92/10/14
بسم الله الرحمن الرحیم
تبیین مقیم بودن روح در مکان خود، عدم تنزل نفس پس از مرگ، و بررسی فلسفی عذاب و خلود در آخرت./وضعیت نفس و بدن پس از مرگ، /رساله سبیل الرشاد
موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ، /تبیین مقیم بودن روح در مکان خود، عدم تنزل نفس پس از مرگ، و بررسی فلسفی عذاب و خلود در آخرت.
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
معنای اقامت روح در مکان خود و عدم تنزل آن
رساله سبیل الرشاد فی اثبات المعاد، صفحه ۹۵، سطر دوم،
اقول: قوله (ع) «ان الروح فى مكانها» لعله ارادان الروح لا يتحرك بذاتها و جوهرها الى مقام نازل ارتفعت عنها. [1]
امام در ابتدای حدیثی که خوانده شد این جمله را داشتند که «ان الروح مقيمة فى مكانها» و در آخر داشتند که «فيجمع تراب كل قالب الى قالب ينتقل باذن الله القادر الى حيث الروح، »[2] که بدن به سمت روح میرود، همانجایی که روح هست بدن منتقل میشود به آنجا؛ روح نمیآید به سمت بدن، بدن میرود به سمت روح. در صدر روایت و ذیل روایت این دو مطلب را داشتیم.
حالا مصنف میخواهند بیان کنند که روح در مکان خودش مقیم است یعنی چه. منظور از مکان روشن است که مکان محسوس نیست، مکان جسمانی نیست؛ چون روح موجودی نیست که مکان بخواهد. پس مراد از مکان در اینجا همان مقام و منزلتی است که روح بر اثر حرکت به دست آورده. بدن باید به سمت روح برود، یعنی بدن باید ترقی کند، منزلتش را قوی کند تا بتواند به روح برسد.
عبارت امام نشان میدهد که نفس حرکت بازگشت ندارد که تنزل کند و بیاید به سمت دنیا. سببش هم همانی است که در جلسه گذشته ظاهراً گفتم که حرکت اگر حرکت ذاتی باشد همیشه به سمت کمال است. بله، ممکن است در حرکت قسری حرکت به سمت نقص انجام بشود؛ قاسری که دارد به کمال میرسد، مقسور را به سمت نقص سوق بدهد. در چنین حالتی حرکت به سمت نقص اتفاق میافتد ولی در حالت عادی با حرکت طبیعی و ذاتی امکان ندارد که موجودی که به سمت بالا حرکت کرده، دومرتبه به سمت پایین حرکت کند. به این جهت نفسی که به مقام عالی رسیده معنا ندارد که تنزل کند تا خودش را در حدی قرار بدهد که بتواند به بدن، آن هم به بدن ناقص متصل بشود و مرتبط بشود، بلکه بدن باید تکامل پیدا کند و لایق ارتباط با نفس متکامل بشود و در آن صورت دومرتبه علقهای بین نفس و بدن برقرار بشود.
هیچ وقت حرکتی برای بطلان ذات انجام نمیشود مگر اینکه قاسری این کار را بکند؛ و هیچ وقت حرکتی برای بطلان کمالات کسب شده نیز انجام نمیشود. همیشه موجود سعی میکند که حرکتی کند که خودش را در آن حرکت حفظ کند، حرکتی کند که کمالاتش را بیشتر کند نه آن کمالات به دست آمده را ازاله کند و از دست بدهد.
تفاوت شوق و عشق در موجودات و حرکت به سوی کمال
در فلسفه مشاء گفته میشود «شوق»؛ هر موجودی که قوه و فعلیت برایش تصور میشود شوق دارد به ناداریها و به کمالاتی که ندارد، «عشق» دارد به داراییها و کمالاتی که کسب کرده. سعی میکند که کمالات موجود را حفظ کند و کمالات مفقود خود را تحصیل کند. البته موجوداتی که دارای قوه هستند، والا موجوداتی که دارای فعلیت محضند مثل عقول، اینها گفتند عشق دارند به حفظ کمالات ولی شوق برای تحصیل کمالات ندارند چون قوه تحصیل کمال در آنها نیست. در خدا عشق هست شوق نیست؛ در عقول عشق هست شوق نیست؛ عشق و شوق از... شوق از نفس به پایین وجود دارد، چون قوه از نفس به پایین هست.
این شوق باعث میشود که نفس حرکت کند به سمت کمال، و بعد وقتی کمالی را به دست آورد عشق باعث میشود که این کمال را حفظ کند. ممکن نیست که شوق پیدا کند به نقص، مگر اینکه چیزی باشد که نقص واقعی باشد و نفس او را کمال گمان کرده باشد که ممکن است در این صورت به سمتش حرکت کند. نوع نفوس مردم که در مرحله حیوانی زندگی میکنند اینچنیناند که گمان میکنند این کمال حیوانی در واقع کمال است لذا به سمتش حرکت میکنند و الا اگر آن را هم بدانند کمال نیست اقدام نمیکنند.
[پرسش شاگرد]: استاد پس مراد از عشق چه بود که در آنجا فرمودید؟
[پاسخ استاد]: عشق یعنی شوق، یعنی یعنی محبت شدید.
[پرسش شاگرد]: برای خداوند متعال عشق هست، در عقول هم فقط عشق؟
[پاسخ استاد]: بله عشق یعنی محبت شدید. حالا کلمه عشق یک مقداری شاید ناپسند به نظر برسد ولی مراد از عشق محبت شدید است.
[پرسش شاگرد]: حب به ذات در خدا؟
[پاسخ استاد]: حب به ذات و حب به کمالات همه، حب به داراییها؛ حالا دارایی میخواهد ذات باشد میخواهد کمالات ذات باشد، همه اینها مورد عشق است. مورد عشق است یعنی محبت دارد و به خاطر محبت حفظش میکند.
بحثی پیرامون حقیقت پیامبر (ص)، عقل اول و تنزلات آن
[پرسش شاگرد]: استاد میبخشید بر طبق آن نکتهای که تو ترم قبل در مورد عقول فرموده بودید و تفسیر شده که شما هم به نوعی به تفاسیر مختلف عقل را به وجود نبی اکرم تفسیر فرموده بودند از ملاصدرا و شارحین دیگر، از آن سمت در جاهای مختلف میگوییم «وَ ارفَع دَرَجَتَهُ»، صلوات میگوییم که بر ترفیع درجات ایشان که عقل اول باشند؛ پس معلوم است که شوق در عقول هست دیگر.
[پاسخ استاد]: ما وقتی «وَ ارفَع دَرَجَتَهُ» در مورد پیغمبر میگوییم یا صلوات بر ایشان میفرستیم و ایشان مرتبه بالاتری پیدا میکنند، حقیقتشان نیست. این تنزلشان است؛ تنزل پیغمبر است که تکامل پیدا میکند. حقیقت کامله، حقیقت کامله این تنزل است که آمده تو عالم جسمانی...
[پرسش شاگرد]: تنزلش کمالات بشریتشه؟
[پاسخ استاد]: بشریتشه یعنی این موجود جسمانی، این موجودی که در عالم جسم آمده این تنزل آن موجود بالاست؛ آن موجود بالا کامل است و تکامل پیدا نمیکند. این موجود پایین غیر از آن موجود بالاست بله، این دارد تکامل پیدا میکند.
[پرسش شاگرد]: غیر یعنی تنزل آن است؟
[پاسخ استاد]: غیر یعنی تنزل دیگر بله، یعنی نفس این پایینی تنزل یافته تکامل است. بله، به کی میخواهد برسد؟ به خودش در قوس صعود. نگویید دومرتبه میخواهد همان بشود که بود و تکرار لازم میآید؛ اینها را همه در جایش جواب دادند. تا حالا مندرج بود، مندمج بود توی آن حقیقت و مقامش هم مقام بالایی بود ولی استقلال نداشت. حالا یک انسان مستقل شده که دارد همان مقام را کسب میکند. همان مقامی که از قبل داشت دارد کسب میکند. این تنزل او، یعنی سیر قوس صعود کردنش و بعد سیر قوس نزول کردنش این فایده را داشته که یک مستقلی را موجود کرده به آن درجه عالی رسانده. پیغمبر در وقتی که میآیند تو این دنیا آماده تکاملند، تا وقتی که نفسند آماده تکاملند و تا آخر هم نفسند؛ پس این تکامل ادامه پیدا میکند، حتی بعد از وفات هم مثل خود ما.
[پرسش شاگرد]: پس این تنزل یافتهشان نیستش که عقل اول است؟ آن چیزی که یکی به یک پله از آن بالاتر هست، آن اصلی که عقل اول میگوییم با آن میخواند؟
[پاسخ استاد]: حالا عقل اول یا حقیقت پیغمبر هر چه اسمش را میگذارند آن بله، آن ثابت است؛ آن هرگز چیز نمیشود.
[پرسش شاگرد]: منظور این است که پیغمبر آن عقل اول نیست دیگر، یعنی یک چیزی که بالاتر هست، غیر از این، آن عقل اول است؟
[پاسخ استاد]: بله پیغمبر عقل اول نیست؛ پیغمبر تنزل از عقل اول است.
[پرسش شاگرد]: پس تنزل یافته از عقل اول است؛ عقل اول نیست؟
[پاسخ استاد]: نه ایشان عقل اول نیستند.
[پرسش شاگرد]: واسطه فیض هم ایشان نیست؟ آن تنزلدهنده یا یک چیز دیگر واسطه هست؟ این تنزل یافته بود؟
[پاسخ استاد]: بله، أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نوری... ولی واسطه فیض به این صورت میتوانند باشند که با حقیقتشان مرتبط بشوند از طریق حقیقت واسطه بشوند؛ چون ارتباطشان با حقیقتشان امکان دارد. از آن طریق واسطه در فیض میشوند ولی مقطوعاً از حقیقت نه، واسطه در فیض نیستند، چون در عرضند؛ میگوییم بالاخره یک موجود مادیاند. موجودات مادی همه در عرض هماند. منتها ایشان گاهی میخواهند واسطه بشوند باید با آن حقیقت خود مرتبط بشوند از آن طریق واسطه بشوند.
[پرسش شاگرد]: أول ما خلق الله نوري[3] یا أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نَفسی؟
[پاسخ استاد]: أول ما خلق الله نوري ، نه خودم؛ نمیفرمایند أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نَفسی؛ أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نوری. آن مستقل است به نور؛ آن نور بوده، الان هم هست. این نفس تنزل آن نور است، این أَوَّلُ ما خَلَقَ نیست. پیغمبر نفسشان که از قدیم نبوده که، در سال فلان به دنیا آمدند. پس این بدن و این نفس و این موجودی که ما در جزیرة العرب میدانیم موجود شده این موجود حادث است، ازلی بالغیر نیست، در حالی که آن حقیقت ازلی بالغیر است. این موجود در صقع ربوبی نیست، آن حقیقت در صقع ربوبی هست. این تنزل آن است نه خود آن.
[پرسش شاگرد]: حالا در قوس صعود که به آن مرتبه عقل میرسد باز نفس است، درست است؟
[پاسخ استاد]: باز هم نفس است بله؛ به آن درجه که میرسد باز هم نفس است منتها نفس کامل شده؛ نفسی که در مرتبه عقل اول قرار گرفته. بله، تو مرتبه عقل اول قرار گرفته.
[پرسش شاگرد]: استاد آن نوری که میگویید پس ایشان قبل از تنزل که قوس نزول باشد پس آن نفس هم مستقل بوده، منحاز بوده دیگر؟
الان عقل پیامبر میگوید أَوَّلُ ما خَلَقَ مضاف و مضاف الیه نوری من نه نور جمیع من حیث الاجتماع؛ أَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نور محمد که منِ محمد صلوات الله علیه من یک عقل اول مستقل بودم آن بالا. شما فرمودید ثمره قوس نزول استقلال است؛ تو که آن بالا هم خودش مستقل بوده دیگر؟
[پاسخ استاد]: آیا آن حقیقت فقط همین یک تنزل را دارد؟
[پرسش شاگرد]: کدام حقیقت؟
[پاسخ استاد]: همان حقیقت پیغمبر؛ همین یک تنزل را دارد یا در تمام عوالمی که خلق شدند تنزلات جداگانه دارد؟ این همان مطلبی است که در آن جلسه بهش رسیدیم و یک حرفی زدیم...
