92/10/25
بسم الله الرحمن الرحیم
صیرورتِ بدن به لطافتِ اخروی و ظهور مراتبِ عالیه ادراک در معاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /صیرورتِ بدن به لطافتِ اخروی و ظهور مراتبِ عالیه ادراک در معاد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
رساله سبیلالرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۰۸، سطر اول: «فلو كانت النفس بعد المفارقة عن البدن مباينة عنه بحيث لا يكون بينهما امر وجودى مشترك بينهما سار فيها لا يمكن اتحادهما»[1] .
نظر آقا علی حکیم را در مورد معاد میخواندیم. ایشان معتقد بودند که نفس و بدن حتی بعد از مفارقت با هم علاقه دارند و این علاقه را آن ذخایر و اموری که نفس در بدن نهاده تأمین میکند؛ یعنی این نفس در وقتی که همراه این بدن بوده، اعمالی انجام داده و این اعمال هیئاتی را در بدن به وجود آورده که این هیئات وسیله تعلق نفس به بدن است حتی بعد از مفارقت هم.
یعنی این هیئات باعث میشود که نفس از بدن مباینت نداشته باشد، بلکه با هم هنوز اتحاد سابقشان را حفظ کنند. منظور از مباینت در اینجا همین است که عرض شد، والا نفس از بدن مباین هست، چون نفس مجرد است و بدن مادی است؛ ماده و مجرد از هم مباین است، پس نفس و بدن تباین دارند. ولی آن مباینتی که ما نفیش میکنیم، این است که خاک خالی باشد از اماناتی که نفس در او نهاده، آن وقت مباینت درست میشود. ما معتقدیم که این امانات و ذخایر در بدن باقی میماند و همین باعث میشود که نفس و بدن مباین نباشند، یعنی بینشان یک امر وجودی واسطه بشود که ارتباط این دو را با هم درست کند. خب، حالا اگر مباین بودند چه اتفاقی میافتد؟ بدن یک موجود مستقل است، یعنی بالفعل است؛ ماده دارد، صورت جسمیه دارد، صورت نوعیه دارد، بالاخره یک موجود متأصل است، یک موجود بالفعل است، بالقوه نیست.
نفس هم همینطور، نفس هم یک موجود بالفعل است. دو تا موجود بالفعل وقتی کنار هم قرار میگیرند، با هم مجاور میشوند، متصل میشوند، منضم میشوند ولی متحد نمیشوند. اتحاد همیشه بین یک موجود بالفعل و یک موجود بالقوه حاصل میشود که یکی محتاج باشد و یکی محتاج الیه؛ آنگاه اینها با هم چنان ترکیب میشوند که به منزله یکی میشوند، یعنی متحد میشوند که به منزله واحد است نه واحد. اما اگر دو تا، هر دو بالفعل بودند و هیچکدام به هم محتاج نبودند، به تعبیر ما دو تا موجود متأصل بودند، این دو تا موجود متأصل کنار هم جمع میشوند و با هم مجاورت پیدا میکنند، ترکیب انضمامی پیدا میکنند، ترکیب اتحادی پیدا نمیکنند. این معنای مباینت است. ایشان اجازه نمیدهد که نفس و بدن مباین باشند. بدن را تا آن آخر محتاج به نفس قرار میدهد به خاطر همان هیئاتی که از نفس در این بدن موجود است. مباینت را نفی میکند و اتحاد را بین نفس و بدن برقرار میسازد.
دانش پژوه: بدنش بالقوه است؟
استاد: بدن نسبت به نفس بالقوه است بله، ولو خودش به عنوان یک جسم امری است بالفعل، ولی نسبت به نفس بالقوه است.
تفاوت نظام جزئی و نظام کلی در تدبیر بدن
قبل از اینکه نفس از بدن جدا بشود، همچنین بود، یعنی مباینت نداشت. حالا هم که جدا شده باز چنین است، یعنی مباینت ندارد. منتها در وقتی که مفارقت نکرده بود از بدن، در یک نظام جزئی بدن را اداره میکرد؛ حالا که مفارقت کرده، در یک نظام کلی بدن را تدبیر میکند. این یعنی چه؟ نفس در وقتی که مفارقت نکرده بود، درست است وابسته به موجود بالا یعنی عقل فعال یا ربالنوع انسان بود، متصل به موجود بالا بود، یا به تعبیر بهتر به کمک نفس کلیه فعالیت میکرد، اما چنین نبود که در نفس کلیه قرار بگیرد و ابزاری برای نفس کلیه بشود. نفس کلیه امداد میکرد او را، به او افاضاتش را عنایت میکرد، اما نفس بعد از گرفتن عنایات خودش مستقیماً بدن را تدبیر میکرد. آن وقت این را بهش میگفتیم نظام جزئی، یعنی در نظامی که مدبر همین نفس جزئی ماست، همین نفس شخصی ماست.
ولی بعد از مفارقت، خود نفس کلی مدبر بدن ماست ولی نه بیواسطه، بلکه با واسطه همین نفس ما. پس در هر دو حال نفس مباشر تصرف و تدبیر است، منتها بعد از موت ابزار است برای نفس کلیه، قبل از موت واسطه است. واسطه با ابزار فرق میکند؛ واسطه خودش علت است، واسطه خودش فاعل است ولو مدد از بالا میگیرد ولی خودش را فاعل حساب میکند. ولی آلت فاعل نیست، ابزار فاعل نیست. نجار، اره را وسیله کار خودش انجام میدهد، خودش با این تخته سر و کار دارد ولی اره وسیلهاش است. برخلاف نجاری که شاگردش را به کار بگیرد؛ نجار دستور میدهد شاگرد اجرا میکند، شاگرد میشود واسطه و خودش دارد کار را انجام میدهد.
نفس قبل از مفارقت حالت واسطه بودن دارد که دستور را از بالا میگیرد مثل شاگرد نجار که دستور را از نجار میگیرد ولی خودش مباشر کار میشود، در یک نظام جزئی کار را انجام میدهد. اما بعد از مفارقت آلت میشود برای نفس کلی، نفس کلی دارد تصرف میکند در این بدن و این بدن را تدبیر میکند منتها نه مباشرتاً بلکه با کمک نفس جزئی ما. پس نفس جزئی قبل از مفارقت از بدن در یک نظامی که آن نظام جزئی است بدن را تدبیر میکند، در نظام جزئی تدبیر میکند یعنی با وصف جزئیت نه استناد کند به نفس کلی، بلکه خودش کار انجام میدهد منتها با امدادی که از نفس کلی میگیرد.
بعد از مفارقت نفس کلی دارد فعالیت میکند منتها نفس جزئی ما دارد آن فعالیتها را به صورت یک آلت به بدن منتقل میکند. پس کار نفس ما قبل از مفارقت با کار نفس ما بعد از مفارقت فرق نمیکند؛ در هر دو حال نفس ما دارد تدبیر میکند، منتها قبل از مفارقت تدبیر میکند در یک نظام جزئی که خودش فعال است، بعد از مفارقت فعالیت میکند در یک نظام کلی که نفس کلی فعال است. آن وقتی که نفس کلی دارد کار میکند، این نفس کلی در یک نظام کلی کار میکند، منتها این نفس ما را به کار می گیرد. در آن وقتی که نفس جزئی ما دارد کار میکند، در یک نظام جزئی کار می کند. روشن است که این در نظام جزئی و آن در نظام کلی است. وقتی که نفس کلی دارد فعالیت میکند، در یک نظام کلی فعالیت میکند یعنی تنها به بدن من نمیرسد، نفس کلی فقط به بدن من نمیرسد، این همه ابدانی که نفوسشان مفارقت کرده همه را دارد تدبیر میکند بتوسط نفوسشان؛ در هر کدام از تدبیرها نفسی را به عنوان ابزار انتخاب میکند ولی تدبیرکننده همان نفس کلی است.
رابطه نفس شخصی و نفس کلی در تدبیر ابدان
پس در یک نظام کلی دارد بدنها را تدبیر میکند، در نظامی که ابدان زیادی زیر دستش هستند. اما برخلاف آن وقتی که نفس ما به بدنمان مرتبط است و هنوز مفارقت نکرده، در آن صورت، در این فرض، درست است که امداد از نفس کلی میرسد ولی نفس کلی ادارهکننده نیست، نفس جزئی دارد اداره میکند به عنوان واسطه نه به عنوان ابزار. خب تا اینجا روشن شد که بین نفس ما و بدن ما یک علاقهای هست.
دانش پژوه: آیا نفس کل غیر از نفس شخصی ماست؟
استاد: بله، نفس کلی نفسی است که تمام نفوس این عالم تنزلات او هستند. یک نفس کلی ما در جهان داریم، عرفا بهش معتقدند، حکمت متعالیه معتقد است، شاید مشاء معتقد نباشند؛ نفس کلی داریم که کل نفوس تنزلات او هستند.
دانش پژوه: استاد بعد از اینکه میگویید بدن ما را بعد از مرگ تدبیر میکند، منظور نفس شخصی نیست و آن نفس کلی است؟
استاد: بله، آن نفس کلیه بدن ما را تدبیر میکند منتها با نفس ما، با کمک نفس ما.
دانش پژوه: خب نفس ما کجاست؟
استاد: نفس ما ابزار میگیرد، نفس ما را ابزار میگیرد و خودش تدبیر میکند؛ برخلاف قبل از مفارقت که نفس ما خودش تدبیر میکرد، نفس ما کمک میگرفت و تدبیر میکرد. همان فرقی که گفتم بین آلت و واسطه آن را توجه کنید. نفس ما در وقتی که متعلق به بدن ماست و هنوز مفارقت نکرده، عنوان واسطه دارد یعنی کار انجام میدهد، خودش کار میکند منتها مدد از بالا میگیرد.
برخلاف بعد از مرگ که آن نفس کلی کار میکند، نفس ما را به عنوان آلت به کار میکشد که کارهای (دقت کنید) کارهای نفس کلی، تدبیرات نفس کلی از مسیر نفس جزئی به بدن میرسد. در حالی که در قبل از مفارقت خود نفس ما تدبیر میکند، مددهای نفس کلی بتوسط نفس ما به بدن میرسد، نه تدبیرش؛ تدبیر به وسیله خود نفس جزئی انجام میشود، لذا میگوید در نظام جزئی تدبیر میشود. آن یکی را میگوید در نظام کلی تدبیر میشود.
دانش پژوه: استاد این تنزل برای نفس جزئی نیست؟
استاد: نفس جزئی در موطن خودش تنزلاتی دارد، منتها تنزلاتش این نیست که یک نفس بسازد؛ تنزلاتش در موطن علمش است، معلوماتش را که در مرتبه بالا دارد تنزل میدهد به مرتبه پایین، مثل اینکه شما مطلب عقلیتان را تنزل میدهید به خیال، از اینجا تنزل میدهید به قلم و کاغذ یا به زبان. این تنزلات در نفس ما هست، اما تنزلات نفس ما نفسساز نیست برخلاف تنزلات نفس کلی که نفسساز است.
دانش پژوه: استاد تعبیر را اشتباه گفتم، منظورم تنزل عرفی خودمان بود، اینکه نفس به مرتبهای از کمال میرسد که یک تعینی پیدا میکند، میتواند مستقیماً یک بدنی را اداره بکند، بعد از مفارقت میگوییم آن کمال کمتر نمیشود، چرا دیگر نمیتواند خودش مستقیماً واسطه (یعنی مثلاً حداقل) باشد، دیگر ابزار نباشد؟ وقتی ابزار میشود کأنه مثلاً یک حالت قهقرایی مثلاً طی کرده.
