« فهرست دروس
هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید:
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند:
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/10/22

بسم الله الرحمن الرحیم

ودایع و ذخایر نفس در خاک و نفی اعاده معدوم/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /ودایع و ذخایر نفس در خاک و نفی اعاده معدوم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین حرکت بدن به سوی روح در نشئه آخرت و رد بازگشت به دنیا

رساله‌ سبیل‌الرشاد فی اثبات ‌المعاد، صفحه‌ ۱۰۵، سطر دوم. «قوله (ع) «فينقل باذن الله القادر»[1] هذا صريح فيما قلناه من ان البدن يتحرك الى الاتصال بالروح فى نشاة الاخرة لان ان الروح يعود اليه فى نشاة الدنيا»[2]

ما بحث پیرامون این داشتیم که بعد از این که در دوران مفارقت نفس از بدن، بدن به کمال لایق می‌رسد، اجزاء عضو دور هم جمع می‌شوند و عضو را تشکیل می‌دهند.

بعد از آن، اعضاء هم دور هم جمع می ‌شوند و بدن را تشکیل می ‌دهند. وقتی بدن حاصل شد، به سمت آخرت می ‌رود و در آخرت با روح خودش ملاقات می‌کند و برای بار دوم انسان زنده می ‌شود. این احتمال را هم بعضی از متکلمین داده‌ اند که روحی که به سمت آخرت رفته است، مسافرت کند و دوباره به دنیا بازگردد و بدنی که از قبر بیرون می ‌آید و آماده است، در همین دنیا با این روح ملاقات کند و انسان زنده بشود. پس احتمالی هست که نفس بازگردد از آخرت به دنیا و با بدنی که در دنیا است متحد بشود. احتمالی هم هست که بدن از دنیا به آخرت مسافرت کند و با نفسی که رفته است در آخرت، ملاقات کند و متحد بشود.

ایشان می‌فرمایند که عبارت امام این است که «فينقل»[3] ؛ این بدن به اذن خداوند قادر، بدن انتقال پیدا می‌کند به همان جایی که روح هست. در پاورقی شما نوشته شده است: «فَيَنْتَقِلُ بِإِذْنِ اللَّهِ الْقَادِرِ إِلَى حَيْثُ الرُّوحِ»[4] [5] ؛ یعنی به همان جایی که روح هست، بدن منتقل می‌شود. خب، یعنی به سمت آخرت می‌ رود و آنجا با نفس متحد می ‌شود. این همان قول ما را می‌گوید؛ ما هم همین را معتقد بودیم. معتقد بودیم که بدن به آخرت می‌ رود و با روح متحد می ‌شود، نه این که روح به دنیا بیاید و با بدن متحد بشود. این قسمت را شاید من قبلاً خوانده باشم ولی برای بار دوم دارم تکرار می‌کنم و عیبی ندارد.

در صفحه‌ ۱۰۵، سطر دوم، قول امام که فرموده‌ اند «فينقل» یا «فَيَنْتَقِلُ»، این بدن «بِإِذْنِ اللَّهِ الْقَادِرِ» منتقل می ‌شود «إِلَى حَيْثُ الرُّوحِ»، در آنجایی که روح هست. این صریح است در «ما قلناه». «ما قلناه» چه بود؟ این بود که بدن «يتحرك الى الاتصال بالروح فى نشاة الاخرة». «لا ان الروح يعود اليه فى نشاة الدنيا»؛ این‌گونه نیست که روح عود کند به بدن در نشئه دنیا، بلکه بدن است که سفر می‌کند به سمت آخرت برای گرفتن روح. روح اگر بخواهد به دنیا بیاید باید عود کند، اما اگر بدن بخواهد به آخرت برود، مسافرت می‌کند به آخرت و از روایت استفاده می‌ شود که بدن منتقل می‌ شود. پس حرف ما دارد با فرمایش امام تأیید می‌شود.

ودایع و ذخایر نفس در خاک و نفی اعاده معدوم

قول بعدی امام این است: «فَتَعُودُ الصُّوَرُ بِإِذْنِ الْمُصَوِّرِ كَهَيْئَتِهَا»[6] [7] . «صُّوَرُ» یعنی همین صورت ‌هایی که برای اعضاء بدن هست؛ این‌ ها به اذن خداوندی که مصور است برمی‌گردند مانند همان هیئتی که قبلاً داشتند. عبارت این ‌طور است، همان‌گونه که پاورقی نقل کرده است: «فَيَنْتَقِلُ بِإِذْنِ اللَّهِ الْقَادِرِ إِلَى حَيْثُ الرُّوحِ فَتَعُودُ الصُّوَرُ بِإِذْنِ الْمُصَوِّرِ كَهَيْئَتِهَا وَ تَلِجُ الرُّوحُ فِيهَا»[8] . یعنی بدن به همان صورت قبل در می‌آید و روح در آن «ولوج» می‌کند یعنی داخل می‌ شود. یعنی اول گفت بدن منتقل می ‌شود، بعد چون صورتش کامل شده و آماده‌ پذیرش روح شده است، روح به او تعلق می‌گیرد.

حالا می‌خواهم این را بحث کنیم که چگونه صور بازمی‌گردند. ایشان ادعا کرد که آن بدنی که متلاشی شده و تبدیل به خاک شده است، خاک خالص نیست، بلکه خاکی است که ذخایری و ودایعی از نفس در آن خاک نهاده شده است که شاید ما آن ذخایر را نبینیم، ولی خداوندی که به همه چیز دانا است، آن ذخایر را می‌ بیند و به آن ذخایر و ودایع آگاه است. بعد می‌ فرماید حتی صور اعضاء ما هم در آن خاک محفوظ هستند؛ به همین جهت است که برای بار دوم وقتی این خاک به صورت بدن در می‌آید، همان حالات قبل را دارد. چون همه چیز در آن بوده است و حالا هم با همان ذخایری که داشته، الان کامل شده است. این مطلبی است که قبلاً هم گفته بودیم و حالا هم داریم تکرار می‌ کنیم.

بعد استدلال می‌کند بر این مدعا، که اگر ذخایری در خاک نباشد و این خاک یک خاک خالص باشد، خاک خالص باید استعداد پذیرش بدن انسان را داشته باشد، همان‌گونه که در ابتدای خلقت این‌ طور بود؛ یعنی این انسانی که می‌خواست اول خلق بشود، خاکش استعدادش را داشت و بر اثر این استعداد، این خاک شد بدن این انسان.

دانش پژوه: آیا استعداد پذیرش بدن انسان را داشته باشد؟

استاد: بله

دانش پژوه: خاک خالص باشد؟

استاد: خاک خالص که هنوز انسان برای بار اول می‌ خواهد متولد بشود.

دانش پژوه: دفعه اول؟

استاد: بله، نه آن وقتی که می‌خواهد برود به قیامت. نه بعد از مرگ؛ بلکه قبل از تولد.

دانش پژوه: مثل حضرت آدم، ابو البشر.

استاد: نه، خودِ ماها. خود ماها قبل از این که متولد بشویم در خاک بودیم، که این قبلاً گفته شد. در این خاک درختی به وجود آمد، پدران ما از این درخت استفاده کردند، یا حیواناتی که بعداً گوشت شدند و غذا شدند برای پدران ما، از این خاک استفاده کردند. خاک ما به صورتی وارد شد در میوه ‌ها، در درخت ‌ها، در علف ‌ها، در بدن حیوانات و این‌ ها شد غذا برای پدران ما و آرام آرام نطفه شد و تبدیل شد به آخرین نطفه که ما از آن به وجود آمدیم. پس ما از خاک آمدیم، منتها از آن دور دورها شروع کردیم تا رسیدیم به این نطفه‌ آخری و شدیم ما. خب، همان‌گونه که توجه می کنید، خاک است که ما را به این صورت درآورده است؛ یعنی به تعبیر دیگر خدا است که خاک را به این صورت درآورد و بدن ما درست شد. استعدادی در این خاک بود و این استعداد باعث شد که این خاک تبدیل به نطفه بشود، نطفه تبدیل به علقه بشود و همین‌ طور پیش برود تا بدن ما درست بشود.

بررسی فلسفی تلازم ماده و صورت در معاد جسمانی

ما با بدن کار داریم، نفس را نمی‌گوییم. بدن ما این‌ چنین به وجود آمد. این برای اولین بار بود که ما می‌خواستیم زنده بشویم. زندگی کردیم و بعد مردیم و نفسمان از بدن جدا شد. حالا برای بار جدید می‌ خواهد بدن زنده بشود. این بار جدید هم باید خاکی که مستعد صورت ما است آورده بشود و صورت بدن ما با آن خاک آفریده بشود؛ همان‌گونه که در ابتدا این ‌چنین بود، در بار دوم هم این ‌چنین است. خب، اگر، (این را دقت کنید من مقدماتی گفتم برای اینجا)؛ اگر ذخایری از صورت ما و از خصوصیات ما در این خاک نباشد و خداوند استعدادی به این خاک بدهد و صورت از‌ بین ‌رفته‌ ما را در این خاک به وجود بیاورد، این اعاده‌ ی معدوم است.

چون به قول شما آن خاک اولیه ‌ی ما صورت ما را از دست داد و دیگر چیزی به نام صورت ما باقی نماند و خاکِ خالی باقی ماند. حالا خداوند این خاکِ خالی را همراه می‌کند با استعداد صورت ما و صورت ما را به آن می ‌دهد. نه صورت اولی باقی بود، صورت اولی زائل شد و از بین رفت و در این خاک برای بار دوم همان صورت را برگرداند؛ این می‌ شود اعاده‌ معدوم. اما اگر در آن خاک ذخایر صورت ما باقی باشد، خدا همان ذخایر را جمع می‌کند و می‌ شود صورت ما.

دانش پژوه: آیا آثاری از صورت اول باقی بماند؟

استاد: بله، آثاری از صورت اول باقی باشد، خداوند آن آثار را جمع می‌کند و صورت ما درست می ‌شود؛ نه این که آن صورت معدوم شده باشد و بازگردد. آن صورت حالا یا متلاشی شده یا هر چیز دیگری، یک اتفاقی برایش افتاد و برای بار دوم برگشت سر جای اول؛ اعاده‌ معدوم نمی ‌شود.

اگر همان صورت قبلی ما در خاک موجود باشد، به قول شما آثار آن صورت در خاک موجود باشد و بعد خدا آن صورت را به ما افاضه کند، اعاده‌ معدوم نیست. ولی اگر صورت کلاً از بین رفته باشد و بعد بخواهد در خاکی که خالی است و هیچ چیزی از آثار ما در آن نیست، صورت من را برای بار دوم ایجاد کند، می‌شود اعاده‌ معدوم و اعاده‌ معدوم جایز نیست. پس این که امام می ‌فرماید «فَتَعُودُ الصُّوَرُ بِإِذْنِ الْمُصَوِّرِ كَهَيْئَتِهَا»، نه «فَتَعُودُ» به این معنا است که صورت‌ های از ‌بین ‌رفته بازمی‌گردند، بلکه صورت ‌هایی که الان موجود هستند، برای بار دوم آرایش داده می ‌شوند و به حالت اول باز می ‌آیند.

نه صورت از ‌بین‌ رفته باز می‌گردد؛ اگر صورت از‌ بین ‌رفته بازگردد که می‌شود اعاده‌ی معدوم و شأن امام بالاتر از این است که اعاده‌ی معدومی را که محال است ادعا کنند. پس حتماً مقصود از این عبارت این نیست که صورت از بین رفت و برای بار دوم به وجود آمد، بلکه صورت در خاک محفوظ است؛ منتها به گونه‌ ای محفوظ است که عالم ‌الغیب می ‌تواند تشخیص بدهد و ما تشخیص نمی ‌دهیم. همان عالم‌ الغیب دوباره همین صورتی را که محفوظ است می‌آراید تا کامل بشود.

دانش پژوه: اگر با این توضیح بگوییم اعاده معدوم رخ نمی ‌دهد، این حل است؟

استاد: بله دیگر، اعاده معدوم محال است و نباید محال پیش بیاید.

پاسخ به شبهات پیرامون ثبات شخصیت و تغییرات مادی بدن

دانش پژوه: صغری شما این هست که اگر آثاری از صورت اول در آن ماده باقی نماند، اعاده معدوم است. کبری: اعاده معدوم محال است. نتیجه: پس نمی‌شود؛ پس حتماً در خاک باید بماند. اما آنجا خب صغری را رد می کنیم با اجازه شما. شما فرمودید که اگر ذخایرش... خب چرا رخ بدهد؟ اعاده الان با این توضیح می‌گویم که اعاده معدوم رخ نمی‌دهد. چه توضیحی؟ اصلاً بگوییم این بدن دوم ما غیر از بدن اول ما است. چه بخش مشترکی از نظر ماده؟ اعاده معدوم رخ نمی‌دهد. چرا اعاده معدوم رخ نمی‌دهد؟

استاد: چون یک بدن جدید ساخته شده است.

دانش پژوه: پس اصالت انسان به روح است؛ روح وقتی که من روح من در واقع باقی است و از بین نرفته است، در بدن جدید وارد می‌شوم...

استاد: خیلی زحمت کشیدید، شما معاد روحانی را درست کردید. معاد روحانی را درست کردید. اسلام می‌گوید که با همین جسم محشور می ‌شویم. تمام تلاش‌ ما این است که ما می‌خواهیم [اثبات کنیم]که با همین جسم محشور بشویم.

دانش پژوه: کجای قرآن می‌گوید؟

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: ﴿أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ[9] ؛ ﴿خَلْقًا آخَرَ﴾که برای دنیا است. آیه‌ را اشتباه نخوانید. یعنی وقتی روح به آن دادیم، شد یک خلقِ دیگر. ببینید آیه این است که کی این استخوانِ پوسیده را زنده می‌کند؟ خدا با ضمیر می‌گوید: ﴿قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾[10] . آن کسی که اول ساخت، همین را احیا می‌کند.

دانش پژوه: ﴿هَا﴾ به چه بر می گردد؟ بعد ﴿يُحْيِيهَا﴾ به این معناست که این جسم، همان جسم اولی است؟

استاد: خب بله.

دانش پژوه: خیر، می ‌شود برداشت دیگری هم کرد

استاد: اگر آن‌گونه که شما بخواهید از این چیزها بگذرید همه مشکلات حل است و اصلاً هیچ‌کسی در معاد جسمانی اشکالی ندارد این‌گونه که شما دارید می‌گویید.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: خب قرآن می‌گوید همین بدن بازمی‌گردد. مگر خدا دنبال این است که اشکال من و شما را حل کند؟

دانش پژوه: نه، ما می‌خواهیم ببینیم چطوری بازمی‌گردد همان بدن است؟

دانش پژوه دیگر: می شود آیه را دوباره بخوانید

استاد: ﴿قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ﴾.

دانش پژوه: استاد معذرت می‌خواهم، من اینجا مثلاً می‌گویم صورت محشور نمی‌شود، در فرمایش شما می‌شود اعاده معدوم بشود. نه، مثلاً می‌گویم صورت نزد مصور باقی می‌ماند که خداوند است و خداوند بعد همین صورت را دوباره بازمی‌گرداند به همان جزء. ما الان می‌گوییم آن جزء هست، آن جزء که دعوا نداریم که این جزء مثلاً مربوط به آن انسان است. بحث این است که چطور صورتش بازمی‌گردد؟ می‌گوییم باید ذخایر را داشته باشد، چون اگر نداشته باشد اعاده معدوم می‌شود. می‌گوییم نه، این صورت اساساً معدوم نشده است، بلکه نزد مصور بوده است؛ حالا همان مصوری که اول این صورت را داد، الان این صورت نزدش بوده است و این صورت را بازمی‌گرداند به همان جزء. این‌ طوری دیگر مثلاً لزومی ندارد که ذخایر را حتماً خودش داشته باشد. مصور می ‌داند که این جزء کدام جزء است، صورت هم نزد مصور است، بازمی‌گرداند و متعلق می‌شود به همان جزء؛ اینجا اعاده معدوم هم پیش نمی‌آید و لزومی به ذخایر هم نیست.

تبیین معاد جسمانی بر اساس شریعت و نقد دیدگاه‌های مادی

استاد: پس دو تا مسئله شد. یکی این که خدا بدن جدید بسازد؛ آن بدن قدیم خاک می‌شود و از بین می‌ رود. یک بدن جدید می ‌سازد مثل بدن قدیم و نفس را به این بدن جدیدی که مثل بدن قدیم است متعلق می‌کند. این معاد جسمانی هست ولی معاد جسمانیِ قرآن نیست و ما می ‌خواهیم معاد جسمانی قرآن را توضیح بدهیم.

دانش پژوه: منظورم استاد این نبود.

استاد: خب، این که تمام شد. پس قبول شد که آن جسم نیست. آن چیزی که شما می ‌فرمایید این است که صورت را خدا در خاک قرار نداده است، بلکه ببرد پیش خودش. ببرد پیش خودش و...

دانش پژوه: همان ‌طور که از اول نداده بود.

استاد: بله، صورت را خدا در خاک قرار ندهد، این را ببرد پیش خودش و هر وقت وقتش شد افاضه‌ اش کند به خاک، به همان خاک؛ این صورت بیاید در خاک بدن انسان را بسازد و نفس هم به آن تعلق بگیرد.

خب، شما دارید فرض می‌کنید صورتی را خالی از ماده، و ماده‌ ای را خالی از صورت. کلامتان با تلازم ماده و صورت نمی ‌سازد. یک وقت نفس را می‌گویید رفت پیش خدا؛ نفس مجرد است و آن مسئله ‌ای نیست. بعداً می‌ رود قیامت و بدن هم که می ‌رود با آن متحد می ‌شود. یک وقت می‌گویید این صورت جسمانی که مربوط به بدن من است، این رفته است پیش خدا؛ صورت را از ماده جدا کردید.

دانش پژوه: نمی‌شود

استاد: نمی‌شود جدا کرد. تلازم ماده و صورت اجازه نمی‌دهد.

دانش پژوه: از بین می‌رود.

استاد: شما باید صورت را در همین خاک محفوظ بگذارید، کنار ماده محفوظش بگذارید، منتها کارایی را از آن بگیرید. بگویید فلان کارایی را داشت حالا ندارد، بعداً آن کارایی را به او بدهد.

دانش پژوه: به اصطلاح هلاکش کرده است.

دانش پژوه دیگر: استاد، افاضه اولیه چطور صورت گرفت؟ مگر افاضه اولیه را خداوند به این ماده نداد؟ مگر به این خاک نداد مثلاً؟ می‌گوییم همان اتفاقی که افتاد...

استاد: ببینید آنجا خاکی بود که حرکت کرد، آماده شد برای پذیرش صورت، واهب‌الصور به آن صورت داد.

دانش پژوه: آخرین صورتی که گفتیم که تلازم با ماده‌ است، همان را هم ماده دوباره به حرکت درمی‌آورد

استاد: حالا شما می‌گویید این ماده‌ای که از آن صورت خالی شد و استعداد را از بین برد، رفت دیگر استعداد از بین رفت، صورت از آن گرفته شد. خاک خالی شد. دو مرتبه استعداد پیدا می‌کند. استعداد جدید یا همان استعداد قبلی؟ استعداد قبلی که تکرار می‌شود، استعداد جدید پیدا کند صورت جدید می‌گیرد، دو مرتبه اعاده معدوم می ‌شود. نمی‌ توانید شما صورت را از این ماده بکنید. بکنید مشکل پیدا می‌ شود. صورت باید در ماده باشد منتها کارایی نداشته باشد. بعداً خدا به آن کارایی بدهد. این توجیه خوبی می‌شود. اما این که شما می ‌فرمایید صورت را خدا بکند، ببرد، خاک خالی بگذارد، خب این خاک خالی بعداً چرا این صورت را بگیرد؟ شاید یک خاک دیگر بیاید صورت را بگیرد.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: این خاک چرا باید صورت بگیرد؟ این خاک نمی‌ تواند صورت بگیرد، مگر این که این خاک یک امتیازی نسبت به خاک ‌های دیگر داشته باشد؛ امتیازش به این است که بقایای آن صورت و آثار آن صورت در آن باشد.

دانش پژوه: استاد، پس الان این توضیحی که دادید با این آیه ‌ای که شما فرمودید را تا یک حدی می‌توانیم الان تطابق بدهیم. آیه ‌ای که شما خواندید، آمد طرف سؤال کرد ﴿وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُ﴾[11] ؛ یک مثالی زد و خلق خودش را فراموش کرد و می‌گوید ﴿مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ﴾، الف لام دارد ﴿الْعِظَامَ﴾، آن استخوان ‌ها را کی همین‌طوری کرد؟ زمزمه کرد که کی این ‌ها را زنده می‌کند؟ ﴿مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ﴾. در حالی که این ‌ها پودر شده است و خاکستر است. ﴿قُلْ يُحْيِيهَا﴾[12] ، بگو این‌ ها را زندگی می ‌دهد، ﴿يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾. همان کسی که اول بار به این حیات داد، همان این را زنده می‌کند. این را زنده می‌کند، همین ﴿الْعِظَامَ﴾[13] را. اما آیا از این آیه برداشت می‌شود که همین استخوان، همین ماده‌ بشر اولیه می شود؟

استاد: خب، بله دیگر، اصلاً مشکل قضیه همین است.

دانش پژوه: خیر، ببینید صحبت سر این است که در واقع مکالمه است؛ یکی صحبت کرده و می‌گوید این را کی زنده می‌کند؟ می‌گوید همان کسی که اول بار ساخت، می ‌تواند این را دوباره زنده کند. این را زنده می‌کند، از این برداشت نمی‌شود که این بدنمان همان بدن است.

استاد: آخر شما می گویید این را زنده می کند؟

دانش پژوه: بعد از لحاظ قرآن، «يفسر بعضه بعضا»[14] ؛ قرینه سوره اسراء، آیه49، آیه را به آن دقت کنید. آنجا این داستان را صحبت می‌کند. می‌گوید ﴿وَقَالُواْ أَئِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا﴾[15] ؛ اگر وقتی که ما دیگر استخوان می‌ شویم، این در واقع از زبان آن‌ ها صحبت می‌کند. چون ما هیچ ‌وقت استخوان نمی‌شویم، ما هیچ ‌وقت پوسیده نمی‌شویم، بدنمان پوسیده می ‌شود. از زبان آن انسانی که فکر می‌کند همه ‌اش ماده است، سراسر ماده است و نفسی نیست، سراسر صحبت می‌کند.

از زبان او می‌گوید اگر من استخوان شدیم، رفات شدیم، ﴿أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا﴾؟ که جواب می‌دهند، از زبان او دارند می‌گویند، ولی قرآن اعتقاد ندارد که شما تبدیل به استخوان می‌شوید که، مگر دلیل است؟ همان ﴿قُل كُونُواْ حِجَارَةً أَوْ حَدِيدًا﴾[16] . حتی اگر جسمتان تبدیل بشود به سنگ، بشود آهن، می‌گوید ﴿أَوْ خَلْقًا مِّمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ﴾[17] ، بله، ما این کار را می‌کنیم. کی را بازمی‌گردانیم؟ خودتان را، ما را، روح ما را، نفس ما را، نه لزوماً بدن. ﴿فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا﴾ کی ما را بازمی‌گرداند؟ صحبت از بدن نیست، صحبت از جسم نیست. ﴿قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾. یعنی می‌خواهم بگویم این آیه، مشابه این هم داریم. می‌خواهم بگویم این‌جا به یک مکالمه است؛ در واقع آن فردی که این‌گونه می‌گوید در سوره یس. وقتی جواب می‌دهند ﴿يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ﴾[18] ، با صیغه مضارع هم گفته است؛ مگر ما چند بار قرار است زنده بشویم؟ این را دقت کنیم کلام خداوند ﴿يُحْيِيهَا﴾ مضارع گفته است. اگر از یک کلمه می‌آید، ﴿يُحْيِي﴾ دلالت بر تداوم دارد؛ یعنی این که این خاک بارها و بارها حیات پیدا می‌کند و ما از این نمی‌توانیم برداشت بکنیم که همین می ‌شود بدنمان. یعنی می‌خواهم بگویم سخت است، نیاز به...

استاد: ﴿يُحْيِي﴾ یعنی بارها و بارها؟

دانش پژوه: ﴿يُحْيِي﴾که می‌گوید، ﴿يُحْيِي﴾ مضارع است و دلالت بر تداوم دارد.

استاد: یعنی چند بار؟

دانش پژوه: نه، حیات‌های گوناگون پیدا می‌کند. یعنی این یک بار می‌شود جسم، زنده می‌شود، می‌شود جسم من؛ یک بار زنده می‌شود می‌شود جسم او؛ یک بار زنده می‌شود، می‌شود درخت در قالب گیاه حیات پیدا می‌کند و انسان‌هایی که دوره ‌شان تمام شد، دوره‌ی انسان شدنشان تمام شده است...

استاد: این که شما دارید می‌گویید معنایش این است که خداوند از این خاک زید را می‌آفریند، بعد که خاک شد برای بار دوم از همین خاک عمرو را در دنیا می‌آفریند. بحث ما این است که زیدی که در آخرت می‌خواهد آفریده بشود با چه چیزی آفریده می‌شود؟

دانش پژوه: از این آیه استفاده نمی‌شود. آن اگر بخواهیم بگوییم برمی‌گردیم به آیات دیگری شبیه این...

استاد: شما دارید استفاده می‌کنید، من که نمی‌گویم، شما دارید آیه را استفاده می‌کنید.

دانش پژوه: من می‌خواهم بگویم آن صغری را می دانیم باطل است. می‌خواهم بگویم اعاده معدوم رخ نمی‌دهد و ما نمی‌توانیم از دهان خدا این آیه را دربیاریم؛ اعاده معدوم رخ نمی‌دهد وقتی ما می‌گوییم وجود را اگر ما قائل باشیم جسمش کامل هم می‌خواهد عوض بشود، چون اصالت با روح او است...

استاد: اینهایی که شما دارید می‌گویید یک معادی است که خودتان دارید تصویر می‌کنید و اشکالی ندارد. معادی که شریعت گفته است، معاد با همین بدن است و ما این را می‌خواهیم توجیه کنیم.

دانش پژوه: نه، این شما دلیل‌تان چیست که می‌گویید شریعت...

دانش پژوه دیگر: آیه را خواندیم.

دانش پژوه: نه، این آیه این را نمی‌گوید؛ این آیه دلالت ندارد. ضمن این که یک سؤال دیگر از شبهه‌ی راسل کنم، شبهه راسل که شبهه‌ی درستی است؟ البته قبل از آن ایرانی ‌ها و فلاسفه‌ی یونانی هم همیشه از آن می‌گفتند.(البته جسارت به ساحت علمی شما نشود، ما می پرسیم تا یاد بگیریم) راسل می‌گوید که شما چطور منتظرید، شما چطور منتظر آخرت می‌شوید؟ همین‌جا در دنیا مثلاً هر ۴۵ روز، اگر درست بگویم، یک دوره‌ای کلاً عوض می‌شود. ما همین‌جا هم دقیقاً همان آدم قبلی نیستیم و همان بدن قبلی نیستیم. درست است وجه مشترک دارد؛ می‌خواهم بگویم بدن ما هم در این دنیا کلی دارد تغییر می‌کند و ما نمی‌توانیم حتی اشاره بکنیم به این که آن بدن من است. من اصلاً بدن نوزادی‌ام نیستم و همه‌اش عوض شده است. خب چطور اینجا ثبات شخص است؟ پس اینجا وقتی می‌گویم من همان هستم، به چه اعتباری می‌گوییم؟ بدنم که آن بدن نیست؛ به اعتبار روح داریم می‌گوییم. در همین دنیا هم این‌گونه است چه برسد به آن دنیا. می‌خواهم بگویم از لحاظ عرشی هم بگوییم ما نمی‌توانیم اینجا را بگوییم چه برسد به آنجا. بعد این که از آیه استخراج کردنِ این موضوع خیلی مشکل است. بخواهیم همچین چیزی را بگوییم، واقعاً نیاز به دلیل دارد و نمی‌شود. ظاهرش ممکن است به قول شما یک مقدار بگوید ﴿قُلْ يُحْيِيهَا﴾ همان، ولی همان به چه چیزی می‌خورد؟ ﴿هَا﴾ به ﴿الْعِظَامَ﴾[19] بازمی‌گردد و ﴿الْعِظَامَ﴾ هم محل بحث است و دارد جواب آن را می‌دهد؛ نمی‌خواهد بگوید بدن شما همان بدن است. این چطوری از آن برداشت می‌شود؟

دانش پژوه دیگر: نه، منظور این است که این استخوان با همان استخوان بودنش را خدا ایجاد می‌کند دیگر.

دانش پژوه: نه، این را می‌گوید حیات می‌دهد

استاد: چه چیزی را خدا حیات می‌دهد؟ همین استخوان را یا استخوان دیگر را.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: مطلب واضح است؛ دیگر ادامه ندهید.

دانش پژوه: ما خودمان در دنیا این بدنمان آن بدن ۱۰ سال پیش نیست و کلاً متفاوت است. شما می‌خواهید اثبات کنید این بدن، بدن آخرت است؟

استاد: کلاً متفاوت است یعنی آثار آن سلول‌هایی، آثاری که در سلول‌های قبل بود، در سلول‌های بعد نمی‌آید یا می‌آید؟ می‌آید دیگر. یعنی این یک چیزی هست که شما می‌گویید بدن من همان بدن قدیم من است.

دانش پژوه: اثر مادی نیست. آن اثر در واقع شکل و نحوه‌ی قرارگیری اجزاء بدن است که به اصطلاح شما می‌گویید ژن مثلاً حالا هر چه. ولی این قابلیت ماده نیست.

دانش پژوه دیگر: قابلیت این جزوه در بدن من است. قابلیت این ماده است.

دانش پژوه این قابلیت از کجا می‌آید؟ دلیل می خواهد.

دانش پژوه دیگر: DNAچیست؟

دانش پژوه: DNA مادی نیست.

دانش پژوه دیگر: چرا DNA مادی است؛ شما می‌توانید آن را بسازید.

دانش پژوه: من یک مقاله‌ای دادم به مجله. آنجا من آن را دقیقاً آوردم ولی اجمالش را بخواهیم الان بگوییم، شما می‌توانید مثل سی‌دی؛ شما نگاه کنید یک وضعیتی آن اجزاء قرار می‌گیرند و شما می‌توانید این فیلم را ببینید و این اطلاعات را بگیرید. حالا همین وضعیت را در هزار سی‌دی می‌توانی ایجاد کنی، ولی قوامش به ماده نیست. شما می‌توانی یک ژن، DNA و سطوحی از مشخصات داشته باشی، ولی قوامش به

دانش پژوه دیگر: ماده‌ای که شما در فیزیک می‌گویید، همه‌ی آنچه که در عالم جسمانی هست، در فلسفه می‌گویند ماده. شما آن چیزی که می‌گویید فرق دارد؛ الان صوت ما مادی است، به لحاظ فلسفه. آن چیزی که شما می‌گویید ماده نیست

دانش پژوه: نه

دانش پژوه دیگر: چرا؟

دانش پژوه: آن حالتی از ماده است.

دانش پژوه دیگر: نه، آن حالتی از ماده که شما تعریف می‌کنید ماده‌ی فیزیکی است، ماده مادی است؛ در فلسفه هر چیزی که غیرمجرد باشد به آن می‌گویند ماده. می‌خواهد صوت باشد، الکترونِ برق، همه‌اش متری است

دانش پژوه: حرف شما درست و متین اما حرف استاد نمی شود.

دانش پژوه دیگر: می‌خواهم این را بگویم؛ شما هر چه هم که بگویید که این اثرش در واقع در ذرات باقی می‌ماند، خاصیتی که می‌ماند، باید قابلیتش از لحاظ مادی در ماده باشد، به لحاظ فلسفه.

دانش پژوه: می‌خواهم بگویم حرف شما متین است؛ درست است.

دانش پژوه دیگر: ببینید اصلاً ماده‌ای که ماده است در فیزیک تعریف می‌کنیم، جزئی‌تر از ماده‌ای است که در فلسفه تعریف می‌شود.

دانش پژوه: به نظر شما ماده در فلسفه پیوستگی‌اش را دارد در این صد سال؟

دانش پژوه دیگر: حالا من کاری ندارم، ولی ببینید ما این را می‌گوییم؛ ماده‌ای که در فلسفه تعریف می‌شود خیلی عام‌تر از ماده‌ی در فیزیک است.

دانش پژوه: خب، درست است، ولی جواب سؤال را نمی‌دهد.

دانش پژوه دیگر: می‌گویند در فیزیک خیلی چیزها را شما ماده نمی‌دانید، ولی در فلسفه...

استاد: مباحث را دارید منحرف می کنید، بحث ما در این روایت است؛ این روایت می‌گوید خودِ بدن دوباره بازمی‌گردد.

دانش پژوه: خب این بدنه پیوستگی‌اش چطوری است استاد؟

استاد: الان این می‌گوید همین بدنی که ما در دنیا داشتیم، همین در آخرت می‌آید. روایت این را دارد می‌گوید. ما هم داریم همین را توجیه می‌کنیم. حالا آن چیزی که شما می‌فرمودید یک توجیه دیگری است؛ حالا درست یا غلط. آنچه که الان ما داریم می‌گوییم توجیه همین روایت است که می‌فرماید که «كُلُّ ذَلِكَ فِي التُّرَابِ مَحْفُوظٌ»[20] . خب حالا ما داریم این روایت را توضیح می‌دهیم. فرض کنید روایت باطل؟ حالا شما می‌گویید سند ندارد؛ بالاتر از سند، فرض کنید باطل، ما داریم آن روایت را توضیح می‌دهیم. شما دارید یک چیز دیگر، تصویر دیگری می‌کنید، که آن تصویر را ما نمی‌خواهیم بحث کنیم درباره‌اش. شما می‌فرمایید خداوند یک بدن دیگری برای من می‌سازد مثل این بدن و روح من را به این متعلق می‌کند. این را هم بعضی‌ها گفته‌اند، ولی ما نمی‌خواهیم این را توجیه کنیم. ما می‌خواهیم الان توجیه کنیم که اگر معاد جسمانی با همین بدن بود چطوری تصویر می‌شود؟ با همین بدنی که داریم؛ این را داریم توضیح می‌دهیم و می‌خواهیم این را اثبات کنیم. معتقدیم که این ‌چنین می‌شود.

دانش پژوه: شما حرفتان اعاده معدوم دارد درمی‌آید.

استاد: اعاده معدوم در صورتی است که عرض کردم ذخایر نباشد؛ اگر ذخایر باشد که دیگر اعاده نشده است و چیزی از بین نرفته است. فقط کارایی این نفس را، کارایی این صورت را گرفته بودند و حالا به آن کارایی دادند؛ این اعاده معدوم نیست.

دانش پژوه: چون ذخایری که ما داریم و نفس از آن جهت که مصنف به آن قائل هست و پیش فرض او هست، ما اگر نفس مجرد داشته باشیم، اینجا اعاده معدوم معنی پیدا نمی‌کند.

استاد: نفس را که اعاده نمی‌کنیم؛ صورت بدن را اعاده می‌کنیم. اعاده معدوم فقط برای نفس است؟ هر چیزی که معدوم بشود، اعاده‌اش باطل است. چه نفس باشد که معدوم نمی‌شود، چه صورت باشد که شما دارید می‌گویید معدوم می‌شود؛ خب پس اگر دوباره بخواهد بیاید، اعاده است. مرحوم آقا علی می‌گوید معدوم نمی‌شود؛ کارایی‌اش را از دست می‌دهد و برای بار دوم به آن کارایی می‌دهند.

دانش پژوه: به این شرط پس قابل قبول است. که می‌گوید اعاده معدوم، اینجا می‌شود. این است که ما جایی در قرآن، در روایت، ادعا کرده باشیم همین جسم بازمی‌گردد. یعنی باید در واقع این بحث دلالی بکند که این آیه یا این روایت دارد همین را می‌گوید.

استاد: ببینید شما ظاهر آیه را قبول نمی‌کنید و من نمی‌توانم برایتان توضیح بدهم. آیه می‌گوید همین استخوان پوسیده را ما زنده می‌کنیم. شما می‌گویید همین، چون در محاوره است و مراد همین نیست، خب این نمی‌شود و من نمی‌توانم این را توجیه کنم.

دانش پژوه: نه، من نمی‌گویم، می‌گویم همین است؛ می‌گوید این استخوان را زنده می‌کند، ولی کی گفته این استخوان می‌شود بدن آن روح؟

استاد: همین استخوان را زنده می‌کنیم و نمی‌گوید استخوان بدن می‌شود. می‌گوید که آن آمده می‌گوید که چطور این بدن ما را زنده می‌کنید؟ از جمله بدن استخوان، استخوان را آورده می‌گوید این را چطور زنده می‌کنید؟ نه استخوان را چطور تبدیل به بدن من می‌کنی؛ هیچ‌کس این ادعا را نکرده است. اسلام می‌گوید بدن شما برای بار دوم زنده می‌شود. او می‌گوید از جمله بدن من استخوان پوسیده است، این هم زنده می ‌شود؟ یعنی این هم مثل قبل می ‌شود؟ بقیه‌ی بدن هم مثل قبل می‌شوند؟ این هم مثل قبل می‌شود؟ کل بدن را دارد می‌گوید؛ منتها استخوان را به عنوان نمونه دارد می‌آورد و استبعادش را روی استخوان دارد پیاده می‌کند. خدا که می‌گوید من استخوان را زنده می‌کنم یعنی این استخوان پوسیده را با پوسیدگی زنده می‌کنم و بقیه‌اش هم همین‌ طور؛ یعنی کل بدن تو را بازمی‌گردانم.

تداوم هویت بدن از دیدگاه حکما و نقد نظریه تغییر اجزا

دانش پژوه: یعنی مثلاً در داستان حضرت ابراهیم ...

استاد: بله، همین‌طور است. داستان حضرت ابراهیم، داستان عزیر.

دانش پژوه دیگر: آیاتی که می‌گویند ﴿أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَن فِي الْقُبُورِ﴾[21] ، خودِ آن کسانی که در قبر هستند بازمی‌گردند.

استاد: بله، خودِ آن بدن را می گوید که بازمی‌گردد.

دانش پژوه: قبر را باید بیاییم تعریف کنیم؛ بعضی ‌ها می‌گویند قبر از بدن جدا...

دانش پژوه دیگر: نه، بنا بر این شد ظاهر را بگیریم دیگر؛ شما اگر قرار باشد هر جا دست ببرید در ظاهر، خب خیلی کارها می‌شود کرد.

دانش پژوه: بعد استاد نکته‌ای که در مورد راسل گفت؛ خب اگر این اشکال به آن بشود که در خودِ این دنیا این بدن با بدن ده سال پیش یکی نیست، حالا شما می‌خواهید اثبات کنید آن [بدن] آخرتی این [بدن] دنیایی است؛ این معنا ندارد. این نکته‌اش را چطور می‌شود پاسخ داد؟

استاد: این را صدرا هم می‌گوید؛ اختصاص به آن آقا ندارد که شما می‌گویید. صدرا سال‌ها قبل، ۴۰۰ یا ۵۰۰ سال قبل از او این اشکال را کرده است، که بدن دائماً دارد عوض می ‌شود. وقتی در دنیا دارد عوض می ‌شود، انتظار نداشته باشید در آخرت عوض نمی‌شود. اگر در آخرت بخواهد همین بدن بیاید، سؤال می‌کنیم بدنِ چه زمانی؟ بدنِ زمان طفولیت ما می‌آید؟ یا بدنِ زمان جوانی ما یا پیری ما؟ ایشان یعنی صدرا بدن را یک چیز دیگر قرار می‌دهد که آن بدن همیشه لایتغیر در ما هست. بدن را تفسیرش را عوض می‌کند. می‌گوید بدن عبارت است از آن صورتِ حالّ در این ماده؛ صورت نباتی و مدنی که در این ماده حلول کرده است و آن را می‌گوید بدن و آن تغییر نمی‌کند. ماده را می‌گوید عوض می‌شود؛ ماده‌ی بدن عوض می‌شود نه خودِ بدن. ایشان این‌طوری تفسیر کرد.

اما مرحوم آقا علی بدن را عبارت می ‌داند از مجموع ماده و صورت؛ از مجموع ماده و صورت. می‌گوید صورت از بین نمی ‌رود و آثارش باقی می‌ماند. ماده تبدیل می‌ شود به خاک، ولی این تبدیل را خداوند بعد عوض می‌کند و می‌کند گوشت و پوست. کل این خاکی که الان در من هست، این محفوظ می ‌ماند به نظر ایشان. در دنیا اگر تغییری و تبدیلی هست، ماده با صورت؛ یادتان باشد ایشان در مسئله غذا یک چیزی گفت که ما یک مقدار سخت پذیرفتیم

دانش پژوه: آکل و مأکول را

استاد: بله، ایشان در شبهه‌ی آکل و مأکول گفت اجزای بدن عوض نمی‌شوند و قبول نکرد اجزای بدن عوض بشود. غذا ترمیم‌ کننده باشد را قبول نکرد. با توجه به مبانی‌اش ما داریم حرف می‌زنیم. ولی خب بعضی‌ ها قبول دارند مثل صدرا قبول دارد که بدن عوض می‌شود؛ یعنی ماده ‌ی بدن عوض می ‌شود نه بدن.

دانش پژوه: استاد نظر صدرا منظورش از بدن چه می‌شود؟

استاد: صدرا می‌گوید که این بدنی که ما داریم ماده دارد صورت دارد. صورت حقیقت هر شیئی است. پس حقیقت بدن ما صورتش است. و صورتش از بین نمی‌ رود، ولو ماده‌ اش عوض کنید. می‌گوید ماده اصلاً در این دنیا می‌ماند، در آخرت این ماده نمی‌آید. مرحوم آقا علی می‌خواهد ماده را هم در آخرت بیاورد. دارد این‌طوری توجیه می‌کند. از اول هم به صدرا اشکال کرد، گفت شما می‌گویید بدن مثالی می‌آید در آخرت، ما می‌خواهیم همین بدن عنصری را بیاوریم در آخرت. تمام توجیه ‌اش این است که بدن عنصری می‌خواهد بیاید در آخرت، نه بدن مثالی. صدرا اصل صورت را قبول می‌کند ماده را مثالی‌اش می‌کند. آقا علی می‌گوید اصلاً نمی‌شود ماده مثالی باشد، همین ماده عنصری باید بیاید؛ چون ظاهر شریعت این است.

دانش پژوه: استاد، این روایت آخری صفحه ‌ی ۱۰۵، در بحار سه جا ذکر کرده است؛ جلد ۷[22] ، 10[23] ، ۵۸[24] ، در احتجاج هم جلد ۲، روایتش هست[25] .

استاد: ایشان از صافی هم نقل کرده‌اند[26] . بله، نقل مختلف داریم؛ منتها حالا سندش را باید دید.

دانش پژوه: استاد، آن ﴿يُحْيِي﴾[27] هم که ایشان فرمودند؛ حالا مضارع همیشه دلالت بر استمرار نمی‌کند، مخصوصاً در «یضحک»، به این معنی نیست که دائماً می‌خندد، دلالت بر شأنیت می کند.

استاد: نه، «کان یضحک»؛ «کان یضحک» دلالت بر استمرار می‌کند. ولی «یضحک» دلالت بر استمرار نمی‌کند؛ ﴿يُحْيِي﴾ دلالت بر استمرار نمی‌کند. دلالت بر استمرار نمی‌کند هیچ، دلالت بر تعدد که مسلماً نمی‌کند؛ شما می‌خواهید دلالت بر تعدد از آن بگیرید.

دانش پژوه: نه، «یضحک» هم جنبه‌ی عملی باشد که یک‌باره اتفاق می‌افتد؛ مثلاً فرض کن چند ثانیه طول می‌کشد. برای مدتی چند ثانیه

استاد: احیاء هم همین‌ طور است.

دانش پژوه: استمرار دو گونه است؛ یک وقت هست که حیات استمرار دارد

استاد: حیات استمرار دارد، احیاء که استمرار ندارد؛ احیاء یک لحظه است. احیاء یک لحظه است و حیات استمرار دارد. احیاء می‌کند و بعد همین حیات را ادامه می‌دهد. حالا بخوانیم عبارت را.

شرح و تبیین متن سبیل‌ الرشاد در باب انتقال بدن به روح

صفحه‌ی ۱۰۵؛ رسیده بودیم به اینجا. «قوله (ع) «فَتَعُودُ الصُّوَرُ بِإِذْنِ الْمُصَوِّرِ كَهَيْئَتِهَا»[28] [29] . صور به اذن مصور مثل اولش می‌شود؛ یعنی صور اعضاء. صور اعضاء مثل اول می‌شود و اعضاء تشکیل می‌شود. بعداً «وَ تَلِجُ الرُّوحُ فِيهَا». روح در این اعضایی که صورشان مثل اول شده است، «ولوج» پیدا می‌کند یعنی داخل می‌شود و دمیده می‌شود. مرحوم آقا علی می‌فرماید «هذا»[30] ، این کلام، «عند ذوى الاذهان الثاقبه»، یعنی اذهان تیز، «كالصريح فيما ذكرناه».

«كالصريح فيما ذكرناه»؛ «ما ذكرناه» چه بود؟ «من ان من الصور و الفعليات السابقه من النفس». صور و فعلیات سابق؛ یعنی در این دنیا بود، که آن صور عبارت از نفس هستند، قوای نفس هستند و ملکات نفس هستند؛ «ودايع و آثار فى البدن». از ناحیه صور، «ان من الصور و الفعليات السابقه» «من» را من نشئیه می‌گیریم. از ناحیه‌ی صور و فعلیات سابقه، که صور و فعلیات سابقه عبارت بودند از نفس و قوا و ملکات نفس، از ناحیه‌ی این‌ها ودایعی و آثاری در بدن موجود می‌شود؛ یعنی در وقتی ما زنده هستیم، این صور و فعلیات که عبارت از نفس و قوای نفس هستند، آثار و ودایعی در بدن ما می‌گذارند که از طریق اعمال، این ودایع می‌آید.

«كذا من صور الاعضاء»؛ همچنین از صور اعضای ما هم ودایعی در خاک حاصل می‌ شود؛ یعنی نه تنها در این خاک آثاری از اعمال ما است، بلکه آثاری از صور ما نیز هست. به گونه‌ای که این خاک را اگر بخواهیم دوباره سر و سامان بدهیم، هم اعمال ما را ظاهر می‌کند و هم صورت ما را ظاهر می‌کند. خاکِ خالی نیست. «و كذا» من ناحیه صور، صور اعضاء در ترابی که نازل شده به آن تراب، بدن؛ چون بدن می‌دانید که باید تنزل کند تا بشود خاک و خاک پایین ‌تر از بدن است. «عند فساد صور الاعضاء و صيرورتها ترابا»؛ وقتی اعضاء فاسد شدند و خاک شدند، باز از صور اعضاء در این تراب چیزی باقی است. خب تا اینجا ایشان ادعا کرد که در تراب باید ودایع و ذخایری و آثاری باشد. حالا اگر نبود چه می‌شود؟ اگر بود چه می‌شود؟ اگر بود بعد از این که زنده شد، همان صورتی که بوده است الان برای بار دوم احیاء شده است؛ به این معنا که بعد از این که از کارایی افتاد، برای بار دوم به آن کارایی قبل داده شد.

اما اگر نه این ودایع و ذخایر نباشد، همان ‌طور که گفتم، صورتی که از بین رفته است، در خاک برای بار دوم ظاهر می‌شود و این اعاده‌ی معدوم است. «فانه اذا كان التراب الذى فسد اليه صور الاعضاء»؛ خاکی که صور اعضاء به آن خاک فاسد شده و تبدیل به آن خاک شده است، اگر این خاک «خاکٍ صِرف» باشد، یعنی در آن‌ها ذخایر وجود نداشته باشد، «لم يبق فيه ما يتعين و يتخصص به بانه تراب بدن زيد»؛ باقی نمانده باشد در این خاک، آن چه که به توسط آن چیز، تعین پیدا کند و تخصص پیدا کند به این که تراب و بدن زید است. «يتخصص»؛ به وسیله‌ی او تخصص پیدا کند، این خاک تخصص پیدا کند به این که بدن زید است. چون خاک، خاک است؛ اگر بخواهیم متخصصش کنیم به بدن زید و این خصوصیت و این صفت را برایش بیاوریم، باید آن ذخایر در آن موجود باشد تا بتوانیم بگوییم این خاک، خاکِ زید است.

خب، اگر این خاک خالص باشد و در آن این معین و مخصصی که خاک را اختصاص به بدن زید می‌دهد وجود نداشته باشد، «كان نسبته الى بدن زيد و غيره متساوية». خاکی که خالی است، هم می‌شود از داخل آن بدن زید دربیاید و هم می‌شود از داخل آن بدن عمرو دربیاید و نسبت به همه‌ی بدن‌ها مساوی می‌شود.

دانش پژوه: بعد اگر یک دفعه یک بدنی جدیدی ایجاد بشود، طفره می‌شود دیگر؛ یعنی اگر خاکِ خالیِ خالی بشود، باید از اول برای بار دوم نطفه بشود تا بعد مثل یک انسان بشود، اما اگر انسانِ فعلی یک مرتبه انسان فعلی بشود و صور را بپذیرد، طفره می‌شود. این مشکل هم دارد دیگر؛ یعنی آن سیر اولیه را طی نکرده است و یک‌مرتبه خاکِ خالی...

استاد: این را الان خودش می‌گوید. می‌گوید طفره نمی‌شود. این برای سیر اولیه این‌طور بود.

دانش پژوه: نه، اگر خاک خالی شده باشد، نمی تواند طی...

استاد: بله. اگر خاک خالی باشد بله، اگر خاک خالی باشد و بعد یک دفعه بخواهد بدن انسان بشود، به قول شما طفره می‌شود. یعنی سیر خاک به نطفه، به علقه و امثال ذلک انجام نمی‌شود، یک دفعه از خاک بودن می‌شود انسان. و این یک مشکل دیگر هم هست. ولی اگر نه، ذخایر صور در این خاک موجود باشد، اگر ما این خاک را آرایش دادیم، آراستیم و بعد صورت انسانی را در آن ظاهر کردیم، طفره اتفاق نیفتاده است؛ همان انسانی که بوده و مخفی بوده را آشکارش کردیم.

«فان حصلت»، در این خاک، در این خاکی که صرف بوده و آثاری از صورت زید در آن نبوده است، اگر صور اعضای زید معیناً در همین خاک به وجود بیاید، گذشته از اشکال طفره‌ای که الان شما اشاره کردید و من توضیح دادم، گذشته از این، اعاده‌ی معدوم می‌شود. ایشان به هر دو اشکال اشاره می‌کند؛ هم طفره لازم می‌آید، یعنی لازم می‌آید یک‌ دفعه یک صورت را به خاک بدهند بدون این‌که تغییری در خاک درست بشود.

بله، اول صورت به خاک داده بودند ولی تغییرش را هم ایجاد کرده بودند؛ یعنی اول خاک تبدیل شد به نطفه، نطفه به علقه تا در نهایت صورت داده شد. حالا بدون این‌که این مراحل طی بشود، می‌خواهد یک‌ دفعه به خاکی که از صورتِ زید خالی است، صورت داده شود. این هم طفره است، یعنی بدون توجه به استعدادِ خاک، صورت را به خاک دادن است؛ هم گذشته از این، اعاده معدوم است. چون صورت از بین رفته است، دو مرتبه دارند همان صورت را می‌خواهند زنده کنند.

مراحل تکوین و تفاوت احیای اول با احیای مجدد

دانش پژوه: طفره که می‌گویید، حالا استعدادش را می‌دهد و بعد آن را می‌دهد، دیگر چه اشکالی دارد؟

استاد: اگر استعداد را بدهد، اگر استعداد را بدهد و بعد نطفه‌اش کند، بعد علقه‌ اش کند، بله.

دانش پژوه: چون در زمانِ خلقِ آدم، از خاک خلق کرد، نطفه کرد، فلان کرد، فلان کرد، این‌ها نبود دیگر.

دانش پژوه دیگر: ما وقتی که یک دلیلِ عقلیِ درستی داریم، می‌گوییم او هم استعداد را به آن داده است.

استاد: خیر، ببینید، از بحث بیرون نرویم. این انسانی است مرده که دو مرتبه می‌خواهد زنده شود. به این موضوع توجه کنید؛ این شخص که دو مرتبه زنده می‌شود، آیا علقه و مضغه می‌شود یا یک‌ دفعه بلند می‌شود و می‌ایستد؟ علقه و مضغه نمی‌شود، یک‌ دفعه بلند می‌شود و می‌ایستد. شما می‌گویید چه عیبی دارد که این مراحل را طی کند؟ در زمانِ زندگیِ دوم، مراحل طی نمی‌کند. مراحل را در مرتبه اول طی کرد، در بارِ دوم که طی نمی‌کند. در بارِ دوم یک‌ دفعه یک زلزله می‌آید، قبر شکافته می ‌شود و بلند می ‌شود و می ‌ایستد. نه نطفه شد، نه علقه شد، نه مضغه شد، هیچ‌کدام نشد و یک‌ دفعه آدم شد؛ این طفره شد دیگر.

دانش پژوه: استاد، اکنون این که می‌گویند در مورد حضرت آدم هم سال‌هایی طول کشید...

استاد: حضرت آدم سال‌ ها طول کشید تا آدم شد. سال‌ها جسد آدم روی زمین بود؛ یا سال ‌ها، یا چهل سال یا چهل روز، دقیق یادم نیست، تا بالاخره خدا او را ساخت. او هم مراحلی را گذراند. مراحلی که آن آدم گذراند نطفه و علقه نبود چون در رحم نبود. ولی بالاخره مراحلی را گذراند. این‌که می‌گویند سال‌ها طول کشید تا آدم شد یعنی مراحلی...

دانش پژوه: اما اینجا طفره نمی‌شود

استاد: نشد. خب، ما هم وقتی به دنیا آمدیم طفره نشد. اگر در قبر هم اتفاقاتی بیفتد، ولو ما نطفه و علقه نشویم و بعد بلند شویم و بایستیم بله، ولی این اتفاق نمی‌افتد. می‌گوید یک زلزله می‌آید و بلند می‌شود و می‌ایستد. این معلوم می‌شود که از قبل، صورتِ من آنجا بوده که حالا آشکار شده است.

دانش پژوه: خب، یعنی آنجا هم طفره نیست پس یک‌ دفعه؟

استاد: نیست دیگر طفره. چون اگر، اگر چنین باشد که مراحلی را ما بگذرونیم، حالا مراحل علقه و نطفه و مضغه نباشد، بلکه مثلِ آدم که مراحلی گذراند ما هم بگذرانیم، یک مدتی بعد از این‌که قبر شکافته شد طول می‌کشد تا ما بلند شویم و بایستیم. در حالی که می‌گوید به محض این‌که قبر شکافته شد ما بلند می‌شویم و می‌ایستیم. معلوم می‌شود که هیچ مرحله‌ای را نمی‌گذرانیم. پس آماده بودیم، منتها آشکار شدیم.

نه این‌که نبودیم و حالا داریم می‌آییم. اگر نبودیم و حالا بخواهیم بیاییم، باید این مراحل را بگذرانیم؛ حالا یا مراحلِ نطفه یا مراحلی که آدم گذراند. بالاخره باید یک مدتی طول بکشد.

دانش پژوه: وقتی ما مُردیم تا بخواهیم زنده بشیم سال‌ها طول می‌کشد؟

استاد: خب، پس قبول کردید که بعد از این‌که ما مُردیم، در طولِ مدتی که ما مُردیم تا وقتی احیا بشویم، اتفاقاتی می‌افتد. اگر قبول کردید، که این حرفِ «ملا علی» است دیگر. حرفِ زنوزی است. ایشان هم همین را می‌گوید. او هم می‌گوید که بعد از این‌که مُردی نابود نمی‌شوی، بلکه یک مراحلی را در همان قبرِ خودت طی می‌کنی تا آماده بشوی برای رستاخیز.

دانش پژوه: استاد، از ملا علی هم بهتر شد انگار بحثِ شما، یعنی یک داستان...

استاد: یعنی خودِ شما اکنون دارید حرفِ ایشان را تایید می‌کنید.

دانش پژوه: چهل روز و چهل سالِ حضرت آدم و این‌ها را اکنون اضافه کردیم به این داستان، انگار بهتر شد تا...

دانش پژوه دیگر: خب، طفره یعنی چه لغتاً؟

استاد: طفره یعنی پرش. یعنی از یک مرحله‌ای، بدون گذراندنِ مراحلِ وسطی، پریدن به آن مرحله بعد.

دانش پژوه: خدا هم نمی‌تواند این کار را بکند؟ محال است؟

استاد: وقتی نمی‌شود، خدا نمی‌کند. خدا می‌تواند برای خودش شریک درست کند؟ خیر. طفره محال است. چیزی که باید تدریجاً حاصل بشود، دفعتاً حاصل نمی‌شود. اگر بخواهید دفعتاً حاصلش کنید، محال است. بله، می‌توانید بگویید که من «تسریع» می‌کنم «تدریج» را. یعنی این چیزی که تدریجاً دارد انجام می‌شود، با سرعت انجام بشود. این عیبی ندارد.

دانش پژوه: خب این را بگوییم. بگوببم ظاهرش طفره است ولی نهایتش طفره نیست.

استاد: ولی بالاخره تدریج یک لحظه ‌ای باید طول بکشد.

دانش پژوه: خب، بکشد، چه اشکالی دارد؟ یک لحظه طول بکشد.

استاد: یک لحظه‌ای که من عرض می‌کنم یعنی تدریج؛ لحظه، تدریج نیست، لحظه «دفعی» است. یک لحظه یعنی بیش از یک لحظه باید طول بکشد. و این زنده شدنِ بدن دفعتاً حاصل می‌شود؛ ﴿فَإِذَا هُم قِيَامٌ يَنظُرُونَ﴾[31] . تا صورِ اسرافیل دمیده می‌شود، یک‌ دفعه این‌ها همه بلند شده‌اند و دارند این‌ طرف و آن‌ طرف را نگاه می‌کنند. یعنی هیچ فرصتی پیدا نمی‌کنند که مراحلی را بگذرانند.

