« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/10/27

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین برهانی حضور افعال در قیامت/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تبیین برهانی حضور افعال در قیامت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

رساله سبیل‌الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۱۰، سطر سوم. «قوله (ع) «فَإِذَا قَدِ اسْتَوَى لَا يُنْكِرُ مِنْ نَفْسِهِ شَيْئاً» [1] قال فى القاموس: «اسْتَوَى: اعْتَدَلَ، و الرَّجُلُ: بَلَغَ أَشُدَّهُ،و إلى السماءِ: صَعِدَ[2] »[3]

حدیثی را از کافی نقل کردیم و آن حدیث را مؤید نظریه خودمان قرار دادیم. قسمت‌هایی از آن حدیث را توضیح دادیم و از آن استفاده تأییدی بردیم. حالا می‌رسیم به این جمله که «فَإِذَا قَدِ اسْتَوَى لَا يُنْكِرُ مِنْ نَفْسِهِ شَيْئاً»[4] . یعنی وقتی که انسان به حد استوی رسید و حالت اعتدال پیدا کرد، دیگر هیچ‌چیزی را منکر نمی‌شود.

ظاهر قضیه این است، (حالا برداشت ایشان را بعداً عرض می‌کنم). ظاهر قضیه این است که انسان بدنش به سمت نفسش می‌رود و نفس با بدن متحد می‌شود و یک انسان مستوی ‌الخلقه جدید که دنباله همان انسان قدیم است به وجود می‌آید. الان می شود یک انسان معتدل مستوی‌. بدنش از نفسش جدا نیست، بلکه این دو تا با هم متحدند. این هیچ‌چیزی را انکار نمی‌کند. یعنی دیگر آماده این است که دارایی‌هایش را بپذیرد. چه خوبی‌ها چه بدی‌ها. هیچ‌کدامشان را انکار نمی‌کند. اگر هم انکار کرد، خداوند دست و پایش را به زبان می‌آورد. این ظاهر این جمله است.

تبیین دیدگاه مرحوم آقا علی درباره تجسم اعمال و دارایی‌های نفس

حالا برداشتی که مرحوم آقا علی می‌کنند این است که «لَا يُنْكِرُ مِنْ نَفْسِهِ شَيْئاً» یعنی تمام ذاتیاتی را که در دنیا داشته، تمام کسبیاتی که به توسط بدن یا مستقیماً کسب کرده، بعضی‌ها را بالفطره کسب کرده، بعضی‌ها را از طریق بدن کسب کرده است. تمام قوایی که خداوند به او داده، تمام نعمتی که استفاده برده و از آن نعم نقشی در بدنش یا خودش قرار داده است. تمام این‌ها را اعتراف می‌کند. نه اعتراف می‌کند که در یک وقت مؤاخذه و بازجویی بیان می‌کند، اعتراف می‌کند یعنی همه را حمل می‌کند. هیچ‌چیزی را در دنیا نمی‌گذارد. همه اعمالی که کرده، همه آثاری که در نفس و بدنش به لحاظ آن اعمال پدید آمده، همه را با خودش می‌آورد. هیچ‌چیزی را انکار نمی‌کند یعنی نه که به زبان انکار نکند یا بکند، اصلاً کار به آن ندارد، فقط این است که همه دارایی‌هایش الان همراهش هست.

هیچ‌چیزی را رها نمی‌کند، هیچ‌چیزی را فروگذار نمی‌کند. الان وارد صحرای قیامت می‌شود در حالی که همه اموری را که خداوند ذاتاً به او داده یا خودش کسب کرده، همه را با خودش آورده است. بار سنگینی را که بر بدن وارد کرده الان خودش دارد به دوش می‌کشد. باری را هم که خودش داشته الان دارد می‌آورد. همه آنچه را داشته همراه خودش می‌آورد. تمام قوایش را، تمام دارایی‌های فطری‌اش را، تمام حاصل‌هایی را که از این دارایی‌های فطری به دست آورده، تمام آنچه در بدن نهاده و تمام آن چه خودش دارد. ذره‌ای از آن دارایی‌های دنیایی‌اش در دنیا نمی‌ماند، همه را با خودش می‌برد. برداشت جالبی است. حالا آیا عبارت تاب این مطلب را دارد یا ندارد؟ عرض کردم عبارت بیانش این است که هیچ‌چیز را انکار نمی‌کند.

تحلیل معانی لغوی «استوی» و تطبیق آن بر تکامل نفوس

اما ایشان برداشتش این است که تکویناً هیچ‌چیز را انکار نمی‌کند. تکویناً در او همه‌چیز هست. همان‌هایی که بوده هست. هیچ‌چیزی جا نمانده در دنیا. همه را با خودش آورده است. بعد کلمه استوی را ایشان معنا می‌کنند. و با همین معناهای مختلف، همین گفته خودش را تطبیق می‌دهند. استوی به معنای اعتدال. می‌گوید نفس با داشتن این دارایی‌ها در جاده معتدل وجودش می‌افتد که وجود اعتدالی خودش را در آخرت با داشتن این سرمایه‌ها ادامه می‌دهد. دوباره دارد که استوی به معنای اینکه انسان به درجه قوت می‌رسد. نیرومند می‌شود. و باز «استوی الی السماء» یعنی به سمت سما بالا می‌رود. ایشان می‌گویند که نفس با این دارایی‌هایش به سمت آسمان وجودش بالا می‌رود تا بالاخره ببیند چه دارد.

«اسْتَوَى» به معنی «اسْتَوْلَى»[5] هم آمده است. ایشان بیان می‌کنند که نفس بر دارایی‌های خودش مسلط می‌شود، استیلاء پیدا می‌کند. یعنی تمام آن معانی که در استوی در لغت گفته شده اینجا تطبیق می‌کند. بعد هم بیان می‌کنند که نفس تمام این دارایی‌ها را بالاجمال دارد و در عین اجمال به تفصیل هم دارد. بعد می‌گوید فکر نکنید آن تفصیل از این اجمال جداست و این اجمال از آن تفصیل جداست. این تفصیل، تفصیل همان اجمال است و این اجمال، اجمال همان تفصیل است. بنابراین آنچه در اجمال دارد در تفصیل هم دارد. آنچه اجمالاً می‌داند و می‌یابد، به تفصیل هم می‌داند و می‌یابد. این تمام حرف‌های ایشان. حالا من به طور مختصر گفتم، توضیحاتش را از روی عبارت می‌آورم و آنچه لازم است عرض می‌کنم.

بررسی ریشه‌شناختی واژگان در قاموس و لسان‌العرب

صفحه ۱۱۰ هستیم، سطر سوم. قول امام علیه‌السلام که فرمودند: «فَإِذَا قَدِ اسْتَوَى لَا يُنْكِرُ مِنْ نَفْسِهِ شَيْئاً»[6] ابتداً استوی را معنا می‌کنند. می‌گویند «قال فى القاموس: «اسْتَوَى: اعْتَدَلَ[7] »[8] . این یک معنا. «اسْتَوَى»[9] یعنی «اعْتَدَلَ». مستوی شد یعنی معتدل شد. «و الرَّجُلُ» این معنای دوم است. استوی را حذف کرده است. چون در معطوف‌علیه «استوی» وجود داشته، در معطوف دیگر نیاورده است. و الا عبارت اینجا «واستوی الرجل» است. «واستوی الرجل» یعنی چه؟ یعنی «بَلَغَ أَشُدَّهُ». «أَشُدَّ» آن زمان نیرومندی انسان است. بچه وقتی که به حد بلوغ می‌رسد، می‌گویند به حد اشدش رسیده یعنی به زمان نیرومندی‌اش رسیده است. استوی الرجل یعنی «بَلَغَ أَشُدَّهُ». یعنی به آن زمان نیرومندی‌اش رسید و آنچه که باید دارا باشد دارا شد. این معنای دوم تمام شد.

معنای سوم: «إلى السماءِ». «و إلى السماءِ» باز هم یعنی «واستوی الی السماء». استوی را دوباره تکرار می‌کند. «استوی الی السماء» یعنی «صَعِدَ» و «عَمَدَ» و «قَصَدَ». بالا رفت. «عَمَدَ، أو قَصَدَ» هم که یکی است. بعد دارد «هو أو أقْبَلَ»[10] . من نسخه ندارم که ببینم این چیست. ولی گمان می‌کنم «هو» نیست. آن هم بعدش الف برای «او» نیست. این‌طور است: «صعد وعمد وقصدها واقبل علیها». یعنی قصد آن سما را. «استوی الی السماء» یعنی «صعد و عمد و قصد» سما را و «اقبل علی السماء». این ها همه یکی است. پشت سر «اقبل علیها» دارد. پشت سر اینجا بد نیست که «ها» داشته باشد، «قصدها» مثلاً باشد. علی ‌أی‌ حال تصحیح نظری است، خیلی مطمئن نیستم. ولی خوب است. به نظر عبارت جالبی می‌آید.

اتحاد نفس و بدن در نشئه اخروی و حاکمیت بر قوا

دانش پژوه: حالا اگر «هو» بگیریم می‌تواند...

استاد: حالا باید من مراجعه می‌کردم به قاموس. یادم رفت مراجعه کنم.

دانش پژوه: اگر نرم افزار داشته باشید این را دارد...

استاد: دارید قاموس را؟

دانش پژوه: حکمت را داشته باشید، در قاموس هست

استاد: استوی، ماده استوی را بیاورید.

دانش پژوه: قاموس را ندارم اینجا...

دانش پژوه دیگر: من داشتم نیاوردم...

استاد: خب باشد بعداً خودتان مراجعه کنید. نسخه هم که نداشته باشید لااقل نسخه قاموس که هست.

دانش پژوه: استوی را نوشته استوی شد

دانش پژوه دیگر: اما این کلمه را می‌خواهیم ببینیم...

استاد: شاید در لسان‌العرب هم آورده باشد چون لسان‌العرب از قاموس هم می‌نویسد. لسان‌العرب دارید یا آن هم ندارید؟

دانش پژوه: نه، این برای فرهنگ لغت اینترنتی است.

استاد: بیاورید ببینیم شاید داشته باشد.

خب بگذریم. بعد: «واستولی». این «واستولی» یک معنای دیگری ا‌ست برای استوی. استوی به معنای استولی می‌آید. گفتند ﴿الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى﴾[11] ای «علی العرش استولی»[12] [13] . خب، این هم معنای لغوی استوی بود. حالا مرحوم آقا علی می‌خواهد کلام امام را معنا کند. «لعله (ع) اراد»[14] این با «لعل» می‌آورد. بالاخره ما که نمی‌دانیم امام چه اراده‌ای کرده‌اند. می‌خواهیم یک برداشت خودمان از این عبارت بکنیم، جا دارد که بگوییم «لعل». «ان النفس» سه خط بعد را نگاه کنید: «تکون معتدلة فی صراط وجودها». «ان النفس» اسم «ان»، آن «تکون معتدلة» خبر است. حالا با توجه به این عبارت را معنا می‌کنم. «ان النفس بعد اتصالها ببدنها» در قیامت می‌گوید. در قیامت بعد از اینکه نفس به بدن خودش متصل می‌شود. چطوری متصل می‌شود؟ می‌رود طرف بدن؟ نه. بدن می‌آید طرف او. «بصعود البدن الیها». به این که بدن به سمت او می آید.

تبیین جامعیت نفس نسبت به ملکات و آثار بدنی

این «بعد اتصالها ببدنها بصعود البدن الیها» به صورت یک جمله معترضه است، تمام می‌شود. عبارت این است: «ان النفس لکونها جامعة» جامع چیست؟ نگاه کنید ببینید می‌خوانم: «جامعة لشراشره». خط بعد: «ولجمیع قواها». جمله بعد: «ولجمیع ملکاتها». «ان النفس لکونها جامعة» «لِ» این سه تا، «تکون معتدلة فی صراط وجودها». عبارت خوب معنا می‌شود با این بیانی که شد. «شراشر» به معنای بار سنگین یا سنگینی‌ها، بارها.

استاد: «استوی الی السماء» داری؟

دانش پژوه: نه این ندارد.

استاد: این چه کتاب قاموسی ا‌ست که این ها را ندارد؟

دانش پژوه: فی معجم‌ المعانی ‌الجامع است، قاموس نیست

دانش پژوه دیگر: قاموس است

دانش پژوه: استاد این پاورقی خودش آورده‌، در پاورقی، همان لغت استویر را معنی کرده، ولی چیز و «قصد» را ندارد.

استاد: «صعد و عمد او اقبل». اینجا «او» دارد. «او اقبل علیها». پاورقی بله. «او استولی». آن هم «او» دارد. خوب است. «او استولی» خوب است. چون «واستولی» خوب نیست، فکر می‌کند آدم همان معنای قبل است. «او استولی» یعنی معنای دیگری است. علی ‌أی‌ حال فکر می‌کنم آن‌چه که گفتم درست بوده است.

دانش پژوه: اصلاً «قصد» را ندارد.

استاد: «قصد» نیاورده است.

دانش پژوه: شاید آقا علی به ذهنش اعتماد کرده است.

استاد: حالا «قصد هو»، «هو» یک مقدار خوب نیست. «هو» عیبی ندارد معنا می‌شود، «قصد آن رجل». «استوی الی السماء» یعنی «قصد هو». ولی «قصدها» بود یعنی «قصد السماء» به نظر می‌رسد بهتر باشد چون بعدش «اقبل علیها» دارد.