استاد: نه، حالت کارگزاری دارد، یعنی کارگزار و مثل اینکه خادم نفس کلی است. اول نه، تقریباً در حد استقلال دارد اداره میکند. قبل از اینکه مفارقت کند بدن را کأنه مستقلاً دارد اداره میکند، درست است فیض از بالا میگیرد ولی خودش دارد اداره میکند.
علت قطع رابطه نفس و بدن و معنای تنزل
در وقتی که از بدن مفارقت میکند، چون مفارقت کرده سیر قهقرایی نمیکند، نفس ما نازل نمیشود، نفس ما پایین نمی آید؛ در تدبیرش یک مقدار ضعیف میشود، چون علاقه تا حدی قطع شده، آن علاقه اولیه که نیست؛ درست است علاقه هنوز باقی است ولی آن به آن قدرت قبل نیست. بنابراین مستقیم نمی تواند در این بدن تصرف کند، باید تصرف از ناحیه نفس کلی بیاید که فوق این است منتها با واسطه. توجه میکنید؟ نفس از نظر وجودی ضعیف نمیشود، چون ارتباطش ضعیف میشود نمی تواند درست...
دانش پژوه: استاد ارتباط چرا ضعیف شده؟ به خاطر اینکه آن بدن دیگر...
استاد: قطع رابطه دنیایی کرده.
دانش پژوه: خب قطع رابطه را چه باعث شده؟
استاد: قطع رابطه کامل نکرده.
دانش پژوه: علت قطع رابطه چیست؟
استاد: مرگ است. علت قطع رابطه مرگ است، مرگ باعث شده این قطع رابطه کرده.
دانش پژوه: ریشه مرگ هم معلوم نیست، یعنی مثلاً ضعف بدنی یا ضعف مثلاً نفس نیست، یک چیزی فراتر از اینهاست که ما نمیدانیم چیست.
استاد: شاید هم یکی از اینها باشد، بالاخره یا بدن نتوانسته نفس را تحمل کند یا نفس دیده به بدن احتیاج ندارد، به هر جهت از بدن بریده است. ممکن است یکی از اینها باشد، ممکن است چیز دیگه باشد. نفس از بدن بریده دیگر نمی تواند الان تدبیر مستقیم به کار کند، تدبیر را باید مافوق این نفس انجام بده منتها نفس را به کار میگیرد.
دانش پژوه: استاد مشکلم این هست که ما در این فرایند، این فرایند یک فرایند تکاملی است؛ چیزی نداریم که مثلاً چیزی که دارد در پله صعودی می رود بخواهد برگردد در مرتبه قبل، در درجه قبل.
استاد: هیچ وقت تنزل، به این معنا نیست که یک موجودی ضعیف میشود؛ تنزل به این معناست که موجودی، موجود ضعیفتر از خودش را ایجاد کند، این میشود تنزل.
منتها ما تعبیر به ایجاد نمیکنیم، مثلاً صورت عقلیه ما که مرتبه عالی تجرد را دارد، صورت خیالی را که مرتبه دانی تجرد را دارد و بعد هم کلمات ما را که اصلاً جسمانی و مادی هستند ایجاد میکند یعنی با تنزلش آنها را درست میکند، نه خود آن صورت عقلیه ما ضعیف میشود؛ صورت عقلیه ما به جای خودش هست، تنزلاتی ایجاد میکند یعنی چیزهایی را ایجاد میکند، این معنای تنزل است نه معنای تنزل یعنی از مرتبه عالی به پایین آمدن. هیچ موجود متنزلی در تنزل از بالا به پایین نمیآید. گفته میشود خدا با تنزلاتش دارد موجودات خلق میکند، هیچ وقت خدا پایین نمی آید، این همان مقام خدایی که هست هست. تنزل یعنی به تعبیر ما ایجاد یک موجود نازل بدون اینکه آن متنزل از جای خودش حرکت کند و پایین بیاید، این میشود تنزل.
حالا عبارت را توجه کنید: این را هم آخرش ایشان توضیح میدهد که همین علاقهای که بین نفس و بدن هست باعث میشود که نفس بدن را در آخرت به سمت خودش جذب کند، بدن هم در آخرت به سمت نفس برود. از طرف نفس جذب کردن، از طرف بدن رفتن به سمت نفس، این دو تا که جذب از طرف نفس است و رفتن از طرف بدن است این به خاطر همان هیئاتی است که نفس در بدن گذاشته و هنوز ارتباطش را با بدن حفظ کرده است.
دانش پژوه: رفتن بدن به سمت نفس یعنی چه؟ رفتن فیزیکی که نیست قطعا؟
استاد: این را حالا توضیح می دهیم. این را بیشتر توضیح می دهیم، حالا من عبارت را بخوانم.
صفحه ۱۰۸ هستیم، سطر اول: «فلو کانت النفس بعد المفارقة عن البدن مباینة عنه» اگر نفس بعد از اینکه از بدن جدا شد مباین شد از بدن، مباین شد یعنی هیچ رابطهای با بدن نداشت، هیچ علاقهای بین نفس و بدن نبود، این خاک خالی شد از ذخایر و هیئاتی که نفس در او نهاده بود، آن وقت این خاک میشود جدای از بدن و بیارتباط به بدن.
ضرورت جهت اتحاد وجودی بین نفس و بدن
«بحیث لا یکون بینهما امر وجودی مشترک بینهما»، به طوری که بین نفس و بدن امر وجودی که مشترک بینهماست نباشد، «مشترک بینهما سار فیهما»، کتاب ما «فیها» دارد، من تصحیح نظری کردم نوشتم «فیهما»؛ امر وجودی که مشترک بینهماست «سار فیهما» در هر دو سریان دارد، اصلش در نفس است، فرعش در بدن است. خب، جواب «لو»: «فلو کانت النفس مباینة لا یمکن اتحادهما»، اتحاد نفس و بدن ممکن نیست، و اگر این دو با هم ضمیمه بشوند مجاورت درست میشود، انضمام درست میشود، اتحاد درست نمیشود. «أو تکونان»، من این را هم باز تصحیح نظری کردم «أو» را تبدیل کردم به «اذ»، «اذ تکونان عند ذلک متأصلين فى الوجود»، «عند ذلک» یعنی «عند التباین»، اگر این دو تا مباین باشند ترکیب اتحادی نداشته باشند یکی محتاج و یکی محتاجالیه نباشد، «عند ذلک» متأصل در وجود خواهند بود، اگر متأصل در وجود باشند «فلا یمکن اتحادهما».
دانش پژوه: «عند ذلک» چی بود استاد؟
استاد: «عند ذلک» یعنی «عند التباین»، وقتی که نفس و بدن مباینت داشته باشند از هم، متصل خواهند بود یکی محتاج یکی محتاجالیه نمیشود، با هم متحد نمیشوند بلکه متأصل میشوند. متأصل که شدند «فلا یمکن اتحادهما»، اتحاد که ممکن نیست، انضمامشان ممکن است، مجاورتشان، اتصالشان، لصوقشان، همه اینها ممکن است ولی اتحاد ممکن نیست. «فيجب و ان يكون بينهما جهة اتحاد وجودى»، باید «بینهما» یعنی بین این نفس و بدن یک حیثی که باعث اتحاد این دو بشود وجود داشته باشد؛ اتحاد وجودی، یعنی این دو تا را وجوداً متحد کند، «كما كان الامر كذلك قبل مفارقتها عنه»، چنانچه وضع همچنین بوده یعنی جهت اتحادی بین نفس و بدن بود، جهت وجودی بین نفس و بدن بود قبل از مفارقت نفس از بدن.
منتها قبل از مفارقت، این اتحاد و این رابطه برقرار بود «بحسب نظامها الجزئى»، یعنی نظام جزئی نفس که این را توضیح دادم نظام جزئی یعنی چه. «فتكون تلك الجهة بعد مفارقتها عنه فى مجرى النظام الكلى»، «تلک الجهة» میشود اسم، «فی مجری النظام الکلی» میشود خبر. پس این جهت بعد از مفارقت نفس از بدن، این جهت وجود دارد در مجرای نظام کلی، در مجرای نظام کلی که بدن هم با همین نظام کلی تدبیر میشود؛ در صقعی از نفس کلیه الهیه، در ناحیهای از نفس الهیه کلیه این نفس جزئی وجود دارد و از آنجا این بدن را تدبیر میکند، البته نه خود نفس جزئی تدبیر کند، بلکه نفس کلی با واسطه نفس جزئی تدبیر میکند.
«فیکون لها»، یعنی «للنفس»، «من ذلک المجری»، یعنی مجرای کلیه، حالا که دارد به نفس کلی دارد تدبیر میکند منتها با ابزار بودن نفس جزئی، «فیکون لها»، یعنی برای نفس جزئی، «من ذلک المجری یکون لها علاقة ایجابیة معه»، یعنی «مع البدن»، یک علاقه ایجابی با بدن دارد. این را قبلاً گفتیم، علاقه نفس نسبت به بدن ایجابی است، علاقه بدن نسبت به نفس اعدادی و استعدادی است، این را قبلاً گفتیم. حالا یک علاقه ایجابی دارد این نفس با بدن که «بها»، یعنی به خاطر وجود این علاقه است که «تجذبه الی ذاتها»، یعنی جذب میکند نفس بدن را به سمت خودش. از طرف نفس این چنین است که جاذب بدن است؛ «و یتحرک هو الیها»، اما از طرف بدن هم اینچنین است که بدن به سمت نفس حرکت میکند، چطوری حرکت میکند؟ در همین چند خط بعد ان شاء الله توضیح داده میشود.
حرکت تکاملی و لطافت بدن در نشئه آخرت
«فتحرکه النفس الی عالمها»، حرکت میدهد بدن را نفس به عالم خود نفس، عالم نفس هم عالم آخرت است؛ یعنی نفس بدن را به سمت آخرت حرکت میدهد، حرکت به صورت انجذاب و جذب کردن است. «و هو ايضا يتحرك بذاته اليها»، خود بدن هم بذاته به سمت نفس میرود، یعنی علاقه ذاتی بینشان هست، این علاقه ذاتی باعث میشود که نفس بذاتها بدن را به سمت خودش بکشد و بدن هم بذاته به سمت نفس برود. «و المحرک فی الحرکات الذاتیة هو الفاعل للحرکة بعینه»، در حرکات ذاتیه یعنی حرکاتی که مربوط به خود متحرک است، از بیرون بر متحرک تحمیل نمیشود، خود ذات متحرک آن حرکت را اقتضا میکند، این حرکت میشود حرکت ذاتیه. در حرکات ذاتیه محرک خود همان ذات است، محرک همان متحرک است، محرک همان قابل الحرکه است. کتاب دارد محرک فاعل حرکت است، همه جا محرک فاعل حرکت است، اختصاص به اینجا ندارد.
ظاهراً منظورش این است که محرک قابل حرکت است، اینجا را من دارم تصحیح نظری میکنم، محرک قابل حرکت است یعنی خود متحرک است. در حرکات ذاتیه محرک خود متحرک است، نیرویی از محرک بدن را به حرکت میدهد. «و هو ايضا يتحرك بذاته اليها»، یعنی بدن «بذاته» حرکت میکند الیالنفس. «بذاته» یعنی عامل نمیخواهد، محرک نمیخواهد.
دانش پژوه: اگر قابل هم نگوییم «هو الفاعل للحرکة بعینه»، «بعینه» آمده حرکات غیرذاتیه را خارج کرده است.
استاد: «بعینه» یعنی خودش.
دانش پژوه: یعنی بله دیگر یعنی به خودیِ خودش عامل حرکت است نه به اینکه مثلاً عامل باشد واسطه باشد
استاد: آن را که کلمه «بذاته» میرساند دیگر. «بعینه» یعنی خودش؛ یعنی ببینید من چه طوری معنا میکنم: محرک در حرکات ذاتیه، همان فاعل حرکت است، «بعینه» را من «همان» دارم معنا میکنم، همان فاعل حرکت است یا همان قابل حرکت است؛ محرک همان فاعل حرکت است یا همان قابل حرکت است.
عرض کردم محرک در همه جا فاعل حرکت است، منتها در حرکات ذاتیه باید بگوییم محرک همان قابل حرکت است، یعنی محرک با متحرک یکی است. گمان میکنم این قابل حرکت باشد، اگر فاعل حرکت هم باشد عیبی ندارد، محرک در حرکات ذاتیه همان فاعل حرکت است، یعنی چه؟ یعنی علت حرکت است، فاعل در جای علت فاعلی. خب، قبل از مفارقت نفس از بدن، بدن دارد درجات کمالی را طی میکند از طریق نفس جزئی که بهش تعلق دارد و تدبیرش میکند. پس در قبل از مفارقت نفس از بدن، بدن دارد درجات مناسب خودش را طی میکند و به کمال میرسد از طریق همین نفس جزئی. این برای قبل؛ بعد از مفارقت نفس از بدن، باز هم بدن درجات کمالی بعدی را دارد طی میکند، آنجا هم باز از نظر مجرای نفس جزئی است، منتها نفس جزئی که از ورائش نفس کلی تدبیرش را ارسال میکند.
دانش پژوه: استاد این که بدن بعد از مفارقت نفس از بدن، بدن متلاشی میشود دیگر کمکم، این هم جزو سیر کمالیش است که متلاشی بشود بدن؟
استاد: بله دیگر همین است، ایشان همین را میگوید. بعد از متلاشی شدن هم دارد سیر کمالی میکند، منتها ما متوجه نیستیم.
دانش پژوه: این چطور سیر کمالی است که در واقع نفس می رود، بعد از مفارقت نفس متلاشی میشود در واقع
استاد: نفس متلاشی نمی شود و از بین هم نمی رود
دانش پژوه: نه، بدن، بدن متلاشی می شود بعد دوباره (به سمت کمالی خودش توسط نفس مدیریت می شود) نفس برمیگردد سر جای اول خودش که مثل بدن اول قرار بگیرد؟
استاد: ولی لطیفتر شده. بله، این بدن بعد از اینکه نفس ازش مفارقت کرد هنوز دارد سیر تکاملی خودش را ادامه میدهد، وقتی دیگر کاملاً لطیف شد، بدن، بدن عنصری است، منتها لطافتی پیدا میکند که قابلیت ورود در آخرت بهش داده میشود. آن وقت میتواند به نفس مرتبط بشود و دوباره ترکیب اتحادی قبلی را برقرار کند. ولی اینطور نیست که همین بدن ضخیم و کثیف، انبوه دنیوی را بهش بدن، همین بدن تمیز میشود.
دانش پژوه: تمیز شدن یعنی چه؟
استاد: بعد به نفس تعلق میگیرد. اینجا که هست، بدن عرق میکند، آلودگیهای دیگری دارد، و از حرکتی که نفس بر آن وارد میکند خسته میشود؛ ولی آنجا این آلودگیها را ندارد.
دانش پژوه: آنجا منظور بعد از مفارقت است؟
استاد: بعد از تعلق به نفس، بعد از مفارقت هیچی، بعد از اینکه در آخرت تعلق گرفت. آنجا دیگر نه بدن عرق میکند، نه احتیاجی به استحمام دارد
دانش پژوه: احتیاج به غذا چه؟
استاد: احتیاج به غذا دارد، غذا فقط برای لذت است و دفع هم نمیشود.
دانش پژوه: دلیل عقلی داریم برای آن؟
استاد: نه اصلاً بهشت این است، کلی روایت داریم، تعبدی است.
دانش پژوه: تعبدی را تعبدی بپذیریم؟
استاد: بله دیگر، از بهشت ما خبری نداریم، عقل ما نمی تواند در مورد بهشت چیزی بگوید؛ فقط میتواند بگوید این محال است، این جایز است. عقل نمی گوید این کاری که ما داریم، این چیزهایی که روایت دارد می گوید محال است؛ قبول میکند.
دانش پژوه: آنجا مرگ هم نیست دیگر
استاد: مرگ هم نیست، چون بدن به حدی رسیده که دیگر معنا ندارد مرگ برایش، آلودگی در او نیست.
دانش پژوه: ﴿وَيَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ﴾[2]
استاد: کجا؟
دانش پژوه: آیه قرآن است دیگر
استاد: در آخرت؟
دانش پژوه: بله دیگر
استاد: ﴿وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ﴾ یعنی چی؟
دانش پژوه: ﴿وَيَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ﴾
استاد: خب بله، یعنی اگر مرگ میآید نمرده است، اینکه مرگ میآید و نمرده معلوم میشود مرگ در اینجا یک طور دیگر معنا میشود. یعنی عذابش چنان است که مثل اینکه از همه جا دارد مرگ بهش وارد میشود ولی نمیمیرد، زنده است دارد آن رنج مرگ را میکشد ولی خود مرگ اتفاق نمیافتد. مرگ، آنجا نیست. همین که میگوید ﴿وَمَا هُوَ بِمَيِّتٍ﴾، یعنی مرگ آنجا نیست دیگر. «فدرجات البدن بعد المفارقة ايضا من مجرى نفسه الجزئيه»[3] ، یعنی در قبل از مفارقت بدن دارد درجات کمالی را طی میکند، بعد از مفارقت ایضاً درجاتش باز به توسط نفس جزئی است، منتها از ورای نفس جزئی، نفس کلی هم دارد تدبیر میکند.
«فيصير»، این بدن با حرکت کمالی که به توسط نفس پیدا میکند، «يصير لطيفا»، همین که عرض کردم تمیز میشود، «فيصير بالحركة لطيفا مناسبا لنشاة الآخرة و عالم نفسه»، یعنی بدن مناسب میشود با نشئه آخرت و مناسب میشود با همان عالمی که نفسِ این بدن در آن است. نفس مسافرت کرده به عالم آخرت، از وقتی که مفارقت کرد از بدن مسافرت کرد و در عالم آخرت مستقر شد. حالا بدن میرود به سمت عالم نفس خودش، به سمت عالمی که نفسش در او هست. نفس نمیآید به سمت بدن، بدن میرود به سمت او. کدام بدن؟ بدن لطیف شده، بدن لطیف شده که دیگر آن آلودگیهای دنیا را ندارد و دیگه زخم و نمیدانم شکاف و این چیزها اصلاً در آن نیست، ناراحتی و برش و نمیدانم انفصال اجزاء از یکدیگر و این چیزها دیگه ندارد.
دانش پژوه: استاد در جهنم چی؟ توجیه این چیست؟
استاد: جهنم هم نفس بدن لطیفتر میشود، لذا چشندگیاش بیشتر میشود. تمام بدن گویا میشود نفس، یعنی همهاش میشود مدرک.
دانش پژوه: استاد در جهنم مگر نمیسوزد دوباره میگویند بدنش روییده میشود؟
استاد: باشد ولی مدرک است دیگر، همه بدنش مدرک است.
دانش پژوه: عرض می کنم این که می گویید این چون لطیفتر میشود، دیگر این لوازم را ندارد، ظاهراً لوازم را دارد، چون در جهنم که بدن هم لطیفتر شده درست است، حس بیشتر هم میچشد ولی سوخته میشود میریزد دوباره پوستش میروید. لذا پس مطلقاً این اتفاق براش نمیافتد که آقا کلاً مثلاً دیگر اینها را نداشته باشد این قابلیتها را، چون آنجا هم امکان اینها هست؛ یا اینکه مثلاً میگوییم آنجا مثلاً اینقدر لطیف نشده، آنها هم این کثافات این دنیایی است مثلاً که منجر به اینها مثلاً میشود؟
استاد: نفس در هر صورت بدن را به سمت کمال میبرد، ولو بدن کافر را. نمیشود، نفس قانونش این است یعنی اصلاً شغلش این است که بدن را تدبیر کند، تدبیر در مسیر تکامل بدن.
دانش پژوه: حالا کمال یا عالی است یا سافل است؟ یعنی برای کفار کمالش مثلاً سافل است؟ ﴿كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ﴾[4]
استاد: بدن باید لایق آخرت بشود. آخرت که دار حیات است، بدن باید دار حیات، یعنی بدن باید حی بشود. حیاتش تقویت بشود. همانطور که ﴿فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[5] ، بقیه قوا هم حدید است. تنها بصر نیست. پس بدن کافر هم باید لطیف بشود و ادراکش قوی بشود. لذا در جهنم نه تنها آتش قوی است، ادراک این هم قوی است. از دو طرف این بیچاره زجر میکشد؛ هم از طریق قوت آن عذاب، هم از طریق شدت قابلیت این بدن. این قابلیت در دنیا نبود، آنجا شدید میشود. پس بدن لطیف میشود مطلقاً، حتی بدن کفار. چون قانون نفس این است که بدن را تدبیر کند و به سمت کمال ببرد. این یکی، یکی هم اینکه اصلاً عالم آخرت، عالم بدنِ لطیف است، عالم بدنِ آلوده نیست.
دانش پژوه: اینکه ادراک تشدید میشود و این شعور بدن به مراتب عالیه میرسد درست است، اما از آن سمت هم که در روایات آمده بدنها، ابدان بر طبق همان ذخایر و اعمال به شکل کلب و خوک و اینها محشور میشود، این یعنی اوج نزول و سقوط. بله آن فرمایش شما درست است، اوج ادراک...
استاد: شکلش شکل بهیمه است؛ ولی بهیمهای که بدنش لطیف شده است. لطیف شده شما از لطیف چه چیزی در نظر میگیرید؟ از لطیف همان شدت ادراک است. لطیف شما خیال میکنید یک موجود خیلی جالبی، خیلی خوشبو و تر و تمیزی و این حرفها مثل آدم بهشتی است، این را که نمیگوییم. لطیف میشود یعنی ادراکش قویتر میشود. هر چقدر که بدن، بدن عنصری لطیفتر بشود ادراکش قویتر است.
دانش پژوه: استاد اینکه میفرمایید شکاف بر نمیدارد و اینها، شاید این تعبیر بشود بهتر بشود؛ آنجا یک طوری هست که اگر به بهشت بیاید بیشتر صفا میکند این بدن، اگر عذاب هم بیاید خب خیلی عمیقتر مثلاً حس میکند.
استاد: بله، چون دار حیات است.
دانش پژوه: ولی باز آن تعبیر کمالی که به کار میبرید، کمال اگر به معنی شدت قابلیت ادراک باشد قضیه پذیرفته است، اما کمال...
استاد: خب دیگر ما داریم تفسیر میکنیم شدت قابلیت را. شما باز یک چیزی دیگر متوجه میشوید. لطافت، شدت قابلیت میآورد دیگر. هم لذت قویتر میشود، هم عذاب قویتر میشود. چشندگی قویتر میشود، چشندگی.
دانش پژوه: استاد دست خودمان نیست، لطافت که میآید ذهن آدم میرود حورالعین، چون عادت کردیم.
مفهوم لطافت بدن و شدت ادراک در آخرت
استاد: لطافتی که اینجا عرض میکنیم عیبی ندارد، آن لطافت هم بگویید درست است.
«فیتصل»[6] ، این را توجه کنید؛ چگونه بدن به نفس متصل میشود؟ تشبیه میکند، من آن تشبیه را توضیح بدهم. ما الان که بیداریم قوه خیال ما فعالیت میکند، قوای ظاهری ما که همین پنج تا حواس باشند اینها هم فعالیت میکنند. خیال دریافتهایش را از همین پنج تا حواس ظاهری میگیرد. و این دریافتها باعث میشود که خیال از نیروی ذاتی خودش استفاده نکند، بلکه همهاش مشغول آن دریافتیهایی بشود که از این پنج راه که حواس ظاهر هست وارد خیال میشود. خیال دیگر فرصت اینکه از آن ذات خودش برای دریافت استفاده کند پیدا نمیکند، چون همهاش مشغول ادراک آن دریافتهایی است که از ناحیه حواس ظاهره میآید.
وقتی ما میخوابیم حواس ظاهره ما تعطیل میشود، ولی ملاحظه میکنید در خواب ما میبینیم، میشنویم، میخوریم، و وقت خوردن میچشیم، بویی را استشمام میکنیم، زبری، نرمی، گرمی، سردی، امثال ذلک را لمس میکنیم، پس باز هم قوای ظاهری ما دارد فعالیت میکند. ولی اینها قوای ظاهری که بسته شدند و تعطیل شدند نیستند؛ خود ذات خیال در درون خودش این پنج تا قوه را دارد. یعنی چه؟ یعنی خیال یک قوه است که پنج کار انجام میدهد. اگر شما این خیال را تنزلش بدهید در باصره میبیند، در سامعه میشنود. ولی حالا که تنزل نکرده همین خیال به تنهایی میبیند، میشنود، میچشد و الی آخر. پس توجه میکنید که خود خیال درون خودش قوه ذاتیه دارد که قوه ذاتیهاش (قوهای که برای ذات خیال است) همه این پنج تا کار را انجام میدهد.
یعنی در واقع اصلاً خیال مثل این است که قوهای است مجتمع از این قوا. ذاتش اصلاً این چنین است. اگر خیال را تنزل بدهید این پنج تا میشود، اگر این پنج تا را ترقی بدهید خیال میشود. پس خیال در ذات خودش این پنج تا قوه را دارد. تا چه زمانی دارد؟ تا وقتی من خوابم. وقتی بیدار شوم پنج تا قوه از خیال بیرون میروند، خیال خالی میشود؟ نه، این اتفاق نمیافتد. چون خیال در ذات خودش آن پنج تا را دارد، هیچ وقت ذات خودش را تخلیه نمی کند. این پنج تا در وقت بیداری هم هستند منتها به خاطر اینکه دریافتها از این پنج تا بیرونی میآیند، آن پنج تا درونی فعالیتشان تعطیل میشود یا کم رنگ میشود. در وقت خواب این پنج تای ظاهری تعطیل میکنند، آن پنج تایی که در ذات خیالند راه میافتند.
دانش پژوه: استاد این مثال برای چیست؟
استاد: حالا توضیح میدهم.
تحلیل قوای ظاهری و باطنی در حالت خواب و بیداری
در وقت خواب این پنج تایی که تعطیل شدند جمع میشوند به سمت خیال، این را دقت کنید؛ در وقت خواب این پنج تایی که تعطیل شدند جمع میشوند به سمت خیال. ولی خود ذات خیال نمیشوند. در وقت بیداری پخش میشوند در مواطن خودشان. در وقت خواب جمع میشوند به سمت خیال، در وقت بیداری پخش میشوند در مواطن خودشان. الان با این بیانی که کردم مثل اینکه سه تا پنج تا حواس ما داریم، سه تا پنج تا؛ یعنی پنج حاسه داریم در سه موطن. یکی همین است که ظاهر است، همین پنج تا حواس ظاهره که شما میبینید که شب وقتی میخوابید این پنج تا تعطیل میشوند. یکی این است. یکی آن ذاتی است که در ذات خیال است، پنج تا در ذات خیال است. یکی هم همین پنج تاست وقتی جمع میشوند میآیند در خیال.
دانش پژوه: آن دیگر چیست؟ جمع شدن چیست؟
استاد: که این فقط در وقت خواب هست، در وقت بیداری نیست. در وقت بیداری آن پنج تایی که در ظاهر بدن هستند، هستند. آن که ذاتی خیال است هستند، اینی که جمع میشود به سمت خیال نیست. در وقت خواب آنی که جمع میشود به سمت خیال هست، اینهایی که ظاهر بدنند تعطیلند، آن هم که ذاتی خیال است هست. میخواهم سه تا پنج تا درست کنم. یک پنج تا در ذات خود خیال، یعنی اگر هیچ حاسهای نداشتیم این قوه خیال ما میتواند ببیند، میتواند بشنود، میتواند بقیه کارها را هم انجام بدهد. خود قوه خیال این کار را میکند. چون قوه خیال عرض کردم همان متحد شده این پنج تاست، ذاتش این چنین است.
خب، پس ما در ذات خیال این پنج تا را داریم؛ این مرتبه عالیه این پنج تا است. یک مرتبه دانیه دانی هم برای این پنج تا داریم که همین است که ظاهر است در وقت بیداری. همین چشم و گوش که در وقت بیداری ظاهر است، که در بدن ماست. یکی دیگر هم داریم وسط این دو تاست و آن همین پنج تاست وقتی جمع میشوند به سمت خیال، یعنی در خواب.
دانش پژوه: استاد دومی پنج تا قوه در حین بیداری فرمودید؟
استاد: پنج تا قوه در حین بیداری که این در بدن ماست. پنج تا قوه که اصلاً ذات خیال را تشکیل میدهند، آن هیچی. پنج تا قوه هم همین ظاهری ها که وقت خواب میروند طرف خیال و در خیال جمع میشوند.
دانش پژوه: همین حواس ظاهری ماست؟
استاد: بله همین حواس ظاهری ما که در بیداری جزو ظاهر بدن هستند، در خواب میروند جمع میشوند در خیال.
مراتب سهگانه قوای حسی و نحوه جابهجایی آنها
الان میشود سه تا دیگر. دو تایش به هم تبدیل میشوند. آنی که ذاتی خیال است که آن هست، تبدیل نمیشود. آن گاهی دریافتهای ظاهری که میآید کارش را تعطیل میکند، گاهی هم دریافتهای ظاهری که نمیآید کارش را شروع میکند؛ آنی که خود خیال است در واقع. آنی که خود خیال است هیچی. اینهایی که حواس ظاهره هستند، در وقت بیداری میآیند در بدن پخش میشوند، در وقت خواب جمع میشوند به سمت خیال. آن وقتی که جمع شدند ما این پنج تا را یک پنج تای دیگر میگیریم، آن وقتی که پخش شدند یک پنج تای دیگر میگیریم؛ در حالی که این پنج تایی که جمع میشوند با پنج تایی که پخش میشوند یکی هستند. منتها جمعشدنشان را یکی حساب میکنیم، پخششدنشان را یکی. حالا چه شد؟ پنج تا حاسه عالیه داریم، پنج تا حاسه دانیه داریم، پنج تا حاسه دانیهتر از دانیه داریم. روشن شد چه شد؟
دانش پژوه: نه خیلی
استاد: سومیها آنها که پخش میشوند.
دانش پژوه: استاد این ها که جمع شدن، موقع بیداری پخش میشوند در خیال یا نه در بدن؟
استاد: پخش میشوند در بدن. این پنج تا خیال را تخلیه میکنند. توجه کنید؛ این پنج تا در وقتی که خواب عارض شد خیال را پر میکنند، در وقت بیداری حاصل شد خیال را تخلیه میکنند. ولی یک دانه پنج تای ذاتی در خیال هست آنها هیچ وقت خیال را تخلیه نمیکنند، آنها همیشه در خیال هستند؛ یعنی اصلاً ذات خیال از آنها ساخته شده است. آنها عالیه هستند. بعد یک دانه متوسطه داریم که همین پنج تایی هستند که در حالت خواب جمع شدند رفتند پیش خیال. یک دانه دانیه داریم همین پنج تا هستند که در وقت بیداری آمدند در بدن و در بدن پخش شدند.
دانش پژوه: آخری هم پنج تا قوه پخش در...
استاد: این پنج تایی که در مرتبه اخیر قرار دادم و در مرتبه متوسط قرار دادم ذاتشان یکی است؛ جمع میشوند به سمت خیال میشوند متوسطه، پخش میشوند در بدن میشوند دانیه. پس عالیه داریم، متوسطه داریم، دانیه داریم. ولی مرحوم آقا علی حکیم میگوید عالیه داریم، دانیه داریم، دانیهتر از دانیه داریم. متوسطه را میگوید دانیه، آنی که من اسمش را گذاشتم دانیه میگوید دانیهتر از دانیه. روشن شد.
دانش پژوه: آخری فقط پنج قوه پخش در بدن در وقت خواب؟
استاد: نه در وقت بیداری در بدن پخش میشوند.
دانش پژوه: ببینید یک عالیه داریم، یک دانیه متوسطه، یک پنج تای دیگر هم گفتید. آن پخش شده کجا پخش شده است؟
تبیین اصطلاحات آقا علی حکیم و نقش روح بخاری
دانش پژوه دیگر: در مواطن خودش، چشم و گوش و حس.
دانش پژوه: قوه در بیداری در بدن ما، پس آخری در واقع همان دانیه هست.
استاد: بله. دیگر اینها را خودتان توجه میکنید؛ یعنی الان من وقتی توضیح میدهم به وجدان خودتان مراجعه کنید مییابید این را. ایشان میگوید در خواب یک شاهدی ذکر میکند؛ در خواب شما چشمتان را میبینید، بله؛ در خواب گاهی چشم میبینید، گاهی گوش میبینید، یعنی آن قوه باصره خیال شما، این قوه باصرهای که در خواب جمع شده به سمت خیال دارد میبیند. روشن است چه عرض میکنم؟ آن قوه ذاتی خیال، قوه باصرهای که در ذات خیال است، این قوهای را که الان جمع شده به سمت خیال و موقتاً آمده در خیال میبیند. یا قوه سامعه را میبیند یا هر چه. الان وقتی ما میخوابیم دو تا پنج تا حاسه داریم؛ یک پنج تایی که ذات خیال را تشکیل میدهد، یک پنج تای دیگر که همین ظاهرهها بودند جمع شدند رفتند در خیال.
دانش پژوه: پس در خواب ده قوه داریم.
استاد: وقت بیداری هم باز هم دو تا پنج تا داریم؛ یکی پنج تایی که ذات خیال را تشکیل میدهند، یکی آن پنج تایی که در وقت خواب جمع بودند در خیال حالا پخش شدند در مواطن خودشان. پس همیشه ما دو تا پنج تا داریم، منتها یکی از این دو پنج تاییها جابهجا میشوند. لذا آن را سه تا حساب کردیم.
دانش پژوه: استاد دانیه را فرمودید آن ظاهریه که در بدن...
استاد: دانیه ظاهریه است بله. خب، این روشن شد مطلب یا نه؟ مطلب واضحی است.
دانش پژوه: چرا استاد آخر این وسط پنج تای متوسطه را اصلاً حذفش کنیم؟ بگوییم در هنگام خواب آن قوای پنج تای ذاتیِ نفس همین پنج تای دانیه را دارند میبینند. چه نیازی ما این وسط یک واسطه بگذاریم؟ خب دارند همین ظاهریه دانیه...
استاد: ظاهریه که تعطیل هستند که.
دانش پژوه: نه آنها که تعطیل هستند، اما...
استاد: ظاهریات تعطیل هستند یعنی از موطن خودشان رفتند؛ ببینید شما چشم را باصره حساب نکنید، چشم موطن باصره است. این باصره در وقت بیداری میآید در چشم، چشم را باز میکند میبیند. در وقت خواب این باصره میرود در خیال، چشم شما نمیبیند؛ اگر چشمت هم باز کنی چیزی را نمیبیند در خواب.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: باصره است؛ این چشم که اصلاً قوه نیست.
دانش پژوه: خب، شما فرمودید که من عرضم این است، فرمایش شما صحیح؛ عرض بنده این است که در هنگام خواب چه اشکالی دارد که ما این واسطه را حذف کنیم بگوییم که آن قوای ذاتیه نفس دارند همین دانیه را میبینند؟
استاد: دانیه چیست؟
دانش پژوه: دانیه همان چیزی که در هنگام بیداری ما باز میکنیم میبینیم.
استاد: آن که الان نیست که، در خواب که در چشم نیست که، آن رفته در خیال.
دانش پژوه: همان رفته در خیال؟
استاد: بله همان رفته در خیال.
دانش پژوه: یعنی یک ماهیت و یک جنس است گاهی اوقات دو حیث دارد.
اتصال بدن به نفس در حشر و تمثیل به قوه خیالیه
استاد: ببینید، من دارم عرض میکنم این پنج تایی که الان در وقت بیداری در موطن خودشان هستند، همین پنج تا جمع میشوند میروند در خیال. خیال خودش یک پنج تای ذاتی دارد؛ آنها در وقت بیداری هم در خیالند، در وقت خواب هم در خیالند. آنها خیال را تخلیه نمیکنند. ولی این پنج تای ظاهری در وقت خواب خیال را پر میکنند، در وقت بیداری خیال را تخلیه میکنند. خیلی مطلب روشن است. خب، حالا پنج تای ظاهری در وقت خواب جمع شدند به خیال متصل شدند. این اتصال را توجه کنید؛ به خیال متصل شدند. بدن ما هم به همین نحو به نفس ما متصل میشود؛ همانطور که این پنج تا قوه ظاهری که در بدن پخش بودند در وقت خواب به خیال متصل شدند، بدن ما هم در آخرت به همین نحو به نفس ما متصل میشود. چه نوع اتصالی؟ همان اتصال اتحادی. حالا این عبارت بیشتر توضیح داده میشود.
دانش پژوه: همان طور که پنج قوه ظاهری پخش شده در بدن ...
استاد: متصل میشوند در وقت خواب به خیال، همچنان در وقت حشر هم بدن ما متصل میشود به نفس. حالا عبارت را توجه کنید: «فیتصل بها»، یعنی «فیتصل البدن بها» یعنی «بالنفس» در آخرت، «كاتصال القوى الظاهرية بالقوه الخياليه حال النوم». قوای ظاهری یعنی آن پنج تایی که در بدن هستند، اینها متصل میشوند به قوه خیالیه در حال خواب. چطور متصل میشوند؟ این نحوه اتصالشان بد نیست توضیح داده بشود. نفس که در خیال موجود است، پخش میشود در این پنج تا قوه، نه اینکه این پنج تا قوه را بریزیم در خیال و وارد بشوند بر خیال و بشوند عین خیال. خیال یک چیزی که عین اینهاست خودش دارد، یک پنج تایی که ذات خیال را تشکیل میدهند خودش دارد. این پنج تا نمیروند که بشوند عین خیال؛ اینها میروند آنجا اتراق میکنند، کنار خیال جمع میشوند. بعداً دوباره وقت بیداری میآیند بیرون. اینها نمیروند که عین خیال بشوند؛ آنی که عین خیال است پنج تای دیگر است.
«بواسطة بسط النفس و سریانها فیها»، چون نفس پخش میشود، پهن میشود و سریان پیدا میکند «فیها» یعنی در قوه خیالیه «بنحو الاتحاد». چون نفس میرود در قوه خیال، این پنج تایی هم که به وسیله نفس روشن میشوند، آنها هم در قوه خیال جمع میشوند تا این نفس آنها را روشن کند. ببینید در خواب، این مطلب را من اضافه کنم، در خواب گفتند روح بخاری به باطن بدن فرو میرود، یعنی خودش را جمع میکند در بدن؛ لذا ظاهر بدن کأنه تعطیل میشود. روح بخاری مرکب قواست؛ وقتی او به سمت باطن جمع میشود، قوا را هم به سمت باطن جمع میکند. دیگر ظاهر بدن قوایش فعالیت ندارند، قوا جمع میشوند میروند داخل بدن. دوباره وقتی که آدم بیدار میشود، روح بخاری میآید بیرون؛ میآید بیرون کأنه میخواهد از بدن سرریز بشود، می بینید یک تکه بدن رابطه پیدا میکند با عالم خارج، مرتبط میشود با خارج؛ یعنی تمام آن قوایی که روی این روح بخاری هستند، همه میآیند ظاهر بدن.
نحوه سریان نفس و انقباض و انبساط قوا
آنهایی که ظاهری هستند میآیند ظاهر بدن و کأنه بدن با خارج مرتبط میشود. در خواب بدن با خارج مرتبط نیست، همه چیز جمع شده در بدن؛ بیرون بدن تقریباً تعطیل است. ولی در وقت بیداری اصلاً شاداب میشود، این روح بخاری میآید بیرون، مثل اینکه از بدن میخواهد بزند بیرون و مرتبط میشود با خارج و بیرونِ بدن. این برای روح بخاری است، نفس هم یک همچنین وضعی پیدا میکند؛ که وقتی که انسان میخوابد این نفس در همان باطن بدن پخش میشود و قوای ظاهری را که نفس تأمین میکرد حالا این قوای ظاهری جمع شده در خیال را دارد تأمین میکند؛ یعنی پخش میشود در همان قوای ظاهری که آمدند در خیال، پخش میشود در خیال و به توسط خیال پخش میشود در آن قوای ظاهری که آمدند در خیال.
«و اتصال القوى بالخيال حال النوم»، اینکه قوای ظاهری به خیال متصل میشوند و خودشان را جمع میکنند در خیال، «لیس بورود هذه القوی فیه» در خیال (این ضمیرها را برمیگردانم دقت کنید)، «لیس بورود هذه القوی فی الخیال»؛ اینطور نیست که این قوا وارد خیال بشوند و خیال صاحب این قوا بشود، بعداً خارج بشوند و خیال خالی بشود. «بحیث تکون»، ضمیر «تکون» برمیگردد به این قوا، به طوری که این قوا عین خیال بشوند به حسب مرتبه؛ این قوا هیچ وقت به حسب مرتبه عین خیال نمیشوند؛ در اتاق خیال جمع میشوند، ولی عین قوه خیال نمیشوند. قوه خیال خودش پنج تا دارد، پنج تای ذاتی دارد؛ این پنج تا که جمع میشوند عین خیال نمیشوند، فقط در ظرف خیال جمع میشوند. به حسب مرتبه عین خیال نمیشوند، آنی که به حسب مرتبه عین خیال است همان ذات خیال است که همین پنج تا در آن هست.
«فان له»، یعنی «للخیال»، «فی حد ذاتها»، در خواب و بیداری، «تلک القوی»، این قوا برایش هست، در ذاتش هست؛ در خواب و بیداری. «ولا یتحرک تلک القوی الذاتیة»، این قوای ذاتیه در وقت بیداری از خیال بیرون نمیآیند، همانطور که در وقت خواب در خیالند در وقت بیداری هم در خیالند؛ اصلاً ذاتِ خیالند، ذاتِ خیال که از جایش تکان نمیخورد که، از خیال بیرون نمیآید. اگر ذات خیال از خیال بیرون بیاید که خیال از بین میرود. آنهایی که در وقت خواب جمع شدند در خیال در وقت بیرونی خیال را ترک میکنند، آن پنج تایی که ظاهری هستند، که در وقت خواب جمع شدند در خیال، در وقت بیداری خیال را تخلیه میکنند میآیند در مواطن اصلی خودشان. «فان له» یعنی «فان للخیال فی حد ذاتها تلک القوی»، همین پنج قوه در حد ذات برای خیال هست. «ولا یتحرک تلک القوی الذاتیة» این قوایی که ذات خیال را تشکیل می دهند، این ها حرکت نمی کنند و از خیال بیرون نمی آیند. «التی له» یعنی این قوای ذاتی که برای خود خیال هستند، حرکت نمی کنند «من مقامها» از مقامشان که خیال است «الى مقام الحس الظاهر» که پایین تر از خیال است. این ها به سمت حس ظاهر نمی آیند. آن ها پایین نمی آیند و در همان موطن خیال هستند. آن که دارد می آید در مواطن بدنی، آن همان حواسی بود که در وقت خواب، پیش خیال رفته بود. همان دارد برمی گردد در مواطن اصلی خودش.
بله، اینطور نیست که این قوای ذاتیه از مقام خودشان به مقام حس ظاهر بیایند، «بحیث یصیر ذلک الخیال خالیا عنها حال الیقظة»، به طوری که خیال در حال بیداری خالی بشود «عنها» یعنی خالی بشود از این پنج تا قوه. از آن پنج تا قوه ذاتی خیال خالی نمیشود، بله از این پنج تا قوهای که مهمانی رفته بودند در خیال خالی میشود.
ثبات قوای ذاتیه خیال و نقش حواس ظاهره به عنوان ظل
«و الا»، یعنی اگر خیال بخواهد در وقت بیداری آن ذاتیاتش را بفرستد در چشم و گوش و امثال ذلک، «لزم نزول الخیال بعینه عن مقامه»، لازم میآید که خود خیال از مقامش بیاید پایین، خود خیال بیاید در حس؛ در حالی که خیال جایگاهش محفوظ است.
دانش پژوه: «و الا» یعنی چی؟
استاد: «و الا» یعنی اگر این ذاتیها، این حواسی که برای خود خیال هستند، خیال را در حال بیداری خالی کنند، حرکت کنند به سمت همین ظاهر بدن و خیال را خالی کنند، لازم میآید که خود خیال «بعینه»، یعنی خود خیال، خود خیال هم از مقام خودش جابهجا بشود، خود خیال که مقامش حس باطن است، بیاید در حس ظاهر. چون وقتی ذاتش را یا این پنج تایی که در ذاتش است آوردیم در حس ظاهر، خب خود خیال هم چیزی غیر از اینها نیست دیگر، آن هم میآید در حس ظاهر، آن وقت موطن خودش را که حس باطن است ترک میکند؛ و این باطل است.
«اذ لیس هو»، «اذ» درست است نه «اذا»، «اذ لیس هو الا هذه بنحو اعلی»؛ زیرا «هو»، یعنی «الخیال»، خیال چیزی نیست جز همین پنج تا منتها به نحو اعلی؛ یعنی همین پنج تا را عالی کردن شده خیال، نه خود این پنج تا را، یک پنج تا دیگری که نظیر این پنج تاست. این را هم من بارها عرض کردم؛ اگر ما قوای ظاهریمان را به سمت خیال ببریم، این قوا که پنج تا هستند میشوند یکی و در واقع همان خیال درست میشود؛ یعنی اگر این پنج تا را تبدیل کنیم به خیال، نه جمع کنیم در خیال؛ ما الان داریم جمعشان میکنیم، ولی اگر تبدیل کنیم به خیال، این پنج تا اصلاً میشوند خود خیال. پس خیال همین پنج تاست منتها به نحو اعلی؛ این پنج تای دانی نیست، این پنج تای عالی است.
«بل انما هی»، «هی» یعنی حواس ظاهره، «اظلال» برای قوه ذاتیه خیال، سایهها هستند، ظلها هستند، اصل همان قوای پنجگانهایست که در خیال است. این پنج تایی که در ظاهر بدنند ظل و سایه آنها و فروعات آنها هستند. «و افعال لها» افعال آن قوای ذاتیه هستند، میدانید که هر قوه پایینتری اثر قوه بالاتر است؛ اثر یعنی چه؟
دانش پژوه: رابطه اشراقی، اثر آن است دیگر، چیزی غیر از آن نیست، مرتبهای از وجود اوست، رابطه اشراقی
استاد: مرتبهای از وجود اوست، یعنی فعل هر فاعلی مرتبه ای از وجود آن فاعل است
دانش پژوه: رابطه اشراقی دیگر
استاد: اضافه اشراقی، هر چه اسمش را بگذارید؛ «و افعال لها» یعنی افعال هستند برای همان قوای ذاتیه خیال. این ظاهریها افعالند برای قوای ذاتیه خیال، که «تنبسط منها تارة و تنقبض الیها اخری»، منبسط میشوند از قوه خیال تارةً در وقت بیداری و «تنقبض» به سمت عالم خیال «اخری» یعنی در وقت خواب. این قوای ظاهری «تنبسط» از خیال «تارةً» یعنی در وقت بیداری منبسط میشود، پخش میشود در مواطن خودش؛ «و تنقبض الیها»، جمع میشوند، قبض میشوند به سمت قوه خیال «اخری» یعنی تارةً اخری یعنی زمان خواب. «و لها مرتبة دون مرتبه تلک القوی الذاتیه»، «لها» یعنی این پنج تا ظاهری مرتبهشان پایینتر از آن پنج تایی است که ذات خیال را تشکیل میدهند و قوای ذاتیه خیال به حساب میآیند. «و من ذلک» از همین جهت که این پنج تا غیر از آن پنج تا هستند، شما در خواب این پنج تای ظاهری را به توسط آن پنج تایی که ذات خیال هستند مشاهده میکنید. به توسط آن پنج تایی که ذاتیِ خیال هستند، شما این پنج تایی را که فعل به حساب میآیند یا پنج تای ظاهری هستند مشاهده میکنید؛ پس معلوم میشود که دو تا پنج تا داریم. «و من ذلک» یعنی به این جهت است که گاهی انسان در حال «نوم»، در نفس خویش این قوای ظاهریه را میبیند.
و میبیند «ايضا انه مع ذلك»، یعنی علاوه بر دیدن قوای ظاهریه، «یتخیّل»، یعنی تخیل هم میکند. چرا این را میگوید؟ ببینید، هم قوای ظاهریه را میبیند که میشود پنج تا، هم تخیل میکند به توسط آن قوای ذاتیه، که آن هم میشود پنج تا. پس معلوم میشود که غیر از قوای ظاهریه که دارند مشهود میشوند، یک قوای دیگری هم داریم که آنها دارند تخیل میکنند. آنها قوای ذاتیِ خودِ خیال هستند، یعنی ذاتِ خودِ خیال.
پس غیر از این پنج تایی که الان دارند مرئی میشوند در خواب، یک پنج تای دیگری هم داریم که آنها رائیِ این پنج تای مرئی هستند و آنها دارند تخیل میکنند و در موطن خویش دارند فعالیت میکنند.
دانش پژوه: استاد این تکه را ببینید درست فهمیدم؟ مثلاً من خواب میبینم که دارم مثلاً یک منظرهای را نگاه میکنم. الان من که الان هستم، خودم یک مرتبه قوه ذاتیه...
استاد: شما در خواب میبینید که دارید، یعنی قوه باصرهتان دارد فعالیت میکند.
تمایز میان قوای ذاتی و ظاهری در حالت رؤیا
دانش پژوه: که اصلاً دارم یک صحنهای را نگاه میکنم در خواب دیگر. منظور که آنجا دارم میبینم. مثلاً آنجا دارم یک منظره خوبی نگاه میکنم. مثلاً این نگاه کردن، آنجا دارد یک قوه در مرتبه ظاهری در خواب دارد فعالیت میکند کأنّ. بعد اینی که من دارم خواب میبینم آن قوه ذاتیه من است. این را درست فهمیدم؟
استاد: قوه ذاتیه من دارد میبیند قوه دانی و حسی یا ظاهری من را.
دانش پژوه: نه، آنجا چشم را که نمیبیند، دارد با آن میبیند.
استاد: آن ذاتی دارد این ظاهری را که پیش او جمع شده است میبیند.
دانش پژوه: نه استاد، منظورش این است که مثلاً باغی را دارد میبیند. در خواب دارد یک باغی را میبیند.
استاد: نه، این نیست.
دانش پژوه: حرف در اینجاست؛ اصلاً در خواب ایشان دارد یک باغی با یک مناظر زیبایی را دارد میبیند، این منظرهای که دارد میبیند، فقط قوای خیالیِ ذاتیاش دارد میبیند دیگر. لذا استاد، یک شاهد دیگری که یکی از اساتید فلسفه فرمودند، لذا ایشان اگر محتلم بشود، احتلامش به بدن کمتر می سازد. یعنی قوای خیالی...
استاد: اصلاً این حرفهای ایشان اینها که شما توضیح میدهید نیست. آن چیزی که الان مرحوم آقاعلی دارد میگوید این نیست که شما دارید تفسیر میکنید. شما میگویید من در خواب یک باغی میبینم، ایشان میگوید در خواب پنج تا قوهام را میبینم.
دانش پژوه: آره، آن را قبول دارم جناب استاد. ایشان سؤالش این است، یعنی سؤال خوبی بود که اگر من در خواب یک باغی را ببینم، پس پنج قوه ذاتیه خیالی من فقط به تنهایی مستقلاً دارد یک باغی را میبیند. این حرف درست است؟
استاد: بله، حالا چه به وسیله قوه ذاتیه بگوییم این باغ را، چه به وسیله آن قوهای که جمع شده آنجا.
دانش پژوه: همین نکته است، آیا آن باغ را آن ذاتیه میبیند یا این واسطهای میبیند؟
استاد: هر کدام.
دانش پژوه: ظاهراً ذاتیه میبیند.
شهود قوای ادراکی در مرتبه خیال
استاد: هر کدام فرقی نمیکند. ولی الان بحث ما چیز دیگری هست، بحث ما این است که این قوای ذاتیه خیال، آن قوایی را که الان به مهمانی آمدهاند پیشِ خیال، دارد میبیند.
دانش پژوه: الان منظور چیه؟ چه چیزی را میبینم من؟ من الان اینی که دارد میگوید، من درک دارم میکنم دیگر. مثال برای این زده می شود که قضیه روشنتر بشود.
استاد: شما در خواب میبینید که قوه باصره دارید.
دانش پژوه: می شود یک مثال بزنید، قوه باصره را نگویید، همین باغ را بگویید مثلاً.
استاد: اینجا باغ را نمیبیند که، آن یک بحث دیگری است. ما اینجا داریم قوه باصره میبینیم. یعنی، یعنی از او در خواب بپرسیم تو بینایی؟ میگوید بله بینایم. تو شنوایی؟ میگوید بله من شنوا هستم. یعنی تصدیق میکند که اینها را دارد. میفهمد که اینها را دارد. به کدام وسیله دارد میبیند؟ به وسیله قوای ذاتیهاش دارد آن قوای جمع شده را میبیند. یعنی مییابد که من این قوا را دارم. در عین حال دارد تخیل هم میکند. تخیل میکند این قوا را. میبیند یعنی تخیل میکند.
دانش پژوه: حتی خوابهای صادقانه هم دارد تخیل میکند؟ رؤیای صادقهای که میبیند تخیل میکند؟
استاد: چه چیزی را تخیل میکند؟
دانش پژوه: نفس که در خواب رؤیای صادقه میبیند، مثلاً...
استاد: باز هم شما رفتید سراغ یک چیزی که در خواب میبینید، آن اصلاً با بحث ما کاری ندارد. بله، خیال ما در خواب یک چیزهایی را میبیند، آن مورد بحث ما نیست. ما فقط این پنج تا را میگوییم. میگوییم در خواب شما تخیل میکنید این پنج تا را. کی دارد تخیل میکند؟ قوه خیال شما با آن پنج تای ذاتی که دارد، دارد تخیل میکند این پنج تایی را که پیش او جمع شده است. یعنی حکم میکند...
دانش پژوه: استاد، عذرخواهی می کنم، همین مثالی که عرض کردم، مثلاً اگر ما در خواب ببینیم که یک منظره و باغی را داریم میبینیم، به اعتبار آن باغی که داریم میبینیم، آن پنج قوه خیالی ذاتیه دارد باغ را میبیند. اما در همان خواب به اعتبار اینکه خودم دارم میبینم، در حقیقت این پنج قوه ذاتیه دارد این پنج قوه که پیش او جمع شده را میبیند. یعنی با یک مثال هر دو تا را جا انداختم. یک بار دیگر عرض میکنم ببینید تصویرم درست است؟
استاد: بله، درست بود. چرا دوباره عرض کنید؟ آن چیزی که من میگویم توجه کنید. شما همان چیزی که در ذهن خودتان است تکرار میکنید.
دانش پژوه: استاد مشکل اینجاست که ما اینقدر در خواب خزعبلات میبینیم که کار دیگر به دیدن قوه باصره نمیرسد.
استاد: در وقتی که شما در خواب قوه ذاتیهتان دارد میبیند یعنی چه؟ یعنی تخیل میکند. این قوه ذاتیه، ذاتِ خیال است. خیال در وقت دیدن تخیل میکند، در وقت شنیدن تخیل میکند، همهاش تخیل است. منتها تخیلی که اگر بیاید در ظاهر میشود دیدن، اگر بیاید در ظاهر میشود شنیدن. حالا شما آیا در خواب تخیل میکنید این پنج تا قوهتان آمده است؟ نه میبینید، مگر باصره دیدنی است؟ تخیل میکنی این پنج تا قوه را. یعنی در خیالتان قبول دارید و میبینید، مییابید به این که پنج تا قوه دارم. این تخیل را میکنید. این در واقع چه چیزی دارد تخیل میکند؟ آن قوای ذاتی شما دارد تخیل میکند این قوایی را که جمع شده است. این که کاری ندارد، خیلی ساده است. شما میبرید در یک مثال دیگر، یک مثال دیگر می زنید. من میگویم بیننده قوه خیال است، دیده شده این پنج تا قوای ظاهری هستند. شما میگویید باغ را دیدم.
دانش پژوه: یک لحظه استاد. یعنی منظور شما این است که اصلاً بحث ما رؤیا نیست. بلکه بحث ما این هست که ما در حین خواب پنج تا قوای خود را حس میکنیم به این معنا که بیناییم، شنواییم، بویاییم. پس نشان میدهد ذات ما آن پنج تا قوه را دارد. درست است؟
استاد: نه، من میخواهم عرض کنم که...
دانش پژوه: باز هم نه؟
استاد: بله، باز هم نه.
دانش پژوه: استاد من مثالم خوب تبیین نشد.
استاد: بهتر است که تبیین نکنید. شما در وقتی، من توضیح میدهم کامل گوش نمیدهید. بعد یک چیزی در ذهن خودتان است میگویید.
مراتب سهگانه بصر و تبیین قرآنی آن
ببینید، ما بالاخره وقتی میخوابیم خوابهای مختلف میبینیم و خیالمان هم تخیل میکند. با همان نیروی ذاتی میبیند، میشنود، دیدنیها را میبیند، شنیدنیها را میشنود و چشیدنیها را میچشد تا آخر. پس خیال ما دارد خواب میبیند، یعنی دارد تخیل میکند.
هر چیزی در حضورش قرار داده بشود تخیل میکند. گاهی خود همین قوا را خواب میبیند. نه هر دفعه باغ دید قوا را دیده است. یک دفعه باغ خواب میبیند، یک دفعه ماشین خواب میبیند، یک دفعه آدم خواب میبیند، یک دفعه قوای خودش را خواب میبیند. آن وقتی که قوای خودش را دارد خواب میبیند، الان هم قوا را دارد مییابد، هم دارد تخیل میکند. آیا این قوا دارند تخیل میکنند؟ خوب دقت کنید چه عرض میکنم. آیا این قوایی که جمع شدند در خیال دارند خودشان خودشان را تخیل میکنند؟
دانش پژوه: نه، خیر. در مرتبه ذات دارند میبینند.
استاد: یا اینکه چیزی دیگری دارد اینها را تخیل میکند؟ آن چیزی دیگر، قوای ذاتیه است. قوای ذاتی دارد این قوای ظاهری را تخیل میکند.
دانش پژوه: استاد این فرض شد، روی اصل مثالش ما تا حالا خواب قوا را ندیدیم، شرمنده. اینکه مشکل داریم فقط در همینجاست. ولی اصل مثال را فهمیدیم دیگر. اگر خواب ببینیم قوا را، قطعاً این اتفاق که گفتید می افتد. ولی مشکل اینجاست که تا حالا خواب قوا را ندیدیم، این برای ما سخت شده. ولی شاید ان شاء الله ببینیم.
دانش پژوه دیگر: ببخشید در خواب قوا دیدن یعنی چه؟ الان من نمیفهمم.
استاد: خب، شما مثلاً فرض کنید، که در خواب ماشینی میبینید که عبور میکند و صدا میکند. صدای موتورش هم میشنوید. همان وقت میتوانید حکم کنید چشم من دارد میبیند، گوش من دارد میشنود.
دانش پژوه: بله، کاملاً استاد، این درست است. الان این فهمیده شد.
استاد: داری چشم و گوش را خواب میبینی.
تحلیل ادبی و نحوی عبارت «جلّ من قائل»
دانش پژوه: یعنی به یک اعتبار، استاد باغ را میبینیم، به همان لحظه، و همان لحظه میگوییم که خودم دارم خواب میبینم. مثال صحیح بود. یعنی در خواب وقتی که من باغ را میبینم به یک اعتبار آن پنج قوه خیالیِ ذاتیه دارد باغ را میبیند
استاد: خب، اگر این فرمایشتان بود درست فرمودید. منتها از بس شلوغ میکنید من گوش نمیدهم. پس شما گوش دادید، من گوش نکردم.
دانش پژوه: خب استاد ببخشید، انرژی جوانی است، مثال هم که میزند مثالهای انرژی جوانی است
دانش پژوه دیگر: بعضی اوقات طرف در خواب جنازه خودش را می بیند. جسم خودش را می بیند.
استاد: بله، گاهی جسم خودش را میبیند، گاهی ادراکاتش را میبیند، گاهی هم مدرک ها را میبیند. میبیند یعنی تخیل میکند. «و من ذلک قد یری الانسان حال النوم فی نفسها تلک القوی الظاهریة». این قوای ظاهریه را میبیند در عینی که دارد قوای ظاهریه میبیند، میبیند «ايضا انه مع ذلك يتخيل كتخيله حال اليقظة»، یعنی هم تخیلش را میبیند، هم تخیلش را مییابد، هم اینها را مییابد. یعنی دو تا الان فعالیت هست. یکی مییابد که دارد تخیل میکند، یعنی با قوای ذاتی میبیند. یکی هم مییابد این قوای ظاهری را. هر دو را با هم. پس معلوم شد دو تاست. خب، حالا «فإذا قویت قوة الخیال» اشاره دارد به همان سه مطلبی که عرض کردم. قوه خیال را داریم در مرتبه عالی، یعنی همین پنج تا حواس در مرتبه عالیه. بعد پنج تای جمع شده، بعد پنج تای پخش شده. این سه تا مراتب خیال هستند.
دانش پژوه: همان بحث شب را اینجا میخواهید بگویید....
استاد: شب دو تا قوه فعالیت میکند معمولاً. حالا شاید آن جواب سؤال شما یک چیز دیگر باشد.
دانش پژوه: چون فرمودید به آن میپردازیم.
استاد: به آن میپردازیم یعنی مقدماتی عرض میکنم که یک مقدار نزدیک میشویم به بحث. ولی خب، سؤالی که قبل از کلاس کردید، جوابش اینها نیست. جواب دیگری طلب میکند.
نقد دیدگاه ملاصدرا و تبیین معاد جسمانی
ببینید الان اینطور شد. سه تا قوه، سه تا قوه باصره ما داریم، سه تا قوه سامعه داریم، سه تا قوه ذائقه داریم تا آخر. این سه تا قوه باصره، حالا ما فقط در باصره به عنوان مثال مطلب را میگوییم، در بقیه هم شما همین را بگویید. باصرهای داریم که ذات قوه خیال تشکیل داده است. باصرهای داریم که «عند النوم» پیش خیال جمع است. باصرهای داریم که «عند الیقظة» در موطن خودش است.
این دومی و سومی یکی هستند، جابجا عوض کرده اند. اینها مراتب باصره ما هستند. از آن عالی گرفته تا متوسط و بعد هم دانی. خب، در آخرت این مراتب قوی میشوند. هر سه با هم هستند و قویاً هم دارند فعالیت میکنند. لذا گفته میشود ﴿فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[7] . تیز میبیند. چرا؟ چون همهشان دارند میبینند با کامل شدهشان. یعنی کامل شده دارند میبینند. قوایی که کامل شدهاند، دارند میبینند یا دارند میشنوند.
«فاذا قويت قوة الخيال بوجوده فى النشاة الاخروية»[8] ، قوه خیال میآید در نشئه آخرت. نه تنها قوه خیال، همه قوا آنجا تقویت میشوند و درجه عالی تری از این دنیا پیدا میکنند، از جمله در قوه خیال. «فاذا قويت قوة الخيال بوجوده فى النشاة الاخروية يرى الانسان تلك القوى»، «تلک القوی» یعنی قوای ظاهریه را، «فی مرتبة عالیة»، این مرتبه متوسط را دارد میگوید، حالا بعداً روشن میشود. «مرتبة عالیة، مرتبة الخیال».
«مرتبة الخیال» بدل است. مرتبه عالیهای که این صفت دارد مرتبه خیال است. یا صفت یا بدل هر چه هست. «یری الانسان» همین قوا را در مرتبه بالاتر و در مرتبه پایینتر. مرتبه بالاتر متوسط است، مرتبه پایینتر دانی است. مرتبه عالیه هم که خود خیال است.
دانش پژوه: ببخشید «یری الانسان تلک القوی فی مرتبة عالیة مرتبة الخیال»، بعد میشود چه؟ «مرتبةٍ» یا «مرتبتاً»؟
استاد: بگذارید من یک توضیحی بدهم. «مرتبة عالیة» یعنی نسبت به آن ظاهری عالیست. ولو نسبت به آن ذاتی عالی نیست. چون یک قوای ذاتی در خیال داشتیم. یک قوای ظاهری هم در موطن خودشان داشتیم. یک قوایی داریم که جمع شدهاند. اینها عالی هستند نسبت به، آنهایی که در موطن خودشان و در ظاهر بدن پخش هستند. نسبت به آنها عالی هستند. ولی نسبت به آنی که ذاتی خیال است عالی نیستند. این عالی که دارد میگوید عالی مطلق نیست، عالی نسبی است؛ یعنی نسبت به مابعد خودش عالی است نه مطلقاً عالی باشد. اما این که شما فرمودید «فی مرتبة الخیال» تنوین نمیگیرد.
«یری الانسان تلک القوی» را در مرتبه عالیهای که این صفت دارد، مرتبه عالیه همان مرتبه خیال است. این پنج تا حاسه را، در موطن خودشان نمیبیند، جمع شده در خیال میبیند. در مرتبه خیال میبیند آنها را که جمع شدند در مرتبه خیال.
«و فی مرتبة دانیة ایضاً». ببینید قوای ذاتیه دارد میبیند. قوای ذاتیه همین قوای ظاهریه را یک بار در مرتبه عالیه میبیند که مرتبه خیال است، یک بار در مرتبه دانیه میبیند که مرتبه بدن است. الان قوای ذاتی خیال دارد دو تا قوای پنجگانه را میبیند. یکی آنهایی که جمع شدند در خیال که مرتبه عالی پیدا کردهاند، یکی آنهایی که پخش شدند در موطن خودشان که مرتبه دانیه دارند. سه تا شد دیگر. یک بیننده، دو تا دیده شده. آن دو تا دیده شده یکیش عالیه است یکیش دانیه. اما این بیننده را اگر بگذارید ضمیمه کنید، این بیننده میشود عالیه از همه عالیتر، دومیش متوسط، سومیش دانی.
«یری الانسان تلک القوی» را در مرتبه عالیهای که آن مرتبه عالیه مرتبه خیال است. در مرتبه خیال این قوا را میبیند، در مرتبه دانیه هم آن قوا را میبیند. مرتبه دانیه کدام است؟ «هی مرتبة تلک القوی الظاهریة»، همین قوای ظاهری است که منقبض میشوند. «هی مرتبة تلک القوی الظاهریة»، آن عالیه را میگوید. عالیه مرتبه «تلک القوی الظاهریة» است که منقبض میشوند و جمع میشوند «الیه» یعنی به سمت خیال. و در مرتبه دیگر مرتبه بدنی است، یعنی این پنج تا قوه در بدن هستند، پخش شده در موطن خودشان. بدنی که حرکت میکند از نشئه دنیا که نشئه موت است به نشئه آخرت که نشئه حیات است. و حیات هم مبدأ حس و ادراک است. بنابراین وقتی رفت در عالم آخرت، چون بدن حیات پیدا میکند حس و ادراکش تقویت میشود. بصرش میشود حدید. «فللبصر مثلاً»، به عنوان مثال بصر را ذکر میکنیم، بقیه قوا هم همین حکم را دارند. «فللبصر مثلاً» در آخرت وجودی است پهن شده. یعنی بصر از آن مرتبه ذات خیال شروع میشود ادامه پیدا میکند تا مرتبهای که در بدن قرار میگیرد.
یعنی عالی و متوسط و دانی را پی در پی قرار میدهد در یک ردیف. آن وقت با تمام این بصری که در سه مرتبه هست میتواند ببیند. همهشان هم لطیف شده است. خب معلوم است دیگر، ﴿فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[9] خواهد بود.
دانش پژوه: ﴿فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾ یعنی چه؟
استاد: یعنی در روز قیامت که چشم تو تیز می بیند. چرا تیز میبیند؟ چون سه تا چشم پشت سر هم دارد میبیند. آنی که در مرتبه ذات خیال است، آنی که جمع میشود در خیال، آنی که پخش میشود در موطن خودش یعنی در بدن.
«فللبصر مثلاً»[10] در آخرت وجودی است پهن شده که «له مراتب»، این وجود پهن شده مراتبی دارد که سه تا مرتبه برایش تصور میشود. «کُلُّها من عالم الملکوت»، چون هر سهتایشان قوی شدهاند، هر سهتایشان لطیف شدهاند، همهشان شدهاند مناسب عالم ملکوت. در دنیا آن که در ظاهر بود از عالم ملکوت نبود یا اگر بود از آن پایینهایش بود. اما در آخرت همه میشوند از عالم ملکوت و عالم قوت و عالم قدرت.
«و من ذلک قال جلّ من قائل ﴿فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[11] »[12] . از اینجا که این سه تا بصر اولاً لطیف میشوند ثانیاً در طول همدیگر دارند فعالیت میکنند گفته شده در آخرت چشم تو حدید است، یعنی تیزبین است و همه چیز را کامل میبیند.
دانش پژوه: استاد این که میفرمایید هر سه مرتبه جمع میشوند، این شاید تسامحی دارید میگویید. چون فرموده که آقا دو تا از مرتبهها دقیقاً یکی هستند. یکی در موطن بدن است یعنی پخش شده در مواطن، یا وقتی هم هست که نه، جمع شده مثلاً آمده در مرتبه...
استاد: خب حالا دو تایش هم باشد کافی است
دانش پژوه: منظور دو تا مرتبه است. حالا همینطوری تسامحی گفتید.
استاد: این «جلّ من قائل» را میخواهم یک بحث ادبی بکنم. «جلّ من قائل» چیست؟ تجزیه ترکیبش چیست؟ «جلَّ» فعل است. نسبت داده شده به خدایی که فاعل است. این نسبت مبهم است. خدا عظیم است، «جلَّ» یعنی عظیم است. به چه حیث عظیم است؟ به حیث خلقتش؟ به حیث ارسال رسلش؟ به حیث عذابش؟ به حیث نعیمش؟ به چه حیثی عظیم است؟ به حیث قولش. «جلَّ قائلاً»، «قائلاً» تمیز است. تمیز نسبت است. تمیز مفرد نیست. و تمیز نسبت اگر بتواند جانشین فاعل بشود، با «من» مجرور میشود.
تمیز مفرد مطلقاً با «من» مجرور میشود، تمیز نسبت هم با این شرط که بتواند جانشین فاعل بشود مجرور به «من» میشود. اینجا جانشین فاعل میتواند بشود، «جلَّ قائلٌ». به جای الله بگوییم «جلَّ قائلٌ»؛ و جانشین فاعل میشود. آن وقت مجرورش میکنیم به «من». «جلَّ من قائل» یعنی خداوند عظیم است به لحاظ قول، یعنی قولش عظیم است.
دانش پژوه: الان من قائل تمیز است برای فاعل محذوف؟
استاد: «من قائل» تمیز است برای نسبت «جلَّ» به الله. تمیز نسبت است. منتها تمیز نسبت اگر بتواند جانشین فاعل باشد با «من» هم میتواند منصوب بشود[13] . شما میتوانید بگویید «جلَّ قائلاً»، میتوانید بگویید «جلَّ من قائل»[14] ، فرقی نمیکند، هر دو یکی است. هر دو تمیز است. این تجزیه ترکیبی که الان کردم از خیلیها بپرسید نمیتوانند بگویند.
دانش پژوه: بله، سخت است، این کجا میشود دید؟ کدام کتاب مشخص کرده؟
استاد: «جلَّ من قائل» یا «عزَّ من قائل» اینها زیاد گفته میشود. ما میخوانیم رد میشویم.
دانش پژوه: استاد آن قاعدهاش را یک بار دیگه میفرمایید؟ تمیز نسبت اگر بتواند جانشین آن...
استاد: فاعل شود. چون تمیز نسبت بالاخره نسبت یعنی فعل است و فاعل. نسبت بین فعل و فاعل مبهم است. «جلَّ الله» یعنی خدا عظیم است، از خیلی جهات میتواند عظیم باشد. حالا شما از چه جهتی دارید میگویید عظیم است؟ میگوید «قولا». «قائلاً». یعنی خداوند قائل بزرگیست و قولش بزرگ است. خب، ادامه بدهیم بحث را.
دانش پژوه: عذر میخواهم، این مثلاً همچین قاعدهای را کجا هستش؟ در جامع المقدمات که نیست، در...
استاد: چرا قاعدهاش در باب تمیز هست. در باب تمیز هست که تمیز مفرد را، شما تمیزی که از مفرد باشد با «من» میتوانید مجرورش کنید. تمیزی که تمیز نسبت باشد با شرط میتوانید با «من» مجرورش کنید. همه جا نه.
دانش پژوه: در جامع المقدمات است این؟
استاد: در بحث تمیز است، حالا جامع المقدمات یادم نیست.
دانش پژوه: در مغنی و اینها هست؟
استاد: یادم نیست، در بحث تمیز است.
دانش پژوه: با شرط، اگر نسبت باشد با شرط میشود. شرط منظورتان چیه؟ که مثلاً ...
استاد: بتواند جانشین فاعل بشود. تمیزی که بتواند جانشین فاعل بشود میتواند به «من» مجرور بشود. اما تمیز نسبت باشد، تمیز مفرد شرط ندارد، مطلقاً میتواند به «من» مجرور بشود.
دانش پژوه: استاد روایت گفته «وَ تَلِجُ الرُّوحُ فِيهَا»[15] و بلافاصله بعدش میگوید که ﴿فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[16] .
استاد: این جزء این روایت نیست.
دانش پژوه: این جزء آن روایت نیست؟
استاد: خیر، جزء آن روایت نیست.
دانش پژوه: استاد پس این در واقع «جل من قائل»[17] یعنی جل الله قائلاً؟
استاد: بله
دانش پژوه: خب جل الله قائلاً یعنی چه؟
استاد: یعنی خداوند بزرگ است به حیث قائل بودنش. یعنی قائل بزرگیست. خب، «فالبدن اذا اتصل بالنفس لا يكون بعينه البدن الخيالى»[18] . ظاهراً دارد صدرا را رد میکند. این کتاب تعلیقه بر اسفار است دیگر، خواندیم اول بحث. تعلیقه بر اسفار است که بعد ایشان جدا کرده یک رساله مستقل قرارش داده است.
صدرا میگوید بدنی که ما در آخرت همراهمان است بدن خیالی است[19] . مرحوم آقاعلی حکیم میگوید که نخیر، بدن خیالی را هم داریم، بدن مادی را هم داریم و بدن مادی ما به توسط بدن خیالی با نفس مرتبط میشود.
دانش پژوه: بعد از مرگ را صحبت میکند؟
استاد: در وقت حشر. در وقت حشر بدن مادی ما به توسط بدن خیالی با نفس مرتبط میشود. پس بدن فقط بدن خیالی نیست. یک بدن پایینتر از بدن خیالی هم داریم که همین بدن مادی است. همین بدن جسمانی است.
دانش پژوه: خب این حرف صدرا نفی معاد جسمانی است که اگر بگوید آنجا فقط بدن خیالی همراه ماست.
استاد: خب صدرا این را میگوید دیگر.
دانش پژوه: لغو معاد جسمانی می شود
استاد: میخواهد معاد جسمانی را درست کند، خب صدرا را رد میکند با این حرفش.
دانش پژوه: نه، صدرا با این حرفش معاد جسمانی را دارد رد میکند در واقع.
استاد: شاید.
دانش پژوه: آخر وقتی میگوید بدن ما خیالی است
استاد: مرحوم آقاعلی هم گفت، گفت این بدن مثالی که بدن مادی جسمانی دنیایی نیست. آیات میگویند همین بدن جسمانی میآید در آخرت. شما میگویید یک بدن خیالی میآید در آخرت. پس شما حرف آیات را نمی گویید. یک چیز دیگری می گویید. این اشکالی بود که اول گفتیم. حرف صدرا را ما قبول نکردیم که تبیین معاد جسمانی اسلام باشد. لذا از او فاصله گرفتیم و برای معاد جسمانی تبیین جدیدی را ارائه دادیم. خب، توجه میکنید همانطور که، (دقت کن چه عرض میکنم)، همانطور که پنج حاسه ظاهری ما که در بدن هستند به توسط آن حالی که در وقت اجتماع فی الخیال دارند با خیال مرتبط میگردند، همچنین بدن جسمانی ما به توسط بدن خیالی ما با نفس مرتبط میشود.
مثال زد دیگر، حالا میخواهد ممثل هم بگوید. گفتیم این پنج حاسه ظاهری ما به توسط آن حالت استجماعی که در خیال دارند با خیال مرتبط میگردند. یعنی وقتی جمع میشوند با خیال مرتبط میشوند. بدن مادی ما هم به توسط این بدن خیالی با نفس مرتبط میشود. یعنی کأنّه این بدن خیالی نقش لولا دارد بین نفس ما و بدن مادی ما که این دو تا به هم متصل میشوند یا متحد میشوند به برکت وساطت این بدن خیالی. پس اینطور نیست که فقط ما بدن خیالی داشته باشیم.
بدن خیالی را به عنوان واسطه داریم، بدن مادی و نفس را هم داریم. «فالبدن اذا اتصل بالنفس لا یکون»[20] همان بدن خیالی، «لا یکون بعینه البدن الخیالی»، همان بدن خیالی نیست، «بل له» یعنی برای بدن مرتبهای از وجود است دون بدن خیالی. «بواسطة» من گمان میکنم. در این جلسه من خیلی دارم تصحیح نظری میکنم. نمیدانم حالا تصحیحاتم درست است یا نه؟ نسخهای ندارم. یعنی ارتباط پیدا میکند آن بدن مادی من به نفس «بواسطة» یعنی به واسطه این بدن خیالی.
«یشهد بذلک قوله سبحانه»، مطلبی است که تأیید میکند حرفهای قبل ما را، ولی چون نمیرسیم ادامهاش بدهیم باید همینجا ترکش کنیم و بعداً توضیحاتی که در آیات آمده و همچنین کلامی که از امام در تفسیر صافی نقل شده، همه اینها باید بیان بشود و تطبیق بشود بر بحث ما و بگوییم محل شاهدمان که مناسب بحثمان است چیست. اینها مطالبی است که باقی مانده، ان شاء الله در جلسات آینده بحث شود.
دانش پژوه: استاد بدن مادی به واسطه بدن خیالی در آخرت با نفس مرتبط میشود؟
استاد: بله
دانش پژوه: این را آقاعلی میگوید.
استاد: بله
دانش پژوه: بدن خیالی همان بدن مثالی است؟
استاد: بدن خیالی، بدن مثالی است. بدن خیالی یعنی بدن مثالی. گاهی میگویند خیالی، گاهی میگویند مثالی.