هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
92/10/18
بسم الله الرحمن الرحیم
چگونگی اجتماع اجزای بدن در معاد و حشر حیوانات/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /چگونگی اجتماع اجزای بدن در معاد و حشر حیوانات
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین چگونگی اجتماع اجزای بدن در فرآیند معاد
رساله سبیلالرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۹۹، سطر پنجم. «قوله (ع) «فيجمع» بصيغة المفعول، لعل سرّ هذا الجمع الذى تحيرت الاوهام فيه، ان الوجود الامكانى لما نزل بصورة الافاضة من المبدء الاول الصرف بحكم العناية الصرفة الازلية اقتضت صرافة العناية افاضة غير محدودة»[1]
پس از آن که مصنف، معاد جسمانی را بر اساس مبنای خویش توضیح دادند، روایتی را به عنوان مؤید ذکر کردند و مشغول به بیان جملات این روایت شدند. یکی از جملاتی که اکنون میخواهیم توضیح آن را آغاز کنیم، این جمله بود: «فَيَجْمعُ تُرَابُ كُلِّ قَالَبٍ إِلَى قَالَبِهِ»[2] . مفاد آن چنین بود که نفس از دارِ برزخ به دارِ آخرت منتقل میشود و بدن نیز که تکامل یافته است، آماده انتقال میگردد.
ولیکن پیش از انتقال، این بدن باید کامل شود؛ آن حالت ترابی باید به حالت بدنی تبدیل گردد و سپس به دار آخرت منتقل شود. برای این که این تراب ها به بدن تبدیل شوند، هر جزئی از اجزاء و ترابِ هر جزئی از اجزاء به سمت جزئی که همراهش بوده است میرود تا صورتی از این بدن کامل شود. جزئی دیگر نیز به همین ترتیب، تا در نهایت کل بدن آماده گردد. به عنوان مثال، فرض کنید اجزایی که مربوط به دست هستند، این ها به یکدیگر میپیوندند. یعنی جزئی از دست به جزئی دیگر از دست مرتبط میشود تا دست کامل گردد. اجزای پا و اجزای تن نیز به همین صورت، تا سرانجام کل اجزاء که آماده شدند، بدن تکمیل میشود؛ این بدنِ تکمیلشده به سمت نفس مسافرت میکند. اما چگونه این اجزاء جمع میشوند؟ چه عاملی باعث اجتماع این ها میشود؟ این مطلب را اکنون میخواهیم توضیح دهیم.
ایشان شش صفحه در این باره بحث میکنند. این گونه مباحث که طولانی هستند، اگر بخواهیم آن ها را تکه تکه بیان کنیم، مطلب جمع بندی نمیشود. من ابتدا باید کل مطلب را به طور خلاصه بیان کنم؛ آن مطلب خلاصه حتماً باید در ذهن شما باشد تا بعداً متوجه شوید که این نکته های ریزی که در عبارت میآید، به چه منظور آمده است؛ زیرا وقتی هدف روشن باشد، ما میدانیم که این سخنانی که میگوییم برای رسیدن به چیست. در اصل بحث معاد نیز من همین مطلب را عرض کردم. گفتم اصل معاد را من یک تصویر کلی درباره اش ارائه میدهم، سپس آن مقدماتی را که برای رسیدن به این تصویر است میخوانم و شما متوجه میشوید که این مقدمات برای چه آمده و چه منظوری را میخواهد اثبات کند.
شاگرد: استاد ببخشید، اجتماع این اجزاء، اجزای عنصریه است دیگر؟ درست است؟
استاد: بله، اجزای عنصریه؛ همین چیزهایی که تراب شدند. من جزئیات بسیاری از این مباحث را بیان نمیکنم چون طولانی میشود؛ فقط کلیات آن را عرض میکنم تا مشخص شود چه اتفاقی میافتد و وقتی که آن کلی توضیح داده شد، اگر اجزای بحث را به صورت جزئی و مفصل مطرح کردیم، حتی اگر طولانی هم بشود ایرادی ندارد، زیرا آن کلیت در ذهن موجود است.
نظام نزول و صعود فیض الهی از فعلیت محض به قوه محض
ایشان ابتدا ثابت میکنند که فیض خداوند، فیضی است صرف و در هیچ حدی توقف نمیکند؛ زیرا حدی ندارد که بخواهد در آن توقف کند. این فیضِ صرف که بیحد است، نزول میکند؛ از فعلیت محض که خداوند است و فیاض میباشد، اولین فیضش که فعلِ فعلیت محض و وجود منبسط است، میآید تا به هیولی میرسد که آن نیز قوه محض است. صرفِ فعل منتهی به صرفِ قوه میشود. اول بیان میکنند که فیاض، صرف است، پس فیض نیز باید صرف باشد (اینها را همگی بعداً توضیح میدهیم)؛ یعنی نباید حد داشته باشد. لذا وجود منبسط را وجودی میگویند که مِن الأزل الی الأبد را پر کرده و حد ندارد. آن تنزل میکند و میآید تا به هیولی میرسد؛ هیولی نیز صرف است، یعنی هیولی هم حد ندارد و هر صورتی به آن بدهید قبول میکند؛ این دلیلِ بیحدی آن است. اگر حد خاصی داشت، با آن صورتهایی که با این حد مناسبت داشتند همراهی میکرد و با صورتهایی که با این حد مناسبت نداشتند، مخالفت مینمود.
ما مشاهده میکنیم که همه صورتها را میپذیرد، پس میفهمیم که حد ندارد. منتها قوه محض است؛ آن مرتبه بالا فعلیت محض و این مرتبه پایین قوه محض است. میان آن بالا و پایین هر موجودی که هست، باید فیض به آن برسد. هر موجودی که امکان دارد، باید فیض به او برسد. پس میان فعل و قوه را نیز خداوند پر میکند و هیچ جای خالی باقی نمیگذارد. خب، همینطور فیض میآید تا به نزول میرسد، یعنی آخرین مرتبه نزول. سپس چون فیض نباید توقف کند، مرتبه صعود آغاز میشود. در مرتبه صعود نیز باز هیولی همه صور را میپذیرد، هر صورتی که به آن بدهید؛ چون قوه صرف است و حدی در آن نیست. پس باید همه را بپذیرد. اما پذیرش او علی سبیل التدریج است و نمیتواند دفعتاً بپذیرد؛ بلکه با حرکت همراه است.
باید این هیولی حرکت کند و فعلیتی یا استعدادی را واجد شود تا صورتِ مناسب با آن استعداد به او داده شود. دوباره صورتِ آن استعداد که به او داده میشود، این هنوز استعداد میشود برای مرتبه بعدی؛ وقتی استعدادش کامل شد، صورت بعدی به او افاضه میشود. باز دوباره استعداد است برای صورت بعدی و هکذا. چون باید به سمت بینهایت سیر کند، همینطور ادامه دارد. سپس این هیولی با صورت متحد میشود. خب، یک موجودی باید به سمت صورتهای بالا حرکت کند؛ هیولی که قدرت حرکت ندارد، هیولی فقط قابل است و قابل کاری انجام نمیدهد. اما این هیولی در حین صعود باید به سمت صورتهای بالاتر برود. چه عاملی او را میبرد؟
مرحوم آقا علی، مطلب عجیبی را نقل میکنند که من در جای دیگر ندیدهام. ایشان میگویند همان صورت تنزلی که از بالا آمد، به هیولی وصل شد و با آن متحد گشت، همان صورت کأنّه هیولی را به سمت بالا هل میدهد؛ همان صورت نزولی که همراه هیولاست. زیرا صورتها آمدند و آمدند تا به آخرین صورت رسیدند و پس از آن هیولی قرار دارد. این فیض از آن بالا تا پایین یکسره است؛ یک فعل است و یک فیض است. وحدت سریانی دارد از آن بالا تا پایین. و قسمتهای بالا به قسمتهای پایین چسبیدهاند؛ چسبیدنی از نوع چسبیدنهایی که مادی نیستند. آنجا که مادی میشود شاید بچسبد، ولی آنجا که مادی نیست نمیچسبد بلکه چسبیده است یعنی مرتبط است؛ تا میرسیم به آخرین صورت که پس از آن میخواهد هیولی بیاید (حالا صورت جسمیه است یا صورت نوعیه، هر چه هست، ما به نوع صورت کاری نداریم) میآید و به آن صورت میرسد و آن صورت به هیولی وصل میشود. اکنون آن صورت باید هیولی را به سمت بالا هل بدهد.
نقش صورت نزولی در حرکت استکمالی هیولی به سوی غایات
و با هل دادن هیولی به سمت بالا، استعدادها در هیولی پدید میآیند و صورت ها افاضه میشوند؛ اما این صورت ها دیگر صورت های صعودی هستند. آن صورت نزولی، وضع را برای آمدن صورتهای صعودی آماده میکند. و صورتهای صعودی بر حسب استعدادهایی که پیدرپی میآیند، حاصل میشوند. و در همه جا اتحاد برقرار است؛ یعنی ماده با آن صورت جدیدی که میگیرد متحد میشود. و تمام اینها با حرکت اتفاق میافتد. خب، از نزول که آغاز کردیم، از ثبات شروع شد (یعنی آن امور نازله، آنهایی که میخواستند نازل شوند، ابتدا ثابت بودند). یک چهره به سمت ثبات داشتند و یک چهره هم به سمت پایین داشتند. این چهره پایینشان باید حرکت میکرد؛ آن چهره ثباتشان باید از بالا فیض میگرفت و حرکت پایین را تأمین میکرد؛ حرکت به سمت پایین را تأمین میکرد.
خب، هر چه پایینتر آمدیم، حرکت بیشتر و ثبات کمتر شد؛ تا زمانی که به درجهای رسیدیم که میخواستیم صعود کنیم. در آنجا باز حرکت شدید بود و به سمت ثبات میرفتیم. از ثبات با حرکت آمدیم و به مرکز حرکت رسیدیم، اکنون خواستیم دوباره صعود کنیم و به بالا برویم. وقتی در حال بالا رفتن بودیم، باز حرکتمان سریع بود تا به سمت جایی برویم که میخواستیم به ثبات برسیم. در اینجا مطالبی گفته میشود که من همگی را حذف میکنم؛ ان شاء الله وقتی در توضیح به آن رسیدم عرض میکنم. کل موجودات به این صورت در حال حرکت هستند. به کجا میروند؟ این مهم است. میروند تا دنیایشان را به آخرتشان تبدیل کنند؛ همگی. کل دنیا در حال تبدیل شدن به کل آخرت است. اما اجزای دنیا هر کدام به آخرت مناسبِ خود میروند. این هم بسیار مهم است که کل در حال حرکت است، ولی به این صورت که اجزا در حال رفتن هستند.
شاگرد: استاد منظور از آخرت، غایت خودشان است دیگر؟ یا کلاً غایت عالم جسمانی منظور است؟
استاد: بله، به سمت آخرت میروند؛ البته ایشان توضیحات بسیاری میدهند، من میخواهم خلاصه کنم، نتیجه نهایی را بگویم و مطلب را جمعبندی کنم، سپس شروع به تفصیل نمایم. خب، همه اجزای جهان به سمت آخرت خود در حال حرکت هستند و این مجموعه به سمت آخرت میرود؛ کل دنیا به سمت کل آخرت میرود.
شاگرد: استاد یعنی در واقع هر موجودی که ما نگاه بکنیم، به محض تنزل از آن مبدأ، صادر شود و بیاید به آن معاد خودش برسد...
استاد: همچنان در حال حرکت است
شاگرد: بله. یعنی همهاش پارهی یک چیزی است و یک وحدت اتصالی دارد؟ یعنی یک امر سیال باید باشد؟
استاد: بله. از آن فیض اول که فیض منبسط است شروع میکند و میآید، همینطور طی میکند تا برود و به آخرت خودش برسد. منتها همه با هم هستند، همه این اجزا با هم هستند؛ ما هر کدام را باید جدا حساب کنیم.
الحاق بدن به نفس و تحقق حشر در دار قرار
از جمله چیزهایی که این سیر برایشان هست، خود بدن ماست؛ بدنی هم که خاک شده همین وضع را دارد، باید این هم به سمت آخرتش برود. آخرت چیست؟ آخرت غایت همه است. ایشان میگوید غایت در عین این که غایتِ فاعل هم هست، یعنی چه؟ شیء متحرک که در حال حرکت است، فاعل او را به حرکت میاندازد (البته ایشان میگوید حرکت ذاتی است، ولی خب باشد، حرکت هم ذاتی باشد بالاخره فاعل میخواهد)، آن غایت نیز او را میکشد. حالا این تعبیر من است؛ فاعل هل میدهد، غایت او را میکشد. حالا وقتی توضیح میدهیم این عبارت هایی که من عرض میکنم فقط برای وضوح است، و الا مرحوم مصنف این گونه عبارت نمیآورد.
خب، هر فعلی، هر شیئی به سمت غایتِ بالذاتش میرود. چون ببینید همانطور که فاعل ها در طول هم قرار گرفتهاند و یک فاعل مباشر برای ما هست، همچنین غایت ها در طول هم قرار گرفتهاند. یعنی شما از بالا نگاه کنید، عقل فاعل ماست، میآید پایینتر نفس کلی فاعل ماست، طبیعت کلیه فاعل است؛ همینطور بیایند پایین، اینها همگی فاعلاند منتها با واسطه، بعضیها با یک واسطه، بعضیها با چند واسطه. تا میرسیم به آن طبیعت جزئی؛ آن طبیعت جزئی که در بدن ما فعالیت میکند، این فاعل مباشر ماست. پیش از آن نیز نفس ماست؛ نفس، سپس این طبیعت، و بعد هم بدن. از بالا که میآیید همه فاعلند منتها فاعلهای با واسطه (حالا چند واسطه یا یک واسطه) تا میرسید به جایی که بیواسطه است. غایت هم همینطور است؛ وقتی ما میرویم، به سمت غایتی میرویم؛ از آن غایت به غایت بعدی میرویم تا برسیم به آخرین غایت که غایت نهایی ماست، بقیه غایتها سر راه هستند. و غایت مباشر ما اولین غایتی است که ما باید واردش شویم و سپس غایتهای بعدی تا آخر.
خب، این اجزای ترابی ما، اولین غایتشان چیست؟ اولین غایتشان صورت خودشان است. باید بروند صورت خودشان را تنظیم کنند تا دست تشکیل شود. این جزء از دست به سمت صورت خودش که صورتِ دست است میرود. آن جزء هم همین طور، آن جزء هم همین طور؛ اینها همه اجزای مناسب میآیند به سمت صورت دست، صورت دست را قبول میکنند، دست تکمیل میشود، پا تکمیل میشود، بدن تکمیل میشود. اکنون وقت آن است که بدن به سمت نفس برود، نفس دیگر نزدیک ترین غایتِ بدن است. و بدن به آخرت رفته است؛ نفس از برزخ به آخرت منتقل شده است. نباید بدن منتظر باشد تا نفس برگردد؛ نفس دیگر به دنیا باز نمیگردد. بدن باید آماده شود که به سمت آخرت برود.
و به سمت آخرت میرود، حشر اتفاق میافتد؛ نفس و بدن دوباره جفت میشوند و متحد میگردند. اینی که تا به حال مفارقت کرده بود، اکنون دوباره بدن را در آغوش میگیرد. اول بدن را در آغوش گرفته بود، بعد رابطه را ضعیف کرد، اما کاملاً قطع نکرد (این را قبلاً گفتیم، رابطه را کامل قطع نکرد) بلکه بدن خاک شد، اما رابطه هنوز محفوظ بود. اکنون خاک ها به این صورتی که گفتیم جمع شدند (این «یجمع» را داریم توضیح میدهیم) خاک ها به این صورت جمع شدند و رفتند بدن را ساختند، هر قالبی به قالب مناسب منتقل شد تا بدن ساخته شد، اکنون بدن به سمت نفس رفت. دیگر بقیهاش را مصنف توضیح نمیدهد که بعد چه میشود؟ چون ایشان فقط میخواهد حشر را توضیح دهد؛ میخواهد بیان کند که بدن به نفس مرتبط میشود و حشرِ انسان اتفاق میافتد. بدنی که مفارقت کرده بود، دوباره میآید و متصل و متحد میشود؛ همین را میخواهد توضیح بدهد. دیگر حالا بعداً چه اتفاقی میافتد، جزو بحث ایشان نیست. بحث ایشان معاد جسمانی است که تا حشر انجام میشود؛ وقتی حشر انجام شد، دیگر با بقیهاش کاری ندارد؛ چه کسی معذب میشود، چه کسی متنعم میشود، دیگر کجا میروند؟ آیا در آخرت دوباره تکامل هست، دوباره حرکت هست یا دیگر تمام میشود و به دار ثبات و دار قرار میرسند؟ اینها را توضیح نمیدهد؛ اگرچه آیاتی که میآورد بیان میکنند که به دار قرار رسیدند و دیگر لازم نیست حرکت کنند. همانطور که از آن ابتدا که میخواست شروع کند، از ثبات شروع کرد و حرکت آورد و حرکت را هم مدام تند کرد؛ اکنون که به قوس صعود رسید، باز حرکت تند شد و رفت و مدام کند کرد تا به ثبات رسید. همانطور که از ثبات شروع کرد، غایت هم باید به ثبات ختم شود. پس دار آخرت دار قرار و دار ثبات است.
تکافوی صور در قوس نزول و صعود از منظر حکما
شاگرد: استاد پس با این بیان در واقع ما حشر را برای کل عالم جسمانی ثابت میکنیم؟
استاد: بله حشر برای کل عالم جسمانی هست؛ ولی ایشان میخواهد حشر انسان را توضیح بدهد، لذا بحث را آورد در حشرِ انسان، و الا حشر برای کل موجودات است. این خلاصه شش صفحه بحث ایشان است که خیلی هایش را من خلاصه کردم و بعضی ها را هم حذف کردم؛ ولی اصل مطلب را گفتم.
شاگرد: استاد مبهمترین جایش همانجاست که آن صورت اخیر عامل حرکت هیولی میشود.
استاد: بله دیگر این را باید توضیح بدهم. فعلاً اصل مطلب گفته شد، دیگر من به اصل مطلب کاری ندارم؛ اصل مطلب باید در ذهن بماند. باید کمکم من مطالب را توضیح بدهم. مطالب را به صورت جدا توضیح میدهم؛ یعنی این مطالب همگی اکنون پیوسته گفته شد، ولی جدا جدا توضیح میدهم. که مثلاً فیض از بالا آمد تا به هیولی رسید. این را یک مطلب جدا حسابش میکنیم و اصلاً فکر نمیکنیم که در چه بحثی داریم بحث میکنیم. ولی شما خودتان متوجه میشوید که اینها را برای چه آورده و میخواهد به کجا برسد و چه نتیجه ای میخواهد بگیرد؛ اینها همه روشن میشود. چون اصل مطلب و لب مطلب گفته شد، مطالبی که در این ضمن گفته میشود تماماً برای رسیدن به همان مطلب اصلی است. شما خودتان هم متوجه میشوید که اصلاً این مطالب برای چه دارد میآید. رابطه بین این مطالب و آن منظور اصلی همگی روشن میشود. و این خوب است که ما ابتدا مطلب کلی را بیان کنیم، سپس جزئیات را مطرح کنیم. من میتوانستم تکه تکه مطلب را بگویم و آخر سر جمعبندی کنم، ولی از ابتدا مطلب در ذهن شما گم بود و نمیدانستید اینها را برای چه داریم میگوییم؛ اما حالا معلوم شد که این حرفها برای چه زده میشود. وقتی که اصل مطلب گفته میشود، جزئیاتش هم که مطرح میکنیم، معلوم میشود که چه منظوری داریم.
شاگرد: استاد فقط یک نکته، آن قسمت فرمودید عالم بالا عالم ثبات است، عالم پایین ؟
استاد: عالم، من اسمش را گذاشتم؛ ببینید ما از خدا میآییم دیگر. حالا معنای «از خدا میآییم» نه اینکه از او جدا میشویم، به همان صورتی که هست؛ که فیض خدا ظهور، تجلی یا صدور یا خلق است (هر کسی یک چیزی گفته است؛ عارف میگوید تجلی است، فیلسوف میگوید صدور است، متکلم میگوید خلق است؛ به هر صورت، بالاخره ما به این کاری نداریم که به چه نحو داریم میآییم). بالاخره ما از ثبات داریم میآییم و حرکت میکنیم، دوباره باید به ثبات ختم شود. یک نکته مهمی ما در قوس صعود و نزول داریم که این نکته را همگیشان گفتهاند؛ قوس نزول و صعود، صور در قوس نزول و صعود مکافئاند.
مکافئ یعنی مساوی به این معنا؛ شما ملاحظه کنید مثلاً یک دایره را در ذهنتان تصویر کنید (این نکتهای است که ما در بحثمان ان شاء الله به آن خواهیم رسید و از آن استفاده خواهیم برد). شما یک دایره را ملاحظه کنید، یک قوس صعود دارد و یک قوس نزول دارد. مثلاً فرض کنید در فلان نقطه از قوس نزولش یک صورتی را ملاحظه کنید هست؛ مثلاً صورت نفس، که درجه عقلی ندارد و درجه نفسی دارد. از این طرف صعود بالا بروید، به محاذات آن نزول که برسید، میبینید نفس وجود دارد. یعنی یک خط مستقیم از این قوس صعود به قوس نزول بکشید، این طرف اگر وصلش کردید به نفس، آن طرف هم وصل میشود به نفس؛ این طرف اگر وصل کردید به عقل، آن طرف هم وصل میشود به عقل؛ این طرف اگر وصل کردید به طبیعت، آن طرف هم وصل میشود به طبیعت. یعنی این موجوداتِ قوس نزول با موجودات قوس صعود مکافئاند، مساویاند. و ما از این مطلب بسیار استفاده میکنیم. این را همگیشان دارند؛ هم خواجه در اول نمط هفت دارد، هم میرداماد در قبس دهم از «قبسات» دارد و هم ایشان در اینجا اشاره میکند. همه اینها به این مطلب معترفند که موجودات و حلقههای قوس نزول با حلقههای قوس صعود تکافؤ دارند؛ این را همگیشان گفتهاند.
ترتیب بسائط و مرکبات در قوسین نزول و صعود مشائی
شاگرد: استاد در تسمیه در صعود و نزول میگویند مثلاً مثال در صعود، برزخ اسمش را میگذارند درست است؟
استاد: میگویند مثال صعودی، مثال نزولی؛ گاهی هم برزخ صعودی، برزخ نزولی، هر دو جور.
شاگرد: اگر همان مشائی که مثال را قبول ندارند، مکافئ مثلاً صوری را در برزخ چه میگذارند؟ یا همان از عقل میدانند، از عالم عقول میدانند؟
استاد: مشاء، حالا که این را فرمودید بد نیست اشاره کنم؛ مطلب تمام شد، لازم است من دوباره تکرار کنم؟
شاگردان: نه استاد.
استاد: مشاء یک قوس صعود و نزول قائلند؛ صدرا سه تا قوس نزول و صعود قائل شده است. این را من حالا مختصراً اشاره میکنم. مشاء میگویند قوس نزول محل بسائط است و قوس صعود محل مرکبات. قوس نزول محل بسائط است و قوس صعود محل مرکبات؛ اینطوری توضیح میدهند: در قوس نزول قطعه اول (من قطعه میگویم در حالی که قطعه نیست ولی خب میخواهم از باب تشبیه معقول به محسوس حرف بزنم) در قوس نزول قطعه اول برای عقل است؛ عقول در این قطعه قرار دارند؛ عقول هم به ترتیب: عقل اول بالا، پایینش عقل دوم، پایینترش عقل سوم تا برسیم به عقل دهم؛ یا عقل دهم یا عقل هزارم، هر چه هست در همین قطعه است. این قطعه، قطعه عقول است. سپس قطعه نفوس فلکی آغاز میشود، نفوس فلکی؛ نفوس انسانی و نباتی این ها را نمیگویند؛ نفوس فلکی آغاز میشود که در این قطعه هم نفوس فلکی از بالا تا پایین به ترتیب قرار دارند. یعنی این قطعه، قطعه نفس است، ولی اینطور نیست که نفوس قاطی و مخلوط باشند؛ آنجا هم ترتیب دارند؛ نفس فلک اول بالاتر است، نفس فلک دوم پایین تر است، همینطور تا برسیم به نفس فلک نهم، یعنی فلک قمر که از همه پایینتر است. سپس نوبت میرسد به صور، نوبت میرسد به صور. از نفوس که میگذریم به صور نوبت میرسد. صور را خیلی کامل توضیح نمیدهند که مراد صور جسمیه است یا نوعیه است. در کلام خواجه و بعضی از مشاء مشخص نمیشود، ولی میرداماد مشخصش میکند؛ مشخص میکند که صورت نوعیه جدا و صورت جسمیه جداست. بعد هم نوبت میرسد به هیولیات، که هیولی ده تاست؛ ما ده تا هیولی در عالم داریم.
شاگرد: این ها از دید مشاء است؟
استاد: بله این ها برای مشاء است. البته این قوس صعود و نزول مشاء را حکمت متعالیه هم قبول دارد، اشراق هم قبول دارد. بعد نوبت میرسد به هیولیات که ده تا هیولی داریم؛ یکیاش هیولای مشترک برای عالم عنصر است، نُه تای دیگر هم هیولیهای مختص افلاک که هر فلکی هیولای مخصوص خود خواهد داشت. خب، توجه کنید در این سلسله نزولی همه بسائط بودند؛ عقل بسیط، نفس بسیط، صورت بسیط، هیولی بسیط؛ نمیگوید هیولی به علاوه صورت به علاوه صورت جسمیه به علاوه صورت نوعیه، این که میشود مرکب. میگوید صورت خالی، صورت خالی جسمیه، صورت خالی نوعیه، هیولای تنها؛ همهاش بسیط است.
به قوس صعود که میرسد مرکب میکند. در قوس صعود اولین چیزی که واقع است فلک است؛ «فلک بجرمِهِ و صورتِهِ الجسمیه و صورتِهِ النوعیه» که نفسش است؛ همه را با هم در صف اول میآورد. سپس میآید میگوید بعدش نوبت به عناصر میرسد، اولین مرکبی که در قوس صعود هست جماد است، بعد نبات است، بعد حیوان است، بعد انسان. به انسان هم که میرسد میگوید اول مرتبه هیولانیاش، بعد مرتبه بالملکهاش، بعد مرتبه بالفعلش، بعد هم مرتبه مستفادش؛ دیگر حلقه را میبندد؛ حلقه صعود بسته میشود؛ که در صعود میبینید همه اش مرکبات است. همه اش مرکبات است؛ از فلک که مرکب است شروع میشود تا انسان.
شاگرد: یعنی از بالا به پایین میچیند دیگر
استاد: از پایین به بالا
شاگرد: از فلک به سمت انسان می آییم، از بالا به پایین می شود دیگر؟ فلک بالاتر است.
استاد: در قوس صعود دارد میچیند. در قوس صعود میچیند، از پایین به بالا میرود. منتها فلک را اول قرار میدهد و عناصر را بعداً قرار میدهد.
شاگرد: چرا استاد، در قوس صعود فلکی که در قوس نزول بالا بود، اینجا از این پایینش... ؟
استاد: آن فلک آنجا در قوس نزول فلک نبود
شاگرد: صورتش بود
استاد: بسائط فلک بود، نفس بود، صورت جسمیه بود، هیولی بود؛ بعد که میآید در قوس صعود مرکب میشود.
شاگرد: چرا در قوس صعود نازلترین چیز فلک قرار...
استاد: همیشه در قوس نزول آن قبلی اشرف است از بعدی؛ این را هم داشته باشید، این هم مهم است. در قوس نزول قبلی اشرف است از بعدی، در قوس صعود برعکس است، قبلی اخس است (اخس با سین)، اخس است از بعدی. در قوس صعود به سمت شریف میرویم و در قوس نزول به سمت خسیس میآییم. این هم اشاره میکند که در قوس صعود هر اشرفی مقدم است بر اخس، در قوس نزول هر اشرفی مؤخر است از اخس.
قوس نزول و صعود اختصاصی انسان در حکمت متعالیه
شاگرد: استاد اینکه در قوس صعود میرویم، اول از فلک شروع میکنیم؟ یعنی نازلترین چیز فلک است؟
استاد: خب فلک مرکبی است که به بسیط نزدیکتر است.
شاگرد: یعنی حتی از جماد هم اخستر است؟
استاد: اخس.
شاگرد: در قوس صعود عرض میکنم، چون شما در قوس صعود فرمودید اول از فلک شروع میشود...
استاد: نه، فلک، فلک نمیرود به سمت عنصر؛ آنهایی که دارند به سمت هم میروند اخسشان به سمت اشرفشان میرود. فلک خودش تنهاست، دیگر نمیرود به سمت عنصر. وقتی وارد عنصر میشویم اول جماد است، بعد میرود به سمت نبات؛ اینجاها اول اخس است بعد اشرف.
شاگرد: اینجایی که روشن شد از جماد به سمت انسان مشخص است
استاد: فلک آخر نمیخواهد برود سمت انسان، نمیخواهد برود سمت عنصر...
شاگرد: میرسند، مرکب میکند، اول فلک، «فلک بجرمِهِ و صورتِهِ الجسمیه و صورتِهِ النوعیه».
استاد: بله، فلک دیگر اینطور نیست که فلک را بگویید اخس است از جماد.
شاگرد: متوجه نشدم. آخه شما فرمودید که قبلی اخس است دیگر، شما در قوس صعود اول فلک را قرار دادید.
شاگرد: نامفهوم
شاگرد دیگر: نه این خارج از بحث است.
استاد: ببینید اول فلک است، فلک نمیرود که بشود عنصر. اگر فلک میرفت بشود عنصر، میگفتیم اول اخس بعد اشرف. فلک حرکت نمیکند به سمت عنصر؛ فلک خودش تمام است، یعنی وقتی آمد در قوس صعود این فلک شد تمام؛ فلک خلق شد مرکباً و تمام شد. بعد خودش در مرتبه خودش کامل میشود، نه اینکه برود در قوس صعود بخواهد کامل بشود. ببینید مشاء دارد حرف میزند؛ تکامل فلک را به آن معنای تکامل جوهری قبول ندارد؛ میگوید فلک نفسش مدام کامل میشود بر اثر حرکت، نه اینکه بر اثر طی کردن قوس صعود. آن عنصر است که قوس صعود را باید طی کند. یعنی در عنصر که میرسید که جماد است، از این به بعد دیگر تکامل آغاز میشود؛ عنصر است، ببینید اول اخس است. اول جماد است، بله اول جماد است، بعد نبات است، بعد حیوان، بعد انسان؛ همینطور که ببینید از اخس داریم به سمت اشرف میرویم. فلک را حساب نکنید، فلک خودش تنها حساب میشود. در قوس صعود خودش فلک تنها حساب میشود چون نمیخواهد برود به سمت عنصر؛ نمیخواهد برود به سمت جماد و این ها. خودش تنها حساب میشود و خودش به کمال میرسد بر اثر حرکت وضعی و مشابهتی که با عقل پیدا میکند به کمال میرسد. آن وقت عنصر است که به سمت بالا میرود، از جماد میرود تا...
شاگرد: یعنی در حقیقت فلک در آن جادهی جماد و نبات و حیوان نیست، خودش در قوس صعود یک مسیر تکاملی مستقل دارد.
استاد: یک مسیر تکاملی مستقل دارد.
شاگرد: خب استاد عنصر از تکامل جوهری هیولاست؟ حالا عنصر از کجاست؟ ما فلک را بگذاریم کنار دیگر در آن راستا نیست در سیر صعودی.
استاد: بله من عنصر نگفتم؛ بعد از این که فلک تمام میشود عناصر اربعه را میآورند، سپس مرکبش میکنند جماد. عناصر اربعه مرکباند، مرکب از ماده و صورتاند؛ مرکب از هیولی و صورتاند که هیولایشان را جدا در قوس نزول گذاشت و صورتشان را هم جدا در قوس نزول گذاشت. اما وقتی در قوس صعود آمدیم صورت و ماده را، یعنی صورت و هیولی را به هم متحد کرد، عنصر درست شد. این مرکب است، اولین مرکب ما در عناصر همین عناصر بسیطند. سپس رفت به جماد (البته این که عرض میکنم شما فکر نکنید که این جماد میشود نبات؛ جماد در درجه دوم قرار دارد بعد از عناصر و این در همان جمادیتش اگر کامل بشود، بالا نمیرود که برود در درجه نبات؛ نبات جداست). ببینید این طور است، پلهپله چیده شده است؛ فلک است، عناصر بسیط است، جماد است، نبات است، حیوان است، انسان است؛ اینطوری چیده شده ولی اینها به هم نمیروند، نمیروند، حرکت نمیکنند به یکدیگر برسند. بله انسان فقط حرکت میکند. این نظر مشاء را دارم عرض میکنم. این قوس صعود و نزول را میگویند ترتیب موجودات، ترتیب موجودات؛ نه تکامل موجودات. یعنی این قوس دارد ترتیب موجودات را به لحاظ درجاتشان بیان میکند، نه حرکات آنها را. هیچ من بحث حرکت نکردم، اگر هم...
شاگرد: قبول ندارند اصلاً ایشان؟
استاد: بحث نمیکند، بحث سر حرکت نمیکند. فقط ترتیب موجودات (یعنی در این قوس صعود و نزول موجودات را مرتب میکند از مِن الأعلی الی الأسفل در قوس نزول، مِن الأسفل الی الأعلی در قوس صعود) بدون اینکه حرکت را در نظر بگیرد. این قوس صعود و نزولی است که مشاء مطرح میکنند و بقیه هم قبول دارند و رد نمیکنند.
شمولیت حشر برای تمامی موجودات و مراتب آن
یک قوس صعود و نزول هم در انسان درست میکند صدرا؛ مشاء درست نمیکند، صدرا درست میکند. صدرا میگوید انسان در ابتدا وجود عقلی داشت، بلکه وجود الهی داشت (چون در علم اله موجود بود)، سپس آمد در علم عقول هم موجود است؛ همینطور میآید تا پایین میرسد به آخرین درجه که میشود این نفس انسانی که از مرتبه عقلی میآید، میآید تا میشود صورت حسی و جسمانی که باید در ماده حلول کند. این انسانی که وجود عقلی داشت، مدام تنزل کرد و وجود نفسی پیدا کرد، از وجود نفسی هم آمد پایینتر و صورت شد، صورتی که باید در جسم حلول کند. اینقدر ضعیف شده که باید حلول در جسم کند؛ حالا میشود جسمانیةالحدوث. حالا تازه نامش را میگذاریم نفس، میشود نفس زید. در آنجا که بود، نفس زید و عمرو مطرح نبود، همه به وجود واحد جمعی به یک وجود موجود بودند؛ همه انسانها به یک وجود در ربالنوعشان موجود بودند، به وجود واحد جمعی. تنزل میکنند در عالم مثال که میآیند جدا میشوند، در عالم ماده که میآیند مادی میشوند. در عالم مثال جدا میشوند و تکثر پیدا میکنند، در عالم طبیعت و ماده که میآیند مادی میشوند و جسمانی میشوند. تازه اکنون نفس زید موجود شد؛ چطور موجود شد؟ به عنوان یک صورتِ حالِّ در ماده. این پایان قوس نزول است.
شاگرد: استاد یعنی به ازای هر انسانی الان در عالم مثالِ صعود یک شخص باید باشد؟
استاد: در عالم مثال نزولی بله؛ در مثال نزولی به ازای هر انسانی یک شخصی هست.
شاگرد: بعد نسبت به آن شخص با این شخص مادی؟
استاد: آن اصل است و این فرع است؛ آنی که در مثال است اصل است و این فرع است. این تنزلِ آن است، این صنمِ آن است، این حقیقتِ این است، این رقیقه آن است. روشن شد دیگر؟ این اصطلاحاتی است که گفتند.
شاگرد: یک جوری شبیه همان چیزی که افلاطون میگوید؟
شاگرد دیگر: شبیه مُثُل افلاطونی
استاد: افلاطون قائل به این است که نفس ما از ازل، از قدیم بوده و نفس بوده است. صدرا معتقد نیست نفس بوده؛ میگوید عقل بوده، آمده نفس شده، حالا آمده صورت شده است. این تبدلات را افلاطون نمیگوید.
شاگرد: ربالنوع هم نیست، چون ربالنوع ما یکی است.
استاد: نه، این انسانها همه در ربالنوع به وجود واحد جمعی موجود بودند و از آنجا دارند تنزل میکنند. بله.
شاگرد: استاد آن وقت در سیر صعود؟
استاد: در سیر صعود حالا انسان درست شد، انسان اکنون درست شد یعنی زید درست شد. در سیر نزولی زید با عمرو با بکر همه با هم به وجود واحد جمعی موجود بودند؛ آمدند پایین (عرض کردم در عالم مثال نزولی تکثر پیدا کردند، در عالم طبیعت آمدند مادی شدند) حالا مادی شده، اکنون اولین زمان حصول زید است. زید حالا حاصل شد، زید حالا متولد شد یا در رحم مادر متکون شد؛ نفسش هم به عنوان یک صورت حلول کرده در بدنش. این بعد، اول درجه نباتی دارد، درجه معدنی دارد حتی؛ یعنی فقط یک صورتی است که حلول کرده در جسم. بعد حالت نباتی پیدا میکند، بعد حیوانی پیدا میکند و متولد میشود. حالا باید سیر صعودی را طی کند (انسان است، بقیه موجودات را کاری نداریم؛ بقیه موجودات هم قوس دارند یا ندارند کاری نداریم، آنها هم دارند؛ ما فعلاً داریم درباره انسان صحبت میکنیم). بعد این انسان میآید و از نبات به حیوان میرسد، از حیوان به انسان میرسد و مراحل انسانی را هم به سمت تکامل طی میکند تا به درجه فنا برسد. این قوس صعود و نزولِ انسان است که من خیلی مختصر توضیحش دادم؛ حتی تبیین نکردم جسمانیةالحدوث بودن را، فقط با اشاره گفتم. این هم قوس صعود و نزول مربوط به انسان.
یک قوس صعود و نزول هست مربوط به کل عالم؛ تمام عالم از خدا صادر شده است؛ همه موجودات ربالنوع دارند. ربالنوعها موجودات مربوط به نوع خودشان را تنزل میدهند؛ همه میآیند تا نقطه انعطافِ نزول و صعود؛ به آنجا که میرسند دوباره صعود میکنند. همه به سمت آخرت میروند، همه به سمت حشر میروند، حتی حشرات؛ حتی حشرات. صدرا برای حشرات هم معاد قائل است، حشر قائل است. حالا معاد یعنی صحرای قیامت قائل نیست، ولی حشر قائل است. همه موجودات قیامت دارند، همه موجودات میروند به سمت آخرت.
نحوه حشر حیوانات و بازگشت آنها به ربالنوع
شاگرد: استاد فرمودید حشرات هم حشر دارند؟
استاد: همه موجودات حشر دارند، عرض کردم حتی پایینترین موجودات که حشراتاند.
شاگرد: استاد یعنی همه مگسهایی که دارند از بین میروند همه یک جا میآیند آنجا؟
استاد: نه یک جا چجوری حشر میشوند؟ یک حرف دیگر است. چطور حشرشان حشرشان است را صدرا توضیح میدهد؛ من فقط خواستم بگویم همهشان حشر دارند. اما چه حشری دارند از بحث ما بیرون است. از بحث ما بیرون است، فقط خواستید من یک اشاره مختصری میکنم.
شاگرد: استاد طبق علی القاعده، قبلاً ما وجود جمعی بودیم در نگاه صدرا در مقام عقل، دوباره هم میرویم آنجا، در صورتی که...
استاد: نه، دوباره میرویم آنجا ولی وجود جمعی نداریم. از عقل شروع میکنیم و به عقل منتهی میشویم، منتها وقتی از عقل شروع کردیم به وجود واحد جمعی همه با هم موجود بودیم؛ حالا تکتک آن عقل شدیم، تکتکمان وجود عقلی پیدا کردیم. قبلاً همهمان یک وجود عقلی داشتیم، حالا تکتکمان وجود عقلی پیدا کردیم؛ یعنی قوس صعود و نزول این فایده مهم را برای ما داشته که ماها را جدا جدا عقل کرده است.
شاگرد: استاد برهانی است؟
استاد: بله، برهانش را هم میآورد. منتها عرض کردم بحث ما نیست الان، این بحث ما نیست؛ شما خواستید من وارد بشوم، به صورت خارج از بحث وارد شدم. اما حشر موجودات؛ سه جور است. صدرا میگوید حشر موجودات سه جور است: یکی حشر انسان (که این دیگر معروف است و توضیح نمیخواهد)، یکی حشر حیواناتی که حافظه دارند و ذاکره دارند؛ این جوری تقسیمشان میکند.
شاگرد: حافظه دارند؟
استاد: حافظه و ذاکره. سوم حشر حیواناتی مثل حشرات که حافظه و ذاکره ندارند.
شاگرد: از کجا میدانند حافظه ندارند؟
استاد: دیگر حالا آن را خدا میداند.
شاگرد: آخر استاد پروانه را میگوید حافظه ندارد...
استاد: پروانه را ایشان میگوید حافظه ندارد.
شاگرد: خب باید دلیل بیاورند. یا از قرآن گرفته یا آزمایش فیزیکی؟
استاد: بقیه میگویند که پروانه علاقه به آتش دارد، خودش را میزند به آتش میسوزد، دوباره میآید بیرون، دوباره میآید کنار، دوباره میرود سمت آتش چون خوشش میآید.
شاگرد: آخر استاد یک بحث حسی است دیگر، میتواند یک تفسیر دیگر داشته باشد، مثل همین خودکشی نهنگها که جدیداً میگویند... نهنگها را نمیگوید حافظه ندارند، میآیند به سمت ساحل
استاد: بعد صدرا جور دیگر توضیح میدهد (توجیه را من دارم عرض میکنم، دلیل نمیخواهم بیاورم، توجیه این را دارم عرض میکنم که صدرا چه میگوید و آنها چه میگویند). آنها میگویند پروانه علاقه دارد به آتش، لذا مدام میرود و دوباره وقتی میسوزد برمیگردد و دو مرتبه میرود؛ اما صدرا میگوید حافظه ندارد؛ حافظه ندارد وقتی میآید اینطرف یادش میرود که آتش سوزاننده است و دوباره میرود. حالا حرف کدامشان درست است، ممکن است حرف هر دو تایشان غلط باشد، ممکن است حرف هر دو تایشان غلط باشد. ما داریم، ما داریم نقل قول میکنیم.
شاگرد: حالا از نظر علمی قائل به حیواناتی که با تربیت سگی در خانواده با دو سه تا مثلاً بگیرید حیوان، مثلاً فرض کنید مرغ، خروس، سگ، اینها تربیت میشوند، اینها حافظه دارند و طرف را میشناسند.
استاد: آره اینها حافظه دارند. پروانه را میگوید حافظه ندارد. مگس را میگوید حافظه ندارد. مگس را میزنید دردش میآید یا دردش نمیآید؟ دوباره برمیگردد و میآید.
شاگرد: خب آن را باید بررسی کرد دلیل این که حشره این رفتار را نشان میدهد چیست؟
استاد: ببینید من دارم به شما میگویم بحث ندارم در این زمینه، حالا شما دارید میروید در این بحث؛ اگر بخواهیم در این بحث برویم که دیگر به هیچجا نمیرسیم.
شاگرد: استاد شواهد تاریخی داریم برای کبوتر میآمدند...
استاد: کبوتر حافظه دارد. آره همین، بعد میشد استاد میشد کبوتر، یک کبوترِ جلد. ولی مثلاً مگسِ جلد در تاریخ ثبت نشده است. مگسِ جلد در تاریخ ثبت نشده که برگردد و بیاید.
شاگرد: خب استاد این سه تا را دیگر حشرشان را توضیح نمیدهد صدرا؟
استاد: چرا، شما اگر اجازه بدهید من توضیح بدهم. بفرمایید استاد. شما در بحثهای حاشیهای میروید.
شاگرد: نه استاد، شما رفتید ما گفتیم حالا که رفتید...
شاگرد دیگر: استاد این اقتضای بحث، جذابیت بحث و سؤالهای زیاد و تشتت آراء است. خب حالا حشرشان را توضیح بدهید
شاگرد دیگر: اینهایی که حافظه ندارند، مثلاً مگسِ جلد مینشیند جایی خونی چیزی باشد شما پرش میدهید میرود دور میزند باز برمیگردد، بالاخره در حافظهشان مانده دیگر.
شاگرد دیگر: آخر دارید در مصداق بحث میکنید، مصداقِ بحث لغو است دیگر. بله استاد، بله. حالا بفرمایید ادامه بدهید. مهم نیست.
شاگرد دیگر: مهم این است که این همه مگس جمع بشوند کجا میروند؟
استاد: اما صدرا میگوید که حیوانات که حشر پیدا میکنندۀ، محشور میشوند به ربالنوعشان؛ و در ربالنوع با وجود استقلالی باقی میمانند. در ربالنوع به وجود استقلالیشان باقی میمانند؛ یعنی وجود علمی پیدا میکنند. منتها وجود علمیِ جدا جدا؛ این مثلاً فرض کنید که این شتر از آن شترِ دیگر جداست.
شاگرد: به چه معنا یک ربالنوع است؟
استاد: شما الآن یک آدمی هستید که ذهن دارید. بله. ده تا صورت را در ذهنتان میآورید و منفک از هم میآورید. درست است. آن ربالنوع هم از نظر عقلی خیلی وسیع است و ده تا شتر را جدا میآورد در ذهنش.
شاگرد: یعنی همه شترها را؟
استاد: همه شترها جدا جدا. خب خود شما هم همینطورید؛ یک صحرا شتر را نگاه کنید، جداشان میکنید در عاقله خودتان.
شاگرد: پس در ذهن ربالنوع اینها وجود...
استاد: در علم ربالنوع (حالا ربالنوع ذهن که ندارد)، در علم ربالنوع اینها جدا جدا محشور میشوند.
شاگرد: ربالنوع کیست اینجا؟ یک شخص است؟
استاد: ربالنوعِ شتر. ربالنوعِ شتر شترها را جمع میکند، ربالنوعِ مثلاً فرض اسبها را جمع میکند و هکذا.
شاگرد: یعنی این ربالنوع مادی است؟
استاد: نخیر ربالنوع، مجرد است؛ عقل عرضی است و عقل طولی نیست؛ شاید درجهاش در بعضی ربالنوعها، درجهشان از عقل طولی هم بالاتر باشد.
شاگرد: استاد وجود عینی چجوری است؟
استاد: اینها ببینید هر کلامی یجر الی کلام میشود، دوباره من باید بروم در ربالنوع و عقول و اسامی.
شاگرد: استاد ما قطع بکنیم همین جا را، همان اصل مطلب را داشته باشیم به واقعیت نزدیکتر است. حالا حشرشان را...
شاگرد دیگر: حالا استاد این به چه صورتی تبدیل به وجود علمی میشود در ربالنوع؟
استاد: وجود علمی چیست تبدیل به وجود علمی میشود؟ یعنی به سمت بهتر میرود؛ وجود علمی خیلی بالاتر از وجود عینی است. تجرد پیدا میکند. تجرد پیدا میکند. یعنی قویتر میشود و به سمت کمال میرود و وجود علمی پیدا میکند. ماها به وجود علمیِ خودمان نگاه میکنیم و میبینیم که آثارش، آثار وجود عینی را ندارد؛ در حالی که اگر ما وجود علمیمان را قوی کنیم همان هم آثار وجود عینی را پیدا میکند و تازه آثار بیشتری هم پیدا میکند؛ مجردند دیگر، وجود مجرد باید آثارش بیشتر باشد.
شاگرد: استاد این فرمودید برای حیوانات صاحب ذاکره است یا نه؟
استاد: این برای حیوانات صاحب ذاکره است. اما حیواناتی که صاحب ذاکره نیستند، اینها محشور میشوند به ربالنوعشان منتها نه به نعتِ کثرت. به قول شما میگویید این همه مگس کجا میروند؟ این همه مگس دیگر نیست؛ همه به ربالنوعِ مگس محشور میشوند به وجود واحد جمعی؛ دیگر تعددی نیست. این حرف صدراست. حالا درست است یا غلط است، این را ما اصلاً کاری نداریم و داریم گزارش میدهیم.
شاگرد: خب چه فایدهای دارد این حشر؟
استاد: اینها هم مورد بحث ما نیست؛ فایدهاش را باید از خدا بپرسید.
شاگرد: یعنی همه مگسها به یک وجود واحد جمعی محشور میشوند در ربالنوعِ مگس مثلاً؟
استاد: ما در روایات داریم که یک خروسی در بالا هست که وقتی میخواند بقیه میخوانند و وقتی چه میکند چه میکنند. این را صدرا میگوید همان ربالنوع خروس است. منتها نه اینکه وقتی میخواند اینها میخوانند، وگرنه میبینید خروسها به تفکیک میخوانند و همه با هم نمیخوانند؛ در حالی که اگر آن بخواند و اینها هم در همان وقت بخوانند، باید همزمان با هم بخوانند...
شاگرد: پس چه میخواهد بگوید؟
استاد: میگوید چون آن اینطوری می خواند، اینها هم اینطوری می خوانند. اینها کپی آن هستند.
شاگرد: پس باید این ها همه باید بخوانند دیگر.
استاد: خیر، ببینید رب النوع ما ناطق است، ما همه ناطقیم. چون او نطق می کند، ما هم نطق می کنیم. چون آن خروس رب النوع می خواند، این ها هم می خوانند، نه همان وقت.
شاگرد: خب پس مجبورند دیگر، اختیار ندارند هر کاری آن میکند اینها هم میکنند؟
استاد: یعنی هر جور آن ساخته شده، هر جور آن ساخته شده، اینها هم ساخته شدهاند.
شاگرد: پس جبر شد دیگر، هر کاری او می کند این ها هم می کنند.
استاد: در خلقت، در آنچه که ما داریم که تنزل اوست، جبر است؛ ولی در وقتِ عمل جبر نیست. بله خب جبر ، مسلم است وقتی که خلقت را ملاحظه میکنید همه خلقت جبر است. منتها بعد از خلق، اختیار به برخی موجودات داده شده که کارهایی انجام دهند. ما هم الان خلقمان جبری است.
شاگرد: بله، خلقمان جبری هست ولی اعمالمان جبری نیست
استاد: خلقمان جبری است، تمام اوصاف ذاتیمان هم جبری است، اعمالمان اختیاری است.
شاگرد: اعمال هم جبر است؟
استاد: اعمال اختیاری است.
شاگرد: آخر از این باب که فرمودید که ما صُنعی از ربالنوع هستیم، هر کاری او میکند ما هم میکنیم.
استاد: هر کار او میکند یعنی اگر او اراده دارد ما هم اراده داریم؛ اگر او اختیار دارد ما هم اختیار داریم؛ اگر او عالِم است ما هم عالِمیم؛ نه اینکه هر کار ریزی که او میکند من هم میکنم. کارهای من مادی است و او کارهای مادی من را انجام نمیدهد. من گناه میکنم او نمیکند. اینها را که نمیخواهم بگویم.
شاگرد: بابت تکلیف، الان انسان الان مثلاً بندهی مثالی، آن که در عالمِ مثال است آن هم مکلف هست. دیگر چون مخلوق است دیگر؟
استاد: هر که مکلف هم باشد آنها معصیت نمیکنند. در آن عوالم معصیت نیست؛ معصیت مخصوص عالم طبیعت است؛ عالمِ اصطکاک، عالمِ حرکت، عالمِ برخورد، آنجا جای معصیت است.
تفاوت مثال نزولی و مثال صعودی در مبانی صدرایی
شاگرد: نسبت به این سخنی که جناب صدرا بیان میکنند که ما با اعمال خویش، وجودات مثالی خود را میسازیم...
استاد: این یک بحث دیگر است؛ میخواهید تمام این موارد را بیان کنیم؟
شاگرد: خیر، مقصودم این نیست؛ پس این مثالی که ما برای خودمان میسازیم، به عنوان مثال بنده با اعمال خود یک وجود مثالی میسازم، و از سوی دیگر شما میفرمایید که من یک وجود مثالی دیگری دارم که گناه نمیکند؛ آیا این دو مثالِ من، دو امر مجزا هستند؟
استاد: بله؛ آن مثالی که من میسازم یا آن بدن مثالی که من ایجاد میکنم، توسط خود من ساخته میشود؛ اما آن مثالِ نزولی، در عالم مثال بوده و تا به انتها نیز خواهد بود.
شاگرد: آیا این مثالی که من میسازم، همان مثال صعودی است؟
استاد: بله، این همان مثال صعودی است که در عالم برزخ، نفس من به آن تعلق میگیرد.
شاگرد: پس این مثال با آن مثال متفاوت است؟
استاد: بله، شخص آنها متفاوت است اما نوع مثالی آنها یکی است.
تفسیر حشر وحوش و حیوانات در حکمت متعالیه
شاگرد: استاد، پوزش میخواهم؛ این که میفرمایند ﴿وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ﴾[3] بر اساس همین معنای صدرایی تبیین میشود، درست است؟
استاد: در مورد آیه ﴿وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ﴾ تفسیرهای گوناگونی وجود دارد. یکی از آنها این است که همین وحوش معمولی محشور میشوند؛ یعنی همین حیوانات وحشی محشور میگردند و در آن صورت، واژه ﴿وحوش﴾ از باب مثال خواهد بود. نه تنها وحوش، بلکه بهایم و حشرات نیز محشور میشوند.
شاگرد: آیا جناب صدرا در کتاب اسفار آوردهاند که منظور، انسانهایی هستند که در...
استاد: آن هم ممکن است، بله؛ زیرا انسان گاهی بهیمه (چهارپا) میشود و گاهی وحشی، یعنی سبُع (درنده) میگردد و او نیز محشور میشود؛ هر دو وجه آن موجود است. عرض میکنم که هر کس آیه را بر اساس مبنای دلخواه خویش تفسیر میکند.
شاگرد: استاد، به نظر من این بحثها جذابیتش مدام در حال ادامه یافتن است؛ اگر صلاح میدانید، به بحث اصلی بازگردیم.
شاگرد دیگر: فقط پوزش میخواهم؛ این که فرمودید بر طبق مبنای دوم، حیوانات دارای قوه ذاکره محشور میشوند، یعنی به عنوان مثال مانند سگِ اصحاب کهف، خداوند برای آنها حساب و کتاب قرار میدهد؟ مثلاً فلان سگ یا فلان پرنده؟
استاد: ما گفتیم محشور میشوند، نگفتیم که حساب و کتاب دارند؛ حساب و کتاب مستلزم دلیل شرعی است. گفته میشود گوسفندی که به گوسفند دیگر شاخ میزند، باید در آنجا بیاید و جواب پس بدهد.
نسبت فلسفه با جزئیات و قاعده بقای موجودات
شاگرد: آیا واقعاً حساب و کتابی دارد استاد؟
شاگرد: مگر صورت علمی نیست؟ آنها صورت علمیِ ربالنوع میشوند؛ آن صورت علمی با آن صورت علمی دیگر...
استاد: شما نمیتوانید وارد جزئیات شوید. اگر بخواهید وارد جزئیات شوید، در بسیاری از جاها مجهول باقی میمانیم. فلسفه، کلیات را مطرح میکند نه جزئیات را. اگر بخواهیم وارد جزئیات شویم، خودمان هم نمیدانیم چه میشود؛ مگر جزئیاتِ خود ما روشن است که در آینده چه خواهیم شد؟ ایشان بر طبق قاعده میگوید همه چیز به سمت کمال میرود.
شاگرد: بنده میگویم که اگر این سخنانی که میفرمایید (پوزش میخواهم)، مثلاً به گونهای است که آدم اکنون اینطور بگوید که مثلاً این شتر فلان میشود، انسان خندهاش میگیرد؛ خب وقتی جناب صدرا نگاه میکند، اگر از یک سو میگوید این گوسفندی است که شاخ زده و پاسخ میدهد، و از سوی دیگر میگویید حشرش به صورت علمی است، خب آنجا هم یک بحث خندهداری واقعاً پیش میآید؛ آن صورت علمی با آن صورت علمی دیگر را چگونه میتوانیم در ذهن خود تصور کنیم... یا مثلاً در علمِ ربالنوع...
استاد: مگر هر چیزی را که ما نمیفهمیم باید به آن بخندیم؟
شاگرد: نه؛ یعنی میخواهم بگویم جنبه فلسفی ندارد. خب مسائل بسیاری وجود دارد
استاد: اگر اینگونه باشد، خنده ما نباید قطع شود.
شاگرد: ما به سخن صدرا نخندیم، بنده به ایشان خندیدم.
شاگرد: نه، بنده چون از خنده این سخنان... خب انسان خندهاش میگیرد، حرفشان توجیه ندارد، غیرعادی است؛ اینگونه انسان خندهاش میگیرد دیگر. پدیدهای را میبینید که برایش توجیهی ندارید و غیرعادی به نظر میرسد، آن تغییر حالت در انسان رخ میدهد...
استاد: ببینید، وقتی ما ثابت کردیم که چیزی که موجود شد معدوم نمیشود، و ثابت کردیم که جهان، جهانِ تکامل است و همگی به سمت کمال میروند؛ باید اینها را بپذیریم، اما نمیتوانیم جزئیاتش را توضیح دهیم. بالاخره تمام موجودات در حال حرکت به سمت کمال هستند. امروزه گفته شده است که ماده بیشعور از بین نمیرود؛ آن وقت شما چگونه انتظار دارید بقیه...
شاگرد: این را که میگوید که ماده بیشعور از بین نمیرود؟
استاد: میگویند تبدیل میشود ولی از بین نمیرود
شاگرد: قانون بقاء انرژی.
شاگرد: ما هیچ مشکلی نداریم؛ این شیء را اکنون بشکنم و پودر شود، چون پلیمری، پارچه یا پلاستیک است
استاد: پس قبول دارید که ماده از بین نمیرود. تبدیل میشود ولی نابود نمیشود؛ تبدیل به سمت کمال یا تبدیل به سمت نقص. اگر به طور طبیعی رهایش کنید به سمت کمال میرود، اما اگر به صورت قسری نگاه کنید، ممکن است عاملی قاصر آن را به سمت نقص ببرد.
شاگرد: این که می گوییم از بین نمی رود از روی معمول می گوییم والا خداوند می تواند الان ماده را از بین ببرد
استاد: آن که روشن است، ما این را نخواستیم بگوییم. جهان این طور آفریده شده و این سنت در آن قرار داده شده است. و خودش هم فرموده: ﴿وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا﴾[4] [5] [6] آن سنت الهی اگر کشف شود ما در مورد آن داریم صحبت می کنیم.
شاگرد: به شرطی که بدانیم آن سنت الهی است
استاد: بله، همین را دارم عرض می کنم، اگر بتوانیم کشف کنیم. ما الان به خیال خودمان، یا به واقعیت یا به خیال خودمان، کشف کردیم جهان رو به تکامل می رود و این سنت الهی است، اگر به صورت طبیعی حرکت کند به سمت تکامل می رود. اگر به صورت قصری حرکت کند، ممکن است قاصر او را به سمت قصر ببرد. ولی اگر به صورت طبیعی حرکت کند، به سمت کمال میرود؛ این را کشف کردهایم. کشف کردهایم که خداوند موجودات را از بین نمیبرد؛ بلکه آنها را تبدیل میکند و از حالی به حال دیگر درمیآورد ولی نابود نمیسازد. اینها را کشف کردهایم و بر طبق این کشفیات خود نظر میدهیم؛ اما اینکه جزئیاتش چه میشود، نمیدانیم. اگر قوانین جزئیات را هم کشف میکردیم، در آنجا نیز نظر میدادیم، اما قوانینش را در اختیار نداریم. پس تمام این سخنانی که ما میگوییم، بر طبق قوانین خودمان است و بر اساس قواعدی است که کشف کردهایم. ممکن است قاعده ما صحیح باشد و کشف ما نیز درست باشد؛ و ممکن است صحیح نباشد و کشف ما باطل باشد. ولی به هر حال بیان این سخنان ایرادی ندارد. اگر بخواهیم بگوییم قطعاً اینگونه میشود، بله، شما باید بپرسید چگونه؛ و اگر قوانینمان را به شما گفتیم و آن قوانین مستدل باشد، کشفیات ما نیز تماماً مستدل خواهد بود.
نقد اتلاف وقت در بررسی آراء متکلمین و بازگشت به متن
شاگرد: استاد، برای بسیاری از این موارد روایت نیز داریم، به عنوان مثال.
استاد: برخی از آنها روایت است
شاگرد: ما اکنون نمیگوییم روایتها جعلی است یا نص است.
استاد: به هر صورت عرض میکنم این مطالبی که میگوییم، نمیخواهم بگویم همهاش تمام و کمال است؛ باید بنشینیم و بحث کنیم. ولی بالاخره جای گفتن دارد. از همین گفتهها ما سرانجام یک مطلب حقی و کامل را استخراج میکنیم. حتی بنده معتقدم اگر کسی، (البته شاید عمر ما اگر صرف امور انفع شود بهتر باشد)، ولی حتی اگر به این اقوال باطل هم رسیدگی کنیم، ممکن است از لابلای آنها چیزی به دست آوریم. اما رسیدگی به اینها زمان بسیاری میطلبد و شاید در بسیاری از جاها تضییع عمر باشد. بسیاری از حرفهایی که زدهاند، بالاخره در یک مسئله که اقوال مختلفی وجود دارد، یکی از آنها حق و بقیه باطل است دیگر. اگر شما به تمام اینها رسیدگی کنید، ممکن است به نتایجی هم برسید، منتها یک عمرِ نوح میخواهد و یک سلیقه؛ سلیقهای که نگران ضایع شدن وقت نباشد. وگرنه با این عمر کوتاه، ما باید وقتمان را صرف کارهای بهتر کنیم.
شاگرد: صرفِ قرآن و روایات؟
استاد: بله دیگر، صرف کارهای بهتر و مفیدتر که وجود دارد. لذا مشاهده میکنید که جناب صدرا در پایان عمر ناراحت است از اینکه چرا وقت خود را صرف رسیدگی به اقوال متکلمین کرده است. متکلمین تشتتِ اقوال بسیاری دارند و صرف وقت برای آنها بسیار زمانبر است. اگرچه ما اکنون اقوالی را که امروزه یکییکی برخی از آنها را اثبات میکنند، اصلش را در قول متکلمین میبینیم؛ زیرا هر قولی که ممکن بوده، آنها گفتهاند و چیزی باقی نگذاشتهاند!
شاگرد: کمالی هم در کار نیست، باز هم در متکلمین!
استاد: چیزی باقی نگذاشتهاند؛ بنابراین هر کس اکنون سخنی بگوید، اصلش در قول آنها موجود است.
شاگرد: استاد میگویید متکلمین، آیا فلاسفه را هم میگویید؟ ظاهراً یک ندامتی از فلسفه هم...
استاد: خیر، متکلمین به اقوال بسیاری پرداختهاند، فلاسفه آن مقدار قول ندارند.
شاگرد: خیر، ظاهراً در اواخر عمر، جناب صدرا یک ندامتی از فلسفه هم داشتند که ای کاش تمام وقتم را صرف قرآن...
استاد: در مورد فلسفه نمیدانم، اما در مورد کلام بله. آن هم قولِ متکلمین، نه مسائل کلام. صدرا از مسائل کلامی ناراحت نیست، بلکه از رسیدگی به اقوال متکلمین ناراحت است که وقت خود را صرف این کار کرده است. بسیار خوب، بگذریم؛ اینها حاشیههایی بود که رفتیم؛ حدود یک ساعت بحث کردیم...
شاگرد: کلیت بحث برایمان روشن شد...
استاد: کلیت بحث را گفتیم و بقیهاش را هم به حاشیه رفتیم، خارج از بحث. بیایید به بحث خودمان بازگردیم؛ یعنی شروع کنیم به بحث تفصیلی درباره همین مطالبی که اجمالش را بیان کردیم.
ابتدای بحث ایشان اینگونه آغاز میشود؛ میخواهیم بیان کنیم که خلقت با عنایت شروع شد و به هیولی رسید؛ نمیخواهیم بگوییم به هیولی ختم شد، زیرا وقتی به هیولی رسید تازه قوس صعود آغاز شد و ادامه یافت، و باز هم ادامه داشت و همچنان ادامه دارد و هیچگاه تمام نمیشود. میخواهیم بگوییم به هیولی رسید؛ این بیانِ ماست. فکر نمیکنم بیش از این بتوانم بحثی را مطرح کنم؛ این شش صفحهای که ایشان مطرح کرده، بسیار پرمحتواست و سخن بسیار دارد. بعد از عهده ان شاء الله بربیایم تا همه را توضیح دهم. ولی کلیات آن را فراموش نکنید؛ آن کلیتِ مطلبی که عرض کردم در ذهنتان بماند، زیرا برای ربط دادن مطالب به یکدیگر اهمیت بسیاری دارد.
تبیین معنای عنایت الهی و علم فعلی
ببینید، خداوند صرف بود؛ یعنی حدی نداشت و مطلق بود. با عنایت خویش خلق کرد؛ عنایت یعنی چه؟ نمیدانم آیا در این جزئیاتِ مطالب هم وارد بشوم یا خیر؟
شاگرد: وارد شوید استاد، هر چه صلاح میدانید.
استاد: چون بالاخره شما مقدار بسیاری از این مباحث را خواندهاید، من فرض کنم که کأن لم یکن (گویی نبوده است)، ببینم وارد بحث بشوم؟
شاگرد: استاد شما ما را خالی از ذهن فرض کنید.
استاد: یا اینکه وارد شوم و به صورت مختصر وارد شوم.
شاگرد: همین خوب است.
استاد: پس به برخی مطالب اشاره میکنم. ببینید، عنایت عبارت است از علمِ خداوند به اشیاء، پیش از خلقِ آنها؛ علمی که خداوند پیش از خلق اشیاء به آنها دارد، یعنی علم ازلیاش میشود عنایت. علم به ماعدا پیش از خلق ماعدا؛ که با همین علم هم خداوند ماعدا را خلق میکند. گفتهاند این علم، علمی است فعلی؛ مانند علم مهندسی که سازنده است، سازندهِ خارج است. خداوند هم علمش فعلی است، زیرا سازندگی دارد و ایجاد میکند؛ و عرض کردم این علم فعلی برای ما هم در آخرت وجود دارد که علم ما تماماً فعلی میشود. یعنی به محض اینکه به پدیدهای علم پیدا میکنم یا به عنوان مثال هوس فلان غذا را میکنم، اگر بهشتی باشم آن غذا برایم موجود میشود؛ یا آن فرد جهنمی، به محض اینکه از مار میترسد، مار برایش حاضر میشود؛ یعنی به مار علم پیدا میکند و مار حاضر است. او هم به فلان غذا علم پیدا میکند و آن غذا برایش حاضر است. علمشان فعلی و سازنده است، یعنی معلومشان در خارج موجود میشود. علم خدا هم به همین صورت فعلی است.
یک عبارت جالبی که بنده بارها عرض کردهام، در کتاب توحید صدوق آمده و از قول حضرت امیر (ع) نقل میشود؛ از حضرت سؤال میکنند چرا خداوند این حیوانات را آفرید؟ خب به عنوان مثال حیواناتِ دیگری هم میشد بیافریند، ما بلد نبودیم اما خدا که بلد بود؛ مثلاً فرض کنید یک موجود دو سر بیافریند، نه انسان، یک حیوان دو سر بیافریند یا حیوانی که فرض کنید دو سرش کنارِ هم باشد یا یک سر پشت و یک سر جلو باشد. چرا اینها را خدا خلق نکرد؟ امام جواب میدهند این خلایقی که اکنون به وجود آمدهاند، از علم خدا گذشتهاند؛ این خلایق از علم خدا گذشتند، لذا اینها خلق شدند. این دلیلِ فعلی بودنِ علم خداست؛ یعنی به محض اینکه به اینها علم داشت (نمیگوییم پیدا کرد زیرا واژه «پیدا کرد» به معنای حادث شدن است)، چون به اینها علم داشت، اینها خلق شدند.
نامحدود بودن عنایت الهی و تنزل به مرتبه هیولی
شاگرد: یعنی به آن ها علم نداشت؟ مقصودم این است که برخی عنایت را به «نظام احسن» تفسیر کردهاند، یعنی این موجوداتی که هستند، اینها وجه احسن هستند و نظامهای دیگر وجه احسن نبودند...
استاد: نه، اکنون نخواستم به آن اشاره کنم. خداوند این عالمِ ما را اکنون آفریده است؛ وقتی بساط این عالم جمع میشود، عالم بعدی میآید؛ در عالم بعدی، ممکن است حیوانات دیگری بیافریند، به گونهای دیگر؛ نمیدانیم چه کار میکند. علمش گذشت یعنی وقتی این عالم میخواهد خلق شود، در علمش گذشت که این موجودات متعلق به این عالم باشند. کُن فَیَکون. موجودات دیگر متعلق به عالم قبل، و موجودات دیگر متعلق به عالم بعد هستند. یعنی بینهایت است؛ اصلاً فوقالعاده است وقتی انسان تصور میکند؛ بینهایت موجود در علم خدا بود؛ نه فقط شخصاً، بلکه به صورت نوعی؛ شخص که جای خود دارد. اما در علمش گذشت که این موجودات متعلق به این عالم باشند.
شاگرد: بینهایت چه چیزهایی در علم خدا بود؟
استاد: بینهایت مخلوق؛ بود و هست و اینطور علمش قرار داد که این موجودات متعلق به این عالم باشند و آن موجودات متعلق به آن عالم؛ همانطور که میگویید علم به نظام احسن، نه فقط نظام احسنی که اکنون ما داریم، بلکه نظام احسنِ مِن الأزل الی الأبد که چندین عالم قرار است بیاید، بینهایت عالم قرار است بیاید؛ در هر عالمی موجودات باید چه باشند، شخصشان و نوعشان. عرض میکنم بسیار عجیب است، یعنی تصورش برای ما عجیب است و این یک واقعیت است، پدیدهای نیست که نباشد.
آن وقت ما میگوییم خداوند نامحدود است؛ میگوییم نامحدود است. خب باید نامحدود باشد، اصلاً محدود بودن قابل تصویر نیست. آن وقت وهابی ها به ما می گویند شما مشرک هستید. خدا را نامحدود می دانید. در صورتی موحد هستید که خدا را محدود بدانید و بگویید خدا یک طرف و خلق یک طرف. توجه می کنید چه می گوید؟ نامحدود را هم نفهمیده است یعنی چه. خیال کرده است که خدا حجم دارد. یعنی نامحدود حجمی فرض کرده است و گفته است کاری نکن که خدا شامل خلق شود والا مشرک می شوید. خلق را هم می آورید جزء خدا. این گونه فکر کرده است. می گوید یک خدای نامحدود فرض کردید که تمام جهان را پر کرد. من و شما هم در آن خداییم، پس ما هم خدا می شویم. شما شیعیان این طور فکر می کنید پس مشرک هستید. اصلا نفهمیده محدود و نامحدود یعنی چه. این حرف محمد بن عبدالوهاب است که در کتابش اثبات کرده است که خدا باید محدود باشد و شیعیان همه مشرک هستند چون خدا را نامحدود می دانند. نفهمیده است نامحدود یعنی چه. حالا این را که دارم توضیح می دهم اصلا غیر نامحدود نمی شود تصور کرد. نمی شود باور کرد خدا محدود باشد. با این همه علمی که تصور اجمالیش مشکل است. تصور تفصیلی آن که اصلا ممکن نیست.
شاگرد: پوزش میخواهم؛ منظور از اینکه خدا نامحدود است، از لحاظ صفاتش است دیگر؟ از لحاظ قدرتش، از لحاظ ارادهاش، از لحاظ این صفاتی که دارد؛ از این لحاظ نامحدود است؟
استاد: بله، نامحدود است اما نه نامحدودِ حجمی؛ ما اصلاً برای خدا قائل به حجم نیستیم تا چه رسد به نامحدود بودنِ آن.
بسیار خوب، داشتم این مطلب را عرض میکردم؛ عنایتِ ازلی خداوند یعنی علم فعلی او به نظام احسن. نظام احسن نه فقط نظام احسنِ ما که این تنها بخشی از نظام احسن است؛ بلکه نظام احسنِ مِن الأزل الی الأبد، و تمام موجوداتی که امکان وجودشان هست، مِن الأزل الی الأبد در عوالم مختلف خواهند آمد. شاید. عرض میکنم که نمیدانیم چیست، فقط ما در حال سخن گفتن هستیم و قواعدمان اینگونه اقتضا میکند.
شاگرد: مثلاً دایناسورها که از بین رفتند...
استاد: بله، دایناسورهایی که از بین رفتند؛ ممکن است در عوالم دیگری که بعدها خدا میآفریند، حیوانات دیگری بیافریند، نه اینکه همین دایناسوری را که از بین رفته تکرار کند، یا همین شیر و پلنگی را که اکنون هستند تکرار نماید؛ ممکن است اصلاً موجود دیگری باشد.
شاگرد: البته استاد پوزش میخواهم؛ در اینجا واژه «علم فعلی» مشترک لفظی است؛ آن علم فعلی که ما میخوانیم با علم فعلی که اکنون خداوند برای بندگان دارد، همین است...
استاد: خیر، به آن، «علم در مقام فعل» میگویند. علم در مقام فعل، من و شما هستیم؛ که ما فعلِ خداییم و در عین حال علمِ خداییم؛ یعنی اکنون خداوند به ما علم حضوری دارد، یعنی نه اینکه فقط علم حضوری داشته باشد، ما خودمان علم هستیم، همین وجودِ... یعنی به قول خودمان میگوییم دفتر علم حقتعالی است؛ کل جهان دفتر علم حقتعالی است، به قول شیخ اشراق. این «علم در مقام فعل» است و با «علم فعلی» که ما میگوییم متفاوت است؛ اینها دو اصطلاح هستند و نباید با هم خلط شوند.
شاگرد: یعنی ما خودِ معلومِ الهی هستیم.
مراتب تنزل فیض و رسیدن به مرتبه قوه محض
استاد: پس عنایت عبارت است از علم...
شاگرد: آیا علمِ در مقام فعل نباید مجرد باشد؟ چون مجرد نیست و جسم است دیگر.
استاد: خیر، علم در مقام فعل لازم نیست مجرد باشد؛ علم در مقام فعل خودِ فعل است، حادث است، متغیر است و زایلشدنی است. هیچ آسیبی هم به خدا نمیزند. آن علمِ ذاتی است که باید مجرد باشد، باقی باشد، زایل نشود و تغییر نکند؛ حادث نباشد بلکه ازلی باشد.
شاگرد: آیا همان علم فعلی است؟
استاد: علم ذاتی اینگونه است، بله؛ همان علمی است که ما به آن میگوییم علم فعلی.
بسیار خوب، عنایت ازلی، صرف است و حد ندارد؛ وقتی حد نداشت، بینهایت است. اصلاً چیزی که حد نداشته باشد بینهایت است، حتی جسم؛ حد جسم چیست؟ سطح است. شما یک جسمی را فرض کنید که سطح نداشته باشد و پایان نداشته باشد، خب بینهایت میشود دیگر. هر چیزی که حد نداشت بینهایت میشود؛ عنایت ازلی هم حد ندارد بنابراین بی نهایت است
شاگرد: آخر ما جسمی نداریم که سطح نداشته باشد،
استاد: نداریم، بله، عرض میکنم فرض کنید. هر چیزی را بخواهید متناهی کنید باید برایش حد بگذارید؛ اگر حدش را بردارید بینهایت میشود؛ حتی جسم را عرض میکنم، هرچند جسم بینهایت نداریم، ولی اگر هم داشته باشیم مثلاً میخواهیم اینگونه فرض کنیم: جسمی داشته باشیم که سطح نداشته باشد، از این سو بروید و به انتها نرسد و از آن سو بروید و به انتها نرسد، هیچ جا سطح پیدا نکند، میشود بینهایت. پس چیزی که محدود نیست و چیزی که حد ندارد، بینهایت است؛ عنایت الهی حد ندارد و بینهایت است؛ خودِ خدا هم همینگونه است.
اکنون این مبدأ بیحد، میخواهد با عنایتِ بیحد بیافریند؛ چه چیزی میآفریند؟ آفرینشِ بیحد. همان وجود منبسطی که مِن الأزل الی الأبد را پر میکند که اصلاً حد ندارد. اینکه میگوییم مِن الأزل الی الأبد، این هم از روی تسامح است؛ واژه «مِن» نمیخواهد و «الی» نمیخواهد، اصلاً کاربرد «مِن» و «الی» در اینجا غلط است.
بسیار خوب، اینکه حد ندارد، آیا در عرض حد ندارد یا در طول هم حد ندارد؟ پیداست که از هیچ طرف حد ندارد؛ یعنی نه در عرضش حد هست و نه در طولش حد هست؛ بنابراین هیچگاه توقف نمیکند. هیچ جا نمیرسید که بگویید خداوند دیگر پس از این خلق نمیکند و درِ خلق را بست؛ به چنین جایی نمیرسیم. همانطور که خلقتش در عرض هست، در طول هم خلقتش تا ابد ادامه دارد و هیچ جا ختم نمیشود.
اما، این خلقی که آغاز شده است، در ابتدا در کمالِ تحصل و فعلیت است. وقتی نزول میکند، از حیث تحصل و فعلیت نزول میکند؛ هر چه پایینتر میآید، تحصلش (یعنی وجودش) و فعلیتش (که آن هم یعنی وجودش) مدام ضعیف میشود؛ ضعیف میشود تا میرسیم به هیولی که دیگر اصلاً فعلیت ندارد و صِرفُ القوه (قوه محض) است. روشن شد چه عرض میکنم دیگر؟ بعد وقتی به صرفالقوه میرسد، باز فیض خدا که قطع نمیشود. این صرفالقوه نیز حد ندارد؛ این هم حد ندارد، همانطور که آن فعلیت حد نداشت، این صرفالقوه هم حد ندارد. لذا هر چه به آن بدهید قبول میکند؛ هر صورتی به آن بدهیم میپذیرد و از هیچ صورتی رو برنمیگرداند؛ این به خاطر بیحدیِ آن است. اگر حد خاصی داشت، تنها صورتهای متناسب با همان حد را میپذیرفت.
تبیین چگونگی تنزل و ضعف وجود در مراتب
شاگرد: استاد، این که این عنایت در سیر نزول (اگر نامش را سیر نزول بگذاریم)، مدام میگوییم ضعیفتر میشود یا کم رنگتر میشود یا هر طور که نامش را بگذاریم، این به چه معناست؟ گویی ما در حال در نظر گرفتن یک سیر خطی هستیم که در جایی اتفاقی میافتد؛ در حالی که عنایت بینهایت است. چه اتفاقی میافتد که این مراتب تشکیل میشود؟ این یک سؤال جدی است.
استاد: بله. خب تا اینجا که مطلب را گفتم روشن شد؛ من بحث را تا هیولی رساندم و بعد هیولی میخواهد صورت قبول کند و در آنجا بماند، دیگر بماند برای جلسه بعد؛ زیرا مسلماً تمام آنچه گفتم را نمیرسم بخوانم. اما سؤال شما؛ که چرا تنزل همراه با مراتب است؟ بنده بارها عرض کردهام که ما نمیتوانیم تنزل را تبیین کنیم مگر با مثال. مثالش را هم در خودمان داریم. شما اکنون شروع به تنزل میکنید؛ یعنی یک مطلب عقلی را تنزل میدهید به عالم خیالتان، و بعد هم آن را به عالم نفستان میآورید. در عقلتان که هست، کلی است و مرز هم ندارد؛ یعنی میبینید که مطلب را تا عمق آن درک میکنید. زمان هم نمیطلبد؛ مطلبی که اگر بخواهید بیانش کنید ممکن است دو ساعت به طول انجامد، در یک آن در عقلتان آن را از ابتدا تا انتهایش تصور میکنید. همین مطالبی که اکنون بنده گفتم؛ اکنون اگر به ذهنتان مراجعه کنید، در یک آن تمام مطالب در ذهنتان هست (حالا ممکن است بخشی از آن فراموش شده باشد، ولی آنهایی که هست، یکجا هست؛ در حالی که در هنگام سخن گفتن یک ساعت یا یک ساعت و نیم است که داریم حرف میزنیم). ولی تمام مطالبِ یک ساعت و نیم، همگی یکجا هست.
شاگرد: به نحوِ ابهام و اجمال؟
استاد: به نحو کامل؛ اجمال هم نه، اجمال یعنی بساطت. یعنی اگر حافظه شما به گونهای باشد که تمام این مطالب را گرفته باشید، همه را هم اکنون دارید ملاحظه میکنید؛ در یک آن دارید ملاحظه میکنید. خب این نشاندهنده قوتِ وجود است. سپس آن را به خیالتان میآورید. در خیال که میآورید، مقداری ضعیفتر میشود؛ دلیلش هم همین است که میبینید باید دانه به دانه آن را تصور کنید، زیرا خیال جایگاه تفصیل است. دانه به دانه تصور میکنید، مطالب را از هم جدا میکنید و مقداری ممکن است زمان ببرد. بیاورید پایینتر در کلامتان؛ یک ساعت یا یک ساعت و نیم طول میکشد. اینها به خاطر ضعف وجودِ آن است؛ آن مرتبه آنقدر وجودش قوی است که همه را یکجا دارد.
شاگرد: استاد در این مثال شما مرتبه را در نظر میگیرید، این به ذهن درست میرسد؛ مثلاً مرتبه خیال را داریم و مرتبه کلام را داریم. حرف اینجاست که اصلاً اساساً این مراتب بالاخره وقتی تشکیل میشود، آنها مضافِ ناشی از غیر هستند دیگر؟
استاد: بله، میخواهم عرض کنم؛ مراتبی داریم، اما این مطلب عقلی که اکنون دارد از عقل من تنزل میکند، این را عرض میکنم؛ مرتبه عقل دارم، مرتبه خیال دارم و مرتبه زبان دارم، اینها درست. بله. ولی شما یک مطلب عقلی را در این مراتب به پایین میفرستید. چه زمانی پایین میفرستید؟ هر چه پایینتر میآید، ضعیفتر میشود دیگر.
شاگرد: استاد همین واژه «پایین»... حالا میدانم مثال است، میخواهم مقداری این را فهم کنیم؛ میگوییم پایین، بسیار خوب؛ به این صورت بگوییم که آیا ضعف تابعِ مراتب است، یا مراتب تابعِ ضعف هستند؟ به نظر میرسد که مراتب که تشکیل...
استاد: ظرف نداریم؛ در مثالِ خودمان ظرف هست. ببینید وقتی بنده میخواهم مثال بزنم، به خودم مثال میزنم؛ من عقل دارم، خیال دارم و زبان دارم و مطلب را در این سه مرتبه میآورم. ولی اگر تنزل الهی باشد، خودش ظرف میسازد. آن وقت فیض که از بالا میآید، خودش ظرف درست میکند. یعنی این فیض هر چه پایینتر میآید، تاریکتر میشود؛ مانند نور خورشید. نور خورشید به عنوان مثال در کنار خورشید به گونهای است که چشم را میزند و نمیتوانید آن را ببینید؛ مقداری این طرفتر بیایید میبینید که خیر، نور خورشید را دارید میبینید، اکنون چشم باز است، روز هم هست و داریم همه جا را میبینیم و شعاع خورشید را مشاهده میکنیم. اگر از کره زمین خارج شوید و به کرات دورتر بروید، نور خورشید بسیار ضعیف دیده میشود؛ نه تنها چشم را نمیزند، بلکه بسیار ضعیف دیده میشود و بعد هم پایینتر بیایید، به جایی میرسید که تاریک شود. درست است؟ اینها همگی تنزل هستند؛ منتها تنزل نور حسی. هر چه پایینتر بیاید، رقیقتر میشود؛ و هر چه به سمت منبع برود، غلیظتر میشود. وجود هم همینگونه است؛ وجود هر چه از منبعش (که منبع آن خداست) دورتر شود، ضعیفتر میشود، و هر چه نزدیکتر شود، قویتر میگردد؛ این مراتب را خودِ همین افاضه دارد ایجاد میکند. آن وقت هر چه پایینتر بیایند، تحصل کمتر میشود (تحصل یعنی وجود)، یعنی وجود رقیقتر میشود؛ فعلیت کمتر میشود تا میرسید به جایی که قوه است. یعنی اصلاً خاصیت تنزل همین است.
قوس نزول از صرف فعلیت به سوی صرف قوه
شاگرد: استاد همین واژههای تنزل، دور، پایین... بسیار خوب؛ ما میگوییم آقا خداوند نامحدود است، همان مطلبی که فهمش در اینجا دشوارتر است؛ خداوند نامحدود است، بعد عبارتهایی داریم به نام تنزل، و اینکه هر چه از خداوندِ وجود دورتر میشود... یعنی چه؟
استاد: اینها تعبیرات مادی است که ما به کار میبریم به این دلیل که تعبیرات مجرد در اختیار نداریم. اگر لغت را به گونهای وضع کرده بودند که برای مجردات هم واژگانی میگذاشتند، ما از همان کلماتی که برای مجردات وضع شده بود استفاده میکردیم؛ منتها اکنون کلماتی که برای مجردات داریم، نداریم و ناچاریم از همین کلمات مادی استفاده کنیم؛ شما دیگر خودتان باید این کلمات را تطهیر کنید، در ذهن خودتان باید آنها را تطهیر کنید، ما دیگر چارهای نداریم.
بسیار خوب. من بخشی از متن را بخوانم؛ هنوز مطالب بسیاری داریم. صفحه نود و نهم، سطر پنجم. «قوله علیهالسلام «فيجمع»»[7] ، «فَيَجْمعُ تُرَابُ كُلِّ قَالَبٍ إِلَى قَالَبِهِ»[8] ، در پاورقی نقل شده است و بقیهاش را هم میتوانید در خود روایت ببینید. به صیغه مفعول بخوانید. «لعل سرّ هذا الجمع الذى تحيرت الاوهام فيه»[9] (شاید سرّ این جمعی که وهمها در آن حیران شدهاند) این باشد، که وجود امکانی چون به صورت افاضه نزول کرد، از مبدأ اولی که صرف بود نزول نمود، به حکم عنایت صرفه ازلیه؛ چون اینچنین بود، صرافتش اقتضا کرد که محدود نباشد، در هیچ جا توقف نکند و همچنان پیش برود. «اقتضت صرافة العناية» اقتضا کرد، افاضه غیر محدود را. افاضه غیر محدود یعنی چه؟ یعنی «غير واقفة الى حد من حدود الامكان». این را دیگر لازم نیست بنده معنا کنم، مطلب روشن است
شاگرد: زمانی، مکانی، همه جور.
استاد: «نزولا»؛ این واژه «نزولا»... همان بحثی است که عرض کردم درباره تنزل؛ این... گفتیم که لمّا نزل ، وجود امکانی لمّا نزل، اکنون «نزولا» مفعول مطلق همان نزل است. «نزولا بحسب الفعلية و التحصل»؛ نزول نه به صورت آبی است که از بالا به پایین بریزد. نزول بر حسب فعلیت و تحصل است؛ یعنی هر چه تنزل کرد، از فعلیت و تحصلش کاسته شد. در تحصل نزول کرد و در فعلیت نزول نمود. نزولش به حسب تحصل بود و به حسب فعلیت بود؛ «الى ان بلغت» به مرتبه اخیرهای که هیچ فعلیتی نداشت؛ یعنی تحصل و فعلیت مدام کم شد و کم شد تا به آنجا رسید که دیگر تمام شد. مانند همان نور حسی که عرض کردم از آن محل که صادر میشود، مدام کم میشود و کم میشود تا زمانی که در نهایت تاریک میگردد. «الى ان بلغت الى مرتبة اخيرة» که مرتبه اخیره ملازم با هیولای اولی است؛ «التى» (آن هیولای اولایی که) «هى فى صرافة القوة». از صرف شروع کرد، آمد تا به صرف رسید؛ از صرفِ فعلیت به صرفِ قوه رسید.
تبیین ماهیت تبعی و عرضی هیولی در قوس نزول
«فحصل بنحو من التبعية و بالعرض من صرف الفعلية». (خط بعد) «صرف القوة». «صرف القوة» فاعلِ «حصل» است. «حصل من صرف الفعلية»، خط زیرین آن «صرف القوة» نوشته شده است.
شاگرد: فاعلِ «حصل»...
استاد: فاعلِ «حصل»، «صرف القوة» میشود. «حصل بنحو من التبعية و بالعرض». تبعیت... این خط بسیار پرمطلب است و همه مطالب ایشان پر مطلب است. عرض کردم این شش صفحه خیلی حرف دارد.
شاگرد: سنگین هم هست.
استاد: تبعیت یعنی چه؟ تابع باید خصوصیات متبوع را داشته باشد
شاگرد: متبوع و تابع با هم اینگونه میشوند.
استاد: خیر، خصوصیت اصلی متعلق به متبوع است، متعلق به تابع که نیست. پس باید بگوییم تابع باید خصوصیت متبوع را داشته باشد. اما خب معلوم است، چون اصل آن متعلق به متبوع است، مرتبه ضعیف شدهاش متعلق به تابع است. اینگونه است دیگر؛ تابع فرع است و متبوع اصل است؛ فرع مرتبهای ضعیفتر از اصل دارد؛ هم از اصل گرفته است و هم ضعیفتر است. اینها را در نظر داشته باشید، اینها مطالب بدیهی است. اما آیا موجوداتی که از خداوند دریافت کردهاند، خصوصیات خداوندی را دارند؟ ندارند. ما مالکِ چه هستیم؟ مالکِ خودمان هم نیستیم، مالکِ وجودمان هم نیستیم؛ آن چیزی که به ما داده شد، اصلاً مایی در کار نیست، ما با همان افاضه جعل شدیم، ما با همان افاضه به وجود آمدیم؛ با همان عطا موجود شدیم. آنچه هم که دریافت کردیم عطا بود دیگر. پس ما تابع نیستیم «بنحو من التبعية». اکنون دارد درباره هیولی بحث میکند، درباره ما نمیگوید؛ هیولی را میگوید که از ما پایینتر است. «فحصل بنحو من التبعية»؛ یعنی تبعیتِ درستی هم نیست، تبعیتِ کاملی هم نبوده است؛ «بنحو من التبعية» یعنی تسامحاً و مجازاً بگو تبعیت. «و بالعرض»؛ «بالعرض» یعنی بالمجاز
شاگرد: الان خداوند می شود متبوع و ما می شویم. خداوند خصوصیات ما را دارد دیگر؟
استاد: ببینید ما برای این که بتوانیم بحثمان را راحت تر ادامه دهیم، اصلا بحث خدا را مطرح نمی کنیم. همان فیض اولی خدا را که وجود منبسط است و آن وجود امکانی است، آن وجود امکانی را مطرح می کنیم.
شاگرد: آن خصوصیات ما را به نحو اکمل دارد؟
استاد: وجود امکانی تنزل می کند و می آید به ما می رسد و به هیولی می رسد. این ها همه وجود امکانی است که تنزل می کند و نمی گوییم و خدا را بحث نمی کنیم. از وجود امکانی شروع می کنیم که راحت تر بتوانیم بحث کنیم.
شاگرد: قبول است، آن فیض اول تمام خصوصیات مراتب پایین را به نحو اکمل دارد؟
استاد: بله
شاگرد: آن هایی هم که در مراتب پایین هستند خصوصیات آن را به نحو ضعیف شده دارند؟
استاد: به نحو ضعیف شده دارند. این می شود تبعیت و همان طور که خودتان هم اشاره کردید، پایینی باید خصوصیات بالایی را به نحو ضعیف داشته باشد در حالی که دارا بودن برای پایینی ها نیست و ذاتشان عطایی است. مالک چیزی نیستند.
شاگرد: بالتبعیه می گفت بهتر بود
شاگرد: بگوییم نشانه ای از
استاد: خیر، این که عرض می کنم را توجه کنید، ما نمی توانیم بگوییم فلان چیز را داریم، چون خدا به ما داده است.
شاگرد: منظور این نیست که برای خودمان است، همراهمان است
استاد: همین، برای خودمان نیست. ملک خداست، بلکه خودمان هم ملک خداییم. پس ما مالک به آن معنا نیستیم که مالک باشیم و او اصل را داشته باشد و ما فرع را داشته باشیم.
فرعش هم برای ما نیست. خب، پس اگر ما تابعیم و موجود شدیم «بنحو من التبعية» موجود شدیم. کلمه «بنحو» را می خواهم توضیح دهم.
شاگرد: «بنحو» یعنی ما ملک او هستیم و ما فرع هستیم
استاد: یعنی ما یک نوع تابعیم. یک نوع تابعی که اگر بخواهید به آن احترام بگذارید می گویید تابع و الا تابع هم نیست. «بنحو من التبعية» و بالمجاز این موجود شد.
شاگرد: واو، واو تفسیر است؟
استاد: تفسیر است، «بالعرض» یعنی بالمجاز، یعنی در واقع وجود متعلق به ماهیت نیست، ماهیت موجود نشد، آن فیض خدا که وجود است موجود شد، و هیولی بالعرض موجود است.
نزاع پیرامون واقعیت خارجی یا ذهنی بودن هیولی
شاگرد: اسناد الی ما هو له.
استاد: یعنی ببینید آن فیض الهی، آن فعل الهی به تعبیر ایشان (تعبیر به فعل میکند)، آن وجود که فعل الهی است آن موجود است، نه هیولی. هیولی بالعرض موجود است؛ اسنادِ وجود به آن فیض، «الی ما هو له» است، و اسناد به این هیولی، «الی غیر ما هو له» است. حصل صرف القوه که هیولی است بنحو من التبعیه و بالمجاز؛ از کجا حاصل شد؟ حصل «من صرف الفعلية». یعنی عامل پیدایش «صرف القوة» همان «صرف الفعلية» بود. «صرف الفعلية» را اکنون فعلاً همان وجود امکانی در نظر بگیرید؛ عرض کردم در مورد خدا بحث نمیکنیم تا راحتتر بتوانیم سخن بگوییم، نگویید خدا.
شاگرد: البته آیا منظور از «صرف الفعلية»، خدا نیست؟
استاد: خدا هست، بله، فعلِ خدا هست.
شاگرد: همان فیض اول بگویید.
استاد: همان فیض اول بگویید؛ عرض میکنم راحتتر سخن میگوییم، نگویید خدا.
شاگرد: فیض اول که همان پیامبر (ص) است به اصطلاح دیگر.
استاد: هر چه، همان فیض منبسط، وجود منبسط. فیض اول و وجود منبسط؛
«واجدة لتمام القوى و الامكانات». آن صرف الفعلیه تمام فعلیتها و کمالات را دارد، «بما هى قوى و امكانات». چگونه دارد؟ ببینید ما فعلیتها و کمالات را ابتدا به صورت قوه داریم، و بعداً به فعلیت میرسانیم. پس ما این چیزها را از ابتدا «بما هى قوى و امكانات» نداریم. ولی او تمام فعلیتها را «بما هى قوى و امكانات» دارد؛ به نحو ثبات، از ابتدا فعلیت و کمال دارد؛ نه اینکه قوه داشته باشد و بعد فعلیت و کمال پیدا کند؛ در آنجا از ابتدا فعلیت و کمالات بِمایِ اینکه فعلیت و کمال هستند جمعاند، نه بِمایِ اینکه فعلیت و کمال میشوند؛ بلکه بِمایِ اینکه فعلیت و کمال هستند، جمعاند.
شاگرد: استاد، آیا خودِ هیولی اصلاً امری وجودی است؟
استاد: بله.
شاگرد: آخه برخی منکر آن هستند که اصلاً چنین چیزی وجود داشته باشد.
شاگرد: اگر امر وجودی باشد، بالاخره نحوه ای از فعلیت را داراست
استاد: هیولی در قوه داشتن بالفعل است. یعنی ببینید شما در هیولی چه می گویید؟ می گویید قوه هست یا می تواند قوه باشد. چه می گویید؟ می گویید می تواند قوه باشد؟ می تواند یعنی بالقوه. آیا می گویید می تواند قوه باشد یعنی بالقوه قوه است یا قوه هست؟
شاگرد: قوه هست
استاد: قوه هست پس فعلیت دارد
شاگرد: این اجتماع نقیضین است
شاگرد: وقتی می گوییم قوه هست بالاخره نحوه ای از فعلیت را داراست و الا اصلاً نباید باشد.
استاد: اگر فعلیت نداشته باشد، که اصلاً وجود ندارد.
شاگرد: خب استاد پس چرا میگوییم «صرفِ قوه» است؟
استاد: صرفِ قوه است نسبت به اشیائی که میتواند بپذیرد، و الا نسبت به قوهای که خودش دارد، بالفعل است. نسبت به قوهای که دارد بالفعل است؛ اما همین که قوه است، قوهِ اشیاء است.
شاگرد: قوه که چیزی نیست استاد
استاد: قوه یعنی قابلیت
شاگرد: قابلیت که چیزی نیست، قابلیت یک بحث وجودی است
استاد: خیر، قابلیت قابلیت است دیگر، چرا چیزی نیست؟
شاگرد: خیر، عرضم این است پس هیولی را فرمودید در قوه بودنش فعلیت دارد. فعلیت دارد، پس یعنی یک نحوه از وجود دارد.
استاد: یعنی قابلیت است نه قابل. توجه کنید هیولی قابل نیست، قابلیت است. یعنی چیزی نیست که وصف قبول داشته باشد، بلکه خود قبول است.
شاگرد: خود قوه است. صرف القوه
استاد: بله. این تصورش یک مقدار دقت می خواهد.
شاگرد: ولی فعلیت ندارد.
استاد: چرا، قوه بودنش که فعلیت دارد. نسبت به چیزهایی که قبول می کند، فعلیت ندارد. بعد که چیزی را قبول کرد، فعلیت پیدا می کند نسبت به همان چیزی که قبول کرده است.
شاگرد: این یک جمله یعنی چی که در قوه بودنش فعلیت دارد؟ این تناقض است. در قوه بودنش فعلیت دارد؟ مثل آب و آتش است.
استاد: وقتی دارم توضیح می دهم توجه کنید برایتان روشن می شود. می گویم من بالقوه کاتب هستم. بالقوه کاتب هستم یعنی چه؟ معنایش کنید. یعنی می توانم کاتب بشوم. این می توانم را دقت کنید. کلمه می توانم را دقت کنید. وقتی می خواهم بگویم شیء ای بالقوه است. یعنی می تواند در فارسی به آن می گوییم می تواند. من بالقوه کاتب هستم یعنی می توانم کاتب بشوم. حالا هیولی اگر بالقوه قوه باشد معنایش این است که می تواند قوه شود یعنی الان قوه نیست در حالی که این غلط است چون الان قوه هست. نه می تواند قوه بشود. اگر بگوییم می تواند قوه شود یعنی بالقوه، قوه است اما می گوییم قوه هست یعنی بالفعل قوه است. پس در قوه بودن بالفعل است. روشن است این مطلب و تناقض هم نیست.
شاگرد: درست است در قوه بودن بالفعل است، ما این را قبول داریم قوه هست، قوه هست یعنی فعلیت دارد؟
شاگرد دیگر: قوه اش فعلیت دارد. مثال استاد خیلی واضح بود
شاگرد: اتفاقا خیلی نکته دقیقی است، ما که نمی خواهیم بازی با الفاظ بکنیم، در قوه بودنش بالفعل است و ما این را قبول داریم. در این که شکی نیست. ما می گوییم در قوه بودنش فعلیت دارد، ما این را می پذیریم تعریف هیولی یعنی قوه صرف. این را می پذیریم اما تمام تبیین هایی که فلاسفه صدرایی می کنند این است می گویند این قوه ای است هیولی که همان طور که فرمودید تمام صور را قبول می کند. یعنی چی؟ یعنی پس هیولایی باید باشد که این صور را قبول کند. این هست یعنی چه؟ یعنی فعلیت دارد؟ حتی می گویید هست یعنی اندکی از فعلیت در آن باشد.
استاد: خب، هست
شاگرد: در حالی که شما می گویید صرف القوه است، یعنی هیچی فعلیتی در آن نیست
شاگرد دیگر: این قوه بودنش بالفعل است یا بالقوه است؟
شاگرد دیگر: این قوه بودنش فعلی است
استاد: شما قابلیت را دارید و همین که قابلیت در جهان هست می شود
شاگرد: من یک طور دیگر بیان کنم، چیزی که هیچ فعلیتی ندارد، در خارج وجود دارد یا ندارد؟
شاگرد دیگر: دارد
شاگرد: نکته همین جاست. در حالی که این ها می گویند
استاد: شما خودتان دارید تناقض حرف می زنید بعد می گویید دیگران تناقض می گویند.
شاگرد: خب شما بفرمایید استاد، چیزی که هیچ فعلیتی ندارد، در خارج وجود دارد یا ندارد؟
استاد: ما می گوییم که هیولی هیچ فعلیتی ندارد؟ ما می گوییم فعلیت قوه را دارد. ما کی گفتیم ...
شاگرد: قوه بودن که فعلیت نیست
استاد: قوه بودن فعلیت نیست؟
شاگرد: خیر
شاگرد دیگر: به تعبیر فنی متقبل در قویت است، چیزی که متقبل در قویت باشد که فعلیت ندارد
استاد: قابلیت، حالا قوه نگویید. قابلیت چیزی هست با نیست؟
شاگرد: قابلیت با قوه فرق دارد، چیزی که فعلیت دارد، قابلیت دارد.
استاد: نه بنده نمیگویم چیزی قابلیت دارد، خودِ قابلیت
شاگرد: اصلِ قابلیت
استاد: آیا خودِ قابلیت هست یا نیست؟ آیا امری هست یا نه؟
شاگرد: که در ابتدا استعدادی است.
شاگرد: نه استاد یک لحظه صبر کنید، یک لحظه، استاد تا کلمه قابلیت را میآورید، چیز فعلی میتواند قابلیت داشته باشد، در قوه شما میفرمایید...
استاد: این را که بنده عرض میکنم شما جواب دهید، چیزی را از خودتان درست نکنید؛ شما میفرمایید یک چیزی قابلیت دارد، بنده که این را نمیگویم؛ خودِ قابلیت را عرض میکنم. آیا خودِ قابلیت هست یا نیست؟
شاگرد: قابلیتی که معتضد به فعلیت باشد، هست.
استاد: خب قابلیت خودش فعلیت است، هست؛ منتها قابلیتِ چه؟ هیولی قوه همه چیز است، نسبت به همه چیز بالقوه است؛ اما نسبت به قوه دیگر بالقوه نیست
شاگرد: خب خودش بالفعل قوه است دیگر
استاد: نسبت به قوه بالقوه نیست، یعنی قوه است نه اینکه میتواند قوه بشود. شما میتوانید کاتب باشید، اکنون کاتب نیستید اما میتوانید کاتب باشید؛ حالا آیا هیولی میتواند قوه باشد یا اکنون قوه هست؟ قوه هست دیگر. هر زمان میگوییم «هست» یعنی بالفعل.
هیولی به مثابه جزء تحلیلی و عینیت ماهیت در خارج
شاگرد: بسیار خوب، قبول داریم.
استاد: منتها قوه برای فعلیتهای دیگر، نه قوه برای فعلیتِ خودش؛ اگر بگوییم قوه برای فعلیتِ خودش است، تناقض میشود. قوه فعلیتهای دیگر است؛ یعنی قوهِ آب است، قوهِ هوا است، قوهِ...
شاگرد: اگر قوهاش بالقوه باشد، تسلسل لازم میآید؛ در کلان بود، یکی قوه میشود هیولی مثلاً یکی قوه...
استاد: درسته، روشن است. مقداری همینطوری بنشینید و فکر کنید، مطلب برایتان کامل حل میشود.
شاگرد: استاد، شیخ اشراق که قوه را قبول ندارد... نه، نگاه کنید، برخی از فلاسفه کلاً قوه را... خودِ شیخ اشراق قائل به جسم است، قائل به جسم است و جسم را...
استاد: شیخ اشراق نمیگوید من قوه را قبول ندارم؛ شیخ اشراق میگوید که جسم مرکب از قوه و فعل نیست، مرکب از قوه و صورت نیست. قوه را چه کسی میتواند قبول نداشته باشد؟
شاگرد: استاد همین دقیقاً میگوید از قوه و صورت نیست.
استاد: جسم را مرکب نمی کند از هیولی
شاگرد: چرا؟ چون هیولی را قبول ندارد
استاد: بسیار خوب، هیولی را قبول ندارد؛ هیولی را قبول ندارد ولی قوه را قبول دارد. چیزی را که به نحوِ قوه محض باشد و نامش را هیولی بگذاریم قبول ندارد؛ ولی اصلِ قوه را قبول دارد.
شاگرد: قوه را که بله استاد، قوه به معنای قابلیت؛ خب قبول داریم.
استاد: هر قوهای را قبول دارد
شاگرد: منتها بحث بر سر هیولاست.
استاد: هیولی را کنار بگذارید، قوه را نگاه کنید.
شاگرد: این دیگر استاد اصلاً بحثی ندارد. پس عنب و انگور شد؛ بحثمان بر سر هیولی بوده جناب استاد.
استاد: بسیار خوب، بخوانیم، رهایش کنید.
شاگرد: استاد حالا، نکته آخر...
استاد: بنده میخواهم مطلب را توضیح دهم، شما مدام به این سو و آن سو میروید، خب مطلب توضیح داده نمیشود و بعد هم روشن نمیگردد. شما وقتی انکار میکنید، از همان ابتدا با انکار به حرفهای بنده گوش میدهید.
شاگرد: نه واقعاً اینگونه نبود استاد؛ بنده خالیالذهن بودم، چون بسیار در این مسئله بحث کردیم، بنده خالیالذهن گوش کردم.
استاد: چون خودتان گفتید که ما کم حرف میزنیم تا مطلب گفته شود، ولی عمل نکردید.
شاگرد: استاد بنده این سؤال را میخواستم پایان کلاس بپرسم، ایشان میانه کلاس آمد و پرسید دیگر
شاگرد: آخه برای بنده فهم مطلب دشوار شد که از به قول معروف «فعلیتِ صرف»، میگوید آقا «قوه صرف» به وجود میآید؛ خب حالا بنده در فهمِ قوه صرف مقداری ابهام دارم (نه اینکه اکنون ایجاد شده باشد، از قبل مانده بود).
استاد: حالا قوه صرف را کنار بگذارید، بنده میخواهم یک توضیح بدهم. هر کسی یک قوهای دارد، بله، نه لزوماً قوه صرف؛ همین که عرض میکنم قوهِ کتابت. اکنون آیا این قوه کتابت موجود است یا موجود نیست؟
شاگرد: به نحوِ یک امر اضافی بله. به نحوِ یک امر اضافی بله؛ قوه کتابت...
استاد: قوه، اصلاً خودِ قوه، نمیخواهم امر اضافی باشد، آیا خودِ قوه هست یا نیست؟ قوه امر اضافی است دیگر، قوهِ شیء.
شاگرد: بسیار خوب، بله بله.
استاد: قوه کتابت. اکنون آیا قوه در شما موجود است یا موجود نیست؟
شاگرد: هست.
استاد: قوه موجود است دیگر، و همین قوهای که موجود است، قوه است؛ نسبت به کتابت قوه است، اما نسبت به خودش فعلیت دارد. یعنی اکنون قوه موجود است، نه اینکه شما میتوانید قوه کتابت داشته باشید، بلکه شما قوه کتابت را دارید. این میشود وجودِ قوه دیگر؛ منتها وجود قوه خاص. همین را عام کنید. نمیخواهم بگویم هیولی هست؛ اگر هیولی (کسی که هیولی را قبول داشته باشد) میگوید قوه عام هست. اکنون آیا قبول دارید قوه کتابت هست؟
شاگرد: بله بله.
استاد: یک قوه خاص است. قوه کتابت خاص است و هست. بسیار خوب، اگر قوه کتابت هست، قوه مطلق هم اگر وجود داشته باشد، هست دیگر. کسانی که منکر هیولی هستند هیچ؛ اما آن کسانی که میگویند هیولی را داریم، چه میگویند؟ میگویند قوه مطلق داریم. آیا قوه مطلق بالقوه است یا بالفعل؟ همانطور که قوه خاص من بالفعل است، آن قوه مطلق هم بالفعل است.
شاگرد: استاد ببخشید، آیا آن قوه به عنوان مثال کتابت، همان امکان استعدادی نیست؟ درست است؟
استاد: بله
شاگرد: خب امکان استعدادی، آن قاعده کلی فلسفه میگوید که «ما من مادة و قوة الا و یسبقها مادة...» (آن قاعده فلسفی عربیاش را بگویید من... «ما من مادة و قوة الا و یسبقها مادة...»)
استاد: اینکه موضوع میخواهد یک حرف دیگر است
شاگرد: دقیقاً همان نکته است. یعنی عرض بنده این است؛ «یسبقها مادة و قوة تحملها»، اینکه میفرمایید «هست»، نه به اعتبار خودش است، بلکه به اعتبار معتضد و موضوعش است که ما میگوییم هست. ما اکنون این که میگوییم استعداد کتابت هست، نه اینکه خودِ قوه هست، بلکه به اعتبار آن موضوعش میگوییم هست.
استاد: پس نگویید، پس نگویید قوه نیست؛ بلکه بگویید موضوعِ هیولی چیست. نگویید هیولی را داریم یا نداریم؛ اگر کسی میگوید هیولی را داریم، هیولی در قوهبودنش بالفعل است. اما شما میگویید چون موضوع ندارد، پس نباید باشد؛ این یک حرف دیگر است. یک زمان شما قبول دارید هیولی هست، بعد میگویید چگونه در... بحث ما در این نیست که هیولی هست یا خیر، اشکال شما این بود که چگونه هیولایی که قوه است، بالفعل است؛ پاسخ این است که در قوهبودنش بالفعل است. سؤال شما این است؛ بسیار خوب، اگر قبول دارید که هیولی هست، باید بالفعل باشد. منتها میپرسید که چرا در موضوع نیست؟ آن یک بحث دیگر میشود. آیا میتوانید برای هیولی موضوع قائل شوید؟ جواب شما را عرض میکنم؛ برای هیولی موضوع قائل شوید؟ موضوعِ هیولی چه چیزی میتواند باشد؟ هیولی دیگر؛ موضوعِ هر شیء یک ماده است؛ موضوعِ یک ماده هم باید ماده باشد، آن وقت لازم میآید ماده در ماده حلول کند، آن ماده هم در ماده حلول کند و تسلسل لازم میآید و هیچگاه ماده، ماده ندارد. ماده ماده دارد؟ ماده ماده ندارد. یک وقتی شما می خواهید این هیولی را بالفعلش کنید، نه در قوه بودن یعنی واقعا می خواهید موجودش کنید، یک فعلیت به آن می دهید. این در قوه بودنش بالفعل است. یعنی واقعا قوه است، ولی این که در قوه بودنش بالفعل است دلیل بر وجودش نمی شود. باید با یک بالفعلی همراهش کنید تا موجود شود.
شاگرد: خیلی تبیین دقیقی کردید. دقیقا همان چیزی که می خواستم بگویم ولی نمی توانستم بیان کنم. حالا اینجا را می توانند جواب دهند قائلین به هیولی؟ همین نکته ای که فرمودید هیولی در قوه بودنش بالفعل است که اگر بخواهد بالفعل کنند نیاز به یک موضوع دارد تا قابل صور باشد
استاد: نیاز به موضوع خیر، نیاز به یک بالفعل دارد
شاگرد: درست می توانند بکنند؟
استاد: درست می کنند دیگر. خداوند هیولی را تنها که نمی آفریند. اگر خدا هیولی را تنها آفریده بود می گفتید فعلیت آن کجاست؟ همیشه هیولی در ضمن صورت آفریده می شود. با صورت آفریده می شود منتها ذهن من تحلیل می کند. تحلیل می کند و هیولی را جدا می کند. و الا هیولی با صورت است و هیچ وقت هیولی بی صورت آفریده نمی شود.
شاگرد: موضوع هیولی، خود هیولی است فرمودید؟
استاد: هیولی موضوع ندارد. ماده موضوع ندارد. در بین آن پنج جوهری که نام میبرند، نقل میکنند که برخی جوهرها هستند که اصلاً محل ندارند؛ مثال میزنند به خودِ ماده که اصلاً محل ندارد؛ صورت محل دارد، اما ماده ....
شاگرد: پس استاد، هیولی یک امر تحلیلی است دیگر؟
شاگرد: شما استاد با این تعبیر فرمودید، میخواستم همین را بگویم. با این فرمایش شما، یعنی هیولی یک جزء تحلیلی است، مانند ماهیت و وجود؛ در حالی که نزد کسانی که قائل به هیولی هستند اینگونه نیست؛ حیزّی از وجود برای آن قائل هستند. مثلاً مانند علامه حسنزاده، علامه طباطبایی، صدراییها، اینها حیزّی از وجود برای هیولی قائل هستند. وگرنه اگر جزء تحلیلی باشد که «لم یکن شیئاً مذکورا» ، اصلاً بحثی پیش نمیآید.
استاد: جزء تحلیلی یعنی چه؟ یعنی ذهن من آن را میسازد یا ذهن من جدا میکند؟
شاگرد: جزء تحلیلی به این معناست که وجود خارجی ندارد.
استاد: این... خب، شما میفرمایید... جزء تحلیلی یعنی ذهن من این جزء را میسازد، یا آن را جدا میکند؟
شاگرد: آن را جدا میکند، تفکیک میکند.
استاد: یعنی در خارج، هیولی و صورت جسمیه و صورت نوعیه به وجود واحد موجودند. در خارج سه چیز جدا نیستند، بلکه یک چیز است؛ بله یک چیز است، ذهن من میآید اینها را سه بخش میکند، نه این که بسازد. درسته. همان چیزی که هست را جدا میکند و میبیند، جدا جدا میبیند. یعنی در خارج ما هیولایی را داریم که صورت جسمیه گرفته و صورت نوعیه دارد؛ اما اینها از هم جدا نیستند. ذهن من آنها را از هم جدا میکند؛ جزء تحلیلی نه به این معنا که جزءِ ساخته شده ذهن باشد که بگویید واقعیت خارجی ندارد. هیولی در خارج هست. منتها جدا نیست. ذهن من جدایش می کند و می بیند.
شاگرد: اینجا را استاد شبهه هیولی اولی را می فرمایید
شاگرد: حالا استاد بنا بر بساطتِ وجود... جزء خارجی شود، یعنی در خارج اکنون به عنوان مثال وجودِ یک جسم، مرکب میشود دیگر؟ چگونه بعداً میگویید بنا بر بساطتِ وجود، بسیط است؟
استاد: وجود بسیط است، نگفتم جسم بسیط است.
شاگرد: جسم وجود است.
استاد: جسم وجود است؟
شاگرد: به هر حال جسم موجود است دیگر. جسم موجود است، بله.
استاد: جسم موجود است، وجودش اصیل است و ماهیتش تابع.
شاگرد: اکنون استاد، وقتی شما این اجزاء را که درست می کنید، این اجزاء خارجی است دیگر؟
استاد: وجودش بسیط است اما ماهیتش بسیط نیست. ماهیتش جنس و فصل دارد، جنسش هیولی و فصلش صورت است.
شاگرد: اکنون آن تبیین شما درست است... مشکل بر سر همان هیولای اولی است که صدراییها به آن قائل هستند. در هیولای اولی که این بحث پیش نمیآید. هیولای اولی اصلاً یعنی همین؛ یعنی قوه محضِ صرف بدون ترکیب با صور. اینها قائل به هیولای اولی هستند.
استاد: شما مطلبی را در ذهن خودتان تفسیر میکنید، و بعد هم آن را رد میکنید. اینگونه که بنده دیدم...
شاگرد: خیر استاد بنده جسارت نمیکنم؛ هیولای اولی این نیست...
استاد: بنده میگویم شما پدیده ای را در ذهنتان خلق میکنید و بعد آن را رد میکنید.
شاگرد: استاد این نیست، هیولای اولی این نیست.
استاد: هیولای اولی چیست؟ آیا بنده توضیح دهم؟
شاگرد: بله بفرمایید، حتماً.
استاد: هیولای اولی را ما در (البته ده هیولی داریم که با آن نُه مورد دیگر که متعلق به افلاطون است کاری نداریم، میآییم در همین موردی که با آن سروکار داریم) هیولای اولی مادهِ آب، مادهِ خاک، مادهِ آتش و مادهِ هوا است. مادهِ من و شما هم هیولای اولی نیست. مادهِ جمادات، مادهِ نباتات، مادهِ حیوانات و مادهِ انسان، هیولای اولی نیست. ما همگی ماده ثانیه داریم. مادهِ عناصرِ بسیط، هیولای اولی میشود.
شاگرد: مانند آب و خاک و آتش و هوا؟
استاد: بله. که هیچگاه خداوند هیولی را نیافرید تا بعد به او صورتِ آب بدهد؛ بلکه از همان ابتدا آب آفرید. آن وقت ذهن من آمد و تحلیل کرد؛ گفت این آب، چون با نار تفاوت دارد (دقت کنید چه عرض میکنم)، آب با آتش تفاوت دارد، پس صورت نوعیه دارد. چون اندازه دارد، پس صورت جسمیه دارد. چون قابلیت دارد، پس هیولی دارد. ذهن بنده آمد و این را تحلیل کرد. نه به این معنا که هیولی را اختراع کرده باشد؛ بلکه هیولی را فهمید. گفت این جسم که در خارج است، سه بخش دارد. سه بخش آن نیز با هم موجودند و از هم جدا نیستند؛ بنده آنها را از هم جدا میکنم؛ میگویم چون با آتش متمایز است، پس صورت نوعیه دارد؛ چون اندازه دارد، پس صورت جسمیه دارد؛ چون قابلیت دارد و چیزی را میپذیرد، پس هیولی دارد.
شاگرد: بسیار خوب استاد، بنده یک جسارتی بکنم از ذهن ناقص خودم تبیین درستی... هیولای اولی آنگونه که بنده حالا در برخی زبانها یا برخی کتابها، آنگونه که به فهم ناقص خودم فهمیدم، هیولای اولی یعنی مادّةُ المواد؛ مادّةُ الموادی است که میگویند همان قوه صرف است، نه این عناصر بسیط؛ بله آنها در مرحله بعدی هستند. آن هیولای اولای ابتدایی، خالی از تمام صورتها (خالٍ از کل الصور)، یعنی یک (من تعابیرم باز ناقص است)، یک قوه صرفِ مبهم است. شما با این تبیینی که فرمودید، بنده اصلاً هیچ بحثی ندارم؛ کاملاً سخن شما...
استاد: شما فرمودید هیولی در تمام موجودات است. هیولی مادّة المواد دارد.
شاگرد: هیولای اولی که مادّة المواد و قوّه صرفِ مبهَم است؛ این تعریفی که میکنم...
استاد: اجازه دهید مادّة المواد را توضیح دهم. ببینید، عرض کردم هیولی ماده عناصر اربعه است. عناصر اربعه ماده جمادات و نباتات و حیوانات است. پس هیولی در ما هم هست؛ منتها از این بابت که عناصر در ما وجود دارند. چون عناصر در ما هست، هیولی هست؛ پس هیولی مادّة المواد است. هیولی مادّة المواد است؛ یعنی در هر مادهای که بنگری، میبینی مادهاش هیولاست.
شاگرد: خب، آیا خودِ ماده اولیه هیولاست؟
استاد: ماده اولیه هیولاست، دیگر بعد از هیولی، بسیطتر دیگر نداریم.
شاگرد: آن ماده اولیه که خال از کل صور و مبهم
استاد: خال از کل صور و مبهم
شاگرد: آن مادّة المواد و هیولای اولی را میگویند خالی از تمام صور و مادّة المواد و مبهم است
استاد: هیولایی که بنده از همین خارج گرفتم که همراه صورت بود، وقتی آن را تحلیل کردم و از تمام صورتها خالیاش نمودم، آن وقت به آن گفتم هیولی.
شاگرد: استاد بنده پوزش میخواهم، در اینجا این توضیح را نمیدهند؛ یعنی شما میگویید، عقل هیولی را منضم میکند...
استاد: اجازه دهید توضیح بدهم.
شاگرد: بفرمایید.
استاد: ببینید هیولی... بنده همان زمان که شما اشکال کردید متوجه شدم که مشکلتان کجاست. باید اجازه دهید بنده سخنم را تمام کنم، جواب را به پایان برسانم.
شاگرد: بفرمایید.
استاد: ببینید، شما می گویید هیولی مادّة المواد است، در همه چیز هم موجود است و خالی از تمام صور است. خداوند در خارج هیولی را با صورت آفرید؛ ذهن من آمد و این هیولی را مستقل ملاحظه کرد. وقتی میخواهد آن را مستقل ملاحظه کند، اگر با صورت ملاحظه نماید، دیگر هیولی نیست، بلکه آب است. این ذهن باید آن صورتِ گرفته شده را نادیده بگیرد، صورت جسمیهاش را نادیده بگیرد، صورت هوایی و مائی آن را نادیده بگیرد، و آن چیزی که به نام قابلیت باقی میماند، آن را هیولی بنامد. در خارج، ما هیولای جدای از صورت نداریم؛ ولی در ذهنمان که تحلیل میکنیم، آن دو مورد دیگر را نادیده میگیریم (یعنی صورت جسمیه و صورت نوعیه را نادیده میگیریم)، نه اینکه جدا کنیم؛ ما قدرت نداریم از هیولی این صورتها را جدا کنیم؛ فقط نادیده میگیریم. وقتی نادیده گرفتیم، هیولای خالص باقی میماند، و به هیولای خالص میگوییم «خالی از تمام صور». خالی از تمام صور یعنی هیولی به ماهُوَ هیولی ، خالی از صورت است؛ اما در خارج همراه با صورت است.
شاگرد: پس استاد، این را میپذیرید که با تبیین شما، هیولی دارای جزء تحلیلی ذهنی است و در خارج وجود منحاز ندارد؟ هیولای اولی.
استاد: وجود منحاز ندارد
شاگرد: در حالی که کسانی که قائل به هیولای اولی هستند، میگویند این نخستین چیزی است که خداوند در عالم تکاثف خلق کرد که هیولای اولای مادی است...
استاد: هیچکس چنین سخنی نگفته است؛ یک نمونه بیاورید.
شاگرد: حالا باز تعابیر ما متفاوت است...
استاد: عرض میکنم شما خودتان خلق میکنید و خودتان اشکال میگیرید.
شاگرد: مسئله همینجاست؛ استاد می فرماید اگر چنین قولی وجود دارد، شما بیاورید
استاد: هیچگاه نگفتهاند که خداوند نخستین چیزی را که خلق کرده هیولاست.
شاگرد: خیر، نخستین چیزی که خلق کرده (یعنی در عالم ماده، در عالم ماده) این هیولای اولای مادی...
استاد: در عالم ماده، نخستین پدیده هایی که خلق کرده، افلاک و عناصر هستند.
شاگرد: آن که بله دیدگاه مشائی است استاد
استاد: دیدگاه صدرایی هم هست. شما مدام به صدرا نسبت میدهید
شاگرد: بنده به صدرا نسبت نمیدهم...
استاد: صدرا و مشاء، همگی معتقدند که هیولی مستقل آفریده نشده است؛ بلکه هیولی در ضمنِ عنصر آفریده شده است. ذهن بنده این عنصر را که تفکیک و تحلیل میکند، این سه بخش پدیدار میشوند. این سه بخش را نه اینکه ذهن بنده بسازد، بلکه ذهن بنده جدا میکند.
شاگرد: یعنی هیولی یک جزء تحلیلی است؟ جزء تحلیلیِ ذهنی است؛ یعنی هیولایی در خارج وجود ندارد...
استاد: باز شما همان حرف قبلی را تکرار کردید. اینکه بگویید «هیولی در خارج نیست» درست نیست؛ هیولای مستقل در خارج نداریم، وگرنه هیولی در خارج موجود است.
شاگرد: استاد با توضیحات شما برای بنده مشخص شد.
استاد: همان بحث وجود و ماهیت؛ که میگویند ماهیت در خارج نیست، این سخن غلطی است؛ ماهیت در خارج هست، اما منحاز نیست. هیولی هم همینگونه است؛ هیولی در خارج هست، اما منحاز نیست. ذهن من تحلیل میکند، آن را جدا میکند، و آن را منحاز و مستقل میسازد.
شاگرد: یعنی استاد، پس قائل هستید که ماهیت در خارج هست؟
استاد: بله.
شاگرد: ماهیت به تبع و بالعرض در خارج هست؛ این «به تبع و بالعرض» یعنی چه؟
استاد: ماهیت در خارج هست
شاگرد: آقا اگر شما ماهیت نداشته باشی، نامحدود میشوی
استاد: اگر شما ماهیت نداشته باشی، خدا میشوی.
شاگرد: آقا نه، نگاه کنید استاد، برخی ماهیت را به معنای «حدِ عدمیِ وجود» میدانند.
استاد: از بحث هیولی خارج شدیم و وارد بحث ماهیت شدیم.
شاگرد: حد عدمی وجود.
شاگرد: بگذارید، بگذارید، بحث همین است. استاد، پوزش میخواهم که شما را خسته کردیم.
استاد: اگر ماهیت در خارج نباشد، لازمهاش این است که وجودها همگی نامحدود باشند و همگی خدا شوند؛ این غلط است. ماهیت باید در خارج باشد منتها منحاز و مستقل نیست، مانند سطح؛ سطح در خارج هست، اما جدای از جسم نیست.