92/11/09
بسم الله الرحمن الرحیم
نظام طولی فاعلیت و جایگاه وسائط فیض در تدبیر عالم/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /نظام طولی فاعلیت و جایگاه وسائط فیض در تدبیر عالم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
برهان نظم در اعضا و اثبات کارگزاران الهی
رساله سبیلالرشاد فی اثبات المعاد، صفحهی ۱۲۵، سطر یازدهم. «اعلم يا اخى ان اختلاف اشكال الاعضاء و مقاديرها و اوضاعها و الصور الخاصة التى فى اجزاء البدن... تدل دلالة واضحة على ان تلك الافعال[1] ... لا تكون منسوبة الى تلك القوى الجزئية[2] »
برای این که مبتدا خبرِ را جور کنم خیلی از عبارات را جا انداختم. بحثمان در این بود که از آیات الهی و تفکر در این آیات معرفت حاصل میشود، هم معرفت به خداوند و هم معرفت به واقعیاتی که حالا یا اوصاف خداوند هستند یا افعال خداوند.
تا حالا مباحثی که مطرح شده بود این بود که با استفاده از آیات الهی و کسب معرفت، خدا را بشناسیم. حالا از این «اِعلَم یا اَخی»[3] میخواهد ما را آگاه کند به وجود موجوداتی که واسطه در فیض هستند یا واسطه در اعمال هستند که اعمالی را که مربوط به ماده است آنها انجام میدهند و کار آنها به خدا نسبت داده میشود. بعد از اثبات خداوند، در آن موجوداتی که کارگزاران اله هستند و دستورات خدا را اجرا میکنند و افعال مادی را سرپرستی میکنند بیان میکند. مثلاً ملائکهای هستند که در نطفه صورتگری میکنند، ملائکهای هستند که به قول صدرا مأمور هضم غذای ما هستند.
اینها مقامات عالی دارند منتها کارگزارانی را استخدام میکنند به تعبیر من، که آنها مباشر این اعمال میشوند. در ضمن قوای ما را هم به کار میگیرند، اینچنین نیست که ما بدون دخالت آنها کاری انجام بدهیم. علیالخصوص کارهای طبیعی و کارهای نباتی در ما چون بدون اختیار انجام میشود باید از طریق بالا انجام بشود. حالا مثلاً بگوییم در کارهای ارادی که ما ادراک میکنیم آنها را، نقشی داریم بر فرض قبول کنیم، ولی در کارهای طبیعی که ما نقش کاملی نداریم باید بگوییم از بالا دارد به صورتی اداره میشود. به این ترتیب بسیاری از ملائکهی خداوند وجودشان و کارهایشان آشکار میشود. اینها همه حاصل همان تفکر و معرفت است.
پس توجه کنید هنوز ما از بحث معرفت و تفکر فاصله نگرفتیم، همین مباحث را داریم مطرح میکنیم. منتها بعد از اثبات خداوند به اثبات اوصاف و افعال او و کسانی که کارگزاران او هستند و افعال او را مباشرت میکنند میپردازیم، تا اثبات بشود که این موجودات هم هستند و فعلشان به خداوند نسبت داده میشود. حتی بحث عزرائیل هم مطرح میشود؛ کسانی که قبض روح میکنند انسانها را یا بعضی موجودات را، اینها چه کسانی هستند؟ خود خدا مستقیم این کار را میکند یا ملائکهای را مأمور این کار میکند؟ بیان میکنیم که همهی این کارهایی که در جهان دارد اتفاق میافتد به توسط کارگزاران دارد انجام میشود ولی کارهایشان به خدا نسبت داده میشود.
تناسب میان ساختار اعضا و کارکردهای حیاتی
خب این توضیحاتی که من عرض کردم برای اینکه ارتباط آنچه که الآن میخواهیم بخوانیم با بحثهای قبل روشن بشود. مباحث قبل هم حاصل تأمل و تفکر بود، این مباحثی هم که میخواهم بگویم حاصل تأمل و تفکر است. خب حالا وارد بحث میشویم. مباحثی که من عرض کردم اشاره به مطالب آینده بود و ارتباطش با مطالب گذشته. اما ایشان بحثی که شروع میکند این است که ما وقتی به اعضای خودمان توجه میکنیم، بعضی اعضا را میبینیم که به مقدار خاصی ساخته شدهاند، مثلاً کوچک است. بعضی را میبینیم به مقدار خاصی ساخته شدهاند، مثلاً بزرگ است. و کاری که از این اعضا صادر میشود ملاحظه میکنیم میبینیم کار مناسب همین اندازه است.
و اندازه هم مناسب همین کار است؛ یعنی اگر مثلاً بزرگتر آفریده میشد به درد این کار نمیخورد، کوچکتر آفریده میشد همچنین. یا مثلاً نگاه میکنیم بعضی اعضا ضخیم هستند برای کارهای سخت آفریده شدهاند، بعضی اعضا لطیف هستند برای کارهای لطیف آفریده شدهاند. تمام اینها دلالت واضح میکند که این افعال مستقیماً از قوای ما صادر نمیشود؛ بلکه موجودی عالیتر از قوای ما این افعال را اداره میکند. والا قوای ما اینهمه امور دقیق را نمیتواند رعایت کند و مواظبت کند. به قول بعضی از حکما میگویند چگونه قوهی مصورهی ما که یک قوهی بیشعور است در نطفه صورتگری بکند؟ صورتی که مهندسین عالم در ادراکش متحیرند.
ما چطور یک قوهی بیشعور میخواهد اینهمه کار عظیم را انجام بدهد؟ پیداست که از بالا دارد اداره میشود. بله، آن قوای ما یک وسیلهای هستند، حالا تا چه اندازه این وسیلهها تأثیرگذارند کاری نداریم، ولی بالاخره به عنوان یک وسیله قبولشان داریم. اما اینها را فاعل قرار نمیدهیم. فاعل موجودی است بالاتر از اینها. این را ابتدا ایشان ثابت میکند که من عبارتش را از رو میخوانم. بعد میفرماید ولی توجه داشته باشید این کارها را مستقیماً به خود خدا نمیشود نسبت داد، چون کارها کارهای معمولی، کارهای مادی است. شأن خداوند بالاتر از این است که مباشرت کند در این کارها. بله، ادارهی همهی کارها توسط اوست، دستورش و برنامهاش، همهچیز دست اوست، ولی مباشرتش به وسیلهی موجوداتی است که کار آنها به خدا نسبت داده میشود؛ مثل اینکه کار قوای ما به نفس ما نسبت داده میشود. نفس ما دارد این قوا را اداره میکند و از آنها کار میکشد. کاری که این قوا میکنند به نفس نسبت داده میشود، گاهی میگوییم چشم من دید، گاهی میگویم خودم دیدم. خودم دیدم یعنی چه؟ یعنی نفسم. پس این دیدن را که مباشر است چشم است و قوهی باصره است، داریم به خود نفس نسبت میدهیم. چرا؟ چون نفس دستور دهنده است و ادارهکننده. همچنین خداوند کارها را به کسانی واگذار کرده که لحظهای عصیان نمیکنند، کارشان را به همان طریقی که خداوند اراده کرده دارند انجام میدهند. کارشان به خدا نسبت داده میشود، زیرا که خدا مدبر آنها و خالق آنهاست و به توسط آنها دارد این فعل را انجام میدهد. و بعد وارد بحث میشود که نفوس ما چه نقشی دارند؟ ملائکهی بیرونی چه نقشی دارند؟ و از این قبیل بحثها که فکر میکنم باید از رو بخوانم و توضیح بدهم.
مراتب قوای نباتی و خدمترسانی متقابل آنها
این کلی بحث را عرض کردم. صفحهی ۱۲۵ این سطر یازدهم. «اعلم يا اخى ان اختلاف اشكال» هشت خط بعد، این «انَّ اختلاف اشكال»، اسم «انَّ» است. «اختلاف اشكال» اسم «انَّ» است، هشت خط بعد یعنی سه خط مانده به آخر صفحه، دارد «تدل دلالة واضحة»، این خبرش است. یعنی بین اسم و خبر هشت خط فاصله شده است. دوباره نگاه کنید، «تدل دلالة واضحة على ان تلك الافعال». این «تلك الافعال» اسم «انَّ» است. سه خط بعد، ورق بزنید، سه خط بعد یعنی خط اول صفحهی ۱۲۶، دارد «لا تكون منسوبة الى تلك القوى»[4] من اول هم که عربی خواندم اینها را به هم وصل کردم. «اختلاف اشكال[5] تدل على ان تلك الافعال[6] لا تكون منسوبة الى تلك القوى الجزئية[7] » که ما داریم.
بلکه باید یک موجود بالاتر این افعال را اداره کند و این قوای جزئیه که ما داریم اینها بیشعورند، نمیتوانند اینهمه کارهای عظیم را انجام بدهند. بعد در پاراگراف بعدی دارد «وَ لایُمکِنُ» نسبت این افعال به خود خدا مستقیما. به او هم نمیشود نسبت داد، بلکه این وسط باید موجوداتی را ما قائل بشویم. آن موجودات ملائکه هستند. به این طریق ایشان ملائکه را اثبات میکند. بعد از اینکه خدا اثبات شد ملائکهی الهی هم اثبات میشوند. یعنی میخواهد اصلاً اشاره کند که تفکر در جهان باعث کشف واقعیت برای ما میشود. حالا چه آن واقعیت خداوند باشد، چه عمال و کارگزاران او یعنی ملائکه باشند. خب حالا عبارت را من از رو بخوانم. این مبتدا خبرهایش را که توجه کردید، دیگر خواندنش خیلی سخت نیست.
«اِعلَم یا اَخی»[8] که «اختِلافَ اَشکالِ الاَعضاءِ»؛ که اعضا با هم اشکال مختلف دارند، یکی مثلاً فرض کنید که طولانی است یکی کوتاه است، یکی بزرگ است کوچک است. «وَ مَقادیرِها»؛ این اختلافِ اشکال دارد مثلاً بعضیاش فرض کن مدور است بعضیهایش مدور نیست. مقادیر مختلف دارد، بعضی کوچک است بعضی بزرگ. «اَوضاعِها»؛ بعضی میبینید بالا هستند مثل مثلاً سر، بعضی پایین است مثل پا. «وَ صُوَرِ الخاصَّهِ الَّتی فی اَجزاءِ البَدَنِ»؛ هر کدام از این اجزای بدن یک صورت مخصوص خودشان دارند، که «يترتب عليها بَهذِهِ الصُّوَرِ آثار و منافع جزئية شخصية و كلية نوعية»؛ مثلاً فرض کنید که قوهی غاذیه؛ قوهی غاذیه منفعت شخصی دارد. منفعت شخصیاش این است که منی که شخص هستم حفظم میکند.
اگر این قوهی غاذیه فعالیت نکند این شخص از بین میرود. ولی همین قوهی غاذیه کمک میکند به قوهی مولده و مواد اصلی را در اختیار این قوهی مولده میگذارد و این قوهی مولده کمک میکند به بقای نوع. نوع انسان به توسط همین قوهی مولده باقی میماند، شخص به توسط قوهی غاذیه باقی میماند. اگر قوهی غاذیه نباشد این شخص نمیتواند بماند، قوهی مولده هم نباشد نمیتواند تولید نسل کند و نوع نمیتواند باقی بماند. پس بعضی کارها و منافع جزئی شخصی بر این قوا مترتب است، بعضیهایش هم کلی و نوعی است. «وَ تَفاوُتِها»؛ یعنی تفاوت این اجزا، در کثافت؛ یعنی فشردگی و ضخامت و سختی، «وَ اللَّطافَهِ»؛ یعنی نرمی. مثلاً مثل خود ایشان مثال میزند، چشم را ملاحظه کنید چقدر لطیف است، پاشنهی پا را ملاحظه کنید چقدر ضخیم است. خب هر کدام برای کاری ساخته شدهاند که مناسب همان کارند.
سلسله مراتب خدمت قوای هاضمه و دافعه
«وَ تَفاوُتِ» این اعضاء و اجزا در لطافت و کثافت «حسب تفاوت المقاصد منها»؛ یعنی مقاصدی که از این اجزا داریم مختلف است و این اجزا مختلف آفریده شدهاند چون وظیفههای مختلف دارند. «العقب و العين»؛ عَقَب یعنی پاشنهی پا، عین یعنی چشم. این دو تا را ملاحظه کنید یکی چقدر ضخیم و محکم آفریده شده، یکی چقدر لطیف. «فان المقصود من الاول»؛ یعنی پاشنهی پا، «المشى» است، «و الركون به»؛ اعتماد کردن به توسط همین پاشنه. تمام سنگینی بدن میآید روی همین پاشنه. «و من الثانى»؛ یعنی مقصود «من الثانى»، «الاِبصارُ» است؛ دیدن است که دیدن، دیدنِ نور است؛ یعنی نور لطیف باید دیده بشود، پس چشم باید لطیف باشد.
«و المناسب للاول الغلظة و الكثافة»؛ مناسب اول یعنی مناسب با پاشنهی پا و آن راه رفتن و اعتماد بدن این است که غلیظ باشد و فشرده باشد. «وَ لِلثانی»؛ این واو در اینجا ظاهراً افتاده، یعنی «وَ المُناسبُ لِلثانی». «وَ المُناسبُ لِلثانی اللَّطافَهُ»؛ که مناسب با انوار است؛ چون این چشم باید انوار را ببیند، باید الوان را ببیند و انوار لطیف هستند، پس این چشم هم باید با لطیفها سر و کار داشته باشد. اگر با لطیفها سر و کار دارد خودش هم باید لطیف باشد. «و كذا الافعال المنظمة»؛ تا اینجا بحث اعضا بود، در مقادیر اعضا و اینها بود. حالا در افعالی که از اینها بخواهد صادر بشود. «و كذا الافعال المنظمة المنضدة»؛ یعنی چیده شده، مرتب شده. «المتوجهة الى غايات كلية و جزئية»؛ آن افعالی که به سمت غایات کلی و یا جزئی میروند. مثلاً فرض کنید یکی دارد کاری انجام میدهد برای بقای نوع، یکی دارد کاری انجام میدهد برای بقای شخص. غایات یکی کلی است، غایات یکی جزئی است.
یعنی یکی غایتی است که مخصوص خود این شخص نیست، یکی غایات طوری است که مخصوص همین شخص و مخصوص همین قوهای است که دارد کار انجام میدهد. مثال میزند: «كفعل الجاذبة و الغاذيه»؛ اینها همه کارهای شخصی است. اما در عین حال منافع اینها به قوهی مولده یا قوای دیگری که کارهای کلی انجام میدهند عاید میشود. پس این قوا هم کار جزئی انجام میدهند هم کار کلی انجام میدهند، هم غایات شخصیه را تقدیم میکنند هم غایات کلیه را. خب جاذبه مراد آن نیروی موجود در تمام اعضای بدن است که غذا را از معده به سمت آن عضوی که این جاذبه درش هست جذب میکند. چون میدانید وقتی عضوی تحلیل میرود غذا باید آن تحلیل رفته را ترمیم کند. باید غذا بیاید تا آن عضو، تا قسمت تحلیل رفته را ترمیم کند. آمدنش به توسط قوهی جاذبه است. مثلاً دست ما قوهی جاذبه دارد، به مقدار لازم از معده غذا را جذب میکند به سمت دست. پا هم همچنین، بقیه اعضا هم همچنین. همهی اعضا قوهی جاذبه دارند.
بعد از اینکه قوهی جاذبه کار خودش را انجام داد، بعد قوهی ماسکه داریم، قوهی هاضمه داریم، که اینها همه مأمور و خادم قوهی غاذیه هستند. قوهی غاذیه کار اصلی را انجام میدهد که تغذیهی عضو است یا به تعبیر ما ترمیم کردن بخشهای تحلیل رفتهی عضو است. خب این افعال منظم مرتب همه دلالت میکنند بر اینکه یک عاملی دارد برنامه میدهد به این قوا که شما این کارها را انجام بدهید. والا خودشان شعور ندارند که چنین کارهای منظمی را با این غایاتی که غالباً مترتب میشود انجام بدهند. باید یک مدبر بالاتری باشد که این قوا را به کار گرفته و به توسط این قوا دارد کارها را انجام میدهد. «و كذا الافعال المنظمة»؛ که «مُنضَدَّ» هستند یعنی مترتب هستند، مرتب هستند، و متوجه به غایات کلی و جزئی هستند. «کَفِعلِ الجاذِبَهِ»؛ جاذبه را توضیح دادیم. «فانها فى كل عضو يجذب من الغذاء ما يناسبه»؛ این قوهی جاذبه در هر عضو از غذا جذب میکند آن مقداری را که مناسبش است. «و الغاذيه ايضا تغذيه كذلك»؛ یعنی غاذیه هم، «و الغاذيه ايضا» یعنی مثل جاذبه، «تغذيه» یعنی «تُغَذّی کُلِّ عُضوٍ» را، غذا میرساند به کل عضو، «کَذلِک». «کَذلِک» یعنی «ما یُناسِبُه».
نقد دیدگاه اشاعره و تبیین وسایط در فیض
زیاد غذا نمیآورد که این بدن خیلی سنگین بشود، چاق بشود؛ کم هم نمیآورد که ضعیف بماند؛ به اندازهی مناسب، آن مقداری که تحلیل رفته حالا یا یک مقدار بیشتر یا یک مقدار کمتر یا همان اندازه ترمیم میکند.
دانش پژوه: «وَ کَذَا الاَفعال» عطف بر کجا می شود؟
استاد: «اعلم يا اخى ان اختلاف اشكال و كذا الافعال المنظمة»؛ عطف بر اسم «اِنَّ» است. «و كذلك الامر فى المنمية»؛ ما در غاذیه مثال زدیم، در قوهی منمیه که باعث رشد بدن میشود، «و المولده»؛ که نطفه را در بدن ایجاد میکند تا وسیله برای بقای نسل بشود، امر در این دو تا هم همین است؛ یعنی مثل غاذیه میماند. کارهایشان مناسب خودشان است و به اندازهی لازم کار انجام میدهند، زیادهروی نمیکنند تفریط هم نمیکنند. «و يترتب على هذه الافعال غايات جزئية شخصية»؛ که نفعشان در زندگی شخص است و در بقای شخص است. «و غايات كلية» هم مترتب می شود؛ غایات کلیه نوعیه که نفعشان برای بقای نوع است. یعنی کارهایی که از این قوا صادر میشود بعضیهایشان مربوط به بقای شخص است، بعضی مربوط به بقای نوع است؛ بعضی اهداف شخصیه دارند، بعضی اهداف نوعیه دارند.
«تَدُلُّ»؛ عرض کردم خبر است. خبرِ آن «انّ اختلاف» است. اول بحث گفتیم «اعلم يا اخى ان اختلاف اشكال»، بعد گفتیم «و کذا الاَفعال»، اینها «تدل دلالة واضحة» بر اینکه «تِلک الاَفعال»؛ باز دوباره شروع میکند افعال را شمردن و توضیح دیگری در این بیانش میآورد. و آن توضیح این است که بعضی افعال مقدمهاند برای بعضی دیگر. افعالی را این قوا صادر میکنند، قوهی دیگر از آن افعال بهره میبرد. آن وقت آن قوهی اول کارش مقدمه میشود برای قوهی دوم. یا حتی گاهی تعبیر میکنند به اینکه قوهی اول خادم قوهی دوم است، چون کارهایی را که قوهی دوم احتیاج دارد در اختیارش میگذارد. اصطلاحاً به آن قوهی اول میگوینند خادم، گاهی هم میگویند مقدمه. ایشان دارد میگوید که کارهای آن قوهی اول مقدمه است برای آن قوهی دوم. آن وقت مثالهایی هم میزند. باز هم دارد اشاره میکند به افعالی که از قوا صادر میشود و اهمیت این افعال. «تدل دلالة واضحة» بر اینکه این «الافعال المنتظمة المنضدة» یعنی مرتب، «المتناسبة»؛ که همه با آنچه که لازم است انجام بشود تناسب دارند. «التى بعضها مقدمة لبعض»؛ بعضیها مقدمهی بعضیاند. که عرض کردم قوهی صادرکنندهی این فعل میشود خادم برای آن قوهای که از این فعل بهره میبرد.
مثل فعل جاذبه که مقدمه است برای فعل ماسکه؛ این را من توضیح ندادم فکر میکردم نمیآید در عبارتش. جاذبه را عرض کردم در هر عضو از اعضا جاذبه وجود دارد که غذا را جذب میکند به سمت آن عضو. بعد قوهی ماسکه غذا را امساک میکند، نگه میدارد در آن عضو، تا قوهی هاضمه بیاید روی این غذای نگه داشته شده فعالیت بکند و تبدیلش کند به آن عضو تحلیل رفته. وقتی تبدیل شد به عضو تحلیل رفته جزء آن عضو بشود و عضو را ترمیم کند. پس جاذبه کارش مقدمه است برای فعل ماسکه. ماسکه هم همانطور که اشاره کردیم مقدمه است برای هاضمه؛ یعنی بعد از اینکه قوهی ماسکه غذا را در آن قسمت از بدن نگه داشت، قوهی هاضمه شروع میکند فعالیت کردن روی آن غذای تازه وارد و آن غذای تازه وارد را تبدیل میکند به آن عضوی که میخواهد غذا بگیرد. «كفعل الجاذبة» که مقدمه ای است برای فعل ماسکه وَ خودِ فِعلِ ماسِکَه هم باز مقدمه است برای فِعلِ هاضِمَه؛ فِعلِ هاضِمَه مقدمه است برای فِعلِ «المفصلة المفرزة» «مُفَصِّلَه» و «مُفرِزَه» هر دو یک معنی دارد. اِفراز یعنی تفصیل، یعنی جدا کردن. پس «مُفَصِّلَه» و «مُفرِزَه» هر دو به معنی جداکننده.
آن فعلِ قوهای که جداکنندهی فضول است؛ یعنی اضافاتی که میآید. خب این غذایی که خورده میشود مقداریاش صرف ترمیم بدن میشود، بقیهاش صرف رشد میشود، باز یک مقدار دیگرش صرف تولید نسل میشود؛ ولی یک وقتی میشود که همهی این کارها انجام گرفته و چیزی از غذا اضافه میآید که مورد حاجت بدن نیست، این را باید دفعش کند. حالا چه به وسیلهی قوهی دافعه، چه به وسیلهی مثلاً فرض کنید که غدد عرقیه و امثال ذلک، اینها باید دفع بشود، اضافات باید بیرون برود. آن وقت آن قوهی دافعه شروع میکند به فعالیت کردن. «المقدمة لفعل المفصلة المفرزة للفضول»؛ آن که جدا میکند اضافات را، «الغير المناسبة للبدن»؛ یعنی فضولی که مناسب بدن نیستند. اگر مناسب بدن باشد جزء بدن قرارش میدهد. اما چون مناسب بدن نیستند و دیگر اضافه آمدهاند اینها را بیرون میکند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: «مفرِزه» یا «مفَرزه» هم شاید بشود بخوانید. افراز، مادهی افعال است. مفرزه میشود. حالا شاید مفرزه هم بشود بخوانید، نمیدانم باید به لغت مراجعه کنید. آن که جدا میکند فضول غیرمناسب بدن را.
«المقدمة لفعل الدافعة»؛ این یعنی فعلِ مفرزه مقدمه میشود برای فعلِ دافعه؛ یعنی اول باید این فضولات جدا بشوند بعداً از بدن دفع بشوند. پس اولاً افراز است، بعداً دفع است. بنابراین افراز مقدمه است برای دفع. «المقدمة»؛ یعنی فعلی که مقدمه است برای فِعلِ دافِعَه وَ غاذِیَه منمیه وَ مولده. خب مقدمه بودنش برای قوهی دافعه روشن است. بالاخره این قوهی مفرزه باید چیزی را جدا کند، وقتی جدا کرد میتواند بدهد به دستِ دافعه و دافعه بیرونش کند. اما ایشان میگوید این مفرزه هم خدمت میکند به دافعه، هم خدمت میکند به غاذیه، هم منمیه هم مولده. این یعنی چه؟ شاید یکی از معانیاش این باشد که باید این فضولات از بدن بیرون بروند تا غاذیه و منمیه و مولده کار بعدیشان را شروع کنند. والا اگر این فضولات بیرون نروند این قوا نمیتوانند فعالیت خودشان را شروع کنند. پس دافعه به همهی اینها کمک میکند، مفرزه کمک میکند بعد دافعه به کمک مفرزه میآید؛ در مجموع کاری میکنند که بدن از آن مازاد خالی بشود. وقتی بدن از آن مازاد خالی شد دوباره راه برای فعالیت غاذیه و منمیه و مولده باز میشود. از این جهت می بینید که این قوه مفرزه که به دافعه خدمت می کند، دارد به این ها هم خدمت می کند. دارد خلوت می کند بدن را و وقتی بدن خلوت شود جا برای فعالیت قوا هست.
«لا تكون منسوبة»[9] ؛ خبر این «اِنَّ»[10] دوم است. خبر «اِنَّ» اول را خواندیم که «تدلّ عَلی انّ». حالا خبر «اِنَّ» دوم را الآن میخواهیم بخوانیم؛ دلالت میکند بر اینکه این قوا، بر اینکه این افعال یا این قوا - همان افعال بگوییم بهتر است - «لا تكون»[11] این افعال «منسوبة الى تلك القوى الجزئية الغير الشاعرة» قوایی که جزئی هستند، دوامی ندارند، شعوری هم به افعالشان ندارند. «الغير الشاعرة بافعالها»، نه شعور به افعالشان دارند، نه شعور به غایات جزئیهشان دارند؛ تا چه برسد به اینکه شعور به غایات کلیه پیدا کنند. یعنی حتی فواید جزئی را هم که بر این بدن میخواهد مترتب بشود این قوا نمیتوانند تصور کنند؛ تا چه برسد غایات کلیه و فواید کلیه را. «الغايات الكلية التى لا تشعر بها الا القوة العاقلة المدركة للكليات»؛ غایات کلیه فقط در اختیار عاقله قرار میگیرد، در اختیار این قوا قرار نمیگیرد. این قوا اولاً جزئی هستند، نمیتوانند کلی را درک بکنند، ثانیاً هم که گفتیم بعضیشان غیرشاعر هستند، اصلاً مدرک نیستند.
خب این تمام شد. تا اینجا ما گفتیم که این افعال عظیمی را که در انسان یا بقیه موجودات رخ میدهد نباید به یک قوهای که بیشعور است نسبت بدهیم و بگوییم این قوه این کارها را دارد انجام میدهد. حالا میخواهد بیان کند که نمیشود هم گفت که این کارها را خداوند مباشرتاً و مستقیماً و بدون واسطه دارد انجام میدهد؛ چون شأن خدا بالاتر از این است که به این کارهای مادی بپردازد. نتیجه این میشود که نه قوای بیشعورِ ما کار انجام میدهند، نه خدا انجام میدهد، پس بالاخره این کارها که بیفاعل نمیشود، این وسط باید فاعلی وجود داشته باشد و این فاعل همان نفوسی است که ما اسمشان را ملائکه میگذاریم.
دانش پژوه: استاد غایات کلی جایش کجاست؟ الآن داشتیم راجع به اعضا و اینها صحبت میکردیم. اعضا و قوای غاذیه و جاذبه و اینها صحبت کردیم، غایات کلی اساساً بحثش کجاست؟
استاد: غایات جزئیه؛ مثلاً همین غذا خوردن غایت جزئی دارد؛ ترمیم این بدن، میشود غایت جزئی. اما غایت کلی هم هست؛ مثلاً همین غذا خوردن چه بسا غایت کلی هم داشته باشد؛ غذا میخوریم تا تبدیل به نطفه بشود و با نطفه نسل را نگه داریم، که کاری به این شخص نداریم، فایدهی کلی که بقای نسل است بر آن مترتب است، نه فایدهی جزئی که بقای این شخص است.
دانش پژوه: استاد الآن همان را یکی یکی پیش برویم، همان فواید جزئی یا غایات جزئی، دارد الآن مثلاً قوهی مثلاً جاذبه این کار را انجام میدهد که یک بالاخره غایتی دارد دیگر ظاهراً، بدون غایت که اصلاً فعلی انجام نمیشود
استاد: نه غایاتش جزئی نیست.
دانش پژوه: خب همین، خیلی خوب. چون گفت که «لا تكون منسوبة الى تلك القوى الجزئية الغير الشاعرة بافعالها و غاياتها الجزئية» چی «لا تَکون»...
دانش پژوه دیگر: نه، این «لا تَکون» برای آن نیست.
دانش پژوه: اینجا میگوید «تلك الافعال المنتظمة»[12] ، درست است؟
استاد: چه افعال منتظمهای که غایات کلیه دارند یا غایات جزئیه دارند، فرقی نمیکند. بعضی افعال غایات جزئیه دارند بعضی غایات کلیه.
دانش پژوه: «لا تكون»[13] خبر است برای «ان تلك الافعال»[14] ؟
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: آن وقت این قوای جزئیه نه شعور به افعال خودشان دارند، نه شعور به غایات جزئیه دارند، نه شعور به غایات کلیه. «و لا يمكن ايضا نسبتها اليه تعالى»[15] ؛ ممکن نیست که این افعال را هم به خدا نسبت بدهیم، «من دون وسائط عقلية و نفسية و طبعية»؛ باید وسایط داشته باشیم. چه وسایطی که عقلی هستند یعنی وجود عقلی دارند، چه وسایطی که وجود نفسی دارند، چه وسایطی که وجود طبیعی دارند، همهی اینها باید کارهای خودشان را انجام بدهند تا کارهای جهان انجام بشود.
خداوند به این موجودات عقلی دستور میدهد، موجودات عقلی به نفسی، نفسی به طبعی، تا بالاخره به این کارها برسد و انجام بشود. «كما راه الظاهريون المسمون بالاشاعرة»؛ کسانی که ظاهر آیات را و ظاهر روایات را و ظاهر نقلیات را میبینند، هیچ دقتی نمیکنند و توضیحی نمیدهند، که عبارت از اشاعره هستند، آنها معتقدند که خداوند مباشرتاً همهی این افعال را انجام میدهد، چون هیچ واسطهای در فیض و بلکه هیچ علتی غیر از خدا را در جهان حاکم نمیدانند.
دانش پژوه: مثال برای مخالف زده؟ «كما راه»
استاد: بله، «كما راه» مثال برای «يمكن» است، مثال برای منفی است. مثال برای نفی نیست. «كما راه» یعنی چنان که این امکان نسبت دادن به خدا را، بلکه وجوب نسبت دادن را به خدا ظاهریونی که اشاعره نامیده میشوند معتقدند. چرا اینها معتقد به این مسئله هستند؟ «لتجويزهم مباشرته سبحانه لجميع الافعال من كل جهة»؛ اجازه میدهند که خدا مباشر افعال بشود، مباشر جمیع افعال بشود، «من كل جهة»؛ یعنی همهی افعال را با تمام حیثیات. چه فعل، فعل تجددی باشد، چه فعل غیرتجددی باشد، همه را میگویند که خداوند مباشرتاً انجام میدهد بدون اینکه واسطهای انتخاب کند. «و ان کانت» آن افعال «مادية». میگویند که اشاعره میگویند کارها را خدا انجام میدهد حتی اگر کارهای مادی باشد. «و ان کانت» این افعال «مادية جسمانية متجددة»، یعنی یک افعالی است که نو میشود، بقا ندارد، «من دون مخصص قابلى و مرجح فاعلى»؛ بدون اینکه مخصص قابلی که استعداد است و مرجح فاعلی که وسایط در فیض است، حاصل باشد.
«مخصص قابلی» یعنی آن امری که در این قابل، در این ماده وجود دارد و این ماده را به پذیرش فلان صورت تخصیص میدهد. چون ماده همهی صورتها را میپذیرد. چطور میشود این صورت خاص را بپذیرد؟ به خاطر اینکه این ماده استعداد آن صورت را داشت. چون ماده استعداد آن صورت را داشت، طبق استعداد بهش صورت میدهند. حالا اشاعره میگویند نه اینطور نیست. هیچ مخصص قابلی و استعدادی در ماده وجود ندارد، هیچ مرجح فاعلی و وسایطی هم وجود ندارد، خداوند به ماده هر چه دلش خواست میدهد. ماده هم نمیتواند بگوید من استعداد این را دارم استعداد آن را ندارم. «من دون مخصص قابلى و مرجح فاعلى». خب چرا آنها معتقد به این اعتقادند؟ «تجويزهم ترجيح الفعل من الفاعل المختار». میگویند خود فاعل مختار میتواند فعل را ترجیح بدهد بدون هیچ عاملی. فقط مرجحش ارادهاش است. میگوید اینطور میخواهم انجام بدهم. دیگه حالا میخواهد مرجح فاعلی باشد یا نباشد، میخواهد واسطه به نام علت موجود باشد یا نباشد، وقتی خداوند میگوید من میخواهم این کار را انجام بدهم، با ارادهی خود انجام میدهد. «لتجويزهم»، زیرا اشاعره اجازه میدهند که ترجیح، ترجیح حاصل شود، ترجیح فعل حاصل شود از فاعلی که مختار است. از فاعلی که مختار است ترجیح فعل حاصل شود، ترجیح به وسیلهی چه کسی؟ «بارادته و اختیاره». هیچ علت خارجی را نمیخواهد. با اراده و اختیار خودش فعل را ترجیح میدهد، «من دون مرجح و مخصص». این حرف اشاعره است. چون اینچنین مبنایی دارند اجازه میدهند که خداوند هر طور دلش بخواهد فعل را صادر کند. هیچ لازم نیست که در این وجود فعل کسی نقش داشته باشد، نه قابل نه فاعل دیگر. همه کار را خدا انجام میدهد. اشاعره این را میگویند دیگر، اشاعره هیچ کاری را برای هیچ موجودی قائل نیستند، همهی کارها را میگویند مربوط به خداست؛ «لا مؤثّر في الوجود إلاّ اللّه»[16]
نفی جبر و تشبیه در اعتقاد به فاعلیت مستقیم خدا
خب این تمام شد. «فان ذلك يوجب الجبر»[17] . این مربوط است به «لا يمكن». «و لا يمكن ايضا نسبة الاَفعالِ اليه تعالى فان ذلك يوجب الجبر». باعث میشود که ما مجبور بشویم، چون خدا همهی کارها را انجام میدهد، ما هیچ کاری انجام نمیدهیم. وقتی خود خدا وارد کار بشود دیگه کسی در مقابل قدرت او کاری انجام نمیدهد. پس این میشود جبر. «وَ یوجِبُ التَّشبیه»؛ یعنی خدا را تشبیه میکنیم به خلقی که فاعل اینجور کارهاست. و باز، «یوجِبُ نزوله سبحانه فى منازل مخلوقاته و مصنوعاته». لازم میآید که خدا تنزل کند و در مرتبهی مخلوقات و مصنوعات قرار بگیرد تا بتواند کاری که مربوط به مخلوقات و مصنوعات است انجام بدهد. خدا هیچوقت تنزل نمیکند برای اینکه در مرتبهی مخلوقات قرار بگیرد و کار مخلوقی انجام بدهد. میگوید «تعالى عن ذلك علوا كبيرا». پس تا اینجا نتیجه این شد که اینطور افعال محکم دلالت میکنند برای اینکه فاعلشان، این قوای بیشعور ما نیستند. و دلالت میکنند برای اینکه فاعل، خود خداوند هم نیست، مباشرتاً خود خداوند هم نیست. پس فاعل این افعال کیست؟ میفرماید آنهایی که واسطهی بین خدا و این افعالند. واسطهها همان ملائکه هستند. به این طریق ایشان دارد ملائکه را ثابت میکند، همانطوری که قبلاً خدا را ثابت کرد، حالا دارد ملائکه را ثابت میکند. «بل تلك الافعال تجب و ان تنسب الى نفوس عاقلة». واجب است که نسبت داده بشود به نفوس عاقله. نفوس عاقله یعنی کی؟ این نفس ما؟ نفس ما هم عاقله است، ولی اینجا مراد نیست. نفوس عاقله مقصود ملائکهاند. ملائکهای که وجود نفسانی دارند ولی مرتبهی عالیشان عقل است، درست مثل نفس ما.
آنها چنان که بعداً گفته میشود، به توسط تنزلات خودشان و به توسط قوای ما کارهایی را که ما فکر میکنیم از قوای ما صادر میشود انجام میدهند. «بَل تِلکَ الاَفعال»، این افعالی که ما شمردیم، واجب است که نسبت داده بشوند به نفوس عاقله که عالِماند، مدبر عالَماند، مسخر لِلهِ تعالی هستند.
دانش پژوه: بالا را نخواندید؟ «و لا الى بعض مخلوقاته سبحانه كنفس عاقلة»
استاد: درست است، «و لا الى بعض مخلوقاته» را من نخواندم، سه خط جا انداختم.
دانش پژوه: من فکر کردم که مثل همان خط است که جا انداختید، که یک دلیلی هست. نه، اول کلاس استاد هفت هشت خط جا انداختید.
دانش پژوه دیگر: استثنائا حواس من سر جایش نیست.
استاد: بله، «و لا الى بعض مخلوقاته»؛ یعنی نمیشود این افعال را هم به بعض مخلوقات دیگر نسبت داد بدون اینکه به خدا نسبت داد. یعنی چه؟ یک وقتی ما میگوییم که خدا این کار را انجام میدهد مباشرتاً، میگوییم غلط است. یک وقتی میگوییم نفوس ملائکه که مدبر عالَماند و هر کدامشان موظفاند کاری از کارهای عالَم انجام بدهند، اینها مستقل دارند انجام میدهند و به خدا هم ربطی ندارد، این را می توانیم بگوییم. اشاعره میگویند خدا مستقیم انجام میدهد، هیچکس دخالت نمیکند. قدریون که قائل به تفویضاند میگویند خدا کار را به اینها واگذار کرده و خودش دخالت نمیکند، اینها مستقل دارند انجام میدهند، این وسایط دارند مستقل انجام میدهند کارشان هم به خدا نسبت داده نمیشود، ایشان میفرماید این هم غلط است. بلکه باید بگویید ملائکهی وسطیه دارند فعالیت میکنند، آن وسایط فیض دارند فعالیت میکنند، کار آنها به خدا هم نسبت داده میشود. پس میشود کار را نسبت داد به این ملائکه، میشود هم کار را نسبت داد به خدا. خدا خودش هم در باب خروج روح همین را میفرماید: ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ﴾[18] . در حالی که عزرائیل و کارگزاران عزرائیل این کار را میکنند، یعنی ملائکهی وسطی دارند کار میکنند. اما چون کارشان به خدا نسبت داده میشود، خدا به خودش نسبت میدهد میگوید ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ﴾
ابطال نظریه قدریون و تفویض مستقل به مخلوقات
پس اینطور نیست که کار را قوای جزئیهی ما انجام بدهد، اول این را گفتیم. بعد گفتیم اینطور هم نیست که کار را خدا مباشرتاً انجام بدهد، این دوم را گفتیم. حالا سوم میخواهیم بگوییم اینطور هم نیست که کار را این ملائکهی وسطی انجام بدهند مستقلاً و بدون اینکه کارشان به خدا نسبت داده بشود. این سه تا را نفی میکنیم، در «بَل تِلکَ الاَفعال»[19] آن حق را بیان میکنیم؛ که کار را این ملائکهی وسطی با توسط قوای ما انجام میدهند، ولی همهی اینها به خدا هم نسبت داده میشود.
دانش پژوه: «بل أمر بين الأمرين»[20]
استاد: همان «بل أمر بين الأمرين» که حالا ما اینطور برداشت میکنیم. چون «بل أمر بين الأمرين» را تفاسیر مختلف کردند، یک تفسیرش همین است. حالا کدام درست است، شاید بعضی درست باشد و شاید بعضی درست نباشد. مثلا دقیق نباشد، حالا بگذریم. «و لا الى بعض مخلوقاته سبحانه»[21] ، یعنی وَ لا یُنسَبُ این افعال، یا «وَ لا یُمکِنُ اَیضاً نِسبَهُ این افعال اِلى بَعْضِ مَخْلُوقاتِ خُداوندِ سُبحان». مثل اینکه نسبت بدهیم به نفس عاقله از بین نفوس. چون نفوس ارضیه، نفس نباتی داریم عاقل نیست، نفس حیوانی داریم عاقل نیست، فقط نفس انسانی داریم که عاقله. در افلاک هم ارسطو میگوید نفسی که برای افلاک است عاقل نیست. ابنسینا میگوید نه آنجا عاقل است، مثل نفس ما میماند. حالا نفس عاقله میشود همین نفوس انسانیه یا نفوس فلکیه. «و لا الى بعض مخلوقاته سبحانه» مثل اینکه نسبت بدهیم به نفس عاقله از بین نفوس، این نسبت دادن به نفس عاقله اشکال ندارد، منتها با این قید: «من دون ان ينسب اليه تعالى». به نفس ناطقه و به نفس عاقله نسبت بدهیم ولی به خداوند نسبت ندهیم. این غلط است. و الا به نفس ناطقه یا نفس عاقله نسبت دادن ایرادی ندارد به شرطی که بگویید همانطور که به نفس نسبت داده میشود، به خدا نسبت داده میشود. «كما عليه القدريون»؛ یعنی اینطور نیست که نفوس مستقل عمل کنند چنان که قدریون این استقلال را قائلاند. «كما عليه القدريون» که قائل به تولیدند.
دانش پژوه: این هم مثال منفی است؟
استاد: تولید یعنی اینکه این مؤثر اثرش را تولید میکند. اشاعره معتقد بودند که هیچکس نمیتواند اثر خودش را تولید کند، همه را باید گفت که خدا مباشرتاً تولید میکند. چیزی اثری ندارد. نار اثر حرارت ندارد، ولی چون عادت خدا جاری شده بر اینکه دائماً در کنار نار حرارتی را تولید کند، ما فکر میکنیم که این حرارت برای نار است. در حالی که برای نار نیست، برای خداست که کنار نار و همراه نار ایجادش کرده است. این اشاعره میگویند.
دانش پژوه: غیر از تولیدی که در کلام بحث میکنند؟
استاد: بله غیر از تولیدی که در علم کلام میگوییم. وقتی میگوییم تولید، فعلی که مُوَلَّد از فعل دیگر باشد بهش میگوییم متولد، آن وقت آن خود صُدورش را می گوییم تولید. مثلاً فرض کنید که تیری که من رها میکنم، یک فعل مباشری دارد بقیه همهاش فعلهای تولیدی است. فعل مباشری کشیدن زه و رها کردنش است، این فعل مباشری است. رفتن تیر تولید است، خوردنش به بدن آن انسان تولید است، قتل آن انسان تولید است، یعنی من فقط یک کار انجام میدهم و آن اینکه زه را میکشم رها میکنم. بقیهی کارها متولد از این فعل من است. آن وقت آن افعال تولیدی هم به این شخص نسبت داده میشود یا نمیشود، دیگه حالا آن بحثش در کلام است. آن یک بحث دیگر است. تولیدی که ما در اینجا میگوییم آن نیست. تولید یعنی هر موجودی اثر خودش را تولید کند. اشیاء بشوند مؤثر و مولد اثر خودشان. اینطوری. اما نه، ما میگوییم چنین وضعی هست منتها مؤثر اصلی خداست. این قدریون میگویند نه، همهچیز تولید خود همان شیء است، کاری هم به خدا ندارد. یعنی خدا آتش را طوری آفریده که حرارت ایجاد کند، دیگر کاری هم به خدا ندارد، اصلاً لازم نیست خدا در مورد این آتش توجهی داشته باشد یا دخالتی داشته باشد، خود آتش کار خودش را میکند، که این قول باطلی است و این قول شرک است. این از قول اشاعره بدتر است.
اثبات واسطههای فیض و ملائکه در صدور افعال
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله دیگر، قدریون و مجوس و امثالهم
«كما عليه القدريون» که قائل به تولیدند، قائل به تولیدند در ترتب آثار اشیاء بر خود اشیاء؛ یعنی آثار اشیاء بر خود اشیاء چگونه مترتب میشوند؟ میگویند ترتب تولیدی دارد. به این معنی که اشیاء این آثار را صادر کردهاند. آثار چگونه بر اشیاء مترتب میشوند؟ آثار خود اشیاء، چگونه بر اشیاء مترتب میشوند؟ میگویند ترتبش ترتب تولیدی است، یعنی اشیاء میشوند مولد، آن آثار میشوند متولد. بدون اینکه نسبت به خدا بدهند. «فان ذلك». این «فان ذلكَ» تعلیل است برای «و لا الى بعض مخلوقاته». آن «فان ذلك» که خط ششم همین صفحه بود، «فان ذلك يوجب الجبر» عرض کردم دلیل است برای «لا يمكن نسبتها اليه تعالى». حالا این «فان ذلك يوجب التعطيل»، این دلیل است برای «و لا الى بعض مخلوقاته». یعنی نمیشود فعل افعالی که در جهان اتفاق میافتند به بعض مخلوقات خدا نسبت بدهیم و خدا را از دخالت در اینجور افعال منعزل کنیم. «فان ذلك يوجب التعطيل فيه سبحانه»؛ باعث میشود که خدا دیگر بیکار باشد و همان ﴿يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ﴾[22] میشود که یهود گفتند. خدا نشسته دست روی دست گذاشته هیچ کاری نمیکند، همهی کارها را دارند مخلوقات خودشان انجام میدهند. این همان قول یهود میشود. «فان ذلك يوجب التعطيل فيه سبحانه و الاستقلال»[23] «و، الا الاستقلال» غلط است. یک ویرگول بعد از واو گذاشته خط بزنید، یک «اِلّا» بعد از ویرگول باشه آن هم خط بزنید. عبارت اینطور میشود: «وَ الاِستقلال»، یعنی «وَ یوجِبُ الاِستقلال وَ الاِستبداد فی خَلقِه». لازم میآید که خلق خداوند استقلال و استبداد داشته باشند. استبداد هم همان استقلال است. «و تفويض»، یعنی و لازم میآورد «و یوجِبُ تفويض الامر الى مخلوقاته، و ذلك يلازم الشرك». اینکه خداوند را منعزل کنیم، تعطیل کنیم، بگوییم که ﴿يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ﴾[24] ، بعد اشیاء را هم در تولید اثرشان مستقل کنیم، این باعث شرک میشود. یعنی همانطور که میگوییم خداوند مؤثر است، این موجودات هم میگویند مؤثرند. عیبی ندارد شما موجودات را مؤثر کنید، منتها مؤثری که اثر برای خودشان نیست، اثر را از بالا گرفتهاند دارند میآورند، آن عیبی ندارد. ولی اگر بگویید مؤثرند و اثر هم ذاتی خودشان است، به خدا و به علل وسطیه اثر ارتباط پیدا نمیکند، خب این میشود شرک. یعنی خدا میشود یک مؤثر مستقل، اشیاء میشوند مؤثرهای مستقل دیگر، و همه میشوند شریک خدا دیگر.
«بل تلك الافعال»[25] . آن وضع درست را میگوید، تا حالا باطلها را گفت حالا درست را میخواهد بگوید. راه درست این است که همانطور که اشاره کردم، بگوییم که این کارها که انجام میشود به توسط ملائکهای انجام میشود که خداوند مدبر قرارشان داده است. هر ملکی را خدا مدبر کاری کرده است. مثلاً بعضیها فرض کن مدبر هضم غذای ما شدند. خب اینها کارشان این است که غذا را هضم کنند منتها قوهی غاذیه و ماسکه و همین قوای ظاهری ما را اینها به عنوان خادم میگیرند و از طریق این قوای ما دارند فعالیتشان را میکنند. فرض کن یک قوهی دیگر، ملکی دیگر میخواهد نیروی حرکتی من را تدبیر کند. خب آن مرا به حرکت میآورد منتها به توسط آن قوهای که من بهش میگویم قوهی محرکه و در بدن من حلول دارد. هر کاری که این ما انجام میدهیم، کارهای مهمی که ما انجام میدهیم، این کارها به توسط ملک دارد انجام میشود، منتها ابزار کار او در ما هست به عنوان قوای نفس و ما میگوییم که این کارِ این قوهی ما انجام داد. درست میگوییم، کار قوهی ما انجام داد، ولی نباید غافل بشویم که همین کار را آن بالاتری و آن ملک مدبر انجام داده و قوهی ما وسیله است. مثلاً همانطور که میگوییم چشم من دید و میگوییم خود من هم دیدم، ما کار درستی میکنیم که میگوییم چشممان دید خودمان هم دیدیم. اینجا باید بگوییم چشممان دید، خودمان هم دیدیم، آن نفس مدبرِ دیدنِ ما هم دید، آن دیدن را برای ما فراهم کرد، منتها به توسط همین. اینطور نیستش که من خودم مستقل ببینم. حتماً یک معلمی هست که رؤیت را در اختیار من میگذارد، همانطور که یک معلم عقلی داریم که صور معقوله را در اختیار ما میگذارد. همچنین یک معلمی، یک عاملی داریم که این راه رفتن را و بقیهی حرکتها را در اختیار من میگذارد به توسط قوهی محرکهی من که حرکت بالاختیار دارم. بدون مدبر این کارها انجام نمیشود، این ها دیگر روشن است، نمیخواهد توضیح بدهم. «بل تلك الافعال» واجِب است «تلك الافعال» یعنی افعالی که از موجودات صادر میشود، غایات جزئیه دارد غایات کلیه دارد، اینها؛ البته غایات کلیه در انسان است، در موجوداتی که عقل ندارند غایات کلیه هم نیست.
تبیین نظریه امر بین الامرین و درجات فاعلیت
بَلکه این افعال واجب است که نسبت داده بشود به نفوس عاقلهای که عالِماند، مدبر عالَماند، مسخر خداوند متعالاند. این نفوس مقصود نفوس ما نیست، عرض کردم مقصود ملائکهای است که در این درجه باشند.
دانش پژوه: استاد واو باید باشد؟
استاد: کجا؟
دانش پژوه: «تجب و ان تنسب»...یا میتوانیم حذفش کنیم «تجب ان تنسب».
استاد: «بل تلك الافعال تجب و ان تنسب»، ایرادی ندارد واو، اینطور جاها واو میآید. ممکن است شما حذف کنید بگویید «تجب ان تنسب»، میتوانید بگویید «تجب و ان تنسب». هم واو میآید هم بیواو، هر دو درست است.
دانش پژوه: به توسط ملائک اما به تدبیر الهی میشود دیگر؟
استاد: به توسط ملائکه، با تدبیر ملائکه، اما چون اینها مسخر خداوند هستند، میشود گفت که کار مربوط به خداست، تدبیر مربوط به خداست، همانطور که تسخیر هم مربوط به خداست. «مسخرة له تعالى فطرة و جبلة». «جبلة» با «فطرة» یکی است. نفوسی که «فطرة و جبلة» مسخر خدایند. نه که کسی آنها را مسخر کرده یا قراردادی نوشتهاند به خاطر آن قرارداد از آن به بعد مسخر شدهاند. اصلاً فطرتشان اینطور است، مسخر آفریده شدهاند. «بحيث يكون افعالها كذواتها مرتبطة». «اَفعالها» میشود اسم «یَکون»، «مرتبطة» میشود خبرش. افعال این نفوس مرتبط به خداست «كذواتها»، همانطور که ذواتشان مرتبط به خداست. خدا ذات آنها را خلق کرده، افعالشان را هم دارد مواظبت میکند. اینطور نیست که آنها را آفریده باشد و کار را خود اینها انجام بدهند، بلکه کار را خود خدا دارد انجام میدهد منتها اینها را واسطه گرفته کارگزار گرفته.
دانش پژوه: استاد اینجا جبر نمیشود؟
استاد: بله؟
دانش پژوه: تا اینجاش که جبر میشه، بقیهاش هم که...
استاد: جبر نسبت به ملائکه؟
دانش پژوه: بله
استاد: ملائکه اشکالی ندارد، کاری به آنها نداریم.
دانش پژوه: اما ما، بدون ملائکه که کاره ای نیستیم...
استاد: یعنی الآن شما بدون قوهی چشمتان میبینید؟ دیدن با سر را میگویم، نه دیدن با قلب را. بدون چشم نمیبینید. و چشم هم بدون کنترل نفس نمیبیند. شما اگر یک جا چشمتان را بدوزید و نفستان جای دیگر دارد فکر میکند اصلاً آنجا را نمیبینید. یعنی باید با تدبیر نفس ببینید. اما آیا میشود کارتان را نسبت به چشم بدهید یا نمیتوانید؟ با اینکه کار را نفس دارد تدبیر میکند، با وجود این به چشم هم نسبت میدهید. چشم هم انجام میدهد، نفس هم انجام میدهد.
دانش پژوه: اختیار به چشم داده میشود؟
استاد: بله. چشم هم با اختیار می بیند، منتها اختیار کار نفس است. اصلش از آنجا میآید، همینطور در جهان هم همینطور، اختیار از جانب خداوند شروع میشود. یعنی اختیار من هم چیزی است که خدا به من داده.
دانش پژوه: استاد یک تعبیری حالا یکی میگفت، میگفت شاید با این تعبیر کمتر ذهن آدم دچار حاشیه بشود. میگفت مثلاً اگر من این کار را دارم انجام میدهم مشکل مفوضه و اینها این بود که تصور کردند که خدا من را آفریده و دیگر مثلاً من یک چیزی هستم در این عالم منهای مثلاً اینکه خداوند عنایت داشته باشد. در صورتی که اگر آن فیض خدا نباشد و اذن دم به دم خدا، آن به آنِ خدا نباشد، اصلاً این خودش نیست که بخواهد اراده بکند یا نکند. این گویا آن خلاء، همین بود که آن فیض و اذن دم به دم را ندیدند کأن، لذا دچار مثلاً یا اینطرف شدند یا آنطرف شدند.
استاد: شما توضیح دادید عرایض بنده را. دیگر لازم نیست من اظهار نظر کنم. شما توضیح دادید. «فَینسب تلک الافعال الیها». یعنی این افعالی که از ما به ظاهر صادر میشود اینها نسبت داده میشود «اِلَیها» یعنی به همین نفوس عاقلهی عالِمه وَ «يثبت» این افعال «لَهُ تَعالى اَیضاً». هم این افعال ما نسبت داده میشود به آن ملائکهی بالا و افعال ملائکهی بالا نسبت داده میشود به خداوند. یعنی هر سه فاعل در طول هم مشغولاند. در طول هم، نه در عرض هم. ما هستیم که فاعل مباشریم، اعضایمان و قوایمان دارد یک فعالیت انجام میدهد. بعد بالاتر از ما ملک هست که دارد کارهای ما را کنترل میکند و اعضای ما را مدد میکند، یا قوای ما. بالاتر از آنها خداست. اصل فعل از آنجا شروع میشود، ولی همهی آنها فاعلاند. اسناد فعل به هر سهتا میشود حقیقی، هیچکدامش مجاز نیست. «فيكون افعالها»؛ یعنی افعال این نفوس، «مع انها افعالها»، با اینکه افعال این نفوس است، «يكون افعالها فعله سبحانه». «افعالها» میشود اسم «يكون»، «فعله» میشود خبرش. افعال این نفوس با اینکه افعال نفوساند، اما همهی اینها «فعله سبحانه» هستند، «فعله سبحانه». بعد عبارت جالبی دارد: «اى درجات فعله». این خیلی گویاست. این درجات فعل، طولیت را نشان میدهد. یعنی خداوند در آن مرتبهی عالی فعلی دارند، در این مرتبهی متوسط همان فعل را به صورتی دارد، در مرتبهی دانی همان فعل را به صورتی دیگر دارند، اینها همه یک فعل است با درجات مختلف. همانطور که وجودها یک وجودند با درجات مختلف. مثلاً فرض کنید وجود منِ مادی و وجود منِ مثالی، وجود منِ عقلی، هر سه من هستم، منتها با وجودهای مختلف، با درجات مختلف وجود. همچنین این فعلی که صادر میشود همینطور است، دارای درجات است. آن وقت اینها یک درجه از فعل خدا را به من نسبت میدهند، یک درجهی دیگر را به آن ملک بالا نسبت میدهند، آن اصلِ اصل را هم به خود خدا نسبت میدهند. «اَلا تَری»؛ مثال به چشم میزند که خب مثال خوبی است. «الا ترى العين تبصر على الحقيقه من دون شوب مجاز». عین حقیقتاً میبیند، یعنی نسبت رؤیت به عین نسبت حقیقی است، هیچ شوب مجاز و خلط مجاز در آن نیست. اما «و النفس ايضا تبصر كذلك»، «كذلك» یعنی عَلَى الْحَقیقَهِ مِنْ دُونِ شَوْبِ مَجازٍ. نفس هم همان کار واسطه را دارد انجام میدهد، باز هم نسبت رؤیت به نفس میشود حقیقی و بدون شوب مجاز. هم میتوانی بگویی چشم من دید، هم میتوانی بگویی خود من دیدم. هر دویش هم حقیقتاً است، شوب مجاز نیست. «فالابصار و السمع و سائر افعال القوى تنسب الى النفس». یعنی نفس من. مقصود از نفس، نفس من است. نفوسی که چند خط قبل گفتیم نفوس عاقله آن ملائکه بودند، اما این نفسی که الآن دارم میگویم نفس خود من است. این ابصار و سمع و سایر افعالی که از من صادر میشود، به قوا نسبت داده میشود، به نفس من هم نسبت داده میشود. «تنسب الى النفس على الحقيقة»، همانطور که «تنسب» به خود قوا «على الحقيقة». چرا «تنسب الى النفس»؟ چون این قوایی که دارند فعالیت میکنند، قوای همین نفساند، خوادم همین نفساند، کارگزاران همیناند، پس کار این قوا را میشود به نفس اسناد داد. بنابراین کار کارگزاران خدا را میشود به خدا نسبت داد. همهی موجوداتی که دارند کار انجام میدهند کارگزاران خدایند، چه متوسط ها چه دانی ها. «لان تلك القوى»؛ «تلك القوى» یعنی ابصار و سمع و سایر قوا، «جنودها»؛ یعنی جنود نفساند، خوادم نفساند، عمال نفساند، «مرتبطة بذواتها بها». این ضمیر مرتبط به قوا برمیگردد، ضمیر «بذواتها» به قوا برمیگردد، ضمیر «بِها» به نفس برمیگردد. یعنی این قوا به ذواتشان مرتبطاند «بِها» به این نفوس، «لِاَنَّها»؛ «لِاَنَّها» یعنی این قوا، «من مراتب فعل النَّفْسِ»، آن فعل واحدی که ساری در بدن این نفس است. همه مثل کارهایی که نفس در بدن انجام میدهد. این کارها همه کارهای نفس است. اگر از قوا صادر میشود، باز به نفس میشود نسبت داده بشود، به خاطر اینکه این قوا عمال نفساند، کارگزاران نفساند. فعل نفس هم در بدن واحد است منتها مراتب و درجات مختلف دارد و همین درجات مختلف و مراتب، افعال را گوناگون میکند؛ یکی میشود ابصار، یکی میشود سمع و هکذا. خب، حالا میفرماید که همهی افعالی که از خلق خدا صادر میشوند، اینها افعال خدا به حساب میآیند چون خود خلق ارتباط به خدا دارند، ذاتشان ارتباط دارد پس افعالشان هم ارتباط دارد، بنابراین همانطور که ذاتشان از مراتب فعل خدا هست، افعالشان هم از مراتب فعل خداست. به خاطر همین ارتباطی که ذاتشان با خدا دارد. اگر ذاتشان مستقل بود، فعل برای خودشان بود، اما چون ذاتشان مستقل نیست فعل برای خودشان نیست بلکه فعلشان برای آن کسی است که ذاتشان به او وابسته است. «فكل فعل من افعال خلقه سبحانه» که «صدر منهم»، صادر شده آن فعل از همین خلق، مُنتَها «من جهة ارتباطهم به تعالى»؛ یعنی با آن حیث ربطشان صادر شده است. کل فعلی که صادر شده از بشر یا از خلق هرچه هست، می خواهد بشر باشد یا می خواهد غیر بشر. «من جهةِ» ارتباطی که این خلق به خدا دارند. «فهو فى الحقيقة فعله سبحانه»، ببینید «فکل فعل» شد مبتدا، «فهو فی الحقیقة فعله سبحانه» شد خبر. هر فعلی از افعالِ خلق که از خلق به خاطر ارتباطشان به خالق صادر شده باشد، در حقیقت این فعل، فعلِ خالق است. «فهو»، یعنی این «کل فعل»، «فی الحقیقة» فعلِ خداوند سبحان است.
دانش پژوه: استاد، این «جهة ارتباط الکل» یعنی چه؟
استاد: این «وجهة ارتباط الکل به فعله» که من نخواندم، عمداً نخواندم تا بعد توضیحش بدهم، این به صورتِ جملهی معترضه است. میگوید که خودِ جهتِ ارتباطِ کل به خدا، فعلِ خداست. یعنی آن حیثیتِ ارتباط هم فعلِ خداست که ربطی هم که تولید میشود خودش فعلِ خداست. یعنی جهتِ ارتباط فعلِ خداست، ما به توسطِ این جهتِ ارتباط که فعلِ خداست به خدا مرتبطیم، افعالِ ما هم به خدا مرتبط است.
مراتب فاعلیت و ضرورت ارتباط با حقتعالی
«وجهة ارتباط الکل به فعله»، همین حیثِ ارتباطِ همهی موجودات «بهِ» یعنی به خدای سبحان، «فعلهُ» یعنی فعلِ خدای سبحان است. ببینیم میشود ضمیر «فعله» را به «کل» برگردانیم؟ جهتِ ارتباطِ کل به خدا، فعلِ آن کُل است؟ ظاهراً نمیشود. جهتِ ارتباطِ کُل به خدا، فعلِ آن کُل است. این البته «جهةُ فعله» که جملهی معترضه است، همانطور که خودِ مصحح بین دو تا ویرگول نوشته، خوب نوشته است. آن «فکل فعل» میشود مبتدا، «فهو فی الحقیقة فعله سبحانه» میشود خبر. این وسط «جهة ارتباط الکل به فعله» هم جملهی معترضه است. اول میگوید هر فعلی که «صدر» از خلق به خاطر ارتباط به خالق. بعد به صورت جملهی معترضه میگوید جهتِ ارتباطِ این خلق هم فعلِ خداست. فعل به خاطر این ارتباط صادر شده، جهتِ ارتباط فعلِ خداست، آن فعلِ صادر شده هم «فهو فی الحقیقة» فعلِ خداست. پس هر فعلی که از خلق به خاطر ارتباط صادر میشود، فعلِ خداست و خودِ این ارتباط هم فعلِ خداست.
«لکن»، این «لکن» مهم است. هر فعلی فعلِ خداست، لکن در درجه همین فاعل، یعنی مثلاً اگر من یک فعلِ طبیعی دارم، این فعل، این فعلِ خداست، منتهی در درجهی من که طبیعی هستم. یعنی فعلِ الهی درجات دارد؛ فعلِ الهی، فعلِ عقلی، فعلِ نفسی، فعلِ طبیعی. این فاعل در هر درجهای باشد، فعل مربوط به همان درجه میشود. فاعل طبیعی است، فعل هم میشود طبیعی. ولی این فعلِ طبیعی نه اینکه حالا معنایش این باشد که طبیعتِ من صادرش کرده است، بلکه فعلِ خداست در موطنِ طبیعت. «لکن فی درجة ذلك الفاعل الذی فعله»، «فی درجة ذلك الفاعل الذی فعله»، فعلِ خداست اما در درجهی همان فاعلی که این فعل را انجام داده است. این فعل را انجام داده است منتهی به حیثی که «ذکرناها»، یعنی به حیثِ ارتباطِ این «به تعالی». «فعله» با این حیث، که واقعاً هم همینطور است، چون بدونِ حیث اصلاً انجام نمیدهد. بله، قدریون میگویند «فعله لا من هذه الحیث». ولی ما میگوییم که «فعله من هذه الجهة». فعلی که فاعل به این جهت انجامش داده است، یعنی به جهتِ ارتباط انجام داده است، این فعل به خداوند نسبت داده میشود، «فی الحقیقة» فعلِ خداست، منتهی فعلِ خداوند در این درجه. چون فعل عرض کردم درجات دارد، فعلِ الهی، همانطور که وجودِ ما درجات دارد، فعلِ الهی هم درجات دارد.
توفی و مراتب فاعلیت در آیات و روایات
آن وقت فعلِ الهی در این موطن برای این فاعلی است که جایش این موطن است. فعلِ الهی در موطنِ بالاتر برای فاعلی است که جایش موطنِ بالاتر است و هکذا. «و لاسیما» اگر فاعل مقربِ الیالله باشد، که اینها جزوِ وسائطِ فیض به حساب میآیند. هرچه نزدیکتر باشد فعلش راحتتر میشود به خدا اسناد داده بشود. البته اسنادِ با واسطه است، یا اسنادِ با واسطه نگویید، بگویید اسنادِ به خداوند به عنوانِ اینکه درجهای از درجاتِ فعلِ اوست. «لا سيما اذا كان الفاعل مقربا عنده تعالى فانيا فى فعله او صفاته او ذاته مستهلكا فى سطوح نوره و افاضته»، اگر فاعل اینچنین باشد، اصلاً کارش دیگر راحتتر به خدا نسبت داده میشود، چون این مثلِ فانی در خداست و کارش کارِ خداست. مثلاً فرض کنید کارِ عزرائیل. عزرائیل دیگر میشود گفت مستهلکِ فی سطوحِ نورِ خدا و افاضهی خداست، کارش به خدا نسبت داده میشود، لذا خدا میگوید ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ﴾[26] ، با اینکه عزرائیل این کار را کرده است.
دانش پژوه: استاد، در اینجا اصلاً نمیخواهد به اختیار بپردازد؟
استاد: نه، کاری به اختیار ندارد، فقط میخواهد فعلِ خلق را به خدا نسبت بدهد.
دانش پژوه: بحثِ اختیار را باید یک جای جداگانه اگر خواست بحث بکند یک جای دیگر بحث میکند.
استاد: آری، بحث اختیار را باید جداگانه بحث کند
دانش پژوه: یعنی بحث اختیار را متعرض نشد در اینجا.
استاد: بله.
پس اینطور شد، افعالی که در جهان اتفاق میافتند، همهی این افعال، چه از قوای جزئیِ ما صادر شوند، که مثلِ ساختنِ پاشنهی پای ما و چشمِ ما باشند که از قوای ما صادر نشدهاند، البته شاید بعضیها گمان کنند که اینها هم از قوا صادر شده است، ولی هیچکدامِ از اینها از قوای ما صادر نشدند. قوای ما کمتر از این هستند که بتوانند کارهای به این دقیقی انجام بدهند، مگر اینکه مسخری داشته باشند که آن مسخر اینها را تدبیر کند و به سمتِ این کارهای عالی سوقِشان بدهد، که آن مسخر هم همان ملائکه است که عرض کردم. که کارِ آنها مثلِ کارِ خودِ قوای ما، همه نسبت داده میشود به خدا. به عبارتِ بهتر، کارِ ما را به این ملائکه میشود نسبت داد، کارِ ملائکه را هم به خدا. پس همهی کارها آخر سر منتهی میشود به خدا. این مطلب تمام شد. گفتیم این کارها را به قوا نسبت ندهید، به خدا مباشرةً نسبت ندهید، به نفسِ خودِ ما بدونِ دخالتِ خدا نسبت ندهید، بلکه به نفوسِ مدبرهی ملکیه نسبت بدهید و بگویید آنها نفوسِ ما را یا قوای ما را تدبیر میکنند و کاری که از قوای ما صادر میشود، هم به ما، هم به آن نفوسِ ملکیه و هم به الله تعالی نسبت داده میشود.
تحلیل فلسفی فاعلیت ملائکه و نسبت آن با خداوند
تا اینجا که مطلب تمام شد، یک روایتی را از صافی نقل میکند. روایت را من از رو میخوانم، هرجا لازم باشد توضیح بدهم، توضیح عرض میکنم. «قال فى الصافى فى سورة النساء عند تفسيره»[27] ، وقتی تفسیر میکرد فیض، قولِ خداوند سبحان را که فرمود: ﴿تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ﴾[28] ، اینطور گفته است، در صافی فیض اینطور گفته است که «فی الاحتجاج»[29] [30] ، در کتابِ احتجاج از امیرالمومنین رسیده است، «أنه سُئل عن قولِ الله عزوجل: ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾[31] ». خداوند نفوس را وقتی که میخواهند بمیرند توفی میکند. توفی یعنی چه؟ یعنی استیفاء کردن، یعنی کاملاً اخذ کردن. «و قوله»[32] [33] ، از طرفی خداوند اینطور فرموده است، از طرفی فرموده است: ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ﴾[34] ، ملکالموت شما را توفی میکند، یعنی نفستان را توفی میکند. در قولِ سوم فرموده است: ﴿تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا﴾[35] ، ملکالموت هم نگفته است، رسل ما، که ملائکهای هستند که جمع هم هست رسل، یعنی نه فقط عزرائیلِ تنها، نه ملکالموت، بلکه اعوانِ ملکالموت. «و قوله ﴿الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ﴾[36] »[37] [38] ، که این با ﴿رُسُلُنَا﴾[39] یکی است، ﴿تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ﴾[40] . سوال شد از حضرتِ امیر، به این صورت سوال شد، «فمرة يجعل الفعل لنفسه»[41] [42] ، یک بار خدا فعل را که توفی باشد برای خودش قرار میدهد، میگوید ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى﴾[43] ، «و مرة لملك الموت»[44] [45] ، یک بار دیگر همین فعل را که توفی است برای ملکالموت قرار میدهد، میفرماید ﴿قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ﴾[46] ، بار سوم «مرةً للرسل»[47] [48] ، بار چهارم «للملائکه». اینها را راوی دارد سوال میکند، میگوید که چهطوری ممکن است این کار چهار تا فاعل داشته باشد؟
امام جواب میدهند: «فقال ان الله تبارک و تعالی اجلّ و اعظم» از اینکه خودش به نفسه متولیِ این کار بشود. پس توفی مستقیم انجام نمیشود. استثناء نکرد حضرت. بعضیها میگویند که پیغمبر، همچنین ائمه علیهمالسلام، به توسطِ خودِ خدا توفی میشود نفسشان. چون کسی بالاتر از این بزرگواران نیست که بتواند نفس را توفی کند. نفس توفی شدنش به این معناست که میخواهد از وجودِ بالقوه آخرت که در دنیا هست، به وجودِ بالفعلِ آخرت خارج بشود. الان وجودِ بالفعلِ دنیا را دارد، الان وجودِ بالقوه آخرت را دارد، هم بالفعلِ دنیا هم بالقوه آخرت. میخواهد از بالقوه آخرت به بالفعلِ آخرت خارج بشود، یعنی به سمتِ کمال برود. ملائکه که پایینتر از پیغمبرند یا پایینتر از ائمه هستند، آنها نمیتوانند که این نفسِ بزرگوار را از قوه به فعلیت خارج کنند و به سمتِ کمال ببرند، شأنشان پایینتر از این است. لذا مستقیماً خودِ خدا توفی میکند. بعضی اینطوری میگویند، که توفیِ پیغمبر و توفیِ ائمه مستقیماً به واسطهی خودِ خداست، عزرائیل دخالت نمیکند. و آن روایتی که میگوید عزرائیل آمد در را محکم میکوبید، بعد پیغمبر که چِشِمشان را باز کردند فرمودند که کیست، حضرت فاطمه عرض کردند که عربی است در را میکوبد، خیلی وحشتناک است، حضرت میگویند که آن برادرِ من عزرائیل است، بگو بیاید داخل از هیچ کس اذن نمیگیرد، الان از من میگیرد[49] ، این روایت را تضعیف میکنند، کسانی که اینچنین میگویند که خداوند مستقیم توفی میکند پیغمبر را، این روایت را تضعیف میکنند. حالا ما نمی دانیم حق با آن ها است یا نه، به هر صورت این روایتی که الان ما داریم میخوانیم، هیچ استثنایی نکرده است. خداوند اولی و اعظم است از اینکه «یتولی ذلک بنفسه»[50] [51] ، هیچ استثنایی نکرد.
دانش پژوه: استاد، شاید آنها غالی هستند؟
استاد: آنهایی که اینطور میگویند که خدا توفی میکند، آنها طبقِ فلسفه هست که میگویند. میگویند بزرگ را باید بزرگتر به کمال خارج کند نه کوچکتر. حرفِ به ظاهر درستی است. آنی که بزرگ است باید بزرگتر به کمال خارج کند، نه کوچکتر. ملائکه کوچکترند، حتی عزرائیل کوچکتر از این است که پیغمبر را به سمتِ کمال خارج کند. مستقیماً خداوند این کار را میکند. حالا ما کار نداریم به حرفِ آنها، میخواستم فقط حرفشان را بگویم.
دانش پژوه: استاد، آن مرتبط می شود با این قضیه که در نماز میگوید «تقبل شفاعته وارفع درجته»[52] ؟
استاد: نه، آن یک مسئلهی دیگر است.
دانش پژوه: نه، نکتهاش اینجاست که بعضی میگویند که یک صلوات، این دعایی که ما میکنیم، یعنی ما که مقاممان سافل است، مگر میشود با دعای ما آنها...
استاد: غیر از این است. ما وقتی صلوات میفرستیم پیغمبر رتبهاش بالا میرود، اما معنای صلوات و سلامِ ما چیست؟ معنای صلوات و سلامِ ما این نیست که رتبهی پیغمبر را بالا ببریم. ما داریم به عنوانِ یک دعا کننده که مادونِ دعا شونده است به خدا التماس میکنیم که خدا بالا ببرد آنها را. پس بالا بردن از جانبِ خداست، دعا کردن از جانبِ ماست. ما کاری انجام نمیدهیم، ما دعا میکنیم، اگر خدا مستجاب نکرد که اتفاقی نمیافتد. اگر مستجاب کرد خودش بالا میبرد. این برای آنجاست که ما دعا میکنیم خدا بالا میبرد. حالا بحث در این است که خودِ خدا آیا میآید نفس را استیفاء کند یا نه؟ آیا ممکن است عزرائیل دعا کند خدا استیفاء کند؟ این اگر شما بخواهید ما نحن فیه را تشبیه کنید به مثالِ صلوات، اینطور میشود که حضرتِ عزرائیل دعا میکند که خدا توفی کند. در حالی که بحث این نیست. گروهی میگویند خودِ عزرائیل توفی میکند، گروهی میگویند خدا توفی میکند. آنهایی که میگویند خودِ عزرائیل توفی میکند، نه یعنی اینکه دعا میکند تا خدا توفی کند، خودش توفی میکند. این را میگویند با فلسفه جور در نمیاید، با قواعدِ فلسفه جور در نمیاید، چون مقامش پایینتر است، مقامِ پایینتر نمیتواند موجودِ بالاتر را از قوه به فعلیت خارج کند. مستقیماً خداوند این کار را میکند.
بررسی روایات تفسیری پیرامون قبض ارواح و سلسلهمراتب تدبیر
حالا ما کار نداریم به حرف، من میخواستم فقط حرفشان را بگویم. میخواهم بگویم این روایت استثناء نکرده است، مطلق گذاشته است.
دانش پژوه: استاد، قرینهی هم هست که در مقامِ بیان بود و چیزی را هم بیان نکرده است.
استاد: آری، در مقامِ بیان بوده است، اصلاً طرف سوال میکرده است که ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ﴾[53] یعنی چه؟ و امام فرمودند طبقِ این نص، که خدا بالاتر از این است که متولیِ این کار بشود به نفسه. هیچ استثنایی هم نکردند.
دانش پژوه: استاد، شماره هفت را پاورقی زده «لئلّا یجری التّشبیه»[54] ، شاید از این جهت امیرالمؤمنین میفرماید، چون که...
استاد: علی ای حال از هر جهت، از هر جهت خدا نکرده است این کار را. حالا از هر جهت، از جهتِ آن که تشبیه بشود مثلاً فرض کن توفی کردن کارِ مخلوق است، اگر خدا هم انجام بدهد، خدا مثلِ مخلوق میشود، تشبیه درست میشود. حالا به هر جهت خدا انجام نداده است، این مهم است دیگر. بعد در این روایت آمده است: «و فعلُ رُسلهِ و ملائکتهِ، فعلهُ»[55] [56] . فعلِ ملائکه و رسل هم فعلِ خودِ خداست. بنابراین اگر عزرائیل این کار را انجام بدهد، جا دارد که خدا بگوید من کردم. چون کارگزارِ خدا دارد این کار را انجام میدهد. مثلِ اینکه وقتی چشمِ من میبیند، جا دارد که بگویم خودم دیدم. چون همانطور که چشمِ من کارگزارِ نفسِ من است، عزرائیل هم کارگزارِ خداست. همانطور که چشمِ من هیچطور تخلف نمیکند از خواستهی نفسِ من، عزرائیل هم هیچطور تخلف نمیکند از خواستهی خدا.
«لانهم بامرهِ یعملون»، یعنی رُسل و ملائکه به امرِ خدا کار انجام میدهند، پس کارشان منسوب به خدا میشود. «فاصطفی من الملائکةِ رسلا وسفرة»، خدا از ملائکه رسل و سفرهای را که بینِ خودش و بینِ خلقش باشد انتخاب کرد و کارها را به وسیلهی آنها انجام داد. «و هم الذین»، آن سفره و رسل کسانی هستند که در موردشان خودِ خدا فرموده است: ﴿اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا وَمِنَ النَّاسِ﴾[57] ، یعنی رسل بر ملائکه هم صدق میکند، همانطور که بر ناس صدق میکند. ملائکه رسلِ الیالانبیاء هستند، انبیاء رسلِ الیالخلقاند. آن داستانِ معروف هم که من دیروز گفتم، که حضرتِ امیر فرمودند: «انّ الله لیسَ بخالق، و انّ رسولَ اللهِ لیسَ ببشر، و انّی لستُ بوصی»[58] . هر سهاش به نظر میرسد که خلافِ عقیدهی ماست، ولی نقل می شود حضرت فرمودند، «انّ الله لیسَ بخالق» خب این را کسی نمی تواند بگوید. این را گفته اند توجیه دارد. توجیهش این است: خالق دو معنا دارد، یکی کهنه، یکی هم آفریننده. این لباسهای کهنه را از همین مادهی خلق میآورند، منسوب میکنند به چیزی که مادهی خلق است. خب، «انّ الله لیسَ بخالق»، یعنی خدا کهنه نیست. اینطور نیست که مرورِ زمان این را کهنه بکند. موجودات را میبینید که مرورِ زمان کهنه میکند، خدا کهنه نیست. منظورم این نبود، منظورم این دومی است: «انّ رسولَ اللهِ لیسَ ببشر»، رسولِ خدا بشر نیست. جبرئیل رسولِ خداست، فرستادهی خداست به سمتِ انبیاء، بشر نیست. «و انی لستُ بوصی»، من هم وصیِ آن نیستم، من وصیِ پیغمبرم. من وصیِ پیغمبرم، نه وصیِ آن رسول، وصیِ این رسولم، وصیِ آن رسول نیستم.
دانش پژوه: رسول یعنی جبرئیل
استاد: اینجا رسول میخواهم عرض کنم، رسول در اینجا اطلاق شده است بر ملائکه. در مانحنفیه میگوید ﴿يَصْطَفِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا وَمِنَ النَّاسِ﴾[59] ، رسل و سفرهای بینِ خدا و بینِ خلق هست که آنها ملائکهاند. پس میشود بر ملائکه اطلاقِ رسول کرد.
«فمن كان من اهل الطاعة تولت قبض روحه ملائكة الرحمة، و من كان من اهل المعصية تولت قبض روحه ملائكة النقمة»[60] [61] و العذاب. بعد میفرماید: «و لملك الموت اعوان من ملائكة الرحمة و النقمه»، اینها همه اعوانِ ملکالموتاند. ملکالموت هر دو نوع اعوان و کمک را دارد، هم از ملائکهی رحمت دارد هم از ملائکهی نقمت. «یصدرون عن امره»، یعنی فعل صادر میکنند «عن امره». ببینید «یصدرون» یعنی خودشان صادر میشوند، در حالی که فعلشان را «عن امرِ» عزرائیل صادر میکنند. این مبالغه دارد، مثلِ «جری المیزاب» است. به جای اینکه بگوید «جری الماءُ فی المیزاب»، گفته است «جری المیزاب». اینجا هم به جای اینکه بگوید «یصدرُ فعلُهم عن امره»، گفته است «یصدرون» خودشان. یعنی اینقدر سریع دنبالِ کار میروند، اینقدر اطاعتشان اطاعتِ قوی است که گویا خودشان دارند صادر میشوند. این در صورتی است که «یصدرون» را معنای خودش بگیریم. اما اگر «یصدرون عن امره» را به معنای «یجرون»، جاری میشوند، یعنی مشی میکنند، یعنی در پی میروند، آن دیگر احتیاجی به این توجیه ندارد. «و فعلهم فعله»، یعنی فعلِ این ملائکهای که اعوانِ عزرائیلاند، فعلِ خودِ عزرائیل است، چون اعوانِ او هستند. «و كل ما يأتونه منسوب اليه»، هر کاری را که آنها اتیان میکنند، یعنی آن ملائکه که اعواناند اتیان میکنند، همهی این کارها منسوبِ الیه، منسوبِ خودِ عزرائیل است. خب، اگر فعلِ آنها را میشود به عزرائیل نسبت داد، فعلِ آنها و عزرائیل را میشود به خدا هم نسبت داد. چون واسطه مشکلی درست نمیکند. اگر این فعل که از این ملائکهی رحمت صادر شده است، قابل هست که به خودِ دستور دهنده، یعنی جبرئیل نسبت داده شود، به دستور دهندهی دستور دهنده هم که خداست، میتواند نسبت داده بشود. «فاذا کان فعلُهم»، یعنی فعلِ این ملائکهی رحمت و نقمت که اعوانِ عزرائیلاند، اگر فعل آن ها فعل ملک الموت باشد پس فعل ملک الموت هم فعل خداست. «لانه»، یعنی خداوند «یتوفی الانفسَ» بر یدِ هر کس که بخواهد. «و یعطی و یمنع و یثبت و یعاقب علی یدِ من یشاء»، یعنی این کارها کارهای خودِ خداست، منتهی به دستِ هر کس که دلش میخواهد جاری میکند. «و ان فعلَ امنائه فعله»، امناء یعنی کسانی که خدا امینِ این کار میداندشان، کار را بهشان واگذار میکند، امین میداند که بهشان کار را واگذار میکند، و اینها تخلف هم نمیکنند، کار را همانطوری که واگذار شده انجام میدهند. این «زیارتِ امینالله» را که میخوانید، کلمهی «أَمِينَ اللَّهِ»[62] خیلی گویاست. یعنی خدا اطمینان دارد به شما که این کار را به شما واگذار کرده است. اطمینانِ خدا خیلی عجیب است. «و انّ فعل امنائه فعله»[63] [64] ، فعلِ امنای خدا فعلِ خودِ خداست، «کما قال ﴿وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ﴾[65] ».
خب، «و فی الفقیه»[66] ، در کتابِ «من لایحضره الفقیه» از امامِ صادق علیهالسلام نقل میشود «انه سُئل عن ذلک»، در موردِ این تعارضِ ظاهریِ آیات از امامِ صادق هم سوال شد. از حضرتِ امیر سوال شد که جواب را شنیدیم، حالا از امامِ صادق هم سوال کردند همین مطلب را، که یک جا خدا میگوید ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ﴾[67] ، یک جا میگوید ﴿يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ﴾[68] ، همینطور بقیه. اینها چهطوری جمع میشود؟ «فَقَالَ»[69] [70] امام فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ لِمَلَكِ الْمَوْتِ أَعْوَاناً مِنَ الْمَلَائِكَةِ»، کمک برایش قرار داد «يَقْبِضُونَ الْأَرْوَاحَ»، قبضِ ارواح کنند. مانند رئیسِ شرطه، که دارای اعوانی است و به توسطِ آن اعوان کارهای خودش را انجام میدهد. دستور میدهد به آنها کار انجام بدهند، کارِ آن اعوان، کارِ خودِ آن رئیسِ شرطه میشود، به رئیسِ شرطه نسبت داده میشود. «بِمَنْزِلَةِ صَاحِبِ الشُّرْطَةِ»، یعنی ملکالموت به منزلهی صاحبِ شرطه است، که «لَهُ أَعْوَانٌ مِنَ الْإِنْسِ»، کمکهایی از انسانها دارد، معینهایی دارد، «يَبْعَثُهُمْ فِي حَوَائِجِهِ»، آن کمکها را در خواستههای خودش میفرستد که بروید این کارهایی که من میخواهم انجام بدهید. و آنها هم انجام میدهند. وقتی آنها انجام دادند، کارِ آنها را به خودِ همین صاحبِ شرطه نسبت میدهند. خب، «فَتَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ»، این صاحبشرطه و اینها به صورتِ جملهی معترضه بود تمام شد. گفتیم «يَقْبِضُونَ الْأَرْوَاحَ»، «فَتَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ»، یعنی این ارواح را توفی میکنند ملائکه. توفی یعنی استیفاء کردن، یعنی به طورِ کامل گرفتن. این غیر از فوت است. فوت با وفات فرق میکند. فوت یعنی از بین رفتن، اما وفات یعنی به طورِ کامل گرفتن. انسانها وفات میکنند، یعنی نفسشان را خدا استیفاء میکند به طورِ کامل، نه فوت بکنند یعنی نابود بشوند و زایل بشوند. حالا اینکه «فَتَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ»، یعنی ملائکه این نفوس را توفی میکنند و میگیرند. خب، ملائکه حالا نفوس را در اختیار دارند، ملکالموت از ملائکه میگیرد این نفوس را. خب، اینها آمد توفی شد دیگر. وقتی رسل توفی میکنند، صدق میکند قولِ خدا که فرمود ﴿تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا﴾[71] و صدق میکند ﴿الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ﴾[72] . وقتی عزرائیل از این ملائکه آن روح را میگیرد، صدق میکند که ﴿يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ﴾[73] . بعد خدا از عزرائیل میگیرد این ارواح را، صدق میکند ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا﴾[74] . پس همشان توفی کردند. ببینید امام صادق این کارِ توفی را طولی قرار دادند. اول این ملائکهای که اعوانِ عزرائیلاند توفی میکنند، بعد عزرائیل از اینها توفی میکند، خدا از اینها توفی میکند. پس توفی کاری است برای هر سه. چون کارِ هر سه است، خداوند سه نحو فرموده است. ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ﴾ فرموده است، ﴿يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ﴾[75] فرموده است، ﴿تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا﴾[76] فرموده است.
دانش پژوه: پس اینکه میگویند فلان کس فوت کرد، غلطِ مشهور است؟
استاد: بله، فوت غلطِ مشهور است. فوت غلطِ مشهور نیست، دیدِ عرفی است. دیدِ واقعی وفات است. عرف نگاه میکند میبیند که این انسان فوت کرده است، یعنی رفت
دانش پژوه: از بین رفت
استاد: از بین رفت. ولی واقعش از بین نرفته است، این منتقل شده به دار دیگر و کاملتر شده است. پس استیفاء شده است، روح گرفته شده است، نه روح از بین رفته باشد. آن فوت که میگویند البته درست نیست، ولی ظاهر را نگاه میکنند. خب، «فَتَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ»[77] [78] ، یعنی ملائکه این ارواح را میگیرند. «وَ يَتَوَفَّاهُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ»، «مِنَ الْمَلَائِكَةِ» متعلق به «يَتَوَفَّاهُمْ» است. یعنی ملکالموت هم این روح را به طورِ کامل از ملائکه میگیرد، «مَعَ مَا يَقْبِضُ»، به ضمیمهی آنهایی که خودش میگیرد. گاهی از اوقات هم مستقیماً خودِ ملکالموت میگیرد. یعنی این ارواحی را که اعوانش گرفتند، از آن اعوان میگیرد، به ضمیمهی آنهایی که خودِ عزرائیل مستقیماً گرفته بوده است. «مَعَ مَا يَقْبِضُ هُوَ»، و بعد «وَ يَتَوَفَّاهَا اللَّهُ مِنْ مَلَكِ الْمَوْتِ»[79] ، همه را خداوند از ملکالموت میگیرد. هم آنهایی که اعوانِ ملکالموت گرفتند، هم آنهایی که خودِ ملکالموت مستقیم گرفته بود، همه را خداوند از ملکالموت میگیرد. پس بنابراین توفی به هر سه تا انجام میشود و به هر سه تا میشود نسبت داده شود. خب، «و فی التوحید» را بگذاریم برای جلسهی بعد، انشاءالله.