« فهرست دروس
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/10/26

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین مراتب وجودی قوای حسی و تحلیل فلسفی شهادت اعضا در نشئه آخرت/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تبیین مراتب وجودی قوای حسی و تحلیل فلسفی شهادت اعضا در نشئه آخرت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

بخش اول: تطور بدن و الحاق آن به نفس در عالم آخرت

رساله‌ی سبیل‌الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه‌ی ۱۰۹، سطر اول. «فالبدن اذا اتصل بالنفس لا يكون بعينه البدن الخيالى، بل له مرتبة من الوجود دونه»[1]

گفتیم که نفس وارد عالم آخرت می‌شود و بدن نیز بعد از آن‌که تکامل پیدا کرد و به لطافت مناسب رسید، به عالم آخرت صعود می‌کند تا با نفسی که پیش از آن وارد عالم آخرت شده است متحد شود و دوباره زنده شوند. بعد از آن، تشبیهی کردیم به حواس که به سمت خیال می‌روند و با خیال متصل می‌شوند. در توضیح این تشبیه این‌ چنین گفتیم که ما یک حواس ظاهره داریم، یک حواس ظاهره‌ای که به قوه‌ی خیال صعود می‌کنند داریم، و یک قوه‌ی ذاتیه‌ی خیال هست که کارِ همه‌ی حواس ظاهره را می‌تواند انجام دهد. پس برای ما سه نوع مثلاً سمع هست. یکی سمعی که در همین بدن ظاهری وجود دارد. یکی سمعی که در وقت خواب به سمت قوه‌ی خیال ما جمع می‌شود. یکی هم سمعی که خود خیال دارد؛ خود قوه‌ی خیال ذاتاً قوه‌ای است که به تنهایی پنج کار را انجام می‌دهد. این مطلب را گفتیم.

حالا این مسئله مطرح است که بدن وقتی به نفس متصل می‌شود کدام بدن است؟ بدن خیالی است یا بدنی پایین‌تر از خیالی؟ ملاصدرا معتقد است که بدن خیالی است[2] ، یعنی بدن مثالی است که مناسب عالم برزخ است. یا بعد از آن مناسب عالم قیامت است. صدرا قائل به این است که بدنی که در برزخ یا در قیامت همراه ماست، این بدن خیالی و مثالی است و این بدن مادی نیست.

بخش دوم: تمایز دیدگاه ملاصدرا و آقا علی مدرس در باب بدن اخروی

مرحوم آقا علی در این بحثی که اکنون شروع کردیم و عبارت عربی آن را خواندم، می‌گوید که بدن ما در قیامت آن بدنی که می‌خواهد به نفس متصل شود، همان بدن خیالی نیست، بلکه مرتبه‌ی نازله است. بدن خیالی متصل می‌شود و مرتبه‌ی نازله هم متصل می‌شود. این‌طور نیست که مرتبه‌ی نازله که همین بدن مادی عنصری در این دنیاست بماند و فقط بدن خیالی برای انسان حاصل شود و نفس انسان با بدن خیالی زندگی اخروی خودش را بگذراند، بلکه زندگی اخروی انسان با بدن خیالی و بدن عنصری هر دو هست، همان‌طور که حواس ما که جمع می‌شوند به سمت خیال، هم خود قوه‌ی ذاتیه‌ی خیال موجود است و هم آن حواس موجود هستند. این‌طور نیست که فقط خیالِ خالی باشد، آن حواس از بین نمی‌روند و حواس هم هستند.

این مطلب را ایشان می‌گوید. بعد برای تأیید کلامش هم آیه‌ قرآنی می‌آورد و هم روایت را می‌آورد. بعد از ذکر هر دو، وجه استشهاد را می‌گوید که به چه وجهی شما از این آیه و از این روایت استفاده می‌کنید که هم بدن خیالی را در آخرت داریم و هم بدن مادی را داریم. پس اعتقادش این است که بدن خیالی هم هست و بدن مادی هم هست. یعنی مرتبه‌ی خیال همراه ما هست، مرتبه‌ی عنصر هم همراه ما هست، همان‌طور که مرتبه‌ی نفس همراه ما هست. همان‌طور که ما در دنیا دارای مراتب مختلف هستیم در آخرت هم همین مراتب را داریم. آن‌جا هم قوه‌ی عاقله داریم، نفس ناطقه داریم، قوه‌ی خیال داریم، بدن خیالی داریم، بدن عنصری داریم.

بخش سوم: نظریه‌ی غلاف و هسته در تبیین بدن عنصری و مثالی

دانش پژوه: بدن‌ها داخل یکدیگر هم هستند دیگر؟

استاد: بله، حالا به چه ترتیبی است و آیا به همان ترتیبی که در دنیاست یا به هر نحوِ دیگری، البته صدرا معتقد است که در باطن بدن دنیایی ما بدن خیالی وجود دارد. بدن خیالی در باطن این بدن دنیایی است. به طوری که اگر این بدن دنیایی را به صورت یک غلاف کشیدند و انداختند کنار، این بدن خیالی ظاهر می‌شود. ولی مرحوم آقا علی می‌گوید نه، این غلاف را نمی‌اندازند دور. صدرا می‌گوید این بدن عنصری ما را به صورت غلافی می کشند و از آن بدن خیالی جدا می‌کنند و می‌اندازند دور و این در دنیا می‌ماند، ما دیگر در آخرت با این بدن نیستیم، با همان بدن مثالی هستیم که غلافش را گرفتند، یعنی ظاهر را که بدن عنصری ما ظاهر بود و آن بدن باطن بود، این پوست بود و آن مغز بود، این پوست را کندند و انداختند دور و مغز باقی ماند.

مرحوم آقا علی می‌گوید نه، ما مغز و پوست را هر دو را داریم. این‌طور نیست که فقط مغز را ببرند و پوست را این‌جا بگذارند، پوست را کامل می‌کنند و می‌برند. بله، پوست این‌جا می‌ماند تا کامل بشود، وقتی کامل شد می‌آید آن‌جا به نفس ما می‌پیوندد و اتحاد برقرار می‌کند و زنده می‌شود.

دانش پژوه: استاد بدن خیالی همین جا می ماند؟

استاد: بدن خیالی هم با ما می آید، نه بدن خیالی که هم صدرا معتقد است و هم ایشان معتقد است که می‌رود. بدن خیالی همراه نفس ما می‌رود. ولی بحث سرِ بدن عنصری است که بدن عنصری که پوسته‌ای است روی بدن خیالی، این را به صورت یک غلاف از بدن خیالی می‌کَنند و می‌اندازند این‌جا یا نه، کامل می‌شود و دنبال ما می‌آید؟ آقا علی می‌گوید کامل می‌شود و دنبال ما می‌آید، صدرا می‌گوید نه خیر، این را می‌کَنند و می‌اندازند این‌جا دور.

بخش چهارم: تبیین لطافت بدن عنصری در معاد از دیدگاه آقا علی مدرس

دانش پژوه: این‌جا منظور از بدن، صورت مرادتان است یا...؟

استاد: نه، بدن همین بدن ظاهری، همین که الان هست، مراد صورت تنها نیست، صورت و ماده با هم.

دانش پژوه: خب آخه آن که ملاصدرا معتقد است صورت می‌رود، چون صورت حیث نَفسی دارد...

استاد: صورت و ماده با هم. ماده را صدرا می‌گوید همین‌جا می‌ماند.

دانش پژوه: ماده را می‌گوید می‌ماند درست است.

استاد: ولی مرحوم آقا علی می‌گوید ماده و صورت با هم می‌رود، تنها صورت نیست. صدرا معتقد است که صورت می‌رود ایشان می‌گوید ماده هم می‌رود. حتی اصلاً ماده همان بدن مادی است، صورت همان بدن خیالی است. ایشان می‌گوید نه تنها بدن خیالی می‌رود، بدن مادی هم می‌رود. یعنی همان تشکیلاتی که ما در دنیا داریم در آخرت داریم منتهی لطیف شده‌اش، نه این کثیف. این کثیفی که عرق می‌کند و بو می‌دهد و این‌ها نه، این نیست.

دانش پژوه: پس با مرگ هیچی را رها نمی‌کند از نظر آقا علی؟

استاد: با مرگ هیچی رها نمی‌شود جز این‌که

دانش پژوه: یک خرده کمال پیدا می‌کند.

استاد: نقص از بین می‌رود و کمال حاصل می‌شود.

دانش پژوه: استاد یعنی الان بر طبق نظر آقا علی همین بدنی که عرق می‌کند و بو می‌دهد این بدن نمی‌رود؟

استاد: همین بدن کامل شده‌اش می‌رود، دیگر عرق نمی‌کند، دیگر لازم نیست غذا هضم کند، دیگر لازم نیست دستشویی برود و امثال ذلک.

بخش پنجم: مفهوم لطافت و اعتدال در عناصر بدن

دانش پژوه: ولی همین عنصر است؟

استاد: همین عنصر هست، منتهی کامل شده است. وقتی کامل می‌شود اگر غذا می‌خورد، غذا یک طوری دفع می‌شود که احتیاج به آن تشکیلات دنیایی ندارد.

دانش پژوه: چه فرقی با بدن خیالی می‌کند آن‌وقت؟

استاد: فرقش این است که این عنصر است ولی لطیف شده، عنصرِ لطیف شده است، آن بدن خیالی...

دانش پژوه: فرقش این است که همه‌اش جذب می‌شود دیگر، مدفوع ندارد...

دانش پژوه: بالاخره این عنصر که در سطح خیال، این ماده، یک حدی...

استاد: عنصرِ لطیف شده است

دانش پژوه: عنصری که مثلاً یک جایی به لطافت می‌رسد بالاخره یعنی در آن مرز به آن مرز خیال می‌رسد، به آن سقف عنصر بگوییم یا به آن کف خیال.

استاد: نه، این عنصر تا آخر عنصر است، انقلابش را قبول نداریم. عنصر تا آخر عنصر است مگر عنصر تبدیل می شود به مثال؟ مثال مرتبه‌ی بالای عنصر است. این مرتبه‌ی بالا هست، مرتبه‌ی پایین هم هست.

دانش پژوه: علامه طباطبایی در کتابش، بدایه یا نهایه می گوید که بدن به تجرد می‌رسد، به کمال...

استاد: بدن به تجرد نمی‌رسد. صدرا می‌گوید نفس به تجرد می‌رسد.

دانش پژوه: بالاخره از دل ماده یک چیزی دارد برون می‌آید که به تجرد برسد.

استاد: از دل ماده یعنی در ماده صورتی حلول کرده، این صورتِ حالّ در ماده به کمال می‌رسد، بخشیش (حالا تعبیر به بخش هم خوب نیست)، بخشش مجرد می‌شود، بخش دیگرش همین‌طور حالّ می‌ماند. آن بخش باقی‌مانده‌اش که نفس نباتی و صورت معدنی است، آن را صدرا می‌گوید صورتِ بدن است و حقیقت بدن هم همان است. حالا آن را ما می‌توانیم بگوییم مثلاً بخش خیالی است. یا شاید این را هم نگوییم. بخش خیالی را یک چیز دیگر بدانیم.

بخش ششم: تبیین اعتدال به مثابه حقیقت لطافت در بدن انسان

بدن عنصری به قول آقا علی وارد آخرت می‌شود منتهی لطیف شده‌اش. لطیف شده، نه منقلب شده. نمی‌گوییم عنصر تبدیل می‌شود به مثال، می‌گوییم عنصر لطیف می‌شود.

دانش پژوه: یعنی عنصر دارای یک سری مراتب است، در آن مراتب پایینش کثیف است.

استاد: مراتب نیست.

دانش پژوه: لطیف می‌شود بالاخره از عنصریت که بیرون نمی‌آید.

استاد: از عنصریت که بیرون نمی‌آید

دانش پژوه: لطیف هم که می‌شود نسبت به ماقبلش بالاخره دارای مرتبه است دیگر؟

استاد: دارای بله، درجه‌ی بالاتر.

دانش پژوه: درجه‌ی بالاتر است دیگر، پس آن‌ طوری در عنصر ما می‌توانیم بگوییم یک سری مراتبی هستش که مثلاً از لطافت برخوردار است...

استاد: همه‌ی اشیا مراتب دارند، از جمله مراتب دارند، عنصر هم مراتب دارد، یعنی در این‌جا همه‌چیز با مراتب قرار گرفته است.

دانش پژوه: یعنی وقتی به سقف عنصریت می‌رسد که مثلاً این لطافت است، از آن به بعد بالا که اگر بخواهد به فرض برود، به فرض محال، نمی‌رود، برود دیگر عالم مثال است.

دانش پژوه دیگر: نور از آن عبور می‌دهد آن عنصر لطیف شده؟

استاد: عنصرِ لطیف شده، دیگر حالا لطافت...

دانش پژوه: مثل جن مثلاً بگوییم، مثلاً می‌گوییم مثل جن...

استاد: آخه لطافت به این معنایی که شما می‌فرمایید نیست

دانش پژوه: از باب تشبیه می‌گویم، مثل جن مثلاً. بدن مادی دارد دیگر جن، ولی لطیف است.

دانش پژوه دیگر: جرمِ لطیف.

استاد: صدرا می‌گوید که بدنی که به ما داده می شود، مثالی که می‌تواند از داخل دیوار رد شود.

دانش پژوه: تقریباً مثل روح می‌ماند، حالا خود روح نیست ولی مثل روح می ماند.

استاد: ولی آقا علی این را نمی گوید.

دانش پژوه: نظر آقا علی را می‌خواهیم بدانیم.

استاد: آقا علی، بدن را می‌گوید لطیف می‌شود. دیگر ببینید این‌هایش را ما نمی‌دانیم چه می شود.

دانش پژوه: این را باید برویم ببینیم.

استاد: مگر این‌ها را ما می‌توانیم تشخیص بدهیم؟

دانش پژوه: ما نمی‌توانیم شما که می توانید.

استاد: همین الان این بدنی که شما دارید چه جوری تشخیصش می‌دهید؟ چه جوری می‌توانید تشخیص بدهید که چیست؟

دانش پژوه: مشخص است دیگر

استاد: یعنی فقط آثارش را می‌بینید دیگر؟ آثارش را می‌بینید. خود آن بدن الان جنسش چیست؟ جنسش چیست؟ شما می‌گویید گوشت، خب گوشت جنسش چیست؟ پوست جنسش چیست؟ این‌ها را ما نمی‌شناسیم. در آخرت هم نمی‌شناسیم مگر حالا به ما بگویند. لطیف می‌شود ما طبق قواعدشان می‌گوییم.

بخش هفتم: استشهاد به آیات سوره فصلت در اثبات مراتب بدن

آن عالم، عالمِ باطن و عالمِ لطافت و عالمِ حیات است، این عنصر تا لطیف نشود حیاتِ آن ‌طوری پیدا نمی‌کند. حیاتِ عارضی پیدا می‌کند مثل دنیا. ما می‌خواهیم آن‌جایی که عالم، عالمِ حیات است، عالمِ لطافت است، بدنی که می‌آید مناسب همان عالم باشد، باید حَی بشود. حیاتی که در حد حیات نفس نیست ولی مثل موتِ این بدن در این‌جا نیست. بدن این‌جا تقریباً مثل مرده می‌ماند ماده است دیگر. می‌خواهیم بگوییم یک لطافتی پیدا می‌کند که تا حدی بتواند حَی بشود. دیگر بیش از این هم نمی‌توانیم حرف بزنیم، طبق قواعد این‌طوری می‌گوییم که عالم عالمِ لطافت است، عالمِ حیات است، بدن هم باید مناسب آن عالم باشد، اما بدنِ عنصری نه یک بدنِ دیگر بیاید.

حالا لطافتش چه طور می‌شود نمی‌دانیم. ولی نور از داخل آن رد می‌شود، لطافت به این معنا نیست. آن نازک شدن و شفاف شدن است. لطافت به آن معنا نیست. ممکن است بدنی باشد که نور هم از آن رد نشود، ولی لطیف بشود.

دانش پژوه: حالا آن طور نگوییم. مثلاً بدنِ جن لطیف است دیگر...

استاد: مثلاً الان ببینید داریم که بدنِ انسان از بدنِ حیوان لطیف‌تر است.

دانش پژوه: نه، لطیف‌تر نیست

استاد: به دلیل این‌که نفسی که به بدن انسان تعلق می‌گیرد کامل‌تر از بدن حیوان است

دانش پژوه: از چه نظر لطیف‌تر است؟

استاد: من دارم همین را عرض می‌کنم، شما می‌خواهم بگویم لطافتِ بدن انسان، لطیف بودن آن را چطوری تشخیص می‌دهید؟ خیلی بدن‌های حیوانات می‌بینیم لطیف‌تر از بدن انسان است.

دانش پژوه: این یک ادعای پوچی است که بدن انسان لطیف تر است

استاد: پس معلوم می‌شود مراد از لطافت یک چیز دیگر است.

دانش پژوه: بالاخره چه کسی گفته بدن انسان از حیوان لطیف‌تر است؟

دانش پژوه دیگر: نه دیگر چون لطافت دارد که نفس ناطقه به آن تعلق گرفته، عنصر یک لطافتی دارد که نفس ناطقه...

دانش پژوه: چه کسی گفته چون لطافت دارد نفسش تعلق گرفته؟

دانش پژوه دیگر: تناسب دارد با نفس ناطقه دیگر، اگر آن تناسب را نداشته باشد تعلق نمی گیرد

دانش پژوه: نفسِ خبیث تعلق گرفته مثل شمر و یزید و ...

استاد: قواعد را اگر رعایت بکنید نفس کامل، نفس عالی به بدن عالی‌تر تعلق می‌گیرد. نمی‌تواند این‌طور نباشد.

بخش هشتم: بررسی روایات در باب شهادت اعضا و جوارح

نفس نباتی به بدنه‌ای که مناسبِ خودش است تعلق می‌گیرد، نفس حیوانی همین‌طور، نفس انسانی همین‌طور. نفس انسانی چون بالاترین است، بدنش باید لطیف‌ترین باشد. لطافت یعنی چه؟

دانش پژوه: پس ما می گوییم نفس‌های آلوده، بدن‌شان کثیف‌تر است از حیوان ....

استاد: ببینید همین را من دارم عرض می‌کنم که لطافت آن چیزی که الان در ذهن شماست نیست. شما لطافت را به معنی این می‌گیرید که نازک بشود، شفاف بشود، نور از داخل آن رد بشود، این هم از دیوار بتواند رد بشود. این لطافت نیست. لطافتی که ما در بدن عنصریمان می‌گوییم چیست؟ می‌گوییم که چهار عنصر در این بدن به کار رفتند، نسبتِ عنصرهایی که به کار رفتند به سمتِ اعتدال نزدیک می‌شود.

این‌طور نیست که مثلاً قسمت خاکیِ بدن بیشتر باشد، قسمت خاکیِ بدن بیشتر باشد می‌شود تنه درخت یا می‌شود سنگ. باید این عناصر با تعادل خاصی در این مرکب به کار رفته باشند که خدا آن تعادل را می‌داند. هر چه متعادل‌تر باشد لطیف‌تر است. این لطافت به این نیست که دست بزنید ببینید جای دستتان افتاد. روی بدن حیوان ممکن است بعضی حیوانات دست بزنید جای دستتان بیفتد، بدن انسان ضخیم تر از آن به نظر برسد، ولی لطافت به آن معنا دارد. می‌خواهم عرض کنم لطافت را به معنای شفافیت و نازک بودن و این‌که از درون دیوار رد می‌شود نگیرید. لطافت به معنی اعتدال است. لطافت به معنی اعتدال است. در همین دنیا هم همین‌طور است. وقتی می‌گوییم بدن انسان لطیف‌تر است ...

دانش پژوه: این اعتدال را قشنگ می‌فهمم، لطافت به معنی اعتدال می‌فهمم، خصوصا که افرادی مثل آقای حسن زاده آملی این‌ها این را خیلی خوب مطرح کردند که مثلاً کسی که میل به علم ندارد، اصلاً اهل علم نیست، این اعتدالش به هم خورده، مگر می‌شود انسان باشد و دنبال علم نرود؟ پس معلوم است اعتدالِ بدنش به هم خورده است.[3]

استاد: اعتدال هم یعنی همان نسبتِ خاصی بین این عناصری که با هم ترکیب شدند

دانش پژوه: عناصرِ اربعه

استاد: بله. حالا این‌ها را خدا تشخیص می دهد، ما که نمی‌دانیم

دانش پژوه: آخر پزشک‌ها هم تشخیص می‌دهند دیگر، مثلاً طب سنتی، می‌گوید اعتدال به هم خورده مثلاً نخود بخور، اسفند بخور این‌جوری بخور مثلاً می‌گوید زردی غلبه کرده، گرمی غلبه کرده، بعد می‌گوید وقتی نفس که اعتدال پیدا کند، سالم بشود، دیگر این مشکل این‌که میل به علم ندارد حل می‌کند، باید صبح تا شب وقت بگذارد همه‌اش دنبال علم باشد، پس می‌گوید اعتدالش به هم خورده. ولی این‌که شما فرمودید لطافت به معنی اعتدال این را یک مقدار...

استاد: خب حالا در نفس، بدن انسانی لطیف‌تر می‌شود در آخرت ولی عوض نمی‌شود.

بخش نهم: تحلیل فلسفی رابطه شاهد و مشهود در قیامت

خب، پس مدعا این شد: ما در آخرت این‌طور نیست که فقط بدن خیالی عین بدن خیالی برود، آن هم می‌رود، مادونش هم می‌رود. مادونش همین بدن عنصری است. به چه دلیل مادونش می‌آید، این را از آیه و روایت استفاده می‌کنند، خودشان وجه استشهاد را بیان می‌کنند. من مدعا را می‌خوانم. آیه و روایت را هم می‌خوانم، وقتی رسیدیم به وجه استشهاد توضیح می‌دهم. ان ‌شاء الله.

صفحه‌ی ۱۰۹هستیم، سطر اول. «فالبدن اذا اتصل بالنفس لا يكون»[4] این بدن که متصل به نفس شده، «بعينه البدن الخيالى» آن بدن خیالی ما تنها نیست. «بل له مرتبة من الوجود دونه» بدنی داریم که وجودش نازل‌تر از بدن خیالی است. آن هم همراه ما می‌آید که همین بدن عنصری است که مرتبه‌اش از بدن خیالی پایین‌تر است. این‌طور نیست که فقط بدن خیالی را ما در آخرت داشته باشیم و این بدن عنصری را نداشته باشیم، بلکه علاوه بر این بدن خیالی، بدن عنصری هم داریم.

دانش پژوه: دونِ بدن خیالی؟

استاد: بله، دونِ بدن خیالی. مرتبه‌ای از وجود است دون، یعنی پایین‌تر. دون در این‌جا به معنی غیر نیست، یعنی پایین‌تر.

عبارت ما بعد از «دونه» دارد «بواسطة»، این را من نمی‌دانم درست است یا نه... این اصلاً این‌جا به نظر می‌رسد مناسب نیست، حالا یا «به واسطته» هست، «به واسطته» باشد می‌شود معنایش کرد. چون بدن خیالی مثلاً شفیع می‌شود به تعبیر من، شفیع می‌شود که بدن عنصری را هم بیاورد. تقریباً حالتِ لولا دارد، این بدن خیالی واسطه است بین بدن عنصری و نفس. به واسطه‌ی بدن خیالی آن مرتبه‌ی نازل هم می‌آید. «به واسطته» باشد خوب است.

دانش پژوه: «بواسطة» چی استاد؟

استاد: «بواسطة» یعنی به یک واسطه ای؟ این درست نیست. بواسطه همین بدن خیالی آن مرتبه نازله هم می آید. یعنی مرتبه نازله درست است با نفس ارتباط دارد، اما آن ارتباطی که بدن خیالی دارد بیشتر است، آن وقت آن بدن خیالی در اثر ارتباط زیادی که با نفس دارد شفیع می شود، واسطه می شود تا بدن عنصری هم بیاید.

دانش پژوه: «بواسطة» را متعلق به «اتصل» بگیریم

دانش پژوه دیگر: من می‌گویم متعلق به مرتبه بگیریم، «مرتبة بواسطة»

دانش پژوه: الاقرب فالاقرب، اگر مرتبه معنا بشود دیگر...

دانش پژوه دیگر: خب مرتبه معنی نمی‌دهد...

دانش پژوه: «بل» برای این بدن مرتبه‌ای هست به واسطه. آن «لهُ» برای بدن اول بزنیم، به بدنِ مادی عنصری، بلکه برای این بدن مادی مرتبه‌ای هست به واسطه.

استاد: یعنی مرتبه‌ی بدن عنصری به واسطه‌ی بدن خیالی است، می‌شود این‌طوری بگوییم؟ معنا باید درست دربیاید. شما می‌گویید که مرتبه‌ای است به واسطه، حالا یا مرتبه‌ای است به واسطه‌ی بدن خیالی، یعنی آیا این مرتبه که عبارت از بدن عنصری است، این مرتبه به واسطه‌ی بدن خیالی درست شده یا اتصالش به وسیله‌ی بدن خیالی درست می‌شود؟ خود مرتبه به واسطه‌ی خیال درست می‌شود یا اتصالش به واسطه‌ی خیال درست می‌شود؟ نمی‌شود گفت مرتبه،این مرتبه را خدا ساخته، این مرتبه‌ی ساخته شده چطوری با نفس متصل می‌شود؟ به توسطِ بدن خیالی. پس «بواسطة» را به «اتصل» متعلق بگیرید بهتر است.

«یشهد بذلک» البته برای من هنوز روشن نیست، من نسخه‌ی دیگر ندارم، اگر «بواسطته» بود خوب بود، این‌جا «بواسطة» هست. البته این‌که حالا غلط چاپی باشد احتمالش زیاد است.

دانش پژوه: آره، غلط آن کسی که نسخه می‌نوشت بوده است.

استاد: علی ‌أی ‌حال این احتمال دارد که این «بواسطته» باشد، «بواسطته» باشد معنا می‌شود.

«یشهد بذلک»، «بذلک» یعنی به این‌که هر دو بدن همراه ماست، هم بدن خیالی، هم نازل‌تر از بدن خیالی که این بدن عنصری است. «یشهد بذلک قوله سبحانه فی صوره حم فصلت»، سوره با صاد نوشته شده باید با سین نوشته بشود.

دانش پژوه: این خودش هم یک شاهد است برای حرف، یک شاهد هم برای غلط املایی.

استاد: ﴿حَتَّى إِذَا مَا جَاؤُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ[5] آیه را من می‌خوانم، وجه استشهادش را الان نمی‌گویم، وجه استشهاد را خود ایشان می‌گوید. ﴿وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾[6] معنی آیه روشن است، معنی آیه احتیاج به توضیح ندارد

دانش پژوه: این چطوری می شود که این جسم به نطق دربیاید نطق واقعی است یعنی دهان باز می‌کند یا نه، مراد این نیست، مراد این است که همان‌طور که سوره‌ی اسرا می‌گوید همه‌چیز تسبیح می‌کنند ﴿وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾[7] ، یعنی تسبیح دارند ولی نه با دهان، یک نفسی دارد این خودکار.

استاد: وقتی درخت به معجزه‌ی پیغمبر حرف می‌زند دهان دارد؟

دانش پژوه: خب درخت که حرف نمی‌زند، آن صوت در آن ایجاد شده...

استاد: نه اینطور، آن آتشِ موسی در طور حرف می‌زند، دهان دارد؟ حرف زدن مستلزم دهان نیست

دانش پژوه: ایجاد صوت به قدرت الهی...

استاد: حالا ایجاد صوت یا به هر ترتیب، بالاخره بدن حرف می‌زند. چه‌جوری حرف می‌زند باید بعداً ببینیم. این چیزهایی که ما نمی‌دانیم را شما نپرسید. این‌ها چیزهایی نیست که خود ...

دانش پژوه: چون فرمودید معنایش روشن است

استاد: نه، معنایش، یعنی ترجمه‌اش روشن است، ترجمه آیه روشن است ولی چطوری بدن من حرف می‌زند؟ مگر الان می‌دانم چطوری زبانم حرف می‌زند؟ من دارم حرف می‌زنم ولی خودم نمی‌دانم چطوری زبانم حرف می‌زند...

دانش پژوه: آخر این که مشخص است دیگر، برخورد می‌کند و هوا صوت ایجاد می‌کند...

استاد: این یک مقدارش را خب می‌دانیم، بالاتر از این را می خواهیم.

دانش پژوه: بالاتر از این را آن اعصابی که به مغز فرمان می‌دهد، از مغز فرمان می‌دهد، این زبان حرکت می‌کند، آن رباط‌ها و بافت‌ها...

استاد: آن شخصِ لال چرا نمی‌تواند حرف بزند؟

دانش پژوه: آن شخصِ لال به خاطر این که شنوایی‌اش مشکل دارد

استاد: یا شنوایی‌اش مشکل دارد یا از بدو تولد که گوشش کار نمی‌کند

دانش پژوه: به خاطر این که وقتی گوش کار می کند، حرف به حرف می‌آید، الان خیلی از لال‌ها حرف می‌زنند دیگر، به حرف درآمدند.

دانش پژوه دیگر: این سیستم مکانیسم خیلی پیچیده‌ای است.

استاد: بله، خیلی چیزها را ما می‌بینیم، می‌یابیم، اما نمی توانیم توجیه کنیم

«قال فى الصافى: (قال الصادق(ع): فعند ذلك)[8] »[9] این «فعند ذلک» حالا قبلش را روایت نقل نکرده، شاید این‌طور است، چون دارد که انسان می‌آید آن‌جا، خدا بهش می‌گوید این کار را کردی، انکار می کند، و این روحیه در خیلی انسان‌ها هست، همین الان هم هست، در دنیا هم هست، وقتی کاری انجام می‌دهد به او می‌گویی کردی می‌گوید نه، انکار می‌کند. مگر این‌که جلویش قرار بدهید، دیگر نمی‌تواند حرف بزند. می‌آورندش در آخرت، از او سوال می‌کنند می‌گویند این کار را کردی می‌گوید نکردم. «فعند ذلک یختم الله علی ألسنتهم»، دیگر نکردم، اگر زبانش را نبندد این دوباره شروع می‌کند دروغ گفتن.

دانش پژوه: ساده تر آن این است که زبانش را از اختیارش بگیرند، زبان راست می‌گوید. به جای این‌که دست حرف بزند، این بهتر بود.

استاد: خب زبانش در اختیار خودش است دارد دروغ می‌گوید. شما می‌فرمایید زبانش را راستگو کند، خب خدا می‌تواند این کار را بکند.

دانش پژوه: استاد این شهادت اصلاً رساتر است دیگر، دو دوتا چهار تاست، این شهادت خود دست خیلی رساتر از شهادت زبان است، ابلغ از زبان است

دانش پژوه: این طرف خودش باز هم آن‌جا انکار می‌کند و این مهر زده می‌شود...

استاد: زبانش را چون دارد دروغ می‌گوید می‌بندند، بعد دست و پایش ، اعضا شروع می‌کند به گواهی‌ دادن. بعد که دست‌ها، دست و پاهایش شهادت می‌دهند آن‌وقت زبان را باز می‌کنند. زبان که باز می‌شود اعتراض می‌کند. می‌گوید چرا بر علیه من شهادت دادید؟

دانش پژوه: گفت فقط خداست که می تواند بنده ها را تحمل کند نه ....

استاد: به پوستش می‌گوید چرا شهادت دادی؟ به دستش می‌گوید چرا شهادت دادی؟ به آن یکی می‌گوید اعتراض می‌کند چرا شهادت دادی؟ آن‌ها می‌گویند خدا ما را به زبان آورد. ما اختیاری نداشتیم. «فعند ذلک یختم الله علی ألسنتهم، وینطق جوارحهم» یا «یُنطق جوارحهم»، «فشهد السمع بما سمع» آن شهادت می دهد به شنیدنی «مما حرمه الله، و يشهد البصر بما نظر به الى ما حرم الله» این عبارت به روانی آن عبارت قبل نیست. «يشهد البصر بما نظر به الى ما حرم الله» این‌جا «إلی» دارد، اگر «ممّا» بود مثل آن قبلی می‌شد. نه که بصر نظر می‌کند، نظر هم با «إلی» متعدی می‌شود، «إلی» آورده شده است.

دانش پژوه: نظر با «إلی» است دیگر، پس باید گفت نظر «الی ما»، نمی شود گفت نظر مما، سمع من، نظر الی، درست است دیگر؟

استاد: کلمه‌ی «بهِ» این‌جا هست، کلمه‌ی «بهِ» یک مقدار مشکل درست می‌کند. «بما نظر بهِ»، به چیزی که نظر کرده به واسطه‌ی بصر «الى ما حرم الله» عبارت روان نمی‌شود.

اگر «بهِ» نبود می‌گفتیم «بما نظر إلی ما حرم الله»، اما الان این‌طور است «بما نظر بهِ إلی» البته اشکالی ندارد، می‌خواهم بگویم به روانی عبارت قبلی نیست. منتهی چون این‌جا کلمه‌ی «نظر» دارد و نظر با «إلی» متعدی می‌شود، «إلی» آورده شده است. نخواستم بر عبارت اشکال بگیرم. عبارت به روانی قبل نیست و جهتِ «إلی» آوردنش هم روشن است.

«وتشهد الیدان بما أخذتا»، هر چه گرفتند شهادت می‌دهند. «یشهد الرجلان بما سعتا فیما حرم الله.» یعنی مشی کردند در محرم الله. «وتشهد الفرج بما ارتکب مما حرم الله. ثم أنطق الله سبحانه ألسنتهم»، اول مهر می‌زند بر زبان، زبان بسته می‌شود اعضا شروع می‌کنند به شهادت دادن، بعد «انطق الله سبحانه ألسنتهم» آن مهر را از دهان‌شان برمی‌دارد، زبان شروع می‌کند به حرف زدن. وقتی شروع می‌کند این‌طوری می‌گوید: «یقولون لجلودهم لم شهدتم علینا؟» اعتراض می‌کند به جلود که شما چرا شهادت دادید. حالا وجه استشهاد را همه دقت کنند.

در این وجه استشهاد دو مطلب گفته می‌شود. یکی این‌که شهادت بر اعمال ماست. اعمال ما هم به صورت جزئی صادر شدند. آن‌جا هم باید به صورت جزئی بیایند و با مدارک جزئی باید ادراک بشوند. به صورت جزئی می‌آیند با مدارک جزئی ادراک می‌شوند. اگر به صورت عقلی می‌آمدند با قوه‌ی عقل ادراک می‌شدند، یعنی با خود نفس ادراک می‌شدند، اما چون به صورت جزئی آمدند باید به وسیله‌ی قوای ادراکیِ جزئی ادراک بشوند. بنابراین باید خیال هم باشد، واهمه هم باشد، این‌ها مدرکِ جزئیات هستند دیگر. عقل عملی هم که مدرک قضایای جزئیه است و همین قضایای جزئیه‌ی ادراک شده را به اعضا و به قوای مادون دستور می‌دهد انجام بدهید، آن هم هست. همه‌ی قوای ادراکیِ جزئی هم هست. این یک مطلب. پس مطلب اول این بود که اعمالی که ما انجام دادیم اعمال جزئیه بودند و در آخرت اگر بخواهد این اعمال جزئیه ادراک بشود، باید به وسیله قوای جزئیه ادراک بشود.

بعد تتمه‌ی این مطلب را ایشان می‌فرمایند که تمام اعمال ما در آخرت صورت پیدا می‌کنند، یعنی مجسم می‌شوند، متمثل می‌شوند. شاید، این را من احتمال می‌دهم، شاید مرحوم آقا علی حکیم می‌خواهد این‌طور بگوید: شهادتِ دست من به این معناست که تمام کارهای دست من صورت‌گری می‌شود و آن‌جا ظاهر می‌شود. نه این‌که این دست زبان می‌شود و حرف می‌زند، بلکه آن اعمالی که از دست من صادر شده صورت‌گری می‌شود و نشان داده می‌شود. که این هم شهادتِ دست است. تمام راه‌هایی که رفتم به صورت جزئی متمثل می‌شود جلوی قوای ادراکی قرار می‌گیرد قوای ادراکی من درک می‌کنند. این البته در کلام ایشان نیست، چون می‌گوید اعمال ما در آخرت صورت‌گری می‌شود من از این‌جا نتیجه می‌گیرم. شایدم خود آقا علی بود می‌گفت این نتیجه را بی‌جا گرفتی. آیه هم می‌گوید که «شهد علیهم سمعهم وأبصارهم.» نحوه‌ی شهادت را بیان نمی‌کند، ولی در ذیل وقتی که جلود می‌گویند ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ﴾[10] ، جواب می‌دهند، وقتی که این شخص با زبانش به جلودش می‌گوید ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ﴾، آن‌ها جواب می‌دهند ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ﴾. ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ﴾ یعنی خدا ما را به زبان آورده، نطق آورده. حالا اگر بخواهیم توجیه کنیم باز هم می‌توانیم، به نطق آورد یعنی نطقی که حاصلش ظهور اعمال بود، نه گفتنِ اعمال.

دانش پژوه: خلافِ ظاهر است دیگر.

استاد: این را می‌شود توجیه کرد. ولی خب این‌ها همه توجیه است. شاید هم این اتفاقات بیفتد، شاید هم نه، واقعاً پوست و گوشت و این‌ها حرف بزنند. دست و پا حرف بزنند. هر دو طورش محتمل است. عرض کردم ما این‌ها را نمی‌دانیم، ما فقط می‌دانیم طبق آیه که این اعمال ما برملا می‌شوند. برملا می‌شوند یعنی صورت‌شان می‌آید یا گزارش‌شان می‌آید. هر دوشان محتمل است. این مطلب اول بود که قوای ادراکی ما باید آن‌جا باشند.

مطلب دوم که مطلبِ مهمی است: وقتی شاهدی شهادت می‌دهد سه چیز وجود دارد: شاهد، مشهودٌ علیه، مشهودٌ به. انسانی شهادت می‌دهد که این آدم از این‌جا رفت به آن‌جا. این شهادت‌دهنده همان انسانی است که دارد شهادت می‌دهد می‌شود شاهد. آن که رفته می‌شود مشهودٌ علیه. آن کارش که رفتنش است می‌شود مشهودٌ به. در قیامت شاهدی هست که شهادت می‌دهد، و مشهودٌ علیهی هست و مشهودٌ بهی هست. مشهودٌ به که آن اعمال است هیچی. حرف سر شاهد و مشهودٌ علیه است. این دو تا با هم فرق دارند. شاهد و مشهودٌ علیه این دو تا با هم فرق دارند. کی شاهد است، کی مشهودٌ علیه؟

دانش پژوه: اعضا شاهدند، ما مشهودٌ علیه، نفسمان.

استاد: این گوش من دارد شهادت می‌دهد، کدام گوش دارد شهادت می‌دهد؟ همین گوشِ ظاهری که دیده می‌شود. شهادت می‌دهد به چه؟ شهادت می‌دهد به این‌که آن گوشِ اصلی شنید. چون ما از طریق این گوش که می‌شنویم می‌رود در عالمِ خیالمان، تا در خیال می‌رود. در خیال ما گوش داریم، چشم داریم، ذائقه داریم و امثال ذلک. این‌ها را قبلاً گفتیم.

دانش پژوه: گوشِ خیالی یعنی چه؟

استاد: بله، اصلِ این حواس ظاهره‌ی ما در خیال‌ هستند.

دانش پژوه: منظورتان گوش خیالی است؟

استاد: گوشی که ذاتِ خیال است. آن‌وقت این گوش که دیده می‌شود، این گوش شهادت می‌دهد بر علیه آن خیالی. دو تا گوش است، بالاخره یک گوش برای یک گوش دارد شهادت می‌دهد.

دانش پژوه: گوشِ ظاهری شاهد است.

استاد: این گوش که بر خودش که شهادت نمی‌دهد. چون شاهد و مشهودٌ علیه قرار شد دو تا باشند. پس این گوش بر خودش شهادت نمی‌دهد، این گوش بر یک گوشِ دیگر شهادت می‌دهد، آن گوشِ اصلی که دستور داده بود به این گوشِ فرعی که بشنو. این خادم دارد بر علیه مخدومش شهادت می‌دهد، این مسخر دارد بر علیه مسخرش شهادت می‌دهد.

دانش پژوه: استاد اگر دو تایش یکی باشد چه مشکلی پیش می‌آید؟ من در دادگاه اعتراف می‌کنم بر علیه خودم

دانش پژوه دیگر: اعتراف نیست این‌جا، شهادت است.

استاد: آن‌جا فرقِ اعتباری دارد. آن‌جا وقتی شهادت می دهید بر علیه خودتان یا اعتراف می‌کنید، فرق اعتباری دارید.

دانش پژوه: این‌جا هم همین‌طور است، این بدنمان که کامل شده، گوشِ کامل شده، این‌ها آن‌جا اعتباراً فرق می‌کند با این‌جا. می‌گوید من در دنیا، در آن مقتضا و ... این کار را کردم. ظاهرا مشکلی پیش نمی آید، یعنی ضرورتی نیست، این حرف قشنگی است که گوش ظاهری برای، حتی همان گوش خیالی هم می‌خواهد شهادت بدهد مثلاً، ضرورتی نبوده، حالا ایشان یک نکته‌ای را گفتند والا همان اعتبار همان جا هم هست. چون این گوش، گوش کامل شده است بر علیه همان گوش قبل شهادت می‌دهد.