[پرسش شاگرد]: یعنی در هر عوالم یک پیغمبر اسلام، یک پیغمبر نه، یعنی ده تا حضرت محمد، ده تا حضرت علی؟ اینجوری فرموده بودید؟ احتمال دارد؟
[پاسخ استاد]: نه، تو این جهان یک دانه داریم؛ جهان دیگر که خدا خلق میکند یک دانه دیگر داریم. آیا همین ایشانند؟ یا تنزل دیگری است از آن حقیقت؟ بله، از همین حقیقت؛ بله، پس بنابراین شما میفرمودید آن که اول بوده همین ایشان بوده؛ نه اول ایشان نبوده، اول حقیقتشان بوده و الان هم هست. ایشان تنزلند که در فلان زمان به دنیا آمدند ولی به درجه عقل میرسند؛ به درجه به حقیقتشان میرسند. میتوانند با حقیقتشان متصل بشوند. ما هم اگر، ما هم اگر عمل درستی انجام بدهیم ما هم میتوانیم به حقیقت خود متصل بشویم و از طریق حقیقتمان کارها بکنیم؛ منتها ما اتصالمان را و ارتباطمان را با حقیقتمان برقرار نکردیم. اگر برقرار کنیم ما هم میتوانیم به اندازهای که حقیقتمان توانایی دارد توانایی داشته باشیم.
[پرسش شاگرد]: چون حقیقت ما هم فقط همین یکی نیست مثل حقیقت پیامبر...؟
[پاسخ استاد]: حقیقت ما هم آن هم عقل است دیگر.
[پرسش شاگرد]: نه نه، حقیقت ما، خب با حقیقت پیامبر فرق میکند، حقیقت ما آیا همین یک تنزل را دارد در این عالم یا ما هم مثل آن حقیقت پیامبر احتمال دارد در عوالم دیگر هم تنزل داشته باشیم؟
[پاسخ استاد]: احتمال دارد تنزل، ما که تنزل نمیکنیم، به شخص ما تنزل نمیکنیم؛ یکی نظیر ما تنزل میکند از همان حقیقت ما؛ از همان حقیقت ما بله. همین الان ایشان هم همین کار را کرد، ما یک دانه حقیقت که نداریم؛ ایشان قبلاً گفت یک نفس کلی برای هر کسی هست. عرفا میگویند یک نفس کلی برای جمیع هست؛ نفس کلی برای جمیع قهراً آن هم وقتی تنزل میکند این همه نفوس درست میشود، تو همین دنیا.
[پرسش شاگرد]: عذر میخواهم، شاید یک خرده بحث طولانی بشود ولی بنده یک سؤال داشتم؛ به نظر من حرف فخر رازی اینجا درست است که انسانها انواع مختلف هستند نه اشخاص مختلف. چه جوری؟ مثلاً طبق چیزی که تو شرحالحرث مطرح کردید این است که همه به وجود علمی آن بالا بالاها بودند؛ این را قبول دارید که درست است؟ یعنی تک تک این افراد حتی وجود پیامبر اکرم به وجود علمی آنجا بودند که به صورت مندمج یا مندک غیر مستقل در آنجا بودند؛ بعد اگر قرار باشد همه از آنجا تنزل پیدا بکنیم، یعنی حقیقتمان که در واقع یکی میشود ولی پایین که میرسد به نظرم آنها باید نوع مختلف باشد یعنی نوع پیامبر، نوع امام، غیر از نوع افراد معمولی باشد...
[پاسخ استاد]: عرضم به حضور که آقایان میگویند ما توضیح میدهیم و خب نمیدانیم که حقیقت واقعاً چی بوده. اینطور که گفته میشود حقیقت پیغمبر جزو اسماء است؛ بالاخره آن حقیقت ما هم آخر سر همان است؛ حقیقت همه موجودات آخر سر خداست.
[پرسش شاگرد]: بله ولی آن صده... مثلاً حقیقت من با پیامبر...
[پاسخ استاد]: بله منتها ما از کجا نازل شدیم؟ ما از آن بالای بالا نیامدیم. ما از مثلاً فرض کنید که عقل اول علومی داشت، الان هم همان علوم را دارد. میرسیم به عقل مثلاً هزارم؛ آن هم علم دارد. ما از علم عقل هزارم مثلاً نازل شدیم نه از علم عقل اول. ولو این علم عقل هزارم از آن بالا آمده، یعنی در واقع توی علم عقل اول هم وجود علمی ما بوده از آن عکس افتاده تو عقل دوم، از دوم افتاده تو سوم تا رسیده به هزارم و آن هزارمی ما را صادر کرده. صادر کرده یعنی نازل کرده. پیغمبر از همان اولی نازل شده، ما از این هزارمی نازل شدیم ولی آن ما اولی هم داریم، آنجا هم وجود علمی داریم. وجود علمی داریم آن تنزل پیدا نکرده.
[پرسش شاگرد]: این را حضرت عالی مؤید اینکه انسانها انواع هستند نه اشخاص تلقی میکنید؟
[پاسخ استاد]: نه این را نمیشود تأیید کرد؛ أَنَا بَشَرٌ مِثلُکُم.
[پرسش شاگرد]: استاد ببخشید یک مسئلهای هنوز هست و فکر میکنم دوستان اینطور تصور کردند که اینها دو تا موجود مستقل میشوند، حالا میشود ما بگوییم اینها بالاخره دو مرتبه از یک حقیقتاند مثل خود نفس خود ما هم که یک وقت نفس در مرتبه قوه عاقله است، یک مرتبه نفس در مرتبه قوه لامسه است؛ اینها یک حقیقتند ولی در دو مرتبه، گاهی اوقات در مرتبه حس، گاهی اوقات در مرتبه خیال، گاهی اوقات در مرتبه عقل؛ چون آن حقیقت اصلی پیامبر در مرتبه عقل هست...
[پاسخ استاد]: بله، یعنی مرتبهشان مرتبه پایینترشان در مرتبه بشریشان این هست که بالاخره در بین مردم هستند و این مرتبه، مطالب درست است که میفرمایید مراتب مختلف است؛ ولی این را هم ضمیمه کنید که مرتبه مقوم است. و مقوم اگر فرق کند فرد فرق میکند. یعنی فلان موجود در فلان مرتبه با همان موجود در مرتبه بالاتر، یعنی من با مرتبه بالای خودم دو تا هستیم، یکی نیستیم، چون آن مرتبه مقومشه، مرتبه من هم مقوم من است. مرتبهها که مسلماً فرق میکنند، چون مرتبهها فرق میکنند پس من و آن فرق میکنیم، دو موجودیم. اینکه میفرمایید اختلاف به مرتبه است حرف درست است اما باید اضافه کنید که مرتبه مقوم است، که ابنسینا گفته؛ وقتی مرتبه بشود مقوم آن وقت این مرتبه با آن مرتبه واقعاً تفاوت دارد، تفاوت قوامی دارد.
[پرسش شاگرد]: حالا با نفس در آن مرتبه متحد میشود با آن مرتبه؟ یعنی به قول معروف میگویند که ما... خب چون قوای ما به صورت تشکیکی هست، در یک آن نفس با تمام این قوا نمیتواند متحد باشد، اما در هر مرتبه با همان در واقع مرتبه متحد است...
[پاسخ استاد]: نفس در واقع خودش همان مرتبهست ها؛ ما مرتبهای نداریم که نفس را با آن مرتبه متحد بشود؛ یعنی یک چیزی بیرون به نام مرتبه نیست که اسب نفس را توش بدواند؛ مثل جهان خارج؛ الان به نظر ما میرسد جهان خارج یک ظرف خیلی بزرگی است که این موجودات خدا ریخته توش، در حالی که اینجور نیست، خود ماها همه با هم همین موجودات ماها که انسانیم آن که حیوان است آن که جماد است آن که نبات است آن که زمین است آن که آسمان است همه مجموعاً جهان خارج را ساختند. نفس هم آن مراتب است؛ نه اینکه مثلاً یک خارجی داشته باشیم ما را تو آن خارجه آفریده باشند. اینجوری هم نیست که یک مرتبهای باشد که ما را تو آن مرتبه قرار بدهند، خود نفس هم همان مرتبهست؛ آن وقت این مرتبه با مرتبه بالا فرق میکند. یعنی اینطور فکر نکنیم که ما یک مرتبهای داریم که در آن مرتبه وارد شدیم، بلکه مرتبه ذات ماست و ما میتوانیم این مرتبه را بالا ببریم پایین بیاوریم. بقیه موجودات غیر انسانی مرتبهای که خدا بهشان داده مرتبه ثابتی است، ما مرتبهمان مختلف است.
[پرسش شاگرد]: حالا این مراتب چند تا موجود منحازه؟ مثلاً مرتبه من، سید امیر؛ الان عاقله من با خیالی من با حاسه من، من الان سه تا موجودم؟
[پاسخ استاد]: نه موجود که نیستی؛ شما ببینید اینها مراتب یک موجودند.
[پرسش شاگرد]: پس با قوه غیر همند، نه؟ شما فرمودید که مرتبه مقوم است و مقوم یعنی وجودیت...
[پاسخ استاد]: مرتبه مقوم، یعنی در الان در نفس من مرتبه عقل وجود دارد، در مرتبه خیال وجود دارد؛ مرتبه عقل و مرتبه خیال اینها مقومند، هیچ وقت خیال عقل نمیشود، عقل خیال نمیشود...
[پرسش شاگرد]: یعنی همگی یک وجودند، مقوم همان مرتبه است در واقع، ولی تداخل پیدا نمیکنند...
[پاسخ استاد]: بله...
[پرسش شاگرد]: این مرتبه مقوم همان مرتبه است و اینها با هم تداخل نیستند که این نفس هم در مرتبه حس باشد هم در مرتبه عقل؛ این امکانپذیر نیست...
[پاسخ استاد]: بله هر دو مرتبه جدایند، هر دو مال یک موجودند؛ ولی این مراتب یک موجود است.
[پرسش شاگرد]: یک موجود...
[پاسخ استاد]: بله، یک... یک نفس من مراتب مختلف دارد. بله، اما مرتبههای مستقل را شما حساب کنید یعنی مثلاً مرتبه نفسانی من با مرتبه عقلانی من...
[پرسش شاگرد]: بله...
[پاسخ استاد]: این میشود دو تا. میشود دو تا، این موجود...
[پرسش شاگرد]: استاد یک تبیینی فرمودید که من نمیدانم آیا جای دیگر این تبیین را میتوانم پیدا کنم برای مطالعه، که هم ترم قبل فرمودید هم الان که از آن حقیقت پیامبر، شما فرمودید بر طبق قواعد فلسفی، تبیین ترم قبل شماست، بر طبق قواعد فلسفی از آن حقیقت پیامبر این پیامبری که ما ۱۴۰۰ سال پیش با این کتاب داشتیم یک پیامبر است...
[پاسخ استاد]: یک تنزل است...
[پرسش شاگرد]: ببخشید یک تنزل؛ یعنی احتمال دارد همین تنزل در عوالم دیگر با همین مقام از آن حقیقت صادر شده باشد. من جوری که خودم هم...
[پاسخ استاد]: عوالمی دیگر که بعداً بیاید نه عوالم الان؛ چون این بزرگواران گفتند ما الان در آسمانها حکومت داریم در زمین هم حکومت داریم؛ یعنی بقیه ستارهها هم اگه عالمی توش هست زمینی هست انسانی هست پیغمبرش ما هستیم. درست است؛ اینطوری است. ولی اگر کل این عالم برچیده بشود عالم بعدی برقرار بشود ممکن است تنزل دیگر باشد. این من عرض کردم؛ این هم طبق قواعد است؛ یعنی به مقتضای قواعدی است که دارند آقایان. و یادتان باشد در آن جلسه من به اینجا که رسیدم حرف را قطع کردم چون دیدم خیلی سخت است پیشرفتش. الان هم نمیدانم به چه مناسبت شما بحث را هل دادید رفت آنجا. بحث ما در اینها نبود.
[پرسش شاگرد]: بله بحث ما سر حرکت... چون بحث ما سر حرکت بود من این سؤال را داشتم و این شباهت جور پیدا کرد که آن چهار تا نفر رد این همه آدم... نه، اتفاقاً این بر طبق سؤال شما بود که ایشان مطرح کردند آن بحث را...
[پاسخ استاد]: به هر حال، ایشان میفرمایند که هیچ وقت اعمال اختیاری من که نفس من را ساخته... بله اعمال اختیاری من نفس من را ساخته و هیچ وقت نفس من از آن ساخته شدهاش تنزل نمیکند پایین نمیآید.
عدم تنزل نفس در آخرت و تبیین تکامل در برزخ
[پرسش شاگرد]: استاد این بحثی که مطرح شد از آن شوق و عشق مطرح شد که فرمودید که عشق یعنی همان کمالات حاصله را میخواهد حفظ بکند؛ پس اینجا تنزل پیدا نمیکند چون عشق دارد به آن کمالات، درست است؟
[پاسخ استاد]: مگر مبانی و اضدادی به وجود بیاید، این مبانی و اضداد نفس را تنزل بدهد. ولی در آخرت این مبانی و اضداد وجود ندارند که بخواهند نفس را تنزل بدهند. پس وقتی نفس از بدن مفارقت کرد و از دنیا خارج شد، دیگر مبتلا به اضداد نمیشود، بنابراین به همان مقامی که رسیده در همان مقام میماند. پایینتر از آن مقام نمیآید. بعد از مرگ مانعی دیگر نمیتواند او را پایین بیاورد. لذا گفته میشود که روح در مکان خودش مقیم است. اگر بدن بخواهد با روح مرتبط بشود، بدن باید خودش را آماده کند برای ترقی به سمت نفس، نه اینکه انتظار داشته باشد نفس به سمت او تنزل کند چون نفس دیگر تنزل نمیکند؛ بله اگر عالمی بود عالم اضداد، ممکن بود نفس را از آن کمالات برهنه کند و دومرتبه تنزلش بدهد به پایین و بفرستد دنیا؛ یعنی از فعلیت درش بیاورد به قوه منتهیش کند؛ ولی چون در آن عالم مانعی و تضادی وجود ندارد، نفسی که آنجا وارد شده دیگر مبتلا به مشکلی نمیشود و آن کمالات به دست آورده را از دست نمیدهد.
[پرسش شاگرد]: حتی در استمرار سیئات دیگر...؟
[پاسخ استاد]: بله...
[پرسش شاگرد]: در استمرار سیئاتی که طرف یک فعلی، سنت سیئهای را گذاشته خودش مرده... آن فکر کنم مقتضای... بله... از حیث شخصی یک کار زشتی را پایهگذاری کرده، یک سنت سیئهای را چیز کرده که مثلاً این سنت سیئه الان که مثلاً گناه میکنند به پای آن نوشته میشود؛ آن باز آن تأثیر را ندارد که مثلاً... خب روح شما فرمودید مقیم آنجا دیگر، طرف مرده یک سنت سیئهای را گذاشته صدها سال است دارند همان سنت سیئه را به خاطر آن شخص دارند ادامه هم پیدا میکند؛ شما فرمودید روح دیگر مقیم است وقتی مرد، خب آن سنت سیئهای که گذاشته چه میشود؟
[پاسخ استاد]: ببینید روحی که مقیم است روح هر روحی باشد مقیم است؛ آن روحی هم که آلوده باشد همانجا مقیم است آلودگی الان بهش میرسد...
[پرسش شاگرد]: با آن تنزل پیدا نمیکند؟
[پاسخ استاد]: نه... این البته مال عالم برزخ است ها؛ این مال عالم برزخ است در عالم قیامت نیست؛ من دارم عالم قیامت را صحبت میکنم. در عالم قیامت دیگر تضادی نیست، تنزلی نیست.
[پرسش شاگرد]: در برزخ بعد از مرگ... در برزخ یا در قیامت؟ الان در قیامت را دارم عرض میکنم... ولی خب حالا بعد از مرگ هم اصطلاحاً میگویید که...
[پاسخ استاد]: نه بعد از مرگ هم منظور هست؛ بعد از مرگ میرود تو عالم برزخ؛ آنجا تکامل ازش گرفته نمیشود؛ منتها تکامل در همان بعدی که خودش را به کمال رسانده؛ تکامل در انسانیت یا تکامل در حیوانیت.
[پرسش شاگرد]: ضد تکامل چیست؟
[پاسخ استاد]: نقص آنجا امکان ندارد؟ بعد از مرگ نقص امکان ندارد؟ نقص امکان ندارد این تنزل نمیخواهد.
[پرسش شاگرد]: استاد ببخشید سؤالم همین است، در مورد آن سیئات...
[پاسخ استاد]: آنها تکامل پیدا میکند؛ سؤال ایشان را من دارم جواب میدهم: کسی که سنت سیئه اینجا گذاشته و با همین سنت سیئه، اثر سنت سیئه بهش میرسد، آن هم در بعد حیوانیاش دارد تکامل پیدا میکند؛ در بعد شر دیگر... در همان بعد شر و سراشیبی که دارد میرود دارد تکامل...
[پرسش شاگرد]: کمال انسانی پس یا نزولی است یا آنوری است دیگر؛ یا به سمت بالا میرود یا به سمت پایین...
[پاسخ استاد]: ببینید تکاملی که ما داریم میگوییم تکامل حتماً به سمت بالاست، تکامل به سمت پایین نیست، این را توجه کنید؛ تکامل قوه حیوانی را من دارم عرض میکنم؛ قوه حیوانیاش دارد به سمت بالا میرود آن دارد تکامل پیدا میکند؛ و میدانید که اگر قوه حیوانی تکامل پیدا کند قوه نفسانی ذلیل میشود. این شخص قوه حیوانیاش را چون اینجا کامل کرده بود تو عالم برزخ هم قوه حیوانیاش رو به تکامل میرود همچنان؛ اینکه قوه انسانیاش را تکامل تکمیل کرده بود تو عالم برزخ هم رو به تکامل انسانی میرود؛ همه دارند به سمت تکامل میروند، منتها این تکامل حیوانی آن تکامل انسانی.
دار آخرت، دار استکفاء است (موجود ناقص، مکتفی و تام)
خب آیا در قیامت استعداد وجود دارد؟ میفرماید استعداد در قیامت نیست که باعث تکامل شخص بشود، استعداد بیرونی. عوامل بیرونی در انسان تأثیر نمیگذارند. در آنجا انسان به حالت «مکتفی» رسیده. مکتفی موجودی است که از درون خودش کامل میشود، لازم نیست از بیرون استفادهای ببرد. انسان در آنجا به حد مکتفی رسیده چه در بعد حیوانی باشد چه در بعد انسانی باشد، در همان مرحلهای که هست کامل میشود. مثلاً در مرحله حیوانی است در همان مرحله کامل میشود؛ یا در مرحله انسانی است در همان مرحله انسانی کامل میشود.
موجود را به سه قسم تقسیم میکنند که این را شنیدید: یکی موجود ناقص است، یکی موجود مکتفی یا مستکفی، یکی هم موجود تام است. البته فوق تمام هم گاهی میآورند منتها فوق تمام دیگر مخصوص خداست. موجود ناقص موجودی است که ندارد و باید بهش داده بشود تا واجد بشود. موجود مکتفی ندارد ولی در درونش چیزی تعبیه شده که میتواند بدون اینکه از بیرون استمداد کند از درون خودش خودش را کامل کند، بهش میگویند موجود مکتفی. موجود ناقص مثل ماها که باید بهمان چیزی داده بشود، معلمی باید علم را از بالا افاضه کند و معدهایی باید در اینجا باشند؛ معلم جسمانی معد است، معلم واقعی آن ملکی است که مأمور افاضه علم به ماست، آن میشود معلم؛ معلمهای جسمانی که در این دنیا ما داریم همه معدند مثل کتاب؛ این معدها باید باشند، آن معلم هم باید باشد تا ما کامل بشویم؛ چون ناقصیم به بیرون احتیاج داریم. اما نفوس فلکی اینطور نیستند، نفوس فلکی مکتفیاند یعنی در درونشان خداوند چیزی قرار داده، قوهای قرار داده که اینها به خاطر داشتن آن قوه میتوانند تکامل پیدا کنند و به کمال برسند بدون اینکه احتیاج باشد از بیرون تأمین بشوند. سومین موجود موجود تام است که این اصلاً چیزی کم ندارد از آنچه که باید داشته باشد؛ چون چیزی کم ندارد نمیشود گفت نیروی تحصیل آن چیز در باطنش است یا نیروی تحصیل آن چیز در خارج است، آن هر چیزی که باید تحصیل کند از اول برایش حاصل است، احتیاج به تحصیل ندارد.
خب پس موجود مکتفی عبارت شد از موجودی که همه چیز را الان ندارد ولی میتواند به دست بیاورد و برای به دست آوردنش به بیرون محتاج نیست همان درون خودش برایش کافی است. میگویند ما در قیامت مکتفی یا مستکفی میشویم؛ اینجا ناقصیم؛ اینجا ناقصیم احتیاج داریم به اینکه کسی از بیرون ما را کامل کند ولی در آن دار، در دار آخرت ما همه مکتفی هستیم از درون کار پیش میبریم، حالا چه در بعد انسانیمان چه در بعد حیوانیمان.
[پرسش شاگرد]: یعنی از درون، از بیرون نیست؟ خب آن آتش جهنم و عذاب و اینها اصلاً میشود بیرونی تأثیر بگذارد تو فرد که تخلیص بشود بعد برسد به آن... به سمت جهنم...
[پاسخ استاد]: نمیخواهم الان آنها را منکر بشویم؛ آنها را بعداً باید بحث کنیم که چیست. الان آنچه که ما داریم میگوییم ناقص و مکتفی، آنچه که ما الان داریم میگوییم باید تبیین کنیم بعد ببینیم عذابهای بیرونی چه میکنند. عذابهای بیرونی ما را تطهیر میکنند، اگه تطهیر بکنند این را توجه کنید نکته مهمی است، اگر عذاب بیرونی ما را تطهیر کنند آن شخصی که مخلد در جهنم میخواهد بشود بالاخره تطهیر خواهد شد از جهنم بیرون خواهد آمد، در حالی که بیرون نمیآید. پس معلوم میشود این آتش بیرونی تطهیر نمیکند. آن نور درونی باید تطهیر کند که آنها ندارند، این را بعداً خواهیم گفت. کسانی که در آخرت مخلد در نارند آنها نور درونی ندارند تا این نور درونی آنها را به کمال برساند. آنها نور درونی ندارند از بیرون هم چیزی آنها را کامل نمیکند، لذا همچنان ناقص میمانند تا ابد و مخلد در جهنم. که این البته با توضیح بیشتری مطرح خواهد شد در صفحه بعد انشاءالله.
البته صدرا برای انسانها دو نوع عذاب یا دو نوع نعمت در قیامت قائل است که این را من در جلسه گذشته اشاره کردم؛ یک نوع درونی است یک نوع بیرونی، ایشان هم بیرونی را معتقد است هم درونی را معتقد است؛ بنابراین دو تا بهشت برای ما هست، یا دو تا جهنم برای ما هست؛ یکی جهنمی که در بیرون است یکی جهنمی که در درون است. همچنین یکی بیرون بهشتی که در بیرون است یکی بهشتی که در درون است. تو این باغ من وارد میشوم تو افکار خود هم واردم، آن افکار من اگر مثلاً لذتبخش باشد آن نعمتی است برای من؛ آن باغم که بیرون از من این نعمتی است برای من، هر دو را من در آنجا دارم، هم بهشت درونی را هم بهشت بیرونی را؛ هم جهنم درونی را هم جهنم بیرونی را. کسی که جهنمی باشد هر دو نوع جهنم را دارد، کسی که بهشتی باشد هر دو نوع بهشت را دارد؛ این حرف صدراست.
[پرسش شاگرد]: ملازمه باید باشد؟
[پاسخ استاد]: بله؟
[پرسش شاگرد]: بین بهشت درونی و بهشت بیرونی ظاهراً باید ملازمه باشد؟
[پاسخ استاد]: یعنی قابلیت بوده که این هم بهشت درونی داشته باشد هم بهشت بیرونی. آن بهشت درونی باعث شده که آن به بهشت بیرونی راه داده بشود؛ اگر آن بهشت درونی نبود و خیالات درست و افکار درست یا اعتقادات درست برایش نبود اجازه ورود در جنت بیرونی بهش داده نمیشد. ملازمه اگه منظورتان این است بله، باید همین باشد.
تطبیق مباحث با عبارات کتاب (صفحه ۹۵)
خب حالا من متن را بخوانم. اگه چیزی لازم شد در ضمن توضیح متن توضیح میدهم. صفحه ۹۵ این سطر دوم: اقول: قوله عَلَیهِالسَّلامُ «ان الروح فى مكانها»، اینکه فرمود روح در مکان خودش مقیم است «لعله ارادان الروح لا يتحرك بذاتها و جوهرها الى مقام نازل»، روح به ذاتش و جوهرش به مقام نازل نمیآید، اگر بخواهد به مقام نازل بیاید باید قاصری او را بیرون کند، قاصری باید او را به سمت نازل بفرستد والا خودش به ذات و جوهرش وارد عالم نازل نمیشود. این «بذاتها و جوهرها » دارد احتراز میکند از مانع، یعنی به ذاتها به سمت مقام نازل نمیآید ولی اگر مانعی اتفاق بیفتد او را به سمت نازل میفرستد. لذا ممکن است شما ببینید انسانی تو همین دنیا مدتها خوب بوده بعد یک دفعه تنزل کند و سقوط کند، علتش این است که این دنیا دنیایی است که مانع توش به وجود میآید و این مانع گاهی جلوی سیر نفس را میگیرد گاهی علاوه بر اینکه جلوی سیر نفس را میگیرد سیر نفس را به قهقرا و به سقوط میکشد. اما در دار آخرت مانع وجود ندارد؛ چون مانع وجود ندارد خود نفس هست، نفس هم که حرکتش به سمت مقام نازل نیست، پس نفس در آخرت به سمت مقام نازل نمیآید. «لا يتحرك بذاتها و جوهرها الى مقام نازل» که «ارتفعت عنها»، مقام نازلی که از آن مقام نازل بالا رفته بود؛ نفس در این دنیا که زندگی میکرد از آن مقام نازل بالا رفته بود دومرتبه به آن مقام نازلی که از آن مقام ارتفاع پیدا کرده بود برنمیگردد. چطوری ارتفاع پیدا کرده بود از آن مقام، از مقام نازل؟
[پرسش شاگرد]: «عَنها» به چی میخورد؟
[پاسخ استاد]: «عَنها» به مرتبه، به مقام مربوط میشود منتها به اعتبار مرتبه مؤنث آمده؛ « ارتفعت عنها » یعنی از آن مرتبه. این به حرکت ذاتی مربوط است به « ارتفعت »، چجوری این نفس ارتفاع پیدا کرد در دنیا؟ به حرکت ذاتی؛ به اینکه حرکت کرد، حرکت ذاتی نه حرکتی به توسط یک محرک قصری. حرکت پیدا کرد « الى مقام نازل ارتفعت عنها بحركتها »، ارتفاع پیدا کرد إِلی مَقامٍ عالٍ، «د»اش اضافهست، به مقام عالی که غایت و هدف حرکتش هم همان مقام عالی بود، با حرکت ذاتیاش به مقام عالی رسید و به این ترتیب ارتفاع پیدا کرد، حالا « بذاتها و جوهرها » از آن مقام مرتفع به مقام نازل وارد نمیشود. مگر مانعی بیاید که عرض کردیم مانع در دنیا هست و این مانع دنیایی گاهی شخص را به سقوط میکشد؛ اما در آخرت مانع نیست که شخص بخواهد از مقام عالیاش به مقام نازل بیاید. « اذا الشىء لا يتحرك بجوهر ذاته حركة ذاتية طبيعية فطرية الى بطلان ذاته او كمالات ذاته »، شیء به جوهر ذاتش یعنی با قطع نظر از مانع حرکت ذاتی و طبیعی و فطری به سمت بطلان نمیکند؛ هیچ وقت شیء حرکت به سمت بطلان نمیکند، چه بطلان ذاتش چه بطلان کمالات ذاتش؛ آن کمالاتی که لایق به ذاتشه این دو چیز را با حرکتش باطل نمیکند، نه ذاتش را نه کمالات لایق به ذاتش را. « بل انما تتحرك بذاته الى كمال ذاته »، حرکتش منحصراً به سمت کمال است « و جوهر فطرته و صلاح امره فى نفسه، »، به این سمت حرکت میکند که فطرتش را تکمیل کند و آن امری که برایش صلاح است به دست بیاورد و بالاخره به کمال لایقش نائل بشود. اینچنین نیست که به سمت مقام نازل حرکت کند، همیشه حرکت فطری و طبیعی و ذاتیاش به سمت بالاست، به سمت تکامل است. « المقام الذى حصل للروح »، این عطف است بر کمال ذات، « تتحرك بذاته » به کمال ذاتش به یک تعبیر، به جوهر فطرتش به تعبیر دوم، به صلاح امره فی نفسه به تعبیر سوم، به « المقام الذى حصل للروح » به تعبیر چهارم. حرکت میکند به سمت مقامی که برایش هست و از آن مقام پایین نمیآید؛ آن مقامی که روح بهش رسیده چیست که دیگر از آن پایین نمیآید بعد از مفارقت به چه مقام رسیده؟ میفرماید: « و هو الوجود المجرد عن نشاة الدنيا ».
[پرسش شاگرد]: «المَقامِ» را فرمودید عطف کمال ذاته دیگر؟ « الى كمال ذاته وَ المَقامِ الَّذی...»
[پاسخ استاد]: بله. حرکت میکند به سمت کمال ذاتش و به سمت مقامی که « حصل للروح »، « و هو الوجود المجرد عن نشاة الدنيا ». « و المقام الذى حصل للروح » را میتوانید مبتدا بگیرید؛ شاید اگر مبتدا بگیرید عبارت راحتتر معنا میشود: و مقامی که « حصل للروح » و آن مقام وجود مجرد از نشئه دنیاست؛ یا کمالات لایق بجوهر انسانی هذه الروح ؛ « انما هو ما حصلت بحركاتها الذاتيه »، این کمالات، این وجود مجرد برای انسان حاصل شده با حرکات ذاتی انسان؛ حرکتی که به ذات خودشان حرکت را انجام میدهند یا به افعال و اعمال اختیاریاش، حالا لازم نیست هر حرکت حتماً حرکت به سمت انسانیت باشد ممکن است حرکت به سمت حیوانیت باشد، بالاخره باید به سمت کمال برود، کمال هر چی هست. « فلا ينزل عنه بجوهرها الا بموانع و اضداد تتوجه اليها »، نازل نمیشود از این مقامی که تحصیل کرده، « حصلتها، » یعنی تحصیل کرده، « فلا ينزل عنه »، «عَنهُ» یعنی از این مقامی که تحصیل کرده، « فلا ينزل عنه بجوهرها »، با طبیعت خودش پایین نمیآید مگر موانع و اضدادی که به سمت روح توجه کنند «إ اليها » یعنی «إِلَی الرّوحِ»، « فتمنعها عن الوقوف فى درجة كمالاتها »، نگذارند که نفس در درجه کمالاتش باقی بماند، آن کمالاتی که تحصیل کرده؛ مگر موانعی بیاید که این موانع کجاست جایش؟ تو همین دنیاست. تو همین دنیا موانعی ممکن است بیاید و مانع پیشرفت نفس بشود. « و تعد مادتها الى الحركة الى ما يقابلها، »، این عطف بر « تتوجه » است؛ ممکن است موانع و اضدادی توجه پیدا کنند به روح و او را از رسیدن به کمالات بالاتر منع کنند، منع کنند او را از وقوف در درجه کمالاتش آن درجهای که تحصیلش کرده بود، یعنی بهش اجازه ندهند که آن در آن مقام بالا بماند تنزلش بدهند به سمت پایین. بعد داریم « و تعد مادتها الى الحركة الى ما يقابلها، » یعنی آماده کند آماده کنند آن موانع ماده نفس را برای حرکت کردن به « ما يقابل الکَمالاتِ» که این به سمت ضد کمال دارد تکامل پیدا میکند. این احتمال هست که موانعی پیش بیاید و این روح را منع کند از اینکه به سمت کمال برود بلکه روح به سمت نفی کمال میرود، به سمت از دست دادن کمالات میرود. « و تعد مادتها الى الحركة الى ما يقابلها، »، این را گفتم خواندم. « و دار الآخرة ليست بدار اعداد و استعداد من خارج »، اینطور نیست که اعداد و استعدادی از خارج بیاید و از خارج این شخص را اصلاح کند یا معذب کند، « بل انما هى دار الاستكفاء. »، آخرت دار استکفاء است و هر کسی بخواهد به کمال برسد باید از ناحیه خودش شروع کند.
[پرسش شاگرد]: به همان موجود مستکفی فرمودید دیگر؟ « دار الاستكفاء. »...
[پاسخ استاد]: بله، « دار الاستكفاء. » یعنی داری است که انسان مستکفی در او زندگی میکند، یعنی هر موجودی آنجا بیاید میشود مستکفی؛ تنها انسان نیست.
[پرسش شاگرد]: استاد امکان دارد که موجودی که اینجا ناقص بوده آنجا مستکفی بشود؟
[پاسخ استاد]: نمیشود نه؛ این را بعداً... انسانی که ناقص بوده آنجا بخواهد کامل بشود نمیشود.
[پرسش شاگرد]: نه، کامل شدن نه، چون اینجا موجود ناقص است در تقسیم سهگانهای که فرمودید، ناقص و تام و مستکفی؛ انسان اینجا موجود ناقص است چون نیاز به معلم دارد؛ وقتی میرود آخرت مستکفی میشود...
[پاسخ استاد]: حتماً؛ نه که امکانش هست، حتماً همینطور میشود. هم آن آدم بد مستکفی میشود، هم آدم خوب مستکفی میشود؛ منتها آدم بد در پیشبرد بد، پیشبرد در حیوانیت مستکفی میشود، آدم خوب در پیشبرد در انسانیت. ولی همه مستکفی میشوند. حالا خودمان هم گاهی میگوییم، میگوییم آنجا علم ما میشود علم فعلی و سازنده؛ دیگر لازم نیست از بیرون چیزی بیاوریم، خود علم ما بیرون را میسازد؛ عرض کردم چه آدم بد چه آدم خوب. آدم خوب مثلاً تو ذهنش اینطور تصور میکند که چقدر خوب بود مثلاً فلان نعمت در اختیار من بود، فلان نعمت در اختیارش قرار میگیرد. یا آن شخص جهنمی میگوید میترسد که یک وقتی مثلاً عقربی ماری یا مشکلی در جهنم برایش پیش بیاید، اتفاقاً همان مشکل پیش میآید، با تصور آن مشکل، مشکل تحقق پیدا میکند؛ این دیگر لازم نیست از بیرون یک چیزی بر او وارد بشود، با تصور خودش بر خودش وارد میکند.
« فالروح هناك مستكفية بذاتها و بذات مبدئها، »، این تتمه بحث است و نتیجه گرفته از مباحث قبل، احتیاج به خارج گفتن ندارد. « فالروح هناك »، «هُناکَ» یعنی در عالم آخرت، در دار آخرت، « مستكفية بذاتها و بذات مبدئها، » این فقط وابسته به خودش و وابسته به مبدأشه؛ از او استمداد میکند، از او استمداد میکند با نفس خودش نعمتی را که با استمداد از مبدأ به دست آورده آن نعمت را اضافه میکند یا حفظ میکند. « فالروح هناك مستكفية بذاتها و بذات مبدئها، »، هم به ذاتش مستکفی است هم به ذات مبدأها، یعنی یعنی وابسته به علت؛ بیعلت این کارها را نمیتواند بکند ولی بعد از اینکه علت به او افاضه میکند دیگر احتیاج به بیرون ندارد از همان درون خودش همه چیز را درست میکند.
[پرسش شاگرد]: ببخشید استاد ذات مبدأ را به عنوان عذاب جهنم هم اینجا توضیح میدهید، یا فرمودید تا اینجا توضیح میدهد جلوتر همینجا؟
[پاسخ استاد]: نه، خودش میآید تو عبارت؛ وقتی رسیدیم توضیح میدهم.
[پرسش شاگرد]: ذات مبدأ بیرون نیست مگر؟
[پاسخ استاد]: چرا، ذات مبدأ بیرون هست منتها اگر مبدأ نباشد مستکفی ناقص اینها هیچکدام نمیتوانند به جایی برسند. مبدأ مسلماً باید باشد منتها مبدأی که هست گاهی افاضه را میدهد به نیروی ما آن وقت نیروی ما تکمیل میکند گاهی افاضه به بیرون میکند بیرون ما را تکمیل میکند. یک وقت ممکن است از درون تکمیل بشویم در وقتی که خداوند نیرو را به ما بدهد؛ یک وقت از بیرون تکمیل میشویم آن بیرون ما را تکمیل میکند؛ در هر صورت مبدأ لازم است برای تکمیل ما، نمیشود ما از مبدأ بینیاز باشیم؛ واجبالوجود که نیستیم. « فالروح هناك مستكفية بذاتها و بذات مبدئها، »، یعنی دیگر چیز دیگر غیر از این دو تا نمیخواهد؛ ذاتش و مبدأش برایش کافی است.
« فلا يرتفع عنها ما هو كمال ذاتها كالوجود الاخروى، »، حالا که قرار شد، این « فلا يرتفع » نتیجهست. دو تا مقدمه گفت: مقدمه اول این بود که انسان به درجه عالی رسیده اگر مانعی برخورد کند ممکن است او را از درجه عالی بیاورد پایین؛ مقدمه دوم بود که در آخرت مانعی نیست که او را از درجه بالا بیاورد پایین؛ نتیجه این است: « فلا يرتفع عنها ما هو كمال ذاتها »، از این روح گرفته نمیشود آنچه که کمال ذاتشه، کمالات ذاتی دیگر ازش گرفته نمیشود چون قرار شد که مانع او را بگیرد و در آخرت مانعی ندارد. « كالوجود الاخروى، »، وجود « كالوجود الاخروى، » مثال است برای کمال ذات؛ کمال ذاتش یکی از کمالات ذاتش وجود اخروی است، کمالات دیگر هم هست، اینها را ازش نمیگیرند. « بل انما يمكن ان يرتفع عنها »، یعنی از این روح، « ما هو نقص لجوهر فطرتها الانسانيه،»، نقصها را ازش ممکن است بگیرند. اما این نقصها بخواهد بگیرد عامل میخواهد، عاملش ایمان است؛ اگه کسی ایمان داشت چون عامل برطرف کردن این نقص را دارد نقصش برطرف میشود و به کمال میرسد؛ اگه ایمان نداشت دیگر عامل برطرفکننده نقص ندارد همچنان ناقص میماند. این یک دو تا جملهای که گفتم تمام تبیین خلود است. « بل انما يمكن ان يرتفع عنها »، یعنی از این روح، « ما هو نقص لجوهر فطرتها الانسانيه »، اونی که نقص باشد برای فطرت جوهر انسانیاش، اونی که نقص است برای فطرت جوهر حیوانیاش آن را با نفس امارهاش تأمین میکند اونی که... و ممکن است همان هم مبتلا به مانع بشود. اونی که مربوط به نقص جوهر انسانیست فطرت انسانی است، آن را برطرف میکند؛ اینها در دار آخرت برطرف میشوند. « كالهيأت المظلمة »، آن چیزهایی که در آخرت برطرف میشوند مثل هیئات مظلمه هستند. ببینید هیئات را میگوید برطرف میشود؛ عقاید هیئات نیستند، واقعیاتند، آنها را نمیگوید برطرف بشود. هیئات مظلمه یعنی هیئاتی که از ناحیه عمل آمدند، انسان معصیتکار بوده بالاخره اعمال بدی انجام داده هیئاتی از ناحیه آن عمل در انسان وارد شدند؛ آن هیئات مظلمه اگر نور باطن باشد برطرفش میکند، یعنی آن هیئات مظلمه را که نقصاً برطرف میکند، پس در دار آخرت نقص برطرف میشود اما کمال برطرف نمیشود. عرض کردم چه نوع نقصی برطرف بشود، نقصی که قابل برطرف شدن باشد از اعراض لازمه نباشد، این را بعداً تو بحث خلود مطرح میکنم که اعتقادات از لوازمند، آنها از نفس جدا نمیشوند، چه بدشان چه خوبشان. « كالهيأت المظلمة و الصور الموذية المكتسبة »،[4] صور موذیهای که در دنیا برایش کسب کرد « التى تؤلمها و تعذبها، »، صوری که این روح را به درد وامیدارد و عذابش میکند. خب عذاب روح به چیست؟ دوباره تکرار میکند: « لا بمانع خارجى و معد خارج عن ذاتها »، نه اینکه یک مانع خارجی به نام آتش یا به هر نام دیگر یا عقرب یا مثلاً مار یا اینجور عذابهایی که میگوید یعنی چی؟ بیرونی نیست، یک چیزی از درون خود آدم است، درست است؟ میفهمم. اینجور نیست مثلاً یک آتشی از بیرون بیاورند؛ حالا یک نفر شبهه کرده بود که این چه خدایی است که میگوید ﴿إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا﴾[5] ، ما مهیا کردیم و آنجا آتش آماده کردیم برای فلان... بعد یک بحثی هست اینجا که صدرا دارد میگوید که نه اینجور نیست که بخواهد آتشی از بیرون بخواهد به شما بدهد که خدا را بخواهد محدود کند مثلاً ولی این در مورد خودت است، یعنی در اینجا تا اینگه دیگر درست است؟ یعنی میخواهد بگوید مانع خارجی و مهیج خارجی نیست.
[پرسش شاگرد]: استاد یعنی آتش جهنم آن آتش جهنم نیست؟ نه درست متوجه شدم، منظور این است؟
[پاسخ استاد]: بله، مانع خارجی نیست یعنی آتشی نیست؛ آتش در درون خود آدم است. اما حالا آتش هم داریم در خارج یا نداریم آن خودش یک بحث دیگهست؛ آن را مطرح میکنیم. در اسفار مطرح میشود، خود ابنسینا هم مطرح میکند.
[پرسش شاگرد]: که چی؟ آتش خارجی هست یا نیست؟
[پاسخ استاد]: آن میگوید هست، آن میگوید هست، صدرا میگوید هست؛ نوعشان میگویند هست. اما چطوری باید توجیه کند باید مطرحش کنیم. ما الان داریم این بحث را مطرح میکنیم که مانع خارجی وجود ندارد که بخواهد این سیئات را پاک کند، این نقائص را پاک کند. اونی که میخواهد پاک کند نقائص را وجود ندارد؛ یعنی آتش خارجی اگر هست پاککننده نقائص نیست؛ نقائص را باید از درون پاک کرد، با نوری که از درون هست باید پاک کرد و آن نور توحید و اینهاست که اگر شخص کافر باشد این نور را ندارد. یعنی اینکه مثلاً باید به خاطر یک گناه یا یک سیئه ۳۰۰ هزار سال در آتش بماند و به خاطر آن یک سیئه، بعد مثلاً با شفاعت یا اینچیزها، بعد از گذراندن این عذابها... یعنی میخواهد بگوید آن چیزی که آن از سیئه پاک میکند بعد از ۳۰۰ هزار سال آن آتش بیرونی نیست یک چیزی از درونشه ها، منظورتان این است؟
[پاسخ استاد]: نور درونیست. اینها میگویند نور درونی پاکش میکند.
[پرسش شاگرد]: یعنی نور درونی باید حتماً ۳۰۰ هزار سال بگذرد تا پاکش بکند مثلاً اینجوری است؟
[پاسخ استاد]: بله، چون لکه لکه سنگینی است پاک شدنش طول میکشد. بعضی لکهها هست که زود پاک میشود، بعضیها سنگینتر است دیر پاک میشود؛ ولی بالاخره باید آن نور باطن پاکش کند؛ ایشان اینطوری توجیه میکند.
« لكن لا بمانع خارجى و معد خارج عن ذاتها كما فى الدنيا، فان الآخرة كما علمت ليست بدار اعداد و استعداد من خارج »، اعداد و استعداد خارجی ندارد « بل بمانع و رافع داخلى »، این عطف بر آن « لكن لا بمانع خارجى » است. با مانع خارجی و معد خارج از ذات این نقائص پاک نمیشود، بلکه به مانع و رافع داخلی پاک میشود، که آن مانع نور توحید و لوازم توحید است که لوازم توحید عبارت از نبوت و امامت و معاد است و این سه تا با لوازمشان که دارند، اینها اگر توی انسانی باشند در انسان نور هست و وقتی نور بود این نور باعث میشود که نقائص برطرف بشود. خب مطلب تمام شد اینجا؛ منتها ایشان به مناسبت وارد بحثی دیگر میشود که دنباله همین بحث است ولی ما میتوانیم اصلاً یک بحث مستقل قرارش بدهیم.
بررسی فلسفی عذاب و خلود در آخرت (دیدگاه مشاء و صدرا)
[پرسش شاگرد]: احتمالاً ایشان جوابش را دادند دیگر؛ بحث خلود را با همین جملات مطرح کردید؛ پس اگر آن روح داخلی نیست که باعث بشود را پاک بکند، آن که خارجی است مثل جهنم و نار و آتش و اینها باشد با اونی که کافر این نور داخلی را چون ندارد... همینطور که توضیح دادید چند لحظه پیش... باعث میشود که بماند و نقائص برایش بمانند؛ وقتی نقائص برایش ماندند دائماً عذاب برایش هست.
[پاسخ استاد]: بله... اما حالا ایشان به زبان فلسفی همین مطلبی را که شما فرمودید تبیین میکند.
[پرسش شاگرد]: خب استاد به خاطر این است که سیئه قاصر و کوتاهمدت، خلود برایش انجام میشود؟
[پاسخ استاد]: حالا الان میخوانیم دیگر، میخواهم همین را جواب بدهم، همین استظهاری که شما میخواهید بکنید من دارم جواب میدهم. خلود را ببینیم مشاء چطوری ترسیم میکند. اولاً عذاب را باید ببینیم که آنها چطوری ترسیم میکنند بعد خلود را.
[پرسش شاگرد]: آقای ملا این توضیحاتی که شما دادید بحث خلود را حل نمیکند، چیزی که شما فرمودید در تمام جهان مشکل خلود برایش حل نشده در صورتی که ملاصدرا این توضیحات راه حلهای خوبی دارد... این هم بالاخره یک توجیهی هست که از درون باید باشد نه از خارج.
[پاسخ استاد]: میخواهد بگوید این هم حل نمیکند مشکل را؛ هنوز توضیحات من حل نمیکند؟
[پرسش شاگرد]: نه حل نمیکند همان توجیهی که شما کردید...
[پاسخ استاد]: این توجیه خوبیست از آن جهت.
[پرسش شاگرد]: ولی باز هم شما را قانع نکرده بوده که...
[پاسخ استاد]: نه این توجیهها نبود، توجیه دیگهست؛ در عین حال راههای مختلف برای بیان خلود هست.
[پرسش شاگرد]: آن تبیین ملاصدرا که خیلی عالیتر است...
[پاسخ استاد]: مثلاً بله. ببینید عذاب چطور است؟ عذاب یک وقت عذاب روحانی است یک وقت عذاب جسمانی است. عذاب روحانی مثل تأسف، غصه خوردن، حسرت کشیدن یا خجالت کشیدن؛ این عذاب روحانی است عذاب جسمانی نیست یعنی یعنی آتش نیست؛ حسرت البته آن هم یک نوع آتش است در درون ولی آن آتش جهنمی که گفته میشود این نیست. یعنی خودش اینقدر عظیم است که دیگر اصلاً مشغولش میکند انسان را با خودش؟ حسرت و غصه طوری است که اگر خالص باشد خیلی شدید است؛ در دنیا ما گاهی غصه میخوریم برای یک چیزهایی که از دست دادیم ولی زود حواسمان به داراییها و چیزهای دیگر میرود و غافل میشود؛ با این وجود حسرتهای دنیایی گاهی انسان را میکشد، با این وجود که غفلت هم همراه با غفلت هم هست؛ در آخرت حسرت دیگر خالص است غفلت دیگر وجود ندارد، اگر مرگی آنجا بود چند بار انسان میمرد از حسرت؛ اما خب مرگ نیست لذا حسرت تأثیرش را میگذارد ولی انسان را از بین نمیبرد. حالا این حسرت برای چیست؟ ابنسینا در جواب این سؤال میگوید که اگه پر خورده باشیم دلمان درد میگیرد؛ کی را ملامت میکنیم؟ خودمان را. میگوییم خدایا چرا دل من درد گرفته؟ میگوید خب پر خوردی درد گرفته. خب حالا من دارم حسرت میخورم که چرا نفس صافی که خدا به من داد آلودهاش کردم؛ نه اینطوری بگوییم: چرا نفس صافی که خدا به من داد پر از زینتش نکردم؟ خب حالا سلمنا که پر از زینت نکردم چرا پر از خرابی و آلودگی کردم؟ دو تا حسرت است؛ یکی این نفس را میتوانستم پر از خیرات کنم نکردم؛ یکی اینکه میتوانستم همینطوری خالی بگذارمش چرا از آن طرف پرش کردم؟ و این حسرت حسرت خالص است. خب حالا کی را ملامت کند؟ میگوید خب اثر کار خودت است، خودت کردی اثرش را داری میبینی. این عذاب روحانی که در آخرت میآید، چه حسرت باشد چه خجالت باشد، چه پشیمانی هر چی باشد، این عذاب توجیهاش روشن است، تا وقتی من نتوانسته باشم این آلودگی را پاک کنم حسرت هست، خجالت هم هست؛ وقتی پاک شد خاطرش هم پاک شد دیگر نه خجالت است نه حسرت. آیا پاک میشود یا نمیشود؟ این بحث خلود است که بحث دیگری است، من فعلاً در این بحث نیستم من تو این بحث هستم که اصلاً چرا عذاب؟ الان روشن شد که عذاب روحانی روشن است که باید باشد، نمیشود نباشد؛ چرا هم نمیشود گفت، مثل دلدردی است که بعد از پرخوری میآید که نمیتوانیم بگوییم چرا. بعد حالا خلود در این عذاب آیا هست نیست آن یک بحث دیگهست که باید واردش بشویم که انشاءالله هم واردش میشویم.
اما عذاب جسمانی؛ این را ابنسینا سخت توجیه میکند؛ دست و پایش اینجا مقداری بسته است؛ عذاب روحانی راحت توجیه میشود اما عذاب جسمانی؛ عذاب جسمانی وقتی به صدرا میگوییم توجیهاش کن میگوید تجسم عملت است، تجسم عملت، عملی کردی آن عمل به صورت آتش درآمده، به صورت مار و عقرب درآمده؛ صدرا راحت میتواند جواب بدهد میگوید تجسم عمل است؛ مشاء تجسم عمل را قبول ندارد، نمیتواند جواب بدهد اینجا را، آن از یک راه دیگر وارد جواب میشود. آن اینطوری میگوید: برای اینکه زندگی تو زندگی در دنیا زندگی خوبی باشد و بتوانی از این زندگی خوب توشه برای آخرت برداری، فقط راحتی دنیا منظور نیست، راحتی که مقدمه شود برای توشه برداشتن آن منظور است؛ برای اینکه زندگی راحتی داشته باشی و برای آخرت توشه برداری باید هم تو را به کارهای خوب ترغیب کنند هم از کارهای بد ترهیبت کنند، والا روح انسان طوری است که به سمت خوبی نمیرود، نه که بعد حیوانیاش در دنیا وجود دارد او را به سمت بدی میکشد؛ اگر تهدیدها نباشد ترغیبها نباشد آن به سمت خوبی نمیآید به سمت ندای نیروی حیوانی میرود؛ پس خداوند او را تهدید میکند به آتش و این تهدیدها لازم است برای اینکه این نفس آلوده بشود نفوس دیگر را هم آلوده میکند تو این جامعه دنیایی و باعث میشود که این نفوس دیگر هم به کمال نرسند؛ وقت بعد سائل سؤال میکند سؤال خوبی میکند: میگوید خب دنیا تمام شد خدا تهدید کرد تهدیدش را نگرفت، این آدم تهدید را گوش نکرد و رسید به آخرت؛ چرا خدا اعمال کند آن تهدیدش را؟ اعمال چرا بکند؟ تهدید کرد برای اینکه افراد گوش بدهند گروهی گوش کردند راحت زندگی کردند این گوش نکرد، ساقط شد، آن به کمال نرسید، نه چون گوش نکرده بود؛ خب آن به کمال نرسیدنش خودش حسرت دارد که آن به جای خود؛ تجسم عمل هم که نداریم، الان چرا خدا میخواهد به آن وعدههایی که داده به آن وعیدهایی که داده وفا کند؟ مگر میتواند، نمیتواند وفا نکند، خب وفا نکند؛ وعده را وفا میکند وعید را میتواند وفا نکند. وقت اینجا باز ابنسینا وارد بحث میشود که اگر وفا نکند خب بالاخره بشر سؤال میکند تو همین دنیاش هم هست که خدا وفا میکند یا نمیکند؛ اگر بهش بگویند همه را میبخشد، خیلیهاش را گفتند میبخشد ولی نگفتند همه را؛ اگر بهش بگویند ببخشد جری میشود؛ باید نبخشد بعضیها را؛ وقتی هم میگوید نمیبخشم نمیبخشم دروغ که نمیگوید که؛ باید بگوید بعضیها را نمیبخشم؛ اما بعضیها را میبخشم، و اونی که میبخشم و اونی که نمیبخشم بر تو معلوم نیست؛ پس تو حواست را جمع کن همیشه سعی کن که عمل خیر انجام بدهی چون نمیدانی آن شری که انجام میدهی بخشیده میشود یا نه. تهدیدها خوب اثر میکند و خدا هم اگر بخواهد بگوید من میبخشم و به وعیدم عمل نمیکنم انسان جری میشود، پس باید بعضیها را عمل کند؛ منتها آن بحث در جای خودش.
[پرسش شاگرد]: باز هم جواب نیست؛ خب نگفته ولی لزوماً اینکه حالا آنجا عذاب میکند...
[پاسخ استاد]: گفته میکنم، نه نگفته نمیکنم، گفته عذاب میکنم؛ بعد دروغ که نمیگوید که؛ اگر نگفته بود چیزی خب حرفی نبود ولی میگوید میکنم، میگوید عذاب میکنم؛ بعضیها را عذاب میکنم و بعضیها را نمیکنم، تا این را گفته به ما که بعضیها را عذاب میکنم و بعضیها را میبخشم، منتها ما نمیدانیم کدام عذاب میکند کدام میبخشد؛ چون عذاب عذاب سنگین است باید احتیاط کنیم ولو احتمال قوی میدهیم که بخشیده بشویم ولی احتیاطاً معصیت نکنیم. پس این تهدیدها اثر میکند، تهدیدی به این صورت اثر میکند، تهدیدی که بداند پشت سرش خب عذاب هم نباشد اثر نمیکند؛ پس تهدید باید تهدیدی باشد که پشت سرش گاهی هم اخذ باشد؛ و خدام بگوید من اخذ میکنم و دروغم نمیگوید، اخذ هم میکند. ابنسینا اینطوری مشکل حل میکند. البته...
[پرسش شاگرد]: باز هم تجسم اعمال بهتر حل میکند...
[پاسخ استاد]: تجسم اعمال مشکل را بهتر حل میکند ولی ابنسینا چون به تجسم اعمال قائل نیست اینطوری حل میکند. حل باز نمیکند مشکل را، مشکل این عذابهای جسمانی را، چطوری حل میکند؟
[پرسش شاگرد]: چطوری حل میکند؟ ایرادش چیست؟ ببینید شما خودتان تبیین میکنید که عذابهای جسمانی...[پاسخ استاد]: چون شما میگویید حل نمیکند من دومرتبه ناچارم تکرار کنم حرف را؛ بگویید اشکالتان چیست.
[پرسش شاگرد]: آخه ارتباطش چیست؟ عذاب جسمانی... ببینید سؤال سر این است عذاب جسمانی چه جوری فرمودید ملاصدرا میگوید تجسم اعمال مثلاً آن عقربها، یعنی در واقع چیزی که عقربی باشد ماری باشد آن اعمال خود آدم است تجسم پیدا کرده چون میخواهند به دنبال این باشند که یک جوری آن عقرب بیرونیه را نفیاش بکنند دیگر که میگویند از حسرت است، یا...
[پاسخ استاد]: تجسم عمل نفی بیرونی نمیکند.
[پرسش شاگرد]: تجسم عمل نفی این عذاب بیرونی نمیکند، اثبات میکند، چی میگوید؟ تجسم عمل یعنی من مثلاً من یتیمی را اذیت کردم مال یتیم را خوردم آنجا به صورت آتش درآمده؛ آتش واقعی؛ یعنی این کار من که در اینجا باطنش آتش است در اینجا ظاهرش معلوم است باطنش معلوم نیست در آخرت باطنش معلوم میشود. ولی مشاء میگوید که چون وعده... چون وعده کرده... چون وعید داده که عذاب میکند این محقق میشود، هر چند وعده ببخشد نبخشد آن هم مشخص نیست؛ درست است؟ من این را متوجه شدم، خب این چجوری میخواهد این بشود؟ میخواهم بگویم چه مشکلی اینجا وجود دارد که شما میگویید ملاصدرا اینجوری میگوید مشاء اینجوری میگوید؛ در صدد حل چه مشکلی هستند؟
[پاسخ استاد]: در صدد حل عذاب بیرونی.
[پرسش شاگرد]: خب مانع خارجیست بالاخره؟
[پاسخ استاد]: بله دیگر عذاب است.
[پرسش شاگرد]: چرا خدا عذاب میکند؟ اصلاً این سؤال است: چرا خدا عذاب میکند؟ خدا که ارحمالراحمین است عذاب...
[پاسخ استاد]: جواب این است که اگر حسرت مقدماتش را خودت جور کردی، مثل همان دلدردهست که گفتم. اگر هم عذاب بیرونیست عمل من به صورت عذاب بیرونی درآمد بنابر تجسم اعمال؛ تهدید الهی بود برای اینکه زندگی من زندگی درستی باشد به جواب ابنسینا.
[پرسش شاگرد]: آها یعنی در واقع چرا عذاب جسمانی وجود دارد؟ یکی به خاطر تجسم یکی به خاطر وعید.
[پاسخ استاد]: بله؛ یکی عذاب روحانی چرا وجود دارد این را توضیح دادیم؛ یکی عذاب جسمانی چرا وجود دارد یعنی عذاب بیرونی؛ عذاب درونی وجود دارد چون گفتیم مثل آن دلدرد میماند؛ کاری کرده که نفسش آلوده شده هر وقت این آلودگی نفس را ملاحظه میکند بالاخره حسرت میخورد و پشیمان میشود خجالت هم میکشد، این عذابها برایش هست؛ خجالت هم عرض کردم خالص است، حسرتها خالص است، همراه با غفلت نیست، تأثیرش خیلی زیاد است. اما عذاب بیرونی را به این صورت توجیه کردیم که عذاب بیرونی هم چیزی جز تجسم عمل خود من نیست؛ خودم فرستادم آنجا، کسی خلق نکرده، خدا برای من عقرب خلق نکرده، من خودم عقرب را ساختم فرستادم آنجا؛ منتها اینجا که میساختمش ظاهر میدیدم ظاهر خوبی بود باطن را نمیدیدم، نمیدیدم که دارم عقرب میسازم؛ هی میساختم نگران هم نبودم خیلی هم خوشحال بودم؛ یک دفعه روشن شد که اینا که من ساختم عقرب است.
[پرسش شاگرد]: استاد با این توجیهی که آن موجوداتی که آخرت مستکفی است، این هم میتواند موجود ناقصی باشد دیگر تو دار آخرت، درست است؟ حالا از یک طرف هم میگویید عذابهایی هست که این عذابها میآیند طرف را مثلاً تطهیر میکنند به زبان خودمان...
[پاسخ استاد]: اونا بحث دیگهست ها؛ من هنوز وارد بحث خلود نشدم، اصل عذاب را دارم میگویم.
[پرسش شاگرد]: منظورم این است که این بحث با نگاه ملاصدرا با آن موجود مثلاً غیر ناقص، با آن هم درمیآید؛ ولی با نگاه مثلاً ابنسینا اصلاً آن را توجیه نمیتواند بکند، آن اشکال...
[پاسخ استاد]: کدامش؟
[پرسش شاگرد]: یک حالتی اینطوری است؛ این بحث اصلاً چرا ایشان اینجا مطرح کرده؟
[پاسخ استاد]: ایشان بحث خلود را مطرح میکند؛ من از بحث بیرون رفتم، رفتم تو بحث دیگر، بحث میکنم اصلاً چرا عذاب میکند؛ بعد بحث بعدی این است که چرا این عذاب ادامه پیدا میکند. الان بحث من در ادامه عذاب نیست بحث من در اصل عذاب است. چرا خداوند عذاب میکند؟ گفتیم عذاب روحانی که حاصل عملمان است، عذاب جسمانی اگر تجسم عمل را قبول کنیم بازم حاصل عملمان است، اگر تجسم عمل را قبول نکنیم به خاطر آن تهدیدهاست که عرض کردیم وعید است.
[پرسش شاگرد]: و وعید هم باید عملی بشود والا...
[پاسخ استاد]: بله انسان اعتنا نمیکند به تهدیدی که عملی نمیشود.
[پرسش شاگرد]: استاد ببخشید این نکتهای که میگویند که عمل نکردن در دار دنیا بله خداوند ما را بین خوف و رجاء گذاشته، ولی یک اشکالی به ابنسینا میشود که خب در دار آخرت اگر خداوند همه مجرمین را... الان که به بندگانش نمیگوید، در دار آخرت همه مجرمین را هم خدا ببخشد نقصی نیست، چرا؟ چون عمل نکردن به وعید یک جور تفضل و یک جور احسان الهیست.
[پاسخ استاد]: الان ببینید ما که آخرت نمیبینیم چی میشود ولی آنطور که به ما گفتند و دروغ هم نگفتند، و دروغ هم نگفتند، گفتند خدا میبخشد ولی بعضیها را بخشش میکند. آن وقت در بخشش هم که وارد شده میگوید که به هر کدام از شماها که آدمهای معمولی هستید اجازه شفاعت میدهد، خودتان خلاص میشوید اجازه شفاعت هم پیدا میکنید خیلیها را شفاعت... به بزرگان و به انبیا اجازه شفاعت میدهد، شهدا و خیلیها؛ بعد دیگر همه شفاعتها میشود و تمام میشود، گروهی میمانند. گروهی میمانند، روایت دارد «آخِرُ مَن یَشفَعُ أَرحَمُ الرّاحِمینَ»؛ آخرین کسی که شفاعت میکند ارحمالراحمین است. ببینید اسمی که انتخاب کرده برای شفاعت چیست، نمیگوید آخِرُ مَن یَشفَعُ الله، نمیگوید آخِرُ مَن یَشفَعُ الرَّحمن یا رَحیم؛ میگوید أَرحَمُ الرّاحِمینَ، نشان میدهد که شفاعتکننده وقتی وارد میشود دیگر چیزی باقی نمیگذارد مگر اونی که مگر اونی که دیگر هیچجور قابلیت نداشته باشد. اینها را به ما گفتند؛ ولی در عین حال گفتند اخذ هم میکند، همان اخذ میکند ولو برای یک ذره باشد کافی است، چون عذاب عذاب قوی است. بله؛ پس توجه میکنید که این همه چی گفته شده و درستم گفته شده، دروغ گفته نشده؛ چون اگر بخواهد دروغ گفته بشود ما حس کنیم که مثلاً دروغ دارد گفته میشود یا حس کنیم که وعیدی است که بهش عمل نمیشود، از این جهت جری میشویم این وعید تأثیری نمیکند. پس باید این وعید مورد عمل هم قرار بگیرد منتها به این صورت مورد عمل قرار میگیرد که کسانی باقی میمانند که هیچجور قابلیت بخشش درشان نیست. دیگر حالا صغریاتش را ما بحث نمیتوانیم بکنیم کبریاتش را داریم میگوییم.
تبیین خلود در عذاب (تفاوت علم و عمل)
خب پس تا اینجا روشن شد که عذاب برای چیست. اینها حرفهای بزرگان بود که عذاب روحانی را توجیه کردند عذاب جسمانی را هم دو جور توجیه گفتند. اما چرا عذاب دوام پیدا میکند؟ ببینیم مشاء چی میگوید بعد صدرا چی میگوید؛ مشاء چی میگوید بعد ایشان چی میگوید. مشاء و صدرا هر دو میگویند که عذاب به خاطر آلودگیست که نفس ما پیدا کرده، این آلودگی باعث میشود که عذاب وارد بشود، حالا عذاب جسمانی یا عذاب روحانی هر چی؛ اگر آلودگی در نفس ما نباشد منشأ عذاب نیست و عذابی حاصل نمیشود. خب این آلودگی برطرف میشود یا نمیشود؟ آلودگی دو جور است: یا آلودگیست از ناحیه عمل آمده، یک آلودگیست از ناحیه علم و اعتقاد آمده، چون ما دو تا بعد داریم: یکی بعد علم یکی بعد عمل، از همین دو بعد هم هست که ما به کمال میرسیم یا به نقص میرسیم؛ انسان یا با علمش یا با عملش به بالا میرود یا با علم و عملش پایین میآید. اگر عمل بد انجام بدهیم نقص داریم، عمل خوب انجام بدهیم کمال داریم. این اعمال وقتی تکرار میشوند به صورت ملکه در میآیند و این ملکه بر نفس ما وارد میشود، نفس ما را یا زینت میدهد یا آلوده میکند؛ این مال عمل. اعتقاد هم همینطور؛ اعتقاد هم یا علم هم همینطور؛ منتها عمل از سنخ نفس نیست، علم از سنخ نفس است؛ نفس از عالم ملکوت است، عالم ملکوت عالم علم است، پس نفس از سنخ علم است. اگر علم را بهش دادیم چون مسانخشه میشود عرض لازمش یا میشود متحدش؛ صدرا میگوید متحد، مشاء میگوید عرض لازم. چه عرض لازم باشد چه متحد باشد از نفس جدا نمیشود. علم و اعتقاد از نفس جدا نمیشود؛ اعتقاد خوب یا اعتقاد بد فرقی نمیکند.
اما عمل چون از سنخ نفس نیست اگر مدد بهش نرسد آن اثری که این عمل گذاشته پاک میشود، اگر مدد بهش نرسد؛ ولی علم اینطور نیست علم هر چی هست یا لازم است یا متحد است؛ اگر متحد بشود تا این ذات از بین نرود این علم از بین نمیرود؛ اگر هم لازم باشد همینطور تا این ذات از بین نرود لازمش از بین نمیرود. کسی که با اعتقاد فاسد رفته، این اعتقاد فاسد یا لازمشه یا متحدشه، هرگز ازش گرفته نمیشود و بنابراین این اعتقاد فاسد ایجاد میکند که عذاب تا ابد باشد؛ مگر اینکه نفس از بین برود که از بین نمیرود. تا وقتی نفس هست این عذاب هست چرا؟ چون آلودگی هست، و آلودگی هم آلودگی دائمی است پس عذابش دائمی است.
اما در عمل، آن اثری که عمل گذاشته؛ اگر اثر اثر خوب باشد در قیامت امداد میشود چون قیامت دار حسن است. دار حسن حسنها را بیشتر میکند، زینتها را بیشتر میکند؛ لذا این عملی که این انسان خوب کرده عملی است که اثرش مخلد است، جزااش هم مخلد است؛ یعنی به خاطر عمل هم بهشت جاودان بهش داده میشود. اما اگر عمل عمل بد باشد تو آخرت مدد بهش نمیرسد چون بدی تو آخرت نیست؛ چون مدد بهش نمیرسد این تقویت نمیشود، یواش یواش پاک میشود؛ مثل انسان معتادی که اوائل وقتی وارد ترک میشود خیلی بهش سخت میگذرد چرا چون آلودگی هست، یواش یواش این آلودگی پاک میشود چون مدد بهش نمیرسد؛ اگه مدد برسد که اعتیاد باقی میماند اما چون مدد نمیرسد این اعتیاد پاک میشود بعد یک دفعه راحت است. انسانی که بد است عملش بد است ولی عقیدهاش خوب است وقتی میرود تو آخرت بعد از مدتها، ولو به قول شما ۳۰۰ هزار سال، پاک میشود؛ برایش نمیتواند فاکتور بگیرد، دیگر آلودگی نیست که؛ پس عمل خلودآور نیست، عمل نیک خلودآور است چون مدد میشود، عمل بد خلودآور نیست چون مدد نمیشود؛ اما اعتقاد خلودآور است، هم خوبش هم بدش. عمل خوبش خلودآور است بدش خلودآور نیست؛ علت اینکه در عمل فرق میگذاریم این است که آن دنیا دنیای حسن است، دنیای قبح نیست لذا قبایح ادامه پیدا نمیکنند ولی محسنات ادامه پیدا میکنند؛ ولی علم در هر صورت ادامه پیدا میکند، چون یا عرض لازم است یا متحد. این توجیه خلود است برای اعتقاد صحیح و اعتقاد فاسد و برای عمل صحیح؛ و آن توجیه عدم خلود است برای عمل ناصحیح. عمل ناصحیح خلود ندارد ولی عمل صحیح خلود دارد، اعتقاد چه صحیح چه ناصحیح خلود دارد؛ همه توجیه شد، توجیه خوبی هم هست.
[پرسش شاگرد]: استاد یک چیزی که توی اینجا میفرمودید مستکفی، علم پیدا میکند مثلاً به یک چیز باطلی و فردا باطنیاش هم مؤاخذه نمیشود، با اینکه از سنخ نفس است...
[پاسخ استاد]: این عرض لازم نیست؛ کسی که علم پیدا کرده باشد، علم لابد ببینید علم تقلیدی قابل زوال است، این آدم اگر علم پیدا کرده باشد و عناد داشته باشد. این عرض لازم است، جهل مرکب آورده؛ اما اگه جهل بسیط باشد، جهل بسیط قابل پاک شدن است؛ جهل مرکب حالت یقین دارد آن میماند؛ اینکه شما میفرمایید جاهل قاصر این جهل بسیط دارد؛ جهل بسیط زائل میشود جهل مرکب زائل نمیشود چون جهل مرکب حالت یقین دارد، مثل یقین میماند چسبندگی دارد.
[پرسش شاگرد]: استاد از طرفی هم میگوید این مکتفیه ذاتش، این را متوجه شدم، این با علم من... اینها متحدند یا عرض لازمند یا سنخ علمن؛ منم آمدم تحقیقم کردم ولی خب بالاخره به یک چیزی رسیدم باطلی هم متصور شدم، الان میآیم فردای قیامت هم مؤاخذه نمیشوم بالاخره به این رسیدم دیگر، علم هم با تحقیقم بوده، حالا اینکه مثلاً بگوییم دستم بریده به این درست است یا این تحقیق شرایطش را جمع نکردم یا اینجوری شده باشد...
