92/10/16
بسم الله الرحمن الرحیم
جایگاه ارواح پس از مرگ، تنزل عقل، شبهه آکل و مأکول/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /جایگاه ارواح پس از مرگ، تنزل عقل، شبهه آکل و مأکول
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
قرائت متن و یادآوری مباحث پیشین
سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۹۷، سطر اول.
«قوله (ع) «فى ضيق و ظلمة»[1] لان رؤسهم المعنوية التى هى عقولهم منكوسة الى نفوسهم الامّارة الظلمانيه و طبايعهم الضيّقة»[2] .
بعد از اینکه مرحوم آقا علی معاد را بر مبنای خودشان توضیح دادند، به یک روایتی که در کتاب «صافی» نقل شده استناد کردند. بعد از ذکر آن روایت شروع به توضیح کردند. قطعه قطعه از جملات روایت را جدا میکنند و مستقل توضیح میدهند. از صفحه ۹۴ که این روایت تمام شد، توضیح جملات مستقل روایت شروع شد، تا صفحه ۱۱۰ هم طول میکشد؛ یعنی درست ۱۶ صفحه. که ما الان دو صفحهاش را خواندیم و وارد صفحه سوم میخواهیم بشویم.
جایگاه ارواح پس از مرگ (تفاوت مقام روح مُحسن و مُسیء)
یکی از جملات امام این بود که روح در مکان خودش اقامه میکند بعد از اینکه از بدن جدا شد. و چون روحِ مُحسن و روحِ مُسیء، دو نوع عمل کرده و دو نوع ذخیره در خودش قرار داده، جایگاه این دو تا روح مختلف میشود. به لحاظ اینکه اینها روحاند، هر دو جایگاه واحد دارند؛ یعنی منشأ واحد دارند که عالم ملکوت است، جایگاه واحد هم دارند. اما بعد از اینکه آن روح میشود «مُحسن» و این روح میشود «مُسیء»، مقامشان فرق میکند. مقام یعنی داراییهایشان فرق میکند. و چه بسا که اگر ما قائل به اتحاد علم و عالم بشویم، ذاتشان هم فرق کند. چون این ذات علومی کسب کرده که در مسیر کمال بوده، آن یکی علومی کسب کرده که در مسیر نقص بوده. و این علم هم با ذات متحد شده، پس او ذاتش را کامل کرده، این ذاتش را ناقص کرده است.
در عمل هم همینطور است. گاهی از اوقات هم میگوییم ما با اعمالمان هم متحد میشویم، لااقل اگر متحد نشویم، با آن ملکه حاصلِ من الاعمال مزین میشویم. بالاخره رنگی از آن ملکه پیدا میکنیم. به این جهت میبینید نفوس با هم تفاوت پیدا میکنند، مقام نفوس یعنی مقام وجودیشان تفاوت پیدا میکند. آن وقت امام میفرماید که روح در مکان خودش مقیم است، در مکان یعنی در آن مقامی که دارند. توضیح میدهند: «رُوحُ الْمُحْسِنِ فِي ضِيَاءٍ وَ فُسْحَةٍ»[3] بعد هم «رُوحُ الْمُسِيءِ فِي ضِيقٍ وَ ظُلْمَةٍ».
یکی از امتیازاتی که شاید بعضی اوقات مورد توجه قرار بگیرد، آن وسعتی است که انسان در روحش حس میکند. که گاهی این وسعت در عالم ماده به صورت شادمانی ظهور میکند. انسان میبیند که شاد است، احساس میکند که از همه چیز راضی است. این حالتِ وسعتی به روحش دست داده و این وسعت باعث شده که شاد بشود. در مقابل کسانی میبینید روحشان در فشار قرار میگیرد؛ مثلاً وقتی غم بر ایشان وارد میشود، کأنه این روح را دارند فشار میدهند. گاهی کلافه میشود، گاهی حوصلهاش سر میرود، گاهی دیگر خسته میشود، روحش خسته میشود. بدن که زیاد خسته میشود، ولی گاهی روح خسته میشود. در تمام این حالات احساس ضیق میکند، احساس تنگی میکند. و احساس تاریکی هم میکند. آن هم که میبینید آدم شادابی است احساس میکند روحش روشن است. نه روشنی حسی، یک روشنی خاص. آنکه احساس میکند ناراحت است، روحش را هم تاریک میبیند. که اینها همه برای ما گاهی پیش میآید، گاهی آنطوری میشویم، گاهی اینطوری میشویم، هر دو را تجربه کردیم.
تنزل عقل به عالم دنیا و خطر ضایع شدن آن
انسانی که از عالم عقل آمده، اگر همانطور که عقل است بیاورند آن را در این دنیا، نمیتواند تحمل کند. همانطور که عقل است بیاورند آن را در دنیا نمیتواند تحمل کند، اینجا برایش تنگ است. تنزلش میدهند، مناسب این عالم قرارش میدهند، بعد میفرستندش اینجا. بعد هم یک قوه حیوانی را حمایلش میکنند، همراهش میکنند. آن قوه حیوانی انس دارد به اینجا، اصلاً جایگاهش اینجاست. آن قوه حیوانی مدام آرام آرام این نفس انسانی را که عادت به اینجا ندارد عادتش میدهد. گاهی هم به سمت همین عالم جذبش میکند، که آن وقت دیگر آن عقلی که جذب این عالم شده میشود «عقل ضایع شده». یعنی حقیقت را از دست داده، آمده تنزل کرده در مقام حیوانی، و دیگر آن واقعیتی که داشته ندارد. نه! تنزلش را ندارد، همه ما تنزل کردیم؛ ضایع شده. ضایع شدن غیر از تنزل کردن است.
عقل از بالا که میآید پایین تنزل میکند، ولی همین عقلِ متنزل باز رئیس قوه حیوانیه است. یعنی قوه حیوانی باید دستورش را گوش بدهد. اگر این عقل متنزل طوری شد که قوه حیوانیه بر او حاکم شد، این عقل ضایع میشود. عقل متنزلی که باید در حد تنزل خودش را حفظ میکرد، الان میشود یک موجود ضایع، و بسیاری از انسانها ضایع شده هستند.
تا اینجا روشن است. اما از این ضایع شدنشان ناراحت نیستند، چون نمیفهمند، نمییابند. درجه وجودیشان را نمیدانند چقدر بود و چقدر شد، الان فکر میکنند همین هستند. آن قوه حیوانی که به اینها آویزان شده بود، آن بالاخره مسلط شد، مسلط شد و عقل را عادت داد به اینکه با همین ناداریها بسازد. در همین ظلمت دنیا و در همین تنگنای دنیا قرار بگیرد، خیلی هم خوشحال است، افتخار هم میکند.
ولی وقتی رفت به دار آخرت (بحث امام در دار آخرت است نه دنیا)، وقتی رفت به دار آخرت حقیقت خودش را میبیند. حقیقتی که در قفس حیوانیه حبسش کرده است، در ظلمت غرقش کرده است، آن وقت مییابد که در ضیق و ظلمت است، آن وقت مییابد. آن فشاری که بر ایشان وارد میشود همان ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ﴿6﴾الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ﴿7﴾ است. یعنی دیگر دلش دارد میسوزد. دل میسوزد یعنی همانطور که عرض کردم، در نار حسرت، در نار خجالت و امثال ذلک.
پرسش و پاسخ: تفاوت تنزل انسان و ملائکه و داستان هاروت و ماروت
پرسش: پس ملائکه مثلاً هاروت و ماروت و اینها که آمدند از عالم پایین، آنها هم به این قوه حیوانی تنزل کردند تا تحمل کنند؟ آنها که از عالم بالا آمدند پایین.
پاسخ: جبرئیل برای عذاب بعضی از اقوام انسانی میآمد روی زمین و عذاب را اجرا میکرد و میرفت. آیا خود جبرئیل میآمد یا تنزلش را میفرستاد؟ بنا بر نظر فلاسفه جبرئیل مجرد است بال و پر ندارد، ولی در لسان روایت دارد که بالش را انداخت به دو طرف شهر قوم لوط، شهر را بلند کرد. کأنه با نوک بال هم بلند کرده، نه که کامل بالش را بیندازد، فقط نوک بالش را انداخت بلند کرد. خب این خود جبرئیل بوده یا تنزلش بوده؟
پرسش: سئوال این نبود، سئوال این بود که شما فرمودید نمی شود از عالم عقل به این دنیا با همان حالت بیاید.
پاسخ: به شرطی که همان درجه عقلیاش را حفظ کند، تنزل نکند. بله جبرئیل تنزل میکند.
پرسش: این ملائکه هم که میآمدند زمین مثل در قوم لوط، تنزل پیدا میکردند؟
پاسخ: آنهایی هم که میآیند همه تنزل میکنند.
پرسش: خداوند طبق فرمایش شما قوه حیوانی هم به اینها داد؟
پاسخ: نه، قوه حیوانی بهشان نداد، تنزل داد بهشان. قوه حیوانی را به آنها نمیدهد، آنها مَلَک هستند تا آخر هم مَلَک هستند. تنزل هم که میکنند تنزلِ مَلَک است. قوه حیوانی را خدا به انسان میدهد. انسان هم قوه حیوانی دارد، هم قوه نباتی دارد، هم قوه جمادی دارد، هم قوه انسانی دارد، همه را دارد. انسان یک موجود متفاوت با بقیه موجودات است. بقیه موجودات تنزل کنند انسان نمیشوند، آنها تنزل خودشان میشوند. انسان همه ابعاد خلقت را دارد، لذا به او میگویند «عالم صغیر»، چون تمام ابعاد خلقت در او جمع است.
اینکه خداوند قوه حیوانی را عرض میکنم داد، به انسان داد، به مَلَک که نمیدهد. مَلَک تنزل پیدا میکند در همان حد مَلَکی تنزل میکند کارش را انجام میدهد دوباره میرود. قوه حیوانی به او نمیدهد. فقط آنطور که در روایات دارد به دو تا مَلَک خدا قوه حیوانی داد: هاروت و ماروت. به این دو تا قوه حیوانی داد. گفته میشود اینطوری است، در بعضی روایات اینطور آمده. البته در مورد هاروت و ماروت اختلاف فراوان است، یکی از اقوال این است.
که به خدا گفتند: خدایا! بشر دارد در دنیا تو را معصیت میکند، تو هم قدرت داری که نابودش کنی، چرا صبر میکنی؟ ملائکه نتوانستند تحمل کنند، چون حلم خدا را نداشتند. یعنی بشر را شما ملاحظه کنید موجود عجیبی است، حوصله همه موجودات را سر میبرد، یعنی همه از دستش ناراحت هستند. هیچ موجودی را شما نمیبینید که دل پری از انسان نداشته باشد.
پرسش: ظاهراً همه فرار میکنند، گنجشک، کبوتر، گربه
پاسخ: این که حالا ظاهر قضیه است، من باطن را دارم عرض میکنم. بله ظاهر قضیه این است که همه فرار میکنند، حتی شیر و پلنگ هم از انسان در میروند. آن حالا ظاهر قضیه است، البته آن به خاطر ﴿وَلَقَدْ كَرَّمْنَا﴾[4] در انسان است، آن به خاطر کرامتی است که خدا به انسان داده، که هیچ کدام از حیوانات بر او مسلط نمیشوند مگر خود خدا اجازه بدهد. من این منظورم نیست، منظورم این است که انسان باطنش، اعمالش طوری است که بر خلاف مسیر همه است. همه حیوانات و موجودات، چه حیوان چه غیر حیوان، دارند به سمت خدا میروند، این دارد وارونه میرود، بعضیهایشان. خب به همه تنه میزند، همه را هم آزرده میکند، همه هم دل پری از او دارند. شما ملاحظه کنید مثلاً خداوند فقط به باد اجازه بدهد، زیر و رو میکند شهرهای انسانها را. لازم نیست که حالا یک حالت خاصی، فقط کافی است خدا اجازه بدهد، به زمین اجازه بدهد یک زلزله میآید همه را میریزد به هم. یعنی همه دلشان پر است، منتظرند، منتظرند یک اجازهای برسد. میخواهم عرض کنم انسان به همه موجودات خسارت دارد وارد میکند.
پرسش: استاد این که فرمودید قوه حیوانی و هاروت و ماروت چیست؟ لحن روایت چیست که استنباط قوه حیوانی میشود؟
پاسخ: بله من این را داشتم عرض میکردم که مَلَک نتوانست تحمل کند انسان را، هیچ موجودی نمیتواند تحمل کند، تنها کسی که میتواند انسان را تحمل کند خود خداست که حلمش بینهایت است. و این واقعاً جای خجالت دارد، جای عبرت دارد، که ما ببینیم چه داریم میکنیم در این جهان. ملائکه به خدا اعتراض کردند، همهشان، هر چه بود اعتراض میکردند میگفتند: خدایا! اینها را جمعشان کن، تو که قدرت داری جمعشان کن.
دیگر بالاخره خدا قبول کرد که اینها را امتحان کند، متوجهشان کند. فرمود طبق روایت، دو نفر بین خودتان انتخاب کنید که بروید در بین انسانها زندگی کنید بعد هم برگردید. دو نفر از همه بیشتر اعتراض میکردند یکی هاروت بود و یکی ماروت بود. قرار شد بقیه ملائکه انتخاب کردند گفتند این دو تا بروند. این دو تا را خدا نیروی حیوانی بهشان داد، نیروی انسانی بهشان داد، یعنی انسانشان کرد، از مَلَک بودن در آمدند. بعد هم فرستادشان زمین، چهار تا شرط هم با آنها کرد. فرمود با بشر خیلی چیزها را گفتم انجام نده، خیلی چیزها به او گفتم انجام نده، به شما این چهار تا چیز را میگویم انجام ندهید: زنا نکنید، بت نپرستید، شراب نخورید، آدم نکشید، همین. دیگر با آنها شرط دیگر نکرد، با انسانها شرط بیشتری کرده، با اینها فقط همین چهار تا شرط را کرد.
اینها هم التزام دادند آمدند پایین، در شهر بابل هم خدا آوردشان روی زمین. بعد ساختمانی جلو چشمشان ظاهر شد، خب خدا میخواهد امتحانشان کند. نیروی انسانی بهشان داده، اختیار هم بهشان داده، اجبارشان هم نکرده، رهایشان کرده مثل بقیه انسانها. ولی جلویشان مناظر زیبا ظاهر میکند تا امتحان بشوند، و بعد هم بیابند، بقیه ملائکه هم بیابند که مسئله چیست. یک ساختمان خیلی مجللی در مقابل چشمشان ظاهر میشود، و زنی از آن ساختمان بیرون میآید. خب زنی که خدا میخواهد مَلَک را با او امتحان کند. ملکی که البته انسان شده. این را من دارم عرض میکنم، شاید حالت سابقش هم فراموش کرده، حالت ملکیاش هم شاید فراموش کرده، الان انسان است.
اینها میآیند به زن پیشنهاد میدهند، نه! میآیند میروند پیشش که به او پیشنهاد بدهند، یکدفعه یادشان میافتد که خدا به ما گفته زنا نکنید. پشیمان میشوند و برمیگردند. وقتی میروند دو مرتبه آن تمایلشان تقویت میشود و برمیگردند پیشنهاد را میدهند. آن زن میگوید که شما با من اختلاف مرام دارید، نمیتوانم شما را قبول کنم، من بتپرستم، شما خداپرستید. اگر در دین من بیایید ممکن است جوابتان را بدهم، ولی تا دین من نیایید جواب نمیدهم. و تازه یکی از اعمالی که من انجام میدهم شُرب خَمر است، شما هم باید شراب بخورید مثل من بشوید. این را قبول میکنند، هر دو را هم عمل میکنند.
بعد میگویند خب دو تا شرط کردی، ما هم عمل کردیم. بعد زن اعلام آمادگی میکند. در همین حین یک مردی وارد میشود، اظهار فقر میکند، میگوید به من یک چیزی بدهید، من فقیرم، ندارم، و به کمک شما احتیاج دارم. بعد پرده را که کنار میزند، بدش میآید از آن حالتی که این سه نفر داشتند. برمیگردد، هیچ هم به او کمک نکردند برمیگردد، چون متنفر شد از اینها، و اصلا کمکشان را هم نمیخواسته دیگر. زن به این دو نفر میگوید این میرود در شهر آبروی ما را میبرد، بروید بکشیدش. اینها میآیند آن فقیر را پیدا میکنند و میکشند. برمیگردند، دیگر حالا هیچ مشکلی نیست، ولی برمیگردند زن را نمیبینند. تازه متوجه میشوند که چه خطایی کردند. آن چهارمی دیگر انجام نمیشود چون زن دیگر رفت.
خب خدا اینها را میبرد بالا. چی شد؟ شما که این همه اعتراض میکردید چرا خودتان مبتلا شدید؟ در روایت میگوید اینها را آویزان میکند، از پا آویزان میکند، وارونه، تا قیامت. حالا تا قیامت را من یادم نیست، تا قیامت یا تا ابد. خب خیلی سخت است، این روایت به ما خیلی چیزها درس میدهد.
یکی اینکه به ما درس میدهد که ببینیم چقدر خدا نسبت به ما لطف میکند. ما خیلی بیش از اینها گناه میکنیم، خیلی بیش از اینها، فعلاً آویزانمان نکرده. بعداً هم که وعدهها داده، بالاخره احتمال هم دارد که عذابمان کند، ولی وعدههای زیادی هم به ما داده است. خب این نعمتی است بالاخره، این نعمت کمی هم نیست. دوم اینکه ما باید وحشت کنیم، خیلی راحت نباشیم، خیلی آزاد نباشیم، یک وقتی احتمال دارد، خدایی که میبخشد همانطور که این دو مَلَک را نبخشید ما را هم نبخشد. اینقدر آزاد نباید هر کاری دلمان خواست بکنیم. روایت در هر صورت زیاد به آدم درس میدهد، روایتِ جَریکنندهای نیست. روایتی است که انسان را متعادل میکند، جری نمیکند، مگر اینکه کسی خودش ذاتش یکجوری باشد که جری بشود، وگرنه خود روایت مهارکننده است، انسان را مهار میکند.
حالا من اینها را برای چه عرض کردم؟ برای این عرض کردم که از این جهت که گفتید به انسان قوه حیوانی داده، به مَلَک نداده و نمیدهد، و به این دو تا داده. به بقیه مَلَک این قوه حیوانی را نمیدهد، چون بقیه مَلَک لازم نیست ترقی کنند، لازم نیست از مقام خودشان تنزل کنند یا بالا بروند. انسان است که همه مقامات را باید طی کند، انسان همه اینها را دارد.
پرسش: این روایت را کجا میشود پیدا کرد؟
پاسخ: این روایت در تفاسیر آمده، در مجمعالبیان هم آمده.
پرسش: یک نسخه دیگر هم از آن هست که این خانم اسمش زهره بوده یا نمیدانم، البته این نسخهاش عوامانهتر است که نشانه ستاره زهره است، این دو نفر هم به عنوان قاضی آمده بودند روی زمین.
پاسخ: گفته میشود، پر اختلافترین آیه همین آیه است، خیلی در آن علما با هم نزاع دارند. حتی بعضیها میگویند که شاید نزدیک میلیون یا بالاتر از میلیون قول در همین آیه داریم. که حالا اگر مبالغه نباشد خیلی عجیب است.
پرسش: المیزان گفته، در جایی دیدم قول های اصلی را درآورده، دو میلیون معنی درآورده، نمی دانم چطور یک میلیون گفته است.
پاسخ: اختلاف در هر صورت زیاد است، یکی همین است که من عرض کردم. این تازه خیلی قبیح هم نیست.
پرسش: آیه 102 سوره بقره است دیگر، آنجاست دیگر.
پاسخ: نکته مشترک در همه این است که اینها مَلَک بودند و قوه حیوانی را گرفتند و آمدند، حالا این که چطور میآید پایین...
