« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/11/04

بسم الله الرحمن الرحیم

نسبت نفوس انسانی با نفوس کلی ملائکه و حقیقت صعود و نزول اعمال/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /نسبت نفوس انسانی با نفوس کلی ملائکه و حقیقت صعود و نزول اعمال

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

نسبت نفوس انسانی با نفوس کلیه

رساله سبیل‌الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۱۷ سطر هشتم: «و اعلم ان نسبة نفوسنا الى النفوس الكلية التى هى نفوس الملائكة العالمين العاملين المدبرين فى العالم الكبير انما هى كنسبة قوانا المدركة و المحركة الى نفوسنا فى العالم الصغير»[1]

مرحوم آقا علی در این بحث معاد، نتیجه فرمایشاتشان درباره اعمال ما این شد که اعمال ما محفوظ می‌ماند و در قیامت بر ما نازل می‌شود یا به عنوان یک طائری، یعنی به عنوان نامه‌ای که طیران می‌کند، به دست ما می‌رسد.

اولاً باید بیان کنیم که این اعمالی که در اختیار ما گذاشته می‌شود، عین همان اعمالی است که ما انجام دادیم. ثانیاً باید بیان کنیم که به صورت نامه‌ای که طیران می‌کند به ما می‌رسد؛ یعنی بالا می‌رود و دوباره پایین می‌آید. این را باید بیان کنیم. پس دو مطلب باید بیان شود: یکی عینیت آن اعمالی که در نامه نوشته شده با اعمالی که من انجام دادم، و دوم طیران اعمال من به سمت بالا و طیران بعدی به سمت پایین. ایشان برای بیان این دو مطلب، تشبیهی را در اینجا مطرح می‌کند. می‌فرماید که ما نفسی داریم که آن نفس دارای قوایی است؛ شامل قوای محرکه و قوای مدرکه. آنچه قوای ما انجام می‌دهد، تماماً به سمت نفس صعود می‌کنند و در نفس نقش می‌بندند؛ به طوری که اگر ما بار دیگر خواستیم آن اعمال را مشاهده کنیم، کافی است که نفسمان را مشاهده کنیم، زیرا نقش آن اعمال در نفس ما هست.

وجود خارجی اعمال، چه ادراکی و چه تحریکی، از طریق قوای ما حاصل می‌شوند و بعد وجود نفسانی و ذهنی آن‌ها به صورت نقشی روی نفس ما قرار می‌گیرند. در واقع می‌توان گفت که این اعمال خارجی به نفس ما صعود می‌کنند. منظور من کلمه صعود است که باید به آن توجه کنید. آن اعمال خارجی ما که به وسیله قوای محرکه و قوای مدرکه نفس انجام می‌شوند، به نفس ما صعود می‌کنند و در نفس ما وجود نفسانی، ذهنی و علمی می‌گیرند، در حالی که قبلاً وجود خارجی داشتند. و وجود ذهنی به نظر صدرالمتألهین و همچنین آقا علی، وجودی است قوی‌تر از وجود خارجی؛ پس صعود می‌کنند یعنی وجود قوی‌تری می‌گیرند. این وضعیتی است که ما داریم و در عالم صغیر ما، یعنی عالم انسانیت، این اتفاق می‌افتد.

تشبیه عالم صغیر به عالم کبیر در نظام تدبیر ملائکه

در عالم کبیر، ملائکه‌ای داریم که عالم و عامل هستند و مدبر عالم کبیرند. نفوس ما انسان‌ها نسبت به آن‌ها، مثل قوای ما نسبت به نفس ما است. همان‌طور که اعمال قوای ما به نفس ما صعود می‌کند، اعمال نفس ما نیز که از طریق قوا وارد شده است؛ بالاخره همین اعمالی هم که قوای ما انجام می‌دهند، در واقع چون مدبرش نفس است، اعمال نفس به حساب می‌آیند. بنابراین نقوشی که در نفس ماست و اعمالی که نفس ما انجام داده است، این‌ها نیز به آن ملائکه مدبرین صعود می‌کنند؛ چون آن ملائکه مدبرین نسبت به نفوس ما، مثل نفس ما هستند نسبت به قوای ما. همان‌طور که اعمال ما از قوا صادر می‌شود و به نفس صاعد می‌شود، همچنین آنچه از نفس ما صادر می‌شود به ملائکه مدبرین صاعد می‌شود و صعود می‌کند. این یک نوع طیران است؛ توجه کنید، این یک نوع طیران به سمت بالا است.

بعد مجدداً وقتی قیامت شود، همان ملائکه مدبرین اعمال ما را به ما نزول می دهند و از بالا به ما تنزل می‌دهند و ما همه اعمال را مشاهده می‌کنیم. همان اعمالی که انجام دادیم و به نفس ما صعود کرد و از نفس ما به آن ملک صعود کرد، همان اعمال یا نقشش -عینش بالاخره- با تنزل در اختیار ما گذاشته می‌شود. صعود کرد یعنی طیران کرد به بالا، و نزول می‌کند یعنی طیران می‌کند به پایین. پس توجه کردید که هم عینیت توجیه شد و هم طیران توجیه شد؛ هر دو مطلب را بیان کرد. این خلاصه‌ای بود از آنچه ایشان در یک صفحه می‌گوید که من خلاصه‌اش را عرض کردم. ایشان اولاً رابطه قوا با نفس را اصل و مشبه‌به گرفته است و رابطه نفوس ما با ملک را مشبه گرفته و آن را به این تشبیه کرده است.

وقتی تشبیه کرده، این دو را مثل هم قرار داده است، ولی فرقشان را هم ذکر کرده است. بعد از اینکه تشبیه می‌کند و تماثل این دو را می‌گوید، تفاوتشان را هم بیان می‌کند که البته تفاوت، آن‌چنان شاید در مسئله ما نقشی نداشته باشد؛ بی‌نقش نیست ولی نقش خیلی اساسی ندارد. تفاوت این است که نفس ما خودکفا و مستکفی نیست، ولی آن ملائکه خودکفا و مستکفی‌اند. یعنی چه؟ یعنی ما به وسیله نفسمان نمی‌توانیم کارهایی را که می‌خواهیم انجام دهیم؛ قوای ما فعالیت می‌کنند و نفس ما دستور می‌دهد ولی کار انجام نمی‌شود و معین می‌خواهد؛ باید از بیرون به ما کمک برسد. اگر کمک نرسد ما کاری انجام نمی‌دهیم؛ مثلاً فرض کنید که باید معداتی صورت بگیرند. فرض کنید ما باید سالم باشیم یا اگر بخواهم چیزی را ادراک کنم، باید چیزی در خارج مقابل من قرار بگیرد.

سلسله‌مراتب صعود اعمال تا غیب‌الغیوب و نزول مجدد آن‌ها

اگر بخواهم حرکتی انجام بدهم، کمک‌هایی از خارج باید به من بشود. بدون توجه به خارج و کمک گرفتن از خارج، من نمی‌توانم همه افعالم را انجام بدهم؛ چون نفوس ما آن‌طور نیست که هر کاری را که بخواهند، از پیش خودشان و بدون کمک گرفتن از معدات بیرونی انجام بدهند. برخلاف آن ملائکه که چون نفس خودکفا و مستکفی دارند، آن‌ها می‌توانند بدون اینکه استمدادی از معدات بگیرند، کار را انجام بدهند. آن‌ها کار را به باطن خودشان می‌فرستند؛ یعنی کارهایی که ما کردیم، از باطن به باطنِ باطن تا می‌رود تا به خداوند می‌رسد و همه آنجا ثبت می‌شود. پس توجه کردید اعمال ما چگونه بالا می‌رود؛ از قوای ما صادر می‌شود، نقشش در نفس ما می‌آید، از نفس ما بالا می‌رود و به آن ملائکه می‌رسد، و از آن ملائکه به باطنشان و به باطنِ باطنشان می‌رود و همین‌طور پیش می‌رود تا به موجودی می‌رسد که باطن است و غیب‌الغیوب است.

آنجا دیگر این اعمال ثبت می‌شود و بعد که دوباره در قیامت می‌خواهد بر ما تنزل پیدا کند، از همان‌جا دوباره همین مسیر را طی می‌کند تا به نفس ما وارد می‌شود. ما تمام آن اعمالی را که خودمان به بالا فرستاده بودیم، حالا تنزل‌یافته‌اش را می‌بینیم؛ همان اعمال است و عین همان اعمال را می‌بینیم، منتها با همین طیرانی که گفتیم. خب، تا اینجا مطلب تمام شد. مطلب بعدی درباره کتابی است که کتاب اعمال ما است. قرار شد کتاب اعمال ما اکنون در نفس ما باشد و ضمناً یک کتاب هم از بیرون می‌آید که آن ملک دارد تنزلش می‌دهد. این دو کتاب چه وضعیتی با هم دارند و چگونه توجیه می‌شوند؟ این هم مطلب بعدی ما است. ان‌شاءالله مطلب اول را من از روی عبارت می‌خوانم. بعد به این می‌پردازیم که دو نامه عمل داریم: یکی در داخل ماست و یکی خارج ما؛ آن که خارج ماست ﴿أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ﴾[2] است که به گردنمان می‌اندازند و آن که در باطن ماست، در نفس ماست. این‌ها را ان‌ شاء الله بعداً توضیح می‌دهیم، بعد از اینکه متن را خواندیم.

دانش پژوه: بدن هم ذخایر را نگه می‌دارد؟

استاد: بله، بدن هم ذخایر را نگه می‌دارد و نفس هم نگه می‌دارد. یعنی این اعمال ما در چندین جا نقش می‌بندد؛ در بدن هم هست، در نفس هم هست، در ملائکه هم هست و در باطن ملائکه هم هست و همه‌جا محفوظ است. بعداً بر ما تنزل می‌کند و وقتی تنزل کرد، ما تنزلش را می‌بینیم که عین همان کاری است که کردیم: ﴿مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا﴾[3] .

دانش پژوه: ذخایر خود بدن دیگر صعود و نزول ندارد؟

استاد: نه، آن که در نفس من است صعود نمی‌کند، بلکه وجودی از او صعود می‌کند. در نفس من محفوظ هست و نه نفس من خالی می‌شود.

توضیح کیفیت صعود و عدم تجافی در انتقال صور اعمال

بله، بدن من هم از آن ذخایر خالی نمی‌شود و نفس من هم خالی نمی‌شود، بلکه یک وجود قوی‌تری به آنجا می‌رود که اصلاً معنای صعود همین است. صعود است، این‌طور نیست که تخلیه کند

دانش پژوه: تجافی نیست.

استاد: تجافی نیست. همان‌طور که آنجا هم که تنزل می‌کند، تنزل است و آن خالی نمی‌شود. اگر آنجا خالی بشود که من می‌توانم سر ملک کلاه بگذارم! اگر به ملک بگوید تو این کار را کردی و من بگویم نکردم، و به خودت مراجعه کن و می بینی نمی بینی، اگر قرار باشد خالی شود، من می‌توانم با او محاجه کنم و بگویم این عمل را انجام نداده‌ام به این دلیل که کتابی که خودت از من تهیه کردی خالی است. پس حتماً باید آنجا هم محفوظ بماند. این توضیحی است که من عرض کردم، وگرنه مرحوم آقا علی این را تصریح نمی‌کند؛ البته حرف باطلی هم نیست.

حالا به عبارت توجه کنید؛ صفحه ۱۱۷ سطر هشتم: «واعلم انّ نسبة نفوسنا الی النفوس الکلیة»[4] ؛ نفوس کلیه چه هستند؟ «الّتی هی نفوس الملائکة العالمین العاملین المدبرین فی العالم الکبیر». عالم کبیر همین عالم خارج است.

نسبت نفوس ما به این نفوس ملائکه، «انّما هی کنسبة قوانا المدرکة والمحرکة الی نفوسنا فی العالم الصغیر».در انسان، عالم صغیر یعنی خود ما

دانش پژوه: درون ما

استاد: نه خودِ ما، بلکه نفس ما و قوای ما. بله، درون ما، البته نمی شود گفت درون. نفس ما چیست؟ باطن ما است دیگر.

دانش پژوه: نفوس کلی هیچ ربطی به آن نفس کلی و تنزلات آن ندارد که؟

استاد: نه، آن نفس کلی نیست.

دانش پژوه: این فقط یک اسم مشابه است.

استاد: بله، نفوس ملائکه را هم ممکن است از مصادیق آن نفس کلی بگیرید و ممکن هم هست جدا بگیرید؛ اینجا توضیح نداده است.

دانش پژوه: به اعتبار اینکه عالم ماده را تدبیر می‌کنند به آن‌ها نفس می‌گوییم.

استاد: بله، به اعتبار اینکه عالم ماده را تدبیر می‌کنند به آن‌ها نفس می‌گوییم. نفوس ما مثل قوای آن‌ها هستند. همان‌طور که ما برای نفسمان قوا داریم، نفوس ما مثل قوای آن‌ها هستند؛ یعنی قوای ما عمل می‌کند و به نفس می‌دهد و نفس هم اعمالش را به آن‌ها می‌دهد.

دانش پژوه: آیا نفوس جزئیه نسبت به نفوس کلیه، نسبت قوا به نفس را دارند. درست است؟

استاد: بله.

دانش پژوه: قبلاً داشتیم نفس بعد از مفارقت، نسبت قوای نفس را برای نفس کلی پیدا می‌کند و در نظام کلی بدن را تدبیر می‌کند و بعد آنجا شما فرمودید یک نفس کلی داریم که تک تک نفوس زید و عمرو و بکر که از بدن مفارقت کردند، برای آن ها همان قوا هستند. مثال همان نجار و واسطه و ابزار را می زدیم؛ حال آیا این نفوس کلیه همان نفس کلیه می خواهند باشند یا یک چیز دیگر هستند؟

استاد: خیر، این‌ها پایین‌تر از آن نفس کلی هستند؛ این‌ها ملائکه مدبر زمین و مصادیق آن نفس کلی‌اند. آن نفس کلی تنزلاتش، این نفوس جزئیه می‌شود.

دانش پژوه: خیر، اینجا نفوس کلیه گفته ولی آنجا یک نفس کلی قائل شدیم

استاد: یک نفس کلی داریم که این نفوس کلی تنزلات آن هستند

دانش پژوه: پس آنجا یک واسطه ای بوده که آقاعلی ذکر نکرده است.

واسطه‌های تدبیر و نحوه ثبت و ضبط اعمال در مراتب هستی

استاد: مگر نگفتیم وقتی به نفوس کلیه ملائکه اعمال ما رسید، منتقل می شود با باطنشان. از باطن به باطن باطن. خب همینطور می رود و می رسد به آن نفس بالاتر. در همین روایتی که یک صفحه و نیم بعد می خوانیم، می گوید اعمال ما را ملائکه ثبت می کنند و به ملائکه بعد خودشان می‌دهند که تا سدرةالمنتهی ببرد؛ اعمال تا سدرةالمنتهی می رود که منظور این است که ملائکه هم دست به دست می دهند. که این از عبارت بعد در می آید که حفظه می نویسند و می دهند به دست ملائکه ای که تا سدرةالمنتهی ببرند. از این معلوم می شود که نفوس زیادی دست اندر کارند، که در طول هم قرار گرفتند و اعمال ما از پایین تر به بالاتر منتقل می شود.

دانش پژوه: ابهام من این است که در صفحه 108 آنجا هست که بعد از مفارقت نوشته «تلك الجهة بعد مفارقتها عنه فى مجرى النظام الكلى فى صقع من النفس الكلية الالهية»[5] . بعد آنجا شما می فرمایید نفس کلی، این بدن ها که نفس از آن ها مفارقت کرده را دارد تدبیر می کند ولی به چه طریق؟ به طریق نفس های جزئی یعنی این ها را ابزار قرار داده است. این ها دیگر واسطه نیستند که خودشان مباشرتا حمل کنند. حالا بحثم این است که آیا این که ملائکه باشند در این وسط را بوده و آقا علی نگفته؟

استاد: ببینید این ملائکه وسطی هیچ مانعی ندارد که آن‌ها هم دست‌اندرکار باشند؛ مگر نظام، نظام علی و معلولی نیست؟ این‌ها واسطه‌اند دیگر.

واسطه‌های تدبیر و نحوه ثبت و ضبط اعمال در مراتب هستی

دانش پژوه: این را قبول دارم که واسطه هستند. در آنجا نفس جزئی را گفت ابزار نفس کلی هستند. یعنی بلافاصله ابزار نفس کلی است.

استاد: خیر، بلافاصله را نگفت، بلا فاصله را شما دارید می گویید. بلکه گفت ابزار نفس کلیه‌اند؛ اما با واسطه این ملائکه یا بی‌واسطه را اصلاً بیان نکرد.

دانش پژوه: بی‌نهایت واسطه می‌تواند وجود داشته باشد.

استاد: حالا ممکن است واسطه های زیادی در کار باشد ولی از روایت برمی‌آید که دو واسطه وجود دارد: یکی ملکی که می‌نویسد و می‌برد و به کسی می‌دهد که تا سدرةالمنتهی ببرد؛ ولی بالاخره واسطه وجود دارد. عرض می‌کنم نظام علی و معلولی است و وسایط وجود دارند. مگر ایشان در آنجا نفرمود «فى مجرى النظام الكلى فى صقع من النفس الكلية الالهية». تازه آن را می‌گوید نفس کلیه الهیه، و این را می‌گوید مدبر زمین و مدبر عالم کبیر؛ حتماً پایین‌تر از آن نفس کلی است. تازه آن را می‌گوید «نفس» و این را می‌گوید «نفوس». آن نفس کلی را همان طور که عرض کردم تمام نفوس مظهر و تنزلش هستند و با این‌ها فرق می‌کند.

دانش پژوه: پس همین جا می گفت که این‌ها آلت می‌شوند برای این نفوس ملکی

استاد: بله، آلت می‌شوند. الان عرض کردم که وقتی به این نفوس ملکی می‌رسد، به باطن این‌ها می‌رسد و باطنشان به باطنِ باطنشان می‌رسد و همین‌طور بالا می‌رود که یکی از این باطن‌ها همان نفس کلیه است. خود ایشان می‌گوید که بعداً منتقل می‌شود و این اعمال من فقط پیش این ملائکه مدبر نمی‌ماند، بلکه از ظاهر این‌ها به باطنشان منتقل می‌شود و همین‌طور می‌رود تا به خدا برسد؛ در این مسیر به آن نفس کلی هم می‌رسد.

دانش پژوه: آلت که نمی شود؟ یعنی الان واسطه شدند؟

استاد: خیر، آلت نمی شوند، پس این‌ها واسطه می‌شوند و همه‌شان نقش را می‌گیرند.

دانش پژوه: در آنجا نفس جزئیه می خواهد آلت شود، در صفحه ۱۰۸ این‌گونه برداشت کردم که بلا‌واسطه آلت برای نفس کلی قرار گرفته است، نفس کلی این را ابزار قرار داده که این بدن های جزئی بیرونی....

استاد: این بلا واسطه را شما از کجا آوردید؟ بلاواسطه خب ما واسطه را نگفتیم

دانش پژوه: شما نگفتید ولی ظاهرش را من این طور می فهمم

استاد: حالا با این بیانی که ایشان اینجا می‌کند و ضمیمه کردن آن، معلوم می‌شود که واسطه هست. آنجا را نگاه کردید به ظاهر دیدید واسطه نیست، اینجا خود ایشان دارد تصریح می‌کند، بگویید واسطه هست. حالا بعدا می‌گوید باطن ذاتشان و باطن ذاتشان «وبواطن بواطن ذواتهم»[6] و همین‌طور جلو می‌رود.

دانش پژوه: قاعده امکان اشرف می‌گوید که...

استاد: شما می گویید واسطه را نگفته، خب باشه نگفته ولی نگفته هم که نیست، حالا اینجا دارد می گوید که واسطه هست، تناقض نگفته است.

دانش پژوه: در این سلسه آیا خود عمل بالا می‌رود یا صورت آن؟

استاد: خود عمل وقتی به طرف نفس می‌رود، وجود علمی و نفسانی پیدا می‌کند. هر مرحله بالاتر هم که می‌رود، وجودهای علمی‌اش بالاتر می‌رود؛ یعنی عمل همان عمل است اما وجودش فرق می‌کند، ماهیت همانی است که بود ولی وجودش متفاوت می‌شود.

دانش پژوه: درباره انتقال صور به ذهن، صدرا تجرید مشایی را رد کرد و گفت صورت حسی نمی‌تواند به مرتبه خیال برود.

استاد: بله، ایشان هم نمی‌گوید خود صورت می‌رود، بلکه می‌گوید آن وجود خارجی عمل در همین عالم می‌ماند و وجود علمی‌اش پیش نفس می‌رود.

دانش پژوه: یعنی در اینجا هم مثل آنجا، تقریباً هر مرتبه صدوری است؛ نفس ما این را صادر می‌کند و فرشته هم صادر می‌کند؟

نحوه شکل‌گیری ملکات نفسانی و صعود آن‌ها به نفوس کلیه

استاد: خیر، قرار نیست صادر شود، این انفعالی است. عمل را من انجام می‌دهم و نقشش در نفسم می‌آید. بله، نفس من عمل را از طریق قوا صادر می‌کند، اما نقش این دوباره به خود نفس برمی‌گردد و وجود علمی پیش نفس پیدا می‌کند. اما آیا نفس‌های بالاتر دارند عمل من را صادر می‌کنند؟ نه، این اعمال می‌روند آنجا ثبت می‌شوند. نحوه ثبتش را نمی‌گوییم این‌گونه است، اما ثبت می‌شوند؛ نه به این معنا که صادر شوند. خود صدرا هم در مسئله عقول، تعقل، همه‌جا صدور را نمی‌گوید؛ فقط در احساس می‌گوید صدور. آنجا هم می‌گوید من صورت علمیه و حسیه را صادر می‌کنم، اما نفس من بعد از صادر کردن، خودش نقش آن را می‌گیرد؛ یعنی با اینکه صادر کرده، باز هم واجد آن صورت است. یعنی این علم که صورت آن صادر شده در نفس من هست. نفس من صادر کرده ولی باز هم آن را قبول کرده و واجد آن صورت است. پس عیبی ندارد که صورت این اعمال در نفس من باقی بماند.

دانش پژوه: نفوس کلی هم لازم نیست دوباره همین کار را انجام بدهند؟ چون اصلا ده ها صعود ونزول...

استاد: نفوس کلیه که نمی آیند عمل من را انجام دهند. عمل را خودم انجام دادم و آن‌ها فقط آن را جذب و ثبت می‌کنند، حالا در کتاب نفس خودشان، در کتاب خودشان. آن‌ها صادر نمی‌کنند؛ من صادر کردم، آن هم قوه من صادر کرد، نفسم دستور داد و قوه من صادر کرد. بعد، همین صادر شده، وجود علمی برای نفس من می‌شود و بالاتر می‌رود و وجود علمی برای آن‌ها می‌شود. ماهیت محفوظ است و وجودها فرق می‌کنند. بعداً که بخواهد تنزل کند، همان پیش من تنزل می‌کند. خود عمل که در خارج انجام شده و تمام شده است؛ خود عمل که نمی‌آید در نفس من بنشیند، اثرش می‌آید که وجود قوی‌تری هم هست.

«فکما انّ الاعمال الصادرة من قوانا یصعد الی مقام نفوسنا و یرکن فیها»، یعنی با تمرین و مواظبت در نفوس ما استوار می‌شود. یک بار نماز خواندیم نقشش در نفس می‌آید، بار دوم آن نقش قبلی تقویت می‌شود و این‌قدر تکرار می‌شود تا استوار شود. «یرکن» یعنی استوار می‌شود و آرام می‌یابد.

وقتی استوار شد، حالت ملکه پیدا می‌کند. وقتی حالت ملکه پیدا کرد، از این به بعد اگر نظیر آن فعل بخواهد صادر شود، خیلی به راحتی و بدون رویه و فکر صادر می‌شود. اول با فکر صادرش می‌کنیم، اما وقتی آرام آرام کار را تکرار کردم و تمرین حاصل گشت، در نفس رسوخ کرده و عادت می‌شود و به راحتی صادر می‌گردد. «الی ان تصیر ملکه»، این‌قدر تکرار می‌شود تا ملکه نفسانی شود. «محفوظة» ملکه نفسانی می شود که در نفس من حفظ می شود. «تكون مبدء الصدور» الف آن زیادی است، البته زیادی هم نیست بگویید الف تنوین مبدا است. «تكون مبدء الصدور مثل تلك الاعمال منا» همین ملکه مبدا می شود که مثل این اعمال دوباره از ما صادر بشود «بالية قوانا»؛ باز به آلت شدن قوه ما، یعنی از طریق قوه می‌شود، در حالی که قوه آلت صدور است. ولی این اعمال اکنون آسان و «من دون رویة» (بدون فکر کردن و زحمت کشیدن) صادر می‌شوند، چون حالت ملکه پیدا کرده است و از این به بعد مثل این عمل بخواهد صادر شود، راحت صادر می شود. چون قانون ملکه بودن همین است که اعمال برخاسته از آن راحت انجام می‌شوند.

بررسی لغوی و نحوی متن در بیان تعلیق اعمال بر گردن انسان

«فکذلک» حالا روشن شد که اعمال وارد نفوس ما می‌شوند، البته نقش علمی‌شان؛ تکرار می‌شوند و استوار گشته و به ملکه تبدیل می‌شوند. و بعد از این اعمالی که ملکه شان در نفس ما حاصل شده به راحتی از نفس ما صادر می شود. تا اینجا را گفتیم، حالا آن که از نفس ما صادر می‌شود به توسط قوا، باز دوباره صعود می‌کند به ملائکه مدبرین. «فکذلک ما یصدر من نفوسنا یصدر» کتاب نوشته «یصدر»، اما من فکر می‌کنم «یصعد» باشد.

دانش پژوه: هر مرتبه باید صادر کند تا صعود پیدا کند.

استاد: «یصعد من مجری نفوسنا الی تلک النفوس الکلیه»، از مجرای نفوس ما می رود به سمت نفس کلی. صادر می شود یا صاعد می شود البته صدور هم که باشد باز نحوه‌ی ورودش در نفس بالاتر، صعود است.

دانش پژوه: البته به قرینه بالا «یصعد من مجری نفوسنا» باید یصعد باشد

استاد: بله باید یصعد باشد، حالا اگر صدور هم یعنی مفس من صدور می کند، باز نحوه‌ی ورودش در نفس بالاتر، صعود است. یعنی باید به صعود برود آنجا. ولو نفس من آن را صادر می کند ولی به نحو صعود باید بالا برود. «یصدر» هم باشد درست است اما «یصعد» باشد بهتر است. «یصعد من مجری نفوسنا الی تلک النفوس الکلیه»؛ وقتی به سمت نفوس کلیه رفت، «تکون محفوظةً هناک». آنجا محفوظ می‌ماند، همان‌طور که در نفس ما محفوظ می‌ماند. حالا آن نفس های کلی آنجا «و يكون مبدءا لنزولها الى موطن نفوسنا»؛ یعنی آن نفوس قبلی، مبدأ نزول مجدد این اعمال به موطن نفوس ما، چه زمانی نزول کنند؟ در قیامت، در قیامت دو مرتبه این نفوس مبدا می‌شوند برای نزول اعمال که اعمال در نفوس ما نزول کنند تا ما را آگاه کنند که تو این اعمال را انجام دادی. بعد دارد: «ویعلّق علیها». من فکر می‌کنم این جمله درست نباشد.

دانش پژوه: شاید در کتب قدیمی این طور بوده که در اینجا منظور تعلیقه زدن است.

استاد: منظور این است که همان‌طور که در قرآن آمده ﴿أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ﴾[7] ، یعنی آن را آویزان می‌کنیم؛ منظورش این است که آن کتابی که از بالا می‌آید، به گردن این نفس آویخته می‌شود. اما از نظر ادبی نمی‌توانم «یعلّق»[8] را به راحتی توجیه کنم که عطف به کجاست، مگر اینکه نوعی التفات باشد. قبل از آن عبارت «يكون مبدءا لنزولها الى موطن نفوسنا» را داشتیم؛ «ویعلّق علیها» را مگر عطف به «یکون» بگیریم، یعنی: «یکون مبدأً لنزولها ویکون مبدأً لتعلیق» این نازل «علیها» یعنی «علی نفسها». معنایش روشن است و توضیح دادم، اما از نظر ادبی ممکن است ناقص باشد.

دانش پژوه: به آن اعمال نمی خورد، «یعلّق»

دانش پژوه دیگر: به «یصدر»

استاد: «یعلّق» آن نازل، به «یصدر» بر نمی گردد ضمیر، ضمیر به فعل بر نمی گردد. «یعلق علیها» یعنی این نازل. که از نزول فهمیده می شود. روشن است. عبارت اینجا روشن است. «یعلق» این نازل «علیها» یعنی بر «نفوسنا»، ضمیر «یعلق» بر می گردد به نازلی که از نزول فهمیده می شود. ضمیر «علیها» هم بر می گردد به نفوس. یعنی این کتابی که از جانب آن نفوس کلیه نازل می شود «یعلق علیها» یعنی یعلق بر نفوس، این تا اینجا مطلبش درست است. مطلبش که ابهامی ندارد. عرض می کنم کلمه «یعلق» در اینجا یا باید تعلیق باشد یا یک چیز دیگری باشد.

دانش پژوه: استاد آن از «الاعمال الصادرة من قوانا»، همه‌اش دارد «و»، «و»، می‌گوید «الاعمال الصادرة من قوانا یعلّق علیها» همه‌اش با «و» عطف آورده استاد

استاد: شما جواب هایی که می دهید اشکال من را متوجه نمی‌شوید. من مطلب را دارم توضیح می‌دهم که ابهام ندارد. این «یعلّق» از نظر ادبی عطف بر کجاست؟ از نظر ادبی، از نظر نحوی.

دانش پژوه: «یصعد»، «یصعد من قوانا» است دیگر. «یصعد» اول، «فکما ان الاعمال الصادرة من قوانا یصعد الی فلان»، بعد می‌آید تنزل می‌کند «و یعلّق علیها».

استاد: «یصعد و یعلّق علیها»؟ آن که صعود کرده که تعلیق نمی‌شود، باید تنزل کند.

دانش پژوه: اسم «يكون مبدءا» چیست؟ چه کسی مبداء می‌شود؟.

استاد: «یکون» آن ملائکه «مبدءا لنزولها» یا آنچه در نفوس ملائکه است.

دانش پژوه: استاد، «یکون ملائکه مبدءا و یعلّقُ» و تعلیق می‌کنند این ملائکه این اعمال را بر این نفوس. دوباره «یُعلِّقُ» بخوانیم، که خود ملائکه‌ای که نازل می‌کنند، خودشان آن را به گردن فرد می‌اندازند. خوب نیست؟

استاد: اگر ضمیر یکون را برگردانید به آن نامه عملی که در نفوس کلیه است و مبدا نزول می شود. و بگویید آن نامه عمل «یکون مبدءا لنزول» این اعمال ما «و یعلق علیها»، علی ای حال خوب در نمی آید.

دانش پژوه: چرا «یُعلِّقُ» نمی خوانید؟ «یُعلِّقُ الملائکة علیها» دیگر. «یکونُ مبدءا و یُعلّق»، نازل می‌کنند و می‌اندازند گردنش. اشتباه است؟ از لحاظ نحوی هم «الاقربُ فالاقرب» عطفِ به اقرب است دیگر

دانش پژوه: استاد ببخشید من متوجه نشدم چرا فرمودید این «یُعلقُ» بر «الاعمالُ الصادره من قُوانا» نمی‌تواند باشد؟ وقتی صعود پیدا کرده همه این اتفاقات برایش افتاده، همان اعمال دوباره «یُعلقُ علیها»؟ من متوجه نشدم چرا فرمودید نمی‌شود؟

استاد: چه گفتم؟

دانش پژوه: از نظر ادبی فرمودید که نمی‌شود، «الاعمال الصادرة من قوانا» چرا این نمی‌تواند «یعلّق علیها» باشد؟

استاد: اعمال صادره از ما که رفته است بالا، آن که بالاست دیگر، تعلیق به گردن من نمی‌شود. عرض می‌کنم «یُعلق» را به «نازل» برگردانید؛ و باید هم این کار را بکنید. از همه بهتر همین است که «یُعلق» را به آن «نازل» بزنید.

دانش پژوه: نازل، منظور همان اعمال است؟

استاد: بله دیگر. کتابِ عملِ من که نازل می‌شود. آن که بالا رفته است که، آن که تعلیق به گردنِ من نمی‌شود، بعد که نازل می‌شود، پایین می‌آید، آن تعلیق به گردن ما می‌شود. که روشن است «یُعلق» باید به «نازل» برگردد، به آن «اعمالِ صاعد» که برنمی‌گردد که.

دانش پژوه: پس چرا معلوم نمی خوانید به خودِتان بزنید، به ملائکه؟

استاد: یعنی ملائکه خودشان را تعلیق می کنند؟ چه کسی را تعلیق می کنند؟

دانش پژوه: ملائکه او را نازل می‌کنند و آویزانِ گردنِ این بنده خدا می کنند.

دانش پژوه دیگر: ﴿أَلْزَمْنَاهُ﴾[9] دیگر؛ خودِ قرآن می‌گوید ﴿أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ﴾ دیگر.

دانش پژوه: استاد این عطف تفسیر بشود برای «نزول». یعنی «نازل می‌کنم» به این معناست که آویزان گردنش می‌کنم؟

استاد: هر طور دلتان خواست بخوانید، عیبی ندارد. بالاخره مطلبش روشن است.

دانش پژوه: اجتهاد است دیگر.

دانش پژوه دیگر: می خواهم شما ...

استاد: من «یُعلقُ»[10] می‌خوانم ضمیرش هم به نازل برمی‌گردانم. کلمه «عَلَیها» را هم به نفوس برمی‌گردانم. هیچ ایرادی ندارد. فقط مشکل این است که این عطف را از کجا بگیریم.

تفاوت میان نفوس انسانی و نفوس مستکفی ملائکه

دانش پژوه: ولی اگر «یُعلِّق» بخوانید همه مشکلاتش حل می‌شود، عطفش هم عالی می شود.

استاد: اگر «یُعلِّق» بخوانید باید ضمیرِ «یَکونُ» به ملک برگردد. «یَکونُ» آن ملک، مبدأ نزولِنا الی نفوسِنا، و «یُعلّق» آن ملک بر ...

دانش پژوه: بر نفوس، تعلیق می‌کند. می‌آورد پایین نازل می‌کند، بعد می‌اندازد گردنش؛ «یُعلق علیها». کاملاً جور در می‌آید.

استاد: «والفرق» ببینید یک چیز را ذهن باید بپذیرد، ذهن من عبارات را یک ذره انحراف داشته باشد نمی‌پذیرد. شما خودتان می‌دانید من خیلی در عبارت دقیقم. ذهن نپذیرد می‌فهمم یک ایرادی دارد. آن «یُعلِّق» را من نمی‌توانم بپذیرم. یعنی وقتی که الان به این عبارت نگاه می‌کنم «یُعلِّق» شما را من نمی‌توانم بپذیرم، جور در نمی‌آید برای من.

«والفرق» خب، تشبیه کردیم نفوسِ خودمان را با قوایی که در آن هست به نفوسِ ملائکه که ارتباط دارد با نفوسِ ما. یعنی قوایِ خودمان را با نفوسمان به منزله نفوسِ خودمان با آن ملائکه دانستیم، تشبیه کردیم و این دو تا را مثلِ هم قرار دادیم. حالا می‌خواهم فرقشان را بگویم؛ فرقِ بین این مشبه و مشبه به. و فرق این است که «ملكاتنا مادام كوننا فى الدنيا ضعيفة لكون نفوسنا هيهنا غير مستكفية». ملکات ما ضعیف است نمی‌تواند فعالیت داشته باشد مگر معداتی همراهی کنند و کمکش کنند. اما نفوس آن ملائکه قوی است، مستکفی است و به راحتی می‌تواند آن چه را که آن‌ها دارند صاعد کند به سمتِ باطنِ شان.

«لكون نفوسنا هيهنا غير مستكفية»؛ مستکفی را می‌دانید یعنی آن که بدون احتیاج به معدات و بدون احتیاج به کمک‌های خارجی می‌تواند از درونِ خودش فعل را صادر کند. احتیاج ندارد که از بیرون کمکی به او بشود. «فلا تكون مبدءا لصدور الاعمال منا بالفعل الا بانضمام معدات اخرى». «فلا تکون» این نفوس، «مبدءا لِصدورِ الاعمالِ منّا بالفعل» مگر به اینکه معداتی به این نفوس ما ضمیمه بشوند و آن معدات کمک بکنند که نفس ما بتواند این اعمال را صادر کند.

کفایت ملائکه در حفظ و تنزل اعمال و وحدت صعود و نزول

ولی «هؤُلاء الکرامُ البَرَرَه، اَلحَفَظَه» اشاره می‌کند به این ملائکه‌ای که مدبرند و کرامِ برره نامیده می‌شوند؛ حفظه هستند، یعنی حافظِ اعمال‌ ما هستند، که این‌ها همان اعمال ما را می‌نویسند. می‌نویسند یعنی به همان نحوی که گفتیم، نه اینکه با قلم می‌نویسند، یعنی صعود می‌کند به نفسِ آن‌ها و در نفس آن‌ها منتقش می‌شود.

دانش پژوه: «بررة» استاد معنایش را چه فرمودید؟

استاد: «بررة» یعنی بارّ؛ جمعِ بارّ است، نیکو، نیکوکار

«لکون نفوسهم مستکفیه»، این «هؤلاء الکرام البَررةُ الحَفَظَه» چون نفوس‌شان مستکفی است، این «هؤلاء الکرام کافیةٌ» «کافیةٌ» خبر «هؤلاء» هست. «کافیةٌ» در «صدور اعمالِهم منهُم ذواتهم». «ذواتهم» فاعلِ «کافیةٌ» است. خودِ «کافیةٌ» خبر «هؤلاء» است، «ذواتهم» هم فاعل «کافیةٌ» است. این کرام برره چون نفوس‌شان مستکفی است، این‌ها خودشان کافی‌ هستند در اینکه اعمال از آن ها صادر شود. «ذواتهم» را جلو معنا کردم. «ذواتهم کافیه» خودشان کافی‌ هستند در صدورِ اعمال، احتیاجی به معدات ندارند.

خودشان کافی‌اند، و بواطن ذواتشان هم کافی است؛ بواطن بواطن ذواتشان هم کافی است «الی ان ینتهی الی من هو الباطن المطلق» که خداست. این‌ها همه کافی‌اند در صادر کردن و نازل کردن. ما باید اعمال را صادر کنیم و بعد صاعد کنیم؛ این‌ها احتیاج به معدات دارند. آن‌ها اعمال ما را که گرفتند صادر می‌کنند یعنی نازل می‌کنند به ما؛ هیچ احتیاجی به معدات ندارند. روشن است چه عرض می‌کنم؟

دانش پژوه: خودشان اول صادر می‌کنند به بالا دیگر؟

استاد: بله، نقش می‌شود، صاعد می‌شود اعمالِ ما به بالا، ولی وقتی می‌خواهند نازلش کنند دیگر احتیاجی به معدات ندارند. اعمالِ ما را به سمتِ ما نازل می‌کنند، خودشان آن کار را می‌کنند؛ دیگر احتیاج ندارند که ما صادر کنیم. آن‌ها مثلاً یکی از اعمال‌شان تنزل دادنِ کتاب اعمالِ ماست. برای تنزل دادن و برای انجام این عمل احتیاجی به هیچ امرِ خارجی ندارند، احتیاج به معدات ندارند. «فیتنزلُ الاعمالِ المحفوظه من مَقامِهم الی نفوسِنا». اعمالی که حفظ شده از مقام آن‌ها تنزل می‌کند به نفوسِ ما بدون اینکه این تنزل احتیاج به معدات داشته باشد.

عینیت ماهوی اعمال در مراحل صعود و نزول بر اساس افاضه الهی

آن‌ها خودشان تنزل دادن، عمل آن‌هاست، آن‌ها در این عمل‌شان احتیاجی به معدات ندارند. ما وقتی عمل می‌کنیم معدات می‌خواهیم، بعد هم که عمل کردیم باز معدات باید کمک کنند که این اعمال ما صاعد بشود؛ ولی آن‌ها وقتی می‌خواهند عمل کنند یعنی عمل مرا نازل کنند، احتیاج به معدات ندارند. «ولکنَّ النازل مثل الصاعد». این می‌گوید با اینکه فرق بینِ ما هست (این لکن یعنی با وجودِ فرق)، لکن اعمالی که ما صاعد می‌کنیم با اعمالی که آن‌ها نازل می‌کنند یکی است. مثلِ هم است. این‌طور نیست که آن‌ها یک چیزِ دیگری را نازل کنند بر من؛ همان را که من صاعد کردم همان را هم این‌ها نازل می‌کنند.

«فان الصعود كالنزول انما هو باضافة منه سبحانه». «اضافة» خوب نیست، «افاضه» فکر می‌کنم درست باشد. نسخه‌ای نداریم که تصحیحش کنیم، من بالاخره تصحیح نظری می‌کنم؛ چون «انّما هو باضافةٍ مِنهُ»، تازه اضافه را با «مِن» دارد متعدی می‌کند. اگر اضافه به معنای خودش باشد که با «الی» باید متعدی بشود؛ «اضافة مِنه» باید «افاضه» باشد، همان را که عرض می‌کنم درست است. «فانّ الصُّعود» مثل نزول با افاضه‌ای از خدا؛ یعنی دو تا افاضه است، یک افاضه از خدا می‌شود که این نفسِ من اعمالش صاعد می‌شود. باز یک افاضه از خدا می‌شود که آن اعمالِ صاعد شده و رفته در نفوسِ ملک، از من نازل می‌شود. دو تا افاضه است، یک افاضه برای صعود، یک افاضه برای نزول است؛ و این دو تا افاضه هر دو از جانبِ خداست و صعود و نزول مثلِ هم است پس صاعد و نازل هم مثلِ هم است.

«و مجرى الافاضة على السوافل و حاملها و الموكل عليها» ببینید، بعد از آن هم دارد می‌گوید «و مجری الافاضه» نه اضافه. این تأیید می‌کند که آن هم افاضه است. «و مجرى الافاضة على السوافل و حاملها و الموكل عليها انما هى ذوات هؤلاء الملائكة». «إنما هی» خبر است، «مجری» مبتدا است. مجرای افاضه یعنی این خدا دارد افاضه می‌کند ولی از کجا افاضه می‌کند؟ از مجرایی که همین نفوس ملائکه است. یعنی از نفوس ملائکه دارد تنزل می‌کند. در واقع از جانب خدا شروع کرده است به تنزل ولی از این مجرا دارد عبور می‌کند می‌آید تا به من می‌رسد. می‌بینید که طیران درست می‌شود؛ از بالا دارد می‌آید پایین.

«و مجرى الافاضة على السوافل». «سوافل» یعنی ما، یعنی نفوس ما که این اعمال می‌خواهد از آن بالا بر ما نازل بشود. و حامل این افاضه و موکل بر این افاضه «انما هى ذوات هؤلاء الملائكة العالمون العاملون الموكلون المدبرون». این توضیح نمی‌خواهد دیگر، مطلب روشن است.

«وَ إِلّا» «و الّا لزم التشبیه فیه». «و الّا» یعنی اگر این وسایط نباشند، بخواهد از مجرای خودِ خدا مثلاً نازل بشود، لازمه‌اش این است که خدا شبیه آن مجاری باشد. یعنی خود خدا بشود مجرا، خب می‌شود مثل نفوس ملائکه دیگر؛ تشبیه درست می‌شود. خدا به هیچ موجودی تشبیه نمی‌شود حتی به ملک. حالا اگر بخواهد خداوند خودش مجرا بشود و این وسایط را مجرا قرار ندهد، لازمه‌اش این است که خود خدا بشود مثل این وسایط. یعنی در مجرا بودن لااقل بشود مثل وسایط.

تبیین کیفیت صعود و نزول اعمال

اما خب خدا شبیه ندارد، پس خودش مجرا نمی‌شود. این‌ها مجرا هستند. یعنی از خداوند افاضه می‌کند، مجرا هم این‌ها هستند. از طریق این‌ها تنزل پیدا می‌کند. «و الّا» یعنی اگر این «ذوات هؤلاء الملائکه» مجرای افاضه نباشد لازم می آید تشبیه در خداوند «سبحانه تعالی عنه» یعنی از تشبیه. خب حالا که روشن شد صعودی لازم است، نزولی لازم است، توضیح می‌دهیم. می‌گوییم: «فيفاض اولا بنحو الصعود على نفوسنا صورة تلك الاعمال». «صورة تلک الاعمال» فاعل «یُفاض» است یا نائب فاعل «یُفاض» است.

اولاً، من «یُفاض» را بعداً معنا می‌کنم. اولاً به نحو صعود بر نفوس ما افاضه می‌شود «صورة تلک الاعمال» به این‌ها. اعمالی که ما در خارج انجام دادیم، صورتشان صعود می‌کند به نفس ما. افاضه می‌شود به نحو صعود یعنی خداوند افاضه می‌کند. این امری که من در خارج انجام دادم، صورتش را خداوند به نفس من افاضه می‌کند. چطوری افاضه می‌کند؟ به نحو صعود. یعنی این عمل خارجی من صاعد می‌شود به سمت نفس من و در نفس من نقش می‌بندد با افاضه الهی. یعنی تا خداوند افاضه نکند صعود را، این صعود نمی‌کند.

«فتتصور بها» یعنی به این اعمال «نفوسنا». نفوس ما صورت این اعمال را می‌گیرد. چرا؟ چون صورت اعمال با افاضه الهی صعود کرد و به نفس ما رسید. به طوری این صورت در نفس من می‌آید که اگر تنزل کند، می‌بینم همان عملی است که انجام دادم. «بحيث اذا نزلت تلك الصور صارت امثال تلك الاعمال الصادرة». صور وقتی تنزل کند می‌بینم که مثل همان اعمالی است که صادر کرده بودم؛ مثل همان اعمالی است که انجام داده بودم. یعنی وقتی این صورتی که رفته است به سمت نفس، دو مرتبه نازل بشود به پایین، می‌بینم همان عملی است که انجام دادم و صعود کرد به سمت نفس. پس نازل با صاعد یکی می‌شود.

دانش پژوه: «الصادرة»[11] را اینجا «صاعِدَه» بگوییم بهتر نیست؟

استاد: نه، «الاعمال الصادرة» نه، صادر اینجا خوب است.

دانش پژوه: چون قبلش صعود داشتیم

استاد: صادری بود که صاعد شد. عیبی ندارد هم صادره هم صاعده.

این برای این صعود بود؛ این را گفتیم، توجه کنید دوباره عبارت را «فيفاض اولا بنحو الصعود على نفوسنا صورة تلك الاعمال»[12] این یک افاضه‌ بود که نتیجه‌اش صعود شد. حالا افاضه دیگر نتیجه‌اش نزول است. «و النزول بافاضة ثانية»[13] این عطفِ بر آنجاست. با یک افاضه عملِ من، صورتش و نقشش صاعد شد به نفس. در قیامت با افاضه‌ای دیگر همان نقش نازل می‌شود به نفس من؛ صاعد شد به نفسِ من، از نفس من هم صاعد شد به آن نفوس ملائکه، و بعد همینطور رفت بالا؛ حالا در قیامت نزول می‌کند از مجرای همان ملائکه با افاضه الهی نزول می‌کند می‌رسد به نفسِ من. این روشن است دیگر ظاهراً توضیح نمی‌خواهد.

توجیه مغایرت وجودی و عینیت ماهوی در قیامت

دانش پژوه: «فتتصور بها»[14] ...؟

استاد: «فَتَتصورُ النَّفس»؛ یعنی «فَتنتقشُ النَّفس»، «بها» به این اعمال، «تنتقش النفسُ بالصُّور»؛ «فتتصور بها» یعنی صورت‌بندی می‌شود، یعنی نقش می‌پذیرد نقشی به نحوِ صورت. «فتتصور» یعنی منتقش می‌شود، «بها» یعنی به این اعمال ما، «نفوسُنا».

خب رسیدیم به اینجا؛ «و النزول بافاضة ثانية فالصاعد بافاضة اخرى»[15] آن که دارد صاعد می‌شود به افاضه دیگر است، نازل هم به افاضه دیگر است. یعنی صعود با یک افاضه است، نزول با یک افاضه است. چون افاضه‌ها شبیه هم است، نزول و صعود شبیه هم می‌شود، نازل و صاعد هم یکی می‌شود. چون همین صاعد شد، دوباره همین نازل می‌شود. بنابراین صاعد و نازل یکسانند؛ اعمال من که رفت صاعد شد، همان اعمال دوباره نازل می‌شود. فکر نکنید عملِ دیگری را به من نسبت می‌دهند، همان عملی که من انجام دادم و صاعد شد، همان عمل نازل می‌شود و من در قیامت می‌بینمش.

دانش پژوه: استاد، ببخشید موقع نزول این عمل من که آنجا صورت پذیرفت مثلا در نفوس ملائکه، موقع نزول آنجا را یعنی ترک می‌کند می‌آید پایین؟ یا بدون تجافی است؟ تنزل است؟

استاد: تجافی که نیست، بله تمثلش می‌آید. ولی عین همین است، عین همین است عرض کردم، یعنی در ماهیت عین است، والا در وجود که فرق می‌کند. اول وجود خارجی بود، بعد وجود نفسی من شد، بعد وجود نفسی او شد؛ خب وجودهای علمی هم همینطور است وقتی تنزلش می‌دهیم می‌شود مادی، وقتی تصاعدش می‌دهید می‌شود مجرد. الان مثلاً فرض کنید من حرفی می‌زنم، شما می‌شنوید، بعد از گوشتان و سامعه‌تان می‌رود در عقل‌تان آنجا تعقل می‌کنید، دو مرتبه وقتی می‌خواهد این حرف تنزل بدهید، باز می‌بینید همان معنا را دارید تنزل می‌دهید. همان را که شنیدید و تعقل کردید همان را دارید تنزل می‌دهید دوباره به گوشِ نفرِ سوم می‌رسد؛ او هم همینطور ترقی می‌دهد و بعدش هم تنزل می‌دهد. پس این مطالب تصاعد که می‌کنند نقشی درست می‌کنند، وقتی تنزل کردند همان نقش تنزل می‌کند

دانش پژوه: عِین‌اند.

استاد: عین یعنی عین به لحاظِ ماهیت.

تحلیل پاداش و کیفر اعمال و عینیت سنخی میان عمل ذهنی و خارجی

دانش پژوه: استاد ببخشید این فراز از دعا که معصوم می‌فرمایند مرتبط می‌شود به این‌ها که می‌فرمایند که «خيرك إلينا نازل، وشرنا إليك صاعد»[16] ؟

استاد: نه این یک مطلب دیگر است.

دانش پژوه: این یک مطلب دیگر است، از این بابت که «شرنا إليك صاعد»...

استاد: بله. «شرنا إليك صاعد» یعنی اعمال ما؛ اعمال بد ما.

دانش پژوه: شاهدش اینجاست.

استاد: اعمال بدِ ما؛ البته ما اعمال خوب هم ممکن است داشته باشیم آن هم صاعد می‌شود. اعمال بد و خوب هر دو صاعد می‌شود، بعداً هم که می‌خواهد تنزل پیدا کند هردوش باز تنزل پیدا می‌کند. خلاصه ایشان می‌خواهد بگوید همان اعمالی که ما کردیم قیامت می‌بینیم؛ بنابراین آن نازل مثلِ صاعد است. «فَالصاعد غَیر النازل»[17] (ببینید دقت کنید، «الصاعد غیر النازل») یعنی آن که صعود کرده عیناً همان نازل نیست ولی مثلِ نازل است. آن که صاعد بود عمل خارجیِ من بود، این نازل با صاعد از نظرِ وجود فرق می‌کند از نظر ماهیت فرقی نمی‌کند؛ «فالصاعد غير النازل».

البته تعجب نکنید، پشتِ سرش می‌گوید «و ان كان النازل بعينه الصاعد بوجه» هم مغایرت را قبول می‌کند و هم عینیت را قبول می‌کند؛ پیداست چه دارد می‌گوید. «فالصاعد غير النازل و المتصور به» ضمیر «به» برمی‌گردد به الف‌ولام در «المتصور» آن که متصور شده به او نفس، اولاً، غیر از آنی است که وارد شده است بر نفس، ثانیاً. همان دارد بیان می‌کند که صاعد و نازل فرق دارد. آن که متصور شده به آن چیز نفس اولاً یعنی اعمالی که نفس متصور او شده، متصور یعنی منتقش شده؛ منتقش شده نفس به او اولاً ،که در دنیا اینطوری اتفاق افتاد، غیر از آنی است که در آخرت وارد بر نفس می‌شود ثانیاً؛ یعنی از طرف ملائکه دوباره اعمال بر نفس وارد می‌شود تنزل می‌کند. پس در دنیا اعمالی من انجام دادم صاعد شد به نفس و رفت به نفوسِ ملائکه رسید؛ دو مرتبه در آخرت همین اعمال من نازل می‌شود به نفس من؛ آن صاعد غیر از نازل است، یعنی آن که اول واردِ نفس من شده غیر از آنی است که در قیامت واردِ نفس من می‌شود.

پایداری ذخایر بدن و نفس و پاسخ به شبهات عینیت بدن

«و كل فى مقامه محفوظ»، « كل فى مقامه محفوظ» عبارتِ جالبی است، یعنی هیچ کدامشان تجافی نیست؛ هرکدام در مقام خود محفوظ است، آن که تصاعد کرده محفوظ است آن که تصاعد کرده چیزی را از بین نبرده آن هم که تنزل کرده چیزی را از دست نداده. «و ان كان النازل بعينه الصاعد بوجه» ولو آن که نازل عیناً همان صاعد است «بوجهٍ»، یعنی از نظر ماهیت یکی هستند.

یعنی وقتی نگاه می‌کنی می‌گویی این هم نماز آن هم نماز است، این نمازی است که در مسجد فلان خوانده شد با فلان آداب، وقتی هم در قیامت می‌آید نگاه می‌کنی می‌بینی همان نماز در مسجد فلان با فلان آداب، فقط وجودها فرق کردند. آن که رفت بالا با یک وجود رفت، این که دارد تنزل می‌کند با یک وجود می‌آید، ولی ماهیت همان ماهیت است.

دانش پژوه: استاد اینجا یک نکته‌ای در این هست، در قرآن بیان می‌کند که اعمالی که ما انجام دادیم می‌رویم آنجا مشاهده می‌کنیم اعمالی هست اصلاً ما انجام ندادیم. حج برای ما نوشته شده یا برعکس؛ مثلاً یک گناهی برای ما نوشته شده...

استاد: نه این‌ها را ببینید؛ می‌گویند که غیبت کردی عملِ بد دیگران را پای شما می‌نویسند؛ این یعنی چه؟ یعنی غیبت جذب می‌کند اعمال بدِ دیگران را و می‌شود عمل من. غیبت عمل بدِ دیگران جذب می‌کند می‌شود عمل من، وقتی شد عمل من صعود می‌کند در نفس من. همین بساطی که در عمل خودِ من انجام می‌شود در عمل اصلیِ من انجام می‌شود، در عمل عاریه‌ای هم انجام می‌شود. چون وقتی من غیبت کردم عملِ بد او می‌شود عملِ من. وقتی عمل من شد مثلِ عملِ من که صعود می‌کند آن هم صعود می‌کند؛ آن صعود می‌کند می‌آید در نفسِ من، همانطوری که عمل من صعود کرده آمده در نفسِ من. همین مراحلِ طی می‌کند، می‌رود بالا و در قیامت هم دوباره می‌آید پایین، یعنی تنزل می‌کند. پس عیبی ندارد که عملی که من انجام ندادم پای من نوشته بشود؛ زیرا که من دارم کاری می‌کنم که آن اعمالِ انجام نداده به منزله عملِ انجام داده باشد و بعد صعود می‌کند.

تمایز میان استکمال بدن و عینیت سنخی اعمال در فلسفه آقا علی

دانش پژوه: این عینیت در ماهیت که بینِ یک عمل خارجی...

استاد: عینیت در ماهیتِ شخصی نیست، عینیت در ماهیتِ سنخی است. همان را که در وجود ذهنی می‌گوییم، می‌گوییم که ماهیت خارجی عینِ ماهیتِ داخلی است؛ اصلاً عینیت به معنیِ شخصی نیست که همان شخصی که در خارج است عیناً در ذهن من باشد. خب اگر آن شخصی که در خارج است عیناً در ذهنِ من باشد که او می‌شود وجودِ بی ماهیت، آن خارجی می‌شود وجودِ بی ماهیت. عینِ ماهیتش بیاید در ذهنِ من که می‌شود وجودِ بی ماهیت. منظور این است که سنخِ آن، یعنی اگر آنی که در خارج است انسان یا زید است، این هم که در ذهن من می‌آید انسان و زید است. وقتی من انسان را می‌بینم فرس در ذهنم نمی‌آید، سنخِ همان ماهیتی که در خارج است می‌آید. عین یعنی عین در مرحله سنخ، نه عین در مرحله شخص. شخص او در ذهن من نمی‌آید و الّا شخصِ ماهیتِ خارجی اگر در ذهن من بیاید باید وجودِ خارجی‌اش را بیندازد خودش بیاید در وجودِ ذهنی، در حالی که اینطور نیست.

زید را شما می‌بینید در خارج ماهیتِ موجود است. در ذهن شما اگر عینِ آن بیاید که لازم بود زید در خارج نباشد، ماهیتِ زید کنده شود بیاید پیش شما. عینِ شخصی نمی‌آید، عینِ سنخی می‌آید. اینجا هم همین‌طور است. اینجا هم عینِ شخصیِ نمازی که من در اینجا خواندم با تمام شرایط و خصوصیات، این عینِ شخصی‌اش فردا بر من تنزل نمی‌کند؛ ماهیتش تنزل می‌کند که نشان می‌دهد همان است. یعنی من وقتی می‌بینم می‌گویم این همان است، همان کاری است که من کردم؛ منتها آن یک وجودی بود، این یک وجودِ دیگر است. این رفت، آن وجود آمد تصاعد کرد حالا دارد تنزل می‌کند.

دانش پژوه: خب استاد ببخشید الان آقا علی این همه دارد تلاش می‌کند، الان در اینجا وجودش که همان وجود نشد، ماهیت هم که ماهیتِ سنخی شد. صدرا هم این همه تلاش کرد یک چیزِ مشابه این نبود. صدرا هم آمد آن وجودِ تبدیل به وجودِ مثالی کرد...

استاد: صدرا بحثش در بدن بود، ایشان بحثش در اعمال است. آن که ربطی به اینجا ندارد که...

دانش پژوه: درست است جنابِ استاد. نه منظورم این است که ما این همه که ایشان تلاش کرد بحث عاقل و معقول و این‌ها را بالا پایین کرد تا عینیتِ واقعی را درست کند. وجودش که همان نشد، ماهیت هم که شد ماهیتِ سنخی، پس چه ماند از عمل؟ بله اگر این چیزی که شما...

استاد: عمل، بحث ما در عمل نبود آن وقتی که شبهه آکل و ماکول بود، بحث ما در بدن بود نه در عمل. الان بحث ما در عمل است، حرفِ صدرا هم همین است. صدرا هم همین حرف‌ها را می‌زند، صدرا هم دو تا کتاب درست می‌کند؛ صدرا می‌گوید در خیالِ تو جهنم هست، در خیالِ تو بهشت هست، در بیرون هم جهنم هست، در بیرون هم بهشت است.[18] همین کارها را صدرا می‌کند. در بدن این دو بزرگوار اختلاف دارند؛ ایشان می‌گوید بدن همین بدن دنیایی است با ماده دنیایی، او می‌گوید بدنِ مثالی است.[19]

دانش پژوه: آخر جناب استاد اصلاً ایشان اعمال را شاهد آورد برای عینیت در بدن، ایشان گفتش که اعمال ورودیِ بحثش این بود ...

استاد: ببینید ما همه بحثِ قیامت‌ را می‌خواهیم درست کنیم. بحث بدن گذشت، تمام شد. بعد وارد بحثِ در اعمال شدیم که ما در قیامت اعمال‌مان را مثل همین‌جا می‌بینیم. چرا؟ چون ذخایری که در بدن ما محفوظ است، همان ذخایر را بهمان نشان می‌دهند.

دانش پژوه: جناب استاد خودِ شما بیان فرمودید در جلساتِ گذشته که عینیت در عمل، ذخایر را ایشان دارد شاهد می‌آورد برای اینکه عینیت در بدن درست کند، می‌گوید اگر این بدنِ آن‌جا نیاید عملِ آن عمل نیست.

استاد: خب بله...

دانش پژوه: خب وقتی که دارد این طوری می‌کند، عرض بنده این است که الان ایشان عمل را دارد یک عملی می‌کند که وجودش یک چیز دیگر است، ماهیتش هم که ماهیت سنخی شده؛ خب پس این طوری شده آن بدنی که آنجا دارد نشان میدهد پس آن هم همان می‌شود؟

استاد: ببینید، این ها دیگر مقدماتِ بحث است، خودتان باید حلش کنید. الان در بدن من نقشِ اعمالِ من هست. به قولِ خودتان ذخایر است . نقشِ اعمال من در بدن من هست، در نفسِ من هم هست، هر دو به یک وجود موجودند یا به دو وجود موجودند؟ آنی که در بدن من است به وجود بدنِ من موجود است، آنی که در نفسِ من است به وجودِ نفسِ من؛ خب حالا در نفس من هم هست، در نفس ملک هم هست. بازم به یک وجود موجود است؟ به دو وجود موجود است. همه این‌ها اعمال من‌ هستند منتهی با وجودهای مختلف. بعد هم که تنزل می‌کند باز اعمالِ من است با وجودِ دیگر.

دانش پژوه: آن عملی که مثلا در قیامت تنزل می‌کند برای بدنی که ایشان گفت عین است، آن عمل نسبت به عملِ دنیایی یکی است؟ یا آن هم ماهیت سنخی است؟

دانش پژوه دیگر: خیر دیگر، ماهیتِ سنخی است.

دانش پژوه: ماهیت سنخی است.

استاد: خب باشد؛ چه می‌شود؟ چه اشکالی دارد؟

دانش پژوه: مشکلش این است آقا علی این همه ایشان تلاش فرمودند که عینیت را درست کند، ایشان در بدن عینیت را درست کرد...

دانش پژوه دیگر: عینیت عمل را که نمی تواند درست کند؟

دانش پژوه: اصلا عینیتِ عمل را شاهد گرفت؟

استاد: عینیتِ بدن را درست نکرد، استکمالِ بدن را درست کرد. گفت این بدنِ کامل شده عینِ آن بدنِ قبلی است. عینِ یعنی همان است؟ آن ناقص بود این کامل شده؛ چطور عین است؟ این مقدار تسامح را شما فکر بکنید. این بدن عین آن بدن است.

دانش پژوه: استاد وجودش یکی هست دیگر؟ وجودش یکی است دیگر.

دانش پژوه دیگر: عین استکمالی است، عینِ استکمالی است. آن را ما می‌پذیریم.

دانش پژوه: این فقط ماهیتش سنخی با هم یکی است

دانش پژوه دیگر: این دارد خلط می شود، وجود بدن یکی است. این اعمال میاید یک مرتبه می رود بالاتر و تنزل پیدا می کند یک مرتبه دیگر است.

دانش پژوه: سؤالِ بنده خیلی وارد است. جناب استاد نگاه کنید ایشان این همه آمد تلاش کرد، بیانِ خودش و فرمایشِ شماست، ایشان آمد اتفاقاً من چند بار هم عرض کردم خدمت‌تان چرا بحثِ عمل را مطرح می‌کند؛ فرمودید ایشان دارد بحث اعمال را مطرح می‌کند که این اعمال ذخایر است در این بدن است تا عینیتِ بدن را جور کند. و این عملی که در این بدن است به عنوانِ ذخایر، الان این همه تلاش کرد ایشان عینیت بدن را درست کرد، عینیتِ استکمالی. اما وقتی به عمل می‌رسد می‌گوید عمل وجودش یک چیز دیگر است، ماهیتش هم ماهیتِ سنخی است.

دانش پژوه دیگر: آن بدن خالی می‌شود از اعمال. ببینید، استاد فرمودند در روایت که من اول پرسیدم گفتم آیا بدن ذخیره ندارد؟ استاد فرمودند ذخیره دارد. ولی در عین حال، این به نفس می‌رود و نفس می‌رود به ملائکه مُدبّره و نازل می‌شود. این دو تا نامه هست، خب؟ یکی ذخایرِ خودِ بدن هست، یکی هم نامه‌ای است که بعداً می‌آید مثلاً معلقِ گردن می‌شود. درست است؟ پس خودِ بدن خالی از ذخایر که نیست.اگر خالی از ذخایر می‌شد حرفِ شما درست بود.

استاد: وجودِ ذهنی با وجودِ خارجی یکی‌اند یا دو تا؟ شما وقتی یک نفر را در خارج می‌بینید، بعد در ذهن‌تان تصویرش می‌کنید، این همان است یا نیست؟

دانش پژوه: همان است.

استاد: از جهتی می‌گوییم همان است، دارد آن را نشان می‌دهد. از جهتی فرق می‌کند. ایشان هم می‌گوید صاعد و نازل از جهتی همان است، از جهتی فرق می‌کند. درست مثل وجودِ ذهنی می‌ماند؛ چطور وقتی که شما یک وجودِ ذهنی می‌گیرید می‌گویید که این همان شیءِ خارجی است. خب وقتی این نامه عمل هم به دستتان می‌رسد بگویید همان عمل خارجی است که من در دنیا انجام دادم.

تبیین دوگانگی نامه اعمال در نفس و عالم خارج

دانش پژوه: فرمایش شما درست است و من کاملا فهمیدم. فقط عرض بنده این است که چرا ایشان بحث ذخایر عمل را در بدن مطرح کرد. به‌ خاطر اینکه عینیت استکمالی بدن را اثبات کند.

استاد: ‌خیر برعکس. چون بدن عین آن بدن بود ذخایر را حفظ کرد. شما دارید برعکس می‌گویید. چون بدن دنیوی ما با بدن اخروی‌مان یکی ا‌ست، پس ذخایری که در دنیا گرفته در آخرت هم با خودش می‌آورد.

دانش پژوه: درست است فرمایش شما. چون پس همان ذخایر باید بیاید. چطور بدن عینیت استکمالیش محفوظ شده اما ذخایرش دارد تغییر می‌کند؟ ذخایرش عینیت بدن را ندارد؟ ذخایرش چه در وجود چه در ماهیت فرق می‌کند.

استاد: اول بحث، من اشاره کردم، ظاهراً فراموش شده. عرض کردم که در آخرت دو تا کتاب ما داریم. یک کتاب در نفس و بدن من است، یک کتاب از بالا می‌آید. آنی که ما گفتیم ذخایری که در بدن محفوظ بود، حالا هم دیگر محفوظ است. آن ذخایر را ما وقتی در قیامت می‌آییم، الان ذخایر بدنیمان هست ذخایر نفسمان هم هست، داریم مطالعه می‌کنیم کتاب داخلی ماست. بعد کتابی هم از بالا می‌آید. یعنی همان‌طوری که صعود کرده بود دوباره نزول می‌کند. این را من اول بحث گفتم.

دانش پژوه: استاد فقط یک مطلب کوچک. این صعود و نزول ضرورتش چه هست وقتی خودِ بدن ذخایر را حفظ کرده؟ چرا دومرتبه...

استاد: ضرورت ندارد، جهان اینچنین ساخته شده است. جهان اینچنین ساخته شده است که وقتی کاری ما می‌کنیم این سلسله علل را طی کند برود بالا.

دانش پژوه: دوباره برگردد؟

استاد: دوباره در قیامت باید برگردد، باید برگردد به ‌خاطر اینکه...

فلسفه الزام نامه عمل بر گردن و نسبت عقل نظری و عملی

دانش پژوه دیگر: هستش دیگر.

دانش پژوه: برای توجیه آیه نمی‌خواهد این را که نامه اعمالشان به گردنشان آویختیم؟ برای توجیه آیه نمی‌خواهد این را؟ اگر این آیه نبود اصلاً ایشان نیازی نداشت همچین چیزی را بگوید. میگفت هستش دیگر. دیگر چه لزوم دارد من یک بار صاعدش کنم یک بار نازلش کنم؟ صاعد شد رفت تمام.

دانش پژوه دیگر: استاد در دستگاه آقا علی اگر این حرف‌ها را هم حتی ما نزنیم، دستگاه عیبی پیدا نمی‌کند. بدن ذخایر را حفظ کرده، هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. حالا آیه‌ای داریم که ﴿أَلْزَمْنَاهُ﴾[20] را گفته، خب می‌آییم ﴿أَلْزَمْنَاهُ﴾ را به این طریق قابل توجیه هست و الّا اگر حتی این را حذف بکنیم دستگاه آقا علی عیبی پیدا نمی‌کند.

استاد: ببینید. آنی که در واقع اتفاق می‌افتد این است که یک کتاب، کتاب نفس ماست که محفوظ است، یا نفس و یا بدن هرچه، محفوظ است. بالاخره این‌ها رفته بالا، این اعمال ما بالا رفته. حالا دو مرتبه می‌خواهند به ما این اعمال را تفهیم کنند که انجام دادید. خب تنزلش می‌دهند. دو تا کتاب به ما داده می‌شود که این کتاب‌ها را تطبیق کنیم. کتاب به ما داده می‌شود تطبیق کنیم که ببینید نامه اعمالتان را دادیم، در نفستان هم همین است. تطبیقش می‌دهید می‌بینید که درست بوده. آنی که شما عمل کردید ما ضبط کردیم الان هم تحویل خودتان دادیم. توجه می‌کنید؟ واقعیت این است که این دو تا کتاب هست. خب چکارش کند؟ ایشان می‌خواهند توجیهش کنند دیگر. توجیه می‌کنند که این دو تا کتاب هست. حالا چرا این دو تا کتاب را خدا آورده؟ آن یک حرف دیگر می‌شود.

دانش پژوه: بله این در دستگاه آقا علی اصلاً لطمه ای وارد نمی شود.

استاد: یعنی اگر آن کتابی که به گردن می‌افتد نبود، باز آقا علی می‌توانست مطلب را توجیه کند. تمام بود. درست است. ولی بالاخره آن کتاب دیگر هم هست. وقتی کتاب دیگر هم هست... صدرا هم می‌گوید. صدرا می‌گوید دو تا جهنم است، دو تا بهشت است؛ یکی در باطن ما، یکی در بیرون[21] . حالا شما بگویید چرا دو تاست؟ خب هست دیگر.

«فصورة الاعمال النازلة من النفوس الكلية»[22] صورت اعمالی که از نفوس کلیه نازل می‌شود بر نفس ما «يغاير ما هو فى موطن النفس ثابتة محفوظة». مغایر است با آنی که در نفس من موجود است. «مغایر» یعنی متعدد است. «مغایر» نه یعنی فرق می‌کند آن یک عمل است، و این یک عمل است. «مغایر» یعنی متعدد است یعنی دو شخصند، دو تا کتاب است. توجه می‌کنید؟ مغایرت در اینجا به معنایِ تعدد است، نه مغایرت به معنیِ ناسازگاری، نه مغایرت به معنی مخالفت.

انطباق آیات قرآن بر مراتب و تعدد کتب اعمال

«يغاير ما هو فى موطن النفس ثابتة محفوظة فتلك الصور» این صوری که در کتاب اعمال من است «طيران صعودا و نزولا» این‌ها همه طائر است. هم صعود می‌کند این یک نوع طیران است، هم نزول می‌کند این هم یک نوع طیران است. چون طیران گاهی به سمت بالاست گاهی به سمت پایین. «و لاجل ذلك سمى كتابها بالطائر». به همین جهت کتاب این نفوس، طائر نامیده شده است. یعنی می‌گویند «تطائُر الکُتُب». یعنی کتاب‌ها با پرواز میان دست ما می‌رسند. پرواز یعنی نزول از بالا، همان‌طور که پرواز یعنی صعود از پایین.

اما مطلب بعدی. مطلب بعدی اشاره به همین دارد که ما دو تا کتاب داریم. همین که دیگر بحثش شد. فکر نمی‌کنم دوباره احتیاج به توضیح داشته باشد. ما دو تا کتاب داریم. یک کتاب در ذات ماست که نقوش نفوس ما و ابدان ماست. یک کتاب هم از بالا می‌آید که آن کتابی که از بالا می‌آید کتاب خارجی است و به گردن ما آویزان می‌کنند. حالا به چه مناسبت به گردن آویزان می‌کنند؟ ایشان می‌فرمایند چون اعمال ما صادر از عقل عملی ما بوده‌اند و با توجه به عقل نظری ما این اعمال را صادر کردیم. یعنی دو تا عقل با هم همکاری داشتند. عقل نظری خیر و شر را تشخیص داد، حالا کار را تشخیص داشت عقل عملی اجرا کرد. عقل نظری درجه‌اش بالاست. به منزله سر است. عقل عملی پایین‌تر است به منزله گردن است. اعمالی که عقل عملی صادر شده مثل خودِ عقل عملی حساب شده؛ یعنی همان‌طور که عقل نظری سر انسان قرار داده شده و عقل عملی گردن، اعمال صادره از عقل عملی هم به گردن آویزان می‌کنند.

دانش پژوه: از آن توجیه‌ها بود دیگه.

استاد: بالاخره من خرابش کردم. شاید من خراب توضیح دادم ولی خب همین است دیگر. حالا می‌خوانم معلوم می‌شود.

«لَمّا کانَ» مقام عقلِ عَمَلی که مبدأ اعمالِ جزئیه است، «مقام العقل العملى بالنسبة الى مقام العقل النظرى» مانند مَقامُ عُنُق است نسبت به رّأس. چون چنین است، «یَکونُ الالزام فی العُنق». الزام یعنی آویزان کردن آن کتاب عمل. ﴿أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ﴾[23] ، ﴿أَلْزَمْنَاهُ﴾ یعنی آویزان کردیم آویزی که لازم است یعنی جدا شدنی نیست. این آویزان کردن معمولی نیست‌، آویزان کردنی است که از آن تعبیر به الزام شده. یعنی این آویزی است که دیگر جدا نمی‌شود از گردن. «فقولُهُ سبحانَه ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا﴾[24] »[25] این ببینید، ﴿كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا﴾[26] ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا﴾. می‌فرماید اشاره به هر دو کتاب است. «الكتاب الذى هو فى موطن النفس محفوظ»[27] . بلکه نه اینکه در موطن نفس محفوظ است، خودِ نفس است. «بل هو النفس بعينها وجودا».

نظام وجود و تطابق عالم کبیر و صغیر در اقامه عدل الهی

«وجوداً» خودِ نفس است. یعنی این‌طور نیست که متحد با نفس شده باشد، این‌طور نیست که نقشی باشد رو نفس؛ ما داریم می‌گوییم نقش نفس، ولی خودِ نفس است. «والذّی یَلزمُ فی العنق». خب این‌طور بود: «الكتاب الذى هو فى موطن النفس»، یک؛ «و الذی یلزم فی العنق»، این دو. این تفسیر آن «الکتابین» است. گفت «اشارة الی کتابین». کتابین کدامند؟ یکی‌اش «الکتاب الذی هو فی موطن النفس»، دوم «الکتاب الذی یلزم فی العنق». «و قوله سبحانه» که فرموده ﴿كُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ﴾[28] اشاره است به کتابی که معلّق است «علی العُنق»[29] . پس آن ﴿يَوْمَ تَجِدُ﴾[30] اشاره به هر دو کتاب دارد، این ﴿أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ﴾[31] اشاره به آن کتابی دارد که به گردن آویزان شده است. و قول خداوند که فرموده ﴿كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا﴾[32] اشاره است به کتابی که در موطن نفس است. پس سه تا آیه داریم. یک آیه تنها کتابِ نفس را گفته است، یک آیه تنها کتاب آویزان شده را گفته است، یک آیه هم هر دو را گفته است.

دانش پژوه: استاد ولی از کتابِ بدن تا حالا هیچ خبری نبود؟

استاد: خب باشد، بدن با نفس یکی شد. بدن بالاخره مرکبِ نفس است. آنی که در بدن است در نفس هم هست.

دانش پژوه: یعنی ایشان می‌خواهند بگویند که در این بخش، توجیهاتِ صدرا هم کاملاً با این بخش‌ها کاملاً صادق است، نیازی نیست به وجود بدن الان.

استاد: توجیهاتِ صدرا صادق است. صدرا هم همین حرف‌ها را قایل است. منتهی صدرا ماده بدن را عنصری نمی‌داند. تمام این‌ها با حرف صدرا سازگار است. صدرا هم این حرف‌ها را می‌زند. صدرا فقط حرفش با آقا علی فرقش این است که صدرا می‌گوید ماده بدنِ اخروی عنصری نیست، آقاعلی می‌گوید ماده بدنِ اخروی عنصری هست.

دانش پژوه: برای اینکه بحث با دور قبل پیوند پیدا می‌کرد، اگر به کتاب یعنی آن ذخایرِ خودِ بدن اشاره می‌کرد بحث منسجم ‌تر بود ....

استاد: آخر آن ذخایر بدن هم به یک صورتی در نفس هست

دانش پژوه: بله، این‌ها همه یکی هست. من فقط عرضم این است که استاد برای اینکه این گسستگی ذهنی ایجاد نشود اگر بر آن کتابِ بدن هم اشاره می‌کرد بحث منسجم‌تر بود.

استاد: اگر به کتابِ بدن اشاره می‌شد از کجای قرآن درش می‌آورد؟ قرآن می‌گوید دو تا کتاب. شما الان دارید سه تا درست می‌کنید.

دانش پژوه: خب آن می‌شد نفس

استاد: آنی که در بدنه صعود کرده در نفس هم هست. دیگر لازم به قول خودتان [نیست] دو تایش یکی است چرا دو بار حسابش کنید؟ دو تایش یکی است، چرا دو بار حسابش کنید؟ آنی که از بیرون می‌آید خب آن جداست. اینی که درونِ من است، چه در بدنم باشد چه در نفسم باشد، هر دوش یکی ا‌ست.

بررسی روایات معصومین در مورد صعود اعمال به سدرة‌المنتهی

دانش پژوه: استاد اگر من بودم به جای آقاعلی بر فرض مثلاً این‌طوری می‌گفتم، با همان مبانی می‌گفتم یکیش این است که آقا یک کتابی که در بدن است، یکی هم این است که آقا از نفس رفت بالا دوباره برگشت به همان نفس. الان غیر از کتاب نفس آن کتاب دیگری نیست.

استاد: برنگشت به نفس، اصلاً از نفس جدا نشده بود. آن کتابی که در نفس است هنوز هم هست. به تعبیر ما کپی‌اش رفت بالا.

دانش پژوه: کپی‌اش رفت بالا، برگشت پایین.

استاد: برگشت پایین به گردن افتاد نه درِ نفس. نفس که پر بود، نفس که پر از کتاب بود.

دانش پژوه: یعنی استاد این که ایشان گفتند، من گفتم الان که ما می خواهیم دو کتاب را در متن آقا علی توجیه بکنیم، باید کتابی که بالا رفت را از نفس جدا نمی کردند، و می گفت یک کتاب در بدن بود و یک کتاب هم در نفس بود، از نفس رفت بالا و برگشت در نفس

استاد: یعنی نفس خالی شد رفت بالا؟

دانش پژوه: خالی نشد، به عبارتی عکس این رفت بالا و انعکاسش برگشت.

استاد: دوباره برگشت نفس؟

دانش پژوه: بله.

استاد: می گوید نفس پر است و لازم نیست کتاب برگردد. بر می گردد به گردنشان

دانش پژوه: گردنِ مربوط به جسم است دیگر؟ درست است؟ جسم هم که ذخایر را داشت، به گردن دیگر چرا..

استاد: نه، یک کتابِ جداست.

دانش پژوه: که جدا از بدن آویزان است؟

استاد: جدا از بدن آویزان است

دانش پژوه: ولی حاوی همان مطالب است.

استاد: ولی حاوی همان هاست. یعنی در نفسِ ما صورتِ اعمال هست، در بدنمان هست، در این کتاب هم هست. ولی این کتاب جداست از بدن من.

دانش پژوه: وجود کتبیِ آن اعمال است.

استاد: بله وجود کتبی آن اعمال، کتبیِ چه نوع کتابتی؟

دانش پژوه: هر نوع کتابتی

استاد: بله، هر نوع کتابتی.

«فلعله سبحانه قال: ان كتاب النفس كاف فى الحساب»[33] ، ﴿كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا﴾[34] . یعنی خودت خودت را محاسبه کن، نفست را ببین کافیست. دیگر لازم نیست آن کتابی که به عُنقت انداختیم آن را هم ببینی، همین نفست کافیست. «فلعله سبحانه قال: ان كتاب النفس كاف فى الحساب و الحسيب»[35] ؛ کافی است در حساب و کافی است در حسابگر. که حسابگر خودتی. احتیاج نداری کسی برایت حساب کند، خودت می‌بینی و می‌فهمی چه کردی. لکن نظام وجود و حق قول و قول حق از من که عدلِ حقیقیِ غیرِ منحرف از حاقّ وسط «الی احدِ الطرَفین یوجبُ کتاباً آخَرَ». همان‌طور که عرض کردم تو احتیاج به کتابی که آویزان بشود نداری، همان کتاب نفست کافی است، ولی برای این که بدانی آنچه که من گفتم حق است، این کتاب را هم انداختم گردنت.

دانش پژوه: که تطبیق بدهد

استاد: که تطبیق بدی، لکن نظام وجود و حق قول و قول حق از من که عدلِ حقیقی است. عدل حقیقی یعنی چه؟ یعنی از حاقِ وسط به هیچ یک از دو طرفِ افراط و تفریط منحرف نشده حالتِ متوسط دارد، این نظام وجود و این حق و این عدالت «یوجِب کتاباً آخر» تا حسابِ نفسِ تو در هر دو عالم بشود، هم عالمِ کبیر که بیرونِ از توست و حاصلش را به گردنت آویزان کردیم. هم عالم صغیر که نفسِ توست و حاصلش در خودِ توست؛ هر دو را خواستیم بیاوریم که عالمِ کبیر و صغیر مطابقت کند و تو کاملاً اعتراف کنی. «فيظهر صحة قوله سبحانه ﴿وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا﴾[36] ». این ﴿وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا﴾ حالا خوب ظاهر می‌شود. «فيظهر اتم ظهورا و ينكشف اكمل انكشافا»[37] . یعنی خوب این مطلب واضح می‌شود که خداوند به هیچ کس ظلم نمی‌کند، هرچی که در این کتاب نوشتیم مراجعه کن در نفست هم هست. دیگه نگو که کتاب غلط نوشتی، نگو زیاد و کم نوشتی.

تحلیل واژه اخراج و ملازمه آن با دخول در متن نفس

«فَالکتاب کتابان: کتاب داخل فی النفس و کتاب خارج عنها» یعنی عن النفس. این‌ها دیگه ترجمه نمی‌خواهد روشن است. «وَ الخارِج عَینُ الدّاخِل بِوَجهٍ». یعنی مطالب آن با مطالبِ این یکی است، اعمالی که آن دارد نشان می‌دهد همین اعمالی است که این دارد نشان می‌دهد؛ ولو شخصشان فرق می‌کند ولی «بوجهٍ» عین هم‌ هستند یعنی ماهیتشان یکی است. «فَانّ الاخراجَ فرعُ الدخولِ». این کتاب را از نفسِ تو اخراج کردیم، پس در نفسِ تو بود که ما خارجش کردیم. حالا هم در نفست هست، پس آنی که در نفست با اینی که از نفست اخراج کردیم و استخراج کردیم یکی است. «فانّ الاخراج» فرعِ دخول است؛ یعنی این کتاب در نفسِ تو داخل بود بعد ما خارجش کردیم حالا داریم تحویل خودت می‌دهیم. «بَل کُلّ عَمَلِ النَّفس شَخصٌ واحِد». این دیگر خیلی ترقی کرده است. می‌فرماید همه اعمالت را یک شخص حساب کن و بگو چند مرتبه دارد. یک مرتبه‌اش در نفسِ من است، یک مرتبه‌اش در نفس مَلک است، یک مرتبه‌اش در نفس ملک‌های بالاتر. همین‌طور برو بالا. این کتابِ عمل تو یکی است، مراتبِ مختلف دارد و وجودهای مختلف در مراتبِ مختلف، ولی یک چیز بیشتر نیست؛ یعنی دو تا کتاب هم نشد، یک کتاب است با دو مرتبه از وجود.

دانش پژوه: استاد یک خرده با مبنایش ناسازگار نیست که این دو تا وجود این‌ها با هم دیگه عینند، در دو تا وجود نیستند یکیند دیگر اصلاً.

استاد: دو مرتبه از وجودند.

دانش پژوه: خب وقتی نزول پیدا کرد به همین مرتبه اعمال من...

استاد: البته صعود و نزول، صعود و نزول کاشف از مرتبه‌ است دیگر.

دانش پژوه: خب برای چی نزول ایجاد کرد؟ برای اینکه بیاورد در همان مرتبه نفسِ من دیگر؟

استاد: نه بیاورد در مرتبه نفسِ من، مطابقت بدهد با آنی که در مرتبه نفسِ من است. نخواست بیاید در مرتبه نفس من، نفس من که پر بود دیگر، احتیاج نبود دوباره کتابِ جدیدی در آن بیاورد که. یک مرتبه‌اش همین نفسِ من است، یک مرتبه‌اش آن است که به گردن من آویزان کردند.

دانش پژوه: استاد یک روایتی را .....

استاد: «لکنَ بعضُ الآیاتِ وَ الاَخبارِ اَظهرُ دلالته علی الکِتاب الخارِج». بعضی آیات و اخبار ظاهرترین دلالتش بر کتابِ خارج است. یعنی اگر در اخبار مراجعه کنی، کتابِ خارج بیشتر موردِ توجه قرار گرفته تا کتابِ داخل؛ یعنی دلالت روایت بر کتاب خارج بیشتر از دلالتش بر کتاب داخل است. «بَل بَعض الاَخبارِ صَریحٌ فیه» یعنی در کتاب خارج؛ «کالمَروی فی العِلَل»، یعنی عللُ الشرایع مرحوم صدوق که روایتی را من اشاره کردم. اعمالی من انجام می‌دهم. این عمل را ملکی در کتاب می‌نویسد حالا به هر نحو نوشتنی، می‌برد به ملکِ بالاتر از خودش تحویل می‌دهد، آن ملکِ بالاتر می‌برد سدرةُ المنتهی ذخیره می‌کند. آن کتاب بعداً به ما می‌رسد. که این نشان می‌دهد کتابِ داخلی دیگه نیست، همان کتاب خارجی است؛ آن نوشته است، دیگر نمی‌آید در نفسِ تو و در بدن تو نوشته شود. در کتاب نوشتیم، ملکی به ملک دیگه تحویل داد رفت آنجا ذخیره شد و قیامت هم تنزل می‌کند و به خودت تحویل داده می‌شود، که فقط یک کتابِ خارجی است. کتابِ داخلی دیگر در این روایت نیست.

«عَنِ الباقر علیه السلام اَنّه قال فی تَسمیّة سدرَة المنتهی بِها»[38] [39] یعنی به سدرة المنتهی؛ چرا «سدرة المنتهی» را سدرة المنتهی گفتند؟ چون اعمال شما آنجا منتها پیدا می‌کند. انتها پیدا می‌کند. اعمالتان را از اینجا می‌برند یک ملکی می‌برد بالا، آنجا منتها نیست؛ دوباره به ملکِ دیگر تحویل می‌دهد او می‌برد به سدره می‌رساند که آنجا منتهاست. «سدرةُ المنتهی» یعنی «سِدرةٌ یَنتهی اِلیها اَعمالُ البَشر». «اِنّها» در وجهِ تسمیه سدرة المنتهی «بِها»، یعنی بسدرة المنتهی، امام این‌طوری فرموده: «اِنّها سُمّیت سدرَة المنتهی» چون اَعمالِ اهلِ الارض «تصعدها ملائکةُ الحَفَظة»؛ ملائکه حفطه همان‌هایی هستند که به آن‌ها می‌گوییم «کِرامَ البَرَرَة»، همان‌هایی که گفته شده روی شانه چپِ ما، روی شانه راست ما نشستند و اعمال ما را می‌نویسند. «تصعدها الملائکة الحفظة اِلی مَحلّ السِدِرَة».

دانش پژوه: خودِ سدره چی هست؟

استاد: سدره یعنی درخت سدر. «و الحفظةُ الکرام البررة دونَ السِدرَة یَکتُبون»؛ حفظه کرامِ برره که مقامشان پایینِ سدره‌ است، این‌ها «یَکتُبونَ ما یُرفع اِلیهِم المَلائکَة من اعمالِ العبادِ فی الارض»[40] . این‌ها پایینِ سدره هستند، آن چه را که ملائکه پایینی نوشته بودند و آورده بودند بالا به این‌ها تحویل دادند، آنها «یَکتُبون». «قال فَیَنتهون بِها الی محل السدرة»؛ این اعمال را «فَینتهون بها» یعنی به این اعمال نوشته شده می‌برند تا محل سدره.

دانش پژوه: ضمیر «الیهم» به چی می‌خورد؟

استاد: «یکتبون ما یرفع الیهم»، ضمیر «الیهم» می‌خورد به آن حفظه کرام برره که دونِ سدره هستند. ملائکه پایینی اعمالِ عباد را در عرض نوشتند، می‌آورند به این ملائکه‌ای که دونِ سدره هستند می‌دهند، این ملائکه‌ای که دونِ سدره هستند «ینتهون» به آن اعمال «الی محلِ السدره».

دانش پژوه: «دون» مگر نزدیک معنا نمی شود؟

استاد: «دون» یعنی پایین. «دون» به معنی نزدیک هم می‌شود. «دون» خیلی معنا دارد، اینجا یعنی پایین. یا نزدیک بگویید، نزدیک هم یعنی پایین دیگر. یعنی نزدیک سدره هستند، یعنی پایینِ سدره منتهی نزدیکِ سدره، که بعد باید صعود کنند. منتهی کنند یعنی باید صعود کنند ببرند سدره، پس معلوم می‌شود پایین سدره هستند. ولی به قول شما پایینِ نزدیک. روشن است دیگر عبارت؟ توضیح داده شد.

«قال فی الصافی فی سورةِ بنی اسرائیل عِندَ تفسیرِ صافی» قولِ خداوند را که فرموده ﴿وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا﴾[41] صافی این‌طور می‌گوید: آن کتابی که خداوند اخراج می‌کند روز قیامت و به گردن ما می‌اندازد «هِی صحیفَةُ عمله»[42] [43] . «اَقول» (صافی می‌گوید، یعنی فیض در صافی می‌گوید)، «اقولُ هِی بعَینِها نفسُهُ»؛ این کتاب عیناً خودِ نفسِ این آدم است. «الّتی» نفسی که «رسخت فيها آثار اعماله» استوار و محکم شده یا «رَسخت فیها آثار اعماله» آثار اعمالش راسخ شده، یعنی اثرِ اعمالِ ما صعود می‌کند به نفسِ ما بعد در نفس ما راسخ می‌شود و استوار می‌شود به طوری که «اِنتقشت بِها» یعنی انتقشت نفس «بها» به این آثار یا به این اعمال. خب نفس دارای این نقوش می‌شود و می‌شود کتابِ عمل ما. ببینید اینجا صافی کتابِ عمل را داخلِ نفس کرد، مرحوم آقاعلی در «اقول‌» بعدی که می‌خوانیمش می‌گوید که کلمه ﴿نُخْرِجُ﴾[44] نشان می‌دهد که ما این کتاب را از نفس خارج کردیم. اگر در نفس کتابی نبود خارج کردنش معنی نداشت. ما این کتاب را از نفس خارج کردیم حالا دو مرتبه به خودت تحویل می‌دهیم. «انتهی کلامه الشریف»[45] یعنی انتهی کلام صافی. «اقول کلمةُ ﴿نُخْرِجُ﴾[46] » صریح در کتاب خارج است. و اخراج دلالت می‌کند بر این‌که داخل هم چیزی بود؛ داخلِ نفس کتابی بود و اخراج دلالت می‌کند که ما آن کتاب را خارج کردیم. پس خودِ این ﴿نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا﴾[47] نشان می‌دهد دو تا کتاب است: یک کتاب خارج که خودِ این آیه تصریح می‌کند، یک کتاب هم که این کتاب خارج از او گرفته شده که آن کتابِ داخل است.

«اقول کلمةُ ﴿نُخْرِجُ﴾[48] »[49] صریح در کتاب خارج است پس کتابِ خارج داریم و کتابِ خارج نشان می‌دهد کتابِ داخل هم داریم؛ چرا؟ چون اخراج ملازم دخول است «مطلقاً». «مطلقاً» یعنی در همه جا، چه اینجا چه جای دیگر. اگر چیزی داخل نبود خارج کردنش معنا نداشت. می‌گوید «این زید از اتاق خارج شد»، خب اگر در اتاق نبود که خارج نمی‌شد. پس حتماً در اتاق بوده که حالا دارد خارج می‌شود. همه جا خروج مسبوق است به دخول. بنابراین اگر کتابی از نفس خارج کردیم، معلوم می‌شود این کتاب در نفس داخل بوده که حالا خارجش کردیم. «لا خُصوص دُخولِهِ فی النفس الجُزئیه»، نه اینکه فقط دخولِ شیء در نفس جزئیه باشد، بلکه هر جا، یعنی نه تنها خروج ملازم دخول در نفس جزئی ا‌ست، بلکه خروج در همه جا ملازم دخول است. «بَل یُعلمُ ذلک بدلیلٍ خارِج عن مدلول اللفظ»

دانش پژوه: «لا خصوص دخوله» را چه گفت؟

استاد: «لا خصوص دخوله فی نفسه الجزئیة» یعنی اخراج ملازم دخول است در همه جا نه ملازم خصوص دخول در نفس جزئیه باشد. یعنی این طور نیست که فقط اخراج از نفس جزئیه را بگوییم مستلزم دخول در نفس جزئیه است. همه جا خروج دلالت بر سبق دخول می کند.

«بَل یُعلمُ ذلک بدلیلٍ خارِج عن مدلول اللفظ» لفظ نشان نمی‌دهد که دخول در چه بوده. نفس اخراج نشان می‌دهد که دخولی بوده، ولی نشان نمی‌دهد دخول در چی بوده. ما از دلیل خارج می‌فهمیم که دخول در نفس جزئیه بوده. کتاب را می‌گوید ما خارج کردیم. ببینید عبارت قرآن این است ﴿نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا﴾[50] . از کجا ﴿نُخْرِجُ﴾؟ از کجا خارج کردیم؟ نگفته. نگفته از کجا خارج کردیم. ما می‌گوییم از نفسِ جزئی خارج شده. به چه دلیل می‌گوییم از نفسِ جزئی خارج شده؟ می‌گوید لفظ ﴿نُخْرِجُ﴾ دلالت نمی‌کند، ما باید از یک دلیل دیگری که غیر از لفظ است تشخیص بدهیم که خروج از نفس بوده. پس «لا خصوصِ دخولِه»[51]

دانش پژوه: ﴿يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾[52] اینجا؟

استاد: ﴿يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾ دلالت نمی کند که این کتاب از نفس خارج شده، باشد یوم قیامت خارج شده باشد ولی از کجا خارج شد؟ شاید از جای دیگری خارج شده است. آیه نمی فهماند که از نفس خارج شده است. باید از دلیل دیگر بفهمیم. پس من یکبار دیگر عبارت را معنا می کنم. اخراج ملازمِ دخول است مطلقاً، مطلقا را من این طور معنا کردم، یعنی در همه جا. اما الان طور دیگر می خواهم معنا کنم. اخراج ملازمِ دخول است مطلقاً یعنی بدون این که تعیین کند از کجا خارج شده است، بدون این که تعیین کند کجا داخل بوده است. آیه به طور کلی می گوید دخولی بوده است و بعد خروجی شده است. اما دخول کجا بوده را بیان نمی کند. «لا خصوص دخول»[53] این کتاب «فی النفس الجزئیه» بیان نمی کند این دخول در نفس جزئیه بوده است که بعد خارج شده است. فقط می گوید دخولی بوده و ما خارج کردیم. لفظ می فهماند که ما خارج کردیم و ما بالالتزام می فهمیم که دخولی بوده و بعد خارج شده است. اما دخول در چه بوده است؟ آیه ساکت است. ما از دلیل خارجی می فهمیم که دخول در نفس جزئیه بوده و اخراج از نفس جزئیه شده است. پس اخراج ملازم دخول است مطلقا، یعنی بدون این که بگوید از کجا خارج کردیم، یعنی اخراج ملازم است با دخول مطلق. نه ملازم است با دخول کتاب در نفس جزئیه. نه ملازم است با خصوص دخول کتاب در نفس جزئیه. اخراج ملازم این است که کتاب داخل در چیزی باشد بعد خارج بشود، اما اخراج ملازمِ خصوصِ دخول «فی النفس الجزئیه» نیست، «بل یعلم ذلک»، یعنی دخول در خصوص نفس جزئیه، «یعلم ذلك بدلیل خارج عن مدلول اللفظ کما ذکرناه فافهم ذلک». مطلب روشن است. این «فاستَبان» مطلب دیگری‌ است که باید در جلسه بعد مطرح بشود. مسأله این است که هر کسی چون کتابش همراهِ خودش هست، نفس خودش کتابِ خودش است، لذا همه اعمالش را می‌داند، لذا پیش خودش نمی‌تواند منکر بشود. درست است پیشِ خدا منکر می‌شود، آن هم به‌خاطر اینکه جاهل است به اینکه خدا عالم است به آن چه در نفس اوست، خیال می‌کند خدا عالم به نفس او نیست، پیش خدا منکر می‌شود ولی پیش خودش هیچ‌کس منکر نمی‌شود چون کتابِ نفس پیشِ خودش حاضر است. این مطلب ان شاء الله در جلسه آینده خوانده خواهد شد.


[19] صدر الدین شیرازی، محمد بن ابراهیم و آشتیانی، جلال الدین. ۱۳۸۱. شرح بر زاد المسافر صدر الدین محمد بن ابراهیم شیرازی. ۱ ج. قم - ایران: مؤسسه بوستان کتاب (مرکز چاپ و نشر دفتر تبليغات اسلامی حوزه علميه قم)، ص227.
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo