92/11/02
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی مرجع ضمیر در آیه و مسئلهی عقلانیت موجودات/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /بررسی مرجع ضمیر در آیه و مسئلهی عقلانیت موجودات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
رساله سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحهی ۱۱۵، سطر سوم. «قوله سبحانه ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[1] اقول ضمير ذوى العقول راجع الى الارض و السموات كما هو الظاهر و لا يحتاج الى تقدير»[2]
در آخر بحثی که جلسه قبل داشتیم، آیهای را که مرحوم مصنف ذکر کرده بودند مطرح کردیم و ابتدای آن آیه را توضیح دادیم. الآن میخواهیم ذیلش را توضیح بدهیم. آیه این بود: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[3] . ما آن قسمت اول را توضیح دادیم، رسیدیم به ذیلش که ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾ است. این را میخواهیم توضیح بدهیم.
دو مطلب در این آیه هست: یکی این که ضمیر ﴿بَرَزُواْ﴾ برمیگردد به ارض و سماوات و ضمیر هم ضمیرِ عاقل است، در حالی که به نظر میرسد ارض و سماوات عاقل نیستند. باید بحث کنیم که چطور شده است این ضمیر عاقل را به غیر عاقل برگردانده است. آیا باید تقدیری بگیریم، یا توجیهی بیاوریم که با آن توجیه دیگر احتیاجی به تقدیر نباشد؟ این مطلب اول که باید بحث کنیم. مطلب دوم، جمع کرده است بین اسم الله که جامع همهی اسماء است و اسمِ خاصی که واحدِ قهار است. این چرا اینطوری شده است، چرا جمع کرده است بین این دو؟ چرا جمع شده است بین اسم جامع و اسم قهار؟ این دو مطلب باید گفته بشود که در این قسمت از آیه وجود دارد.
بررسی مرجع ضمیر در آیه و مسئلهی عقلانیت موجودات
خب اما مطلب اول: مطلب اول این است که چرا ضمیر ﴿بَرَزُواْ﴾ را که برای عاقل است برای ارض و سماوات آورد؟ خیلیها تقدیر میگیرند و ﴿بَرَزُواْ﴾ یعنی «برز»، یعنی اهل سماوات و ارض ، نه خودِ سماوات و ارض؛ اهل سماوات و ارض تقدیر میگیرند که اهل سماوات و ارض بالاخره موجودات عاقل در آن ها هست، سماوات که ملائکه هستند، ارض هم که در بردارندهی انسانها است، اینها عاقلند ضمیر ﴿بَرَزُواْ﴾ برای اینها اشکالی ندارد. یک عده تقدیر میگیرند، ایشان میگویند احتیاجی به تقدیر نیست.
باید ببینید ضمیر آسمان چه زمانی ﴿بَرَزُواْ﴾؟، این ﴿بَرَزُواْ﴾ برای چه وقتی است؟ اگر روشن بشود که این آشکار شدنشان در چه وقت است، ضمیر عاقل توجیه میشود. خلاصهی مسئله این است که ما دو نفخه داریم. در یک نفخه همه محشور میشوند، یعنی ﴿إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾[4] میشوند. همه برمیگردند و به آن وجود حقیقیشان نزدیک میشوند و یا به قول ایشان تبدیل میشوند و وجود حقیقی آنها عاقل است. اینها وقتی تبدیل شدند، همه میشوند عاقل. صدرا میگوید که حشر حیوانات به این صورت است، که به سمت ربالنوعشان محشور میشوند[5] ، یعنی قبلاً وجود عقلی داشتند، تنزل کردند به وجود مادی، دو مرتبه برمیگردند به همان وجود عقلی.
وقتی برگشتند به وجود عقلی، عاقل میشوند. اینجا که هستند وجود حیوانی دارند، میشوند مثلاً حیوان در وجود خیالی. وجود عقلی ندارند. ولی بعد که برمیگردند به سمت ربالنوع، چون ربالنوعشان از عقول عرضیه هست، وجود عرضی پیدا میکنند و با آنها معاملهی عقلا میشود. زمین و آسمان هم همینطور. در نفخهی اولی که نفخهی حشر است، نه نفخهی نشر. نفخهی جمع شدن است. همه جمع میشوند به سمت واحد قهار. بعداً دو مرتبه در نفخهی دوم همه پخش میشوند. دوباره میآیند وجود خاص پیدا میکنند.
تبیین حشر استکمالی و جمعیت معنوی در وجود منبسط
وقتی همه جمع شدند، از جمله همه، زمین و آسمان است دیگر. اینها هم جمع میشوند به همان طرف. خود خدا میفرماید: ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾[6] یعنی همه در قبضهی خدا قرار میگیرند و موجودات عقلی می شوند، چون میروند به سمت حقیقتشان، تبدیلشان هم همین است، یعنی حقیقت پیدا میکنند به حقیقت عقلیه. خب وقتی حقیقت عقلیه پیدا کردند میشوند عاقل. زمین و آسمان هم میشوند عاقل. الآن به وجود مادی عاقل نیستند. وقتی محشور شدند به وجود عقلی موجودند و عاقلند، ضمیر به آنها برمیگردد بدون احتیاج به تقدیر.
دانش پژوه: این نظر صدراست یا آقاعلی؟
استاد: آقا علی دارد حرف می زند.
دانش پژوه: این که زمین و آسمان عاقل میشوند بر طبق نظر آقاعلی است؟
استاد: بله دیگر. نظر آقاعلی را دارم میخوانم. صدرا را نمی خوانم دیگر.
دانش پژوه: چون فرمودید جناب صدرا میگوید حشر اینها به صورت ربالنوع محشور میشوند ...
استاد: بله، صدرا را گفتم، به عنوان نمونه ذکر کردم؛ که بگویم موجوداتِ خیالی که عبارتند از حیوانات، هنگامی که به ربالنوعشان محشور میشوند، همین امورِ خیالی، عقلی میشوند. این را به عنوانِ نمونه گفتم که حشرِ به سمتِ عقول، موجود را عقلی میکند. حالا اگر حشر به سمتِ خداوند باشد، خداوندی که موجودِ مجرد است و به بیانِ دیگر، وجودِ عقلی دارد عقلیِ متجردی. آن موجوداتی که به سمتِ خدا محشور میشوند، همگی وجودِ عقلی پیدا میکنند؛ یعنی صعود میکنند. حشر یک نوع صعود است. همگان به سمتِ خداوند صعود میکنند و وجودشان، وجودِ عقلی و وجودِ تجردی میشود. آنگاه عاقل میشوند و ضمیرِ عاقل به آنها برمیگردد. پس توجه کنید که نکته در اینجا است که تبدلِ این سماوات و زمین در نفخه اولی است؛ در نفخه اولی، اینها تبدل پیدا میکنند. نفخه اولی، نفخه حشر است و نفخه نشر نیست. حشر یعنی همگی جمع میشوند؛ به سمتِ خالقشان جمع میشوند.
و آن وجودِ خالقی پیدا میکنند؛ یعنی دیگر خودشان نیستند. آن تعینات دیگر از بین میرود. همگی وجودشان، وجودِ عقلی میشود. تعینِ خود را از دست میدهند. خب، هنگامی که بدینگونه شد، ضمیر به آنها برمیگردد. پس میتوان ﴿بَرَزُواْ﴾[7] گفت و اینها را عاقل حساب کرد. همانگونه که بنا بر قولِ ملاصدرا میتوان حیوانات را پس از حشر، عاقل حساب کرد، سماوات و زمین را هم به نظرِ آقا علی میتوان عاقل حساب کرد.
دانش پژوه: زمین و آسمان را طبقِ نظرِ ملاصدرا نمیشود عاقل حساب کرد؟
استاد: چرا؛ طبقِ نظرِ ملاصدرا حساب نکردیم الان. داریم قول آقا علی را می گوییم. آن را فقط به عنوانِ نمونه عرض کردم؛ به عنوانِ یک مثال بود. وگرنه شاید ملاصدرا هم اینها را قبول داشته باشد. فعلاً ما داریم کلام آقاعلی را میخوانیم، آن به عنوان یک نمونه گفته شد که کلام آقاعلی با آن نمونه روشنتر بشود.
خب اما در حشر چه اتفاقی میافتد؟ در حشر چه اتفاقی میافتد نسبت به موجودات، که یکی از آن موجودات زمین و آسمان است. بقیه هم همین وضع را پیدا میکنند که زمین و آسمان پیدا میکنند. ایشان میگوید زمین و آسمان و همچنین بقیه، تکثرشان را از دست میدهند، به سمت وحدت میروند و آن جمعیت معنوی را پیدا میکنند. آن تفرقِ امتدادی داشتند، تفرقِ امتدادی یعنی هر کدام در امتداد خاص خودشان بودهاند، حالا همه وحدت معنوی یا جمعیت معنوی پیدا میکنند. اصلاً این خاصیت حشر است. حشر به سمت عقل. میدانید که، هر مطلب مفصل وقتی وارد عقل بشود مجمل میشود، مجمل نه به معنی مشکوک، مجمل فلسفی یعنی بسیط.
حقیقت وجهالله و نابودی تعینات در مرتبهی حشر
عرض کردم بارها که این کتاب را مثلاً ۳۰۰-۴۰۰ صفحه است ما میخوانیم، بعد در عقل ما همهی این ۳۰۰-۴۰۰ صفحه میشود یک کلمه، همه جمع میشود، میشود یک ملکه. این یک مسئله عقلی است. وقتی دو مرتبه خواستید پخشش کنید، میشود همان کتاب ۳۰۰-۴۰۰ صفحهای. پس همیشه حشر به این معنا است، حشر از پایین به بالا است. به این معنا است که آن تفرقها تبدیل بشود به اجتماع، آن امتدادها، که حسی هستند تبدیل شود به معنویت.و قهرا رقائق همه بروند به سمت حقیقت، فروعات همه جمع بشوند در اصل. این وضعی است که در حشر اتفاق میافتد.
به همین جهت چون تمام تعینات از بین رفته است، یکی میماند و کسی نیست. نه یعنی همه معدوم شدند، بلکه این تعینات معدوم شد و آن وجود واقعی و حقیقی باقی ماند. اصل وجود که وجهالله ما میگوییم باقی میماند. یعنی تعیناتش از بین میرود.
دانش پژوه: همگی در وجهالله به وجود جمعی موجود میشوند.
استاد: همگی در وجهالله به وجود جمعی موجود میشوند.
دانش پژوه: یعنی حشر اینطوری است
دانش پژوه دیگر: یعنی خدا می ماند و وجهش؟
استاد: بله، خدا هست و وجهش.
دانش پژوه: اگر اینطوری روایاتی که متعدد داریم که طرف را میآورند مؤاخذه میکنند...
استاد: برای نشر است. من دارم حشر را عرض میکنم. یعنی یک نفخه پیدا میشود همه میمیرند. من این را دارم عرض میکنم. بعد نفخه دوم همه زنده میشوند. آن وقتی که همه میمیرند چه اتفاقی میافتد؟ میمیرند یعنی تعینات از بین میرود. همه میروند در آن وجود منبسط و در آن وجهالله. بدون هیچ حدی، بدون نقشی.
دانش پژوه: ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾[8] .
استاد: آن وقت ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ﴾. بنابر این که وجه را اینطوری معنا میکنیم: چون وجه چندین نحو معنا شده است، یکیاش همین است که خداوند در ازل وجودی را آفرید، نه وجود را موجود کرد. موجود کرد، وجود موجود کردن نمیخواهد، موجود است. وجودی را آفرید. این وجود همانطور که عرض کردم از ازل تا ابد را پر کرد و هیچ نقشی در آن نبود. نقش ماهیات، نقش تعینات نبود.
مراتب سهگانهی وجود و نسبت آنها با تعینات
این نقش تعینات در مرتبهی بعدی وجود گرفت. یعنی بعداً خداوند نقش ماهیات را با این وجود متحد کرد. این نقش خاص با این وجود متحد شد، شد انسان. آن نقش دیگر متحد شد، شد ارض. آن یکی متحد شد، شد سماوات و هکذا. تعینات درست شدند. آن وقت یا تعینات عقلی که در عالم عقلاند، یا تعینات مثالی که در عالم مثالاند، یا تعینات مادی که در عالم مادهاند. این تعینات وجودشان همان وجود منبسط است. بعد وقتی میخواهد حشری صورت بگیرد، این تعینات میمیرند. تعینات میمیرند، آن وجودشان که همان وجود منبسط است باقی میماند. آن وجه رب است و باقی میماند. همه محشور میشوند به آن وجود و دیگر تعیناتی نیست. وحدتِ جمعی پیدا میکنند یا به قول ایشان جمعیتِ معنوی پیدا میکنند.
در حالی که قبلاً یک تفرقِ امتدادی داشتند. آن وجود منبسط که من میگویم منالازل الیالابد را پر کرده است، الآن به ذهنمان خطور میکند که یک امتداد خیلی وسیعی را گرفته و اشغال کرده است، در حالی که آن وجود اصلاً امتداد ندارد. آن وجود مرتبهاش مرتبهی مادی نیست که امتداد داشته باشد. امتداد برای این مادیات است، برای عالم پایین است. صدرا یک عبارتی دارد باز این را من به عنوان این که مطلب روشن بشود میآورم. عبارتی دارد میگوید تمام اشیاء، بدون استثناء سه وجود دارند: یکی وجود الهی، یکی هم وجودی که به آن میگوییم وجود منبسط، یکی هم همین وجوداتِ متعین. همه در عالم اله موجود بودند، الآن هم هستند. چون خدا به ما عالِم است، از قبل از ازل هم عالِم بوده است، همه در آنجا موجودیم. همهی حقیقت این موجودات که الآن هم هست.
بعد در مرتبهی بعدی در وجود منبسط متحد شدیم بدون تعین. در مرتبهی سوم تعینات حاصل شدند. آن وقت تعینات سه تا عالمند: عالم عقل، عالم مثال، عالم ماده. هر سه را میگوید تعیناتی هستند بعد از آن مرتبهی دوم. اول مرتبهی اول که وجود الهی است، بعد مرتبهی دوم که وجود منبسط است، بعد مرتبهی سوم که در مرتبهی سوم تعینات میآیند. بعضیها تعینات عقلی دارند، بعضیها تعینات مثالی یا نفسی دارند، بعضیها تعینات مادی دارند. همهی ماها در مرتبهی سومیم. یعنی ما و عقل و اینها همه در مرتبهی سومیم. همین است. تا اینجا مطلبش این است.
بحث پیرامون مرگ ملائکه و بقای وجه الهی
خب پس توجه میکنید وجود منبسط، وجودی است که همهی تعینات در آن هستند، ولی هیچکدام از تعینات ظهور ندارند. بساطت محض است، جمعیتِ خالص است. در زمان حشر، حشرِ موجودات همه محشور میشوند به آن وجود منبسط. یعنی حدود از بین میرود، ماهیات زائل میشود، یا مرگ عارض میشود. آن وقت این متفرقها میشوند واحد.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله، می شود همان وجود منبسط. البته من این مطالب را همانطور که توجه میکنید با حرفهای صدرا مخلوطش دارم میکنم. حرفهای ایشان را با حرفهای صدرا دارم مخلوط میکنم، چون اینها به همدیگر کمک میکنند.
دانش پژوه: وجود منبسط در آن نفخهی اولی میماند یا از بین میرود؟
استاد: نه، در نفخه اول وجود منبسط نمی ماند، ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ﴾. بله وجود منبسط بنابر تفسیری همین وجه رب است. بنابر تفسیری وجه رب عبارت است از ائمه علیهم السلام [9] . ولی بنابر وجهی، و بنابر تفسیری وجه رب همین وجود منبسط است، که من بر طبق همین تفسیر دارم حرف می زنم.
دانش پژوه: اسماء و صفات را می گویند در واقع؟
استاد: نه، به اسماء و صفات کار نداریم. این یک وجود منبسط است که فیض است.
دانش پژوه: یعنی در حشر اصطلاحی که در نفخه ای که در حشر است، شما میفرمایید که تمام این تعینات از بین میرود، تمام نفوس انسانها میروند داخل یک وجود منبسط، یک تبدیل به یک وجود منبسط میشوند؟ چون وجود منبسط...
استاد: تبدیل نیست، حالا، اسمش را تبدیل هم بگذارید مساله ای ندارد
دانش پژوه: تبدیل می شوند یا امتداد، حالا نه به آن امتدادی که فرمودید
استاد: نه، امتدادها از بین میروند، ماهیات، حدود، تعینات، تشخصات هم از بین میرود. فقط وجود باقی میماند. وجود هم که همان وجود منبسط است. نه ما تبدیل میشویم به وجود منبسط. ما از بین میرویم، یعنی تعیناتمان از بین میرود، وجود منبسطی که ما را موجود کرده بود، باقی میماند. یعنی الآن شخصِ زید، شخص زید یک تشخصِ زیدی دارد و یک وجود دارد. زیدش از بین میرود، وجودش هست. وجودش رقیقهی آن وجود منبسط بوده است. حالا این رقیقه میآید سمت حقیقت میرود. یعنی چه؟ یعنی آن حقیقت الان است، رقیقه دیگر نیست. حالا اسمش را میگذارید تبدیل، اسمش را میگذارید صعود، هر چه می خواهید بگذارید. آن رقیقه شده حقیقت. تبدیل شده به حقیقت.
پاسخ به شبههی اعادهی معدوم و کیفیت زوال تعینات
دانش پژوه: استاد فقط بنابر مبنای آقاعلی فرمودند که اعمال انسان ذخایرش را در داخل بدن و نفس قرار میدهد. در نشر که این تعینات از بین میرود، این وجود ملحق میشود به آن وجود منبسط به هر تعبیری، این وجود منبسط یعنی این ذخایری که در نفوسِ متعددِ انسانی هست، اینها چه میشوند؟ آیا در آن وجود منبسط معیناند؟ یا اصلاً کلاً یک چیز میشوند؟
استاد: وقتی خودِ انسان، آن حدِ انسانیتش نابود میشود، انتظار دارید آن ذخایری که در بدنش بوده موجود باشد؟ آنها هم نابود میشوند. همه جمع میشوند تا بعداً پخش بشوند. شما ملاحظه کنید...
دانش پژوه: نابود نمیشود مجمل میشوند؟
استاد: بله دیگر یعنی جمع میشود. نابود شدن یعنی تعین نابود میشود. تعین، تکثر، نابود میشود. یعنی الآن این زید دیگر نیست. زید یک فردی بود، الان دیگر نیست.
دانش پژوه: یعنی وقتی نفخه میشود دیگر هیچ انسانی وجود ندارد؟
استاد: هیچی، حتی ملائکه هم وجود ندارند.
دانش پژوه: حالا ملائکه
استاد: هیچی وجود ندارد وقتی همهی تعینات از بین میروند. فقط وجود وجود دارد.
دانش پژوه: یعنی خداوند فقط وجود دارد؟
استاد: نه خدا و فیضش.
دانش پژوه: خدا و وجهش.
استاد: وجه خدا هم باقی می ماند. همان فیض است دیگر...
دانش پژوه: خب آن وقت شما میفرمایید ملائکه، ملائکه عالیه هستند، ...
استاد: نه، ملائکهای که من دارم میگویم آن ملائکهای که میمیرند. حالا به قول صدرا بعضی ملائکه نمیمیرند. آن را بر مبنای صدرا بود که عرض کردم. الآن آقاعلی حکیم هیچ بیان نمیکند که ملکی میمیرد یا ملکی زنده میماند، ایشان میگوید همهچی میرود. آنی که من گفتم حرف صدرا بود. صدرا معتقد است ملائکه نمیمیرند. ملائکهی مجرد نمیمیرند[10] . ایشان در روایات بعدی حتی میگوید اسرافیل هم میمیرد.
دانش پژوه: اسرافیل هم می میرد؟
استاد: اسرافیل که خودش بالاخره مأمور حیات است، خودش هم میمیرد.
دانش پژوه: استاد مرگ آن ها به چیست؟ ما الآن مرگ خودمان را ...
استاد: نمیدانیم. مرگ خودمان به چیست؟ ما مرگ خودمان را نمیدانیم میپرسید مرگ ملائکه به چیست؟ ما مرگ خودمان را بلد نیستیم چیست
دانش پژوه: مثلاً مرگ مادی را صدرا تعریف کرده، مرگ را در حرکت جوهری تعریف کرده به این که یک جایی که دیگر از بدن بی نیاز می شود، بدن را رها میکند. و مرگ اتفاق می افتد.
استاد: و ما معتقدیم نفسمان هم میمیرد. در زمان حشر هیچ کس نیست.
دانش پژوه: مرگ در آن موقع به این معنا نیست که خب بدن برزخی را رها میکند؟
استاد: علی ای حال در وقت حشر هیچکس نیست، چه میشود؟ اگر نفوس ما باشد که نمیتوانیم بگوییم هیچکسی نیست
دانش پژوه: این که میگویید هیچکسی نیست با مبانی عقلی نمیسازد. چرا؟ به دلیل این که اگر هر موجودی یک آن ناموجود بشود، این موجود بعدی هر چه میخواهد باشد یک چیز دیگر است، ربطی به آن ندارد. بنابراین باید یک چیزی بماند، اگر چیزی نماند، این چیزی که میخواهد بیاید دیگر ما نیستیم، که اعادهی معدوم خب محال است دیگر. محال است.
دانش پژوه دیگر: حداقل وجود الهی هست دیگر.
دانش پژوه: نه آن وجود الهی خب یک چیزِ خدا است، ما نیستیم. اینی هم که زنده می شود یک چیز دیگر است، ما دیگر ما نیستیم. چطور میتوانیم این همانندی و عینیت را برقرار کنیم؟ مگر این که بخواهیم بگوییم آن که میمیرد، منظور از مرگ آن را توجیه کنیم. مثلاً بگوییم اینجا جسمِ خاکی را رها کردیم، اینجا بدنِ برزخی را رها میکنیم.
دانش پژوه دیگر: ولی استاد میفرمایند در حشر همهچیز نابود میشود، حتی نفس من. متوجه میشوید؟
دانش پژوه: اگر نابود بشود، پس باید بعث را زیر سئوال ببرد، چون آن چیزی که بعث می شود، یک چیز دیگر است. چون وقتی نابود می شویم این همانی چطور برقرار می شود؟ سئوال است استاد؟ در روایات آمدند ﴿وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾[11] بعد گفتند «نحن وجه الله»[12] .
دانش پژوه دیگر: اعاده معدوم همین است دیگر
تبیین حقیقت وجهالله و نقد اعاده معدوم
استاد: بله من اشاره کردم که «وجه الله» تفسیرهای مختلف دارد. اما من بنا بر یک تفسیرش دارم حرف میزنم. تفسیرهای دیگر را نقیض قرار ندهید. آنها را اصلاً مطرح نکردیم. ما بنا بر این حرف زدیم که وجه الله عبارت باشد از وجود منبسط. بنا بر این داریم توضیح میدهیم. آن وقت این که فرمودید ما میمیریم و از بین میرویم بعد اگر دو مرتبه آمدیم این میشود اعاده معدوم. این درست نیست.
شما شروع میکنید یک مطلبی را در ذهنتان تکثیر میکنید. صورت یک چیزی را در ذهنتان میآورید. یا صورتهایی را در ذهنتان میآورید. بعداً توجهتان را از این صورتها میگیرید. آن صورتها محو میشوند. دو مرتبه توجه ایجاد میکنید. شما چون توانایی ندارید که صورتهای قبلی را بیاورید، صورت جدیدی را مثل آن صورت قبل میآورید.
دانش پژوه: مثل اشکال ندارد، عین نیست؟
استاد: آن وقت این را شاید بگویید اعاده معدوم نیست به خاطر اینکه آنچه من آوردم غیر از آن است که هست. ولی خداوند میتواند همان را که در وجود منبسط محوش کرده است، دو مرتبه پخشش کند. عرض کردم جمع کردن و پخش کردن است. ما اسمش را میگذاریم نابود شدن. نابود شدن در همین، جمع میشوند تمام موجودات متکثره و جمع میشوند و میشوند وجود به وجود واحد. تعینات از بین رفت. دو مرتبه پخش میشوند. این جمع شدن از بین رفتن تعینات است. پخش شدن به وجود آمدنِ همان تعینات است. نه تعیناتی مثل آن قبلیها، و نه این که آن قبلیها اعاده بشوند.
جمع شدن است و پخش شدن. این جمع شدن و پخش شدن را از آن تعبیر میکنیم به نابود شدن و موجود شدن. وگرنه واقعاً اینگونه نیست که نابودِ نابود بشود. این نابودی در همین حد است که عرض میکنم، تعینات نابود میشود.
دانش پژوه: تعینات یعنی مادی....
استاد: یک مقدار توجه کنید.
دانش پژوه: و الا باید آن ذخایر باشد. باید آن رقیقه به تعبیر شما باشد
دانش پژوه دیگر: صحبت از ذخایر نیست
دانش پژوه: نامفهوم
تبیین مراتب وجود و خطاب عاقل در حشر
استاد: میگوید خداوند وقتی که میگوید «لِمَنِ الْمُلْکُ»[13] [14] ، اقطار سماوات و ارض این صدا را میشنوند. ولی هیچ کس جواب نمی دهد. نیست که جواب بدهد، نیست یعنی چه؟ پس چطور می شنود ولی نمی تواند جواب بدهد؟
دانش پژوه: استاد کدام مرتبه وجودیش الان نیست؟ یعنی وجود عقلیش هم نیست؟
استاد: من اشاره کردم که وجودِ عقلی، وجودِ نفسی، وجود مادی، اینها، مراتبِ سومِ موجودات است. یعنی من به وجود مادی موجودم، عقل به وجود عقلی موجود است، نفس به وجود نفسی موجود است. هر سه هم در مرتبهی سوم هستیم.
دانش پژوه: هر سه تا از بین رفتند الان.
استاد: قبل از این مرتبهی وجود منبسط است، قبلترش هم وجود الهی. سه تا مرتبه درست شد. سه تا مرتبه که درست شد، من در مرتبهی الهی بودم، در مرتبهی وجود منبسط بودم و هستم. بعد میآیم در مرتبهی خودم که مرتبهی مادی است. البته تخلی نیست، از اینجا عبور میکنم. ولی الآن وجودِ من وجود مادی است. من وجود مادی دارم، وجود منبسط دارم، وجود الهی دارم. که وجود منبسط و الهی هنوز هم هست. یعنی این طور نیست که وقتی تبدیل به من شد، آن از بین رفته باشد و من موجود بشوم؟ من به آن حشر پیدا میکنم یعنی جمع میشوم آنجا، مثل همانطوری که عرض کردم مسائل یا کتابی که شما میخوانید همه جمع میشوند، همهی مسائل در ذهن شما جمع میشود، پس در ذهن شما تکثری نیست و وحدت است. این میگوییم این مسائل نابود شدند. این اسمش را میگذاریم نابود شدن. دوباره پخشش میکنید می گوییم موجود شدند.
دانش پژوه: استاد برای جمع شدن میتوانید مثال بزنید؟ صورت جمادی مثلاً تبدیل به صورت نباتی میشود، نباتی مثلاً به نفس حیوانی تبدیل میشود. نفس حیوانی یک چیز بیشتر نیست، ولی در صورت جمعی آن نفس نباتی صورت جمادی را دارد. اینها با تعیناتِ خاصِ خودشان آنجا نیستند
استاد: چرا با تعینات هستند
دانش پژوه: صورت جمادی هم تعینِ خاصِ خودش را در مرتبهی نفس حیوانی دارد؟
استاد: بله، یعنی فعلش هست، بالاخره میتواند ...
دانش پژوه: نه با تعینِ خاصِ که نیست. این صورتِ جمادیِ به شرط لا...
استاد: به شرط لا نیست.
دانش پژوه: به شرط لا که نیست، لا به شرط است
استاد: ولی بالاخره هست.
دانش پژوه: نه بودنش، عرض کردم هست ولی صورتِ جمعی هست دیگر.
استاد: اگر می خواهید تشبیه کند، اگر درست است عیبی ندارد.
دانش پژوه: یعنی میخواهید بگوید این یک وجودِ جمعی هم نفس نباتی را دارد، هم صورت جمادی را دارد. یعنی این چیزی که الآن من نگاه میکنم صورت جمادی به شرط لا نیست که دیگر چیزِ دیگر نباشد. نفس نباتی به شرط لا نیست.
استاد: بله.
دانش پژوه: ولی کارکردها را دارد؟
دانش پژوه دیگر: بله کثرتها را دارد.
دانش پژوه: در خصوصِ جمعی میخواهم بگویم
دانش پژوه دیگر: استاد، برداشت من از کلام آقاعلی این است که وقتی که ما مردیم تعینات مادیمان از بین رفت، نفس ما نابود میشود و شما هم خودتان تعبیر فرمودید، آخر نابودی تالی فاسد دارد.
استاد: بله، نابود میشود، نفس من با تعین نفسی نابود میشود.
دانش پژوه: تعین نفسی آن نابود می شود.
استاد: خیر، عرض می کنم که تعین نابود میشود.
دانش پژوه: خب، اگر تعین نفسی من نابود بشود، یعنی آن تعین نفسی من دیگر نیست. مشکل اعاده معدوم پیش می آید. یعنی من، بعد شما میفرمایید خداوند جمع میکند، متعلق قدرت خدا بر امور ناممکن نیست. خدا نمیتواند اجتماع نقیضین کند .کلمه غلط است، واژه اشتباه است. اگر تعین نفس نابود بشود، من دیگر نیستم. اشکال اعاده معدوم کاملا وارد است.
دانش پژوه دیگر: کلام ظاهرا این را قبول دارد ولی فلسفه قبول ندارد.
دانش پژوه: جالب این است که شما در مباحث گذشته فرموده بودید که من نوشتم، که فرموده بودید که این وقتی که نفس بعد از مرگ طبق نظر آقا علی خارج میشود، فرموده بودید که این چون منفک شده با این بدن؛ خودِ نفس هم اندکی از ذخایر را دارد و لحوق میکند به قیامت.
نسبت وجود منبسط با منیت و وحدت الهی
استاد: در کلماتی که عرض می کنم دقت کنید که بیش از این نمی شود توضیح داد. تعینات از بین میروند. و این تکثر به وجود واحد جمعی موجود است. یعنی تمام این شیء از بین نرفته است. تعین آن از بین میرود ولی دوباره تعین پیدا میکند.
دانش پژوه: اصل وجودش سرِ جایش است.
استاد: بله، یعنی من هستم، ولی نه آن منی که عبارت باشد از منِ متعینِ نیست.
دانش پژوه: خب آن که من نیستم؛ آن را با لفظ بازی می کنیم. مانند این است که ناهار شما خوردهاید، میگویید ناهار را خوردهام ولی نه این ناهاری که شما میگویید. پیشِ خودم یک تصوری کردم و لذت بردم.
دانش پژوه دیگر: خیر، مسئله این است که تعینات مادی از بین میرود، اما خلاصه آن...
دانش پژوه: نه فقط مادی، بلکه عقلی آن هم از بین می رود؛ مثالی آن هم از بین می رود.
دانش پژوه دیگر: اشکال اعاده معدوم سرِ جایش باقی میماند. نمیشود این حرف را قبول کرد که شما می گویید.
دانش پژوه: اعدامی صورت نمی گیرد که اعاده معدوم باشد. این تعینات از بین میرود
استاد: این حرف را فقط آقا علی نمیگوید
دانش پژوه: حرف باطل است، فرقی نمی کند
استاد: تصورش بکنید، میبینید حل می شود.
دانش پژوه: خیر، حل نمی شود.
استاد: شما تصور نمیکنید و زود میگویید باطل است.
دانش پژوه: ما تصور کردیم؛ دیدیم حرف باطلی است.
استاد: تصور نکردید.
دانش پژوه: چرا تصور کردیم. حتما باید آنطوری که شما می گویید تصور کنیم؟
استاد: پیداست آن تصوری که شما کردید یک چیز دیگری بود. ببینید، آن چیزی که من دارم عرض میکنم این است که تمام این تعینات از بین میروند و وجه وجودهای ما باقی می ماند.
دانش پژوه: آن وجودِ ما نیست، آن وجودِ خودش است. من دیگر نیستم. شما فرمودید نفس از بین میرود، تعینات از بین میروند...