دانش پژوه: نه اصلاً نظر من این است که در قاموس اصلاً «قصد» نبوده است.

استاد: حالا باید نگاه کرد، شاید هم در قاموس «قصد» نبوده است. بعد نگاه می‌کنیم ببینیم بوده است یا نه. خب عبارت را بخوانیم.

دانش پژوه: «شراشر» را گفتید چه؟

استاد: «شراشر» یعنی سنگینی‌ها، بارها. نفس «لکونها جامعة لشراشره» یعنی لشراشر البدن. سنگینی‌های بدن را نفس حمل می‌کند. «و عناصره». عناصر بدن را هم حمل می‌کند. بالاخره مدبّر بدنی است دیگر. «وجهاته المکتسبة منها». حیثیات بدن را. حیثیاتی که کسب شده از خود نفس.

نقد دیدگاه مشاء و استمرار حرکت تکاملی نفس

این بدن اولی که به این نفس داده شد هیچ‌چیزی نداشته است. بعداً که این نفس شروع کرده به اکتساب اعمال و علوم، اثرش در بدن قرار گرفته است. خب «جهاته» یعنی حیثیات بدن. آن حیثیتی که از نفس کسب شده، یعنی از طریق نفس به بدن رسیده، خود بدن مستقیم نتوانسته کسبش کند. آن‌هایی که مکتسب از نفس‌اند چیستند؟ «من ودایعها وآثارها». همان‌هاست که قبلاً می‌گفتیم. ودایع و آثاری که نفس در این بدن نهاده است. که ما قبلاً هم می‌گفتیم بالاخره نفس اعمالی می‌کند آثارش در بدن قرار می‌گیرد. این «ولجمیع قواها» بعدش دارد. «ولجمیع قواها» عرض کردم عطف بر «شراشر» است. عطف می‌گیریم بر «شراشر» این‌طور می‌شود: «جامعة لشراشر البدن و جامعة لجمیع قواها». نفس جامع قوای خودش هم هست یعنی همه قوای خودش را همراهش برده است. بر خلاف مشاء که می‌گویند نفس وقتی که انسان می‌میرد، قوای مادی‌اش همه در همین دنیا می‌ماند و از بین می‌رود. تنها قوه‌ای که همراهش می‌رود خود نفسش است که همان قوه عاقله است. ایشان قبول ندارد این مطلب را. می‌گوید تمام قوا را همراه خودش برده است. «ولجمیع قواها».

خب قوا در آنجا به همان نحوی ا‌ست که در اینجاست؟ می‌فرماید: نه. «بوجه تناسب نشأتها الاخروية». قوا آنجا به نحوی هستند که با نشئه اخروی مناسبت دارد. مثلاً ﴿بَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[15] . آنجا چشم همین چشم است ولی حدید است یعنی تیز می‌بیند. خب مناسب آنجاست. پس قوا را می‌برد آنجا منتهی قوایی که مناسب با آنجاست. «و لجمیع»[16] عطف بر آن باز «لشراشر» است. نفسی که جامع بارهای سنگین بدن و تمام قوا، «و لجمیع ملکاتها الفطرية». ملکات فطری نفس یعنی ملکاتی که از طریق بدن نگرفته است. از اول در فطرتش بوده است. «و ملکات المکتسبه من مجری بدنها». این «مکتسبه» را از طریق بدن گرفته است. خب همه این‌ها را نفس الان در خودش جمع کرده است. با این بار سنگین که بعضی‌اش مربوط به بدن است بعضی مربوط به خودش است، حالا وارد قیامت شده است. «نفس لکونها جامعة تکون معتدلة فی صراط وجودها». این دارد استوی به معنای اعتدال را مطرح می‌کند. بعداً «استوی» به معنای «بلغ اشدّه» را مطرح می‌کند. بعد «صعد الی السماء» را، آخر هم «استولی» را. همه آن چهار تا معنا که در کلام قاموس بود یک طوری اینجا می‌آورد.

«تبیین صعود به سماء وجود و رابطه تکوین و تشریع»

«تکون» این نفس «معتدلة فی صراط وجودها». «صراط وجود» یعنی همان مسیری که با وجود خودش دارد طی می‌کند، در آن مسیر با اعتدال وارد می‌شود. «مستقیمة فی سلوکها فیه». «فیه» به وجود برمی‌گردد. یعنی سلوکی که در وجود خودش دارد، در آن سلوک مستقیم است. کج راه نمی‌رود، کج سلوک نمی‌کند. مستقیم سلوک می‌کند. چون معتدل است دیگر.

دانش پژوه: به صراط برنمی‌گردد؟ «سلوکها فیه»...

استاد: «فیه» به صراط می تواند برگردد. صراط وجود با وجود فرق می‌کند دیگر. صراط وجود با وجود یکی است. اضافه‌اش اضافه بیانیه است. صراطی که عبارت از وجودش هست. چون دارد مسیر وجودش را طی می‌کند همان وجود می‌شود صراطش. خب این معنای اول بود برای استوی که اعتدال بود. حالا معنای دوم: «بالغة اشدّها وغایة قوتها». یعنی نفس وقتی که در قیامت می‌آید، همه این اموری را که گفتیم با خودش دارد، می‌رسد به اشدش یعنی به غایت قوتش. اشد یعنی غایت قوت. همان که عرض کردم.

بعد داشتیم که «استوی الی السماء ای صعد وعمد وقصد أو اقبل». این‌ها را داشتیم. حالا از این دارد استفاده می‌کند: «بصعودها الی سماء وجودها». به این‌که نفس صعود می‌کند به سماء وجودش و به این طور می‌رسد به «غایت اشدها»، «غایة قوتها». توجه کنید نفس به کمال لایقش رسیده، بدن هم همین‌طور. سیر تکاملی کرده‌اند. اگر سیر تکاملی کرده‌اند به سمت سماء وجودشان رفته‌اند. این‌که در زمین به‌وجود آمد، نفس در زمین، بدن هم در زمین. این‌ها هر دو داشتند صعود می‌کردند. یعنی داشتند تکامل پیدا می‌کردند. قهراً به سمت سماء وجود خودشان می‌روند. می‌روند به بالاترین درجه وجودی خودشان. پس درست دارد می‌گوید که به صعود این النفس «الی سماء وجودها». به سمت آن مقام بالای خودش و کمال وجودش دارد می رود.

دانش پژوه: «بصعود» متعلق به «بالغة» می‌شود دیگر؟

استاد: «بصعود» متعلق به «بالغة» است. «بالغة اشدها» به‌سبب «صعودها الی السماء». که به کمال نیرو می‌رسد به ‌سبب این، چه‌طوری می‌رسد؟ به ‌سبب «صعودها الی سماء وجودها، وقصدها الیها». یعنی به‌سبب قصدی که «الیها» به سماء وجود داشته است. قصد تکوینی هم داشته است. «تکویناً وتشریعاً».

هم‌افزایی اراده و طبیعت در سلوک الی‌الله

هم تکویناً هم تشریعاً. «تکویناً وتشریعاً» یعنی چه؟ انسان در بعضی امور که تکامل پیدا می‌کند، به تکوین تکاملش را پیدا می‌کند. چه بخواهد چه نخواهد. در بعضی امور با اعمال کسبی و با اختیار تکامل پیدا می‌کند. پس هم تکویناً تکامل پیدا می‌کند هم تشریعاً تکامل پیدا می‌کند. منتهی تکامل ممکن است در بعد انسانی باشد ممکن است در بعد حیوانی باشد. تکامل تکوینی تقریباً می‌شود گفت تابع تکامل تشریعی است. یعنی اگر کسی در خودش مواد موذی قرار داد و تکاملش را در بعد حیوانی قرار داد، این‌طور نیست که تکوین او را یاری کند و در بعد انسانی بالا ببردش. تکوین هم در بعد حیوانی تکوینش می‌کند. اصلاً به طور کلی نفس این‌ چنین است که وقتی شروع به کاری می‌کند مثل این‌که از بیرون تأیید می‌شود. پیداست که دارند هلش می‌دهند به سمت همان کاری که خودش می‌رود. یعنی تمام وسایل رفتن برایش فراهم می‌شود. یعنی تکوین کمکش می‌کند در تشریع.

دانش پژوه: یعنی جهان خارج منظورتان است؟

استاد: ولی یعنی تمام جهان مثل این‌که دست ‌به ‌دست می‌دهد تا انسان به سمت آن‌چه که مرادش است برود.حالا چه مرادش خوب باشد چه بد باشد. دنبال خوبی‌ها می‌رود می‌بیند راه برایش باز می‌شود. دنبال بدی‌ها می‌رود راه برایش باز می‌شود. دیدید که انسانی کاری را انجام می‌دهد چقدر زود عادت می‌کند؟ این عادت را تکوین برایش می‌آورد. به این‌که خداوند می‌گوید من گمراه می‌کنم معنایش چیست؟ معنایش این است که این در سراشیبی افتاد، حالا من هم هلش می‌دهم. نه یعنی من گمراه می‌کنم. این خودش شروع کرد. خودش شروع کرد، حالا که رفت گمراه شد من هم گمراهش می‌کنم. عرض می‌کنم مثل این است که دارد در یک سراشیبی می‌افتد، با اختیار می‌رود در سراشیبی بعد دیگر نمی‌تواند کنترل کند خودش را، می‌رود پایین. این تکوین است که دارد تشریع را کمک می‌کند، دارد اختیار را کمک می‌کند. این شخص به‌صورت تکوینی و تشریعی هر دو به سمت سماء رفت و تکامل پیدا کرد. حالا همین کامل‌شده‌اش آمده در قیامت. «مستولیة». آخرین معنا برای استوی را دارد می‌آورد. استوی به معنای مستوی بود. حالا دارد می‌گوید که «مستولیة علی جهاتها».

استیلای نفس بر حیثیات ذاتی و مکتسب در محشر

دانش پژوه: این تشریع الان باز هم حل نشد. بدن دارد تشریعی می‌رود بالا؟ مگر تشریع از جانب نفس مگر نیست؟

استاد: هر دو.

دانش پژوه: بدن که تشریع ندارد دیگر.

استاد: بدن با کمک نفس. بدن که از خودش اراده ندارد که. نفس که رفته در قیامت، بدن را او می‌کشد. ارتباطش با بدن محفوظ است هنوز. این را قبلاً داشتیم. نفس درست است وارد قیامت شده ولی ارتباطش با بدن محفوظ است. دارد بدن را می‌کشد به سمت بالا. در دنیا کششی اگر بود، حالا هم همین‌طور. منتهی این‌ها را توضیح دادیم.

دانش پژوه: استاد، تکوین از جانب خود بدن، تکوین است از جانب نفس، تشریع است.

استاد: نخیر. هر دوش تشریع است. از جانب هر دو تشریع است با اختیار. تکوین عوامل بیرونی است. همین که عرض می‌کنم یک نفر یک کار بد یا خوبی انجام می‌دهد زود عادت می‌کند، این عادت همان تکوین است.

دانش پژوه: تشریع چه می‌شود؟

استاد: تشریع کار اختیاری خودمان است. ما یک کارهایی انجام می‌دهیم چه خوب چه بد، تکوین می‌آید کمکمان می‌کند. تأیید می‌کند.

دانش پژوه: بدن آخر، بدن مگه مثلاً اراده داره مثلاً؟

استاد: با نفس. به‌کمک نفس. مگر بدن راه می‌رود؟ با کمک نفس راه می‌رود.

دانش پژوه: همان دیگه استاد. پس تشریع از جانب نفس است، بدن کاره‌ای نیست. برای هر دو شاید خیلی مسامحه‌آمیز باشد.

استاد: هر دو کار اختیاری انجام می‌دهند منتهی یکی خودش انجام می‌دهد یکی دیگر به دیگری می‌گوید انجام بده.

دانش پژوه: باز اینجا جنبه قابلی است. اینجا تشریع از جانب بدن دیگر نیست دیگر. آن تشریع از جانب نفس است، بدن قبول می‌کند آن را.

استاد: ببینید یک وقت می‌گوییم که یکی اصل است یکی واسطه. خب بله. بدن، نفس اصل است بدن واسطه است. بعضی کارها را بدن دارد انجام می‌دهد منتهی با تأیید نفس. با تحریک نفس.

دانش پژوه: بله، خب مثل تشریع به‌ ذات از جانب نفس است.

استاد: بله از جانب نفس. اختیار برای نفس است برای بدن که نیست.

دانش پژوه: استاد کلمه تشریع اینجا چرا به کار می‌رود؟ مگر نفس تشریع دارد؟

استاد: تشریع یعنی امر. امری که قابل تخلف است. تشریع هم این است دیگر.

دانش پژوه: آن در امر تشریعی خدا. چرا کلمه تشریع؟ چون به خداوند نسبت می‌دهند یعنی به نفس نسبت دارد؟ تشریع چون از «شرعت» شرع می‌گوید اراده تکوینی و تشریعی الهی. تکوین حالا آدم می‌فهمد چون دنیا دست‌به‌دست هم می‌دهد ما را به آن سمت می‌برد. اما تشریع باید به نفس باید مصدرش خدا باشد.

استمرار آثار تکلیفی و تشریعی در عالم پس از مرگ

استاد: حالا مصدرش را هم خدا بگوییم درست می‌شود مصدرش را هم خودمان بگوییم درست می‌شود. آن اموری که خود‌به‌خود دارد در بدن ما یا نفس ما تأثیر می‌گذارد که این‌ها تکوینی‌ هستند. آن‌هایی که ما داریم با اختیار انجام می‌دهیم تشریعی است. تشریعی است یعنی چه؟ یعنی شارع برایش حکم هم معین کرده است. این مباح است این چیست، حرام است این واجب است. این‌ها تکلیف است. کارهای اختیاری ما، کار اختیاری ما همه تشریعی است. همه یا حکم مباح دارد یا حکم حرام دارد یا حکم واجب دارد همه این کارهای ما این‌طوری است دیگر. همه تشریعی است دیگر. بله ما یک کار تشریعی انجام می‌دهیم و کار تکوینی انجام می‌دهیم. کار تکوینی دست ما نیست دارد انجام می‌شود ولی می‌گوییم مثلاً ما انجام می‌دهیم. کار تشریعی همان...

دانش پژوه: تشریع یعنی دائر مدار ارزش است دیگر. یا خوب است یا بد است یا مباح است.

دانش پژوه دیگر: بله استاد عبارتش خیلی اینجا جالب نیست دیگر. بله استاد. خب الان مثلاً بعد از مفارقت روح، جریان تکلیف دیگر تمام شده، اینجا مثلاً جریان تشریع، جریان اصلاً تخلف اینجا معنا ندارد دیگر. بعد اینجا مثلاً چه دارد می‌گوید مثلاً تشریع؟ مگر این‌که مثلاً یک طور مثلاً یک عبارتی که می‌آورد می‌گفت که آقا یک سری همین تکوینی‌اند یعنی آقا این بدن که می‌افتد روی زمین فاسد می‌شود مثلاً می‌گویم. این یک امر تکوین است.

استاد: من به بقیه‌اش کار ندارم. یک تکه در کلام‌تان بود که به‌عنوان اشکال ذکر کردید و آن بود که بعد از این‌که نفس از بدن مفارقت کرد دیگر کار حرام انجام نمی‌دهد. تخلف واجب انجام نمی‌دهد. از این‌که جای تخلف دیگر نیست. جای تشریع نیست. جای به‌قول شما تشریع نیست. ببینید، اگر ما در زمانی که نفس‌مان به بدن‌مان تعلق داشت، کار خوب انجام می‌دادیم، الان بدن ما به سمت تکامل به سمت همان خوبی‌ها می‌رود. کار بد انجام می‌دادیم الان دارد به سمت بدی‌ها می‌رود. یعنی بعد از مرگ‌مان همان وضعی را که در قبل از مرگ داشتیم داریم ادامه می‌دهیم. پس نه یعنی الان یک تشریع جدیدی بر من شده است. من همان استمرار تشریع قدیمم. همان که قبلاً داشتم انجام می‌دادم آن ادامه‌اش را دارم انجام می‌دهم. آدم بدکار هیچ وقت در بعد از مفارقت از بدن کار خوب انجام نمی‌دهد. بدنش را، بدن و نفس را به سمت کمال نمی‌برد. این در همان نقصی که بوده غوطه ورتر می‌شود. آدم خوب هم در آن کمالش بالاتر می رود. همه‌مان داریم به سمایی بالا می‌رویم که نردبانش را در زمان حیات دنیایی‌مان تهیه کرده بودیم.

دانش پژوه: حالا یک مقداری با توجیه چون آنجا هرچه که کار بد هم باشد دیگر معنون به عنوان وجود و حرام و مباح و استحباب نیست.

مالکیت و احاطه نفس بر تمامی دارایی‌ها در قیامت

استاد: همان ها را داریم ادامه می‌دهیم. این در صورتی بود که شما اصرار داشتید که تشریع را تشریع اسلامی معنا کنید. یعنی بگویید حکم خدایی. اما اگر تشریع به همان معنای اول که عرض کردم کارهای اختیاری ما، همان است که معنون به عنوان مباح و حرام و امثال ذلک می‌شود. پس تشریع به معنایی که من گفتم با تشریعی که شما اصرار برایش داشتید تفاوتی نمی‌کند. هر دوش یعنی می شود اراده کرد.

دانش پژوه: استاد کلاً شرع یعنی حکم کرد.درست است؟

استاد: شرع یعنی قانون‌ گذاشت.

دانش پژوه: خب مثلاً این‌طور بگوییم بگوییم آقا یک وقت‌هایی هست که این به‌لحاظ خودش بدون نظر به نفس، خب یعنی آقا آن تکوین عالم دارد این را سوق می‌دهد به سمت آن غایت خودش این می‌شود تکوین.

استاد: حالا یا سوق ابتدایی می‌دهد یا آن سوقی که من شروع کردم دارد من را تأیید می‌کند.

دانش پژوه: تأیید می‌کند احسنت. این یک حل است. تشریع هم به این معناست بگوییم یکی هست که نفس دارد جذبه نفس است لذا حکم نفس است کأنّ. تشریع هم که گفته این دیگر به‌لحاظ ذاتش نیست.

استاد: بله آن‌چنان‌که روشن است من اول هم عرض کردم بدون شک بدن بدون نفس کاری انجام نمی‌دهد. تمام کارهایش تمام کارهایش به‌واسطه نفس است. تمام کارهای بدن به‌توسط نفس است بدون نفس که اصلاً کاری انجام نمی‌دهد. بنابراین که شما بگویید نفس این کارها را می‌کند یا بگویید بدن این کار را می‌کند وقتی می‌گویید بدن این کار را می‌کند منظورتان این است که نفس به‌واسطه بدن انجام می‌دهد.

دانش پژوه: خب به‌واسطه بدن.

استاد: «مستولیة علی جهاتها». این «مستولیة» را عرض کردم آخرین معنایی که برای استوی شده بود. نفس مستولی است بر تمام حیثیاتش. حیثیاتش چیست؟ «الذاتیه والمکتسبة». یعنی آن‌هایی که از اول داشت مثل مثلاً قوایی که خداوند به او داده بود یا بعضی اوصاف خوب و بد که از اول داشت. البته اوصاف خوب و بد را بالقوه دارد

دانش پژوه: استیلاء داشته اینجا به معنای؟

استاد: یعنی همه را داراست دیگر.

دانش پژوه: دارا بودن منظور است؟

استاد: بله همه را داراست. شما بر مال خودتان تسلط دارید دیگر بر دارایی‌های خودتان تسلط دارید.

دانش پژوه: این نفس

استاد: نفس هم بر دارایی‌های خودش تسلط دارد. چه ذاتی چه مکتسب. آن‌هایی که کسب کرده آن‌هایی که در فطرت داشته، همه را الان مستولی بر آن‌هاست یعنی مالک همه ا‌ست. مستولی بگویید به معنای مالک. پشت سرش هم می‌گوید «محیطة بها». این عطف بر «مستولیة» است. «محیطة بها» یعنی نفس احاطه به تمام این جهات حیثیاتش دارد. نه که مالک همه‌ است به‌همه احاطه دارد. «اجمالاً و جمعاً بوجه» و همچنین «تفصیلاً وفرقاً بوجه آخر». همه حیثیاتش را دارد. هم به نحو جمع هم به نحو فرق. هم به نحو اجمال هم به نحو تفصیل. اجمال و جمع یکی ا‌ست، تفصیل و فرق هم یکی‌ است.

دانش پژوه: یعنی خود نفس «محیطة بها»، کی «محیطة بها»؟

استاد: نفس به دارایی‌های خودش احاطه دارد. می‌گوید مسلط است و احاطه دارد. یعنی مالک است دیگر، عرض می‌کنم. کلمه مالک را شما اینجا مفسر «محیطة» و مفسر «مستولیة» قرار بدهید. نفس مالک دارایی‌های خودش هست. وقتی هم مالک باشد هم احاطه بر آن‌ها دارد هم مسلط بر آن‌ها است.

دانش پژوه: یعنی نفس ما در قیامت خلاصه همه دارایی‌های دنیا را دارد دیگر. اجمالاً و تفصیلاً. ؟

استاد: دارایی‌هایی که خودش دارد همان‌هایی را که خودش داشته همراهش دارد. هم اجمالاً دارد هم تفصیلاً. در مرتبه عقلش همه اجمالا است، در مرتبه خیالش همه تفصیلا است. یا در مرتبه نفس، (دارم دو نحو معنا می کنم)، یا در مرتبه نفس همه دارایی‌ها بالاجمال موجود است؛ در مرتبه بدن که جای ماده است، این دارایی‌ها پخش است، جمع نیست، متفرق است و مستمر نیست. می‌دانید که بدن ماده است، ماده نمی‌تواند همه‌چیز را جمع کند، ماده باید چیزهایی در آن پخش شود. اما نفس این‌طور نیست، نفس از عالم ملکوت است و همه‌چیز را می‌تواند جمع کند. انسان به لحاظ نفسش بالاجمال همه‌چیز را دارد و به لحاظ بدنش به تفصیل. یا همان‌طور که گفتم به لحاظ عقلش بالاجمال دارد و به لحاظ مدارک پایین‌تر به تفصیل. پس هم جامع این امور است اجمالاً، هم جامع این امور است تفصیلاً. در عینی که اجمال دارد، تفصیل هم دارد. این‌ها همه با هم است.

دانش پژوه: هر دو واقعاً هم هستند دیگر؟ حالا اجمالش واقعی است که مثلاً این حرف‌ها هست، تفصیلش هم واقعی است؟

استاد: هر دو واقعی‌اند، هر دو هم واقعی‌اند. «اجمالاً»، این اجمالاً مربوط به «محیطة» یا مربوط به «مستولیة» است، فرقی نمی‌کند. احاطه دارد به همه دارایی‌هایش؛ هم احاطه اجمالی و جمعی، هم احاطه تفصیلی و فرقی. منتها اجمالی و جمعی‌اش به وجهی و تفصیلی و فرقی‌اش به وجهی دیگر است. خب، احاطه دارد، مستولی است، می‌خواهد تأکید کند: «بحيث لا يشذ عن احاطتها بها و استيلائها عليها شى‌ء». «شيءٌ» فاعلِ «لا يشذ» است. به طوری که از احاطه نفس «بها»، یعنی به تمام این جهات، و استیلای نفس «علیها»، یعنی بر تمام این جهات، «لا يشذ شيء». هیچ‌چیز فروگذار نمی‌شود، هیچ‌چیز بیرون نمی‌ماند. نفس چنان احاطه دارد و چنان تسلط دارد بر دارایی خودش که یک چیز را در دنیا جا نمی‌گذارد، همه را می‌آورد. «لا يشذ عن احاطتها بها شى‌ء من مثقال ذرة منها»، یعنی «من الجهات و الحیثیات». از این جهات و حیثیات هیچ‌چیز از نفس کم نمی‌شود، همه‌اش همراهش هست.

تبیین رویت ذات و دارایی‌های مکتسبه در محشر

«فعند ذلک»، «فعند ذلک» به خودش نگاه می‌کند تمام دارایی‌هایش را می‌بیند. اگر ناراحت‌کننده باشد غصه می‌خورد و اگر هم خوشحال‌کننده باشد شاد می‌شود. «فعند ذلک تری فی ذاتها»، یعنی «تری النفس فی ذاتها». «فعند ذلک» یعنی حالا که به آخرت آمده است و با همه دارایی‌هایش آمده، «تری فی ذاتها جمیع جهاتها»، همه حیثیاتش را می‌بیند، از ذاتیه نفسانیه و بدنیه را. این‌ها همه جزو ذاتیاتش است. ذاتیه‌ها را، چه نفسانی و چه بدنی می‌بیند «و كذا جميع جهاتها المكتسبة». مکتسباتش را هم می‌بیند. چون می‌دانید ذاتیات، جهات ذاتی‌اش بعضی‌هایش مربوط به بدنش است و بعضی مربوط به خود نفس است، همه را می‌بیند. «كذا جميع جهاتها المكتسبة» را هم می‌بیند.

جهات ذاتی نفسانی و بدنی را یک توضیح مختصری عرض کنم. گاهی می‌بینید که بدن، عنصر حرارت در آن زیاد است و این شخص حالات عصبانی پیدا می‌کند. گاهی عنصر رطوبت در آن زیاد است، عنصر مائی در آن زیاد است، این حالت لختی پیدا می‌کند، بدنش حالت لختی پیدا می‌کند. این عصبانیت نفس که گاهی از حرارت بدن ناشی می‌شود، یا آن لختی بدن که در نفس بعضی از بی‌تفاوتی‌ها را قرار می‌دهد، این‌ها همه بالاخره اثری در نفس می‌گذارند؛ این‌ها آثار ذاتی بدن است که در نفس اثرگذار است.

یک امور نفسی هم هست که برای خود نفس است. خود نفس مثلاً فرض کنید که با قطع‌نظر از آن حرارتی که بدنش تولید می‌کند، آدم خوش‌اخلاق یا بد‌اخلاق است. اصلاً تکبر دارد. این تکبر دیگر ربطی به بدنش ندارد. این آدم متکبر را تا به او چیزی بگویی عصبانی می‌شود، به او برمی‌خورد و عصبانی می‌شود. خب این جهات ذاتی نفسانی‌اش است، آن هم جهات ذاتی بدنی‌اش است. مکتسبات هم که زیاد داریم. آدمی است که نشسته مثلاً فرض کنید مقامی پیدا کرده، بر اثر مقام، تکبر را کسب کرده است؛ این الان صفت رذیله تکبر در او هست، با این دارایی‌ها آمده، خوب و بدش همه را آورده است. خب این جهاتی که کسب کرده به چه وسیله کسب کرده است؟ «بالاعمال الصادرة منها». به اعمالی که صادر از نفس شده نه صادر از بدن، اگر هم صادر از بدن شده بدن وسیله انجامش بوده است. این همان است که شما دنبالش بودید. «بل جميع تلك الاعمال». نه، «بالاعمال الصادرة منها»، «جميع تلك الاعمال».

خب، «تری»، «تری» این‌ها را «بصورة الجمع». این «بصورة الجمع» متعلق و مرتبط به آن «تری» است. «تری النفس فی ذاتها» همه این‌هایی را که گفتیم چطوری می‌بیند؟ «بصورة الجمع و الوحده و الاجمال». همه این‌ها را بالاجمال دارد می‌بیند ولی اجمالی که حکایت از آن تفاصیل می‌کند و کاشف از آن تفاصیل است. تفاصیل از همین اجمال کشف می‌شود.

دانش پژوه: یعنی سه تا مرتبه است؟

استاد: نخیر، اجمال و جمع و وحدت یکی است. البته خب با هم تفاوتی هم دارند دیگر ولی خب یکی است.

دانش پژوه: اجمال و جمع و وحدت.

استاد: وحدت یعنی بساطت، همه را می‌خواهد بگوید بساطت. یعنی همه این‌ها در عین بساطت، همه پیش نفس حاضرند و در عین بساطت دارند آن تفاصیل را نشان می‌دهند. یعنی گویا که مثل ملکه اجتهاد که در ورای این ملکه اجتهاد، مجتهد دارد مسائل را می‌بیند. نه فقط ملکه پیشش باشد و هنوز هیچ استخراج و استنباطی نکرده، آن فقط ملکه حاضر است پیشش. اما ملکه‌ای حاضر است که استنباط هم کرده، استخراج کرده، مسائل در مرائی و منظرش است، از طریق این ملکه دارد آن مسائل را می‌بیند که در عینی که اجمالاً دارد، کشف تفصیلی هم دارد. یعنی آن تفاصیل هم کشف می‌شود در پس پرده اجمال. «المنکشف بها»، این ضمیر «بها» برمی‌گردد به ...

دانش پژوه: اعمال بگوییم دیگر؟

تحلیل رابطه تکوینی اجمال و تفصیل در رویت اعمال

استاد: «بصورة الجمع و الوحده و الاجمال المنكشف بها فى عين جمعها و فرقها»، یعنی به این رؤیتی که نسبت به اعمالش دارد که حالت اجمالی است. «المنكشف بها فى عين جمعها و فرقها». من این واو را زاید می‌بینم. شاهدش هم به صفحه بعدی است. یعنی کشف می‌شود به این اعمال و به این رؤیت در عین جمع بودنشان، کشف می‌شود فرقشان. یعنی در عینی که جمع‌اند ولی آن تفصیل و فرق را نشان می‌دهند.

دانش پژوه: «بها» را به اعمال می‌زنید؟

استاد: اعمال و رؤیت اعمال. به اعمال برمی‌گرداند یا به رؤیت اعمال برمی‌گرداند. به اعمال هم برگردانیم خب است. «و فى وحدتها كثرتها»، یعنی در عین وحدت منکشف است کثرت. «و فى اجمالها تفصيلها». و در عین اجمال این اعمال، تفصیل این اعمال هم کشف می‌شود. ببینید همه این‌ها بدون واو است. آن اولی را واو آورده پیداست که آن واو زاید است. «المنکشف بها فی عین جمعها و فرقها». «فرقها» فاعل منکشف است. «کثرتها» هم همین‌طور، «تفصیلها» هم همین‌طور. یعنی در عین اجمال و جمع و وحدت کشف می‌شود فرق، کثرت، تفصیل. خب چطور در عین اجمال، تفصیل کشف می‌شود؟ اجمال، اجمالِ همین تفصیل است. تفصیل هم تفصیلِ همین اجمال است. این دو تا با هم ارتباط دارند. بنابراین اگر من به اجمال رسیدم، تفصیل هم در پی این اجمال معلوم است؛ نه در پی، در پس این اجمال معلوم است.

دانش پژوه: همین ارتباط نفس و بدن را دارید می‌گویید مدام دیگر؟ این می‌گوید اجمال نفس تفصیل بدن.

استاد: نه، این دارد اعمال را می‌گوید.

دانش پژوه: خب اعمال درست است دیگر، اعمالی که مربوط به بدن است دیگر.

استاد: اعمالی که در نفس است ما می‌بینیم، پخش شده‌اش را هم در بدن می‌بینیم.

دانش پژوه: خب این تفصیل منظورم این است که تفصیل اعمال.

استاد: یا اعمالی که جمع شده‌اش در قوه عاقله است با تعقل می‌بینیم، در همان حال هم تفصیل‌یافته‌اش را در قوه خیال می‌بینیم.

دانش پژوه: عرض بنده هم همین است، اعمالی که از نفس صادر می‌شود به صورت اجمالاً، در بدن تفصیلاً است.

استاد: نه، الان رؤیت است‌، صدور نیست. بحث صدور که برای دنیا بود و این‌ها تمام شد. حالا این آمده است، رؤیت اعمال، نه صدور اعمال. وقتی می‌آید در دنیا، می‌گوید که من رؤیت می‌کنم اعمالم را. کدام اعمالت؟ اعمالی که اجمالش در نفس است، تفصیلش هم در نفس و بدن پخش است. الان من می‌یابم که چه کردم، هم به تفصیل می‌یابم هم به اجمال. اعمالم را می‌یابم، نه این که بدنم، این اعمال در بدن من هست. هر کدام مثلاً آن قسمت راه رفتنش در پایم است. قسمت در گوش یتیم زدن در دستم است. نگاه کردن به نامحرم یا به خط قرآن در چشمم است. این‌ها اعمال من است که پخش در بدن من است. در نفس من همین‌ها جمع است. یعنی در نفس همه را یک‌جا می‌توانم ببینم، در بدنم هم این‌ها را به تفصیل می‌توانم ببینم. در حین دیدن اجمالی، کشف تفصیلی هم هست. یعنی هم اجمالی دارم ملاحظه می‌کنم هم تفصیلی. نفس من ملاحظه می‌کند، بدن من که نمی‌تواند ملاحظه کند. بدن قابل این اعمال شده است.

دانش پژوه: این ملاحظه اخروی الان منظورش است؟

استاد: بله، رؤیتی در آخرت است. در آخرت که ما وارد شدیم همه این‌ها را رؤیت می‌کنیم. این‌ها را در عبارت خودش داشت: «فعند ذلک تری فی ذاتها». «فعند ذلک» یعنی وقتی نفس و بدن به هم مرتبط شد، در قیامت آمد، «تری فی ذاتها»، به خودش نگاه می‌کند دارایی‌هایش را می‌بیند. هم اجمالاً هم تفصیلاً. اجمالاً در خودش می‌بیند، تفصیلاً در خودش و بدن می‌بیند، یا در بدن خالی می‌بیند. در خودش هم به طور تفصیل هست. در مراتب خیالی‌اش این‌ها تفصیل است.

دانش پژوه: تک‌تک اعمال است یعنی؟

استاد: تک‌تک اعمال را می‌بیند، همه را هم اجمالاً یک‌جا می‌بیند. در دنیا شما ممکن است خیلی‌ها را یادتان رفته باشد، یا با نظر به یکی از دیگری غافل بشوید، اما در آخرت نه، غفلتی نیست، همه حاضرند. همه حاضرند همه را هم داریم می‌بینیم. هم دانه ‌دانه می‌بینیم، هم مجموعاً.

دانش پژوه: یعنی هر یک در مرتبه، هر یک در زمان، در مرتبه خودشان با وجود خاص خودشان هستند، و علاوه بر آن یک وجود برتر به نحو اجمالی در مرتبه نفس یا مرتبه عقل هم هستند، این‌طوری؟

استاد: شما همین را ملاحظه کنید الان یک مثال بزنم. من می‌گویم که خیلی معصیت کردم. یا خیلی اطاعت کردم. خیلی اطاعت کردم که خوب نیست آدم بگوید. می‌گوییم خیلی معصیت کردم. بعد می‌پرسد خب معصیت‌ها چه بوده؟ یا خودم پیش خودم می‌گویم خیلی معصیت چی بوده، یک‌یکی شروع می‌کنم به فکر کردن و به یاد آوردن و ملاحظه کردن. آن اولی اجمالی است، دومی تفصیلی. منتها اولی اجمالی مفهومی است. می‌گویم خیلی معصیت کردم، به یک مفهوم کلی دارم می‌گویم. آن‌جا دیگر مفهوم نیست، آن‌جا یافتنی است. این امتیازی است که نسبت به هم دارند. یعنی می‌یابیم همه را. به علم حضوری می‌یابیم منتها مجمل. بعداً یکی‌یکی می‌نشینیم با تفصیل. نه که حالا یکی‌یکی می‌نشینیم تفصیل بدهیم‌، همان وقتی که داریم اجمال را می‌بینیم تفصیل هم می‌بینیم

دانش پژوه: مثل ملکه اجتهاد دیگر؟

استاد: بله. که عرض کردم، عقل ما دارد اجمال را می‌بیند، مراتب مادون دارند تفصیل را می‌بینند.

بطلان نظریه مشاء درباره بقای قوای نفسانی

دانش پژوه: استاد مثل حضور خودمان هم شاید مثال بدی نباشد. مثل اینکه آقا الان کسی می‌داند که هست، ولی بعد می‌تواند مثلاً تأمل بکند مثلاً دست و نمی‌دانم پا و این‌ها را مثلاً تفکیک بکند مثلاً.

استاد: بله

دانش پژوه: حالا باید برویم آن‌جا ببینیم چه خبر است.

استاد: «و الّا»، یعنی اگر اجمال را یافت و در عین اجمال تفصیل را نیافت، معلوم می‌شود این تفصیل، تفصیلِ آن اجمال نیست. «و الّا» یعنی اگر اجمال را یافت و تفصیل را نیافت، جمع را یافت و آن فرق را نیافت، «لم يكن ذلك الجمع جمعا لذلك الفرق». این جمع، جمعِ آن فرق نیست و الّا این جمع آن فرق را نشان می‌داد. اگر جمع را یافته و فرق را نیافته، پس این جمع، جمعِ آن فرق نیست و الّا اگر این جمع، جمعِ آن فرق بود فرق را نشان می‌داد. «و تلك الوحده» یعنی «و لم تکن تلک الوحده وحدةً لتلک الکثره». «و ذلک الاجمال» یعنی «و لم یکن ذلک الاجمال اجمالاً لذلک التفصیل». یعنی این‌ها به هم مرتبط نبودند. اگر یکی دیگری را نشان نمی‌داد، اگر آن اجمال تفصیل را نشان نمی‌داد این‌ها به هم مرتبط نبودند، «بل لغيرها»، بلکه آن اجمال، اجمال است برای یک تفصیل دیگری نه برای این تفصیل. اگر اجمال برای این تفصیل است حتماً این تفصیل را نشان می‌دهد. «او تكون نسبتها اليها و الى غيرها» یا این طور است که این اجمال، اجمال تفصیل دیگری است. یا اگر هم این اجمال و تفصیل...

دانش پژوه: تفصیل برای این اجمال باشد، نسبت این اجمال با بقیه تفاصیل علی السویه است

استاد: خیر، اگر این تفصیل، تفصیل این اجمال نباشد و بین آن ها اجنبیت و مباینت باشد، این اجمال هر تفصیلی را می تواند نشان دهد، اگر این تفصیل را نشان می دهد معلوم می شود که برای خودش است، تفصیل‌های دیگر را نشان نمی‌دهد معلوم می‌شود تفصیل‌های دیگر برای خودش نیست. «او تكون نسبة» این اجمالی‌ها به تفصیلی‌ها و به همین تفصیلی‌های خودش و به غیر تفصیلی‌های خودش «نسبة التساوى من جهة المباينة و الاجنبية»، چون که بین این اجمال و تفصیل به فرض شما مباینت بود، اجنبیت بود. اگر مباینت و اجنبیت بود این اجمال که می‌تواند این تفصیل اجنبی را نشان بدهد آن تفصیل اجنبی دیگر را هم می‌تواند نشان بدهد. نسبتش به تمام تفاصیل یکسان می‌شود. چرا همه تفاصیل را نشان نمی‌دهد؟ فقط همین را نشان می‌دهد. معلوم می‌شود با این ارتباط دارد و با بقیه ارتباط ندارد.

دانش پژوه: استاد آن «أو» واو باشد بهتر نیست؟ «و» باشد بهتر نیست؟

استاد: خیلی دست بردیم در عبارت، این یکی را نبریم.

دانش پژوه: «او» هست دیگر.

استاد: «او تكون نسبتها اليها» شما می فرمایید «او» نباشد «و تکون» باشد.

دانش پژوه: عدل می خواهد دیگر

استاد: نه

دانش پژوه: این اگر واو باشد واو تفسیر می شود. می گوید این اجمال اگر آن تفصیل را نشان ندهد...

استاد: ابتدا گفت این تفصیل غیر است. «او» درست است، «واو» درست نیست. ببینید، می‌گوید اجمال این تفصیل نیست بلکه اجمال غیر این تفصیل است. این یکی. یکی دیگر می‌گوید نه، اجمال برای هر تفصیلی است. اول می‌گوید اجمال این تفصیل خودش نیست اجمال غیر این تفصیل است، بعد می‌گوید نه، اجمال این و بقیه برایش فرق نمی‌کند اجمال همه تفاصیل می‌تواند باشد. روشن شد چه عرض می‌کنم؟ «او» درست است. دو تا فرض دارد. اگر این اجمال، اجمال این تفصیل نباشد و این تفصیل را نشان ندهد، یکی از دو حال دارد، یا اجمال است برای تفصیل دیگر، یا اجمال است برای هر تفصیلی.

دانش پژوه: خب در هر صورت دو تا محذور پیش می‌آید دیگر، یکی این ترجیح بلا مرجح پیش می‌آید اگر بخواهیم این‌ها را به هم نسبت بدهیم، یکی هم که آقا اصلاً هیچ ربطی به هم نداشتند اساساً دیگر.

استاد: بله

دانش پژوه: هر دو تا محذور دارد.

استاد: «قال عز من قائل»، «عز من قائل» یک زمانی تجزیه و ترکیب کردم.

دانش پژوه: استاد خیلی سخت بود اتفاقاً، یک بار دیگر می‌شود بفرمایید؟

استاد: «قال عز من قائل، فی سوره آل عمران: ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ﴾[17] ». خداوند فرموده ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا﴾ این شاهد برای چه می‌آورد؟ این آیه را، آیه بعد را، چند تا روایت را این‌ها را همه را می‌آورد فقط شاهد بر این که نفس وقتی می‌آید همه دارایی‌هایش همراهش هست. قول مشاء باطل است. مشاء می‌گوید فقط دارایی‌های عقلانی را همراه خودش می‌برد، دارایی‌های پایین‌تر از عقلانی را همه را می‌گذارد همین‌جا می‌رود. قوایش این‌جا می‌ماند، بدنش می‌ماند، تمام دارایی‌های جزئی که از طریق واهمه و متخیله و حواس درک کرده همه را این‌جا می‌گذارد فقط آن‌چه را که به وسیله عقلش صید کرده با خودش می‌برد. مشاء اعتقادش این است، ایشان می‌خواهد حرف مشاء را باطل کند. می‌گوید نخیر همه دارایی‌ها را با خودش می‌برد. کوچک و بزرگ حتی مثقال ذره هم جا نمی‌گذارد. این روایات و آیات را می‌خواند برای همین منظورش. ﴿يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا﴾، روزی که هر شخصی اعمال خیر خودش را حاضر می‌بیند، ﴿وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ﴾، یعنی «و ما عملت من سوءٍ» را هم محضر می‌بیند. آن هم حاضر می‌بیند. منتها آن‌جا که سوء است ﴿تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا﴾. ضمیر ﴿بَيْنَهَا﴾ به نفس برمی‌گردد، ضمیر ﴿بَيْنَهُ﴾، را مفسرین به یوم برگرداندند، نه به ﴿مَا عَمِلَتْ﴾. به ﴿مَا عَمِلَتْ﴾ هم برگردانید به نظر می‌رسد معنا درست می‌شود. نفس آرزو می‌کند، ﴿تَوَدُّ لَوْ أَنَّ﴾ یعنی آرزو می‌کند که کاش بین خودش یعنی بین نفس و بین ﴿مَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ﴾، یا بین این زمان قیامت ﴿أَمَدًا بَعِيدًا﴾، مسافت زیادی باشد. مفسرین عرض کردم ضمیر ﴿بَيْنَهُ﴾ را به یوم برگرداندند.

دانش پژوه: یعنی چه؟

دانش پژوه دیگر: یعنی روز قیامت دیگر.

دانش پژوه: ﴿مَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ﴾ خیلی زیباتر نیست؟

استاد: نه، به یوم برگشته خیلی روان‌تر است. که این نفس می‌گوید کاش بین من و قیامت فاصله زیاد بود در این فاصله من می‌توانستم توبه کنم. این اعمالم را پاک کنم.

دانش پژوه: استاد اعمال هم فاصله می گیرد.

استاد: بعد هم یکی دیگر اگر به ﴿مَا عَمِلَتْ﴾ می‌گوید کاش بین من و اعمالم فاصله بود و من این اعمال را مرتکب نمی‌شدم، اعمال اعمال من نبود. عرض می‌کنم به هر دو می‌توانیم برگردانیم. هم به ﴿یوم﴾ می توانید برگردانید هم به ﴿مَا عَمِلَتْ﴾.

بررسی حقیقت طائر و کتاب اعمال در آموزه‌های قرآنی

خب روشن است دیگر محل شاهد که آیه می‌گوید هر چه کسب کرده همه را آورده، خیر و شر همه را حاضر کرده.

دانش پژوه: «کل» ادات عموم است دیگر یعنی همه را می‌گوید.

استاد: و قال فی سورة بنی إسرائیل ﴿وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ﴾[18] . طائر یعنی «عمله من خیر و شر». حالا چرا به آن طائر می‌گویند؟ من گمان می‌کنم حالا یادم نیست شاید هم خوانده باشم جایی، که روز قیامت را می‌گویند یوم تطایر الکتب. یعنی کتب اعمال پرواز می‌کند و به دست صاحبش می‌رسد. طائر همان کتاب عمل است که با طیران به دست صاحبش می‌رسد. این‌طور نیست که بیایند به او تقدیم کنند. از همان بالا می‌آید در دستش. طائر کنایه از آن کتاب عمل است که با طیران به دستش رسیده، این را فکر می‌کنم این‌طوری است. حالا دقیق نمی‌دانم ولی به نظرم می‌آید که خواندم. اگر هم نخواندم که خب حالا به عنوان یک احتمال، گفته می‌شود.

دانش پژوه: اول بار است استاد در مورد یک آیه احتمال اثبات را مطرح می کنید؟

استاد: به عنوان یک احتمال عیبی ندارد.

دانش پژوه: شما معمولاً مثلاً خیلی احتیاط می کنید.

استاد: بله من سعی می‌کنم خیلی نظری ندهم. ﴿وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ﴾. طائر را گفتیم عمله من خیر و شر

دانش پژوه: طائر را گفتید کنایه از چه بود؟ آن احتمال؟

استاد: کتاب اعمالش. کنایه از کتاب و کتب اعمال

دانش پژوه: که با طیران پرواز کرده است.

استاد: به کلمه ﴿أَلْزَمْنَاهُ﴾ توجه کنید. ﴿أَلْزَمْنَاهُ﴾ یعنی یعنی همراه کردن، همراه غیر قابل انفکاک. الزام این را می‌خواهد بگوید. یک وقت می‌گوید همراهش کردیم یک وقت می‌گوید همراهش کردیم که قابل انفکاک نیست. ﴿أَلْزَمْنَاهُ﴾ این را می‌فهمیم. یعنی کتاب، کتابی است که همراهش است تا بالاخره وضعش روشن بشود یا پاکش کند یا تا ابد همراهش باشد. اگر عمل باشد می‌تواند پاکش کند، عمل فاسد. با عذاب پاک بشود. اگر اعتقاد فاسد باشد پاک نمی‌شود همیشه همراهش هست.

دانش پژوه: یعنی ملکه شده باشد.

استاد: نه، هر کدام ملکه شده باشد. ملکه شده باشد دیر پاک می‌شود. اگر عمل باشد، حال باشد زود پاک می‌شود، ملکه باشد دیر پاک می‌شود، ولی پاک می‌شود. اما علم اگر باشد پاک نمی‌شود.

دانش پژوه: اتحاد عالم و معلوم.

استاد: به خاطر این که سنخ نفس از سنخ ملکوت است، از سنخ علم است، علم از سنخ اوست یا با او متحد می‌شود یا لازمش است همراهش است و از او جدا نمی‌شود. به خلاف عمل، که عمل می‌تواند جدا بشود. اما عمل خیر جدا نمی‌شود. عمل خیر هم جدا نمی‌شود به خاطر این که مدام تأیید می‌شود. نه این که عالم، عالم حسن است، اعمال خیر همیشه با آن عالم حسن تأیید می‌شود. ولی اعمال شر تأیید نمی‌شود چون هیچ شری آن‌جا وجود ندارد که بخواهد تأیید کند. شر آرام آرام از بین می‌رود ولی خیر باقی می‌ماند.

دانش پژوه: عذاب هم منقطع می‌شود دیگر.

استاد: عذاب هم منقطع می‌شود بله. عذاب اگر مربوط به عمل باشد منقطع می‌شود. اگر مربوط به اعتقاد باشد، انسان کافر باشد، مشرک باشد، اعتقادش خراب باشد نه. عذاب زایل نمی‌شود.

دانش پژوه: آیه قرآن می‌گوید که ﴿وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنَ النَّارِ﴾[19] ، یک چنین چیزی که

استاد: ﴿وَمَا هُمْ عَنْهَا بِغَائِبِينَ﴾[20] .

دانش پژوه: نه. ﴿وَمَا هُم بِخَارِجِينَ﴾[21] این‌ها بیرون خارج نمی‌شوند

استاد: از عذاب غائب نمی شوند و از عذاب خارج نمی‌شوند.

دانش پژوه: کفار.

استاد: ﴿وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾[22] . برای این شخص، بر کل انسان، ﴿نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا﴾. «منشور» یعنی احتیاج به ورق زدن ندارد. احتیاج به ورق ندارد، چون کتاب‌هایی که در دنیاست، این طرف را می‌بینی آن طرف صفحه را نمی‌بینی، باید ورق بزنی. آن‌جا دیگر ورق نمی‌خواهد. همه این نوشته‌ها آمده است.

دانش پژوه: ﴿يَلْقَاهُ﴾؟

استاد: ﴿يَلْقَاهُ یعنی ملاقات می‌کند. روبرو می‌شود با این کتاب منشور. خب گویا به او گفته می‌شود ﴿اقْرَأْ كَتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا﴾[23] . «حسیب» یعنی محاسب. خودت محاسب خودت باش. در تفاسیر نوشتند «لقد أنصفك من جعلك حسيب نفسك»[24] . خیلی با عدالت و انصاف با تو رفتار کرده کسی که خودت را محاسب خودت قرار داده است. یعنی نگفته من تو را محاسبه می‌کنم، گفت تو خودت، خودت را محاسبه کن ببین چه می‌شود.

تبیین روایات پیرامون حضور و تجسم اعمال در قیامت

«قال فی الصافی»[25] . در صافی گفته «فی المجمع»[26] یعنی در تفسیر مجمع‌ البیان، «و العیاشی» یعنی تفسیر عیاشی از امام صادق درباره این آیه آمده که فرمود: «يذكر العبد جميع ما عمل». تمام کارهایش را متذکر می‌شود. «وما كتب عليه حتى كأنه فعله في تلك الساعة». یعنی اصلاً فکر می‌کند اعمال را تازه انجام داده است. «فلذلك قالوا»، چون همه اعمال را می‌بیند، آن هم می‌بیند که مثل که تازه عمل را انجام داده، «فلذلک قالوا»، این کسانی که عمل انجام دادند می‌گویند «مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة ولا كبيرة إلا أحصاها». «لَا يُغَادِرُ» یعنی «لا يترك». این چه می‌شود این کتاب را که کوچک و بزرگ را ترک نکرده مگر شمرده است. یعنی هیچ ‌چیزی را نگذاشته است.

دانش پژوه: از ناراحتی یا از تعجب استاد.

استاد: هر دو هم ناراحتی هم تعجب.

دانش پژوه: رنگش دیگر می‌پرد، هر کاری کردیم این‌جاست.

استاد: «و قال فى سورة الكهف ﴿وَوُضِعَ الْكِتَابُ﴾[27] »[28] . کتاب یعنی «صحائف الاعمال». نوشتند «او هو کنایه عن الحساب»[29] . ﴿وَوُضِعَ الْكِتَابُ﴾[30] ، یعنی صحیفه اعمال را دستشان می‌دهند، یا ﴿وَوُضِعَ الْكِتَابُ﴾ یعنی صحنه محاسبه و حساب پس گرفتن را وضع می‌کنند و قرار می‌دهند، انسان وارد می‌شود تا محاسبه بشود. ﴿فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ﴾[31] . ﴿مُشْفِقِينَ﴾ یعنی «خائفین».

﴿فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ﴾. ﴿مِمَّا فِيهِ﴾ را نوشتند «من السیئات»[32] . این‌ها در سیئه غرق‌اند و از آن‌چه که در آن هستند یعنی سیئه خائف‌اند. از خدا نه، از سیئه‌شان خائف‌اند. خدا که عادل است، کریم است. ﴿وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا﴾[33] . ﴿يَا وَيْلَتَنَا﴾ نفرین بر خود شخص است. یعنی هلاک باد. هلاک شویم ما. یا بالاخره به فارسی خودمان خاک بر سرمان. ای مرگ بر ما، وای بر ما.

دانش پژوه: وای بر ما ترجمه بشود بهتر است.

استاد: بله دیگر «دعاء علی انفسهم بالهلاک»[34] . خب می‌گوید ﴿يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا﴾[35] . همه آن‌چه را که داشتند حاضر دیدند. ﴿وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا﴾. این‌ها توجه کنید همه نشان می‌دهد که انسان با تمام دارایی‌های خوب و بدش می‌آید. «قال فی الصافی فیکتب علیه ما لم یفعل»[36] . صافی را هم دارید در آنجا؟

دانش پژوه: این‌جا ندارم.

استاد: بله من باز هم این‌جا حواسم نبود فکر کردم دیدم نوشته «قال فی الصافی» به فکرم رسید بگویم صافی را نگاه کنم ببین این عبارت چه‌طوری است. «فیکتب علیه ما لم یفعل»[37] مگر می‌شود؟ نوشته می‌شود بر انسان آن‌چه که انجام نداده است.

دانش پژوه: فکر می‌کند انجام نداده است. استاد این منظورش برمی‌گردد به آن‌جایی که طرف می‌گوید که مثلاً یک لحظه بشمار در اعمالت حج. بعد می‌گوید این حجی که من انجام ندادم که، می‌گویند آن کار را کردی به خاطر آن برایت حج نوشتند. یا طرف می‌گوید من این کار را نکردم، مثلاً در نامه اعمال زنا نوشته شده است. می‌گوید در واقع ازدواج خوبی انجام ندادی، زنا نوشته شده، مثلاً در این زمینه‌هاست.

استاد: مثلا غیبت کرده، عمل دیگر برای او نوشتند

دانش پژوه: استاد «یقعل» یعنی چه؟

استاد: «یفعل» است، «یقعل» که درست نیست.

دانش پژوه: خب گفتند «یقعل»، شاید معنایی دارد؟ قعل.

استاد: «ما لم یفعل». حالا آن توجیهی که شما می‌کنید توجیه بدی نیست. که آن‌چه که انجام نداده برایش نوشته می‌شود که بعد هم تعجب کند. البته این‌جا خیلی بحث مناسب نیست. بعد دارد «او لا ينقص ثواب محسن و لا يزيد فى حساب مسى‌ء». یعنی تمام آن‌چه هست دقیق می‌آید. نه چیزی از ثواب کم می‌شود نه در حساب بدکار چیزی اضافه می‌شود. هر چه هست خودش را آورده است. این قسمت آخرش مناسب بحث ما است، آن قسمت اولش «فیکتب علیه ما لم یفعل» مگر توجیهی که شما کردید باشد، اگر نسخه همین باشد توجیه شما خوب است. اگر نسخه را عوض کنیم که خب عوض می‌کنیم. ببینیم نسخه چه بوده؟ اگر نسخه غیر از این باشد که باید ببینیم.

دانش پژوه: تا سیستم بالا بیاید طول می کشد

استاد: ما داریم می خوانیم شما کتاب صافی را نگاه بکنید ببینید اگر نسخه همین بوده که همین‌طور معنا می‌کنیم و الا طور دیگر. «قال یجدون ما عملوا کله مکتوباً». این را توجه کنید «یجدون ما عملوا کله مکتوباً». تمام عملشان را مکتوب در آن‌ نامه می‌بینند. «و العیاشی عن الصادق علیه السلام». در تفسیر عیاشی از امام صادق علیه السلام نقل شده که «اذا کان یوم القیامه دفع الی الانسان کتابه»[38] . کتاب انسان یعنی نامه اعمالش را به او می‌دهند. «ثم قیل اقرأ فیقرأ ما فیه فیذکره»، یعنی یاد می‌آورد آنچه را که عمل کرده بود، «فما من لحظة ولا كلمة ولا نقل قدم إلا ذكره». هر لحظه‌ای، هر سخنی، هر نقل قدمی، جایی رفته، کاری کرده، همه را متذکر می‌شود. «كأنه فعله تلك الساعة فلذلك قالوا يا ويلتنا». این‌ها روشن بود دیگر، توضیح نمی‌خواهد.

دانش پژوه: استاد ببخشید آن روایتی که هست که می‌گوید «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ»[39] یا ﴿يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾[40] ، این آیات و روایات این‌ها چطور می‌شود؟ یعنی آیا آن ذخایر سیئه را اصلاً محو می‌کند خدا که حتی خود آدم هم شرمنده نشود؟ ﴿يُبَدِّلُ﴾ یا این روایتی که عرض کردید؟

استاد: ببینید خود آیه دارد که مثقال ذره خیر و شر را ما می‌بینیم. می‌بینیم.

دانش پژوه: ﴿يَرَهُ﴾[41] .

استاد: بله. اما ندارد که به مثقال ذره خیر و شر شما را اخذ می‌کند. همه را بهتان نشان می‌دهد. حالا اگر کسی توبه کرده همه را می‌بیند ولی خب می‌بیند توبه کرده یعنی پاک شده است، از چه جهت پاک شده؟ چیزی که در جهان واقع می‌شود پاک نمی‌شود. پاک شده یعنی حکمش پاک شده است، یعنی « كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ»[42] .

دانش پژوه: « كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ».

استاد: بله، یعنی گناه هست اما حکمش و اثرش ...

دانش پژوه: حکمش، آن را با آن وضعیت می‌برند بهشت؟

استاد: برای قیامت است دیگر، برای قیامت است

دانش پژوه: بالاخره یک حسابی هست.

استاد: ممکن است خداوند بعد از قیامت پاک کند طرف را ببرد در بهشت که دیگر اصلاً نبیند.

دانش پژوه: اگر ببیند که شرمنده می شود.

استاد: بله دیگر اصلاً نبیند که هیچ یادش هم نیفتد، اصلاً یادش نباشد که چه‌کار کرده است.

دانش پژوه: در بهشت یا نه تا قبل از بهشت؟

استاد: نه در قبل از بهشت به او نشان می‌دهد.

دانش پژوه: نشان می‌دهد پس؟

استاد: ولی در بعد از بهشت دیگر ممکن است محو بشود.

دانش پژوه: آن‌جا آره که محو بشود آبروریزی است.

استاد: و الّا نه، پیش خودش هم روشن نشود؟

حقیقت توبه و تجسم اعمال در پیشگاه الهی

دانش پژوه: پیش خودش هم آدم شرمنده است.

استاد: نه پیش دیگران هیچی، پیش خودش هم روشن نشود.

دانش پژوه: لازمش نباشد چطور محو می‌شود؟

استاد: بله چه چیز لازمش باشد؟ اعتقاد، اعتقاد لازم است آن پاک نمی‌شود، اعتقاد خوب که پاک نمی‌شود، اعتقاد بد هم که دیگر از جهنم بیرون نمی‌آید، اعمالم پاک می‌شود.

دانش پژوه: صفت «ماحی‌السیئات» آن‌وقت چه می‌شود؟ محو کننده نه این که پوشاننده است‌[43] . «ماحی‌السیئات».

استاد: محو‌کننده سیئات تا کی؟ بعد از قیامت می‌شود محو‌کننده سیئات بشود. در دنیا محو کرده حکماً، در آخرت محو می‌کند تکویناً. حالا این را نمی‌دانیم، شاید، ولی وقتی می‌گوید همه را نشانت می‌دهد، هست که نشان می‌دهد دیگر، از کجا نشان می‌دهد؟ هست که به ما نشان می‌دهد.

دانش پژوه: استاد اگر توبه کرده باشد شاید اصلاً نیست دیگر، آن‌هایی که می‌ماند

استاد: نه خود قرآن دارد می‌گوید همه را نشان می‌دهد.

دانش پژوه: نه آن‌هایی که می‌ماند.

استاد: نمی‌گوید مثقال ذره‌ای از باقی‌مانده‌ها. نه گفته است که.همه انسان‌ها چه توبه کنند چه نکنند هر چه کردند می‌بینند.

دانش پژوه: استاد این‌جوری خلاف استاد این روح حاکم بر آموزه‌های توبه یا این‌ها نیست استاد؟

استاد: غفران یعنی چه؟

دانش پژوه: غفران یعنی پوشاندن.

استاد: غفران یعنی پوشاندن. نه محو کردن. غفران یعنی پوشاندن.

دانش پژوه: از این جهت اصلاً نباید گناه کند چون حتی اگر توبه هم بکند مثل یک پارچه‌ای که آدم بشوید ولی بالاخره یک مقدار لکه‌اش می‌ماند.

استاد: خب بعداً حالا خدا پاک می‌کند احتمالش هست ولی بالاخره این هستش. هست، آدم می‌بیند، منتها حکمش زایل شده، یعنی خدا ما را به این گناه اخذ نمی‌کند.

دانش پژوه: مثل کسی که رفته داخل دادگاه، خودش می‌داند چه ظلمی کرده، قاضی به او مثلاً بخشش خورده، ولی خودش پیش خودش شرمنده است که من چنین کاری کردم.

استاد: بله

دانش پژوه: عرض می‌کنم حالا یک چیزی هم هست که این فرد توبه می‌کند توبه جای آن می‌نشیند، توبه خودش فضیلت دارد دیگر، یعنی خود توبه...

دانش پژوه دیگر: حالا استاد تعبیر ﴿يُبَدِّلُ﴾[44] را چه تعبیر می‌کنید؟ ﴿يُبَدِّلُ﴾ این تبدیل، تغییر ماهیت.

استاد: هیچ مانعی هیچ مانعی ندارد در قیامت تبدیل می‌شود آن گناهان من را نشان می‌دهند عرض می‌کنم نه که بگویند من اخذتان می‌کنم.

دانش پژوه: نه اخذ نه، می‌گوید ﴿يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾. یعنی می‌گوید من بر فرض این که گناهی که کردی، این دستی که اشتباه رفت می‌گوید این را با توبه تبدیل می‌کنم انگار که صدقه دادی. خب این یعنی تغییر ماهوی می‌دهد دیگر.

استاد: یعنی آن تبدیلش را هم کنارش می‌گذارند، که همه را ببینید. نه یعنی از بین می‌برند و تبدیلش جایش می‌گذارند.

دانش پژوه: استاد از ظاهر این‌ها درمی‌آید، یک بدل کل از کل.

استاد: شما باید آیات دیگر قرآن را ملاحظه کنید.

دانش پژوه: استاد آخر من یک توجیه استاد این‌طوری به ذهنم آمد فقط

استاد: خدا می‌گوید نشان می‌دهم به شما همه را. شما می‌گویید نشان نمی‌دهد؟ تکذیب می‌کنید آن آیه را؟

دانش پژوه: نه استاد، ﴿مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا﴾[45] می‌گوییم آقا این در محدوده پرونده‌های مثلاً باقی‌مانده است به عبارتی. چون علی الظاهر آن‌ها هم بالاخره.

حرکت استکمالی نفس و بدن به سوی غایات

استاد: نه، آیه دارد مبالغه می‌کند، نه مبالغه خلاف‌واقع، یعنی دارد تأکید می‌کند که این همه‌تان می‌بینید، آن وقت بگوییم که باقی‌مانده‌اش را می‌بینید خب این خیلی افت می‌کند، آیه دارد وحشت در ما ایجاد می‌کند، که حواستان جمع باشد ذره مثقالی هم به شما نشان می‌دهیم. و شما می‌گویید یعنی باقی‌مانده‌اش را نشان می‌دهیم؟ نظری که خدا دارد تاثیرش خیلی پایین می آید. خدا می‌خواهد با این آیات به ما نشان بدهد که همه چیز در جهان هست و همه چیز را شما خواهید دید. من عرض می‌کنم می‌گوییم می‌بیند نمی‌گوییم ما مؤاخذه‌اش می‌کنیم. پس منافاتی ندارد که آدم این گناه‌هایش را ببیند، ولی بعداً ببیند خدا او را بخشید. چقدر هم لذت‌بخش است، آدم این‌همه کثافت‌کاری خودش را می‌بیند بعد می‌بیند خدا او را بخشید.

دانش پژوه: خیلی لذت‌بخش‌تر می‌آید آره

استاد: خجالت که می‌کشد بالاخره

دانش پژوه: شرمنده می شود دیگر

دانش پژوه دیگر: همان است استاد «ما لم یفعل»[46] است.

استاد: «ما لم یفعل» در تفسیر صافی دارد؟

دانش پژوه: بله

استاد: خب بله همان. «فیکتب علیه ما لم یفعل» همانی که مثلاً کاری کرده که اعمال دیگران را یا اعمالی برایش می‌نویسند.

دانش پژوه: استاد در رابطه با کسی که غیبت کند گناهان دیگران را؟

استاد: غیبت کند گناهان دیگران را می‌نویسند، اگر یک وقت هم یک کاری انجام نداده باشد منتها فرض کنید اراده‌اش را کرده باشد خدا به او می‌دهد.

دانش پژوه: همان سنتی که برپا بگذارد مثلاً یک کاری.

استاد: حتی نیت می‌کند که کاری را انجام بدهد موفق نمی‌شود ولی خداوند پایش می‌نویسد.

دانش پژوه: فقط خوبی‌ها این‌جوری است دیگر؟

استاد: خوبی‌ها را آره.

دانش پژوه: بدی‌ها را این‌جوری نمی‌کند.

دانش پژوه دیگر: نه بدی‌ها مثلاً طرف می‌بیند یک نفر ظلم کرد آن‌جا یک جرمی برمی‌دارند به او می‌دهند دیگر، بالاخره میخواهد جبران کند.

استاد: خب حالا بقیه‌اش را بخوانیم.

دانش پژوه: استاد سر مطلب است، نمی‌رسید، بگذارید بعد امتحان.

استاد: این دنباله معاد جسمانی است. دنباله معاد جسمانی است، دارد این را بیان می‌کند و چون مطالبش تقریباً قبلاً گفته شده سنگین نیست، فشاری به مغز نمی‌آورد، وقتتان هم زیاد باقی است. پس می خوانیم.

مرحوم آقا‌علی حکیم دوباره می‌خواهد معاد جسمانی را به بیانی واضح توضیح بدهد. می‌گوید تمام اشیاء (دو تا بحث مطرح می‌کند)، یکی این که تمام اشیاء به سمت کمال و به سمت غایت خودشان در حرکتند. فرقی بین نفس و بدن نیست. هم نفس به سمت کمال خودش می‌رود، هم بدن به سمت کمال می‌رود. این یک مسئله. که روشن است، ایشان اصلاً مبنایش بر این است که می‌خواهد بدن را هم به سمت کمال ببرد، نمی‌خواهد مثل صدرا بدن را در این دنیا رها کند برود. می‌گوید بدن به سمت کمال می‌رود تا کامل شدنش در آخرت. پس هم نفس باید به سمت کمال لایق خودش برود، هم بدن باید به سمت کمال لایق خودش برود. این مطلب اول. مطلب دوم این که علت فاعلی، (این را دقت کنید، قانون خوبی است، یعنی به درد بخور در خیلی جاها). علت فاعلی هر آن چه را که مفعولش دارد واجد است مع‌ اضافة. و به همین جهت است که می‌تواند به این مفعول این کمالات را بدهد، چون خودش دارد. چون خود فاعل دارد به مفعول هم این کمالات را می‌دهد. پس فاعل می‌شود تمام المفعول، یعنی کمال مفعول، کامل نه. می‌فرماید همان‌طور که فاعل این‌چنین است غایت هم این‌چنین است. غایت هم باید همه کمالات را داشته باشد تا این شخص متحرک، یعنی شیء متحرک که به سمت آن کمالات می‌رود آن کمالات را واجد بشود. به این صورت که اول ما حرکت می‌کنیم به سمت غایتی که بر این حرکتمان هست، کمالی که در آن غایت نهفته است به دستمان می‌رسد. حرکت بعدی می‌کنیم برای غایت بعدی، دوباره کمال موجود در آن غایت به دستمان می‌رسد، همین‌طور غایتی در پی غایتی تسخیر می‌شود و کمالاتش عاید می‌شود تا ما به آخرین غایت برسیم و کمال لایق خودمان را به دست بیاوریم. پس این‌طور شد که هر موجودی به سمت کمالش می‌رود و کمال هم هدف هست و غایت، و همه آن‌چه که من باید به دست بیاورم در آن غایت موجود است، در آن هدف موجود است. پس همه داریم به سمت آن کمال لایق می‌رویم. این مقدمه بحث ایشان است. که در این مقدمه تمام منظورش گفته شده است. یعنی نشان می‌دهد که نفس به کمال لایق می‌رسد منتقل به آخرت می‌شود، بعد بدن که یک مقداری از کمالاتش هنوز کامل نشده، هنوز به دست نیامده، باید به توسط نفس به همان بیاناتی که گفتیم به سمت کمال لایق خودش برود تا بالاخره وقتی به کمال رسید بدن به نفس ملحق بشود و با هم متحد بشوند، دو تا کامل با هم متحد بشوند. که این بیان ایشان است. حالا توجه کنید من عبارت از رو می‌خوانم. ایشان یک نکته دیگر هم در لابه‌لای حرف‌هایش می‌گوید، این دو تا نکته که عرض کردم هست، منتها در لابه‌لای بیان این دو تا نکته یک مطلب می‌گوید و آن این است که همه ما حرکت می‌کنیم به سمت غایت‌های قریب و متوسطمان. ولی با همان غایت‌ها همه ما با آن غایت‌ها مجموعاً حرکت می‌کنیم به سمت یک واحد، که غایت‌الغایات است. پس همه‌مان به سمت غایتمان حرکت می‌کنیم و بعد با همان غایت‌ها حرکت می‌کنیم به سمت واحد. آن وقتی که داریم به سمت واحد می‌رویم دیگر غایتی برای خودمان نمی‌بینیم، این‌ها همه را هم‌ عرض خودمان حساب می‌کنیم، این‌ها غایت متوسط یا غایت قریب قائل نمی‌شویم. فقط یک غایت غایی است و آن خداست.

دانش پژوه: استاد آن‌ها آن غایت‌ها جزء ما می‌شوند؟

استاد: نه جزء ما می‌شوند، مثل خود ما آن‌ها هم به سمت بالا حرکت می‌کنند.

دانش پژوه: یعنی می‌خواهم بگویم یک طور ترکیب پیش می‌آید؟

استاد: نه ترکیب نمی‌خواهم بگویم

دانش پژوه: عین آن می‌شود ظاهراً؟

استاد: یعنی می‌خواهم بگویم که حالا ما الان داریم به سمت هدف‌های متکثر می‌رویم، به سمت هدف‌های متکثر می‌رویم و برای خودمان فوائد متکثر قائلیم. هم هدف‌های متکثر را تعقیب می‌کنیم، هم معتقدیم که از وسائط فیض زیادی به این‌جا رسیدیم. بعد به یک نظر دقیقی می‌رسیم نگاه می‌کنیم می‌بینیم نه، همه ما و غایتمان و همه دارند به سمت یک جایی می‌روند. یا فاعل‌ها را نگاه می‌کنیم می‌بینیم فاعل‌ها کاره‌ای نیستند، فیض از آن بالا دارد می‌آید. این‌ها معبرند. این‌ها معبرند نه فاعل.

دانش پژوه: نه حالا اشکال ایشان را فکر کنم این‌جوری من فهمیدم‌، ایشان نظرشان بود که این امری که ذوالغایت به غایت حرکت می‌کند تصور این است که آن غایتی امر منفصل از این است، مثلاً می‌آید و بعد به این می‌رسد، یک طور چیزی است، ولی آنی که من خودم تصور می‌کنم این است که به نحو تحول است، مثلاً چطور ما می‌گوییم نفس در حرکت جوهری‌اش می‌رود به سمت عقل می‌رود عقل می‌شود اصلاً. درست شد؟ این اشکال ایشان بود که غایت یک امر منفصل از ذوالغایت است که مثلاً می‌آید و به این می‌رسد، دو تا الان دو تا چیز کنار همند مثلاً حالا یک جا به هم چسبیده‌اند. یا این که این می‌آید این می‌شود؟

استاد: ذوالغایت می‌رود به سمت غایت.

دانش پژوه: مثلاً صورت معدنی حرکت می‌کند می‌آید به طرف نفس نباتی. این دیگر نفس نباتی است. نفس نباتی است. یک چیز دومی نداریم که مثلاً بگوییم این صورت معدنی است، حالا این هم کمالی است غایتی است که به عنوان نفس نباتی است نه. این‌طور چیزی نیست.

استاد: ببینید یک وقت می‌گوییم که ما داریم به سمت، به قول شما حالا مثال خودتان را ادامه بدهم، ما داریم به سمت از معدنیت داریم به سمت نباتیت می‌رویم. وقتی رسیدیم به نبات، می‌شویم نبات که نبات دارد حرکت می‌کند، یعنی غایت ما دارد دوباره به سمت یک غایت بالاتر می‌رود. می‌رود تا به حیوانیت برسد، به حیوانیت که رسید دوباره همین غایت باز شروع می‌کند به حرکت کردن به سمت بالا. این درست است. یعنی همه غایت‌ها خودشان دارند حرکت می‌کنند. ما هم که می‌رویم در این غایت‌ها می‌بینیم آن‌ها هم دارند می‌روند بالا. ما هم به آن‌ها می‌رسیم و در آن‌ها هضم می شویم و می‌رویم بالا. همه دارند به سمت واحد می‌روند. این درست است. می‌توانید هم شما ببینید که غایت‌های بیرون از ما. یعنی فرض کنید که من می‌روم به سمت کمالی که با آن کمال متخلق بشوم و نظیر آن کمال را یا تنظر آن کمال را در خودم ایجاد کنم. نه که بروم همان کمال بشوم. آن کمال سر جای خودش محفوظ است. بعد نگاه می‌کنم می‌بینم آن کمال هم دارد می‌رود. آن هم نایستاده. توجه می‌کنید چه عرض می‌کنم؟ یک وقت من می‌آیم به آن کمال می‌رسم من می‌شوم آن کمال.

دانش پژوه: یک مثال هم دارید برای این؟

استاد: این مثال اول که مثال خودتان که خوب روشن بود دیگر

دانش پژوه: بله، آن که خب هیچی.

استاد: اول معدنی است می‌رود نبات می‌شود، بعد حیوان می‌شود، بعد انسان می شود. بعد هم همین‌طور می‌رود جلو. یک وقتی نه من نگاه می‌کنم می‌بینم که کمالی در جهان هست به نام مثلاً کمال علم مثلاً. کمال قدرت. من می‌روم به سمت این کمال که این کمال را به دست بیاورم. وقتی می‌رسم می‌بینم آن هم دارد می‌رود. خود علم هم یک موجودی است دیگر آن هم دارد می‌رود. می‌بینم قدرت هم دارد می‌رود. آن کمالات دیگر که من نصیبی از او خواهم گرفت شما هم نصیبی از او خواهید گرفت آن یکی هم همین‌طور، می‌بینیم خود این کمال هم دارد می‌رود. مثلاً عقل فعال را فرض کنید. من نمی‌روم که عقل فعال بشوم. من می‌روم که کمالات عقل فعال را به دست بیاورم. نگاه می‌کنم می‌بینم عقل فعال با تمام کمالاتش که الان من در آرزویش بودم آن هم دارد می‌رود بالا. همه دارند می‌روند. هر طور تصویر کنید درست است. همه جهان دارد به سمت یک غایت حرکت می‌کند. و همه جهان هم از یک فاعل صادر شده است. ولو این فاعل‌های وسطی را ملاحظه کنید فاعل‌های وسطی، اگر چشم کثرت‌بین داشته باشید، فاعل‌های وسطی را نگاه می‌کنید و غایت‌های بین راهی را هم نگاه می‌کنید. اگر چشم وحدت‌بین داشته باشید، یک فاعل می‌بینید و یک غایت. دیگر هیچ‌. ایشان به هر دو اشاره می‌کند. می‌گوید به نظر جلیل نگاه کنی کثرت می‌بینی. به نظر دقیق نگاه کنی وحدت می‌بینی. اگر به نظر جلیل نگاه کنی می‌بینی همه فواعل مشغول کارند. همه غایت‌ها مشغول فعالیتند، همه ذوالغایت‌ها و غایت‌ها مشغول فعالیتند. وقتی به نظر دقیق نگاه می‌کنی اصلاً همه این‌ها را نمی‌بینی. یک فاعل است که دارد کار می‌کند، یک غایت است که همه را دارد به سمت خودش می‌کشد. کثرتی نیست. این مطالب حیف نبود بگذارید کنار؟ بگذاریم برای جلسه بعد؟ بخوانیم دیگر.

وحدت و کثرت در نگاه به فواعل و غایات نظام هستی

«و تمام السر فى هذا المطلب الغامض»[47] . حالا شما باید بیشتر از من عجله داشته باشید به خواندن، اصرار داشته باشید. «و تمام السر فى هذا المطلب»، «هذا المطلب» را توجه کنید، نه این که انسان با دارایی‌هایش می‌آید، که بحث اول ما بود. «و تمام السر فى هذا المطلب» یعنی معاد جسمانی. دوباره دارد معاد جسمانی را توضیح می دهد. «و تمام السر فى هذا المطلب الغامض الذى هو ركن من اركان الايمان و المعرفة و الايقان». یک رکن مبدأ است، یک رکن معاد است. یعنی اگر کسی به معاد اعتقاد نداشته باشد و فقط به خدا اعتقاد داشته باشد کافی نیست. باید به معاد هم اعتقاد داشته باشد. رکنی از ارکان ایمان است. «تمام السر فى هذا المطلب هو ما دل عليه البرهان الساطع القاطع». برهانی که نورش می‌تابد و ایجاد یقین می‌کند. «من ان النفوس»، این بیان برای «ما دل علیه البرهان» است. آنی که «دل علیه البرهان» چیست؟ «ان النفوس كلية كانت او جزئية سماوية كانت او ارضية كلها متحركة بذاتها الى غاياتها». «بذاتها» حرکت می‌کنند به سمت غایت. «بذاتها» یعنی نیرویی در آن‌ها قرار داده شده که کمال را می‌خواهند. چون کمال را می‌خواهند به سمت غایت می‌روند. کسی هلشان نمی‌دهد. تحمیلی نیست. همه با علاقه می‌روند. منتها غایت انتخابی خودشان. یک وقت می‌بینی غایت سراب انتخاب می‌کند، تطبیقش، تطبیق اشتباهی است. یک وقت هم این درست است. در هر صورت همه به طرف غایتشان می‌روند. خب، همه نفوس به طرف غایت می‌روند، و این اختصاص به نفوس ندارد، بلکه «و كذلك الابدان». أبدان هم «كل الى غايته التى تناسبه». همه به سمت غایت می‌روند. خب چرا گفتید «التى تناسبه»؟ «اذ غاياتها مختلفة». غایتشان مختلف است، پس هر کی به غایت مناسب خودش میل دارد. با این بیانی که ایشان کرد معلوم شد که غایات متکثرند و موجودات به سمت همان غایات متکثره دارند می‌روند. بعد با بیان دیگر همه غایات را می‌کند یکی. می‌گوید این‌ها همه بین‌راهی‌اند. خودشان تازه غایت دارند، و غایت واحد و غایت فقط یکی است.

دانش پژوه: یعنی در طول هم‌ هستند دیگر؟

استاد: در طول هم‌ هستند دیگر. «لان فواعلها القريبه و المتوسطة كذلك». چرا می‌گوید غایات مختلفند؟ «لان فواعلها» یعنی فواعل این نفوس و ابدان. یا فواعل همه اشیاء. فواعل که همه‌شان دارند به سمت غایت حرکت می‌کنند، تنها نفوس و بدن نیست. «لان فواعلها القريبه و المتوسطة كذلك». «کذلک» یعنی «متحركة بذاتها الی غایاتها». «کذلک» اشاره به همان خط قبل، که «متحركة بذاتها الی غایاتها». فواعل این نفوس، فواعل این ابدان، که فواعل قریبشان، که فواعل متوسطشان «کذلک» همه به سمت آن فاعل بعید دارند حرکت می‌کنند. خب، همه دارند به سمت غایات مختلفه حرکت می‌کنند، خب چون فواعل قریب و متوسط همه دارند حرکت می‌کنند، پس غایات می‌شوند مختلف دیگر. غایت این دانی، غایت آن متوسط، غایت آن عالی همه این‌ها باید مختلف باشد.

«فِي جَلِيلِ النَّظَرِ». در نظر جلیل این‌چنین است که همه را می‌بینیم دارند حرکت می‌کنند به سمت غایات مختلفه. وقتی نظر دقیق که نگاه کنی غایات مختلفه را جمع می‌کنی. می‌گویی غایات مختلفه نداریم فقط یک غایت داریم.

دانش پژوه: «جلیل‌النظر» است مثلا؟

استاد: «جلیل‌ النظر» نظر بزرگ. نظر پهن. نظر کثرت‌بین. نظری که باید خیلی عظیم باشد که همه کثرات را ببیند. «و هو نظر الكثرة و النظام التفصيلى الفرقى». فرقی یعنی پخش. متفرق. خب، این تمام شد. گفتیم که چه؟ عبارت قبلی نگاه کنید. دو خط قبل را ببینید، «كل الى غايته اذ غاياتها مختلفة». یعنی همه به سمت غایات مختلف می‌روند. حالا می‌گوییم «و الكل متحرك الى القرب الى غاية واحدة». آن‌جا گفتیم همه به سمت غایت مناسب می‌روند و غایت هم مختلف است. یعنی غایات کثیره درست کردیم. این‌جا می‌گوییم «و الكل متحرك الى القرب الى غاية واحدة». این «والکل متحرک» عطف بر آن «کل الی غایته» است. گفتیم که نفوس، ابدان، این‌ها همه هر کدام به غایت مناسب می‌روند و بعد هم گفتیم غایات مختلف است، زیرا فواعل مختلف دارند آن فواعل مختلفشان هم به سمت غایت می‌روند. الان این را نمی‌گوییم. الان می‌گوییم «و الكل متحرك الى القرب». همه دارند می‌روند به سمت قرب «الى غاية واحدة». کل در این‌جا دیگر به معنی نفوس و ابدان تنها نیست. نفوس و ابدان و فواعل قریبه و متوسطه اصلاً کل نظام، کل نظامِ ممکن.

تبیین غایت به مثابه تمامیت و کمال موجودات

آن وقت این را توجه کنید عبارت جالبی است، آن‌جا گفت «کل الی غایته»، این‌جا می‌گوید «کل الی القرب الی غایة واحدة»، کلمه قرب را می‌آورد. یعنی آن قبلی را گفت به غایت می‌رسند. این‌ها را نمی‌گوید به غایت می‌رسند، می‌گوید نزدیک به غایت می‌رسند. به سمت خدا که کسی نمی‌تواند برود، پیش خدا. نزدیک خدا باید برود. غایات دیگر این‌طور بود همه متحرک‌ها به این غایات می‌رسند، به خدا که رسید گفت همه متحرک‌ها نزدیک به به سمت قرب می‌روند. به سمت قرب می‌روند، نه همه مقرب می‌شوند. همه به سمت قرب می‌روند بعضی خیلی جلو می‌روند بعضی عقب تر هستند. «فان فاعل الكل واحد لا شريك له فى الايجاد». فاعل کل یکی بیشتر نیست. پس همه دارند به سمت همان فاعل می‌روند. آن یکی را گفتیم «فی جلیل النظر»، این را می‌گوید «فی دقیق النظر». یعنی «والکل متحرک» تا آخر «فی دقیق النظر». آن‌جا گفتیم «کل الی متحرک الی غایته التی تناسبه» تا آخر، بعد گفتیم «فی جلیل النظر»، این‌جا می‌گوییم «والکل متحرک الی القرب» «فی دقیق النظر»، نظر باریک که پهن نیست، کثرت‌بین نیست، وحدت‌بین است. نظر که پهن و بزرگ باشد خب می‌بیند اطراف را. نظر دقیق فقط به صورت یک نخ نگاه می‌کند. خب معلوم است آن کثیری نمی‌بیند، فقط واحد را می‌بیند. «و هو نظر التوحيد الافعالى و النظام الجمعى الجملى». یعنی توحید افعالی که بگوییم همه فعل‌ها فعل خداست. حالا فعل خداست مشاء می‌گوید چون همه امکانات افعال را خداوند فراهم کرده، چه مباشرتاً کار انجام بدهد چه با واسطه همه‌اش فعل خودش است. او به عنوان فاعل بعید. صدرا می‌گوید نخیر، هم فاعل بعید هم فاعل قریب است. خدا فاعل قریب هم است در همان لحظه‌ای که من دارم کار انجام می‌دهم خدا دارد انجام می‌دهد. حالا این را بیان می‌کند. علی ای حال همه قبول دارند که توحید افعالی است، یعنی یک شخص دارد کار را انجام می‌دهد. اشاعره که می‌گویند «لا مؤثر فی الوجود الّا الله»[48] . این توحید افعالی بود، نظام جمعی جملی هم که معلوم است. یعنی تمام این نظام اگر جمع بشوند و مجمل بشوند، مجمل یعنی در مقابل مفصل. یعنی کثرت از بین می‌رود وحدت پیدا می‌شود. «و هو نظر التوحيد»[49] (۱) یعنی نظر توحید افعالی یک، «نَظَرُ النظام الجمعى الجملى» (۲) «و عزل» یعنی نظر عزل. عزل می‌کنیم فواعل قریبه و متوسطه را. «عن الفاعلية». «عن الفاعلیة» متعلق به عزل است. فواعل قریبه و متوسطه را از فاعلیت عزل می‌کنیم، «بحسب حدودها». یعنی وقتی این فواعل را محدود ببینید، نه بروید واجب‌تعالی را که این حقیقت فواعل را دارد و نامحدود است ببینید، بلکه این فواعل محدود را ببینید، یعنی همین فواعل که تنزل واجب‌تعالی، تجلی واجب‌تعالی و محدود هم هستند. مثلاً محدود است به حد نفسی، محدود است به حد عقلی، محدود است به حد مثلاً فرض کنید سماوی بودن و امثال ذلک.

دانش پژوه: به شرط لا ببینیم استاد؟

استاد: محدود می‌بینید یعنی این که خودش را ببینید، خود این‌ها را ببینید. آن‌وقت کثرت درست می‌شود. حالا اگر آن حدود را بشکنید، حدود را نبینید، خب همه، همان حقیقت واحده می‌شوند. و فواعل قریبه و متوسطه همه از فاعلیت عزل می‌شوند. فقط یک فاعل باقی می‌ماند که خداست. «و عزل»، این عطف بر آن توحید افعالی، عطف بر نظام جمعی جملی، نظر بر سرش درمی‌آید. «و عزل»، یعنی و نظرِ عزلِ فواعلِ قریبه و متوسطه از فاعلیت. یعنی آیا این‌ها را به طور کلی از فاعلیت بیندازیم یا به حسب حدودشان بیندازیم؟ که به حسب حدود و اندازه‌هایشان عزلشان کنیم. وقتی حدود را بردارید که بشوند مطلق، همان فاعل واحد می‌شود. معلوم است این مطلب چه عرض می‌کنم؟ که حدود را بگذاری فواعل متعدد می‌شوند. حدود را برداری می‌شود یک فاعل. «عن الفاعلیه» متعلق به عزل است عرض کردم. «فيبقى فعله»، یعنی اگر شما همه فواعل قریبه و متوسطه را از فاعلیت عزل کردید، «فیبقی فعله سبحانه بما هو فعله». فعل خدا باقی می‌ماند به ما این که فعل خداست. خب ایشان آیه را می‌خواند «هو الاول و الاخر»[50] . یعنی خداوند اول فاعل است، آخرین غایت است، یکی بیشتر هم نیست، همه از او صادر می‌شوند، همه هم به سمت او می‌روند. این مطلب اول تمام شد. مطلب اول این بود که «كُلٌّ مُتَحَرِّكٌ إِلَى غَايَتِهِ»[51] . همه اشیاء به سمت غایت می‌روند، اختصاص به نفس ندارد، بدن هم همین‌طور است، بدن هم به سمت غایت می‌رود. مطلب بعدی این است که این غایت مثل حکم فاعل را دارد. همان‌طور که فاعل تمام خصوصیات تمام حقیقت‌های مفعولش را دارد مع‌اضافة، غایت هم تمام حقیقت‌هایی را که این شیء تا به غایت بشود نشان داده، همه را دارد. پس وقتی که ما به سمت غایت می‌رویم، می‌رویم که دارایی‌های او را به دست بیاوریم. منتها اول غایت‌های قریب و مباشر را وارد می‌شویم و کمالات آن‌ها را می‌گیریم، بعد همین‌طور می‌رویم بالا بالا تا آخر سر برسیم به آن غایتی که در حد لیاقتش هستیم. این دو خط هم بخوانم. «و غاية كل شى كفاعله تمامه»[52] . این «كفاعله» را شما جمله معترضه بگیرید این‌طور بگویید، بگویید که «و غاية كل شى تمامه». غایت هر شیئی تمام آن شیء، یعنی همه کمالات او را دارد، او را دارد به تمام و کمال. «و تمام كل شى انما هو ما يكون واجدا له بنحو اتم». تمام هر شیئی چیزی است که واجد آن شیء باشد منتها به نحو اتم. خود شیء را داشته باشد، منتها به نحو اتم و اکمل. به نحو اتم و اکمل «مما هو عليه». «مما» یعنی از آن چه که «هو» یعنی این شیء بر آن چیز است. آن‌وقت آن غایت باید اتم از آن چه که این شیء بر آن چیز است داشته باشد. «فى مقامه وحده». در همان مقامی که این شیء هست

دانش پژوه: در مقام خودش به تنهایی

استاد: یعنی مقامی که این شیء هست، بله، آن غایت باید اتم و اکمل باشد. یا در مقام خود غایت، غایت اتم و اکمل است. هر جور می‌شود معنا کرد.

دانش پژوه: به شیء بخورد انگار بهتر است نه؟

استاد: به شیء هم بزنید درست است. «فیکون» این کمال «واجدا له من دون فقد لجهة من جهاته الوجوديه». آن غایت واجد این شیء است بدون این که جهتی از جهات این شیء را از دست داده باشد. جهت از جهات وجودی و کمالی‌اش را. «وَ إِلَّا»، یعنی اگر آن غایت جهتی از کمالات این شیء را از دست داده باشد، آن غایت « لم يكن اتم و اكمل مما هو عليه». یعنی از آن چه که این شیء بر آن چیز است «فی مرتبته وحده». در مرتبه خودش چیزهایی دارد، اگر این غایت واجد همه آن چیزها نباشد بالاتر از این شیء نخواهد بود غایت بالاتر از شیء نخواهد بود. وقتی غایت بالاتر می‌شود که همه آن چه را که این شیء دارد غایت هم داشته باشد. خب غایت به سمت چیزی می‌رود که همه کمالات خودش را دارد. می‌رود به سمت او تا کمالات را به دست بیاورد. خب حالا این «کل مرتبه»، همان مطلبی است که از خارج عرض کردم، که ما هر غایتی را که سر راهمان است وارد می‌شویم و کمالاتش را می‌گیریم دوباره می‌رویم به سمت غایت بعدی کمالات بعدی همین‌طور تا به آخرین غایت برسیم، که ان ‌شاء ‌الله این مسئله را باید بگذاریم برای جلسه بعد، اگر چه تمام این چند خطی که الان در پیش بود همه‌اش را قبلاً گفتیم.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo