92/10/17
بسم الله الرحمن الرحیم
تمایز خاک به واسطه ودایع نفس و بررسی منشاء ودایع/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تمایز خاک به واسطه ودایع نفس و بررسی منشاء ودایع
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
طرح بحث: محفوظ بودن ابدان در خاک
رساله سبیلالرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۹۷، سطر دوازدهم.
«قوله (ع): «محفوظ»[1] لعله اراد من الحفظ كونه محفوظا على صفة التمييز من جهة ما كمن فيه من الخصوصية التى حصلت فيه من مجرى فاعله القريب»[2] .
مرحوم مصنف بعد از اینکه مبنایشان را توضیح دادند، برای تأیید این مبنا، روایتی را از «احتجاج» نقل کردند. در آن روایت جملاتی وجود داشت که ایشان بعد از ذکر آن روایت به تفسیر آن جملات پرداختند. یکی از جملات، قول امام است که فرمود: «كُلُّ ذَلِكَ فِي التُّرَابِ مَحْفُوظٌ»[3] ؛ یعنی این ابدانی که خاک شدند، همهشان در تراب محفوظ هستند. به طوری که خداوند میداند که این خاک، خاک کدام بدن است و آن خاک دیگر، خاک کدام بدن دیگر است.
امام فرمودند که بدنها در خاک محفوظ هستند. اما آیا این بدنها خصوصیتی هم در آنها بوده که به توسط آن خصوصیت تمیز داده بشوند و مشخص بشوند؟ در کلام امام نیامده، ظاهراً نیامده است. لذا ایشان با «لعلّه»[4] شروع میکند، میفرماید که احتمال دارد مراد امام این باشد که این خاک با آن صفت خاصی که از طریق نفس حاصل شده، موجود است، و این صفت را خدا برای این خاک میشناسد، میداند. از روی این صفات تشخیص داده میشود که این خاک، خاک کیست.
چگونگی تمایز ابدان در خاک (ذخایر اعمال)
خود مرحوم مصنف اینطور نظرشان بود که هر انسانی در طول زندگیاش اعمالی را انجام میدهد، این اعمال به صورت ذخیره در بدن وجود میگیرد و وقتی که بدن تبدیل به خاک شد، این ذخایر (که در این بدن به نحوی است، در بدن دیگر به نحو دیگر) در ابدان موجود میمانند. و از روی همین ذخایری که در ابدان موجودند، میشود تشخیص داد که این بدن برای این انسان است یا برای آن انسان دیگر. به طوری که اگر کسی اهل معنا باشد میداند که این بدن با کدام نفس مرتبط خواهد بود و کدام نفس با این بدن مناسبت دارد.
این نظر خود ایشان بود. حالا در عبارت امام آمده که خاک این بدن محفوظ میماند، مرحوم مصنف میفرمایند محفوظ میماند با آن ذخایری که در آن هست. در حالی که در کلام امام نبود که «ذخایر». ولی ایشان میفرماید که خاک با همان ذخایری که در آن هست باقی میماند و به توسط همان ذخایر جدا میشود از خاک دیگر.
مثالی که امام میزنند، شاهدی است که مرحوم مصنف از آن استفاده میکند. همچنین جملهای در این عبارت روایت آمده که آن هم تأیید میکند قول مصنف را. اگرچه امام «تراب»[5] تنها گفتند، نه ترابی که همراه با ذخایر است، ولی این قرائن نشان میدهد که مرادشان تراب خالی نبوده، تراب همراه با ذخایر بوده، یعنی همانی که ما میگفتیم.
تفسیر عبارت «یَعْلَمُ عَدَدَ الْأَشْیَاءِ وَ وَزْنَهَا» (ارزش تکوینی)
عبارتی که در روایت هست این عبارت است: «يَعْلَمُ عَدَدَ الْأَشْيَاءِ وَ وَزْنَهَا». خدا عدد اشیاء را میداند، وزن اشیاء را هم میداند. اشیاء یعنی چه؟ اشیاء فقط اجسام است یا غیر اجسام را هم شامل میشود؟ هیچ دلیلی نداریم که اشیاء در این عبارت را منحصر کنیم به اجسام و تطبیقش کنیم بر اجسام. بلکه همانطور که اشیاء عام است، ما هم عام قرارش میدهیم. خب، اشیاء شامل آن ذخایر هم میشود. آن ذخایر «شیء» هستند ولو جسم نیستند. خداوند میداند اشیاء را، یعنی همین خاکها را میداند، همان ذخایری که در آن موجود است را میداند.
بعد کلام امام این است: «وَ وَزْنَهَا»، وزن اینها را هم میداند. وزن یعنی مرتبه. وزن را گاهی از اوقات در مورد امور جسمانی به کار میبریم، در جسم به کار میبریم یا امور جسمانی. میگوییم وزن این جسم اینقدر است. ولی حالا که قرار شد مراد از اشیاء مطلق باشد، شامل غیر جسم هم بشود، «وَزْنَهَا» را باید طوری معنا کنیم که با عمومیت اشیاء بسازد. نمیتوانیم وزن را به معنای سنگینی بگیریم، و الا باز وزن منحصر به جسم میشود، اشیاء هم تطبیق بر جسم میشوند.
پرسش: چه ایرادی دارد؟
پاسخ: ایرادش این است که اشیاء عام است.
پرسش: بحث جسم را دارد میکند، اشکال ندارد که.
پاسخ: بله، ولی میفرماید خدا عدد اشیاء را میداند، میتوانست بگوید عدد اجسام را میداند. و بدون شک خدا عدد اشیاء را میداند، تنها اجسام نیست. اصلاً خود «يَعْلَم» نشان میدهد که مراد از اشیاء عام است. چون علم خدا فقط به اجسام که تعلق نمیگیرد، به همه اشیاء تعلق میگیرد. این را بارها گفتیم که محمول قضیه، مراد از موضوع را روشن میکند. اگر اینجا «يَعْلَم» مربوط به خداست، معلوم میشود که مراد از اشیاء تنها جسم نیست، چون اینطور نیست که خداوند فقط علمش به اجسام تعلق بگیرد، علمش به اجسام و غیر اجسام همه تعلق میگیرد. پس اشیاء را به قرینه خود «يَعْلَم» باید عام گرفت.
خب، اگر اشیاء عام باشد، ضمیر «وَزْنَهَا» هم که به «اشیاء» برمیگردد، وزن هم نمیتواند وزن جسم باشد، آن هم باید عام بشود. آن وقت وزنِ عام معنایش چیست؟ هر امری یک وزنی دارد، جسم هم وزن دارد غیر جسم هم همینطور. وزن یعنی مرتبه. هر موجودی یک مرتبهای از وجود دارد، یک مرتبهای از کمالات وجود دارد، این را ما به آن میگوییم وزنش است. مثلاً این شیء از نظر کمال اگر سنگین باشد میگوییم وزنش سنگین است. نه وزنش، یعنی جسمش، ممکن است اصلاً جسم نباشد ولی وزن داشته باشد. وزن یعنی مقام، یعنی مرتبه.
پس وزن اشیاء یعنی مرتبه اشیاء. بنابراین خداوند اشیاء را میداند، وزنشان را هم میداند یعنی ارزششان را میداند. وزنِ شیء در این بیانی که ما کردیم تقریباً مترادف میشود با ارزشِ شیء، منتها ارزش تکوینی نه ارزش اخلاقی. یعنی درجه وجودی که میشود ارزش تکوینی. یعنی خداوند هر شیئی را میشناسد درجه وجودیِ آن شیء را هم میشناسد.
اینکه درجه وجودی شناخته میشود نشان میدهد که خداوند ارزش این اعمالی را هم که انسان در این بدن ذخیره کرده میداند. پس عبارت امام تأیید میکند که مراد از «مَحْفُوظ» این نیست که فقط خاک محفوظ میماند، خاک خالص، بلکه خاک با آن ذخایر محفوظ میماند و خدا همه اشیاء را میشناسد، یعنی حتی آن ذخایر را هم که جسم نیست میشناسد، وزن آنها را هم میشناسد یعنی ارزششان را.
پرسش: استاد! ارزش را فرمودید تکوینی است نه اخلاقی. یعنی چه؟
پاسخ: ارزش تکوینی به وجود است. هر شیئی که وجودش قویتر باشد ارزشش بیشتر است. در اخلاقیات امور اعتباری است، ممکن است کسی مثلاً فرض کنید که ارزش وجودی او خیلی زیاد نباشد منتها برخوردش با افراد خوب است لذا در اخلاق به او ارزش بیشتری داده میشود. هرچند آن برخورد خوب ناشی از آن عظمت وجودی است که دارد، ولی در هر صورت الان ما خود این اخلاق را که ملاحظه میکنیم میبینیم ارزش، ارزش اخلاقی است نه ارزش تکوینی. ارزش اخلاقی تقریباً حالت اعتبار دارد، ارزش تکوینی اعتباری نیست واقعی است. مثلاً دو شیء که یکی وجودش قویتر است ارزش تکوینی دارد. آن که اخلاقش قویتر باشد و بهتر باشد، این را عرض میکنم اگر کاشف باشد از آن ارزش وجودی، باز میشود تکوینی، اگر تکوینی نباشد میشود اعتباری.
پرسش: به نوعی تلازم نیست؟ چون اخلاقیات به اصطلاح نسبت به جوامع مختلف اعتباریاش فرق میکند.
پاسخ: مثلاً فرض کن یک نفر برای یک نفر بلند میشود، برایش ارزش قائل میشود بلند میشود. این بلند شدن، تعظیم کردن یک ارزش است، منتها ارزش اعتباری، ارزش تکوینی نیست. یعنی ارزش به آن طرف نداده، یک اعتباری کرده. ارزشهای اخلاقی در هر صورت اعتباری است حالا شما اسمش را اخلاقی نگذارید اعتباری بگویید. بگویید ارزش تکوینی، ارزش اعتباری. اسمش را اخلاقی نگذارید.
پرسش: استاد یک نظریهای هست که میگوید ما چون در واقع ارزشهای اخلاقی مثل مثلاً خوبی یا بدی، مثلاً راستگویی که میگوییم خوب است، این را ما وقتی با آن هدفمیسنجیم میبینیم رابطه علیت بین اینها برقرار است. یعنی مثلاً سعادت اخروی یا قرب الی الله هدف است، راستگویی واقعاً سبب برای قرب الی الله هست فیالواقع. و این وقتی ما میگوییم راست بگو یا راستگویی خوب است، این در واقع اخبار از آن سببیت است. یعنی میشود یک اخبار از یک امر واقعی و تکوینی.
پاسخ: بله عرض کردم که در اخلاقیات هم چون ناشی از قوت وجود یا ظرف وجود هستند میتوانیم بگوییم اینها هم تکوینی هستند. ولی اینطور رایج شده که اخلاقیات نه آن خُلقِ خوب که ناشی از وجودِ قوی است، بلکه همین کارهای اخلاقی که ما میکنیم ارزشهای اعتباری است. حالا عرض میکنم اگر باز اسم ارزشهای اخلاقی برایتان مسئله است عوضش کنید اسمش را بگذارید ارزشهای اعتباری. مراد از ارزشی که ما در اینجا میگوییم ارزش تکوینی است نه ارزش اعتباری، دیگر نمیگویم اخلاقی میگویم اعتباری.
تطبیق مباحث با متن کتاب (تمایز خاک به واسطه ودایع نفس)
حالا به عبارت توجه کنید. صفحه ۹۷ هستیم سطر دوازدهم: «قوله (ع): «محفوظ» لعله اراد من الحفظ كونه محفوظا»[6]
پرسش: «کَوْنَه» نباید بخوانیم؟
پاسخ: بله من فارسیاش را خواندم، «اراد من الحفظ كونه» بله. من فارسی خواندم لذا اعراب ندادم. گفتم کَوْنِ تراب، فارسی گفتم.
پرسش: ولی جفتش عربی است دیگر هم «کَوْن» عربی است هم «تُراب».
پاسخ: خب بله.
«لعله اراد من الحفظ كونه»، گویا امام از حفظ اراده کرده این را که تراب محفوظ است منتها نه خودش خالصاً محفوظ باشد، بلکه «على صفة التمييز» محفوظ است.
پرسش: با ذخایر؟
پاسخ: تمییزی که از ناحیه «ما كمن فيه» آمده، آنچه که کامن شده، مخفی شده «فیه» در این تراب. تمییز از ناحیه همین امر کامن میآید و الا این خاک با آن خاک فرقی ندارد. آن امری که در این خاک کامن شده با آن امری که در آن خاک دیگر کامن شده این دو تا با هم فرق دارند. پس تمییز این خاک از ناحیه «ما كمن فيه» است.
«من جهة ما كمن فيه» را متعلق گرفتم به تمیز، مربوطش کردم به تمیز. «من الخصوصية» بیان «ما» است، آن که کامن شده در این خاک و باعث تمیز این خاک میشود چیست؟ عبارت است از خصوصیتی که «حصلت فيه» یعنی در بدن، «من مجرى فاعله القريب»، از ناحیه فاعل قریب بدن، که فاعل قریب بدن یعنی فاعل مباشر عبارت از نفس است. این خصوصیتها از طریق نفس وارد بدن شده و در بدن کامن شده. حالا وقتی بدن تبدیل به خاک میشود آن خصوصیتهای کامن در بدن وجود دارند و خاک را از خاک دیگر جدا میکنند. پس خاک محفوظ است یعنی خاکی که با خصوصیت همراه هست محفوظ است نه خاک خالص.
«فيتميز عن سائر الاتربة»، این خاک از سایر خاکها یعنی خاکِ این بدن از سایر خاکهای ابدان دیگر جدا میشود، «بودايع من اثار النفس»، به ذخیرهها و ودیعههایی که عبارت از آثار نفس هستند. آنها در این خاک باقی هستند. نفس چیست؟ نفس چه رابطهای با بدن داشته که ذخایرش را در بدن گذاشته؟ «الّتى كانت مدبّرة له»، نفسی که مدبر بدن بوده و چون مدبر بدن بوده ودایعش را در بدن باقی گذاشته است.
خب حالا این بدن که خاک شده با این ودایع هست. خداوند خاک را و آن ودایع را با هم میبیند و میداند که این نفس به خاطر این ودیعه برای فلان نفس است، این بدن به خاطر این ودیعه برای فلان نفس است.
«و لعلّ قوله» امام که فرموده ««يَعْلَمُ عَدَدَ الْأَشْيَاءِ وَ وَزْنَهَا»[7] يؤمى الى ذلك»[8] ، اشاره دارد به اینکه ودایع در خاک موجودند. اشاره دارد «ايماء قريبا من التصريح»، تصریح نیست ولی خیلی به تصریح نزدیک است.
«فان المراد من الاشياء جميع الاشياء» است نه اجسام تنها. این «لا الاجسام» خوب بود بعد از آن یک کلمه «فقط» را میآورد «لا الاجسام فقط». مراد از اشیاء همه اشیاء است، از جمله اجسام، نه اینکه فقط مراد اجسام باشد و بقیه بیرون باشند. «و هذا ظاهر»، اینکه مراد از اشیاء مطلق است ظاهر است. عرض کردم خود «يَعْلَمُ»[9] قرینه است برای این مطلب.
پرسش: الف لام بر سر جمع، جمع محلی به الف لام.
پاسخ: بله دلالت بر عموم میکند الف لام هم، جمع محلی به لام است و دلالت بر عموم میکند ولی مهمتر از دلالتش بر عموم خود کلمه «شیء» است. شیء خودش عامتر از جسم است.
«فالمراد من الوزن»[10] ، فاء، فای تفریع است، یعنی حالا که معلوم شد مراد از اشیاء اجسام تنها نیست، پس مراد از وزن هم آن وزن رایجی که مربوط به اجسام هست، نیست. بلکه وزنی است که بتواند با همه اشیاء مناسبت داشته باشد، وزن یعنی ارزش، آن وقت در مادیات طوری است در معنویات طوری دیگر.
«فالمراد من الوزن»، حالا که معلوم شد مراد از شیء جسم نیست بلکه عام است، پس مراد از وزن هم «ما يعم الاجسام و غيرها»، همانطور که شیء عام است وزن هم عام است. خب حالا وزنی که عام باشد معنایش چیست؟ وزن خاص که معلوم است همان وزن رایج است که سنگینی شیء را وزن میکنند. اما در اینجا چی؟ می فرماید «و هو مقام الاشياء»، هو یعنی این وزن، مقام اشیاء است «بحسب وجدانها و فقدانها للوجود و عوارضه»[11] . هر چقدر که وجود و عوارض وجود را بیشتر واجد باشند ارزششان بیشتر است، هر چقدر بیشتر فاقد باشند ارزششان کمتر است. هم وجود هم عوارض وجود که عوارض وجود همهشان کمالات هستند.
تفسیر «الروحانیین» و وضعیت ابدان «مقربین»
«قوله (ع): «الرُّوحَانِيِّينَ»[12] »، در کلام امام اینطور دارد که تراب روحانیین به منزله ذهبی است در خاک.
مراد از روحانیین چه کسانی هستند؟ روحانیین را به دو جور میشود معنا کرد، یکی اینکه صاحب روح باشند. روحانیین یعنی صاحبان روح، که این شامل همه انسانها میشود، چه انسانهای خوب که اصحاب یمین هستند چه انسانهای بد که اصحاب شمال هستند. چون همهشان دارای روح هستند. این یک معنا برای روحانیین.
یک معنای دیگر این است که مراد از روحانیین انسانهایی هستند که مقدس هستند از معاصی، و لذا به منزله روح به حساب آمدند گفتند روحانی هستند. یعنی منسوب به روح هستند یعنی منزه هستند از آلودگیها، که ما اسم این روحانیون را میگذاریم اصحاب یمین. دیگر این روحانیین در این صورت شامل اصحاب شمال نمیشود. پس دو تا معنا برای روحانیین آوردیم، در یک معنا خاص شد یعنی فقط اصحاب یمین، در یک معنا عام شد یعنی کل بشر، چه میخواهد اصحاب یمین باشد چه اصحاب شمال.
امام در این جمله که روحانیین در آن آمده، فرمودند که تراب روحانیین به منزله طلای در خاک است، یعنی روحانیین وقتی که ترابشان با تراب بقیه مخلوط میشود، چون ترابشان به منزله طلاست به راحتی میشود تراب آنها را از تراب بقیه امتیاز داد و جدا کرد و شناخت.
ما علاوه بر اصحاب یمین انسانهایی هم داریم که به آنها میگوییم «مقرّبون»، که اینها بالاتر از اصحاب یمین هستند. اینها ترابشان چیست؟ تراب اصحاب یمین قرار شد دارای طلا به منزله طلا باشد، تراب مقربین چیست؟ میفرمایند مقربین اصلاً بدنشان خاک نمیشود، تبدیل به تراب نمیشود که ما ببینیم ترابشان ذهب هست یا ذهب نیست. پس آنها از بحث ما بیرون هستند. این ترابی که عبارت از ذهب است برای روحانیینی است که بدنشان خاک شده، آن وقت گفته میشود که این بدنی که خاک شده خاکش به منزله طلاست.
پرسش: یعنی چه که بدنشان خاک نمیشود؟
پاسخ: خاک نمیشود بدنشان سالم است.
پرسش: باقی میماند؟ بدن سالم میماند؟
پاسخ: بله.
پرسش: دلیل بر این حرف چیست؟ شاید بعضی از مقربین اینجوری باشند که جسدشان نپوسد نه همه مقربین.
پاسخ: این ترجیح بلا مرجح میشود. اگر بعضی مقربین، اگر همه مقربین...
پرسش: مثلاً به جهت یک سری اعمال خاص. مثلاً فرض کنید میگویند که چهل جمعه غسل کند.
پاسخ: اگر ثابت بشود که این مقرب به خاطر مقرب بودن بدنش نپوسیده، اگر ثابت بشود آن وقت تمام مقربین همین حکم را خواهند داشت و الا ترجیح بلا مرجح میشود. اما اینکه آیا مقربون بما اینکه مقرب هستند بدنشان نمیپوسد، یا بما اینکه فلان عمل را کردند، خب ممکن است آن عمل در مقرب بودنشان نقش داشته باشد. اعتقاد اینها این است که مقربون جسدشان نمیپوسد به خاطر اینکه بر اثر تقدس مقرب هستند. تقدس یعنی تقدس از آلودگی، وقتی تقدس از آلودگی باشد اینها شبیه میشوند به مجردات، و مجردات که هلاک نمیشوند فاسد نمیشوند اینها هم چون شبیه مجردند فاسد نمیشوند.
پرسش: آخه مقرب بودن هم درجات دارد، شاید در درجاتی از مقرب بودن این اتفاق بیفتد. ترجیح بلا مرجح نیست که. معنای مقرب بودن مگر رتبه نیست؟ شاید درجاتی از مقربین باشند که به این مقام برسند.
پاسخ: به محض اینکه وارد مرتبه مقرب میشود این قانون در موردش صدق میکند، مراتب بالا هم هست آنها به طریق اولی.
پرسش: نه، این که میخواهم بگویم یک ادعاست، دلیل بر این چیست که هر کسی که به مقام مقرب رسیده، شاید اصلاً بعضی از اصحاب یمین هم به خاطر یک سری اعمال خاص به آن مقام رسیدند که جسمشان نپوسیده، به مقام مقرب نرسیده باشند.
پاسخ: آنها هم میشوند مقرب.
پرسش: مقرب بودن را یعنی نپوسیدن جسم بدانیم؟
پاسخ: نخیر، ببینید حکمشان میشود حکم مقرب، ممکن است حالا یک انسانی جزو اصحاب یمین باشد...
پرسش: که جسدش مثل مقرب نپوسیده باشد. خب حکم آن را به او میدهند، اینها همه حرفهای بیدلیل است. که گفته است اصلاً نپوسیدن با مقرب بودن یک ارتباط تنگاتنگ دارد.
پاسخ: ببینید مقرب یعنی چه؟
پرسش: یعنی کسی که مقرب به خداست. مقرب به خدا یعنی نزدیکی معنوی.
پاسخ: نزدیکی معنوی، نه نزدیکی مکانی. نزدیکی معنوی یعنی چه؟ یعنی به تجرد نزدیک است. کسی که به تجرد نزدیک است از فساد دور است دیگر. قانون مقرب بودن فاسد نشدن است. آن وقت شما اگر بگویید این مقرب فاسد میشود آن یکی نمیشود ترجیح بلامرجح است. به محض اینکه وارد درجه مقربی شد دیگر فاسد نمیشود. اگر درجاتش بالاتر برود به طریق اولی. منتها ممکن است حالا یک کسی هم باشد که مقرب نباشد آن هم بر اثر عملی که کرده بدنش نپوسد، آن ممکن است. ولی مقرب بشود از خود مقرب بودن در میآید که بدن نمیپوسد.
پرسش: حالا هر کس نپوسید بگویید مقرب؟
پاسخ: نه آن را من نگفتم. در حکم مقرب. من میگویم مقرب نمیپوسد. نه اینکه بگویم هر که نپوسید مقرب است. ممکن است کسی دیگر به قول شما جزو اصحاب یمین باشد، فرض کنید غسل جمعه کرده همیشه، این از مقربین نیست ولی به خاطر همین غسل جمعه که کرده بدنش نمیپوسد. عاملِ نپوسیدن فقط تقرب نیست.
پرسش: پس در واقع دلیل شما برای اینکه مقرب نمیپوسد یک تحلیل عقلی است. میگوید چون مقرب به تجرد نزدیک است کأنه به اصحاب یمین نزدیک نیست. کسی که مقربِ نزدیک است آن جسمش نمیپوسد. تماماً استدلال عقلی است.
پاسخ: شما اصحاب یمین را چه معنا میکنید؟ اصحاب یمین کسانی هستند که آن شرارتهای اصحاب شمال را ندارند. ولی هنوز به درجه مقربی نرسیدند. خب اینها تقسیمات خود قرآن است که مقرب را بالاتر قرار میدهد.
پرسش: ﴿إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ﴾[13]
پاسخ: مقرب را بالاتر از اصحاب یمین قرار میدهد. خب وقتی چنین است، ما اگر حکمی را برای مقرب داشتیم لازم نیست حتماً برای اصحاب یمین هم داشته باشیم. ولو اینکه ممکن است اصحاب یمین هم بر اثر یک اتفاق چنین وضعی پیدا کنند، ولی دیگر لازمه اصحاب یمین بودن این نیست که بدن نپوسد، ولی لازمه مقرب بودن این است که بدن نپوسد. یعنی فاسد نشود. اصلاً مقرب بودن یعنی فاسد نشدن به دلیل اینکه تقرب، تقرب به تجرد است. تقرب که تقرب مکانی نیست خودتان اشاره کردید، تقرب معنوی است. تقرب معنوی کی حاصل میشود؟ وقتی که آن حالت تجرد پیش بیاید. نفس، نفسی است با بدن مرتبط ولی حالت تجرد دارد. خود بدن هم حالت تجرد پیدا میکند. به خاطر لطافتی است که به دست میآورد، بدن بر اثر نفس لطیف میشود.
پرسش: استاد می توانست ساده تر بگوید در مبنای خودش، وقتی نفس قوی میشود به خاطر آن قوتش ارتباطش با بدن هم قویتر میماند بعد از مرگ. و به خاطر آن ارتباط قویتر بدن سالم میماند. در مقربین این داستان صدق میکند، چون قوت روح دارند.
پاسخ: بله این که هست، گفته شده است که بعضی کسانی که نمیپوسند به خاطر اینکه نفسشان هنوز ارتباطش را به بدن حفظ کرده و دارد بدن را تدبیر میکند. اما سؤالی که شد این نبود، سؤال این شد که چرا مقرب باشد نمیپوسد.
پرسش: استاد همین است دیگر، بدن مادی هیچوقت مجرد نمیشود. بدن مادی را چرا اصلا می گوییم بدن مادی؟
پاسخ: نه مجرد نمیشود.
پرسش: نزدیک به تجرد فرمودید دیگر.
پاسخ: بله نزدیک به تجرد.
پرسش: نزدیک به تجرد است ولی بالاخره مادیتش را حفظ میکند. یعنی می گویم ما آن تحلیل را بگیریم جریان نپوسیدن هم توجیه میشود، مشکلی هم پیدا نمیکنیم در این مطلب.
پاسخ: اصلاً عیبی ندارد. یعنی آن فرمایش شما تتمه عرضی است که ما کردیم. یعنی اینطوری میگوییم، کسانی که مقرب هستند نفسشان به تجرد نزدیک است، نفس که به تجرد نزدیک است اشرافش بر ماده قوی است. اینطوری میتوانیم بگوییم که نفس اشرافش بر ماده قوی است. که تجرد را برای بدن ثابت نمیکنیم که ثابت هم نیست، تجرد را برای نفس ثابت میکنیم، منتها میگوییم این نفس چون قوی شده، نه که مجرد شده، احاطه پیدا کرده به بدن، احاطه مثل احاطه مجرد به مادی، که مجرد در مادی حلول نمیکند، احاطه بر مادی پیدا میکند و تدبیرش کامل میشود. تدبیر نفوس عالیه کاملتر از تدبیر نفوس دانیه است. تدبیر نباتی را نمیگوییم ما، همه تدبیرها با هم، یکیاش تدبیر نباتی است. اگر آن مرتبه عالیه نفس باقی بماند، این مرتبه نباتی را هم میتواند حفظ کند و در بدن فعال قرار بدهد، آن نفس این کار را میتواند بکند.
پرسش: مثلاً این فرمایشی که میفرمایید خیلی یعنی اگر نفس نباتی یعنی که قوه تغذیه و تنمیه و تولیدش باید آن جسد را داشته باشد، حالا این شاهدی هم که ایشان از صدوق میآورد هیچ کس ندید که آن بدن سرد باشد. یعنی تغذیه و تنمیه و تولید نفس نباتی کار نکرده؟
پاسخ: نه مسلم است تغذیه و تنمیه و تولید دنیایی نیست، ولی حالا چه اتفاقی میافتد آن را ما نمیدانیم. بدنی که، در قبر خوابیده این بدن فعالیت ندارد، پس تحلیل ندارد، تحلیل ندارد ترمیم هم لازم ندارد.
پرسش: مثل اصحاب کهف در قرآن.
پاسخ: ترمیم لازم ندارد، نفس نباتی او را شاداب نگه میدارد، ولی لازم نیست حتماً آن تغذیه و تنمیه و تولید را هم انجام بدهد. شما میبینید که الان در بیمارستانها میگویند این آدم حیات نباتی دارد. حیات نباتی دارد، بدنش هنوز زنده است. ولی ادراک ندارد.
پرسش: بله ادراک ندارد یعنی حیات حیوانی. تنمیه و تنمیه دارد استاد. کسی که حیات نباتی دارد به خاطر همین است قلبش، عروقش، به اصطلاح قلبش خون را منتقل میکند.
پاسخ: بله حالا این برای دنیاست که تغذیه هم باید داشته باشد، در قبر معلوم نیست شاید آن هم تغذیه داشته باشد.
پرسش: حالا استاد چرا اینطوری توجیه نکنیم؟ بگوییم که چون نفس به مقامات عالیه میرسد و همانطوری که ایشان فرمود آن اشرافی که آن روح مجرد بر این ماده دارد نمیگذارد تحلیل برود؟
پاسخ: واسطه میخواهد. درست است اشراف الان هم نفس بر بدن ما اشراف دارد، ولی آن نفس عاقله اشراف بر بدن دارد باید با واسطه این بدن را تدبیر کند. بیواسطه شأن نفس نیست. مگر اینکه شما بگویید بدن هم ترقی داشته تکامل داشته با این نفس انسانی مرتبط شده، که بگویید شرافتها به هم نزدیک هستند، آن وقت دیگر واسطه نخواهید. ولی واسطه را لازم داریم. منتها حالا در آخرت این نفس نباتی ما یا در برزخ این نفس نباتی ما چه نوع فعالیتی میکند ما نمیدانیم. اینطور نیست که نفس نباتی از بین برود. یعنی شما حاضرید بگویید بدن این آدم محفوظ است نفس نباتیاش از بین رفته؟ مرتبه نازله نفسش که نباتی است از بین رفته ولی بدنش محفوظ است؟ این که نمیشود، آن بالاتر را شما دارید از بین میبرید پایینتر را باقی میگذارید. باید بگویید تمام مراتب نفس باقی است، بدن هم باقی است.
پرسش: برای آنهایی که نفس و بدنشان ضایع میشود، نفس نباتی و حیوانیشان از بین میرود؟
پاسخ: نمیرود.
پرسش: آنهایی که بدنشان پودر میشود غیر مقربین؟
پاسخ: آنهایی که غیر مقربیناند، آنهایی که بدنشان خاک میشود آنها هم نفس نباتیشان و حیوانیشان از بین نمیرود. بنا بر نظر مشاء از بین میرود، بنا بر نظر حکمت متعالیه از بین نمیرود. با اینکه بدن از بین رفته آن از بین نمیرود. پس اگر بدن از بین نرود آن به طریق اولی از بین نمیرود. بنابراین نفس اینها نیروی نباتی و حیوانی را هنوز دارد. چطوری با این بدن مرتبط میشود آن را ما نمیدانیم.
پرسش: همین قسمتش را ما قبول کردیم درست، اما آن قسمتی که بدن انسانهایی که غیر مقرب هستند و بدنشان از بین میرود، چرا از بین میرود با اینکه نفس نباتیشان زنده است؟
پاسخ: ارتباط از بین رفته. نفس نباتی زنده است ارتباطی با بدن ندارد.
پرسش: قوت ندارد؟ در مقربین قدرت دارد.
پاسخ: در مقربین ارتباط هست. البته مرحوم مصنف معتقد است که در غیر مقربین هم ارتباط هست منتها ارتباط ضعیف است. آنطور نیست که بتواند بدن را حفظ کند. ولی در مقربین ارتباط قوی است.
پرسش: استاد حالا مرحوم صدوق را مثال زدند، ما همین سال هشتاد و خردهای بود دیگر این شهید شفیعی را که آوردند یکی از اقوام ما ایشان را مثلاً گذاشته بود در قبر. الان عکسهایش هم موجود هست، گفت کاملاً این بدن تر و تازه بود. بدنِ کاملاً شانزده سال در عراق بوده بعد درگیر، آخه معروف است دیگر شاید مثلاً معروف است رویش آهک میریزند، چون یک جوری سند حقانیت مثلاً ما بوده و اینها، که اینجا آمده بودند مثلاً آثار آهک هم رو بدنش بوده. این آقا خودش شهادت میداد یک سرهنگ سپاه بود، میگفت که این بدن کاملاً گفت تر و تازه بود. شهید شفیعی الان قبرش هم مزار شده است.
پاسخ: بله شدنی است.
پرسش: استاد ببخشید این که گفت بنا بر تقریبِ فرمایشی که ایشان فرمودند که در واقع گفتند که تراب محفوظ میماند از باقی تراب و متمایز است، دیگر وقتی که خیلی ویژه بشود خود بدن محفوظ میشود. یعنی وقتی که به قول معروف خاک خیلی ویژه بشود یعنی آن ملکاتی که در این خاک قرار دارد، این بدن نسبت به به قول معروف خاکِ انسانهای دیگر این بدن تمایزش شدیدتر میشود ویژهتر میشود و خود خاک خود بدن را محفوظ قرار میدهد. یعنی خود بدن سالم میماند. حالا بمنزله ذهب فی التراب هم فکر کنم همین را میخواهد بگوید.
پرسش دیگر: چون اجسام شعور دارند دیگر. خود جسم مادیاش شاهدِ شعور دارد دیگر که تصویر میکند.
پاسخ: نه اینکه بفرمایید جسد شخص به خاطر آن ذخایری که درونش است سالم میماند یک مقداری مشکل به نظر میآید.
پرسش: ظاهرا ایشان متفرع بر قبل کرده است.
پاسخ: بله، چون آن اعمال اعراض هستند، این ذخایر همه اعراض هستند. اعراض بخواهند بدن را حفظ کنند به نظرم مشکل است. بله با واسطه این اعراض نفس اگر بخواهد حفظ کند یک حرف دیگری است. نفس حالت فاعلیت دارد حالت تدبیر دارد. میتوانیم بگوییم این نفس دارد بدن را تدبیر میکند و بدن را حفظ میکند. اما آن ذخایر با قطع نظر از نفس بخواهند فعالیت کنند یک مقدار مشکل است، مگر منظورتان این باشد که آن ذخایر هم باشد نفس هم باشد که نفس را دخالت بدهید، آن وقت عیبی ندارد. بله، که آن ذخایر هم هست نفس هم هست، آن وقت این ذخایر با مدد نفس کاری انجام بدهند، آن میشود. ولی خودشان تنها چون اعراضاند بعید است بتوانند کاری انجام بدهند.
پرسش: تأیید شما همان جریان فاعلیت قابل و قابلیت قابل، این دو طرفه است. یعنی آقا نفس قوی هست، در عین حال این هم قابلیت دارد که مورد تدبیر قرار بگیرد ولو بعد از مرگ. ولی در مورد بقیه اشخاص هر دو طرفه است، یعنی این منافاتی ندارد. آنجا هم نفس ضعیف است هم بدن دیگر قابلیت ندارد، و ذخایر ندارد.
پاسخ: شاید بله.
پرسش: استاد ببخشید من حالا یک جا خواندم البته شاید درست نباشد این را به قول معروف تفسیر علمی بکنیم، ولی این روانشناسهایی که به قول معروف خوابهای مغناطیسی انجام میدهند یا مثلاً پیشگویی میکنند یا مثلاً ویژگیهای اخلاقی کسی را میگویند، من یک جا خواندم که بعضی از اینها از روی مثلاً اشیائی که مثل انگشتر یا ساعتی که خیلی با شخص در ارتباط بوده، یعنی مدت زیادی مثلاً متصل بوده به این شخص، با خود این انگشتر را ازش استفاده میکنند و به وسیله این میتوانند خصوصیات اخلاقی آن شخص را بخوانند به قول معروف. یعنی با استعانت از آن نفس، بخواهید منبعش را هم میآورم. یعنی خود مثلاً این انگشتر را، البته شرط کرده بود که این مدت زیادی همراه این شخص بوده باشد و آب به آن نخورده باشد، این را وقتی که میگیرند از مثلاً فرض کنید انگشترش را داخل خانه گذاشته، این را بعضیها که این نیروها را دارند از طریق خود این انگشتر میتوانند ویژگیهای شخص را بگویند. اثر میگذارد روی این اشیاءِ در کنار انسان.
پاسخ: بله، یعنی شما دارید تأیید میکنید حرف فرمایش مرحوم مصنف را دیگر؟
پرسش: بله که یعنی شاید حالا نیازی به آن نفس هم نداشته باشد و این ثابت بماند در خاک.
پاسخ: نه، تشخیص دادن از روی آثار، که الان فرمایش شما این بود، مطلبی است. ولی اینکه شیئی سالم بماند این سالم ماندن عامل میخواهد.
پرسش: فاعل میخواهد.
پاسخ: فاعل میخواهد عامل میخواهد. آن چیزی که شما میفرمایید این است که از روی آثاری تشخیص میدهند، ولو آن آثار مثلاً فرض کنید در بدن نباشد تو جای دیگر باشد. ایشان میگوید آثاری که در بدن هست باعث تشخیص میشود. شما میفرمایید آثاری که در انگشتر است. هیچ منافاتی هم با هم ندارند، درست است. ولی اینکه چه چیزی این بدن را حفظ میکند، انگشتر میتواند حفظ کند؟ انگشتر نمیتواند، فقط آثار را دارد نشان میدهد. آن آثاری که در انگشتر هم هست نمیتواند حفظ کند. آثاری که در بدن هست آن هم حافظ نیست، البته میتواند وسیله باشد، این را من قبول کردم، ولی اینکه مستقیم خودش بخواهد فعالیت کند بعید است.
پرسش: حالا استاد چرا شما میفرمایید که بر طبق نظریه صدرا و این چیزها این آثار و ذخایر جزو ملکات و ذاتیات نفس میشود؟ خب چرا این ذخایر جزو ذاتیات این خاک نشود؟ و عوارض. اصلاً این را نگوییم عوارض، بگوییم این ذخایر و این خاکِ مطلا جزو ذاتیات این خاک شده، تراب شده.
پاسخ: امام بیان میکنند خود ایشان هم گفت که مثل طلای در خاک، که اگر بشویی طلای خالصش در میآید خاکش میرود کنار. یعنی طلا و خاک را جدا حساب میکنند.
پرسش: عوارض میشود؟
پاسخ: بله دیگر عوارض میشود، یعنی بالاخره ضمیمه میشوند به هم. نمیگویند آن خاک شده طلا. خاک همراه با طلاست.
پرسش: خاک همان خاک است.
پاسخ: بله، یعنی اینها به طور کلی اصلاً عوارض هستند. حتی آن اعتقادات ما نسبت به بدن که لااقل عوارض هستند، حالا نسبت به ذات ما بشوند ذاتی، بشوند متحد، نسبت به بدن میشوند عوارض. و همینطور که عرض کردیم چون بدن با نفس مرتبط است شاید ذاتیات نفس به صورت اثر در بدن وارد بشود نه به صورت ذاتی. همانطور که ذاتیات بدن به صورت عارض در نفس وارد میشود نه به صورت ذاتی.
تطبیق متن: معنای روحانیین و داستان جسد شیخ صدوق
«قوله (ع): «الروحانيين»[14] »، یعنی فرمود تراب روحانیین به منزله ذهب است فی التراب. میفرماید «لعلّ مراد امام از روحانیین نفوس عادلهای باشد که مقدس هستند از آلودگیهای گناه»، «التى هى اصحاب اليمين»[15] . مراد اینها هستند، «لا النفوس الشقية التى هى اصحاب الشمال» «لا النفوس» عطف بر آن نفوس قبلی است. مراد از روحانیین همه نفوس نیست، فقط نفوس عادله است. نفوس شقیه دیگر داخل در روحانیین نیستند، نفوس شقیه که اصحاب شمال خوانده شدند.
«و القرينة عليه» قرینه بر اینکه ما باید در اینجا روحانیین را گروه خاص بگیریم «قوله (ع): «بِمَنْزِلَةِ الذَّهَبِ»[16] »، یعنی همه میشوند خاک ولی این نفوس روحانیین به منزله ذهب در تراب هستند، یعنی از سنخ همه نیستند، یک امتیاز خاص هستند که برای همه نیست، پس نمیتوانیم بگوییم همه بشر این مطلب را دارد، فقط روحانیین از بشر که همان اصحاب یمین هستند این وضع را دارند. در معنای بعدی که برای روحانیین میآورند روحانیین را عام میگیرد یعنی صاحبان روح. صاحبان روح کل بشر است، میخواهد آدم خوب باشد آدم بد باشد. در اینجا چون تشبیه به ذهب شده بدن این افراد معلوم میشود که با بقیه تفاوت دارد، بقیه مثل این بدن خاک هستند ولی این یک اضافهای دارد که خاک همراه با طلاست. معلوم میشود که امتیاز دارد، وقتی امتیاز داشت نمیشود روحانیین را مطلق گرفت، روحانیین را باید طوری بگیریم که با بعضیها تفاوت کند.
«و اما المقربون فلا يبلى جسدهم، كما شاهدت ذلك فى جسد الصدوق محمد بن على بن بابويه القمى رضى الله عنهما المدفون فى ارض رى فى سرداب»[17] در زمین ری در سردابی.
من مشاهده کردم سلامت بودن جسد ایشان و کهنه نشدن و نپوسیدن را، «فلا يبلى» یعنی نمیپوسد، کهنه نمیشود. «دخلت السرداب» بعد از اینکه نزدیکی ده سال از ظهور جسد طیب و طاهرش گذشته بود و این جسد در سرداب همچنان رها شده بود، بعد از ده سال من وارد سرداب شدم «فشاهدته كانسان حى تام الاعضاء بلا نقص و فساد و بلاء، نام مستلقيا»، در حالی که خوابیده بود به پشت خوابیده بود، یعنی پشتش روی زمین بود و صورتش رو به فضا و آسمان.
پرسش: ده سال شد استاد؟
پاسخ: قریب به ده سال از ظهورش گذشته بود، یعنی این قبر ظاهر شد یعنی خاکها کنار رفت جسد ظاهر شد، و بعد این جسد را دفن نکردند.
پرسش: ده سال اینجوری مانده بود؟
پاسخ: تا ده سال اینطوری مانده بود تو سرداب ایشان رفته دیده. البته در ایران رسم نیست که جسد را در سرداب همینطوری بگذارند، دفن می کنند.
پرسش: یکی از شاگردان آقای مرعشی نجفی می گفت که آقای مرعشی نجفی فرموند که در قم هم برای حضرت معصومه هم این پایین سرداب هست آن هم همچین شکلی دارد. میگویند مقداری زده بیرون، و چند تا خانم دیگر هم دفن هستند.
پاسخ: سه تا خانم آنجا میگویند دفن هستند.
پرسش: کجا؟
پرسش دیگر: همان اول حرم حضرت معصومه هست آن زیر یک سرداب هست، آنجا سهتا خانم هستند. این هم دارد میگوید جسدش ته سرداب است.
پرسش: جسد حضرت معصومه را میگویید؟
پرسش دیگر: بله تحتالارض است. البته می گویند یک ابهتی دارد، هر کسی نمیتواند آنجا وارد بشود الان کلیددارش کیست را نمیدانم، آن موقع آقای مرعشی نجفی بود الان نمیدانم کیست، ایشان فقط وارد شده بود چون سید است و محرم هست.
پرسش: این جسد را اینجوری گذاشتند و این درست است استاد؟
پاسخ: من ندیدم ولی شخصی که دیده بود برای من نقل کرد.
پرسش: که چه؟
پاسخ: که پایین رفتیم اجازه دادند به ما پایین رفتیم، من هم خیلی به او گفتم وقتی میروی من باهات میآیم. یادش رفت یا نخواست، نمیدانم، حتی در گنبد رفته بود آن شکافهای در گنبد را دیده بود این حرفها، قرار بر این بود که من هم باهاش بروم ولی خب نشد دیگر. گفت رفتیم سرداب سه تا خانم آنجا دیدیم و ماندیم که این سه تا کی هستند. یکیشان خب حضرت معصومه است، بقیه را نمیدانستیم کی هستند. این خودش برای من تعریف کرد.
پرسش: خاک نکرده جسد آنجا باشد.
پاسخ: خاک نکرده جسد آنجا باشد. عرض میکنم این در ایران خیلی رایج نیست، ولی در عراق رایج است.
پرسش: یک جسد مرده را همینجوری میگذارند؟
پاسخ: در عراق این اتاقهایی هست که در صحن حضرت امیر. در صحن حضرت امیر اتاقهایی هست زیرش خالی است. جسد را همانجا میگذارند میآیند، جسد را میبرند در آن میگذارند و میآیند.
پرسش: دفن نمیکنند؟
پاسخ: دفن نمیکنند.
پرسش: این اسلامی نیست که دفن نشود.
پاسخ: این یک نوع دفن است دیگر.
پرسش: ظاهراً سرداب را بعد میبندند.
پاسخ: بله بسته است، همهاش بسته است، رفت و آمد نمیشود، رفت و آمد نمیشود. فقط یک پنجره کوچک به سمت بیرون دارد که قابل رؤیت اصلاً نیست. یک چند تا سیم هست چند تا سیم گذاشتند یک جوری است که مثلاً حتی گربه هم شاید در آن قسمت نتواند برود اینقدر باریک و تنگ است. فقط یک ذره هوا رفت و آمد میکند.
پرسش: این چیزهایی که حدس می زنند نمیپوسد را این کار را میکنند؟
پاسخ: نه، به طور کلی.
پرسش: در وادیالسلام اینطور نیست که، همه را خاک می کنند.
پاسخ: وادیالسلام اینطور نیست، آنجاها هست. یکی از این حجرات برای اجداد خود ماهاست. ما خودمان از این جریان خبر داریم، وقتی رفتند دفنش کنند همینطوری دفنش کردند.
پرسش: در وادیالسلام؟
پاسخ: نه در صحن.
پرسش: این جوری بو برمیدارد که! بوی بد برمیدارد.
پاسخ: دیگر حالا نمیدانم چهجوری میشود.
پرسش: شاید ویژگی قبر امیرالمؤمنین این است که با خیال راحت می گذارند.
پاسخ: حداقل این جریانی است که میگویم کسانی که میبردند دفن میکردند، خودشان این را میگفتند ما آنجا رفتیم گذاشتیم آمدیم.
پرسش: استاد بوده اینجا هم ظاهراً بوده منتها عمومی نبوده. همین امام زاده سید علی که هست، اینجا یک کسی میگفت وقتی داشتند گودبرداری میکردند برای این ساختمان جلویی که الان درست کردند خیلی گودبرداری زیاد هست، آب انبار بود قبل ها که بعد خراب کردند. میگفت مثلاً این سرداب بود. میگفتند نه این که عمومی باشد ولی ما چند تا سرداب دیدیم، می گفت بعضیهایش بعضاً استخوان هم هنوز داخلش بود. یعنی اینجا هم بوده ولی ظاهراً عمومی نبوده.
پاسخ: بله، البته خود عراق هم عمومی نیست. الان خودتان فرمودید وادیالسلام دفن میکنند. مثل ایران است تقریباً.
پرسش: وادیالسلام استاد زیرزمین هست منتها از این سیستمهای آپارتمانی است.
پاسخ: کجا؟
پرسش: وادیالسلام هم زیرزمین دارد، اینکه قبرهای برآمده هست که یک حالت در دارد، آنجا هم زیرزمین هست در وادیالسلام، منتها سیستمش همانطوری که در بعضی از مناطق مثل سمتِ مشهد اینطور هست که دیوار را سوراخ میکنند، قبرهای سینهدیوار در میآورند، مرده را که میگذارند داخل، آن قبر را میبندند. ولی پایین یک حالت داخل زیرزمین اینطوری سوراخسوراخ در دیوار است. در وادیالسلام این چیز ظاهرا مشهور است.
پرسش دیگر: خب حرم حضرت معصومه آنجوری باشد، احتمالاً یکی دو بار رفتند دیگر، چون این سه تا خانم که با هم فوت نکردند.
پاسخ: بله.
بررسی احتمال دوم در معنای «الروحانیین»
«و يحتمل بعيدا ان يكون مراده (ع) منه» ضمیر «منه» برمیگردد به «قوله»، آن «قوله» که در خط دوم همین صفحه ۹۸ خواندیم «قوله (ع): «الروحانيين»». ضمیر «منه» برمیگردد به «قوله»، یعنی «قوله (ع): «الروحانيين»». احتمال دارد به طور بعید که مراد امام «منه» یعنی از این قولش که فرمود روحانیین «مَن له الروح» باشد. نه یک شخص خاصی یا گروه خاصی از انسانها، بلکه هر کس که صاحب روح است. «سواء كان من اصحاب اليمين او من اصحاب الشمال».
توجه کنید در اینجا ایشان میگوید «يحتمل بعيدا»، هم احتمال را ادعا میکند هم بُعدِ احتمال را ادعا میکند. لذا باید دو تا بیان بیاورد، در یک بیان ثابت کند که اصلاً این امر محتمل است، در یک بیان هم ثابت کند که بعید است.
میگوید «و وجه هذا الاحتمال عموم قوله: «فَيَصِيرُ تُرَابُ الْبَشَرِ»[18] ». بعد میگوید «و وجه بعده»[19] ، «بُعد» بخوانید «بَعد» نخوانید، «و وجه بعده اتيانه مثالا اخر». هر دو وجه را بیان میکند، هم وجه احتمال را بیان میکند هم وجه بُعدِ این احتمال را، چون گفت «يحتمل بعيدا»، هر دو را باید بیان کند. وجه این احتمال این است که امام در جمله بعد فرمود «فَيَصِيرُ تُرَابُ الْبَشَرِ»[20] . بشر یعنی چه اصحاب یمین باشد چه اصحاب شمال باشد. پس این قرینه، قرینه میشود که مراد از روحانیین هم عام است، همانطور که بشر عام است روحانیین هم عام است.
اما وجه بُعدِ این احتمال این است که امام دو تا مثال آورد، آوردن دو تا مثال نشان میدهد که انسانها را به دو گروه تقسیم کرده، لذا دو مثال آورده. حالا نمیخواهیم بگوییم این مثال برای آن است آن مثال برای آن. ولی اصل آوردن دو مثال نشان میدهد که دو گروه هستند، یک مثال آورده به ذهب، یک مثال هم آورده به مَشکی که زده میشود و کرهاش گرفته میشود. «و وجه بعده»[21] ، یعنی اینکه این احتمال بعید است، جامع بودن بعید است، بلکه تفصیل دادن درست است، جدا کردن درست است نه یکسان کردن، وجه بُعد این است که امام مثال دیگری با ذکر ذهب آورده «بعد هذا العام»، یعنی بعد از عامی که عبارت از تراب البشر است دو تا مثال آورده، و این دو مثال نشان میدهد که تراب بشر را دارد دو قسم میکند. وقتی تراب بشر را دو قسم کرد دیگر روحانیین را میتوانیم ناظر به یک قسم قرار بدهیم نه به هر دو. البته اینها هیچ کدام یقینی نیست عرض کردیم احتمال است، آن هم وجه بُعد این احتمال است.
تشبیه تراب روحانیین به طلا (تغییر صورت یا ترکیب انضمامی؟)
«قوله (ع): «كَمَصِيرِ الذَّهَبِ مِنَ التُّرَابِ»[22] ». مرحوم مصنف نظرشان این بود که نفس وقتی اعمالی داشته باشد، این اعمال به صورت ذخیره در بدن حفظ میشود، همانطور که در خود نفس حفظ میشود، در بدن هم حفظ میشود. البته نفس به بدن اثر میگذارد و اثرش در بدن میآید، یا اثر عمل در نفس است اثرالاثر در بدن است.
خب بالاخره بدن از طریق نفس دارای ذخایری میشود، دارای ودایعی به قول ایشان میشود، که این ودایع از آثار نفس وارد بدن شده. نفس عملی کرده، اثری گذاشته، از اثر ودیعهای در بدن وارد شده، که عرض کردم آن که در بدن است اثرالاثر است.
این نظر مرحوم آقاعلی است. آن وقت از روایات تأیید این نظریه را به دست میآورد، میفرماید که این «كَمَصِيرِ الذَّهَبِ مِنَ التُّرَابِ» نشان میدهد که یک انتقالی در بدن انجام شده که آن انتقال در خاک ممکن است حاصل بشود و خاک را طلا کند. خاک یک عنصر است، اما بر اثر یک تغییراتی و یک آثاری که در آن وارد میشود صورت عوض میکند میشود طلا. این موجوداتی که الان شما در جهان میبینید به قول قدیمیها همهشان از عناصر اربعه درست شدند. یکی از چیزهایی که در جهان هست طلاست. امروزه میگویند طلا بسیط است، قدیم میگفت مرکب است. مرکب میشود از عناصر که یکیاش خاک است. پس خاک وقتی صورت عوض میکند میشود طلا. همان خاک است صورت جدید گرفته، چرا صورت جدید گرفته؟ چون یک اتفاقاتی در همین خاک افتاده. شده طلا. حالا همین اتفاقات در بدن ما میافتد، در بدن کسانی که مثلاً بدنشان به صورت طلا ظاهر میشود.
پرسش: خب استاد اگر صورت عوض کند تراب، صورت آن چیز را بگیرد این باز میشود جزو ذاتیات آن ماده دیگر. شما میگویید صورت عوض میکند، صورت حقیقتِ ماده است.
پاسخ: بله.
پرسش: پس با این توجیه، آن توجیه را به راحتی میتوانیم در بیاوریم که پس جزو عوارض نیست این ذخایر، جزو ذاتیات است.
پرسش دیگر: خب ذاتش بود قبلا هم باید می بود ولی این بعداً آمد.
پرسش: آخه این توجیه چیست؟ استاد میگوید صورت عوض میکند، صورت جزو ذاتیاتِ ماده است.
پاسخ: بله، صورت جزو ذاتیاتِ ماده است. اگر آن خاک طلا بشود، یعنی آن بدنی که خاک شده طلا بشود، همینطوری است که میفرمایید.
پرسش: منظور از مثال تشبیه است دیگر.
پاسخ: بله، تشبیه است. اما اگر نه، طلا در خاک باشد، خاکی است همراه با طلا، آن دیگر ذاتی نمیشود، ترکیب انضمامی است، و میتواند جزو عرض باشد.
پرسش: پس چطور صورت عوض می شود؟
پاسخ: مثال دارد میزند، میگوید اگر طلایی که در معدن است، به بدن کار ندارد، طلایی که در معدن است قبلاً خاک بوده، بر اثر اتفاقاتی که افتاده صورت عوض کرده شده طلا.
پرسش: خب برای آن دارد میگوید صورت است دیگر.
پاسخ: برای آن خاکی که در معدن بوده، بر اثر اتفاقاتی که افتاده شده طلا، صورت عوض کرده. حالا اگر بدن ما هم بشود طلا، که آن وقت این اعمال میشود ذاتیاش، صورتش میشود و میشود ذاتی. ولی ایشان نگفت طلا میشود، گفت خاکی است که در آن ذرات طلا دیده میشود، البته همهاش تشبیه است. یعنی این اعمال اینقدر خوب هستند که به منزله طلا هستند.
پرسش: پس صورت عوض نمیشود؟ صورت این خاک تراب است عوض نمی شود.
پاسخ: صورتِ خاکی که از بدن حاصل شده ایشان نگفت عوض میشود. کل معدن را دارد میگوید، میگوید همانطور که معدن خاک بوده و بعداً شده این، همچنین ممکن است خاک انسان هم اینطور بشود، نه که بشود طلا. اگر بشود طلا صورت عوض کرده است.
پرسش: پس صورت ترابی عوض نمیشود، فقط ذخایر در آن هست.
پاسخ: ذخایر به صورت طلا ظاهر میشوند. حالا ممکن است بعضی عبارات ایشان هم نشان بدهد که ماده میشود طلا. آن هم حالا اگر برسیم داشته باشیم باید بحث کنیم.
پرسش: استاد ببخشید یک سؤالی تا اینجا عرض کنم، یک سؤالی که خیلی ذهنم را در این بحث مشغول کرده حالا فکر کنم الان اینجا هم جایش باشد مطرح بشود خوب است. اینکه رو مبنای آقا علی که نفس اثر میگذارد بر این ماده ترابیه و این ماده ترابیه صاحب ذخایر میشود، اگر این ماده ترابیه جزو مقربین نباشد، جزو اصحاب یمین فرض بشود و جسمش یبلی، از بین برود و دیگری، این سیری که شما جلسه قبل فرمودید انجام بشود و این تراب بشود جزو بدن دیگری، خب بدن دیگری هم یک سری آثاری را در این تراب ایجاد میکند. اینجا برایم شبهه شد، این یعنی این خاک دو تا اثر دارد در آن ذخیره میشود، این چهجوری میشود؟ قاطی میشود میرود دیگر.
پاسخ: این همان شبهه آکل و مأکولی است به نحو دیگری داریم تبیینش میکنید. و ایشان شبهه آکل و مأکول را توضیح داد و رد کرد. حالا چطوری رد میکنیم در جای خودش باید مطرح بشود.
پرسش: آن که حل نشد.
پاسخ: یک بحث دیگری است. حالا ایشان اینطوری حل کرد، دیگران یک جور دیگر حل میکنند. شبهه آکل و مأکول یک بحث دیگری است الان با بحث ما فرق دارد. آن را باید حلش کرد مستقیماً. حالا چه این بحث را داشته باشید یا نداشته باشید، اگر معاد جسمانی را قائلید باید شبهه آکل و مأکول را حل کنید. حالا ایشان حل کرد نپذیرفتید، کسان دیگر حل میکنند شاید بپذیرید. آن یک شبهه دیگر است، با این بحثی که الان میکنیم منافات ندارد. بحثی که ما میکنیم مشتمل بر شبهه است، آن بحثی که دیگران هم میکنند آن هم مشتمل بر شبهه است. شبهه را در هر صورت هر دومان باید حل کنیم.
پرسش: من میخواهم بگویم که بر طبق نظریه صدرا یک جوری نمیشود مثلاً جواب داد؟ چون واقعاً برایم سؤال شد.
پاسخ: بر مبنای صدرا که شبهه آکل و مأکول اصلاً وارد نمیشود که بخواهیم جواب بدهیم. صدرا صورتِ این بدن را در آخرت محفوظ نگه میدارد ماده را نه. ماده را میگوید کلاً عوض میشود. خب ماده اگر عوض بشود، ماده جدید باشد، دیگر نه برای آکل است نه مال مأکول است، یک ماده جدید که خدا آفریده صورتی را که در دنیا بوده به آن داده.
پرسش: معاد جسمانی پس چه؟
پاسخ: جسمانی هم هست، منتها ماده عنصری نیست. صدرا نظرش یک جور دیگر است.
پرسش: جسمانیِ قرآنی را یعنی عوض میکند.
پاسخ: حالا به هر صورت. من کار ندارم که حرف صدرا درست است یا غلط است. اگر حرف صدرا را بگویید شبهه آکل و مأکول اصلاً وارد نمیشود.
پرسش: چون ماده را عوض میکند.
پاسخ: نه وارد میشود بعد باید جوابش را بدهیم. بنا بر نظر صدرا اصلاً شبهه نیست.
پرسش: یعنی جسم را عقلی و مثالی میکند.
پاسخ: عقلی و جسم را مثالی میکند. یا هر جور میکند. بالاخره این جسم عنصری دنیایی نیست. جسم هست، این عنصر نیست. بدن هم همان بدن است. صورتِ آن مادهای که در آخرت یا برزخ هست همین صورتی است که در دنیا بوده. صورت عوض نمیشود، ماده این صورت عوض میشود.
پرسش: جسم همان جسم است اما جسم عنصری نیست. جسم عقلی است یا مثالی است.
پاسخ: علیأیحال نمیگوید عقلی، ایشان میگوید جسم است. عقلی یعنی چه؟
پرسش: بله جسم میشود.
پاسخ: قبول دارد که جسم است. مرحوم آقا علی میگوید که جسم مثالی میشود. مرحوم آقا علی میگوید جسم مثالی. جسم عقلی نمیگوید. میگوید که صدرا جسم مثالی گفته. به خود کلمات صدرا مراجعه کنید فقط بیانش این است که عنصری نیست. میگوید مناسب عالم برزخ است.
پرسش: حالا چه هست را نمی گوید؟
پاسخ: نمیگوید چیست. مرحوم آقا علی از اینکه مربوط به عالم برزخ میکند و عالم برزخ عالم مثال است، میگوید جسم باید مثالی باشد والا خود صدرا نمی گوید جسم مثالی است.
پرسش: در کلماتش نمیگوید؟
پاسخ: نمیگوید جسم مثالی، میگوید جسم است. منتها بیانش طوری است که از آن میشود جسم مثالی را در آورد.
پرسش: میگویم اصلاً همین جسم است.
پاسخ: همین بدن است. بدن را میگوید عوض نمیشود، چون بدن را ایشان صورتی میداند که حلول در ماده کرده، نه ماده و صورت با هم. یعنی این که الان شما در هیکل شخصی میبینید، این یعنی ماده است با صورت، که در واقع آن صورت بدن است. این ماده مرکبِ آن صورت است، محل آن صورت است. اگر این ماده را عوض کنید صورت به جای خودش باقی و حفظ میشود. بنابراین بدن، همین بدن است که منتقل میشود به دار برزخ و دار آخرت. بدن هیچ عوض نمیشود، مادهاش عوض میشود.
پرسش: پس تعریفِ بدن و جسم را کرده صورت نه ماده، بعد گفته که ثابت میماند.
پاسخ: بله.
منشأ ودایع نفس در بدن (ملکات ذاتی و مکتسبه)
خب ودایعی که در نفس وارد میشوند، این ودایع از کجا میآیند؟ ایشان میفرماید که بعضیها از ملکات ذاتی نفس میآیند، چون بالاخره هر نفسی صاحبِ یک ملکاتی است که کسب هم نکرده، از اول همراهش هست. بعضیها را کسب کرده. آن ملکات کسب شده و ملکات ذاتی همگی در نفس موجودند، اثرشان در بدن ظاهر میشود.
«قوله (ع): «كَمَصِيرِ الذَّهَبِ مِنَ التُّرَابِ»،هذا كالصريح فيما ذكرناه»[23] . «ما ذکرنا» چه بود؟ این بود که «فى البدن بعد مفارقة النفس عنه» یعنی از بدن، در بدن ودایعی است از آثار نفس. در خود بدن ودیعهای است که از آثار نفس هست، آثار نفس به حسب ذات نفس، به حسب ملکات اصلیه نفس، به حسب ملکات مکتسبهای که حاصل هستند از اعمال و افعال نفس. این ودایع چنینی که توضیح دادیم عاملش اینها هستند، در بدن شخص موجودند. ودایع آثار هستند برای خود نفس، برای ملکات اصلی نفس، برای ملکات مکتسب، که ملکات مکتسب از طریق افعال و اعمال نفس به وجود میآیند. آن وقت این ودایع در بدن هستند که «بها يخالف سائر الابدان»، به واسطه همین ودایع این بدن با سایر ابدان مخالف است، «و يتميز ترابه عن سائر الاتربه»، یعنی به خاطر همین ودایع است که تراب این بدن از سایر ترابها جدا میشود.
پرسش: ملکات اصلی با مکتسبه؟
پاسخ: ملکات اصلی در هر انسانی عرض کردم، یک ملکات ذاتی موجود است. مثلاً فرض کنید یک نفر آدم عصبانی است، ذاتاً اصلاً عصبانی است نه اینکه حالا عصبانیت را کسب کرده باشد. یکی نه، آدم خوشاخلاقی است، ذاتاً اینطور است. خب ما میبینیم دیگر، میبینیم یک نفر از بچگی خوشاخلاق است یکی دیگر از بچگی مثلاً تند است.
پرسش: یعنی ذاتی است این از بچگی بداخلاق است؟
پاسخ: ذاتی است یعنی مربوط به مزاج است، اینطوری گفتند. گفتند مربوط به مزاجش است. حرارت در مزاج غلبه دارد عصبانی است. آن یکی که برودت غلبه دارد آدم شلولی است. آن یکی که معتدل است نه، هم خوشاخلاق است، هم آنجایی که باید غضب کند غضب میکند، آنجایی که باید مدارا کند مدارا میکند، که این را مربوط کردند به مزاج و آن کیفیت اعتدالی بدن. مربوطش کردند به بدن. طب هم این را قبول دارد. این از جمله ملکات اصلی است. یا مثلاً فرض کنید شخصی خجالتی است. این البته برای بدن نیست، برای نفس است، اما ملکه ذاتی نفس است، یعنی از اول همراهش است. اگرچه با کسب میشود کم و زیادش کرد، ولی بالاخره خودش در ذات یک چیزی داشته است از اول.
پرسش: بعد این ذاتیه است برای جسم میشود یا برای نفس؟
پاسخ: نه برای نفس است، اینها برای نفس است. این ملکات ذاتی یا کسبی برای نفس است.
پرسش: خودِ این که می فرمایید بچه ذاتاً بد اخلاق است یا خوشاخلاق است؟
پاسخ: اینها برای نفس است، منتها عاملش آن مزاج بدن است.
پرسش: عاملش منظورتان ابزارش است؟
پاسخ: بله، یعنی این نفس وقتی تعلق میگیرد به این بدن، خب بدن در او تأثیر میگذارد همانطور که آن هم در بدن تأثیر میگذارد. آن وقت چون این بدن حرارتش غلبه دارد این عنصرش در حال متعادل نیست، آن نفس هم یک حالت غیر متعادل از خودش نشان میدهد.
پرسش: ولی میشود از طریق طب سنتی مثلاً اعتدال مزاج داد و اخلاق را آورد برای جسم.
پاسخ: اعتدال مزاج را میگویند طب سنتی تا حدی میتواند درست کند، اما به طور کامل شاید نتواند. آن که ذاتی است همیشه قویتر از آن است که کسبی است. به همین جهت هم شما میبینید فارابی را که در مدینه فاضلهاش اینطور میگوید، میگوید آن کسی که میتواند حاکم و ملک شهر باشد، آن است که این امتیازات را به طبع داشته باشد، خیلی اصرار دارد که به طبع داشته باشد. بالکسبش خیلی برایش مطلوب نیست.
پرسش: قابل تغییر باشد، باید یک نفس دیگر به آن تعلق بگیرد.
پاسخ: نه حالا قابل اعتدال تا حدی هست، یعنی همین نفس تعلق گرفته را میتواند در بدن اصلاح شده حفظ کند، بدن اصلاح بشود نفس یک خرده مدارایش بیشتر میشود. این شدنی است، منتها خب به طور کامل شاید نشود. و عرض هم میکنم آن طبیعیاش قویتر از کسبی است. مثل استعداد میبینید دیگر، مثل حافظه و استعداد. یک کسی از وقتی دنیا آمده استعداد خوب داشته، حافظه خوب داشته، یکی دیگر حافظه و استعدادش ضعیف بوده، این با مداوا یا به هر وسیله دیگر خواسته استعدادش را یا حافظهاش را قوی کند، خب هرگز به آن نمیرسد، آن که ذاتی دارد قویتر است.
پرسش: به خاطر این که از دو جسم معتدل به وجود آمده، مثلاً از پدر و مادر، آن هم به خاطر همین انبیاء و امامها اینجوری هستند، اجدادشان همه نسلهای معتدل داشتند.
پاسخ: شاید اینطوری بشود گفت.
پرسش: «لم تنجسك الجاهلية بأنجاسها»[24]
پرسش دیگر: شنیدم که کسی که می خواهد از نظر علمی رشد کند ، باید جسمش را هم معتدل کند. اگر اشتباه نکنم.
پاسخ: جسم البته با غذا معتدل میشود. قدیمیها میگفتند این مزاجش سرد است این مزاجش گرم است. امروزه این حرفها را قبول ندارند. قدیمیها میگفتند این مزاج سرد است، مزاج گرم است، خب وقتی سرد باشد میگفتند با غذاهای گرم معتدلش کن، اگر هم گرم باشد با غذاهای خنک معتدلش کن. بالاخره یک راههایی برای اعتدال داشتند. ولی خب عرض میکنم این اعتدال تأثیرگذار هست، ولی مثل آن ذاتیه نیست. شما میبینید یک آدم خوشاخلاق است، یک آدم با تمرین میخواهد خودش را خوشاخلاق کند. میبینید که آن که خودش ذاتاً خوشاخلاق است، آن با کسی که تمرین میکند خیلی فرق دارد. فرقش اصلاً مشهود است.
پرسش: یک کسی که زیاد سؤال میکند مزاجش مثلاً ممکن است معتدل نباشد.
پرسش دیگر: مزاج بدن به شدت در اشتهای علمی تأثیر میگذارد، سؤال میکند. و در حقیقت هم همین است.
پاسخ: بله «بها يخالف سائر الابدان و يتميز ترابه عن سائر الاتربه، فان تلك الآثار فيه مخصصة له»[25] .
تخصیص بدن به واسطه آثار نفس
خب ما میخواهیم از این آثاری که در بدن هست این بدن را از بقیه جدا کنیم. چرا؟ چون این آثار تخصیص زدند این بدن را. تخصیص زدند یعنی یک خصوصیتی به آن دادند که به خاطر این خصوصیت از بقیه ممتاز شده است.
بعد ایشان مثال فلسفی میزند. میگوید صورتی که افاضه میشود از بالا، این صورت با صورتی دیگر که میخواهد بیاید از نظر ذات تفاوت ندارد. مثلاً فرض کن نفس، خدا میخواهد افاضهاش کند. این نفسی که به زید میدهد با آن نفسی که به عمرو میدهد از نظر ماهیت تفاوت ندارد، هر دو انسان هستند. اگر بخواهد تفاوتی باشد باید از نظر خصوصیت باشد. و فرض این است که این نفس تازه انشا شده، بنا بر قول مشاء. تازه انشا شده و خصوصیتی در آن نیست. خصوصیت را بعد از این باید کسب کند. پس این نفس با آن نفس به لحاظ ماهیت یکسان است به لحاظ خصوصیت هم یکسان است.
پرسش: بنا بر قول مشاء دیگر.
پاسخ: بنا بر قول مشاء، حتی بنا بر قول صدرا هم، بنا بر قول صدرا هم این نفس به حد صورت تنزل کرده، این صورت با آن صورت مساوی است چون هیچ ذخیرهای در آن نیست.
پرسش: آخر از آن طرف روایت میگوید عوالم ذر داشته، یعنی اینها بودهاند قبلاً امتحاناتی پس دادند، و چون در این امتحانات چهارده معصوم پیروز شدند اینها شدند امام و مقرب...
پاسخ: حالا آنها باید معنا بشود که منظورشان چیست. چون آنطور که بعضیها، بعضی از محدثین این روایت را تفسیر کردند با مبانی نمیسازد. نمیگوییم آن روایات باطل هستند، تفسیری که بعضی محدثین بر آن روایت کردند با مبانی نمی سازد.
پرسش: تفسیر نمی خواهد، خیلی چیز پیچیدهای نمیگوید، می گوید یک عوالمی داشتند. روایات متعدد است که میگوید امتحانی داشتند، امتحان پس دادند، نمونهاش را هم میگوید.
پاسخ: اینها همه درست است. حالا من این بحث را تمامش کنم، اگر خواستید آن را یک اشارهای بکنم. و خوب است که در این بحث اگر بخواهم وارد بشویم، کلام سید مرتضی در امالیاش را بخوانیم.
پرسش: کلام سید مرتضی؟ در کتاب امالی؟
پاسخ: بله، در کتاب امالی ایشان عالم ذر را به آن تفسیر منکر است. و حرفهای خیلی کاملی میزند. و ثابت میکند که اصلاً عالم ذر یک مطلب دیگر است. حالا اگر یک وقتی قرار شد خوانده بشود آن هم باید ملاحظه بشود، کلام مرحوم سید باید در امالی ملاحظه بشود.
پرسش: یعنی نظر شما این هست که ما در واقع قبل از تولد نبودیم.
پاسخ: چرا. عالم ذر را به آن معنایی که محدثین میگویند من وارد بحثش نشدم، لذا هیچی نگفتم. ما قبل از اینکه به این دنیا بیاییم یک وجود داشتیم ولی وجود نفسی نداشتیم.
پرسش: وجود کلی داشتید؟
پاسخ: یک وجود دیگر داشتیم. وجودی که معصیت نمیکرده. لذا وقتی به او گفته ﴿أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ﴾[26] گفته ﴿بَلَى﴾، حتی کافر هم گفته ﴿بَلَى﴾. هیچکس معصیت نکرده. این جا که رسیده معصیت کرده. اینجا که رسیدیم، شدیم همین که الان هستیم. حالا عرض میکنم اینها مبحث زیادی دارد از بحث بیرون میرویم اگر واردش بشوم.
خب ایشان اینطور میگوید، میگوید که نفسی که از بالا دارد افاضه میشود، حالا چه نفس مجرد باشد چنانچه مشاء میگویند، چه صورتی باشد که بخواهد حلول کند چنانچه صدرا میگوید، هر کدام از اینها باشند اینچنین است که خالص میآید، یعنی این صورت با آن صورت یا این نفس با آن نفس فرق نمیکند، از نظر ماهیت یکی است. از نظر عوارض هم یکسان است اصلاً عوارضی ندارد، خالص است هنوز عارضی کسب نکرده. حالا تازه میخواهد عارض کسب کند، این از آن جدا بشود. خب پس الان این نفس وقتی میآید با آن نفس هیچ فرقی ندارد، امتیاز و تخصصش از کجا میآید؟ از تعلق گرفتن به بدن. این نفس به بدنی تعلق میگیرد که ترکیبش چنان است، اعتدالش چنین، آن یکی تعلق میگیرد به بدن دیگر که ترکیبش جوری دیگر است اعتدالش جوری دیگر است. آن وقت این صورتها که صورتهای مساوی بر اثر تعلق گرفتن به مادههای جزئی خودشان جزئی میشوند. جزئی میشوند، متخصص میشوند، چون تعلق گرفتند به متخصص.
پرسش: استاد آن وقت این نفس تعیین میکند که به کدام جسم تعلق پیدا کند؟ مثلاً به جسم این دو تا پدر مادر خیلی خوب، مثلاً حضرت ابراهیم، یا آن جسم تعیین میکند چه نفسی بیاید؟ در حقیقت نفهمیدم کدام کدام را تعیین میکند؟ کوتاه بگویید این یا آن؟
پاسخ: این مسئله خودش اختلافی است. در باب تناسخ گفته میشود نفس مناسب است با بدن. نفس مناسب با این بدن انشا میشود، نه مناسب یعنی دارای ذخایر، مناسب یعنی آن که بتواند با خصوصیات این ماده بسازد. این خودش یک مسئلهای است که گاهی به ذهن من خطور میکند، هرچند نتوانستم تمامش کنم. بدن با زنا تولید میشود. چه نفسی به این تعلق میگیرد؟ این خودش مسئله است. نفس مطهر را خدا بیاید تعلق بدهد به این بدن، خب نفس خراب میشود، نفس خراب میشود فردا میگوید به خدا میگوید چرا، مگر بدن قحط بود من را به این نسبت دادی؟ من را با این مربوط کردی؟ بالاخره بدن تأثیر میگذارد در نفس. این اگر حالا عالم ذر را یا هر عالم دیگر را قبول کنیم، امتحان هم قبول کنیم که داریم، امتحان را قبول داریم عالم ذر را هم قبول داریم منتها یک جور دیگر تفسیر میکنیم، اگر آنها را قبول کنیم میگوییم این نفس مناسب این بدن بوده. خدا هیچوقت گوهر را در مزبله نمیاندازد، اگر نفس نفسِ گوهری است به بدن که متکون از زناست نمیدهد. آن نفس مناسب را میدهد. در تناسخ هم مشاء و غیر مشاء همین را میگویند. میگویند این بدن که متولد شد نفس مناسبش میآید. نفس مناسبش میآید آن وقت شما میخواهید بگویید نفس یک انسانی هم که از بدن مفارقت کرده آن هم میآید، آن وقت دو تا نفس جمع میشود. قائلین تناسخ میگویند آن نفس اولی نیاید، میگویند نمیشود نیاید. نفس اول میآید چون تناسب هست، باید هم بیاید. یعنی میخواهم عرض کنم تناسب بین نفس و بدن را خیلی فلاسفه اهمیت میدهند. در باب تناسخ خیلی به آن اهمیت داده میشود. نفسی که افاضه میشود مناسب باید باشد. من هنوز نتوانستم این را یقین کنم و الا خب مشکل ولد الزنا حل میشود. نفست آنجا شر بوده به این بدن شر، به این بدن خراب، تعلقش دادند. آن نفس خراب بوده باید به اینجا مرتبط بشود، نه اینکه ما تعلقت دادیم خرابت کردیم. خودت خراب بودی مناسبِ خراب آمدی. این هنوز بر من ثابت نشده که میتوانیم این حرف را بزنیم یا نه.
پرسش: یعنی قبلاً خراب بوده نفس؟
پاسخ: قبلاً خراب بوده، الان چرا خراب بود آن را باید بحث کنیم. عالم ذر، امتحان، اینها همه درست است. باید ببینیم یعنی چه.
پرسش: استاد مثالهایی که ظاهراً خود جناب صدرا زده که نفس را تشبیه کرده به روغن بادام، و عنایت داشته که مثلاً گفته با خود آن بدن نفس تولید میشد و هماهنگ است، همانجوری که روغن بادام، بادام یه تعبیر بنده عمق شکوفه بادام است و اینها از هم تخطی نمیکنند و در نتیجه فعالیت شکوفه بادام آن روغن بادام که در عمق است به وجود میآید، ایشان این را اینجوری توضیح میدهد.
پاسخ: بله اینها تأیید میکند آن عرض بنده را، منتها عرض میکنم من هنوز به این مطالب یقین کامل پیدا نکردم که بتوانم بگویم، والا اگر گفته بشود خیلی مشکل حل است. مشکل ولد الزنا به همین طریق حل است، چون گفته میشود این چه تقصیری داشت، پدر مادر خطا کردند. آره؟ این چه تقصیری داشت؟ جواب این است که نفس مناسب داده شد. تقصیر از اول این نفس داشت، منتها خدا این را دادش به این بدن چون مناسب این بدن بود.
پرسش: خب خود آن نفس هم مختاراً اشتباه کرده بود مثلاً؟
پاسخ: حالا آن را باید بحث کنیم. عرض میکنم او خودش بحث خیلی مهمی دارد. آن عالم ذر باید بحث بشود اصلاً از بحث بیرون میرود. یک بحث دیگر میشود. بحث جبر در خلقت و استعدادهای مختلفی که در خلقت هست و اینها، خیلی بحث مهمی است و خیلی هم جالب است.
پرسش: اگر این عالم ذر با آن چیزها باشد اینها را حل میکنند.
پاسخ: عالم ذری که محدثین گفتند مشکل درست میکند. این مشکل را حل میکند ولی مشکل دیگر درست میکند.
پرسش: چه مشکلی؟
پاسخ: انشاءالله در جای خودش بحث خواهد شد.
پرسش: ولی به نظرم از این بحثهای سبیل الرشاد آقا علی شیرینتر باشد.
پاسخ: بله. این بحث سبیلالرشاد شیرین است آن بحث شیرینتر است.
«فان تلك الآثار فيه»[27] ، این آثار در بدن مخصصِ بدن هستند، مثل تخصیص صور جزئیهای که خاصه هست، صور جزئیه خاصه ماده را تخصیص میزند، ماده هم صورت را، من این که ماده صورت را تخصیص میزند توضیح دادم. اما اینکه صورت هم ماده را تخصیص میزند این هم هست، این را دیگر توضیح ندادم. ایشان اول مخصص را صورت میگیرد، مخصَص را ماده میگیرد، عکس آن چیزی که من گفتم. آن عکس را هم بعداً میگوید.
«كتخصيص الصور الجزوية الخاصة»، تخصیص میزند این صور جزئیه «للمادة الجزوية»ای را که متصوّر به این صورت شده، یعنی این صورت را پذیرفته است.
«ففيه»، یعنی در بدن، اموری است زائد بر ترابیت، کما اینکه ذهب «فيه صورة»، یعنی در ذهب صورت خاصی است زائد بر صورت عنصری، یعنی اول خاک بوده بعداً شده طلا. صورتی که زائده بر صورت عنصری است و عالی است از مرتبه صور عنصریه. طلا یک صورت اینچنینی دارد که صورت ممتاز است، «بها صار نوعا اكمل»، یعنی این خاک که صورت عنصری داشت، «بها»، یعنی به توسط گرفتن این صورت ذهبی، «صار نوعا اكمل متميزا عن ساير الانواع». پس صورت میتواند بیاید مادهای را تخصیص بزند. این ماده که مثل بقیه مادهها خاک بود، حالا با آمدن صورت طلا از بقیه جدا شده است.
حرکت بدن به سوی نفس در قیامت و امتناع تعدد نفس
«فالبدن الخاص المتخصص بودايع و آثار من نفس مخصوصة لا يمكن له»، خب حالا این را توجه کنید یک مطلب دیگری است، یعنی دنباله همین مطلب است. گفتیم که بدنها به سمت نفس حرکت میکنند. وقتی که قیامت میشود، این بدنها به سمت نفسشان حرکت میکنند، بدنهایی که کامل شدند، میروند به سمت نفسشان. و گفتیم که نفس به سمت بدن نمیآید، بدن به سمت نفس میرود.
پرسش: رفتنش فیزیکی نیستش که؟
پاسخ: نه رفتنش فیزیکی نیست. انتقال از این دار به دار آخرت است.
پرسش: یک خرده تصورش سخت است.
پاسخ: بله برای ما، برای ما که انجام ندادیم و ندیدیم تصورش سخت است. ولی بدن در این دنیا به کمال میرسد، بعد میبرندش، منتقلش میکنند به دار آخرت، تا در دار آخرت با نفس خودش متحد بشود. خب حالا حرف این است که این وقتی رفت، این بدن وقتی رفت، حالا ما مادی حرف میزنیم، رفتنی، قدم برداشتنی، اینها نیست. ولی حالا ما مادی حرف میزنیم که مطلب را روشن کنیم. فرض کنید که این از دنیا رفت در آخرت، این بدن رفت در آخرت. میرود میگردد هر نفسی خوشش بیاید برمیدارد؟ یا یک نفس مناسبی دارد که نفس قدیمی خودش است؟ مسلماً اینطور نیست که مختار باشد به هر نفسی بچسبد. باید مناسبتها رعایت بشود، میرود درست به نفس خودش مرتبط میشود.
پرسش: این یعنی جبر است نه اختیار.
پاسخ: بله جبری است. جبری است که خود این بدن با آن خصوصیات درست کرده.
پرسش: و خود این بدن هم خودش درست نکرده که، آن نفس اینها را در آن درست کرده دیگر.
پاسخ: بله خود این نفس با آن ذاتیاتی که داشته، با ذات و ذاتیات و اعمال حاصله، که ذات و ذاتیاتش دست خودش نبوده، اعمال حاصلهاش دست خودش بوده. یعنی جبر هست، اینطور نیست که اختیار باشد. دنیا هم، در دنیا هم جبر است. در دنیا هم نفس به بدن تعلق می گیرد دست کسی نیست. اصلاً خلقت جبر است. بحث سر اعمال ماست، اعمال ما نباید جبری باشد. ولی خلقت اشکالی ندارد که جبر باشد.
پرسش: استاد پریروز فکر کنم مثلاً دانشجو بود، میگفت که آقا من اصلا نمیخواستم به این دنیا بیایم. چی میگویید اختیار؟ من اصلا نمیخواستم به وجود بیایم.
پاسخ: نه اختیار نیست، جبر است دیگر، خلقت جبر است. خلقت اختیار نیست.
پرسش: استاد اینجا اتفاقاً جبر است، جبرِ آن هم هیچ عیبی ندارد.
پاسخ: بله.
«فالبدن الخاص المتخصص بودايع و آثار» از نفس مخصوص، «لایمکن» برای این بدنی که دارای خصوصیت شده، «ان يصير مادة متحركة الى نفس اخرى»، یعنی نفس دیگری غیر از نفس خودش. فقط باید برود به نفس خودش مرتبط بشود.
بعد تشبیه میکند. تشبیهش این است که نفسی از بدن مفارقت میکند، مثلاً پیرمردی میمیرد، نفسش از بدنش مفارقت میکند. این نفس کجا میرود؟ میتواند برود در بدن دیگری، یک بدن مولودی، یک بدن بچه تازه متولد شدهای؟ میتواند آنجا برود؟ میفرماید نه. مناسبت بینشان نیست. این نفس الان دارای ذخایری است، این میتواند برود به بدنی که آن ذخایر را پذیرفته، متحد بشود، به بدن مولود نمیتواند متحد بشود.
همانطور که نفس وقتی مفارقت از بدن میکند نمیتواند به هر بدنی که دلش خواست بپیوندد، بدن هم وقت کمال پیدا کردن نمیتواند به هر نفسی که دلش خواست بپیوندد. باید برود دنبال نفس خودش بگردد که نفس مناسبش است. کما اینکه نفس جزئیه که مفارفت می کند از بدنش متعلق نمی شود به بدن جزئی دیگر، چنانچه در مباحث بطلان تناسخ دانستی.
«فان المادة الخاصّة الجزئية»[28] ، این تعلیل برای کدام است؟ ایشان یک مطلب گفت، یک مثال آورد. مطلبش این بود: بدنی که متخصص است باید به سمت نفس خودش برود نه به سمت نفس دیگر، این مطلبش بود. مثالی که آورد این بود که نفسی هم که جدا میشود به سمت بدن دیگر نمیتواند برود. اول اینطور گفت، بدنی که کامل میشود به سمت نفس دیگر نمیتواند برود، حالا میگوید که نفسی هم که جدا میشود به سمت بدن دیگر نمیتواند برود، عکس همدیگر. این «فانّ» تعلیل برای کدام است؟ تعلیل برای هر دو است. یعنی عبارت طوری است که با هر دو میسازد. و عبارت، عبارت عالمانه است که تعلیل برای هر دو میتواند بشود.
بنا بر اینکه این بدن متخصص برود به سمت نفس دیگر، چه اتفاقی میافتد؟ نفس مناسب که رهایش نمیکند. نفس مناسب آن هم این بدن را به سمت خودش جذب میکند. آن وقت لازم میآید که این بدنی که نفس مناسب داشته و نفس دیگری بیمناسبت انتخاب کرده الان صاحب دو نفس بشود. یک بدن دارای دو نفس، یعنی یک انسان بشود دو انسان.
پرسش: این البته استاد یک خدشهای دارد. آخه از یک طرف مبنا را به هم زدیم گفتیم این امکان بر فرض وجود دارد خب نفس آن هم رها کرده و به جای دیگری رفته است.
پاسخ: نفس چه؟
پرسش: نفس متناسب با آن بدن هم رها کرده رفته یک جای دیگر.
پاسخ: یعنی فرض کنید که ده هزار انسان میخواهند محشور بشوند، ده هزار انسان. بینهایت انسان داریم، ده هزار تا انسان داریم. درست؟ میخواهد منتقل بشود. این بدن، این بدن رفته به سمت نفس دیگری، نفس دیگری را انتخاب کرده.
پرسش: خب آن هم نفسش رفته یک جای دیگر.
پاسخ: نفس که نمیرود جایی، نفس منتظر است بدن بیاید. چون قرار شد نفس نرود، بدن باید بیاید. خب حالا بدنِ دیگر آمد آن هم رفت نفس دیگر، این نفس آخر چه میشود؟ یک بدن مگر اضطرار پیدا کند، بگوید نفسی پیدا نمیکنم، ناچارم بروم سراغ این نفس. اگر بدن خودش اختیار دارد نفسی را که دلش میخواهد انتخاب کند، خب ممکن است بدنی بیاید بگوید من این نفس را نمیخواهم، یک نفس هم جا مانده بماند، هیچکس هیچ بدنی طرفش نرود. این نمیشود، بله هر بدنی به سمت نفس مناسب خودش قهراً باید برود. حالا اگر اضافه بر این یک بدنِ نفس دیگر هم گرفت میشود تعدد نفس دیگر.
در تناسخ هم همین مشکل را داریم. در تناسخ مولودی میخواهد متولد بشود، بدنش ترکیب خاصی پیدا میکند، مزاج خاصی پیدا میکند، طالب نفس خاص میشود. آن نفس خاص را که طلب میکند، خدایی که بخیل نیست به او میدهد. بعد یک نفسی هم استنساخ میشود، یعنی از بدنی جدا میشود میخواهد بیاید وارد بدن مولودی بشود. میگردد این مولود را پیدا میکند میآید در بدن این مولود. بدن مولود میشود دارای دو نفس. درست شد؟ چه تناسخ بگوییم، چه بگوییم که بدن ما از دنیا میرود به هر نفسی دلش خواست میچسبد، در هر صورت این اتفاق میافتد که بدن دارای دو نفس میشود.
پرسش: این باز هم جا نیفتاد برای ما، ببینید یا شما میگویید که اساساً امکان ندارد که بدن تعلق بگیرد به نفس غیر متناسبش.
پاسخ: چرا امکان ندارد؟ چرا را داریم می گوییم.
پرسش: آخر همین، در این چراییاش داریم میگوییم اگر این نفس به یک بدن دیگر تعلق بگیرد، آن بدن هم بالاخره یک نفس متناسبش را دارد دیگر، خب میشود یک بدن دو نفس. پاسخ: ما میگوییم اصلاً این بدن با آن نفس خودش متناسب است، نمیتواند تعلق نگیرد. این را شما الان نادیده میگیرید. این بدنی که از این دنیا میرود در آخرت، نمیتواند به نفس خودش تعلق نگیرد، چون متناسب با آن است. یعنی مثل آهنرباست، جذب همدیگر میشوند. بعد میخواهد برود به نفس دیگر هم تعلق بگیرد، این نمیشود میگوییم. اگر شما بگویید که به محض اینکه به نفس خودش تعلق گرفت کار تمام است، خب این هم مدعای ماست، قبول هم میکنیم درست هم هست. اما ما میگوییم این بدنی که الان نفس مناسب منتظرش هست، به نفس دیگر تعلق نمیگیرد، یعنی نمیتواند نفس خودش را که منتظرش است بگیرد، برود یک نفس هم انتخاب کند و الا اگر یک نفس هم انتخاب کند میشود دو نفسه. این را داریم میگوییم. این را شما فکر میکنید که این میتواند به بدن به نفس خودش تعلق نگیرد، مناسبت نمیگذارد تعلق نگیرد، این به نفس خودش تعلق میگیرد مثل آهنرباست میکشدش. آهنربا یعنی نفس این بدن را به سمت خودش میکشد. آن وقت الان این بدن برود یک نفس دیگر هم انتخاب کند، خب میشود دو نفسه دیگر. مثل باب تناسخ، باب تناسخ هم نفس مناسب به این مولود افاضه میشود، نمیتواند افاضه نشود و الا خدا بخیل میشود. باید افاضه بشود، آن وقت اگر نفس مستنسخ هم بیاید در این بدن دو نفسه میشود.
پرسش: استاد اگر اینطور باشد پس این دلیل برای دومی است دیگر، «كما ان النفس»[29] است.
پاسخ: تعلیل برای هر دو میتواند بشود.
پرسش: استاد آخه آن بحثش خیلی عجیب و غریب است و خیلی نچسب است به آدم، میگوید بدن برود به سمت نفس. اولاً این رفتن را میگویید فیزیکی نیست، اینجوری نیست که مثلاً بدن مادی بایستد
پرسش دیگر: مثلاً دلت برود مشهد.
پاسخ: نه مگر اینها را ما میفهمیم، که حالا، چهجوری نفس ما به بدن ما افاضه شد، اصلاً خبر نداریم. چهطوری بدنمان به سمت نفس میرود خبر نداریم.
پرسش: اگر خبر نداریم چگونه این حرف ها را می زنیم؟
پاسخ: اگر ندانیم باید انکار کنیم؟ ما طبق قواعد داریم حرف میزنیم. اگر ما ندانستیم باید انکار کنیم؟ ما میگوییم این نفس با بدن بالاخره جفت میشود.
پرسش: انکار نمیکنیم استاد، ما کی باشیم که انکار کنیم؟ فقط میخواهیم برای حرفهایش دلیل بیاورد، در علم بابد دلیل بیاورد.
پاسخ: دلیلی که من مشاهده کنم یا دلیلی که من بپذیرم.
پرسش: دلیلی که من بپذیرم
پاسخ: خب کافی است دیگر، تناسب، تناسبِ بین بدن و نفس باعث جذب میشود. اما باعث جذب بدن به نفس می شود نه باعث جذب نفس به بدن.
پرسش: این را نمی فهمم
پاسخ: این چرا؟ چون اگر بدن به سمت نفس برود
پرسش: این به سمت را داریم همش از تشبیهات استفاده می کنیم. فیزیکی نیست این رفتن.
پاسخ: چی بگم که مطلب روشن شود؟ بالاخره ما باید از الفاظ استفاده کنیم. شما باید ذهنتان را تلطیف کنید از کلمه سمت، جسمانی نفهمید.
پرسش دیگر: تشبیه معقول به محسوس است دیگر.
پرسش دیگر: مثلا انسان دلش می رود به سمت امام رضا (ع). توجه است دیگر.
پاسخ: این تشبیهاتی است که ما می کنیم. مثل اینکه دل من رفت به آن جا. دل من رفت به آن جا یعنی توجه کردم با دلم. این رفتن فیزیکی نیست.
این را داشتم عرض می کردم که شما می فرمایید چه دلیلی بر این مطلب دارید، دلیل این است که نفس با بدن مناسبت دارد. این مناسبت اقتضا می کند تجاذب را یا جذب را. بعد سئوال می شود که چرا بدن به سمت نفس برود و بدن به سمت نفس نیاید. بالاخره وقتی تناسب دارند باید جفت بشوند. جفت شدن چرا به این صورت باشد نه به آن صورت. دلیلش این است، اگر نفس بیاید به سمت بدن، دوباره دنیای جدید است. اما اگر بدن بیاید به سمت نفس، چون نفس رفته در آخرت، یک دنیای جدید است.
پرسش: آخرش را خواندیم ما، اصلاً استدلالش را هم کردیم.
پاسخ: بدن دنیایی است. اگر نفس که ملکوتی است بیاید به سمت بدن، قهراً به سمت دنیا آمده.
پرسش: باید بیاید در همین دنیا دیگر
پاسخ: بله، اما اگر بدن را به سمت خودش بکشد، بدن را میبرد سمت عالم ملکوت. منتها شما مثل اینکه هنوز در فکر مادی هستید.
پرسش: هستم، چه چارهای هست؟ چهکار کنم؟
پاسخ: نباید مادی فکر کرد.
پرسش: استاد ما در فیزیک و مادیت ماندیم.
پرسش دیگر: یعنی درکش واقعاً سخت است، خودتان هم فرمودید که...
پاسخ: بله درکش سخت است، ولی باید انسان بالاخره نفسش را تلطیف کند که بتواند مطلب مادی را ترقی بدهد به صورت مجرد. خب یک مطلب دیگر که خواستم عرض کنم، این جواب سؤال شما بود که فرمودید. حالا مطلبی که داشتم میگفتم این بود که گفتیم دو تا صورت نمیتوانند در یک بدن جمع بشوند، حالا چه بنا بر قول تناسخ باشد، چه بنا بر اینکه یک بدن برود در آخرت علاوه بر نفس خودش نفس دیگر هم بگیرد. گفتیم نمیشود.
صورت ذاتیِ این مرکب است. صورت ذاتیِ مرکب است نه عرض باشد برای مرکب. اما ایشان تعبیر به عرض میکند. علتش این است که صورت را عرض میگیرد برای ماده، مثل اینکه فصل عرض است برای جنس، جنس عرض است برای فصل، هر دو ذاتی هستند برای نوع، اینجا هم همینطور است. صورت اگر ذاتی است، ذاتی است برای مرکب نه ذاتی است برای ماده. لذا اگر تعبیر به عرض کردیم عیبی ندارد.
پرسش: صورت ذاتی برای کدام مرکب است؟
پاسخ: مرکب از ماده و صورت میشود. بله، مجموع ذاتی است. ماده هم ذاتی است، صورت هم ذاتی است، ولی هر یک برای دیگری ذاتی نیست. ذاتی نیست جزو ذاتش نیست، ولو قوام وجودی بدهد صورت به ماده، ولی ذاتِ ماده نیست. تعبیر به عرضی میکند یعنی برایتان مشکل درست نکند.
پرسش: طبق مبنای آقا علی بعد از مرگ دیگر ماده هم میشود عرضِ خاصِ صورت، و صورت هم میشود عرضِ خاصِ ماده. تقریباً اینجوری میشود دیگر، چون قراره هر مادهای که از نفس...
پاسخ: بله دیگر عرض میشوند و هر دو ذاتی میشوند برای مرکب.
«فان المادة الخاصّة الجزئية لا تقبل صورتين عرضيتين متباينتين»[30] .
«فتراب بدن زيد»، چون متصوّر است به صورت ودایع نفس زید، یعنی این بدن زید ودایعی را از نفس زید قبول کرده. چون چنین است، «لا يمكن ان يصير نطفة متحركة الى نفس عمرو»، در قیامت نمیتواند به سمت نفس عمرو برود. درست میرود به سمت نفس خودش که ودایع را از همان گرفته. این ودیعه این بدن را به سمت آن نفس سوق میدهد. اگر خالی بود میتوانست برود یک نفس دلخواهش را بردارد. اما چون با این ودایع است باید به سمت صاحب این ودایع که نفس است برود.
تطبیق متن: حفظ بدن در نظام کلی وجود
«بل يكون محفوظا عند من لا يعزب عن عمله مثقال ذرة». این ودایع در این نفس محفوظ است و این نفس باید به سمت صاحب ودیعه برود.
پرسش: «عند من لا يعزب» یعنی چی؟
پاسخ: خدا، «من لا يعزب» یعنی خدایی که «لایقرب عن علمه مثقال ذرة»، «لایعزب» یعنی لایخفی، مخفی نمیماند، غروب نمیکند ولی من لایقرب خواندم، «لایعزب» است از نظر معنا لایقرب خواندم.
پرسش: «لایعزب» یعنی «لایخفی».
پاسخ: بله یعنی «لایخفی عن علمه مثقال ذرة».
پرسش: «علمه» یا «عمله»؟
پاسخ: «لا یعزب عن علمه»، اگر عمله نوشته، غلط است.
«بحسب النظام الكلى للوجود». یعنی این محفوظ بودن به حسب نظام کلی وجود است، که در این نظام کلی هر چیزی به جای خود است. آن که با این مناسبت دارد با این است، با آن دیگری که مناسبت ندارد نیست. نظام کلی که هر ذیغایتی را به غایت و هدفش میرساند. لذا هر موجودی را به مناسبش میرساند.
«فافهم فهم عقل». خب این عبارتها را تکه تکه ایشان توضیح میدهد، به عبارت بعدی میرسد که «فيجمع»[31] این عبارت خیلی طولانی است، باید بگذاریم انشاءالله برای جلسه بعد.
پرسش: استاد ببخشید یک سؤال داشتم از شما، صدرالمتالهین در شرح اسما، میگوید که در مورد این نفیِ تضادی که در آخرت ایجاد میشود، مقتضای به اصطلاح را توضیح میدهد، میگوید قرار باشد آنهایی که موجود شدند الیالابد بمانند دیگر برای موجودات بعدی ماده نمیماند. ظاهراً ماده را محدود میکند، که مادهای نمیماند بعد دیگر اینها نمیتوانند جایشان نمیشود احساسِ تنگی میشود و این چیزها. حالا بحث سر ماده است. حالا طبق فرمایش آقا علی ظاهراً هر انسانی که خلق میشود آن مادهاش هم مستمر میشود دیگر، ماده برای انسان دیگر قرار نمیگیرد. تقریباً اینجوری میشود دیگر، یعنی مادهای که مثلاً برای زید استفاده شده این دیگر ماده زید است و در بدن عمرو و بکر و اینها نمیتواند مختص ایشان میشود دیگر تمام شد. حالا با توجه به این که انسانها نامتناهی باشند، حالا علی القاعده ماده باید نامتناهی باشد دیگر، برای این همه انسان، ماده از کجا میآید؟
پرسش دیگر: ماده با این ودایع با مادهی با ماده قبلی فرق می کند.
پرسش: نه ماده با ودایع دیگر با هم ترکیب میشوند. و با ودایع که شد، دیگر مختص آن میشود.
پرسش دیگر: ماده با ودایع یک ترکیب خاص درست می کند که با آن ترکیب فرق می کند.
پاسخ: این فرمایش شما صورتی دیگری است از اشکال آکل و مأکول. این اشکال آکل و مأکول خیلی اشکال وسیعی است. فقط به صورت آکل و مأکول مطرحش نکنید، به صورتهای مختلف مطرح میشود. همین که شما فرمودید شبهه آکل و مأکول است.
پرسش: استاد در ذهنم استاد یک جواب خیلی ابتدایی آمده بود قبلاً، که این موجود با این مشخصات، اعم از ویژگیهای ظاهریاش، نمیدانم ماده، زمان، هر چه که شما بگیرید، با این مشخصات، با همین که شما این را له بکنید، یک مشخصات دیگر به آن بدهید، این دو تا فرق بکنند. آن وقت اگر من بخواهم مثلاً اینها را به وجود بیاورم، درست است مواد یکی هستند، منتها میتوانم دو تا ترکیب را به وجود بیاوریم، یعنی اتفاقات میتواند بیافتد. حالا این ودایعی هم که داریم میگوییم حالا آن چیز ابتدایی ما را مثلاً شاید تأیید بکند، لزومی ندارد که آقا حتماً مواد مدام مثلاً تکه تکه مواد جدا بشود. فرض کنید مواد واحدند، منتها این هیئت ترکیبی با آن هیئت ترکیبی دو تا میشود، همین کفایت میکند برای این که بعدا مشکل پیدا نشود.
پاسخ: حالا بعداً ببینیم که «فيجمع» ایشان چه میگوید. «فيجمع» شش صفحه است، مطالب شما هم احتمالاً در آن میآید. حالا ببینیم چه گفته میشود.