استاد: ببینید، من که نگفتم وجود من از بین میرود. وجود اصلاً از بین رفتنی نیست.
دانش پژوه: من چه هستم؟ من همان تعیناتم دیگر؛ وقتی تعیناتم برود دیگر من نیستم.
استاد: ولی وجودم هست.
دانش پژوه: وجود من نیست. وجود خدا است؛ منی نیست. آخه میگویید «من». شما میگویید «من» نیست. این که من چرا بگویم «من» وقتی تعینات نیست؟ نفس هم نیست، تعین هم نیست. درست است یک چیزی هست، اما آن یک چیز دیگر، من نیستم؛ آن خدا است.
استاد: من میگویم وجود من باقی است، شما میگویید وجود من رفته است. شما وجود من را انکار میکنید. پس چطوری من می توانم برای شما ثابت کنم؟
دانش پژوه: خیر، به این دلیل که شما میگویید وجود من باقی است؛ اگر بگویید وجود من باقی است، یک زمانی باید تعیناتم را هم قبول کنید که باقی است؛ نفسم را هم قبول کنید که باقی است. نمیشود که من باشم بی تعین و بی نفس.
استاد: در این عالم نمیشود من باشم بی تعین. در این عالم با تعینم، ولی وقتی رفتیم در وجود منبسط، همانگونه که از اول بودم، اکنون هم هستم. مگر در پیشگاه خدا من و شما معلوم نیستیم؟
دانش پژوه: پیشِ خدا معلوم هستیم
استاد: معلوم هستیم. آنجا در علمِ خداوند ما تعین داریم؟ اگر تعین داشته باشیم که کثرات میآید
دانش پژوه: درست در وجود منبسط هم همینگونه است.
استاد: وجود منبسط تعین ندارد. مجرد است. اگر تعین باشد کثرات میآید. این درست است. ما میگوییم خداوند حقیقت ما است. خب، اگر من و شما و آن و آن، همه با تعیناتمان آنجا باشیم، اولاً که حقیقت نمیشود، ثانیاً لازمهاش این است که کثرات در ذات خدا باشد.
دانش پژوه: این درست است ولی وجودِ اجمالی ما در آن وجود منبسط باید باشد. قبول دارم؛ تفصیلی نیست.
استاد: وجه رب را دوباره دارید می گویید. من وجه رب را ...
دانش پژوه: نه، وجه رب که هست. یعنی وجود ما، این کثرات به نحو اجمالی در آن وجودِ وجه رب هست.
استاد: شما ظاهرا برای وجه رب دو وجود قائل هستید. یک وجود خودش که آن خودش باشد، یکی هم وجودِ این کثراتی که رفته است آنجا. من عرض میکنم کثرات آنجا نیست، آنجا وحدت است؛ ولی وجودهایی است که اگر تنزل کند، همینها است. نه مانند اینها، و نه این که این معدوم بشود؛ اینها همه جمع میشوند. جمع شدن غیر از معدوم شدن است. ولی تعین معدوم میشود. وقتی وجودهای متکثر و متعین جمع شدند و به وجودِ واحد، موجود شد، یعنی تعینات باطل میشود. ولی آن اصلِ وجودی که باطل نمیشود، آن هست.
دانش پژوه: استاد، مانند این صفحه، همان مثال؛ مانند تکتک کلمات این صفحه که در ذهن من است، بیاید پایین می شود هزار کلمه.
استاد: بله
دانش پژوه: اگر مثالش همین است، ردیف است و درست می شود. ولی اگر نه...
استاد: شما هر مثالی میخواهید بزنید.
دانش پژوه: خیر، آن مثال شما غلط است؛ چون آنجا تعینات هنوز در ذهن شما هست.
دانش پژوه دیگر: اکنون این صفحه در ذهن من که مجرد است، «بالاجمال» به یک وجود موجود است، ولی همین اگر تنزل کند، همین صفحه، صد تا کلمه است.
دانش پژوه: بله، ولی آنجا مغایر با این وجود است. درست است؟ از بین رفت، آن چیزی که در ذهنت رفت، دیگر وجود ندارد.
دانش پژوه دیگر: اعاده معدوم را نمیشود با وجود الهی حل کرد. می گوییم همه وجودهای مادی، مثالی و عقلیاش از بین میرود ولی در عین حال در وجود الهی هست دیگر.
تمثیل کثرت در وحدت و تجرد وجود
استاد: ببینید، ما همه جمع میشویم در این وجود منبسط. از اول هم در وجود منبسط بودیم. بعد پخش شدیم. اکنون جمع میشویم و دوباره میرویم آنجا. جمع میشویم که چه اتفاقی میافتد؟ کثرات ما که کثرات و تشخصات و ماهیات ما است، اینها از بین میروند.
دانش پژوه: درست است. اما وجودی که باقی می ماند وجود الهی ما است.
استاد: وجودمان باقی میماند که اگر دوباره به تعین برسد، میشویم ما.
دانش پژوه: پس شما میخواهید بگویید ما همه وجودمان قدیمِ است ...
استاد: این وجود مادی من که تعلق گرفته به این تعینات، «ما» ییم، بله
دانش پژوه: بعد آن وجودی که ما بودیم یعنی بودیم
استاد: یعنی بودیم و همیشه بودیم و همیشه هستیم
دانش پژوه: آن وجودِ علمی و الهی نه، آن وجود منبسط که فعلِ خدا است.
دانش پژوه دیگر: آن وجود علمی، شما می فرمودید بودیم
استاد: سه مرتبه وجود برای اشیاء درست کرده اند. که جنابعالی تشریف نداشتید و اشکالاتتان به خاطر همین است.
دانش پژوه: بقیه هم اشکال دارند، آن هایی هم که بودند اشکال دارند.
استاد: سه مرتبه وجود درست کردم و توضیح دادم. توضیح دادم که اینجا مطلب کاملاً روشن میشود. وجودهای تعینی از ما گرفته میشود و یکی از مراتب وجودمان باقی میماند؛ ما با آن میمانیم نه این که یک چیز دیگری باقی بماند. ما میمانیم، ولی با آن وجود منبسطمان باقی میمانیم که وجودِ بسیط ما است، وجود بدون حدِ ما است. ما آنجا باقی میمانیم. حدود از بین می رود
دانش پژوه: وجود بدون حد میشود خدا.
استاد: خیر، آن وجود منبسط را عرض میکنم. سه مرتبه وجود قائل شدهاند. یکیاش وجود خدا، یکیاش هم وجود منبسط بود. و شما وجود منبسط را اکنون تصورش نمیکنید.
دانش پژوه: نمی شود کرد.
استاد: نبودید، من توضیح دادم دیگر. شما میگویید نمیشود تصورش کرد؛ چون آن توضیحاتی که در جلسات قبل دادهام نبودید و اکنون انکار میکنید.
دانش پژوه: خب، وجود منبسط را نمیشود تصور کرد. وجود منبسط یک وجودی است که اصلا به ذهن نمی آید مثل خدا. خدا را میشود تصور کرد؟ خیر
استاد: وجود منبسط فعلِ خدا است. شما هنوز دارید وجود منبسط را خود خدا می گیرید. وجود منبسط فعلِ خدا است که خدا صادرش کرده است؛ در ازل صادرش کرده است. بعد با تعینات (عرض کردم)، با تعینات متحدش میکند و این موجوداتِ متشخص درست میشود.
دانش پژوه: خودِ وجود منبسط، عقل اول و همه چیز هم از آن وجود منبسط است دیگر طبیعتاً.
تبیین حشر و بازگشت تعینات
دانش پژوه دیگر: خودِ عقل اول است.
استاد: الان هم که دارم توضیح می دهم دارید حرف می زنید. برای همین متوجه نمی شوید.
دانش پژوه: وجود منبسط که فرمودید، در واقع همان عقل اول است؟
استاد: یعنی می گویید عقل اول نیست؟
دانش پژوه: در واقع عقل اول نیز خود مرتبهای از وجود منبسط به شمار میآید؟
استاد: بله
دانش پژوه: همه چیز غیر از خداوند؟
استاد: یعنی وجودِ همه چیز. به عبارت دیگر، وجودِ همه موجودات بدون تعین، «وجود منبسط» میشود. این در ابتدا چنین است و پس از حشر نیز به همین صورت خواهد بود. بدین معنا که من به عنوان «شخصِ من» محفوظ نمیمانم، اما وجودم در آنجا حاضر است و هنگامی که خداوند آن را پخش کند، من نیز حاصل خواهم بود.
دانش پژوه: آیا وجود منبسط را خداوند خلق کرده است؟
استاد: بله
دانش پژوه: «أول ما خلق الله نوري»[15]
استاد: تعابیر گوناگونی وجود دارد؛ از جمله: «أول ما خلق الله العرش»[16] ، «أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللهُ الْعَقْلُ»[17] و «أول ما خلق الله القلم»[18] . تمامی این تعابیر در روایات موجود است. بنابراین، «اول ما خلق الله» وجود منبسط است. این روایات را باید با یکدیگر جمع کرد، زیرا اختلافات در خود روایت هم هست. یادتان است که ملاصدرا در شرح اصول کافی، در ذیل اولین روایت، تمامی این موارد را با یکدیگر جمع کرد[19] .
تبیین فلسفی زوال تعینات و بقای وجود در حشر
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: در حشر است. تغییر نمی کند.
دانش پژوه: وجود منبسط هیچگاه از بین نمیرود؟
استاد: خیر
دانش پژوه: پس ما تعیناتمان از بین می رود...
استاد: وجه رب است بنا بر تفسیری که کردم، باقی می ماند
دانش پژوه: خب، پس فرمایش شما که همه موجودات از بین می روند یعنی آن تقیدات از بین می رود، حدها از بین می رود. و می شویم آن وجود منبسط که بودیم.
استاد: ولی در وجود منبسط مشخص است که، حالا کدام تکه را، من نمیتوانم تعبیر کنم. چون وجود منبسط، منبسط است دیگر. خدا میداند، (اگر تشبیه معقول به محسوس کنیم) خدا میداند کدام تکه این وجود منبسط برای کیست، کدام برای کیست. که اگر ما متحدش کند، آن میشود. حالا تکه اینها را نداریم
دانش پژوه: جسم هم از بین میرود؟
استاد: بله، تعینات همه از بین میرود.
دانش پژوه: استاد پس این مبنا، مبنای وحدت شخصی وجود است.
استاد: وحدت وجود برای خداست. ما وجود منبسط را داریم عرض می کنیم. شما وجود منبسط را با خدا اشتباه نگیرید. وجود منبسط فعل خداست.
دانش پژوه: از یک طرف شما میفرمایید که نامحدودِ منبسط، فعل خداست و نامحدود است. از یک طرف دیگر منحاز میکنید به وجود نامحدود خدا، این تناقض نیست؟ وجود خداوند نامحدود است و سریانی است به تعبیر خود آقایان، وجود سریانی.
استاد: وجود خدا سریانی است؟ یعنی چه؟
دانش پژوه: عذر خواهی می کنم، وجود نامحدود دارد، از یک طرف دیگر وجود فعلِ منبسط هم فعل خداست و نامحدود است. این با هم در تناقض نیست؟
استاد: خیر
دانش پژوه: دو وجود منحازِ نامحدود.
استاد: مکانی نیست که شما مکانی فکر میکنید.
دانش پژوه: پس چرا منحازش می کنید؟
استاد: یکی فعل است و یکی فاعل است، مگر می شود منحاز نکرد. یکی ممکن است یکی واجب است. چرا منحازش نکنیم.
دانش پژوه: امتیاز، استاد منحاز کردن در تباین با نامحدودیت است. شما یک چیز نامحدود را نمیتوانید منحازش کنید از یک چیز دیگر. مگر وجود حقیقتِ نیست؟
استاد: شما فرمودید مکان و منظورتان از مکان، تخلیه مکان بود، مطلب روشن است.
دانش پژوه: من یک سوال میکنم. آقا یک شاخص نامحدود داشته باشیم، سایه این محدود میشود یا نامحدود میشود؟
دانش پژوه دیگر: فایده ندارد.
دانش پژوه: نه آقا، یک شاخص نامحدود افتاده، نامحدود تا بینهایت رفته. سایه این چقدر میشود؟
دانش پژوه دیگر: محدود می شود
دانش پژوه: سایه این چقدر میشود؟ سایه شاخص نامحدود را شما تصور بکنید در عالم، تصور بکنید.
دانش پژوه دیگر: خب سایهاش هم نامحدود میشود دیگر.
استاد: خب الان این مثال خوبی است. الان یک شاخص به قول ایشان، یک شاخص نامحدود درست کنید. میگویید نداریم؟ بله، نداریم چون جهان نامحدود نیست. یک شاخص نامحدود درست کنید، یک خورشید هم به آن بتابانید. سایهاش نامحدود میشود. سایه تابع این شاخص است.
دانش پژوه: آن نامحدودیت تعریفی که ما میکنیم، یعنی پر است. یعنی یک چیزی که پر است. نامحدود یعنی جایی نمیتوانی دست بگذاری که آن نباشد. به عبارت دیگر، به عبارت اخری، نامحدود یعنی جایی نمیتوانی دست بگذاری که آن نباشد. خب از یک طرف دیگر میگویید منحاز است.
استاد: شما وجود نامحدود را مکانی نکنید. اجازه بدهید بیش از این دیگر بحث نکنیم. من میگویم مکان را بگذارید کنار. شما دوباره نامحدود را نامحدودِ مکانی میگیرید. میگویید در این مکان نامحدود، یکی پر شد دیگر دومی نمیتواند پرش کند. نامحدود که نامحدودِ مکانی نیست.
دانش پژوه: اصلا ممکن می تواند نامحدود باشد؟
استاد: بله. بالفعل بله.
دانش پژوه: مثل همان وجود منبسط، ممکن است دیگر. درست است؟ عقل اول. البته عقل اول مصداق اولش حضرت عزرائیل، بعد حضرت پیامبر اسلام. درست است؟
دانش پژوه دیگر: صدرا می گوید پیامبر است.[20]
دانش پژوه: تمام تلاش آقا علی بر این بود که تا حالا یک بدنی ایجاد کنند که مثلاً اعمال ما را نسبت بدهد به این بدن و آنچه که متناسب با شرع است را توضیح بدهد دیگر. حالا الان با این قضیه حشر و نشری که ایجاد کرد، حشر را که برداشت، دیگر بدن مادی وجود ندارد که بخواهد با او صحبت کند. تفاوت آقا علی با ملاصدرا چگونه میشود؟ ملاصدرا نیز میگوید که خب، من نیز صورت را میآورم و بر روی وجود منبسط میگذارم. برای این یک بدن ایجاد میشود، یک بدنی برایش میآورد. آقا علی هم تقریباً دارد همین سخن را میگوید و بعد که جمع شد، دوباره میآید و ...
استاد: من اکنون پاسخ شما را میدهم، منتها شرط دارد جواب دادن. شما در حرف من حرف نزنید. شما سخن را پاره میکنید و بعد مطلب روشن نمیشود، بعد دو مرتبه اشکال می کنید. یعنی هیچکدام حرف نزنید؟ چون گاهی می گویم حرف نزنید، یکی دیگر حرف می زند. سئوال شما این بود که آقا علی که میگوید همهچیز میمیرد و زائل میشوند، آن ذخایری که در بدن من هست کجا میرود؟ بدن من کجا میرود؟ نفس من کجا میرود؟ اینها کجا میروند؟ من اینها را چند بار پاسخ دادهام.
دانش پژوه: خیر، این سئوال من را پاسخ ندادید.
تبیین حقیقت حشر و زوال تعینات در وجود منبسط
استاد: در حین صحبت، بارها این را پاسخ دادهام. خب ببینید، تمامی اشیاء، حتی ریز ریز ذخایر بدن من، وجود دارد. اینهمه وجودها اکنون میرود و بسیط میشود. اینطور نیست که نفس من در وجود منبسط وجودش پر باشد و این ذخایر از بین بروند.
ذخایر، تعیناتش از بین میرود، اما وجودش هست. تمامی اشیاء جهان، چه ذخیره باشد، چه ریز باشد، چه عرض، چه جوهر، همه وجود دارند به وجودِ مناسب خودشان. هنگامی که حشر میشود، تمامی وجودها جمع میشود. نه اینکه برخی وجودها جمع بشوند و برخی از بین بروند. اینطور نیست که اصلاً تصور کنید ما که یک مشت میکنیم از لای انگشتانمان خیلی چیزها در میآید، برخی میچکد کف دستمان باقی میماند. اینگونه نیست، همهچیز میآید.
نه اینکه یک بعضی در برود و بعضی دیگر باقی بماند. تمامی وجودها، چه وجود آن ذره ذخیرهای که من در بدنم دارم، چه وجود سماء با این عظمت، همه میروند در وجود منبسط. فقط دوباره تمامی تعینات حذف میشوند، وجودها میآیند آنجا، تعینات میگویند، دوباره تعینات بازمیگردند. با کدام وجود؟ با همین وجود. یعنی وجود عوض نمیشود، وجود فقط جمع میشود.
آنوقت اینطور نیست که شما اکنون دارید تصور میکنید که نفس من وجودش رفت در وجود منبسط، رفت و جمع شد، اما بدن من جمع نشد، وجود بدن من جمع نشد، وجود آن ذخایر جمع نشد؛ اینگونه دارید تصور میکنید. در حالی که کوچکترین چیزی که در عالم هست، این جمع میشود، یعنی وجودش حشر پیدا میکند. بنابراین هیچچیز ضایع نمیشود، تعینات ضایع میشود و از ابتدا هم همین را عرض کردم که تعینات ضایع میشود. در کلماتی که من عرض میکنم دقت بکنید، اشکالتان برطرف می شود.
وقتی اشکال می کنید، پیداست که آن حرف اولی روشن نشده است. والا مطلب این است که تمامی موجوداتی که در این جهان با تعیناتِ خاصِ خودشان هستند، وجودهایشان را خداوند جمع میکند، قبض میکند. تعینات میرود. ولی این وجودها، وجودِ همین تعین است، منتها جمع شده است، تکثرش رفته، حدودش رفته، ولی وجود همین است. بعد خداوند پخشش میکند، یعنی تعینات دوباره به او می دهد. با همان وجود خودش میآید، اعاده معدوم هم نیست.
توجه کردید؟ خیلی مطلب دشوار نیست. من از ابتدا هم همین را میگفتم منتها مدام شما اشکال میکردید. عرض میکنم تا وقتی من این طوری حرف نزنم مثل این که جلسه ساکت نمی شود. و من ناراحتم از این طور حرف زدن.
تبیین زوال تعینات و صعود وجود مادی به مرتبه عقلی
دانش پژوه: شما حرفتان بد نبود که، شما خودتان حق بدهید که ما نفهمیم و با مقداری از توضیحات شما بفهمیم.
استاد: الآن اگر سوالی دارید...
دانش پژوه: با این توضیح خب خیلی روشنگر بود. منتها فقط آن چیزی که شما میگویید تعینات از بین میرود، کجا میرود؟ تعینات کجا میرود؟ فقط تصور این، یعنی خیلی سخت است و راحت نیست، این چطوری میشود این جسم، این ذره مادی، که تصورش را وقتی ابدی دارید...
استاد: شما وقتی یک کتاب توضیح المسائل که هزار مساله است مثلاً میخوانید، بعد شروع میکنید به تعقل کردنش، تعینات مسائل از بین رفته، در کتاب هست کاری نداریم، ولی در ذهن شما دیگر تعینی ندارد، الآن شما یک مطلب کلی را میدانید که این کلی را بعد میتوانید متفرع کنید و در ضمن جزئیات را بیاورید. درست شد؟ یک وجود الان بیشتر در ذهن شما نیست. تعینات از بین رفته، در ذهن شما از بین رفته، در کتاب هست. حالا فرض کنید اصلاً به طور کلی تعینات نباشد. یعنی وجود مادی را خدا جمع کرد، وجود عقلی درست کرد. خب آن وجود مادی این کتاب دیگر نیست. آن خود وجود کتاب هست، وجود خطوط هست، اما همه وجود عقلی شدند. این وجودات مادی از بین رفتند، از بین رفته این شده است وجود عقلی. نه یعنی از بین رفته به این معنا که کل عالم وجود از این خارج شده، این را نمی گوییم. تعینات از بین رفته، چرا؟ چون وجود تبدیل شده است به وجود عقلی.
وقتی وجودی، (تعبیر به تبدیل هم حالا شاید یک خرده دقیق نباشد)، صعود کرد. این وجودها صعود کردند شدند وجود عقلی، شدند وجود عقلی و وجود عقلی این خاصیت را دارد که تعینات در آن نیست، تکثرات در آن نیست.
دانش پژوه: مثل این که چند کاسه آب مثلاً یک کاسه بشود.
استاد: اینها مثال مادیاند.
دانش پژوه: مثلا کلی نرم افزار را می ریزیم بر یک فلش. به فلش چیزی اضافه نمیشود
بررسی مراتب وجود و تمثیل ترانزیستوری در وجود منبسط
دانش پژوه: چرا، اضافه می شود.
استاد: مادی دیگر، عیب دارد، شما با مثالهای مادی مطلب را توجه کنید عیبی ندارد.
دانش پژوه: در آن مثالی که زدید شما، گفتید همان مفاهیمی که مثلاً در یک کتاب هست، این را اگر از ذهنش بیاوریم، اینجا ما دو تا وجود داریم استاد. یعنی یک وجودی که در کتاب هست، یک وجود دومی پیدا کرد در ذهنمان. یعنی این دو تا وجود ...
استاد: آن مرتبه که مرتبه وجودی که من مطرح کردم مهم بود، الآن معلوم است هنوز وقتی دارید اشکال میکنید آن مطلب هنوز در ذهنتان نیست. سه تا مرتبه از وجود داشتیم، یک مرتبه را خدا باطل کرد. یک مرتبه را باطل کرد و مراتب قبلی هست، ما سه مرتبه از وجود داشتیم. مرتبه تکثر را باطل کرد
دانش پژوه: حیف نیست مرتبه تکثر به این زیبایی را خدا از بین ببرد؟
استاد: آن اختیار با خودش هست.
دانش پژوه: استاد بر اساس اصالة الوجود، تعینات اصلاً از اول هم...
استاد: از اول هم اعتباری بودند. اعتباری بودند جمع شدند.
دانش پژوه: استاد مثال ایشان خیلی مثال قشنگی بود، مثال فلشی که زدند، مثال خیلی قشنگی بود. چون اینجا ما هیچ چیزی به غیر از یک ترانزیستور نداریم که یا روشن است یا خاموش است. همه اینها با هم، در لحظه اولی که ما می خریم همه اینها خاموشند، این مثل وجود منبسط می ماند. بعد که اطلاعات روی آن میریزیم یا یک تعدادیاش روشن میشود، یک تعدادیاش خاموش میشود. اگر همین اطلاعات را برداریم، عیناً کپی کنیم برداریم از آن و دوباره همهاش را صفر کنیم، میشود وجود منبسط. دوباره اگر همین اطلاعات را بریزیم همان جای قبلی بریزیم، مثل این که تعینات را دوباره ایجاد کردیم. در حالی که هیچ اطلاعاتی نه وجود خارجی دارند، نه وزنی دارند و نه چیزی...
دانش پژوه دیگر: در این مثال یک اشکال خوبی بود و آن این بود که اینجا وقتی منبسط میشود دیگر تعینات در آن نیست. ولی اینجا...
دانش پژوه: نیست دیگر، اطلاعات ماهوی است که رفته در یک مرتبه بالاتر
استاد: بله. الآن اینجا روشن است دیگر، از رو بخوانم.
دانش پژوه: عذر می خوام ﴿كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا﴾[21] اشاره به این قضیه دارد؟
استاد: دو مرتبه فرق کردیم و دو مرتبه پخش کردیم؟
دانش پژوه: ﴿هُوَ يُبْدِئُ وَيُعِيدُ﴾[22]
استاد: شاید، همین طوری بالا می رود. لذا توضیحش همین است که فرق چطور به وجود آمد بعد همین فرق جمع می شد و دو مرتبه پخش می شود.
دانش پژوه: شما خودتان این توجیهات را قبول دارید؟
استاد: یک توجیه است. من عرض کردم این ها یک توجیهات است که خلاف قواعد ما نیستند. ولی آیا واقعاً همین که ما داریم میگوییم اتفاق میافتد؟ این را نمیتوانیم یقین داشته باشیم. قواعد ما اینطور میگوید، ولی شاید یک جور دیگر اتفاق بیافتد. مثلاً ما بعضیهایمان میگوییم مرگ این است که نفس از بدن جدا بشود، بعضیها میگوییم که مرگ این است که بدن دیگر تحمل نکند.ولی کدامش درست است؟
دانش پژوه: تعریف شما از مرگ، این است که تعین و حدش از ...
دانش پژوه دیگر: نه مرگ این نیست که
دانش پژوه: زوال
استاد: بعضی میگویند تعین است.حالا هر چه هست، کدامش اتفاق میافتد؟ میخواهم بگویم این مطلبی که ما داریم میگوییم، یک مطلب علمی است. ممکن است واقعاً هم همین اتفاق بیافتد. نه اینجا، همه بحثهایی که ما میکنیم، همه بحثهایی که ما میکنیم، همانی است که به ذهنمان میرسد، همانی است که قواعدمان ایجاب میکند. ولی آیا حتماً همین اتفاق میافتد؟ نویسندگان کتاب، مثل ملاصدرا و اینها حکم میکنند که همین که ما میگوییم واقع میشود
دانش پژوه: یقیناً
دانش پژوه دیگر: ما جرئت نمیکنیم این حرف را بزنیم.
استاد: ولی اگر یک وقتی همینها واقع شد، تعجب نمیکنیم. میگوییم گفته بودیم قبلاً، و خوانده بودیم و بحث کرده بودیم.
درست است؟ بله. حتی ما اینجا میگوییم وجودی ندارد که قبض بکنیم. این چیزی که وجود دارد حد است.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: حالا من متن بخوانم. صفحه ۱۱۵ هستیم، سطر سوم. «قوله سبحانه ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[23] اقول»[24] ، اصلِ بحث فراموش شد این قدر بحث کردیم. که ضمیر را داشتیم به اینها برمیگرداندیم. گفتیم که اینها در وقتی که قبض میشوند، یا به عبارت دیگر نفخه اولی که نفخه حشر است واقع میشود، اینها همه وجود عقلی پیدا میکنند. وقتی وجود عقلی پیدا کردند، ضمیرِ عاقل به آنها برمیگردد. این را داشتیم توضیح میدادیم که دیگر حرف ادامه پیدا کرد.
تحلیل آیات حشر و تبدل کثرت به وحدت جامعه
«اقول ضمير ذوى العقول راجع الى الارض و السموات كما هو الظاهر»، ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ﴾[25] ، ظاهر آیه همین است. بعد از این که میگوید ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ﴾، بعد میفرماید ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾، ضمیر ﴿بَرَزُواْ﴾ بازمیگردد به همین زمین و آسمانهایی که در صدر آیه گفته شده است.
پس ظاهر همین است. «لا یحتاج الی تقدیر»[26] ، احتیاج به تقدیر نداریم که بگوییم «اهل السماوات و الارض برزوا لله». خود «سماوات و ارض برزوا لله». تقدیر نمیخواهد. چرا؟ چون خود سماوات و ارض شدند عاقل. «فان ذلك التبديل»، تعلیل را توجه کنید، میخواهد بیان کند که اینها عاقلند پس ضمیر «ذوی العقول» به آنها برمیگردد.
«فان ذلك التبديل»؛ این تبدیلی که در آیه آمده است ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ﴾[27] ، که در همین تبدیل هم ضمیر عاقل به آنها برگردانده شده، «ذلك التبديل انما هو بنفخة الصعق المقدم على نفخة القيام»[28] ؛ دو تا نفخه داریم. یکی نفخه صعق که به آن نفخه حشر هم میگوییم و نفخه اولی میگوییم. همه میمیرند. میمیرند یعنی تکثرات از بین میروند. دوم نفخه قیام است که با این نفخه همه پا خواهند شد، همه بلند میشوند. نفخه نشر هم به آن میگویند، نفخه ثانیه هم به آن میگویند. آن وقت نفخه صعق قبل از نفخه قیام است.
«الصعق» یعنی بیهوش شدن، عقل از سر پریدن، مرگ. این معنای صعق است. «و هی» یعنی این نفخه صعق، نفخه اماته و حشر است؛ کما این که نفخه قیام، نفخه احیاء و نشر است. نفخه احیاء و نشر «بعد الاماتة و الحشر». اینها با توضیحاتی که عرض کردیم و بحث کردیم دیگر روشن است. «بعد الاماتة و الحشر»، تا اینجا تمام شد. معلوم شد که این تبدل در نفخه اولی که نفخه صعق است و نفخه حشر و اماته است اتفاق میافتد. حالا میگوید «الاماتة و الحشر انما هما بالقبض الى صورة الوحدة الجامعة»؛ اماته و حشر اتفاق میافتد به این که همه موجودات قبض میشوند، حالا به تعبیر من، سوق داده شوند «الى صورة الوحدة»ی که این صورت وحدت، جامع همه این تکثرات است.
با بساطتش همه تکثرات را در بر میگیرد. «التى هى الوحدة الروحية العقلية»؛ آنها تکثرات مربوط به عالم کثرت بودند، این وحدت مربوط به عقل است. روحی و عقلی هر دو یک معنا دارد. روحی به معنای نفسی نیست، روحی یعنی روحانی یعنی عقلانی. «فتتبدلا»، ضمیر برمیگردد به سماوات و ارض. سماوات و ارض تبدل پیدا میکنند از هیئت کثرت و پخش به صورت وحدت و جمع. «فتفنى تعيناتهما»؛ تعیناتشان پاره میشود. تعیناتی که فرقی است؛ یعنی بینشان فرق درست میکند، متفرقشان میکند و از هم جدایشان میسازد. این تعینات امتدادی هستند چون مادی هستند دیگر، این ها تبدل پیدا میکنند.
ویژگیهای جمعیت معنوی و بساطت حقیقت
«الی تعینهما الجمعیة المعنویة». به سوی تعینی میروند که در آن تعین، همه جمع هستند؛ منتها جمعیتی که به معنای جمعیت مادی نیست. در جمعیت مادی، مکانی اشغال میکنند، به همدیگر فشار میآورند و جای همدیگر را تنگ میکنند، اما در جمعیت معنوی اینگونه نیست. «التی»، جمعیت معنوی را میگوید: «التی هی جامعة لجمیع جهاتهما». یعنی تمام جهات سماوات و ارض در آن هست؛ همانطور که عرض کردم ریز و درشت در آن جمع می شود؛ نه اینکه خودِ سماء و خودِ ارض بیایند، بلکه آن خصوصیاتی که در سماء و ارض موجود بودند، باقی میمانند. همه، چه وجود بزرگ و چه وجود کوچک، وجوداتشان جمع میشود. «التی» آن جمعیت معنوی است که جامع تمام جهات ارض و سماء هست؛ جهات ذاتی و حتی جهات عرضی هم. عرض کردم جوهر و عرض و کوچک و بزرگ، همه در این عالم وجود دارند؛ وجوداتشان جمع میشود و تعیناتشان از بین میرود.
چطوری جمع میشود؟ «جمع الحقیقة لرقائقها»؛ همان که مثال میزدم؛ آن ملکهی اجتهاد تمام مسائل را جمع میکند؛ این مسائل، رقایقِ همان ملکه بودهاند. حالا همه جمع شده و آمدهاند در خودِ ملکه. اکنون چیزی باقی نمیماند به نام مسائل، بلکه ملکهای هست که اگر دو مرتبه پخشش کنید، میشوند همین مسائل.
دانش پژوه: «جمع الحقیقة»
استاد: بله، «جمع الحقیقة» یعنی به نحو جمع «جمع الحقیقة لرقائقها و جمع الاصل لفروعه»؛ این «و الاصل لفروعه» عطف بر «الحقیقة» است که جمع بر سر آن در می آید. «بصورة الوحدة»؛ این «بصورة الوحدة» متعلق به «جامعة» است. «التی هی جامعة لجمیع هذه الکثرات»، منتها «بصورة الوحدة».
استیلای وحدت بر کثرت و فنای تعینات
وحدتی که – به تعبیر آن توجه کنید، تعبیر بسیار جالبی است وحدتی که مستولی شده بر کثرت. بعد هم دقت کنید: «الفانیة فیها»؛ «الفانیة» صفت کثرت است؛ کثرت هم فانی شدهاند در وحدت. یعنی نه اینکه هیچچیز نمانده باشد، همه ماندهاند منتها با وحدت، تعیناتشان رفته و حقیقتشان است نه رقیقه. همهی آنهایی که بودهاند هنوز هم هستند، منتها شدهاند یکی؛ یعنی تعیناتشان از بین رفته است.
عبارت، عبارت جالبی است. «جامع است به صورت وحدت که این وحدت مستولی بر کثرت است و آن کثرت فانی در وحدت است». تمام مطالبی که عرض کردم در همین عبارت کوتاه هست.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: همان به صورت وحدت مستولی «على الكثرة الفانية فيها» هم وحدت را مستولی میکند بر کثرت و هم کثرت را فانی میکند در وحدت. نمیگوید کثرت از بین رفته، بلکه میگوید فانی شد در وحدت. این فرق میکند با اینکه بگویید کثرت از بین رفت؛ کثرت را فانی میکند در وحدت. همانطور که ما همهی موجودات جهان را با این کثرات، فانی کردیم در وجود منبسط. یعنی تعینات از بین میرود، تعبیر خودش بود به صورت تعینات آورد؛ تعینات از بین میرود.
دانش پژوه: البته استاد، جامعِ جمیعِ جهاتِ ذاتی و عرضی هستند
استاد: اما جامعِ تعیناتشان نیستند، بلکه جامعِ وجوداتشان هستند؛ همانطور که عرض کردم.
رابطه وجود و بروز در مراتب عقلانی
«و بروزهما»؛ خب این مطلب تمام شد. معلوم شد که همه میروند به سمت آن وحدت. حالا وقتی که در کثرت بودند، بروز داشتند، منتها بروزی که با کثرت همراه بود. اکنون هم که میروند در وحدت، بروز دارند، منتها بروزی که با وحدت همراه است. قبلاً بروزشان با کثرت همراه بود، حالا با وحدت است. تعبیری که آقاعلی دارد این است که این بروز، خاصیت وجودشان هست. وجود، نور است دیگر؛ این بروز، خاصیت وجودشان هست. وجود، را از آن ها بگیرید؛ دیگر بارز نیستند دیگر و رفتند. این وجود، همه را بارز میکند. اصلاً اگر چیزی وجود نداشته باشد، بروز ندارد. با وجود است که همهی ماهیات بارز میشوند. خب حالا ایشان میگوید بروز همان وجود است؛ یعنی عامل بروز، وجود است. بنابراین اگر وجود قویتر بشود، بروز قویتر است. وقتی کثرت برداشته میشود و وحدت میآید، وجود قویتر میشود؛ وقتی وجود قویتر شد، بروز قویتر است. پس این بروزی که برای سماوات و ارض هست، بروزی است قویتر از بروزی که اکنون دارند. آن وقت بروزشان قویتر از حالا میشود؛ چون وجودشان قویتر است. یعنی وجود میشود وجود عقلی. وقتی وجودشان وجود عقلی شد، ضمیر عاقل به آنها برمیگردد.
«و بروزهما عند ذلک»، یعنی هنگام نفخهی صعق و هنگام حشر؛ فرقی نمیکند؛ هنگام حشر، هنگام اماته، هنگام قبض؛ هرچه اسمش را میگذارید. «بروزهما» یعنی بروز سماوات و ارض «عند ذلک اتمّ من بروزها قبله»؛ یعنی پیش از واقعه. یعنی پیش از آنکه نفخهی اول اتفاق بیفتد، پیش از آنکه حشر بشود، پیش از آنکه صعق بشود و پیش از آنکه وحدت بیاید؛ همهی اینها. «فانه» یعنی بروز، «بالوجود» ؛ بروز به سبب وجود است. «فکلما قوی الوجود قوی البروز».
حرکت استکمالی و ادراک در وجود منبسط
خب، موجودات باید حرکت استکمالیشان را انجام بدهند تا با این حرکت استکمالی بارز بشوند و همهی جهاتشان بارز بشود. تا حرکت استکمالی انجام نشده، خصوصیات این موجود بالقوه موجود است و بالقوه موجود است؛ یعنی بروز ندارد.
دانش پژوه: تمام شد مطلب؟
استاد: مطلب جدیدی نیست و دنبالهی همان است.
دانش پژوه: یک سؤال کوچک؛ همانطور که اکنون اینجا میفهمیم ادراک داریم، آیا در وجود منبسط هم ادراک داریم؟
استاد: روایات دارد که من روایاتش را برایتان خواندم و بعداً هم میرسیم که مفصل بخوانیمشان. «يسمع أقطار السماوات والأرضين»[29] ؛ خداوند با صدای بلند میگوید: «لمن الملک» و «يسمع أقطار السماوات والأرضين». منتها «فلا یجیبه» هیچکس جواب نمیدهد. «یسمع» یعنی چه؟ یک ادراک دارد دیگر؛ منتها ادراکش دیگر ادراکِ خودش نیست، بلکه ادراکی است که برای همه است؛ یعنی یک ادراک است و همه هم همان ادراک را دارند. جواب که میخواهد بدهد؟ چه کسی میخواهد جواب بدهد؟ خصوص ها باید جواب بدهند، اما خصوصی در کار نیست. حالا روایات را میخوانیم بعداً؛ روایت خیلی پرمحتواست؛ مثل همه روایات. و مرحوم آقاعلی میگوید خیلی از مطالبی که ما گفتیم در همین روایت هست.
دانش پژوه: پس ما آنجا ادراک داریم، منتها یک ادراک است؛ یعنی چه یک ادراک است؟
استاد: همانطور که یک وجود است. یک ادراک است
دانش پژوه: ادراکِ بیحد
استاد: ادراکِ بی حد. خب این را داشتم عرض میکردم؛ درباره قبل از حرکات استکمالی.
دانش پژوه: یک نکتهای جدیداً فرمودید شما؛ فرمودید نکتهی جالب؛ فرمودید «بروزهما عند ذلك اتم من بروزهما قبله»[30] . من اکنون داشتم تصور میکردم که آیا وجود متعینمان قوی تر است یا آن موقع که در وجود منبسط هستیم؟
استاد: قطعاً وجود منبسط؛ چون وجود عقلی است و با وجود مادی خیلی فرق میکند. وجود منبسط مرتبهی دوم از وجود است؛ وجودهای ما که با تعینات هستیم در مرتبهی سوم و پایینتر است.
دانش پژوه: آیا وجود منبسط فقط عقلی است؟
استاد: وجود منبسط حتی پیش از آن مراتب عقلی است که یکی از سه عالم به حساب میآید. ما عالم ماده داریم، عالم مثال داریم و عالم عقلی داریم؛ وجود منبسط حتی پیش از آن عالم عقل است
دانش پژوه: فوق عقل است.
استاد: یعنی خودش هم عقلی است منتها درجهی عالیه عقل.
تبیین کمال عقلی و پاسخ به شبهات کیهانشناسی
دانش پژوه: استاد ببخشید، یک کتاب هست به نام حجج البالغه یا العیون از آقای حسن زاده آملی که آن وقت خواندیم در آنجا وقتی به مرتبه فوق عقل می رسیم، تماماً با این توضیح یک مقدار روشن میشود؛ یعنی منبسط. بعد یک نکتهای هست آنجا ایشان نظریه ای دارد به نام نظریه رتق و فتق، که در آن نظریه اعلام میکنند[31] که قبلاً وقتی اجزاء در یک موقعیت خاصی قرار میگرفت، کرهی زمین پر از آب میشد و بعد در زمان مثلاً هر ۱۲۰ هزار سال در واقع یک حشر جدیدی رخ میدهد و یک زندگی دیگر داریم. منتهی آنجا در قیامت، در آن مورد، کرهی زمین پر از آب پنداشته میشود به آن شکل کلاً؛ بعد عرض این است که باز هم ممکن است انسانها از دورهی قبل هم بمانند. منتهی اینجا همیشه یک سؤال در ذهن ایجاد میشود و آن این است که آن کرهی آبی که ۱۲۰ هزار سال -حالا خوب یادم نیست ۲۸۰ هزار یا چقدر- رخ میدهد، آیا آنها همیشه قیامتهای موضعی هستند و برای ما، وقتی محشور میشویم، قیامت کلی است یا نه؟ این فقط یک نکته است؛ آیا شما با این مطلب موافق هستید؟
استاد: کلاً خارج است؛ کلاً خارج از بحث ماست.آن نحوهی رقت را ارائه می کند، بعد هم که دوباره جهان برمیگردد به صورت اول؛ آن را دارد بیان میکند. ما اکنون داریم قیامت را میگوییم که کل موجودات ...
دانش پژوه: یعنی قیامت هم همین حالتِ نفخهی اول را دارد؛ یعنی میخواهم بگویم آیا ما نفخههای اولِ متعددی داریم یا فقط یک نفخه پیش میآید؟
استاد: اگر ما جهانهای متعدد داشته باشیم، قیامتهای متعدد داریم. این باید ثابت بشود و بیان بشود. اگر جهانمان همه با هم از زمین تا هفت آسمان یک جهان باشد، در این صورت یک قیامت است. حالا چند تا جهان داریم و چند تا قیامت، آن دیگر بحثِ صغروی میشود. هر جهان و هر عالم وجودی، خودش قیامتی دارد. صدرا می گوید و از روایات هم دلیل میآورد که پیش از عالم ما، عالمی بوده است؛ خب آن قیامتش برپا شده برای خودش تمام شده، نوبت ما میرسد و قیامت ما هم به نوبهی خودش بر پا می شود و تمام میشود؛ دوباره عالم بعدی. منتها اینکه «هر شخصی بمیرد»، همین قیامتی را دارد که ما میگوییم، نیست. آن (قیامت کلی) این است که همه در زمان نفخهی اولی یکجا میمیرند؛ تمام موجوداتی که به عالم مثال یا برزخ رفتهاند، همه.
کبرا و صغرای مباحث مربوط به فرجام هستی
دانش پژوه: استاد یک نکته؛ شما درباره سیاهچالهها فرمودید که من احتمال میدهم که شاید سیاهچالهها موجوداتی باشند که قیامتشان شده باشد
استاد: محتمل است؛ اما این بحث صغروی است و ما الان بحث صغروی نداریم. بحث صغروی مشکل است و نمیتوانیم دربارهاش بحث قطعی کنیم. ما داریم کبروی بحث میکنیم، طبق قوانین.
دانش پژوه: شما فرمودید این جملهی ایشان را که قیامتشان برپا شده است؟
استاد: من این را نمیدانم و یادم نیست چه گفتم.
دانش پژوه: تائید می فرمایید؟
استاد: احتمال است و تأیید نمیکنم؛ من احتمال میدهم یک بخشی قیامتش برپا شده باشد و احتمال هم دارد یک چیز دیگر باشد؛ کسی چه میداند چه اتفاقی دارد میافتد.
دانش پژوه: یک مطلبی هست درباره آن ستارگانی که به قهر الهی رفتند، ولی در واقع مثلاً ذرات خودشان را سوزاندند و خاموش شدند؛ اینها سیاهچالهها هستند؛ ولی میگویم کششِ خودش را به سوی مرکز میکشد...
استاد: این ها را عرض می کنم بحث های صغروی است. ستاره ای تاریک می شود و قیامت بر پا می شود. ما می گوییم موجودات قیامتی دارند، حالا این ستاره دارد خاموش می شود، یعنی قیامتش برپا شده یا اتفاق دیگر افتاده را ما نمی دانیم. عرض می کنم ما بحث صغروی نداریم. بحث صغروی واقعا هم سنگین است.خب برویم به بحث.
موجودات پیش از آنکه حرکت استکمالی بکنند، بسیاری از کمالاتشان بالقوه بوده و بروز نداشته است؛ ولی بعد از آنکه حرکت استکمالیشان تمام میشود، تمام «ما بالقوهها» را بالفعل کردند و همه بارز شدند. هنگامی هم که وارد آن عالم وحدت میشوند، تمام آن بالقوههایشان بالفعل شده است، پس کاملاً بارز هستند. حالا آیا تمام بالقوهها را خودشان بالفعل کردند؟ این یک مطلبی است. خب ما مسلماً میدانیم خودشان بسیاری از بالقوهها را بالفعل نکردند؛ در دنیا عمرشان گذشته و بسیاری از امور بالقوه، همچنان بالقوه مانده است. خاصیت آن تبدل وجود، که حالا اسمش را گذاشتیم «محو تعینات»، خاصیت آن تبدل وجود این است که همهی بالقوهها را بالفعل میکند. ﴿فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[32] میشود؛ یعنی همه بالفعل میشوند. خب پس اگر همه بالفعل شدند، بروزشان زیادتر میشود دیگر. آنهایی که کامن (پنهان) بودند و بالقوه بودند -یعنی کامن نبودند- آنها اکنون ظاهر میشوند. پس با این تبدل، تمام موجودات همهی داراییهایشان را ظاهر میکنند. پس ارض و سماوات هم همینطور؛ ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[33] ؛ این کاملاً آشکار میشود.
فعلیت یافتن کمالات بالقوه در حشر
و پیش از تمام حرکات استکمالیه، «ليس تمام جهاتهما بارزة»[34] . پیش از آنکه حرکات استکمالی، این «قبل تمام حرکاتها» در کتاب هست، ولی تصحیح نظری میکنم «حرکتهما» باشد که به ارض و سما برگردد. اگر بخواهیم «حرکاتها» بخوانیم که به کل موجودات برگردد اشکالی ندارد؛ چون کل موجودات را بالاخره ما داخل در همین ارض و سما میدانیم. میتوانیم ضمیر را به کثرت برگردانیم؛ اگر به کثرت هم برگردانیم حل می شود.
دانش پژوه: البته استاد، به قرینه «جهاتِهما» حق با شماست
استاد: بله، میگوید چون داری میگویی «تمام جهاتهما»، «هما» دوتا است و باید تثنیه باشد. میخواهم بگویم اگر همین طور مؤنث هم قرار بدهید، قابل معنا کردن هست ولی بهتر است که آن را تثنیه کنید. پیش از بروز و پیش از تمام حرکات استکمالیه، «ليس تمام جهاتهما بارزة»؛ همهی جهاتشان بارز نیست، «بل بعضها»، یعنی بعضی جهات، کامن است «فی القوة والاستعداد»؛ یعنی هنوز در حال قوه است و به فعلیت نرسیده و وقتی به فعلیت نرسیده باشد، بروز ندارد. «کوجودهما» مثال است برای «بعضها»؛ «بل بعضها کامن»؛ آن «بعض» کدام است؟ «کوجودهما بصورة تلک الوحدة الجامعة العقلیة».
دانش پژوه: پس مثال، استاد، برای «بعضها» نمی تواند باشد
استاد: بله درست گفتم مثالش را برای «بعضها». خب، به عبارت توجه کنید: «کوجودهما بصورة تلک الوحدة الجامعة»؛ یکی از چیزهایی که در آن دنیا بالقوه موجود است برای ارض و سما، همان وجود جمعیِ ارض و سما است که اکنون بالقوه موجود است و بعداً در زمان نفخهی اولی به آن میرسد. توجه کردید چه عرض کردم؟ «کوجودهما» مثال است برای همان «بل بعضها» یعنی بعضی از کمالات ارض و سما بالقوه هستند مثل همان کمالی که در حشر حاصل میشود؛ همان کمالی که در نفخهی اولی حاصل میشود. در نفخهی اولی، تمام این ارض و سما وجود عقلی پیدا میکنند، ولی اکنون که در اینجا هستند، اکنون که هنوز حشری حاصل نشده، حشرِ آنها بالقوه موجود است. خودشان به این وجود مادی، بالفعل موجودند و به آن وجودِ واحدِ جمعی، بالقوه موجودند.
تجرد عقلانی ارض و سما و اعتبار ضمیر عاقل
هنگامی که حشر میشود، آن وجود بالقوه میشود وجود بالفعل؛ آنچه بارز نبود، میشود بارز. توجه کردید چه شد؟ پس آن «کوجودهما» مثال برای همان «بعضها» است که اول عرض کردم.
دانش پژوه: مثال برای نفخ زده است؟
استاد: نه، مثال برای خودِ آن «بعضها» است. روشن نشد؟ روشن نشد. حالا در آنچه گفتم توجه کنید، روشن میشود. «فعند»، تبدلِ آن دو به سوی آن وحدت؛ وقتی ارض و سما به آن وحدت توجه پیدا میکنند -یعنی آن بالقوه میشود بالفعل- «تکونان من ذوات العقول»؛ این ارض و سما میشوند «من ذوات العقول»، «بل تمام جهاتهما» عقل میشود و ضمیر عاقل برای آنها به کار میرود. تمام این توضیحات بر همین بود که ضمیر عاقل میخواست به آنها برگرداند؛ میخواست بگوید اینها عقلی میشوند. خلاصهی مطلبشان همین بود که وقتی از آن وجود تکثری درآمدند و وجودِ واحد را گرفتند -وجود وحدت را که میگیرند- میشوند موجود عقلی؛ و اکنون ضمیر خداوند به آنها برمیگرداند به همان اعتبار؛ میگوید روزی که ﴿تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ﴾[35] ؛ یعنی در زمانِ حشر اول، یعنی در وقتی که حشر اول است؛ در زمانی که نفخهی اولی اتفاق میافتد. در آن زمان، همه عقلی شدهاند دیگر، ضمیر ﴿بَرَزُواْ﴾ را در همان وقت به آنها برمیگرداند. ضمیر ﴿بَرَزُواْ﴾ را اکنون برنمیگرداند که غیرعاقلاند؛ اما وقتی که آنها حشر پیدا کردند و نفخهی اولی برایشان پیدا شد و وجود عقلی یافتند، آن وقت ضمیر ﴿بَرَزُواْ﴾ به آنها برمیگردد. توجیه، بسیار توجیه زیبایی است. یعنی مطابق واقع یا مخالف واقع، بر اساس قواعد ما بود، خیلی هم زیبا بود.
دانش پژوه: من نگاه کردم برای این آیهی ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ﴾ تا به حال هیچ توجیهی نداشتم؛ هرچه فکر میکردم همیشه اشکال بود، ولی این توجیه توجیه خوبی است؛ حالا آن بحث درستی و این هایش...
دانش پژوه دیگر: استاد، مگر ارض و سماوات، اینها خودشان جزو افلاک نیستند اینها؟ سماوات و ارض مگر چیزی غیر از افلاک هستند.
استاد: خب چه میخواهید بگویید؟
دانش پژوه: میخواهم بگویم که اینها نفس داشتند و اصلاً از همان اول هم عاقل بودند دیگر. حالا این همه ما توجیه کردیم برای عاقل کردنشان؛ نفس داشتند و از اول عاقل هم بودند دیگر.
استاد: «زمین و آسمان» تبدیل میشود، با نفسشان کاری ندارد؛ خودِ زمین و آسمان را دارد بیان میکند.
دانش پژوه: برای اینکه تعقل کنند، باید عقل داشته باشند.
استاد: شما میگویید ارض و سماوات نفس داشتند؛ البته ارض را نمی گویند نفس داشته، بلکه سماوات را میگوید نفس داشته است.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: ارض نفس ندارد و سماوات نفس دارند؛ اکنون وقتِ تبدلِ نفسِ آنها نیست، بحث خودِ ارض و سماوات است. پس باید آنها را برگردانیم به همان «وحدت جامعه»؛ تا عاقل بشوند و ضمیر به آنها برگردد. اکنون اگر ضمیر را خواستیم به نفسشان برگردانیم، بله حرف شما درست بود، ولی ضمیر را به خودِشان برمیگردانیم. خب بقیهاش جلسه آینده.
دانش پژوه: این که در ابتدا فرمودید که همه به وجود منبسط برمیگردند بدون تعینات، همهی موجودات به یک وجود موجود میشوند، فارغ از تعیناتشان؛ درست است؟ یعنی یک وجود منبسط هست که اکنون مادی حرف بزنیم مثلاً موجودی که در این زمان تعین پیدا میکند؛ درست است؟ ولی اینجا اکنون میگوید که «تلك الوحدة الجامعة العقلية، فعند تبدلهما الى تلك الوحدة تكونان من ذوات العقول»[36] ؛ یعنی زمین و آسمان هرکدام خودشان دارای وجود عقلی میشوند. یعنی حرکت جوهریِ خودِ زمین به آنجا میرسد؛ این انتهای حرکت جوهری، یک وجود عقلی پیدا میکند؛ آسمان یک وجود عقلی پیدا میکند و در نهایت سایر موجودات.
استاد: تعینات چه میشود؟ فانی میشود یعنی چه میشود؟
دانش پژوه: تعینات مادیشان که فانی میشود
استاد: اما تعینات عقلیشان باقی میماند؟ نمی شود؛ خود ایشان گفت «تعيناتهما»؛ تعینات کلاً از بین میرود و فقط یک وجود واحد میماند. اما کلمهی «وحدت جامعه عقلیه» گفته، وحدت جامعه عقلیه با تعینات نمیسازد؛ تعینات باید از بین بروند؛ همانطور که توضیح دادم باید دقت کنید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: «کوجودهما» مثال برای بعد است. کاملاً توضیح داده شد و نکاتی که بیان شد خیلی خوب بود. حالا نمیدانم چگونه برایتان روشن نشد.