« فهرست دروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/10/23

بسم الله الرحمن الرحیم

وحدت شخصیت به واسطه ذخایر و تخصص ماده/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /وحدت شخصیت به واسطه ذخایر و تخصص ماده

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

ذخایر صور و تفاوت خاک ابدان در معاد

رساله سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۰۶، سطر دوم: «و من اجل ذلك قال (ع) »تَعُودُ الصُّوَرُ كَهَيْئَتِهَا«[1] مع «الكاف» و لم يقل بعينها من جميع الجهات»[2] .

گفتیم که وقتی انسان می‌میرد، بدنش تبدیل به خاک می‌شود. در این خاک، آن ذخایری که در هنگام حیات در بدن قرار داده شد موجود است و این ذخایر باعث می‌شود که خاکِ زید با خاکِ عمرو فرق کند. چون در خاکی که بدن زید است ذخایری قرار گرفت، در خاکی که بدن عمرو است ذخایر دیگر قرار گرفت. او علمی کسب کرد، این دیگری علمی کسب کرد. او به نحوی عمل کرد، این به نحو دیگری عمل کرد. بالاخره این اعمال و علوم باعث شدند که مشخص شود که این بدن، بدنِ زید است، آن بدن، بدنِ عمرو است.

و وقتی که بدن دو مرتبه می‌خواهد زنده شود، چون ذخایرِ موجود اقتضا می‌کند که این بدن، بدنِ زید باشد، این بدن در واقع می‌رود به سمت نفسِ زید. یعنی مناسبت بین آن نفس و این بدن است، که آن مناسبت باعث می‌شود که نفس، بدن را به سمت خودش بکشد، بدن خودش را به سمت خودش بکشد. یعنی بدنی که در دنیا همراهش بود، در آخرت هم همان بدن را انتخاب کند. بعد مرحوم آقا علی فرمودند اگر در خاک آن ذخایر موجود نباشد، خاک بشود خاکِ صِرف، خاکِ خالص، آن وقت فرقی بین صورت زید و صورت عمرو نیست. در چنین حالتی یا صورت زید به این خاکِ خالص داده می‌شود یا صورت عمرو داده می‌شود.

اگر صورت زید داده بشود، اولاً ترجیح بلامرجح است، چون خاک با همه صورت ‌ها می‌سازد، چرا این صورت را دادی؟ صورت دیگری را ندادی؟ ثانیاً گفتیم که طفره لازم می‌آید که توضیحش گذشت. و اگر صورت عمرو به این خاک خالص داده بشود، در واقع این بدن که بدن زید بوده، اکنون دیگر بدنِ زید نشده است. گفتیم که هم در فرض اول که صورت زید به این خاک داده بشود، هم طفره لازم می‌آید هم اعاده معدوم. ترجیح بلامرجح را نگفتیم؟ نه نگفتیم. بله اعاده معدوم را گفتیم.

دانش پژوه: البته ترجیح بلامرجح هم درست است.

استاد: ترجیح بلامرجح هم بود، منتها ما اعاده معدوم را گفتیم.

دانش پژوه: اعاده معدوم که نمی‌شود در آن؟

استاد: چرا این‌ها را توضیح دادیم. جلسه قبل شما نبودید. این‌ها را من دوباره بخواهم توضیح بدهم نمی‌شود.

محذورات خاک خالص و نقد اعاده معدوم

اما اگر صورت عمرو را به این خاک بدهند، در واقع دیگر زید احیا نشده، بلکه در بدنی که به نظر می ‌رسید بدن زید است، اکنون عمرو آمده است. این دیگر بدن زید نبوده است. خب امام فرمودند: »فَتَعُودُ الصُّوَرُ كَهَيْئَتِهَا«[3] . صورت باید برگردد یعنی صورت‌هایی که از این بدن جدا شده‌اند، برمی‌گردند مثل قبلشان می‌شوند. اگر بدن زید را به آن صورت عمرو بدهند، این صورتِ اعضا برنمی‌گردد به حالت قبلی. این بدن، بدنِ عمرو می‌شود. اگر بدن زید بشود برمی‌گردد به هیئت قبلش. پس با عبارت امام سازگار نیست که ما بگوییم به این خاکِ زید، صورت عمرو را می‌دهند و نفس عمرو را می‌دهند. باید نفسِ زید را بدهند. نفس زید هم که بدهند یا اعاده معدوم می‌شود یا طفره می‌شود یا هر دویش. پس چه کار کرد که مشکل برطرف بشود؟

می‌گوید راهش همانی است که گفتیم. یعنی باید بگوییم این خاک خالص نیست. اگر خاک خالص باشد، چه صورت عمرو به آن داده بشود، چه صورت زید به آن داده بشود محذور لازم می‌آید. پس باید خاک خالص نباشد. یعنی ذخایر و آن امانت‌هایی که نفس در بدن خودش گذاشته در آن خاک هم باشد و همان ذخایر، این بدن را تعیین کند برای اینکه بدن عمرو شود یا بدن زید شود.

دانش پژوه: استاد عذر می‌خواهم یک سوالی داشتم. حالا احتمالاً آقا علی هم همین مبنا را می‌پذیرد که ما انسان جزو موالید ثلاث هستیم دیگر، از عناصر اربعه ترکیب یافته است. این مبنا را قبول دارد دیگر، درست است؟ حالا چرا تکیه‌اش این‌همه روی خاک است؟ ذخایر مثلاً چرا در آن عنصر آبیِ انسان، عنصر ناریِ انسان نیست؟

استاد: بیشترِ بدن انسان از خاک ساخته شده لذا بیشتر مطلب را روی خاک پیاده می‌کند. و الا بفرمایید خاک انسان، آب و هوا. همه دخالت دارند. ولی نه که بیشتر بدن انسان خاک است و آنچه دیده می‌شود از بدن انسان و باقی‌مانده به ظاهر خاک است، بحث عیناً روی خاک است. و الا نه، همان‌طور که شما فرمودید تمام عناصر اربعه خاک.... تمام عناصر اربعه بدن ما اسمش را مجازاً گذاشتیم خاک. خاک هم که می‌گوییم خاک خالص نیست. خاک خالص که ما روی زمین نداریم. هرچه می‌بینید خاک‌ های روی زمین مخلوط دارند. خب خاک انسان هم همین‌طور است، مخلوط دارد. هوا و آب و این‌ها هم در آن هست. خاک انسان که می‌گوییم نه یعنی عنصر بسیطِ خاکی، بلکه عنصری که متلاشی شده‌ی بدن است.

وحدت شخصی بدن در تطورات مادی

خب بدن قبلی که زمان تعلق نفس موجود بود، با این بدنی که اکنون دارد محشور می‌شود و نفس مجدداً به آن تعلق می‌گیرد، فرق دارد یا نه؟ یا عیناً یکی است؟ شکی نیست که فرق دارد. یعنی شخص آن فرق دارد. درست مثل فرقی که بدن زمان جوانی ما با زمان پیری ما دارد. هر دو بدنِ یک انسانند ولی بالاخره دو تاست. مغایرت وجود دارد، ولی مغایرتی که شخص را از یک شخص بودن نمی‌اندازد. همان‌طور که در دنیا ملاحظه می‌کنید که بدنِ زمانِ طفولیت با بدن زمان جوانی، با بدن زمان پیری مغایرت دارد ولی شخصِ بدن فرق نکرده است. نه تنها شخص انسان فرق نکرده، شخص بدن هم فرق نکرده است. در وقت آخرت هم همین‌طور است.