استاد: ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا. نه چرا اعتراف کردیم. چرا شما شهادت دادید؟ دارد خطاب می‌کند. به کی خطاب می‌کند؟ او دارد شهادت می‌دهد و بعد از شهادت، یکی‌شان خطاب می‌کند می‌گوید چرا شهادت دادی بر علیه من؟

دانش پژوه: ﴿عَلَيْنَایعنی نفس به‌علاوه‌ی حواس خیالی؟

استاد: حالا داریم توضیح می‌دهیم. بر فرض ما درست بکنیم که دو تا...

دانش پژوه: می‌گوید ﴿عَلَيْنَایعنی من و حواس خیالی؟

استاد: این‌ها را داریم الان بحث می‌کنیم. ببینید الان ما می‌خواهیم تعدد را درست کنیم. می‌گوید ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا.

تحلیل قرآنی تغایر شاهد و مشهودٌ علیه

﴿تُم﴾ داریم، ﴿عَلَيْنَا﴾ داریم. دارد خطاب می‌کند. آن‌وقت می‌تواند خطاب کند به خودش؟ مخاطب با مخاطَب یکی است؟ شاهد با مشهودٌ علیه یکی است؟ یک وقت می‌گوید من این کار را کردم. آن حرف دیگری است. ظاهر عبارت این نیست.

دانش پژوه: استاد این «یقولون»[11] [12] نفس نیست؟

استاد: شما تغایر را قبول کنید بعد وارد بحث می‌شویم که چی هست.

دانش پژوه: تغایر که آره، می گویم که نفس این طور است

استاد: یعنی شما قبول کنید که شاهد و مشهودٌ علیه فرق می‌کند. مخاطب با مخاطب فرق می‌کند.

دانش پژوه: آن جلود آخرتی آمد بر علیه جلود دنیوی شهادت داد؟ یعنی نفس است که یقه این ها را می گیرد که چرا این کار را کردید؟

دانش پژوه دیگر: اگر نفس بود که می گفت یقول

دانش پژوه: می گوید نفس ها

دانش پژوه دیگر: یک نفس که بیشتر نداریم

استاد: ببینید، شما می‌گویید که این‌ها بر علیه نفس شهادت می‌دهند؟ نفس به توسط کی کار کرده؟

دانش پژوه: به توسط این‌ها.

استاد: به توسط این‌ها. یعنی مجرم نفس است یا این‌ها؟ این‌ها کارها را کردند. نفس هم در مرحله‌ی این‌ها این کار را کرده بود. در مرتبه‌ی خیال، در مرتبه‌ی چشم دیده بود.

دانش پژوه: استاد این‌ها کاره‌ای نیستند استاد، این‌ها ابزار بودند. الان هم چون ابزار بودند خب بالاخره حظ را بردند، لطمه هم خوردند، لذا باید این‌ها هم دخیل باشند، این را قبول داریم. ولی الان نفس است که دارد به این‌ها می‌گوید مثلاً این کار را انجام بده، این‌جا برو یا این‌جا نرو. این‌ها که شهادت می‌دهند متهم ردیف اول نفس است به‌عبارتی. این‌ها هم دخیل بودند؟ این‌ها واسطه بودند، کار کردند، حظ بردند.

استاد: مگر این‌ها با نفس فرق دارند؟

دانش پژوه: بله قطعاً همین‌طور است.

نقش بدن خیالی به عنوان آمر و بدن عنصری به عنوان مأمور

استاد: این را شما می‌گویید.

دانش پژوه: نه می‌خواهم بگویم این‌ها، این جلود الان مثلاً می‌گوییم جلود متکامل‌شده‌ی اخروی می‌تواند بر علیه جلود غیرمتکامل دنیوی که آن‌جا مثلاً یک کاری را انجام داده، این‌ها بر علیه هم شهادت بدهند. این دوئیت این‌جا درست می‌شود؟

استاد: غیرمتکامل که نیامده در آخرت.

دانش پژوه: نه نیامده، ولی خب دارد می‌گوید آقا من آن جلود بودم دیگر.

استاد: آن که نیامده شهادت می‌دهد؟ آن که نیامده چه‌ طوری شهادت می‌دهد؟ آن دنیایی کامل شده.

دانش پژوه: آن کامل شده شهادت دارد می‌دهد.

استاد: کامل شده‌اش شهادت می‌دهد بر علیه چی؟

دانش پژوه: بر علیه آن جریان دنیوی. چون آن جریان دنیوی که غیرمتکامل بود من بودم دیگر.

استاد: دنیایی این‌جا نیست، دنیایی تموم شده. وقتی چیزی کامل شد آن ناقصش که دیگر نیست. الان کامل‌شده‌اش آمده است. دنیایی که نیست الان که بخواهد شهادت بدهد. شما باید بگویید این کامل‌شده بر علیه کی دارد شهادت می‌دهد؟

دانش پژوه: من اگر بر علیه خودم می‌آیم اعتراف می‌کنم، گفتیم این‌جا اعتبار فرق می‌کند؟ این‌جا هم همین‌طور است دیگر. فقط این را نمی‌فهمم که چرا این‌جا اعتبار فرق نمی‌کند؟ الان جلود اخروی می‌آید شهادت می‌دهد می‌گوید آقا من خودم دنیایی که بودم این کار را کردم مثلاً. خب؟ آن اعتبار هم وجود دارد. یعنی این‌ها با هم اعتبارشان فرق می‌کند. چه‌طور ...

استاد: ما با آیه کار داریم نه با لفظی که شما می‌آورید. شما می‌گویید در آخرت بدن اعتراف می‌کند، آیه نمی‌گوید اعتراف می‌کند.

دانش پژوه: می‌گوید شهادت می‌دهد.

استاد: آیه می‌گوید شهادت می‌دهد. بعد، آیه می‌گوید که چرا بر علیه ما شهادت دادید؟ نمی‌گوید چرا اعتراف کردید. به همین جهت ما یک شاهد می‌خواهیم یک مشهودٌ علیه. خطاب هم دارد می‌کند. ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا[13] . مخاطبی داریم مخاطَبی داریم. شما لفظ را عوض می‌کنید می‌گویید چرا این‌طوری می‌شود. لفظ را عوض نکنید، همان که آیه گفته بگویید. آیه شاهد درست می‌کند، مشهودٌ علیه درست می‌کند، مخاطب درست می‌کند مخاطَب درست می‌کند. این‌ها باید با هم فرق کنند. اگر فرق می‌کنند آن‌وقت سؤال می‌کنیم کی شاهد است، کی مشهودٌ علیه؟ تفاوت الان روشن شد که باید شاهد و مشهودٌ علیه دو تا باشند، مخاطب و مخاطَب دو تا باشند. حالا سؤال می‌کنیم کی مخاطبِ است و کی مخاطب است؟

تکوین بدن خیالی و تسخیر مرتبه‌ی عنصری

چه کسی کار در دنیا انجام داده در اصل؟ آن گوش اصلی. آن گوش اصلی این گوش فرعی را تسخیر کرده بود می‌گفت بشنو. آن اگر نمی‌خواست بشنود این نمی‌شنید. آن اگر نمی‌خواست ببیند این نمی‌دید. حالا شنیدن شاید اختیاری نباشد ولی گوش کردن اختیاری است. اگر آن قوه‌ی خیال من تصمیم دیدن نداشت، چشم من نمی‌دید. او دارد می‌بیند که این‌ها را وادار به دیدن می‌کند. پس کار را همان حواس خیالی من انجام دادند. به تعبیر دیگر، کار را بدن خیالی من انجام داده است. آرام آرام داریم نزدیک به مطلوب می‌شویم. کار را بدن خیالی من انجام داده است.

دانش پژوه: یعنی گناه دیگر؟

استاد: دستورش را او داد. کارهای خوب هست، هر چه هست. او دستور می‌داد، این بدن عنصری من امتثال می‌کرد. او دستور می‌داد این امتثال می‌کرد. نه این دستور می‌داد او امتثال می‌کرد. مادون که به مافوق دستور نمی‌داد. مافوق به مادون دستور می‌داد. خب کار در اصل به گردن آن اصلی‌هاست. حالا فرعی‌ها دارند جواب می‌دهند بر علیه اصلی‌ها. خب این‌جا چی استفاده می‌کنیم؟ استفاده می‌کنیم (دقت کنید تمام مطلب این‌جاست)، استفاده می‌کنیم که هم فرعی‌ها هستند هم اصلی‌ها. در قیامت هر دو هستند.

همان شاهد هست هم مشهودٌ علیه هست. صدرا می‌گوید بدن خیالی می‌آید یعنی مشهودٌ علیه هست. از شاهد خبری نیست. ما می‌گوییم نه، هم بدن خیالی می‌آید که مشهودٌ علیه است، هم بدن نازل می‌آید که شاهد است. پس هر دو هستند. وجه استشهاد روشن شد. روشن شد با این بیان که در آخرت دو تا بدن است. یکی شاهد است یکی مشهودٌ علیه. پس اول اثبات کردیم که صور جزئیه هستند، مدرکات جزئیه باید بیایند. مدرکات جزئیه که باید بیایند مدرکات جزئیه‌، خیال است و مادون خیال. این‌ها همه باید بیایند.

شاهد و مشهودٌ علیه درست می‌شود. شاهد و مشهودٌ علیه که درست شد، تعدد درست می‌شود. تعدد هم باز دلیل می‌شود برای این‌که دو تا بدن آمده. هم بدن خیالی، هم مادون بدن خیالی. هر دو آمدند.

دانش پژوه: حالا ملاصدرا قائل بر این است که بدن خیالی ما در این دنیا به مرور ساخته می‌شود. این‌طوری است دیگر درست شد؟ یعنی آن ملکاتی که ما داریم می‌سازیم، آن افعالی که انجام می‌دهیم، این بدن خیالی به مرور ساخته می‌شود. حالا به نظر آقاعلی اینطوری پیش می‌آید که این بدن خیالی از ابتدا هست؟ به عنوان مشهودٌ علیه از ابتدا هستش؟

استاد: نه، لزومی ندارد. بدن خیالی را فرض کنید مثل صدرا می‌گوییم بالقوه است، با اعمالمان داریم می‌سازیم.

دانش پژوه: می‌سازیم دیگر درست شد.

استاد: داریم با اعمالمان می‌سازیم و در واقع این بدن خیالی من دارد اساس کار را انجام می‌دهد. او می‌خواهد اعمالی را جذب کند به توسط آن اعمال به کمال خودش برسد. در واقع بدن خیالی دارد کارها را، دستور می‌دهد که بدن عنصری انجام بدهد تا او به کمال برسد. او می‌خواهد استفاده کند از اعمال بدن عنصری

دانش پژوه: نه طبق مبنای ملاصدرا هنوز بدن خیالی ساخته نشده که، یعنی مثلاً...

استاد: چرا بالقوه موجود است‌.

دانش پژوه: نه بالقوه که دیگر کاری انجام نمی‌دهد، بالقوه قوه ای بیش نیست که.

استاد: بالقوه موجود است و تمام اعمال را او جذب می‌کند تا به کمال برسد.

دانش پژوه: نه این‌که جذب می‌کند یک حرف دیگر است، ولی این‌که خودش دارد مثلاً این بدن مادی را تسخیر بکند و خادم خودش قرار بدهد بفرستد دنبال کارهایش این یک چیز دیگر است.

استاد: او می‌خواهد. او می‌خواهد که بدن مادی انجام می‌دهد. آن بدن مثالی ما چون ناقص است می‌خواهد خودش را کامل کند از طریق اعمال او استفاده می‌کند. ببینید از بالا بیایید، نفس به بدن دستور می‌دهد یا بدن به نفس؟ بدن که به نفس دستور نمی‌دهد، نفس به بدن دستور می‌دهد. بیاییم پایین‌تر، قوای نفس به بدن دستور می‌دهند یا بدن به قوا؟ باز هم قوا دستور می‌دهند. هر چه از بالا بیاید آن بالایی دارد دستور می‌دهد به پایینی. آخرین مرحله، مرحله‌ی عنصر است. او فقط دستورگیر است، دستور نمی‌دهد. پس بنابراین آن بالایی‌ها مدام دارند از این پایینی کار می‌کشند.

به بدن می‌گویند کار بکن تا ما کامل بشویم. و دستور کار هم به او می‌دهند. این کار را انجام بده من می‌خواهم مثلاً فرض کن که به این راه بروم که آخر سر بشود بوزینه، یا آخر سر بشود مثلاً یک درنده، یا آخر سر بشود انسان. کارها را خود این نفس و قوای نفس به بدن دستور می‌دهند که انجام بدهد طبق خواسته‌ی خودشان. بدن هم انجام می‌دهد درشان تأثیر می‌گذارد این‌ها به سمت بوزینه شدن می‌روند یا به سمت سبع شدن می‌روند یا به سمت انسان شدن می‌روند. پس کار در واقع این‌ها دارند دستور...

دانش پژوه: نه استاد بحث ما سر این است که فرض می‌کنیم این هنوز شکل نگرفته که، مثلاً یک نفری تازه متولد شده...

استاد: شکل نگرفته؟ وجود دارد یا ندارد؟ مرتبه‌اش بالاتر از نفس است، مرتبه‌اش بالاتر از بدن عنصری ما هست یا نه؟ دستور می‌دهد دیگر. مگر حتماً باید شکل بگیرد؟

دانش پژوه: آخر مگر قرار نیست این تا آخر عمر ساخته بشود؟ قرار تا آخر عمر ساخته...

استاد: این باید با اعمال بالفعل شود.

دانش پژوه: با اعمال به فعلیت برسد، درست شد؟ الان قوه‌ است. قوه‌ است دیگر. این قوه چه‌طوری می‌تواند مثلاً یک چیزی را به حیث فعلیت تسخیر بکند؟ یعنی می‌خواهم بگویم...

استاد: چطور شما عقل هیولانی‌تان که بالقوه‌ است به حواستان می‌گوید مواد اولیه من را تهیه کنید و به من بدهید تا من تعقل کنم. چطور دستور می‌دهد؟ بالقوه‌ است یعنی موجود نیست؟ یا بالقوه است یعنی نسبت به کمال خودش بالقوه‌ است؟ همین بدن خیالی من که بالقوه است درست است نسبت به فعلیت خودش بالقوه‌ است، ولی نسبت به بدن مادی من بالاتر است. بالاتر است و دستور می‌دهد. عرض می‌کنم از بالا که می‌آید همه دستور از بالا می‌آید تا پایین. بدن خیالی بالاتر از بدن عنصری است. نمی‌شود بدن عنصری دستور بدهد. بدن خیالی باید دستور بدهد. نفس دستور می‌دهد به بدن، بدن دستور نمی‌دهد به نفس. هیچ‌وقت پایینی به بالایی دستور نمی‌دهد. بالایی می‌گوید می‌خواهم پایینی باید اطاعت کند، ناچار است عمل کند. این بدن خیالی می‌خواهد که کامل بشود، دستور عمل می‌دهد به بدن عنصری و بدن عنصری دستور عمل را می‌گیرد نتیجه‌اش به بدن خیالی می‌رسد بدن خیالی کامل می‌شود. بدن خیالی نسبت به فعلیت خودش بالقوه‌ است، ولی نسبت به بدن مادی عنصری تفوّق دارد.

بحث در ماهیت نفس اماره و منشاء صدور گناه

دانش پژوه: خب الان با این تفاسیر بدن خیالی را مشهودٌ علیه قرار دادیم، این هم مسخّر نفس است دیگر. یعنی باز دوباره می‌رود سراغ نفس؟

استاد: این هم نَفْس است. بدن خیالی هم که مرتبه‌ای از نفس است.

دانش پژوه: بله مرتبه‌ای از نفس است دیگر

دانش پژوه دیگر: خودش نفس است دیگر استاد.

استاد: ببین، کارهای جزئی را کی صادر کرده؟ نفس صادر کرده؟ در اول این مقدمه را گفتیم که کارهای جزئی را نفس صادر نمی‌کند. این قوای نفس صادر کردند، پس آن‌ها مسئول هستند. نفس اگر به او بگویی، می‌گوید من کارم کلیات بود. این قوای من هستند که کار را انجام دادند. آن ‌وقت عقل عملی هم کارهای جزئی را درک می‌کند کارهای جزئی را هم اجرا می‌کند. فقط می‌ماند عقل نظری، عقل نظری می‌گوید من ادراک کردم، واگذار کردم به این‌ها این‌ها اجرا کردند.

دانش پژوه: عقل خیالی هم از شئون خود نفس است.

استاد: بالاخره کار را این‌ها انجام دادند، این قوای جزئی انجام دادند. کار جزئی بود قوای جزئی انجام دادند. آن‌ها مسئول هستند. آن‌ها بر علیه آن‌ها شهادت داده می‌شود.

دانش پژوه: پس بالاخره طبق نظر ملاصدرا شاهد می‌شود چی؟ بدن خیالی؟

استاد: بنابر نظر ملاصدرا، ملاصدرا این آیه را نمی‌تواند توضیح بدهد، نمی‌تواند توضیح بدهد.

دانش پژوه: نه، بنابر نظر ملاصدرا شاهد کیست، مشهودٌ علیه کیست؟

استاد: نمی تواند توجیه کند.

دانش پژوه: ساکت است؟

استاد: بله، نمی تواند توجیه کند. اشکال بر او وارد می شود. شاهد و مشهودٌ علیه را یکی می‌خواهد بگیرد، نمی‌شود. ایشان شاهد و مشهودٌ علیه را دارد دو تا می‌گیرد، یعنی مرحوم آقا علی. و آیه هم ظاهرش این است که شاهد و مشهودٌ علیه دو تا هستند. مخاطب و مخاطب دو تا هستند. صدرا نمی‌تواند این آیه را توجیه کند.

دانش پژوه: آن که یکی می‌گوید یعنی چی؟ یکی می‌گوید یعنی کی‌ این‌ها شاهد و مشهودٌ علیه اگر یکی‌ باشند؟

استاد: یعنی فقط صدرا بدن خیالی را می‌گوید در آخرت می‌آید، بدن عنصری نمی‌آید. آن ‌وقت بدن خیالی هم باید شاهد باشد هم مشهود.

دانش پژوه: بر علیه خودش شهادت می‌دهد؟

استاد: علیه خودش می‌شود دیگر. آن ‌وقت مخاطِب و مخاطَب می‌شود یکی. شاهد و مشهودٌ علیه می‌شود یکی. آن را نمی‌تواند توجیه کند صدرا.

دانش پژوه: استاد این‌که می‌گوید السنه را می‌بندند، یعنی السنه‌ی خیالی را می‌بندند؟

استاد: نه، همین السنه‌ی ظاهری.

دانش پژوه: خب السنه‌ی ظاهری است دیگر، درست است؟ بعد در نهایت می‌گوید چی؟ می‌گوید آقا وقتی‌که این السنه‌ی ظاهری‌شان باز می‌شود، برمی‌گردند اعتراض می‌کنند، می‌گویند چرا آمدید شهادت دادید بر علیه ما؟ با السنه‌ی ظاهری دارم می‌گویند دیگر درست است؟

استاد: بله.

دانش پژوه: خب پس الان چرا این را می‌زنید به کی؟ می‌زنید مثلاً به قوه‌ی خیال در مسئله. من می‌گویم این السنه‌ی ظاهریه دارد اعتراض می‌کند. بعد السنه‌ی ظاهری چی می‌گوید؟ می‌گوید چرا بر علیه ما آمدید شهادت دادید؟

استاد: آن که بعد از تموم شدن شهادت است.

دانش پژوه: خب همین دیگر، شما فرمودید از همین‌جا پل زدید گفتید این‌که دارند می‌گویند اعتراض می‌کنند، این نشان می‌دهد که چی؟ مشهود و مشهودٌ علیه مثلاً یکی نیست، پس قوه‌ی آن بدن خیالی بوده و این‌ها. من می‌گویم که آقا این الان السنه‌ی، می‌گویید السنه‌ی، السنه‌ی ظاهری است. السنه‌ی ظاهری دارد این را می‌گوید، دارد اعتراض می‌کند، خب؟ می‌گوید آقا چرا بر علیه ما آمدید شهادت دادید؟

استاد: البته من گفتم السنه‌ی ظاهری، ولی ایشان نمی‌گوید السنه‌ی ظاهری. ایشان می‌گوید همان السنه‌ی باطنی ایراد می‌گیرد. همان که این زبان ظاهری را به کار می‌انداخت. حالا می‌گوید به زبان ظاهری چرا بر علیه من شهادت دادی.

دانش پژوه: استاد یک توجیه سومی هم می‌شود کرد. بگوییم که مشهودٌ علیه انسان است و شاهد اعضای بدن. منتهی شما سؤال کردید اگر این‌طوری باشد، چرا گفته شاهدتم علینا؟ این هم این‌طوری توجیه‌اش می‌کنیم که منظور این است که اعضای بدن انسان‌ها بر انسان‌ها مثلاً شهادت می دهند.

دانش پژوه دیگر: ظاهرا این است

دانش پژوه دیگر: انسان‌ها نه، «السنتهم» را حالا ایشان اشاره کردند، «السنتهم» فکر کنم زبان آن‌ها را، زبان آن مردم را، یعنی آن ابتدا این‌طوری است که می‌گوید «یختم الله علی السنتهم»[14] [15] یعنی بر زبان آن‌ها...

دانش پژوه: مردم.

دانش پژوه دیگر: مردم قفل می‌زند، بعد جوارح آن‌ها شهادت می‌دهد...

دانش پژوه: جوارح مردم بر علیه مردم...

دانش پژوه دیگر: بر علیه خود مردم شهادت می‌دهند. بعد که شهادت دادند سپس خداوند زبان آن‌ها را به نطق درمی‌آورد. زبان آن‌ها. «فیقولون السنتهم»

استاد: یعنی همین کسانی که در آخرت آمدند؟

دانش پژوه: بله.

دانش پژوه دیگر: مردم. در واقع یک صحبت کلی دارد می‌گوید. می‌گوید مردم، اعضا و جوارحشان علیه‌شان شهادت می‌دهند. حل است دیگر.

دانش پژوه: بعد می‌گویند چرا بر علیه ما شهادت دادید؟ مردم

دانش پژوه دیگر: مردم می‌گویند. مردم به اعضایشان می‌گویند که چرا بر ما منِ مردم شهادت دادید؟

استاد: من جواب این سؤالتان را دادم. گفتم که کی عمل کرده؟ مردم عمل کردن؟

دانش پژوه: مردم عمل کردن دیگر. مردم دستور دادن دیگر، مردم مقصرن.

دانش پژوه دیگر: ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ[16] یعنی آن اعضا...

استاد: کی عمل کرده؟ کسی که گوش کرده مردم بوده یا گوش بوده؟

دانش پژوه: خب فرمانده‌اش کی بوده؟ مردم بوده. فرمانده‌اش مردم بوده دیگر.

دانش پژوه دیگر: یعنی ﴿تُم﴾ یعنی مردم.

دانش پژوه: آره دیگر.

دانش پژوه دیگر: مردم. می‌گویند چرا بر علیه ما شهادت دادید؟ ﴿عَلَيْنَایعنی ما مردم.

دانش پژوه: بله، ما مردم. ما انسان‌ها.

دانش پژوه دیگر: استاد این قابل توجیه است، این‌طوری به نظر می‌آید...

دانش پژوه: نظر شما چیست؟

استاد: این را قبلاً من جواب دادم.

دانش پژوه: نه جواب قانع‌کننده نیست.

استاد: عمل، عملِ جزئی است. عمل جزئی از قوای جزئی صادر شده، نه از آن نفس ناطقه‌ای که شما می‌گویید مردم.

دانش پژوه: ما نفس ناطقه نگفتیم. ما می‌گوییم یک گفت‌وگوی کلی است.

استاد: منظور از مردم چیست؟

دانش پژوه: این حرف منافاتی با آن بحثی که از نفس صادر می‌شود...

استاد: شما جواب من را بدهید. منظورت از مردم کیه؟ نفس است؟

کیفیت عذاب و اتحاد مراتب نفس در جزا

دانش پژوه: انسان‌ها، ما انسان‌ها. به طور مثال می‌گویم ببخشید من آقای رمضانی و مثلاً آقای مرتضوی این سه تا، آن‌جا جسم‌هایمان علیه ما، شهادت می‌دهند. علیه نفس. علیه نفس من، نفس ایشان نه نفس ایشان.

استاد: نفستان کار کرده این کارها را یا قوه‌ی فلان کار کرده؟

دانش پژوه: نفسمان دستور داده دیگر. فرمانده مقصر است که...

دانش پژوه دیگر: نه، بحث سرِ جزئیات است، نه کار نفس جزئی نیست که. جزئیات قوای خاص خودش است.

دانش پژوه: کار نفس جزئی نیست؟

دانش پژوه دیگر: نه. این ها قوای نفس است

استاد: ببینید مشکل این است که وقتی من دارم حرف می‌زنم، بگذارید حرف تمام بشود، مطلب کامل روشن بشود. من تمام این‌ها را جزئیاتش را گفتم‌. دو مرتبه تکرار می‌کنید من هم جواب را تکرار می‌کنم. هم پیشرفتمان کم می‌شود هم همش تکرار می‌شود. ببینید نفس که به وسیله‌ی قواش کار کرده. این قوه که مباشره کار است، مسئول است.

دانش پژوه: یعنی ما مسئول نیستیم؟ نفس ما مسئول نیست؟ که ما فرمانده بودیم؟ ما دستور می‌دادیم به آن قوا.

دانش پژوه دیگر: خب نفس مسئوله استاد. نفس مسئول کلیت است، نفس فرمان می‌دهد به قوا.

دانش پژوه: ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ[17] .

دانش پژوه دیگر: نگاه کنید استاد نفس به حیث سلسله مراتب طولی هم نفس مسئول است هم قوه‌ی خیال مسئول است. قوه‌ی خیال هم شأنی از شئون نفس است.

استاد: کدام نفس؟

دانش پژوه: همان نفس خودمان.

استاد: نفس ناطقه؟

دانش پژوه: بله.

استاد: نفس ناطقه کاری نکرده. نفس ناطقه در قوه‌ی عاقله است، او هیچ‌وقت دستورِ بد نمی‌دهد. قوه‌ی عاقله که دستور بد نمی‌دهد. این نفوس حیوانی ما، قوای جزئیه‌ی ما کارِ خراب کردند. این‌ها گناه کردند.

دانش پژوه: ببخشید می‌گویید این‌ها، آن‌ها ما یک دانه، ببخشید من یک نفر بیشتر نیستم.

استاد: می‌گویم قوا، این‌ها یعنی قوا

دانش پژوه: من گناه کردم یا آن قوا گناه کردن؟ این را جواب بدهید.

استاد: گناه را قوا کرده‌ است.

دانش پژوه: قوا کردن؟ پس من پاکم دیگر. پس من را برای چه می خواهید ببرید جهنم؟

استاد: قوه‌ی عاقله، قوه‌ی عاقله باید جلوگیری می‌کرده نکرده، ولی کارِ آن را انجام نداده. کار را این‌های دیگر انجام داده.

دانش پژوه: من دستور دادم به این قوا یا نه؟ که بروند مثلاً این کار را انجام دهند.

استاد: نه. نفس امّاره چیست؟ نفس اماره آن ناطقه‌ی شماست؟

دانش پژوه: یک مرتبه‌ای از نفس من است دیگر.

استاد: نفس امّاره قوای حیوانی شماست. نفس امّاره قوای حیوانی شماست، او دارد دستور می‌دهد. نفس ناطقه که قوه‌ی عاقله است همیشه مانع این کار است، مگر این‌که نورش بر اثر اطاعتِ هوا مکسوف شده باشد.

دانش پژوه: یعنی ببخشید استاد، یعنی ما مجازات می‌شویم نه به خاطر انجام کارهای زشت، ما مجازات می‌شویم برای این‌که چرا جلویش را نگرفتیم؟ ﴿وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ﴾[18] یعنی این در واقع وقایه را ایجاد نکردیم

استاد: چه کسی مجازات می‌شود؟ کسی که این کار را کرده مجازات می‌شود.

دانش پژوه: نه استاد سؤالم این است که علت مجازات ما به خاطر ارتکاب اعمال زشت نیست. یعنی شما می‌فرمایید ما که مرتکب نشدیم، یک نفس حیوانی از طریق نمی‌دانم کیه آن مرتکب شده، این هست در این...؟ مجازات می‌شویم به خاطر این‌که ما می‌توانستیم جلوی آن را بگیریم نگرفتیم. درست است؟ یعنی می‌خواهم بگویم که مجازات به دلیل عدم جلوگیری است یا به خاطر ارتکاب است؟ این را اگر جواب بدهید حل می‌شود. طبق فرمایش شما ما مرتکب نشدیم، ما پاکیم. آن نفس اماره آن حیوانیت را انجام داده.

استاد: ما کیست؟

دانش پژوه: من دیگر، نفس ناطقه.

استاد: مطالب الان، نفس برای شما روشن نیست دارید این اعتراض را می‌کنید. نفس با تمام قواش باید ملاحظه کنید. شما می‌گویید من، مثل این‌که قوا یک چیز دیگر غیر از من است.

دانش پژوه: من می‌گویم.

استاد: شما می‌گویید قوای من، من فکر می‌کنید این قوا یک چیزی غیر از من است؟

دانش پژوه: نه، همین من. خب این‌طوری بگوییم من مجازات می‌شوم به خاطر این، نه به خاطر ارتکاب اعمال قبلی، به خاطر این‌که جلوی آن در واقع قوای حیوانی را نگرفتم. درست است؟ به خاطر این است؟

استاد: نه، این طور نیست. ببینید، نفس ما دارای قوایی است. این قوا کارهای جزئی را انجام دادند. وقتی من دارم عذاب می‌شوم، این قوا دارند عذاب می‌شوند، ولی قوا جدای از نفس من نیستند. به مرتبه‌ی نازله‌ی نفس من است این‌ها دارند عذاب می‌شوند. شما می‌گویید به خاطر این‌که چشم من نامحرم را دید، عقلم را عذاب کنم؟ چرا؟ کار کارِ کیست؟ کارِ چشم است. منتهی وقتی چشم عذاب شد چشم بالاخره مرتبه‌ای از نفس است، نفس دارد عذاب می‌شود. همان مرتبه‌ای که کار کرد همان هم دارد عذاب می‌شود. چرا در وقت کار کردن شما می‌گویید که نفس من کار نکرد، چشم من کار کرد.

ولی در وقت عذاب شدن می‌گویید نفسم عذاب بشود، چشمم مبرّا باشد. چشم عذاب می‌شود با عذاب شدن چشم همان نفس را دارد عذاب می‌شود. این‌ها را ببینید در مباحث نفسی حل کنیم بعداً بیاییم این‌جا در بحث معاد نتیجه بگیریم. در بحث نفس می‌گوییم یک قوه‌ی عاقله داریم که این مرتبه‌ی بالای نفس است. بقیه‌ی مراتب هم نفس هستند، کارهای جزئی را این بقیه‌ی مراتب دارند انجام می‌دهند. نفس ناطقه‌ی من خلاف نکرده است. این مراتب نازله خلاف کردند.

ولی نفس ناطقه‌ی من هم بالاخره با این‌ها متحد بوده، حالا در وقت عذاب کشیدن هم با این‌ها متحد است. همان‌طور که عمل صادر شد همان‌جا هم عذاب وارد می‌شود. چطور عمل صادر شد؟ نفس ناطقه‌ی من شهود داشت، ملاحظه می‌کرد جلوگیری نکرد. این نفس امّاره‌ی من که قوای حیوانی من هستند مباشر عمل بد شدند. حالا الان مباشرانی هستند که تحت تصرف نفسند ولی عمل را فاسد انجام دادند.

وقتی‌که آخرت می‌شود همین مباشران عذاب می‌شوند عذابشان به نفس هم می‌رسد. مگر نفس غیر از این‌هاست؟ نفس مرتبه‌ی بالای این‌هاست. جداشان نکنید که می‌گوییم این‌ها یک چیزند، نفس یک چیز دیگر است. این‌ها همین قوا هستند که مرتبه‌ی نازله‌ی نفسند. وقتِ عمل کردن چه‌طوری عمل می‌کردند، وقتِ عذاب شدن هم همان‌طور عذاب می‌شوند. آن‌ها مباشرِ عمل شدند، در وقتِ عذاب هم مباشرِ عذاب می‌شوند. نفس با این‌ها ارتباط داشت در عمل، حالا در کشیدن عذاب هم ارتباط دارد.

ولی این‌طور نیست که عذاب را بر نفس وارد کنند، یعنی بر نفس ناطقه یعنی چشم و گوش من را یکی حساب کنند. چشم و گوش باید عذاب شوند، این ها مباشر عمل بودند و باید مباشر عذاب شوند. ما نمی گوییم نفس ناطق ما سالم سالم یک گوشه نشسته و منعم است و فقط قوای ما را عذاب می کنند. می گوییم همان طور که در وقت عمل نفس ناطقه ما حضور داشت، در وقت عذاب هم حضور دارد. پس عذاب دامن نفس ناطقه ما را می گیرد. ولی مباشران عذاب می شوند و از مباشران نفس هم عذاب می شود. شما فکر می کنید من می خواهم بگویم نفس ناطقه ما منعم بر تخت بهشتی نشسته است و قوای ما دون ما دارد عذاب می شود. آن وقت می پرسید چرا؟ نفس ناطقه که دستور دهنده بود چرا مبرا باشد؟ چرا منعم باشد؟ ولی ما این را نمی گوییم. می گوییم قوای ما دون دارند عذاب می شوند، مباشر عذاب همان طور مباشر فعل بودند. نفس هم که بالای سر این ها بود الان هم بالای سر اینهاست و دارد عذاب می کشد. منتها این طور نیست که عذاب را بر نفس وارد کنند و این‌ها عذاب نشوند. این‌ها عذاب می‌شوند. خب، حالا بحث سرِ عذاب نبود، در بحث نطق بود. این‌ها عمل کرده بودند مسئول هستند. به آن‌ها می‌گویند چرا عمل کردید؟ این‌ها یعنی قوا. قوا عمل کردند مسئول هستند به آن ها گفته می‌شود چرا عمل کردید. عمل هم عملِ جزئی بوده، از این‌ها صادر شده، از نفس صادر نشده. ولو با اشرافِ نفس بوده. نفس می‌توانست جلوگیری کند نکرد. یعنی در واقع یک نوع اجازه به این‌ها داد. در را برای این‌ها باز کرد راه را باز کرد. به همین اندازه هم عذاب می‌شود. ولی این‌ها کار را کردند این‌ها مسئول هستند. شهادت بر علیه نفس نیست، شهادت بر علیه این‌هاست. می‌گوید ﴿قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا[19] . ﴿قَالُوا﴾ یعنی این انسان‌ها برای جلودشان می گویند، ﴿لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا﴾، یعنی هر شخصی می‌گوید «لم شهدتم علی»، یا نه هر کدام از این‌ها هر شخصی می‌گوید چرا شماها بر علیه ماها (هر شخص) شماها بر علیه ماها شهادت دادید. آیه می‌گوید که انسان‌ها می آید. ولی حالا هر یک نفر انسان، به آن شهادت‌دهنده‌ها می‌گوید چرا بر ما شهادت دادید؟ شهادت‌دهنده مسلم یکی نیست، دست هست، پا هست، گوش هست، چشم هست، همه برای یک انسان است، این‌ها شهادت‌دهنده‌اند. شهادت‌داده‌شده‌ها چه کسانی هستند؟ یک نفر است؟ شهادت‌دهندگان این قوای متعددند. شهادت‌داده‌شده‌ها هم آن‌هایی که باید عذاب بکشند.

دانش پژوه: کیانند؟

استاد: آن‌هایی که باید عذاب بکشند. همان

دانش پژوه: بدن انسان جهنمی

استاد: آن قوای اصلی.

دانش پژوه: یعنی قوای یک نفر.

استاد: بله. همه‌اش یک نفر است. یک نفر کارها کرده، اعضایش شاهدها هستند.

دانش پژوه: شاهد اعضای ظاهری است

استاد: اعضایش شاهدها هستند نه شاهد. مشهود علیهم‌ها متعددند. مشهود علیهم آن‌هایی هستند که این کارها از ایشان صادر شده است. چشم واسطه ابصار و دیدن را صادر کرد، سامعه سمع را صادر کرد. این‌ها مشهود علیهم‌ هستند. درست است، همه این‌ها را نفس جمع می‌کند. ما که منکر نیستیم که نفس عذاب می‌شود. نفس همه این‌ها را در خودش جمع دارد وقتی این‌ها عذاب می‌شوند نفس دارد عذاب می‌شود. اما چند تا قوه داریم که این‌ها کارهای مختص خودشان را کرده‌اند و مسئول کارهای خودشان هستند. شاهدها هم بر علیه هر کدام جدا شهادت می‌دهند. گوش بر علیه شنونده شهادت می‌دهد، چشم بر علیه بیننده شهادت می‌دهد. توجه می‌کنید؟ این‌طور نیست که...

دانش پژوه: یعنی قوه باصره، چشم بر علیه قوه باصره، گوش بر علیه قوه سامعه.

استاد: چشم که می‌گویم یعنی بیننده‌، منظورم این چشم نیست.

دانش پژوه: نه، چشم ظاهری شهادت می‌دهد بر علیه قوه باصره.

استاد: باصره موجود در این چشم شهادت می‌دهد بر علیه باصره موجود در خیال.

دانش پژوه: استاد ولی روایتی این را نمی گوید، روایتی ظاهراً این است که می‌گوید دست‌ها شهادت می‌دهند به آن چیزهایی که خود شخص کرده است.

استاد: بله، ببین من چشم را مثال می‌زدم شما دست را مثال می‌زنی. باشد شما می‌گویید دست من هم دست را مثال می‌زنم. لامسه موجود در این دست من..

مراتب قوا و تمایز میان خادم و مخدوم

دانش پژوه: یعنی خیالی

استاد: بر علیه لامسه خیالی دارد شهادت می‌دهد. بر علیه لامسه اصلی دارد شهادت می‌دهد.

دانش پژوه: خب این لامسه ظاهری است دیگر استاد.

استاد: بله. این لامسه ظاهری می‌گوید آن لامسه خیالی مرا به کار گرفت و گفت دست به این مثلاً امر غصبی بزن، به این کالای غصبی دست بزن. و من دست زدم و حالا، دارم شهادت می‌دهم که آن مرا وادار کرد.

دانش پژوه: چشم هم بر علیه همین چشم است دیگر. چشم ظاهری بر علیه قوه

استاد: باصره موجود در چشم در این چشم ظاهری شهادت می دهد بر علیه باصره موجود در خیال. ببینید تا من الان تخیل نکنم این کالای غصبی را و این کالای غصبی را مفید برای خودم نبینم با خیال خودم، هیچ وقت دستم به سمت آن نمی رود. آن قوه خیالی من، آن به دست من دارد دستور می دهد که برو و این جنس را بردار. پس آن لامسه خیالی مسئول است و این لامسه دست من مسخر آن لامسه خیالی است. بدون اجازه او و بدون دستور او کاری نکرده است. حالا که از تسخیر در آمده می آید پیش خدا و می گوید این من را وادار کرد. این گفت، من هم کردم. پس مسخَر بر علیه مسخِر شهادت می‌دهد. خادم بر علیه مخدوم شهادت می‌دهد. می‌گوید من نبودم این کار را کردم آن به من گفت. درست است دیگر؟

پس دو تا آن‌جا ما داریم، خادم داریم مخدوم داریم. مخدوم کدام است؟ خیالی، خادم همین ظاهری. بنابراین بدن ظاهری هم آن‌جا می‌آید، که می‌خواهد شهادت بدهد. مخدوم هم آن بدن خیالی هم می‌آید که مشهودٌ علیه باشد. پس وجه استشهادی که ایشان می‌کند این است که در این‌جا دو چیز درست می‌کنیم، یکی شاهد یکی مشهود، مشهودٌ علیه. آن وقت شاهد می‌شود این بدن عنصری، مشهود می‌شود آن بدن باطنی. پس بدن عنصری هم باید علاوه بر بدن خیالی بیاید. این برداشت ایشان است، حالا برداشت درست یا غلطش را کار نداریم، من دارم عرض می‌کنم.

من می‌خواهم مطلب را به تصویر بدهم نه به تصدیق. اصل مطلب می‌خواهم روشن بشود، اما حالا این مطلب باطل است صحیح است یک بحث دیگر است.

دانش پژوه: اصل مطلب روشن شد، فقط قابل قبول نیست.

استاد: قابل قبول نیست حرف دیگری است. عرض می‌کنم کار من این است که به تصویر بدهم نه به تصدیق.

«وجه الاستشهاد ان الشهادة انما هى على ما ارتكبوه من الاعمال و الافعال الجزئيه»[20] . شهادت بر افعال و اعمال جزئیه‌ای است که این قوا مرتکب شدند. افعال جزئی، شهادت بر افعال جزئی است.

«فمدرک هذه الأفعال الجزئیة قوة هی تدرک الجزئیات». و مصدر اعمال، عقل عملی است که مدرک قضایای جزئی است. این را توضیح دادم. عقل نظری درک می‌کند، عقل عملی جزئی آن مدرک شده را درک می‌کند. عقل نظری کلی را درک می‌کند، عقل عملی یکی از مصادیق آن کلی را درک می‌کند. مثلاً آن می‌گوید که عقل نظری درک می‌کند دروغ قبیح است. این عقل عملی یکی از مصادیق دروغ را درک می‌کند که قبیح است. بعد دستور می‌دهد به اعضا که این قبیح را مرتکب نشوید. به قوا و اعضا دستور می‌دهد مرتکب نشوید. گاهی برعکس می‌شود، عقل عملی دستور می‌دهد مرتکب بشوید که مجرم می‌شود، گناهکار می‌شود.

تجسم اعمال و نقش قوای ادراکی در آخرت

ولی کاری که عقل عملی می‌فهمد و دستورش را صادر می‌کند کار جزئی است. یعنی می‌خواهد ایشان بگویید تمام کارهایی که ما انجام دادیم در خارج همه جزئی‌ هستند. و حتی ادراکاتی هم که نسبت به آن کارها داشتیم ادراکات جزئی بوده. آن ادراک کلی به مرحله عمل نیامده، جزئی شده بعد به مرحله عمل آمده. «و مصدر الاعمال العقل العملی» است که مدرک قضایای جزئی است. و مهم این است «و الاعمال یتصور فی الآخرة». اعمال در آخرت صورت‌گری می‌شود، متمثل می‌شود.

من از این‌جا خواستم استفاده کنم که دست ما نطق می‌کند و شهادت می‌دهد یعنی کارهایش را ظاهر می‌کند، کارهایش متمثل می‌شود. نه زبان دارد و حرف می‌زند. ممکن است زبان داشته باشد حرف بزند گزارش هم بدهد، ممکن است این باشد. صورت‌گری هم بشود. هر دوش محتمل است. «فمدرکها» یعنی مدرک این قضایای جزئیه و مدرک این اعمال ما، «مدرک الصور الجزئیة». یعنی مدرک این اعمالی که در آخرت صورت‌گری می‌شوند همان قوه‌ای است که صور جزئیه را ادراک می‌کند. پس آن قوه باید بیاید. قوه‌هایی که صورت جزئیه را ادراک می‌کنند باید بیایند، قوه‌هایی که کار جزئی کردند باید بیایند.

کما این‌که مصدر این صور جزئیه، وهمی است که مشوب به خیال است و آن وهم به شرکت خیال کار انجام می‌دهد. تا این‌که توجه کردید مطلب اول را گفت. که آنچه در آخرت است اعمال جزئی است. اعمال جزئی انجام شده، اعمال جزئی هم در آخرت اظهار می‌شود، ظاهر می‌شود.

دانش پژوه: مدرکش هم که باید بیاید در خود بدن.

استاد: مدرکش هم که مدرکش باید بیاید. حالا مدرکش کدام است؟ هم بدن عنصری می‌تواند باشد هم خیال هر دو. پس باید مدرک بیاید اما هر دو مدرک باید بیایند این را مقدمه بعدی می‌گوید. مقدمه اول می‌گوید که باید این مدرک‌ها بیایند. مقدمه دوم می‌گوید هر دو مدرک باید بیایند.

هم آن که مسخَر بود هم آن که مسخِر بوده است. که یکی بشود شاهد یکی بشود مشهودٌ علیه. یکی بشود مخاطَب یکی بشود مخاطِب. پس در قسمت اول که من خواندم ایشان فقط ثابت می‌کند که افعال جزئیه از ما صادر شده و آن‌جا هم افعال جزئیه ظاهر می‌شوند، پس باید قوای جزئیه یا قوایی که مدرک جزئیات هستند بیایند. پس قوا همه‌شان بیایند. اما کدام قوا بیایند؟ دو تاشان بیایند یا یکیشان بیاید در بحث بعدی ثابت می‌کند که جفتشان بیایند. وقتی ثابت شد هر دو باید بیاید، هر دو بدن باید باشد. از این‌جا که قوا هر دو قسمش باید بیاید، نتیجه می‌گیرد که هر دو بدن باید بیاید. هم بدن خیالی، هم بدن پایین‌تر از خیال. و حرف صدرالمتالهین که می‌گوید فقط بدن خیالی می‌آید درست نیست.

عدل الهی و نحوه جزا بر اساس مدخلیت قوا

«و الشاهد غير ما شهد عليه كما انه غير ما شهد به». این را توضیح دادم. شاهد با مشهودٌ علیه با مشهودٌ به فرق می‌کند. «و المخاطب غیر المخاطب». مخاطب به صیغه فاعل بخوان به کسر، غیر از مخاطب به صیغه مفعول بخوان به فتح. «فلیس المراد من السمع» که شهادت می‌دهد، «السمع الخیالی الذی فی مرتبة ذات الخیال». آن مشهودٌ علیه هست آن شاهد نیست. مراد از سمع مثلاً به عنوان مثال از بین این پنج تا سمع را انتخاب می‌کنیم. مراد از سمع مثلاً سمع خیالی که در مرتبه ذات خیال هست نیست، آن شاهد نیست. این‌که می‌گوید سمعشان شهادت می‌دهد نه آن شهادت می‌دهد آن مشهودٌ علیه هست. آن که شهادت می‌دهد آنی است که برای بدن عنصری است.

«کذا من الجلد» مراد از آن جلدی که شهادت می‌دهد بدن مثالی خیالی نیست. بدن مثالی خیالی مشهودٌ علیه هست، شاهد نیست. پس مراد از سمعی که شهادت می‌دهد سمع خیالی نیست. مراد از جلدی که شهادت می‌دهد جلد مثالی نیست. شهادت‌دهنده‌ها همین عنصریانند، که بر علیه آن مثالی‌ها دارند شهادت می‌دهند. «فإنهما» این دو تا شاهد نیستند، سمع خیالی و جلد خیالی شاهد نیستند، زیرا این دو «نفس ما شهدت الجلود علیه». عین همانی هستند که جلود به آن‌ها شهادت داده است. این جلد خیالی شاهد نیست، بلکه خود مشهودٌ علیه است. آن سمع خیالی شاهد نیست، بلکه خود مشهودٌ علیه است.

«و عین المخاطب لخطاب خلقکم». این بدن ظاهری ما یا قوای ظاهری ما که در بدنند می‌گویند ﴿أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ﴾[21] ، این‌ها می‌گویند این ظاهری‌ها می‌گویند. ﴿وَهُوَ خَلَقَكُمْ﴾. به کی می‌گویند؟ به کی خطاب می‌کنند؟ این ظاهری‌ها به کی خطاب می‌کنند؟ به آن خیالی‌ها خطاب می‌کنند. ﴿هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾. پس مخاطب به خطاب ﴿خَلَقَكُمْ﴾ همین خیالی‌ها هستند. هم مشهودٌ علیه‌ هستند هم مخاطب هستند. پس با شاهد و مخاطب فرق دارند. «فلتلک القوی»[22] تمام شد. یعنی نتیجه می‌خواهد بگیرد. پس ما در آخرت دو تا سمع داریم. دو تا جلد داریم.

آن وقت یکی مسخر است یکی مسخر است. یکی ظاهری است، یکی باطنی است. هر کدامشان هم به اندازه دخالتی که در عمل بد داشتند معذبند. یا به اندازه دخالتی که در عمل خوب داشتند متنعمند. یعنی هر دو گوش را خود عذاب می‌دهد. درست است در شهادت، این گوش ظاهری بر آن گوش باطنی شهادت می‌دهد. ولی در وقت عذاب همه‌شان به اندازه دخالتشان در کار، عذاب می‌شوند. این‌طور نیست که گوش ظاهری معاف بشود، فقط گوش باطنی عذاب بشود یا بالعکس. حتی آن نفس ناطقه را هم عذاب می‌کند. که چرا تو نگهداری نکردی، چرا جلوگیری نکردی.

تحلیل فلسفی ولوج روح و ترکیب اتحادی نفس و بدن

تو مخدوم همه بودی، بقیه همه خادمت بودند. چرا به خادمات اجازه دادی این کارها را انجام بدهند؟ همه مسئول هستند، هر کس به اندازه خودش. در وقت شهادت آن ظاهری‌ها بر علیه باطنی‌ها شهادت می‌دهند ولی در وقت عذاب همه با هم سهیم می‌شوند. «فلتلک القوی» سمع و بصر و لامسه و همه، «فلتلک القوی مراتب فی الآخرة». مرتبه خیالی دارند، مرتبه دون خیال هم دارند. «و لکل منها ذات منبسطه». هر یک ذات پهنی دارد، که از مقام خیال شروع شده تا مقام حس. درجات مختلف هم در این طول خیال تا حس وجود دارد. پس همه یک عرض عریضی دارند، یک وجود منبسط و پهنی دارند.

«فسمع هو فی مرتبة الخیال» یک سمع داریم که در مرتبه خیال است، یک سمع هم داریم که مقبوض با نفس یعنی به سمت نفس می‌رود و در قبض نفس قرار می‌گیرد، و سمع سومی داریم که در بدنی است عنصری که ما به آن می‌گوییم سمع همین بدن عنصری، که این بدن عنصری یا آن سمع «المرتقية الى نشأة الآخرة»، یعنی در نشئه آخرت این بدن عنصری می‌رود به سمت نفس. گفتیم نفس نمی‌آید به سمت بدن، بدن ارتقا پیدا می‌کند می‌رود به سمت نفس. آن وقت سمعی که در این بدن است یک سمع است، سمعی که مقبوض الی النفس است سمع دیگری است، یک سمع هم داریم که در ذات خیال است، که این‌ها را در جلسه گذشته توضیح داده بودیم.

دانش پژوه: آن سمع مقبوض نفس بالاتر از مرتبه خیال است؟

استاد: نه پایین‌تر است.

دانش پژوه: پایین‌تر است؟

استاد: وسط این دو تاست. خیال از همه بالاتر است، سمعی که مقبوض الی النفس است وسط است، سمعی که در این بدن است، بدن عنصریست آخر است. ببین این طوری ما توضیح دادیم، شاید جلسه گذشته یادتان رفته باشد. من اشاره می‌کنم دو مرتبه. گفتیم ما در وقتی که بیداریم این پنج تا حاسه ما مشغول فعالیت است. پنج تا حاسه ای که همه‌شان در بدن ظاهری ما متمرکز شدند. بعد وقتی می‌خوابیم همین پنج تا جمع می‌شوند به سمت نفس. در واقع می‌شود گفت کأنّه آن پنج تا که در ظاهر بودند ترکیب شدند، حالا همه دارند یک جمع دیگری است که به سمت نفس دارند می‌روند. البته نمی‌گوییم ما، کأنّه دارم می‌گویم. وگرنه واقعاً همین پنج تا دارند کارشان را تعطیل می‌کنند به سمت نفس می‌آیند. یک پنج تا هم که در ذات خیال داشتیم. این‌ها را قبلاً گفتیم. حالا آن سمعی که جمع می‌شود به طرف نفس در حالت خواب، آن را گفتیم بین سمع ذات خیال و سمع موجود در این گوش ظاهری قرار می‌گیرد.

دانش پژوه: پس آن در این خلاف‌هایی که مرتکب شدند بیرون در عالم ماده دخالت نداشت؟

استاد: کی؟

دانش پژوه: این سمع مقبوض نفس.

استاد: سمع مقبوض نفس در واقع سمع سوم نیست. این همان سمع ظاهری است که می‌آید سمت نفس. سه تا سمع درست می‌کنیم به یک اعتبار، ولی سه تا عذاب نمی‌شود. دو تاشان عذاب می‌شود. یکیش شاهد می‌شود یکیش مشهودٌ علیه. این وسطی کاره‌ای نیست. وسطی همان شاهد است، شاهد است که در وقت خواب جمع می‌شده می‌رفته به سمت نفس.

دانش پژوه: سمع مقبوض سمع چیست؟ سمع شاهد در وقت خواب

دانش پژوه دیگر: خیالی است.

استاد: نه در وقت خواب شاهد نیست، در وقت خواب جمع می‌شود به سمت نفس. ولی در قیامت، کاره‌ای نیست یعنی یعنی این سمع جمع شده به سمت نفس با سمع ظاهر در بدن ظاهری فرقی نمی‌کند. فقط فرقش این است که شب که می‌شود می‌رود آن طرف، به سمت نفس قبض می‌شود. بنابراین دو تا سمع الان بیشتر آن‌جا نیست که بخواهد شهادت بدهد. بله، مرتبه سمع زیاد است. سمع از آن سمع ظاهری تا آن سمع خیالی همه مراتب سمع است. این وسط ممکن است سمع‌های متعددی باشد در درجات مختلف.

دانش پژوه: استاد پس قوای خیالی مشهودٌ علیه است، قوای ظاهری شاهد می‌شود.

استاد: بله

دانش پژوه: سمع خیالی می‌شود مشهودٌ علیه و بصر خیالی مشهود علیه است.

استاد: «فالشاهد منها» شاهد «منها» یعنی شاهد از این قوا، همان قوه خادم مسخر است. مسخر به فتح خاء. و مشهودٌ علیه مخدوم مسخر است. آن که تسخیر کرده و دستور داده آن مشهودٌ علیه است.

«و الکل یتنعم او یعذب علی قدر مدخلیته فی صدور العمل». همه این‌ها یعنی همه این مسخَر و مسخِر، ظاهری‌ و باطنی‌. درست است یکی شاهد است یکی مشهودٌ علیه. ولی این‌طور نیست که شهادت داد دیگر معاف شد. مشهودٌ علیه فقط گرفتار شد. آن مشهودٌ علیه به اندازه خودش عذاب می‌شود، شاهد هم به اندازه مباشرتش. آن هم مباشرت کار کرده، آن هم باید عذاب بشود. «و الکل یتنعم او یعذب علی قدر مدخلیته فی صدور العمل و علی طور مدخلیته» «طور» عطف بر «قدر» است. ضمیرش هم به «مدخلیت» برمی‌گردد. تفسیری برای قدر است. همه این‌ها چه ظاهری چه باطنی متنعم می‌شوند یا معذب می‌شوند به قدر مدخلیتی که در صدور عمل داشتند و به طور مدخلیتی که در صدور عمل داشتند. قدر مربوط به کمیت است طور مربوط به کیفیت است.

بالاخره هر کدام از نظر کمی دخالت داشتند از نظر کیفی هم دخالت داشتند. به اندازه دخالتشان و به کیفیت دخالتشان متنعم یا معذب می‌شوند. خب چرا این‌طور می‌شود؟ مقتضای عدل خدایی است. مقتضای عدل خدایی این است که همه را که در فعل دخالت داشتند عذاب کند، یا همه را که در فعل دخالت داشتند متنعم کند. یکی را که دخالت داشته معاف کند، یکی دیگر را که دخالت داشته همه عذاب را رویش بریزد. این نمی‌شود، عدل نیست. «کما هو» یعنی این تقسیم کردن، این متنعم کردن و معذب کردن به اندازه مدخلیت، مقتضی عدل خداوند سبحان است. «الذی»، آن عدلی که عدل حقیقی است. عدل حقیقی چیست؟ عدلی است که منحرف نشده از حاق وسط.

«حاق الوسط» یعنی کاملاً وسط. منحرف نشده «الی احد الجانبین» «الی احد الجانبین» متعلق به غیرمنحرف است. عدل حقیقی که از حاق وسط، از آن وسط وسط منحرف نشده «الی احد الجانبین». به سمت این طرف که افراط است، یا به سمت آن طرف که تفریط است نرفته است. عدل حقیقی یعنی نه این طرف را می‌گیرد نه آن طرف را می‌گیرد حق را می‌گیرد. «بوجه من الوجوه» یعنی به هیچ وجه انحراف. به هیچ وجه انحرافی در عدل خدا راه پیدا نمی‌کند. خب خداوند با همین عدلش می‌خواهد عذاب کند، معلوم است به هر موجودی به اندازه دخالتی که در کار بد داشته عذاب می‌رساند.

خب بحثی که ما شروع کرده بودیم قول امامی که ما داشتیم توضیحش می‌دادیم «تَلِجُ الرُّوحُ»[23] بود. «تَلِجُ الرُّوحُ فِيهَا». این بحث‌هایی که گفتیم همه ذیل «تَلِجُ الرُّوحُ» بود و گفتیم که روح یا داخل در بدن می‌شود یا متصل به بدن می‌شود چون «تَلِجُ» معنایش یکی از این دو تا بود. یا دخول بود یا رسوخ بود. پس در این‌جا هم می‌گوییم که نفس یا داخل می‌شود در بدن، یا ملصق می‌شود به بدن. ولی در هر دو حال باید ترکیب اتحادی داشته باشند. نفس و بدن همان‌طور که در دنیا ترکیب اتحادی دارند در آخرت هم باید ترکیب اتحادی داشته باشند. پس نحوه دخولشان یا نحوه لصوقشان باید مناسب باشد با ترکیب اتحادی. دو چیزی که اصل‌ هستند هیچ وقت با هم ترکیب اتحادی برقرار نمی‌کنند. قبلاً هم گفتیم دو شیء متأصل ترکیب اتحادی برقرار نمی‌کنند. این‌ها منضم به هم می‌شوند یا مجاور هم می‌شوند. ترکیب اتحادی برای محتاج و محتاج‌الیه است. دو چیزی که اصلند هیچ کدام به هم احتیاج ندارند. دو تا اصل به هم احتیاج ندارند. یکی محتاج یکی محتاج ‌الیه نیست، لذا ترکیب اتحادی برقرار نمی‌کنند. اما یک اصل و یک فرع، این‌ها به هم احتیاج دارند. اصل مفتقر الیه است، فرع مفتقر است. و این‌ دو با هم ترکیب اتحادی برقرار می‌کنند. پس بین اصل و فرع ترکیب اتحادی هست. بین ما بالذات و ما بالعرض ترکیب اتحادی هست. حالا من مثال به حرکت می‌زنم که ترکیب در آن نیست ولی بالذات و بالعرضش روشن می‌شود. این گاری که دارد می‌رود و ما رویش نشستیم، این سفینه که دارد می‌رود و ما در آن نشستیم، یا ماشینی که دارد می‌رود و ما روی صندلیش قرار گرفتیم، این‌ها حرکتشان بالذات است. البته هست، اسب حرکتش بالذات است، بدون این‌که تابع باشد. گاری هم که به دنبال اسب بسته شده آن حرکتش بالذات است. منتها بالتبع، هر دو بالذات هستند. اما منی که روی این گاری نشستم حرکتم بالعرض است، بالذات نیست. آن دو تا حرکتشان بالذات است یعنی واقعاً حرکت دارند، حرکت دارند به این معنی که جایشان را منتقل می‌کنند، ولی من جایم را منتقل نمی‌کنم همان طور که رو گاری نشستم از اول تا آخر هم آن‌جا نشستم، جایم را عوض نمی‌کنم. پس حرکت من بالعرض حرکت آن‌ها بالذات است. یعنی آن‌ها حقیقتاً حرکت می‌کنند من بالعرض حرکت می‌کنم. خب این توجه می‌کنید، حرکت بالعرض وابسته به حرکت بالذات است. حرکت بالذات را برداری حرکت بالعرض انجام نمی‌شود. پس حرکت بالذات می‌شود مفتقر الیه، حرکت بالعرض می‌شود مفتقر.

اگر دو چیز داشته باشیم یکی بالذات یکی بالعرض و بخواهند این دو تا ترکیب بشوند ترکیبشان، ترکیب اتحادی است. مثال به حرکت زدم حرکت با حرکت ترکیب نمی‌شود، فقط برای توضیح بالذات و بالعرض این مثال را گفتم. حالا اگر دو شیء داشتید که با هم قابل ترکیب بودند، یکی بالذات بود یکی بالعرض بود. مثلاً ماهیت را ملاحظه کنید با وجود. ماهیت بالعرض وجود موجود است، وجود بالذات موجود است. ماده و صورت را ملاحظه کنید. ماده و صورت، صورت بالذات فعلیت دارد و قوام دارد، ماده به توسط صورت قوام و فعلیت دارد. پس ماده در قوام بالعرض است، صورت در قوام بالذات است. این‌طور جاها ترکیب، ترکیب اتحادی است. ماده و صورت اگر ترکیب بشود ترکیبش اتحادی است. چرا؟ چون ماده محتاج است، صورت محتاج ‌الیه، به این معنا که ماده می‌شود بالعرض در فعلیت.

صورت می‌شود بالذات. یعنی صورت، فعلیت برای خودش است، ماده این‌طور نیست که فعلیت برای خودش باشد، صورت دارد فعلیتش را می‌دهد. صورت ازش بگیریم فعلیت ازش گرفته می‌شود. اصلاً ماده فعلیت ندارد به مجاز فعلیت پیدا می‌کند، بالعرض و بالواسطه فعلیت پیدا می‌کند. پس ماده و صورت هم که یکی بالذات یکی بالعرض ترکیب اتحادی است. دو تا ترکیب اتحادی درست کردیم، یکی ترکیب اتحادی بین اصل و فرع. یکی هم ترکیب اتحادی بین ما بالذات و ما بالعرض است. یک ترکیب اتحادی سوم هم ایشان درست می‌کند. فاعل با مفعول. فاعل دو قسم است. ما به الوجود، ما عنه الوجود. ما عنه الوجود مباین با مفعولش است. یعنی آن چیزی که وجود از او صادر می‌شود. خب این فاعل می‌شود مصدر، آن وجود می‌شود صادر. این دو تا مباین از هم‌ هستند. متحد نمی‌شوند.

اما فاعل به معنای ما به الوجود با مفعولش. مثلاً موضوع یک عرض فاعل می‌شود برای عرض به معنای ما به الوجود. نه فاعل می‌شود به معنای ما عنه الوجود. این موضوع عرض را صادر نمی‌کند تا بشود فاعل برای عرض آن هم فاعل به معنای ما عنه الوجود. بلکه این عرض را قبول می‌کند و به توسط قبول عرض وجود برای عرض حاصل می‌شود. پس موضوع می‌شود ما به الوجود. و این ما به الوجود فاعل است. حالا موضوع می‌خواهد با آن عرض جمع بشود، متحد می‌شود. متحد می‌شود. پس فاعل به معنای ما به الوجود با مفعولش متحد می‌شود، ما بالذات با ما بالعرض متحد می‌شود، اصل با فرع متحد می‌شود. حالا بدن و نفس این‌ها می‌خواهند ترکیب اتحادی پیدا کنند. اگر بخواهند ترکیب اتحادی پیدا کنند باید یکی از این‌ها باشند. یکی اصل باشد، دیگری فرع. یکی ما به الوجود باشد دیگری مفعول. یعنی فاعل ما به الوجود باشد دیگری مفعول. یکی ما بالذات باشد دیگری ما بالعرض. غیر از این سه تا نمی‌شود. پس نفس با بدن یا چنین است که داخل می‌شود نفس در بدن، یا ملصق می‌شود نفس به بدن.

چه دخول، چه الصاق باید از قبیل یکی از این سه تا باشد. دخول اصل در فرع، یا الصاق اصل به فرع. دخول فاعل به معنای ما به الوجود در مفعول، یا الصاق این چنینی فاعلی. دخول ما بالذات در ما بالعرض، یا الصاق ما بالذات با ما بالعرض. آن وقت ترکیب ترکیب اتحادی می‌شود. پس نفس و بدن یکی از این سه حالت را دارند. یا اصل و فرع‌ هستند، یا فاعل به معنای ما به الوجود و مفعول هستند، یا ما بالذات و ما بالعرض هستند. خب اصل و فرع بودنش خیلی راحت فهمیده می‌شود. اصل و فرع هستند واقعاً. نفس اصل است، آن فرع است. در فعلیت نفس بالذات است، بدن بالعرض است.

دانش پژوه: مگر حکمت آن‌جا نگفته که ماده و صورت هر دو به هم محتاجند، آن‌جا می‌گفته که ماده از صورت انفکاک ندارد، صورت از ماده انفکاک ندارد. ماده برای تحقق خودش نیاز به فعلیت صورت دارد، صورت هم برای فعلیت احتیاج دارد که در یک ماده حلول کند. پس مگر این‌ها به هم محتاج نیستند؟ یا آن را بد فهمیدیم؟

استاد: این‌ها به هم محتاج نیستند؟

دانش پژوه: در تحقق محتاجند دیگر به هم. در آنجا می گفت.

استاد: هر دو به هم محتاج باشند که دور لازم می آید. ماده به صورت محتاج است در فعلیت. صورت به ماده محتاج است در شخصیت.

دانش پژوه: صورت به ماده تحقق می‌یابد؟

استاد: صورت به ماده محتاج است در شخصیت، ماده به صورت محتاج است در قوام و فعلیت. هیچ کدام بدون از همدیگر تحقق پیدا نمی‌کنند به همین جهت می‌گوییم بین ماده و صورت تلازم است.

دانش پژوه: خب، یعنی صورت می‌تواند قابل انفکاک از ماده باشد؟

استاد: نه. تلازم معنی‌اش این است که قابل انفکاک نیست دیگر. نه صورت از ماده جدا می‌شود نه ماده از صورت. تلازم بینشان یعنی هیچ وقت منفک نمی‌شوند. «فالمراد من ولوج الروح فی البدن»[24]

دانش پژوه: من دقت نکرده بودم، شما دقت کرده بودید، که صورت اصل است و ماده فرع‌ است ...

استاد: صورت شریکة العله است، چطور اصل است؟ شریکة العله، ماده معلول است.

دانش پژوه: البته صورت مادامی که در این عالم هستش ملازم ماده هستش، وگرنه در عالم مثال که صورت...

استاد: مشاء می‌گویند صورت در عالم بعد محتاج ماده نیست. اگر صورت مجرد باشد نفس باشد، وگرنه باز هم محتاج ماده ا‌ست. این را مشا می‌گویند. صدرا می‌گوید در عالم برزخ هم صورت محتاج ماده هست.

دانش پژوه: مشاء می گوید در عالم ...

استاد: مشا می‌گوید بعد از مفارقت نفس از بدن نفس مادی محتاج به بدن نیست. یعنی این صورت محتاج به این ماده نیست.

دانش پژوه: اما صدرا استاد محتاجیت را باز هم می‌پذیرد؟

استاد: بله، صدرا می‌گوید همیشه نفس محتاج به ماده است، هیچ وقت بی‌بدن نیست.

دانش پژوه: در آخرت هم مثالی می‌شود

استاد: در آخرت هم مثالی می‌شود، منتهی ماده‌های بدن فرق می‌کند. «فالمراد من ولوج الروح فی البدن» یا دخول روح در بدن است، یا الصاق روح به بدن است. می‌فرماید «ان کان» مراد از ورود دخول نفس در بدن، «کان من قبیل دخول الاصل فی فرعه»، «و کان من قبیل دخول الفاعل بمعنى ما به الوجود فى مفعوله»، سوم «و کان من قبیل ما بالذات» یعنی «دخول ما بالذات فیما بالعرض». این ها را دیگر توضیح دادیم.

«و الکل بنحو الاتحاد». ترکیب در هر حال ترکیب اتحادی است. این در صورتی است که ولوج روح به معنای دخول باشد. «و ان کان لصوقها به»[25] . و اگر مراد از «ولوج» لصوق روح باشد «به» به بدن...

دانش پژوه: همان رسوخ است؟ لصوق همان رسوخ است؟

استاد: لصوق به معنای چسبندگی. «و ان کان مراد از ولوج روح» لصوق نفس به بدن و اظهر هم همین است، «کان من قبیل لصوق الاصل بفرعه»، یا «لصوق الفاعل بالمعنى المذكور بمفعوله»، یا «لصوق ما بالذات بما بالعرض». سر هر کدام این‌ها توجه کردید لصوق را درآوردند. قبلی هم سر هر کدام دخول را درآوردند. دخول اصل در فرع، دخول فاعل در مفعول، دخول ما بالذات در ما بالعرض. این‌جا می‌گوییم لصوق اصل به فرع، لصوق فاعل به مفعول و لصوق ما بالذات به ما بالعرض. «فافهم ذلك كله ان كنت تفهم». خب بقیه‌اش بماند برای جلسه بعد ان ‌شاء الله.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo