« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/11/03

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین غلبه ظهور اسماء خاص الهی و روایت تفسیر صافی در نفخه اول و دوم/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تبیین غلبه ظهور اسماء خاص الهی و روایت تفسیر صافی در نفخه اول و دوم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین اسماء الهی در آیه ﴿بَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾

رساله سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۱۵، سطر چهاردهم.

حدیثی از امام صادق علیه‌السلام نقل کردیم و پس از آن به آیه‌ای از قرآن رسیدیم که عبارت بود از: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[1] . ابتدای آیه را در جلسه اسبق بیان کرده بودیم و در جلسه سابق وارد بخش ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾ شدیم و برخی از بحث‌هایی را که در ذیل این آیه لازم بود، مطرح کردیم. اکنون دو سؤال در مورد این آیه مطرح است که باید به این دو سؤال پاسخ دهیم و شاید هم سه سؤال باشد. سؤال اول این است که چرا از میان اسماء خاصی که برای خداوند موجود است، خداوند اسم «واحد» و اسم «قهار» را انتخاب فرمود؟ این سؤال اول است. سؤال دوم این است که چرا اسم «الله» را که اسم جامع است، در اینجا ذکر کرد؟ سؤال سوم این است که این دو اسم خاص که در سؤال اول گفتیم چرا انتخاب شده‌اند، به چه علت بعد از اسم جامع آورده شده‌اند؟

اما جواب سؤال اول که چرا کلمه «واحد» و «قهار» را آورده است؛ همان‌طور که در جلسه گذشته گفته شد، این آیه مربوط به بعد از صور اول است. بعد از صور اول، تمام تعینات از بین رفته‌اند و فقط خداوند و وجه او باقی مانده است که ما «وجه» را به معنای «وجود منبسط» در نظر گرفتیم. گفتیم که وجه تفاسیر مختلفی دارد و یکی از آن‌ها وجود منبسط است. پس کسی باقی نمانده است، لذا خداوند می‌فرماید: ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾. این وحدت در واقع همان «قبض» و همان «اماته» است؛ یعنی همه موجودات در قبضه الهی قرار گرفته‌اند، تعیناتشان از بین رفته و اماته شده‌اند. این وحدت به آن موضوع اشاره دارد و به این جهت است که در این آیه کلمه «واحد» آورده شده است، چون مربوط به قبض و اماته می‌باشد. این آیه این‌گونه می‌گوید که ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾؛ یعنی بعد از آنکه نفخه اول انجام شد، سماوات و ارض و امثال این‌ها، همگی در قبضه الهی قرار گرفتند و همگی مرگ یافتند. از مرگ هم تعبیر به «قهر» می‌شود؛ چنان‌که در دعای صباح حضرت امیر علیه‌السلام آمده است، از مرگ تعبیر به قهر می‌شود. به این مناسبت خداوند تعبیر به «قهار» و تعبیر به «واحد» کرده است؛ یعنی از این دو اسم استفاده نموده است؛ اسمی که با قبض و با اماته سازگار است و اسمی که می‌تواند این دو را نشان دهد؛ زیرا موقعیت، موقعیتِ قبض و موقعیتِ اماته است، از این دو اسم استفاده کرده است. این مطلب جواب سؤال اول بود.

رابطه اماته با صورت قهر الهی

اما سؤال دوم این بود که چرا اسم جامع را آورده است؟ من این قسمت را از روی متن تطبیق کنم و سپس سؤال دوم را پاسخ دهیم. مطالب خیلی سخت نیست و می‌توانیم همه را پشت سر هم بگوییم، ولی بهتر است تکه ‌تکه بگوییم و بخوانیم. در صفحه ۱۱۵، سطر چهاردهم هستیم.

دانش پژوه: در مورد پاسخ سؤال اول، چرا این آیه بعد از صور اول است؟ به چه دلیل؟

استاد: عبارت ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ﴾، مربوط به صور اول است

دانش پژوه چرا تبدل را به معنای صور اول گرفتید؟ صعق نگرفتید؟

استاد: زیرا در صور دوم همه چیز به حالت عادی برمی‌گردد و مرحله «نشر» است و دیگر تبدیل نخواهد بود. در صور دوم همه نشر می‌شوند و همگی دوباره به صورت اولشان بازمی‌گردند. در صور اول است که تبدیل رخ می‌دهد و همه در قبض الهی قرار می‌گیرند. در صور دوم همه نشر می شوند و احیا می شوند و تعینات دوباره برمی گردد.

«و لما كانت تلك الوحدة هى بعينها القبض و الاماتة»[2] ؛ این وحدتی که در اینجا آمده است، همان قبض و اماته است؛ یعنی خداوند واحد است، به این معنا که همه موجودات را قبض کرده و همه تعینات از بین رفته و فقط خودش که واحد است باقی مانده است.

«و الاماتة لا تكون الا بصورة القهر».اماته به معنای قهر خداوند بر این تعین است. اکنون فرض کنید، برای اینکه مثالی محسوس بزنیم، یک نور متعینِ ضعیف را در نور خورشید قرار دهید؛ این نور محو می‌شود. چرا؟ چون نور خورشید بر او قهر پیدا می‌کند. این نور ضعیف اماته می‌شود، یعنی از ظهور می‌افتد. در همه جا این‌گونه است که اگر آن امر قوی طلوع کند، امر ضعیف مقهور می‌گردد. در آنجا خداوند با اسم «قهر» ظهور می‌کند و همه موجودات مقهور و مغلوب شده و محو می‌گردند. آنجا جای ظهور قهر است. پس «و الاماتة لا تكون الا بصورة القهر»؛ یعنی باید از سوی آن «ممیت»، قهری باشد تا این «میت» مقهور گشته و به این شیء، میت اطلاق شود. همان‌طور که حضرت علی علیه‌السلام در دعای صباح فرمودند: «وقهر عباده بالموت والفناء»[3] ؛ که ایشان موت را از طریق قهر حساب کرده‌اند. پس معلوم می‌شود که اماته به صورت قهر است. اگر اماته به صورت قهر است و اگر این وحدت، وحدتی است که مستلزم اماته بقیه یا عین اماته و عین قبض و اماته موجودات است، در آنجا همه قبض شده‌اند و با از دست دادن تعینشان به وحدتی رسیده‌اند که آن وحدت هم اکنون در ید الهی قرار گرفته است.

جامعیت اسم الله و حضور سایر اسماء در مظاهر

اگر این‌گونه است، پس جا دارد که خداوند بفرماید: ﴿للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[4] . این «قال»[5] در متن، جوابِ «لما» است. چون وحدت این‌چنین است و اماته هم به صورت قهر می‌باشد، خداوندی که همه را اماته کرده است می‌فرماید: ﴿للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[6] . یعنی آسمان و زمین و ما فیهما، همگی برای ﴿للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾ آشکار شدند؛ یعنی همگی اماته و قبض شدند و واحدِ قهار همه را در اختیار خودش گرفت. با تعبیر «واحد قهار» گفته می‌شود که خداوندی که واحد و قهار است، این‌ها را در اختیار گرفت؛ یعنی با این قهر و با وحدتش آن‌ها را در اختیار خود درآورد. «فان وجودهما عند ذلك مظهر للاسم الواحد القهار»[7] . منظور از «عند ذلک»، عند القبض و الاماته است. «وجودهما» یعنی وجود سماوات و ارض. وجود آسمان و زمین «عند ذلک» یعنی عند القبض و الاماته ، مظهر اسم واحد قهار می‌شود؛ لذا خداوند این دو اسم را از بین اسماء خویش آورد که با این اتفاقِ رخ‌داده تناسب دارد. چون با این واقعه متناسب است، از این دو اسم مناسب استفاده کرده است. این مطلب اول بود که پاسخ داده شد که چرا خداوند از بین اسماء خاص خود، این دو اسم را انتخاب کرد.

حالا سؤال دوم مطرح است که چرا اسم جامع را در اینجا آورده است؟ از این «و کل مظهر لاسم»، در حال بیان این است که چرا اسم جامع ذکر شده است. می‌فرماید هر موجودی که مظهر اسمی از اسماء باشد، مظهر بقیه اسماء نیز هست. چرا؟ چون آن حقیقتِ «صرف الوجود» با کمالات وجودیش ظاهر شده است. آن حقیقت با کمالات وجودی خود ظاهر گشته و در همه موجودات و در همه آن مظهرها ظهور پیدا کرده است. اما این ظهور به صورت وحدت، اجمال و جمعیت بوده است. خب، وقتی این اسماء در این مظهر ظهور کنند، این مظهر، مظهرِ همه اسماء می‌شود. بعد چون «الله» اسم جامع است، آن مظهری که مظهرِ همه اسماء شده، مظهر اسم «الله» هم خواهد بود؛ زیرا اسم الله جامعِ همه اسماء است. آن چیزی که برای همه اسماء مظهر شده است، قهراً مظهر الله نیز هست. خداوند در اینجا سماوات و ارض را بیان می‌کند. این آسمان و زمین یکی از مظهرها هستند که وحدت در آن‌ها ظهور پیدا کرده است. گفتیم که اگر اسمی در مظهری ظهور پیدا کند، همه اسماء در آن مظهر ظهور پیدا کرده‌اند. پس این‌ها مظهر همه اسماء شدند و چون مظهر همه اسماء، مظهر الله نیز هست، مظهر الله شدند. به این جهت خداوند اسم الله را هم در اینجا استفاده کرده و اسم الله را آورده است.

غلبه اسماء خاص در مظاهر معین

این هم جواب سؤال دوم بود که چرا خداوند اسم الله را در اینجا آورده است؛ چون وقتی یک اسم حاصل است و این مظهر، مظهرِ آن اسم می‌باشد، قرار شد مظهر واحد باشد. سمایی که این‌گونه شده، مظهر واحد گشته است. وقتی مظهر واحد شود، طبق نظر ایشان مظهر همه اسماء است و در نتیجه مظهر الله هم هست.

دانش پژوه: من فهم خود را بگویم و شما تصحیح کنید؛ یعنی به این معنا که چون در آنجا فقط خدا هست و همه موجودات به نحو اجمال نزد خداوند هستند، وقتی اسم الله را می‌آورد، گویا تمام آن مظهرها یا به عبارت دیگر تمام آن اسماء را هم به نحو اجمال می‌آورد.

استاد: البته این در همه مظهرها وجود دارد. ایشان قائل است که در همه مظهرها، اگر مظهری مظهرِ اسمی باشد، مظهرِ سایر اسماء نیز هست. چراییِ این مطلب هم روشن است؛ ببینید آن حقیقتِ ظاهره، یک حقیقت واحدِ بسیط است. آن حقیقت در حال ظهور است و این‌گونه نیست که بخشی از آن ظهور کند و بخش دیگر را امساک نماید. آن حقیقت در حال ظاهر شدن است و چون بسیط است، همه چیز را با همان بساطت دارد. این‌طور نیست که فقط بخش وحدتش ظهور کند و بقیه بخش‌هایش باقی بماند.

وقتی ظهور می کند و یک چیزی مظهر اسمی می‌شود، مظهر سایر اسماء نیز هست؛ زیرا آن حقیقتی که ظاهر گشته، بسیط است. اگر آن حقیقت تکه ‌تکه می‌شد و بخشی از آن ظهور می‌کرد و بخش دیگر ظهور نمی‌کرد، جا داشت بگوییم این مظهرِ «واحد» یا مظهر «قهار» است ولی مظهر «الله» نیست. ولی وقتی هر موجودی که مظهر اسمی از اسماء است، مظهر همان حقیقت می‌شود و در نتیجه مظهر تمام اسماء می‌گردد، پس باید گفت همه موجودات مظهر الله هستند.

دانش پژوه: چرا خداوند یکی را به خصوص ذکر می‌کند و مثلاً می‌گوید مظهر اسم «القاهر» است؟

استاد: این را بعداً توضیح می‌دهیم. این مطلبِ سؤال سوم است؛ چرا خداوند بعد از الله آن دو اسم دیگر را ذکر کرد؟ این سؤال سوم بود که با اینکه این‌ها مظهر الله هستند، چرا این دو را آورده است؟ خب مظهر همه اسماء که هستند؛ این دو اسم چه خصوصیتی داشتند که خداوند آن‌ها را بعد از الله آورد؟ اگر آسمان و زمین مظهر الله هستند، خب مظهر این دو اسم هم می‌باشند؛ پس این دو اسم چه خصوصیتی داشتند که باید جداگانه و بعد از کلمه الله که مشتمل و شامل بر آن‌هاست، بیایند؟

تبیین غلبه ظهور اسماء در نفخه اولی

این سؤال سوم است که ان‌شاءالله جوابش را خواهم گفت تا همه چیز روشن شود. شاید اگر من هر سه مطلب را پشت سر هم می‌گفتم مطلب واضح‌تر می‌شد، ولی خواستم عبارت‌ها را بخوانم، پشت سر هم نگفتم. «وکل مظهر لاسم فهو مظهر لسایر الأسماء». هر چیزی که مظهر اسمی از اسماء باشد، مظهر همه اسماء و مظهر سایر اسماء هم هست. پس هر موجودی مظهر «تمام الاسماء» است و اگر بخواهیم تمام اسماء را جمع کنیم، می‌شود «الله». الله همان اسم جامع است و همه اسماء در این اسم جمع شده‌اند. اگر کسی مظهر تمام الاسماء شد، او مظهر الله است. سماوات و ارض هم این‌گونه‌اند که مظهر اسم الله می‌باشند؛ به این جهت خداوند در این آیه کلمه الله را هم آورد.

دانش پژوه: منظورش این است که «کل مظهر لاسم»، اشاره به آسمان‌ها و زمین دارد و می‌گوید چون آسمان و زمین مظهر اسم واحدِ قهار شدند، مظهر بقیه صفات دیگر مثل رحمان، رحیم و کریم هم هستند، پس مظهر الله هستند.

استاد: بله، مظهر بقیه اسماء هستند، پس مظهر الله نیز می‌باشند. «فإنها»؛ این کلمه دلیل بر این است که چرا هر مظهرِ اسمی، مظهر همه اسماء است. ضمیر «إنها» اسمِ «إنّ» است و «موجودة بصورة الوحدة» خبر آن می‌باشد. ضمیر «إنها» به «اسماء» برمی‌گردد. این اسماء تماماً «بصورة الوحدة» موجود هستند. کجا موجودند؟ «فی الحقیقة الظاهرة»؛ یعنی در خداوندی که در این مظهر ظهور پیدا می‌کند. او حقیقت اشیاء است و ظهور در مظاهر دارد.

«التی» صفت حقیقت ظاهره است؛ حقیقت ظاهره‌ای که «صرف الوجود و صرف کمالات الوجود» است. ضمیر «کمالاته» به وجود برمی‌گردد. آیا «صرف الوجود و صرف کمالات الوجود» دو چیز هستند؟ خیر، دو چیز نیستند. کمالاتِ وجود عینِ وجودند. اگر چیزی صرف الوجود است، صرف کمالات وجود هم هست؛ یعنی در واقع صرفِ وجودِ کامل است، به این معنی که کمالش هم عین وجودش می‌باشد، نه اینکه وجودی داشته باشد و کمالی زائد بر آن وجود داشته باشد. پس حقیقتی است که ظاهر می‌شود و این حقیقت ظاهره که صرف الوجود و صرف کمالات الوجود است، جامع همه اسماء می‌باشد. بنابراین همه اسماء در همین حقیقتِ بسیطه موجودند. حالا اگر کسی مظهر اسمی از این حقیقت شد، چون این حقیقت بسیط و صرف است و تعددی ندارد، آن کسی که مظهر این اسم گشته، مظهر همه اسماء هم هست. زیرا اسماء تکه‌تکه نمی‌شوند که یکی از آن‌ها این مظهر را انتخاب کند و دیگری مظهر دیگر را. هر جا که یک اسم ظهور کرد، همه اسماء دیگر هم هستند و ظهور می‌کنند؛ زیرا حقیقتی که می‌خواهد ظاهر شود، حقیقتی بسیط و صرف است. وقتی صرف بود، همه کمالات در این صرف موجود است. اگر این صرف، یک اسم خود را ظاهر کرد، یعنی خودش را با تمام کمالات ظاهر کرده است.

دانش پژوه: استاد، آیا این مختص همان شأنیتی است که دیگر کثرات نیست یا کلاً همیشه همین‌طور است؟

استاد: همیشه همین‌طور است.

دانش پژوه: یعنی اگر الان هم مثلاً بگوییم این آدم یا این زمین یا این ساختمان مظهر یک اسم خداست، آن وقت همه اسماء دیگر خدا را هم در بر دارد؟

اعلام غلبه ظهور اسماء واحد و قهار

استاد: الان همه موجودات مظهر اسماء هستند. حالا بعداً بیان می‌کنیم که از یک طرف هم می‌گویند مظهر اسمی از اسماء هستند. اکنون می‌گوییم مظهر همه اسماء، ولی بعداً می‌گویند مظهر اسمی از اسماء هستند که این مطلبِ سوم است و باید بیانش کنم. ان‌شاءالله وقتی رسیدیم توضیح می‌دهم. حالا دوباره به عبارت نگاه کنید: «فإنها» یعنی «فإن الأسماء» در حقیقت ظاهره ای که عبارت است از صرف الوجود و صرف کمالات الوجود، این اسماء تماماً در این حقیقت موجودند، آن هم به صورت وحدت و بساطت. یعنی این حقیقت ظاهره همه اسماء را دارد، آن هم به نحو وحدت و بساطت؛ نه اینکه به نحو تکثر داشته باشد تا یک اسم خود را ظاهر کند و بقیه‌اش بماند. چون همه اسماء در این حقیقت ظاهره به نحو بساطت هستند، وقتی این حقیقت ظهور می‌کند، با همه اسماء خویش ظهور می‌نماید. «فکل ما هو مظهر لتلک الحقیقة مظهر لجمیع أسمائه»[8] . هر چیزی که مظهر این حقیقت باشد، مظهر همه اسماء اوست. «فإن هذه الحقیقة بتمام ذاتها ظاهرة». حقیقت با تمام ذاتش در این مظهر ظاهر است، همان‌طوری که این حقیقت با تمام ذاتش فاعل است.

دانش پژوه: آیا این حقیقت همان وجود منبسط است؟

استاد: خیر. بالاتر از وجود منبسط، منظور از حقیقت، خودِ خداوند است.

حالا سؤال سوم قرار است مطرح و پاسخ داده شود: چرا خداوند بعد از آنکه الله را که جامع تمام اسماء است ذکر کرد، دوباره «واحد قهار» را گفت؟ چرا بعد از آن، واحد قهار را آورد در حالی که در خودِ اسم الله، واحد و قهار هم هست؟ جواب این است که درست است که همه موجوداتی که مظهر خدا هستند، مظهر همه اسماء او می‌باشند، ولی هر موجودی یک اسم را بیشتر از بقیه اسماء ظاهر می‌کند؛ یعنی خصوصیتی در موجود هست که به لحاظ آن خصوصیت، یکی از اسماء در او غلبه دارد و آن موجود، آن اسم را بیشتر از سایر اسماء ظاهر می‌کند. مثلاً یک موجود ممکن است «رحیم» را بیشتر ظاهر کند، دیگری «منتقم» را و دیگری مثلاً تا حدی مظهر «غنا» باشد؛ به این صورت که بخواهد خود را غنی نگه دارد و پیش کسی نرود. افراد بر حسب آن صفات غالبی که دارند، اسمی از اسماء را بیشتر از بقیه ظاهر می‌کنند و آن وقت گفته می‌شود که این انسان یا این موجود مظهر این اسم است یا به تعبیر دیگری، این اسم در او غلبه دارد.

تفسیر نفخه دوم و حالت وحشت خلایق

حالا توجه کنید که در آسمان و زمین، بعد از آنکه قبض و اماته شدند، کدام اسم غلبه دارد؟ واحد و قهار

دانش پژوه: زیرا کثرات از بین رفته‌اند.

استاد: واحد و قهار در آنجا غلبه دارند، لذا خداوند بعد از اسم الله که این سماوات و ارض مظهر او هستند، دو اسمی را که آسمان و زمین بیشتر ظاهر می‌کنند ذکر کرده است. یعنی اکنون سماوات و ارض بعد از اماته‌شان، وحدت و قهر خدا را اظهار می‌کنند. نشان می‌دهند که ما مبتلا به اماته شدیم و اماته به صورت قهر انجام می‌شود، پس ما مقهور گشتیم و خداوند قهار است. آن‌ها قهر خدا را ظهور می‌دهند.

دانش پژوه: آیا واحد و قهار یک اسم است یا دو اسم؟

استاد: یک اسم مرکب است. البته در اینجا دو اسم هستند که مرکب شده و یک اسم گشته‌اند.

دانش پژوه: عذر می‌خواهم، آسمان و زمین در این نفخه اول است که اسم واحدِ قهار در آن‌ها بیشتر متجلی است؟

استاد: بله.

دانش پژوه: وگرنه در احوال دیگر مانند نفخه دوم یا در دنیا...

استاد: در نفخه دوم یا در دنیا ممکن است اسم دیگری غالب باشد. پس این‌گونه شد که همه موجودات مظهر الله و مظهر همه اسماء هستند، منتهی بعضی اسماء را طبق اوصاف خودشان بیشتر ظاهر می‌کنند؛ یعنی آن اسم در آن مظهر غلبه دارد.

در سماوات و ارضی که اکنون مبتلا به «صعق» شده‌اند و نفخه اولی انجام شده است، اسمی که ظهور بیشتری دارد همین واحد و قهار است که مستلزم اماته و قبض آن‌هاست؛ چون این‌ها اکنون اماته و قبض شده‌اند، با این اسم تناسب بیشتری دارند. لذا خداوند بعد از اسم جامع، این دو اسم غالب را ذکر کرده است. سؤال سوم هم جواب داده شد.

«و غلبة الظهور لاسم واحد او فوق واحد». گاهی ممکن است موجودی مظهر یک اسم غالب باشد یا مظهر دو اسم؛ مثلاً در اینجا مظهر دو اسم شده است، واحد و قهار، که اگرچه ترکیب است ولی بالاخره دو اسم است.

دانش پژوه: «لاسم واحد أو فوق»؟

استاد: بله، «أو فوق واحد» یعنی این که غلبه ظهور یک یا چند اسم «انما هو لخصوصية فى المظهر»؛ به دلیل خصوصیتی است که در مظهر وجود دارد و الا لولا خصوصیة آن مظهر، همه مظهرها مظهر الله و مظهر جمیع الاسماء بودند. این خصوصیتی که در این مظهر وجود دارد، فلان اسم را غلبه داده و خصوصیتی که در مظهر دیگر است، اسم دیگری را غالب کرده است. «ولأجل ذلک»؛ این عبارت هر سه مطلب را در خود دارد. به همین دلیل خداوند فرمود: ﴿للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[9] . پس «فأتی باسم الله»[10] (یک) و یک خط پایین تر «باسمِی الواحد القهار» (دو).

هم اسم الله را به مناسبتی که گفتیم و تکرار کردیم آورد و هم دو اسم واحد و قهار را. «اسمی» می‌گوید یعنی دو تا هستند، اگرچه ترکیب شده باشند. چون این آسمان و زمین مظهر همه اسماء هستند، «اتی باسم الله» که جامع تمام اسماء است تا اعلام کند که «بان وجودهما» وجود ارض و سما «عند الطی»، اکنون که به یمین الله مطوی گشته‌اند، مظهر جمیع اسماء می‌باشند. اکنون که در دست خدا و در قبض او هستند، مظهر همه اسماءند. عبارت «وباسمی» عطف بر «باسم الله» است و «أتی» بر سر آن هم می‌آید؛ «و اتی باسمی الواحد القهار بخصوصهما» یعنی این دو اسم خاص را پشت سر الله ذکر کرد «للإعلام بغلبة ظهورهما فیهما» تا غلبه ظهور آن‌ها را در آسمان و زمین اعلام کند. این دو اسم در آسمان و زمینی که اکنون مطوی شده‌اند غلبه دارد. ممکن است در زمان‌های دیگر که مطوی نیستند، این دو اسم غلبه نداشته باشند و چیز دیگری غالب باشد؛ ولی اکنون که خصوصیت نفخه اولی و قبض و اماته پیدا شده است، اسم واحد و قهار در سما و ارض غلبه یافته است و به این مناسبت خداوند بعد از اسم جامع، این دو اسم غالب را ذکر کرده است. سؤال سوم هم جواب داده شد.

این مطلب تمام شد. آنچه درباره این قسمت از آیه یعنی ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[11] می‌خواستیم بگوییم، در طی جلسه قبل و بخشی از این جلسه بیان شد. حالا در مابقی این صفحه که پیش رو داریم، روایتی نقل می‌شود که به قول مرحوم آقاعلی، بسیاری از مطالب ایشان را تأیید می‌کند. می‌فرماید بسیاری از مطالبی که گفتم از خودِ همین روایت درمی‌آید. روایت را از روی متن می‌خوانم و احتیاجی به بیان خارج از متن ندارد؛ هر جا لازم باشد توضیح می‌دهم. «قال فى الصافى فى سورة الزمر فى تفسير قوله سبحانه ﴿ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُم قِيَامٌ يَنظُرُونَ﴾[12] »[13] ، که اشاره به نفخه دوم دارد، آمده است که با نفخه دوم همه بلند شده و احیا می‌شوند. یعنی همگی بازمی‌گردند. همه رفته بودند و تعینات از بین رفته بود و فقط وجه ‌الله باقی مانده بود، اما دوباره همگی می‌آیند؛ که این نفخه «نشر» است، نه حشر و جمع شدن، بلکه نشر و پخش شدن است. همگی می‌ایستند و نظر می‌کنند. ﴿يَنظُرُونَ﴾[14] یعنی به این طرف و آن طرف نگاه می‌کنند. و پیداست که نگاه کردن آن‌ها نوعی نگاهِ وحشت‌زده است که چه اتفاقی افتاده است. و به اطراف نگاه می کنند. در ذیل این آیه، «قال فی الصافی: (قائِمون من قُبُورهم)[15] »[16] ؛ یعنی این تفسیری است که در صافی بعد از آیه ذکر شده می آورد. می گوید: «قائِمون من قُبُورهم»[17] ، ﴿فَإِذَا هُم قِيَامٌ يَنظُرُونَ﴾[18] را معنا می کند، همه «قائِمون من قُبُورهم»[19] . حالا ﴿يَنظُرُونَ﴾[20] را معنی می‌کند: «يقلبون أبصارهم في الجوانب»[21] ؛ چشم‌ها را به این سو و آن سو می‌چرخانند. تخم چشم را به این سمت و آن سمت می برند. چون می‌دانید وقتی انسان وحشت کند، چشم حالت اضطراب پیدا می‌کند و نگاه او مضطرب می‌شود؛ یعنی در یک جا مستقر نمی‌ماند و مدام به این طرف و آن طرف می‌رود و جاهای مختلف را می‌بیند.

بعد دارد «القمی»، یعنی در تفسیر قمی از امام سجاد علیه‌السلام نقل شده که روایت از اینجا دیگر شروع می‌شود.

دانش پژوه: وقتی ایشان می‌گویند از قبرهاشان بلند می‌شوند، آن وقت قبری نبوده که وقتی ایشان می‌گوید جسم دیگر از جسمیت می‌افتد همه از بین می‌روند و یک وجود منبسط می‌شوند، دیگر آنجا قبری وجود ندارد که از قبرهاشان قیام کنند؟ قبر هم جمع شده و تعینش از بین رفته است. چه معنی پیدا می کند که از قبر بلند شوند و قیام کنند؟ مگر این که تعریف دیگری برای قبر اینجا قائل بشویم.

استاد: بله، قبر یعنی مخفی‌گاه. این‌ها در آن وجود منبسط تعیناتشان مخفی شد. حالا ظاهر می‌شود. قبر به معنای خاک نیست. به معنی حفره نیست. قبر به معنای آن جایگاهی است که همه‌شان در آن مقبور شدند.

دانش پژوه: یعنی در وجود منبسط تعین‌شان مخفی شده است.

استاد: مدفون شده است. تعینات همه در وجود منبسط مدفون شده و دفن شده است. یعنی دیگر الآن تعینی نیست.

دانش پژوه: پس آن عذاب قبری که می‌گویند منظور عذابی که در وجود منبسط پیدا می‌کنند؟

استاد: نه، آن که همه می‌روند در وجود منبسط برای بعد از نفخه اولی است. قبل از نفخه اولی در عالم برزخ هستند. در عالم برزخ هستند آنجا هنوز، نشر است.

دانش پژوه: پس می‌خواهید بگویید که در قرآن قبر به معناهای مختلف آمده است. یک قبر یک جا می‌گویند منظور همین قبر به معنی عالم برزخ است، یک قبر گفته به معنای وجود منبسط است، یک قبر می‌گویند منظور همانی است که ظاهر باطنی است.

استاد: بله، قبر گاهی گفته می‌شود همین قبرهای دنیایی می‌گویند یعنی همان جایی که جسم ما را می‌گذارند می‌گویند قبر. گاهی هم قبر گفته می‌شود منظور عالم برزخ است. می‌گوید از قبرشان می‌آیند می‌روند سر می‌زنند به قوم و خویش‌هایشان، یعنی نه این که جسم از این قبر در می‌آید بلکه همان روحی است که در عالم برزخ متمثل می‌شود می‌آید اینجا.

حالا این قبر هم که الآن ما داریم می‌گوییم، البته برداشت‌های ماست، من نمی‌خواهم بگویم حالا همینی که ما می‌گوییم در خارج هم هست. این‌ها برداشت‌های ماست که همه مقبور می‌شوند در وجود منبسط، مدفون می‌شوند در وجود منبسط تعینات از بین می‌روند یعنی دفن می‌شوند، دو مرتبه ظاهر می‌شوند. «القمی عن السجاد علیه‌السلام أنه سئل عن النفختین کم بینهما؟» سوال این بوده که بین نفخه اولی و نفخه ثانیه چقدر طول می‌کشد؟ «قَالَ: مَا شَاءَ اللَّهُ»[22] [23] . تعیین نکردند. چرا تعیین نکردند؟ می‌شود بگوییم نمی‌دانستند؟ یا می‌شود بگوییم اصلاً نمی‌شود تعیین کرد؟

دانش پژوه: زمان و تعیین نیست.

استاد: در نفخه اولی زمان جمع شده است. در فاصله نفخه اولی و ثانیه هم زمانی نیست. اگر بخواهند تعیین کنند باید با زمان تعیین کنند، زمانی وجود ندارد. چطوری می‌خواهد تعیین کنند؟

نسبت زمان، دهر و سرمد در نظام هستی

لذا فرمودند «مَا شَاءَ اللَّهُ». یعنی ما نمی‌دانیم حالا امام چه وضعی داشتند، ولی می‌دانیم که نمی‌شود تعیین کرد. امام نمی گویند نمی دانم و ما هم نمی دانیم اوضاع چه بوده است، وقتی خود امام نمی فرماید نمی دانم، نمی توانیم بگوییم امام نمی داند یا می داند. هیچ چیز نمی توانیم بگوییم. چون ایشان بیان نکرده، فقط واگذار کرده به مشیت خدا، پیداست که نمی شود وقت تعیین کرد چون زمانی نیست. «قال: فاخبرنى يا ابن رسول الله كيف ينفخ فيه؟» راوی می‌پرسد چگونه نفخ حاصل می‌شود؟

دانش پژوه: قبل از این که این سوال را جواب بدهید، چون زمان جمع می‌شود، زمان به معنای دهری که میر داماد و ملا صدرا هم می گویند هم جمع می‌شوند، زمان به معنی دهر است؟

استاد: آنچه که تعین است جمع می‌شود.

دانش پژوه: دهر هم جزء تعین حساب می‌شود؟

استاد: اگر تعین است جمع می‌شود.

دانش پژوه: خب نه می‌خواستم بگویم تعین دهر است.

استاد: دهر هم بالاخره یک نوع تعین است. منتهی تعین زمانی نیست.

دانش پژوه: چیز دیگری هم مشخص کرده بودید، فوق دهر؟

استاد: فوق دهر، سرمد است.

دانش پژوه: آن سرمد تعین دارد؟

استاد: خوب ببینید ما چیزی به نام دهر و سرمد داریم اصلاً چیزی به نام سرمد داریم؟ ظرفی داریم به نام سرمد؟ ظاهراً ظرفی نداریم، آن نسبت اوصاف به ذات را می‌گویند سرمد. می‌گویند در سرمد این بوده، یعنی در لا زمان، در فوق زمان این نسبت بوده است. می‌گوید نسبت، خواجه در نمط پنجم اشارات می‌گوید «نسبة الثابت إلی الثابت» می‌شود سرمد[24] . یعنی نسبت اسماء به ذات می‌شود سرمد. «نسبة المتغیر إلی المتغیر» می‌شود زمان[25] .

دانش پژوه: خب دهر هم بفرمایید.

استاد: «نسبة المتغیر إلی الثابت» می‌شود دهر[26] . نسبت متغیر یعنی زید به ثابت یعنی عقول می‌شود دهر.

دانش پژوه: هر سه جمع می‌شود؟ در نفخه اول؟

استاد: نه، زمان ما می‌رود اینجا جمع می‌شود. دهر و این‌ها عرض کردم اگر تعین باشند مثل زمان جمع می‌شود. سرمد، همان نسبت است، اگر نسبت یک نوع تعین باشد جمع می‌شود.

دانش پژوه: نسبت بین خدا و وجود منبسط؟

استاد: نه، آن که نسبت فعل و فاعل است، این را نمی‌گوییم. صفات را می‌گوییم نسبت اوصاف با ذات.

دانش پژوه: آن ثابت است این هم ثابت است دیگر.

استاد: بله حالا بگویید فعل ثابت. آن یعنی نسبت بین وجه الله و الله.

دانش پژوه: آن را هم می‌توانیم بگوییم سرمد است؟

استاد: آن را هم می‌گوییم سرمد شاید. البته بر طبق تعریفی که خواجه می‌کند سرمد اطلاق می‌شود.

دانش پژوه: «نسبة الثابت إلی الثابت»، این مثال مثلاً مثل عالم به خداوند می‌شود؟

استاد: عالم که ما هستیم؟

دانش پژوه: نه. خود صفت خداوند. قادریت خدا نسبت به ...

استاد: بله خب صفت خدا به خودش دیگر. آن می‌شود سرمدی.

دانش پژوه: این نسبت را فرمودید خواجه در شرح؟

استاد: در نمط پنجم اشارات.

دانش پژوه: شرح خواجه؟

استاد: بله دیگر، نمط اشارات شرح خواجه است. «قال فأخبرنی یا ابن رسول الله کیف ینفخ فیه؟»[27] [28] ضمیر «فیه» برمی‌گردد به همان مرجعی که در آیه قرآن ﴿ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ﴾[29] برمی‌گردد. قرآن نزدتان هست؟

دانش پژوه: بله.

استاد: سوره زمر آیه ۶۸ را بیاورید.

دانش پژوه: بله. آیه ۶۸ این است: ﴿أعوذ بالله من الشیطان الرجیم﴾، ﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾ ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاء اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَى فَإِذَا هُم قِيَامٌ يَنظُرُونَ﴾

استاد: بله اول آیه دارد ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّورِ﴾، این ﴿فِيهِ﴾ هم برمی‌گردد به همین صور. ﴿فِيهِ﴾ هم که در روایت آمده برمی‌گردد به صور.

ساختار صور اسرافیل و مرگ تمام جانداران

«کیف ینفخ فیه؟»[30] [31] یعنی «کیف ینفخ فی الصور». «فقال: اما النفخة الاولى فان الله عز و جل يأمر اسرافيل فيهبط الى الدنيا و معه الصور». هبوط می‌کند به دنیا و «معه صور». صور هم با او هست. صور در لغت به معنای بوق است، به معنای شاخی که در آن می‌دمند. این در لغت است. حالا بعضی‌ها شیپور معنا می‌کنند. «وللصور رأس واحد وطرفان». یک سر دارد و دو طرف دارد. چطوری می‌شود؟ یعنی یک سری که باید اسرافیل در آن سر بدمد و دو طرف دارد که آن دمیدن از آن دو طرف خارج می‌شود. مثل مثلاً فرض کنید که یک خطی را افقی بکشید، بر وسط این خط یک عمودی وارد کنید. آن عمود می‌شود سر صور، آن خط افق هم که بخشیش این طرف عمود است بخشیش آن طرف عمود است می‌شود دو سر.

دانش پژوه: از اینجا می‌دمد، از دو جا خارج می‌شود.

استاد: بله، البته حالا این تصویری است که ما کردیم. و إلا حالا ممکن است به این صورت باشد که یک دهانه دارد و مثل دو تا طرف دارد مثل دو تا زاویه. مثل دو خط زاویه.

دانش پژوه: و شاید هم اصلاً شیپور نباشد، می‌خواهد بگوید که مثلاً یک ورودی دارد که خروجی‌اش دو تا کار انجام می‌دهد.

استاد: بله، حالا این هم احتمال دارد که کنایه از یک چیزهایی باشد. علی ‌أی‌ حال آن طوری که الآن ما تصویر می‌کنیم این‌هاست. به هر نحوی هست یک دانه سر دارد که دمیدن در آن انجام می‌شود، دو تا طرف دارد که آن دمیده شده از آن دو طرف خارج می‌شود.

دانش پژوه: البته اینجا یک نکته‌ای که آیه دارد که نکته مهمی است، خلاف خود صحبت‌های سبیل الرشاد، ﴿إِلَّا مَن شَاء اللَّهُ﴾[32] ، یعنی می‌خواهد بگوید که در نفخه اول یک موجوداتی با شعور هستند که این‌ها مشمول آن صعق نمی‌شوند، جمع نمی‌شوند.

استاد: بله دیگر، وجه الله مشمول صعق نمی‌شود. حالا وجه الله چیست؟ گفتیم وجود منبسط است، بعضی‌ها می‌گویند ائمه علیهم‌السلام هستند.

دانش پژوه: اگر ائمه علیهم‌السلام باشند چون آن‌ها گفتند کسایی هم که اهل ما باشند، تابع ما باشند آن‌ها هم جزء وجه الله هستند. آن‌ها هم ملحق به ما می‌شوند.

استاد: البته منافاتی هم نیست بین این که وجه الله همان وجود منبسط باشد، همین بزرگواران باشند. یک طوری می‌شود گفت هر دو را یکی حساب کرد. دیگر حالا اینها را چون وارد نیستیم نمی‌توانیم وارد بحثش بشیم چون تخصصی می‌شود بحث.

دانش پژوه: یعنی آن معنی وجه الله یا وجود منبسط می‌گیریم و منافاتی نمی‌بینیم که این وجود منبسط یک نور واحد از همان ائمه باشد.

استاد: بله، احتمال دارد حقیقت همان ائمه باشد اصلاً. یعنی در بعضی گفته‌ها آمده وجه الله وجود منبسط است، در بعضی گفته‌ها آمده وجه الله همان ائمه علیهم‌السلام هستند. این دو تا اگر بخواهیم جمعشان کنیم شدنی است. منتهی حالا به چه عنوان تعبیر وجود منبسط کنیم، به چه عنوان تعبیر ائمه کنیم این باید ملاحظه بشود.

دانش پژوه: این تفاسیرش خیلی سخت است، کاش امام زمان بود همین آیه را می‌گفت این تفسیرش این است.

استاد: بله اینها خیلی سخت است. اینهایی که ما الآن داریم می‌گوییم یک تصویری است که خودمان داریم می‌کنیم.

دانش پژوه: کاش به جای تعداد موهای سر ازش می‌پرسیدند، این ها را می پرسیدند به دست ما می رسید.

استاد: بله، خیلی چیزها را می‌توانستند بپرسند، اگر خودشان بودند شاید می‌گفتند شاید هم نمی‌گفتند. الآن امام را ملاحظه کنید ازشان سوال کردند آن مقداری که جایز بوده برای ما بیان کنند بیان کردند. شاید اگر بهشان اجازه داده می‌شد بهتر از این صور را برای ما تعریف می‌کردند که یک تصویر کامل‌تری داشته باشیم. این تصویری که الآن شده برای ما خیلی صور را مشخص نمی‌کند، خودمان داریم یک تبیینی می‌کنیم شاید یک چیز هم روی آن می گذاریم که واقعیت هم ندارد.

تغییرات کیهانی در زمین و آسمان و استقرار عرش بر آب

حالا ائمه اینطور نبوده که هر کس ازشان سوال کند جواب بدهند، آن‌هایی که اجازه جواب داشتند جواب می‌دادند.

دانش پژوه: یعنی بعضی از سوال‌ها را آن‌ها سکوت می‌کردند؟

استاد: نه اینکه سکوت می کردند، یک طوری جواب می‌دادند که خیلی مطلب روشن نشود، به همان اندازه که لازم است روشن بشود. مثل همینی که الآن می‌گویند صور رأس واحد دارد و دو طرف دارد، خب این چند جور تصویر می‌شود، امام بیان نکردند، شاید بیش از این نمی‌شد بیان کند.

دانش پژوه: با توجه به فهم‌شان شاید.

استاد: بله. «وللصور رأس واحد وطرفان وبین رأس کل طرف منهما إلی الآخر»[33] [34] بین این رأس تا آن رأس، فاصله «مثل مابین السماء والأرض» است. خب، وقتی اسرافیل می‌آید با صورش می‌آید. تمام اهل سماوات می‌بینند اسرافیل دارد با صور تنزل می‌کند هبوط می‌کند می‌آید در زمین. می‌فهمند که دیگر دوران زمین تمام شده است. خود اهل زمین هم اسرافیل را با صور می‌بینند. آن‌ها هم می‌گویند تمام شد. معلوم می‌شود که به اهل زمین هم اجازه دیدن می‌دهند. انسان در وقت احتضار می‌گویند که با آن عالم بعدی مرتبط می‌شود در عینی که عالم فعلی را می‌بیند، از این عالمی که می‌خواهد از آن خارج بشود می‌بیند، آن عالم هم که می‌خواهد وارد بشود می‌بیند. ولی در آن وقت دیگر به او اجازه حرف زدن نمی‌دهند که چیزی از آن عالم به این عالم خبر نیاید.

دانش پژوه: بعضی‌ها مثلاً می‌گویند محتضر هستند می‌بینند ملائکه را، همان لحظه می‌بینند این‌ها آمدند و این‌ها خوشحال می‌شود، بعضیا وحشت‌زده می‌شوند می‌گویند این‌ها را دیدند.

استاد: حالا آن ممکن است ولی از اسرار آن عالم چیزی نمی‌توانند بگویند. «وإذا رأت الملائكة إسرافیل» که دارد هبوط می کند وبا او صور هست، می‌گویند «قد أذن الله فی موت أهل الأرض وفی موت أهل السماء». یعنی متوجه می‌شوند که نه تنها زمینی‌ها بلکه خودشان هم که سماوی هستند باید بمیرند. قال، امام فرمودند «فیهبط إسرافیل بحظیرة بیت المقدس» یا «بیت المقدس». حظیره در فارسی پرچین گفته می‌شود، چوب یا نی‌ای که گرد دور تا دور یک کشت‌زاری بگذارند بهش می‌گویند پرچین. بعضی کشت‌زارها دور تا دورش را با چوب می‌بندند که مثلاً آسیب نبیند، از دست‌برد در امان بماند. این چوب یا نی‌ای که آن دور، همه اطراف می‌گذارند و محاصره می‌کنند بهش می‌گویند پرچین و در عربی می‌گویند «حظیره». اسرافیل به حظیره بیت‌المقدس هبوط می‌کند «وهو مستقبل الکعبه». اسرافیل رو به کعبه می‌ایستد.

«فإذا رآه أهل الأرض قالوا قد أذن الله تعالی فی موت أهل الأرض». از اینجا پیداست که اهل زمین او را می‌بینند. و می‌گویند که خداوند در موت اهل ارض اجازه داده است. خب، حالا کار شروع می‌شود، اسرافیل شروع می‌کند، «فینفخ فیه» یعنی «فی الصور نفخة»، که همان نفخه اولی است. «فیخرج الصوت من الطرف الذی یلی الأرض» از آن طرفی که به سمت زمین است صوت خارج می‌شود «فلا یبقی فی الأرض ذو روح إلا صعق ومات».

دانش پژوه: آنجا مرگ می‌شود خروج روح از بدن.

استاد: بله دیگر، می‌میرند یعنی مثل ماها که می‌میریم آن‌ها هم می‌میرند. خروج روح از بدن می‌شود، این برای ذو روح‌هاست. آن‌ها همه می‌میرند.

دانش پژوه: در مورد انفسی که در عالم برزخ هستند در اینجا ساکت است؟

استاد: انفس برزخی که قبلاً، مفارقت کردند.

دانش پژوه: مرده بودند.

استاد: بله

دانش پژوه: این‌ها را نگفته که می میرند،

استاد: بله آن ها را نگفته

دانش پژوه: می شود تعینات از بین می‌رود.

استاد: بعد دارد «فلا یبقی فی الأرض»، اگر آن موجوداتی که مردند هنوز در ارض باشند آن‌ها هم می‌میرند، مگر این که منتقل بشوند به جای دیگر.

دانش پژوه: اگر در سما هم باشند

استاد: در سما هم باشند، باز می‌میرند.

دانش پژوه: بین السماء والأرض هم باشند چه؟

استاد: بین السماء والأرض هم باشند همین‌طور. فرقی نمی‌کند همه هست. بین السماء والأرض هم جزو سماوات هستند دیگر. آن‌هایی که بین السماء والأرض هستند آن‌ها هم جزو سماوات هستند.

دانش پژوه: پس چرا خداوند می‌گوید ﴿السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا﴾[35] ؟ یک نظری دارد دیگر

استاد: بله، ما بین السماء والأرض هم گاهی جدا گفته می‌شود، گاهی هم گفته می‌شود ﴿السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا فِيهِنَّ﴾[36]

دانش پژوه: پس یک نظری دارد. خداوند عبث حرف نمی زند. مابینش یک چیزی هست. اگر مابینش همان آسمان است چرا اینطور گفت؟

استاد: این از محمول قضیه فهمیده می‌شود. بر فرض شما بگویید که سماوات جدا هستند شامل ما بین السماء والأرض نمی‌شوند و ما بین السماء والأرض می‌شود سومی. وقتی دارد بیان می‌کند که همه موجودات از بین می‌روند، اهل زمین اول اهل سماوات بعداً، پیداست که مابین السماء والأرض هم از بین می‌روند. اگر شما مابین السماء والأرض را جدا حساب کنید. ولی ظاهراً در این باب «ما فی السماوات» شامل مابین السماء والأرض هم می‌شود. موجودات در زمین، بقیه هر چه هست «و فی السماء». بعد «ویخرج الصوت من الطرف الذی یلی السماوات»[37] [38] از آن طرف دیگر صور که به سمت سماوات است صوت خارج می‌شود «فلا یبقی فی السماوات ذو روح إلا صعق ومات»، مقید می‌کند ذو روح را که این‌ها می‌میرند، چون موت برای این‌هاست. غیر ذو روح که موت ندارد. حالا آیا غیر ذو روح چی می‌شود؟ خود ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ﴾[39] می‌فهماند که آن‌ها هم یک تغییری درشان می‌کند که تغییرش را گفتیم، در قبض خداوند قرار می‌گیرند، سماوات مطویات می‌شوند.

دانش پژوه: آخر این تایید آن حرف‌های پیشین مصنف نیست، چون موت را شما جلسه پیش فرمودید سه معنی دارد و معنی مطلوب را فرمودید برداشته شدن تعینات است و مخصوص موجود ذو روح نیست بلکه جسم را هم شامل می‌شود.

استاد: همه را شامل می‌شود.

دانش پژوه: منتهی روایت فقط ذو روح را می‌گوید و موت را هم به معنی ترک جسم. اما آن معنی‌ای که جلسه پیش فرمودید در مورد مصنف غیر از این بود.

استاد: نه، موت را در اینجا هیچ معنی نمی‌کند.

دانش پژوه: شما در جلسه پیش موت را فرمودید که شامل غیر ذو روح هم می‌شود، جسم هم می‌شود.

دانش پژوه دیگر: خب روایت ادامه داد. دو خط پایین‌تر آن اصلاً تعینات چطوری برداشته می‌شوند را دارد اشاره می‌کند

استاد: «الا اسرافيل»[40] [41] یعنی همه می‌میرند جز اسرافیل. اسرافیل جزو اهل سماوات است. در آن صدایی که از آن طرف صور می‌آید اهل سماوات می‌میرند الا اسرافیل. پس اهل زمین همه‌شان می‌میرند الا ندارد. اهل سماوات همه می‌میرند جز اسرافیل. «قال فیقول الله لإسرافیل یا إسرافیل مت». که او هم دیگر می‌میرد. «فیموت إسرافیل». خداوند بدون صور اسرافیل را می‌میراند. خب حالا صور اول انجام شد، همه مردند.

همه به قول ایشان همه تعینات رفتند. «فیمکثون فی ذلک ما شاء الله». درنگ می‌کنند در این وضعی که دارند، یعنی همه موجودات در این وضعی که دارند درنگ می‌کنند «ما شاء الله»، به اندازه‌ای که خدا بخواهد.

دانش پژوه: فقط ذوی الروح را دارد می‌گوید؟

استاد: تا اینجا فقط در مورد ذو روح است. «ثم یأمر السماوات فتمور». بعد خداوند به سماوات امر می‌کند. حالا موجودات ذی روح مردند، حالا نوبت خود همین جمادات است. «فتمور». تمور یعنی پس و پیش می‌رود، جلو عقب می‌رود، می‌جنبند، نوسان می‌کنند. «ویأمر الجبال فتسیر»، یعنی به سیر می‌آید، سیر می‌کند. «وهو قول سبحانه ﴿يَوْمَ تَمُورُ السَّمَاء مَوْرًا ﴿9﴾[42] وَتَسِيرُ الْجِبَالُ سَيْرًا ﴿10﴾». خب این سیر می‌کند یعنی چی؟ جبال سیر می‌کند یعنی چی؟ «یعنی یبسط ویبدل الأرض»[43] [44] . زمین پهن می‌شود و تبدیل می‌شود «غیر الأرض». تبدیل می‌شود به غیر ارض یعنی چی می‌شود؟ «یعنی بأرض»، «بأرض» متعلق به «یبدل» است. یعنی «یبدل بأرض لم تکسب علیه الذنوب». زمینی که ذنوبی بر او کسب نشده است. «بارزةً»، صفت ارض است. زمین بارز است، اینجا الآن بارز نیست. زیر کوه مخفی است، قسمتی از زمین که زیر کوه است مخفی است. اما آن وقت بارز است یعنی همه قسمت‌های زمین بارز است یعنی کوهی دیگر نیست. همه زمین صافِ صاف است.

دانش پژوه: گرد هم دیگر نیست، مسطح است؟

استاد: بله گرد هم نیست، کروی نیست. مثل یک بشقاب می‌شود.

دانش پژوه: دیگر نمی شود که آخر، کوه‌ها را اگر قبول کنیم کوه‌ها صاف بشود، سطح زمین صاف بشود، ولی این که اصلاً از کروی در بیاید این واقعاً دلیل می‌خواهد

استاد: چون عمق زمین مخفی است. مرکز زمین مخفی است. باید بارز بشود، باید بارز بشود یعنی همه‌اش باید آشکار بشود.

دانش پژوه: نمی‌شود، حتی اگر مستطیل هم در بیاید، یک صفحه باشد باز هم باطنش آشکار نیست. بالاخره هر جسمی هر بگویید این می‌شود، خب این قدر ضخامت دارد کل زمین، بالاخره وسطش هم بارز نیست. باز هم باید پهن بشود. بالاخره تا وقتی که یک ضخامتی دارد باز هم وسطش بارز نیست. مگر این که تبدیل بشود به یک ضخامتی که اصلاً بعد نداشته باشد.

استاد: حالا فرض کنید ما که نمی‌دانیم چی می‌شود، ولی فرض کنید به اندازه‌ای نازک می‌شود که دو تا سطح پیدا می‌کند، یک سطح رویی یک سطح زیرین.

دانش پژوه: یک اتم با یک اتم

استاد: یک سطح رویی یک سطح زیرین

دانش پژوه: که باطنش دیده می‌شود، دیگر بارز است کلاً.

دانش پژوه دیگر: تبدیل می‌شود به ضخامت یک اتم. اتم هم بارز نیست درونش، باید بشکافیم تا برسد به آن هسته‌اش، حتی برسد به کوارک. باز کوارک هم یک ضخامتی دارد. نمی‌شود که، اصلاً چرا این‌طوری تفسیر کنیم؟ کجای آیه کجای روایت الآن دارد این را می‌گوید؟ روایت می‌گوید زمین تبدیل می‌شود به زمین دیگر، چه زمینی؟ چه می دانیم، حالا کوه‌هایش صاف بشود.

استاد: «بارزةً» خودش دارد آخر پشت سرش می‌گوید «لیس علیها جبال ولا نبات».

دانش پژوه: جبال نباشد، تمام شد. دیگر چه کسی گفته از گردی در می‌آید؟

استاد: بله، البته عبارت ندارد که از کروییت بیرون می‌آید. فقط می‌گوید که مثل همان وقتی که اول پهن شد همان‌طور می‌شود. اولی که پهن شد روایت دارد که زمین صاف بود، بعد اضطراب پیدا کرد، خدا کوه را به عنوان میخ زمین خلق کرد. خب حالا مثل اولش در می‌آید، یعنی دیگر کوهی ندارد، یعنی دیگر نباتی ندارد. همانی که خود امام می‌فرمایند، ما بیشتر از خودمان چیزی نگذاریم. چون این‌جاها جایی است که هیچ اطلاعی نداریم. اگر بخواهیم یک وقتی مطلبی اضافه کنیم ممکن است خلاف واقع باشد. همانی که امام می‌گوید خیلی هنر کنیم بفهمیم.

دانش پژوه: استاد البته این‌جا باز مصنف یکی دو صفحه پیش خب آورده بود که «یبدل الله الأرض غیر الأرض ویبسطها ویمدها مد الأدیم کالعکاظی لاتر فیها عوجا»[45] [46] .

استاد: بله قبلاً گفتیم «مد الأدیم».

دانش پژوه: خب این یعنی از کروییت در می‌آید صاف می‌شود

دانش پژوه دیگر: پهن می‌شود. نگفت از کروییت در می‌آید، فقط می‌گوید سطح زمین صاف می‌شود.

دانش پژوه: کرویت با صاف شدن چگونه می سازد؟

دانش پژوه دیگر: صاف بودن یعنی این که دیگر کوهی نمی‌بینی. ولی از آن در نمی‌آید که از کروی زمین خارج است، چون یک سطح کروی صاف داریم از لطافت پوست آهو؟

دانش پژوه: «أدیم» یعنی سفره. سفره پهن می‌شود.

دانش پژوه دیگر: بله دیگر، مثل سفره پهن می‌شود، صاف و تخت.

دانش پژوه: سفره صاف است باید گردی را پهن کند تا صاف شود.

دانش پژوه دیگر: شما یک تکه سفره را سفره صاف است دیگر، سفره را گرد بچین.

دانش پژوه: «کالعکاظی» پوست که دباغی شده باشد.

دانش پژوه دیگر: بله دیگر، یعنی صاف. دباغی یعنی چی؟ صاف است. ناهمواری ندارد

دانش پژوه: این جا هم به معنی همین است استاد.

استاد: اینجا نوشته «لا ترى فیها عوجا ولا أمتا». کجی، خمیدگی، پستی بلندی نمی بینید. تمام شد. پستی بلندی نمی بینید. از این عبارت‌ها در نمی‌آید که زمین از کروییت در بیاید. حالا ممکن است در بیاید ولی ما از عبارت‌ها به ظاهر در نمی‌آوریم. چه اتفاقی می‌افتد عرض می‌کنم ما که خبر نداریم، همان مقدار که روایت می‌گوید همان مقدار ما داریم تطبیق می‌کنیم. خودمان از خودمان گفتیم از کروییت در می‌آید، حالا پس گرفتیم. چون دیدیم در عبارت ندارد. در عبارت ندارد که از کروییت در بیاید. حالا شاید هم از کروییت در بیاید، ولی ما نمی‌توانیم بگوییم.

دانش پژوه: از روایت بر نمی‌آید.

استاد: ما نمی‌توانیم بگوییم.

دانش پژوه: «لم تكسب عليها الذنوب»[47] [48] یعنی گناهی در آن انجام نشده؟

استاد: گناهی درش انجام نشده است. «لم تکسب» ماضی است، گناهی انجام نشده، تبدیل می‌شود به زمینی که گناه درش انجام نشده است. «لیس علیها جبال ولا نبات کما دحتها أول مرة». همان طوری که گسترانید و پهن کرد در اولین بار. بعد «ویعید عرشه علی الماء». قبلاً عرشش «علی الماء» بود، ﴿كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء﴾[49] ، الآن هم برمی‌گردد همانطور می‌شود. یعنی همه این سماوات و ارض، عرش خدا بر سماوات و ارض است دیگر، حالا «عرشه علی الماء»[50] [51] یعنی همه سماوات و ارض مثل آب می‌شوند.

دانش پژوه: یعنی چی؟ منظور از آب چیست؟ H2O است؟

استاد: هیچ چیز، نمی دانیم. ببینید الآن می‌دانیم که عرش احاطه دارد به جهان. عرشش بر سماوات و ارض است.

دانش پژوه: عرش هم یعنی محل خداییت خدا؟ یعنی ما سوی الله.

استاد: حالا هر چی؟ الآن ما نمی‌دانیم عرش چیست. عرش را ما عبارت می‌گیریم از آن که خدا برایش استوا دارد.

دانش پژوه: آن که استوا دارد می‌شود ما سوی الله دیگر، بر مخلوقات خودش استوا دارد.

استاد: عرش موجودی است که بر ما سوی ‌الله احاطه دارد. البته خودش هم فعل خداست اما بر بقیه احاطه دارد، بر سماوات و ارض این احاطه دارد. این عرش است. الآن «علی الماء» نیست. اول می‌گوید ﴿كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء﴾[52] . اول عرشش ﴿عَلَى الْمَاء﴾ بوده است، ولی اکنون ﴿عَلَى الْمَاء﴾ نیست. بعداً وقتی صور اول دمیده شد، دوباره برمی‌گردد به حالت اول و ﴿عَلَى الْمَاء﴾ می‌شود. شاید، عرض می‌کنم در این‌جا اصلاً نمی‌شود حرف زد؛ اگر ذره‌ای از روایت فاصله بگیریم، اصلاً اطمینان نداریم حرفمان درست باشد یا خیر. پس نباید از روایت فاصله بگیریم ولی خب من حالا می‌گویم شاید. در نهج‌البلاغه دارد که در آن خطبه اول نهج‌البلاغه، که وقتی خدا خواست جهان را بیافریند، آبی را درست کرد. سپس این آب را با فشار، فشاری در این آب وارد کرد به‌طوری که این آب تبدیل شد به کف. بعد از این کف، سماوات را آفرید. اشاره به زمین آن‌طوری که من یادم است ندارد. سماوات را با آب آفرید. پس اول همه، آب بوده است؛ این‌طور که در خطبه اول نهج‌البلاغه می‌آید و عرش خدا هم بر آب بوده است. بعداً این‌ها را تبدیل به کف کرده و بعداً از کف، سماوات را آفرید.

دانش پژوه: عرض بخواهم یک سوال؛ منظور از آسمان همین فضا است که در آن کرات قرار دارند؟

استاد: آسمان یعنی جای عالی. در لغت، آسمان به معنای جای بلند است.

دانش پژوه: آیا آسمان همان فضایی است که کرات در آن هستند و در آن قرار دارند؟ فضایی که کرات در آن قرار دارند

استاد: آسمان را قدیمی‌ها هم این‌گونه معنی می‌کردند که شما معنی می‌کنید. می‌گفتند که فضایی است که جسمِ فلک آن فضا را پر کرده است؛ کل این فلک را می‌گوییم آسمان. آن وقت فلک اول می‌شد آسمان اول، فلک هفتم می‌شد آسمان هفتم، فلک هشتم می‌شد کرسی، فلک نهم می‌شد عرش.

دانش پژوه: البته قرآن چیز دیگری می‌گوید.

استاد: بله، این تطبیقی بود که قدیمی‌ها می‌کردند؛ نمی‌خواهیم بگوییم تطبیق درستی است.

دانش پژوه: ﴿السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ﴾[53] [54]

ندای مقتدرانه خداوند و نفی مالکیت غیر

استاد: ولی بعضی‌ها برداشت کردند که سمای دنیا که همه این‌ها را که ما می‌بینیم، تازه آسمان اول است، نه هفت تا آسمان و تا عرش؛ بلکه فقط آسمان اول است. آسمان دوم و سوم و این‌ها را ما نمی‌بینیم تا چه برسد به عرش و کرسی، و نمی‌دانیم چیست. این‌ها دیگر اختلافاتی است که مطرح است؛ وقتی آدم جاهل باشد، همه ‌طور حرف می‌زند. همه‌ طور احتمالاتی می دهد. «ویعید عرشه علی الماء کما کان أول مرة. مستقلاًّ بعظمته وقدرته»[55] [56] . ضمیر «بعظمته وقدرته» به خدا برمی‌گردد؛ چون همان‌طور که می‌دانیم، عرش محل عظمت و قدرت خدا و استیلای خداست.

دانش پژوه: «مستقلاًّ» یعنی چه استاد؟

استاد: یعنی آن‌طور که من می‌فهمم، چیزی دیگر غیر از عرش نیست. «مستقلاًّ بعظمته وقدرته»

دانش پژوه: یعنی چیزی جز عرش نیست؟

استاد: بله دیگر، چیزی به جز عرش باقی نمی‌ماند.

دانش پژوه: خود خدا در عرش است؟ یعنی خدا در عرش است. حالا باید دید.

استاد: البته ارض هم هست، سماوات ظاهراً تبدیل به آب می‌شوند.

دانش پژوه: حالا اگر سماوات را این فضا بگیریم، تبدیل شدنش به آب و کف و این‌طور چیزها یک مقدار فهمش دشوار است.

استاد: آخر فضا که خالی نیست. فضا یعنی فضا خالی؟ فضا که خالی نیست. فضا یا از هوا پر است یا از اتر پر است یا از چیزهای دیگر پر است که اخیراً کشف کرده‌اند که چندین جسم داریم ما.

دانش پژوه: درست است ولی خود فضا خودش موضوعیت ندارد و از سنخ جسم نیست. حالا هر چه که در آن قرار می‌گیرد، حالا از سنخ هرچه باشد، جسم باشد

استاد: فضا را که چیزی نمی‌دانیم که. آن فضا را ما چیزی نمی‌دانیم؛ آن جسمی که فضا را پر کرده است، آن را حساب می‌کنیم. آن تبدیل به آب می‌شود. آن‌طوری که ما می‌فهمیم. باز هم عرض می‌کنم این‌ها همه برداشت‌های ماست. این روایت را در همان حد ترجمه می‌شود خواند، دیگر بیشتر بخواهید توضیحش بدهیم اشتباه کردیم.

دانش پژوه: بیشتر از این را باید خود امام معصوم بیاید؟

استاد: بله. «قال فعند ذلک ینادی الجبار تبارک وتعالی بصوت من قبله جهوری». «عند ذلک» یعنی حالا که دیگر همه‌چیز تمام شد و دیگر همه عالم ساکت شد، «فعند ذلک ینادی الجبار تبارک وتعالی بصوت من قبله».

تبیین حقیقتِ شنیدن در موجودات بدون تعین

«من قبله»، نه صوت خودش؛ خودش که صوت ندارد. «بصوت من قبله، جهوری». «جهوری» یعنی آواز بلند، یعنی با صدای بلند. که «یسمع اقطار سماوات و الارضین» اقطار سماوات و الارض می‌شنوند.

دانش پژوه: «ارضین»[57] [58] ، چیست می گوید دوتا ارض؟

استاد: آخر در روایات داریم که زمین هم یکی نیست. حالا چطوری زمین یکی نیست، در این هم باز اختلاف است.

دانش پژوه: شاید منظور این است که در کرات دیگرِ زمین باشند؟

استاد: شاید آن باشد، شاید باز بعد از این زمین مثلاً در باطن این زمین زمینی باشد؛ همه‌طور احتمالی هست.

دانش پژوه: شاید این زمین نابود می شود.

دانش پژوه دیگر: خلاصه ابهام دارد.

استاد: کسی این‌ها را روشن نمی‌کند، همان‌طور که سماوات معلوم نیست چیست، ارضون هم معلوم نیست چیست.

دانش پژوه: البته سماوات را اگر به معنی فضا بگیریم، یکی می شود.

استاد: تازه بعد می‌گوید که می‌گوید هفت تا آسمان که تمام شد، هفت تا زمین پیدا می‌شود. بعد از هفت تا زمین، ظلمات است که در آن ظلمات هیچ‌کس نمی‌داند چه هست، فقط خود خدا می‌داند که. نمی‌گوید خالی است‌؛ می‌گوید هیچ‌کس نمی‌داند چه هست، فقط خود خدا می‌داند چه هست. ما توقع‌مان زیاد است و می‌خواهیم همه‌چیز را حل کنیم

دانش پژوه: نمی‌شود همه‌اش را حل کرد. ﴿وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء﴾[59] .

دانش پژوه دیگر: استاد قشنگی روایت این است که اگر آدم بعضی جاهایش را نفهمد، باز هم یک خضوعی می‌آورد.

استاد: بله. ﴿لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ﴾[60] [61] خدا صدا می‌کند، صوتی از جانب خدا می‌آید که همه اقطار سماوات و ارضین آن را می‌شنوند؛ صدا این است که می‌گوید: ﴿لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ﴾. خب این اقطار سماوات و ارضین می‌شنوند یعنی چه؟ یعنی آن جمادات، جمادات که نمی‌شنوند.

دانش پژوه: چه کسی گفته، در قرآن داریم ﴿وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ﴾[62]

استاد: مگر این‌که سماوات را همان‌طور که صدرا می‌گوید، زنده بدانیم. خب، آن وقت همه ذی‌روح‌ها مرده‌اند؛ سماوات زنده است؟ این‌جا یک مسئله‌ای، سوال می‌شود. اقطار سماوات یعنی چه؟ و «یسمع»[63] [64] ، می‌شنود، یعنی این‌طور نیست که یک جماد خالی باشد. اگر ذی‌روح است که خب ذی‌روح‌ها مرده‌اند؛ اگر هم ذی‌روح نیست که شنیدن معنا ندارد.

مراتب سه‌گانه عدم و فنا در دیدگاه صدرالمتألهین

دانش پژوه: نه دیگر، یک حالت دیگر هم داریم دیگر؛ آن ذی‌روح مرده یعنی چه؟ مرگ را چگونه تفسیر کنیم؟ اگر بگوییم ذی‌روح مرده به معنی این‌که رها کند جسمش را، پس یک وجود برزخی دارد؛ پس آن‌جا ذی‌روح، مرگ...

استاد: اگر این باشد که فقط سماوات و ارض نیست، من و شما هم هستیم.

دانش پژوه: خب من و شما هم هستیم دیگر. «اقطار سماوات و الارضین»[65] ...

استاد: من می‌خواهم همین الآن توضیح بدهم. اگر اقطار سماوات و ارضین بتوانند زنده باشند، ما هم می‌شنویم، ما هم زنده هستیم. منتهی نمی توانیم جواب بدهیم: زنده به معنای این‌که می‌تواند فقط بشنود. و إلا این‌که خداوند با صدای بلند بگوید و هیچ‌کس نشنود، خب گفتن ندارد؛ معلوم می‌شود می‌شنوند. روایت هم دارد دلالت می‌کند که اقطار سماوات و ارضین می‌شنوند. اقطار سماوات و ارضین نمی‌توانند روح داشته باشند چون قرار شد همه ذی‌روح‌ ها مرده باشند. نمی‌توانند بی‌روح باشند به خاطر این‌که دارند می‌شنوند. پس این را باید چطوری توجیه کرد؟ نه می‌توانیم روح برایشان قائل بشویم چون می‌گوید ذی‌روح‌ها مرده‌اند، نه می‌توانیم بگوییم که روح ندارند چون همه دارند می‌شنوند.

دانش پژوه: تفسیر فرمایش شما به نظر من این است که ایراد دارد. شما می‌گویید...

استاد: من می‌خواهم همین فرمایش شما را بگویم. فرمایش شما را دارم می گویم. من اول سوال می‌کنم و بعد جواب می‌دهم. شما می گویید سئوالت غلط است. اول سوال باید کرد و بعد باید جواب داد.

آن‌طور که الآن آقا علی می‌گوید، می‌گوید همه هستند تعینات‌شان نیست. و با تعینِ گوش‌شان هم نمی‌شنوند چون تعینات قرار شده است برود. از جمله گوش هم یک نوع تعین است، آن هم می‌رود. پس به تمامِ ذات می‌شنوند. اگر ذاتی تصور بشود بدون تعین نه با تعین، باز هم با تعین اگر باشد نمی‌شنوند. همه اقطار سماوات و ارض می‌شنوند منتهی با گوش نمی‌شنوند، با ذات می‌شنوند؛ ذاتی که تعین ندارد یعنی همه ذات واحده است. حالا به چه مناسبت اقطار جمع آورده شده است؟ به مناسبت این‌که بالاخره موجودات، موجوداتند دیگر. اگر حرف‌های آقا علی را بپذیریم، همه موجوداتند، موجوداتی که تعین از دست دادند ولی صدق اقطار می‌کند به مناسبت این‌که قبلاً تکثری داشتند، الآن ندارند. یعنی آن اقطار می‌شنوند ولی الآن تکثری ندارند، اقطاری که واحد شدند. این‌ها دیگر توجیهاتی است که ما طبق مبنای آقا علی می‌خواهیم بگوییم.

دانش پژوه: به اعتبار ماکان مثلاً؟

استاد: به اعتبار ماکان. اما حالا این که ما می‌گوییم درست است یا یک بافته‌ای است از خودمان، این هم می‌تواند از بافته‌های ما باشد. خب حالا شما چطور توجیه می‌کنید؟

دانش پژوه: من این‌طوری توجیه می‌کنم که وقتی که می‌گوییم مردیم، ذی‌روح می‌میرد، مرگش به معنی رها کردن جسم مادی باشد. بنابراین هنوز حضور دارند، در آن وجود برزخی‌ برایش قائل بشویم، چه ایرادی دارد؟ پس وجود برزخی دارد و خب می‌شنود ولی نمی‌تواند جواب بدهد دیگر، چون که ابزار جواب دادن ندارند.

استاد: ابزار شنیدن را دارند چطور ابزار جواب دادن را ندارند؟ اگر نفس باقی مانده باشد، نفس هم از بین می‌رود؛ نفس نمی‌تواند باقی بماند.

دانش پژوه: از روایت در نمی‌آید نفس از بین رفته باشد. در نمی‌آید، واقعاً در نمی‌آید. مگر این‌که شما آن مرگ را تفسیر از آن بکنید که آن با آن تفسیر، به این معنی

استاد: هیچ‌کس نمی‌ماند، چطور نفس باقی می‌ماند اگر نفس هم بماند حداقل...

نفخه دوم و بازگشت حاملان عرش الهی

دانش پژوه: کجای روایت می گوید هیچ‌کس نمی‌ماند، کجای روایت می‌گوید؟

استاد: می‌گوید که ذی‌روح همه می‌میرند.

دانش پژوه: خب مردن یعنی چه؟

استاد: مردن یعنی نفس‌شان زنده می‌ماند؟ یا مردن یعنی بدن‌شان می‌میرد؟

دانش پژوه: مردن یعنی ترک و رها کردنِ تن.

استاد: خب این تفسیر ماست. ولی امام می‌فرماید که همه ذی‌روح‌ها می‌میرند.

دانش پژوه: خب مردن یعنی تن‌شان را رها می‌کنند دیگر

استاد: یعنی نفس باقی می‌ماند؟

دانش پژوه: نفس باقی می‌ماند.

استاد: خب این‌ که دیگر مردن نیست که. این‌که چیزی نیست؛ یعنی همه می‌میرند، همه بدن‌ها رها می‌شود، نفس‌ها شاداب و زنده باقی می‌مانند.

دانش پژوه: خب باشد، چه اشکالی دارد؟

استاد: این‌که نمی‌شود؛ با این‌که هیچ‌کس نیست.

دانش پژوه: این یک تفسیر از مرگ است

دانش پژوه دیگر: می گویند «هیچ‌کس نیست» در روایت نیست. «هیچ چیزی نمی‌ماند» نیست مگر این‌که برگردیم به جریان وجه. «لا یبقی الاوجهه»[66] [67] . چون آن‌جا گفت فقط وجه خدا می‌ماند، در جواب آقا دارم می‌گویم. اگر فقط وجه بماند، دیگر حتی نفس و نفوس و این‌ها نباید بماند دیگر چون گفت فقط وجه خدا می‌ماند؛ نص صریح قرآن هم بود. لذا این توجیه آقا وارد نیست. نمی‌تواند نفوس و این‌ها بماند چون گفت فقط وجه می‌ماند.

استاد: نفوس تعینات است دیگر، به نظر آقا علی تعینات نمی‌ماند.

دانش پژوه: یعنی حرف ایشان را می‌پذیرید؟ یعنی روایت را با آن آیه توجیه کنیم که «لا یبقى الا وجهه».

دانش پژوه دیگر: بله دیگر.

دانش پژوه: ما گفتیم «لا یبقى الا وجهه» بگوید یعنی ماها نیستیم؛ چه‌طوری نیستیم؟ تعینات‌مان از بین می‌رود.

دانش پژوه دیگر: استاد، در مجردات هم تعینات به چه نحو در نظر گرفته است؟

استاد: همه تعین دارند؛ فقط کسی که مطلق است خداست. همه تعین دارند. تعین مگر ماده است؟ نه، در مجردات هم تعین هست.

دانش پژوه: تعین آن ها به چیست؟

استاد: تعین آن ها به ذات متعین‌شان است، بالاخره یک چیزی دارند بالاترشان که ندارند. «فلا یجیبُهُ أحدٌ»[68] [69] . بهتر است که رد شویم؛ این‌جاها می‌گویم حرف زدن خیلی مناسب نیست، ما خیلی حرف زدیم.

دانش پژوه: استاد. پس بفرمایید همان حرف پیشین را قبول کردید در واقع دیگر، که این روایت را با آیه «لا یبقى الا وجهه»[70] [71] می‌توانیم توضیح بدهیم که مرگ در این‌جا به معنی رها کردن تن نیست، بلکه رها کردن تعینات است. درست است؟ این را تایید می‌فرمایید؟

استاد: مرحوم آقا علی که همین را گفت. گفت مرگ به معنای تعینات است، مرگ به معنای رها کردن تعینات.

دانش پژوه: ما دلیل آوردیم در حمایت، یعنی ‌گفتیم آقا دقیقاً این‌جا هم همین برداشت می شود. چرا؟ چون آیه قرآن دارد می گوید که فقط وجه می‌ماند. وقتی فقط وجه می‌ماند، می‌شود نفوس بماند بعد بگوییم فقط وجه می‌ماند؟ با هم جور در نمی‌آید. لذا این‌جا تعینات باید از بین برود مطلقاً. آقا گفتند که نمی‌شود مرگ را به معنی مرگ این‌جایی بگیریم و بگوییم نفوس می‌ماند؟ در جوابش این بود که نخیر نمی‌شود چرا؟ چون آیه قرآن صریحاً می‌گوید فقط وجه خدا می‌ماند، فقط وجه‌الله می‌ماند.

استاد: عبارت صدرا را توجه کنید در طرف سوم از سه طرفی که در اسرار الآیات آمده است. در کتاب اسرار الآیات، طرف سوم در مورد معاد است. ایشان این‌طور می‌گوید؛ می‌گوید که در معاد، ما همه رجوع می‌کنیم «الی الفطره»[72] . رجوع «الی الفطره» را معنی می‌کند: «العود من هذا الوجود المجازي» که وجود دنیایی است «الی العدم». سپس عدم را توضیح می‌دهد؛ «اما عدم القالب بالموت الطبیعی». عدم قالب یعنی بدن را می‌گذاریم کنار با موت طبیعی، همینی که شما می‌گویی که نفس می‌ماند. بدن به موت طبیعی معدوم می‌شود یعنی قالب معدوم می‌شود، نه ماده‌اش معدوم می‌شود؛ ماده‌اش می‌شود خاک، آن معدوم نمی‌شود. قالب معدوم می‌شود یعنی این قالبی که اسمش بدن است دیگر موجود نیست. بعد گفت «اما عدم القالب بالموت الطبیعی» دیگر «اما» نمی‌گوید، بعدش می‌گوید «والثانی». «والثانی عدم النفس بموت الفزع قوله: ﴿يَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ﴾[73] »، که عدم نفس است. و بعد می‌گوید «والثالث عدم الروح بموت الصعق والفناء فی التوحید، قوله: ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ﴾[74] »[75] ، که ایشان عدم را برای هر سه می‌گیرد؛ هم بدن، هم نفس است، عدم نفس هم عدم روح.

دانش پژوه: سومی می‌شود عدم روح.

استاد: عدم روح

دانش پژوه: فرق سومی با دومی چه می‌شود، عدم نفس با عدم روح؟

استاد: فرقش همان موت فزع و موت صعق است که ﴿يَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ﴾[76] ، ﴿وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ﴾[77] . فرقی بین‌شان نیست البته احتمال دارد که صدرا این‌جا به موت اختیاری هم اشاره بکند چون پشت سرش دارد «والفناء فی التوحید»[78] .

دانش پژوه: استاد این روح مگر اسرافیل نیست؟ آن روحی که این‌جا آمده این چه بود؟

استاد: خیر

دانش پژوه: غیر از نفس چیست؟ که علی المبنا، باید آن کسی که بوق را دمید زنده مانده باشد که بعد آن هم از بین می‌رود دیگر.

استاد: علی‌أی‌حال من کار به آن عدم روحش ندارم؛ عدم نفس را می‌گویم که ایشان معتقد است که حتی نفس هم باقی نمی‌ماند. آقا علی هم ظاهراً در این مسئله مخالف نیست، صدرا هم این روایت را دیده حتماً که نفس را هم می‌گوید که باقی نمی‌ماند. «فعند ذلک یقول الجبار عزوجل أنا قهرت الخلائق کلهم وأمتهم»[79] [80] . مقهور کردم و میراندم. «إنی أنا الله لا إله إلا أنا وحدی لا شریک لی ولا وزیر»، که روشن است این‌ها.

دانش پژوه: «أمتهم؟»

استاد: «أمتهم» یعنی میراندمشان. «وأنا خلقت الخلق بیدیَّ یا بیدی وأنا أمتهم بمشیئتی وأنا أحییهم بقدرتی»، که این‌ها نشان می‌دهد خدا با اسماء مختلفش این کارها را انجام می‌دهد. «خلقت الخلق بیدی وأنا أمتهم بمشیئتی و أنا أحییهم بقدرتی».

فضیلت ذکر مخصوص حاملان عرش و توسل به آن

خب، حالا قرار شد که نفخه اولی زمانش تمام شد؛ زمان که عبارت درستی نیست، تمام شد، می‌خواهد نفخه ثانیه بشود. «قال»، باز امام می‌فرماید: «فینفخ الجبار نفخة أخری فی الصور». این‌جا دیگر اسرافیل نیست که نفخ کند؛ جبار نفخ می‌کند، نفخه دوم که می‌خواهد نشر بشود. «فیخرج الصوت من أحد الطرفین الذی یلی السماوات». یکی از دو طرف، آن طرفی که به طرف سماوات است. «فلا یبقى أحد فی السماوات إلا حی وقام». «حی» را به فعل ماضی بخوانید، «حیٌّ» نخوانید؛ «إلا حی وقام کما کان»، همان‌طوری که قبلاً بود همه برمی‌گردند به جای اول. «ویعود حملة العرض»، این عبارت ظاهراً درست نیست؛ من مراجعه نکردم به تفسیر صافی. حالا یا «حملة العرش»[81] است یا اگر «حملة الارض» است با الف، با عین نیست. ظاهراً این عبارت معنی نمی‌شود؛ «حملة الارض» با عین و با ضاد. یا باید ارض باشد که با الف نوشته بشود، یا عرش باشد که اگر با عین نوشته بشود آن ضاد، شین باشد. «ویحضر الجنة والنار»[82] [83] ، جنت و نار حاضر می‌شود. «ویحشر الخلائق للحساب». ببینید از طرفی که به طرف سماوات است صوت خارج می‌شود، «فلا یبقى أحد فی السماوات إلا حی وقام». ارض را نفرموده، مگر «ویعود حملة الارض» آن ارض با الف باشد. حمله هم یعنی آن‌هایی که بر زمین حمل می‌شوند یعنی محمولین زمین، یعنی موجوداتی که روی زمین زندگی می‌کنند. اکنون می‌گوید «ویحشر الخلائق للحساب» یا آن قبلی‌ها اشاره دارند به این‌که زمینی‌ها هم زنده می‌شوند، چون تصریح روایت این بود که سماواتی‌ها زنده می‌شوند. اگر آن «حملة الارض» هم به معنایی که عرض کردم باشد، خب تصریح هم هست که زمینی‌ها هم زنده می‌شوند. اگر نه، تصریح نکرده به این‌که زمینی‌ها زنده می‌شوند؛ وقتی می‌گوید «ویحشر الخلائق للحساب»، این تصریح به این است که زمینی‌ها هم زنده می‌شوند. می خواهید تفسیر صافی را بیاورید؟ اگر تفسیر صافی را بیاورید بد نیست؛ ذیل آیه ۶۸ سوره زمر بیاورید.

خب «قال الراوی فرأیت علی بن الحسین علیه السلام یبکی عند ذلک بکاء شدیدا». «انتهى کلام الصافی»[84] . نوشته جلد ۳ صفحه ۳۲۹ تا صفحه ۳۳۱. «أقول تأمل فی هذا الحدیث الشریف فإن فیه اشارات لطیفة إلی ما ذکرنا».

دانش پژوه: استاد ببخشید، این نفخه دوم که نفخه نشر است، همان منظورش این است که خداوند متعال دیگر می‌دمد دیگر؟ یعنی دیگر در این‌جا نفخه، فقط حشر را اسرافیل می‌دمد؟

استاد: خب بله دیگر، تصریح کرده: «فینفخ الجبار نفخة أخری»[85] [86] ، اسرافیل دیگر نیست.

دانش پژوه: یعنی من سابقاً، حالا خاطرم نیست، سابقاً نفهمیده بودم که دو تا نفخه‌ است، نفخه دوم هم اسرافیل می‌دمد؟

استاد: اکنون در این روایت استفاده می‌شود که نفخه دوم را خدا می‌دمد؛ نفخه اول برای اسرافیل است. بله، نسخه صافی همان‌طور که الآن دیدند و به من نشان دادند، «ویعود حملة العرش»[87] دارد. بله عرش درست است. آن وقت پس در این قسمت اشاره نشده به زنده شدن زمینی‌ها. آن وقتی که می‌گوید «ویحشر الخلائق للحساب»، اشاره می‌کند به زنده شدن زمینی‌ها هم.

دانش پژوه: آن‌جا «حملة العرش» یعنی فقط عرشیان برمی‌گردند؟

استاد: «حملة العرش» که همان هشت‌تا هستند دیگر. هشت تا ملک «حملة عرش» اند. آن‌ها هم زنده می‌شوند.

دانش پژوه: «ویحضر الجنة والنار؟»

استاد: «ویحضر الجنة والنار» که این را خواندمش. فقط آن «حملة العرش» روشن نبود که اشتباه بود.

دانش پژوه: در روایت تصریح شده هشت نفرند؟

استاد: بله «حملة العرش» هشت نفر است.

دانش پژوه: یعنی بهشت و جهنم هم حاضر می‌شوند؟

استاد: بله، بهشت و جهنم حاضر می‌شوند. در روایتی آمده است که وقتی خداوند عرش را آفرید، ملائکه را مامور کرد که این عرش را بلند کنید. نتوانستند. من دقیق تعداد ملائکه یادم نیست، یعنی تعداد خیلی زیاد است؛ در روایت خیلی زیاد آمده، مثلاً شاید مثلاً چند میلیون. بعد خدا مثل آن‌ها را دوباره خلق کرد، و تعداد زیاد شد. تعداد زیاد شد، گفت حالا بردارید. باز هم نتوانستند. خلاصه چند تا، حالا من الآن دقیق یادم نیست چند بار هی خلق کرد و خلق کرد زیاد شدند و نتوانستند بردارند. بعد خداوند از بین این‌ها هشت نفر را انتخاب کرد فرمود شما هشت نفر بردارید. آن‌ها برایشان خیلی عجیب آمد. این همه جمعیت نتوانستیم، ما هم در آن ها بودیم؛ حالا ما هشت نفر تنها چطوری برداریم؟ خداوند فرمود، این مهم است، خداوند فرمود اینی که من می‌گویم بگویید، بردارید. «بسم الله الرحمن الرحیم ولا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم وصلی الله علی محمد وآله الطیبین»[88] . «بسم الله» اولش است. بعد «ولا حول ولا»، با واو شروع می‌شود: «ولا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم»، «العلی العظیم» هم دارد. بعد دارد «وصلی الله»، دیگر سلام ندارد: «وصلی الله علی محمد وآله الطیبین»، «الطاهرین» ندارد. این ذکر را این‌ها گفتند. می‌گوید عرش را بلند کردند و روی دوش گذاشتند؛ مثل یک مویی که روی شانه شما باشد چقدر حس می‌کنید؟ این‌ها این‌قدر عرش را سبک حس کردند، به خاطر این ذکر. آن عرشی را که هیچ‌کدام از این‌ها با آن همه تعداد زیاد نتوانستند بردارند، با این ذکر توانستند هشت نفر بردارند. این روایت نشان می‌دهد که حاملین عرش هشت نفرند.

دانش پژوه: این‌جا اصلاً آیه داریم می‌گوید حامل عرش هشت تا‌یند؟

استاد: بله و این هم با این نحو داستانی که نقل کردم، نقل می‌شود.

دانش پژوه: آیه‌اش را بخوانم، همان‌ که فرمودید آیه‌اش این است: ﴿وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ﴾[89]

استاد: بله

دانش پژوه: آیه چند است؟

استاد: هشت نفر، هشت تا ملک هستند که حامل عرشند.

دانش پژوه: آیه ۱۷ سوره حاقه.

استاد: خب «ویعود حملة العرش»[90] ، یعنی این هشت‌تا زنده می‌شوند.

دانش پژوه: اشاره به همان روز می‌کند می‌گوید: ﴿فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ﴿15﴾[91] وَانشَقَّتِ السَّمَاء فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ﴿16﴾ وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ ﴿17﴾.

دانش پژوه دیگر: این در تفسیر قمی آمده است.

استاد: بله «حَمَلَةُ الْعَرْشِ ثَمَانِيَةٌ أَرْبَعَةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ- وَ أَرْبَعَةٌ مِنَ الْآخِرِينَ- فَأَمَّا الْأَرْبَعَةُ مِنَ الْأَوَّلِينَ فَنُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ مُوسَى وَ عِيسَى، وَ الْأَرْبَعَةُ مِنَ الْآخِرِينَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ع، وَ مَعْنَى يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ يَعْنِي الْعِلْمَ»[92] . این توجیهی که برای عرش کرده‌اند، عرش را عبارت از عرش جسمانی نگرفته‌اند. بله

دانش پژوه: تفسیر قمی جلد ۲ صفحه ۳۸۵.

استاد: بله تفسیر قمی جلد ۲ صفحه ۳۸۵ این مطلب را گفته است. البته «حملة العرش» هم همین طور تطبیق کردند، بعضی‌ها «حملة العرش» را ملک می‌دانند[93] ، منافاتی هم نیست.

دانش پژوه: استاد، این ذکر را یک بار دیگر می‌فرمایید؟

استاد: «بسم الله الرحمن الرحیم»[94]

دانش پژوه: کلاً «بسم الله الرحمن الرحیم» کامل است؟

استاد: بله. «ولا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم».

دانش پژوه: «العظیم» یا «علیم»؟

استاد: «العظیم». بله. «وصلی الله علی محمد وآله الطیبین». البته در روایت من یادم نیست که داشته باشد این مطلبی که عرض می‌کنم، این را خودم دارم می‌گویم شاید، که این ذکر همان‌طور که آن مشکل را برای آن هشت نفر حل کرد، شاید اگر ما مداومت داشته باشیم، شاید بعضی مشکلات را برای ما حل کند. این را در روایت نداریم.

دانش پژوه: البته ذکر حوقله، من نگاه کردم خواص بسیار زیادی دارد و به روش‌های مختلف؛ یکی همین سر نماز «لاحول ولا قوة الا بالله»، یکی برای چشم‌زخم «ماشاءالله لاحول ولا قوة الا بالله»، یکی این‌که روزی صد بار می‌گویند مثلاً برای عاقبت بخیری، این‌که بعد از نماز صبح هفت بار و بعد از نماز مغرب هفت بار، دفع دشمن می کند

استاد: حالا اینی که من عرض می‌کنم این برداشت خودم بود، حالا شاید در روایت هم باشد من الآن یادم نیست، که شاید این ذکر مشکل زیادی را برطرف بکند. لذا خوب است که ما از این ذکر استفاده بکنیم.

دانش پژوه: مخصوصاً به معنایش توجه کنیم که هیچ جنبشی نیست، هیچ نیرویی نیست جز به وسیله او؛ خب، با اعتقاد کامل بگوییم.

استاد: خب ما این روایت را خواندیم. این روایت را خواندیم و یک توضیحاتی هم دادیم. خیلی سعی کردم از ترجمه فاصله نگیرم ولی باز هم فاصله گرفتم و چیزهایی گفتم. آن‌چه که گفتم برداشت‌های خودم بود، ممکن است خطا باشد. روایت همینی است که می‌بینید جلوی خودتان است. این واقعیت مطلب است، آن‌چه که من گفتم اگر اضافه بود و خلاف بود، همین الآن همه را منکر می‌شوم، همه را بالاخره ندیده می‌گیرم. ان‌شاء‌الله که خدا هم ندیده بگیرد. بالاخره شما همین روایت را نگاه کنید، همین حق است؛ آن‌چه من گفتم اگر خلاف این روایت است باطل است.

دانش پژوه: ببخشید معلوم نیست باطل هم باشد؟

استاد: بله، خلاف روایت را ما حق نداریم بگوییم چون این‌طور جاها جای حرف زدن نیست.

دانش پژوه: حالا توضیحات شما معلوم نیست خلاف روایت باشد آخر.

استاد: حالا توضیحاتی که من دادم اگر خلاف روایت باشد باطل است؛ اگر اضافه بر روایت گفتم نه خلاف گفتم، باید ببینیم مطابق واقع است فبها، مطابق واقع نیست، باز هم باطل است. علی‌أی‌حال روایت را مدنظر قرار دهید، گفته‌های من را خیلی مورد توجه قرار ندهید. خب إن ‌شاء ‌الله بقیه بحث در جلسه بعدی.

 


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo