هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
92/10/20
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین ماهیت ارتباط صورت با هیولی/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تبیین ماهیت ارتباط صورت با هیولی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه و واکاوی فرآیند حشر اجزای بدن و تطورات وجودی در قوس نزول و صعود
رساله سبیلالرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۱۰۰ سطر پنجم: «و لا يمكن ان يكون ذلك القبول بنهج الحالية و المحلية بحيث يكون الحال و المحل متساويين فى الوجود»[1] .
بحث در این داشتیم که چگونه اجزای بدن دور هم جمع میشوند و آماده میشوند برای این که مجدداً مرکب نفس قرار بگیرند. وقتی زمان حشر میشود چگونه اجزای بدن به سمت مناسب ها می روند و بعد کلشان که جمع شدند بدن مجدد را تشکیل میدهند و آماده میشوند برای ارتباط با نفس. شروع کردیم به بحث، من کل بحث را در اول ورود در این مطلب توضیح دادم. بعد شروع کردیم به تفصیل. در تفصیل این چنین بود که وجود را در قوس نزول رسیدگی کردیم دیدیم که رسید تا هیولی، از بالا تنزل کرد تا رسید به هیولی. از فعلیت صرف شروع کرد به قوه صرف ختم شد. بعد گفتیم که این هیولی چون قوه همه چیز است، میتواند در قوس صعود هر صورتی را که خداوند به او افاضه کرد بپذیرد. و بیان کردیم که پذیرشش هم علی سبیل التدریج است. یعنی ابتدا آماده میشود برای پذیرش این صورت، استعداد پیدا میکند برای پذیرش صورت، بعد صورت را میپذیرد، استعداد با پذیرش این صورت باطل میشود. دو مرتبه استعداد برای صورت بعدی پیدا میکند، بعد صورت بعدی را هم میپذیرد، استعداد قبلی باطل میشود. هکذا به این صورت یک استعداد به همین نحو استعداد میآید پشتسر صورت دو مرتبه استعداد جدید، صورتی جدید، تا به تکاملی که لایق است برسد. این بحثی بود که ما در جلسه گذشته مطرح کردیم.
تبیین ماهیت ارتباط صورت با هیولی و نفی تساوی وجودی در ترکیب اتحادی
حالا میخواهیم ببینیم که این صورتی که با هیولی مرتبط میشود حلول میکند در هیولی، هیولی میشود محل و آن صورت میشود حال یا به نحو دیگری است. میفرماید که قبول هیولی صورت را به نحو حالیت و محلیت نیست. همه فلاسفه بدون استثناء گفتند به نحو حالیت و محلیت است. یعنی صورت حلول میکند در ماده یعنی در هیولی و هیولی محل میشود. ظاهراً کسی در این مسئله مخالف نیست. پس ایشان چطور میگوید به نهج حالیت و محلیت نیست؟ پشت سرش قید میآورد، قید حیثیتی مهمی است: «بحيث يكون الحال و المحل متساويين فى الوجود» این طور حالیت و محلیت را دارد نفی میکند نه اصل حالیت و محلیت را.
هیولی محل میشود ولی محل محتاج. محلی که تحصلش را از صورت میگیرد. یعنی در وجود مساوی با صورت نیست. صورت موجود بالفعل است، او موجود بالقوه است، پس تساوی در وجود ندارند. در صورتی تساوی در وجود پیدا میکنند که هیولی بالفعل باشد صورت هم بالفعل باشد. در این حالت دیگر به هم محتاج نیستند و اگر بینشان ترکیبی برقرار میشود مثل ترکیب دو امر متباین است، کنار هم منضم میشوند با هم متحد نمیشوند. اتحاد ترکیبی است بین یک محتاج و یک مستقل، یک بالفعل و یک بالقوه. اتحاد این نوع ترکیب است. دوتا موجود مستقل نمیتوانند با هم ترکیب اتحادی برقرار کنند. دوتا انسان کنار هم میآیند لشکر را تشکیل میدهند این ترکیب ترکیب اعتباری است یا بفرمایید انضمامی است؟ حالا اگر یک خرده غلیظ تر باشد میشود انضمامی، ولی ترکیب اتحادی نیست. اعتباری انضمامی است. گاهی هم انضمامی حقیقی است. ولی در هر صورت اتحادی نیست. پس ترکیبی که از حال و محل مستغنی درست شود این ترکیب، ترکیب اتحادی نیست.
شاگرد: اتحاد با معلولش ترکیب داریم؟ چون دوتا مستغنی میتوانند با هم ترکیب اتحادی داشته باشند
استاد: خیر، دوتا مستغنی میتوانند با هم ترکیب انضمامی داشته باشند ولی چون بحث ما در حال و محل است دارم حال و محل را قید میکنم.
شاگرد: استاد مثلاً گاز کلر با فلز سدیم ، دوتا از هم مستقلند، اما با همدیگر ترکیب اتحادی تشکیل میدهند که بلور نمک ایجاد میشود دیگر. این دو تا که به هم وابستگی ندارند. ترکیب، چیزی هم که مرکب شد، یک چیزی کاملاً جدید است.
استاد: نه، شما دارید مرکب حقیقی را بیان میکنید. مرکب حقیقی باز دو قسم میشود: انضمامی میشود، اتحادی. اینی که شما میفرمایید انضمامی است. اتحادی اصطلاح دیگری است، ما ترکیب اتحادی به دو چیزی میگوییم که یکیشان بالفعل باشد یکی بالقوه. مثلاً نفس با بدن ترکیب اتحادی دارد. صورت با ماده ترکیب اتحادی دارد. ولی دو چیز مستقل، دوتا فلز مثلاً با هم ترکیبشان کنید، در همدیگر فرو هم میروند یکی میشوند، ولی ترکیب اتحادی نیست. وقتی شما شکر را در آب گرم حل میکنید ترکیب اتحادی نیست. شما فکر میکنید آن ترکیب اتحادی است، ترکیب اتحادی اصطلاحاً آن نیست. آن که شما میفرمایید ترکیب حقیقی است در مقابل ترکیب اعتباری. آن وقت این ترکیب حقیقی گاهی انضمامی است گاهی اتحادی. اتحادی منحصراً جایی است که یکی بالقوه باشد یکی بالفعل. آن مثالی که شما میزنید ترکیب اتحادی نیست.
شاگرد: یعنی ملاک ترکیب اتحادی محتاج و مستغنی بودن است؟
استاد: مثلاً اکسیژن و هیدروژن با هم ترکیب میشوند آب درست میکنند. این ترکیب انضمامی است. با این که میبینید اصلاً یکی میشوند ولی ترکیب اتحادی نیست. ترکیب اتحادی ترکیب ماده و صورت است، ترکیب جنس و فصل است، ترکیب محتاج و مستغنی است. حتماً باید یکی بالقوه باشد تا ترکیب اتحادی بشود. آن که شما مثال زدید خوب است اما مثال برای ترکیب حقیقی بود، نه حقیقیِ اتحادی، بلکه حقیقیِ انضمامی.
تمایز میان ترکیب حقیقی اتحادی و انضمامی و ضرورت استکمال هیولی به واسطه صورت
خب ایشان میفرماید که باید هیولی محتاج باشد. هیولی را نباید با وجود با صورت در وجود مساوی نگیرید. اگر مساوی بگیرید این دوتا با هم متحد نمیشوند، یک نوع تحصل نمیسازند، بلکه دوتا نوع کنار هم جمع شدند ولو در همدیگر هم فرو بروند و بشوند یکی، باز هم ترکیبشان اتحادی نیست و این به درد ما نمیخورد. در صورتی ترکیب اتحادی است که هیولی ، به توسط صورت کامل بشود. استکمال هیولی به صورت است. در حالی که اگر یک ترکیب انضمامی داشته باشیم این جزء به وسیله آن جزء کامل نمیشود، آن هم به وسیله این کامل نمیشود. بله مرکب به توسط این دوتا به وجود میآید اما هیچکدام دیگری را کامل نمیکند در ترکیب انضمامی. برخلاف ترکیب اتحادی که یکی دیگری را کامل میکند.
خب از اینجا نتیجه میگیریم که ترکیب صورت و ماده ترکیب اتحادی است. تا حالا چه گفته بودیم؟ تا حالا گفته بودیم که ماده هر صورتی را میپذیرد. این را در جلسه گذشته گفتیم. بعد هم این مطلب هم اضافه کردیم که پذیرش علی سبیل التدریج است، که این را من دو مرتبه امروز توضیح دادم. بعد حالا بعد از مطلب دوم، مطلب اول این بود که هیولی همه صور را میپذیرد، مطلب دوم این بود که «علی سبیل التدریج» میپذیرد، حالا مطلب سوم را گفتیم.
شاگرد: «علی سبیل التدریج» ؟
استاد: «علی سبیل التدریج» را قبلاً گفته بودیم، مطلب دوم بود. الان گفتیم «علی سبیل الحالیة و المحلیة» اما به شرطی که تساوی در وجود نداشته باشند. یکسان نباشند و الا یکسان باشند حال و محلی هستند که ترکیب انضمامی درست میکنند. اما ترکیب انضمامی را لازم نداریم، ما ترکیب اتحادی لازم داریم. پس مطلب سوم این بود که ترکیب اتحادی پیدا می کنند و حال و محل چنینی هستند حال و محلی که یکی مستغنی است و یکی محتاج و چنین حال و محلی ترکیب اتحادی درست می کنند. پس مطلب سوم ما ترکیب اتحادی ماده با صورت شد.
شاگرد: این که شما فرمودید هیولی ترجیح می دهد، منظورتان این صور مختلف را میگویید دیگر؟ والا اگر یک صورت را بپذیرد ...
استاد: اگر یک صورت را بپذیرد دیگر با همان صورت هست
شاگرد: دفعی است آن
استاد: یا باید صورت را از آن بگیرید صورت دیگر به آن بدهید، یا اگر حرکت استکمالی میکند عیبی ندارد که صورت...
شاگرد: در حرکت استکمالی هست که این صور را به تدریج میگیرد؟
استاد: بله. در حرکت استکمالی به تدریج میگیرد در کون و فساد که دفعی است. کون و فساد تدریجی نیست دفعی است. پس حرکت نیست.
تحلیل مفهوم حلول و تابعیت در اشاره و شاخصه های ترکیب حقیقی در فلسفه
شاگرد: جناب استاد پس بنا به صورتی که فرمودید دیگر حرف آقا علی با فلاسفه یکی میشود؟
استاد: یکی شد دیگر فرقی نمیکند. ابتدا حرف مرحوم مصنف با فلاسفه فرق کرد. ایشان گفت رابطه صورت و ماده رابطه حال و محل نیست. در حالی که همه گفته بودند هست. آن قیدی که ایشان آورد مشکل را حل کرد. گفت رابطه حال و محلی که هر دو در وجود مساوی باشند نیست. پس رابطه حال و محل هست منتها یکی محتاج یکی مستغنی. یکی بالفعل یکی بالقوه.
شاگرد: جریان حلول فقط در ترکیب اتحادی است دیگر؟ حلول فقط در ترکیب اتحادی معنا دارد؟
استاد: خیر. حلول ممکن است باشد ترکیب اتحادی نباشد. مثل همینی که عرض کردم شکر را در آب شما حل میکنید.
شاگرد: استاد آن حلول است؟ مثلاً فرض کنید شکر حلول کرده در مثلاً آب؟
استاد: بله حلول کرده حل هم شده است. آنطور حلول به درد ترکیب اتحادی نمیخورد.
شاگرد: این حلولی که دارید میگویید درست است که گفتیم میآید یک مشخصه خاصی میتوانیم برایش بگوییم؟
استاد: حلول یعنی چه؟ تعریفهای مختلف شده است. حلول را بعضیها گفتند تابعیت در اشاره. تابعیت در اشاره، تابعیت در اشاره این تقریباً جزو بهترین تعریفهایی است که برای حلول شده است، تابعیت در اشاره. شما مثلاً وقتی به این دیوار اشاره میکنید به آنچه که حلول در دیوار کرده به توسط دیوار اشاره میکنید، آنچه که حال است در اشاره تابع محل است. تابعیت در اشاره یعنی حلول. و ببینید تابعیت مصدر است حلول هم مصدر است. وقتی میخواهیم حلول را معنا کنیم میگوییم تابعیت فی الإشاره. اگر بخواهیم حال را معنا کنیم میگوییم تابع فی الإشاره. حال را میخواهیم معنا کنیم میگوییم تابع فی الإشاره. اما حلول را که مصدر است میخواهیم معنا کنیم خوب باید مصدر معنا کنیم. مصدر را باید به مصدر معنا کنیم میگوییم تابعیت در اشاره. اما حال را وقتی میخواهیم معنا کنیم میگوییم تابع در اشاره. آن که در اشاره تابع باشد آن حال است و آن که مستقل است محل است.
شاگرد: استاد در آن مثال کلر و سدیم یا اکسیژن و هیدروژن اینجا حال و محل...
استاد: آنجا هم تابعیت در اشاره است، آنجا هم حال و محل است.
شاگرد: کدام یکی از این دو تا؟
استاد: شما اگر بخواهید اشاره کنید مثلاً به شکری که در آب حل شده میخواهید اشاره کنید به آب اشاره میکنید.
شاگرد: در اکسیژن و هیدروژن دیگر هیچکدام حال و محل نیستند، جفتشان در یک چیزی جدیدی ایجاد شده که شده آب دیگر.
استاد: خوب اگر حال و محل نباشند ترکیبشان اتحادی نیست. ابن که روشن است. باید حال و محل باشند آن هم به این صورت. حالا حال و محل به آن طور لازم نداریم. مثلاً بدن و نفس ناطقه که حال و محل نیستند، نفس ناطقه حلول در بدن نکرده است، ارتباط با بدن دارد ارتباط تدبیری. شاخصه ترکیب اتحادی این است که یکی بالقوه باشد دیگری بالفعل، آن بالفعل این بالقوه را بالفعل کند، بالفعل مجازی، بالعرض.
شاگرد: در ترکیب حقیقی است دیگر؟
استاد: بله در ترکیب حقیقی داریم، اصلاً بحثمان در ترکیب حقیقی است.
نقد و بررسی عبارات متن رساله و واکاوی ضمیرها و نسبتهای فعلیت در هیولی
خوب این روشن است، من از روی متن بخوانم. شرط سوم را گفتیم. شرط سوم چه بود؟ ترکیب باید اتحادی باشد، این شرط سوم. این توضیحات را همه دادیم برای این که این شرط سوم را تبیین کنیم و ثابت کنیم. صفحه ۱۰۰ سطر پنجم: «و لا يمكن ان يكون ذلك القبول»، این قبول تدریجی لا يمكن» که «بنهج الحالية و المحلية» باشد به این صورت که حال و محل متساویه در وجود باشند. «و الا»، یعنی اگر حال و محل باشند و متساوی در وجود باشند لازم میآید که هیولی به ذاتها مستغنی از صورت باشد، همان طور که صورت «بذاتها» مستغنی است. صورت در تشخصش احتیاج دارد به هیولی و به ماده، و الا ذاتاً مستغنی است. «و الا لزم كون الهيولى مستغنية بذاتها» از صورتی که مفاض بر این هیولاست. «و لزم أن لا تکون هذه الهیولى متحصلة بالصورة بعد حصول الصورة». صورت هم که میآید هیولی به وسیله صورت متحصل نباشد بلکه از اول متحصل بوده است. یعنی یک نوع جدیدی نمیسازد، از اول یک نوعی بوده حالا یک نوع دیگر در کنارش قرار گرفته یا در آن حلول کرده است، هیولی دیگر نوع متحصل نمیشود در حالی که باید نوع متحصل بشود با صورت نوع متحصل میشود، پس معلوم میشود که نوع متحصل نبوده، بالفعل نبوده، هیولی آمده اینطورش کرده است. «فلا تكون» یعنی اگر هیولی مستغنی باشد از صورت و وجودش با وجود صورت مساوی باشد، «لا تكون» این هیولی «مستكملة بها» به صورت، زیرا افاضه صورت بر چنین هیولایی از قبیل انضمام مباین به مباین است، دو موجود مباین را کنار هم جمع کنید این میشود انضمام. اگر هیولی با صورت وجودش یکسان باشد همین انضمام در آن اتفاق می افتد. «فيكون التركيب بينهما اعتباريا»، ترکیب بین صورت و هیولی میشود ترکیب اعتباری نه ترکیب حقیقی آن هم از سنخ اتحادی. «و لا يحصل منهما»، یعنی «من الهیولی و الصورة»، «ماهية واحدة بوحدة نوعية متحصلة»، در حالی که ما میدانیم ماده و صورت وقتی جمع بشوند یک واحد میشوند یعنی یک نوع میشوند، و متحصل میشوند به عنوان یک ماهیت. «بل نقول»، «القوّة الصرفة بما هى كذلك»، یعنی هیولی را میخواهد بگوید، هیولی به ما این که قوه صرفه است، قوه صرفه به ما این که قوه صرفه است متحد میشود با هر صورتی که «تصورت» این قوه به آن صورت. یعنی صورت ببندد با آن صورت، صورت بپذیرد به وسیله آن صورت. هیولی با هر صورتی که به آن بدهیم متحد میشود.
شاگرد: متصور شود مثلاً؟
استاد: بله متصور میشود یعنی صورت میبندد یعنی قابل صورت میشود. که آن صورت «نزولية كانت ام صعودية». پس هر صورتی به هیولی بدهیم با آن متحد میشود نه منضم، ترکیب اتحادی برقرار میکند. «و الا لم تكن لها فى ذاتها فعلية ما». این یک جمله نمیدانم همینطور است در کتاب، کتابهای ما خوب همهاش یک چاپ است، کتاب اصلی هم به همین عبارت بوده است؟ ضمیر «لها» را اگر به هیولی برگردانید، که ظاهراً باید به هیولی برگردد، «و الا لم تكن» برای هیولی «فى ذاتها فعلية ما». اگر متحد نشود، منضم شود لازم میآید که هیولی فعلیت نداشته باشد، در حالی که برعکس است. اگر منضم نشود لازم میآید که هیولی فعلیت نداشته باشد.
شاگرد: وقتی منضم بشود به چه بر می گردد؟ «و الا»
استاد: «و الا» یعنی اگر متحد نشود.
شاگرد: درست است جناب استاد، همان، منضم بشوند دیگر اتحادی انجام نشده صورت نپذیرفته که این هیولی فعلیت پیدا بکند. درست است؟
شاگرد دیگر: «و الا» یعنی در واقع متحد نشود یعنی این که یک موجودی است که هم متحصل است خودش، نتیجه اش هم این است که فعلی و قوهای ندارد که بخواهد به فعلیت برسد
استاد: یعنی متحصل است دیگر
شاگرد: خیر جناب استاد این یک برداشت دیگر می شود
استاد: اگر منضم بشود متحد نشود یعنی منضم بشود. خوب منضم بشود میشود چه؟ میشود متحصل.
شاگرد: خیر جناب استاد
استاد: در حالی که ایشان میگوید «لم تكن لها فى ذاتها فعلية ما».
شاگرد: یعنی به این معنا که قوهای ندارد که به فعلیت برسد، ما تصور کردیم قوه صرفه، قوهای ندارد که به فعلیت برسد خودش از اول فعلیت داشته است.
استاد: نه این را نمیگوید. این نیست.
شاگرد: استاد من برداشتم این است از این جمله، میگوید اگر آن ترکیب اتحادی نباشد دیگر در ذات هیولی چون هیولی را ایشان لامتحصل گرفته، اگر ترکیب انضمامی باشد دیگر لامتحصل با متحصل ترکیب انضمامی پیدا میکند و این لامتحصل در ذاتش دیگر به فعلیت نمیرسد. انضمام پیدا کرد. فقط هیولای لامتحصل در صورتی در ذاتش به فعلیت میرسد که ترکیب اتحادی باشد. چون در اینجا انضمامی شده اتحادی نشده آن لامتحصل باقی مانده و در ذاتش به فعلیت نمیرسد. عبارت میخواهد این را افاده بکند.
شاگرد دیگر: یعنی «و إن لم یکن الترکیب اتحادیاً»، ترکیب اگر اتحادی نباشد
استاد: انضمامی باشد
شاگرد: دیگر آن ماهیت لامتحصل باقی میماند. متحد نباشد انضمامی باشد، این فعلیت برایش پیدا نمیشود.
استاد: «لم تكن لها فى ذاتها».
شاگرد: «لم تكن» برای این هیولی در ذاتش فعلیة ما. چرا؟ چون که ترکیب...
استاد: «فى ذاتها».
شاگرد: «فى ذاتها» دیگر چون هیولی لامتحصل بوده، فرض ایشان است که از ابتدا هیولی...
استاد: «لم تكن» یعنی برایش نبوده، «فى ذاتها فعلية ما»، نه که فعلیت پیدا نمیکند.
شاگرد: درست می گویید.فعلیت پیدا نکرده
استاد: نه که فعلیت پیدا نمیکند. میگوید فعلیت نداشته است.
شاگرد: خوب دیگر نداشته جناب استاد دیگر. چرا؟ چون ایشان هیولی را لامتحصل فرض کرده بودند. صورت را متحصل. بعد گفتش که اگر ترکیب اتحادی بشود متحصل قبول میکند لامتحصل که هیولی باشد قبول میکند متحصل را. اما اگر ترکیب انضمامی باشد چون منضم است و متحد نیست، اصلاً آن لامتحصل، این هیولی از همان ابتدا لامتحصل بوده در ذاتش. چرا چون که اتحاد پیدا نکرده
استاد: این روشن است. خوب این روشن است که محذوری نیست، همینطور هم هست یعنی «فى ذاتها» نباید فعلیت داشته باشد و ندارد.
شاگرد: خوب دیگر چون ترکیب انضمامی است دیگر، آری دیگر هذا خلف است. میگوید ما میخواستیم طوری درست کنیم که جناب...
استاد: من منظور شما را متوجه شدم، این را نمیخواهد بگوید. بله ببینید، نمیگوید اگر ترکیب انضمامی شد پس هیولی به همان لامتحصل قبلیاش باقی میماند. شما دارید اینطوری معنا میکنید که اگر ترکیب انضمامی شد صورت نتوانسته هیولی را از لامتحصل بودن، از فعلیت نداشتن بیرون بیاورد، همچنان آن هیولی بلا تحصل و بلا فعلیت باقی مانده است. شما دارید این طوری معنا میکنید. در حالی که این نمی خواهد این را بگوید، میگوید معلوم میشود در ذاتش فعلیت نداشته است. اگر منضم شد معلوم میشود در ذاتش فعلیت نداشته است. خوب هیولی که در ذاتش فعلیت نداشته، الان هم ندارد، آن وقت هم نداشت.
شاگرد: در صورتی در ذاتش فعلیت پیدا میکند که متحد بشود.
استاد: درست این برعکس منظور است.
شاگرد: اگر منضم بشود باید فعلیت داشته باشد.
استاد: اگر منضم باشد باید فعلیت داشته باشد، چرا میگوید «لم تكن لها»؟
شاگرد: چون چیزی فعلیت دار هم منضم میشود.
شاگرد دیگر: «لم تكن» جواب شرط است، چرا گذشته معنا می کنید؟ «لم تكن»که برای مجرد بودنش در واقع باید آینده معنا بشود.
استاد: یعنی بگوییم «لم تكن لها فعلية ما» یعنی نه، نخواهد بود.
شاگرد: «و الا لم تكن»
استاد: «لم تكن» را بگویید نخواهد بود.
شاگرد: شرط را که ما گذشته معنا نمیکنیم.
استاد: خوب آینده معنا کنید. بگویید «و إلا لا تکون لها»، بگویید «لا تکون». «و إلا لا تکون لها فی ذاته فعلیة ما». لازم میآید در ذاتش فعلیت نباشد.
شاگرد: چون لامتحصل است، چون لامتحصل است اگر منضم بشود به متحصل چون انضمامی است درش فعلیت به وجود نمیآید، درست است.
شاگرد دیگر: نه نباید باشد، چون انضمامی باشد باید فعلیت برایش باشد.
شاگرد: استاد اگر هیولی... بگذار یک سؤال دیگر بپرسم. استاد من جوابم فقط این نکته را بگویم، در ترکیب انضمامی درست است که باید هر دو تا متحصل باشد. ایشان میخواهد بگوید جناب استاد چون که از قبل ما مفروضمان این بود که هیولی لامتحصل است، اگر شما این هیولای لامتحصل را بیاورید روی بستر ترکیب انضمامی، نمیشود آن به فعلیت برسد در ذاتش.
استاد: «فى ذاتها» را ملاحظه کنید. «لم تكن فى ذاتها»، در ذاتش در ذاتش فعلیت نخواهد بود. خوب در ذاتش از اول نبوده است.
شاگرد: خوب دیگر یعنی ترکیب انضمامی است دیگر نبوده دیگر، نبوده و نخواهد بود چون انضمامی است.
استاد: بعد هم که بعد هم که صورت میگیرد باز هم فی ذاته تحصل نیست.
شاگرد: چون انضمامی است استاد.
استاد: اگر اتحادی هم باشد «فى ذاتها» تحصل نیست. اتحادی هم باشد «فى ذاتها» تحصل نیست. قید «فى ذاتها» دارد اینجا.
شاگرد: استاد میشود لطفاً تقریر خودتان را بگویید.
شاگرد دیگر: بله هم فرمایش شما درست است. برعکس بپذیریم، شما میگویید اگر ترکیب انضمامی باشد باید فعلیت ما داشته باشیم که دو تا امر مستقل میخواهند ضمیمه بشوند.
شاگرد دیگر: من عرض میکنم که اگر بگوییم «و الا لم تكن»، یعنی اگر متحد نشود با این صورتی، این در واقع یعنی این که قوهای نداشته که بخواهد به فعلیت برسد. پس نتیجتاً متحصل خواهد بود از همان ابتدا. یعنی هیولی هم مثل خود آن صورت متحصل خواهد بود.
استاد: برعکس حرف شما را دارد می زند.
شاگرد: به این صورت باید بگوییم، اگر که متحد نشود با هیچ صورتی، یعنی در ذاتش فعلیتی نخواهد داشت، آینده معنا کنید دیگر، چرا فعلیت ندارد؟ چون قوهای نخواهد داشت، این قوه صرف را در گذشته کلاً نفی میکند. و متحصل خواهد بود.
استاد: آینده هم معنا کنید درست نمیشود. «و الا»، یعنی اگر اتحاد نباشد، «لم تكن لها فى ذاتها»، هیولی در ذاتش فعلیت ندارد یا نداشته است.
شاگرد: حق با شماست، درستش چیست؟
استاد: خب چاره نداریم جز این که
شاگرد: استاد اگر بگوییم «و الا تكن لها فى ذاتها» این درست میشد به نظرتان؟ درست است؟
استاد: اگر «لم» را نمیآورد. می شد «و الا تكن لها فى ذاتها فعلية ما»
شاگرد: چرا استاد درست میشد «تکون لها فى ذاتها»؟
استاد: اگر انضمامی باشد معلوم میشود که ماهیت که هیولی در ذاتش فعلیت داشته است. در ذاتش فعلیت داشته، صورت هم در ذاتش فعلیت داشته دوتا بالفعل کنار هم جمع بشوند اتحاد انضمامی درست میکنند اتحاد...
شاگرد: خلف است.
استاد: اگر «لم» نبود حل میکردیم. اما حالا لم هست. چاره نداریم جز اینکه ضمیر را به صورت برگردانیم.
شاگرد: ضمیر را به صورت برگردانیم؟ «لها» را؟
استاد: بله همه ضمیرها را. «و الا»، یعنی اگر ترکیب اتحادی نباشد، با توجه به این که هیولی فعلیت ندارد، لازم میآید که صورت هم فعلیت نداشته باشد که بتواند به هیولی فعلیت بدهد.
شاگرد: صورت هم فعلیت نداشته باشد؟
استاد: بله دیگر، اگر ترکیب، اگر صورت فعلیت داشت، با توجه به اینکه هیولی فعلیت ندارد، ترکیب اگر اتحادی بود این صورت فعلیتش را به هیولی میداد، اما اگر ترکیب اتحادی نشد، انضمامی شد، نمیتواند صورت به هیولی فعلیت بدهد، معلوم میشود صورت فعلیت نداشته است.
شاگرد: استاد یک جور دیگر بگویم، شما فرمودید که ترکیب، اگر صورت فعلیت پیدا کند ممکن است، صورت خودش فعلیت دارد، این معنا نیست که هیولی هم فعلیت ندارد.
شاگرد دیگر: صورت که دارای فعلیت است. صورت اگر...
استاد: خوب همین محذور لازم میآید که صورت فعلیت نداشته باشد.
شاگرد: نه استاد، بگویید این مقتضی لازم میآید که اعم است، یعنی این نتیجهای که میگیریم اعم است، ممکن است صورت فعلیت داشته باشد ممکن است فعلیت نداشته باشد، موقعی که صورت به ماده، به هیولی نتواند فعلیت بدهد، درست شد، فعلیت نده یعنی آن خودش فعلیت دارد، این اعم از این است که...
استاد: ببینید ترکیب اگر متحد نشود با هیولی
شاگرد: یعنی به آن فعلیت ندهد.
استاد: بله متحد نشود
شاگرد: یعنی به آن فعلیت ندهد. ممکن است آن فعلیت دارد این هم دارد ولی این دیگر نداده به آن. با این صورت جسمی میشود جمع میشود، هم اینکه خودش فعلیت نداشته باشد، یعنی چیز اعمی است.
شاگرد دیگر: نه استاد، شرط انضمامی باید هر دو شان فعلیت داشته باشند دیگر.
استاد: این نمیگوید انضمامی، میگوید اگر متحد نشود. نه قوه. «القوّة الصرفة بما هى القوة الصرفة است تتحد بکل صورة و إلا لم تکن لها بکل صورت»[2] و الا اگر نتواند متحد شود با هر صورتی...
شاگرد: استاد متحد نشود چه اتفاقی میافتد؟
شاگرد دیگر: یعنی انضمامی بشود. منضم بشود.
شاگرد: اگر منضم بشود باید هر دو بالفعل باشند
شاگرد دیگر: اعم از اینکه انضمام باشد یا نباشد.
شاگرد: استاد تنها راهش این است که «لم» را حذف کند.
استاد: نه، سه راه دارید. یکی اینکه «لم» را حذف کنید. یکی اینکه ضمیر را به صورت برگردانید. یکی این که مراد از «فعلیة ما» را همان فعلیتی بگیرید که قبلاً توضیح میدادیم. «و إلا لم تکن» در هیولی آن فعلیتی که هست
شاگرد: فعلیت قوه.
استاد: فعلیت قوه نخواهد بود و در نتیجه نمیتواند جذب کند صورت را.
شاگرد: فعلیت قوه یعنی چه؟
استاد: این به ظاهر از همهاش بهتر است. اگر «لم»، وجود داشته باشد این توجیه سومی که عرض میکنم از همهاش بهتر است. ببینید معنا این میشود: «و إلا»، یعنی اگر ترکیب اتحادی نشود، معلوم میشود هیولی در آن قوه فعلیت نداشته یعنی قوه نداشته است.
شاگرد: قوه نداشته که منتقل بشود.
استاد: یعنی قوه نداشته صورت را نتوانسته بپذیرد
شاگرد: در حالی که پذیرفت.
استاد: و نتوانسته با این صورت ترکیب اتحادی برقرار کند. این «فعلیة ما» را همان فعلیة القوة باید بگیرید. یا ضمیر «لها» را به صورت برگردانید که شاید یک مقدار مشکل باشد یا «لم» را حذف کنید. و الا عبارت به ظاهر تمام نیست.
شاگرد: اگر «لها» را به صورت برگردانید که خوب خیلی بهتر است هم سادهتر است هم شدنیتر؟
استاد: نه، من خیلی تأکید نمیکنم که ضمیر حتماً به صورت برگردد، چون ایشان از اول اصلاً تأکیدشان روی قوه صرفه است، همه مطالب میخواهد مربوط کند به آن قوه صرفه، کاری به صورت ندارد. اینکه بگوییم «و إلا لم تکن» به صورتی «فی ذاتها فعلیه»، اصلاً کاری به صورت ما نداشتیم، از اول بحث را بردیم روی قوه صرفه تا آخر هم باید محذوری که پیش میآید را هم روی قوه صرفه لازم پیش بیاید. به صورت ما کاری نداریم. این است که من تأکید نمیکنم ضمیر حتماً به صورت برگردد. ولی میگویم یا «لم» باید بیفتد یا فعلیت باید به همان معنا که باشد قرار داده بشود. بعید است که نسخه «تکون» بوده بعد یک «لم»ی اضافه کردند یک «تکون» هم کردند «تکن». که اگر «لم» نباشد «تکون» باید گفته بشود. خیلی بعید است که غلط باشد نسخه. احتمال میدهم همان «فعلیة ما» را به همان معنا باید بگیریم. یعنی فعلیت در قوه نداشته باشد یعنی قوه نباشد. اگر متحد نشد، معلوم میشود فعلیت در قوه ندارد یعنی قوه نیست، یعنی بالفعل است و ترکیبش میشود ترکیب انضمامی. یعنی هیولی باید یک موجود بالفعل بشود. فعلیت در قوه نداشته باشد، یعنی قوه بالفعل نداشته باشد بلکه خودش بالفعل باشد.
شاگرد: خب ما همین را گفتیم، گفتیم متحصل باید باشد دیگر، یعنی دیگر هیچ فعلیتی نه قوهای نداشته باشد که بخواهد به فعلیت برسد. در تمام این ها یعنی در واقع آن موقع شما باید از ترکیب اتحادی صرف نظر بکنید صورت و هیولی را هر دو تا را متحصل بدانید. یعنی هیولی قوهای ندارد که بخواهد متحد بشود.
استاد: حالا اگر فرمایش شما هم همین بوده خوب درست است دیگر.
بررسی فروض سهگانه در تبیین فعلیت و اتحاد هیولی و صورت
ولی خب ببینید من عرض کردم که سه فرض در این عبارت داریم. این عبارت را اگر به همین صورت بخواهید معنا کنید، درست در نمیآید. باید یکی از این سه فرض را انجام داد؛ یا «لم تکن» را به «تکون» تبدیل کنید، که این امر خیلی بعید است. یا ضمیر را به «صورت» برگردانید که در این صورت تقریباً منظور ایشان برآورده نمیشود؛ اگر ضمیر را به صورت برگردانید، چون تمام تأکید ایشان بر روی «قوه» است، کاری به صورت ندارد. یا این که «فعلیة ما» را به همان معنا بگیرید؛ یعنی لازم میآید که هیولی در قوه، فعلیت نداشته باشد. یعنی قوه نباشد بلکه بالفعل باشد. آن وقت ترکیبش اتحادی نمیشود و این برخلاف واقع است، چون هیولی در قوه فعلیت دارد. پس اگر در قوه فعلیت دارد، باید بتواند هر صورتی را بپذیرد و با هر صورتی بتواند متحد بشود. گمان میکنم این معنای سوم دیگر خوب باشد.
شاگرد: «ها» را اگر به صورت برگردانید بهتر بود
استاد: «ها» را اگر به صورت برگردانید درست درمیآید ولی منظور ایشان ظاهراً این نیست.
شاگرد: استاد، «و إلا» را برمیگردانیم به «و إن لم یکن متحدةً مع أیة صورة» دیگر؟ این طوری تفسیر میکنیم.
استاد: بله، من اینگونه برداشت کردم.
«فاذن التركيب بينهما اتحادى»[3] . «التركيب بينهما» یعنی بین هیولی و صورت، اتحادی میشود. مطلب روشن است. تمام.
شاگرد: نزولیاً و صعودیاً؟
استاد: فرقی نمیکند، صورت نزولی باشد یا صعودی، هر صورتی که به هیولی بدهید رابطه اش با صورت همین است و ترکیب اتحادی برقرار میکند. صورت مهم نیست که نزولی باشد یا صعودی؛ صورت، بالفعل باشد، با هیولای بالقوه متحد میشود. حالا چه آن صورت بالفعل، نزولی باشد چه صعودی. مطلب سوم تمام شد که خلاصه اش این شد «فاذن التركيب بينهما اتحادى». این مطلب سوم بود.
نقش حرکت در تحقق ترکیب اتحادی و خروج از قوه به فعلیت
خب حالا این ترکیب اتحادی که حادث است، ترکیب اتحادی حادث است و بعد ما «لم یکن» بوده، چه زمانی اتفاق افتاده است؟ چه اتفاقی افتاده است که این ترکیب اتحادی برقرار شده است؟ مادامی که حرکتی رخ ندهد، این ترکیب اتحادی اتفاق نمیافتد. باید هیولی حرکت کند. باید هیولی حرکت کند به سمت فعلیت تا با آن فعلیت متحد شود.
شاگرد: هیولی که قوه صرفه است، حرکت یعنی چه؟
استاد: حالا در هر صورت اینگونه است؛ اگر هیولی بخواهد با صورت متحد بشود، باید حرکتی رخ دهد. چه کسی حرکت میکند؟ حرکت یعنی چه؟ حرکت یعنی «ما بالقوه» به سمت بالفعل شدن میرود؛ اصلاً معنای حرکت همین است. معنای حرکت، خروج از قوه به سوی فعل است. پس «ما بالقوه» باید حرکت کند، نه «ما بالفعل».
شاگرد: متن برخلاف این حرف را میگوید؟
استاد: نه، متن همین را میگوید.
شاگرد: استاد میگوید بالعرض حرکت میکند.
استاد: اجازه بدهید من مطلب را تمام کنم. هنوز که مطلب تمام نشده است، شما دارید اشکال میکنید. بله، ابتدای حرف اشکال دارد، ولی اجازه بدهید حرف را تمام کنیم.
پس توجه کنید؛ هیولی میخواهد با فعلیت متحد بشود، لذا باید حرکت کند. حرکت، خروج از قوه به سوی فعل است؛ یعنی شیئی که در امری بالقوه است باید به سمت فعلیت (وقتی میخواهد به سمت فعلیت برود)، باید حرکت کند. حرکت اصلاً معنایش همین است؛ چیزی که در یک امری بالفعل است، کمال اول دارد و بعد میخواهد به سمت یک فعلیت دیگر برود، لذا باید با داشتن آن کمال اول (که حرکت است) به سمت آن فعلیت برود. کمال اولش، فعلیت اولی است که پیدا کرده و آن همین حرکتی است که به آن دادهاند. با داشتن این کمال اول به سمت کمال بعدی میرود. یعنی با کمک حرکت به سمت گرفتن آن فعلیت بعدی میرود. اصلاً معنای حرکت همین است که: «كمال اول لما هو بالقوة من حيث هو بالقوة». یعنی امر بالقوهای کمال اولش را میگیرد، کمال اولش همان حرکت است و با گرفتن کمال اول به سمت کمال بعدی میرود. خب هیولی اگر بخواهد به سمت کمال برود باید حرکت پیدا کند، آن وقت کمال اولش میشود حرکت به سمت آن صورتی که بالفعل میآید. اما هیولی که حرکت نمیکند. حالا هیولی یک امر قابل است؛ امر قابل اصلاً هیچ فعلی را صادر نمیکند، از جمله حرکت را. باید چه کار کرد؟ هیولی باید حرکت کند به سمت فعلیت. فعلیت که به سمت هیولی نمیآید. فعلیت به سمت هیولی نمیآید، هیولی باید برود به سمت فعلیت، چون «ما بالقوه» باید به سمت «فعل» برود، «فعل» که به سمت «ما بالقوه» نمیآید. ولی هیولی نمیتواند حرکت کند، باید چه کار کرد؟ اینجا مرحوم مصنف میفرماید که باید آن صورت نزولی (من این را در آن توضیحاتی که اول بحث عرض کردم گفتم) باید آن صورت نزولی بیاید و همراه هیولی بشود، هیولی را هل بدهد به سمت صورت صعودی. هیولی به تنهایی به سمت صورت صعودی نمیتواند برود. باید صورت نزولی بیاید کنار هیولی، با هیولی متحد بشود و هیولی را به سمت صورت صعودی هل بدهد؛ بعد که هیولی صورت صعودی را گرفت، دیگر آن را رها میکند.
تبیین حرکت عرضی هیولی به واسطه صورت نزولی و غایت صعودی
البته این طور هم نیست که رها کند، حالا توضیح میدهیم. من برای این که مطلب روشن بشود اینگونه گفتم، وگرنه آن صورت صعودی هم هیولی را رها نمیکند. توجه کردید چه شد؟ از بالا فعلیت نازل شد (حرفهای جلسه گذشته را دارم میگویم). از بالا فعلیت نازل شد.
شاگرد: در قوس نزول؟
استاد: قوس نزول. هیولی موجود نبود. آنجا همه فعلیت بود، هیولایی نبود. آمد پایین. مدام صورت ضعیف شد، ضعیف شد، ضعیف شد و فعلیتها ضعیف شدند. تا به آخرین درجه فعلیت رسید که اگر این درجه فعلیت را به پایینتر هل میدادید، دیگر فعلیت درست نمیکرد بلکه قوه صادر میکرد. و همین صورت هم شد. آن آخرین صورت نزولی منشأ پیدایش هیولی شد. تنزل کرد و هیولی درست شد. آن آخرین صورت که فاعل هیولی بود، هنوز باید به هیولی بچسبد و هیولی را به سمت صورتی که در قوس صعود منتظر این هیولی است، هل بدهد.
خب صورت نزولی، محرک شد. محرک شد یا متحرک شد. ایشان اینگونه میگوید؛ میگوید هیولی که قدرت حرکت دادن ندارد، پس اگر حرکت میکند، بالعرض حرکت میکند. بالعرض یعنی بالمجاز، یعنی بالواسطه، یعنی یک محرک دیگر او را حرکت میدهد. یک متحرک دیگری محرک او شده است. پس خوب است حرکت را که در هیولی بالعرض است به آن «ما بالذات» نسبت بدهیم. و «ما بالذات» همان صورت نزولی است؛ آخرین صورت نزولی که هیولی را با تنزلش درست کرد. همان «ما بالذات» است در حرکت. یعنی نسبت حرکت به او، نسبت به چیزی است که واقعاً حرکت را دارد. اما نسبت حرکت به هیولی، نسبت به «ما بالعرض» است. و هر جا نسبت «ما بالعرض» را داشتیم، باید منتهیاش کنیم به «ما بالذات». پس در اینجا اگر در هیولی حرکت مجازی داریم، باید ببینیم در چه چیزی حرکت حقیقی داریم؟ حرکت حقیقی را در آن صورت نازله داریم. در آخرین مرتبه تنزل، آن ذاتاً دارد حرکت میکند، یعنی حقیقتاً دارد حرکت میکند و هیولی را هم بالعرض و بالمجاز دارد به سمت آن صورت صعودی حرکت میدهد.
این هم بیان چهارم ایشان است. پس در بیان چهارم فرمود که هیولی باید حرکت کند، ولی هیولی خودش فینفسه نمیتواند حرکت کند، بلکه حرکتش باید به توسط صورتی باشد؛ صورتهای صعودی که هنوز نیامدهاند که بخواهند حرکت بدهند. پس صورت نزولی باید حرکت بدهد. ببینید چه گفتم؟ صورت صعودی هنوز نیامده است، چگونه میخواهد حرکت بدهد؟ پس صورت نزولی یعنی آن آخرین صورت نزولی باید هیولی را حرکت بدهد. بعداً در چند پاراگراف بعد ثابت میکنیم که صورت صعودی با این که نیامده است، حرکت میدهد. غایت است. غایت میکشد. فاعل حرکت نیست. فاعل به این صورت است که آن شیء صاحب غایت را به سمت خودش میکشد.
شاگرد: اگر شوقیه است؟
استاد: شوقی به هر صورت. لذا بعضیها گفتهاند غایت، فاعل هم هست، درست هم گفتهاند. گفتهاند هر غایتی فاعل است. بالاخره آن صاحب هدف به سمت هدف میرود؛ چه کسی دارد او را به سمت هدف میکشاند؟ خود هدف. خود هدف دارد صاحب هدف را میکشد. پس قهراً باید آن صورت صعودی را هم فاعل حساب کنیم. آن یک بحث بعدی است. من الان مطرحش کردم، زود مطرح کردم ولی عمداً مطرح کردم که آماده باشید برای بعد. بعداً ما همین را هم فاعل میکنیم. الان در اینجا داریم فقط صورت نزولی را فاعل حرکت میکنیم و بحثی از صورت صعودی نیست، بعداً صورت صعودی را هم مطرح میکنیم.
تحلیل فلسفی همبستگی هیولی و صورت در قوسین نزول و صعود و استناد به آیات قرآن
شاگرد: استاد، مرتبه اول صعودی پس دو محرک دارد؟ مرتبه اول صعودی بعد از هیولی، یکی صورت اخیره قوس نزول است که از آن طرف گفتیم، یکی هم از این طرف آن صورتهای بالاتر.
استاد: من نمیدانم شما چه میفرمایید. من یک توضیحی بدهم شاید منظور شما همین باشد. ببینید گفتهاند صورت صعودی مکافئ با صورت نزولی است. یعنی الان این هیولایی که فرض کنید درست در نقطه انعطاف قوس صعود و نزول قرار گرفته، در پایینترین مرتبه که یک ذره بفرستیدش آن طرفتر میرود در صعود، این دو صورت احاطهاش کردهاند. یکی صورت نزولی که در تقریباً در اواخر قوس نزول قرار گرفته، یکی صورت صعودی که در اوایل قوس صعود قرار گرفته است، به طوری که این دو صورت متکافئاند؛ یک خط از این بکشید به آن میرسد. این دوتا، هیولی را در وسط گرفتهاند. آن هل میدهد و این میکشد. شاید منظور شما همین باشد که دو صورت مکافئ هم هستند. در قوس نزول ما یک صورت داریم و مقابلش در قوس صعود یک صورت دیگر داریم که آن مکافئ با این است. آن صورتی که در قوس نزول است به آن میگوییم نزولی، آن که در قوس صعود است به آن میگوییم صعودی. الان چیزی که هیولی را آمده حرکت میکند، این نزولی است که به هیولی چسبیده است.
حالا مطلب را توجه کنید از روی متن بخوانم: «و لا يمكن لها الاتحاد مع صورة ما»، «لها» یعنی برای هیولی. هیولی نمیتواند متحد شود با صورتی «بعد ما لم یکن»، ضمیر «لم یکن» به اتحاد برمیگردد. یعنی بعد از اینکه اتحاد نبود، حالا میخواهد اتحاد موجود بشود. هیولی نمیتواند متحد بشود مگر این که حرکت کند به سمت صورت. اتحاد نبوده است و حالا تازه میخواهد حادث بشود، لذا هیولی باید حرکت کند به سمت صورت؛ صورت حرکت نمیکند، هیولی باید حرکت کند. «و لا يمكن لها الاتحاد مع صورة ما بعد ما لم يكن الا بالحركة». تا حرکت نکند اتحادی صورت نمیگیرد و اتحادی محقق نمیشود. و حرکت یک نوع فعلیت است.
شاگرد: استاد ببخشید، الان با آن تفسیر میشود گفت که در واقع در قوس نزول ما هیچ وقت به هیولای مطلق نمیرسیم؟
استاد: هیولای چه؟
شاگرد: هیولای مطلق. که هیولای تنها، مستقل، هیولای صرف؟ هر وقت میرسیم به هر حال آخرین و پایین ترین مرحله صورت همراهش هست وگرنه اگر به هیولای مطلق میرسیدیم، هیولی میرسیدیم در واقع...
استاد: نه این را من قبلاً عرض کردم. هیولی هیچوقت تنها نیست و همیشه با صورت است. اما در قوس نزول و صعود ما اینها را از هم جدا میکنیم. یعنی عرض کردم در قوس نزول بسایط را میچینیم. صورت و بعد هیولی. بسایط را میآوریم؛ صورت و هیولی با هم هستند و ما جداشان کردیم. و لذا حرکت هم که میکند، حرکت هم که میکند میگوییم با صورت حرکت میکند. پس معلوم میشود هنوز صورت نزولی با هیولی هست که میتواند هیولی را حرکت بدهد. هیچوقت هیولی خالی نیست، ما در آن مقطع از قوس صعود و نزول خالی میبینیمش. تحلیل میکنیم و صورتش را میفرستیم این طرف، صورت نزولیاش را میفرستیم این طرف، صورت صعودیاش را هم میفرستیم آن طرف و خودش را تنها میگذاریم. وگرنه در خارج که تنها نیست.
شاگرد: تحصیل حاصل میشود استاد. هیولی خودش باید در مقام تحقق با این صورت باشد دیگر، با آخرین مرتبه صورت.
استاد: ما صورت را جدا میکنیم. صورت را از آن جدا میکنیم ولی در تحلیل.
شاگرد: آن یک حالت جدید پیدا می کند...
استاد: رها کردن، رها کردن را حالا بعداً میگوییم، یک مقدار تسامح است. من اول گفتم رها میکند. وقتی در قوس صعود هیولی صورت را پذیرفت، صورت نزولی را رها نمیکند. صورت نزولی هنوز از پشت مواظب هیولی هست.
شاگرد: خب الان آن صورتی که در قوس صعود میپذیرد مکافئ همان صورت قدیم مگر نیست؟
استاد: همین را میخواهم عرض کنم. صورت قوس صعود مکافئ صورت قوس نزول است. به این جهت دیگر به صورت قوس نزول احتیاج پیدا نمیکند و با همان صورت قوس صعود شروع میکند به حرکت.
شاگرد: صحبت من سر این است؛ چیزی که دارد چگونه شوق پیدا میکند؟ چون این صورت را قبلاً داشته است، حالا در قوس صعود میخواهدش دیگر، میخواهد حرکت کند دیگر؟
استاد: حالا آن بحث بعدی ما است. بحثی که شیء به سمت هدف میرود و هدف او را میکشد، آن بحث بعدیمان است. من فقط اشاره کردم که ذهن را آماده کنم. آن خودش توضیح دارد؛ وقتی رسیدیم ان شاء الله آنجا توضیح میدهم و شما هم اشکالتان یادتان باشد. آنجا اگر من حلش نکردم دوباره مطرح کنید.
تعریف حرکت به عنوان کمال اول و تبیین واسطه در حرکت بالذات و بالعرض
شاگرد: استاد یعنی آخرین صورتی که صورت، در قوس نزول را رها نمیکند، صورت جدید در قوس صعود را بگیرد که همان میشود صورت اولیه در قوس صعود برایش دیگر؟ خب چگونه رها میکند وقتی این صورت را دارد؟ یعنی میخواهم بگویم به نقطه صفر نمیرسد در واقع.
استاد: بله ببینید، ما داریم بحث رها کردن و دوباره گرفتن را میآوریم در حالی که هیولی در خارج با صورت هست. هیچ وقت هم رها نمیکند.
شاگرد: تسامح در گفتار است؟
استاد: ما تسامح در گفتار هم نمیکنیم، ما اصلاً میخواهیم قوس صعود و نزول را تنظیم کنیم. عرض کردم در قبل، قوس صعود ما از بسایط درست میشود، یعنی نفس فلک را باید جدا کنیم، جرم فلک را هم جدا کنیم. در جرم فلک هم صورت جسمیهاش را جدا کنیم، صورت نوعیهاش را جدا کنیم و هیولایش را هم جدا کنیم. این اتفاقات در خارج نمیافتد. درست است. ما داریم این کار را انجام میدهیم تا بتوانیم قوس صعود و نزول را از این موجودات پر کنیم. آن وقت شما میفرمایید آن صورت قبلی را از دست میدهد و صورت بعدی را که مکافئ همان صورت قبلی است میگیرد. نه، همان صورت را دارد. همان صورت نظیر صورتی که در قوس نزول آخرین صورتش بود، نظیر همان را در قوس صعود دارد. نه اینکه همان را دارد، بلکه نظیرش را دارد. نگویید تحصیل حاصل است، چون قرار شد که این صورت قوس صعود همان صورت قوس نزول نباشد؛ صورت قوس نزول در همان عالم نزولش میماند و این طرف نمیآید.
شاگرد: برای آن جوابی که برای سؤال قبلیمان داریم، جواب داده میشود. که چه شوقی پیدا میکند، به آن متکافئ هست با آن صورت دیگر.
استاد: حالا بعداً جواب میدهم. آن را قرار شد بعداً سؤال را من مطرح کنم. الان در اینجا داریم بحث میکنیم که چطوری ما قوس نزول را پر کردیم و چطوری قوس صعود را پر کردیم. در خارج که هیولی تنها نبوده است. صورت هم اینطور نبوده است که در آن مقطعِ قبل که نزدیک هیولی است بماند و هیولای تنها در اینجا بیاید. صورت الان متصل به هیولی است. صورت متصل به هیولی است و هیولی را هل میدهد به سمت صورتی که در قوس صعود است، که مرتبهاش با همین هلدهنده یکی است. مرتبهاش با همین هل دهنده یکی است، اما شخصش فرق میکند.
شاگرد: جناب استاد یک سؤال کوچک که الان ذهنم را یک خرده ریزه هم بود، بابت بحث قبلیتان. این ﴿إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾[4] هم قوس صعود و نزول را میرساند؟
استاد: ﴿إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾ را من نمیدانم و یادم نیست. من قوس صعود و نزول در جلسه قبل چند تایش را گفتم. یکی برای انسان بود. بله. یکی قوس صعود و نزول مال انسان بود
شاگرد: حیوان و نبات فرمودید.
استاد: بله. در مورد انسان میتوانید ﴿إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾ را جاری کنید. در مورد موجودات دیگر هم میشود، چون ﴿إِنَّا﴾ یعنی همه. همه موجودات، چه انسان چه غیر انسان.
«و لا يمكن لها الاتحاد»[5] ، برای هیولی ممکن نیست اتحاد پیدا کند «مع صورة ما» با یک صورت معینی «بعد ما لم یکن» این اتحاد را نداشته، بعد از اینکه این اتحاد را نداشته نمیتواند اتحاد پیدا کند مگر از طریق حرکت. و حرکت هم «فعلیة ما» است. «لأنها»، زیرا که حرکت، «كمال اول لما هو بالقوة» است. کمال اول است نسبت به آنچه که بالقوه است، از این جهت که بالقوه است. از این جهت که بالفعل است حرکت نمیکند. از این جهت که بالقوه است حرکت میکند، چون نسبت به یک صورتی بالقوه است، ولو نسبت به حرکت بالفعل شده، حرکت را بالفعل دارد، ولی صورت را ندارد. آن وقت حرکت میکند که آن صورت را هم پیدا کند. با یک بالفعلی حرکت میکند به سمت فعلیتی دیگر. «كمال اول لما هو بالقوة من حيث هو بالقوة يتوسل» شیء، به توسط این کمال اول «الى فعلية اخرى». یعنی وقتی کمال اول را گرفت، استعداد برای کمال بعدی پیدا میکند و فعلیت بعدی را میگیرد.
شاگرد: ضمیر «بها» برمیگردد به کمال اول ؟ «يتوسل به شیء بهذا الکمال الأول»؟
استاد: بله. ضمیر «بها» برمیگردد به کمال اول. کمال اول هم حرکت است. ضمیر «بها» برمیگردد به حرکت، حرکت هم مؤنث است، عیبی ندارد.
شاگرد: این «فعلیة ما» میتواند شاهد باشد که آنجا هم که گفت «فعلیة ما» یعنی حرکت ندارد، هیچ گونه حرکتی. خب بالا گفت که «و الا لم تكن لها فى ذاتها فعلية ما» بعد پایین میگوید «و الحركة فعلية ما».
استاد: بله. پس «فعلیة ما» زیاد گفته شده است. نه آن «فعلیة ما» با حرکت نیست؛ آن قبلی، «و الا لم تكن لها فى ذاتها فعلية ما» به معنای حرکت نیست، خب مناسبت ندارد آنجا با حرکت.
شاگرد: این شاهد باشد که آنجا هم منظورش همین بوده است.
استاد: بعید است، نخیر. «فعلیة ما» هر جا گفته میشود مناسبت خودش را دارد. خب. «يتوسل» شیء، «بها» این کمال اول که حرکت است، «إلى فعلیة أخرى» غیر از حرکت. در ما نحن فیه نیز این هیولی به توسط کمال اول که حرکت است میرود «الی فعلیة اخرى»، به سمت فعلیتی دیگر.
شاگرد: «فعلیة اخرى» در اینجا چه میشود؟
استاد: صورتی که میخواهد بگیرد دیگر. هر چه هست، هر فعلیتی که هست، صورت میخواهد بگیرد یا عرض میخواهد بگیرد یا هر چه. خب اشکال را وارد میکند. هیولی ذاتاً قوه است. پس حرکتش باید حرکت بالعرض باشد. اگر حرکتش بالعرض است، یک حرکت بالذاتی لازم دارد که آن حرکت بالذات، برای صورتِ آخرین بخشِ نزولِ او است.
«و قد علمت ان الهيولى فى ذاتها قوة صرفة و ليست فيها فعلية اصلا حتی فعلیة الحرکة». «ليست فيها» در آن حرکت، «فعلیة أصلاً» حتی «فعلیة الحرکة». خب اگر فعلیت حرکت ندارد «فتکون متحرکة إلى الصورة بالعرض». بالمجاز دارد حرکت میکند و واقعاً حرکت نمیکند، یعنی کسی دیگر دارد او را حرکت میدهد نه خودش. «ولا یمکن وضع ما بالعرض إلا بعد وضع ما بالذات». هر جا بالعرضی را میخواهید قبول کنید، باید قبل از آن بالذاتی را قبول کنید. اگر شما دارید هیولی را متحرک میدانید، قبل از هیولی یک چیز دیگر باید متحرک باشد که او هیولی را متحرک کرده است، و آن همان صورت نزولی است.
شاگرد: یعنی در حقیقت آن صورت حرکت میکند که هیولی را حرکت میدهد؟
استاد: بله آن صورت در حقیقت حرکت میکند و هیولی را هم به حرکت میاندازد.
شاگرد: جناب استاد در جای دیگر نمیگویید که این عقل فعال است که اینها را به حرکت در میآورد و صورت را به هیولی...
استاد: علی أی حال چه کسی به حرکت در میآورد، در سلسله «چه کسی به حرکت در میآورد» ممکن است، ولی مباشر حرکت، عقل فعال نیست. مباشر حرکت همان صورت است. بله، آخر محرک همه موجودات خود خدا است. ولی محرک مباشر چیز دیگری است. در سلسله... بله. و ممکن نیست در یک جا «ما بالعرض» را وضع کنیم مگر اینکه «ما بالذات» را وضع کرده باشیم، یعنی هیولی که «ما بالعرض» است در باب حرکت، وقتی متحرک حساب میشود که آن که متحرک بالذات است مطرح بشود، یعنی صورت مطرح بشود
تحلیل حرکت بالذاتِ صورت نزولی و محرکیت آن نسبت به هیولی
«فإذن تکون الصورة»، خط پایین، «متحرکة بالذات». هیولی متحرک بالذات نیست، بلکه متحرک بالعرض است. آن چیزی که متحرک بالذات میباشد، صورت است. کدام صورت؟ «النزولیة». صورت نزولی. خب، همه صورتها نزولی بودهاند. میفرماید خیر، آن آخرین صورت نزولی که هیولی از تنزل او به وجود آمده است. منظور ایشان از صورت نزولی، آن آخرین صورت نزولی است. «فإذن تکون الصورة النزولیة التی حصلت بها الهیولى نزولاً». وقتی هیولی تنزل مییافت، هیولی به وسیله او حاصل شد، یعنی او تنزل کرد تا هیولی درست شد. «التی حصلت بها الهیولى نزولاً علی نهج کون تلک الصورة شریکةً لعلتها». به همان نحوی که این صورت شریک علت است، به همان نحو هم این صورت سازنده هیولی و با تنزل خویش به وجود آورنده هیولی است.
شاگرد: نامفهوم
استاد: «متحرکةً» خبر «تکون» میشود. «علی نهج کون تلک الصورة شریکة لعلتها». یعنی گمان نکنید این صورت همه چیزِ هیولی را تأمین میکند؛ بلکه «شریکة العلة» است و در واقع آن علت دیگر نیز امرِ هیولی را تأمین میکند. «فإذن» صورت نزولیه متحرک بالذات است که هیولی را حرکت میدهد «إلى تلک الصورة الصعودیة». به سمت صورت صعودی حرکتش میدهد. صورت صعودی چیست؟ «الكافئة لها». همکفّو آن صورت نزولی است. صورت صعودی همکفّو صورت نزولی است. یعنی هر دو در یک مرتبه واقع شدهاند، منتها یکی در قوس نزول است و دیگری در قوس صعود؛ مرتبههایشان یکی است، به طوری که اگر خط میکشیدید از یکی به دیگری میرسید. البته به شرطی که آنها را محسوس کنید، وگرنه از امر معقول که نمیتوان خط کشید.
شاگرد: رتبتا منظور است؟
استاد: بله، رتبتا منظور است
تطابق قوس صعود و نزول و تبیین حرکت بالذات در ذاتِ حرکت
«الكافئة لها»، آن صورتی که صعودی است و متکافئ است با آن صورت نزولی. چرا قید «الكافئة لها» را آورده است؟ «لکون الصعود مطابقاً للنزول».
شاگرد: «الكافئة» مکسور یا مفتوح؟
استاد: بله، مکسور. یعنی هم کفو صورت نزولی است. چرا هم کفو صورت نزولی است؟ «لکون الصعود مطابقا للنزول»، پس اگر صورتی در آن آخرین قطعه نزول باشد، در مقابلش و در همان مرتبه، صورتی در قوس صعود هست.
شاگرد: منظورش خیلی روشن است.
استاد: «و الهیولى متحرکة إلیها بالعرض». هیولی به سمت آن صورت صعودی که مکافئ با صورت نزولی است حرکت میکند، منتها حرکت «بالعرض». آن چیزی که حرکت بالذات دارد چیست؟ «فالصورة الأخیرة فی النزول». صورتی که در قوس نزول، صورت اخیر است.
شاگرد: پس استاد، اینجا «الیها» را نباید به صورت صعودی بزنیم دیگر؟
استاد: بله چرا؟ «الیها» به صورت صعودی بازمیگردد. «متحرکةً الیها» یعنی هیولی به سمت صورت صعودی حرکت میکند. حرکتش نیز «بالعرض» است. بعد میگوید «فالصورة الأخیرة فی النزول»، آن صورتی که در نزول آخرین صورت است، «جعلت من المبدء القيوم متحركة بذاتها». این از جانب خداوند، متحرک بالذات خلق شده است.
خب، این صورت را میگوید متحرک بالذات است. «لا انها جعلت ثم تحركت». ذاتش حرکت است، نه این که ذاتی به آن داده باشند، خلقش کرده باشند و بعد به آن گفته باشند حرکت کن. تا اینجا ثابت کرد که صورت، متحرک بالذات است.
شاگرد: در چه؟
استاد: متحرک بالذات است.
شاگرد: کدام صورت؟
استاد: آن صورتی که نزولی بود، صورت نزولی. بعد میگوید در واقع متحرک بالذات خودِ حرکت است، نه صورت. خودِ حرکت متحرک بالذات است.
شاگرد: متحرک به این شرط که نیست؟
استاد: خودِ حرکت.
شاگرد: شبیه همان حرکت جوهری که ملا صدرا می گوید
استاد: حرکت، انتقال دارد دیگر. انتقال یعنی حرکت، پس خود همین حرکت انتقال است دیگر.
شاگرد: شما متحرک دارید می گویید، درست است؟ این حرکت متحرک بالذات است؟
استاد: بله، حرکت متحرک بالذات است. خود حرکت دارد عبور می کند. حرکت یک امر ثابتی که نیست.
شاگرد: در مرحله بعد دیگر؟
استاد: داریم شروع می کنیم
شاگرد: پس در واقع این حرف بالاتر و قوی تر است.
استاد: خیر؛ نه بالاتر و قوی تر. میخواهد مطلب دیگری بگوید.
شاگرد: آخه تا الان می گفتید صورت متحرک است؛ حالا می خواهد بگوید حرکت، متحرک بالذات است. این شبیه همان حرفی است که ملاصدرا در حرکت جوهری میگوید که همواره به دنبال متحرک میگشت که متحرک همان خودِ حرکت است.
استاد: خیر، آن حرکت جوهری یعنی ذاتِ یک شیء حرکت میکند. اکنون خودِ حرکت را میگوییم.
شاگرد: خودِ حرکت را میگوییم؟
استاد: خودِ حرکت متحرک است.
شاگرد: حرکت جزء اعراض است
شاگرد دیگر: صورت ذاتش حرکت است؟ این «حرکت الی صراط لا حرکت» نیست که؟
شاگرد دیگر: یعنی در ذات خودش ثابت است.
استاد: ببینید، به کلماتی که من به کار میبرم توجه کنید؛ به کلماتی که به کار میبرم توجه کنید مشکلتان حل میشود. خودِ حرکت آیا انتقال هست یا نیست؟ خودِ حرکت انتقال است دیگر. پس متحرک است. متحرک بالذات است، یعنی ذاتش حرکت است، ذاتش انتقال است. حرکت یعنی تدریج، یعنی تغییر تدریجی. خب، خودِ حرکت تغییر تدریجی است.
شاگرد: حرکت که بیمحرک چیزی نیست.
شاگرد دیگر: محرک معنی نمیدهد.
استاد: نگفتم بدون محرک یا متحرک؛ ما خودِ حرکت انتقال هست یا نیست؟
شاگرد: سیّال است.
استاد: سیّال است یعنی چه؟ یعنی متحرک است دیگر. شما می گویید سیال من می گویم متحرک ، حالا سیّال برایتان روشنتر است بگویید سیال.
شاگرد: بالاخره حرکت یک امر وجودی هست یا نه؟ میگوییم بله. خب، میگوییم این امر وجودی که یک پدیده وجودی است ذاتش چیست؟ می گوییم ذاتش متحرک است
استاد: ثابت که نیست، ساکن که نیست. خودِ حرکت، حرکت میکند.
واکاوی وجود ربطیِ حرکت و امتناع وقوفِ فیض در مرتبه هیولی
شاگرد: استاد، آقا علی یک عبارت های عجیبی دارد که در کتاب های فلسفی نیست
شاگرد دیگر: اگر موجودیت برای خودِ وجود ثابت است یا هر ذاتی برای خودش ثابت است، اما اینجا برای ذات ثابت است؟
استاد: بله، پس توجه کردید حرکتِ متحرک بالذات، خودِ حرکت است. متحرک بالذات، خودِ حرکت میباشد.
شاگرد: حرکت چیزی در مایه های وجود ربطی است و چیزی به غیر از محرک وجود ندارد.
استاد: حرکت یعنی چه؟
شاگرد: حرکت جابجایی محرک
استاد: جابجاییِ حرکت است. جابجاییِ خودِ حرکت دارد منتقل میشود دیگر. این خیلی واضح است، یعنی واضح تر از جابجاییِ متحرک است.
شاگرد: نه، خودم سؤالم این است در همین امتداد، سؤالم این است در این راستا که اینگونه میشود پرسید که: آیا ما میتوانیم بگوییم که حرکت چیزی جز آن متحرک نیست؟
استاد: نخیر. حرکت صفتِ آن متحرک است.
شاگرد: نه از لحاظ ... آیا میتوانیم بگوییم حرکت را مثلاً بگوییم اینجا معقول ثانی فلسفی است؟
استاد: نخیر، حرکت معقول ثانی نیست. حرکت در خارج موجود است.
شاگرد: چی؟
استاد: حرکت در خارج موجود است.
شاگرد: بالعرضِ وجودِ متحرک؟
استاد: بالذات؛ متحرک بالذات موجود است.
شاگرد: بالذات؟ این دیگر یک مشکل است.
شاگرد دیگر: وجود ربطی، وجود است؟
استاد: آخه حرکت مگر وجود ربطی است؟
شاگرد: چون وجود ربطی چون وابسته به موجودات مستقل میباشد دیگر؛ این هم همینگونه است ما میگوییم محرک وابسته به متحرک است. پس در واقع اینجا یک وجود بالعرضِ کاملاً است.
استاد: وابسته بودنش را قبول داریم، حالا میدانم که میگویید وجودِ وابسته است. حرکت چیست؟ حرکت انتقال است یا نیست؟ خودِ حرکت متحرک هست یا نیست؟ حالا وابسته است بله، با کمک متحرک این کار را انجام میدهد یا محرکی دارد یا هر چیز. خودِ حرکت یعنی انتقال. انتقال، یعنی جابجایی است. جابجایی هم یعنی حرکت.
شاگرد: یعنی ماهیت دارد؟
شاگرد دیگر: حرکت برای متحرک بالعرض ثابت است و برای خودش بالذات ثابت است.
استاد: یعنی حرکت متحرک بالذات است
شاگرد: نه، سئوال این است که آیا حرکت ماهیتی دارد؟
استاد: اصلا ماهیتش یعنی انتقال. بله، ماهیت دارد. حرکت ماهیت دارد.
بررسی ماهیت حرکت و رابطهی آن با متحرک
شاگرد: یعنی معقول ثانی فلسفی نیست. یک وجودِ منحازی از آن متحرک دارد؟
استاد: خیر، آنچه بنده عرض میکنم خیر؛ موجودِ حرکت، وجود منحازی از متحرک ندارد. یعنی اینگونه نیست که پدیدهای داشته باشیم به نام حرکت که در حال دویدن باشد. متحرک داریم؛ متحرک در حال حرکت کردن است، ولی حرکتِ او نیز حرکت است دیگر. اصلاً ذاتاً حرکت است. اصلاً ذاتاً خودِ حرکت، حرکت است دیگر، مگر چیز دیگری هست؟ یعنی شماهایی که دارید شک میکنید تعجب میکنم. یعنی شما میگویید حرکت چیزی دیگر است غیر از حرکت؟
شاگرد: نه، سؤال اینجاست که ما یک متحرک داریم که این حرکت صفتِ این متحرک است.
استاد: با متحرک کاری ندارم، متحرک هم داریم، محرک هم داریم، همه چیز به جای خود محفوظ است. اصلاً خودِ این حرکتِ تنها، آیا حرکت هست یا نیست؟ حرکت انتقال است، ذاتش این است.
شاگرد: آخه ببینید حرکت یک امر کشدار است، ما فقط در یک «آن» (لحظه) میبینیم، قبل از آن که دیگر وجود خارجی ندارد، بعد از آن هم هنوز وجود پیدا نکرده است. پس در واقع حرکت یک امر ذهنی است.
شاگرد دیگر: زمان، زمان.
شاگرد: خب زمان هم میشود حد حرکت دیگر. پس در واقع حرکت اصلاً وجود خارجی ندارد.
تبیین حرکت توسطیه و چگونگی وجود آن در خارج
استاد: پس اگر اینطور است، اجازه دهید بنده حرکت را توضیح دهم. مثل اینکه باید موضوع روشن شود. حرکت به دو قسم تقسیم میشود: توسطیه و قطعیه.وارد بشوم؟
شاگرد: بفرمایید، بفرمایید. این توسطیه، خب وقتی انجام شد، این توسطیه امر ذهنی هست یا خیر؟
استاد: ببینید، حرکت توسطیه را وقتی دارم توضیح میدهم، بالاخره ذهنی بودن یا خارجی بودن آن همگی روشن خواهد شد. بنده دارم همین را توضیح میدهم، اجازه دهید اجمالاً بگویم؛ بنده دارم همین را توضیح میدهم، همینی که شما دارید سؤال میکنید را دقیقاً دارم توضیح میدهم.
شاگرد: استاد، بفرمایید توضیح دهید.
استاد: حرکت توسطیه «كون المتحرك بين المبدء و المنتهى»[6] است. این «كون المتحرك بين المبدء و المنتهى» وجود دارد. گذرا هم نیست؛ میتوان آن را یافت. میگویند حرکت توسطیه در خارج موجود است. «کون» بین مبدأ و منتهی یک امر ثابت است. آیا زمان در خارج موجود است یا خیر؟
شاگرد: خیر.
استاد: زمان را در خارج میگویند نمیتوان به آن اشاره کرد، به هر کجای آن که بخواهید اشاره کنید، فرار میکند. آن قبلیاش که رفته است و آیندهاش هم که نیامده است، این هم که اکنون هست، تا به آن اشاره کنید میبینید که رفت.
شاگرد: درست است.
تحلیل حرکت قطعیه و مقایسهی آن با زمان
استاد: پس زمان را نمیتوانیم بگوییم در خارج موجود است؛ ولی در عین حال میگوییم موجود است. بنده به زمان مثال بزنم و سپس به سراغ حرکت برگردم؛ مثل اینکه حرکت یک مسئلهی بغرنجی شده است. چیزی که ثابت باشد، در خارج موجود است و به آن اشاره میکنیم. زمان چون ثابت نیست، فعلاً میگوییم موجود نیست؛ البته بعداً بنده برمیگردم و آن را موجود میکنم، فعلاً بگویید موجود نیست. اما این مسافتی که اکنون شما میبینید، همین قطعه زمینی که بنده بر روی آن قدم برمیدارم، این که موجود است؛ چرا؟ چون ثابت است. عبور نمیکند، مثل زمان نیست.
«كون المتحرك بين المبدء و المنتهى» یک صفت است. این متحرک موصوف به این صفت است. شما در هنگامی که این متحرک دارد از این نقطه به آن نقطه میرود، از این سر اتاق به آن سر اتاق میرود، این متحرک را میبینید، صفتش را هم مییابید. «كونه بين المبدء و المنتهى» را مییابید. حالا با چه مییابید؟ با چشم که نمیتوانید ببینید؛ با هرچه، با یک قوهای مییابید. یعنی اکنون حکم میکنید که این بین مبدأ و منتهی هست. جلوتر هم که میرود، باز هم میگویید بین مبدأ و منتهی است. دارید او را متصف میکنید به «بینیت»، به «كون بين المبدء و المنتهى».
موصوف را متصف میکنید و صفتش هم موجود است، صفتش هم هست. پس حرکت توسطیه در خارج هست. منتها حالا چون حرکت است، متحرک میخواهد؛ بله متحرک میخواهد و متحرکش هم در خارج هست. اکنون شما میتوانید بگویید در یک مدت مثلاً ده دقیقه، «كون بين المبدء و المنتهى» را این آدم داشت، پس «كون بين المبدء و المنتهى» موجود بود. حرکت توسطیه را همه گفتهاند در خارج موجود است و واقعاً هم موجود است به همین بیانی که عرض کردم.
حرف اصلی بر سر حرکت قطعیه است. حرکت قطعیه قدم به قدم است، مثل زمان میماند؛ این مثل زمان میماند. قدم اول را که هنوز برنداشتهاید که برنداشتهاید دیگر، حرکتی نیست؛ برداشتید و تمام شد، خب رد شد و تمام شد، به چه چیزی اشاره میکنید؟ ما قدم به قدم، لحظه به لحظه است دیگر. حرکت قطعیه لحظه به لحظه است. «كون بين المبدء و المنتهى» مثلاً ده دقیقه طول میکشد؛ از اینجا تا به آنجا برود، ده دقیقه این صفت همراه اوست. ولی حرکت قطعیه تیکه تیکه است، یعنی هر قدمی یک حرکتی است، هر قدمی جزئی از حرکت قطعیه است. خب کل از این جزءها تشکیل میشود؛ جزء که در خارج موجود نیست؛ تا این جزء میخواهد موجود شود تمام میشود، جزء بعدی میخواهد موجود شود، آن هم تا میخواهد موجود شود تمام میشود، مثل زمان میماند. آن وقت تیکه تیکهی آن را اگر بگویید در خارج داریم، تیکهاش که حرکت نیست؛ یک قدم که حرکت نیست. یعنی یک قدم نه، حالا ذره ذره؛ ذره ذره حرکت نیست. اینها را باید سر هم کنید تا بشود حرکت قطعیه. سرِ هم کردنِ آن در خارج نیست.
اینجا مشکل را این گونه حل کردهاند که تنظیم آن در ذهن است، ولی حرکت قطعیه در خارج هست. در خارج به این صورت هست؛ جناب صدرا میفرماید وجود هر شیء به حسب خودش است[7] . ایشان خودش را با این کلمه راحت میکند و برای زمان هم موجود قائل میشود. میفرماید وجود هر شیء به حسب خودش است، یعنی در خارج زمان هم موجود است، منتها زمان این طوری موجود است. حرکت قطعیه هم این طوری موجود است، تکلمات ما هم این طوری موجود است. ما اینگونه کلام میگوییم، کجای آن در خارج موجود است؟ تا میآید یک چیزی از آن موجود شود، رد میشود و میرود. هر حرفی میخواهد موجود شود، میبینید که رد شده است.
پس کجا میتوانید این تکلم را نگه دارید و بگویید موجود است؟ میگویند اینها را در ذهنمان جمع میکنیم و حکم میکنیم به اینکه موجود است. اصل آن در خارج موجود است، اجتماع آن را در ذهن میآوریم.
شاگرد: مثل «وجود غیر قار» میشود
استاد: «وجود غیر قار» میشود ، اصلاً معنایش همین است؛ اجتماع آن را در ذهن میآوریم. بعد میگوییم وجود این شیء به حسب خودش یعنی این چنین است. پس حرکت قطعیه را هم به این بیان در خارج موجودش میکنیم، منتها وجود به حسب خودش. تا این جا موضوع روشن است؟
خب، حرکت قطعیه روشن شد که در خارج موجود است، توسطیه که اصلا روشن است موجود است، اصلا کسی شک ندارد، قطعیه است که مشکل دارد و باید آن را توجیه کنیم.
شاگرد: حرکت دفعیه را الان می خواهید توضیح دهید؟
استاد: حرکت قطعیه را
شاگرد: همان توسطیه است دیگر
استاد: خیر، توسطیه با قطعیه فرق دارد، توسطیه «کونه بین المبدا و المنتهی» بود که عرض کردیم امر ثابت است و آن در خارج هست. چون ثابت است لازم نیست چیزی را کنار چیزی بچسبانید، اما در قطعیه شما این قطعاتی که یکی می آید و یکی دیگه از بین می رود را باید به هم بچسبانبد. کجا می چسبانید؟ در ذهنتان والا در خارج که چسبیده نیست. در خارج شما یک قدم دارید. قدم های قبلی از بین رفته است. قدم های بعدی هم هنوز نیامده است. ولی در ذهنتان همه این ها را با هم ردیف می کنید می شود حرکت قطعیه موجوده. منتها وجودش به حسب خودش است، همین طور که داریم عرض می کنیم، این وجودش است. چون دیگر وجودی ندارد، راهی هم نداریم، چاره ای نداریم، یعنی وجودش این است، اگر بخواهیم تصویرش کنیم، می گوییم این طور موجود است. یک موجود این چنینی است. زمان را می گوییم در خارج موجود است به منتها به این صورت. تکلم در خارج موجود است. حرکت قطعیه موجود است، همه این ها موجود هستند، منتها وجود هر شیء به حسب خودش است. شما نباید انتظار داشته باشید وجود حرکت مثل وجود مکان باشد. وجود زمان مثل وجود مکان باشد. وجود کلام مثل وجود مکان باشد. شما یک چیزی را می نویسید و یک چیزی را می گویید، نوشته را می بینید ثابت است، اما گفته شما نه. هر چیزی به حسب خودش وجود دارد. آن کتابت به حسب خودش وجود دارد، آن تکلم هم به حسب خودش وجود دارد. همه چیز موجود است، اما به حسب خودش. در خارج هم موجود است. تا اینجا مطلب روشن است؟
نسبت میان متحرک و محرک در سلسله مراتب صعودی و نزولی
خب، این حرکتی که در خارج موجود است، نفسِ آن چیست؟ نفسِ آن متحرک است. نفسِ آن متحرک است، یعنی خودِ حرکت متحرک است. یک متحرکی هم عاملِ این حرکت است؛ بنده، بندهای که دارم راه میروم، بدن بنده. این هم متحرک بالذات است. ببینید، اکنون دیگر حالا موضوع روشن شد. بنده نمیگویم حرکت به تنهایی حرکت است، با این متحرک حرکت است؛ یعنی این متحرک هم آن حرکت را ایجاد میکند. بدن بنده به وسیلهی نفسِ بنده دارد حرکت ایجاد میکند. پس بدن بنده هم متحرک است، متحرک بالذات هم هست.
شاگرد: هم حرکت بالذات است
استاد: هم حرکت بالذات است، هم بدن بنده متحرک است. متحرک بالذات یعنی خودش حرکت میکند؛ «بالذات» معنایش این است، نه اینکه عامل ندارد، نه اینکه فاعل ندارد؛ چرا، فاعل دارد. «بالذات» یعنی حرکت متعلق به خود اوست، در مقابل «بالعرض» که حرکت متعلق به چیز دیگری است و ما به این یکی منسوبش میکنیم، آن میشود حرکت بالعرض. ولی حرکت بالذات یعنی حرکت به همین ذات منسوب است، یعنی واقعاً متعلق به خودِ اوست. خب، متحرک بالذات حرکت است و محرکش هم متحرک بالذات است. محرکِ محرکش چی؟ محرکِ محرکش هم متحرک بالذات است.
یعنی وقتی شما بخواهید جسمی را حرکت دهید، حرکتش متحرک بالذات و آن جسم هم خودش متحرک بالذات است؛ تن شما هم که دارد آن را حرکت میدهد، متحرک بالذات است. شما تا حرکت نکنید، نمیتوانید آن را حرکت دهید. همینگونه دقت کنید، این متحرک ها که محرک هم می شوند، همگی متحرک هستند و محرک. تا می رسیم به جایی که یک وجه آن متحرک است و یک وجه آن ثابت است. یعنی این حرکت ها مدام ضعیف میشوند.
یعنی مثلاً فرض کنید (برگردیم به بحث خودمان)؛ هیولی به وسیلهی حرکت انتقال پیدا میکند. میرود به سمت فعلیت بعدی که صورت صعودی است. چه کسی آن را حرکت میدهد؟ صورت نزولیِ آخر. صورت نزولی آخر را چه کسی حرکت میدهد؟ صورتی که به این صورت چسبیده است، صورت قبلیِ خودش. صورت قبلی را چه کسی حرکت میدهد؟ صورتِ قبلتر. یعنی در قوس نزول هم این صورت ها همگی دارند حرکت میدهند. یعنی وقتی هیولی را حرکت می دهد، همه ی این ها باید حرکت کنند. منتها هرچه ما بالاتر میرویم، حرکت ضعیف تر میشود و به سمت ثبات نزدیک میشویم، تا میرسیم به موجودی که یک چهرهاش حرکت است که به سمت مادون است و یک چهره اش ثبات است که به سمت مافوق است؛ تا میرسیم به خداوند که دیگر آنجا ثبات است و حرکت نیست.
ثبات فعل الهی در تقابل با تحرک جهان ماده
اینگونه داریم موضوع را تنظیم میکنیم. یا به خداوند نه، برسید به آن عقل ثابت که در ابتدای قوس نزول قرار گرفته است. اصلاً خودِ همین قوس نزولی، تنزل کرده و پایین آمده است دیگر؛ تنزل خودش حرکت بود. اکنون دارد ترقی میکند، یعنی حرکت میکند. حرکت، حرکت مکانی نیست؛ حرکتِ هیولی است به سمت گرفتنِ صورت صعودی. چه کسی آن را حرکت میدهد؟ آن صورت نزولیِ قبلی. چه کسی صورت نزولیِ قبلی را حرکت میدهد؟ صورت نزولیِ قبلِ خودش و همین طور. یک زنجیره ای از صُوَر نزولی دارند حرکت میکنند. یک زنجیره دارد حرکت میکند. هیولی هم انتهای این زنجیره است، دارد میرود به سمت در قوس صعود که اولین صورت را بگیرد.
این زنجیرهای که در قوس نزول دارد حرکت میکند، همگی متحرک بالذات هستند؛ منتها هرچه جلوتر برویم، بالاتر برویم، حرکت ضعیف تر میشود و ثبات بیشتر میشود تا میرسیم به موجود ثابت.
موجود ثابت چیست؟ ایشان، نه این که هیولی امری است که در همهی موجودات هست، پس همهی موجودات دارند حرکت میکنند. پس کل جهان دارد حرکت میکند، کل جهان ماده را عرض میکنم. کل جهان ماده دارای حرکت است، کل هیولی هم که دارد حرکت میکند، پس اصلاً جهان ماده دارد حرکت میکند. چه چیزی ثابت است؟ ایشان میفرماید فعل خدا ثابت است. اسماء و صفات خدا ثابت است. «ما سوی الله» همگی حرکت میکنند. فعل یعنی چه؟ مگر ما فعل نیستیم؟ ما که اینهمه حرکت میکنیم، ما فعلیم. پس چطور ایشان میگوید فعل ثابت است؟
فعل ثابت است و ماها حرکت میکنیم. خب ما هم فعلیم. توجه کنید اینجا خلط نشود؛ فعل «اسم مصدری» داریم و فعل «مصدری» داریم. ما فعل اسم مصدری هستیم. فعل خدا آن تأثیر اوست. تأثیرش ثابت است. دارد دائماً تأثیر میگذارد؛ «دائم الفیض علی البرّیه» است. آن ثابت است. فعل مصدری ثابت است، ما حاصلِ آن مصدریم؛ ما فعل اسم مصدری هستیم، ما متحرکیم. فعل خدا ثابت است، یعنی آن قیومیت او. با قیومیتش دارد فعل انجام میدهد دیگر، آن تأثیرگذاریاش که همان قیومیت اوست، آن ثابت است. پس در جهان هرچه هست متحرک است تا برسیم به ثابت که قیومیت اوست و اسماء و صفات اوست. این هم یک مطلب.
تفاوت میان تأثیر ثابت و اثر متغیر در نظام آفرینش
شاگرد: اثر خداوند همیشه ثابت است؟
استاد: تأثیر، قیومیت.
شاگرد: اثری که میگذارد؟
استاد: اثر که ما هستیم، نه، اثر ثابت نیست. اثرگذاری ثابت است.
شاگرد: تأثیر ثابت است؟
استاد: بله، ولی اثرش خیر؛ اثرش ماها هستیم. ماها ثابت نیستیم، ما حرکت میکنیم.
شاگرد: تأثیر ثابت است یعنی همواره دارد انجام میشود دیگر؟
استاد: بله، دارد مستمر انجام میشود. ثابت است یعنی حرکت در آن نیست. بنده یک زمانی این را به گونه ای دیگر بیان کرده بودم، که خداوند یک وجودی صادر کرده است که «من الازل الی الابد» را پر کرده است.
شاگرد: جلسهی قبل بود؟
شاگرد دیگر: چند جلسهی قبل هم فرمودید.
استاد: شاید خیلی گفته باشم. «من الازل الی الابد» را پر کرده است و ثابتاً هست. ماها حرکت میکنیم، سهممان را از این وجود میگیریم، موجود میشویم، بعد هم در عالممان حرکت میکنیم. ولی فعل خدا واحد است؛ خودش هم فرموده است که فعلش واحد است: ﴿كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ﴾[8] .
شاگرد: چون تأثیر را ثابت میبینید، امروز یک تأثیر به بنده میگذارد، فردا یک تأثیر دیگر به بنده میگذارد، پس فردا یک تأثیر دیگر؛ پس این تأثیرها با هم فرق میکنند دیگر؟
استاد: اصلِ تأثیرش، تأثیرش ثابت است؛ نه اثری که بنده از آن تأثیر میپذیرم.
شاگرد: خب آن تأثیرش فرق میکند دیگر؛ امروز یک تأثیر، فردا یک تأثیر؛ بنده هم یک اثر امروز میپذیرم، یک اثر فردا میپذیرم. اگر تأثیر ثابت بود، پس چرا بنده اینهمه تغیر دارم؟
استاد: بنده یک مثال حسی بزنم، یک مثال حسی بزنم؛ ببینید، خورشید دائماً دارد نور میدهد. تأثیرش ثابت است.
شاگرد: به صورت ثابت دارد نور می دهد
استاد: یعنی دائماً کارش نور دادن است، کار دیگری نمیکند. ولی این اشعهای که دارد ساطع میشود، این اشعهها عبور میکنند؛ امروز این اشعه است، فردا یک شخص دیگری از اشعه است. اثرها متفاوت است. اثرها یا حرکت میکنند یا متعدد میشوند، شخصشان فرق میکند. تأثیر که یکی است، از اول کارش نور دادن بوده است تا آخر هم نور دادن است.
شاگرد: پس این اشعهای که به اشیاء مختلف میتابد، به واسطهی همان تأثیر است. خداوند به منزلهی آن خورشید است که ثابت است و کارش ثابت است
استاد: آن اشعهها متعددند؛ ماها متعددییم، ماها متغیریم، ما شعاع هستیم.
شاگرد: در واقع وقتی که به ماهیات میتابد، متفاوت میشود.
استاد: به ماهیات گوناگون میتابد و متعدد میشود؛ این اشخاص هستند که متحرک میشوند.
ضرورت تحرک در علت قریبِ حرکت و پیوند با وجه الله
دیگر مطلب تقریباً فکر میکنم روشن باشد. بنده این متن را بخوانم. این مطلب چندم بود؟ چهارم یا پنجم بود؟ یادم رفت بشمارمش. «و المتحرك بالذات نفس الحركة»[9] ، که اینها را دیگر توضیح دادیم. «و العلّة القریبة للحرکة ایضاً متحرکة بذاتها». علت قریب که مباشرِ حرکت است، آن هم متحرک بالذات است. کما اینکه علت بالذات است، متحرک بالذات هم هست. توجه کنید چرا میگوید علت قریبِ حرکت باید متحرک باشد؟ چون حرکت میشود معلول؛ اگر محرک ثابت باشد -محرک اکنون هست، محرک اکنون به تمامیِ اکنون هست- و حرکت یک جزئش اکنون هست و اجزای بعدی اش بعداً میآیند، لازم میآید که حرکتی که معلول است، تخلف کند از علت. علت همهاش اکنون هست. یعنی چون علت حرکت نکرد دیگر؛ فرض کردیم این علت حرکت نمیکند. اگر علت حرکت نکرد، اکنون همهی علت هست، در حالی که معلول که حرکت است، یک ذرهاش اکنون هست و بقیهاش بعداً میخواهد بیاید. آن بقیهای که بعداً میخواهد بیاید، تخلف میکند از علت.
چون فرض کنید اگر علت حرکت کند، خب اکنون مثلاً فرض کنید یک قسمتی از این حرکتِ این علت میآید، حرکت هم به دنبالش میآید، بعداً دوباره قسمت دیگری میآید و حرکت بعدی را میآورد؛ هیچگاه علت از معلول جدا نمیشود و معلول هم از علت جدا نمیشود. اما اگر شما علت را ثابت فرض کنید، چون حرکت بعداً دارد میآید، حرکت دارد تأخیر میافتد؛ وقتی تأخیر افتاد، تخلفِ معلول از علت رخ میدهد. پس متحرک مثل خودِ حرکت باید متحرک باشد. «و الا»، یعنی اگر آن علت که علتِ حرکت است، خودش متحرک نباشد بلکه ثابت باشد، لازم میآید تخلف معلول از علت.
خب حالا که این را گفتیم، «فالصورة التی هی فوق تلک الصور»؛ «تلک الصور» همان صورت اخیر بود که مباشرِ هیولی بود و هیولی را حرکت میداد. اگر آن صورتِ چسبیده به هیولی دارد هیولی را حرکت میدهد، این صورتِ قبلی هم که چسبیده به این صورت است، آن دارد این صورتِ اخیره را حرکت میدهد. «فالصورة»ای که فوق آن صورت اخیره است و متصل به آن صورت اخیره است، «ایضاً متحرکة بذاتها» است به نفس همین بیان. به نفس همین بیان یعنی اگر متحرک بالذات نباشد، «لزم تخلف المعلول عن العلة». آن وقت، صورتِ قبل از آن هم دوباره باز متحرک است، همینطور بروید به سمت اول، به سمت قبل، به سمت قبلِ قوس نزول؛ برویم بالاتر.
لیکن هر مرتبهای که عالی باشد، حرکت در آن مرتبه عالی اضعف است از حرکتی که در مادونش هست و ثبات آن عالی، اتمّ است از ثبات این مادون. این هم روشن است. و هکذا همینطور هی هرچه بروید بالا، حرکت ضعیفتر میشود و ثبات قویتر میشود، تا منتهی میشود به مرتبهای که متصل است به موجودی که آن موجود «ثابت فى نفسه بوجهها العالى».
این موجود دو تا وجه دارد: یک وجه عالی دارد به سمت بالا که آن ثابت است، یک وجه سافل دارد به سمت پایین که آن حرکت میکند. میرسیم به موجودی که اصلاً (همهی موجودات مدام ثباتشان قویتر میشد و حرکتشان ضعیفتر میشد، اما اینگونه نبود که فقط ثبات داشته باشند). میرسیم به موجودی که به یک چهرهاش فقط ثبات دارد و به چهرهی دیگرش حرکت دارد. آن وقت این میتواند واصل باشد بین ثباتِ محض و حرکتهای محض. «الی ان ینتهی» به مرتبهای که متصل است، این مرتبه به چیزی که آن چیز ثابت فی نفسه است، «بوجهها العالى و لها تجدد ما بوجهها السافل». «ثابت فی نفسه» چیست؟ این عبارت را خوب معنا نکردم، دوباره معنا می کنم. مطلب را از خارج درست گفتم، عبارت را خوب معنا نکردم. «الی ان ینتهی الی مرتبة» که این مرتبه متصل است «بما هو ثابت فى نفسه» یعنی متصل به چیزی است که اصلاً ثابت است، اصلاً حرکت ندارد.
«بوجهها» مربوط به این مرتبه است، مربوط به ثابت نیست؛ بنده مربوط به ثابت گرفتم که اشتباه بود، مربوط به مرتبه است. آن مرتبه به وجهِ عالیاش متصل است به آن ثابت. این ضمیر «بوجهها» به آن مرتبه برمیگردد.
شاگرد: «ما هو ثابت» هم خداست دیگر؟
استاد: «ما هو ثابت» فعل خداست، که عرض کردم از خارج. اکنون اصلاً به سراغِ خودِ خدا نمیرویم. «ما هو ثابت» فعل خداست، بعداً توضیح میدهیم؛ اسماء خدا، صفات خدا. پس میرسیم به مرتبه ای که آن مرتبه متصل است به «ما هو ثابت فی نفسه» یعنی متصل به فعل خداست. آن مرتبه به چهچیزش متصل است؟ به وجهِ عالی. به وجهِ عالیاش متصل است به آن ثابت و «لها» یعنی برای آن مرتبه، «تجددٌ ما» اما به وجه سافل.
جامعیت اسم الله و نظام وجود در حرکت به سوی غایت
استاد: پس یک ثابت داریم، این حرکتها میرسند به یک مرتبهای، نه به ثابت؛ میرسند به یک مرتبهای که آن مرتبه دو وجه دارد. یک وجهش به سمت «ثابت فی نفسه» است که اصلاً حرکت ندارد، یک وجهش به سمت این سافلهاست که حرکت دارد. آن مرتبه خودش فعلِ خدا نیست، موجودِ «ما سوی الله» است؛ جزوِ فعل نیست. جزوِ فعلهای اسم مصدری است، خودِ فعل مصدری نیست. فعل مصدری ثابت است، این مرتبه اولین اسم مصدر است، اولین فعل اسم مصدری است که دو چهره دارد: یک چهرهاش عالی است که مرتبط میشود با آن ثابت، یک چهرهاش سافل است که مرتبط میشود با این مابقی.
شاگرد: وجود اول میشود، عقل اول؟
استاد: حالا تعیین نمیکند که چیست، هرچه هست؛ شاید عقل اول باشد. عقل اول که ثابت است. «و الثابت فی نفسه انما هو عالم فعله سبحانه و عالم امره». عالم فعل و امر او؛ عرض کردم منظور از فعل، فعل مصدری است نه فعل اسم مصدری. عالم امر هم که عالم عقل است. ایشان عالم عقل را عالم ثبات گرفته است. این موجودی نیست که یک چهرهاش بالا باشد و یک چهره پایین. آن که یک چهره بالایش متحرک نیست و یک چهره پایینش متحرک است، باید وجود نفسی داشته باشد، نه وجود عقلی. اگر وجود عقلی دارد که ثابت است. این که میبینید دو چهره دارد، یکی به سمت ثبات و یکی به سمت حرکت، این باید وجود نفسی باشد که بتواند با هر دو جمع شود؛ هم با حرکت و هم با ثبات.
«فما سوى ذاته سبحانه و صفاته و اسمائه و فعله و امره بما هو فعله و امره». این «بما هو فعله و امره» مدخولِ «ما سوی» است، خودِ «ما سوی» نیست. یعنی ما سوای ذاتش و صفاتش و اسماءش و فعلش «بما هو فعله» و امرش «بما هو امره»؛ ما سوای اینها متحرک بالذات هستند. این «بما هو فعله و امره» را همانگونه که معنا کردم معنا کنید. بگویید ذاتش -اصلاً «ما سوی» را نیاورید- اینطور بگویید: ذاتش و صفاتش و اسمائش و فعلش «بما هو فعل»، امرش «بما هو امر»، اینها ثابت هستند، ما سوای اینها متحرک بالذات هستند. اینطوری معنا کنید راحتتر است. ما سوای اینها متحرک بالذات است.
دوباره تکرار می کند «و الثابت فی نشاة الامکان»، ثابت در نشئهی وجود که خودِ خداست؛ ثابت در نشئهی امکان چیست؟ «و الثابت فی نشاة الامکان فعله بما هو فعله».
شاگرد: نفهمیدم، «فما سوی ذاته...» این اصلاً دیگر صحبتِ ... را ندارد، میگوید نفسِ ما سوی، هرچه که غیر از اوست متحرک بالذات است، ولی خودش ثابت است.
استاد: آن وقت خودِ خدا که ثابت است بماند، در نشئهی امکان هم یک موجود ثابت ما داریم؛ در نشئهی امکان یعنی در عالم امکان. در عالم امکان هم ما یک وجود ثابت داریم، آن چیست؟ فعل خداست، «فعله بما هو فعله». عرض کردم معنای مصدری. بعداً خودش تفسیر میکند: «الذی هو نفس قیومیته المطلقه». نه قیومیتی که تعلق داشته به بنده و به شما، قیومیت مطلق، یعنی اصلِ قیومیت او.
«التى هى مرجع صفاته الاضافية»؛ این یک نکتهی مهمی است که شاید بهترین شرح این نکته در کلام قطب شیرازی در شرح «حکمة الاشراق» باشد. قطب شیرازی در شرح حکمة الاشراق آنجایی که میخواهد تمام اوصاف را برگرداند به یکی، تمام اوصاف اضافیه را برمیگرداند به قیومیت. قیومیت را هم برمیگرداند به صفتِ ذات؛ همه را برمیگرداند به یک صفت. خیلی عبارت جالبی دارد، به نظر بنده یک فرصتی باشد برای رجوع به آن غنیمت است. آنجا را ملاحظه کنید، در اوایل هم هست، اوایل بخش دوم، اوایل قسم دوم است که وارد فلسفه میشود؛ آنجاها همهی اوصاف را به یک صفت برمیگرداند.
اینجا میگوید قیومیت مرجع صفات اضافیه خداست. خالقیت او برمیگردد به قیومیتش، رازقیت او برمیگردد به قیومیتش؛ یعنی چون قیوم است، رازق است، خالق است، شافی است، ممرض است، همهچیز، محیی است، ممیت است؛ چون قیوم است. قیوم یعنی چه؟ یعنی قائم بالذات و مقیم لغیر. خب، «و صفاته تعالى حقيقية كانت مثل علم، قدرت، او اضافية»[10] یا اضافی باشد، ذاتی باشد مثل خودِ همان علم، یا فعلی باشد مثل موجودات ما. مثل موجوداتی که ما هستیم که اینها صفتِ فعل هستند و در واقع یعنی خودِ فعل هستند. همهی این صفات مندرج (تعبیر به مندرج خوب نیست ولی بنده دارم میگویم مندرج است) مندرج در مفهوم اسم «الله» است. «مندرج» به جزئیاتی گفته میشود که تحت کلی بروند. این صفات جزئی نیستند که کلیشان «الله» باشد، پس لفظِ «اندراج» درست نیست؛ کلمهی خودِ ایشان خوب است: «غیر خارجة». خارج از الله نیستند. یعنی «الله» اسمی است جامعِ جمیع کمالات؛ اسمی است برای ذاتِ مستجمعِ لجمیع کمالات؛ مفهومِ اسمِ الله که جامعِ تمام صفات کمالات است.
بعد میفرماید: ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ﴿26﴾[11] وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾. این چه ربطی دارد به جامعیت الله که این را آورده است؟
شاگرد: آن ثابتش میشود وجه دیگر، آن جنبهی ثابت که میگوییم وجه، جامع صفات هم هست. درست است؟
استاد: بله. بنده خواستم این را سؤال کنم، فکر نمیکردم کسی جواب بدهد. ببینید، این ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ﴿26﴾[12] وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾ را شاهد برای چهچیز آورده است؟ شاهد برای جامع بودن اسم الله نیاورده است، شاهد برای آن قسمت قبلی آورده است: «ما سوی ذاته ...متحرک و الثابت ...فعله»[13] ، یعنی وجهه. اینجا هم میگوید ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ﴾[14] ، یعنی ما سوی فانی است؛ گفت ما سوی ذاته متحرک. بعد ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾[15] ، گفت «و الثابت فى نشأة الامكان فعله»[16] اوست، یعنی وجه الله. این آیه را شاهد نیاورده است برای این بخش اخیر که جامع بودن اسم الله است؛ شاهد آورده است برای آن دو سه خطِ قبل. دو سه خط قبل دو تا ادعا داشت: یکی ما سوا ذاته فانی است یعنی متحرک است یعنی فانی است، یکی این که در نشئهی امکان، فعل خدا و قیومیت خدا ثابت است که وجه الله است. آیه هم همین را میگوید؛ ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ﴾[17] [18] یک مطلب، ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ﴾[19] مطلب دوم؛ هر دو مطلب قبلی با این آیه تأیید شد.
شاگرد: یعنی این «وجه» همان چیزی است که صورت و وجه میگویند؛ این وجهِ ما، ائمه میگفتند «نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ»[20] ، بعد در ادامهاش هم گفته «و من یطیع الله»، یا هر کسی که به طرف خدا حرکت کند، از این طریق باید به طرف خدا برود.
استاد: البته «وجه» تفاسیر مختلفی دارد، مثل همانی که شما فرمودید. یک تفسیر دیگرش هم همین است که بنده اکنون دارم عرض میکنم. یک تفسیر این است که وجودی که به ما افاضه شده است، وجه خداست. بقیه ما که همان ماهیتمان است، سرابی است که از بین خواهد رفت و ﴿يَبْقَى وَجْهُ﴾[21] یعنی فقط وجود باقی میماند؛ این تعینات که از طریق ماهیت است، از بین میرود. تفاسیر مختلفی برای «وجه» شده است.
خب، «فنظام الوجود»[22] ؛ میخواهد وارد این بحث شود که جهان متحرک است و به سمت غایت میرود؛ غایت، جهان را میکشد، پس غایت هم محرک است. دو تا محرک درست میکند: یک محرک به عنوان فاعل و یک محرک به عنوان غایت. تا کنون بحث ما در محرکی بود که به عنوان فاعلی داشته باشد؛ حالا محرک به عنوان غایت را هم باید بگذاریم برای جلسه ی بعد. بعد که این محرک ها را درست کرد، آن وقت میگوید جسم ما (آرام آرام وارد این بحث میشود) جسم ما به سمت اصلشان که بدنه است جمع میشوند، بدن هم به سمت نفس که هدفش است حرکت میکند. چه کسی آن را حرکت میدهد؟ همه ی صورت های نزولی که عرض کردیم. دیگر مباحث بعدی است که ان شاء الله باید توضیح دهیم. بنده فقط یک اشاره کردم تا تفسیر آن در جلسه ی بعد.