دانش پژوه: ﴿فَإِذَا هُم﴾...

استاد: ﴿إِذَا﴾ فجائیه است. تا این صورِ اسرافیل دمیده می‌شود، ناگهان این‌ها قائم هستند و ﴿يَنظُرُونَ﴾. این معلوم است که دفعتاً است.

دانش پژوه: خب، این دفعتاً باشد، طفره را چطور جمع می‌کنید با همین مقدماتی که از قبل...

استاد: طفره نمی‌شود، عرض کردم دیگر، مراحلی را گذرانده است.

دانش پژوه: منتها در آنی، کمتر از لحظه باشد؛ یعنی در واقع طفره نیست دیگر؟ چون طفره محال است.

استاد: «فان حصلت فيه»[32] «فيه» را توجه کنید یعنی آن خاکِ خالص؛ خاکی که در آن آثارِ زید نیست. اگر حاصل شود در این خاک، «صور اعضاء زيد بعينها»، یعنی همان «صور»، «فمع الاغماض من ان ذلك»... بیایید چهار خط یا سه خط پایین‌تر: «كان ذلك اعادة للمعدوم بعينه».

دانش پژوه: استاد ببخشید، اعاده معدوم را ما تا وقتی یادمان است، در آن زمان را هم لحاظ می‌کردند که می‌گفتند محال است. یعنی می‌گفتند اعاده معدوم، یک چیزی که معدوم شده است، در همان زمان اگر بخواهد به مرتبه ایجاد بیاید، این محال است.

استاد: آن یک توضیحش بود که دیگر محال بودنش خیلی قوی می‌شد. ولی جایی هم داشتیم که زمان لحاظ نمی‌کردند؛ در هر دو حال محال می‌دانستند. آنجا که زمان را هم لحاظ کنند که دیگر خیلی محال بودنش روشن است؛ که بخواهند همان زمانِ خودش را هم برگردانند.

دانش پژوه: ولی اگر برگردانند دیگر اعاده معدوم نمی‌شود، یعنی یک چیز جدیدی ایجاد شده است.

استاد: بله، اگر زمان را برگردانند، اگر بخواهند اسمش را اعاده بگذارند درست نیست. جدید هم نیست، همان است. زمان را برمی‌گردانند. وقتی زمان برگردد، زید هم با همان مشخصات برگردد؛ زمانش همان، زید همان، این همان قبلی است. اصلاً اعاده نیست، اعاده صدق نمی‌کند.

دانش پژوه: کلمه اعاده صدق نمی‌کند.

استاد: کلمه اعاده صدق نمی‌کند دیگر، همان است خودش است. اعاده معدوم این است که معدوم بشود، دو مرتبه همان را برگردانی ولی در زمانِ واحد، خیر.

اگر در همان زمانِ قبلی برگردانی‌ که اصلاً اعاده نیست. یعنی شما مثلِ این‌که زمان را بردید عقب و زیدی که در زمانِ قبل بود حالا آشکار شده است. این‌که دیگر اعاده نیست. اکنون هم ممکن است کسی این کار را بتواند بکند؛ کسانی که مثلاً قدرت دارند زمان را برگردانند عقب، زیدی را که دارد زندگی می‌کند آن را نشان بدهند. این اعاده نیست. اگر زمان طوری باشد که اعاده از همان خودمان نیست دیگر. این است که زمان را نباید لحاظ کنید. ببینید زید مرده است؛ در زمانِ قبل زندگی می‌کرد، حالا مرده است.

بعد حالا در زمانِ سوم دارید زنده‌اش می‌کنید. وقتی زنده‌اش می‌کنید، اعاده معدوم می‌شود. اگر هیچ چیزی از این زید باقی نمانده باشد. ببینید در زمانِ اول بوده است، در زمان دوم همه چیزش از بین رفته است، هیچی باقی نگذاشتید. زمانِ سوم می‌خواهید برگردانید، می‌شود اعاده معدوم. اما اگر در زمانِ دوم چیزی از او باقی مانده باشد، در زمانِ سوم همان بقایا را جمع می‌کنیم و زید را دوباره می‌آوریم؛ این اعاده نیست، اعاده معدوم نیست و اشکال ندارد.

«فمع الاغماض» اغماض؛ چشم بپوشیم، از چه چیزی چشم بپوشیم؟ از این‌که «ذلك» یعنی این احیای مجدد، «لا يكون» تحقق پیدا نمی‌کند مگر با استعدادِ خاصی در تُراب. باید تُراب استعداد پیدا کند، مراحلی را بگذراند تا صورتِ زید برای بار دوم به این تُراب داده شود، «كالابتداء». مثل آن وقتی که این مرد می‌خواست برای اولین بار موجود بشود. حالا اولین بار موجود نمی‌شود، حالا می‌خواهد برای بار دوم موجود بشود.

آن وقتی که برای بار اول موجود می‌شد چه می‌شد؟ آن وقتی که برای بار اول موجود می‌شد این مراحل را می‌گذراند. حالا هم که برای بار دوم موجود می‌شود باید همان مراحل را بگذراند، «كالابتداء». «يتحرك به» صفت برای استعداد. «ذلك» یعنی دو مرتبه وجود گرفتنِ زید به این است که این خاکِ خالص استعدادِ خاص پیدا کند و همین خاکِ خالص «يتحرك» به توسطِ این استعداد، «يتحرك» به طرفِ این «صور» بدون طفره.

بدون طفره بخواهد به طرفِ آن «صور» برود باید چه کار کند؟ صورتِ نطفه بگیرد، بعد صورتِ مضغه بگیرد «و هكذا». این «صور» را باید بگیرد «الى ان يصير تلك الصور» تا این‌که آن «صور» بشود. «صور» یعنی صورتِ زید، صورتِ عمرو، صورتِ بکر. ببینید دوباره می‌گویم «يتحرك به». با این استعداد باید این خاک حرکت کند «الى تلك الصور». منظور از «تلك الصور» یعنی «صُوَرِ» انسان‌هایی که مرده‌اند. صورتِ زید، صورتِ عمرو، صورتِ بکر.

بدون طفره. «فيصير» این خاک «نطفة ثم مضغة و هكذا» برود جلو تا بشود آن «صُوَر» یعنی تا بشود صورتِ زید و صورتِ عمرو. با این‌که استعداد از کجا می‌آید؟ استعداد از «مُعِدَّات» می‌آید. «مُعِدَّات» خاک را آماده می‌کنند برای این‌که بشود نطفه. نطفه را آماده می‌کنند برای این‌که بشود علقه. یا این نطفه بشود یا این علقه بشود، حالا خاصش کنید. «مُعِدَّات» این کار را می‌کنند.

«مُعِدَّاتِ» دیگری می‌آیند و خاک را به صورتی دیگری نطفه‌اش می‌کنند. یعنی «مُعِدَّاتی» می‌آید نطفه زید را درست می‌کند، «مُعِدَّاتی» دیگر اگر آمد همین خاک را می‌تواند نطفه عمرو درست کند. پس «مُعِدَّات» هستند که استعداد به خاک می‌دهند و استعدادِ خاک را به سمتِ فعلیت می‌برند. یعنی مدام آمادگی‌ها پشتِ آمادگی‌ها می‌آید و این انتقالات ادامه پیدا می‌کند تا بالاخره به این «صُوَر» می‌رسیم. خب، «مُعِدَّاتِ» جدیدی که می‌خواهد حاصل بشود با آن «مُعِدَّاتی» که در ابتدای خلقتِ زید حاصل شده بود فرق می‌کند.

بنابراین صورتی هم که جدید حاصل می‌شود همان صورتِ قدیم نیست. همان صورتِ قدیم نیست. صورت دیگری است که اعاده‌ی آن صورتِ قدیم است. نه خودِ آن صورتِ قدیم. خودِ صورتِ قدیم در وقتی است که آثارش باشد و همان آثار را شما آشکار کنید. اما اگر بخواهید آثار را از بین ببرید و استعدادِ جدید بیاورید، استعدادهای جدید با «مُعِدَّاتِ» جدید می‌آید، این استعدادِ جدید به طرفِ صورتِ جدید می‌رود که این صورتِ جدید، خودِ صورتِ قدیم نیست، بلکه اعاده‌ی صورتِ قدیم است و اعاده معدوم رخ می‌دهد.

«مع ان تخصص الاستعداد انما هو بتخصص المعدات و المخصصات». این‌که یک استعدادِ خاصی می‌آید به خاطر این است که «مُعِدَّات» و مخصصاتِ خاصی می‌آید. «و هى» این «مُعِدَّات» و مخصصاتی که اکنون دارند می‌آیند، در وقتِ احیای دوم دارند می‌آیند، «غير ما كان فى الابتداء» است. غیر از آن مخصصاتی است که در ابتدا آمد برای برای حیاتِ اول. «فلا يصير» پس این خاک منتقل نمی‌شود به همان «صُوَرِی» که قبلاً بوده است، بلکه منتقل می‌شود «الى صور اخرى».

«صُوَرِ» اُخرایی که اعاده‌ی «صُوَرِ» اولاست. نه همان «صُوَرِ» اولی. اگر در صورتی همان «صُوَرِ» اولاست که آثارِ همان «صُوَرِ» اولی را بیاوریم و تبدیل کنیم به این صورتِ دوم. شما می‌گویید آثارِ صور اولی از بین رفته است، اصلاً به کلی صور اولی از بین رفته است. این صور جدیدی که می‌آید اعاده‌ی آن صور اولاست. خب، «فمع الاغماض» از این‌که این طفره دارد، «كان ذلك اعادة للمعدوم بعينه». «بعينه» یعنی همان معدوم. لازمه اش این است که همان معدوم را اعاده کرده باشیم.

همان زیدی را که معدوم شده بود، اعاده‌اش کرده باشیم در این خاک و اعاده معدوم باطل است.

دانش پژوه: استاد، وجه محال بودنِ محضِ اعاده خودِ همان معدوم، معدومِ بعینه چیست؟

استاد: وجهش طولانی است، در بحثِ اعاده معدوم باید بخوانیم.

دانش پژوه: خیر، عرضِ بنده این است، آیا قائلی داریم که روی همین قضیه تامل و تشکیک کند؟

استاد: بله، کسانی اعاده معدوم را اجازه می‌دهند؛ بعضی از متکلمین اعاده معدوم را اجازه می‌دهند، فلاسفه اجازه نمی‌دهند. ایشان فلسفی دارد بحث می‌کند. ارسالِ مسلم گرفته است نزد فلاسفه.

نزد متکلمین خیر. متکلمین هم اگر قبول کردند اعاده معدوم را و اجازه دادند، بر دلایلِ باطلِ خودشان است. فلاسفه دلایلِ آن‌ها را باطل می‌کنند و مخالفتِ آن‌ها را کلا مخالفة می‌گیرند. می‌گویند آن‌ها کأنّه حرفی نزده‌اند. مسئله، مسئله‌ای است که با استدلال ثابت شده است حالا مخالفین می‌خواهند هر چه گفته باشند.

دانش پژوه: ایشان مسلم گرفته است؟

استاد: مسلم گرفته است دیگر چون مبنای دلیل است. خب، حالا آیا امام که می‌فرماید دو مرتبه «صُوَر» برمی‌گردد یعنی «صُوَر» برمی‌گردد در خاکی که خالی است؟

اگر برگردد، «صُوَر» در خاکی که خالی است برگردد هم طفره لازم می‌آید هم اعاده معدوم لازم می‌آید، محال لازم می‌آید. امام شأنش بالاتر از این است که برگشتنِ صورت را به نحوی تصویر کند که محال باشد. پس حتماً منظورِ امام این نبوده است که خاک خالی می‌شود از آثار و بعداً صورت به خاک افاضه می‌شود. این هم مشکلِ طفره را دارد هم مشکلِ اعاده معدوم را دارد. مرادِ امام همان مطلبی است که ما عرض کردیم. یعنی خاک دارای ذخایر و آثار هست، این ذخایر و آثار مخفی شده‌اند و حالا دو مرتبه آشکار می‌شوند. همان تکه‌ای که من عرض کردم، این صورتِ پاشیده شده را دوباره می‌آراید و آن صورتِ ظاهری آشکار می‌شود.

دانش پژوه: استاد ببخشید، بر طبقِ مبنای آقا علی، آن اشکالی که در ذهنِ صدرا بود چطوری جواب داده می‌شود که خدا بالاخره کدام بدن را می‌آراید؟ طفولیت، بیست سالگی، صد سالگی...

استاد: خب، عرض کردم، مرحوم آقا علی فرقی بین بدنِ طفولیت و جوانی نمی‌گذارد چون ایشان تحلیلِ غذا را و تبدیلِ بدن به بدنِ دیگر را قبول نکرد.

همان‌جا که ما گیر کردیم یادتان است؟ یک جا بحث داشتیم که گفتیم با بقیه مباحث مخالفت دارد. ایشان اصلاً تبدیلِ بدن را قبول نکرد. گفت بدن همین است و دارد به سمتِ کمال می‌رود، تبدیل نمی‌شود بلکه کامل می‌شود. تبدیلِ این‌ها را صدرا گفتند.

دانش پژوه: خب، آنجا که این‌طوری گفت...

استاد: اینجا ایشان از اول تبدیل را قبول نمی‌کند. می‌گوید بدن از همان اولی که ساخته شده است دارد رو به کمال می‌رود. تبدلِ کمال پیدا می‌کند نه تبدلِ ذات. مثل صدرا نمی‌گوید که این ماده ذاتش عوض می‌شود. ایشان می‌گوید عوض نمی‌شود. تبدلِ کمال پیدا می‌کند نه تبدلِ ذات.

دانش پژوه: یعنی این بزرگ شدنِ ما و قد و این‌ها همه‌اش کمال است؟

استاد: حالا یا کمال به قد است، یا کمال به هر چه هست، کمالِ بدن.

دانش پژوه: یعنی قبول ندارند که بدنِ ما مثلاً تغییر می‌کند؟

استاد: ماده را به طور کامل تغییر نمی‌دهد. یعنی ذاتِ ماده را عوض نمی‌کند، اوصافِ ماده را عوض می‌کند. ایشان نظرش این است. دیگر اشکالی که به او وارد نمی‌شود، نه اشکالِ غربیان نه اشکالِ شرقیان.

دانش پژوه: در واقع بگوییم که ما می‌توانیم بگوییم بدنِ ما همان بدنِ پنجاه سال پیش است؟

استاد: بدنِ ما همان بدنِ پنجاه سال پیش است بله.

دانش پژوه: همان است؟

استاد: بله، مرحوم آقا علی هم همین را می‌گوید. بدنِ ما همان بدنِ پنجاه سال پیش است منتها کامل شده‌اش.

دانش پژوه: نه این‌که همان است یا وجه مشترکی بین آن‌ها هست؟

استاد: همان است، ذاتش همان است ولی کامل شده است. یعنی همان ذاتِ کامل شده است. مثل نفسمان می‌ماند. نفسمان مگر عوض می‌شود؟ نفسمان همان نفس است، بعد از این‌که تحصیلِ علم کردیم کامل می‌شود. بعد از این‌که اعمالِ خیر یا شر کردیم کامل می‌شود، در بُعدِ حیوانی یا در بُعدِ انسانی.

دانش پژوه: یعنی یک ذات دارد؟ ذاتِ ثابت یعنی چه؟

استاد: همین ذاتِ نفستان؛ شما در نفس اشکالی ندارید، ظاهرا در بدن اشکال دارید.

دانش پژوه: بله.

استاد: نفستان از اول تا آخر یکی است.

دانش پژوه: ولی بدن چه؟

استاد: همین نفس را دارم عرض می‌کنم، شما تصور بکنید نفس وقتی که از اول تا آخر یکی باشد، تغییر می‌کند یا نمی‌کند؟ مسلم تغییر می‌کند.

دانش پژوه: نمی کند

استاد: تغییر در کمال نمی‌کند؟ شما جاهل بودید و بعد مثلاً بدن عالم می‌شود.

دانش پژوه: تغییر می‌کند ولی

استاد: ولی ذاتش تغییر نمی‌کند.

دانش پژوه: ولی ذاتش تغییر نمی‌کند. یعنی ذاتش تغییر نمی‌کند، یک ذاتِ ثابت داریم که...

استاد: ذاتی داریم که کامل می‌شود. بدن هم ایشان می‌گوید مثلِ نفس است؛ ذاتی داریم که کامل می‌شود.

دانش پژوه: به هر حال بدن مانند نفس تغییر نمی‌کند بلکه...

استاد: کامل می‌شود. این نظرِ مرحوم آقا علی است.

دانش پژوه: نفس را حالا می‌شود فرض کرد ولی بدنمان را یک مقدار تصور از این لحاظ سخت است که ما می‌بینیم ماده‌اش می‌رود بیرون و یک ماده دیگر می‌آید.

استاد: این‌ها را ایشان قبول نمی‌کند. آن‌ها را...

دانش پژوه: ولی اگر یادتان باشد آن موقع ما گفتیم حرفِ ایشان غیرِ قابلِ قبول است در موردِ بدن.

استاد: عرض کردم سخت است باور کردنش. ما که قبلاً بحث کردیم، که قرار شد برویم اسفار را ببینیم که نشد.

قبول کردنِ حرفِ ایشان سخت است چون خلافِ حرف‌های دیگران است. دیگران می‌گویند مقداری از بدن تحلیل می‌رود و اصلاً می‌رود و از بین می‌رود و دوباره جایگزین می‌شود. ایشان این را قبول نکرد.

«و جلّ الامام الناطق الصادق (ع) من ان يقول». امام والاتر از آن است که بگوید، نظر بدهد به چیزی که «قامت البراهين العقلية القاطعة على بطلانه».

یعنی طفره، یعنی اعاده معدوم. امام بزرگ ‌تر از این است، شأنش بالاتر از این است که طوری حرف بزند که در آن حرف طفره یا اعاده معدوم راه پیدا کند. پس حتماً طوری حرف زده است که درست باشد. یعنی همان ذخایری که ما گفتیم. اگر بخواهید خاک را خالی کنید اشکال پیش می‌آید. خاک نباید خالی بشود. من دارم توضیح می‌دهم، این‌ها را من اشاره کردم، بارها هم اشاره کردم. فلسفه یک علمِ منسجم است.

ما اعتقادمان را از فلسفه نمی‌گیریم، مگر این‌که آنجایی که یقین داشته باشیم درست است. یک جاهایی فلاسفه از فکرِ خودشان استفاده کرده‌اند و اشتباه کرده‌اند. تئوری ‌ای که ایشان دارد توضیح می‌دهد، فرضیه‌ای که دارد بیان می‌کند فرضیه قشنگی است. اما حالا ما قبول می‌کنیم یا نمی‌کنیم، ما چیزی را قبول داریم که خدا قبول دارد. این‌ها را به عنوان یک مبحثِ علمی داریم مطرح می‌کنیم. این مباحثِ فلسفی را عرض می‌کنم ما داریم توضیح می‌دهیم.

بعضی قسمت‌هایش را هم قبول داریم و بعضی‌ها را قبول نداریم. اما این‌که کجایش قبول می‌شود، این‌ ها را مستند به دلیل باید بکنیم. کجا قبول نمی‌شود، باز هم مستند به دلیل. اگر واقعاً حرف‌های ایشان با وحی سازگار باشد یا با تجربه‌های ما که با وحی هم می‌سازد سازگار باشد، ما حرفش را قبول می‌کنیم.

دانش پژوه: استاد، اگر برهانی یقین بکند درست است؟

استاد: برهانی یقین می‌کند به شرطی که، به شرطی که هیچ جایش خراب نباشد. می‌گوید خلل‌هایی در این براهین هست که ما تشخیص نمی‌دهیم. بعدها خودمان می‌فهمیم یا دیگران می‌آیند و می‌فهمند. ما ادعا می‌کنیم این‌ها برهانی است، ولی یک جا می‌رسیم و می‌بینیم که خللی در برهان وارد شده است و ما غافل بودیم. فلسفه مشکلش این است، وگرنه همه دلشان می‌خواهد برهانِ درست بسازند، خیلی هم قوی ساخته‌اند. ما اعتماد هم می‌کنیم به خیلی از آن‌ها، ولی اعتمادِ «مراعی»، تا وقتی خلافش کشف نشده باشد. البته مدعی هم می‌شویم که خلافش کشف نمی‌شود، این‌ها البته این اضافه است. مدعی می‌شویم که خلافش کشف نمی‌شود.

بعضی جاها قبول داریم و خلافش کشف نمی‌شود، ولی بعضی جاها خلافش کشف می‌شود.

دانش پژوه: یکی از اساتید از قولِ صدرا نقل می‌کردند که ایشان در مباحثِ عرشیه چندین دلیل می‌آورد و می‌گوید این قضیه چون برهانِ عقلیِ برهانیِ یقینی رویش هست و این روایاتِ چون ظنی هستند، روایات را می‌گذاریم کنار و به همین دلیلِ قطعیِ عقلی عمل می‌کنم. یک چنین چیزی را یکی از اساتید نقل می‌کرد و من مراجعه نکردم. کلیتِ این حرف صحیح است؟ به لحاظِ روایات در مقامِ دلالت هم برهانِ یقینیِ عقلی...

استاد: عرض می‌کنم اگر برهانِ کاملی باشد بله. شما ﴿الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى﴾[33] را سندش دیگر قرآن است دیگر، نمی‌شود گفت سند ظنی است. ولی دلالتش ظنی است. چون مخالفِ برهانِ قطعیِ عقل است توجیه‌اش می‌کنند. همه هم توجیه می‌کنند، به جز کسانی که گفتند نمی‌فهمیم و حقِ توجیه نداریم، که آن ‌ها تعطیل کردند. ولی کسانی که خواستند توجیه کنند همه توجیه کردند. هیچ‌کس به ظاهرِ آیه عمل نکرده است. پس معلوم می‌شود می‌توانیم اگر برهانِ قطعی داشته باشیم ظاهری را توجیه کنیم.

دانش پژوه: منتها ظاهرِ آیه بر مبنای یکی از مبانی...

استاد: منتها گاه از اوقات هم ممکن است توجیه کنیم و بعداً بفهمیم توجیهمان اشتباه بوده است. خب، بنابراین نگوییم حق چیست، بگوییم داریم به نظرِ خودمان حق را بیان می‌کنیم. شاید حق همین باشد که ما داریم می‌گوییم، شاید هم چیزِ دیگری باشد. این آدم را وسواس نمی‌کند، اطمینانِ جزمی را از فکرِ خودمان می‌گیرد. و ما حق نداریم در اموری که فوقِ عقلِ ما هستند جزم پیدا کنیم. این ماورای طبیعت است. این مباحث، مباحثی است که ما اصلاً از آن هیچ آدرسی نداریم. یک چیزهای مختصری از وحی گرفته‌ایم. چون هیچ آدرسی نداریم نمی‌توانیم حرف بزنیم. حرف بزنیم باید بگوییم احتمالاً یا بالاتر از احتمال اطمیناناً، ولی دیگر جزمی که نتوانیم هیچ‌ طور خللی در آن وارد کنیم خیر. فقط در وحی می‌توانیم بگوییم جزماً، آن هم در وحی. این‌هایی که در اختیارِ ما هستند حاکیاتِ از وحی‌اند. این‌ها گاهی در آن‌ها ممکن است شک بکنید.

دانش پژوه: وحی‌ای که در اختیارِ ما نیست کلاً؟

استاد: وحی که در اختیارِ ما نیست کلاً. اگر مثلاً فرض کنید خودِ پیغمبر به ما چیزی بفرماید، شکی در آن نیست. ممکن است نفهمیم، فقط ممکن است بگوییم نفهمیدیم.

دانش پژوه: در این صورت هیچ جزمی وجود نخواهد داشت؟

استاد: جزم به آن امور وجود نخواهد داشت مگر مشاهده کنیم. مگر مشاهده کنیم. بله، شما انتظار نداشته باشید ما به مسائلِ قیامت جزم پیدا کنیم. خیلی ریزه‌کاری‌های قیامت هست که بعد از این‌که مدت ‌ها درس می‌خوانیم تازه می‌فهمیم چه می‌گوید. تصورش می‌کنیم تا بعدش تصدیق کنیم. این‌طوری است، خیلی آسان نیست مطالب. و من تعجب می‌کنم از بعضی فلاسفه که چطور جزماً حرفِ باطل‌شان را بیان کرده‌اند و پشتش هم ایستاده‌اند.

دانش پژوه: معمولا ملاصدرا خیلی با جزم صحبت می‌کند

استاد: همه‌شان. اکنون اگر من با جزم صحبت نکنم و با شک صحبت کنم، شما حرف‌های من را باور نمی‌کنید. من چه قبول داشته باشم چه نداشته باشم، ظاهرِ جزم را باید به خودم بگیرم تا شما حرف‌ها را قبول کنید.

دانش پژوه: استاد، این حرف‌ها را کسی از شما بشنود و از شما نقلِ قول بکنیم، باور نمی‌کند کسی که سی سال درسِ فلسفه می‌دهد این‌طوری مثلاً با چشمِ احتیاطی...

استاد: خیر، فلسفه که خب مسائلِ صحیح زیاد دارد، نمی‌شود حرف نزد، نمی‌شود گفت. البته درصد نمی‌توانیم تعیین کنیم که چند درصدش باطل و چند درصد صحیح است. ولی مطالبِ صحیح در فلسفه زیاد هست. قسمتش از وحی گرفته شده است، قسمتش با عقلِ صریح فهمیده شده است، این‌ها دیگر اشتباه نیست. اما خب یک خلل‌هایی در آن هست، نمی‌شود این‌ها را انکار کرد.

«و ان حصلت»[34] این «حصلت» عطفِ از کجاست؟ یک «فان حصلت» بالا داشتیم خواندیم، «فان حصلت فيه صور اعضاء زيد بعينها». یعنی در خاکی که خالی از ذخایر است، اگر «صُوَرِ» زید حاصل بشود، این دو مشکلی که گفتیم پیش می‌آید. «و ان حصلت فيه صور اعضاء اخرى». این یک مطلبِ دیگری است.

اگر در این خاکی که صورتِ زید نیست، صورتِ زید به وجود بیاید گفتیم اعاده معدوم است. اگر صورتِ دیگری و صورتِ عمرو به وجود بیاید که این دیگر احیای زید نیست. دارد تمامِ راه ‌ها را رسیدگی می‌کند. اگر خاک را از ذخایر خالی کردید، یا دو مرتبه در این خاکِ خالی صورتِ زید را می‌گذارید یا صورتِ عمرو را می‌گذارید. اگر صورتِ زید را گذاشتید اعاده معدوم، اگر صورتِ عمرو را گذاشتید که زید احیا نشده است.

پس ناچارید که بگویید خاکِ خالی دوباره احیا نمی‌شود. باید بگویید این خاکی که دارد احیا می‌شود پر از ذخایر است. و همان ذخایر نشان می‌دهند که این خاک به کدام سمت دارد می‌رود؛ به سمتِ زید دارد می‌رود. «و ان حصلت» در این خاکِ خالی «صور اعضاء اخرى»، «من دون بقاء ما يتخصص به صور اعضاء زيد»، خاک خالی شده است، آن که تخصیص می‌دهد این خاک را به «صُوَرِ» زید باقی نمانده است.

«كان البدن شخصا اخر من البدن»، این بدنی که اکنون زنده می‌شود دیگر بدنِ زید نیست، بدنِ دیگری است «كبدن عمرو» است. چون خاکِ خالی همان‌طور که با زید مناسب است با عمرو هم مناسب است. همان‌طور که می‌توانید صورتِ زید را بنشانید، صورتِ عمرو را هم می‌توانید بدهید. چون وقتی خالی باشد با همه «صُوَر» سازگار است. ولی وقتی ذخایرِ زید را دارد دیگر نمی‌توانید عمروش کنید، فقط باید زید بشود.

«فان نسبة صرف التراب اليهما» یعنی به زید و عمرو مساوی است. و تشخصِ هر ماده‌ای «بما هى مادة» به صورتش است. ماده خودش با همه صورت‌ها می‌سازد، بعد که صورت به آن دادید مشخصش می‌کنید. هنوز صورت نداده‌اید هم با زید می‌توانید مشخصش کنید هم با عمرو. بله، بعد که صورت دادید مشخص می‌شود. پس تشخصِ ماده به صورتش است. ماده با قطعِ نظر از صورت تشخصی ندارد که با یک شخصی بسازد با یک شخصی نسازد؛ با همه شخص‌ها می‌سازد چون تشخص ندارد.

«فلم يعد بدن زيد». در این صورت دیگر بدنِ زید برنگشته است، بدنِ عمرو ایجاد شده است نه این‌که بدنِ زید برگشته باشد. «و لا الصور السابقة كهيئتها». صورتِ سابقه برنگشته است که هیئتش بشود، در حالی که امام می‌فرماید «فَتَعُودُ الصُّوَرُ ... كَهَيْئَتِهَا»[35] . خب، پس چه کار کنیم؟

«فاذن يجب»[36] . «فاذن يجب» نتیجه می‌گیرد که باید بگوییم این خاک پر از آن ذخایر است. خالیش کنید به هیچ نحو نمی‌توانید توجیه‌اش کنید. خاک خالی بشود، نه صورتِ زید را می‌توانیم در آن بگذاریم نه صورتِ عمرو. هر دو مشکل دارد. باید خاک پر بشود تا صورتِ زید بتواند در آن قرار بگیرد.

«فاذن يجب و ان يكون تعينات صور الاعضاء»، «يجب» که این تعینات «باقية». تعیناتِ صورِ اعضا باید در آن خاک باقی باشند. «بوجه النزول الى التراب» یعنی به طوری که نازل شده باشند در خاک و گم شده باشند «على نهج الكمون فيه». گم شدند، مخفی شدند. از ما مخفی شده‌ است، نه از خدا. پیشِ ما مخفی شده ما تشخیص نمی‌دهیم. ولی خدا که همه امور را می‌داند تشخیص می‌دهد که این ذخیره برای کیست آن ذخیره برای کیست.

«فاذا تحرك التراب». وقتی تراب حرکت می‌کند، با این خصوصیاتی که در آن هست حرکت می‌کند «بوجه الصعود» یعنی می‌رود به سمتِ بالا، «صار تلك الصور». همین خاک می‌شود همان صورتی که قبلاً بود. یعنی آشکار می‌شود. صورتی که در این خاکِ کامل بود حالا می‌شود ظاهر. «فتلك الصور بحسب الاصل الثابت منها بعينها الصور الاولى».

خب این «صُوَرِی» که اکنون متولد شدند، «بِحَسَبِ اصل» همان صورتِ اول هستند، «بِحَسَبِ کمال» صورتِ جدید هستند. چون صورتِ اول، صورتِ خالی از کمال بود. حالا این صورت همان صورت است، اصلش همان است ولی واجدِ کمال است. ابتدایی که به دنیا آمد ﴿لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا﴾[37] . این صورت این ‌طوری بود، صورتِ بی‌کمال بود. حالا اکنون دو مرتبه دارد می‌آید، صورتِ با کمال.

حتی بعضی کمالات را هم بعد از مرگ کسب کرد. اکنون این کمالات همراهش هست. پس به حسبِ اصلش همان صورتِ قبل است، به حسبِ کمالات و صعودش رفته درجه‌ی بالاتر از آن قبلی. درجه‌اش عوض شده، اصلش عوض نشده است. «فتلك الصور»[38] این «صُوَرِ» که «صُوَرِ» زید و عمرو است که بعداً در قیامت می‌آید «بحسب الاصل الثابت منها»

«بحسب» اصلی که ثابت است از آن «صُوَر» یعنی به حسبِ اصل‌شان «بعينها» همان «صُوَرِ اولی» هستند. این‌هایی که اکنون دارند احیا می‌شوند در قیامت، همان «صُوَرِی» هستند که در دنیا بودند. اما «بحسب مراتب الحركة غيرها»، غیر از آن «صُوَرِ» قبلی است. به حسبِ مراتبِ حرکت مرتبه‌شان بالا رفته است. اصلشان همان است، مرتبه‌شان متفاوت است.

«فان الصور الاولى درجة من‌ درجات الحركة الذاتية للمادة». آن «صُوَرِ» اولی درجه‌ای بودند، این «صُوَرِ» ثانیه که شاید اسمش را نتوانیم «صُوَرِ» ثانیه بگذاریم درجاتِ بالاتر هستند. اگر ثانیه به آن‌ها می‌گوییم به اعتبارِ درجه‌شان است نه به اعتبارِ ذات‌شان.

«فان الصور الاولى درجة من‌ درجات الحركة الذاتية للمادة الخاصة». آن ماده خاصی که متصور به اصلِ ثابت بود، یعنی متصور بود به این صورتِ زید، این ماده داشت حرکتِ ذاتی می‌کرد. حرکتی می‌کرد که مربوط به خودش بود، خودش در ذاتِ خودش داشت حرکت می‌کرد اگرچه محرکش نفس بود. ولی این ماده در ذاتِ خودش داشت حرکت می‌کرد، در ذاتِ خودش داشت به کمال می‌رسید.

«المتصورة بالاصل الثابت»[39] . «بالاصل الثابت» متعلقِ به متصوره است. ماده‌ای که با همان اصلِ ثابتش صورت گرفته بود، این صورتِ اولیه‌اش درجه‌ی اولایش بود «و الصور الثانية درجة اخرى». «صُوَرِ» ثانیه درجه‌ی بالاتر می‌شوند. عرض کردم، خودِ اصلِ این صورت محفوظ است و درجه ‌اش فرق می‌کند. می‌گوید این صورتِ اول درجه‌ی اولایش بود، صورتِ دوم درجه‌ی ثانیه است، که ثانیه و اولی وصفِ درجه است وصفِ ذات نیست؛ ذات از اولایش تا آخرش یکی است.

«و من اجل ذلك قال (ع) «تَعُودُ الصُّوَرُ كَهَيْئَتِهَا»[40] . نفرمود صورت عیناً برمی‌گردد. فرمود «كَهَيْئَتِهَا» برمی‌گردد. با «کاف» آورد. یعنی نشان می‌دهد که این دومی مثلِ اولی است نه همان اولی. چرا مثلِ اولی است؟ چون کمالش فرق کرده است. پس همان اولی نیست؛ یک تفاوتی پیدا کرده است. «وَ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ»[41] ، به خاطر این‌که درجه ‌اش متفاوت شده است اگرچه اصلش ثابت است، چون درجه ‌اش متفاوت شده است امام فرموده «تَعُودُ الصُّوَرُ كَهَيْئَتِهَا»[42] با کاف «و لم يقل بعينها من جميع الجهات»[43] . نفرموده این صورتِ دوم عینِ همان صورتِ اولِ «من جميع الجهات» است. چون این درست نیست؛ صورتِ دوم عینِ صورتِ اول نیست و از نظرِ کمال و درجه فرق می‌کند. «و مثل هذه المغايرة» بماند برای جلسه بعد.


logo