بدنی که پیش از مفارقت نفس داشتیم، با بدنی که بعد از تعلق نفس پیدا می‌کنیم، مغایرت دارد ولی در واقع یک شخص است. در همین جهت امام می‌فرماید: »تَعُودُ الصُّوَرُ كَهَيْئَتِهَا« نه «تَعُودُ الصُّوَرُ بِعَيْنِهَا». نمی‌فرماید، چون مغایرت بین آن بدن و این بدن است، نمی‌فرماید همان بدن عیناً برمی‌گردد. می‌گوید برمی‌گردد «كَهَيْئَتِهَا» یعنی مثل قبلش. اما مغایرت همان‌طور که توجه کردید، مغایرت «علی سبیل المباینة» نیست. «علی سبیل المباینة» نیست، بلکه «علی سبیل مغایرتی» است که با شخص واحد بودن می‌سازد. مثل همان بدن جوانی و پیری و طفولیت.

دانش پژوه: وحدت اتصالی را می‌ فرمایید؟

استاد: حالا وحدت اتصالی ایشان اسمش را نمی‌گوید. وحدت اتصالی اصلاً معنی دیگر دارد. وحدت اتصالی یک اصطلاح است که دو تا جسم را شما در کنار هم قرار می‌دهید، این‌ها را به هم متصل می‌کنید می‌شود وحدت اتصالی.

دانش پژوه: نه منظورم از وحدت اتصالی این است که مثلاً شیء در سیر این حرکت جوهری‌اش بالاخره این فردی که اکنون در آنِ دوم دارد، غیر از فردی است که مثلاً در آنِ اول داشت، ولی چون متصل است...

استاد: شما باید بگویید صورت واحد است و استمرار در وجود دارد و چون این صورت همراه بدن است، بدن می‌شود واحد به خاطر اینکه صورت واحد است. اما وحدت اتصالی اصطلاحش اینجا نیست. منظورتان روشن است چه می‌خواهید بفرمایید.

ماده متخصصه و نقد بقای ماده مطلقه

دانش پژوه: بله، وحدت اتصالی را مساوق وحدت شخصی می‌دانند. همه این اصطلاحات را حاجی در منظومه‌اش هم دارد.

استاد: وحدت اتصالی

دانش پژوه: مساوق وحدت شخصی می دانند

استاد: استمرار می‌فرمایید؟

دانش پژوه: بله، برای همین استمرار می‌گویند وحدت.

استاد: ولی وحدت اتصالی این است که دو چیز که متصلند بهشان می‌گوییم واحد.

دانش پژوه: نه دو چیز نه، یک چیز را؛ یک چیز در حرکت جوهری.

استاد: دو تا جسم به هم مجاور باشند یا متصل باشند. مجاور با متصل فرق می‌کند. مجاور، سطحِ این به سطحِ او چسبیده. متصل یک سطح مشترک دارند. سطح مشترکشان هم فرضی است. مثلاً یک سنگ را شما فرض کنید که متصلِ واحد است. این وسطش شما یک سطحی فرض می‌کنید. سطحی وجود ندارد، شما وسطش یک سطحی فرض می‌کنید که این سطح مشترک بین دو قطعه است، بین قطعه راست و قطعه چپ. این سنگ قطعه راست و قطعه چپش به هم متصل است می‌گویند وحدت اتصالی دارد. وحدت اتصالی به این گفته می‌شود. حالا ممکن است یک جاهایی هم وحدت اتصالی بگویند و منظورشان همان استمرار باشد.

دانش پژوه: همان استمرار وجود دیگر؟

استاد: بله استمرار وجود دارد. خب تا اینجا را ما تقریباً در جلسه قبل گفته بودیم. اکنون هم تکرار کردیم. حالا بحثی که ایشان مطرح می‌کند در ابتدای بحث امروز ما همین است که اکنون عرض کردم که مغایرت بین بدنی که نفس از آن جدا شد و بدنی که اکنون به نفس در قیامت تعلق می‌گیرد مغایرت هست.

این دو بدن با هم مغایرند. اما مغایرت طوری نیست که شخصیت آن بدن را عوض کند، این بدن جدید همان شخص قدیم است. منتها در این فاصله ترکیبش را از دست داد، دو مرتبه ترکیب جدید گرفت. صورتی که داشت برگشت «كَهَيْئَة» قبلش شد. نه همان شد، «كَهَيْئَة» قبلش شد. امام با کاف ذکر کردند به خاطر همین مغایرت است. خب ایشان می‌فرماید که مغایرت باطل نمی‌شود. شخصیت باطل نمی‌شود.

دانش پژوه: مغایرت بدن دنیوی و بدن اخروی یک چیز مشترکی بین‌شان هست دیگر که می‌شود همان ودایعی که قبلاً گفتید.

استاد: بله همان ودایع بینشان هست.

دانش پژوه: خب این چیز مشترک آن، همان ماده است؟ آن چیز مشترک یا آن، آنچه برداشت کردیم طبق توضیح جسمی‌اش که یک چیز مشترک است بین ماده قدیم و ماده جدید آن هم از سنخ ماده است. درست است؟ درست برداشت کردم؟

تبیین ماده متخصص به خصوصیات و آثار اعمال

استاد: بله، همین اکنون تصمیم داشتم عرض کنم

دانش پژوه: فرموده بودید جلسه پیش منتها می‌خواستم ببینم درست فهمیدم یا خیر.

استاد: اول بحث هم شاید اشاره کردم، ولی توضیحش این است که الان عرض می‌کنم. ماده‌ی بدنِ ما در زمان حیات دنیویمان متخصص می‌شود به خصوصیاتی. چون آن خصوصیات ناشی شده‌اند از علومی که کسب کردیم و اعمالی که انجام دادیم. این ماده‌ متخصصه‌ به این خصوصیات، بعد از مفارقت نفس هم هنوز باقی است و همین ماده‌ متخصص به خصوصیات، در قیامت به سمت نفس می‌رود و با نفس متحد می‌شود، دو مرتبه ما، حیات اخروی پیدا می‌کنیم. آنچه که از قبل شروع کرده و در زمان برزخ بوده و در قیامت آمده همین ماده متخصص به خصوصیات است. و به همین جهت است که شخصیت ما هم عوض نمی‌شود.

آن خصوصیات را برای این ماده به منزله صورت می‌گیریم. این ماده با این صورت یعنی با خصوصیات همواره همراه است، پس یکی بیشتر نیست از اول تا آخر. یک تغییر و تبدیل‌هایی در این ماده دارد انجام می‌شود، ولی نه تغییری که بتواند شخصیت را عوض کند و چیزی را غیر از قبل قرار دهد. غیر قرار می‌دهد؟ چرا یک مغایرتی هست، همان مغایرتی که خودتان هم الان دارید لحاظ می‌کنید، ولی آن مغایرت وحدت شخصی این بدن را از بین نمی‌برد. بنابراین این بدن همان بدن قبلی است. در دنیا هم که بودیم همین وضع را داشتیم. در دنیا در زمان طفولیت این ذخایر را گذاشتیم، در زمان جوانی همان ذخایر می‌آید با ذخایر بیشتر.

آن ذخایر قدیم باعث می‌شود که ما بگوییم این بدنِ کودکی ما با بدن جوانی ما یکی است. ماده متخصص به خصوصیات در تمام حالات دارد می‌آید. پس این ماده از اول تا آخر یکی است. منتها یکی که یک تبدلی پیدا کرده بود و همان تبدل باعث شده بود که ما بگوییم این قبلی با بعدی مغایرت دارد. روشن است مطلب.

دانش پژوه: استاد یک نکته برای بنده روشن نیست این است که ماده‌ای که در یک طفل سه کیلویی هست با ماده‌ای که در یک جوان هفتاد کیلویی هست، آیا این منظور از این ماده عنصری همان مثلاً ژن یا عنصر اصلی است؟

استاد: نه خودِ همین بدن منظور است. و منظور ما این است که این ماده‌ی متخصص به خصوصیاتی در زمان طفولیت، وقتی بزرگتر شد ماده‌ی بیشتری می‌آید تخصص‌های بیشتری می‌آید. خصوصیات بیشتری می‌آید. آن خصوصیت قبلی موجود است. آن خصوصیت قبلی وصل می‌کند این ماده طفولیت، طفلی و کودکی را به جوانی. آن خصوصیت قبلی وصل می‌کند خصوصیت جدید هم دارد می‌آید. آن خصوصیت جدید دو مرتبه وصل می‌کند این ماده جدید را به مواد قبلی.

دانش پژوه: پس آن خصوصیات نوزادی محفوظ است، از بین نمی‌رود اصلاً؟

استاد: نوزادی که نه، آن طفولیت محفوظ است، بعد جوانی محفوظ است، بعد پیری محفوظ است. همین‌طور اضافه می‌شوند و بعد وقتی که انسان مرد این محفوظات باقی می‌مانند و در وقتی که دو مرتبه زنده شد ماده با همان خصوصیات می‌آید.

دانش پژوه: استاد آن خصوصیت هم مادی است؟

استاد: خصوصیت همان خصوصیاتی است که اعمال شما ایجاد می‌کند. عوارض و حالاتی است که اعمال شما در بدن ایجاد می‌کند.

دانش پژوه: نه از آن جهت که مادی است؟ از سنخ ماده است؟

استاد: اعمالتان هر چه هست، اعمالتان ممکن است کسب علم باشد، ممکن است خواندن نماز باشد، ممکن است فحش دادن به دیگران باشد، خوب و بد همه هست. این اعمال یک آثاری، یک عوارضی در بدن ایجاد می‌کنند. حالا چگونه ایجاد می‌کنند ما که تشخیص نمی‌دهیم. عرض کردیم این را خودِ خدا تشخیص می‌دهد.

دانش پژوه: نه از این جهت که این خصوصیات از سنخ ماده است یا نه؟ مثلاً یک امر معنوی ملازم با ماده است مثلاً؟

استاد: خب بله، مثل مثلاً علمِ ما یک امر مجرد است، ولی همین همان‌طور که در نفس ما یک حالتی به وجود می‌آورد، در بدن ما هم یک عوارضی به وجود می‌آورد. ولو ما آن عوارض را نمی‌توانیم تشخیص بدهیم، ولی بالاخره تاثیر گذاشته است. چون نفس و بدن متحد شده‌اند و این اتحاد باعث می‌شود که هر تاثیری که در نفس بود، هر اثری که در نفس آمد، یک طوری در بدن هم بیاید، ولی خب اثری که در نفس می‌آید حالتی دارد مناسب با نفس، همان اثر وقتی در بدن می‌آید حالت دیگری پیدا می‌کند مناسب با بدن. مثل مثلاً خجالت. خجالت اثر در نفس ما می‌گذارد در بدن ما هم اثر می‌گذارد ولی اثری که در بدن من می‌گذارد رنگ زردی است که به چهره من می‌دهد. اثری که در نفس من می‌گذارد حالت انقباضی است که به نفس من می‌دهد. حالت‌ها فرق می‌کند، چرا؟ چون آن محل‌ها فرق می‌کند. نفس یک محل است، بدن یک محل است.

وحدت شخصیت به واسطه ذخایر و تخصص ماده

شما می‌گویید علم، علم در نفستان تاثیر می‌گذارد، مجرد هم هست، ولی همین علم در بدن هم تاثیر می‌گذارد. حالا چه تاثیری، ما نمی‌دانیم. آن وقت همین تاثیر محفوظ می‌ماند. وقتی محفوظ ماند شخصیت بدن را هم حفظ می‌کند. یعنی بدنی که این آثار در آن هست، همین بدن می‌آید از اول تا آخر، چون آثار حفظ شده شخصیت هم حفظ شده است. درست مثل اینکه یک صورتی را شما بر ماده‌ای وارد کنید، این صورت محفوظ بماند، ماده هم در پناه این صورت محفوظ می‌ماند، ولو ماده عوض بشود تغییر پیدا کند چون صورت عوض نشده به برکت صورت می‌گوییم ماده عوض نشده است. حالا ذخایر عوض نمی‌شوند، باز هم می‌توانیم بگوییم ماده عوض نشده است. مغایرت هست ولی اینکه به کلی زائل شده باشد یک چیز دیگر بیاید نیست. یک مغایرتی هست بر اثر تغییر و تبادلاتی که پیدا شده است.

دانش پژوه: پس استاد بر طبق نظریه آقا علی آن بدنی که روز قیامت می‌آید باید، یعنی بدن کهنسال‌ترین شخص باشد؟ مثلاً هشتاد سالگی‌اش باید بیاید که همان لحظه مرده؟ چون باید آن ذخایر هم بیاید.

استاد: یعنی کهنسالی هم ذخیره است؟

دانش پژوه: نه منظورم این است که بالاخره خصوصیات ذخیره شده دیگر

استاد: می‌گوید بدن با تمام خصوصیات می‌آید. قبول داریم که با تمام خصوصیات می‌آید، ولی کهنسالی نمی‌آید، خصوصیت می‌آید. شما هم شاید منظورتان این است که خصوصیت از زمان طفولیت آمد، در زمان جوانی آمد، در زمان میانسالی آمد، در زمان کهنسالی آمد، همه خصوصیات با هم می‌آیند. درست است. این درست است، همه خصوصیات با هم می‌آیند.

ولی کهنسالی و میانسالی این‌ها خصوصیاتی نیستند که در بدن نشسته باشند. این‌ها دیگر نمی‌آیند. لذا انسانی که محشور می‌شود، پیر محشور نمی‌شود.

دانش پژوه: بهشت پیر ندارد.

استاد: بله. درست شد این مطلب؟ حالا عبارت را بخوانم؟

دانش پژوه: بله.

استاد: صفحه ۱۰۶ سطر دوم: «و من اجل ذلك»[4] به خاطر همین مغایرتی که بین بدنِ قبل از مفارقت نفس و بدن بعد از تعلق نفس وجود دارد، به خاطر همین مغایرت امام فرموده است: »تَعُودُ الصُّوَرُ كَهَيْئَتِهَا«[5] . با کاف آورده «و لم يقل بعينها»[6] . نفرموده «بعينها» که مغایرت ملحوظ بشود. «و لم يقل بعينها من جميع الجهات».

تحلیلی بر تمثیل کاسه آب و بقای اصل ماده

خب حالا اشکال پیش می‌آید. اگر مغایرت هست، چطور می‌گویید شخصیت محفوظ است؟ جوابی می‌دهد که عرض کردیم؛ آن ذخایر، آن تخصص هست، حاصل است، و همین تخصصِ حاصل، باعث می‌شود که شخصیت محفوظ مانده باشد. «و مثل هذه المغايرة لا يصادم بشخصية الشخص». صدمه به وجود، به شخصیت نمی‌زند «مع وجود اصل ثابت باق». آن اصلی که ثابت است و باقی، آن در تمام دوران محفوظ است و شخصیت را هم همان حفظ می‌کند. آن اصل چیست؟ همان خصوصیات. همان‌طور که مَشّاء می‌گوید صورت اگر باقی ماند تحول ماده، ماده را عوض نمی‌کند زیرا که شخصیت به صورت است، همین‌طور ما می‌گوییم اگر این ذخایر باقی ماندند تحول ماده، ماده را عوض نمی‌کند زیرا که شخصیت به این ذخایر است.