پرسش: آمده که بعدش مثلاً جادو یاد میدادند
پاسخ: بعضیهایش هم دارد که جادو یاد میدادند، جادو یاد میدادند برای اینکه سحر ساحرین را باطل کنند، کار خرابی نمیکردند، کار آبادی میکردند. بعضی از این اقوال نشان میدهد بزرگی این دو تا را، بعضیها نشان میدهد سقوط این دو تا را، اقوال مختلف است.
پرسش: قرآن سقوط را نشان نمیدهد.
پاسخ: قرآن سقوط را نشان نمیدهد، قرآن هیچ کدام را بیان نمیکند، قرآن هیچ کدام را نشان نمیدهد. همان ﴿وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ﴾[5] و اینها را دارد.
پرسش: بعد ادامه میدهد: ما برای امتحان شما آمدیم، مردم را نصیحت میکردند.
بازگشت به متن: وضعیت روح مسیء و رأس منکوس
پاسخ: علیأیحال این بحث جانبی بود ما وارد شدیم، برویم سراغ بحث خودمان. تا اینجا روشن شد من مقدمات بحث را گفتم، نباید هم وارد این مباحث میشدم، دیگر الان شد دیگر.
اینطور شد که کسانی که میآیند در این دنیا در ضیق و ظلمت قرار میگیرند، منتها متوجه نمیشوند. بعد که میروند در آخرت چون حقیقت خودشان را مییابند، متوجه میشوند. اگر دیگر به دنیا ارتباطی نداشته باشند خب اینها مثل موجوداتی هستند که از دنیا رفتهاند در عالم ملکوت، و در عالم ملکوت در سعه دارند زندگی میکنند. خب افرادی که روحشان مُحسن باشد اینچنین هستند.
اما روح مُسیء بر اثر عادتی که به دنیا داشته، هنوز توجه کامل به دنیا دارد، نه توجه بلکه توجه کامل دارد. به تعبیر ایشان «رأس معنوی» این چنین انسانی مَنکوس است، وارونه است. بردندش بالا، این باید سر به بالا داشته باشد، اما سر به پایین دارد، یعنی هنوز دارد دنیا را نظر میکند. هنوز مثل اینکه با آخرت انس ندارد، تا آخر هم همین وضع را دارد. رأس معنویاش که همان عقلش است، وارونه است به سمت زمین. وارونه است به سمت زمین یعنی وارونه است به سمت نفس امارهاش که نفس حیوانیاش است و به سمت طبیعتش. همانطور که در این دنیا نفس حیوانی و طبیعت حاکم شدند و عقل را به سمت خودشان جذب کردند، در آن دنیا این عقل هنوز مجذوب این دو تا باقی مانده.
حالا موجودی است وسیع، که گرفتار طبیعت و گرفتار نفس حیوانیاش شده، و خودش این گرفتاری را مییابد. در دنیا نمییافت عرض کردم افتخار هم میکرد، اما آنجا مییابد، خب در تنگنا است. مقام روح مُسیء در آنجا مقام تنگ و مقام ظلمانی است، پس روح در آنجا «فی ضیق و ظلمت» است، روح آدم مُسیء. اما روح انسان مُحسن «فِي ضِيَاءٍ وَ فُسْحَةٍ»[6] . از توضیحاتی که درباره روح مُسیء دادم وضع روح مُحسن هم روشن میشود، آن هم معلوم است که روح مُحسن «فِي ضِيَاءٍ وَ فُسْحَةٍ» است، یعنی در روشنی و وسعت قرار میگیرد. خب این بحث دیگر تمام شد من به همین مقدار توضیحش اکتفا میکنم.
بررسی مراتب نفس (اماره، لوامه، مطمئنه) و طبیعت عنصری
صفحه ۹۷ هستیم، سطر اول: «قوله (ع) «فى ضيق و ظلمة»»[7] یعنی روح انسان مُسیء در ضیق و ظلمت است، جهتش این است: «لان رؤسهم المعنوية» رئوس ظاهریشان همین سری است که دیده میشود، این ممکن است به طرف بالا هم بگیرد سرش را، اما مهم آن رأس معنویشان است، یعنی آن قوه عقلانیشان. که سر مظهر اوست، مثل اینکه این قلب صنوبری مظهر آن دل است، دلی است که نیروی بصیرت دارد، قلب صنوبری مظهر آن است، این سر هم با مغز مظهر آن عقل است. حالا آن رأس معنوی یعنی باطن این سر «التى هى عقولهم منكوسة» به دو چیز، یک: «الى نفوسهم الامّارة الظلمانيه»، دو: «و طبايعهم الضيّقة».
نفس اماره در اصطلاح فلاسفه به نفس حیوانی میگویند که بر نفس انسانی غلبه دارد. همه دارای نفس حیوانی هستند، اما آنی که نفس حیوانیاش غلبه میکند بر عقلش، نفسش را میگویند اماره. که هی دستور میدهد. نفس حیوانی بزرگان چون به وسیله عقلشان ادب شده، قدرت دستور دادن به بالای خودش ندارد. یعنی مییابد که عقل بالاتر از اوست، چون عقل را خدا رئیس آفریده. این قوه خیالِ تربیت شده میداند که عقل رئیس است، به رئیس دستور نمیدهد، اصلاً اماره نیست، امر نمیکند تا چه برسد که اماره باشد. اما آن قوه حیوانی که چند بار امتحان کرده، عقل را در اختیار خودش دیده، خب جرئت پیدا میکند، امر میکند، باز هم امر میکند، میشود اماره. پس نفس اماره نفس حیوانی است که بر قوه انسانی غلبه پیدا کرده.
بعد آن وقت اگر بتوانند جلو امرش را بگیرند، آرام آرام وارد مرتبه «لوامه» میشوند، آخر سر هم وارد مرتبه «مطمئنه» میشوند. در لوامه وضع اینچنین میشود که گاهی عقلش به سمت قوه حیوانی جذب میشود چون بالاخره عادت داشت، هنوز هم کامل از اختیار قوه حیوانی بیرون نیامده. لذا گاهی تسلیم قوه حیوانی میشود. وقتی تسلیم قوه حیوانی شد کار قوه حیوانی را انجام میدهد، دستوری که قوه حیوانی به او داده اجرا میکند. بعد دو مرتبه به سمت آن حالت انسانی خودش برمیگردد و ملامت میکند خودش را که چرا من آن کار حیوانی را انجام دادم، این نفس را به آن میگویند لوامه.
بعد هم کمکم دیگر بهطور کامل قوای حیوانیاش را ادب میکند، که آنها دیگر اصلاً نمیتوانند امر کنند، فقط مطیع میشوند. اینجا دیگر مطمئن میشود، یعنی آرام است دیگر، و از پایین مزاحمی برایش وجود ندارد، از بالا هم که هر چه هست افاضه است. این دیگر نفسی میشود مطمئنه، اصلاً بدون نگرانی، یعنی از هر طرفی مصون است، از بالا مصون است به خاطر اینکه بالاییها آزاری ندارند فقط افاضه دارند، از پایین مصون است چون ادبشان کرده. میداند که دیگر اینها کاری ندارند، ولی تا آخر باید مراقبشان باشد، یک وقتی ممکن است دو مرتبه هوس استقلال به قوای حیوانی دست بدهد، به سرشان بزند که ما باز مستقل بشویم پیروز بشویم. این است که عقل باید همیشه مواظب اینها باشد، ادبشان هم که کرده باید مواظبشان باشد، ولی خیالش راحت است آنها فعلاً آسیبی نمیزنند، مگر دو مرتبه عقل کوتاه بیاید.
پس نفوس اماره عبارت از نفوس حیوانی است، آن هم نفوس حیوانیِ غالب شده، ظلمانی هم هستند. چون هر چه در این عالم هست ظلمانی است، در این عالم هر چه هست ظلمانی است چون عالم ماده است، عالم ماده هم عالم ظلمت است. آن وقت نفس حیوانی مربوط به این عالم است، گاهی غلبه میکند بر نفس انسانی، ظلمتی که دارد بر نفس انسانی وارد میکند.
«و طبايعهم الضيّقة» طبایع این انسانها. طبیعت همان طبیعت عنصری است، که خدا بدن ما را از عناصر آفریده. و طبیعت عنصری ضیق است، خود عنصر ضیق است، اصلاً جسم ضیق است. مجرد، وسیع است، جسم، ضیق است، هر چه جسم غلیظتر باشد ضیقش بیشتر است. لذا سنگ ضیقش بیشتر از بدن حیوان است، بدن حیوان لطیفتر است. درخت ضیقش بیشتر از بدن حیوان است. هر چه به طبیعت نزدیکتر بشود ضیقش بیشتر است.
«التى هى دار الاضداد و التمانع و الضغطة» جای اضداد است یعنی ضدها در هم تأثیر میگذارند، مزاحم همدیگر خواهند بود. بالاتر برویم ضدها با هم انس میگیرند. در این نفس ما سیاهی و سفیدی تصور میشود، با هم کنار هم می آیند، با هم کاری ندارند. ولی در عالم طبیعت این دو تا همدیگر را باطل میکنند، یکی دیگری را باطل میکند. پس آنجا دار اضداد است نمیسازند، دار تمانع است، دار فشار است.
«و لعلها فى باطنها و نشأتها الاخروية» ضمیر «لعلها» را من به «ظلمة» برمیگردانم، حالا ممکن است کسی به چیزی دیگر برگرداند، ولی به نظر من به «ظلمة» برمیگردد. ضمیر «باطنها» به این «نفوس» برمیگردد. این ظلمت در باطن این نفوس است و در نشئه اخروی این نفوس است، آن ضیق هم همینطور. لذا این باطن دارد آزار میبیند، دارد اذیت میشود، ولو ظاهر را نگاه کنی میبینی چیزی نیست، ولی باطن متأذی است.
﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ﴿6﴾الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ ﴿7﴾﴾ نار برافروختهای است که بر دل پیروز میشود، بر دل مسلط میشود نه بر بدن. آن که بر بدن مسلط میشود یک نار دیگر است، این نار ناری است که بر دل وارد میشود و دل را آزار میدهد. همان تنگی، همان حسرت، همان خجالت، اینها همه همان نار هستند.
پرسش: استاد «لعلها»[8] را فرمودید به «نفس» یا به «نفوس» بر می گردد؟
پاسخ: «باطنها» و «نشأتها» به «نفس» برمیگردد، «لعلها» را من به «ظلمة» برگرداندم. شاید این ظلمت در باطن نفس باشد و در نشئه اخروی نفس باشد.
پرسش: استاد ببخشید، با این تفاسیر پس ما نباید نار را این نار مرسوم ذهنی معنا کنیم، درست است؟ چون نار ﴿الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ ﴾[9]
پاسخ: بله ناری است که مسلط بر دل میشود، این آن نار معروف حسی نیست. بله چون نار معروف حسی بر آن دل وارد نمیشود، ممکن است بر مظهر دل که قلب صنوبری است وارد بشود ولی بر آن دل وارد نمیشود. آن دلی که گفته میشود آن دل معنوی است، و این نار هم باید نار معنوی باشد تا بتواند بر دل معنوی وارد بشود. عرض کردم این را حکما تفسیر میکنند به آن حسرت. و سوزش حسرت بسیار زیاد است. ما در همین جهان گاهی غصه میخوریم برای یک چیزی که از دست دادیم، با اینکه دنیاست و برای ما هم ممکن است اهمیتی نداشته باشد، باز هم میبینید حسرتش خیلی آزاردهنده است. تازه اینجا مشغولیتهای دیگر هم داریم حسرتش خالص نیست، آن وقت ببینیم که حسرتی که از دست دادن کمالات آن هم در دار کمالات، آن چقدر است. حسرت خالص بدون اینکه مشغولیتی داشته باشیم، حتماً از نار قویتر است، از نار معمولی قویتر است.
پرسش: ضغطة چه فرمودید؟
پاسخ: بله؟
پرسش: ضغطة چه هست در اینجا؟
پاسخ: فشار.
پرسش: ضغط به چه صورت است؟ ضَغط یا ضُغط؟ ضَغط. «دار الاضداد و التمانع و الضغطة»[10] .
پاسخ: بله و «الضغطة». و «الضغطة» یعنی فشار.
پرسش: «ضِغطة» یا «ضَغطة» ؟ هر دو تلفظ میشود؟
پاسخ: من لغت را نگاه نکردم، شاید «ضَغطة» باشد، درست است. من با کسره ضاد خواندم شاید درست نباشد.
پرسش: بله الان اینجا میگوید در روایت، اما قول علیه السلام «فى ضيق و ظلمة»[11] .
پاسخ: آن هم باید لغت را مراجعه کنیم. من خودم «ضيق» میخوانم، حالا ممکن است به لغت مراجعه کنیم «ضيق» باشد به قول شما، من «ضيق» نشنیدم، نمیدانم. حالا علیأیحال اینها را باید به لغت مراجعه کنیم ببینیم کدامش درست است، من مراجعه نکردم، طبق عادتی که داشتم خواندم.
بررسی عبارت «کما منه خُلِق» و دو احتمال در تفسیر آن
«قوله (ع) «كما منه خلق»[12] ». عبارت اینطور بود: «وَ الْبَدَنُ يَصِيرُ تُرَاباً كَمَا مِنْهُ خُلِقَ». بدن انسان میشود تراب، کما اینکه از همان تراب خلق شده. این تشبیه نشان میدهد که انسان خاک میشود همانطور که اول خاک بوده.
ما بالاخره از خاک آفریده شدیم، یعنی حیواناتی یا نباتاتی از خاک تغذیه کردهاند، آن نسل قبلی انسان از آن حیوانات و نباتات تغذیه کرده، که خاک با واسطه توی بدن انسان آمده. این غذا تبدیل شده قسمتیاش یا بخشیاش به نطفه، پس خاک در نطفه آمده، بعد این نطفه هم تبدیل شده به انسان، پس خاک در انسان هست. یعنی آنطوری که ملاحظه میکنید از خاک آفریده شدیم، منتها مراحلی را طی کردیم.
بعد هم که آمدیم از خاک آفریده شدیم، این بدن ما به قول مرحوم آقاعلی رو به کمال میرود، همانطور که نفس ما که صورت این بدن ماست رو به کمال میرود. رو به کمال رفتن نفس را صدرا گفته، مرحوم آقاعلی هم قبول دارد، رو به کمال رفتن بدن را آقاعلی اضافه میکند، صدرا مطرح نکرده. بعد در این دنیا که ما هستیم نفسمان اعمال خیری انجام میدهد، این اعمال خیر در بدنمان ذخیره میشود. وقتی بدن تبدیل به خاک میشود، آن اعمال خیر ما به صورت طلا در این خاک موجودند. اگر کسی آن طلاها را بشوید با جلوه خاصی آشکار میشوند.
خب اولی که خواستیم خلق بشویم خاک بودیم، با مواد غذایی خاک. حالا که بدنمان متلاشی شد باز هم خاک هستیم، اما دیگر نه خاک با مواد غذایی تنها، بلکه خاک با ریزههایی از ذهب یعنی طلا، که همان اعمالی است که ما انجام دادیم.
پرسش: تمثیل است دیگر؟
پاسخ: اما ریزههای طلا نه ریزههای طلای حسی، یعنی چیزهایی که اگر بخواهند به اجسام دنیایی درشان بیاورند میشوند طلا. طلا یعنی بالاترین جسم، یعنی ارزشمندترین جسم. چیزهایی ما در این بدنمان ذخیره کردیم بر اثر اعمال خیرمان و همچنین بر اثر اعتقاد حقمان، که این چیزها اگر بخواهند به صورت اجسام دنیایی در بیایند به صورت طلا در میآیند.
خب پس توجه میکنید که خاکی که ما الان بدنمان تبدیل میشود غیر از خاکی شد که از او خلق شدیم. چون خاکی که الان بدن ما به آن منحل میشود خاکی است پر از طلا، ولی خاکی که ما از او خلق شدیم اینچنین نبود. کلام امام این است که «وَ الْبَدَنُ يَصِيرُ تُرَاباً كَمَا مِنْهُ خُلِقَ»، یعنی درست مثل خاک قبل میشود. خب این با طلایی که بعداً جمع کردیم چطور جمع می شود؟ که ما میگوییم خاک حالت بعدی ما با حالت قبلی ما فرق کرده، این طلاها قبلاً نبود حالا هست. امام میفرماید که حالا که خاک میشوید درست مثل همان وقتی است که خلق میشدید.
احتمال اول: تشبیه به لحاظ صورت ظاهری تراب
مرحوم آقاعلی اینطور توجیه میکنند، میفرمایند که تشبیه فقط به لحاظ صورت ترابیه است، آن وقت خاک بود الان هم خاک، به مخلوطش کار ندارد. آن وقت که مخلوط اینها را نداشت حالا دارد، امام به مخلوطش کار ندارد، مخلوط همان عمل بوده. خود بدن میشود خاک، همانطور که اول هم خاک بود. پس تشبیه به لحاظ ترابیت است، یعنی این بدن حالت بعدیاش مثل حالت قبلیاش است. قبلاً تراب بوده حالا هم تراب است، اما حالا مخلوط داشته باشد یا نداشته باشد به مخلوطش که امام کاری ندارند، فقط به همان صورت ترابیاش کار دارند، پس تشبیه در این صورت درست میشود.
این یک توجیه است که ایشان میکنند. توجیه دومی هم میکنند که وقتی رسیدم عرض میکنم. «لعل»[13] ، با «لعل» میآورند چون ما نمیدانیم که امام چه غرضی داشتند، چه چیزی را قصد کردند، پیش خودمان اینطوری فکر میکنیم: لعلّ تشبیه امام علیه السلام به اعتبار صُوَر ترابیه ای باشد که «هى ظاهرة»، صورت ترابیه ظاهر میشود. یعنی شما وقتی بدن متلاشی شده را مراجعه میکنی میبینی یک مشت خاک است، در آن طلا نمیبینی، وگرنه اگر در آن طلا میدیدند که یک دانه قبرستان سالم پیدا نمیشد، همه میرفتند طلا را استخراج میکردند. ظاهرش این است که طلا در آن نیست، آن طلا یک امر باطنی است. امام به آن امر باطنی کار نداشتند، ظاهرها را با هم مقایسه کردند، آنی که بعد از متلاشی شدن حاصل میشود مثل همانی است که اول خلقت حاصل بود.
«لا باِعتبار باطنِه»، این تشبیه به اعتبار ظاهر است، به اعتبار باطن این انسان نیست. این جمله اینطور است: «التى هى ظاهرة». اما جمله بعد که میگوید «لا باعتبار باطنه» نشان میدهد که آنجا عبارت «التى هى ظاهرة» است، به نظر اینطور میآید، قرینه میشود برای اینکه آنجا «التی» یعنی صور ترابیه که ظاهر بدن انسان است، ظاهر بدن انسان است. من گفتم صورت ترابیه که خودش ظاهر است، درست است آن است، آن هم درست است. شایدم آنجا «ظاهرهٌ» باشد اینجا «باطنه» باشد، هیچ عیبی ندارد. ولی میخواهم عرض کنم که به اعتبار «باطنه» میتواند قرینه باشد که آنجا هم «ظاهره» است.
«لا باِعتبار باطنه»، نه اینکه تشبیه به اعتبار باطن انسان و آن باطن بدن، به اعتبار باطن بدن و «و الامور الكامنة فيه» باشد، «الكامنة» یعنی مخفی. به اعتبار امور مخفی در بدن باشد. امور مخفی در بدن چیست؟ عبارت است از آثار نفس که ودیعه گذاشته شده است، «فیها» یعنی فی النفس.
پرسش: «فیها» به «الصور الترابية» نمی خورد؟ آن آثار نفسی که ودیعه نهاده شده
پاسخ: بله، آثار نفسی که ودیعه نهاده شده در نفس، یا بهتر است همانطور که شما اشاره میکنید «الصور الترابية»، «فیها» یعنی در صور ترابیه. از نفس حاصل شده، نفس مُودِع است نه مُودَع، آن صور ترابیه مودَعند، پس ضمیر فیها را به صور ترابیه ارجاع میدهد. «الّتی»، الّتی صفت «آثار» است. «التى بها يمتاز باطنا عن سائر التربة»، آن آثاری که به توسط آن آثار امتیاز پیدا میکند این صور ترابیه باطناً امتیاز پیدا میکند از سایر خاکها، با سایر خاکها باطنش فرق میکند، ظاهرش همان مثل سایر خاکهاست، اما باطنش فرق میکند.
«كما سيجىء فى كلامه»، چون کلام مرحوم آقاعلی حاشیه بر کلام صدراست، این ضمیرهایی که اینجوری میآید برای صدراست، «كما سيجىء فى كلامه» یعنی کلام صدرا. بعداً هم در آخر قوله بعد میگوید: «كما حققه قدس سرّه»، اینجا هم ضمیر به صدرا برمیگردد، خلاصه اینجور ضمیرها که در عبارت میآورد به صدرا برمیگرداند چون ایشان دارد حاشیه بر کتاب صدرا مینویسد. «و یحتمل» معنای دوم است که ما برای «كَمَا مِنْهُ خُلِقَ»[14] داریم. معنای دوم این است ما وقتی می خواستیم خلق شویم از خاک آفریده شدیم اما همین خاک را به صورت...
پرسش: قبل از اینکه وارد احتمال دوم بشوید پوزش میطلبم من پیش خوانی کردم و خیلی از مطالب را نفهمیدم. زیاد در ذهنم نقش نبست آن فرق بین احتمال اول و دوم، جمعبندی حسب احتمال اول را می شود در حد دو سه تا جمله بگویید که چه شد؟ من خودم قاطی کردم. یک جمعبندی در حد دو سه جمله. آیا منظور شما این هست، من ببینم درست فهمیدم یا نه حرفهای شما را. منظور از این که «كَمَا مِنْهُ خُلِقَ» یعنی اینکه ما بعد از این متلاشی میشویم، بعد این ذرات بدنی مثل آن ذرات است. این ماده همان ماده باقی مانده است، ماده اول.
پاسخ: یعنی خاکی که بعد از متلاشی شدن حاصل میشود مثل خاکی است که قبل از متلاشی شدن حاصل میشود. منتها تفاوتی دارد که امام به آن تفاوت نظر نداشتند، تفاوت این است که در باطن این خاکی که پس از ما به وجود میآید اموری است که در باطن آن خاکی که خلق ما از او بوده وجود نداشته، باطنشان با هم تفاوت میکند ظاهرشان یکی است. تشبیه هم به لحاظ ظاهر است، این خاک با آن خاک از نظر ظاهری یکی است، از نظر باطن فرق میکند.
پرسش: یعنی اعمال ما در آن خاک اثری می گذارند؟
پاسخ: اعمال ما در آن خاک ودیعه میشود، آن وقت آن خاک بعدی با داشتن این اعمال با خاک قبلی فرق میکند، و خاک بعدی هم اعمال را در ظاهر ندارد در باطنش دارد. خلاصه ظاهر هر دو خاک یکی است، باطن خاک اول خالی است، باطن خاک دوم پر.
پرسش: پس خود خاک هم دائماً در حال تکامل است از نگاه آقاعلی؟
پاسخ: تا وقتی نفس به آن مرتبط است بله، تا وقتی نفس به آن مرتبط است خاک دارد تکامل پیدا میکند. اما ارتباط نفس را بگیریم باز هم تکامل دارد؟ این یک مطلبی است، وقتی ارتباط نفس با بدن قطع بشود باز هم خاک تکامل پیدا میکند. البته آقاعلی اجازه نداد ارتباط قطع بشود، گفت ارتباط نفس با بدن بعد از موت هم هنوز برقرار است. بنابراین میتواند باز نفس در بدن تأثیر بگذارد یا در بدن آن تأثیراتی که گذاشته حفظ کند.
ولی من میخواهم عرض کنم که اگر ارتباط نفس هم نباشد باز خاک به سمت تکامل میرود، چون یک بحثی ما داریم که قوس صعود و نزول مخصوص انسان است یا مربوط به تمام موجودات است. قوس صعود و نزول را مشاء در انسان اجرا نمیکنند، در ترتیب موجودات اجرا میکنند. صدرا قوس صعود و نزول را در ترتیب موجودات مثل مشاء اجرا میکند، دو تا قوس نزول و صعود دیگر هم اضافه میکند، یکی مربوط به انسان تنهاست، یکی مربوط به کل عالم است. کل عالم دارد به سمت آخرت و به سمت کمال صعود میکند، همانطور که کل عالم نزول کرد از قوس نزول داشت کل عالم هم دارد صعود میکند. بنابراین خاک در قوس صعود واقع است و پیش میرود. این را خود مرحوم آقاعلی بعداً اشاره میکند، صدرا میگوید ایشان هم میگوید.
پرسش: از کل عالم همه میرسند به غایات؟
پاسخ: بله
پرسش: یعنی همه به غایت عقلی میرسند؟
پاسخ: به غایت عقلی ممکن است نرسند ولی به غایتی که خودشان اقدام کردند میرسند.
پرسش: غایتی که از آنجا تنزل کردند؟
پاسخ: نه، ممکن است به آن غایتی که از آنجا تنزل کردند نرسند ولی به غایتی که اقدام کردند میرسند. غایتی که اقدام کردند که به آن برسند، این ها همه از مطالبی است که بعداً توضیح داده میشود. از صفحه ۹۹ در ذیل قول امام «فيجمع»[15] [16] ایشان یک بحث شش صفحهای مطرح میکند، در آن بحث شش صفحهای این مطلبی که عرض میکنم هست. که همه موجودات به سمت صعود میروند، همه موجودات در قوس صعود مشغول حرکتند تنها انسان نیست.
پرسش: مسیئون چه؟ به سمت کمال ضلالت دیگر؟
پاسخ: بله، مسیئون باید بعدا بحث شود. به سمت کمالی که خودشان اقدام کردند میروند.
پرسش: چه خودشان اقدام کردند یعنی آن کمالی که در ذهنشان هست؟
پاسخ: یکی کمال انسانی را تعقیب کرده یکی کمال حیوانی را. آنی که کمال انسانی تعقیب کرده به کمال انسانی میرسد تا جایی که ظرفیتش و همتش اجازه میدهد. آن که کمال حیوانی را اقدام کرده در کمال حیوانی ترقی میکند و صعود میکند در حدی ظرفیتش و همتش اجازه میدهد، در حیوانیت، صعود میکند در حیوانیت و از حیوان بدتر میشود. اگر با نفس بسنجید میگویید سقوط کرده، اگر با انسانیت بسنجید میگویید سقوط کرده، در حیوانیت بسنجید میگویید صعود کرده، بالا رفته.
احتمال دوم: تشبیه در طریق نزول و صعود
خب این احتمال اول بود. «و يحتمل ان يكون مراده»[17] احتمال دوم است. احتمال دوم این است که ما را از خاک آفریدند و ما مراحلی را طی کردیم تا به انسانیت رسیدیم، که من یک حیثیتی از این مراحل را توضیح دادم. اغذیه موجود در خاک جذب گیاه شد، بعد وارد بدن حیوان شد، حیوان گیاهخوار. خود ما مستقیم گیاه را یا آن حیوان گیاهخوار را خوردیم و استفاده کردیم، خاک وارد بدن ما شد تبدیل به نطفه شد، پس در نطفه خاک وجود داشت بعد هم رفت انسان شد. حالا چه درصدی از خاک در ما وجود داشت؟ خیلی زیاد، منتها تغییر شکل داد. خب ملاحظه کردید چطور خاک آمد مراحلی گذراند تا ما موجود شدیم، حالا وقتی ما میمیریم مراحلی را باید بگذراند تا ما دوباره خاک بشویم.
این یک نوع دیدی بود که عرض کردم مواد غذایی خاک رفت در نبات و حیوان و بالاخره آمد در بدن ما تا رفت شد انسان. اما یک سیر دیگر هم داریم.
پرسش: این احتمال اول بود دوباره شما گفتید؟
پاسخ: نه، این احتمال دوم است دارم می گویم، یعنی «یحتمل» را دارم معنا میکنم.
پرسش: نه آخه این سیری که گفتید مربوط به احتمال دوم بود؟ پس سیری که تکرار کردید الان دوباره مقدمه احتمال دوم است؟
پرسش: نه، خود احتمال دوم است.
پاسخ: ببینید در «یحتمل» من دو تا حرکت من التراب الی الانسانیه دارم درست میکنم. من الترابیه الی الانسانیه دو تا حرکت دارم درست میکنم، یک حرکت را بیان کردم حالا دو بار گفتم چند بار گفتم نمیدانم، یکی را تا حالا بیان کردم که از خاک آمد شد گیاه و شد حیوان و شد نطفه و شد انسان، این یک بیان بود.
حالا بیان دوم میخواهم عرض کنم که باز هم من الترابیه بیاید الی الانسانیه، در این بیان اینچنین گفته میشود انسان اول جماد میشود، خاک است دیگر، جماد است، بعد نبات میشود، بعد حیوان میشود، بعد آخر سر انسان میشود. مراحل را اینطوری طی میکند، از جمادی میآید به نباتی، از نباتی به حیوانی، از حیوانی به انسانی. بعد میمیرد، باید همین مراحل را طی کند برود عقب. میمیرد بدنش تبدیل میشود به کرم، این میشود مسیر حیوانی، رفت سمت حیوان. بعد چه بسا این گیاهی هم بروید از همان موادی که بدن این در خاک وارد کرده، و بعد هم آخر سر میشود خاک و جماد.
از همان مسیری که آمد رفت شد انسان، جماد بود و نبات شد و حیوان شد و رفت انسان، از همان مسیر دوباره برمیگردد، انسان است میشود حیوان، میشود نبات، میشود جماد. آخرش میشود خاک دیگر. از همان طریقی که رفت از همان طریق هم برگشت. خاک بود انسان شد، انسان بود خاک شد، این «كَمَا مِنْهُ خُلِقَ»[18] نمیخواهد بیان کند که این خاک اولی با خاک دومی یکی است، میخواهد بگوید طریق خاکی که به انسان منتهی شد همان طریق انسانی است که به خاک منتهی میشود، طریقها یکی هستند، نه خاک یکی است.
در قبل از «یحتمل»[19] ایشان گفت خاکها یکی هستند به لحاظ ظاهرشان، خاک اولیه با خاک بعدی، خاک سابق با خاک لاحق هر دو از نظر خاک بودن یکسان هستند، تشبیه را در خود خاکها انجام داد. در احتمال دوم تشبیه را در طریق میآورد، خاک قبلی با خاک بعدی یکی نیست، طریقی انسان از خاک به انسانیت آمده نظیر طریقی است که از انسانیت به خاک برمیگردد، طریق را یکی میکند.
پس تشبیه به یکی از دو صورت توجیه میشود، و منافات ندارد که خاک اولی با خاک دومی فرق کند، خاک اولی خالی باشد خاک دومی پر باشد، پر از خوبیها یا هر چه، خوبی یا هر چه.
پرسش: استاد ببخشید، در مورد آن خاکی که فرمودید که ترابی که مطلا میشود، اگر انسان دیگری از همین خاکی که در آن در باطنش خوبیها نهفته و طبق مبنای ملاآقاعلی ارتزاق کند چه اتفاقی میافتد؟
پاسخ: شبهه آکل و مأکول را میخواهید بگویید، شبهه آکل و مأکول خط بعدی میآید، آنجا توضیحش را میدهیم.
پرسش: شما فرمودید در احتمال اول خاک متلاشی شده با خاک اولیه یکی است، در احتمال دوم نظر به خود این خاک نیست که بگوییم این دو تا یکی است بلکه طریق، همان طریقی که خاک شد انسان، همان طریق انسان میشود خاک، درست است؟ اما یک اشکال کوچک پیش می آید، در احتمال اول چه کسی می گوید خاک متلاشی شده همان خاک اول است؟ خاک اولیه شاید ما مثلاً تمام خصوصیاتمان از خاک یمن شکل گرفته باشد، خاک بعدی یک خصوصیت دیگر را داشته باشد.
پاسخ: هر دو خاک هستند، در صورت ترابیه شبیه هم هستند نه اینکه این یکی برای فلان جای زمین است آن یکی برای فلان جای زمین است، این را نمیگوییم، هر دو در صورت ترابیه یکی هستند.
«و يحتمل ان يكون مراده» یعنی مراد امام این باشد «انه» یعنی انسان «نزل الى التراب من طريق خلق منه»، از همان طریقی که خلق شده از همان طریق هم رفته به سمت به سمت خاک شدن. «فان طريق نزوله عين طريق صعوده»، طریق نزولش به سمت خاک عین طریق صعودش است از خاک، از خاک صعود کرد تا انسان، از انسان نزول کرد تا خاک، طریقش یکی شد.
ورود به بحث «و ما تقذف به السباع» و شبهه آکل و مأکول
«قوله (ع) «وَ مَا تَقْذِفُ بِهِ السِّبَاعُ»[20] ، اشتباه نوشته، «الشباع»[21] اشتباه است، «السِّبَاعُ»[22] درست است. در روایت امام اینچنین آمد: «وَ الْبَدَنُ يَصِيرُ تُرَاباً» آن «كَمَا مِنْهُ خُلِقَ» را کار نداریم، «وَ الْبَدَنُ يَصِيرُ تُرَاباً وَ مَا تَقْذِفُ بِهِ السِّبَاعُ». این «مَا تَقْذِفُ» عطف بر تراب است آنجا که میخواندم عرض کردم. بدن میشود خاک و فضلاتی که از سباع دفع میشود.
«السِّبَاعُ وَ الْهَوَامُّ» یعنی حشرات، چون مقداری از بدن خاک میشود، مقداری از بدن را حیوانات ارتزاق میکنند، سوسکی چیزی در قبر هست، بدن را میخورد، آن وقت این تبدیل میشود به فضلات حیوانات. آنچه از انسان باقی میماند یک مشت خاک و یک مشت فضله است. این بدنی که این همه اهمیت داشت.
پرسش: آن کرم از بدن ما به وجود میآید، به نحو تولد است دیگر نه توالد.
پاسخ: ظاهراً اینطور است.
پرسش: یعنی اینجور نیست که مورچه و کرم در سر ما باشد، بلکه این متولد میشود.
پاسخ: همان عرض میکنم تبدیل میشود، تنزل میکند به قول ایشان. همانطور که حیوان ترقی کرد شد انسان، انسان تنزل میکند میشود حیوان.
همان بدن میشود کرم، نه اینکه حیوانی از بیرون بیاید تخمگذاری کند یک کرم متولد بشود آن کرم بیاید بدن ما را بخورد، نه خود این گوشتهای ما تبدیل بشود به کرم. بعد خود همین کرمها مشغول ارتزاق از بقیه باقیمانده گوشت میشوند.
پرسش: یعنی همین کرم ها بیرون می آیند.
پاسخ: خب عبارت امام اینطور بود که بدن خاک میشود و فضلاتی میشود که حیوانات از معدهشان بیرون میریزند، «تَقْذِفُ بِهِ السِّبَاعُ» یعنی از معده بیرون میریزند. این عبارت «تَقْذِفُ» اشاره به این دارد که این غذایی که این حیوان خورده جزو بدنش نشده، «تَقْذِفُ» پرتاب کرده بیرون. نه فرمود امام قسمتی از بدن انسان جزء بدن حیوان میشود و قسمتی را این حیوان قذف میکند یعنی پرتاب میکند بیرون، این را نفرمود. قسمتی خاک میشود، قسمتی هم از معده حیوانات که سباع یا حشرات بیرون میآید.
پرسش: این یک دلیلی دارد حتماً دیگر، وقتی میخورد چرا جزء بدنش نمیشود؟
پاسخ: پس معلوم میشود که جزء بدن نشده است. آن وقت چه اتفاقی میافتد که جزء بدن نمیشود؟
پرسش: بدل مایتعلق را توضیح دادید؟
پاسخ: شما ظاهراً تا حالا تجربه کردید که من بیش از مقدار لازم توضیح میدهم، صبر کنید همه این ها را خواهم گفت. بیش از آن مقداری که لازم است توضیح بدهم توضیح میدهم، به حدی توضیح میدهم که خستهتان میکنم.
پرسش: قبول استاد، صیغه مبالغه است.
پاسخ: بله، رایج اینطور است که گفته میشود غذایی که انسان میخورد یا حیوان میخورد فرقی نمیکند. چون انسان نیز از این جهت مثل حیوان است، غذایی که انسان میخورد الصاق میشود به جوهرش، که در جای خودش گفته شده بدن بالاخره تحلیل میرود، بعد از تحلیل رفتن احتیاج به ترمیم پیدا میکند، غذایی که ما میخوریم آن بدن را ترمیم میکند.
حالا چطوری می شود ترمیم میکند؟ قوایی که خادم غاذیه هستند فعالیت میکنند و غذایی که خورده شده شبیه عضو مقتضی میکنند، مقتضی یعنی غذاگیر، و به عضو مقتضی میچسبد و آن قسمت تحلیلرفته ترمیم میشود. به این صورت حالا من خیلی مختصر عرض میکنم، غذایی که میخوریم گوشت نیست، تازه گوشت هم که باشد جماد است، گیاه نیست، فقط ما جماد میخوریم. حیوان را میکشیم میشود جماد، گیاه را از زمین میکنیم میشود جماد، ما در واقع گیاهخوار نیستیم، گوشتخوار نیستیم، اگر چه میگوییم هر دو هستیم ولی در واقع جمادخوار هستیم.
این غذا نیست، غذای بالقوه است، این غذای بالقوه میرود در معده، آنجا تحول پیدا میکند، میآید در کبد تحول دیگر پیدا میکند، تا بالاخره میرود در عضو غذاگیر، آنجا به صورت عضو غذاگیر در میآید، یعنی اگر گوشتی تحلیل رفته، غذا به صورت گوشت در میآید و آن قسمت تحلیلرفته را ترمیم میکند. اگر پوستی تحلیل رفته همچنین، غذا بالاخره به شکل آن جسم مقتضی، مقتضی یعنی غذاگیر در میآید و آخر سر الصاق میشود به همان جا و آن قسمت تحلیلرفته ترمیم میشود.
این داستان غذاست که میگفتند اینچنین عمل میشود. خب ملاحظه میکنید آن وقتی که غذا به شکل عضو غذاگیر در میآمد یعنی گوشت میشد پوست میشد آن وقت میشد غذای بالفعل، آنی که ما خوردیم غذای بالقوه بود، غذای بالفعل نبود، اصلا غذا نبود، میتوانست غذا شود، غذا آنی است که عضو غذاگیر جذبش میکند یعنی گوشتی که به جای گوشت تحلیلرفته مینشیند، آن میشد غذا. اینی که من دارم میخورم بالقوه غذاست، یعنی میرود که او بشود، پس آنچه که خورده میشود غذای بالقوه است، آنچه حاصل میشود و ترمیم میکند غذای بالفعل است.
و خب این غذا جزء بدن من میشد، این غذا صورت جدید پیدا میکرد، از اول نبات بود جماد شد کندمش جماد شد، حیوان بود کشتمش خوردم جماد شد، ولی اینها بعداً تبدیل شد به صورتهای جدید، پوست شد، گوشت شد، استخوان شد، هر چه شد که آمد جزو بدن من بشود، جزو بدن ما بشود. پس صورت عوض کرد و بعد آمد جزو بدن ما شد. اگر این داستان برای غذا خوردن گفته شود، شبهه آکل و مأکول پیش میآید.
پرسش: شبهه پیش میآید؟
پاسخ: بله در این حالت پیش میآید. بعد شبهه خوردن بدن انسان هم پیش میآید. الان من مثال زدم که ما نبات میخوریم حیوان میخوریم، آن وقت آن میشود جزء بدن ما. ما در واقع انسان را میخوریم، به این صورت که این بدن انسان خاک شد گیاهی از آن خاک رویید حیوان آن گیاه را خورد، آن خاکی که از بدن انسانی حاصل شد دوباره رفت در گیاه، رفت در حیوان، ما که گیاه خوردیم حیوان خوردیم آن بدن انسان آمد در بدن ما. ممکن است مستقیم بدن انسان نخوریم که نمیخوریم و نمیخوریم هم، ولی غیر مستقیم بدن انسان در بدن ما میآید، شبهه آکل و مأکول خیلی قوی میشود با این بیان.
نظریه خاص آقاعلی مدرس در باب تغذیه (ماده مقتضی)
مرحوم آقاعلی تمامی این قضایا را منکر میشود. به این غذاهایی که ما میخوریم، اینها را نمیگوید جزء بدن ما میشود، اینها را میگوید که مُعِدَّند برای اینکه ماده بدنی ما صورتی را بسازد، نه بسازد چون ماده قدرت ساختن ندارد، به سمت صورت دیگر بدلاً از آن صورتی که از دست داده حرکت کند. این غذا کارش این است که ماده بدن ما را آماده کند برای حرکت، نه چیزی بر بدن ما بیفزاید، بدن ما را به سمت گرفتن صورت دیگر حرکت دهد، که صورتی بدل از آن صورت از دست رفته حاصل شود.
و این صورت بر همان ماده مقتضی که در بدن ما وجود داشت و غذا او را آماده حرکت کرده بود افاضه شود. ماده مقتضی میآید به سمت گرفتن صورت جدید، میآید به سمت گرفتن صورت جدید صورت جدید در او افاضه میشود. ماده مقتضی چیست؟ تا اینجا روشن است مطلب، ایشان دارد انکار میکند حرف قبلی را.
پرسش: استاد مقتضی یعنی مثلاً موقعی که لاغر میشود صورتش عوض میشود و موقعی که مثلاً این غذا میرود
پاسخ: همین الان میخواهد توضیح داده بشود که ماده مقتضی چیست. آیا منظور از ماده مقتضی ماده غذاست؟ یعنی بگوییم این غذا که ما خوردیم ماده داشته صورت داشته، صورتش هیچ، مادهاش میآید که صورت جدید بگیرد. این در واقع اگر اینطور بگوییم اولاً مادهالمقتضی گفته نمیشود باید مادهالغذاء گفته بشود این اولاً، ثانیاً مرحوم آقاعلی نمیگوید این ماده غذا میرود صورت دیگر بگیرد به جای صورتی که اول داشت، باید اینطوری میگفت، حالا میگوید میرود صورت دیگری بگیرد به جای صورتی که تحلیل رفته، به جای صورتی که تحلیل رفته دارد صورت میگیرد، نه به جای صورتی که اول داشته.
در حالی که اگر منظورش این بود که ماده غذا صورت جدید میگیرد باید بگوید ماده غذا صورت خودش را از دست داد صورت جدید گرفت، نباید بگوید صورتی را که تحلیل رفت جایگزین کرد، باید بگوید جای صورت خودش یک صورت دیگر گذاشت، چون صورتی تحلیل نرفته بود از این نبات و حیوانی که ما خوردیم، صورت نباتی داشت صورت حیوانی داشت از آن گرفته شد صورت عضو انسانی به آن داده شد. صورت جدید جانشین چه میشود؟ جانشین صورت نباتی میشود جانشین صورت حیوانی میشود نه جانشین صورتی که از بدن من تحلیل رفته بود. در حالی که مرحوم آقاعلی میگوید جانشین صورتی میشود که از بدن من تحلیل رفته بود. پس مرادش این نیست که ماده غذا میآید و صورت جدید میگیرد.
مشاء همین را میگویند، میگویند ماده غذا میآید صورت جدید میگیرد، صورت نباتی و اینها را از آن میگیرند صورت جدید به آن میدهند و این صورت جدید، این ماده با صورت جدید میآید جزو بدن من میشود، این را فلاسفه مشاء میگویند. ایشان میخواهد یک چیز دیگر بگوید، میخواهد بگوید همان مادهای که مقتضی داشت مقتضی یعنی غذاگیر یعنی بدن من، یعنی آن عضوی که احتیاج به ترمیم دارد، صورتی را از دست داد حالا باید صورتی به جای آن صورت بگیرد، شبیه آن صورت بگیرد، خود همین ماده حرکت میکند به سمت گرفتن صورت و از جانب مفیض و به توسط نفس، این صورت افاضه میشود. صورت را آن مبادی عالیه میدهند منتها به توسط نفس، نفس وساطت میکند صورت را به بدن میدهد. ایشان حرفش تقریباً این است که از بیرون چیزی وارد بدن ما نمیشود، آنهایی که وارد میشوند کار اعدادی میکنند، ترمیم نمیکنند، کار اعدادی میکنند تا خود بدن ترمیم بشود، خود بدن ترمیم بشود. حالا چطور ترمیم میشود دیگر آن تصویرش با خود آقاعلی است، یک خرده سخت است فهمیدنش.
پرسش: سخت نیست ولی به نظر میآید که عذر میخواهم باز هم به نظرم آمد که اینجا یک خرده حرافی کرده این مرحوم آقاعلی. چرا؟ چون وقتی آنجایی که میگوید صورت جدید پیدا کرد، عین این است که میگوید ترمیم پیدا کرد، عین این که یک صورت جدید بیاید این دو حرف یکی است، یعنی هیچ فرقی با آن چیزی که بقیه میگویند ندارد.
پاسخ: با چه مادهای؟ همه قبول داریم که صورت ترمیم شده آمد، همان صورت تحلیل رفته شخصش تحلیل رفت رفت، شخص دیگری که مثل اوست آمد، همه این را قبول داریم. مادهای که این صورت را قبول کرد چه بود؟ بقیه میگویند ماده غذا، ماده غذا آمد تحویل و تحول پیدا کرد تا این صورت را پیدا کرد، ایشان میگوید ماده مقتضی، نمیگوید ماده غذا. مشکل اینجاست.
پرسش: اما آن توضیحاتی که از ماده مقتضی گفت، یعنی حرف جدیدی نزد، یعنی اینجور نبود که بتواند آن را از نظر خودش دفاع کند، یعنی فرقی بین ماده مقتضی نتوانست فرق بگذارد به نحو با آن مادهای که مثلاً در بدن بود.
پاسخ: چرا دیگر. بنا بر نظر ایشان چیزی جزو بدن من نمیشود از بیرون. من هر چه هم بخورم آن چیز جزو بدن من نمیشود، مُعد میشود برای انجام کار و بعداً رها میشود و میآید بیرون.
پرسش: خب این مشکل را حل نمی کند چون این ادعایی بیاساس است.
پاسخ: من کاری ندارم به درستی و غلطی حرف ایشان، دارم توضیح میدهم حرفش را، ایشان با بیانش میخواهد ثابت کند که چیزی از بیرون جزو بدن من نمیشود.
پرسش: نه، ببینید من منظورم این هست که ببخشید، یک نوزاد وقتی به دنیا میآید، مثلاً یک مدل کوچکتر است دیگر، از این نطفهای که در شکم مادر است، این نطفه هی بزرگ میشود بزرگ میشود بزرگ میشود تا میشود یک نوزاد در شکم که مثلاً حالا به یک وزنی حالا به یک وزنی، بعد به دنیا میآید خب، و دوباره هی رشد میکند رشد میکند، این ماده از بیرون میآید یا نمیآید؟ تکلیف را روشن کند؟ این میخواهد بگوید خود ماده همینجوری برای خودش رشد میکند؟
پاسخ: آنهایی که از بیرون میآیند مُعدند، جزو بدن نمیشوند.
پرسش: از کجا در میآید؟
پاسخ: خود ماده مقتضی میآید ترمیم میکند نه ماده بیرونی.
پرسش: خب آن ماده مقتضی از کجا میآید؟ آنی که من دارم دیگر درست است؟ مادهای که من دارم مثلاً که اول یک گرم است، این یک گرم چطوری میشود مثلاً بشود ده کیلوگرم یا به این وزنی که انسان دارد هشتاد کیلوگرم است؟ این خود ماده همینجوری الکی وزنش زیاد میشود؟ این را اصلاً عقل میپذیرد؟
پرسش دیگر: استاد میشود اینطور تعریف کرد، ماده مقتضی همان قوه غاذیه بدن دیگر، خودش خودش را ترمیم میکند.
پاسخ: نه، ماده با قوه غاذیه فرق میکند. قوه غاذیه قوه است.
پرسش: نه، حالا همان عضوی که غذا را قبول میکند دیگر.
پاسخ: عضوی که غذا را قبول میکند. مثلاً فرض کن من راه رفتم دویدم، فرض کن مقداری از پا که فعالیت کرده تحلیل رفته، این احتیاج به ترمیم دارد. یا اصلاً یک جور دیگر فکر کنید، یک چیزی بگوییم که خیلی واضحتر باشد. وقتی آدم میدود عرق میکند، آب بدنش خشک میشود، دو مرتبه آب میخورد، این رطوبت دو مرتبه میآید. از کجا میآید؟ مشاء و غیر مشاء میگویند با این آبی که خوردی این جانشین میشود، این خیلی راحت است فهمیدنش راحت است، جانشین میشود. یعنی آبی که خشک شده با این آب جدیدی که خوردی تلافی میشود. ولی ایشان این را نمیگوید، میگوید از بیرون چیزی وارد بدن نمیشود، آنطور که من میفهمم حرف ایشان را.
پرسش: استاد پس این تلافی از کجاست؟ تلافی از یک جای دیگر است.
پاسخ: من نمیخواهم بگویم حرف ایشان درست است یا غلط است، دارم حرفش را توضیح میدهم. ایشان از عبارت روایت اینطور برداشت میکند، میگوید که امام فرموده بدن خاک میشود یک، بدن فضلات حیوان میشود دو. پس معلوم میشود بدن من که خورده شده به وسیله این حیوان، این بدن جزو بدن حیوان نشده.
پرسش: استاد این را می خواهم بگویم، موقع تحلیل از ماده عضو مقتضی چیزی کم میشود یا نمیشود؟ آن کجا می رود؟ ببینید، آن چیزی که الان شما فرمودید طبق فرمایش آقاعلی این است که این غذایی که از بیرون خورده میشود با همان صورت جمادیاش میآید آنجا یک کار اعدادی میکند، آن ماده عضو مقتضی با آمدن این به اصطلاح مهیا میشود که یک صورت جدید بگیرد، خودش را ترمیم میکند، درست است؟ این کار اعدادیاش را کرد بعد به قول معروف میزند بیرون، خارج میشود. حالا میخواهم بگویم موقعی که این عضو مقتضی تحلیل میرود، این از مادهاش کم میشود یا نمیشود؟
پرسش دیگر: نمیشود دیگر، نمیشود.
پرسش: خب آخه پس موقع تحلیل می گوییم از آن کم می شود. چطوری کار میکند؟
پرسش دیگر: ترمیم میکند دیگر، در یک گلدان گل میکاری دیگر از آن خاک هیچی کم نمی شود، این وقتی گل میدهد در آن پر میشود.
پاسخ: ببینید، دم مارمولک را میکنید بعد از چند روز میبینید در میآید. خودش خودش را ترمیم میکند.
پرسش: غذا میخورد که تبدیل می شود.
پرسش دیگر: استاد ترمیم را میدانم، مثلاً خودش خودش را ترمیم میکند این به غذاش تأثیر ندارد، موقع تحلیل را میخواهم بگویم، خودش وقتی دارد تحلیل میرود، یعنی از خود مقتضی موقعی که تحلیل میرود به فرض لاغر میشود از غذا چیزی کسب نمیکند. غذا فقط نقش اعداد دارد، اینکه خودش بتواند خودش را ترمیم بکند. حالا بحثم سر این است که مثلاً یک چیزی که تحلیل میرود مثلاً عضو مقتضی بود ده کیلو و تحلیل رفت و شد نه کیلو، این یک کیلو از ماده خودش بوده که جدا شده دیگر، چه جوری است؟
پاسخ: همین را داریم عرض میکنیم دیگر، عرض میکنم یک مقدار پذیرفتنش سخت است. نمیخواهم هم بگویم حرف درستی است. در زیستشناسی میخوانیم، من الان درست یادم نیست شاید شما بیشتر یادتان باشد، که بعضی موجودات بر اثر تقسیم تکثیر میشوند.
پرسش: بله، همان کرم را میگویند ظاهراً در دو تایش تقسیم میشود.
پاسخ: بر اثر تقسیم تکثیر میشود، دو تا میشود و کامل میشود. حالا ما میگوییم غذا میخورد و بزرگ میشود، ایشان از ظاهر حرفش برمیآید که خود ماده مقتضی بزرگ میشود. آنجوری که من از حرفش میفهمم این است که توضیح دادم، اگر ایشان چیزی دیگر میگوید اشکال بر من وارد است.
پرسش: میخواهم بگویم اینطور از آن دانشمند عالم بعید است که اینجوری بگوید...
پاسخ: عبارت ظاهریش را ببینیم، عبارت ظاهریش را ببینیم ببینیم چه در میآید. اگر چیز دیگری به دست آوردید از عبارت ایشان خب خوب است.
پرسش: ببخشید وقتی آن قوه غاذیه خودش را ترمیم میکند صورت هم از جانب عقل فعال افاضه میشود به آن، درست است؟
پاسخ: صورت که معلوم است از بالا میآید، از مجرای نفس به بدن داده میشود. حرف سر ماده است، این ماده از کجا میآید؟ صورت گوشتی را خب خدا افاضه میکند، این مادهای که الان نبوده با غذا هم نیامده از کجا آمده؟ ایشان میگوید ماده مقتضی، حرکت میکند به سمت گرفتن صورت، بعد هم صورت برایش افاضه میشود.
پرسش: به عبارت دیگر فرض کنید من یک انگور میخورم عین آن یک کیلو انگور میرود بیرون.
پاسخ: ایشان اینطوری میگوید، از عبارتش اینطور برمیدارم، شاید این نباشد، شاید این نباشد. حالا من عبارت را میخوانم، شما که دارید اشکال میکنید حلش کنید.
پرسش: برای فرار از شبهه آکل و مأکول شاید این طرح را کشیدند.
پاسخ: خب اگر اینطور باشد دیگر شبهه آکل و مأکول وارد نمیشود.
تطبیق عبارت کتاب با نظریه آقاعلی
«قوله: «وَ مَا تَقْذِفُ بِهِ السِّبَاعُ» لعله اشارة الى ما به يدفع شبهة الآكل و المأكول»[23] ، «من» عدم بیان شبهه نیست بیان «ما به یدفع» است، آن چیزی که دفع میکند شبهه آکل و مأکول را این است که تغذیه به الصاق غذا به جوهر مقتضی نیست، و تشبیه غذا به جوهر مقتضی نیست، اتحاد غذا با جوهر مقتضی نیست، چون اینها را مشاء میگوید یعنی فلاسفه میگویند. فلاسفه میگویند باید غذا به جوهر مقتضی، جوهر مقتضی یعنی آن عضو غذاگیر بچسبد، شبیه شود، متحد شود. ایشان میگوید این نیست.
«بل بكونه» یعنی این غذا، غذا یعنی همین غذایی که میخوریم یعنی غذای بالقوه، «بل بكونه معدّا لحركة مادة المغتذى»، نه لحرکت ماده الغذا، عبارت را دقت کنید، «لحركة مادة المغتذى الى صورة اخرى»، حرکت میکند به سمت صورت دیگر، یعنی حرکت میکند به سمت گرفتن صورت دیگر، «بدلا عما تحلل عنه»، «ما» یعنی چه؟ یعنی مادهای که تحلیل پیدا کرده میرود صورت بگیرد که جانشین مادهاش کند؟ یا «عما تحلل عنه» یعنی از صورتی که «تحلل عنه». صورت میگیرد که جانشین ماده کند یا صورت میگیرد که جانشین صورت کند؟ ظاهرش این است که صورت میگیرد که جانشین صورت کند. از ماده نمیگیرد.
پرسش: پس آن صورت که تحلیل رفته؟
پاسخ: بله، اینطوری باید گفته بشود.
پرسش: خب صورت که تحلیل نمیرود؟
پاسخ: ماده اگر بخواهد مادهای تحلیل برود، بعد صورت بیاید جانشین ماده بشود، خب این فهمیدنش سخت است. «ففاض عليه».
پرسش: بعد «عما تحلل عنه» ضمیر «ه» به چه برمیگردد؟ «عنه».
پاسخ: «تحلل» از بدن.
پرسش: «ه» برمیگردد به بدن؟
پاسخ: بله به مقتضی برمیگردد، «عنه» را «مغتذى» برمیگردد، مقتضی یعنی عضو غذاگیر.
پرسش: حالا بگوییم بدلاً از آن ماده و صورتی که از آن تحلیل رفته، چون موقعی که یک مادهای از آن میرود...
پاسخ: خب آن وقت صورت میآید جانشین...
پرسش: مثلاً موقعی که چاق بود ده کیلو بود، آن ماده با آن صورت ده کیلویی داشت، درست شد؟ بعد الان آن ده کیلو را از دست میدهد مثلاً میشود نه کیلو، الان ماده نه کیلویی با صورت نه کیلویی دارد.
پاسخ: صورت یعنی چه؟ صورت یعنی صورت گوشت، صورت یعنی صورت گوشتی، این بدنی که تحلیل رفته این عضوی که تحلیل رفته گوشت بوده، صورتش صورت گوشتی بوده، خب حالا یک ماده میرود به سمت صورت دیگر تا این صورت را جانشین گوشت از بین رفته کند یا جانشین صورت گوشت از بین رفته کند؟ جانشین کدام بکند؟ جانشین گوشت کند، مگر صورت جانشین میشود؟ صورت جانشین گوشت میشود؟ صورت گوشت جانشین صورت گوشت از دست رفته میشود، ماده چه؟
ایشان ظاهرش این است که آخر دارد مقابل آن حرف میزند، میگوید غذا نمیچسبد به بدن، معلوم می شود آن ماده غذایی را ایشان وارد بدن نمیکند، وارد میکند و خارج میکند، ماده مقتضی را دارد میگوید، اصلاً صریح عبارتش این است، آنطوری که من متوجه میشوم. حالا شاید ایشان یک چیز دیگر در نظر گرفته باشد. «ففاض عليه»، ضمیر علیه به «مغتذى» برمیگردد مثل ضمیر «عنه» است، «ففاض بر این مغتذى» از آن صورت یا آن بدن، «ففاض آن بدن بر آن مغتذى» از عالم بالا افاضه میشود منتها «من مجرى النفس كما حققه قدس سرّه».
من نشد مراجعه کنم به عبارت صدرا، عبارت صدرا این مشکل را حل میکند. حالا شاید مراجعه کنم در جلسه بعد اگر خلافش را یافتم توضیح بدهم، ولی فعلاً در همین حدی که من فهمیدم توضیح دادم که قبولش خیلی آسان نیست. حالا عرض میکنم شاید من درست متوجه نشدم.
پرسش: این یک مقدار عجیب نیست، اصلاً این کلام مردود است. بدیهی است.
پاسخ: خب کلام من مردود است، کلام ایشان مردود نیست.
پرسش: کلام شما را میگویم.
پاسخ: کلام من است دیگر، کلام ایشان را من اینطور فهمیدم توضیح دادم. حالا شاید جوری دیگر باشد که حرفش درست باشد. باید مراجعه بشود به گفته صدرا در این مسئله، ببینیم صدرا چه گفته که ایشان میگوید «كما حققه قدس سرّه».
«قوله (ع) «مَحْفُوظٌ»[24] را بگذاریم برای جلسه بعد وارد بشویم.