[پاسخ استاد]: البته ما اعتقادمان این است که اگه کسی تحقیق کند حقیقت روشن میشود؛ حقیقت هیچ وقت مخفی نیست، همان ﴿أَفِي اللّهِ شَكٌّ﴾[6] را در نظر بگیرید، ﴿أَفِي اللّهِ شَكٌّ﴾ ؛ حتی شک را اجازه نمیدهد؛ تصور مثل یقین به عدم است، این کسانی که منکر خدا میشوند یقین به عدم پیدا میکنند، خدا اصلاً با استفهام انکاری میگوید ﴿أَفِي اللّهِ شَكٌّ﴾ یعنی شک که وجود ندارد؛ این کسی اگر درست عمل کند شک هم در خدا نمیکند تا چه برسد انکار بکند؛ این اولاً؛ ثانیاً اگر کسی تحقیق کرد و به نتیجه به قول شما نرسید، این تحقیقی به نتیجه نمیرسد یا تحقیقی؛ تحقیقی را ما محال میدانیم که به نتیجه نرسد، حتماً تقلیدیست، یعنی قواعدی را قواعد باطلی را از دیگران تقلید کرده بعد با سلاح این قواعد رفته تحقیق کرده؛ خب معلوم است نمیرسد، تقلید است، تحقیق نیست. خب تقلید زائل میشود، کافی است که تنبه پیدا کند. این آنجور نیست، یعنی فلاسفه عذاب این را مخلد نمیدانند.
[پرسش شاگرد]: تحقیقی که به اشتباه تحقیق بوده نه به عمد...
[پاسخ استاد]: نمیشود دیگر، آخه نمیشود دیگر...
[پرسش شاگرد]: نه تحقیق کرده ولی از قواعد اشتباه کرده دیگر، یک دستوری داشته از دیگران...
[پاسخ استاد]: با چه قاعدهای رفته جلو؟ قاعده را که خودش نساخته از دیگران گرفته، از دیگران گرفته؛
[پرسش شاگرد]: سؤال این است اگر قصور داشته باشد، مستضعف باشد و به نتیجه باطلی رسیده باشد...
[پاسخ استاد]: ما فکر میکنیم کسی تحقیق کرده باشد و به نتیجه نرسیده مستضعف است؛ این را مستضعف میدانیم.
[پرسش شاگرد]: بله منظوری که ایشان میگویند همین است، جاهل قاصر...
[پاسخ استاد]: این هم قاصر نیست، کسی که دارد تحقیق میکند قاصر نیست، مقصر است؛ چون حق روشن است، اگه نمیرسد معلوم میشود قواعد باطل درش رفته.
[پرسش شاگرد]: نه، شاید غیر عمدی به باطل رسیده، چرا میگوییم مقصر؟
[پاسخ استاد]: نمیشود، جهان پر از آیهست، چجوری میشود منکر خدا بشود؟ آیات الهی زیاد است.
[پرسش شاگرد]: شما فرمودید که جاهل قاصر نداریم یعنی؟
[پاسخ استاد]: جاهل قاصر یک چیز دیگهست، همانی که شما میفرمایید جاهل قاصر، جاهل قاصر محقق من درآوردییه. بله، محقق اگر تحقیق کرد و به نتیجه نرسید یک جا کارش ایراد دارد، یا تقلید باطل کرده، قواعد باطل را دارد اجرا میکند، یا تحقیقش درست نیست. بله یک وقت در اختیارش کتب نمیآید، در یک جا قرار گرفته کتاب در اختیارش نیست، این در واقع نمیتواند تحقیق کند، این قاصر است؛ این مستضعف است. اما تمام کتابها در اختیارش هست همه حق و باطلها همه گفته شده، همه چی در اختیارش هست؛ این وقتی نمیفهمد خودش مشکل دارد، یا عناد دارد، یا قواعد باطل در اختیارش گرفته تقلید کرده؛ بالاخره یک مشکلی دارد که متوجه نمیشود؛ ولی جهان را خدا آشکار آفریده، آیت آفریده، هیچ وقت خودش را مخفی نکرده؛ خودش را آشکار کرده همه جا خودش را نشان میدهد، خب این نمیبیند یا تقلید باطل دارد میکند یا عناد دارد، بالاخره یک مشکل از جانب خودش دارد. اینا را هم باید ملاحظه کنید؛ ما همش داریم فکر میکنیم که اگر کسی تحقیق کرد و به نتیجه نرسید پس عذر دارد؛ نه، باید ببینیم چجوری تحقیق میکند.
[پرسش شاگرد]: استاد حالا یک بحث دیگر، آن که کافر دو قسم میشود، یک کسی که آقا واقعاً میرسد خب مثلاً همان میگوید مستضعف حالا با چی، نرسیده به حق، یا قاصر یا حالا هر چی؛ یا یک کسی که آقا نه، حق را شناخته، آشکارا شناخته و بعد انکار میکند؛ حالا این انکاره دیگر میآید تو مرتبه عملش؛ بازم دارد میکشد، بازم غصه میخورد... انکار
[پاسخ استاد]: یعنی اعتقاد دارد؟
[پرسش شاگرد]: الان کافر را میگویم دو قسم است، یا مستضعف است مثلاً به خاطر همین است، یا اینکه نه، حق را شناخته حالا انکار میکند...
[پاسخ استاد]: انکار میکند یعنی چی؟
[پرسش شاگرد]: یعنی معتقد میشود یعنی معتقد میشود به اینکه دو تا خدا داریم؛ اینکه معتقد نمیشود یک چیز دیگر، خدا را شناخته؛ یا انکار میکند میگوید خدا نیست؛ یا انکار میکند میگوید خدا دوتاست هر چی؛ بالاخره الان یک اعتقادی پیدا میکند دیگر، ولو اعتقاد فاسد...
[پرسش شاگرد]: استاد اعتقاد که با حقشناسی با عناد فرق دارد دیگر؛ حق را شناخته که خدا یکی است ولی بر خلافش میگوید خدا دوتاست، تو ناحیه عمل است...
[پاسخ استاد]: این اعتقاد پیدا کرده ولی به زبان دارد میگوید خدا دوتا، به زبان بگوید که حرفی نیست؛ این به زبان نمیگوید، این به باطنش دارد میگوید خدا دوتاست انکار دارد میکند... اگر فقط به زبان بگوید، به زبان بگوید خب دارد دروغ میگوید، این یک جرم است؛ به زبان گفته یک جرم است ولی جرم عملی است، آن هم پاک میشود.
[پرسش شاگرد]: و مشایی که میآید با تحقیق طرف رسیده... با اینکه کافر، یا نرسیده به یک اشتباهی رسیده به خاطر جهل و اینها، اونایی که به حقیقت رسیده ولی مثلاً آن حقیقت را انکار میکند، چجوری انکار میکند؟
[پاسخ استاد]: حقیقت را انکار میکند یعنی به زبان انکار میکند یا با باطن انکار میکند؟ غیر از این دو تا که چیزی نیست؛ با باطنش اگر نتواند که عوض بکند، میداند خدا یکی است ولی معتقد نیست به این، نمیگوید خدا دوتاست... خب میآییم تو دومی؛ به زبان میگوید، به زبان بگوید دروغ دارد میگوید، این میشود عمل، این میشود عمل این از بین میرود؛ اعتقاد به خدا دارد برای خدا هم ممکن است احترام بگذارد، سر تعظیم فرود بیاورد ولی وقتی میرسد تو مجلس به زبان میگوید خدا دوتاست؛ خب این دروغ دارد میگوید،
[پرسش شاگرد]: این غیر از این است که کسی واقعاً برسد که خدا دوتاست؛ آن که واقعاً آمده رسیده خدا دوتاست خب اینکه واقعاً تحقیق هم کرده بوده و میگوید آقا این نباید مقصر بشود دیگر، رسیده با تحقیق رسیده...
[پاسخ استاد]: عرض میکنم نمیشود، شما هی میگویید با تحقیق میرسد به اینکه دو تا خدا داریم؛ نمیرسد.
[پرسش شاگرد]: عرضم همین است، با کمال معذرت، با عرض پوزش از حضرت شما، در نهایت آقا، کافر یک کسی هست که واقعاً برسد به اینکه خدا دوتاست؛ خب، اینکه با تحقیق رفته رسیده اینکه خدا دوتاست، گناهش را بهش بزنند که این خب به نظر نمیرسد جالب باشد.
[پاسخ استاد]: اصلاً به همین بوده، از یک طرف هم میگوید نه آقا تحقیق میکند میفهمد خدا یکی است ولی بالاخره این انکار میکند، نمیتواند بپذیرد فردی که خدا یکی است، این دیگر قاعدتاً تو ناحیه عمل دارد انکار میکند که تو نوشته و زبان و عمل و اینهاست.
ببینید الان بحث ما حالا صغریات کار نداریم، بحث ما در این است: کسی که اعتقاد خلاف دارد آن اعتقاد برایش میماند، کسی هم که اعتقاد موافق دارد اعتقاد برایش میماند؛ هر دو اعتقادا میمانند. حالا به قول شما یک جا اعتقاد پیدا نکرد یا عناد نداشت تحقیق کرد نرسید، اونا دیگر بحثهای دیگهست که استثناییست که تو شریعت هم گفته شده بهش؛
[پرسش شاگرد]: استاد ببخشید آن نسبتی که ایشان فرمودند که طرف اعتقاد داشته باشد، که خب فهمیده باشد که خدا یکی است، صرف فهم ملاک نیست باید باور داشته باشد، باور قلبی داشته باشد؛ اینکه من بدانم از راه برهان صدیقین که خدا یکی است، اما بازم کافر عملی باشم دقیقاً این اعتقاد ندارد کلمه اعتقاد را تو دین وقتی میگوییم تو ادبیات دینی یعنی باور قلبی داشته باشم. این نکته اول؛ آن پاسخ اشکال دومی هم که دادند این میشود که کسی که با تحقیق کامل برود جلو اما نرسد مثلاً به تثلیث بر فرض برسد، این هم یک قاعده کلی در ادبیات دینی ما هست که اگر کسی به هر دلیلی حجت بالغه بر او بهش نرسیده باشد، درست است این را ما در زمره کبرایات مقصرهها نمیدانیم یعنی واقعاً طرف اگر بر فرض این فردی وجود داشته باشد ولی من اعتقادم با شماست کسی اگر واقعاً تحقیق کند واقعاً به این منابع رجوع کند میرسد؛ حالا بر فرض محال یک موردی پیدا شده یک موردی پیدا شده که تمام تحقیقات را کرده نرسیده؛ وقتی نرسیده چون واقعاً داشت حقیقتاً داشت تحقیق میکرد، این تحت کبرایات باز قاصرین قرار میگیرد که آنجا حالا معامله خود خدا در آخرت باهاش معلوم نیست. بعضی از کسانی که به سن بلوغ نرسیدند روایت دارد که یا به سن فهم نرسیدند در آن دنیا بعضی از روایات آنجا میگوید خدا من آنجا برایشان یک صحنهای را برپا میکنم که آنجا با اختیار خودشان یک جایی را انتخاب کنند.
[پاسخ استاد]: البته بچههای کافر...
[پرسش شاگرد]: بچههای کافر بله، بچههای مسلمان را اینطور نه، بچههای مسلمان میفرستند در بهشت؛ از دم...
[پرسش شاگرد]: آنم با باباش؟
[پاسخ استاد]: نه که اونا باباشان میکشند تو... آره اونا باباشونو میکشند تو... بچههایی که مسلمان بودند مردند قبل از چیز قبل از بلوغ، آنها را میفرستادند در بهشت وامیستند اصرار میکنند که پدرم بیاید پدر مادرم بیاید، در صورتی که صلاحیت باشد میآید اما بچه کفار را داریم که چیکار میکنند؟ امتحان میکنند؛ دم جهنم میبرند امتحان میکنند؛ با اختیارشان انتخاب میکنندپ
[پرسش شاگرد]: استاد را خسته کردید
بله مثل اینکه دیگر کلام مصنف را در در توجیه خلود نمیشود مطرح کنیم، وقت ظاهراً تمام شده، توجیه خلود را میگذاریم برای بعد. دست شما درد نکند. پس بحث در عذاب را مطرح کردیم بحث در خلود در عذاب را هم بنابر نظر مشاء و اشراق وبنابر نظر مشاء و متعالیه گفتیم، ماند کلام مرحوم آقا علی حکیم که ببینیم ایشان چی میگوید جلسه بعد انشاءالله.