«كما ان بدن زيد فى الدنيا يتغير من الصبى الى الشيخوخة مع بقاء شخصه». شخصش باقی می‌ماند. «بحيث لا يشك احد فى انه بدنه بعينه و شخصه». می‌گوید این بدن، بدنِ زید است «بعينه و شخصه». چرا می‌گوید بدن زید است؟ «لبقاء اصل ثابت باق فيه». چون یک اصل ثابتی در این بدن بوده این هنوز هم باقی است. «و ليس ذلك الاصل هو المادة المطلقة». این مهم است. اصلی که باقی مانده ماده خالی نیست، بلکه ماده‌ی متخصص به آن خصوصیات است. ماده خالی باقی نمانده است. ماده خالی اگر بخواهد باقی بماند همان محذوراتی که در جلسه قبل گفتیم پیش می‌آید که صورتی که به آن دادند صورت زید است یا صورت عمرو؟

اگر صورت زید است که اعاده معدوم است، اگر صورت عمرو است که صورت زید برنگشته است. همان محذوراتی که در جلسه قبل گفتیم و اول این جلسه تکرار شد. «و ليس ذلك الاصل هو المادة المطلقة»، زیرا نسبت ماده مطلقه به کل، متساوی یعنی به کل صُوَر متساوی است. هر صورتی به آن بدهی باید قبول کند چه صورت زید باشد چه صورت عمرو باشد. این‌طور نیست که فقط تقاضای صورت زید را بکند. در حالی که ما می‌بینیم بدن زید فقط تقاضای صورت زید را دارد، این نشان می‌دهد که ماده مطلقه‌اش نیست، ماده متخصصه‌اش است. «بل مادة» آن اصل را دارد توضیح می‌دهد؛ گفت اصل ماده مطلقه نیست، «بل مادة متخصصه بانها مادة بدن زيد».

تخصص ماده به واسطه ذخایر صوری و درجات حرکت

ماده متخصص است. تخصصش هم به همان ذخایری است که در آن هست. «و تخصص المادة انما هو بالصورة» در نظر مَشّاء. و این ذخایر هم به منزله صورت است، پس تخصص ماده به وسیله ذخایر است در ما نحن فیه. «ففيها اصل باق». در این ماده اصلی است که باقی مانده و آن اصل از سنخ صورت است، نه خود صورت، از سنخ صورت. یعنی همین هیئات، همین هیئاتی که به توسط اعمال ما بر بدن ما وارد می‌شود. این‌ها هم از سنخ صورتند. «و ان تبدلت درجاتها». ولو درجاتِ این ماده یا درجات این صورت عوض شده که من در آخر جلسه گذشته گفتم. گفتیم این اصل ثابت یکی است، درجاتش به توسط مراتب حرکت متفاوت می‌شود.

این ماده با این درجه می‌شود چیزی، همین ماده با درجه بالاتر می‌شود چیزی دیگر. مغایرت در درجات است نه در خودِ ماده است. بعد مثالی می‌زنند که مثال دم ‌دستی است. می‌فرماید که یک کاسه بزرگی را که پرِ آب است، آبش را خالی کنید در دو تا کاسه متوسط. بعد بپرسید از افراد که این دو تا آب که در این دو کاسه آمده، همان آبی است که در آن یک کاسه بود؟ یا غیر از آن است؟ جواب می‌دهند نه همان است. چرا همان است؟ با اینکه الان شد دو تا آب؟ چرا همان است؟ می‌گوید چون اصلش هنوز باقی است. اصل آن آبی که در کاسه واحد بود بعد از ریخته شدن در دو تا کاسه هنوز باقی است.

لذا گفته می‌شود این همان است. پس شخصیت آن آب عوض نشده با وجود این تغییری که حاصل شده است. با وجود این تغییر شخصیت عوض نشده است. در ما نحن فیه هم با وجود تغییرِ بدن به نحوی که ما می‌بینیم، باز می‌توانیم بگوییم اصل باقی است و این بدن همان بدن قبلی است. تغییر کرد دیگر، نفس از آن مفارقت کرد، دوباره نفس به آن ملحق شد، آن تغییرات باعث نشد که این بدن عوض بشود، بدن همان بدن قبلی است به خاطر اینکه آن ماده‌ی متخصصه که اصل بود باقی است. ماده متخصصه‌ی اصل، نه ماده مطلقه.

حکم به وحدت در عین کثرت و تحفظ درجات

«و هذا الحكم جار فى الماء الواحد الذى فى اناء واحد اذا صب فى انائين». ریخته شود در دو اناء.« فان كل احد يحكم بان المائين الذين فى الانائين». «الذين» غلط نوشته شده، «الذين» وقتی تثنیه باشد دو تا لام می‌گیرد، این یک لام دارد، این «الذين» خوانده می‌شود. «فان كل احد يحكم بان المائين الذين فى الانائين هما الماء الذى فى الاناء الواحد بعينه». این دو آبی که الان در دو اناء هستند، این همان آب واحدی است که در اناء اول بود، در اناء واحد اول بود. همه این حکم را می‌کنند. همه می‌گویند این دو تا آب همان آب قبلی است. «قالوا ان الوجه فى ذلك الحكم». «ذلك الحكم» یعنی همان حکمی که گفتیم «كل احد يحكم».

«قالوا» حکما گفتند جهت در این حکمی که مردم می‌کنند «انما هو بقاء المادة». جهت بقای ماده است. صورت ظاهری کاسه عوض شد، و دو تا صورت درست شد؛ یعنی دو تا مقدار درست شد، ولی در عین حال چون اصل ماده باقی مانده بود، گفتند این آب همان آب است. «فان ارادوا بذلك»، اگر اراده کرده باشند حکما یا عرف «بذلك» یعنی به اینکه گفتند ماده باقی می‌ماند، منظورشان بقای ماده مطلقه باشد که درست نیست. زیرا ماده مطلقه نسبتش به همه مساوی است. پس بقای این ماده وجهی برای این حکم نیست.

این چه می‌خواهد بگوید؟ اگر منظورتان ماده مطلقه باشد، نه تنها این دو تا آبی که در این دو کاسه ریخته شده عین همان آبی است که در کاسه اول بود، بلکه آب‌ های دریا هم عین همان آبی است که در کاسه اول بود. همه آب ‌های جهان عین هم هستند چون ماده مطلقه‌شان یکی است. چرا نمی‌گوییم؟ چرا می‌گوییم این دو تا کاسه عین آن، این آب دو تا کاسه عین آن آب کاسه اول بود؟ نمی‌گوییم عینِ آبِ مثلاً حوضِ فلان خانه بود؟ چرا این را نمی‌گوییم؟ چون ماده باقی است، ماده باقی، ماده مطلقه نیست. اگر ماده مطلقه بود همین را می‌گفتیم، می‌گفتیم همه آب‌ها به خاطر اینکه ماده مطلقه‌شان یکی است همه یکی هستند. پس ماده مطلقه مراد نیست.

لزوم ماده خاصه و نقد بقای ماده مطلقه در حکم

«فان ارادوا بذلك» یعنی «فان ارادوا ببقاءِ المادةِ، بقاءَ المادةِ المطلقةِ»، اگر این را اراده کرده باشند این کافی نیست، زیرا ماده مطلقه نسبتش به کل آب‌ها مساوی است. «فليس بقائها وجها لهذا الحكم». بقای ماده مطلقه جهتی برای «هذا الحكم» نیست. «هذا الحكم» چه بود؟ این که این دو تا آب در این دو کاسه همان یک آب در آن یک کاسه است. حکم این بود دیگر. ماده مطلقه سبب این حکم نمی‌شود، ماده مطلقه سبب می‌شود که ما بگوییم همه آب‌ها مثل هم هستند. اینکه می‌گوییم این دو کاسه با این یک کاسه یکی است یک سبب دیگر می‌طلبد. بقای ماده مطلقه سببش نیست. بقای ماده متخصصه سببش است.

«فيجب و ان تكون هيهنا مادة خاصة باقية». باید ماده خاصه‌ای باقی باشد. ماده مطلقه باقی باشد کافی نیست، ماده خاصه‌ای باید باقی باشد، که این ماده خاصه در کاسه اول هم بود، در دو تا کاسه دوم هم هست. ماده متخصصه‌ی باقی است که می‌گوییم شخصیتشان یکی است. «و خصوصية المادّة بالصورة». پس باید صورت باقی بماند تا ماده خصوصیتش محفوظ بماند. در ما نحن فیه صورت چیست؟ همان ذخایری است که در ماده قرار گرفته است. پس آن‌ها باید باشند و همان ها ضامن وحدت ماده قبل و ماده بعد هستند، یا ضامن بقای شخصیت هستند.

«فيكون الامر الباقى فى الحالين». امری که در هر دو حال باقی است. هر دو حال یعنی حالی که آب یکی بود و حالی که آب دو تا شد، این متعلق به مثال است. در ممثّل یعنی حالی که قبل از مفارقت نفس بود و حالی که بعد از تعلق مجدد نفس هست. این چیزی که باقی است در هر دو حال از سنخ صورت است. این چیزی که باقی مانده از سنخ صورت است نه از سنخ ماده. آن وقت چون ماده متخصصه به این صورت شد می‌گوییم ماده‌اش هم باقی است. ولی ماده مطلقه را نمی‌گوییم باقی است، ماده متخصصه به این صورت را می‌گوییم باقی است.

حرکت ذاتی صورت و وحدت در عین کثرت درجات

«فهيهنا صورة مائية واحدة». یک صورت مائی بود که دو درجه مختلف پیدا کرد. درجه اولش واحد بودنش بود. درجه دومش متعدد بودنش بود. این اصل ثابت باقی مانده، آن درجه‌ها فرق کرده است. درجه وحدت شد درجه کثرت. درجه وحدت را از دست داد، درجه کثرت را پیدا کرد، ولی اصل ثابت است. اصل همان ماده‌ای است با صورتِ آبی که داشت. «فهيهنا» یعنی در این مثال ما، «صورة مائية واحدة» که به ذاتها حرکت کرد به درجات و شؤونی که برای این صورت است، اما درجات و شؤونی که در وحدت و کثرت است.

که وحدت بشود یک درجه، کثرت بشود درجه دیگر. مثلاً ممکن است شما درجاتش را فرق بگذارید به سردی و گرمی. این را بگویید یک درجه از آب، آن را بگویید یک درجه است. ممکن هم است فرق بگذارید بین دو درجه به غلظت و رقت. اما در ما نحن فیه فرقی که هست به دو درجه‌ای است در وحدت و کثرت، که یک درجه می‌شود وحدت، یک درجه می‌شود کثرت. درجه اولایی که این آب گرفت وحدتش بود، درجه ثانیه‌ای که گرفت کثرتش بود. فقط درجه عوض شد ولی اصل باقی مانده است.

و به همین جهت گفته می‌شود این آبی که با درجه دوم آمده، همان آبی است که در درجه اول بود. با اینکه درجه ‌ها عوض شده است، ولی چون اصل باقی مانده، این تعویض درجه شخصیت را از بین نبرده است. «فافهم ذلك ينفعك فى كثير من المواضع». که توجه کردید، شخصیت یک شیء را اگر بخواهید بعد از تغییر باقی بدانید، باید اصلی که باقی می‌ماند وجود داشته باشد. اصل که باقی مانده وجود داشته باشد، فقط درجه عوض شده باشد، تا شما بتوانید بگویید این همان قبلی است.

تحفظ خصوصیات بدنی و رد انهدام کامل در قبر

دانش پژوه: این خصوصیاتی که می‌فرمایید در بدن مرده انسان در زمان در قبر از بین نمی‌رود، این حفظ نمی شود.

استاد: از کجا می‌گویید؟ اصلاً بحث ما همین است که از بین می‌رود یا نمی‌رود. اگر از بین برود این همه محاذیری که گفتیم لازم می‌آید، ولی از بین نرود همه محاذیر برطرف است. چرا از بین می‌رود؟ شما از کجا می‌گویید از بین می‌رود؟ ایشان اصلاً بحثش همین است می‌گوید از بین نمی‌رود این خصوصیات. دلیلش این است که اگر از بین برود یا اعاده معدوم می‌شود، یا لازم است که زید برنگردد به صورت اولش، به جای اینکه زید برگردد عمرو جایش بیاید، که این‌ها هم باطل است.

برای اینکه این باطل‌ها پیش نیاید، باید بگوییم این خصوصیات محفوظ می‌ماند. اما حالا ما خصوصیات را نمی‌بینیم. شما هر چه می‌گویید این است که ما خصوصیات را در خاک نمی‌بینیم. چون نمی‌بینید پس نیست. ما می‌گوییم نه، نمی‌بینید نمی‌توانید بگویید پس نیست. هست به دلایلی که گفتیم.

دانش پژوه: محاذیری را که ایشان آمده می‌گوید لازم می‌آید، از آن نتیجه می‌گیرد پس هست.

استاد: بله. همین کافی است دیگر. همین کافی است، دلیل ما بر اینکه این خصوصیات هست این است که اگر این خصوصیات را بردارید محاذیر لازم می‌آید. پس باید این خصوصیات باشد.

دانش پژوه: خب نمی‌شود مثلاً یک فرضی را ببینیم که این خصوصیات نباشد ولی محاذیر هم نباشد؟

استاد: خب چطوری فرض می‌کنید؟

دانش پژوه: این که نمی توانیم اثبات بکنیم، دلیل بر نبودنش نمی‌شود. من ممکن است نتوانم اثبات بکنم چنین چیزی را، ولی این‌که من اثبات نکردم...

استاد: ببینید امر دایره بین دو چیز بیشتر نیست. یا خصوصیات هست یا خصوصیات نیست، دیگر سومی هم ندارد. امر دایره بین نفی و اثبات دارد می‌شود. اگر خصوصیات نباشد محاذیر دارد پس باید خصوصیات باشد. شما چطوری می‌خواهید سومی فرض کنید؟ می‌خواهید بگویید جایی هست که خصوصیات نیست در عین حال محاذیر هم نیست؟ خب ما ثابت کردیم هر جا خصوصیات نباشد محاذیر هست. نمی‌توانید بگویید محاذیر نیست.

علم الهی به خصوصیات و نقد نقص ادراک بشری

دانش پژوه: استاد این مثالی که زدید، این خصوصیات برای این است که این دو تا کاسه آب را، خب، شما از آن مثلاً یک استکان آب بردار بریز در اقیانوس. بعد مثلاً این اساساً دیگر قابل تشخیص نیست. چون این صرفاً ذهنی و اعتباری است، یک چیزی حقیقی نیست. در مثال نمی‌خواهم خدشه بکنم. مثال را دوست داشتم. آن اصل اشکالی هم که دارند می‌گویند، می‌گویند مثلاً جریان مثلاً آکل و ماکول و بقیه موارد، یعنی این ماده...

استاد: شما یک استکان آب اگر بریزید در دریا، شما و من نمی‌توانیم تشخیص بدهیم که آن استکان کجا رفت، خدا که تشخیص می‌دهد. خصوصیت آن آبی که در استکان بود هنوز در دریا محفوظ است. و لذا خدا تشخیص می‌دهد که این آب کجاست و آن را درمی‌آورد و دوباره در استکان می‌ریزد. من و شما به خاطر نقص علممان نمی‌توانیم تشخیص بدهیم، نه اینکه واقعاً آن استکان خصوصیتش را از دست داد. استکان خصوصیتش محفوظ است، من تشخیص نمی‌دهم خصوصیتش چیست.

دانش پژوه: استاد بهتر شد استاد، الان تازه یک مقدار مثال به نظرم قشنگ‌تر شد.

استاد: مثال از اول هم همین بود.

دانش پژوه: ولی یک جای آن جا نیفتاده برای من. می‌خواهم این را بگویم که آقا بالاخره چه شد؟ بین بدنِ دوره بچگی با بدن دوره جوانی آن ماده مشترک چیست؟

استاد: ماده مشترک، ماده متخصص به خصوصیات. همین خاک متخصص به خصوصیات؛ خاک یا هر چیزی که بدن را ساخته است.

دانش پژوه: من خیلی برایم ثقیل است.

استاد: خب شما این خصوصیت را من تشخیص نمی‌دهم، خب تشخیص نمی‌دهید معنی‌اش این نیست که نیست.

دانش پژوه: نه، می‌خواهم بگویم آن چیزی که بین بدن بچگی و جوانی مشترک است یک ماده است دیگر، درست است؟

استاد: ماده متخصص است.

دانش پژوه: نه، یکی‌یکی می‌گویم، اولاً ماده است؟

استاد: ماده مطلقه نیست آخه.

وحدت ماده عنصری به اعتبار تخصص ذخایر

دانش پژوه: خب نه، حالا ثانیاً دارد، وقتی می‌گوییم اولاً نمی‌خواهیم بگوییم ماده مطلقه.

استاد: همان اولا را هم نمی‌توانید بگویید، نمی‌توانید بگویید ماده مطلقه. تا گفتیم ماده مطلقه محاذیر وارد می‌شود.

دانش پژوه: خب یک ماده‌ای با این ویژگی‌هاست مشترک، درست است؟ حالا آن ماده با ویژگی چیست، نمی‌دانیم چیست، ولی می‌دانیم هست، این را می‌خواهم بگوییم دیگر.

استاد: نه. ماده را که می‌دانیم، همین ماده عنصری است.

دانش پژوه: نه، اینکه آن ماده مشترک

استاد: ماده عنصری را می‌دانیم. ذخایر را هم می‌دانیم از سنخ علم و عمل است، ولی تشخیص نمی‌دهیم که الآن به چه صورت درآمده است.

دانش پژوه: می‌خواهم بگوییم ماده با این ویژگی‌هایی... آن نقطه مشترک یک ماده‌ای هست با یک ویژگی‌هایی، ماده با ویژگی می‌شود همان ماده متخصصی که شما فرمودید، درست است؟ خب اما این‌که آن ماده با آن ویژگی‌ها چیست، کجاست، اشاره بده، می‌گوییم نمی‌توانیم بگوییم. مثل همان استکان آبی که ریختی در دریا. کجاست؟ نمی‌دانیم چیست. درست است؟ این را می‌خواهم...

استاد: ما تشخیص نمی‌دهیم اما می‌گوییم هست. ولی گفتیم که قبلاً عرفای ما تشخیص می‌دهند. خدا که جای خود دارد، عرفای ما هم تشخیص می‌دهند. تشخیص می‌دهند یعنی کجاست

دانش پژوه: یعنی تشخیص می‌دهند که بین حالت شصت‌ سالگی شما با مثلاً یک‌سالگی شما آن ماده مشترک با آن مشخصات چیست.

استاد: تفاوت‌ها را می‌فهمند. تفاوت‌ها، مشترکات را می‌فهمند، همه چی را.

دانش پژوه: خب ما هم یک سری چیزهایی می‌فهمیم، ولی ما نمی‌گوییم آن همان است، ما می‌فهمیم خب آن مثلاً یک کیلو بود این مثلاً هفتاد کیلو است. این الآن

استاد: کیلو و این‌ها را این‌ها نیست

دانش پژوه: او مو نداشت حالا مو دارد. مویش سیاه بود حالا سفید شده است.

تاثیر نفس بر بدن و ثبات ذخایر در تبدل مادی

استاد: این‌ها خصوصیت نیست. خصوصیاتی که از ناحیه نفس در بدن آمده است. نه بدنِ بچه مو نداشته وقتی بزرگ شده مو پیدا کرده است. بله این تغییرات هست. این‌ها خصوصیات نیست. خصوصیاتی بدنی که از ناحیه نفس آمده است. این‌ها باقی می‌مانند، مثل اخلاقی.

دانش پژوه: از جهت تشبیه مثل اینکه رفتار ما روی ژن ما تاثیر می‌گذارد، این که مثلاً می‌گویند ژنِ جنایت کشف شده، این‌ها را می‌گفتند.

دانش پژوه دیگر: استاد آخه اخلاقیات دارید بُعد روحانی را می‌گویید

دانش پژوه: الان بگذارید این جواب را بگیرم و بعد شما ادامه بدهید. درست است این؟ از جهت تشبیه می‌توانیم بگوییم؟

استاد: ببینید چیزهایی که حالا شما اسمش را ژن می‌گذارید یا هر چیز دیگری، اعمال ما در بدنمان اثر می‌گذارد. اثری که نمی‌توانیم شهودش کنیم.

دانش پژوه: مثلاً در دانش‌های تجربی الان گفتند ژن‌ها را گفتند مثلاً اخلاق ما روی ژن ما اثر می‌گذارد به یک شکلی بشود، به عنوان مثال.

استاد: ولی آن چیزی که شما گفتید خصوصیاتی در جوانی داری خصوصیت در پیری، آن خصوصیات منظور ما نیست. منظور ما خصوصیاتی است که از ناحیه نفس در بدن می‌آید. آن خصوصیات محفوظ می‌ماند. یعنی خصوصیاتی که از راه کسب علم و از راه انجام اعمال به دست می‌آید.

دانش پژوه: استاد این خصوصیات ویژگی‌ های روحی است اما در ویژگی‌ های جسمی چه؟ الان صحبت ما سر این است چون که فرمودید جلسه قبل ویژگی‌ های ماده عنصری متکاثف.

استاد: یعنی چه؟

دانش پژوه: خب الان یک طفل سه ساله یا پنج ساله که همان می‌شود یک آدم شصت‌ ساله. اینجا چطور می‌شود که این ماده همان است؟ شما می‌فرمایید خصوصیات اخلاقی می‌آید، خصوصیات اخلاقی جنبه روحی دارد. اما این چطور اثبات می‌کند که این جسمِ متکاثفِ ده کیلویی همان شصت کیلویی است؟

استاد: ده کیلو که همان شصت کیلو نیست

نقد تبدل عنصری و تبیین لطافت بدن برزخی

دانش پژوه: خب آفرین خب مسئله همین است. خب ایشان، عذر می‌خواهم، بگذارید عین عبارات را بگویم

استاد: این را نگفتم. شما اول به ما تهمت می‌زنید و بعدا اشکال می کنید.

دانش پژوه: آخه نگاه کنید نکته بحث استاد اینجاست. شما فرمودید فرق بین آقا علی و ملاصدرا چیست، آقا علی می‌گوید همین ماده عنصری می‌آید آنجا. آخه تمام دعوای ما سر همین است که این ماده عنصری

استاد: وزن‌اش را هم گفتیم؟

دانش پژوه: بله

استاد: ما که وزنش را نگفتیم.

دانش پژوه: خب دقیقاً همین را می‌خواهم بگویم.

استاد: ما می‌گوییم این ماده عنصری که این خصوصیات نفسانی در آن نشسته، این ماده عنصری در زمان جوانی هم می‌آید، با خصوصیات جدیدتری همراهش می‌آید. بعد تا آخر هر خصوصیتی که هست محفوظ می‌ماند، در آخرت هم می‌آید.

دانش پژوه: خب درست است جناب استاد، خصوصیات که ثباتش معلوم است، اما این ماده عنصری که دائماً در حال تغیر است. من انقدر دارم کیلو می‌گویم، ده کیلو بشود شصت کیلو. این ماده عنصری که دارد دائماً متغیر می‌شود این است که داریم می‌بینیم که این ده کیلو شد شصت کیلو در سن پنجاه ‌سالگی.

استاد: یعنی عنصر کم و زیاد شد؟

دانش پژوه: عنصر دارد کم و زیاد می‌شود، کلاً اصلاً دارد متبدل می‌شود، متحول می‌شود این عنصر مادی، ماده عنصری. ویژگی‌ها را متوجه شدیم، اما این ماده عنصری، شما می‌گویی من کیلو نگفتم. آخه تمام...

دانش پژوه دیگر: هر هفت هشت سال یک بار سلول‌ ها عوض می‌شود.

دانش پژوه: همه عوض می‌شود. اصلاً اصلاً آن غیر آن می‌شود. صحبت سر این است این ثباتش را چطوری می‌خواهد اثبات کند؟ این که الان غیر آن است.

استاد: این همه توضیحاتی که من دادم برای این بود که این اشکال پیش نیاید. دوباره شروع می‌کنیم.

دانش پژوه: نه، عذر می‌خواهم، فقط من متوجه شدم فرمایش شما را. فقط این نکته را عرض کنم، نگاه کنید، شما فرمودید ویژگی‌ها و خلق و خو. خلق و خو و ویژگی‌ها از مسائل مربوط به روح است. اما این ماده... آخه آقا علی می‌گوید که این ماده عنصری عین همان ماده...

تفاوت دیدگاه آقا علی و ملاصدرا در عینیت ماده

استاد: من اشکال شما را فهمیدم، حق دارم من جواب ‌دهم. الآن شروع می‌کنم به جواب دادن. ببینید ماده را حساب کنید، دیگر ذخایر و این‌ها را فعلاً بگذارید کنار. ماده را حساب کنید صورتی در آن وارد می‌کنیم. به قول شما مولکول‌هایی را، اجزایی را درست کردیم، کنار هم گذاشتیم، ترکیبی به وجود آمد، صورتی بر همه این‌ها وارد کردیم. بعد یک‌ عدد از این مولکول‌ها را برداشتیم، از بین بردیمش، یکی دیگر جایش گذاشتیم.

فردا مولکول بعدی را برداشتیم، یکی دیگر جایش گذاشتیم. چند سال که گذشت تمام مولکول‌ها عوض شد و یکی دیگر جایش نشست. ولی صورتی که نهاده بودیم روی این مولکول‌ها هنوز هست. شما به اعتبار وحدت صورت می‌گویید ماده هم یکی است. ماده هم یکی است، ماده عوض کردیم، ولی صورت عوض نشده است. اینجا چه؟ این در ما نحن فیه چه می‌شود؟ این بحث که روشن‌ است؟

دانش پژوه: درست است بله.

استاد: در ما نحن فیه چه اتفاقی می‌افتد؟ بدن ما از نفس ما ذخایری را که به منزله صورت است می‌گیرد. وقتی مولکول عوض می‌شود، آن خصوصیت از بین نمی‌رود. روی مولکول جدید خصوصیتی که روی مولکول قدیم بوده می‌آید. مولکول دوم را می‌آوریم، خصوصیتی که روی مولکول قدیم دوم بود دوباره رویش می‌آید. یعنی وقتی مولکول‌ها از بین می‌روند جدید جایشان می‌آید، خصوصیات پرشان می‌کند. جدید را پر می‌کند. به اعتبار این خصوصیات که وحدت دارند و تحفظ می‌شوند آن ماده زیرین هم تحفظ می‌شود. درست مثل اینکه وقتی صورت محفوظ بود ماده عوض شده را ما یکی حساب می‌کنیم و این مغایرت را مضر به شخصیت واحد نمی‌گیریم، همچنین وقتی ذخایر موجودند ما با عوض شدن ماده و تغایر ماده شخصیت را عوض نمی‌کنیم.

استدلال بر بقای شخصیت از طریق سنخ صورت

دانش پژوه: پس استاد ما می‌پذیریم که ماده متغیر می‌شود اما به اعتبار ذخایر می‌گوییم ثابت است.

استاد: بله. ماده را قبول می‌کنیم که فرق کرد؛ همان‌طور که به اعتبار صورت واحد، ماده‌ی متغایره می‌شود یکی، همچنین به اعتبار ذخایر ماده‌ی متغایره می‌شود یکی. تغایر را که ما قبول داریم، می‌کنیم.

دانش پژوه: استاد ذخایر روی چه ذخیره می‌شوند؟

استاد: حالا روی هر چه می‌خواهند ذخیره بشوند. روی این سلول‌ها ذخیره می‌شوند یا حلول می‌کنند در سلول؟ هر چه. سلول‌ها عوض می‌شوند، ذخایر عوض نمی‌شوند. ذخایر جا عوض می‌کنند. جایش عوض می‌شود، ذخیره عوض نمی‌شود.

دانش پژوه: حالا استاد جلسه گذشته یک نکته‌ای فرموده بودید، فرموده بودید ملاصدرا فرق دقیقش با آقا علی این است، ملاصدرا بدن را می‌گوید که آن صورت است. بعد می‌گوید که این بدن، این ماده عنصری اصلاً اینجا می‌ماند از بین می‌رود. آنجا یک بدن مثالی می‌آورد. این تبیینی که الان فرمودید از آقا علی یک طوری دارد دوباره نزدیک می‌شود به همان، یعنی عین ملاصدرا داریم

دانش پژوه دیگر: در صورت خصوصیات گذاشتیم.

دانش پژوه: جای صورت خصوصیات گذاشتیم، یعنی همان شد تبیین ملاصدرا. یعنی بدن دارد، بدن مثالی می شود.

استاد: نه ملاصدرا می‌گوید اصلاً عنصری نیست. آقا علی می‌گوید که عنصرِ عوض شده هست. باز هم عنصر است. ملاصدرا می‌گوید عنصر دیگر نیست.

دانش پژوه: پس این همانی را نتوانست...

استاد: ملاصدرا می‌گوید دیگر عنصری نیست. بدنی که در برزخ می‌آید، بدنی که در آخرت می‌آید، فقط صورتش با صورتِ بدن دنیا یکی است، ماده‌اش فرق کرده است، ماده‌اش فرق کرده است یعنی نه تنها شخص ماده فرق کرده، سنخ ماده هم فرق کرده است، دیگر عنصری نیست، یک چیز دیگری است. اما آقا علی می‌گوید اگر شخصِ ماده فرق کرده سنخِ ماده فرق نکرده است، هنوز عنصر است. این تفاوت بین این ‌هاست.

دانش پژوه: استاد، کدام عنصر؟ کدام عنصر استاد؟ همان «عنصرٌ ما» داریم می‌گوییم یا نه یک عنصر مشخص؟

تبیین مغایرت در عین وحدت و کمال بدن برزخی

استاد: ما لازم نداریم که همان شخصِ عنصر بیاید. اگر شخصِ عنصر بیاید اصلاً تغییری پیدا نشده است. ما که می‌گوییم این بدن مغایر آن بدن است، در چه مغایر است؟ در این شخص عنصرها مغایر است، ولی در ذخایر مغایر نیست. عنصرٌ مایی به قول خودتان، عنصرٌ مایی با ذخایر قبلاً بود، عنصرٌ مایی دیگری با ذخایر بعداً هست. عنصرها عوض شدند، شخصِ عنصرها عوض شدند، مغایرت حاصل است، ولی شخص عوض نشده است. شخص چرا عوض نشده است؟ چون صورت عوض نشده یا ذخایر عوض نشده است.

دانش پژوه: آخر اگر این‌طور باشد استاد تا پایانش همان عنصر زمان پیری مدنظر ما وجود دارد؟ آخرین عنصر مد نظر است؟

استاد: اصلاً هر چه می‌خواهد باشد.

دانش پژوه: آخر استاد ما عنصری را می‌خواهیم که الان می‌گوییم صورت است به این دارد برمی‌گردد. درست است؟ این عنصر باید دارای ذخایر باشد، یک طوری آن تخصص را پیدا بکند.

استاد: ببینید این یک سؤال دیگر است. شما الان می‌گویید که عنصر اول جوانی من با قبل فرق کرده، پس شخصیتش به چیست، توضیح دادم. این روشن شد. حالا الآن می‌پرسید که عنصری که در آخرت می‌آید چه عنصری است؟ عنصرِ آخرِ عمرِ من است یا عنصرِ اولِ عمرِ من؟ وقتی من می‌میرم بدنم خاک می‌شود، قرار این بود که توضیحاتی که قبلاً دادیم این بود که نفس من تعلقش را از بدن قطع نمی‌کند.

هنوز در آن خاک‌ها دارد تصرف می‌کند. توجه می‌کنید؟ تصرف می‌کند خاک ‌ها را به سمت لطافت می‌برد و آن بدنِ فرتوتِ من که لطیف می‌شود متعلق به نفس است. لطیف می‌شود، نه همان بدن چروکیده، از بین رفته، ضعیف بیاید، لطیف شده‌اش می‌آید. یعنی در این عالم برزخ هم یک تغییراتی می‌آید. شما فکر می‌کنید بعد از اینکه من مردم بدنم همین‌طور ثابت می‌ماند؟ تغییراتی می‌کند تا آماده می‌شود در حشر به نفس تعلق بگیرد. پس آن آخرین چیزی که، آخرین چیزی که از بدن من می‌آید و به نفس در قیامت تعلق می‌گیرد لطیف شده‌ی آن‌هاست. نه همان بدن پیری است.

تحلیل حرکت جوهری و کمال در رستاخیز

دانش پژوه: استاد به تقریب تشبیه بخواهیم بکنیم هیولی را چطور می‌گوییم؟ هیولی قائم به صورت ماست، یعنی قائم، صورت شخصی نیست بگوییم شخصِ این صورت است. یک صورتی می‌آید آن صورت است...

استاد: تشبیهی که شما می‌گویید به درد سوال قبلی می‌خورد. سوال قبلی که وحدت را چطوری درست بکنیم درست است. ولی الان سوال ایشان این شد که آن بدنی که می‌آید همان بدن پیری ماست؟ یعنی موادی که دارد می‌آید همان مواد پیری ماست؟ نه، عرض کردم مواد پیری نه نمی آید، مواد پیری که رویش کار شده است.

دانش پژوه: یعنی طبق حرکت جوهری برود جلو...

استاد: ببینید قبلش هم بدن جوانی من، نفس داشت رویش کار می‌کرد. بدن جوانی من نفس رویش کار کرد آمد شد بدن پیری. دوباره رویش کار می‌کند می‌شود یکی دیگر؛ یعنی همین بدن است، با تغییراتی آماده می‌شود برای رستاخیز.

دانش پژوه: استاد یک اشکال اساسی اینجا که می‌گفتند و هنوز هم می‌گویند باقی می‌ماند این است که آقا آن بدن باید غیر از این بدن باشد، به عبارتی...

استاد: غیر است اما شخصیتش از بین نرفته است. مغایرت عرض کردیم با وحدتِ شخصی می‌سازد.

دانش پژوه: استاد باز این اشکالی که می‌گویند آقا این بدن اینجا مثلاً ماده کِیف کرده، مثلاً یا ماده اینجا فلان کرده، آن بدن یک بدن دیگری است که دارد رنج می‌کشد مثلاً.

استاد: نه بدن دیگر نیست، ادامه همین بدن است. مثل جوانی شما، جوانی شما ادامه طفولیت شماست، پیری ادامه جوانی شماست، این برزخ هم ادامه پیری شماست، بعد هم دیگر در رستاخیز...

دانش پژوه: عذر می‌خواهم، این ذخایر که شما فرمودید، اثرِ نفس بر بدن و این ذخایر از سنخِ عرضند؟

استاد: ذخایر عرض هستند. حالا عرض هم یا

دانش پژوه: عرض لازم...

استاد: متحد با بدنند هر چه.

دانش پژوه: فرق می کند، اگر بگوییم عرض، بر این اساس...

استاد: عرض هم باشد عرض لازم است، آنی که مثل صورت می‌ماند. همان ‌طور که صورت ماده را عوض می‌کند ولی خودش محفوظ است، ذخایر هم ماده را عوض می‌کنند خودش محفوظ است.

این، ببینید این‌ طور که من دارم تصویر می‌کنم تصور کنید خیلی مطلب دقیق گفته شده و خیلی زیبا گفته شده است. حالا واقعیت دارد و همین ‌طور اتفاق می‌افتد این‌ها را ما کار نداریم. ولی این تصویری که آقا علی دارد می‌کند تصویر روشن و جالبی است.

دانش پژوه: عذر می‌خواهم من از این اثرِ نفس، اثرِ نفس بر بدن را سؤال دارم می‌کنم. مثلاً اثری که نفس روی بدن دارد، مثل فرض کن همان اینکه مثلاً من می‌ترسم رنگم زرد می‌شود، این زردی اثرِ آن نفس است دیگر، درست است؟

استاد: اثر نفس است. منتها آثار را ما نمی‌دانیم. منتها همان‌طور که عرض می‌کنم خجالت در بدن ما تاثیر به این صورت می‌گذارد، آن نماز خواندن هم در بدن ما یک تاثیری می‌گذارد، نمی‌دانیم چطوری است. تاثیر روی نفس من می‌گذارد، تاثیر در بدن من هم می‌گذارد. تاثیر نفسانی یک طور است، تاثیر بدنی یک طور است، ولی این تاثیر محفوظ می‌ماند. این‌ها تغییر نمی‌کنند. آن ماده بدن زیر این تاثیرات دارد عوض می‌شود.

دانش پژوه: چطوری این‌ها را نمی‌دانیم.

استاد: این‌ها را نمی‌دانیم، ولی عوض می‌شود و در جهت کمال دارد می‌رود. بدن ما، بدن برزخی ما همان بدن طفولیت ماست منتها کامل‌شده‌اش. کامل شدنش به چه صورتی است؟ حالا تعویضی در سلول‌ها اتفاق بیفتد یا طور دیگری باشد هر طور می‌خواهد باشد. روشن است مطلب؟

دانش پژوه: خب استاد عذر می‌خواهم، این بدن برزخی همان بدن طفولیت است؟

استاد: بیشتر کلاس را به سؤال ‌های اولیه‌ ها گذراندیم، دیگر وقت است وارد بحث بشویم...

دانش پژوه: استاد عذر می‌خواهم، آن بدن برزخی همان بدن طفولیت است، اما غیریت مولکول‌ها را ایشان می‌پذیرند.

استاد: بله. مغایرت را می‌پذیرد ولی تباین را نمی‌پذیرد.

دانش پژوه: تغایر را می‌پذیرد

استاد: تغایر را می‌پذیرد تباین را نمی‌پذیرد.

دانش پژوه: بعد استاد، آن آیه ﴿أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ﴾[7] که به عِظام می‌خورد را دقیقاً بر طبق نظر آقا علی همین است دیگر. درست است؟

استاد: همین است دیگر، بله.

دانش پژوه: چون همان استخوان است

استاد: همان استخوان را منتها کامل شده‌اش

دانش پژوه: استاد می‌گویند که پیغمبر آمد به مسجد دید یک سری نشسته بودند نماز می‌خواندند یک سری بحث علمی می‌کردند. فرمودند بحث علمی بکنید دیگر، نماز را بعدا می‌خوانیم. حالا این مغالطه است.

استاد: حالا ان ‌شاء الله جلسه بعد بحث بکنیم.


logo