هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
92/10/21
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین نظام وجود در قوس نزول و صعود و نحوه تجمیع بدن و معاد جسمانی/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تبیین نظام وجود در قوس نزول و صعود و نحوه تجمیع بدن و معاد جسمانی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین نظام وجود در قوس نزول و صعود
سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۰۱، سطر سوم: «فنظام الوجود فى النزول يقتضى كون كل ما هو غير عال فعله و اسمائه و صفاته؛ و هو المراد بما سوى الله متحركا بذاته»[1]
بحث پیرامون کیفیت تجمیع بدن و مسافرت آن به سوی نفس بود. اینکه چگونه اجزای بدن گرد هم میآیند و سپس این بدنِ مجتمع به سمت نفس حرکت کرده و نفس را پذیرا میگردد و حیات اخروی آغاز میشود. مباحثه ما در این زمینه است.
در این مبحث، تبیین قوس نزول را آغاز نمودیم؛ اینکه موجودات بالفعل تنزل مییابند تا به موجود بالقوه که «هیولی» است، منتهی گردند. و بیان داشتیم که در این میان، تمامی موجوداتی که باید واقع شوند، به وقوع میپیوندند. تنزل از فعلیت آغاز گشته و به هیولی که مقام بالقوه است، ختم میگردد. با ظهور هیولی، قوس نزول نیز پایان مییابد و بایستی قوس صعود آغاز شود. در قوس صعود بیان داشتیم که هیولی باید صورتهای کمالی را پذیرا گردد.
و سپس توضیح دادیم که هیولی قادر نیست حرکت نماید و به سمت صورتهای کمالی برود. بنابراین، ناگزیر باید موجودی بالفعل وی را به حرکت درآورد. و آن موجود بالفعل، آخرین صورتی است که این هیولی در قوس نزول دارا بوده است. آن صورت، هیولی را به سمت قوس صعود حرکت میدهد و هیولی صورت جدیدی در قوس صعود کسب مینماید. تا بدینجا محرک هیولی به سمت قوس صعود مشخص گردید. ما در حال حاضر بحثی پیرامون اجزای بدن نداریم و اجزای بدن را در آینده مطرح خواهیم نمود. اکنون بحث درباره همین هیولی است.
ماهیت غایت و نقش آن در تکامل موجودات
خب، هیولی به سمت قوس صعود در حرکت است. پیش میرود تا صورتی را دریافت کند. هدف وی، اخذ یک صورت است. صورت نیز صورت جوهری است. این غایت که همان صورت است، هیولی را به سوی خویش میکشد. آن صورتی که آخرین صورت هیولی در قوس نزول بود، هیولی را به سمتِ اخذ این صورت صعودی سوق میدهد. صورت صعودی نیز از آن جهت که غایتی برای هیولی محسوب میشود، وی را به سمت خویش جذب میکند.
اکنون دو محرک به صورت همزمان در حال فعالیت هستند. یک محرک هیولی را سوق میدهد و محرک دیگر هیولی را به سوی خویش میکشاند. اساساً به طور کلی غایت بدین گونه است که صاحبِ غایت را به سمت خود میکشد. هر موجودی که واجد غایتی باشد، برای نیل به آن غایت حرکت میکند. در حقیقت، این غایت است که وی را به سوی خویش میکشد؛ چرا که غایت، مکمل این موجود بوده و این موجود نیز مستکمل است، یعنی طالب کمال میباشد.
از آنجا که طالب کمال است، قهراً به سمت غایت حرکت میکند. این همان حرکتی است که مکمل برای وی ایجاد مینماید. ایشان، یعنی مرحوم آقاعلی حکیم، در ابتدای بحث، نتیجه مباحث گذشته را تکرار نموده و میفرمایند «ما سوی الله» هر چه باشد، حرکت میکند. ایشان «ما سوی الله» را نیز تفسیر میکنند؛ «ما سوی الله» عبارت است از هر چیزی که صفت نباشد (صفت الهی)، و اسم الهی نباشد و فعل الهی نباشد؛ فعل به معنای مصدری، نه فعل به معنای اسم مصدری که بنده این موارد را در جلسه گذشته توضیح دادم.
تمایز میان فاعل و غایت در حرکت جوهری
یعنی همان قیومیت، یعنی همان تأثیرگذاری. اینها متحرک نیستند و ثابت میباشند. از این سه مورد که بگذریم، یعنی از صفات و اسماء و فعل عبور کنیم، هر آنچه باقی میماند «غیر عالی» است و «غیر عالی» به معنای متحرک است؛ متحرک بالذاته است. یعنی سریان دارد و ذات آن حرکت میکند. ایشان این مطلب را در ابتدا بیان میکنند تا نتیجه سخنان پیشین باشد. سپس هنگامی که این مطلب را توضیح میدهند، به بحث غایت میپردازند. میفرمایند غایت هر شیء، کمالِ آن شیء است و شایسته است که آن شیء برای رسیدن به کمال، به سمت آن غایت حرکت کند.
و با اخذ آن غایت، به کمالی که در آن غایت نهفته است، دست یابد. آن گاه برای بار دوم، باز برای کمال بعدی، غایت بعدی را برگزیند و مجدداً به سوی آن حرکت نماید و به همین ترتیب ادامه دهد تا به درجه عالی کمال خویش نائل گردد. خوب، همانطور که ملاحظه میفرمایید، خودِ کمال که غایت است، نوعی کشش دارد. اگر آن کمال، جوهر باشد (که در بحث ما نیز جوهر است و همان صورت میباشد)، این هیولی به سمت صورت حرکت میکند و صورت نیز امری جوهری است. اگر چنین باشد، قهراً آن صورت نیز برای این هیولی «فاعل» میشود؛ یعنی فاعلِ حرکت یا همان محرک میگردد.
سپس میفرمایند اینکه گفتهاند «هر غایتی فاعل است و هر فاعلی غایت است»، سخن درستی گفتهاند. هر غایتی فاعل است و در نهایت «ذوالغایه» را به سوی خویش جذب میکند و این نوع فاعلیت، همان فاعلیتِ حرکت است که برای وی جنبه محرک بودن دارد. تا اینجا، مطلب روشن است که بنده در جلسه گذشته و بلکه جلسات پیشین نیز بدان اشاره نموده بودم. از اینجا به بعد ایشان وارد مطلبی میشوند که آن را وقتی رسیدم، عرض خواهم کرد.
رابطه متقابل فاعل و هدف در افعال الهی
دانش پژوه: استاد، شما فرمودید که میگویند غایت فاعل است و فاعل غایت است؟
استاد: بله، هر دو مورد بیان شده است. گفتهاند هم غایت فاعل است و هم فاعل غایت است.
دانش پژوه: بسیار خوب، فاعل بودنِ غایت مشخص است؛ آیا ممکن است عکس آن را توضیح دهید؟
استاد: فاعل بودنِ غایت بدین معناست که آن فعل نیز به سمت کمالات فاعل جهتگیری نموده و کمالات فاعل را هدف قرار میدهد. هر فعلی بر آن است که خویشتن را به فاعل خود برساند. پس فاعل همواره غایت و هدف میشود. به عنوان مثال، تمامی مساعی ما بر این است که مشمول ﴿إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾[2] گردیم. او که فاعل ماست، غایت ما نیز میباشد. غایتهای دیگر نیز به همین ترتیب هستند؛ یعنی فاعلهای دیگر نیز همینگونهاند. فاعلهای میان راهی نیز ما را به سمت خویش جذب مینمایند. چرا که در نهایت فاعل از ما کاملتر بوده که ما را ایجاد کرده است. و ما که در جستوجوی کمال هستیم، ابتدا به دنبال کمالِ فاعل خویش میباشیم؛ زیرا با کمالِ فاعل سنخیت داریم و به سمت او حرکت میکنیم.
و پس از آنکه مجدداً به او رسیدیم، به سراغ فاعل بعدی و هدف بعدی میرویم؛ البته اگر هدف و فاعل بعدی وجود داشته باشد. پس هر فاعلی هم غایت است و هر غایتی هم فاعل. توضیح دادیم که هر غایتی فاعل است، چرا که واجد کشش بوده و شیء متحرک را به سوی خویش میکشد. اکنون این مطلب نیز روشن است که هر فاعلی غایت است؛ زیرا فاعل واجد کمالی بوده که این فعل را ایجاد نموده است و این فعل به سمت کمالِ فاعل حرکت میکند و فاعل برای او به غایت تبدیل میگردد.
نظام وجود در مراتب تنزل و صعود
صفحه ۱۰۱، سطر سوم: «فنظام الوجود فى النزول»[3] اقتضا میکند. همانگونه که عرض کردیم، قوس صعود و نزولی که مرحوم آقاعلی ترسیم نمودهاند، قوسی است که تمامی عالم در آن نزول کرده و تمامی عالم در آن صعود مینمایند. ما بیان داشتیم که قوسهای نزول و صعود دیگری نیز وجود دارند؛ یک قوس نزول و صعود منحصراً برای انسان و یک قوس نزول و صعود برای کل عالم که ایشان در حال توضیح کل عالم هستند. یک قوس صعود و نزول نیز داشتیم که در نزول آن «بسائط» و در صعود آن «مرکبات» قرار گرفته بودند که ترتیب وجود را نشان میداد و مراتب وجود را نمایان میساخت؛ آن بحث دیگری بود.
بنده به تمامی این قوسهای صعود و نزول اشاره مختصری داشتم. در حال حاضر بحث ما پیرامون آن قوس صعود و نزولی است که تمامی عالم در نزول آن تنزل یافته و تمامی عالم در صعود آن متعالی میشوند؛ قوس نزول و صعودی که ما در اینجا مطرح میکنیم، بدین گونه است. لذا می گوید: «فنظام الوجود فى النزول»؛ کل نظام در حال نزول میباشد. نظام وجود در نزول اقتضا میکند «كون كل ما هو غير عال ... متحركا بذاته». «غير عال» خبر است؛ خبر برای «هو» میباشد و مجموع آن اسم «كون» است. خبر «كون»، «متحركا بذاته» میباشد.
نظام وجود در نزول اقتضا مینماید که هر آنچه عالی نیست، «بذاته» حرکت کند تا قادر به تنزل باشد. هر چیزی که عالی نباشد، باید «بذاته»متحرک گردد تا تنزل محقق شود. تمامی موجودات در قوس نزول در حال تنزل هستند، بدین معنا که در حال حرکت میباشند. ذات آنها حرکت میکند تا به پایینترین مرتبه که همان «هیولی» است، برسند. «ما هو غير عال» چیست؟ «مَا سِوَى فعل اللَّهِ و اسمائه و صفاته». این فعل، اسماء و صفات، بیانی برای «عال» هستند. کلمه «غير» که بر سر «عال» درآمده، بر سر این موارد نیز میآید. هر چیزی که عالی نباشد، یعنی هر چیزی که فعل، اسماء و صفات نباشد، آن «متحركا بذاته» است. بعد می گوید: «و هو المراد بما سوى الله» همین غیر عالی مراد «بما سوى الله» است. وقتی می گوییم «ما سوى الله» یعنی غیر عالی.
تحلیل حرکت به سوی غایت و کمال
دانش پژوه: استاد، آیا امکان دارد فعل، اسماء و صفات را به عنوان عطف بیان برای «غير عال» در نظر بگیرید؟
استاد: از «غير عال» نمیتوان گرفت، باید از «عال» گرفت تا عطف بیان برای آن باشد. بله، این فعل، اسماء و صفات بایستی عطف بیان برای «عال» واقع شوند. کلمه «غير» که بر سر «عال» داخل شده، بر سر آنها نیز داخل میگردد.
دانش پژوه: خبر «كون»؟
استاد: خبر «كون»، «متحركا بذاته» است. «و هو المراد بما سوى الله»، یعنی همین «غير عال» مراد از «ما سوى الله» است؛ هنگامی که «ما سوى الله» میگوییم، «غير عال» را اراده میکنیم.
بسیار خب، نظام وجود در نزول اقتضا میکند که هر آنچه عالی نیست، بالذات متحرک باشد؛ یعنی به جز اسماء، صفات و افعال، همگی در این نظام نزولی متحرک بالذات باشند تا نزول نمایند. خب، این یک مقدمه است که چرا تمامی موجودات متحرک بالذات هستند و «و كل متحرك انما يتحرك الى غاية لذاته»؛ این مطلب نیز روشن است. هر متحرکی در جستوجوی غایتی است، وگرنه اگر به دنبال غایت نبود، حرکتی نمیکرد. این هم دو مطلب. پس تمامی «ما سوى الله» به سمت غایت حرکت میکنند؛ این نتیجه است. این نتیجه را به عنوان مقدمه برای قیاس بعدی قرار میدهیم.
میگوییم تمامی «ما سوى الله» به سمت غایت حرکت میکنند؛ سپس اضافه میکنیم که «و كل غاية حركة يجب و ان تكون اتم من تلك الحركة». هر آنچه غایتِ حرکت است، بایستی از آن حرکت، اتم باشد. نتیجه میگیریم که پس تمامی «ما سوى الله» به سوی اتم در حرکت هستند؛ زیرا همگی به سمت غایت رفتهاند و غایت نیز باید از حرکت کاملتر باشد، بنابراین همگی به سمت اتم حرکت میکنند.
دانش پژوه: استاد، آیا در سیر نزول نیز غایت تعریف میشود؟ به هر تقدیر، این یک حرکت است و حرکت نیز باید واجد غایتی باشد؛ اما این غایت به سوی هیولی میرود، آیا این موضوع با اتم بودنِ غایت در تناقض نیست؟
هدف غایی در قوس نزول و صعود
استاد: آیا سیر نزولی، موجوداتِ رتبه پایین را هدف قرار داده یا صرفاً به سوی آنها حرکت میکند؟ هدف قرار نداده است. هدف موجوداتی که سیر نزولی طی میکنند، این است که به نقطه انعطاف رسیده و سیر صعودی خویش را آغاز نمایند. و اینکه در حال تنزل هستند، یک حرکت جوی است که رخ میدهد و هدف اصلی این تنزل نیست؛ بلکه این تنزل برای نیل به آن تکامل صورت میگیرد. پس هدف غایی همان تکامل و کمالی است که از قوس صعود آغاز میگردد. بنا بر این، چنین نیست که هدف در رتبهای پایینتر از متحرک باشد؛ به گونهای که متحرک برای رسیدن به هدفی پست تر از خویش، پایین بیاید. خیر، قوس نزول هدف نیست، بلکه قوس صعود هدف است؛ نزول را به انجام میرسانند تا به صعود نائل گردند و در صعود به کمال دست یابند.
دانش پژوه: استاد، به هر صورت یک حرکتی وجود دارد؛ غایتِ حرکت در اینجا چه خواهد بود؟ در حالی که غایت باید از آن متحرک اتم باشد.
استاد: بله، آن چیزی که به عنوان غایت است، باید اتم باشد. این موجودات میآیند تا به هیولی برسند و از طریق هیولی به سوی وجود کامل حرکت کنند. آن وجود کامل، غایت آن هاست؛ هیولی غایت محسوب نمیشود. هیولی صرفاً مسیری است که بایستی از آن عبور کنند. یا اگر هم بخواهید آن را غایت در نظر بگیرید، غایتی میان راهی برای رسیدن به کمال است. در حقیقت کمال، غایت اصلی میشود.
هیولی و موارد مشابه دیگر غایت نیستند؛ هر چه هست آن تنزل است که خود حاصل میشود و غایت پس از آن در پی حرکت پدید میآید. یعنی در صعود، حرکت وجود دارد و در نزول، تنزل؛ و آن، حرکت (به معنای اصطلاحی) نیست. ما نامِ تنزل را حرکت میگذاریم چون نوعی از حرکت است، اما آن حرکتِ متعارف نمیباشد.
دانش پژوه: استاد، از آنجا که در اینجا غایت را به کسی که این تنزل را ایجاد میکند نسبت داد، بگوید در اینجا غایت چنین چیزی است، منظورش این است که اینها را به نزد هیولایی میرساند تا به کمال برسد. آیا این موضوع اساساً به غایت و خودِ این حرکتِ تنزل مربوط نمیشود؟ در اختیار فاعل است دیگر، در اختیار آن صورت است؛ اما در قوس صعود، فاعل دیگر خودِ...
نقش محرک و متحرک در نیل به غایت
استاد: در نهایت، آیا غایت متعلق به آن فاعل است یا متعلق به این متحرک؟ غایت فاعل که مسلماً نیست، بلکه غایتِ متحرک است. منتها فاعل در حال مساعدت است تا متحرک به غایت خویش دست یابد. غایت متعلق به فاعل نیست؛ زیرا فاعل لزوماً باید واجد این غایت باشد. بلکه این متحرک است که غایتی را مدنظر دارد؛ یعنی غایتی در پیش روی اوست که باید بدان نائل گردد. آن محرک، این متحرک را برای رسیدن به غایت یاری میرساند؛ نه اینکه آن غایت، غایتِ خودِ محرک باشد. غایت، غایتِ متحرک است و محرک به متحرک کمک میکند تا او به غایت برسد؛ بدین صورت صحیح است.
دانش پژوه: استاد، از آنجا که غایت امری دارای مراتب است، تا جایی که به آن بالاترین غایت «غایةالغایات» میگوییم (درست شد؟ یعنی یک مرتبه پایینتر، مرتبه پایینتر و باز هم پایینتر). اکنون در قوس نزول، طبق فرمایش شما، هنگامی که به سمت هیولی میآید، در واقع در حال تنزل است؛ چه کاری انجام دهد؟ نمیتوان برای آن غایت در نظر گرفت، زیرا غایت نسبت به متحرک باید امری برتر باشد.
استاد: باید برتر باشد. ما آنها را غایت نمینامیم. عرض میکنم که اگر هم بخواهیم غایت در نظر بگیریم، آنها را وسیلهای برای رسیدن به غایت مینامیم؛ آنها را بدین گونه قلمداد میکنیم. در غیر این صورت غایت نیستند. تنزل قهراً در حال انجام است تا به غایتِ آن تصاعد منتهی گردد.
دانش پژوه: آیا میتوانیم به عنوان مثال، نامِ قوس نزول را حرکت بگذاریم؟
استاد: بله، عرض کردم که میتوان آن را حرکت نیز در نظر نگرفت. اگر آن را حرکت فرض کنیم و برایش غایتی قائل شویم، غایت آن همانگونه که عرض نمودم باید از قوس صعود آغاز گردد. بدین معنا که این تنزل برای تحقق آن صعود در حال انجام است. وگرنه خودِ تنزل فی نفسه غایت نیست. فی نفسه نیست. «و ان تكون» و لازم است که غایت از آن حرکت اتم باشد و از «المتحرك بما هو متحرك» نیز اتم باشد. اکنون قید «بما هو متحرك» را به چه علت میآورد؟
نسبیت کمال در حرکت و شخصیت اخروی
به عنوان مثال فرض کنید انسانی برای نیل به مقام «کتابت» در حرکت است. این انسان «بما هو متحرك» از کتابت ضعیف تر است. اما انسان «بما هو انسان» که از کتابت ضعیف تر نیست. در حال حاضر از چه حیثی در حال حرکت است؟ از آن حیثی که حرکت میکند، از غایت ضعیفتر است و میخواهد به غایت نائل شود؛ اما از حیث دیگری که ثابت است، از غایت ضعیف تر نمیباشد. پس «بما هو متحرك» از غایت ضعیفتر است، نه اینکه به طور مطلق از غایت ضعیفتر باشد. گاهی ممکن است از آن غایت قویتر باشد، اما یک جنبه ضعف یا نقصی دارد که برای رفع آن جنبه نقص در حال حرکت است.
و فرجام آن حرکت، کمالی است که این نقص را مرتفع ساخته و جایگزین آن میگردد. پس «بما هو متحرك»، حرکت «بما هو متحرك» واجد غایت است. یا اینکه آن غایت از متحرکِ «بما هو متحرك» اتم (کاملتر) است؛ ایشان بدین گونه بیان میکنند. غایت از متحرک اتم است، اما به شرطی که متحرک را «بما هو متحرك» لحاظ کنید که توضیح دادم.
«لانها ما به يستكمل المتحرك بما هو متحرك». چرا غایت باید اتم باشد؟ زیرا غایت چیزی است که متحرکِ «بما هو متحرك» به واسطه آن کامل میگردد. اگر متحرک به وسیله آن چیز کامل میشود، پس بایستی خودِ غایت کامل باشد تا بتواند به متحرک کمال ببخشد.بنابراین غایت باید از متحرک کامل تر باشد.
«فاذا كانت صورة ما و فعلية ما جوهرية» اگر آن غایت صورتی بود و «فعلية ما» فعلیتی بود اما «جوهرية» (این «كانت» دوم جواب «اذا» است). اگر آن غایت «صورة ما و فعلية ما جوهرية» بود، اگر چنین بود، «كانت» آن غایت در عین غایت بودن، «فاعلة قريبة له» یعنی للمتحرک. هم غایت است و هم فاعل. فاعل در صعود است. مکافی است با آنچه که برای متحرک در نزول، فاعل بوده است. در زمان نزول، یک محرک داشت و آن، «صورت» بود. این صورت صعودی که این هیولی را به سوی خویش میکشد، با آن صورت نزولی که هیولی را به پایین فرستاد، مکافی و برابر است. بنده این مطلب را توضیح دادم که در قوس صعود و نزول، موجودات متکافئ هستند.
تکافوی موجودات در مراتب وجودی
بدین معنا که اگر در این نیمه قوس نزول موجودی با درجهای خاص داشته باشیم، در نیمه قوس صعود نیز نظیر همان موجود را با همان درجه خواهیم داشت؛ چرا که موجودات در این قوس صعود و نزول متکافئ میباشند. یعنی کفو یکدیگرند و از نظر قوت و ضعف مشابه هم هستند؛ درجه و مرتبه آنها یکسان است.
دانش پژوه: استاد، دو علت که یکی از پشت هل میدهد و دیگری از جلو میکشد، آیا این به معنای توارد دو علت نیست؟ مقصود ایشان این است که همان غایت و فاعل است دیگر. مانند محرکی که معشوق چگونه عاشق را به سمت خویش جذب میکند. مانند آن است. یعنی غایت مانند معشوق باشد.
استاد: بله، غایت مانند معشوق است که متحرک را به سوی خویش میکشد. یک محرک نیز داریم که در حال سوق دادنِ متحرک است. هر دو با هم در حال انجام این فعل هستند. شما میگویید دو محرک بر یک متحرک وارد شدهاند و توارد دو علت مستقل بر معلول واحد لازم آمده است، در حالی که چنین نیست. محرک بخشی از حرکت را ایجاد میکند و غایت نیز بخش دیگری از آن را؛ و مجموع حرکتی که اکنون حاصل میگردد، بخشی از آن توسط محرک و بخشی از آن توسط غایت ایجاد میشود. مثالی را که معتزله برای جواز توارد دو علت بر معلول واحد میزنند، ملاحظه کنید:
میگوید جسمی را در نظر بگیرید که به دو انگشت متصل است؛ به انگشت این شخص و به انگشت آن شخص. یکی این جسم را هل میدهد و دیگری با انگشت خویش آن را میکشد. این جسم به واسطه دو محرک در حال حرکت است؛ یک محرک که از عقب سوق میدهد و یک محرک که از جلو جذب میکند. بنابراین، توارد دو علت بر معلول واحد داریم. پاسخی که بدانها داده میشود این است که این یک حرکت واحد است که بخشی از آن را آن محرک و بخش دیگرش را آن غایت ایجاد نموده است. هر یک از این دو علت، «جزء العلة» محسوب میشوند. مجموع دو علت تبدیل به یک «علت تامه» میگردد. در اینجا توارد دو جزءالعلة بر معلول واحد است که در واقع به معنای ورود یک علت تامه بر معلول واحد بوده و ایرادی ندارد.
استمرار حرکت و صورتهای صعودی
این موردی هم که شما میفرمایید به همین ترتیب است؛ محرک از پشت هل میدهد و غایت از جلو میکشد. این دو حرکت با هم ترکیب شده و حرکت واحدی را پدید میآورند که در آن، محرک جزءالعلة است و آن غایت نیز جزئی دیگر از علت میباشد.
«فاذا كانت» آن صورتی که غایت است، «فاذا كانت» آن غایت «صورة ما و فعلية ما جوهرية كانت» آن غایت «فاعلة قريبة للمتحرک فاعلةً فى الصعود»، که این فاعل «مكافئة»، همکفو و همردیف است «لما هو فاعل له فى النزول متصلة به».
همانطور که پیشتر توضیح دادیم، صورتی متصل به این متحرک وجود دارد و متحرک را تنزل میدهد تا به مرحله قوس صعود برساند. پس از آن نیز حرکت را ادامه داده و این متحرک را به سمت بالا سوق میدهد. یک محرک دیگر نیز همان غایت است که وی را جذب میکند. این دو با هم مکافی هستند. این دو صورت، هر دو محرک میباشند؛ منتها یکی محرک فاعلی و دیگری محرک غایی است. هر دوی اینها در حال حرکت دادنِ این شیء و متحرک هستند.
دانش پژوه: استاد، در نزول محرک فاعلی و در صعود محرک غایی میشود؟
استاد: توجه داشته باشید که اینها دو صورت هستند.
دانش پژوه: صورت نزولی غایی میشود، صورت نزولی فاعلی میشود، این سوق میدهد و آن ...
دانش پژوه دیگر: استاد، هنگامی که بحث بر سر تکافو باشد، اکنون به عنوان مثال صورت جسمی در حال سوق دادن هیولی به سمت صورت جسمی در قوس صعود است. اکنون در قوس صعود به صورت جسمی رسید که با آن صورت جسمی در قوس نزول مکافی است. حالا به عنوان مثال میخواهد به سمت صورت نوعی حرکت کند؛ در اینجا فاعل قریب وی کیست؟ چه کسی از پشت وی را سوق میدهد؟
استاد: بدین گونه مثال نزنید؛ بلکه بدین صورت بگویید: بگویید صورتی که تا کنون سوق میداد و آخرین صورت نزولی بود، هیولی را به صورت صعودی میرساند که با هم مکافی هستند. سپس چه اتفاقی رخ میدهد؟
تداوم شخصیت و هویت در معاد جسمانی
اکنون این هیولی واجد صورتی میگردد و صورت نزولی از وی سلب میشود. مجدداً این هیولی با صورت صعودی باقی میماند. این صورت صعودی قصد دارد وی را سوق دهد. یک صورت عالیتر نیز وجود دارد که در مرتبه بالاتری قرار دارد و او را جذب میکند. هنگامی که به آن می رسد، این دو صورت با یکدیگر ادغام می شوند؛ زیرا این طور نیست که اول خلع کند بعد بپوشد، «لبس بعد از لبس» است، یعنی صورت پیشین را حفظ میکند. صورت صعودیِ پیشین را حفظ نموده و صورت صعودیِ غایت را نیز جدیداً اخذ میکند. برای بار دوم، اکنون غایت بعدی را لحاظ مینماید تا در نهایت به غایت نهایی نائل گردد. آیا مطلبی که عرض کردم روشن شد؟
دانش پژوه: بله، این مطلب روشن است. پس در هر مرحله، آخرین صورت تنها تمام توان خویش را به کار میگیرد تا وی را به مکافیِ خودش برساند و از آن به بعد دیگر عملاً منتفی میگردد؟ یعنی...
استاد: نمیگوییم منتفی میشود، بلکه یا در آن صورتِ صعودی ادغام شده و کامل میگردد.
دانش پژوه: اکنون صورت صعودی را پذیرا گشت. اکنون هیولای ما پیشرفت نموده و مثلاً به صورت جسمی درآمد.
استاد: بگذارید مثالی بزنیم تا موضوع روشن تر شود: ببینید به عنوان مثال فرض کنید این تنزل نمود تا تبدیل به خاک شد؛ از مرتبه خاکی نیز تنزل کرد و هیولی شد. سپس همین صورت خاکی میآید تا وی را به صورت معدنی برساند. اما صورت خاکی از بین نمیرود. ترکیب میگردد و این شخصی که هیولی است، با خاک و آب و هوا و امثال آن ها ترکیب شده و یک صورت معدنی جدید پدید میآید. آن صورتهای نزولی که صورت خاک و آب و هوا هستند، از بین نمیروند. برخی معتقدند از بین می روند و برخی دیگر میگویند در صورت بعدی کامل می شوند. به خاطر داشته باشید که این مطلب را پیشتر خوانده بودیم؛ مرحوم آقاعلی حکیم فرمودند که صورتهای پیشین از بین میروند، در حالی که ملاصدرا و همچنین ابن سینا معتقد بودند این صورت های پیشین کامل می شوند و از میان نمی روند.
تکامل انواع و غایت نهایی انسان
اکنون اینکه صورت پیشین از بین میرود یا کامل میشود، چندان حائز اهمیت نیست؛ نکته مهم این است که وقتی این موجود وارد قوس صعود شد، آن صورت بعدی وی را جذب میکند. و پس از آنکه صورت بعدی را اخذ نمود (اکنون اینکه چه بر سر صورت پیشین میآید، گفتیم دو قول وجود دارد)، این صورت جدید مجدداً به سمت صورت جدیدتری که کاملتر است حرکت میکند. به همین منوال و با همان ترتیبی که ذکر کردیم، هر صورتِ پیشین به «فاعل» و صورت بعدی به «غایت» تبدیل میشود؛ یکی سوق میدهد و دیگری جذب میکند. تا زمانی که به آن آخرین صورت نهایی برسد که دیگر به کمال نائل میگردد.
در آن مرتبه نیز که به کمال می رسد، بار دیگر ممکن است درجات کمال را در همان نوع آخری که کسب نموده است، دارا باشد. زیرا انسان را در نظر بگیرید؛ از مرتبه جمادی به سمت نباتی، از نباتی به سمت حیوانی و از حیوانی به سمت انسانی حرکت میکند. در مرتبه انسانی نیز متوقف نمیگردد و در خودِ مرتبه انسانی مراتب را پیاپی طی مینماید. اما برای سایر موجودات چنین نیست؛ حیوانات در همان مرتبه حیوانی خویش ادامه داده و بالا میروند و دیگر به مرتبه انسانی نمیرسند. مرتبه نباتی نیز در همان حد نباتی خویش کامل گشته و به مرتبه حیوانی نائل نمیشود؛ این مطلب را اکنون توضیح میدهم. این پرسشی بود که مطرح کردید و پاسخ دادم، والا خودِ مرحوم آقاعلی حکیم این را بیان مینماید.
بنده ادامه این مطلب را بخوانم: «و هذا معنى قولهم غاية كل شئ فاعله، و فاعل كل شئ غايته» که بنده این را توضیح دادم. «فكل متحرك بما هو متحرك انما يتحرك» این «فكل» متفرع بر «فاعل كل شئ غايته» است. فاعلِ هر چیز، غایتِ اوست و آن چیز به سمت فاعل خویش نیز حرکت میکند تا کمالِ فاعل را واجد گردد. «فكل متحرك بما هو متحرك انما يتحرك الى ما هو فاعله» یا «إِلَى ما هو جهة من جهات فاعله». گاهی به سمت فاعل و گاهی به سمت حیثیتی از حیثیات فاعل حرکت میکند. در هر صورت به سمت فاعل میرود؛ فاعلی که تا کنون فاعل بود، اکنون در حال تبدیل شدن به غایت است.
تمایز میان انواع ثابت و متحرک
از «و لكن المتحركات»؛ ایشان متحرکات را به دو قسم تقسیم مینمایند. برخی متحرکها بدین گونه هستند که از آن نوعیتی که دارا میباشند، خارج نمیشوند. به عنوان مثال فرض کنید «شجر» خود یک متحرک است؛ در حال حرکت است و حرکت جوهری نیز انجام میدهد، اما از نوعیت خویش که همان درخت بودن است، خارج نمیشود و هیچگاه به مرتبه حیوانی نمیرسد. حیوان نیز بدین ترتیب است؛ هنگامی که حرکت میکند، از مرتبه حیوانیت خارج نمیشود، یعنی از نوع خویش فراتر نمیرود و به مرتبه انسانیت نمیرسد.
تنها موجودی که حرکت نموده و از نوع خویش و از نوعی که در آن قرار دارد تجاوز میکند، «انسان» است. انسان در بدایت امر واجد حالت جمادی است؛ سپس از نوع جمادی در همان حیطه حرکت میکند تا زمانی که به مرز جماد و نبات میرسد؛ از آن مرز نیز عبور نموده و به نوع بعدی که نباتی است وارد میگردد. در مراحل نباتی نیز سیر خویش را تداوم میبخشد تا به مرز نبات و حیوان نائل گردد. در آنجا نیز توقف نمیکند، بلکه وارد قلمرو حیوانیت شده و نوع خویش را تغییر میدهد تا در نهایت به انسان برسد. در مرتبه انسانی نیز پس از رسیدن، متوقف نگشته و مراتب را طی میکند؛ همانگونه که هم اکنون عرض نمودم.
بنا بر این دو گونه متحرک داریم: نخست متحرکی که از نوعیت خویش تجاوز نمیکند و در همان مرحله نوعیت به تکامل میرسد. دوم متحرکی است که از مرحله نوعیت نیز عبور مینماید؛ یعنی از نوعیت کنونی خویش میگذرد تا به نوعیت بعدی وارد شده و در نهایت، آخرین نوعیت را به دست آورد. خب، به عنوان مثال حیوان در حیوانیت کامل میشود؛ این به چه معناست؟ انسان هنگامی که در حیوانیت کامل میگردد، پیش رفته و انسان میشود. هنگامی که انسان در نباتیت کامل میشود، به حیوان تبدیل میگردد؛ و در حیوانیت که کامل شود، انسان میشود. اما حیوان اگر در حیوانیت کامل شود، چه خواهد شد؟
ارتباط با ربالنوع در کمال نهایی
او که دیگر انسان نمیشود، زیرا مرز او بسته است و نمیتواند از این نوع به نوعی دیگر منتقل گردد. ایشان میفرمایند که به «رب النوع» خویش که در حیوانیت به کمال رسیده است، نزدیک میشود.
دانش پژوه: به نزد منتهی درجه حیوانیت؟ بیش از این فراتر نمی رود؟
استاد: بله. و انسان نیز به همین منوال است. انسان نیز هنگامی که وارد آخرین مرحله خویش که همان مرحله نوع انسانی است میگردد، در آنجا دیگر در جستوجوی نوع دیگری نیست، بلکه به دنبال ربالنوع خویش است.
در این موضوع، آن انواعی که نوع خویش را تغییر نمیدهند، با این انسانی که نوع عوض میکند، در این مرحله مشترک هستند؛ یعنی در «تشبه به رب النوع» خویش. آن حیوان هنگامی که به مرحله کمال میرسد، در پی «تشبه به رب النوع» خویش است؛ اما انسان در آن مراحل پیشینی که طی میکند، در جستوجوی رب النوع نیست، بلکه در حال عبور از انواع است تا از نوعی به نوع دیگر منتقل گردد. زمانی که به آخرین نوع که همان انسانیت است وارد میشود، آنجاست که دیگر رب النوع را هدف قرار داده و تلاش میکند تا مشابه رب النوع خویش گردد. یعنی در این مسئله، انسان مشابه سایر حیوانات است.
مراحل پیشین انسان با مراحل پیشین حیوان تفاوت دارد؛ حیوان مراحل پیشین ندارد و مدام حیوان است و پس از آن نیز که تعالی مییابد، تا مرز نهایی حیوانیت پیش میرود و وارد قلمرو انسانیت نمیگردد، بلکه به سوی رب النوع خویش حرکت میکند. اما انسان مراحل پیشینی دارد؛ از جماد به نبات، از نبات به حیوان و از حیوان به انسان. هنگامی که به انسانیت وارد شود، آن زمان رب النوع را هدف قرار میدهد؛ در حالی که پیش از آن، انواع دیگر را هدف گرفته بود. زمانی که جماد بود، هدفش نبات شدن بود؛ وقتی نبات شد، حیوان شدن و وقتی حیوان گشت، انسان شدن هدف وی بود. زمانی که به مقام انسان رسید، دیگر نوع جدیدی هدف او نیست، زیرا میداند نمیتواند از این بالاتر برود، بلکه بایستی به سمت رب النوع خویش حرکت کند.
پایداری صورت و تکامل در قوس نزول
دانش پژوه: استاد، آیا در مورد حیوان نیز چنین نیست که از جماد به نبات و از نبات به حیوان برود و اکنون دیگر از این فراتر نتواند رفت؟ رب النوع او نیز بایستی این مراحل را مانند انسان طی نموده باشد.
استاد: ایشان درباره حیوان بدین گونه میفرمایند که از مرتبه خویش فراتر نمیرود.
دانش پژوه: اما در مورد مراتب پایینتر او چطور؟
استاد: ایشان درباره مراحل پایینتر حیوان توضیحی ارائه نمیدهند، اما قانون اقتضا میکند که در حیوان نیز آن مراحل پیشین طی شده باشد. ایشان در خصوص حیوان نسبت به مراحل پایینترش هیچ تبیینی ندارند.
دانش پژوه: اگر مراحل پیشین را طی نکند، طفره لازم میآید.
استاد: بله.
دانش پژوه: استاد، پوزش میخواهم، یک پرسش؛ در سیر نزولی به عنوان مثال یک «نبات»، در سیر نزول خویش بایستی چه مراحلی را پیموده باشد؟ او نیز بایستی از مرتبه علم الهی تنزل یافته باشد تا به یک «هیولی» برسد، درست است؟
استاد: آن مطلب را بعداً عرض خواهم کرد؛ اجازه دهید این موضوع را به پایان برسانم. چرا این انواع تجاوز نمیکنند و آن نوع انسانی از نوعیت خویش خارج گشته و تجاوز مینماید؟ میفرمایند زیرا آن انواع دیگر به «حصول قوی» دست یافته اند و این صورتِ آن ها، ماده را حفظ نموده است، لذا نمی توانند بالاتر بروند. اما انسان هنوز به آن درجه از قوت نائل نشده است.
هنگامی که وارد مرحله انسانی میگردد، آن زمان او نیز کامل میشود؛ حصول وی قوی گشته و صورتش حافظِ ماده میشود و دیگر حرکتی به سمت نوع دیگر انجام نمیدهد؛ اگرچه واجد حرکت است، اما آن حرکت به سوی نوع دیگری نیست. خوب، این تتمه فرمایش ایشان بود. اکنون پرسش شما؛ که فرمودید در قوس نزول، نبات از نباتیت پایین میآید تا تبدیل به هیولی شود.
دانش پژوه: استاد، مقصود بنده پیش از مرحله نباتیت آن است. یعنی در هر صورت پس از مرتبه علم الهی به همین ترتیب پایین بیاید تا به یک هیولی برسد، درست است؟
استاد: آن نبات نیست؛ آنچه در علم الهی است نبات نبوده، بلکه «وجود علمیِ» نبات است.
سیر نزولی صورتهای انسانی و نباتی
دانش پژوه: خب، مقصود بنده این است که به هر حال در یک مرحله تبدیل به نبات نمیشود و باید این سیر را طی نماید تا به نبات برسد. و او نیز بایستی مجرد گشته و پایین بیاید تا به مرحله مادی رسیده و مجدداً بالا برود.
استاد: ایشان این مطلب را توضیح نمیدهند.
دانش پژوه: استاد، توجیه آن چیست؟
استاد: ظاهراً در مورد نبات میتوانیم بدین گونه بگوییم که نبات نیز از آن مرتبه علمی تنزل می یابد و به قول شما تبدیل به جماد یا هیولی می شود. سپس صورت معدنی و پس از آن صورت نباتی اخذ می کند و زمانی که به اینجا رسید، کامل گشته و فراتر نمی رود.
حیوان نیز به همین ترتیب؛ ابتدا تبدیل به هیولی شده، سپس صورت معدنی، بعد صورت نباتی و در نهایت صورت حیوانی میگیرد. هنگامی که صورت حیوانی را اخذ نمود، دیگر قادر به پیشروی (به سوی نوع دیگر) نیست. اما ایشان این مراحل پیشین را توضیح نمی دهند. قانون اقتضا میکند که ما آن مراحل پیشین را بیان کنیم، اما ایشان تبیین نمیکنند.
دانش پژوه: استاد، مدنظر بنده سیر نزول آن بود. مقصودم این است که وقتی به هر حال نبات است، در سیر نزول خویش بایستی صورت حیوانی نیز پیدا کرده باشد؟
استاد: خیر، مگر ما چنین صورتی پیدا میکنیم؟
دانش پژوه: یعنی به یکباره...
استاد: خیر، بدین صورت نیست.ملاحظه کنید، در قوس نزول چنین نیست که به عنوان مثال رب النوع انسان، یک فرد از انسان را تنزل دهد و این انسان ابتدا انسان باشد، سپس حیوان، بعد نبات، بعد جماد و در نهایت هیولی شود. چنین چیزی نیست و در قوس نزول این وقایع رخ نمیدهد. در قوس نزول صورتهایی تحقق مییابند که با صورتهای صعود مکافی هستند. اما بدین گونه نیست؛ چنین نیست که انسان از مرتبه عقلی پایین آمده و تبدیل به حیوان یا نبات شود. انسان از مرتبه عقلی به مرتبه نفسی و از مرتبه نفسی به مرتبه حسی و مادی میآید.
تکافوی درجات وجودی و معاد جسمانی
دانش پژوه: هر صورتی حیوانی که انسان پیدا می کند متکافی همان صورتی است که در قوس نزول پیدا کرده است. درست است؟
استاد: بله
دانش پژوه: ما این مطلب را بیان کردیم. پس بایستی در سیر نزول خویش نیز صورت حیوانی یافته باشد. زمانی هم که میگوییم فعلیتِ شیء به صورت اخیر آن است، یعنی بایستی انجام و محقق شده باشد. اکنون این مطلب را در مورد نبات نیز میتوانیم بگوییم؛ این نبات نیز بایستی محقق شده باشد و سپس نبات گشته باشد و اکنون در این مرتبه پایین، بگوییم از این پس دیگر نمیتواند بالاتر برود.
استاد: ببینید، در قوس نزول، جسم وجود ندارد و «صورت» است که تنزل مییابد. بدین معنا که صورت عقلیه میآید و تبدیل به صورت نفسیه میشود؛ صورت نفسیه میآید و مثلاً به صورت طبیعیه مبدل میگردد. اکنون تنزل مییابد تا تبدیل به یک صورت معدنی گردد که بایستی حلول نماید؛ نه اینکه تبدیل به صورت نباتی شود. صورتها ممکن است در درجه نباتی بیایند، اما نبات نمیشوند. یک صورت انسانی است که تا مرتبه جماد تنزل یافته و در مرتبه معدن در بدن انسان حلول میکند و سپس به تدریج بالا میرود. در آن سو لزومی ندارد که نبات شود؛ بلکه بایستی از نظر تکافو با آن صورت صعودی، همدرجه گردد. اما اینکه لزوماً نبات شود، خیر، بنده چنین مطلبی عرض نکردم و ضرورتی هم ندارد که تنزل حتماً به نبات تبدیل شود.
دانش پژوه: آخر بایستی صورت نباتی بیابد و صورت حیوانی نیز باید پیدا کند «بما هو»...
استاد: چرا بایستی چنین باشد؟
دانش پژوه: ما میگوییم که این صورت مکافی است
استاد: مکافی آیا بدین معناست که «هم نوع» است یا بدین معناست که «هم درجه» است؟ مکافی به معنای هم نوع نیست. شما مکافئه را به معنای هم نوع قلمداد میکنید. میگویید اگر در صعود، این طرف نبات است، در نزول هم آن طرف بایستی نبات باشد. شما قصد دارید بگویید این دو صورت هم نوع هستند، در حالی که ما چنین نگفتیم. ما عرض کردیم مکافی هستند؛ مکافی بودن یعنی هم درجه بودن. درجه آنها در صعود و نزول یکی است، نه اینکه نوع صعودی با نوع نزولی یکی باشد. شما میگویید چون در صعود، در این بخش اول یا دوم نبات داریم، در نزول هم در یک بخش مانده به آخر بایستی نبات داشته باشیم. گویا شما مکافئه را به معنای هم نوعی معنا میکنید، در حالی که چنین نیست.
دانش پژوه: خوب، آیا لازمه آن هم نوع بودن نمیباشد؟
استاد: خیر.
دانش پژوه: چگونه اتم میشود؟ چگونه میتوان تصور صعود و نزول کرد؟
استاد: ببینید، این میشود صورتِ تنزل یافته انسان که در مرتبه نباتی یا در مرتبه جمادی قرار دارد. متعلق به انسان است، منتها در این مرتبه. مانند اینکه در مرتبه عالی، صورت انسانیِ عقلی است و پایین میآید و نفسی میشود؛ تماماً صورت انسانی است و هیچگاه تغییر نمیکند.
دانش پژوه: استاد، آیا در مرحله صعودی نیز حقیقتِ انسانیت در مرحله حیوانیت قرار دارد؟
استاد: بله، دقیقاً همینطور است. در مرحله عالی نیز وضعیت به همین منوال است. در مرحله عالی، صورت انسانی است که به مرتبه نباتی رسیده است.
دانش پژوه: با نباتی مکافی است، نه اینکه با نبات همنوع باشد؛ نوعاً میگوییم در مرتبه نباتی بود یا در مرتبه نباتی است، نه اینکه با آن همنوع باشد؛ این یک سوءبرداشت است.
استاد: اما دیگر نبات نیست
دانش پژوه: ولی در مرتبه نباتی قرار دارد.
دانش پژوه: استاد، مگر نفرمودید که فعلیتِ شیء به صورت اخیر آن است؟ خب، در آن سو فعلیتِ شیء او اکنون صورتِ نباتی است دیگر. وقتی صورت این دو با هم مکافی و یکی شدند، پس صورت آن سو نیز به صورت نباتی تبدیل میشود.
استاد: اگر تکافو به معنای هم نوعی باشد، فرمایش شما صحیح است.
دانش پژوه: اینکه دوستان میگویند، آخر در قوسِ نزول اسمش روی آن هست؛ یعنی آن یک صورت از حالت عالی به سمت (همان طور که شما فرمودید) از عالی به سمتِ سافل میآید.
اینکه تکافو میگویند، من در شواهد الربوبیه گوش میدادم؛ فرمودید که میر داماد در قبسات هم دارد، یک دایرهای ترسیم فرمودید که من این را یادداشت کردم. قوسِ نزول و صعود وقتی که قوسِ نزول میگویند، یعنی موجود از سمتِ عالی به سمتِ سافل میآید و از سافل میآید به سمتِ عالی. این تکافویی که میگویند به این معنا نیست که این نبات در مقابلِ این نبات، همنوعیاش مراد نیست؛ مراد این است که این فاعلیتی که در اینجاست، موازیِ این فاعلیت است. به این میگویند مکافیء، از نظرِ فاعلیتِ بعدی و فاعلیتِ قبلی
استاد: فاعلیت یا درجه
دانش پژوه: فاعلیت، یا درجه، ولی این به این معنا نیست که چون الان این سمت، الان شد نبات، پس باید در قوسِ نزول هم حتماً...
دانش پژوه دیگر: منظور قوتِ وجودی است.
دانش پژوه: الان فاعلیتش به چیست؟
استاد: قوتِ وجودی است.
دانش پژوه: فاعلیتش به چیست؟ فاعلیتش به صورتش که نیست
دانش پژوه دیگر: منظور قوتِ وجودی است، نه همنوعی. قوتِ وجودی فقط.
استاد: منظور از تکافو درجه است؛ یعنی همدرجهاند، نوعیت نیست. شما نوعیت دارید میگیرید، اصرار دارید که این طوری بشود. تکافو در درجه گفتهاند، نه تکافو در نوعیت.
دانش پژوه: استاد، بدین معناست که اگر در قوس نزول (بنده میخواهم مثال بزنم تا بدانم درک بنده صحیح است)، در قوس نزول ممکن است به عنوان مثال در درجه «ان» که قرار میگیرد، مثلاً نفس انسانی یا خودِ انسان در آن درجه، با حیوان هم درجه شود؟ اما مثلاً همان درجه را در قوس صعود، ممکن است که نه، از حیوان هم برتر باشد؟
دانش پژوه دیگر: یعنی ممکن است بدین گونه باشد؟
دانش پژوه: خیر. یعنی در آنجا قوت مییابد دیگر
استاد: آن نفس انسانی که آمده و از حیوان فراتر رفته، صعودش نیز بالاتر رفته است. فراتر رفته است. فراتر رفته و با مرتبه دیگری از نزول مواجه گشته است.
دانش پژوه: درست است استاد. یک عرضی دارم؛ استاد با این سخنانی که فرمودید، تمامی مفسرینِ قوس صعود و نزول و دایره و امثال اینها، اینها نیامدهاند بگویند که این یک برهان است و بسیاری هم شهودی میباشد. خودِ ملاصدرا در کتاب «مشاعر» این مطلب را اصلاً از مسیر شهود پیموده و در حال مشاهده آن در مقابل خویش است که در این سیر صعود و نزول چه رخ میدهد. فلاسفه نیز در این مسائل...
استاد: بله، اکنون از روی عبارت بخوانیم: «لكن المتحركات مختلفة الحصول». متحرکات، واجد حصولهای متفاوت هستند؛ یعنی به عنوان مثال یکی از متحرکات حیوان، دیگری نبات و دیگری انسان است و حصول اینها متفاوت میباشد. «فبعضها له مرتبة من الحصول لا يتجاوز عنها». برخی از این متحرکات واجد مرتبهای از حصول هستند که از آن مرتبه تجاوز نمیکنند. «لكون حصوله قويا حافظا لمادته و مرتبته». حصول آن ها قوی است و ماده و مرتبه را حفظ مینماید؛ لذا این شیء متحرک نمیتواند از آن مرتبه خارج شود و آن مرتبه محفوظ باقی میماند. «كالانواع المتحصلة». مانند حیوان، مانند فرس، مانند نوعی از شجر؛ که اینها انواع هستند، زیرا حیوان که جنس است. مقصود بنده حیوان خاص بود، یعنی مانند فرس و امثال آن. «كالانواع المتحصلة التى تكون بشرط لا فى نظام الوجود». «بشرط لا» از چه چیزی؟ «بشرط لا» از اتحاد با فعلیت دیگری که برتر از آن است. یعنی نمیتواند با فعلیت بعدی که فوقِ آن است، متحد گردد. اکنون که واجد فعلیت حیوانی است، دیگر نمیتواند به سراغ فعلیت بالاتر که انسانی است برود؛ بایستی در همان فعلیت حیوانی باقی بماند تا کامل گردد.
«بحيث لا تكون سالكة فى سبيل الوصول اليها» حرکت نمیکند تا «اليها» یعنی به فعلیت دیگر واصل شود. اصلاً به سوی فعلیت دیگر نمیرود و سلوک او به آن سمت نیست؛ بلکه سلوک او به سمت کمالِ خودِ اوست، نه به سمت نوعِ دیگر شدن. «كالشجر فانه غير سالك فى سبيل الحيوانية». درخت اصلاً وارد مسیر حیوانیت نمیشود، بلکه در همان مسیر درخت بودنِ خویش کامل میگردد. «و كذا الفرس فانه غير سالك فى سبيل الانسانية». «بخلاف الجنين النامى» برای انسان است و نمو می کند «فانه سالك فى سبيل الحيوانية او الانسانية». او به سمت حیوان شدن یا به سمت انسان شدن در حرکت است. بله، هنگامی که انسان شد، مجدداً محدوده او بسته میشود و دیگر از مرتبه انسانیت وارد نوع بعدی نمیگردد؛ بلکه در همین نوع انسانیت به تکامل رسیده و شبیه به ربالنوع خویش میگردد. اکنون توضیح بیشتری ارائه میدهد: «و الطائفة الاولى»؛ ما دو طایفه ایجاد کردیم. دو طایفه از انواع ساختیم؛ نخست انواعی که قادر نیستند با نوع بعدی خویش متحد شوند، یعنی نمیتوانند به فعلیت دیگری که برتر است دست یابند (این طایفه اول بود). دوم طایفهای بود که میتوانست به فعلیت بالاتر برسد، مانند مثالی که برای انسان ذکر کردیم. اکنون طایفه اول را توضیح می دهد. بعد هم طایفه دوم را.
«و الطائفة الاولى» یعنی عن انواع متحصله ای که به شرط لا بودند. «عن الاتحاد مع فعلية اخرى فوقها» این ها «تتحرك» حرکت می کنند منتها «الى ما هو تمام نوعها» به سمت تمام کردن نوع خودشان می روند نه به سمت عبور کردن از نوع خودشان. از نوع خودشان عبور نمی کنند بلکه همان نوع خودشان را کامل می کنند.
«و لا يخرج من عرض وجود نوعها و دائرته»
از عرض وجود نوع خودش بیرون نمی رود و از دائره وجود بیرون نمی رود. «فغايتها» غایت این طائفه اولی این است که تشبه پیدا کند یا واصل شود به یکی از دو چیز: یکی نفس کلی و یکی عقل کلی.
نفس کلی را تفسیر می کند به «ملك سماوى من نوعها»
عقل کلی را تفسیر می کند به «روح امرى» یعنی روحی که مربوط به عالم امر است «كذلك» یعنی باز هم «من نوعها». هر دو من نوع هستند منتها یکی نفس است، یکی عقل است. هر دو هم نفس عالی یا عقل عالی هستند. این نفس دانی که نفس این حیوان است، به سمت آن عالی دارد می رود. به سمت عالی که از سنخ خودش میباشد، حرکت میکند. به این معنا که آن نفس نیز یک نفس حیوانی است، منتها نفس حیوانیِ کامل تر؛ عقل نیز عقل حیوانی و رب النوع حیوانی محسوب میگردد.
آقایان بر این اعتقادند که در عالم امکان، چنانچه از مرتبه بالا به سمت پایین بیاییم، ابتدا عقل وجود دارد و پس از آن، مرتبه، مرتبهی نفس میباشد. سپس آن کسانی که قائل به تنزل هستند، به یک طبیعت کلی قائل میباشند؛ پس از آن به جسم کلی، سپس به جسم متکمم و در نهایت نیز به اجسام معمولی قائل میشوند و در مجموع، به پنج الی شش مرتبه اعتقاد پیدا میکنند. که البته در حال حاضر، آن مراتب مورد بحث ما نمیباشند و نیستند. اما به نفس کلی قائل هستند؛ یعنی یک نفس کلی وجود دارد که تمام نفوس، تنزلیافتهی آن محسوب میشوند.
اکنون مسئله این است که آیا تنها یک نفس کلی وجود دارد؟ یا آنکه برای فرس یک نفس کلی، برای انسان یک نفس کلی و برای حمار و بقر نیز نفس کلی مجزایی وجود دارد؟ و آیا این تمامی کلیها، باز هم یک کلیِ جامع و واحد دارند؟
بررسی تطبیقی حرکت در افلاک و موجودات ناسوتی
از کلام ایشان در حال حاضر چنین برمیآید که یک نفس کلی برای انسان و یک نفس کلی برای فرس وجود دارد. حال این که این ها جمع شده و یک نفس کلی جامع را تشکیل میدهند، خود یک بحث عرفانی و موضوع دیگری است که ایشان متعرض آن نمیشود. ولی قائل بر این بود که برای مثال، برای فرس یک نفس کلی وجود دارد که آن نفس کلی، منشأ نفوس جزئیهی تمامی فرس ها است. این فرس هایی که در مراتب پایین هستند، هر یک از آن ها واجد یک نفس جزئی می باشند.
نفوس جزئیِ این موجودات از آن نفس کلی نازل شده است و آن نفس کلی نیز از عقل کلی و ربالنوع نازل گشته است. اکنون این نفسِ فرسی که در حال رسیدن به کمال است (یعنی همان نفس جزئی فرس)، یا به سمت آن نفس کلی فرس میرود که آن هم نفس کلیِ فرس است، و یا به سمت عقل کلی فرس حرکت میکند. همگی این ها به سمت نوع خودشان میروند و اعتنایی به غیر ندارند و از نوع خویش تجاوز نمیکنند؛ بلکه به سمت نوع خود می روند، منتها به سوی فردِ کامل از آن نوع حرکت میکنند.
«فغايتها التشبه او الوصول الى نفس كلية و ملك سماوى من نوعها او عقل كلى و روح امرى كذلك»، «كذلك» یعنی من نوعها، «مرب لها»، ضمیر «لها» برمیگردد به طایفه، که آن ملک سماوی یا عقل کلی مربی است «لها» یعنی این طایفه را و «ذو عناية بها»، عنایت به این طایفه اولی دارد و طایفه اولی را به کمال میرساند.
دانش پژوه: استاد ببخشید در طایفه اولی انسان را نمیتوانیم جای بدهیم؟
استاد: انسان بعد از اینکه انسان شد مثل طایفه اولی میشود. قبلاً باید مراحلی طی کند، انواعی را بگذراند تا بشود آخرین نوع. وقتی آخرین نوع شد مثل طایفه اولی میشود. ولی اکنون در طایفه ثانیه قرارش دادیم. بعد از اینکه به انسانیت رسید، مثل طایفه اولی میشود که باز هم هدفش ربالنوعش است، یا نفس کلیه یا عقل کلی.
خب، چرا میگوید «فغايتها التشبه او الوصول»؟ هم تشبه را میآورد هم وصول را، با «او» هم میآورد. مطلب روشن بود. یا تشبه و وصول به ملک سماوی یا تشبه و وصول به عقل کلی. اما حالا بحث در این است که چرا میگوید تشبه یا وصول؟ در فلک گفته میشود که «تشبهاً بالعقل» حرکت میکند، منکر وصول هستند. میگویند واصل نمیشود.
اگر واصل بشود حرکتش متوقف میشود. وقتی حرکت متوقف شد، دیگر فلک نخواهد بود که، فلک لازمهاش حرکت است. پس باید حرکت ادامه پیدا کند. برای ادامه پیدا کردن حرکت باید حرکت دوری باشد، باید واصل نشود به عقل. اگر واصل شد حرکتش متوقف میشود، چون هدفش وصول بود، با وصول هم که هدف تأمین شد، وقتی هدف تأمین بشود حرکت ادامه پیدا نمیکند. متحرک وقتی به هدف میرسد ساکن میشود.
دانش پژوه: دوری بودنش را نمیگویید چه طوری توضیح میدهند؟ چون به هر حال دور باید با به سمت غایت رفتن، با دوری و نزدیکی اینطوری تعریف بشود دیگر، وقتی...
استاد: دوری و نزدیکی کامل نیست، این دوری بودنش را هم توضیح میدهند، اتصال دوریت را هم توضیح میدهند، مورد بحث ما نیست که من واردش بشوم. در اشارات نمط شش کاملاً گفته، همهی مطالب را گفته است.
بله، این را داشتم عرض میکردم که فلک میگویند تشبه به عقول پیدا میکند و تشبه چون وسیع است، عرض عریضی دارد، هرگز تمام نمیشود، لذا حرکت هم تمام نمیشود. وصول پیدا کند دیگر تمام میشود، هدف رسیده است. تشبه هم یک مرتبه که ندارد، با هر دور حرکتی یک تشبه حاصل میشود، دو مرتبه تشبه بعدی و هکذا. چون عقل بینهایت است، تشبه به او هم بینهایت است.
البته تشبه را اینطوری فرض میکنند، من این را یک اشارهای بکنم. میگویند عقل فعلیت دارد، فلک که حرکت میکند فعلیت ندارد. استمرار حرکت، شباهتی به فعلیت درست میکند. این در اینکه حرکتی پشت حرکت میکند، به منزلهی این است که آن کمال را بالفعل دارد. یعنی میخواهد در این مسئلهی فعلیت شبیه به عقل بشود. و باید استمرار حرکت داشته باشد تا شبیه به فعلیت بشود. اگر گاهی حرکت کند، گاهی قطع کند، گاهی حرکت کند، گاهی قطع کند، این آن شباهت به فعلیت را ندارد. حالا البته با توضیحاتی که خودشان میدهند که مفصلتر از این است که من اشاره کردم. خب اگر این باشد حرکت باید ادامه پیدا کند، حرکت فلک باید ادامه پیدا کند و هرگز واصل نشود، که اگر واصل شد حرکت متوقف میشود. آنجا هدف را وصول نمیگیرند. توضیح هم میدهند که هدف وصول نیست، هدف تشبه است.
دانش پژوه: یعنی به کل کمالش نمیرسد، فقط شبیه به کمالش میشود.
استاد: یعنی بالفعل نمی شود، شبیه بالفعل می شود. عقل نمیشود، شبیه عقل میشود. اما این موجودات دارند محشور میشوند به رب النوعشان. تا وقتی دارد حرکت میکند تشبه است. وقتی محشور شد، واصل میشود. آنجا دیگر دار ثبات شروع میشود. دار ثبات شروع میشود دیگر حرکتی نیست.
پس عیبی ندارد در آنجا قائل به وصول بشویم. فلک محشور نمیشود، فلک در دنیا دارد میچرخد، باید تا آخر دنیا هم بچرخد. لذا وصول اجازه نمیدهد تا حرکتش ادامه پیدا کند. اما این موجودات محشور میشوند، یعنی میروند در دار ثبات که دار قرار است، دار آخرت است، آنجا از حرکت میافتند. پس باید واصل بشوند. بنابراین مدتی حرکت میکنند و در آن مدت هدفشان تشبه است.
بعد واصل میشوند، هدفشان وصول است. وقتی هم واصل شدند دیگر حرکت نمیکنند. آن محذوری که ما در فلک برای وصول داریم در اینها نداریم. اینها بالاخره باید منتقل بشوند به دار قرار. باید ثبات پیدا کنند، باید واصل بشوند. فلک نباید واصل بشود تا حرکتش را ادامه بدهد تا آخر، تا آخر نه، یعنی تا لاإلیالآخر. روشن است پس چرا در اینجا هم تشبه مطرح میکند هم وصول را.
سیر تکاملی انسان و طوایف موجودات
«و الطائفة الثانية تتحرك الى ما هو اعلى من نشأتها». طایفهی دوم که مثل انسان است که میتواند از نوعی به نوع دیگر تجاوز کند و عبور کند. تجاوز یعنی عبور. «تتحرك الى ما هو اعلى من نشأتها»، به سمت آنی که از نشئهاش بالاتر است میرود، یعنی از عالمش بالاتر است. این اکنون در عالم معدن است، میرود که از عالم خودش بگذرد وارد عالم نبات بشود. دوباره از آنجا میرود که وارد عالم حیوان بشود و تا آخر به انسان برسد. «الى ان يصير نوعا متحصلا»، تا بالاخره بشود نوع متحصل یعنی انسان. نوع متحصل دیگر آخری است. «كالطائفة الاولى»، که طایفه اولی همان از اول نوع متحصل میشود منتهی در نوع متحصلش حرکت میکند، از نوع متحصلش بیرون نمیرود. انسان از اول نوع متحصل نمیشود، انواع بین راهی میشود، آخر سر میشود نوع متحصل که انسان است. وقتی هم نوع متحصل شد مثل طایفه اولی میشود، دیگر حرکت به سمت نوع دیگر شدن نمیکند، اگرچه حرکت به سمت کمال میکند اما حرکت نمیکند که نوعی دیگر بشود.
«و لا يخرج»، یعنی بعد از اینکه نوع متحصل شد، «لا يخرج من عرض ذلك النوع»، یعنی از عرض نوع متحصل خارج نمیشود.
از عرض نوع های قبلی خارج میشود چون آنها متحصل نبودند، آنها بین راهی بودند. یعنی نبسته بودند انسان را، یک نوع کاملش نکرده بودند، داشت می رفت که نوع کامل بشود. وقتی نوع کامل شد دیگر از نوعیت بیرون نمیآید. «لا يخرج من عرض ذلك النوع و نشأته، بل انما تتحرك» در مراتب این نشئه یا در مراتب این نوع «و درجات حصول هذا النوع» در آن درجات حرکت میکند، دیگر از آنجا عبور نمیکند وارد نوع بعدی نمیشود.
تحلیل حرکت نطفه تا مرحله انسانیت
مثل نطفه انسانی که «تتحرك من الجمادية الى الحيوانية»، وسط را حذف کرده است، یعنی «تتحرك من الجمادية الى النباتية، من النباتية إلى الحيوانية و منها»، یعنی از حیوانیت «الى الانسانية» انسان که شد میشود نوع متحصل.
«و لا يخرج من الانسانية الى نوع اعلى منها»، به نوع اعلایی از انسانیت دیگر بالا نمیرود، تجاوز نمیکند، عبور نمیکند. علتش این است که متحصل شد. متحصل شد، قوی میشود. وقتی قوی شد، دیگر نوع را رها نمیکند. آن نوع های قبلی کأنّه متزلزل است، میتواند از آن ها عبور کند. ولی این نوع متزلزل نیست، نوع ثابت است. در این نوع که وارد شد ثابت میماند در این نوع، اگرچه حرکتی ادامه میدهد.
ولی حرکتش طور دیگر است یعنی حرکتش از نوعی به نوعی نیست، حرکتش از درجهای از این نوع به درجهی دیگر از همین نوع است.
«فغاية وجود هذه الإنسانية كونها مظهرا لرب النوع»[4] یا «مظهر الرب»، هر دو درست است. غایت وجودش این است که مظهر ربالنوع انسانی بشود، یا برود بالاتر، مکافئ با ربالنوع انسانی بشود و متصل بشود به این ربالنوع انسانی از نظر درجه. متصل یعنی از نظر درجه متصل بشود. یا بالاتر از این بشود «فى مرتبة اعلى منه و اجمع»، ببینید سه تا مرتبه درست کرد. یکی مظهر رب النوع انسانی بشود. مظهر بشود، هم درجه نشود. دوم اینکه با ربالنوع انسانی هم درجه بشود. سوم اینکه از رب النوع انسانی هم بالاتر برود.
مقایسه مقام انسان کامل با ربالنوع
مثلاً خیلی از انسانها مظهر ربالنوع هستند. همهی انسانهای معمولی همه مظهر ربالنوع هستند. اما بعضی انسانها که دیگر حالت عرفانی دارند، خیلی مقامشان بالا است، اینها مکافئ با ربالنوع میشوند. مثل پیغمبر و ائمه و اینها، «اعلى منه و اجمع»، اینها حرکت میکنند از رب النوع هم بالاتر میروند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: درجهاش بالاتر از رب النوع میرود. رب النوعش هم انسان است، این هم انسان است. این فرد از انسان که مادی است، وقتی ترقی کرد از آن فرد مجرد هم مجردتر میشود. دقت کردید چه عرض می کنم؟ این پیغمبر، انسان است، انسان مادی است. حرکت میکند به سمت بالا. مراحل قبلی را گذرانده، به مرحله انسانیت رسیده. در مرحله انسانیت میخواهد حرکت کند به سمت رب النوع. حرکت میکند به سمت رب النوع، مکافئ میشود با رب النوع. در چه مکافئ میشود؟ در نوعیت؟ در نوعیت که از اول مکافئ بود. از اول آن هم انسان بود و این هم انسان بود. در درجه مکافئ میشود. بعد چون انسانی است که میتواند بالاتر برود، باز هم بالاتر میرود، باز هم انسان است، چیزی دیگر نیست، اما انسانی است که درجهاش از عقل عرضی و از رب النوع خودش بالاتر است.
دانش پژوه: استاد رب النوع یعنی رب النوع همهی کمالات میسور را دارد استاد، درست است؟
استاد: بالفعل. و این انسان هم تمام کمالات ممکن را بالفعل دارا میشود.
دانش پژوه: خب مساوی بالاتر یعنی چه؟ یعنی یک کمالی اضافه دارد که رب النوع ندارد؟ استاد، حرکتِ متکامل درجه تابع کمال است دیگر، حرکتی که بدون کمال میسر نمیشود. ما داریم میگوییم آقا از رب النوع یک درجه میرود بالاتر یعنی یک کمالی میگیرد که رب النوع آن کمال را ندارد.
تبیین اجمال و تفصیل در کمالات انسانی
استاد: نه، اینطور نیست. ما نمیگوییم، مثلاً فرض کنید که این رب النوع انسان علم را ندارد، مثلاً، به عنوان مثال عرض میکنم. و این انسانی که از رب النوع بالاتر رفته صاحب علم میشود. این را نمیگوییم. ما میگوییم رب النوع انسان علم را دارد، قدرت را دارد کذا و کذا همه را دارد. همه را هم بالفعل دارد. این انسان که میآید تا درجه او، یعنی علمش به اندازهی او میشود.
قدرتش به اندازهی او میشود. وقتی بالاتر رفت، همان کمالی که او هم دارد این هم دارد، این بالاتر دارد. انسان علمش بالاتر است.
دانش پژوه: استاد تعریفی که ربالنوع همهی کمالات را دارد، پس عقل کل و کل کمال را دارد.
استاد: عالیترین درجهاش را؟
دانش پژوه: بله دیگر.
دانش پژوه دیگر: یعنی در همین درجه هم امکان تحصلش وجود دارد.
استاد: خیر، عالیترین درجه کمالی که برای این مرتبه از تجرد وجود دارد، آن رب النوع دارد. رب النوع یک درجه محدودی از تجرد را دارد. کمالاتی هم که دارد، کمالات در حد تجرد خودش است. اگر انسانی آمد از او بالا زد
دانش پژوه: به قدرت تعقل رسید
استاد: دیگر انسانی از او رفت بالاتر، از قدرت تعقل هم گذشت. رفت از او بالاتر، دیگر این رب النوع، رب النوع او نیست. او میشود حاکم بر رب النوع، و دیگر رب النوع دست اوست.
دانش پژوه: چرا، شهودی است. عقل عرضی، رب النوعی که همهی کمالات را دارد، دیگر بالاتر از آن تصور ندارد. قدرت تعقل دارد، هرچه که باشد
استاد: همه کمالات را دارد در درجه وجودی خودش. هیچوقت کمال علمی که برای ربالنوع است مثل کمال علم خدا نیست. پس در درجه خودش است، از رب النوع خودش هم بالاتر، میتواند بالاتر برود. بالاتر میرود و دیگر تحت تصرف ربالنوع نیست.
ظرفیت کمالجویی در نوع انسانی
بالاتر میرود و دیگر تحت تصرف رب النوع نیست. آن بالاتر تصرف میکند در این.
دانش پژوه: برهان دارد برایش عملاً. حالا در استدلال، مثلاً در رب النوع
دانش پژوه دیگر: برهان نیست، شهودی است.
دانش پژوه: به اقتضای خودش میشود.
استاد: برهانی باشد هم ایرادی ندارد. ببینید این نوع انسان افرادی دارد. افرادش هم همه قدرت ترقی دارند، رب النوعش ثابت است. درست؟ اینهایی که قدرت ترقی دارند، کی گفته به ربالنوع که رسیدند میایستند؟
دانش پژوه: استاد اصلاً نوع انسان، افراد نوع انسان چه طوری تعریف میشدند؟ ما میگفتیم کمالات رب النوع خودشان را به صورت بالقوه دارند.
استاد: بله، بعد بالفعلش میکنند.
دانش پژوه: خب یعنی آن چیزی که میتوانند بالفعلش کنند نهایتش میشود رب النوع.
استاد: از کجا؟ از کجا می گویید نهایتش میشود رب النوع ؟
دانش پژوه: خب پس اگر اینطوری باشد...
دانش پژوه: استاد تفاوت ما با رب النوع ما که انسان مظهر انسان میشود، برای حیوان هم میتواند رب النوعش انسان باشد.
استاد: اگر، یعنی گفتیم در انسان تجاوز از نوع نیست، در آن حیوان هم تجاوز از نوع نیست. از نوع تجاوز نکند، یعنی این انسانی که از رب النوع بالاتر میرود وارد نوع بعدی نمیشود. این هنوز انسان است. این هنوز انسان است منتهی انسان مادی بوده، بالقوه بوده، اینقدر قوهاش را به فعلیت تبدیل کرده تا به درجه فعلیت رب النوع رسیده و هنوز چون قوه داشته از آنجا هم گذشته است. ربالنوع قوه نداشته و الا رب النوع هم با قوهاش میتوانست از آنجا بگذرد.
دانش پژوه: استاد تا اکنون در ذهن ما از رب النوع این بود، اکنون با این حرف دارد در ذهنم تصحیح میشود، که آقا رب النوع مرتبهای هست که تمام کمالات ممکن و میسور را، تمام کمالات ممکن را، (درست است؟) به نحو بالفعل دارد. اگر این تعریف درست باشد، قطعاً هیچ انسانی نمیتواند از رب النوع برود بالاتر، چون هر کمال ممکنی را رب النوع بالفعل دارد.
جایگاه ربالنوع در نظام عقول طولی
استاد: هر کمال ممکنی را بالفعل دارد، با درجه خاص یا عالیترین درجه؟
دانش پژوه: خب ظاهراً رب النوع عالیترین درجه... عالیترین درجه که برای خداست. نه، عالیترین درجه نوعی را. عالیترین درجه نوعی را رب النوع مگر ندارد؟
استاد: نه، عالیترین، ببینید عالیترین در حد خودش دارد.
دانش پژوه: عالیترین درجه در عالم نوع انسانی.
دانش پژوه دیگر: افرادش چه جوری مشخص میشوند؟ استاد این افراد همانهاییاند که میتوانند به این حد نهایتاً برسند دیگر.
استاد: حالا بگویم رب النوع جایگاهش کجاست. رب النوع جایگاهش کجاست؟ بین عقول طولیه است. آنهایی که به رب النوع قائلاند مثل شیخ اشراق، میگوید جایگاه رب النوع بین عقول طولیه است. یعنی بالاتر از عقل اول نیست. لااقل بین عقل اول و عقل دوم است.
دانش پژوه: این وسط؟
استاد: بین عقول طولی است. حالا اول و دوم ممکن است نباشد، ممکن است صدم و صد و یکم باشد. حالا هرچه است لااقلش این است یعنی حداکثرش. حداکثرش این است که بین یک و دو باشد. بین یک و دو میخواهد باشد پس به درجه عقل اول نمیرسد. پیغمبر ما حقیقتش عقل اول است، یا حتی بالاتر از عقل اول. حقیقتش بالاتر است. این دارد به سمت حقیقت خودش میرود.
دانش پژوه: استاد برای یک بار دیگر حساب بکنیم.
دانش پژوه دیگر: نه، یعنی حتی برای اینهایی که دارند حتی توجیه میآورند، برای اینکه این عقل اول پیغمبر باشد...
دانش پژوه دیگر: پیغمبر موجودش نوعش جدا میشود دیگر.
استاد: اگر ما قائل بشویم حرف لغو است. حرفش را قبول ندارم. ببینید من یک مثال بزنم. که این مثال را من قبلاً هم عرض کردم. این قوای احساسی ما: باصره، سامعه، ذائقه، شامه، لامسه. اینها پراکندهاند. وقتی میروند در قوهی خیال، جمع میشوند. قوی هم میشوند.
اجمال و تقویت قوا در مراتب عالی
یعنی اگر چیزی را با چشم ببینید، قوه خیال فعالیت نکند، آن چشم چندان لذتی از دیدن نمیبرد. ولی اگر قوه خیال تنها باشد، قوه خیال تنها باشد چشم هم بسته باشد، لذت کامل است. یعنی قوه خیال قوی تر از چشم است. اما سنخ هنوز احساس است، عوض نشده، چیز دیگر نیست. هنوز هم ابصار است منتهی ابصار به وسیلهی قوه باصره، یا ابصار به وسیلهی قوه خیال.
در قوه خیال این احساس ها بسیط تر میشوند. همین بسیط تر شدن دلیل تقویت است. جمع تر میشوند، دلیل تقویت است. در پیغمبر هم که وقتی مقامش می رود بالا، همین قوا بسیط تر میشوند. جمع تر میشوند، به نحو لف میشوند و ما میدانیم در فلسفه اجمال قوی تر از تفصیل است. بر خلاف اصول که در اصول تفصیل قوی تر از اجمال است. در علم فلسفه اجمال قویتر از تفصیل است. ببینید اکنون خیال اجمالی است از این پنجتا، قویتر از این پنج تا است. در عقل عرضی که ربالنوع انسان است، این کمالات مجمل شدند. مجمل شدند یعنی بسیط شدند. قدرت، علم، اینها آنجا کأنّه دارند یک چیز میشوند. یک حیثیت میشوند. در پیغمبر باز از این بسیطتر میشود.
در موجوداتی که از عقل ربالنوعشان بالاتر میروند، بسیطتر میشود. کمال جدیدی پیدا نمیشود که بگویید ربالنوع این کمال را ندارد این چهطوری پیدا کرده است. همان کمال است منتهی بسیطتر شده است. پس چیز جدیدی به وجود نمیآید. درست است این عقل همه کمالات لایق را بالفعل دارد. انسانی هم که به او میرسد، کمالی اضافه نمیکند، کمال را مجملتر میکند. مجملتر یعنی بسیطتر، همین.
جامعیت انسان و مسئله امانت الهی
دانش پژوه: خود همین یک کمال حساب نمیشود؟
استاد: خیر، چون این قدرت حرکت داشته، میتواند این کار را بکند. رب النوع قدرت حرکت نداشته، رب النوع ثابت بوده است. این قدرت حرکت داشته و به او نگفتند مرزت رب النوعت است. اجازه دادند برود بالا.
دانش پژوه: استاد وقتی ما میگوییم بالفعل، منظور صددرصد بالفعل است. رب النوع میگوییم بالفعل است یعنی صد در صد بالفعل است دیگر، یعنی هرکدام از ما یک مقداری بالفعلیم یک مقداری بالقوهایم. حالا میخواهیم بگوییم از صد در صد زده یک چیزی بالاتر. رفته به صد و ده درصد.
استاد: عرض کردم شما در حقیقت پیغمبر چه میبینید؟ عقل اول میبینید؟ عقل اول بالاتر از عقل عرضی و انسانی است. پیغمبر به سمت حقیقت خودش دارد میرود یعنی به سمت بالاتر دارد میرود.
دانش پژوه: یا این غلط است یا آنها دارند یک توجیهی میآورند.
استاد: نه، توجیه نیست، مطلب همین است.
«او فى مرتبة اعلى منه و اجمع». «و لعل هذه الجامعية بحسب الحركة هى المراد من اماناته التى حملها الانسان». خدا میفرماید که ما امانت را بر زمین و آسمان عرضه کردیم، آنها ابا کردند از حملش، ولی انسان حمل کرد. میفرماید شاید مراد همین باشد، که انسان همان جامعیت را یا امکان جامعیت را حمل کرد، یعنی به او دادیم این پذیرفت. بقیه موجودات گفتند در همان مرتبه خودمان ثابتیم. این یکی گفت نه من میپذیرم امانت را، یعنی حاضرم حرکت کنم و پیش بروم و به مرتبه جامعیت برسم. جامع همهی مراتب است با حرکت. این همان میگوید شاید امانتی که در آیه آمده مراد این باشد.
نحوه تجمیع عناصر و معاد جسمانی
که البته این اختصاص به مرحوم آقا علی ندارد، قبل از آقا علی هم کسانی حمل کردند امانت را بر این مسئله.
دانش پژوه: استاد این جامعیت، جامعیت در کمالات؟
استاد: بله دیگر، جامعیت در کمالات.
دانش پژوه: امکان جامعیت.
استاد: امکان جامعیت که تبدیل به فعلیت خواهد شد. «و لعل هذه الجامعية بحسب الحركة»، این جامعیتی که انسان به حسب حرکت دارد و میتواند به سمت کمال و به سمت فعلیت کامل برود، «هى المراد من اماناته التى حملها الانسان الكامل المشار اليها».
«المشار اليها» صفت برای امانت است، صفت برای انسان کامل نیست. آن امانتی که اشاره شده به او در کلام خداوند که فرموده ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾[5] . «فظهر و تبين»[6] ، از اینجا میخواهد وارد بشود که کل عالم، بعد از اینکه قوس نزولش را طی کرد به سمت صعود میرود.
همهی موجودات عالم. بعد بیان کند که یکی از موجودات عالم، آن ذرهی خاکی است که از بدن انسان حاصل شده است. آن هم دارد به سمت کمال میرود. چون همهی عالم را دارد به سمت کمال میبرد، آن ذرات هم به سمت کمال میروند. اینها وقتی دارند به سمت کمال میروند کنار هم جمع میشوند. ذرات کنار هم جمع میشوند. یعنی ذرات متناسب. یک سری ذرات دست هستند، کنار هم جمع میشوند دست درست میشود. ذرات متناسب دیگر کنار هم جمع میشوند پا درست میشود. همینطور آرام آرام این ذرات کنار هم جمع میشوند عضو مخصوص را میسازند، این اعضای مخصوص کنار هم جمع میشوند بدن را میسازند. نفس را خدا بعد الحشر منتقل میکند به آخرت، بدن هم میرود دنبالش.
قوس صعود و بازگشت به فعلیت
بدن هم میرود دنبالش. بدن فعلاً کامل شده، هیولای خالص نیست، میتواند راه برود. حالا من میگویم راه برود، میتواند به سمت نفس برود. آن وقتی که در انتهای قوس نزول بود هیولی بود، نمیتوانست برود. یک صورت، برایش درست کردیم که همان صورت آخرین صورت مرحله نزولش بود، گفتیم هلش میدهد. ولی اکنون این بدن دارای صورت است.
صورتهای کمالی را گرفته، قوس نزول خودش را طی کرده و به درجه فعلیت رسیده است. این قدرت حرکت دارد، میتواند حرکت کند برود دنبال آخرین صورتش که صورت نفس است. آن را که گرفت، محشور میشود و در عالم قرار قرار میگیرد و زندگی باثبات و قرارش را شروع میکند. پس جمع عناصر که در این عبارت حدیث آمده بود، به این صورت تبیین شد.
که اگر یادتان باشد اول بحث هم من همین را تبیین کردم. اول به طور خلاصه تبیینش کردم، بعد شروع کردیم به تفسیر، دوباره اکنون رسیدیم به آخرین قسمت از تفسیرم.
دانش پژوه: استاد این بحث، در محل مرگ، وقت شخص فوت کرد، در همین قوس صعود ...، این عناصر تجمیع میشوند برای رسیدن به آن صورتی که از قبل کسب کرده بود دیگر، بعد میروند به سمت همان نفس.
استاد: یعنی چه؟
دانش پژوه: قبل از اینکه شخص بمیرد، به نفس فعلی، یک نوسانی روی این عناصر کسب کرده بود که ذخایرش میگفتیم قبلاً. وقتی میمیرد این عناصر که متلاشی میشوند
استاد: آن ذخایر گفتیم علامتاند. علامتاند که این ذرات برای یک انسان است.
دانش پژوه: بله، بعد اینها تجمیع میشوند
استاد: عناصر جمع میشوند، نه آن کسبیات. عناصر مشتمل بر کسبیات دور هم جمع میشوند.
حرکت ذاتی دنیا به سوی آخرت و کمال
دانش پژوه: به خاطر رسیدن به همان...
استاد: به خاطر رسیدن به بدن و بعد هم این اجزا با هم جمع میشوند بدن را درست کنند که بدن برود به سمت نفس. اول اجزا دور هم جمع میشوند عضو مناسب را مثلاً دست و پا و امثال ذلک را درست میکنند، بعد بدن درست میشود، بعد بدن درست شده بعد انتقال نفس به آخرت، به آخرت منتقل میشود.
«فظهر و تبين من هذه البيانات» که هر نوعی که واقع است در عالم حرکات، متحرک است تا برسد به غایت اعلایی از خودش، به غایتی که «الاعلى منه وجودا». الفلام دارد، اگر الفلام نداشت خوب بود، اما خب به غایتی که «الاعلى منه وجودا»، اعلایی از آن متحرک است به لحاظ وجود اعلی است. حرکت میکند هر متحرکی حرکت طولی، «الى ان يصل اليها»، یعنی به آن غایت اعلی.
خب یکی از متحرکها، دنیا است. حرکت میکند که به غایت اعلی برسد یعنی آخرت. نفس حرکت میکند که به غایت اعلی برسد یعنی عقل. متجدد حرکت میکند که به غایت اعلی برسد یعنی ثبات. هر کدام از اینها غایت اعلی دارند، همه به سمت غایت اعلای خودشان حرکت میکنند. میفرماید «و الاعلى من الدنيا هو الاخرة»، پس دنیا به سمت آخرت میرود.
«و من الحركة»، یعنی «و الأعلى من الحركة الطولية هو الثبات بحسب الطول». که آن «من الحركة» را بر «من الدنيا» عطف کرده لذا اعلایی که آنجا آمده بود اینجا میآید. میشود «و الأعلى من الحركة الطولية هو الثبات بحسب الطول». یعنی این موجود داشت حرکت طولی میکرد، یعنی درجات بالاتر را داشت واصل میشد. می رسد به جایی که دیگر بالاتر از آن نمیخواهد برود.
ثبات و تجرد در غایات وجودی
حرکت طولیاش متوقف میشود. وقتی وارد دار قرار شد حرکت متوقف میشود. یعنی ایشان حرکت را در دنیا قبول دارد، در عالم برزخ هم قبول دارد، به دار قرار که میرسد دیگر تمام میشود حرکت. آنجا دیگر دار ثبات است. «و من المتجدّد الثابت»، یعنی اعلایی از متجدد عبارت است از ثابت. پس هر متجددی میرود که ثابت بشود. «و الأعلى من المادية التجرد». پس هر مادی می رود که مجرد بشود. حتی حشرات که مادیند میروند که به سمت رب النوعشان برسند آنجا مجرد بشوند.
حشرشان به این صورت است که یک روزی توضیح دادم حشر حشرات را. و من النفس»، یعنی اعلای من النفس عقل است. لذا نفس همیشه میرود به سمت عقل شدن، مگر نفسی باشد که خودش انتخاب نکرده باشد حرکت را، که هستند کسانی که حرکت معکوس میکنند، حرکت معکوس میکنند به سمت حیوانیت برای از دست دادن فطرت ثانیه، که فطرت انسانی خود را از دست میدهند.
آنها مورد بحث ما نیستند. کسی که دارد حرکت طولی میکند به سمت کمال، آن را داریم میگوییم. حرکت نفس به سمت اعلای از خودش یعنی عقل است. «و من الانفصال الاتحاد»، یعنی اعلای از انفصال اتحاد است. مثلاً همین مثالی که زدم، این قوای پنجگانه ما منفصلاند. اینها اگر بخواهند حرکت کنند به سمت خیال، می روند به سمت اتحاد دیگر. می روند به سمت اتحاد که یکی بشوند. هر پنج تاشان بشوند یکی.
«و من البسط القبض». بسط به معنای پهن شدن است که حکایت از...
دانش پژوه: بسیط نیست؟
استاد: نه بسیط نیست. اینجا معنای بسط به معنای بسیط در مقابل مرکب نیست. بسط در به معنای پهن شدن که با تکثر میسازد. قبض به معنای جمع شدن که با وحدت میسازد. یعنی آنجا که پهن است، میرود که قبض بشود، یعنی جمع بشود. مثل همین مثال احساسی که عرض کردم. پنج تا هستند که پخشاند. میروند در یکی جمع بشوند، قبض شوند. و اعلای «من البسط»، قبض است. اعلای «من الموت»، حیات است. اعلای «من الجهل»، علم است «و هكذا». خب همهی این موجودات در حرکت طولیشان باید به آن اعلی برسند.
عینیت دنیا و موجودات دنیایی در حرکت به سوی آخرت
خب، «فاذن»، «فاذن» میخواهد بیان کند که کل دنیا دارد به سمت کمال میرود. بعد وارد این بحث بشود که پس یکی از اجزای دنیا که بدن و ذرات بدنی ما است، به سمت کمال میرود و جمعشان میکند. اما توجه کنید یک مطلبی ایشان توضیح میدهد که این مطلب را من باید عرض کنم. میگوید دنیا به سمت آخرت میرود، بعد میگوید هر یک از افراد دنیا به سمت آخرت خودشان میروند. چرا اینطور تفسیر میکند؟
چرا اول میگوید دنیا به سمت کمال میرود به سمت آخرت میرود، بعد میگوید هر یک از افراد دنیا به سمت آخرت خودشان میروند؟ یک مطلبی است که بسیار مطلب مهمی است و ما به آن توجه داریم و آن مطلب این است که ما میگوییم عالم خارج. گاهی اتفاق میافتد میگوییم عالم خارج یا عالم عقل. آیا عالم خارج یعنی یک محدودهای به عنوان ظرفی وجود دارد که موجودات خارجی در آن ظرف ریخته شدهاند؟ و آن ظرف را میگوییم عالم خارج و این موجودات را میگوییم موجودات خارجی؟ یا نه، اصلاً همین موجودات خارجی که جمعشان بکنیم میشود عالم خارج. یک ظرفی که این موجودات خارجی در آن ظرف ریخته بشوند نداریم. خود همین موجودات خارجی عالم خارج را تشکیل میدهند. عالم عقل آیا یک عالم مجردی است که عقول در آنجا ریخته شدهاند؟ یا خود این عقول، عالم عقل را تشکیل میدهند؟
شکی نیست که ما یک عالم و یک ظرف به نام عالم خارج نداریم. عالم خارج را همین موجودات خارجی دارند تعیین میکنند. عالم عقل را همین موجودات عقلی دارند درست میکنند. چیزی برای عقول به نام عالم عقل نداریم. چیزی برای این موجودات خارجی به نام عالم خارج نداریم. خب دنیا هم همینطور. دنیا یک چیزی نیست که به سمت آخرت برود.
دنیا همین موجودات دنیاییاند دارند به سمت آخرت میروند. لذا ایشان بعد از اینکه میگوید دنیا به سمت آخرت میرود، میگوید هر یک از موجودات دنیا به سمت آخرت خودش میرود. این دارد همان مطلب را توضیح میدهد. یعنی وقتی میگوید دنیا به سمت آخرت میرود، این در واقع همین است که بگوید هر یک از افراد دنیا دارد به سمت آخرت خودش میرود. این دو عبارت با هم فرق نمیکند.
فقط یکی به توهم ما میاندازد که گویا دنیا یک چیزی است غیر از موجودات دنیایی. ایشان با آن عبارت دوم این توهم را برطرف میکند. میگوید دنیا همان موجودات دنیایی است. این موجودات دنیایی هر کدام به سمت آخرت خودشان میروند پس بگو دنیا به سمت آخرت خودش میرود. من مطلب را از خارج گفتم دیگر حیف است از روی آن نخوانم. عیبی ندارد، دو سه خط بیشتر نیست، هنوز وقت هم داریم.
«فاذن الدنيا بكلية وجودها»، یعنی با تمام افرادی که این دنیا را ساختند. «فاذن الدنيا بكلية وجودها»، تفسیر میکند کلیت وجودها را، «من سماوياتها و ارضياتها»، زمینش، زمینیهایش، آسمانش، آسمانیهایش، همهی موجوداتش. «متحركة الى الآخرة، اذ قد ثبت الحركة الذاتية فيها».
حرکت ذاتیه در دنیا ثابت شده است. حرکت ذاتی یعنی ذات حرکت میکند، جوهر حرکت میکند. نه تنها عرض حرکت کند. بلکه ذات موجودات دارد حرکت میکند به سمت آخرت میرود که موجودات دنیایی بشوند آخرتی. بعد توضیح میدهد «و الآخرة لكل واحد من هذه هى ما يناسبه». آخرت هر موجودی از موجودات دنیا مناسب خودش است. بستگی دارد که در این دنیا چه شأنی را برای خودش کسب کرده که آخرتش مناسب آن میشود.
«و يختلف موجودات اخروي كاختلاف واحد دنیا». «فكل واحد من اجزاء الدنيا متحرك الى غايته المناسبة له». آن هم «مناسبة تامة ذاتية». چون حرکت ذاتی بود، این دارد به سمت غایت خودش که آخرت خودش است میرود. این ذات دارد حرکت میکند، هیچوقت این حرکت که ذاتی است به سمت بی مناسبتی نمیرود، بی مناسبت نمیرود، به سمت مناسبش میرود. این ذات دارد حرکت میکند به سمت بالاتر از خودش که مناسب خودش است. دوباره وقتی به بالاتر رسید حرکت میکند به سمت بالاتر که باز هم مناسب خودش است و هکذا. هیچوقت مناسبت از دست نمیرود، مناسبت هم مناسبت تامه است. نمیشود مناسبت این را گرفت و به دیگری داد. آن مناسبت خودش را دارد آن یکی هم مناسبت خودش را.
«فلا يخرج»، خب این چه میخواهد بگوید؟ وقتی انسانی به آخرت رسید شخصیت عوض نمیکند، چون در تمام این مسیری که داشته طی میکرده همان شخصیت خودش را داشته کامل میکرده است. یعنی مناسبت داشته این ماقبل با مابعد، مناسبت تامه داشته است. چون مناسبت تامه داشته، این شخصیت عوض نشده است، همان شخصیت قبلی است که ادامه پیدا کرده است. به قول ایشان شخصیت کامل شده، عوض نشده است. کامل شدن غیر از عوض شدن است.
حفظ عینیت بدن در حشر و معاد
پس این زیدی که در آخرت میآید همین زیدی است که در دنیا بود با همان بدن دنیایی. بدنش هم دقت کنید مهم اینجاست حالا، شخصیت خود زید را که همه میدانیم همان زیدی که در آخرت است زید دنیایی است. ایشان میخواهد بگوید بدنی هم که در آخرت میآید همین بدن دنیا است. یعنی این بدن هم که به تکامل رسید، شخصیتش عوض نشد. این همان شخص بدنی است که زید در دنیا داشت، اما در آخرت کامل شد. این مهم است، مهم این است که ایشان میخواهد معاد جسمانی درست کند. با همین شخص بدنی که در دنیا بود. میگوید این شخص عوض نمیشود، یک شخص دیگری نمیآید، همین شخص است منتهی کامل شدهاش. همانطور که انسان خودش همان انسان است، بدنش هم همان بدن است. شخصیت انسانیاش عوض نمیشود، شخصیت بدنیاش هم عوض نمیشود. لذا میگوید «فلا يخرج بعد الوصول اليه»، یعنی به آن غایتش
«لا يخرج ... من شخصه، بل يتم به [بهذا الوصول] شخصه» شخصیت کامل میکند نه شخصیت عوض کند. «و سيكمل به هويته». با همین وصول هویتش را کامل میکند، شخصیتش را هویتش را کامل میکند. پس بدن همین شخص بدن است که،کامل شده میآید آخرت. و تمام مسئله همینجاست که ما شخص بدن را در آخرت محفوظ نگه داریم، و الا مثل این بدن در آخرت بیاید که کافی نیست. ما که نمیخواهیم این را توجیه کنیم. ما میخواهیم بگوییم قرآن گفته همین بدن در آخرت میآید. پس ما باید همین بدن بودن را حفظ کنیم و دیدید حفظ کردیم، شخص بدن را حفظ کردیم. ما گفتیم این شخص میآید در آخرت منتهی کامل شدهاش میآید در آخرت. خب بقیه بحث که میگوید اجزا جمع میشوند دور هم و بدن را میسازند، بعداً بدن به سمت نفس میرود که اینها را از خارج گفتم، حیف هم میآید عبارتش را نخوانم، ولی اجمالاً دیگر عبارت را میگذاریم برای جلسه بعد. و الا چون مطالبش گفته شده بهتر است اکنون تمام بشود.
معاد حیوانات و کمال نوعی آنها
دانش پژوه: استاد اگر این طور باشد، آخرت حیوانات هم اکنون باید آخرتشان باشد دیگر. یعنی اکنون آخرت یک گاو باید اکنون باشد دیگر؟
استاد: چرا؟
دانش پژوه: چون این گاو از مثل هیولی بوده حرکت کرده اکنون شده این نوع گاو
استاد: این شد گاو. بعد هم این گاو که در این نوع میمیرد، نفسش از بدن جدا میشود، بدنش باید تکامل پیدا کند یا خیر؟
دانش پژوه: یعنی معاد جسمانیشان در گاو و اینها را...
استاد: حالا اگر بخواهیم درست بکنیم باید همینطوری درست بکنیم. اگر نه، درست نکنیم بله معادش همین اکنون است. اگر بخواهیم مثلاً گاو را بگوییم مثلاً که این معاد جسمانی ندارد، نه، با مرگش معادش حاصل میشود. معادش حاصل میشود. اما اگر بخواهد معاد جسمانی پیدا کند مثل ما باید بدن جمع بشود. حالا بستگی دارد به اینکه ما برای گاو و امثال اینها معاد جسمانی قائل باشیم یا نه. ما برای انسان معاد جسمانی قائلیم، برای بقیه فعلاً نظری نیست.