« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/10/28

بسم الله الرحمن الرحیم

مراتب استکمال و پیوند وجودی «غایت‌ الغایات» با کثرات/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /مراتب استکمال و پیوند وجودی «غایت‌ الغایات» با کثرات

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

رساله سبیل‌الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۱۲، سطر چهارم: «و كل مرتبة من مراتب الاستكمال فى الحركات الاستكمالية غايتها القريبة هى المرتبة التى بعدها بلا فصل»[1] .

تبیین دو مبنای اصلی در اثبات معاد جسمانی

پس از این‌که ایشان یک بار معاد جسمانی را بر مبنای خودشان تشریح کردند و توضیحاتی که لازم دیدند در این زمینه آوردند، دوباره بحث معاد جسمانی را بر مبنای خودشان طرح می‌کنند. در این بحث دو مطلب می‌فرمایند. در یک مطلب نظر می‌کنند به این‌که نفس و بدن هر دو به حرکت جوهری و حرکت استکمالی حرکت می‌کنند و غایتی را تعقیب می‌کنند. در بحث دیگر نظر می‌کنند به این‌که اعمالی که ما انجام می‌دهیم به صورت عارضی بر بدن ما و بر نفس ما واقع می‌شوند. هم از طریق غایت، هم از طریق آن عرض به مقصود خودشان می‌رسند. پس دو مطلب در اینجا ضمیمه می‌کنیم که یکی را مکمل دیگری قرار می‌دهیم و به توسط این دو مطلبی که همدیگر را تکمیل می‌کنند، به مطلوب خودمان می‌رسیم.

می‌دانید مطلوب ایشان این است که بدن ما بعد از مرگ هنوز در اختیار نفسمان هست و نفسمان هنوز در این بدن تأثیر می‌گذارد. منتها تأثیرش مثل آن وقتی که از بدن مفارقت نکرده بود نیست. در وقتی که از بدن مفارقت نکرده بود در یک نظام جزئی این بدن را اداره می‌کرد. حالا که مفارقت کرده در یک بدن کلی و تحت تدبیر نفس کلی بدن را اداره می‌کند. و این بدن به سمت غایت که کمال خودش است می‌آید، همان‌طور که نفس به سمت این کمال می‌آید. هر دو حرکت استکمالی دارند برای رسیدن به هدف خودشان. این یک مطلب است، مطلب دیگر این‌که بدن معروض این عوارضی است که حاصل عمل به حساب می‌آید و این معروض در این عوارض نقش دارد. این دو مطلب را ایشان با هم ضمیمه می‌کند و به مطلوب می‌رسد. حالا ما در مطلب اولش بودیم که بدن به سمت غایتی حرکت می‌کند، نفس هم به سمت غایتی حرکت می‌کند، هر دو می‌روند که کامل بشوند.

بدن در این دنیاست، نفس منتقل شده به آن دنیا. بعد از این‌که بدن کامل می‌شود و لیاقت پیدا می‌کند که به نفس کامل‌ شده بپیوندد، از این دنیا مسافرت می‌کند به آن دنیا و در آن دنیا ملحق به نفس می‌شود. این‌طور نیست که نفس برگردد به این دنیا و ملحق به بدن بشود، بلکه بدن صعود می‌کند به آن دنیا و ملحق به نفس می‌شود. همین بدن، معاد جسمانی را ایشان به این صورت می‌گوید: همین بدن منتقل به آخرت می‌شود، منتها بدنی که کامل شده است. این همه مطالبش توضیح داده شده است. حالا بحث ما در این بود که، البته من دیگر تکرار نکنم حرف‌های گذشته را، ان‌شاءالله در ذهنتان هست. دانش پژوه: استاد، این چه فرقی می‌کند که بگوییم بدن کامل شده نفس به سراغ آن بیاید یا بدن کامل بشود برود به سراغ نفس؟

استاد: اگر نفس بیاید به بدن تعلق بگیرد، بله نفس و بدن کامل شده تعلق بگیرد، دوباره یک وجود دنیایی پیدا خواهد کرد.

چگونگی الحاق بدن به نفس در حیات اخروی

دانش پژوه: دیگر به بدن کامل شده تعلق گرفته است

استاد: باشد دنیایی در دنیا، می‌آید در دنیا...

دانش پژوه: چه فرقی می‌کند چه بگوییم این تعلق پیدا کرده است، چه آن؟ به‌ هم می‌رسند دیگر، چه فرقی می‌کند

استاد: در دنیا به ‌هم برسند یا در آخرت؟

دانش پژوه: دنیا نه، الان اینجا آخرت است، اینجا دنیا نیست. خب الان این‌طوری به‌ هم رسیدند، حالا چه فرقی می‌کند این به این برسد یا این به این برسد؟

استاد: آخر بدن در دنیاست، نفس در آخرت است. اگر نفس بیاید در دنیا و به بدن تعلق بگیرد، دوباره یک حیات دنیوی دارد پیدا می‌کند.

دانش پژوه: بدن چه‌جوری در آخرت می‌رود؟

استاد: چه‌طوری‌اش را ما نمی‌ دانیم. بدن ملحق می‌شود به نفس، یعنی می‌رود در آخرت. آن وقت یک وجود اخروی شروع می‌شود. چه‌طوری‌اش را باید از خدا بپرسید. این‌ها را که ما دیگر توضیح نمی‌دهیم که، اصلاً خودمان هم نمی‌دانیم که چه‌جوری می‌شود. چه‌طوری می‌شود که بدن ملحق به نفس می‌شود. آن وقت یک حیاتی درست می‌شود، این‌ها را خب ما خبر نداریم که...

دانش پژوه: تعبیر شما خوب بود، همان تعبیر، که وقتی داریم می‌گوییم آقا این الحاق در آخرت اتفاق می‌افتد، یعنی که بدن رفته آن‌جا دیگر. ولی اگر الحاق در دنیا بود، می‌گفتیم خب نفس از آن دنیا برگشته آمده.

استاد: بله، همان حیات اخروی.

دانش پژوه: بحث این است که ما یک جای یک نقطه کلیدی که می‌رسیم، باید بگوییم نمی‌دانیم چه‌طوری می‌شود. نقطه کلیدی‌اش همین است که بدن چه‌طوری اصلاً در آخرت می‌رود؟ یعنی این آخرت کجاست؟ این چه‌طوری است؟ به نقطه کلیدی‌اش که می‌رسیم می‌گوییم نمی‌دانیم.

استاد: ببینید، ما در آخرت حیات دنیایی داریم یا حیات اخروی داریم؟ حیات اخروی داریم. این دیگر غیر از این که نیست، مسلم است.

دانش پژوه: مشابه این حیات دنیوی. ﴿وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهًا﴾[2] .

استاد: حالا بالاخره حیات اخروی داریم. اگر نفس ما مسافرت کند بیاید دوباره دنیا، حیات دنیایی پیدا می‌کند. باید بدن ما برود در آخرت تا حیات اخروی داشته باشیم. چه‌طوری می‌رود؟ این را نمی‌دانیم. ولی این مسئله که روشن است که نفس نمی‌تواند بیاید این‌جا و بدن باید برود آن‌جا. این تیکه‌اش که روشن است، ما همین را ادعا می‌کنیم. ما نحوه اتحادشان را، نحوه مسافرت را، این‌ها را که بیان نمی‌کنیم چون خبر هم نداریم. ولی آن چیزی که علم به ما می‌آموزد و ما ادعا داریم این است که نفس از آخرت به دنیا نمی‌آید وگرنه حیات دنیوی دوباره تشکیل می‌شود.

ویژگی‌های حرکت استکمالی و حفظ اندوخته‌ها

بلکه بدن از دنیا به آخرت می‌رود تا حیات اخروی تشکیل بشود. این است که می‌دانیم ما حیات دنیایی بعد از مرگ نداریم. این مقدارش را می‌دانیم. حیاتمان حیات اخروی است و حیات اخروی هم به این است که در آخرت دو مرتبه ما یک انسانی بشویم نه در دنیا یک انسانی بشویم. پس نفس نباید در دنیا بیاید، بدن باید برود آخرت. خب اما این مطلبی که داشتیم عرض می‌کردیم این بود که ما در وقتی که داریم حرکت استکمالی می‌کنیم، مرتبه‌ای که بعداً واجد می‌شویم غایت همین مرتبه‌ای است که الان داریم. چون الان صاحب یک مرتبه هستیم، بعد از این مرتبه می‌رویم به مرتبه بالاتر، مرتبه بالاتر غایت این حرکت ماست و کمال این حرکت ماست.

دو مرتبه باز وقتی وارد آن غایت شدیم، باز حرکت می‌کنیم تا به مرتبه بعدی برسیم. باز مرتبه بعدی می‌شود غایت این غایت. همین‌طور توجه می‌کنید غایت‌ها لایه به لایه پشت سر هم قرار می‌گیرند. و ما در هر مرتبه‌ای که وارد می‌شویم غایت مرتبه قبلی ماست. و قانون این‌طور است که مرتبه‌ای که غایت حرکت ما به حساب می‌آید، تمام آنچه را که ما در گذشته داشتیم، داشته باشد مع‌ اضافة. بعد در حرکت استکمالی این‌طور است که ما وقتی از مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر می‌رویم، در مرتبه بالاتر آنچه را در مرتبه پایین داشتیم از دست نمی‌دهیم. بلکه آنچه را که در مرتبه پایین داشتیم محفوظ نگه می‌داریم و آنچه را هم که در این حرکتمان برای رسیدن به این مرتبه جدید کسب کرده بودیم اضافه می‌کنیم.

و الان وقتی وارد غایت دوم شدیم، هم آنچه را که در مرتبه اول داشتیم داریم، هم آنچه را در بین راه کسب کردیم در مرتبه دوم داریم. بعد که از مرتبه دوم به مرتبه سوم رسیدیم، باز آنچه را که در دو مرتبه قبلی کسب کرده بودیم محفوظ نگه می‌داریم. آنچه را هم که در مرتبه سوم یا در مسیر رسیدن به مرتبه سوم کسب کردیم آن را هم اضافه می‌کنیم تا برسیم به آخرین غایت. وقتی به آخرین غایت رسیدیم تمام گذشته را داریم به اضافه‌ی آنچه که مخصوص این غایت آخر است. بنابراین وقتی ما وارد قیامت می‌شویم، تمام اندوخته‌های دنیا همراه ما هست، چه اندوخته‌هایی که در بدن داشتیم، چه اندوخته‌هایی که در نفس داشتیم. علتش هم این است که ما همه اندوخته‌هایمان را حفظ می‌کنیم، هیچ‌کدام را از دست نمی‌دهیم.

نقد دیدگاه مشاء و ضرورت حضور اعمال در قیامت

اگر از مرتبه‌ای وارد مرتبه دوم بشویم اندوخته‌های قبلی هست، اندوخته‌های جدید به آن اضافه می‌شود، همین‌طور تا وقتی که دیگر ما قرار است که کامل بشویم و بدنمان منتقل به دارآخرت بشود. این بدن با تمام اندوخته‌های سابق می‌آید. همه کارهای سابق ما محفوظ است. همه کارهای سابق ما از زمان بلوغ تا زمان مرگ، همه محفوظ است و لذا چنان این اعمال ما یافت می‌شود که به نظر می‌رسد همین الان انجامشان داده‌ایم. یعنی همه اعمال ما تر و تازه تحویل ماست. این را در روایت هم داریم که انسان در آخرت اعمال دنیایی خودش را چنان می‌بیند که گویا الان انجام داده است. علتش همین است که تمام آن اندوخته‌های قبل ما الان وجود دارد.

ما، حرکتمان حرکت کون و فسادی نیست که قبلی فاسد بشود جدیدی متولد بشود. حرکتمان حرکت استکمالی است. در حرکت استکمالی آنچه را که در قبل داشتیم حفظ می‌کنیم و در بعد، اندوخته‌های جدید را اضافه می‌کنیم. پس وقتی ما وارد آخرت می‌شویم تمام گذشته ما ریز و درشتش هم هست. بنابراین کتاب اعمالی که به دست ما می‌دهند، اگر نفسمان باشد، همه آنچه را که عمل کرده بودیم در نفس خودمان و در بدن خودمان می‌بینیم و می‌گوییم ﴿مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا﴾[3] . توجه کردید؟ این بحثی که ایشان دارد مطرح می‌کند با توجه به غایت است. یعنی وقتی نفس من دارد حرکت می‌کند به سمت غایتی می‌رود، آنچه را که قبلاً داشته حفظ می‌کند و در این غایت جدید چیزهای جدیدی اضافه می‌کند به گذشته‌های خودش.

با توجه به این مطلب ایشان به این نتیجه رسید که وقتی ما وارد دار آخرت شدیم همه قبلی‌هایمان را داریم، هر کاری در دنیا کردیم همه هست. این یک مطلب ایشان، که در جلسه گذشته شروع کرده بودیم، در این جلسه الان کاملش کردیم. در جلسه گذشته ایشان گفت هر چه را که ما در دنیا کسب کردیم در آخرین غایت همه را می‌بینیم با آنچه که مخصوص خود غایت است. الان بحثی که می‌کند غایت‌هایی را درست می‌کند در پی یکدیگر به صورت لایه لایه که ما از این لایه وارد آن لایه بعدی می‌شویم، بعد وارد لایه بعدتر می‌شویم تا به آن آخر برسیم. در بحث قبلی ایشان آخرین غایت را مطرح کرد، حالا غایت‌های بین ‌راهی را هم دارد مطرح می‌کند. ما در این غایت‌های بین ‌راهی هم اندوخته‌هایی داریم آن‌ها را هم ذخیره می‌کنیم تا به آن آخرین غایت برسیم که تمام گذشته‌های ما در آن آخرین غایت ظاهر می‌شود و ما همه را چنان می‌بینیم که گویا الان انجام دادیم.

بررسی اعراض و نقش بدن به عنوان معروض

این یک بحث ایشان است. بحث دیگر با توجه به عارض بودن این ذخیره‌ها و معروض بودن بدن یا نفس است که آن را بعداً ان‌شاءالله وقتی خواستم شروع کنم توضیح می‌دهم. بعداً وقتی که این دو مطلب تمام شد، ایشان این دو مطلب را در هم ادغام می‌کند و نتیجه مطلوبشان را می‌گیرد. معاد جسمانی تمام می‌شود.

دانش پژوه: استاد، غایت‌الغایات الله هست دیگر، درست است؟

استاد: نه، غایت‌الغایات برای کار من. غایت‌الغایات یعنی آن آخرین غایتی که بدن من به او واصل می‌شود، آخرین کمالی که بدن من به آن واصل می‌شود. غایت یعنی کمال. من الان بدنم به سمت کمال می‌رود، این می‌شود غایت اولی. دو مرتبه از این کمال به سمت کمال بالاتر می‌رود می‌شود غایت دومی. تا می‌رسد به آخرین غایتی که برای بدن من هست. یعنی کامل‌ترین حالت را پیدا می‌کند حالا آماده می‌شود برای انتقال به دارآخرت.

دانش پژوه: در مورد نفس من می خواهم بگویم.

استاد: در مورد نفس هم همین است. در مورد نفس هم، نفس هم کامل می‌شود. غایت‌الغایات درست است خداست ولی الان می‌خواهم بگویم آخرین غایت برای نفس من و آخرین غایت برای بدن من. که وقتی من به این آخرین غایت رسیدم بدن و نفس من با هم متحد می‌شوند دوباره حیات جدیدی به نام حیات اخروی شروع می‌شود.

دانش پژوه: این تکه‌اش را کامل متوجه شدم. فقط بحثم سر این است که در آن وقتی داریم می‌گوییم غایت‌الغایات یعنی یک موجودی را تصور می‌کنیم که بتواند به آن غایت برسد.

استاد: ببینید بحث‌های فنا و عرفان و این‌ها این‌جا مطرح نیست‌، شما رفتید سراغ این‌که غایت اصلی هر انسانی فنا فی الله است.

دانش پژوه: نه، بحث فلسفی این‌جا داریم می‌کنیم که در مطالب قبلش می‌گفت که در تمام این‌ها علت فاعلی، علت غایی هم هست. یعنی بحثمان این است که آن‌جا خدا غایت‌الغایات است، یعنی غایت همه غایت‌هاست، درست شد؟ یا غایت همه غایت‌هاست، آیا کسی بالاخره می‌تواند به این غایت برسد؟

استاد: اصلاً بحث ما این نیست. ما نمی‌خواهیم به خدا برسیم. ما می‌خواهیم بگوییم آن کمالاتی که ما اندوختیم همه حاضرند در قیامت با ما بیایند. آخر مشاء معتقدند به این‌که تمام اعمال دنیایی ما با رفتن قوای جسمانی زایل می‌شوند و ما وقتی وارد آخرت می‌شویم فقط اکتسابات عقلی را همراه داریم. مکتسبات عقلی را همراه داریم، مکتسبات جزئی را، خیالی را، حسی را، همه را این‌جا می‌گذاریم. مکتسبات عقلی را می‌بریم، مشاء این را می‌گوید. ایشان این را قبول ندارد، این اصلاً با شریعت نمی‌سازد حرف مشاء. مشاء می‌گوید فقط اگر صورت تعقل کردی آن صورت را با خودت می‌بری. اگر مثلاً به نامحرم نگاه کردی این یک امر جسمانی بوده همین‌جا می‌ماند دیگر با خودت نمی‌بری. خب اگر با خودمان نمی‌بریم چه‌طور عذابش را می‌کشیم؟ می‌گوید عذابش را نمی‌کشی. این خیلی مشاء وضع را خراب می‌کند.

دانش پژوه: اثر روحانی‌اش را نمی‌گوید؟

استاد: اثر روحانی‌اش را که می‌گوید حسرت. این را می‌گوید، بله، اثر روحانی را می‌گوید. ولی خود عمل نمی‌آید. اثری در نفس من گذاشته، در بدن من هم هیچ. در بدن من هر چه اثر گذاشته چون بدن این‌جا می‌ماند، قوای جسمانی‌اش هم این‌جا می‌ماند، اعمال و آثاری هم که در بدن است این‌جا می‌ماند.

مرحوم آقا علی می‌خواهد بگوید که همه آثار می‌رود آن طرف و من وقتی نفسم و بدنم را نگاه می‌کنم می‌بینم همه کارهایی که کردم حاضر است. همه کارها حاضر است.

دانش پژوه: چون بدن می‌رود، همه چیز را هم با خودش می برد.

استاد: بدن با خودش می‌برد هر چه را دارد. حالا دارد بحث می‌کند که آن‌چه که من کسب کردم زایل نمی‌شود. وقتی من وارد مقام بعدی می‌شوم چه نفسم، چه بدنم، تمام آن قبلی‌ها را با خودش می‌آورد. وقتی وارد آخرت می‌شود همه را دارد. کاری به غایت‌الغایات ندارد‌، کاری به خدا ندارد که حالا ما به خدا می‌رسیم یا نمی‌رسیم، فانی فی الله می‌شویم یا نمی‌شویم، به آن کار ندارد. می‌گوید همین کارهایی که در این دنیا کردی در مراتبی که داشتی این کارها همه ظهور پیدا می‌کند. وقتی وارد آخرین مرتبه شدی که لیاقت پیدا می‌کنی بروی در آخرت و بدنت با نفست متحد بشود و حشر جدیدی پیدا کنی، همه آنچه را که قبلاً داشتی داری. کاری به غایت‌الغایات ندارد، غایت‌الغایاتِ خود من. یعنی من هر مقدار حرکتی که بکنم به یک غایتی واصل می‌شوم. دوباره حرکت بعدی را از آن غایت شروع می‌کنم به غایت بعدی واصل می‌شوم. بار سوم باز حرکت را شروع می‌کنم به غایت سوم، همین‌طور مدام غایت پشت غایت وارد می‌شوم تا به آن آخرین غایتی که بدن من می‌تواند برسد و قابلیت اتحاد با نفس را پیدا کند تا به آن‌جا می‌رسم. آن‌جا که رسیدم بدن منتقل به دارآخرت می‌شود و با نفسم متحد می‌شود، نفس ملاحظه می‌کند این بدن را همه چی در آن هست. از بچگی تا حالا.

دانش پژوه: استاد، غایت این‌جا مساوی با همان مرتبه است دیگر؟

استاد: غایت یعنی مرتبه. چون هر مرتبه بالاتر غایت مرتبه پایین‌تر است، این را اول بحث عرض کردم. هر مرتبه بالاتر غایت مرتبه پایین‌تر است. من وقتی از مرتبه پایین حرکت می‌کنم به سمت مرتبه بالا، مرتبه بالا می‌شود غایتِ این حرکت من. وقتی وارد آن مرتبه بالا می‌شوم مرتبه پایین را دارم و مرتبه بالا هم در این مسیری هم که تا رسیدن به مرتبه بالا رسیدم خودم را به مرتبه بالا رساندم یک چیزهایی کسب کردم آن را هم دارم.

دانش پژوه: آن وقت مرتبه نهایی می‌شود قیامت؟

استاد: مرتبه نهایی می‌شود آن مرتبه‌ای که بدن من واردش می‌شود و با ورود در آن مرتبه لیاقت پیدا می‌کند که به دارآخرت منتقل بشود و با نفس متحد بشود.

دانش پژوه: یعنی موقع قیامت است دیگر، درست است؟ علی‌الظاهر.

استاد: زمانش قیامت است.

دانش پژوه: زمانش قیامت است و تا وقت قیامت این بدن دارد به حرکت استکمالی خودش علی‌القاعده ادامه می‌دهد.

استاد: تا قیامت این بدن به حرکت استکمالی خودش ادامه می‌دهد و نفس هم سرپرستی‌اش می‌کند. آن وقت تمام دارایی‌ها همه موجودند، دارایی‌های دنیا و دارایی‌های برزخ. برزخ هم موجود است. شما در برزخ هم استکمال دارید. در برزخ هم گفته می‌شود «اقْرَأْ وَ ارْقَ»[4] ، یعنی قرآن بخوان بالا برو. معلوم می‌شود که در برزخ هم هنوز استکمال هست. در برزخ هم گاهی قوم و خویش‌های ما که زنده هستند برای ما هدیه می‌فرستند.

دانش پژوه: آن‌ها هم که برای نفس است دیگر.

استاد: برای نفس می‌فرستند در بدن ثبت می‌شود چون بالاخره این‌ها با هم ارتباط دارند. علی‌ای‌حال ما در برزخ هم هنوز ذخایر و اعمالی را به دست می‌آوریم و ذخیره می‌کنیم. این‌طوری نیست که با مردن ما قطع بشود. بله، در دنیا اعمال بهتری، بیشتری انجام می‌دادیم و ذخایر بیشتری داشتیم، در برزخ کمتر. شاید در برزخ هم به همان اندازه دنیا داشته باشیم اگر باقیات صالحات گذاشته باشیم.

دانش پژوه: یک چیزی شبهه خود من است. می‌توانیم بدن را مثلاً یک امر ذومراتب بگیریم؟ بگوییم نسبت به آن مرتبه بالایی‌اش که مثلاً به بدن اخروی تبدیل شده، آن‌جا می‌گوییم بدن اخروی است ولی این مراتب مثلاً از یک حدی این‌طرف بگوییم مثلاً بدن دنیوی است. یعنی یک امر ذومراتبی باشد.

استاد: هر چه که استکمال پیدا می‌کند ذومراتب است. اختصاص به بدن ندارد. هر چیزی که حرکت استکمالی می‌کند ذومراتب است. و شما می‌گویید قسمت‌ش را دنیایی بگیریم قسمت‌ش را اخروی بگیریم، نه، همه‌اش دنیوی است. دنیوی است و برزخی تا وقتی که قیامت برسد و بشود اخروی.

دانش پژوه: نه، همان اخروی است

استاد: همین دنیایی می‌شود اخروی.

دانش پژوه: می‌دانم، همان متصل است، یک وجود ممتد است، یعنی در ادامه آن است. من فقط این را می‌خواستم بگویم، با آن حد اخروی‌اش یک قابلیتی پیدا کرد که دوباره با نفس خودش متحد بشود. می‌خواستم بگویم بدن اگر الان یک امر ذومراتبی است، می‌توانیم نسبت به آن مرتبه بالایش مثلاً بگوییم اخروی است، ولی نسبت به این مراتبی که این طرف دارد و هنوز...

دانش پژوه دیگر: قبل از اتصال به نفس است دیگر.

استاد: همه دنیایی بودند که حالا همه اخروی شدند. آن مراتب قبلی دنیایی بودند، برزخی بودند، الان همه‌شان اخروی شدند. بالاخره وارد آخرت شد دیگر. البته این مهم نیست که حالا دنیایی، آخرتی. ما می‌خواهیم بیان کنیم که آنچه را که ما در دنیا کسب کردیم در آخرت می‌بینیم. علتش هم همین است که آن مراتبی را که ما طی کردیم مراتبی نبودند که مزیل مراتب قبل باشند، مکمل مراتب قبل بودند. چون مکمل مراتب قبل بودند آنچه ما در مراتب قبل تحصیل کرده بودیم باقی مانده، این مراتب بعد هم اضافه می‌شوند وقتی من وارد آخرت می‌شوم همه چی را دارم. این را می‌خواهیم بیان کنیم. حالا این‌که چه قسمتی دنیایی بوده، چه قسمتی برزخی، چه قسمتی اخروی، این الان مورد نظر ما نیست.

دانش پژوه: این فرمایش شما قاعدتاً این است که آن کارهایی که ما از سن بلوغ تا به حال در کل زندگیمان کردیم بر بدن تأثیر دارد و بعد این بدن ملحق می‌شود به نفس انسان در آخرت. خب می‌گوییم که ایشون همان حرف مشاء را به یک شکلی دارند می‌زنند، می‌گویند که بدن هر چیز نفسانی که حالا جزئی هست انگار دارد به بدن ابراز می‌شود و این بدن در آخرت به نفس دوباره ملحق می‌شود.

استاد: بله ایشان می‌گوید تمام اعمال نفسانی ما نقشش در بدن می‌آید. تمام اعمال نفسانی ما نقشش در بدن می‌آید و بدن منتقش وارد آخرت می‌شود، نه بدن برهنه از نقش. مشاء می‌گویند اصلاً بدن وارد آخرت نمی‌شود، نقشی هم قهراً وارد نمی‌شود. ممکن است بعضی‌ها بگویند بدن وارد آخرت می‌شود بدون نقش، شاید نداشته باشیم همچنین کسی حرفی بزند.

آقا علی می‌فرماید بدن وارد آخرت می‌شود با تمام نقوش. نقوشی که نفس دارد به جای خود، نقوشی هم که بدن دارد به جای خود. آن وقت این دو تا با هم در آخرت به هم متحد می‌شوند، الان یک موجودی است که تمام اعمال گذشته در آن هست. اگر کسی چشم بصیرت داشته باشد اعمال را می‌بیند، این را قبلاً گفتیم. حتی در خاک این شخص تشخیص می‌دهد این بدن برای کیست. خاک است، دو تا خاک به دست یک عارف ماهر بدهید می‌گوید این بدن کیست آن بدن کیست. چون ذخایر در آن می‌بیند. ایشان نظرش این است که بعد از این‌که بدن خاک شد ذخایر هنوز هست و چون ذخایر موجود است یک عارف تشخیص می‌دهد که این بدن بدنِ کیست.

دانش پژوه: این برای همه انسان‌ها هست؟

استاد: برای همه انسان‌ها. بله همه انسان‌ها حشر دارند.

خب حالا عبارت را توجه کنید، صفحه ۱۱۲ هستیم، سطر چهارم. این ادامه بحثی است که ما در جلسه گذشته خوانده بودیم. «و كل مرتبة من مراتب الاستكمال فى الحركات الاستكمالية»[5] ، این اختصاص به بدن و نفس ندارد، هر متحرک به حرکت استکمالی این وضع را دارد که داریم می‌گوییم. هر مرتبه از مراتب استکمال در حرکات استکمالیه غایت قریبش مرتبه‌ای است که بعد خود اوست، بلا فصل است. هر مرتبه بعدی غایت است برای مرتبه قبل. «فتلک المرتبة»، «فتلک المرتبه» یعنی مرتبه بعدی، «حسب ما ذکرناه» واجد جمیع جهات مرتبه اولی یا مرتبه قبلی هست. یعنی وقتی ما وارد مرتبه بعدی شدیم تمام آنچه را در مرتبه قبلی داشتیم الان هم داریم. این‌طور نیست که با ورود در مرتبه بعدی آن قبلی‌ها را از دست بدهیم. بلکه قبلی‌ها موجود است، بعدی‌ها هم ضمیمه می‌شوند. «وهکذا»، یعنی دو مرتبه در مرتبه سوم هم آنچه را در مرتبه اول و دوم داشتیم داریم، تازه آنچه را هم که در مرتبه سوم به دست می‌آوریم ضمیمه می‌کنیم. «وهکذا» ادامه پیدا می‌کند، هی ضمیمه کردن‌ها ادامه پیدا می‌کند «الی ان یتصل بغایة اخیرة»، تا وقتی بدن به آخرین غایتش برسد که این آخرین غایت، غایت‌الغایات است برای همه مراتب گذشته.

دانش پژوه: غایت این مراتب به چه شکلی طی می‌شود؟ مرتبه‌ای که فرمودید به چه شکلی طی می‌شود؟

استاد: شکلش هم این حرکات استکمالی دیگر.

دانش پژوه: و مثلاً انسان کامل که می‌گویند به کمال رسیده، انسان کامل که متحد شده در آن بحث الحاق بدن...

استاد: این بحث‌ها نیست‌، بحث عرفانی نکنید، بحث معاد را داریم می‌گوییم.

دانش پژوه: بالاخره این هم بالاخره به همان ربط دارد دیگر، مثلاً بی‌ربط که نیست.

استاد: آن در دنیا به موت اختیاری می‌رسد، این‌ها مباحث دیگری است، اصلاً بحث ما این نیست.

دانش پژوه: الان این نفسش به آخرت منتقل نمی شود؟

استاد: نخیر

دانش پژوه: چون انسان، تنها کسانی می‌توانند بروند که انسان کامل باشند، بتوانند برگردند...

استاد: بله، این که موت که مربوط به آخرت باشد نیست، موت اختیاری یک چیز دیگر است. الان ما داریم موت که مربوط به آخرت است می‌گوییم و انتقال از دنیا به آخرت را می‌گوییم. موت اختیاری اصلاً مورد بحث ما نیست.

«فهی واجدةٌ» «فهی» یعنی این غایت‌الغایات، یعنی این مرتبه اخیره، واجد تمام ذخایر مراتب قبل است. «وجدانات» یعنی ذخایر، یعنی یافته شده‌ها. این مرتبه اخیره واجد تمام وجدانات مراتب قبل است و واجد تمام جهات ذاتیه وجودیه است. ذاتی یعنی جهات که برای ذات این بدن یا ذات نفس است، تماماً وجودی است. واجد همه‌ است، چه‌طور واجد است؟ «بحیث لا یشذها منها شیء». به طوری که هیچ یک از این وجدانات فروگذار نشده، یعنی هیچ شیئی از این وجدانات جا نمانده در دنیا. همه این وجدانات و ذخایر را به طرف آخرت برده. هیچی را این‌جا جا نگذاشته. حرف مشاء باطل است که می‌گویند حسیات را، خیالیات را، یا به طور کلی جسمانیات را در دنیا می‌گذاریم. هیچی را ما در این دنیا نمی‌گذاریم، همه را با خودمان می‌بریم. «بصورة الوحدة والبساطة والجمع والاجمال»، این «بصورة» متعلق به «واجدة» است. «فهی واجدةٌ»، یعنی مرتبه اخیر، خط قبل را نگاه کنید، «فهی واجدةٌ». آن مرتبه اخیر واجد همه مراتب قبل است، چطوری واجد است؟ «بصورة الوحدة والبساطة والجمع والاجمال». یعنی همه آن‌جا به طور جمع حاصلند، نه پراکنده و پخش. اما «وذلک الجمع والاجمال کاشف عن ذلک الفرق والتفصیل». در دنیا همه این‌ها به طور فرق و تفصیل وجود داشت، فرق یعنی متفرق. در آخرت که رفته این‌ها همه به صورت جمع در آمده است. ولی این جمع، جمعِ همان تفصیل است، به طوری که اگر این جمع را پخشش کنیم می‌شود همان تفصیل. آن تفصیل را جمع کنی می‌شود این جمع. جمع، جمعِ همان تفصیل است، نه یک جمع دیگری باشد. مثل مثلاً فرض کنید ملکه اجتهاد، پخشش کنی می‌شود همین مسائل.

«وإلا»، یعنی اگر این جمع، جمعِ همان تفصیل نباشد و پخشش کنی همان تفصیل نشود، «لم یکن جمعاً واجمالاً له». جمع و اجمال برای تفصیل نخواهد بود. اگر شما این جمع را پخشش کردید این تفصیل از در آن نیامد، معلوم می‌شود این جمع، جمعِ آن تفصیل نبوده است. اگر این جمع، جمع آن تفصیل بوده است وقتی آن را پخش می کنید باید تفصیل از آن دربیاید. تفصیل هم جمع می کنید باید آن جمع دربیاید. این جمع، جمع همان تفصیل است یعنی بنابراین آنچه ما در این دنیا انجام دادیم در آن دنیا به صورت مجتمع نزد ما هست. در پیش ما هست و داریم. که این مجتمع را اگر پخشش کنی همان اعمالی است که در نود یا صد سال انجام دادیم. به ترتیب انجام دادی، به تفصیل و تفرق انجام دادی، ولی آنجا همه جمع است. حالا بعدا توضیح می دهد که حتی زمان آن هم مشخص است. درست است که همه جمع هستند ولی گفته می شود که این برای فلان سال از عمرت بوده است. آن برای فلان سال از عمرت. یعنی چنان نقش بسته که زمان و مکانش هم تصریح کرده است. اگر این گناه یا ثواب در مسجدی انجام شده باشد، مشخص شده است. در زمان خاصی انجام شده باشد، مشخص شده است. تمام خصوصیات آمده، نه فقط ذات این عمل بیاید. بلکه ذات عمل با خصوصیاتش آمده است. در دو صفحه بعد ایشان خودش توضیح می دهد.

دانش پژوه: استاد آن «وإلا» را به کاشف بزنیم بهتر نیست؟

دانش پژوه: بله دیگر، همین است. استاد هم به کاشف زده‌اند،.

استاد: «وإلا» یعنی اگر این جمع را شما متفرقش کردید این متفرقات در نیامدند، یک چیز دیگر در آمد، معلوم می‌شود این جمع، جمعِ این متفرقات نیست. باید این جمع کاشف از آن متفرقات باشد. متفرقات را عرض کردم‌، متفرقات یعنی کارها که حتی زمانشان مشخص است، مکانشان هم مشخص است. وقتی جمع می‌شود به ظاهر به نظر می‌رسد که زمان و بالاخره تدریج و این‌ها دیده نمی‌شود، ولی همین جمع را اگر شما پخش کنید آن امر متدرج حاصل می‌شود با حفظ زمانش، با حفظ مکانش، با حفظ خصوصیاتش. پس همه چی الان هست، منتها این جمع دارد دیده می‌شود. وقتی خداوند بخواهد حسابرسی کند همین جمع را کاشف از آن فرق و تفصیل قرار می‌دهد ما تمام تفاصیل را می‌بینیم.

دانش پژوه: استاد آن تعین مراتب در حرکت استکمالی حفظ می‌شود؟ یعنی مثلاً می‌گوییم مرتبه پایین و بعد می‌رود در مرتبه بالا که می‌رود، همه آن مشخصات را دارد، آن نقوش را دارد. این وقتی هستش که ما می‌گوییم آقا آن مرتبه پایینی بما هو مرتبه پایینی مثلاً هنوز هم حفظ شده در مرتبه بالا...

استاد: نه به ماهو مرتبه پایین نمی گوییم.

دانش پژوه: پس چه می گوییم؟

استاد: ما پایینِ مرتبه پایین را ببینید این‌طور می‌شود. شما در نفس توجه کنید، نفس ما اول صورت معدنی است. چی‌کار می‌کند؟ مرکب را از تفرق حفظ می‌کند. بعد همین صورت معدنی می‌شود نفس نباتی. چی‌کار می‌کند؟ تغذیه، تنمیه، تولید علاوه بر حفظ المرکب عن التفرق می‌کند. حفظ المرکب عن التفرق می‌کند یعنی آن قبلی را دارد، چند تا اضافه می‌شود. بعد که وارد حیوانیت می‌شود آن چهار تای قبل را دارد، احساس و حرکت بالاراده را هم ضمیمه می‌کند. وارد مرتبه انسانی می‌شود آن پنج تا را، آن شش تا را دارد، نطق هم اضافه می‌شود. همین‌طور توجه می‌کنید در مرتبه بعدی که وارد می‌شود آن مرتبه قبلی را با تمام خصوصیات دارد. و خود این نفس کامل شده است. خود این نفس از صورت معدنی رفته به نفس نباتی، از نفس نباتی شده نفس حیوانی و بعد شده نفس انسانی. ولی آن کمالاتی که دارد هنوز هم دارد، افعالی که انجام می‌دهد هنوز هم دارد. فقط خودِ نفس کامل شده است، آن نقصش دیگر باقی نمانده است. ولی اعمال ناقص را هم دارد هنوز انجام می‌دهد. پس ما وقتی وارد دارآخرت می‌شویم همه آن خصوصیات، همه آن ذخایر را و آن نقوش را با تمام خصوصیات داریم. ولو الان جمع است و نشان داده نمی‌شود ولی همین جمع را وقتی بازش کنید همان تفاصیل در می‌آید از در آن.

دانش پژوه: استاد این همین بدن ملحق می‌شود دیگر؟

استاد: بله همین بدن است.

دانش پژوه: خب این بدن انگار هر سال دیگر یک بدن جدید است، بدن بچگی‌مان یک چیز است...

استاد: این‌ها را همه را گفتیم. این‌ها را همه قبلاً بیان شده است. دو مرتبه بخواهم تکرارش کنم نمی‌شود. قبلاً بیان کردیم و روشن شده که تمام این مراتبی که ما طی می‌کنیم همه مراتب استکمالی است و همه استمرار یک بدن است. این‌طور نیست که گفته می‌شود بدن‌های ما در هر هفت سالی تمام سلول‌هایش عوض می‌شود. با توجه به همه این‌ها ما بحث‌ها را کردیم آمدیم جلو.

تا این‌جا آن بحث اولی که من می‌خواستم عرض کنم تمام شد. ما از طریق غایت ثابت کردیم که وقتی به آخرین غایت می‌رسیم تمام آنچه را که در غایات قبلی به دست آورده بودیم حفظ می‌کنیم و الان همه را داریم. پس نفس به لحاظ غایتی که یا بدن به لحاظ غایتی که در سیر استکمالی‌اش به آن‌جا می‌رسد همه ذخایر و اندوخته‌های قبل را دارد. تا این‌جا بحث ما فقط مربوط به غایت بود. اما در ذهن داشته باشید، الان وارد بحث دیگر می‌شویم. فراموش نکنید این غایت را، ما در بحث دیگر هم از این غایت می‌خواهیم استفاده کنیم. یعنی بعداً خواهیم گفت که، باز توجه خواهیم داد به این‌که ما در سیرمان غایات مختلفی را به دست آوردیم و بعد پشت سر گذاشتیم تا به آخرین غایت رسیدیم. الان بحث ما در عرض است. اعمال ما به نحو عرض بر بدن ما یا بر نفس ما وارد می‌شوند و نفس ما یا بدن ما می‌شود معروض و موضوع برای این اعمال. حالا ما تا حالا بحث کرده بودیم که نفس ما حرکت استکمالی می‌کند و همچنین بدن ما حرکت استکمالی می‌کند، در این حرکت استکمالی به غایاتی می‌رسد و در آن غایات چیزهایی به دست می‌آورد، گذشته‌هایش را حفظ می‌کند، جدید ها را اضافه می‌کند. الان به یک صورت دیگر می‌خواهم وارد بحث بشویم. عرض می‌کنم این بحثی که الان می‌خواهم وارد بشوم مکمل بحث قبلی است. در این بحث می‌خواهیم توجه کنیم که اعمال ما به عنوان یک عارضی بر نفس ما یا بر بدن ما عارض می‌شوند. آن وقت بدن ما یا نفس ما می‌شود موضوع و این اعمال می‌شود عارض. آن وقت ما به طور کلی می‌خواهیم در مورد هر عارض و معروضی بحث کنیم. ببینیم آن بحثی که در مورد هر عارض و معروضی داریم در مورد بحث ما چه نتیجه‌ای می‌دهد. یک بحث کلی می‌کنیم، همان‌طوری که در حرکت استکمالی بحث کلی کردیم و غایت را به طور کلی رسیدگی کردیم. در این بحث عوارض و موضوعات هم یک بحث کلی می‌کنیم که یکی از مصادیقش بدن ماست، یا نفس ماست، یا ذخایر موجود در بدن و نفس است. این‌طور می‌گوییم. می‌گوییم که اعراض دارای موضوع‌ هستند و موضوع فاعل عرض است.

فاعل به چه معناست؟ فاعل بر دو قسم است: یکی «ما منه الوجود» و دیگری «ما به الوجود». «ما منه الوجود» یعنی مصدری که شیئی را صادر می‌کند؛ این فاعل نامیده می‌شود. فاعلِ بدن ما خداوند است. فاعلِ نفس ما هم خداوند است. فاعلِ این اعمالی که انجام شده و در نفس ما یا در بدن ما نقش بسته است، خودمان هستیم. اما بدن من برای این اعمال، معروض و موضوع شده است.

این را هم می‌خواهم فاعل حسابش کنیم؛ اما این دیگر فاعل به معنای «ما منه الوجود» نیست. چون «ما منه الوجود» برای این نقوش، نفسِ من بوده است، نه بدن من. بدن من قابلِ این نقوش بوده، نه مصدر این نقوش. این نقوش را نفس من صادر کرده، نفس من ایجاد کرده و بدن من این‌ها را قبول کرده است؛ یعنی معروض برای این‌ها شده است. پس بدن من فاعلِ این اعراض نیست به معنای «ما منه الوجود»، بلکه فاعلِ این اعراض است به معنای «ما به الوجود».

«ما به الوجود» یعنی چه؟ یعنی فیض ابتدا به بدن می‌رسد یا به موضوع می‌رسد (حالا به طور مطلق بحث می‌کنیم و کاری به بدن نداریم). فیضی که می‌خواهد به این عرض برسد، ابتدا به موضوعِ عرض می‌رسد و بعد از طریق موضوعِ عرض، به خودِ عرض می‌رسد. پس عرض فیضش را به واسطه موضوعش می‌گیرد. «ما به الوجود» یعنی «ما بسببه الوجود». این موضوع چیزی است که به سبب آن چیز، این عرض وجود می‌گیرد؛ نه این‌که عرض از او صادر بشود، بلکه به سبب او وجود می‌گیرد. یعنی اگر این بدن نبود، این نقوش حاصل نمی‌شد، ولی نقوش را بدن صادر نکرده، بلکه نفس صادر کرده است. نفس صادر کرده و در موضوع گذاشته است.

همه جا همین‌طور است. موضوعِ عرض، فاعلِ عرض است، منتها فاعل به معنای «ما به الوجود»، نه فاعل به معنای «ما منه الوجود». تا این‌جا مطلب روشن است؟

دانش پژوه: «ما به الوجود» فرمودید به سبب؟

تبیین مفهوم «ما به الوجود» و وساطت موضوع در افاضه فیض

استاد: یعنی «ما بسببه الوجود». وجود عرض به سبب این موضوع است. یعنی اگر عرضی بخواهد از ناحیه نفس حاصل شود، باید موضوعی باشد که این عرض را قبول کند تا عرض بتواند با اتکاء به آن موضوع موجود شود. پس صادرکننده عرض، موضوع نیست؛ بلکه قبول‌کننده عرض، موضوع است و همین باعث می‌شود که موضوع به منزله فاعل باشد. یا نه به منزله فاعل، بلکه فاعل به معنای «ما به الوجود» باشد. «ما به الوجود» هم معنایش این است که فیضی که می‌خواهد از جانب هر فاعلی برسد، باید اول به موضوع برسد و بعد از موضوع به عرض برسد؛ چون عرض در موضوع حلول کرده است. پس فیض باید اول به موضوع برسد و از طریق موضوع به عرض برسد که در این صورت موضوع می‌شود واسطه. موضوع می‌شود واسطه برای این‌که فیض از فاعلی به عرضی برسد.

دانش پژوه: شریکة العله را ما به الوجود گرفتند؟

استاد: بله، این هم شریکة العلهِ عرض هست. موضوع، شریکة العله است. هم «ما به الوجود» به آن می‌گوییم و هم شریکة العله؛ اما شریکة العله به این معنی که گفتیم، نه این‌که صادرکننده باشد. بدن صادرکننده این اعراض نیست.

دانش پژوه: این جور همان علت قابلی می‌شود اسمش را گذاشت؟

استاد: بله، همان علت قابلی می‌شود اسمش را گذاشت، منتها این به یک لحاظ می‌شود «قابل» که عرض در آن حلول می‌کند، و به یک لحاظ می‌شود «فاعل» که این عرض، اگر بخواهد فیضی به آن برسد از طریق این می‌رسد.

ببینید فیض‌دهنده بدن نیست، فیض‌دهنده (حالا به تعبیر کلی بگویم) موضوع نیست، ولی فیض را موضوع می‌گیرد و به عرض می‌دهد. پس گویا که موضوع دارد به عرض فیض می‌دهد. یک واسطه می‌شود در ارسال فیض به عرض. به همین معنی به آن می‌گوییم «ما به الوجود»؛ «ما منه الوجود» نیست. این‌طور نیست که عرض را ایجاد کند یا حتی فیض را خودش به عرض بدهد، بلکه فیض را آن فاعل به موضوع می‌دهد و از موضوع به عرض منتقل می‌شود.

دانش پژوه: می‌شود گفت که خود آن فاعل که مصدرِ آن می‌شود «ما منه الوجود»، این موضوع می‌شود «ما به الوجود»؟

استاد: همین است دیگر، بله. همین را می‌گوییم که آن مصدر می‌شود «ما منه الوجود» و این موضوع می‌شود «ما به الوجود». و عرض دارد از این موضوع به صورت مباشرتا استفاده می‌کند و از آن فاعل به معنای «ما منه الوجود» با واسطه استفاده می‌کند. عرض دارد از آن «ما منه الوجود» استفاده می‌کند منتها با واسطه موضوعش. این ادعا بود.

اقسام موضوع و احکام اعراض در مجردات و مادیات

دانش پژوه: استاد موضوع، عرض را به وجود نمی‌آورد، عرض را نمایش می دهد.

استاد: ما هم می‌گوییم موضوع، عرض را به وجود نمی‌آورد. «و الاعراض تابعة لموضوعاتها»؛ اعراض تابع موضوعاتشان هستند «و الموضوعات مشخصات لها»؛ موضوعات مشخِص هستند. این‌ها دیگر روشن است. «فان كل موضوع فاعل بمعنى ما به يعرضه». به معنای چیزی که به توسط آن چیز «یعرضُهُ العرض». عبارت خیلی روان نیست. نسخه دیگری هم داریم «لِعرضِهِ»، آن هم روان نیست. «ما بهِ یعرضُ العرضُ». یعنی «ما فیهِ یحلُّ العرضُ». «و شريك لعلته اذ الفيض» «اِذا» غلط است؛ «اذ الفيض يمر من الفاعل به اولا ثم به بعرضه». این از عبارت‌های جالبی است.

فیض مرور می‌کند از فاعل، «بهِ» یعنی به موضوع، اولاً. اولاً به موضوع مرور می‌کند؛ فیض از فاعل صادر می‌شود و به موضوع تعلق می‌گیرد. «ثم به بعرضه». «بهِ» یعنی «بسببِهِ». ضمیر «بهِ» هم به موضوع برمی‌گردد. «بِعرضِهِ» متعلق به «یمرُّ» هست. عبارت این‌طور می‌شود: «ثم بسببِ الموضوعِ یمرُّ بعرضِهِ». روشن است چه عرض می‌کنم؟ «ثم بسببِ الموضوعِ یمرُّ» این فیض به عرضِ این موضوع. به سبب موضوع به عرض عبور می‌کند. پس فیض ابتدا مرور می‌کند به موضوع، سپس به سببِ موضوع مرور می‌کند به عرضِ موضوع.

دانش پژوه: خب «فَاِنَّ» تعلیل برای مشخص بودن موضوع هست در داستان؟

استاد: تعلیل برای همین است که گفتیم؛ برای این‌که اعراض تابع موضوع هستند و موضوع هم مشخص‌ است. خب حالا باید این استدلال را بیان کنیم. از بیرون باید عرض کنم.

دانش پژوه: عبارت بعدی‌اش سخت است و یک مقدار فهمش دشوار است. «اذ موضوع العرض ان كان مجردا»

استاد: خب همین می‌خواهم توضیح بدهم؛ یعنی چیزی نزدم.

دانش پژوه: این توضیح برای چه چیزی است؟

استاد: الان عرض می‌کنم این علت چیست. شما خودتان ملاحظه کردید که من تا آن‌جا که ممکن است چیزی را حذف نمی‌کنم. تکرار هم می‌کنم و توضیح اضافه هم می‌دهم. «اِذ موضوعُ العرضِ» علت است برای این‌که آنچه که به موضوع داده می‌شود، به عرض می‌رسد. دقت ‌کنید چه عرض می‌کنم؟ آنچه به موضوع افاضه می‌شود به عرض هم می‌رسد. گویا موضوع با عرض به یک وجود موجودند. وقتی فیضی به این وجود افاضه می‌شود، هر دویشان می‌گیرند.

درست است که موضوع اولاً می‌گیرد و عرض به سبب موضوع می‌گیرد، ولی این دو تا کأنّه یک وجودند و فیض وقتی می‌رسد، به هر دو می‌رسد. این را می‌خواهد اثبات کند. موضوعِ عرض را دو قسم می‌کند: یکی موضوعی که مجرد باشد و یکی موضوعی که مادی باشد. خب پیداست موضوعی که مجرد باشد ماده ندارد، ولی موضوعی که مادی باشد ماده دارد. این احتیاجی به گفتن نداشت ولی چون بعداً به آن احتیاج داشتیم من تذکر دادم.

دانش پژوه: موضوع مجرد مثلاً چه؟

بررسی فروض مختلف در موضوعات مادی و مجرد

استاد: حالا همه را توضیح می‌دهم. پس دو نحو موضوع می‌توانیم داشته باشیم: یک موضوعی که مجرد باشد (من دارم الان فهرست را می‌گویم، بعد وارد توضیح می‌شوم) و یک موضوعی که مادی باشد. این هر دو را توضیح می‌دهد. آنجا که موضوع مادی باشد، فیض بر موضوع وارد می‌شود؛ بعد می‌خواهد بر ماده‌ی این موضوع هم وارد بشود چون موضوع مادی است. فیض می‌خواهد بر موضوعِ ماده هم وارد بشود. آیا این موضوع وساطت می‌کند تا فیض بر ماده وارد شود؟ یا شرط می‌شود برای ورود فیض در ماده؟ یا نه واسطه است و نه شرط، بلکه فقط مُعِدّ است؟ سه حالت مطرح می‌کنند و بحث می‌کنند: شرط و واسطه و مُعِدّ.

حالا من ابتدا فرق بین واسطه و شرط و مُعِدّ را عرض کنم و بعد وارد توضیح بشویم. پس توجه می‌کنید یک‌بار فرض می‌کند که موضوع مجرد است؛ در آنجا بحثی نداریم. اما یک‌بار فرض می‌کند که موضوع مادی است. موضوع اگر مادی باشد، ماده دارد. آن وقت این موضوع، برای فیضی که می‌خواهد به ماده برسد، یا وساطت می‌کند یا شرط است یا مُعِدّ است. هر سه را باید بحث کرد. این‌ها هیچ‌کدام روشن نیست‌؛ من فقط دارم فهرست می‌گویم که بدانید چه بحث‌هایی در پیش دارید.

دانش پژوه: برای این‌که به ماده برسد؟

استاد: بله. این‌ها همه الان روشن می‌شود وقتی توضیح بدهم. من فقط فهرست گفتم که بدانید ما چهار بحث داریم.

در یک بحث، موضوع مجرد است و در سه بحث هم موضوع مادی است. یعنی آنجا که موضوع مادی باشد سه بحث داریم و آنجا که موضوع مجرد باشد یک بحث داریم.

دانش پژوه: چهار حالت شد؟

استاد: چهار حالت می‌شود؛ چهار بحث داریم. موضوع مجرد مثل عقل، مثل نفس. علم عارض بر نفسمان می‌شود؛ کیفیت نفسانی عارض بر نفسمان می‌شود و موضوع مجرد است. علم هم عرض است و دیگر ماده‌ای نیست. حالا برای این‌که مطلب بهتر روشن شود فرض کنید که موضوع عقل باشد، نگویید نفس؛ چون نفس بالاخره باز یک نوع ارتباط با ماده دارد.

بگویید موضوع عقل است؛ قدرت، علم و امثال ذلک هم عرض است. این‌ها کیفیت هستند دیگر، کیفیت‌های مجرد. اما آن‌جا که موضوع مادی باشد، مثل مثلاً حرارتی که می‌خواهد بر بدن من وارد بشود؛ موضوع مادی است یعنی بدن من است و حرارت هم عرض است. یا مثل رنگی که می‌خواهد از خجالت بر صورت من وارد بشود، که این از طریق نفس می‌آید؛ می‌آید وارد بدن می‌شود که موضوع است و بعد در ماده بدن ظاهر می‌شود. این را حالا بیشتر توضیح می‌دهم و ان ‌شاء الله وقتی به آن‌جا رسیدیم توضیح خواهم داد.

امتناع اعراض مفارق در ساحت مجردات

حالا آنجا که موضوع مجرد است بحث کنیم و تمامش کنیم، بعد برویم سراغ آن‌جا که موضوع مادی است. آنجا که موضوع مجرد است، عرض حتماً باید عرض لازم باشد و نمی‌تواند عرض مفارق باشد. این یک مقدمه. یک مقدمه این است که موضوعی که مجرد باشد، عرضش باید عرض لازم باشد و نمی‌تواند عرض مفارق باشد. چرا؟ این را توجه کنید. در صورتی که ما ماده داشته باشیم، با وجودِ عامل، عرض روی این ماده می‌نشیند و با وجودِ عاملی هم عرض از این ماده مفارقت می‌کند. در اعراض مادیه این‌چنین است؛ چون ماده است که قبول می‌کند و ماده است که رها می‌کند.

اما عقل که موجود مجرد است ماده ندارد، پس نمی‌تواند قبول کند. از اولی که خدا این را آفریده، یا این عرض لازم همراهش هست یا نیست. اگر ماده ندارد این‌چنین است: یا این از اول این عرض را دارد تا آخر، یا اصلاً ندارد و به آن هم داده نمی‌شود. عقل این‌طوری است دیگر. موجود مادی چون قابل می‌شود، می‌تواند چیزی را که ندارد قبول کند و بعد هم در وقتی که عواملی پیش بیاید آن چیزی را که قبول کرد از دست بدهد. اما موجود مجرد این‌چنین نیست. موجود مجرد ماده ندارد؛ یعنی چیزی که شأن قابلیت داشته باشد برایش نیست.

بنابراین هر چه را به او بدهند، از همان اول باید به او بدهند. یعنی ذاتش طوری است که اگر از اول قابلیت کمالی دارد، از اول آن کمال را به او داده‌اند؛ نه این‌که بعداً آن کمال را به او بدهند و او قبول کند. اصلاً نمی‌تواند قبول کند، چون عضوی یا جزئی که قابل باشد ندارد.

دانش پژوه: استاد مفاهیم کلی را عقل قبول نمی‌کند؟ کلیات را مگر عقل نمی پذیرد؟

استاد: عقل منظور عقل منفصل است‌، عقل خودمان نیست. منظور موجود عقلی، عقل منفصل است. یعنی موجودی که عقلی باشد. وگرنه عقل ما که مربوط به نفس ماست، نفس ما مربوط به ماده است. چون ما مربوط به ماده هستیم حالت قبول برایمان هست و چیزهایی را قبلاً نداشتیم و بعداً واجد می‌شویم.

عقل ما منظور نیست؛ عقل ما می‌تواند چیزی را قبول کند و می‌تواند چیزی را از دست بدهد. منظور عقل ما نیست، منظور عقل منفصل است، یعنی مثلاً مثل حضرت جبرئیل است. مثل جبرئیل که عقل منفصل است؛ او اگر کمالی دارد از اول دارد. این‌طور نیست که بعضی چیزها را خدا بعداً به او افاضه کند. هر چه دارد از همان اولِ ذاتش دارد. پس توجه کنید چیزی که از اولِ ذات همراه هست تا آخر همراه هست، می‌شود «لازم». بنابراین عوارضی که برای مجردات است تماماً عوارض لازم هستند و عوارض مفارقه نداریم. اگر عوارض مفارقه در مجردات داشته باشیم، مجردات را مادی کرده‌ایم به بیانی که گفتم. تا این‌جا روشن است؟

وحدت جعل و وجود در موضوعات مجرد و اعراض لازم

دانش پژوه: یک اشکال فقط در اینجا هست. اگر این‌طوری که شما می‌فرمایید اعراض منفصل را مثلاً مثل حضرت جبرئیل، خب آن‌ها نباید حرکتی داشته باشند، نباید تغییری داشته باشند.

استاد: ندارند

دانش پژوه: اما ما می‌بینیم که حضرت جبرئیل می‌آید از آن بالا

استاد: تنزل پیدا می‌کند

دانش پژوه: حرکاتی انجام می‌دهد. مثلا ملائک در قوم لوط پایین می آیند و حرکت می کنند.

استاد: بله، تنزل جبرئیل این کارها را می‌کند. حقیقتِ جبرئیل سر جای خودش محفوظ است. حقیقت جبرئیل همان‌جا در همان موطنی که هست، هست. تنزلاتش می‌آید و این کارها را می‌کند. تنزلش هم جسمی می‌شود؛ تنزلِ یک مرتبه عقلی می‌شود جسمی. همین ملکی که شما دارید، وقتی تنزلش می‌دهیم می‌شود حرف، می‌شود نوشته و همه‌اش مادی است. جبرئیل اصلش مجرد است و او از جای خودش...

دانش پژوه: این‌ طور باشد اصل من هم مجرد است دیگر. الان تنزل من دارد حرف می‌زند و این‌جا نشسته است.

استاد: اصلتان چیست؟ آن وجود علمی که در خدا دارید؟

دانش پژوه: عقل است دیگر

استاد: خب بله آن را هم دارید. وجود علمی پیش خدا داشتید از ازل و حالا هم دارید. وجود علمی پیش ملائکه از ازل داشتید و حالا هم دارید.

دانش پژوه: یا رب النوع.

استاد: یا رب‌النوعتان. شما که الان هستید مادی هستید؛ اعراضتان اعراض مادیه است، می‌تواند مفارق باشد و می‌تواند لازم باشد.

دانش پژوه: اما حقیقت جبرئیل متعین است آن بالا.

استاد: بله. مجردات همه‌شان اعراضشان لازم است و اعراض مفارقه ندارند.

دانش پژوه: یعنی آن که آمد وحی فرستاد و این کارها را کرد، آن خودِ جبرئیل نبود، بلکه تنزل جبرئیل بود؟

استاد: حتی گاهی به صورت دحیه کلبی می‌آمد[6] و بقیه هم می‌دیدندش. وجود عقلی را که نمی‌شود دید.

دانش پژوه: استاد فقط چرا تعبیر به عوارض لازم می‌کند؟ چرا نمی گوید جزو ذاتیاتش است؟ مثلاً در جبرئیل آن خصوصیت را چرا نمی‌گویید جزو ذاتیات ذاتیش است؟

استاد: بعضی چیزها ذاتی است و بعضی عوارض. ما الان در عوارض بحث می‌کنیم. اگر عارضی برای این موجود عقلی داشته باشیم، آن عارض، عارض لازم است. با ذاتیات کاری نداریم.

دانش پژوه: مگر عارض لازم برای عقل چیست مثلاً؟

استاد: مثلاً علمش. یک وقتی می‌گویید علم عین ذاتش است که حرف دیگری است. عرض لازم، کمالاتی است که دارد. ذاتیاتِ عقل چیست؟ عقل عبارت است از، (وقتی تعریفش می‌کنید) می‌گویید موجودی است مجرد کذا و کذا؛ این‌ها می‌شود ذاتیات. دیگر بقیه چیزها همه جزو کمالات و عوارض است.

همان‌طور که برای ما عوارض است برای آن‌ها هم عوارض است. یعنی در وقت تعریف، شما آن عوارض را دیگر نمی‌آورید بلکه جنس و فصل را می‌آورید. هر موجودی عوارضی دارد

دانش پژوه: مجرد تام و ...

استاد: مجرد تام هم اعراض دارد؛ یعنی یک چیزهایی بیرون از ذاتش است ولی از اول لازمِ ذاتش است و همراه ذاتش هست. خب پس ثابت شد که موضوعی که مجرد باشد عرضش لازم است. این تا این‌جا روشن است؟ یعنی موضوع می‌شود ملزوم و عرض می‌شود لازم. این مقدمه اول. مقدمه دوم را دقت کنید: آیا «لازم» با جَعل جداگانه جَعل می‌شود یا به همان جَعلِ ملزوم جَعل می‌شود؟

امکان‌ناپذیری انفکاک عرض از موضوع مجرد

این یک کبرای کلی است. شما وقتی می‌خواهید زوجیت را جَعل کنید، اربعه را جَعل می‌کنید و زوجیت جَعل می‌شود؟ یا اول اربعه را جَعل می‌کنید و بعداً زوجیت را جَعل می‌کنید؟ مسلماً شما لازم را به جَعل مستقل جَعل نمی‌کنید؛ همان جَعلِ ملزوم کافی است برای جَعلِ لازم. یعنی وقتی اربعه جَعل می‌شود، زوجیت همراهش می‌آید؛ نه این‌که اربعه را جَعل کنید و بعداً زوجیت را. به عبارت بهتر، لازم و ملزوم از هم منفک نمی‌شوند. اگر بخواهد بین لازم و ملزوم یک جَعلِ دیگر فاصله بشود، معنایش این است که ملزوم جَعل شده ولی لازم هنوز نیامده است.

و با جَعلِ بعدی می‌خواهیم لازم را بیاوریم. این انفکاکِ بین لازم و ملزوم است. یعنی لحظه‌ای شما بین ملزوم و لازم جدایی انداختید؛ اول ملزوم را با یک جَعلی آوردید و لازمش نیامد و با جَعلِ بعدی دارید لازم را می‌آورید. این انفکاک بین لازم و ملزوم است و انفکاک بین لازم و ملزوم محال است. پس تخللِ جَعل بین ملزوم و لازم محال است و با همان جَعلِ ملزوم، لازم جَعل می‌شود. این هم مقدمه دوم. پس مقدمه اول این بود: معروضی که مجرد است عرضش لازم است، که آن معروض می‌شود ملزوم و عرض می‌شود لازم.

مقدمه دوم: بین ملزوم و لازم، جَعلی فاصله نمی‌شود؛ یعنی ملزوم و لازم به یک جَعل، جَعل می‌شوند. یعنی چه؟ یعنی اتحاد در جَعل دارند. دقت کنید به همین تعبیراتی که عرض می‌کنم. اتحاد در جَعل دارند و اتحاد در جَعل یعنی اتحاد در وجود (می‌خواهم نتیجه بگیرم). اتحاد در جَعل یعنی اتحاد در وجود، چون با جَعل، وجود حاصل می‌شود. وقتی اتحاد در جَعل دارند، اتحاد در وجود هم دارند. بنابراین معروضی که مجرد است با عرضش اتحاد در وجود دارند. یعنی موضوع با عرض به یک وجود موجودند. حالا البته این نیست ولی اگر بدن ما مجرد باشد، عوارضش با همان وجودِ بدن موجود است.

اگر شما بخواهید عرض را از آن بگیرید، معنایش این است که خودِ موضوع را گرفته‌اید. اگر بخواهید عرض را از این موضوع بگیرید، معنایش این است که وجود را از موضوع گرفته‌اید، چون این دو تا به یک وجود موجودند. اگر بخواهید وجود را از عرض بگیرید که این معروض آن عرض را نداشته باشد، معنایش این است که وجود را از موضوع گرفته‌اید. پس در جایی که موضوع مجرد باشد، عرض لازم است و امکان انفکاک از معروض ندارد. حالا اگر مثلاً نفس ما را ملاحظه کنید، تمام آثاری که در نفس ماست هیچ‌کدام قابل زوال نیست.

تطبیق بحث بر بدن اخروی و رد مبنای مشاء

در بدن هم اگر مجرد بود همین وضع بود؛ تمام ذخایری که در بدن به عنوان عارض داشتیم هیچ‌کدام را نمی‌توانستیم از بدن بگیریم. بدن منتقل به دارآخرت می‌شد و همه عرض‌ها را با خودش می‌برد. توجه بکنید چقدر جالب دارد اثبات می‌کند. می‌خواهد ثابت کند که این بدن وقتی وارد آخرت می‌شود، همه عوارض را با خودش می‌برد. البته بدن مجرد نیست، در این قسمت بعدی وارد می‌شود که «ان کانا مادیا»[7] . الان بحث در این است که موضوع مجرد باشد. اگر موضوع مادی باشد بعداً بحث می‌کنیم.

اما اگر موضوع مجرد باشد، الان داریم بحث می‌کنیم که این موضوع مجرد هیچ ‌وقت عرض را از دست نمی‌دهد. چرا؟ چون عرض، عرض لازم است و عرض اگر عرض لازم شد با یک جَعل، جَعل می‌شود؛ جَعل متحد است، پس وجود متحد است. وقتی وجود متحد شد اگر بخواهید وجود را از این بگیرید، مثل این است که از آن گرفته‌اید.

دانش پژوه: یعنی این ربطی به بحث ما الان ندارد؟

استاد: ربطی به بحث ما ندارد ولی مطلب درستی است و مطلب روشن است.

دانش پژوه: اتحاد عاقل و معقول جزو همین داستان است؟

استاد: اتحاد عاقل و معقول را یک طور دیگر ثابت می‌کنیم ولی از این طریق هم می‌خواهید ثابت کنید عیبی ندارد.

تا این‌جا آن فرضی را مطرح کردیم که موضوع مجرد باشد؛ موضوعِ عرض مجرد باشد. اگر موضوعِ عرض مادی باشد، آن بحث بعدی ماست. من این تکه عبارت را بخوانم تا بعد به آن‌جا برسیم. مطلب سنگین بود. عبارت با این توضیحاتی که من دادم ان ‌شاء الله حل شده باشد.

«اِذ موضوعُ العرضِ». این «اِذ» عرض کردم تعلیل برای کیست؟ تعلیل برای این است که فیض اگر می‌خواهد به عرض برسد، از طریق موضوع می‌رسد. الان فیضِ وجود می‌خواهد به عرض برسد، باید موضوعش را جَعل کند. موضوع که جَعل شد (دقت کردید) آن عرضِ لازم هم جَعل می‌شود.

فیض‌های دیگر هم همین‌طور است؛ اگر بخواهد به عرض برسد باید از طریق موضوع برسد. «اِذ موضوعُ العرضِ اِن کان مجرداً»، اگر موضوعِ عرض مجرد باشد مثل عقل باشد، «کانَ العرضُ عرضاً لازماً لهُ». عرض، عرضِ لازم می‌شود. «وَ الا» را دقت کنید. «وَ الا» را معنا نکنید «وَ اِن لم یکن مجرداً». آن «وَ اِن لم یکن مجرداً» در چهار پنج خط بعدی بعداً می‌آید. «وَ الا» یعنی اگر عرض لازم نباشد. اگر با فرض مجرد بودنِ معروض و موضوع، عرض لازم نباشد، لازم می‌آید که آن موضوعی را که ما مجرد فرض کردیم، مادی باشد. چرا؟ چون عرضش مفارق است و عرض مفارق در موضوع مادی می‌آید. همان‌طور که بیان کردم عرض مفارق در موضوع مجرد نمی‌آید. عرض مفارق در موضوع مادی می‌آید زیرا ماده است که گاهی می‌پذیرد و گاهی رها می‌کند. چیزی که ماده ندارد این‌طور نیست که بتواند بپذیرد و بتواند رها کند. عرض مفارق فقط مخصوص موجودات مادی است. پس اگر شما عرضِ این موجود مجرد را لازم نگیرید، باید «ما فرضناه مجرداً»، مادی شود؛ «هذا خلف».

عبارت «و تخلل الجعل» را نباید سرخط بنویسید؛ این مقدمه دوم است. مقدمه اول این بود که اگر موضوع مجرد باشد، عرض آن لازم است؛ یعنی موضوع، «ملزوم» می‌شود و عرض، «لازم» می‌گردد. مقدمه دوم این است که ملزوم و لازم با یک جعل، جعل می‌شوند؛ این مقدمه دوم است که نویسنده سرخط نوشته است، در حالی که نباید سرخط می‌نوشت.

«و تخلل الجعل بین اللازم و الملزوم یلازم انفكاک اللازم عنه». با یک جعل باید ملزوم و لازم جعل بشوند، نه با دو جعل؛ یعنی این‌گونه نباشد که ملزوم را ابتدا جعل کنیم و بعداً لازم را با جعل دیگری جعل نماییم که اصطلاحاً می‌گویند بین ملزوم و لازم، «تخلل جعل» شده است. به این معنا که ملزوم ابتدا جعل شد، سپس جعل دیگری بین ملزوم و لازم فاصله شد و لازم را به وجود آورد.

ایشان می‌گوید اگر این تخلل حاصل شود، معنایش این است که ملزوم از لازم تخلف کرده است؛ یعنی ملزوم آمده یا لازم از ملزوم تخلف کرده است. یعنی ملزوم آمده اما لازم نیامده است و لازم از ملزوم منفک شده است. در حالی که انفکاک لازم از ملزوم غلط است، پس تخلل جعل بین لازم و ملزوم نیز غلط است. این هم مقدمه دوم است؛ «و تخلل الجعل بین اللازم و الملزوم» ملازم است انفکاک لازم را از ملزوم.

بررسی امتناع تخلل جعل و انفکاک میان لازم و ملزوم

بیانی را من عرض کردم که مرحوم آقا علی همان بیان را به عبارت دیگری می‌گوید. ایشان می‌گوید اگر تخلل جعل شود، شما چه کار می‌کنید؟ می‌گویید که «وُجد الملزوم فـوُجد اللازم» و حرف «فا» را می‌آورید. تخلل جعل به این معناست که ابتدا ملزوم جعل شد و بعداً (یعنی همان «فا») لازم جعل شد. «وُجد الملزوم فـوُجد اللازم»؛ این «فا» دلالت بر فاصله می‌کند و این فاصله به معنای انفکاک لازم از ملزوم است.

این همان بیانی است که من عرض کردم و ایشان آن را با بیانی ادبی مطرح می‌کند و به مبحث «فا» و این دست مسائل می‌برد. «اذ طباع وجد فوجد». این «وجد فوجد» را مجموعاً مضاف‌الیه «طباع» بگیرید؛ یعنی «طباع» این کلمه.

«وُجد» یعنی «وُجد المعروض، فـوُجد العرض فیه»؛ یا «اوجد فاوجد فيه». چه «وُجد» بگویید و چه «اوُجد»، به این معناست که چه خودش وجود پیدا کند و چه ایجاد شود، اگر ملزوم وجود پیدا کرد و لازم بعداً وجود پیدا کرد، یا ملزوم ایجاد شد و لازم بعداً ایجاد شد، «یلازم الانفکاک».

«طباع وجد فوجد» و «طباع اوجد فاوجد» مستلزم انفکاک است؛ یعنی طبع این جمله انفکاک را می‌رساند. اگر در موردی این جمله صادق بود، باید حکم به انفکاک کنید. اگر در لازم و ملزوم، این جمله‌ی «وُجد فـوُجد» یا «اوُجد فـاوُجد» صدق کند، معنایش این است که بین لازم و ملزوم انفکاک حاصل شده است. مطلب روشن می‌شود.

دانش پژوه: «فیه» به چه کسی برمی‌گردد؟

استاد: «وُجد الملزوم فـوُجد اللازم فیه»، یا «وُجد المعروض فـوُجد العارض فیه»، «اوُجد الملزوم فـاوُجد العارض فیه».

استنتاج اتحاد در جعل و وجود در موضوعات مجرد

اگر این دو جمله صدق کند، «یلازم الانفکاک»؛ یعنی صدق این جمله و طبع آن ملازم با انفکاک است و انفکاک حاصل می‌شود. خب، «فـیكون» نتیجه است. بحث تمام شد و دو مقدمه را عرض کردیم؛ مقدمه اول این بود که موضوع مجرد، ملزوم است و عرض آن، لازم. مقدمه دوم این بود که این دو از هم منفک نمی‌شوند.

نتیجه چیست؟ نتیجه این است که «فـیكون» آن موضوع، «متحداً مع العرض»، «متحداً جعلاً»؛ یعنی یک جعل، هر دو را جعل می‌کند. آن‌ها جعل متحد دارند، یعنی به یک جعل، جعل می‌شوند. «فـیكون» آن معروض، «متحدا مع العرض».

عرض کردم که این نتیجه است. می‌توانید بگویید متفرع بر آن عبارت بالا است که «کان العرض عرضاً لازماً له». صغری این بود: «کان العرض عرضاً لازماً له»، و با توجه به اینکه عرض لازم جدا نمی‌شود، «فـیكون متحداً مع العرض جعلاً»؛ یعنی «فـیكون» آن ملزوم، «فـیكون» آن معروض، متحد با عرض «جعلاً»، یعنی اتحاد در جعل دارد. بعد می‌فرماید که اتحاد در جعل، ملازم با اتحاد در وجود است؛ پس اتحاد در وجود دارد.

اتحاد در وجود دارد یعنی چه؟ یعنی نتیجه را نگرفت. نتیجه را من از خارج عرض کردم؛ اتحاد در وجود دارد یعنی هر کجا که معروض بیاید، آن عارض هم با آن می‌آید. اگر بدن ما مجرد بود، این بدن می‌آمد و آن عوارض را هم با خودش می‌آورد؛ این‌گونه نبود که عوارضش را در دنیا باقی بگذارد. نفس من که مجرد است، وقتی به آخرت می‌رود، تمام عوارض نفسانی را با خودش می‌برد؛ چرا؟ چون این عوارض لوازم آن هستند. تا این‌جا در صورتی بود که موضوع مجرد باشد.

دانش پژوه: «طباع» چه معنایی می کنید؟

استاد: «طباع» یعنی طبیعت.

دانش پژوه: آیا بحث در مجرد تام است؟

استاد: بله، بحث مجرد تام است.

دانش پژوه: نفس را نمی شود جزئش دانست

استاد: من نفس را به عنوان مثال ذکر می‌کنم. البته عرض کردم که اصلاً «ان کان مجرداً» مربوط به بحث ما نیست. این را برای این‌که تمام اقسام بحث استیفاء بشود آورده است. «و ان کان مادیاً» مورد بحث ماست. از «و ان کان مادیاً». توجه کنید «و ان کان مادیاً» عطف بر آن «ان کان مجرداً» است. گفتیم «اذ موضوع العرض ان کان مجرداً کان العرض عرضاً لازماً له» که این حالت اول بود تمام شد. «و ان کان مادیاً». «ان کان مادیاً» وارد حالت دوم می‌شویم که در این حالت دوم توجه کنید چه اتفاقی می‌افتد. معروض را داریم، عارض را داریم. معروض بدن ماست. عارض آن عوارضی است که در بدن عارض شده است. کاری حالا به عوارض نداریم، هرچه هست، اعمال مثلاً، یا نقش اعمال. خود اعمال در بیرون حاصل شده‌اند نقش‌شان در بدن است.

خب، الان این بدن من می‌شود موضوع، ولی این بدن مادی است. مادی یعنی چه؟ یعنی دارای ماده‌ای هست. ماده‌ی بدن من می‌شود ماده‌ی این موضوع. ببینید ما عرضی را بر بدن می‌خواهیم وارد کنیم. بدن می‌شود معروض و موضوع. این ماده دارد چون الان فرض کردیم مادی باشد. آن فرض قبلی‌مان عرضی داشتیم و موضوعی داشتیم دیگر بیش از این نداشتیم. ماده‌ای که این موضوع در آن ماده باشد نداشتیم. ولی حالا داریم فرض می‌کنیم موضوع‌مان مادی است پس یک ماده هم داریم که با این موضوع متحد است. یعنی موضوع روی این ماده نشسته است. موضوع بدن ماست. حالا بگویید صورت بدن ماست. و ماده قبول می‌کند عرض را، اگر ماده نبود صورت عرض را قبول نمی‌کرد. ولی این ماده باعث می‌شود که این بدن عرض را قبول کند. تا این‌جا روشن است.

نقد وساطت موضوع در قبول عرض

خب، حالا این موضوع واسطه می‌شود در این‌که ماده قبول کند عرض را، یا شرط می‌شود یا مُعد می‌شود. روشن شد اول تصویر کردیم. یک ماده‌ای داریم، یک موضوعی داریم یک عرضی را داریم. عرض می‌آید روی موضوع، منتها چون موضوع ماده دارد این عرض قبول می‌شود. اگر ماده نبود عرض قبول نمی‌شد، عرض، عرض کردم لازم می‌شد، لازم هم معروض می‌شد. اما الان این ماده این را قبول می‌کند، عرض را قبول می‌کند و ممکن است این عرض را از دست بدهد. حالا بعداً بحث می‌کنیم که از دست می‌دهد یا نمی‌دهد. آیا می‌توانیم بگوییم که موضوع واسطه است تا ماده عرض را قبول کند؟ می‌فرماید نه. موضوع امر بالفعل است. اگر ماده را از آن بگیرید قوه ندارد. و امر بالفعل چیزی را قبول نمی‌کند، همان فعلیتی که دارد با همان فعلیت ادامه می‌دهیم وجودش را. هیچی را قبول نمی‌کند.

شما اگر ماده را ملاحظه نکنید اصلاً قبولی اتفاق نمی‌افتد. شما می‌خواهید بگویید که عرض بر موضوع وارد می‌شود، از طریق موضوع به ماده منتقل می‌شود. اصلاً آیا موضوع از اول می‌تواند این عرض را بگیرد یا نگیرد؟ با قطع نظر از ماده نمی‌تواند بگیرد. پس موضوع اصلاً خودش این عرض را نگرفته تا وساطت کند برای ماده.

دانش پژوه: نامفهوم

بررسی صورت به عنوان واسطه و امتناع آن

استاد: ببینید بدن شما جسم هست یا نیست؟ جسم است. این جسم مثل هر جسم دیگر دارای ماده و صورت است. حقیقت بدن شما به صورت است. پس بدن شما در واقع همان صورت است. این ماده فقط نقش قابل دارد. حالا عرضی را می‌خواهید به بدن بدهید

دانش پژوه: مثل حرارت.

استاد: بله، این کی باید قبولش کند؟ ماده باید قبولش کند

دانش پژوه: ماده‌ی موضوع

استاد: ماده موضوع یعنی ماده‌ی بدن باید قبول کند. حالا شما می‌گویید موضوع واسطه می‌شود. واسطه می‌شود یعنی چه؟ یعنی عرض را به ماده نمی‌دهد، خودش می‌گیرد بعد با واسطه‌ی خودش به ماده می‌دهد. دقت کنید چه عرض می‌کنم؟ از اول پای ماده را قطع می‌کنیم. یعنی می‌گوییم این عرض بر موضوع وارد می‌شود، از طریق موضوع بر ماده وارد می‌شود، چون موضوع را داریم واسطه می‌گیریم. اگر موضوع واسطه نباشد عیب ندارد، عرض وارد می‌شود، این موضوع با ماده‌اش قبول می‌کند عرض را، با ماده‌اش قبول می‌کند. اشکالی پیش نمی‌آید چون ماده‌اش قابل است.

دانش پژوه: یعنی بدن واسطه می‌شود که حرارت برود به ماده‌اش برسد؟

استاد: اما شما می‌خواهید این بدن را، یعنی این موضوع را واسطه قرار بدهید برای ماده. یعنی اول باید عرض به این بدن برسد، بعداً به ماده برسد. پس ماده الان قبول نمی‌کند، بعداً باید قبول کند. چه کسی اول قبول می‌کند؟ آن صورت قبول می‌کند. صورت بالفعل است قبول نمی‌تواند بکند. صورت بالفعل نمی‌تواند قبول کند تا وساطت کند. روشن شد چه عرض می‌کنم؟

دانش پژوه: بله استاد، کاملاً.

استاد: پس نمی‌توانید بدن را واسطه بگیرید. حالا ببینیم آیا می‌توانیم شرط بگیریم یا نه. من این قسمت را بخوانم، این‌جا جاهایی است که نمی‌توانم مفصل از خارج توضیح بدهم، باید قسمت قسمت بخوانم. «و ان کان مادیاً» یک قسمت را من نگفتم از خارج، عیبی هم ندارد.

تمایز عرض لازم و مفارق در موجود مادی

آنجا که موضوع عرض مادی است، گفتیم مادی هم می‌تواند عرض لازم داشته باشد هم می‌تواند عرض مفارق داشته باشد. اگر عرض لازم دارد همان حکم قبلی است. آن را اصلاً بحث نمی‌کند ایشان. می‌گوید اگر عرضی که برای معروض مادی حاصل می‌شود عرض لازم باشد، درست مثل عرض لازمی است که برای موجود مجرد فرض شد. آن‌جا اتحاد در جعل و اتحاد در وجود و این‌ها را همه را درست می‌کنیم، همان حرف‌های قبلی است و بعد هم می‌گوییم آن عرض هیچ وقت از این معروض جدا نمی‌شود. اگر این معروض منتقل به دارآخرت شد همه اعراض را با خودش می‌برد. همان حرف‌هایی که در مجرد زدیم در این‌جا هم هست. و اما اگر نه، آن عرض عرض مفارق باشد.

آن وقت بحث می‌کنیم یا این بدن را، یعنی موضوع را واسطه قرار می‌دهیم برای ماده، یا شرط قرار می‌دهیم یا مُعد قرار می‌دهیم. که من آن عرض لازم را حذف کردم، نگفتم، حالا دوباره توضیح دادم. «و ان کان مادیاً» یعنی اگر این معروض مادی شد، اگر آن موضوع عرض مادی شد، عرض دو قسم می‌شود، یا عرض لازم است یا عرض مفارق. «فان کان العرض لازماً له، فقد اتضح مما ذکرنا» وضعش از آن قبل روشن شد. «و ان کان عرضاً مفارقاً»، یعنی عرض عرض مفارقی باشد، گاهی بیاید گاهی برود، عرض لازم نباشد، آن وقت «لم یکن الموضوع واسطةً». سه تا احتمال است، یکی این‌که موضوع واسطه بشود، یکی این‌که موضوع شرط بشود، یکی موضوع مُعد باشد. می‌فرماید «لم یکن الموضوع واسطةً»، موضوع واسطه نمی‌تواند بشود.

تحلیل فعلیت و عدم قابلیت قبول در موضوع

چرا نمی‌تواند واسطه بشود؟ «لم یکن الموضوع واسطةً فی قبول القابل له». قابل یعنی ماده. حتماً قابل در این‌جا به معنی ماده است توجه داشته باشید. ماده را هم توضیح دادیم، ماده‌ی بدن ، «لَه» یعنی عرض. «لم یکن الموضوع واسطةً» در این‌که ماده قبول کند آن عرض را. فقط یعنی چه؟

دانش پژوه: یعنی به تنهایی...

دانش پژوه دیگر: صورت مثلاً.

استاد: بله. یعنی اگر ماده و صورت را کنار هم گذاشتید و به صورت نقش وساطت ندادید بلکه در عرض ماده قرارش دادید، آن وقت صورت به تنهایی نیست، صورت کنار ماده است عرض را قبول می‌کند، چون کنار ماده است و ماده قابل است. اما اگر فقط صورت را خواستید معروض بگیرید که صورت باشد واسطه برای قبول کردن ماده، در این صورت عرض اولاً می‌خواهد فقط بر صورت وارد بشود، بعد از طریق صورت بر ماده وارد بشود.

این نمی‌شود، چرا؟ چون صورت بالفعل است و بالفعل هیچی را قبول نمی‌کند. روشن کلمه‌ی فقط یعنی چه؟

دانش پژوه: استاد، روشن شد، چه‌طوری برای شما روشن شده بود، آن روشن نیست، فکر کنم خیلی پیچیده بوده.

استاد: عرض می‌کنم تفضل خدا گاهی این‌طور است. من این‌جا را به صورت روزنامه مطالعه کردم.

دانش پژوه: عجیب است.

استاد: یعنی در هیچ جایش نماندم. همین‌طور مطالعه کردم سریع همه را فهمیدم. گاهی اتفاق می‌افتد این‌طور، گاهی هم می‌بینید در یک کلمه‌ی مختصر چند روز گیر می‌کنم که بعد هم که حل می‌شود خجالت می‌کشم که بگم من این‌جا گیر کردم. این دیگر فضل خداست گاهی این‌طوری می‌کند، گاهی آن طور.

تبیین معنای وساطت و نفی شرطیت موضوع

«بأن یکون هو قابلاً له اولاً»، این وساطت را دارد معنا می‌کند. «بأن یکون» معنای وساطت است. کی موضوع واسطه می‌شود؟ که قابل بتواند قبول کند و ماده بتواند قبول کند؟ «بأن یکون هو قابلاً له اولاً». هو یعنی موضوع، نه ماده. هو یعنی این موضوع قابل باشد «للعرض اولاً»، «اولاً» یعنی قبل از این‌که ماده قبول کند. قبل از این‌که ماده قبول کند موضوع قبول کند، بعداً به ماده بدهد. «و بتوسطه مادته». یعنی به توسط موضوع ماده‌اش قبول کند. اول خود موضوع قبول کند، بعد به توسط موضوع ماده‌ قبول کند. که این‌جا توجه می‌کنید موضوع به تنهایی می‌خواهد قبول کند عرض را. تا می‌خواهد به تنهایی قبول کند این اشکال پیش می‌آید که نمی‌شود. چرا نمی‌شود؟ «اذ کل فعلیة». این «اذ کل فعلیة» تعلیل برای «لم یکنِ» است.

«اذ کل فعلیة بما هی فعلیة تأبی بذاته عن فعلیة اخری». هر فعلیتی ابا دارد از قبول فعلیت دیگر، یعنی نمی‌تواند عرضی را قبول کند، نمی‌تواند هیچی را قبول کند. این فعلیت هیچ فعلیت دیگری را قبول نمی‌کند. بله، اگر ماده در کنارش بود به برکت آن ماده قبول می‌شد، اما حالا که ماده را از آن گرفتید، خودش تنها شده نمی‌تواند قبول کند.

دانش پژوه: «اذ» تعلیل برای چیست؟

استاد: «اذ» تعلیل برای «لم یکنِ» است. «لم یکن» که خط قبل داشتیم. «لم یکن الموضوع واسطةً»، چرا «لم یکن»؟ «اذ کل فعلیة بما هی فعلیة تأبی بذاته عن فعلیة اخری». این موضوع که ماده کنارش نیست فعلیت است. اگر ماده کنارش بود فعلیت بود و قابلیت. اما حالا که ماده کنارش نیست فعلیت است و هیچ فعلیت، فعلیت دیگری را قبول نمی‌کند. پس موضوع نمی‌تواند عرضی را قبول کند تا بعد به ماده‌اش بدهد. اصلاً خودش نمی‌تواند قبول کند که وساطت کند برای ماده.

ردّ شرط بودن موضوع برای قبول عرض در ماده

«و لا شرطاً» عطف بر «واسطةً» است. «لم یکن الموضوع واسطةً» توضیح دادیم چرا، «و لم یکن شرطاً»

دانش پژوه: برای این که واسطه فهمیده شود، برای این که سنگین است، یعنی بدن برای مثال حرارت را نمی تواند واسطه شود که به ماده اش برسد؟ بدن نمی تواند واسطه برای وارد شدن حرارت به ماده اش باشد.

استاد: چرا نمی تواند؟ چون وقتی این صورت واسطه شد معلوم می شود ماده را کنار گذاشتید.

دانش پژوه: چرا گفتید صورت؟

استاد: همان بدن به قول شما. آن بدن وقتی واسطه می شود برای ماده، معنایش این است که بدن اول می خواهد بگیرد و بعد به توسط خودش می خواهد به ماده بدهد پس معلوم می شود که ماده کنار بدن نیست.

دانش پژوه: پس می شود فعلیت محض

استاد: فعلیت است و فعلیت نمی تواند. بله اگر شما ماده را کنار بدن بگذارید، آن عرض را این بدن به برکت ماده می تواند قبول کند. ولی وقتی بدن می خواهد واسطه شود، معنایش این است که آن ماده کنارش نیست. ماده در طولش است که این می خواهد واسطه شود و ماده را که بعد خودش هست دارای این عرض کند. آن وقت لازمه اش این است که بدن بدون دخالت ماده چیزی را بپذیرد. بدن که بالفعل است نمی تواند چیزی را بپذیرد. پس نمی تواند واسطه شود. «و لا شرطا» این «ولا شرطا» را عرض کردم عطف بر «واسطة» یعنی «لم یکن الموضوع واسطةً فی قبول القابل» «و لم یکن شرطا و مُعداً فقط».

دانش پژوه: این فقط‌ها یک خورده اذیت می‌کند. یک فقط این‌جا آمده، یک فقط هم آن بالا آمده.

دانش پژوه دیگر: یعنی موضوع به تنهایی...

دانش پژوه دیگر: موضوع خودش به تنهایی، بدون ماده.

دانش پژوه: بدون ماده نمی‌تواند قبول کند، ولی با ماده می‌تواند.

دانش پژوه دیگر: بله آن وقت جهت قابلیت دیگر دارد.

استاد: البته من بعداً این فقط‌ها را دوباره یک معنای دیگر هم برایش می‌کنم.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: نه، این معنایی که اول برای فقط کردم معنی درستی بود، معنی خوبی هم هست. بعداً یک معنای دیگر می‌کنم برای فقط. منتها الآن نمی‌خواهم بگویم شلوغ نمی‌خواهم بکنم. می‌خواهم بگذارم یک مقدار جلوتر برویم، بعداً برمی‌گردیم یک طور معنی دیگر می‌کنم برای فقط. من فقط را قید بدن گرفتم در هر دو جا. حالا بعداً برمی‌گردم قید واسطه می‌گیرم. قید واسطه و قید شرط و مُعد.

دانش پژوه: الان قید چی شد؟

استاد: حالا الآن قید بدن شد، قید موضوع شد. موضوع همان بدن است دیگر، در مثال ما بدن است. این البته بحث کلی است، من دارم تطبیقش می‌کنم بر بدن. خود ایشان هم باید تطبیقش کنند بر بدن. بحث را به طور کلی شروع می‌کند ولی منطبق می‌شود بر بدن.

دانش پژوه: واسطه هر قابلیتی را، یعنی هر چیزی را نمی‌تواند بگیرد دیگه، پس قابلیتی ندارد. یعنی ایشان می‌خواهد بگوید واسطه هر چیزی را نمی‌تواند بگیرد

استاد: چرا؟ اگر از بالفعل بودنش صرف نظر کنید چرا نتواند بگیرد؟ علت این که نمی‌تواند بگیرد چون بالفعل است.

دانش پژوه: ولی قابلیت بعضی چیزها را ندارد دیگر، مثلاً...

استاد: نه، این عرض الان عارض می‌شود، پس معلوم می‌شود عرض را می‌تواند بگیرد، منتها با کمک ماده‌اش. ماده را از آن بگیرید نمی‌تواند بگیرد.

اشکالات حلول دو فعلیت در ماده واحد

دانش پژوه: استاد بقیه بحث را می‌خواهید بگویید دیگر؟

استاد: بله، بقیه بحث را که وارد شدم تا وسط‌های صفحه ۱۱۴ تصمیم داشتم بگویم. یعنی دو صفحه دیگر هم من می‌خواهم بخوانم.

دانش پژوه: هزار ما ‌شاء الله.

استاد: منتها نشد، دیدم بحث طولانی شد. یعنی من اول تصمیم داشتم بگویم. می‌دانید که ذهن آدم از زبان آدم خیلی بهتر کار می‌کند، وسیع‌تر کار می‌کند. یعنی وقتی مطلبی را آدم می‌فهمد فکر می‌کند در ظرف نیم ساعت همه این مطلب را می‌گوید، ولی وقتی می‌خواهد روی زبان بیاورد می‌بیند نه یک ساعت و دو ساعت طول می‌کشد. یعنی ذهن این‌طور است، قانون ذهن این‌ است، قانون ذهن این است که خیلی وسیع و خیلی تند می‌رود، زبان کند می‌شود.

دانش پژوه: تفسیری بر این اجمال هست دیگر

دانش پژوه دیگر: این حکایت می‌گویند بعضی‌ها این قدرت را دارند که مطلب را به ذهن طرف القا بکنند بدون کلام. حالا اگر آن بود چقدر خوب بود.

استاد: نه من آن هنر را دارم نه شما. هیچ کدام. نه شما می‌توانید نه من می‌توانم.

«و لا شرطاً و معداً فقط لقبول مادته له». چرا شرط نیست؟ شرط را توجه کنید. ما این‌طور بگوییم: ماده را جدا کنیم، صورت و بدن را هم جدا کنیم. اگر این دو تا یکی بشوند عرض قبول می‌شود. اما اگر جدا بشود، جدا بشود معنایش این است که عرض به شرط وجود صورت بیاید، صورت یا آن بدن نمی‌خواهد وساطت کند، نمی‌خواهد اول خودش بگیرد بعداً بدهد به ماده. آن‌جا که وساطت می‌کرد اول خودش می‌گیرد بعداً می‌دهد به ماده. الآن نمی‌خواهد وساطت کند و به ماده بدهد. می‌خواهد کاری بکند که ماده‌ای که دارای این صورت است دارای آن عرض هم بشود. و این دارد شرط می‌شود، یعنی این بدن دارد شرط می‌شود برای این‌که آن عرضی که می‌خواهد بیاید در ماده بنشیند. خب، خود این صورت در ماده نشسته، عرض را هم می‌آورد. صورت یک امر بالفعل است، عرض هم یک امر بالفعل است.

فرض تساوی یا اکملیت عرض نسبت به موضوع

این‌جا دو حالت اتفاق می‌افتد، یا هر دو مساوی هستند (صورت و عرض هر دو مساوی هستند، هر دو امر بالفعل هستند) یا هر دو مساوی هستند یا عرض قوی‌تر است.

دانش پژوه: به جای کلمه صورت موضوع را به کار می‌برید

دانش پژوه دیگر: چون موضوع از ماده و صورت تشکیل شده

استاد: نه، موضوع هم که ما می‌گوییم ماده‌اش را جدا می‌کنیم

دانش پژوه: یک طور معنای موضوعی که از ماده متشکل است.

دانش پژوه دیگر: روشن است دیگر

استاد: خب توجه کنید: ما موضوع را شرط گرفتیم و ماده را قابل آن عرض گرفتیم. این‌طور نیست که موضوع اولاً عرض را بگیرد بعد واسطه شود برای این‌که ماده عرض را بگیرد. وساطت در این‌جا نیست، شرطیت است. یعنی این موضوع می‌خواهد شرط بشود برای این‌که ماده این عرض را بگیرد. خب، خود موضوع که بالفعل است در ماده نشسته است.

آن عرض هم که بالفعل است با شرط بودن موضوع، نه با واسطه بودنش می‌آید در ماده می‌نشیند. الان دو چیز در ماده حلول کردند. یکی آن موضوع، یکی هم عرض، که هر دو بالفعل هستند. دو حالت اتفاق می‌افتد، یا این دو تا مساوی هستند، یا عرض کامل‌تر است.

دانش پژوه: عرض و موضوع مساوی هستند؟

استاد: یا عرض و موضوع مساوی هستند، یا عرض قوی‌تر از موضوع است.

دانش پژوه: از چه لحاظ عرض قوی‌تر است؟

دانش پژوه دیگر: شاید حالت سومی هم باشه که موضوع کامل‌تر باشد.

استاد: این را الان توضیح می‌دهم. من قرار بر این شد که همه را توضیح بدهم. ببینید پس یکی از دو حالت اتفاق می‌افتد: یا این عرض و موضوع با هم در یک درجه‌ هستند، یا عرض کامل‌تر است. چرا می‌گوییم عرض کامل‌تر است؟ چون عرض مؤخر از موضوع آمده و در سیر استکمالی آن مؤخر، کامل‌تر است. مقدم کامل‌تر نیست. در سیر استکمالی همیشه مؤخر کامل‌تر است.

استحاله اجتماع دو فصل یا دو صورت در رتبه واحد

پس این فرض سوم که موضوع کامل‌تر باشد مطرحش نمی‌کنیم. یا هر دو را مساوی می‌گیریم (یعنی موضوع و عرض هر دو مساوی هستند) یا این‌که عرض کامل‌تر است. اگر هر دو مساوی باشند لازمه‌اش این است که یک ماده دو تا امر بالفعل داشته باشد. و این جایز نیست. ماده وقتی یک بالفعل را گرفت می‌شود بالفعل، دیگه احتیاج به بالفعل دوم ندارد. و اگر عرض کامل‌تر باشد، لازم می‌آید که ماده یک صورت داشته باشد بعد دنبال صورت کامل‌تر برود، و استکمال پیدا کند به وسیله عرض. این اشکالی ندارد، دو تا صورت عیبی ندارد این‌جا. چون یک صورت ناقص است، یک صورت کامل‌تر است و در هر سیر استکمالی ماده دو تا صورت می‌گیرد. اول ناقص را می‌گیرد بعداً کامل‌تر را می‌گیرد. و ناقص را هم محفوظ نگه می‌دارد با گرفتن کامل. این‌جا دیگر اشکالی ندارد چون دو تا صورت در طول هم هستند.

آن وقتی که می‌گفتیم هر دو مساوی هستند، دو تا صورت در عرض هم وارد بر ماده می‌شدند، آن وقت یک ماده دارای دو تا صورت هم عرض می‌شد. این اشکال داشت. ولی الآن یک ماده دارای دو تا صورت در طول هم می‌شود که یکی ناقص است یکی کامل است. در هر حرکت استکمالی این وضع اتفاق می‌افتد، این اشکالی ندارد.

دانش پژوه: عرض را صورت می‌گیرید؟ صورت دوم می‌گیرید عرض را؟

استاد: بله دیگر بالفعل است دیگر. بالفعل است تازه کامل‌تر از آن قبلی هم هست. این را اجازه بدهید تمامش کنم. لازمه‌اش این است که آن عرضی هم که می‌آید کامل‌تر باشد از صورت. آن که کامل‌تر از صورت است دیگر عرض نیست. چون عرض از جوهر پایین‌تر است. اگر این عرض از صورت کامل‌تر است معلوم می‌شود این جوهرتر از آن جوهر است. «یلزم» که عرض بشود جوهر. این خلف فرض است.

خلف فرض در صورت کامل‌تر بودن عرض

پس اشکال در آن‌جایی که هر دو با هم بیایند این است که یک ماده دو تا صورت پیدا شده، دو تا فعلیت پیدا کرده، آن وقتی که هر دو با هم نیایند در طول هم باشند لازمه‌اش این است که عرضی که کامل‌تر از صورت است بشود صورت. این خلف فرض است. هر دویش مشکل دارد. پس چون هر دو مشکل دارد، ما نمی‌توانیم این بدن را یا این موضوع را شرط و مُعد قرار بدهیم. همان‌طوری که نتوانستیم واسطه قرار بدهیم.

دانش پژوه: عرضی که کامل‌تر از این موضوع هست، عرض بماند، این مشکلش این است دیگر؟

استاد: عرض دیگه نمی‌ماند دیگر، اگر کامل‌تر از صورت است باید بشود خودش جوهر، چون عرض نمی‌تواند کامل‌تر از صورت باشد، حتماً باید صورت باشد که کامل‌تر از صورت است.

دانش پژوه: استاد نمی‌شود گفت که ماده نمی‌تواند دو تا فعلیت جوهری را با هم بپذیرد؟ چون اگر این‌ طوری باشد، یکیش می‌تواند یک فعلیت جوهری بپذیرد که صورت باشد، یک فعلیت عرضی که آن عرض جدید باشد.

استاد: این خوب حرفی است منتها صورت دیگر نه شرط است نه واسطه، نه مُعد. یعنی این مجموعه دارد عرض را می‌پذیرد. ما هم همین را می‌گوییم، اصلاً درستش هم همین است. ولی صورت دیگر شرط نیست، بدن دیگر شرط نیست، موضوع به تعبیر ایشان شرط نیست. اگر موضوع را بخواهید شرط کنید معنایش این است که موضوع کنار می‌کشد خودش را به عنوان یک صورت، به یک چیزی دیگر اجازه می‌دهد تا بیاید. شرط می‌شود برای این‌که آن بیاید. یعنی این بالفعل شرط می‌شود که یک بالفعل دیگر بیاید. در حالی که هیچ وقت موضوع شرط نمی‌شود.

توضیح نهائی پیرامون موضوعیت مجموع ماده و صورت

یک عامل بیرونی می‌آید این عرض را وارد می‌کند و ماده می‌پذیرد. ماده می‌پذیرد یعنی ماده با خود صورت همه با هم می‌پذیرند، نه صورت. من عرض می‌کنم صورت اگر شرط باشد خودش را کنار می‌کشد. کنار می‌کشد یعنی دیگر آن عرض را قبول نمی‌کند، به ماده می‌گوید تو قبول کن. آن وقت ماده هم قبول می‌کند بالفعل را، ماده هم قبول کرده صورت را، هر دو را قبول کرده. یک وقت این عرض وارد بر این مجموعه می‌شود که صورت شرط نمی‌شود. یک وقت نه، صورت شرط می‌شود که این عرض وارد ماده بشود و خود صورت دیگر هیچ کاره می‌شود. هیچ کاره می‌شود یعنی نسبت به عرض می‌رود کنار، نمی‌گذارد عرض بر صورت وارد بشود. عرض فقط بر ماده وارد می‌شود. آن وقت عرض یک بالفعل است بر ماده وارد شده، صورت هم که قبلاً بر ماده وارد شده بود، دو تا بالفعل بر ماده وارد می‌شود. اشکال برمی‌گردد. حالا عبارت را توجه کنید.

دانش پژوه: استاد یک مسئله، در دومی خیلی واضح است، در اولی می‌توانیم این را هم بگوییم که آقا این ترجیح بلامرجح می‌شود، یعنی اگر گفتیم که آقا صورت و عرض با همدیگر ...

استاد: خود ایشان می‌گوید مثل ورود دو تا فصل بر یک جنس است. خود ایشان می‌گوید مثل ورود دو تا فصل بر یک جنس است. دو تا صورت بخواهد بر یک ماده وارد شود. دو تا بالفعل می‌خواهد بر یک بالقوه وارد بشود نمی‌شود.

دانش پژوه: امکان ندارد، چرا؟ شاید علتش این باشد، من علتش را بگویم: اولی که اگر با بالفعل اول بیاید متحد بشود دیگر جهت بالقوه‌ای ندارد تا بالفعل دوم بیاید با آن متحد بشود. میدانید چه می‌گویم؟ یعنی یک چیز کامل می‌شود، دیگر عملاً جهت بالقوه‌ای ندارد تا با آن بالفعل دوم متحد بشود. این یکی. نکته بعدی هم این هستش که آقا چرا این شرط باشد برای آن؟ چون این‌ها هم‌رده‌اند. چون این شرط یک نحوه تقدمی داشت برای آن، درست است؟

استاد: شرط گرفتیم که محذور پیش آمد

دانش پژوه: عرض می کنم، می گوید گفتیم نمی تواند شرط باشد چون همسان و هم رده اند. چرا این شرط برای آن است؟ خب آن شرط باشد برای این مثلاً. ترجیح بلامرجح پیش می‌آید. این یکی از حالا خارج از این حرف.

تأخر ورود عرض و اکملیت استکمالی

استاد: نه، خب آن که ببینید صورت آمده عرض تازه می‌خواهد بیاید، صورت موجود است می‌تواند شرط باشد، عرضی که معدوم است که نمی‌تواند شرط باشد.

دانش پژوه: پس همین. پس این بحث دوم مطرح می‌شود. اگر اولی آمده دومی هم هم عرض است، اولی آمد آن جهت بالقوه‌ای که برای این رتبه بود را پر کرد، درست شد؟ یک رتبه بالفعلی. حالا دیگر این مجموعه جهت بالقوه‌ای ندارد که با یک هم عرضی بیاید یکی بشود. من عرضم این است که من هنوز متوجه نشدم که وقتی که آمد حالا، چرا دو تا هم‌ عرض را نمی‌تواند یک ماده قبول بکند؟ چه محذوری پیش می‌آید؟ یک ماده دو تا بالفعل هم‌ عرض را نمی‌تواند قبول کند.

استاد: چون صورت را نمی تواند قبول کند

دانش پژوه: چرا

دانش پژوه دیگر: چون یک شیء دو شیء می‌شود.

دانش پژوه: نه

استاد: بله یک شیء دو شیء می‌شود.

دانش پژوه: یک شیء دو شیء می‌شود؟

استاد: بله یک شیء دو شیء می‌شود. دو تا فصل را بر یک جنس وارد کنید، یک فصل ساهل را، یک فصل ناطق را بر جنس وارد کنید. یک حیوان ناطق درست می‌شود یک حیوان ساهل درست می‌شود.

دانش پژوه: اصلاً این امکان ندارد چون آن جهت بالقوه دیگری ندارد تا بخواهد یک فعلیت دیگری...

استاد: یک دانه ماده بخواهد دو تا صورت باشد نمی‌شود داشته باشیم.

دانش پژوه: چون لازمه‌اش این است که یک شیء دو شیء بشود.

استاد: یک شیء در عین یک شیء بودن دو تا فعلیت داشته باشد و الا عیبی ندارد

دانش پژوه: در عین یک شیء بودن دو شیء باشد محال است.

استاد: اگر بخواهید دو تا فصل را بر یک جنس وارد کنید و دو تا نوع درست کنید اشکالی ندارد.

دانش پژوه: بله، الآن دقت شد.

استاد: ولی در عین این‌که واحد است بخواهد دو تا بشود محال است. شرط واحد محقق نمی‌شود. «و لا شرطاً و معداً فقط لقبول مادته له». این موضوع نمی‌تواند شرط و مُعد باشد برای این‌که ماده‌اش «لَه» یعنی آن عرض را قبول کند.

نتایج نظری و رویکرد آقا علی مدرس

«و الا لزم ورود العرض علی المادة و حلول العرض فی المادة من دون قیامه به». بدون این‌که این عرض به صورت به موضوع قیام داشته باشد. قیام عرض «بِه» یعنی به موضوع. بدون این‌که این عرض به موضوع قیام داشته باشد، فقط می‌رود در ماده. موضوع حالت شرطی دارد، عرض کردم خودش را کنار می‌کشد. «فیکون» این عرض «صورةً اخری». وقتی که این صورت اولی رفت کنار، این عرضی که می‌آید می‌شود صورت دیگر. و دو تا صورت کنار هم جمع می‌شوند. حالا این دو تا صورت یا مساوی اند یا آن دومی قوی‌تر است که هر دویش را توضیح دادم. «فیکون» آن عرض «صورةً اخری». خب، «فان كانت هذه الصورة الاخری مكافئة للموضوع » که آن صورت اولی است، «فان کانت» آن صورت اخری «مکافئة» یعنی مساویة «للموضوع» که همان صورت اول است «لزم حلول صورتین فی مادة واحدة فی مرتبة واحدة». یعنی بدون این‌که یک صورت کامل‌تر باشد یک صورت ناقص‌تر باشد، که اگر در دو مرتبه باشد یک صورت می‌شود ناقص یک صورت می‌شود کامل. آن اشکالی ندارد، ولی در ما نحن فیه اشکال پیدا می‌کند.

اما اگر هر دو مکافئ باشند در یک مرتبه دو تا صورت جمع می‌شود و یک شیء لازم می‌آید که دو شیء بشود در همان مرتبه. «و هو محال، كوجود فصلين محصلين لجنس واحد فى مرتبة واحدة». دو تا فصل بر یک جنس وارد بشود در همان مرتبه، یعنی در همان مرتبه‌ای که انسان است در همان مرتبه هم فرس بشود. این نمی‌شود. بله، می‌تواند در یک مرتبه انسان باشد در یک مرتبه فرس باشد، ولی در همان مرتبه‌ای که انسان است فرس باشد قابل نیست، «كما قرروه فى مقامه». خب، پس دو تا این دو تا صورت نمی‌توانند مکافئ باشند. گفت «فان كانت مكافئة للموضوع» لازم این اشکال. حالا می‌گوید پس نمی‌توانند مکافئ باشند، اگر نمی‌توانند مکافئ باشند پس چه می‌شود؟ «فیکون اعلی و اکمل منه». یعنی عرض اعلی و اکمل از موضوع می‌شود. این صورت دوم اعلی می‌شود از صورت اول.

برهان اکملیت مؤخر در سیر استکمالی

چرا می‌گویید اعلی می‌شود؟ «لتأخرها». مؤخر است، در هر سیر استکمالی آن که مؤخر است، اکمل است، آن که مؤخر است، اعلاست. «فیکون» آن عرض که مؤخر آمده اعلی و اکمل از آن موضوع یعنی از آن صورت اولی. «لتأخرها فی الورود علی المادة عنه». زیرا این صورت جدید که همان عرض است در ورود بر ماده مؤخر شده «عَنُه» یعنی از آن موضوع. «و تأخر استکمال المادة لها عن استکمالها به». و لازم می‌آید که ماده استکمالی را که از ناحیه‌ی این صورت دوم پیدا می‌کند مؤخر باشد از استکمال ماده به وسیله‌ی آن موضوع که صورت اول است. یعنی اول آن صورت وارد شود، ماده را کامل کند. بعدا این عرضی که صورت جدید است بیاید و کامل تر کند. که آن وقت این صورت دوم می شود اکمل از صورت اول.

دانش پژوه: یک بار دیگر عبارت را می گویید؟

استاد: «لتأخر» این «صورة اخری» - ضمیر را مؤنث می‌آورد چون قرار شد که عرض بشود صورت اخری - «لتأخر» این صورت اخری در ورود بر ماده، تأخر دارد «عنه»، «عنه» متعلق به «تأخر» است. «عَنُه» یعنی از آن موضوع. که آن صورت اولی‌ست. «لتأخر» این صورت اخری از آن موضوع. چون مؤخر است باید کامل‌تر باشد. «و تأخر» یعنی «و لتأخره» عطف بر آن تأخر قبلی است. لام علت سر این هم در می‌آید. و به خاطر این‌که استکمال ماده «لها» یعنی به خاطر این صورت اخری مؤخر شده از استکمال ماده «به» به آن موضوع. یعنی ماده به هر دو صورت استکمال پیدا کرده، اول به آن صورت اولی استکمال پیدا کرده بعداً به این صورت اخری استکمال پیدا کرده، آن وقت استکمالی که به صورت دوم پیدا می‌کند بیشتر است، پس صورت دوم باید کامل‌تر باشد. عرض کردم در هر حرکت استکمالی این وضع هست.

حق در مسئله: موضوعیت مجموع ماده و صورت

«فیکون» این عرض «صورةً اکمل من الصورة الاولی». لازم می‌آید که عرض صورتی باشد اکمل از صورت اولی، در حالی که عرض صورت نیست. عرض جوهر نیست. «فلا یکون عرضاً» لازم می‌آید که آن عرض دیگر عرض نباشد «و لا الصورة الاولی موضوعة له». صورت اولی موضوع او نباید باشد بلکه موضوع او یا ماده‌ی او باید آن ماده باشد. «هذا خلف».

دانش پژوه: «فیکون صورة اکمل من صورت الاولی» رو یک بار دیگر از روی متن می‌خوانید؟

استاد: «فیکون» آن عرض - که صورت اخری شد- «فیکون صورةً» که اکمل از صورت اولی‌ست. صورت اولی همان موضوع است. «فلا یکون» این عرضی که تا حالا عرض فرضش کردیم، «فلا یکون عرضاً»، دیگر عرض نمی‌شود صورت شد. تازه صورت کامل‌تر شد. «و لا الصورة الاولی موضوعة له». صورت اولی دیگر موضوع او نمی‌شود بلکه ماده، ماده‌ی او می‌شود.

آن دیگر به صورت اولی کار ندارد. این صورت ثانیه که بر صورت اولی وارد نشد، بر ماده وارد شد. صورت اولی دیگر موضوع او نمی‌شود، در حالی که فرض بر این بود که صورت اولی موضوع است، یعنی صورت اولایی که این ماده را دارد موضوع است. «هذا خلف». حالا حق چیست؟ حق این است که این موضوع با ماده مجموعاً موضوع می‌شوند برای عرض. نه موضوع را به عنوان واسطه بیرونش کنید نه به عنوان شرط بیرونش کنید. موضوع را منعزل نکنید. موضوع را با ماده همراه کنید، این مجموعه را بگویید موضوع شد برای عرض. نه این‌که موضوع را که آن صورت است به عنوان واسطه کنار بگذارید یا به عنوان شرط کنار بگذارید و آن عرض را بیاورید در ماده، بلکه عرض را بیاورید در این مجموعه. مجموعه‌ای که عبارت از ماده به علاوه صورت.

دانش پژوه: آقا علی تلاش می‌کند که بالاخره ماده رو نگه دارد، به عنوان محل عوارض نگه دارد که بفرستد برای آخرت، ماده‌ی بدن.

استاد: این نتیجه‌ای است که آخر می‌گیریم که من اول اشاره کردم. خب تا این‌جا چه شد؟ تا این‌جا این شد، این‌طور شد که اگر عرض عرض لازم باشد ماده را رها نمی‌کند، موضوع را رها نمی‌کند. اگر عرض مفارق باشد تا حالا معلوم شد که این عرض مفارق باید بر چه عارض بشود؟ باید بر چه عارض بشود؟ همین اندازه معلوم شد. اما حالا این می‌تواند موضوع را از دست بدهد یا حتماً باید موضوع همراهش باشد؟ این بحثی است که باید شروعش کنیم. ظاهراً نمی‌رسیم. باید بگذاریم برای جلسه بعد، ولی وسط مطلب ماندیم‌. وسط مطلب ماندیم.

دانش پژوه: متن «و الحق» را نخواندید؟

استاد: متن «و الحق» نداشتیم.

دانش پژوه: نه، شما فرمودید حق این است که ...

استاد: بله. ان ‌شاء الله فردا.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo