« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/11/01

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین حضور اعمال و وحدت زمان و مکان در قیامت/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تبیین حضور اعمال و وحدت زمان و مکان در قیامت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مبدأ اعراض و ثبت اعمال در نفس و بدن

رساله‌ سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه‌ ۱۱3، سطر دوازدهم: «و اذ قد ثبت ان مبدء كل عرض ذات موضوعة، فنقول مبدء كل وجود و وجدان بما هو وجود و وجدان وجود و وجدان»[1] .

بحث در این داشتیم که تمام اعمالی که مستقیماً از نفس صادر می‌شوند یا به کمک بدن صادر می‌گردند، تمام این‌ها نقوششان در نفس و بدن ثبت می‌شوند. و با توضیحاتی که قبلاً گفتیم و در این جلسه هم اشاره می‌کنیم، این نقوش نه یک نقشی هستند مثل نقشی که روی پارچه، روی تابلو، یا روی کاغذ می‌اندازیم که فقط یک نقشی باشند و از واقعیت خالی باشند، بلکه چنان هستند که وقتی ما آن‌ها را می‌بینیم گویا همین الآن داریم این عمل را انجام می‌دهیم؛ یعنی واقعیت عمل را به ما نشان می‌دهند، نه یک عکس بی‌روح و بی‌جان. یعنی گویا شما دارید آن را انجام می‌دهید، یعنی خودمان را در حال فراغت از آن عمل می‌بینیم کأنّه همین فارق شدیم.

این را داشتیم بیان می‌کردیم. بعد هم از بحثی که مربوط به غایت است کمک گرفتیم، همچنان که این نقوش بر بدن ما وارد می‌شوند و بدن ما موضوع این نقوش قرار می‌گیرد، از بحث‌هایی که در موضوع عرض داشتیم استفاده کردیم. الآن می‌خواهیم مباحث قبل را با هم ترکیب کنیم و حاصل هر دو بحث را ذکر کنیم؛ هم حاصل بحثی که مربوط به غایت بود و هم حاصل بحثی که مربوط به موضوع.

با بیانی که ما قبلاً گذراندیم ثابت شد که مبدأ هر عرضی همان موضوعش است. یک نوعی ما به موضوع مبدائیت دادیم که توجه کردید همه مطالبش گذشت. حالا توضیحاتش ممکن است فراموش شده باشد، استدلالش ممکن است فراموش شده باشد، ولی اصل مطلب این بود که موضوع مبدأ می‌شود برای عرض. و می‌دانیم که عرض موجود است؛ پس موضوعش هم که مبدأ هست باید موجود باشد.

حرکت استکمالی موضوع و حفظ دارایی‌های پیشین

هر جوهری واجد عرض است، پس نسبت به عرض وجدان هم هست. عرض هم وجود دارد، هم وجدان می‌شود. خب، این وجودی که برای عرض هست، مبدأش هم باید وجود باشد. مبدأش هم باید وجدان باشد. پس، آن موضوعی که گفتیم مبدأ عرض است، الآن تکمیلش می‌کنیم: موضوعِ موجود، مبدأِ عرض است. دقت کردید؟ قبلاً گفتیم موضوع مبدأ عرض است. حالا گفتیم چون عرض موجود است، موضوعش هم باید موجود باشد. پس بحث قبلی را تکمیل می‌کنیم، می‌گوییم که موضوعِ موجود مبدأِ عرض هست. تا اینجا مطلب روشن است.

الآن موضوعی داریم که موجود است، یعنی همان بدن. و عرضی هم در او قرار داده شده است. این موضوع حرکت می‌کند به حرکت استکمالی، به سمت غایتی، که آن غایت مرتبه فوقانی همین موضوع است. وقتی وارد آن غایت بشود، برمی‌گردد نگاه می‌کند می‌بیند آنچه را که در مرتبه قبل داشته با خودش همراه آورده است. آنچه را هم که در مرتبه بعد کسب کرده الآن وجود دارد. الآن هم اعراض قبلی، یعنی نقوش قبلی را دارد، هم اعراضی که جدید کسب کرده است. باز حرکت استکمالی‌اش ادامه پیدا می‌کند تا به مرتبه فوقانی‌تری برسد.

مرتبه فوقانی‌تر غایت این مرتبه قبلی‌اش است. و وقتی وارد مرتبه فوقانی می‌شود باز برمی‌گردد نگاه می‌کند آن چه که در مرتبه اول داشت، آن چه که در مرتبه دوم داشت، الآن در مرتبه سوم هم دارد، چون در مرتبه سوم یک چیزی هم اضافه کرده است. وقتی به غایت نهایی می‌رسد، یعنی آخرین مرتبه‌ای که قرار است با گرفتن این مرتبه برود به سمت قیامت. بدن است دیگر، بدن گفتیم در این دنیا در یک مسیر استکمال است. می‌رسد به آخرین مرتبه‌ای که دیگر از اینجا می‌خواهد منتقل بشود به آخرت.

در آن مرتبه وقتی نگاه می‌کند که اسمش مرتبه اخیر است، می‌بیند تمام گذشته‌ها را همراه با خودش دارد. چون حرکت، حرکت استکمالی بوده است، حرکت کون و فسادی نبوده که چیزی را به دست آورده، از دست بدهد؛ بلکه هر چه را که به دست آورده حفظ کرده است و اضافاتی هم بر آن دارایی‌های قبل افزوده است. حالا الآن می‌خواهد وارد حشر بشود، در حالی که همه دارایی‌هایی را که در دنیا کسب کرده واجد است. موضوعی ا‌ست موجود. وجدانی را که داشته هنوز هم دارد. اعراض را واجد بود دیگر، حالا هم دارد.

نقش موضوع به عنوان مبدأ «ما به الوجود»

موضوعِ موجودی ا‌ست که مبدأ شده برای عرضی که موجود است. این موضوع وجدان کرده عرض را، حالا هم همان وجدان برایش هست. الآن عرض در آن موجود است و او واجد عرض هست. تا اینجا مطلب روشن است. این‌ها را ما قبلاً هم گفتیم. منتها قبلاً یک بار با توجه به غایت و مرتبه بالاتر بیان می‌کردیم، یک بار با توجه به موضوع بیان می‌کردیم. حالا الآن ترکیب کردیم. هم موضوع را در کار آوردیم و در بحث داخل کردیم و هم غایت را در بحث داخل کردیم.

موضوع مبدأ است، مبدأ این اعراض است. این مبدأ اعراض را به وجود می‌آورد، به همان نحوی که گفتیم. البته این عبارت که من گفتم اشتباه بود. گفتیم موضوع فاعل به معنای «ما به الوجود» است نه فاعل به معنای «ما منه الوجود». پس عرض را موضوع ایجاد نکرده است، من عبارت را اشتباه گفتم، گفتم عرض را ایجاد کرده، ایجاد نکرده است. بلکه در وجود عرض نقشی داشته که بیان کردیم. حالا به مناسبت، به مناسبت و به تسامح می‌گوییم گویا که عرض را ایجاد کرده است.

عرض ایجاد شده در آن محفوظ می‌ماند و این بدن، چون به سمت مرتبه بالاتر دارد می‌رود، آن دارایی‌هایی را که خودش مبدأ بوده است، آن دارایی‌ها را همراه خودش می‌برد و در مرتبه بالاتر آن دارایی‌ها را قرار می‌دهد در حالی که در مرتبه بالاتر دارایی‌های جدید هم اضافه شده است. این‌ها مطالبی بود که در اصل قبلاً گفتیم و حالا جمع کردیم و همه را یک جا تحویل دادیم. بحث بعدی هم داریم که ادامه این بحث است و وقتی رسیدیم آن را عرض می‌کنم.

الآن من نکته‌ای از عبارت را که از خارج توضیح دادم، از روی متن بخوانم. صفحه 113 هستیم، صفحه دوازدهم. «و اذ قد ثبت ان مبدء كل عرض ذات موضوعة». «موضوعةً»، درست است. «ذات موضوعه». مبدأ هر عرضی «ذات موضوعةً». منتها گفتیم مبدأ به معنای «ما منه الوجود» نه، بلکه مبدأ به معنای «ما به الوجود» است. حالا که این مطلب ثابت شد «فنقول مبدء كل وجود و وجدان» عرض وجود دارد. جوهر واجد این عرض شد. پس برای عرض هم وجود هست و هم وجدان هست. خودش وجود دارد، موضوع نسبت به او وجدان دارد. پس عرض را می‌شود گفت وجود است و وجدان. منتها وجود به لحاظ خودش، وجدان به لحاظ موضوعش.

امتناع صدور وجدان از فقدان و وجود از عدم

مبدأ هر وجود و وجدانی باید وجود و وجدان باشد. معنا ندارد که شیئی موجود باشد و مبدأش مفقود باشد. اگر شیئی موجود است، مبدأش هم باید موجود باشد. مبدأ هر وجودی وجود است. مبدأ هر وجدانی وجدان است. معنا ندارد که مبدأ وجدان بشود فقدان. فقدان که مبدأ وجدان نمی‌شود. عدم که مبدأ وجود نمی‌شود. وجدان مبدأ وجدان می‌شود، وجود مبدأ وجود می‌شود. پس مبدأ هر وجود و وجدانی بما این که این وجود و وجدان است، مبدأش هم وجود و وجدان است.

مبدأ وجود و وجدان نمی‌تواند عدم و فقدان باشد.

دانش پژوه: بدیهی ا‌ست این دیگر.

استاد: بله دیگر، بدیهی ا‌ست. مبدأ هر وجود و وجدانی عدم و فقدان نیست بلکه وجود و وجدان است.

دانش پژوه: مبدأ وجدان وجدان باشد این یک خرده...

استاد: مبدأ وجدان وجدان است نه فقدان. آن نه فقدانش را توجه کن آن وقت مطلب روشن می‌شود. آیا فقدان می‌تواند مبدأ وجدان باشد؟ من فاقدم، من موضوعی هستم فاقدِ عرض. می‌توانم مبدأ وجدانِ عرض بشوم؟ اگر من خودم ندارم چطوری می‌توانم به کسی دیگر بدهم و عطا کنم که او وجدان پیدا کند؟

من فاقدم، چطوری می‌توانم مبدأ بشوم در این که کسی دیگر همان را که من فاقدم واجد بشود؟ مگر منی که ندارم چیزی را، می‌توانم آن ناداری خودم را برای دیگری دارایی کنم؟ من باید دارا باشم تا دیگری هم دارا شود. وجدان منشأ وجدان است. یعنی باید من واجد باشم تا بتوانم کسی را واجد کنم. فقدان منشأ وجدان نیست؛ من اگه فاقد باشم کسی را نمی‌توانم واجد کنم. همان طور که اگه من معدوم باشم کسی را نمی‌توانم موجود کنم. وجود منشأش وجود است، وجدان هم منشأش وجدان است. یعنی فقدان عامل وجدان نمی‌شود، عدم هم عامل وجود نمی‌شود.

وجود عامل وجود است. یعنی باید موجودی، وجودی را درست کند. وجدان عامل وجدان می‌شود. یعنی باید آنی که واجد است، کسی دیگر را واجد کند. فاقد نمی‌تواند واجد کند. پس مبدأ هر وجود و وجدانی، وجود و وجدان است. مبدأ هر وجود و وجدان «بما هو وجود و وجدان وجود و وجدان». قید «بما هو وجود و وجدان» را برای چه می‌آورد؟ ممکن است مثلاً فرض کنید این چیزی که من عاملش هستم، حیث وجدان داشته باشد و حیث فقدان هم داشته باشد. من علت یک چیزی باشم، آن هم حیث وجدان داشته باشد و هم حیث فقدان.

تفکیک حیثیات وجدانی و فقدانی در فاعل و فعل

عیبی ندارد که من مبدأ فقدان او بشوم به حیث فقدانم. اما حیث وجدان او را من باید با وجدان درست کنم. ببینید چه عرض می کنم، منشأ وجدانِ وجدان است، ولی به شرطی که آن وجدان وجدان باشد. اگه توأم با فقدان باشد، آن فقدانش را لازم نیست وجدان من باعث بشود. مثلاً فرض کنید که من می‌خواهم به یک نفر مثلاً فرض کنید که عطایی بکنم. خب این عطا را او واجد بشود. من باید واجد باشم که او را واجد کنم. اما در کنار عطایی که من می‌کنم، او یک چیزی را ندارد. هیچ عیبی ندارد که من باعث فقدان بشوم، من با چیزی که ندارم باعث فقدان بشوم.

فرض کنید که امری می‌خواهد از نفس من حاصل بشود. آن امر بعضی کمالات را دارد و بعضی کمالات را ندارد. چرا؟ چون منی که علتش بودم، آن کمال را داشتم و به او دادم، آن کمال را نداشتم و ندادم. اینطوری فرض کنید. من خودم می‌خواهم یک چیزی را ایجاد کنم. آن چیز دارای کمالاتی‌ است و فاقد کمالاتی. مثلاً می‌خواهم خطی را بنویسم. این خط را وقتی می‌خواهم بنویسم، عینش را خوب می‌نویسم، نونش را بلد نیستم و نمی‌نویسم. عین را بلدم و می‌نویسم، نون را بلد نیستم و نمی‌نویسم.

این کاغذ الآن نوشته من در آن است. عین هست، نون نیست. دلیلش این است که نون را یاد نگرفتم. ولی عین را یاد گرفتم و دارم می‌نویسم. من واجد عینم، عین را می‌نویسم. فاقد نونم، نون را نمی‌نویسم. پس این کاغذی که الان واجد عین هست و فاقد نون هست، وجدانش را من به او دادم، فقدانش را هم من به او دادم.

دانش پژوه: مسامحتا می فرمایید دیگر

استاد: بله، در عدم مسامحه است. وجدانش را من به او دادم، فقدانش را هم من به او دادم. حالا او وجدان دارد و فقدان هم دارد. من حیث وجدانش من باید واجد باشم که او را واجد کنم. من حیث فقدانش لازم نیست واجد باشم. چون فقدان است دیگر. پس اگر چیزی وجدان داشت، به حیث وجدانش منِ عامل باید وجدان داشته باشم. اگر چیزی وجود داشت در بعدی و عدم داشت در بعدی دیگر، در آن بعد وجودش از آن حیث که وجود است من باید وجود داشته باشم که بتوانم به او وجود بدهم. آن بعد دیگرش که عدم است یا فقدان است لازم نیست که من وجود یا وجدان داشته باشم. می‌توانم عدم یا فقدان داشته باشم و او هم عدم و فقدان پیدا کند.

تحلیل کمالات اول و ثانی در موضوع و عرض

ملاحظه کنید، آن فعل من اگر واجد کمالی ا‌ست و فاقد کمالی ا‌ست، به حیث واجد کمال بودنش من باید آن کمال را واجد باشم چون من فاعل آن هستم. اما به حیث فاقد بودن کمالش من لازم نیست واجد آن کمال باشم. من می‌توانم آن کمال را که آن فاقد است من هم فاقد باشم. پس حیثیت وجدان باعث می‌شود که مبدأ آن وجدان، این وجدان باشد. حیثیت وجود هم همین طور است. باعث می‌شود که مبدأ آن وجود، این وجود باشد. پس مبدأ هر وجود و وجدانی بما این که وجود و وجدان است، نه آن فقدان و عدمی که کنارشان است (آن را کاری نداریم)، این که وجدان است، این که وجود است، مبدأش باید وجود و وجدان باشد.

خلاصه مبدأ موجود باید موجود باشد. مبدأ واجد باید خودش واجد باشد. روشن است مطلب. به قول شما مطلب بدیهی ا‌ست. فقط عبارتش یک مقدار باید در ذهن تصویر بشود.

دانش پژوه: عبارتش هم خوب است.

استاد: «فموضوع كل عرض» «یکون»، «یکون» خبرش است. من صفت گرفتم. «فموضوع كل عرض» مبتدا است «یکون» خبرش است «فموضوع» هر عرضی، مبدأ آن عرض هست اما نه موضوعی که فاقد باشد، نه موضوعی که معدوم باشد، بلکه موضوعی که موجود است و موضوعی که واجد است.

پس موضوع هر عرضی مبدأ است برای آن عرض به حسب وجود این موضوع و به حسب وجدانِ موضوع. موضوع باید واجد باشد، موجود باشد تا بتواند مبدأ عرض بشود؛ «لا من جهة عدمه و فقدانه». موضوع اگر فقدانی دارد، عدمی دارد، به آن حیث عدمش و به آن حیث فقدانش نمی‌تواند عامل عرض باشد. به حیث وجدانش باید عامل عرض باشد، به حیث وجودش باید عامل عرض باشد. خلاصه اگر عرض موجود است، این موضوعش هم باید موجود باشد.

دانش پژوه: توصیف همان «بما هو» است دیگه.

استاد: توضیح همان بالایی‌ست که آن کبری را کلی گفت و حالا دارد تطبیقش می کند.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: نه، فقط «بما هو» نه

دانش پژوه: حالا وجدان را هم باید تطبیق کنیم که چه جوری موضوع مبدأ برای وجدان عرض است.

استاد: عرض مثلاً یک چیزی را واجد است، موضوع هم باید آن چیز را واجد باشد. آن فعل اگر چیزی را واجد است، فاعلش هم باید واجد باشد. هم فاعل باید موجود باشد تا بتواند عرضی را موجود کند، و هم واجد باشد تا عرضی را واجدِ امری بکند. مثلاً عرض می‌خواهد واجدِ وجود بشود مثلاً. لااقلش این است.

دانش پژوه: من می‌خواستم این وجودی و وجدانی را تحت تصویر بیاورید.

حضور اعمال دنیوی با تمام مشخصات در آخرت

استاد: شما برایتان این کلمه وجدان یک مقدار مشکل درست کرده، به جایش فقدان بگذارید مطلب روشن می‌شود.

دانش پژوه: این برایم حل شده است، اما این که در وجدان، موضوع غیر از وجود به عرض چیز دیگه‌ای می‌ دهد یا نه.

استاد: موضوع به عرض وجود می‌دهد و خودش واجدِ عرض می‌شود. خودش وجدان می‌کند عرض را، واجد است عرض را، نه فاقد است. حالا اگر خواست به عرض چیزی را بدهد، که عرض آن کمال را داشته باشد. خودش اول باید واجد باشد.

یعنی چی؟ مثلاً بعدا می گوییم، این عرضی که عبارت از عمل است دارای مشخصاتی است. دارای مشخصات است، یعنی واجد است. دارای این مشخصات است. حالا این شخصی که دارد عرض را موجود می‌کند، مشخصاتی هم به آن می‌دهد، خودش هم باید مشخصات را داشته باشد. این را بعداً در صفحه بعد می‌گوییم که عرضی که ما در نفسمان یا در بدنمان داریم مشخصاتی دارد؛ در خارج مشخصاتی داشته و الآن هم مشخصاتی دارد. لذا ما به نظرمان می‌آید که کأنّه الآن انجامش دادیم. حتی مشخصات زمانی هم برایش هست.

یعنی کأنّه مثلاً فرض کنید ما در فلان زمان از عمرمان انجام دادیم این کار را، مثلاً روز شنبه بود. وقتی که من دارم ملاحظه می‌کنم این عرض را و این عمل را، درست روز شنبه پیش من حاضر می‌شود. زمانی هم که این عرض داشت انجام می‌شد، زمانی که واجد بود، الآن آشکار می‌شود. من در ذهنم آن زمان می‌آید، آن عرض را هم با همان زمان می‌بینم. من واجد آن زمان می‌شوم، عرض را هم با همان زمان می‌بینم. یعنی من می‌روم در آن زمان، عرض را هم با همان زمان می‌بینم. دقت کردید چه عرض می‌کنم، یعنی الآن قیامت است. من می‌خواهم ببینم فلان کار را در دنیا کردم، فلان کار خوب یا کار بد.

در یک زمانی انجام داده بودم، با یک شرایطی انجام داده بودم. تمام آن زمان و شرایط را الآن می‌بینم در این عمل خودم. این طور نیست که فقط عمل را خالص ببینم و زمانش به نظرم نیاید. آن شرایطی که همراهش بوده به نظرم نیاید. تمام حالات خودم، تمام شرایط خودم، همه به نظرم می‌آید. یعنی کأنّه من دارم الآن عمل را انجام می‌دهم با تمام شرایط و ازمنه و مشخصات و همه چیز. خب این عرض واجد این چیزهاست. من هم باید واجد باشم دیگر. این شرایط را الآن می‌بینم، یعنی من باید آن شرایط را پیدا کنم تا ببینم که این عمل در این شرایط انجام می‌شود.

حرکت جوهری و لطافت وجودی بدن در حشر

دانش پژوه: خب این عبارت را ببینید: «فکل کمال اول و ثانی لعرض فمن ناحیه موضوعه». کمال اول یعنی وجود، کمال ثانی یعنی وجدان.

استاد: یعنی موضوع وجود می‌دهد الیته که وجودی که عرض می کنم «ما به الوجود»، نه «ما منه الوجود». موضوع وجود داده. آن چه را هم که عرض واجد است از مشخصات، آن موضوع هم واجد است. هم موضوع وجود دارد که به عرض وجود می‌دهد و هم تمام مشخصات را دارد. ببینید حرف اینجاست که ما در دنیا کاری انجام دادیم و به نظرمان تمام شد. حالا آخرت می‌خواهیم این کار را ببینیم.

کار را کجا می‌خواهیم ببینیم؟ بیرون نمی‌بینیم، در بدن خودمان می‌بینیم، در نفس خودمان می‌بینیم. یعنی گویا این کار دارد انجام می‌شود. یا انجام شده و الآن تر و تازه دارم می‌بینمش. تمام آن خودِ کار موجود شد، تمام خصوصیاتی که در حین انجام داشت الآن دارد. آن وقت الآن من که موضوعم، هم عامل وجود این عرضم و هم عامل آن وجدانیات عرضم. من خودم باید هم وجود داشته باشم، هم آنها را واجد باشم. «و إذا كان الموضوع متحركاً بجوهره» حالا فرض کنید که موضوع دارد حرکت استکمالی می‌کند.

اگه حرکت استکمالی می‌کند، پس باید این وجودها و وجدان‌ها را همراه خودش ببرد به مرتبه بالاتر. وقتی وارد مرتبه بعدی شد نباید هیچ کدام را رها کند، بلکه با تمام دارایی‌ها باید برود وارد مرتبه بعدی بشود. «وإذا كان الموضوع متحركاً بجوهره»؛ حرکت جوهری دارد می‌کند، «مستكملاً في ذاته» در ذات خودش دارد به کمال می‌رسد، کون و فساد نیست، استکمال است. «بحرکته الجوهری ذاتیه». این تحرک جوهری و استکمال ذاتی به این است که دارد حرکت جوهری ذاتی می‌کند یعنی در ذات خودش و در جوهر خودش دارد حرکت می‌کند.

«وکل مرتبة من مراتب استكماله واجدة للمراتب التي دونها». هر مرتبه‌ای از مراتب استکمالی موضوع که مرتبه بالاتر است، واجد مراتبی ا‌ست که «دونها»؛ پایین‌تر از خودش بود. نه مرتبه پایین‌تر، مراتب پایین‌تر، هر چه هست، واجد همه هست. خب جواب «إذا» حالا آمد. وقتی موضوع دارد حرکت جوهری می‌کند و در حرکت جوهری‌ این چنین است که هر مرتبه بالاتر واجد مراتب دون خودش هست، حالا که این چنین است: «فیكون الغایة الأخیرة» آن آخرین غایت که عرض کردم برای بدن به وجود می‌آید و بدن با داشتن و با گرفتن آن غایت شأنیت پیدا می‌کند که وارد عالم آخرت بشود، که آخرین غایت استکمالش است.

استکمال وجودی و جلا یافتن آینه بدن

«فیكون الغایة الأخیرة الطولیة»، غایت اخیر طولی، یعنی این که این غایت‌ها در پی هم بودند دیگر، کنار هم که نبودند، در طول هم بودند. آن آخری‌اش که در طول بقیه است، در امتداد بقیه است. «فیكون الغایة الأخیرة الطولیة لحرکاته»، «لحرکاته» یعنی غایتی که برای حرکاتش هست، آن غایت اخیره «واجدة لجمیع المراتب»، تمام مراتب را دارد. مراتبی که مبادی اعراض‌ هستند. ملاحظه کنید، ایشان می‌گوید که آخرین غایت بدن من مراتب سابق بدن من را دارد. و چون در مراتب سابق بدن من نقوش و اعراض هستند، حالا که این مرتبه اخیر بدن من آن مراتب را دارد، آن نقوش را هم دارد.

نمی‌خواهد مستقیم بگوید این مرتبه اخیر نقوش قبل را دارد، می‌گوید این مرتبه اخیر مراتب سابق بدن را دارد و چون در هر بدنی، یعنی مبادی دارد، و چون در هر مرتبه از مراتب بدن اعراض هست، پس حالا که این مرتبه اخیر همه مراتب قبلی بدن را دارد، همه نقوش منتقش در آن مراتب را هم دارد. «واجدة لجمیع المراتب» که آن مراتب مبادی اعراض‌اند، مراتب بدن‌اند، نه خود اعراض‌اند. خود مبادی را دارد، خب به تبع مبادی اعراض را هم دارد.

«لجميع المراتب التى هى مبادى اعراضه و صفاته و افعاله و اعماله»، همه این‌ها را دارد، خب این همه مبادی را داشته باشد چقدر باید بزرگ بشود؟ این مراتب مدام روی همدیگر انباشته بشود چه خبر می‌شود؟ به خصوص اگر این مراتب، مراتب جسمانی هم باشند خیلی بزرگ می‌شود دیگر.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بدن است دیگه، بدن جسمانی است. مرتبه‌ای از پایین دارد، دوباره مرتبه بالاتر گرفته، مرتبه سوم را گرفته، این مراتب جسمانی‌اند. قهراً مثل این که شما آجر روی آجر بگذارید، مرتبه‌ای را روی مرتبه‌ای بگذارید بزرگ می‌شود دیگر.

دانش پژوه: یعنی می‌خواهید بگویید وقتی محشور می‌شویم غول پیکر هستیم.

استاد: اگر این طوری که من عرض می‌کنم باشد، می خواهم درستش کنم، الان دارم شبهه را می گویم تا بعداً درستش کنم. ببینید این مراتب، مراتب بدن‌اند، نه یعنی اندازه، نه یعنی این بدن با بدن بعدی جمع می‌شود. مرتبه‌اش با مرتبه بعدی جمع می‌شود. بدن اندازه‌اش همانی که بوده هست. مرتبه یعنی آن لطافتی که دارد. ببینید بدن من از اول تا آخر به همین اندازه است، ولی مرتبه کمالی دارد. مرتبه نقص دارد بعد مرتبه کمالی دارد بعد مرتبه کمال اکمل دارد و همین‌طور پیش می‌رود. این مراتب که حجم ندارند، مراتب درجات وجودی همین بدن است. که مثلاً فرض کنید در بزرگی ما مرتبه‌ای از بدن را داشتیم، مرتبه‌ای از لطافت را داشتیم. خب این بدن وقتی رو به استکمال می‌رود لطافتش بیشتر می‌شود نه اندازه‌اش بزرگ‌تر می‌شود. لطافتش بیشتر می‌شود، در مرتبه بعدی ما لطیف‌تریم. چون لطیف‌تریم آن اعراض قبلی را بهتر می‌بینیم. مثلاً فرض کنید مثل آینه‌ای باشد که جلا داشته باشد. این آینه‌ای که جلا دارد آن آینه قبل را و درون آینه قبل را کامل نشان می‌دهد. بعد می‌رود بالاتر جلای بیشتری دارد، آن آینه قبل خودش را و طرح‌های خودش را کامل نشان می‌دهد. مراتب متعدد می‌شوند، مراتب هم که جسمانی نیستند.

خب این را عرض می‌کردیم؛ این مراتب که می‌آیند، البته جسمانی نیستند، ولی این‌همه مرتبه که می‌خواهد بیاید، باز هم تکثر درست می‌شود. جواب می‌دهد: «بصورة الجمع»؛ همه‌ی این مراتب به صورت جمع می‌آیند، همان‌طور که بارها عرض کردم، مثلِ ملکه‌ی اجتهاد که جمع می‌شود. آن ملکه‌ی اجتهاد واجدِ همه است. هرگاه این مجتهد بخواهد مسئله را استخراج کند، کافی است که به ملکه‌ی اجتهادش نظر کند و مسئله را استنباط کند. ما در آخرت همین‌طوریم؛ این‌طور نیست که این‌همه مراتب بیایند و تکثر در ما ایجاد کنند؛ این مراتب به وجود جمعی موجودند، به صورت یک مرتبه‌ی کامله‌ که تمام مراتب نازله را در خودش به نحو لفّ دارد. وقتی من نگاه می‌کنم، تمام پلکان را می‌بینم و تمام مراتب را می‌بینم؛ نه یعنی همه‌ی مراتب الان به تفصیل موجود باشند، بلکه به اجمال موجودند.

همان‌طور که در ملکه‌ی اجتهاد نظر می‌کنم و تمام تفاصیل را می‌بینم، اینجا هم در آن مرتبه‌ی اخیر نظر می‌کنم و تمام مراتب مفصل را می‌بینم؛ نه اینکه مراتب مفصله با مرزبندی‌هایشان الان موجود باشند. همان‌طور که عرض کردم، مرزهایشان همه در این مرتبه‌ی اخیر شکسته شده و شده یک مرتبه‌ی جامع.

دانش پژوه: صورت جمع اگه به صورت جمع نباشد، این کثرت، حضور و بروزات حاصل نمی شود.

استاد: حالا یا حاصل نمی شود، شاید هم به قول شما درست باشد که من به یک مرتبه توجه می‌کنم از مراتب دیگر غافل می‌شوم. شاید هم جهت دیگری داشته باشد، علی ای حال. چون مراتب جسم که نیستند، بنابراین می‌توانند همشان در یک مرتبه اجتماع کنند. یک مرتبه باشد که همه مراتب را نشان بدهد.

مثلِ همین ملکه‌ای که عرض کردم مثال خیلی خوبی است؛ من این مثال رو در همه‌جا می‌زنم، در خیلی جاها می‌زنم. این ملکه تمام مسائلی که در این ملکه جمع شده‌اند (این مسائلی که در مراتب مختلف بودند در این ملکه جمع شده‌اند) حالا با توجه به این ملکه همه مسائل را استخراج می‌کنیم. مراتب هم در این مرتبه‌ی اخیر جمع شدند و با توجه به این مرتبه‌ی اخیر همه مراتب رو...

دانش پژوه: استاد یک نکته می‌خواستم بگویم، مثلاً فرض کنید وقتی که با یک مرتبه علم متوجه قدرت می‌شویم، از علم غافل می‌شویم. اینجا دارد ایشان تاکید می‌کند، می‌گوید کأن دارد همین الان اعمال را انجام می‌دهد. اگر بنا باشد که با توجه به یک عمل، از بقیه اعمال غافل باشد، آن اجمال در این مرتبه بود؛ ولی به صورت جمع که می‌شود، آن بالذات اجمالاً همه این‌ها کأنما برایش حاضرند. منتها مرتبه‌اش هر موقع که خدا از هر کسی سئوال می کند، متوجه عمل خاص می شود، ولی اکنون همه با هم هستند.

استاد: آن اعمال درست است؛ اکنون ما بالاتر داریم می‌گوییم، خودِ مراتب را هم داریم می‌گوییم که در مراتب، اعمال هست. خودِ مراتب را می‌خواهیم بگوییم که در این مرتبه‌ی اخیر، همگی جمع هستند. اما چگونه جمع هستند؟ به صورت اجمال، نه به صورت تفصیلی؛ به صورت فرع نیستند، به صورت جمع هستند.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بله، ردیف زیاد دارد. آن ملکه‌ای که عرض کردم، نظیر همان است که شما می فرمایید. «بصورة الجمع»، به صورت جمع، مرتبط به «واجدة» است. خط قبل داشتیم: «واجدة لجميع المراتب»؛ چگونه واحد است؟ «بصورة الجمع». «بعد ما كانت متفرقة»؛ این مراتب متفرقه بودند و حالا جمع شده‌اند.

این بخش، بخشِ مهمی است: «و ذو المبدء لا ينفك عن مبدئه». ذوالمبداء آن اعمال هستند و مبدأ آن بدن است. اعمال دارای مبدأ هستند دیگر؛ گفتیم مبدأشان همان بدن است. ذوالمبداء که اعمال هستند از مبدأ جدا نمی‌شوند.

دانش پژوه: نقوش دائما در این ابدان است

استاد: یعنی دائما در بدن‌ هستند. هیچ وقت بدن خالی نمی‌شود؛ وقتی به قیامت می‌آییم هیچ کدام از این نقوش از دست نداده است، همه را دارد؛ ریز و درشتِ آن را. بعد می‌گوید: ﴿مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا﴾[2] . این کتاب چه کتابی است که صغیره و کبیره را رها نکرده و همه را شماره کرده است. همه را آورده است.

خب تا اینجا تقریباً یک مقدار کلی بحث کرد. حالا می‌خواهد آن را بر ما نحن فیه تطبیق بدهد. «فنقول كل عمل صادر من النفس»[3] ؛ عملی که از نفس صادر شده بدون کمک بدن. بعد می‌گوید یا عملی که صادر شده از نفس به کمک بدن؛ هر دو نوع عمل را مطرح می‌کند. چون ما دو نوع عمل داریم؛ عمل نفسانی داریم که با کمک بدن صادر نمی‌شود، عمل نفسانی داریم که با کمک بدن صادر می‌شود. نفس دارد همه را انجام می‌دهد، منتها در بعضی جاها بدن را به کمک می‌گیرد، در بعضی جاها نمی‌گیرد.

«فنقول كل عمل صادر من النفس بحسب مرتبة من مراتب استكمالات النفس، فمبدأ» آن عمل در ذات همان مرتبه از مراتب نفس است. اعمال نفسانی در مراتب نفس نقش می‌بندند. و همچنین «كل عمل يباشره البدن بحسب مرتبة من مراتب تحول البدن، فمبدأ» آن عمل در ذات همان مرتبه از بدن است. پس تمام اعمال نفس در مراتب نفس منقوش هستند، تمامِ اعمال بدن در مراتب بدن منقوش هستند. حالا نفس آمده با بدن متحد شده است، اعمال نفسانی و اعمال بدنی، همه نزدش حاضرند.

یگانگی غایت اخیره و حضور مشخصات اعمال

«و الغاية الاخيرة لهما»؛ غایت اخیره نفس و غایت اخیره بدن، یعنی آخرین مرتبه‌ی نفس و آخرین مرتبه‌ی بدن، «واجدة لجميع تلك المراتب». همه مراتب نفسی را و همه مراتب بدنی را واجد است. «فتكون» حالا که واجد همه مراتب است، واجد همه نقوشی است که در این مراتب نقش بسته‌اند. «و الغاية الاخيرة لهما»، یعنی غایت اخیره بدن و نفس، «تكون واجدة لجميع مبادى الاعمال التى صدرت منهما». این «التی» صفت مبادی نیست صفت اعمال است. این مرتبه اخیره نفس و بدن، واجد جمیع مبادی اعمال هستند؛ کدام اعمال؟ اعمالی که «صدرت من النفس و البدن» مبادی این اعمال را نفس یا مرتبه اخیره نفس واجد است. اگر مبادی اعمال را واجد بشود، خودِ اعمال پیش او حاضرند. باز توضیح می‌دهد: «و ذوالمبداء لا ینفك عن مبدئه». اعمال از این بدن و نفس جدا نمی‌شوند؛ چون بدن و نفس موضوع و مبدأ هستند.

دانش پژوه: «ذو المبدأ» اینجا می شود نفس؟

استاد: «ذوالمبدأ» می‌شود عمل، مبدأ می‌شود نفس یا بدن. موضوع می‌شود مبداء دیگر. موضوعِ مبدأ می‌شود برای عرض. قبلاً ما گفتیم موضوع مبدأ می‌شود برای عرض.

دانش پژوه: صاحب کیست؟ نفس است دیگر

استاد: صاحب مبدأ.

دانش پژوه: صاحب مبداء نفس است دیگر

استاد: فعل شما صاحب فاعل است؟

دانش پژوه: مبداء یعنی چه؟

استاد: مبدأ یعنی فاعل در اینجا، نه فاعل به معنای «ما منه الوجود» یا «ما به الوجود». حالا فعل شما صاحب فاعل است، فعل شما صاحب فاعل است دیگر.

دانش پژوه: بله فاعل است دیگر

دانش پژوه دیگر: مبداء می شود فاعل، ذو المبداء می شود صاحب فاعل، صاحب فاعل کیست؟

استاد: فعل است دیگر. فعل صاحب فاعل است دیگر. پس ذوالمبدأ یعنی آن کسی که مبدأ دارد؛ آن عمل است که مبدأ دارد. مبدأ هم می‌شود نفس در اعمال نفسانی، و مبدأ می‌شود بدن در اعمال بدنی. دو تا مبدأ داریم، یکی بدن است و یکی نفس است، هر دو موضوع هستند؛ یکی موضوع است برای اعمال نفسانی، یکی موضوع است برای اعمال بدنی.

دانش پژوه: آن اعمال جسمانی هم فقط نفس فاعل آن است

استاد: بله درست است، ولی از طریق بدن. پس هر دو عمل‌ها می‌شوند ذوالمبدأ، نفس و بدن می‌شوند مبدأ. این ذوالمبدأ از مبدأ جدا نمی‌شود، یعنی اعمال نفسانی از نفس جدا نمی‌شوند، اعمال بدنی هم از بدن جدا نمی‌شوند. البته عرض کردم اعمال بدنی هم به توسط نفس صادر شده بودند، ولی خودِ بدن که کاری نمی‌تواند انجام بدهد. «و ذوالمبدأ» یعنی اعمال، «لا ینفك عن مبدئه» یعنی از نفس و بدن. «فجمیع» اعمالی که صادر از نفس است «بذاتها»، یا صادر از نفس است از مجرای بدنش، تمام این‌ها که صادر شدند از نفس و بدن «بهیئة الفرق»، «بهیئته»، درست نیست، «بهیئة الفرق». این «بهیئة الفرق» متعلق به «صادر» است. وقتی صادر می‌شدند چگونه صادر می‌شدند؟ «بهیئة الفرق» صادر می‌شدند؛ یکی امروز صادر می‌شد، یکی یک ساعت بعد صادر می‌شد، یکی فردا صادر می‌شد. همه اعمال را که با هم انجام نمی‌دادیم. وقتی نفس فراغت را پیدا می‌کرد کاری انجام می‌داد، دوباره در یک فراغت بعدی، کار بعدی را. پس اعمال به صورت فرق صادر شدند.

بله، اعمالی که صادره از نفس هستند «بذات النفس» (یعنی بدون احتیاج به بدن و بدون دخالت بدن)، یا از مجرای بدن نفس (یعنی با دخالت بدن) صادر شدند «بهيئة الفرق و التفصيل»، تمامی این اعمالی که این چنین صادر شدند، «موجودة مع النفس حاضرة عند النفس بأشخاصها»، موجودند؛ به چه صورت موجودند؟ «بصورة الجمع». به صورت فرق صادر شدند، اکنون به صورت جمع وجود دارند.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: «بصورة الجمع و الاجمال». خب، حالا...

دانش پژوه: به صورت متمایز؟

استاد: به صورت متمایز از هم جدا شده بودند، به صورت مسائلی که در رساله نوشته شده بودند. اکنون به صورت ملکه موجودند.

دانش پژوه: اصلش به صورت جمع است دیگر؟

استاد: بله.

دانش پژوه: استاد، به اشخاص این نفس، آخرین «ها» را به چه چیز برگردانده؟ «موجودة مع النفس عند النفس بأشخاصها»

استاد: نه، به اشخاصِ این اعمال. ضمیر در «أشخاصها» به اعمال برمی‌گردد.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بله «موجودة مع النفس حاضرة عند النفس بأشخاصها». اعمال موجودند «باشخاصها». ضمیر «اشخاصِها» به اعمال بر می گردد.

ادراک عینی اعمال و مشخصات زمانی و مکانی

«فهی»[4] به عبارت توجه کنید. مهم است. «فهی مدركة لها»، «مدركة» را به صیغه اسم مفعول بخوانید. ضمیر «فهی» به اعمال برمی‌گردد، ضمیر «لها» به نفس. «فهی» آن اعمال مدرکِ نفس هستند، «بأعیانها»، ضمیر در «أعیانها» به اعمال برمی‌گردد، «بأعیانها الوجودی» یعنی همان‌طور که موجود شدند، به همان اشخاص وجودی‌شان اکنون دیده می‌شوند، نه اینکه یک امر کلی باشند. درست است «بالاجمال» موجودند و به تفصیل موجود نیستند، ولی به تفصیل دیده می‌شوند. «بأعیانها و بأشخاصها» دارند دیده می‌شوند. یعنی این‌طور نیست که من در قیامت بگویم بله کارهایی کرده بودم به طور کلی. نه، آن کارها را دانه به دانه دارم می‌بینم. «فهی» یعنی آن اعمال، «مدركة» نفس هستند به اعیان وجودی‌شان یعنی به اشخاص وجودی‌شان. شخص به شخص دیده می‌شوند.

دانش پژوه: استاد اصلا آنجا زمان وجود ندارد، نه؟

استاد: ظاهراً نه. منتها با زمان مقایسه‌اش می‌کنند. می‌گویند ۵۰ هزار سال. اگر با دنیا مقایسه‌اش کنید ۵۰ هزار سال می‌شود.

دانش پژوه: چون وقتی می‌بینید این ها موجود است، یعنی اصلاً تفکیکی نیاز نیست قائل شوید بین زمان دنیا و زمان آنجا، چون زمان برداشته شده است.

استاد: بله، زمان برداشته شده است. درست است.

خب حالا گفتیم این اشخاص در قیامت به اشخاصشان دیده می‌شوند، چه زمانی به اشخاص دیده می‌شوند؟ وقتی که این اعمال، ماهیتشان را داشته باشند و مشخصاتشان را هم داشته باشند. واجد مشخصات باشند، همان‌طور که عرض کردم، زمان ارتکاب این عمل هم الان کنار این عمل هست. حالاتی که من در وقت ارتکاب این عمل داشتم، اکنون کنار این عمل هست. یعنی من اکنون عمل را چنان دارم می‌بینم که گویی دارم انجامش می‌دهم. در همان حالی که داشتم انجام می‌دادم، چه حالاتی داشتم، عمل را که دارم می‌بینم هم با همان حالات می‌بینم. لذا به نظر می‌رسد که کأنه عمل را همین اکنون تازه انجام داده است، همین اکنون انجام داده است. «و لا تكون» این اعمال «حاضرة عندها» یعنی «عند النفس بأعیانها» یعنی به اعیان این عمل، به اشخاص این عمل، مگر زمانی که این اعمال «كانت مع جمیع مشخصاتها». ضمیرها را دارم به وقت خواندن برمی‌گردانم.

دانش پژوه: در آنجا همه می‌بینند دیگر، این طور که آبروریزی می شود؟

استاد: در جلسه قبل یک مطلبی گفتم

دانش پژوه: بله، فرمودید که فقط خودِ شخص متوجه می‌شود.

استاد: حالا آن را بعداً دوباره تکرار می‌کنم، اجازه بدهید این عبارت را بخوانم. «إلا إذا كانت هذه الأعمال مع جميع مشخصاتها». تمام مشخصاتی که محقق شدند «مع المراتب التي صدرت هی منها». با مراتبی که این اعمال از این مراتب صادر شدند؛ یعنی خودِ مراتب هم دیده می‌شود. من در چه مرتبه‌ای از مراتب نفس بودم، این اعمالم با چه حالاتی صادر شد، در چه زمانی و در چه شرایطی. همه این‌ها مشهود است. فقط این‌طور نیست که من عمل را ببینم و بقیه خصوصیاتش را نبینم. و إلا لازمه‌اش این است که «اعمال به اشخاصها» پیش من نباشد. آن مشخصاتی که همراه مراتب بوده و همراه عمل اکنون هست، آن‌ها چیست؟ «من الزمان و المكان». «من الزمان و المکان» بیان مشخصات بود، بیان مراتب نبود. و غیر از زمان و مکان «من مشخصاتها» یعنی از مشخصات اعمال «من الموجودات العالیه». ظاهراً «عالیه» درست است. مگر مشخصات وجود من، مشخصات عالیه هستند؟ توجه می کنید چه می شود؟ اگر نکته این باشد، مشخصات اعمال من و اعمال من یک امر جسمانی هستند یا نفسانی هستند. آن وقت مشخصات من موجودات عالی هستند؟ این درست در نمی آید. مشخصات یک موجودات عالمیه هستند، یعنی مشخصات مربوط به همه عالم. منظور عالم عنصر است که عالم جسم هم مرتبط به آن عنصر است. یعنی عالم عنصری که جسم و نفس در آن است.

دانش پژوه: الآن با توجه به این توضیحی که دادید، وقتی داریم می‌گوییم آقا به اعیانشان باشند، از یک طرف هم می‌گوییم به صورت جمعی، این تناقض نیست؟ نه، مثل ملکه اجتهاد که شما زدید، در ملکه اجتهاد درست است الآن من وقتی اجتهاد دارم، این‌ها با اعیان مسائلش که الآن حاضر نیستند، یک توجه مایی می‌خواهد، خب؟ تا نسبت به آن اعیان مثلاً مسائل متوجه بشود. الآن اجمالاً به صورت کلی در ذهنم هست مثلا؟ ولی اینجا تأکید دارید که آقا با اعیانشان حاضرند، آن وقت اعیان با صورت جمعی با همدیگر تنافی ندارند؟

استاد: شما در توجیهتان فرمودید به صورت کلی پیش من است و نه به صورت تفصیلی، الآن ما هم داریم همین بحث را می کنیم. ما هم می گوییم به صورت کلی نیستند، ما در قیامت نمی‌گوییم خدایا یک اعمالی انجام دادیم، بلکه آن اعمال را به اشخاصه می بینیم.

دانش پژوه: به صورت جمع این اعیان، یا به صورت عین عین هستند یا به صورت جمع هستند؟

تبیین حضور اجمالی در عین تفصیل

استاد: الآن خودتان برگردید به ذهن خودتان، یک مطلب علمی که می‌خواهید برای من تبیین کنید، این مطلب عقلی در ذهن شما هست، این مطلب عقلی را روی صفحه بیاورید، صفحه را پر می‌کند، بیست تا جمله باید بیان بشود تا این مطلب عقلی درست بشود. الآن بیست تا جمله که در عقل شما نیست، در عقل شما فقط یک صورت عقلیه است، ولی این اگر بخواهد باز بشود می‌شود بیست تا جمله؛ شما همین الآن که باز نشده بیست تا جمله را در اجمال می‌دانید، و می‌دانید که می‌خواهید چه بگویید.

وقتی می‌خواهید سخنرانی بکنید همان اول هنوز سخنرانی شروع نشده وقتی سخنرانی می‌شود خب بیست تا جمله می‌گویید، هنوز سخنرانی نشده بیست تا جمله را دارید ملاحظه می‌کنید.

دانش پژوه: به صورت جمعی؟

استاد: به صورت جمعی

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: الآن بله، الآن شما غافلید، حافظه‌تان ضعیف است، نمی‌توانید آن آخرین بحثی که می‌خواهید مطرح کنید. ببینید، آنی که الآن در دست‌تان است چیست؟ شما وقتی می‌خواهید وارد بحث بشوید، آن مثلاً یک منبرِ یک ساعته می‌خواهید بروید، این منبر یک ساعته ممکن است هزاران جمله در آن باشد، شما آن بیست تای اول را الآن می‌بینید، دوباره وقتی می‌خواهید آماده کنید برای بحث بعدی باز بیست تای بعدی را می‌بینید، بیست تایی که دو تا، سه تا، دو تا سه تا را به تفصیل باز می‌بینید.

در حالی که به تفصیل موجود نیست، فقط یک مطلب در ذهن شماست که می‌خواهید بپرورانیدش یا تبیینش کنید. یا خودتان ملاحظه می‌کنید می‌بینید دارید از این، حالا نمی‌توانید پیش‌بینی کنید جملات خیلی خیلی دور را، چرا که حافظه یاری نمی‌کند، ولی در قیامت که ماده لطیف شده دیگر این موانع نیست، من تمام اعمال دنیا را یک‌جا می‌توانم ببینم. یعنی اگر بخواهم حرفی بزنم که مثلاً هزار جمله باشد آن جمله هزارم هم الآن پیش من حاضر است. فرق می کند با این دنیا، دنیای یک ماده‌ای که لطیف نشده برای من وجود دارد که این خودش مانع می‌شود از رویت، مانع می‌شود از کشف.خودش تاریک است، ولی در آخرت این ماده، لطیف شده، وقتی لطیف شده مانع از کشف نیست، وقتی مانع از کشف نیست تمام مطالب موجود را من دارم می‌بینم.

دانش پژوه: صورت جمعی پس جایگاهی ندارد که شما می گویید.

استاد: به صورت جمع موجودند نه به صورت تکی. این مهم است، بالاخره ببینید الآن نفس من یک نفس است با تمام مراتب، اما تمام مراتب در آن تکه‌تکه است؟ یعنی الآن شما یک موجود جسمانی را ملاحظه کن، همین دیوار مثلاً. دیوار رویش گچ است، پشتش آجر است. اگر این گچ رویش نبود، این یک مثال مادی دارم می زنم، خیلی فرق دارد با بحث، اگر این گچ رویش نبود، شما مراتب را جدا جدا می‌دیدید. جدا جدا می‌دیدید یعنی هر آجری را جدا می دیدید. حالا گچ رویش کشیدم، الآن مثل این که تمام آجرها پشت این گچ به صورت واحد موجودند، اما چشم شما طوری است که آجرهای موجود را ولو اینکه روی دیوار الآن هیچ آجری نیست ولی دارید همه‌ی آجرها را یک‌جا می‌بینید. این‌ها مثال است مثال مبعّد است ولی برای فهم خوب است

کیفیت محاسبه‌ی اعمال و حسابرسی الهی

دانش پژوه: این مثال خیلی خوب بود. به شما می‌گویم ببین این دیوار است، در عین اینکه همین الآن می‌دانم که این آجرهای متعددی پشت این گچ است، ولی وقتی می‌گویم این دیوار است به صورت جمعی الآن دارم می‌بینم، همه‌ی دیوارِ، همه‌ی آجرها، ولی در عین حال همه‌ی آجرها هم الآن پیشِ من حاضرند.

استاد: مثال خیلی مبعّد بود ولی ...

دانش پژوه: یعنی همه‌ی اعمال در آن دنیا به صورت جمعند، نه اجمال، نه مفصل، باز این‌ها ، همه این را می‌بینند این اعمال ما را؟

استاد: بله خب سؤالی بود که شما پرسیدید من عرض کردم که بگذارید تا خط تمام بشود بگویم. آیا اعمال ما را دیگران می‌بینند یا نه؟ یک وقت بحث فلسفی داریم، یک وقت بحث روایی داریم. در بحث فلسفی گفته می‌شود اعمال ما مختص من است. چرا؟ چون من اشراف دارم بر مراتب نفس و بدن، دیگری که اشراف بر مراتب نفس و بدن من ندارد. دیگری همان‌طوری که الآن من بدن شما را می‌بینم هیچ‌چیز جز ظاهر شما پیش من معلوم نیست، آنجا هم همین‌طور است

دانش پژوه: سیما که مشخص است، ﴿سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ﴾[5]

استاد: بله، خب آن سیما مشخص است، ولی آن اعمال ریز و درشتش پیش خود من که معروض آن اعمالم روشن است، پیش شما که معروض آن اعمال نیستید روشن نیست. پس از نظر فلسفی هر کس در درون خودش را می‌بیند؛ بله ممکن است که خدا اجازه بدهد که کسی درون دیگری را ببیند، آن مانعی نمی‌شود، ولی به طور معمولی هر کس معروض عوارض خودش است و عوارض خودش را می‌بیند، معروض عوارض دیگران نیست عوارض دیگران را نمی‌بیند. این بحث فلسفی.

اما بحث روایی: من مثل این که این روایت را قبلاً خوانده بودم، شاید در جلسه قبل خوانده باشم، الآن عرض می‌کنم، که مؤمن می‌آید در قیامت خداوند او را مؤاخذه می‌کند، دو نفری، بدون اینکه کسی دیگر مطلع بشود. مؤاخذه بین این دو تاست. او چنان، با اینکه خدا دیده نمی‌شود، چنان خدا را حاضر می‌بیند که گویا دارد می‌بیند، گویا رو در رو است. بعد خدا به او می‌گوید «عبدی»، خدا به او می‌گوید «عبدی» این خطاب خیلی خطاب جالبی است که خدا به کسی بگوید «عبدی».

دانش پژوه: بنده نوازی است دیگر

استاد: بله، ولی به هرکسی نمی گوید. بعد خدا می‌گوید «عبدی» این کارها را کردی، این اعمال را انجام دادی. گناهانش را می‌گوید. هیچ‌کس هم متوجه نمی‌شود، فقط خودش. در محشر ایستاده‌، جمعیت پر است، ولی خدا با او حرف می‌زند، به تنهایی. در همان حالی که خدا با یک مؤمن دیگر هم حرف می‌زند، حالا شما خودتان ملاحظه کنید.

من گاهی اتفاق می‌افتد، دارم جمله معترضه عرض می کنم، گاهی صدای بلندگو بلند است، دارد داد می‌کشد، یا کسی دارد من را دعا می‌کند، من هم این گوشه ایستادم دارم نماز می‌خوانم، بقیه افراد هم مثلاً دارند نماز می‌خوانند، خودِ من می‌بینم این این صدای بلندگو چطور به گوش خدا می‌رسد؟ می رسد ولی خب آدم یک‌دفعه یک حالی به او دست می‌دهد که چطور این صدای بلندگو، آن صدای گم شده به گوش خدا می‌رسد. و می رسد و در آن هیچ ابهامی نیست. به همین صورت وقتی این برای گوش است، وقتی خدا می‌خواهد حرف بزند مؤاخذه کند، وقتی من را مؤاخذه می‌کند شما را هم مؤاخذه می‌کند، آن یکی را هم مؤاخذه می‌کند، همه در عرض هم با هم مؤاخذه می‌شوند. و این‌طور نیست که خدا مشغول مؤاخذه‌ی یکی باشد و از مؤاخذه‌ی دیگری غافل بشود.

تفاوت حساب مؤمن و جاهل و امید به رحمت

همان‌طوری که این‌طور نیست که مشغول شنیدن صدای این آدم باشد و صدای دیگری را نشنود. تمام کسانی که دارند همهمه می‌کنند در این مسجد، صدای همه‌شان را خدا می‌شنود، با همه‌شان هم در آن واحد حرف می‌زند. پس بنابراین مشکلی نیست که حالا خدا مشغول مؤاخذه یکی باشد و از دیگران غافل بشود. خب حالا این را بگویم، که خداوند می‌گوید که عبدی این کارها را کردی، این عبد هم عبد مؤمن است، از آن‌هایی نیست که جاهل باشد، جاهل ها، در روایات داریم که جاهلین را خدا مؤاخذه‌شان می‌کند، ملکی که رقیب و عتید هست می‌آید شهادت می‌دهد. آن کسی که جاهل به علم خداست برمی‌گردد به خدا می‌گوید خدایا این ملک توست و به نفع تو دارد شهادت می‌دهد، من این کار را نکردم.

خیلی جالب است، در روایات داریم که شخص جاهل است، چون جاهل به علمِ خداست انکار می‌کند، نمی‌داند که خدا، بهتر از این ملک می‌داند، فکر می‌کند آن ملکه فهمیده و برای اینکه مخفی کند می‌گوید خدایا این‌ها ملائکه‌ی تو هستند و به نفع تو دارند شهادت می‌دهند، این‌ها از طرف من نیامدند، از طرف تو آمدند. بعد خدا دهانش را می‌بندد، دستش و پاهایش و این‌ها شروع می‌کنند به حرف زدن، همه شهادت می‌دهند، بعد دوباره دهانش را باز می‌کند، دهان برمی‌گردد به دستش می‌گوید چرا شهادت دادی؟ چرا کتمان نکردی؟ چرا آبروی من را بردی؟ [6] خب این برای جاهل‌هاست. اما این مؤمن عالم است، می‌داند که خدا همه چیز را می‌داند؛ وقتی که خدا به او می‌گوید این کار را کردی می‌گوید بله کردم، انکار نمی کند، بعد خدا به او می‌گوید بخشیدم، برو. این برای مؤمن است.

غیر مؤمن را خداوند چطوری مؤاخذه می‌کند؟ «على رؤوس الأشهاد»[7] ، یعنی همه می فهمند. آنجا هم ندارد که خطاب عبدی به آن‌ها کند، ندارد، حالا روایت یادم نیست، ظاهرا ندارد. بعدش هم ندارد که حالا می‌گوید می‌بخشد یا نمی‌بخشد، آن را «على رؤوس الأشهاد» مؤاخذه می‌کند همه می‌فهمند. خب خوب است سعی کنیم مؤمن باشیم.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بله، «على رؤوس الأشهاد» یعنی پیشِ رویِ همه‌ی مردم. حالا این روایات را باید با هم جمع بکنیم، روایات مثلاً این‌طور می‌گوید

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: علی ای حال در این «على رؤوس الأشهاد» مؤاخذه می‌شویم، منتها همه با همیم، منتها یکی به صورت خصوصی مؤاخذه می‌شود یکی هم نه

دانش پژوه: «و غيرهما من مشخصاتها من الموجودات العالية»[8] را دوباره می خوانید.

استاد: «و غيرهما» یعنی غیرِ زمان و مکان، بقیه مشخصاتی که جزء موجودات عالِمیه است، یعنی جزو موجودات عالم عنصر است. مشخصاتی که مشخصات جسمی یا مشخصات نفسی است، نه مشخصات موجودات عالیه.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: نه، خودِ این مشخصات از موجودات عالِمیه‌ است

دانش پژوه: از سنخ موجودات؟

استاد: بله از سنخ موجودات، حالی مثلاً مثل زمان و مکان که برای این عالم است، آن حالات و شرایطی هم که فراهم شده بود در آن وقتی که من داشتم این کار را انجام می‌دادم، آن یکی از آن‌ها، هم یکی از موجودات عالِمیه هستند.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بله روایت مربوط به مؤمن است. ولی از کجا معلوم که ما با همین ایمان برویم؟

دانش پژوه: ایمان الان مگر ملاک نیست؟

استاد: منتهی ما باید امیدوار باشیم، ما باید امیدوار باشیم، و احتمال بدهیم خدا با ما این‌طور رفتار کند. که خدا هم «عِنْدَ ظَنِّ»[9] است. می فرماید «أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ»

دانش پژوه: احتمال این هم هست که در روایات آخرالزمان طرف مؤمن از خانه خارج بشود و کافر بر می گردد، این‌ها هم هست دیگر.

استاد: حالا من یک روایت دیگر بخوانم، اصلاً مناسب با بحث نیست. مناسب این بحثی که ما داشتیم نیست. این روایت را خواندم مناسب بحث بود، یک روایت دیگر می‌خوانم مناسب بحث نیست، چون گفتید که بگو. روایتِ لطیفی است، می‌گوید که آن کسی که اهلِ خیر است در دنیا، در آخرت هم اهلِ خیر است. اهلِ خیر یعنی چه؟ یعنی حاجت مردم را برطرف می‌کند، مشکلات مردم را برطرف می‌کند، تا جایی که از دستش بر بیاید، به مردم خدمت می کند. این که در دنیا این چنین است، در آخرت هم این‌ چنین است. بعد راوی تعجب می‌کند می‌گوید آخرت دست آدم خالی است، چطوری می‌تواند به کسی کمک کند مشکلاتش را برطرف کند؟ امام یک جواب لطیفی می‌دهند، می‌گویند که در قیامت وقتی این آدم وارد می‌شود، خب بالاخره در دنیا کارِ مردم را راه انداخته، خداوند هم تفضلاً گناهانش را می‌بخشد، می‌گوید بخشیدم تمام شد. بعد این می‌ماند با حسناتش. شروع می‌کند حسناتش را، به افرادی که خالی از حسناتند و منتظر رفتن به بهشتند و سرمایه برای رفتن به بهشت ندارند، حسناتش را به آن‌ها می‌بخشد. آن‌ها هم صاحب حسنات می‌شوند و راهی بهشت می‌شوند.[10]

دانش پژوه: پس حسنات می دهد این خودش هم کار خیر است دیگر.

استاد: بله، بعید هم نیست. وقتی به مردم حسنات می‌دهد، دوباره خدا به او حسنات بدهد.

دانش پژوه: پس آنجا کارهای خیر می شود انجام داد.

استاد: به شرطی که حسنات را با خودمان ببریم. اگر جزء آن کسانی باشیم که در اینجا کار خیر انجام دادیم، حسنات هم با خودمان بردیم، آن حسنات را آنجا می‌توانیم به بقیه ببخشیم و مشکلات بقیه را حل کنیم. اینجا می‌شود محل خیر، آنجا هم می‌شود محل خیر.

دانش پژوه: پس کسی که اینجا اهل شر و گرفتن است، آنجا هم می‌شود همان.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: عرض می‌کنم این‌ها را باید با هم جمع کرد و قابل جمع هم هستند. بحث دیگر که حالا ﴿يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ﴾[11] برای همه است، بله، شاید برای همه باشد. آیا خدا «ستار العيوب»[12] هست، بله هست، آنجا هم هست. این‌ها یک چیزهایی است که باید با هم جمع بشود و نتیجه بگیریم.

دانش پژوه: آیه‌ی قرآن می‌گوید: ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ ﴿34﴾[13] وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ﴿35﴾ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ﴿36﴾ یا آن روایت...

استاد: ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾ ظاهرش این است، حالا آن چیزی که ما می‌فهمیم، ما از برادرمان فرار می‌کنیم، کجا می‌رویم؟ از عرصه‌ی قیامت که بیرون نمی رویم، می‌رویم پیش غریبه‌ها. از خودی‌ها فرار می‌کنیم می‌رویم پیش غریبه‌ها، چرا؟ تا آبرویمان نرود.

فرار از خویشاوندان و شهود اعمال توسط مؤمنان

چون اگر محاسبه شویم، این‌ها ما را می شناسند دیگر، که در دنیا چقدر با این نیک‌نامی معروف بودیم، چقدر این‌ها به ما خوش‌بین بودند، حالا گناهانمان می‌آید و آن‌ها بدبین می‌شوند. آن غریبه بدبین می شود که از اول ما را نمی‌شناخته. این فرار از «ابیه و اخیه» و این‌ها هم به خاطر این است که ممکن است آن‌ها طلبی داشته باشند، یقه ما را بگیرند، هم این‌که بالاخره آن‌ها با ما آشنا بودند، ما پیششان آبرومند بودیم، حالا بخواهد آشکار شود، آبروی ما می رود. پیش غریبه آبرو برود، خیلی آدم نگران نیست. پیش خودی آبرو برود بیشتر نگران است.

دانش پژوه: از آنجا آیه آمده، ﴿اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ﴾[14] . همه مؤمنین عمل ما را می‌بینند.

استاد: عمل شر یا عمل خیر؟

دانش پژوه: مطلق است، وقتی مطلق گفته شامل شر و خیر می‌شود.

استاد: عرض می‌کنم این‌ها را باید با هم جمع بکنیم و نتیجه مطلوب بگیریم.

دانش پژوه: در مورد بحث یک سئوال داشتم که با بحث هم مربوط است، من آن چیزی که در ذهنم بود یک بحث، یک بیانی، باز شما تأیید می‌کنید یا نه. الان این عملی که من الان انجام می‌دهم، این‌که تأثیری است که از بین نمی‌رود و می‌ماند، به این معناست که، به این معنا تفسیر کردم، که الان این عملی که من انجام دادم، اگر بخواهد این مثلاً در فضا پخش بشود، مثلاً از خورشید کسی این عمل من را بخواهد ببیند، مثلاً یک یا دو دقیقه زمان می برد، چون نور خورشید بلافاصله به ما نمی‌رسد و زمان می‌برد. پس عمل ما هم بالاخره در کل فضا پخش می‌شود، کل فضا. خب، از خورشید دو دقیقه بعد، بالاتر هشت دقیقه بعد، ۱۰ دقیقه بعد، بالاخره سال‌ها طول می‌کشد تا از منظومه‌ی شمسی خارج بشود یا آنجا، یعنی آن ناظری که در آسمان‌هاست، بخواهد ببیند، مثلاً سال‌ها بعد اگر بخواهد ببیند، خب این همیشه هست و قابل رویت، عین همان عمل. یعنی در واقع آنجا زنده است تصویر مطلقاً تازه می‌رسد به آن ناظر. نمی‌دانم این تصورات تمام کارهایی که ما می‌کنیم مرتب مدام دارد می‌رود، خب، زنده بودنش مساله است، این‌ها در بعضی از کتاب‌های کلامی، ظاهراً جمله‌اش شبیهش را شنیدم.

استاد: من منظور شما را متوجه نشدم یعنی می‌خواهید بگویید که در قیامت که من عملم را می‌بینم، این مدت‌ها در راه بوده تا به من رسیده است؟

دانش پژوه: یک همچین بیانی را می‌گویند، حالا یک مقدار با ...

تجرد یا مادیت اعمال و چگونگی عروج آن‌ها

استاد: نمی دانم درست است یا نه. اعمال ما بلافاصله بعد از انجام می‌تواند برود بالا. ملک بالا می برد.

دانش پژوه: اما تصاویر خود عمل، سال‌ها طول می‌کشد تا از منظومه شمسی بخواهد عبور بکند، به خاطر آن نور، اگر بخواهد نور باشد، آن عمل

استاد: بله، اگر بخواهد مادی برسد، بله

دانش پژوه: تأیید نمی‌کنید این بیان را؟

استاد: به صورت مادی باشد، شاید ولی به صورت مجرد که ملک بخواهد عمل ما را ببرد طول نمی کشد، بلافاصله اعمال ما را می‌برد بالا. بلافاصله می‌برد بالا، اگر خوب باشد صعود می‌کند، اگر هم بد باشد برمی‌گردد.

دانش پژوه: همان آیه هم که: ﴿تَعْرُجُ ... إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ﴾[15] . اگر بخواهد عبور کند، ﴿خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ﴾ طول می کشد تا برود. آن، با این بیان، بیشتر سازگار است که مادی باشد بخواهد برود. ﴿تَعْرُجُ ... إِلَيْهِ ...خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ﴾. چرا دارد با این بیان دارد بیان می‌کند. بخواهد عبور کند، ﴿خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ﴾.

استاد: بله. عرض می‌کنم، اگر مادی باشد، زمان می‌برد. مجرد باشد زمان نمی‌برد.

خب، «و قد ثبت عندك»[16] ، از اینجا می‌خواهد وارد مسئله‌ی بعدی بشود. مسئله‌ای که می‌خواهد شروع کند این است که تمام موجودات عالم در آن حرکت می‌کنند، به حرکت استکمالی. تنها بدن ما نیست، تنها نفس ما نیست. همه‌ی عالم حرکت استکمالی می‌کند، از جمله همین بدن و نفسی که ما درباره‌اش داریم بحث می‌کنیم. و وقتی هم که می روند، با تمام مراتبی که داشتند، دارند می روند. بعد می‌فرماید که بقیه‌ی موجودات هم این‌طور است، حتی زمان، حتی مکان. حتی آن اجسامی که زمان و مکان می‌سازند، سماوات، این‌ها همه.

حرکت استکمالی جهان و وحدت زمان و مکان

بعد می‌فرماید که همه‌ی مکان‌ها در قیامت جمع می‌شوند. همه‌ی زمان‌ها جمع می‌شوند. «فی مکان واحد، فی زمان واحد». همان‌طور که تمام اعمال ما پیشِ نفسِ ما جمع می‌شود. می‌خواهد چه بگوید؟ می‌خواهد این ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾[17] را توضیح بدهد. آیه‌ای که بعد خودش می‌آورد. شرح قبل از متن است، به عنوان شرح قبل از متن است، قبل از این‌که آیه را بیاورد، دارد توضیحی می‌دهد که بعد بتواند آیه را با این توضیح معنا کند. زمین و سماوات جمع می‌شوند در قبضه‌ی الهی.

جمع می‌شوند یعنی چه؟ یعنی همین که الان داشتیم می‌گفتیم، همه به سمت کمال می‌روند. به سمت کمال می‌روند یعنی چه؟ یعنی تکثرشان را از دست می‌دهند. تاحد پیدا می‌کنند، تاحد با الف. چون هر چه به سمت کمال می‌رویم، لطافت بیشتر می‌شود، تکثرات کمتر می‌شود، وحدت قوی‌تر می‌شود. همه‌ی مکان‌ها می‌شوند مکان واحد، همه‌ی زمان‌ها می‌شوند زمان واحد، همه در ید قدرت الهی قرار می‌گیرند.

دانش پژوه: یعنی آن آخر سر ما یک مکانی داریم که تمام این مراتب تکثر را به صورت جمع دارد، درست است؟

استاد: این‌طور است. زمان مثلاً حالا به تعبیر عرفی بگوییم، به تعبیر عرفی و حسی بگوییم، کانه زمان می ایستد.

دانش پژوه: خیلی درکش سخت است.

استاد: زمان می ایستد، یعنی همه می‌شود یک زمان. این، به درک عرفی عرض می‌کنم، و الّا این‌طوری شاید نباشد. همه‌ی موجودات به سمت وحدت می‌روند و همه در قبضه‌ی قدرت خداوند...

دانش پژوه: یعنی چی همه‌ی به سمت وحدت‌ می روند؟

استاد: ما نمونه، مثال می‌زنیم، نمونه می‌آوریم، و الّا این چه‌جوری به سمت وحدت می‌رود نمی‌فهمیم. فقط می‌دانیم عالم، عالم به سمت وحدت دارد می‌رود، این را می‌فهمیم.

دانش پژوه: ﴿إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾[18] را می‌فرمایید؟

لطافت وجودی و تقرب به مقام وحدت

استاد: بله، ولی نمونه‌اش را توجه بکنید، برایتان روشن می‌شود. مثلاً عرض کردم، هر چه ما به سمت لطافت برویم، وحدت قوی‌تر می‌شود، تکثر رقیق‌تر می‌شود و ضعیف‌تر می‌شود. الان ملاحظه کنید ما پنج تا حس ظاهری داریم. پنج تا جداست، فعل‌هایشان هم جداست. هیچ‌کدام فعل دیگری را انجام نمی‌دهد، گوش من نمی‌بیند، چشم من نمی‌شنود. ولی یک خرده می‌روید بالاتر، لطیف‌تر می‌شوید، می‌بینید که قوه خیال درست می شود، قوه خیال همه‌ی کارهای این پنج تا حس را می‌کند به تنهایی. یعنی هم می‌شنود، شما چیزی را که قبلاً شنیدید، صدایی که قبلاً شنیدید، آن چیزی که الان در ذهنتان است، قوه خیال دوباره دارد می‌شنود. چهره‌هایی که دیدید دارید می‌بینید، همه را با یک قوه. با یک قوه هم می‌شنوید، هم می‌بینید، هم لمس می‌کنید، هم می‌بوئید. در حالی که در مرتبه‌ی پایین‌تر، این پنج تا کار را پنج تا قوه انجام می‌دادند. چون مرتبه مادی بود، تکثر بود، یک ذره به تجرد نزدیک شد، تکثر کم شد، وحدت پیدا شد.

اصلاً قانون تکامل همین است، که هر چه ما به سمت کمال برویم، وحدتمان قوی‌تر می‌شود. در مقابل تنزل، هر چه تنزل بیشتر بشود، تکثر بیشتر می‌شود. مثلاً خداوند تنزل می‌کند، صفات درست می شود، بعد عالم‌ عقل درست می‌شود، می‌آییم پایین، آخرین تنزل را ببینید چقدر کثرات هست. تنزل مجرد باعث پیدایش کثرات می‌شود، ترقی و تصاعد مادی باعث پیدایش وحدت می‌شود.

دانش پژوه: ما در این عالم مادی که مکان می‌بینیم، چیزی به عنوان ظرف نداریم که مثلاً بگوییم این، مثلاً حالا در اتاق می‌گوییم، می‌گوییم آقا این، این مکان دارد. ولی برای کل عالم ماده ما چیزی به نام مکان نداریم که عالم ماده در آن قرار گرفته باشد. یعنی غیر از مجموعه این‌ عالم چیزی به اسم مکان نداریم که بگوییم دارد حرکت می‌کند و بعد می‌رود و به وحدت می پیوندد و در صورت جمع همه‌ی این‌ها را دارد. می خوام این را بگویم، غیر از اجزای عالم که حرکت به سمت کمال دارند شما چیزی به عنوان مکان، در نظر می‌گیرید؟

استاد: خیر، این مکانِ ماست.

دانش پژوه: برای اجزا مکان هست، درست است؟ ما می‌خواهیم آن نظام کلی را بگوییم، که کل عالم در این نظام کلی، که همه‌چیز در آن رو به غایت می رود، درست است؟ رو به وحدت می‌رود. برای کل عالم، یعنی کل عالمِ ماده، مکانی قابل تصور است؟

استاد: نه، آن را که الان نمی‌خواهیم بگوییم.

دانش پژوه: کل عالم یکی می‌شود

استاد: کل عالم مکان ندارد، حالا نمی‌گوییم مکان یکی می‌شود، غیر از این است که بگوییم مکان ندارد. آن را نمی‌خواهیم بگوییم. شما می‌خواهید تایید کنید حرف را دیگر؟

دانش پژوه: نه، برایم مبهم است

تبیین فلسفی مکان و فروریزش جهان مادی

استاد: باید بگویید که مکان‌هایی که الان ما داریم برای اجزای عالم است، یعنی من مکان دارم، شما مکان دارید، زمین مکان دارد. ولی کل عالمِ ماده مکان ندارد.

دانش پژوه: بله دیگر، جمعش می شود کل عالم مادی را گفت

استاد: کل عالمِ ماده خودش خودش است، مکانِ خودش که نیست.

دانش پژوه: کل عالمِ ماده هم اجزایش خودش مکان دارند، اما اجزایش هم به عنوان اجزای کل عالمِ ماده، ترکیب از اجزا است دیگر و با هم جمع می‌شوند عالم ماده.

استاد: خب، اجزا مکان دارند، کل عالمِ ماده مکانش کجاست؟

دانش پژوه: این چیزی جدای از اجزای نیست دیگر. هر کدام از گوسفندها اجزایی دارند، کل گوسفند چه؟ مکانش همان مکانی است که فضای گوسفند دارد.

استاد: مکان کل عالم، کجاست؟

دانش پژوه: مکان کل عالم همان، اصلاً مکان منظورتان چیست؟

استاد: مکان کل عالم، اجزای مکانِ عالم است؟ اجزای عالم کل عالم را تشکیل می‌دهد؟

دانش پژوه: منظور از مکان، همان مختصات X، Y، Z هست؟

استاد: مکان، مکان چیست؟ مکان یا سطح حاوی است یا بعد است. حالا فرض کنید بعد است. ما این جسم را در یک بعد می‌گذاریم. کل جهان را که خودش هم همان بعد است، در خودش می‌گذاری؟ مکان ندارد، آن یک مطلب دیگر است. حالا من کار ندارم این فرمایش شما را توضیح می دهم، که جهان مکان ندارد. این یک بحث است. الان بحثی که ما داریم این است که همه‌ی مکان‌ها یک مکان می‌شوند. نمی‌گوییم جهان مکان ندارد، آن یک بحث دیگر است. ربط به اینجا ندارد، شما بخواهید این را توضیح بدهید، اگر بخواهید اینجا را توضیح بدهید، یک مثال دیگر من عرض می‌کنم که آن مثال مادی است، مبعِد است، ولی به مقربات کمک می‌کند. مثال، مثال کاملی نیست، ما هر چه مثال می‌زنیم شاید یک نقایصی داشته باشد، فقط آن وجه شبهش مورد نظر ماست. ببینید یک کاغذی را مثلاً لحاظ کنید که روی زمین پهنش کردید، روی زمین پهن است. این سطح زیادی مثلا فرسخ هاست. بعد این را لوله کنید. لوله کنید جمع می شود دیگر. حالا فرض کنید این کاغذ، مکانِ خیلی چیزهاست، چند مکان بود؟ به تعداد افراد مکان حساب می‌شد. مثلاً ۱۰ چیز در این کاغذ بود، این کاغذ مکانِ ۱۰ چیز بود. پس کانه ۱۰ تا مکان بود. حالا شما جمعش کردید شد یک مکان. عرض می‌کنم این مثال است که یک مقداری بحث را نزدیک می‌کند.

دانش پژوه: من این مثال را بگویم، ببینم قبول می‌کنید یا نه؟ پروفسور هاوکینگ یک بحثی دارد در کیهان‌شناسی که شاید یک بیانی باشد از فلسفه، می‌گوید زمان در حال توسعه است، توسعه اش به همین مادیات است، تا یک جایی برسد، از آنجا یک‌ دفعه فرو می‌ریزد، یعنی دوباره همه با هم جمع می‌شوند، همه جمع می‌شوند، همه جمع می‌شوند. حالا همان بحثِ انبساط اجزا. چرا ما نمی‌فهمیم؟ همه با هم منبسط می‌شویم. آیا این هم می‌تواند به این بحث جمع می شوند، وقتی که برمی‌گردد، برگشتنش مثلاً را ما بگوییم...

استاد: عرض می‌کنم، نحوه آن وحدت معلوم نیست. شاید همین چیزی که شما می‌فرمایید باشد

دانش پژوه: یا بر اساس نظریه آقای حسن زاده آملی، آن دایره عظیم است، که آن یک حرکت خاصی، زاویه خاصی را می‌گیرد، بعد ۱۸۰ درجه تمامِ کره زمین را برآورد کردند که کل آن آب قرار می‌گیرد و همان بحث‌هایی که حالا احتمالاً خودتان می‌دانید.[19]

قبضه‌ی الهی و بساطت زمانی و مکانی در قیامت

استاد: خب، حالا بخوانیم.

دانش پژوه: به عنوان مثال؟

استاد: عرض می‌کنم، نحوه‌ی اتفاقی که می‌افتد را نمی‌دانیم چیست. ولی خب این چیزی که شما می‌گویید، یک تصویری به آدم می‌دهد که جهان هی باز می‌شود بعداً فرو می‌ریزد، جمع می‌شود.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: می‌تواند باشد که کل جهان که مکان‌های متعددی بود بشود یک مکان.

دانش پژوه: فاصله‌ای که بین اجزا وجود دارد کم بشود، منقبض بشود مثلا

استاد: الان بحث روشن نیست. ما فقط قاعده را داریم می‌بینیم، نحوه و جزئیاتش معلوم نیست.

دانش پژوه: فقط این است که این اشکال‌های ما با آن، با این دستگاه به صورت جمعی و این‌ها و همه‌ی مراتب و حس و این‌ها، ما عادت کردیم با منطق موجود ببینیم، با منطق موجود این‌ها حل نمی‌شود. یعنی این‌طوری است که مثلاً همه‌ی مراتب هستند، مثلاً مرتبه‌ی زمانی الان با مرتبه‌ی زمانی فردا هیچ‌وقت قابل جمع نیست. مثلاً این دو تا با هم قابل جمع نیستند. بعد یک جایی می‌شود که تمام این مراتب یک ذره می‌آید در یک زمان جمع می‌شود. آن مرتبه‌ی مکانی با آن مرتبه‌ی مکانی به هیچ وجه با منطق موجود قابل جمع نیست. ولی اینجا داریم می‌گوییم که آقا یک جایی می‌شود که تمام این‌ها با هم جمع می‌شوند یک جا. نمی‌شود که دو تا ذات هیچ‌وقت کنار هم قرار بگیرند، این‌طوری کنار هم قرار بگیرند. الان دو تا شیء در ذهن من هست...

استاد: حالا آن چیزی که گفتیم این بود که مکان‌ها می‌شود یک مکان، زمان‌ها می‌شود یک زمان. شماها دارید هر کدامتان یک نوع تصویری می‌کنید. ممکن است تصویرات درست باشد، ممکن هم هست تصویرات درست نباشد. ولی این که حالا چه‌جوری جمع می‌شود، از اول عرض کردم ما نحوه‌اش را که نمی‌دانیم. حالا شما دارید یک نحوه برای ما می‌گویید، این یکی دیگر یک نحوه برای ما می‌گوید، ممکن است نحوه‌هایتان بعضی‌هایش درست باشد، ممکن است همه هم غلط باشد. ولی اصل مطلب تمام است که چون به سمت لطافت می‌رویم، به سمت وحدت می‌رویم. این مطلبش این است، اما چطوری دارد این عمل انجام می‌شود نمی‌دانیم.

دانش پژوه: قبول دارید گنگ است با این بیان

استاد: خب بله؛ گنگ است، یعنی همین دیگر، من الان عرض می‌کنم نمی‌دانیم چه‌طوری می‌شود. شما الان دارید فشار می‌آورید که بدانید چه‌طوری می‌شود. باید صبر کنید تا آنجا ببینید چه‌طوری می‌شود، اگر خدا آنجا بهتان نشان بدهد

دانش پژوه: اگر هوش و حواس سر جایش باشد.

استاد: «و قد ثبت عندك ان الموجودات العالمية نفوسها و طبايعها كلها متحركة بذواتها»[20] . موجودات عالم ماده، این عالم عنصر، چه طبایعش باشد، چه نفوسی که در این عالم هستند و وابسته به این طبایع هستند، همه متحرک هستند «بذواتها». حرکت ذاتی دارند، حرکت جوهری دارند، حرکت استکمالی دارند «الی غایاتها». «فجمیع مراتب النفوس» سیر می کنند به مرتبه ای که جامع مراتب خودش باشد. همچنین این افعال بر بقیه توابع و لوازم وجودیه طبایع، «من الامكنة و الازمنة و غيرهما». همه‌ی این‌ها جمع می‌شوند. «فيصير الكل مقبوضة بيد الله مطوية» یعنی «فی جیره عندها»، «عندها» یعنی «عند الید»، «عند ید الله». «فجميع الازمنة عند ذلك مطوية فى زمان واحد»، همه‌ی طومار می‌شوند به صورت یک زمان. «و کذلک جمیع الامکنة فی مکان واحد». «جمیع اعمال»، و در بحث ما هم «جميع الاعمال محضورة»، یعنی حاضر شدن، «مجتمعة حاضرة عند النفس باشخاصها»، یعنی به اشخاص آن اعمال و مشخصاتش، دارد تکرار می کند بحث را. بعد می‌گوید: «و لذلك قال (ع): كأنه فعله تلك الساعة»[21] [22] ، گویا این شخص این کار را همین الان انجام داده. چرا؟ چون تمام خصوصیاتی که در وقت انجام بوده، همه‌ی خصوصیات در اینجا هست.

تبدیل زمین و حاکمیت مطلق مالکیت الهی

«قال تبارك و تعالى فى سورة الزمر»[23] ، سوره را اشتباه نوشته، با صاد نوشته: «قال تبارك و تعالى فى سورة الزمر، ﴿وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾[24] » یعنی در قبضه‌ی او است، ﴿وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾. در صافی روایتی نقل می‌کند که این آیه را توضیح می‌دهد آن روایت. در صافی، در کتاب توحید، از امام صادق نقل می‌کند: «قبضته»[25] ، امام می‌فرمایند: «قبضته یعنی ملکُه». «لا یملکها معه احد». زمین «یملکها»، به ارض، «معه» به خدا برمی‌گردد. زمین در قبضه‌ی خدا است، یعنی در ملک خداست، به‌طوری که هیچ‌کس با خدا مالک زمین نیست. یعنی در مالکیت زمین برای خدا شریکی نیست. حالا در این دنیا یکی می‌گوید من اینجا را مالکم، خونه‌ی من اینجاست. آن یکی می‌گوید که این باغ من است. آن پادشاه می‌گوید این کشور ملک من است. آنجا دیگر این حرف‌ها نیست. هیچ‌کس نمی‌گوید من مالکم. فقط یک مالک وجود دارد و خداست.

«قال»، باز امام می‌فرمایند: «الیمین» که می‌فرمایند «مطویات بیمینه»، یمین یعنی ید. ید هم یعنی قدرت و قوت. «مطویات بیمینه» یعنی چه؟ یعنی «مطویات بقدرته». یعنی با قدرت، در قدرتش این‌ها طی شدن، پیچیده شدن و به سمت وحدت رفتن. «و قال عز من قائل فی سوره ابراهیم»[26] ، قیامت را وقتی می‌خواهد معرفی کند: ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ﴾[27] . این زمین غیر این زمینی می‌شود که الان هست. زمینی که آنجاست غیر از زمینی که الان هست. یعنی چه؟ در خود روایات دارد که پهن می‌شود، از حالت کرویت در می‌آید. و سماوات هم تبدیل می‌شوند ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[28] .

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: به نظرم یک همچین چیزی در ذهنم است که پهن می‌شود زمین. یعنی این قطر و ضخامت زمین می‌آید روی عرضش. یعنی یک زمینِ مثلاً نازکی که تمامِ محتوای زمین در این صفحه‌ی نازک هست. خب قهرا باید خیلی بزرگ می‌تواند بشود. آن عمقی که دارد، الان ما روی پوسته‌ی زمین زندگی می‌کنیم، آن داخل زمین هم می‌آید جزء پوسته می‌شود. این‌ها چیزی است که در ذهن من است، الان دقیق نمی‌دانم که روایت چه گفته است. در ذهن من یک همچین چیزی می‌آید که زمین مسطح می‌شود. البته داریم هم که مثل سربِ گداخته می‌شود، از این جهت هم تبدیل می‌شود.

تبیین طبایع و کیفیت تسطیح زمین در رستاخیز

دانش پژوه: این طبایع که گفت، به چه معنا بود؟

استاد: طبایع، ببینید هر موجودی یا با نفس اداره می‌شود یا با طبیعت. موجوداتی مثل نبات و حیوان با نفس اداره می‌شوند، موجوداتی مثل جمادات با طبیعت اداره می‌شوند. ما هم البته طبیعت داریم، در بدن ما طبیعتی وجود دارد که ابزار نفس ماست. ما هم نفس داریم هم طبیعت. طبیعت ابزار نفس ماست. موجوداتی هستند که نفس ندارند فقط طبیعت دارند. طبیعت ۱۲یا ۱۳ معنا دارد، یک معنایش که شاید همین‌جا مورد نظر باشد، یعنی مبدأ حرکت و سکون. مبدأ حرکت و سکون، مبدأ افعالی که از جسم صادر می‌شود.

دانش پژوه: مثلاً سنگ الان با طبیعتش...

استاد: طبیعتش آن است پایین می برد آن را. هوا طبیعتش آن را بالا می برد. طبیعت را می‌گویند صورت نوعیه در بسائط. در مرکبات همان‌طور که عرض کردم، طبیعت عبارت است از ابزاری برای نفس. ولی در بسائط، طبیعت به معنای صورت های نوعیه

دانش پژوه: در مورد طبیعت، مثال می‌زنید که ابزار برای نفس باشد در خود ما؟

استاد: همین شما، جسمتان. الان بدنتان جسم هست یا نیست؟ جسم مرکب از چیست؟ از ماده و صورت است. صورتی که حلول کند، آیا نفس شما صورتِ بدنِ شماست، آن که حلول نمی کند؟ چه حلول کرده در بدن شما؟ آن صورتی که در بدن شما حلول کرده و جسمِ شما را ساخته، ابزاری از ابزارهاست. آن می‌شود طبیعتش.

دانش پژوه: آن صورت می شود؟

استاد: آن صورت می شود طبیعتِ شما، نفس می‌شود مدبر این‌ طبیعت. و به توسطِ همان طبیعت ماده‌ی بدنِ شما را اداره می‌کند.

دانش پژوه: آن نفس غیر از آن صورت است؟

استاد: بله، نفس ماده‌ی مجرد است، نمی‌تواند آن صورت حلول کند. عرض می‌کنم در جسم صورت حاله لازم داریم. بدنتان جسم و صورت حاله می‌خواهد، صورت و حاله کجاست؟ همان نفس است؟ نفس نیست. به قول صدرالمتألهین مرتبه‌ای از مراتبِ نفس است[29] ، به قول مشاء قوه‌ای از قوای نفس است. خودِ نفس که حلول نمی‌کند در بدن.

دانش پژوه: اگر بکند، چه اشکالی دارد؟

استاد: مجرد است دیگر، این همه زحمت کشیدند تجرد را ثابت کردند.

دانش پژوه: مشکل ارتباط بین این با آن است.

استاد: نفس مدبرِ بدن است، ارتباط هست. تدبیر می‌کند بدن را، حتماً باید حلول کند تا تدبیر کند؟ تدبیر می کند.

دانش پژوه: مشکل ارتباط مجرد با ماده پیش می آید

استاد: حل شده است. «قال فی الصافی»[30] ، این دو قسمت آیه دارد، یکی ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ﴾[31] ، یکی هم ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾. این قسمت اولش را معنا می‌کنیم. کلام صافی است: در مجمع البیان، «قال فى الصافى: و فى المجمع من طريق العامة عن النبى (ص) [32] » [33] ، داریم که «یبدل الله الارض غیر الارض»[34] ، اصلاً خودِ همین روایت دارد من می‌گویم آن چه در ذهنم است، از خودِ همین روایت است: «یبدل الله الارض غیر الارض»، خدا زمین را تبدیل می‌کند، «فیبسطها»، پهنش می‌کند، «و یمدها»، امتدادش می‌دهد، «مد الأدیم العکاظی»، «ادیم» یعنی سفره، یعنی پوست. «عکاظ»، «عکاظ الادیم» یعنی پوست را در دباغی مالش داد و صافِ صاف کرد. خداوند زمین را مثل آن پوستِ دباغی شده که صاف است، صاف قرار می‌دهد، که «لا تری فیها عوجاً و لا امتاً». کجی و خمیدگی معنای «عوج» است. «و لا امتاً»، پستی و بلندی درش نمی‌بینید. هموار و صاف. «ثم یزجر الله الخلق زجره»، زجر، «زجر عن الشیء» یعنی آن شیء را با بانگ زدن بر او بازداشت.[35] مثلاً «زجر الطیر»[36] یعنی مرغ را بانگ زد تا بپرد. زجره یعنی فریاد بلند و بزرگ. «ثم یزجر الله الخلق»[37] ، یعنی صدایی از جانب خدا بر خلق وارد می‌شود، «زجرة»، که همه محشور می‌شوند. «فإذا هم في هذه المبدلة في مثل مواضعهم من الأولى». «هذه المبدلة» یعنی ارضِ مبدله. «أولی» یعنی ارضِ اولی، ارض اولی همین زمین است که الان ما در آن زندگی می‌کنیم. «ارض مبدله» همین زمین است وقتی تبدیل می‌شود در قیامت. آن وقت کسانی در این ارض مبدله هستند که مثل مواضعی دارند که در همان ارض اولی داشتند. موجوداتی که در باطن زمین بودند، حالا هم در باطنند. موجوداتی که در ظاهر زمینند، حالا هم در ظاهرند. «فاذا هم» یعنی این موجودات در این ارض مبدله، در مثل مواضعی هستند که از آن زمینِ اولی داشتند. توضیح می‌دهد: «ما کان فی بطنها کان فی بطنها، و ما کان فی ظهرها کان علی ظهرها». از این عبارت اخیر معلوم می‌شود که زمین وقتی پهن می‌شود، آن قطر کذایی‌اش هم از دست نمی‌دهد. هنوز بطن دارد، مگر این‌که بگوییم بطن غیر از قطر است. خب، این قسمتی از عبارت آیه بود که معنا شد با این روایت. قسمت ذیلش ﴿وَبَرَزُواْ للّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[38] می‌گذاریم برای جلسه‌ی بعد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo