهِ» هم متعلق به سجود است هم متعلق به تواضع. خب حالا می‌فرماید اگر کسانی هم پیدا شدند که مثل پیامبر خدا به شهود آن‌ها این تسبیح موجودات را داد و آن‌ها هم دیدند، آن‌ها هم داخل در خطاب ﴿أَلَمْ تَرَ﴾[45] می‌شوند. مثلاً مثل ائمه علیهم‌السلام. حالا فرض کنید که اگر عرفا را قبول نکنیم، لااقل ائمه علیهم‌السلام را قبول داریم که آن‌ها هم به آن‌ها شهود داده شده این تسبیح و آن‌ها هم دیدند این تسبیح را و شنیدند.

هرچند بعداً می‌آید که عارف ادعا می‌کند که من هم. یعنی من هم شنیدم و دیدم. آن هم بعداً می‌آید، یعنی مدعی هستند که این اختصاص به پیامبر و ائمه ندارد. ولی لااقلش این است که پیامبر و ائمه این را دارند. ما آن را دیگر اطمینان داریم حالا در مورد بعضی از عرفا اگر شک بکنیم، ولی نسبت به ائمه و خود پیامبر شکی نداریم. «و كل من اشهده الله ذلك و رآه»[46] [47] ؛ هر کس را که خداوند شاهد این قضیه بگیرد و او هم این قضیه را ببیند، قضیه یعنی سجده موجودات. هر کس که این‌چنین امتیازی پیدا کند، «دخل تحت هذا الخطاب». خطابی که به پیامبر شده به او هم می‌شود، نه حالا به او می‌شود، او داخل در این خطاب می‌شود، نه این‌که یک خطاب مستقلی به او تعلق بگیرد. خب این تسبیحی که برای موجودات هست چه نوع تسبیحی است؟ می‌فرماید: «هذا تسبيح فطرى و سجود ذاتى». اختیاری نیست که کافر بگوید نمی‌کنم.

فطری و ذاتی است. همه این سجود را دارند، حتی انسانی که در خیلی کارها به او اختیار داده شده باز او هم این سجود را به طور فطری و تکوینی دارد. «عن تجل تجلى لهم». این از کجا این تسبیح ناشی شده، این فطرت و این تسبیح فطری از کجا آمده، «عن تجل»، تجلی الهی این‌چنین اثری در موجودات گذاشته که «تجلى لهم»؛ تجلی‌ای است که بر آن‌ها تجلی کرده است. یا «عن مُتَجَلٍّ تجلى لهم». این هم اگر بود معنا می‌شد، حالا که نسخه ما «تجل» هست. یعنی از تجلی‌ای که بر این‌ها حاصل شده، یعنی خداوند است که این تجلی کرده است. اصل وجود این‌ها از تجلی الهی است، خب این خصوصیات اطاعت و این‌ها یا تسبیح و سجود هم، آن هم از همین تجلی است. «فاحبوه»، همه موجودات محب خدا شدند با این تجلی.

تجلی یعنی چه؟ یعنی جلوه کرد. شما انسان را ملاحظه کنید جمیل‌پسند است، جمیل‌پسند. همیشه دنبال زیبایی‌هاست. بقیه موجودات هم همین‌طورند. ما خبر نداریم. همه موجودات دنبال جمیلند. خب خدا که جمیل مطلق است، جمال مطلق است. اگر جلوه کند به تعبیر ما دل همه را می‌رباید و محبوب همه می‌شود. خب همه به سمت ثنایش می‌روند دیگر. پیداست یک جلوه‌ای مثلاً از یک موجود زیبا اشخاص را جذب می‌کند، خب تا چه برسد به آن که جمیل مطلق است، یک جلوه‌اش همه را جذب می‌کند. لذا «فاحبوه»؛ بعد از این‌که او تجلی کرد همه او را محب شدند، همه محب او شدند. «فانبعثوا»، «فانبعثوا» یعنی برانگیخته شدند، نه خودشان را کندند. حالت انفعال دارد. یعنی این‌طور نیست که با اختیار رفته باشند. منبعث شدند، یعنی همین‌طوری رفتند بدون این‌که اختیاری از خودشان نشان بدهند.

«فانبعثوا الى الثناء عليه». تحریک شدند و برانگیخته شدند به این‌که ثنا کنند علیه، بر آن کسی که تجلی کرده بود، یا بر این تجلی‌ها، یعنی بر خداوند. «من غير تكليف». تكليف را در این‌جا دو معنا می‌توانیم بگیریم. یکی این‌که یعنی خداوند آن‌ها را تكليف نکرد که این کار را بکنید، خودبه‌خود کردند. احتیاجی نبود به این‌ نبود که خدا آن‌ها را وادار کند، تحمیل کند بر ایشان. این یک معنا، یک معنا معنای لغوی «من غير تكليف» یعنی بدون این‌که به مشقت بیندازدشان. آن‌ها با محبت این کار را دارند می‌کنند. «بل اقتضاء ذاتی» به مقتضای ذاتشان این کار را می‌کنند. اتفاقاً اگر به مقتضای ذات باشد خسته نمی‌شود. هر کدام از این قوای ما آن کار مخصوص خودش را بکند خسته نمی‌شود

دانش پژوه: لذت هم دارد.

استاد: بلکه لذت هم دارد. اگر خستگی هست به خاطر مقاومت‌هایی است که این مواد می‌کند که چشم من از دیدن خسته می‌شود. ولو منظره زیبا ببیند، بالاخره یک وقتی خسته می‌شود می‌خواهد بخوابد، می‌خواهد استراحت کند. یا راه رفتن، من دارم به سمت مقصدم می‌روم، خوشحالم هستم که دارم می‌روم، ولی خسته می‌شوم. چرا؟ چون آن ماده‌ای که باید اطاعت از من بکند آن که مقتضایش این نیست، مقتضای او راه رفتن نیست، مقتضای بدن سنگین است باید یک جا بیفتد، یک جا آرامش داشته باشد. من دارم او را می‌کشم. او دارد مقاومت می‌کند. کشیدن من مقاومت کردن او باعث خستگی می‌شود هم او خسته می‌شود هم من. اما وقتی به اقتضای ذاتی کاری انجام بدهیم، مانعی سر راهمان نباشد همه‌اش لذت است. لذا ملائکه از عبادتشان لذت می‌برند خسته هم نمی‌شوند، چون به اقتضای ذاتی‌شان است مانعی هم برای بدن‌شان وجود ندارد. «و هذه هى العبادة الذاتيه التى اقامهم الله فيها». این عبادت ذاتی است، یعنی عبادتی است که ذات موجودات این عبادت را انجام می‌دهند. اختیارشان دخالتی در این مسئله ندارد ذاتشان انجام می‌دهد. آن ذاتی که «اقامهم الله فيها».

خداوند آن‌ها را در این عبادت اقامه کرد. یعنی طوری آفرید که این‌ها در این عبادت باشند، این حالت را داشته باشند. «بحكم الاستحقاق الذى يستحقه». این استحقاق را ما استحقاق خود آن مخلوق می‌گیریم. به حکم استحقاقی که استحقاق داشت خدا آفریدش. این استحقاق این مرتبه از وجود را داشت خدا در همان محل مستحق آفریدش. آن یکی استحقاق بالاتر را داشت یا پایین‌تر را داشت خدا باز آن را در محل استحقاقش آفرید. هر کدام استحقاق ذاتی داشتند خدا آن استحقاق ذاتی را به آن‌ها عطا کرد. آن‌ها هم طبق استحقاق‌شان در یک مقامی آفریده شدند که مقام عبادت بود. منتها هر کدام در حد خودش. توجه کردید که استحقاق را در این‌جا استحقاق عبد گرفتم. احتمال دارد استحقاق، استحقاق خدا باشد. به حکم استحقاقی که خداوند به عبادت داشت، خداوند مستحق عبادت است مستحق شکر است. موجودات هم به حکم استحقاقی که خودش دارد این‌چنین آفرید که وظیفه‌شان را ادا کنند و شکر را به جا بیاورند عبادت را انجام بدهند. کاملاً مطیع باشند.

دانش پژوه: البته اگر برای خداوند بگیریم دیگر آن «بحكم الاستحقاق» باید برای عبادت متعلق باشد.

استاد: به حکم استحقاقی که خداوند به عبادت داشت، بله. «قَالَ». بعد این بعض اهل معرفت می‌گوید: «و ليس هذا التسبيح بلسان الحال كما يقوله اهل النظر ممن لا كشف له». «اهل النظر» یعنی اهل فکر. آن‌هایی که کشف ندارند، یعنی فیلسوفند عارف نیستند. اهل کشف نیستند، اهل نظر و فکرند. با فکرشان با قواعدشان حکم می‌کنند نه با شهود و کشف. آن‌ها قائلند به این‌که این تسبیح به لسان حال است، همه موجودات به لسان حال تسبیح می‌کنند. قبلاً از ملاعبدالرزاق کاشانی نقل کردیم که شهادت اعضا به لسان حال است. الان می‌گوییم تسبیح به لسان حال نیست. این‌ها با هم تفاوت می‌کنند. آن شهادتی که اعضا می‌دهند به کارهایشان، گفتیم به لسان حال است. احتمال هم دادیم که به لسان قال هم باشد.

اما در این تسبیح می‌گوییم به لسان حال تنها نیست، حتماً به لسان قال هم هست. یعنی این‌طور نیست که این موجود حالتش تقدیس کند خدا را، بلکه خودش هم شهادت به مقدس بودن خدا می‌دهد، تنزیه می‌کند خدا را. با لسان قال که اگر کسی گوش شنوا داشته باشد صدای این موجود، یعنی صدای این سنگ را هم می‌شنود. همه موجودات مشغول تسبیحند. حتی پرندگان، حتی درندگان، حتی حیوانات دیگر همه هر چه هست هر موجودی هست جماد و نبات و حیوان، همه به لسان قال دارند تسبیح می‌کنند. منتها کسی نمی‌شنود. رفتید در مسجدی که پر باشد، همه مشغول دعا خواندن باشند، همه با هم بخوانند، ببینید چه صدای همهمه‌ای هست، از همهمه یک مقدار بالاتر. کل جهان صدای همهمه است، منتها ما نمی‌شنویم. کل جهان مثل آن مسجد است، مسجدی که پر باشد از انسان‌هایی که پُر پُر نشستند، هر کدام مشغول خواندن دعاست، کسی هم ملاحظه دیگری را نمی‌کند که آرام بخواند. همه مشغول بلند خواندنند برای خودشان دارند می‌خوانند، کانه کسی اطراف‌شان نیست. چه صدایی در آن مسجد می‌پیچد. کل جهان همان صدا می‌پیچد منتها کسی نمی‌شنود.

دانش پژوه: شنیدم فرمودید بنده خدایی می‌فرمود این صدای تسبیح موجودات نمی‌گذاشت من شب بخوابم، یعنی این‌ها را می‌شنیدم.

استاد: بله. «و ليس هذا التسبيح بلسان الحال كما يقوله اهل النظر ممن لا كشف له». بعد این عارف می گوید «قال و نحن زدنا مع الايمان بالاخبار الكشف». یعنی اخبار به ما گفتند که موجودات تسبیح می‌کنند. ما ایمان به اخبار داریم، یعنی قبول داریم که موجودات تسبیح می‌کنند. علاوه بر این خودمان هم کشف کردیم. هم ایمان به اخبار داریم، هم خودمان ملاحظه کردیم، شهود کردیم، دیگر نمی‌شود این را انکار کرد. «و نحن زدنا مع الايمان بالاخبار الكشف». «الكشف» مفعول «زدنا» است. ما علاوه بر ایمان به کشف، یک چیز اضافه هم به ما خدا داد که علاوه بر ایمان به اخبار یک چیز زیادتری هم خدا به ما داد که کشف باشد.

دانش پژوه: آن عارف؟

استاد: بله، این عارف، این اهل معرفت، بعض اهل معرفت قال: «و نحن زدنا مع الايمان بالاخبار الكشف».

شاهد بیان می‌کند که چطوری به ما کشف عطا شد: «فقد سمعنا الاحجار تذكر الله». شنیدیم که سنگ‌ها ذکر خدا می‌گفتند. بعد دارد «رؤية عين». این «رؤية عين» با «سمعنا» هیچ سازگاری ندارد. بعدش دارد «بلسان». این درست است. «سمعنا» که احجار «تذکر بلسان». «بلسان» متعلق به «تذکر» است. «تذکر الله بلسان». اما «رؤیة عین» در این‌جا مناسبت ندارد مگر این‌که بگوییم جابه‌جا نوشته شده است. که «نحن زدنا مع الايمان بالاخبار الكشف و رؤية عين». این‌طور می‌شود گفت، اما یک طور دیگر هم می‌توانیم معنا کنیم که اصلاً «رؤیة عین» را همین‌جا بگذاریمش. ما با کشف سنگ را دیدیم و با گوشمان صدای تسبیح او را که با لسان انجام می‌داد شنیدیم. خب این ظاهرش خلاف ظاهر عبارت است ولی چاره‌ای نیست. چاره‌ای نداریم اگر این عبارت درست باشد باید این‌طوری معنایش کرد. «والا سمعنا رؤیة عین» معنا نمی‌شود. باید بگوییم «سمعنا الاحجار» را، که احجار با «رؤیة عین» برای ما روشن بود، سمعنا که ذکر خدا می کردند. این معنی خوبی است که رؤیة عین را مربوط کنیم به احجار؛ یعنی احجار را ما با چشم دیدیم.

مشاهده شهودی تسبیح موجودات و فضیلت ذکر تهلیل

یک احتمال سومی هم در این‌جا داریم: احتمال اول این بود که جای «رؤیة عین» را عوض کنیم. احتمال دوم این بود که «رؤیة عین» را مربوط کنیم به «احجار»؛ یعنی با چشم احجار را دیدیم. معنای سوم از همه‌ی این‌ها دقیق‌تر است؛ ما نه احجار را دیدیم، ذکر آن‌ها را هم دیدیم؛ یعنی وقتی که دهان باز می‌کردند برای ذکر کردن، ما دیدیم دهان باز می‌کردند. دیدیم دارند ذکر می‌گویند؛ حالا با دهان باز کردن یا با هر وسیله‌ی دیگر؛ یعنی ذکر گفتن‌شان را دیدیم. منتها آن‌ها ذکر می‌گفتند با این لسان که ما هم شنیدیم، که حتی ذکر گفتن هم دیده می‌شود. یعنی وقتی یک نفر دارد ذکر می‌گوید، ما تشخیص می‌دهیم دارد ذکر می‌گوید، حالا صدایش را هم نشنویم.

بله، فقط یک ذکر است که می‌گویند اگر کسی بگوید کسی متوجه نمی‌شود، دیگری متوجه نمی‌شود و آن ذکر «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» است که خیلی ذکر پسندیده‌ای است به خاطر این‌که هیچ ریایی در آن ممکن نیست، مگر این‌که کسی داد بکشد. و الّا همین‌طوری معمولی «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» بگوید در دهان تکان می‌خورد بیرون اصلاً هیچ مشخص نیست.

دانش پژوه: لب اصلاً تکان نمی‌خورد.

استاد: لب اصلاً تکان نمی‌خورد، لذا کسی متوجه نمی‌شود این آدم دارد ذکر می‌گوید؛ فکر می‌کند دهانش را باز کرده و با دهان دارد نفس می‌کشد، نمی‌فهمد این دارد ذکر می‌گوید.

دانش پژوه: استاد درست است می‌گویند کسی که ذکر لا اله الا الله زیاد بگوید تنها می‌ماند؟

استاد: خب چه ذکر بگوید چه نگوید، همه وقتی مردند تنها می‌مانند.

دانش پژوه: نه مثلاً می‌گویند خاصیتش در همین دنیا، مثلاً بعضی‌ اسماء....

استاد: شاید

دانش پژوه دیگر: شنیدم که ذکر لا اله الا الله، تمرکز فکری می‌آورد...

استاد: حالا تنها می‌ماند یک مطلب است، خیلی چیزهای دیگر هم داریم؛ مثلاً می‌گویند برای این‌که ریا نکنید ذکر لا اله الا الله بگویید. البته من بعضی‌ها را شنیدم ذکر لا اله الا الله را می‌گویند با صدای بلند، حالا می‌بیند دهانش تکان نمی‌خورد اقلاً با صدا بفهماند که من دارم ذکر می‌گویم.

رابطه فراموشی ذکر با صید شدن حیوانات و حقیقت نطق آن‌ها

بله، «بلسان تسمعه آذاننا منها». با ذکر می‌گفتند احجار به زبانی که گوش ما از این احجار آن ذکر را می‌شنید. «تسمعه» ذکری که می‌شنید آن ذکر را «آذاننا» گوش‌های ما «منها» یعنی از این احجار. بعد «تخاطبنا»؛ این مهم است، این سنگ‌ها به ما خطاب هم می‌کردند. «مخاطبة العارفين بجلال الله». مانند کسانی که عارفند به جلال خدا و دارند دیگران را آگاه می‌کنند. یعنی طوری با ما حرف می‌زدند که گویا یک عارف دارد حرف می‌زند یا گویا ذکر می‌گفتند و ذکرشان را به گوش ما می‌رساندند که گویا یک عارف دارد ذکر می‌گوید. «مما ليس يدركه كل انسان». یعنی ذکرهایی، مخاطبه‌هایی که هر انسانی نمی‌تواند تشخیص بدهد. ما از کنار این موجودات رد می‌شویم همه را ساکت می‌بینیم، ولی گروه خاصی هستند که این‌ها را ناطق می‌بینند. «أَقُولُ»، «أقولِ» را فیض می‌گوید.

«قد سبق فى سورة النحل و بنى اسرائيل زيادة بيان لهذا». چون در تفسیرش گفته، تفسیر صافی این را گفته. می‌گوید که در دو تا سوره قبل هم من در مورد این مسئله بحث کردم، بیان بیشتری داشتم. بعد باز همان فیض حرف می‌زند: «و القمى» دارد فیض از تفسیر قمی نقل می‌کند، «و القمى عن الصادق» نقل کرده که هر گاه حیوانی شکار شود معلوم می‌شود در آن لحظه ذکر خدا را فراموش کرده است. همه مشغول ذکر خدایند، تا وقتی ذکر خدا می‌کنند شکار نمی‌شوند. وقتی ذکر خدا را فراموش می‌کند همان لحظه شکار می‌شود. این نشان می‌دهد که همه مشغول ذکرند.

دانش پژوه: مقتضای ذات‌شان است دیگر، مقتضای ذات که تخلف نمی کند؟

استاد: مقتضای ذات که به جای خود، به لسان قال ذکر می‌گویند. این مهم است. به لسان حال که همه دارند ذکر می‌گویند؛ این عارف می‌گوید تنها به لسان حال نیست، به لسان قال ما شنیدیم. این‌ها به لسان قال مشغول ذکرند. آن به لسان حالش که اصلاً فطرتش است، به لسان قال مشغول ذکرند آن وقتی که غافل می‌شود لحظه‌ای که ترک می‌کند گرفتار می‌شود.

دانش پژوه: به لسان قال هم تسبیح می‌کنند دیگر؟

استاد: بله

شرح روایت امیرالمؤمنین (ع) درباره ملک عظیم‌الجثه به صورت خروس

دانش پژوه: به جز بشر دیگر، همیشه ذکر نمی گوید و شکار هم نمی شود

استاد: بله، پسر بچه ای نابالغی، نه نابالغ، بچه‌ای که شاید زیر پنج سال بود، مگسی اذیتش کرده بود، بلند شده بود آن را بگیرد، نمی‌توانست بگیرد. بعد سر مگس داد می‌زد «غافل بشو از ذکر خدا تا من تو را بگیرم». بچه‌ی زیر پنج سال. حالا شنیده بود البته. به مگس دستور می‌داد «غافل بشو تا من تو را بگیرم!». تا غافل هم نشود گرفتار نمی‌شود، باید آن غافل بشود تا این بتواند بگیردش. بله، «ما من طير يصاد فى بر و لا بحر»؛ حیواناتی هستند که در دریا رفت‌وآمد می‌کنند آن حیوانات دریایی، آن‌ها هم گاهی ممکن است صید بشوند؛ «لا يصاد» که «ما من طير يصاد» یعنی صید شود «فى بر و لا بحر»، بلکه «و لا يصاد شئ من الوحش» حیوانات وحشی مثل مثلاً گاو وحشی، بز وحشی، این چیزها، «الا بتضييعه التسبيح». مگر این‌که تسبیح خدا را تضییع کرده، آن وقتی که تضییع می‌کند گرفتار می‌شود.

«و عن امير المؤمنين»[48] [49] این‌ها را از رو می‌خوانم، هر جا لازم باشد توضیح بدهم توضیح می‌دهم. «و عن امير المؤمنين (ع): ان لله ملكا فى صورة الديك الاملح». خداوند فرشته‌ای دارد که ظاهرش صورت خروس دارد. «الديك الاملح الاشهب». «أملح» و «أشهب» نزدیک به همند. پاورقی هم نوشته آن که رنگش کدر است و سفیدی بر او غلبه دارد به او می‌گویند «أملح»؛ آن که سیاه است و سفیدیش غلبه دارد به او می‌گویند «أشهب»؛ یعنی سیاه و سفید است منتها سفیدیش غلبه دارد. «براثنه»؛ «براثن» این چنگالش، ناخن‌هایش؛ «براثنه فى الارضين السابعة». در طبقه‌ی هفتم زمین این ناخن‌هایش هست. طبقه‌ی هفتم زمین هم الان برای ما روشن نیست که چیست. می‌گویند هفت تا زمین داریم همان‌طور که هفت تا آسمان داریم. این پایش روی زمین هفتم است که دیگر پایین‌ترین زمین است.

«و عرفه» یعنی تاج؛ خروس دیدید که یک تاجی آن بالا دارد از گوشت، سرخ هم هست غالباً. بعضی‌هایشان حالا سرخ کم‌رنگ. «و عرفه تحت العرش». یعنی تاجش زیر عرش است. ببینید چقدر بزرگ است که پایش به زمین هفتم، تاجش به عرش. دیگر این وسط آسمان است یک و دو تا هفتش را هم گذرانده چون عرش محیط بر همه است. «له جناحان»؛ دو تا بال دارد. «جناح بالمشرق و جناح بالمغرب». اما جناحی که در مشرق است «فمن ثلج» از برف ساخته شده است. «و امّا الجناح الذى فى المغرب فمن نار» از نار ساخته شده است. و عجیب است که این آن را آب نمی‌کند، آن هم این را خاموش نمی‌کند. چون آب با آتش نمی‌سازد. آتش یخ را آب می‌کند، یخ هم اگر آب بشود آتش را خاموش می‌کند. هیچ‌کدام به هم کار ندارند.

کیفیت تسبیح خروس عرشی و پاسخ مرغان زمینی به ندای او

«فكلما حضر وقت الصلوة»؛ هر وقت وقت نماز می‌شود. ظاهراً نماز صبح. حالا نگفته کدام نماز، ولی خروس وقتی می‌خواند وقت نماز صبح می‌خواند، وقت ظهر و مغرب و عشا به خصوص مغرب و عشا که دیگر وقت خوابش است. ظاهراً نماز صبح منظور است، حالا این‌جا عبارت مطلق است نگفته کدام نماز. «فكلما حضر وقت الصلوة قام على براثنه»؛ من این را یادم رفت لغت نگاه کنم این را به چه حرکتی خوانده می‌شود. «عُرْف» نگاه کردم، «عرف» با ضمه‌ی عین است، اما این را یادم رفت نگاه کنم، توجه نکردم به نحوه‌ی خواندنش. «قام على براثنه»؛ یعنی بر ناخن‌هایش بلند می‌شود، یا پا را بلند می‌کند.

«و رفع عرفه تحت العرش»؛ تاجش هم صاف می‌کند، بلند می‌کند صاف می‌کند، «ثم امال احد جناحيه على الآخر». بالش را به سمت بال دیگر میل می‌دهد. خروس را ببینید وقتی بالش را بلند می‌کند، بالش را بلند می‌کند، این بال راستش را به سمت چپ می‌رود چپش هم به سمت راست می‌آید تا این بالا می‌رود، یعنی بال بلند می‌شود روی بدنش. قبل از این‌که این کار را بکند خب بال راست طرف راست چسبیده، بال چپ طرف چپ چسبیده؛ وقتی می‌خواهد بال بزند، وقتی می‌خواهد بال بزند هر دو بال را بلند می‌کند، آن وقت بال راست به سمت چپ می‌رود چپ هم به سمت راست می‌آید. «ثم امال» میل می‌دهد، کج می‌کند یکی از دو بالش را بر دیگری. «يصفق بهما». یعنی این‌ها را به هم می‌زند. به هم می‌زند یعنی چه؟ یعنی دو تا بال را به هم می‌کوبد.

ظاهرش این است، ولی پشتش می‌گوید «كما يصفق الديك فى منازلكم». مثل خروسی که در منزل شما بالش را به هم می‌زند؛ در منزل ما بال را به هم نمی‌زند، بال را به تنش می‌زند. یعنی بال را بلند می‌کند، با شتاب، با شدت می‌کوبد به تن خودش. ولی این ظاهراً بالش را به بالش نمی‌کوبد؛ از این «كما يصفق الديك فى منازلكم» نشان می‌دهد که منظور از تصفیق این نیست که دو تا بال را به هم می‌کوبد، بلکه بال می‌زند. بال زدن خروس در خانه‌ی ما چطور است آن هم همین‌طور است. «فلا الذى»، وقتی که این دو تا بال را کنار هم می‌آورد، خب بالاخره نزدیک می‌شود دیگر آتش به یخ نزدیک می‌شود. اما «فلا الذى من الثلج يطفى النار» آن که از برف درست شده آتش را خاموش نمی‌کند، «و لا الذى من النار يذيب الثلج» آن هم که از آتش ساخته شده ثلج را آب نمی‌کند.

دانش پژوه: ظاهر هم به هم می‌خورد دیگر.

استاد: به هم که می‌خورد، به هم می‌خورد. بله، این دوتایی که بالا می‌برد از پشت به هم می‌خورد، به هم می‌خورد. بله، به هم که می‌خورند، منتها وقتی می‌کوبد به بدنش می‌کوبد.

دانش پژوه: بله، می‌برد بالا بعداً برمی‌گرداند می‌کوبد به تنش.

استاد: بعداً برمی‌گرداند می‌کوبد به تنش، تصفیقش به این صورت است که به بدنش می‌کوبد. ولی این دو تا بال که بالا می‌برد به هم می‌خورند، نزدیک می‌شوند و بعد حتی به هم، هم تماس پیدا می‌کنند. منتها به هم نمی‌کوبد آن‌طور که ما در خروس‌های خانه‌ی خودمان می‌بینیم، به هم نمی‌کوبد. در منزل خودمان می‌بینیم نه که ما خروس داریم، یعنی خروس‌هایی که دیدیم.

تحلیل فلسفی آیه «أنطق کل شیء» و انحصار حیات حقیقی در آخرت

«ثم ينادى باعلى صوته». با صدای بلند می‌گوید «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله خاتم النبيين و ان وصيه خير الوصيين، سبوح قدوس رب الملائكة و الروح». معنا نمی‌خواهد، این ذکرش است. «فلا يبقى فى الارض ديك الا اجابه»[50] [51] . در زمین باقی نمی‌ماند خروسی مگر این‌که جواب می‌دهد او را. یعنی آن‌ها هم صدا می‌کنند، که صدایشان به این جواب می‌دهند، حالا یا همین ذکر را می‌گویند یا این ذکر را تصدیق می‌کنند. ظاهراً من این‌طور فکر می‌کنم، حالا این‌ها توضیحات ماست، ما از این چیزها خبر نداریم که. منظور این نیست که در حینی که آن خواند همه‌ی خروس‌های عالم و دنیا با هم شروع می‌کنند به خواندن، چون ما این تجربه را نداریم، بلکه همه جوابش را می‌دهند. منتها جواب می‌دهند ممکن است یکی زودتر یکی دیرتر، با فاصله‌ی کوتاه، با فاصله‌ی بلند؛ هیچ خروسی باقی نمی‌ماند مگر این‌که جواب می‌دهد.

ولی نه این‌که همه با هم، عبارت ندارد که همه با هم جواب می‌دهند. چون این را من شنیدم بعضی‌ها می‌گویند اگر آن خروس می‌خواند بعد همه‌ی این‌ها جواب می‌دهند چرا ما فاصله‌ها را بین خواندن‌ها می‌بینیم، می‌شنویم، ملاحظه می‌کنیم، یعنی فاصله حاصل می‌شود. جواب این است که روایت نگفته همه با هم می‌خوانند، روایت گفته همه می‌خوانند، همه هم جواب می‌دهند، منتها دیگر حالا بستگی دارد به خبری که به این حیوان می‌رسد، مشاهده‌ای که این‌ها می‌کنند، و ما دیگر این ها را نمی‌دانیم چه می‌شود که به نوبت می‌خوانند به تفاوت می‌خوانند. « و ذلك قوله عز و جل ﴿وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ﴾[52] ». همه می‌دانند که صلاة و تسبیح‌شان چیست، این خروس هم می‌داند باید چه بگوید. وقتی ملک آن‌طور می‌خواند خروس‌های زمینی و خروس‌های دنیایی می‌دانند صلاتشان و تسبیح‌شان چیست. بعد مرحوم فیض می‌فرماید «و فى التوحيد»[53] در کتاب توحید از امام مثل همین روایت نقل شده است. «انتهى كلامه»[54] ، کلام فیض در صافی.

«اقول». مرحوم آقا علی حکیم می‌خواهد ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[55] را معنا کند. چندین معنا برای ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ می‌آورد. احتمال دارد همه‌شان را نتوانیم بخوانیم، حالا خب آن مقداری که می‌توانیم می‌خوانیم. یکی این‌که مراد از کل در ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ تصرف می‌کند. می‌گوید مراد از ﴿كُلَّ شَيْءٍ﴾ یعنی «كل شى له قابلية النطق»[56] که این یک معنای ظاهری است؛ یعنی معنای عام نیست. معنای عام این است که همه دارند نطق می‌کنند. ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[57] یعنی همه چیز را به نطق می‌آورد. این یک معنایی است که عارف‌ پسند است، ولی این معنایی که الان داریم می‌خوانیم معنای عرفانی نیست، معنای معمولیش است که محدثین هم همه همین را معنا می‌کنند؛ یعنی هر شیئی که قابلیت نطق داشته باشد خدا به نطقش می‌آورد، آن که قابلیت ندارد نه که خدا نمی‌تواند، آن قابلیت ندارد و تحمل نمی‌کند. این یک معنا برای ﴿أَنطَقَ﴾.

«اقول: قوله سبحانه ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[58] »[59] احتمال دارد که مراد از این قول خداوند این است که «أَنْطَقَ كل شى له قابلية النطق و شانه و استحقاقه»؛ مثل ملائکه، انسان، جن. از این‌ها که بگذریم دیگر نطق نیست. پس خداوند وقتی به نطق می‌آورد این‌ها را به نطق می‌آورد، نه موجودات دیگر. عرض می‌کنم این یک معنایی است که به ظاهر آیه این می‌آید. ولی خب ممکن است بعضی‌ها تعمیم بدهند که در احتمالات بعدی ما می‌توانیم تعمیم بدهیم. احتمال دوم این است که ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[60] منتها نه در دنیا. ببینید این‌جا دیگر تصرف در انطق می‌کند. آن در احتمال قبل تصرف در کل شیء کرد؛ کل شیء را اختصاص داد. این‌جا انطق را اختصاص به آخرت می‌دهد. می‌گوید در آخرت همه نطق می‌کنند؛ چه کسانی که در این دنیا قابلیت نطق داشتند، چه کسانی که در این دنیا قابلیت نطق نداشتند وقتی آمدند در آخرت همه‌شان نطق می‌کنند. چرا؟ چون آخرت با دنیا فرق می‌کند. آخرت دار حَیَوان است؛ همه موجودات آن‌جا زنده می‌شوند. زندگی که این‌جا هم زنده هستند، ولی آن‌جا زندگی پیدا می‌کنند که قابلیت نطق برایشان هست. حیات مثل حیات انسانی پیدا می‌کنند. حیوانات به قول ایشان متصل به نفس انسانی می‌شوند. وقتی متصل به نفس انسانی شدند حالت انسان را پیدا می‌کنند، همان‌طوری که انسان می‌تواند نطق کند این‌ها هم می‌توانند نطق کنند.

ماهیت اخروی نفس حیوانی و اتحاد موجودات با نفس انسانی در قیامت

در این آیه‌ ﴿إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ﴾[61] که مورد شاهد ایشان است و بیان می‌کند که همه موجودات در آن دار آخرت زنده می‌شوند زیرا آن‌جا دار، دارِ حیات است. در این آیه ایشان می‌فرماید که آیه با آوردن ضمیر فصل که ﴿لَهِيَ﴾ باشد و با معرف قرار دادن خبر که ﴿الْحَيَوَانُ﴾ باشد، دارد منحصر می‌کند حیات را در دار آخرت. یعنی عالم‌های دیگر حیات عمومی ندارند ولی عالم آخرت حیات عمومی دارد. همه‌ی موجوداتی که می‌آیند در عالم آخرت حیّ هستند. بعد حیوان را هم می‌گوید صیغه‌ی بر وزنِ «فَعَلان» است و فعلان صیغه‌ی مبالغه است، حالا صیغه‌ی مبالغه هم نباشد دلالت بر مبالغه می‌کند؛ یعنی همه کاملاً حیّ‌اند، نه حیّ‌اند، کاملاً حیّ‌اند. وقتی کاملاً حیّ باشد قدرت نطق هم دارند.

«و يحتمل ان يكون المراد»[62] ؛ یعنی مراد خداوند از آیه‌ی ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[63] ، مراد این باشد ﴿أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾ را منتها «فى الدار الاخرة»[64] . نه فقط ملائکه و انس و جن که در دار دنیا به نطق آورده، بلکه همه‌ی موجودات را در دار آخرت به نطق می‌آورد. «كما قال سبحانه ﴿إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ﴾[65] »؛ بلکه حیات «منحصرة فيها»[66] حیات منحصر است «فِيهَا» یعنی در دار آخرت. «كما يدل» بر این انحصار ضمیر فصل و خبر محلی به لام که دلالت بر حصر می‌کند. خبر را محلّی به لام آورده، ضمیر فصل ﴿لَهِيَ﴾[67] را هم اضافه کرده، و این از ادوات حصر است. هر جا این‌چنین وضعی پیش بیاید جمله می‌شود جمله‌ی حصری. خب معنایش این است که دار آخرت منحصراً دار آخرت داری است که همه در آن حیّ‌اند. و آن وقت صیغه‌ی فعلان هم دلالت بر مبالغه در حیات می‌کند. این مطلب کلی گفته شد. حالا با توضیح بیشتر می‌خواهد بحث کند. می‌فرماید همین نفسی که در دنیا به ما تعلق گرفته، نفس حیوانی ما، این هم اخروی است. نفسی که حیات را در ما ایجاد می‌کند، این هم یک موجود اخروی است. منتها خداوند از آخرت آورده در دنیا و به بدن ما تعلق داده تا ما به توسط این نفس حرکت صعودی کنیم.

دانش پژوه: استاد این موجود اخروی یعنی چه؟

استاد: یعنی ملکوتی است. بله. می‌گوید این نفس اخروی است، نه یعنی رفته آخرت از آخرت برگشته، این که نیست. مراد این است که از سنخ آخرت است، یعنی ملکوتی است. یعنی حیّ است. همان‌طوری که موجودات آخرت حیّ‌اند این هم حیّ است. منتها حیّ است که آمده در دنیا حیاتش یک خرده ضعیف شده به خاطر تعلقش با ماده. آن تعلق با ماده اگر از او گرفته بشود حیات اخروی که داشته دوباره پیدا می‌کند. «و النفس الحيوانية المتعلقة بالبدن فى الدنيا»[68] ، نفسی که در دنیا تعلق به بدن گرفته، «من نشأة الآخرة ايضا». این «أیضا» از نشئه آخرت است، یعنی همان‌طور که در نشئه آخرت زنده می‌شود در دنیا هم نشئه اخروی دارد و زنده است. این «أیضا» را این‌طور معنا کردند. یا «أیضا» را این‌طور معنا کنید؛ همان‌طور که نفس انسانی حیّ است، همان‌طور که نفس انسانی حیّ است و از دار آخرت است، نفس حیوانی هم حیّ است از دار آخرت است؛ هر دو حیّ‌اند.

«لكن لاتصالها بالبدن اتصالا صعود يا ضعفت حيوتها». به خاطر این‌که اتصال به بدن و ماده پیدا کرده «ضعفت حيوتها» حیاتش ضعیف شده، و الّا این حیات اخروی داشته حیات کامل داشته. این‌جا که آمده به خاطر تعلق به ماده حیاتش ضعیف شده. اتصال صعودی یعنی چه؟ یعنی اتصالی «للصعود». چرا نفس ما از آخرت آمده و به بدن تعلق گرفته؟ برای این‌که صعود کند، تکامل پیدا کند، حرکت صعودی کند و قوس صعود را طی کند. پس اتصالش، اتصال صعودی است، به این جهت تعلق گرفته به بدن که حرکت صعودی کند، ولی همین تعلق به بدن او را ضعیف کرد. اگرچه آینده‌ی خوبی در پیش دارد به خاطر این‌که حرکت صعودی می‌کند، اما فعلاً به خاطر تعلق به بدن ضعیف شده. «و كل حيوان فى النشاة الآخرة حيوان انسانى». هر حیوانی که در نشئه آخرت می‌آید، حیوانی است انسانی، یعنی حیوانی است در حد انسان یا حیوانی است مرتبط به انسان. از عبارت بعدیش پیدا می‌شود یعنی مرتبط به انسان. «لكونه متصلا بالنفس الانسانية كالجلود». دقت کنید «كل حيوان فى النشاة الآخرة» می‌تواند حیوان منفصل از انسان باشد و می‌تواند مرتبه‌ی نازله‌ی نفس خودمان باشد که آن هم مرتبه‌ی نازله‌ی نفس‌مان نفس حیوانی است، آن هم حیوان است.

از عبارت بعدی برمی‌آید که مرتبه‌ی نازله‌ی نفس ما شاید مراد باشد، چون می‌گوید این حیوان در آخرت متصل به نفس انسانی است «كالجلود». جلود یعنی فرض کنید که نفس انسانی را در وسط بگذارید، پوستی اطراف این نفس انسانی احاطه کند. این پوست همان حیوان است. حیوان به نفس انسانی مرتبط می‌شود، متصل می‌شود، همان‌طور که پوست به بدن انسان مرتبط می‌شود. یعنی هم احاطه می‌کند هم می‌چسبد. این چسبندگی دلالت بر اتصال شدید و دلالت بر ارتباط شدید دارد. حالا «کل حیوان» این‌چنین است یا کل مرتبه‌ی نازله‌ای از مراتب نفس ما که مرتبه‌ی حیوانی است چنین است، با هر دو سازگار است عبارت‌شان.

دانش پژوه: حیوانی یعنی...

استاد: یعنی همه‌ی حیوانات بیرونی، حیوانات منفصل. حیوانات منفصل هم مرتبط می‌شوند به نفس انسانی.

دانش پژوه: حیوان چهارپا منظور است؟

استاد: همه‌ی حیوانات، به نفس انسانی مرتبط می‌شوند. البته اگر مرتبه‌ی نازله‌ی نفس خودمان بگیریم خیلی راحت است. منتها مشکلی که ما داریم این است که در دنیا هم مرتبه‌ی نازله‌ی ما متصل هست، این اختصاص به آخرت ندارد. این را ایشان در آخرت بیان می‌کند، لذا به نظرم می‌رسد که «کل حیوان» مرادش است. و الّا مرتبه‌ی نازله‌ی نفس ما که نفس حیوانی نامیده می‌شود آن که در دنیا هم متصل به نفس انسانی است.

دانش پژوه: پس چرا این جمله را آورد، کل حیوان را؟

استاد: این را برای این آورد که بفهماند همه‌ی موجودات دار آخرت کأنّه انسانی‌اند. اگر معنای «کل حیوان» حیوانات منفصل از انسان باشد، همه می‌شوند انسانی. اگر مرتبه نازله نفس ما باشد یعنی نفس ما در آن‌جا دیگر مرتبه‌ی حیوانی‌اش مثل مرتبه انسانی است؛ یعنی این‌قدر قوی است و حیات قوی دارد.

دانش پژوه: به خاطر این‌که چون دار آخرت دار حیات است هر حیوانی که می‌رود...

استاد: بله چون دار آخرت دار حیات است، بله. هر حیوانی می‌رود آن‌جا این‌چنین می‌شود یا مرتبه‌ی نازله‌ی نفس ما این‌چنین می‌شود. عرض می‌کنم با هر دو سازگار است. خیلی روشن نیست که ایشان کدام را می‌گوید. ظاهر عبارت‌شان این است که کل حیوان منفصل، نه کل مرتبه‌ی حیوانی ما. اصلاً بحث در مرتبه‌ی حیوانی ما نیست. بحث در همه‌ی حیوانات است. ظاهرش این است که در همه‌ی حیوانات است. منتها چون یک خرده به نظر باور کردنش سخت است من مدام دارم توجیه می‌کنم می‌گویم مرتبه‌ی حیوانی نفس ما.

دانش پژوه: استاد آن احتمال دومی که تصرف در معنای «نطق» کرد، «المراد کل شیء» بود نه «کل حیوان»، جمادات را هم شامل می‌شد؟

استاد: بله دیگر کل شیء بود.

دانش پژوه: یعنی کل حیوان که کل صاحب حیات است که آن‌جا می‌آید حیات پیدا می‌کند اینطوری می‌گوییم، مثلاً جمادات و نباتات هم شامل می‌شد؟

استاد: شاید، البته ایشان از آن «و النفس الحيوانية» فقط بحث را برد سمت حیوان. «کل شیء» قبلی که گفت همه را شامل شد، چه حیوان چه غیر حیوان. ولی وقتی رسید به «و النفس الحيوانية» دیگر بحث رفت در حیوان، نبات و این‌ها رفت کنار. یعنی دیگر بحث از نبات و جماد ندارد، فقط نفس حیوانی را دارد مطرح می‌کند. منتها حالا نفس حیوانی منفصل از ما یا مرتبه‌ی نازله‌ی نفس ما. «او بالنفس الانسانية الكلية». یعنی نفس حیوان‌ها متصل می‌شوند به نفس انسانی ما که نفسی است جزئی، یا متصل می‌شوند به نفس انسانی کلی، چون می‌دانید یک نفس انسانی کلی هم ما در جهان داریم که او مدبر نفس ماست. وقت تنگ شده و این مطلب هم احتیاج به توضیح دارد. بماند بهتر است ولو وسط مطلب هستیم ولی بماند که وقت برای توضیحش داشته باشیم ان شاء الله.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo